۞ امام صادق (ع) می فرمایند:
علم و دانش به يادگيرى نيست، بلكه نورى است که خداوند آن را در دل كسى كه مى‏ خواهد او را هدايت كند قرار می دهد.

موقعیت شما : صفحه اصلی » سخنرانی » سلسله مباحث دانشگاهی
  • ۲۲ فروردین ۱۳۹۹ - ۸:۵۲
  • 291 بازدید

✔ سلسله مباحث مهندسی خلقت که در دانشکده مهندسی دانشگاه فردوسی ارائه شده در چند بخش پیگیری می شود که شمای کلی آن بدین شرح است:

بخش اول: مقدمات

در این بخش ، جایگاه قرآن و نحوه بهره بردن از آن برای کشف مهندسی خلقت طرح می شود.

بخش دوم: نظام تسخیر

در این بخش ، تعریف مرحوم علامه طباطبایی از نظام تسخیری و توضیح قرآنی ایشان برای این نظام طرح می شود.

بخش سوم: نظام تقدیم

در این بخش ، مباحثی پیرامون «غیب» و «ملکوت» و نسبت دنیا و آخرت طرح می شود.

✔ در انتهای این بخش به شرح و بررسی کتاب آن سوی مرگ پرداخته شده است.

Update Required To play the media you will need to either update your browser to a recent version or update your Flash plugin.

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم علامه طباطبایی بعد از بیان اینکه اسلام اولین دین بود که مبنایش را بر اجتماع گذاشته است ، جامعه را تشبیه می کند به فرد و می فرماید :جامعه مثل انسان هویت ، شخصیت ، سبب پیدایش ، جسم و روح دارد.

جامعه هم همانند جسم انسان یک پیدایش اولیه و ساده دارد و به مرور رشد می کند ، مانند پیدایش و رشد بچه که قرآن تعابیر جالبی دارد و می فرماید:

ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ(مومنون:۱۴)

«آن گاه نطفه را علقه ( به شکل خون بسته ) کردیم ، سپس علقه را ( به صورت ) مضغه ( نظیر گوشت جویده شده ) ساختیم ، آن گاه مضغه را ( تبدیل به ) استخوان ها ( ی نرم ) نمودیم ، پس بر استخوان ها ( لباس ) گوشت پوشاندیم ، سپس آن را خلقی دیگر ( و جانداری زنده و صالح برای عقل و علم ) ایجاد کردیم ، پس آفرین بر خدا او که نیکوترین آفرینندگان است.»

مراحل شکل گیری و خلقت اینطور است که اول «عَلَقَه» است بعد «مُضْغَه» است بعد «عِظام» و بعد «لَحْم» ،اینها کم کم رشد می کنند و اجزاء در بچه شکل می گیرد. پیکره کامل می شود و بعد از دمیدن روح ، تحرک و فهم در جنین ایجاد میگردد و همچنان رشد ادامه دارد تا به دنیا بیایید. در دنیا هم با وجودی که روح در او تثبیت است جسم قابلیت های جدید پیدا می کند و زمانی که فرد به سن بلوغ برسد به توانایی تولید مثل دست می یابد.

جامعه هم همین طور است ، مراحل پیدایش دارد و روح در او دمیده میشود و این روح است که در جامعه نقش بندی ها را تنظیم و مدیریت می کند.

برای مثال وقتی یک سیب را در دست می گیرید در ابتدا دست ، لمس سیب برایش جذابیت دارد و از آن لذت می برد ، اما روح مدیریت می کند و به دست می گوید این لذت را رها کن و سیب را تحویل دهان بده تا مراحل گوارش و سوخت و ساز را طی کند و تبدیل به قوّه شود تا توانایی و بهره ی تو از سلامت بیشتر بشود و کارت را بهتر انجام بدهی و از مسیر رشد عقب نمانی… همه ی این فرمان ها از جانب روح صادر می شود و روح است که جسم را اداره و مدیریت می کند اگر چه تنظیمات در سلولهای مغز باشد.

برای مثال این چشم نیست که می بیند. این روح است که می بیند و لو فعل و انفعالات مادیِ دیدن ، توسط چشم انجام بشود.

سوال اینجاست پس روح جامعه کیست؟

روایت داریم هشام بن حَکَم از شاگردان نوجوان امام صادق(علیه السلام) بودند و مناظرات عجیبی می کرد برای مثال در یک مناظره با رئیس خوارج از خودِ او یک جمله گرفته بود و با همان جمله حُکم اعدام را برایش صادر و خوارج را مجبور کرده بود تا او را اعدام کنند.

نقل شده وقتی هشام وارد مجلس می شد حضرت جلوی پایش بلند می شدند ، و او را کنار خود می نشاندند و یک بار در جمع اصحاب از او پرسیدند: گزارش نمى دهى که با عمرو بن عبید چه کردى و چطور با او سؤال و جواب کردى؟

هشام عرض کرد: یا ابن رسول اللَّه، من شرم دارم در مقابل شما صحبت کنم.

امام فرمود: چون به شما دستور دادم بیان کنید.

هشام گفت: به من خبر رسید که عمرو بن عبید در مسجد بصره مجلسی برپا کرده و در مورد رد امامت صحبت می کند براى ملاقات او به بصره رفتم و وقتی حرفهایش تمام شد گفتم: اجازه دارم از شما سوالی بپرسم؟

ج- بله بپرس.

س- شما چشم داری؟

ج- بله، من چشم دارم.

س- با چشم خود چه مى‏ کنی؟

ج- با آن رنگها و اشخاص را مى ‏بینیم.

س- بینى هم دارى؟

ج- بله

س- با آن چه مى‏ کنى؟

ج- با آن بو استشمام مى‏ کنم.

س- شما دهان دارى؟

ج- بله

س- با آن چه مى ‏کنى؟

ج- مزه‏ ها را با آن مى ‏چشم.

س- شما گوش داری؟

ج- بله

س- با آن چه مى ‏کنید.

ج- آواز را با آن مى ‏شنوم.

س- شما دل هم دارید؟

(«دل» منظور روح است ، در حال حاضر آنچه که اعضا را ادراک می کند عقل نامیده می شود اما در فرهنگ آن زمان و فرهنگ قرآن به آن دل می گویند.)

ج- بله

س- با آن چه مى ‏کنید؟

ج- هر آنچه با این اعضاء و حواسم بدان وارد مى ‏شود امتیاز مى ‏دهم.

س- مگر این اعضاء دراکه تو را از دل بى ‏نیاز نمى‏ کنند؟

ج- نه.

س- چطور بى‏ نیاز نمى‏ کنند با اینکه همه درست و بى ‏عیبند.

ج- پسر جان، وقتى این اعضاء در چیزى که ببویند یا بینند یا بچشند یا بشنوند تردید کنند در تشخیص آن به دل مراجعه کنند تا یقین پا بر جا شود و شک برود.

هشام گفت: من به او گفتم: پس خدا دل را براى رفع شک و تردید حواس قرار داده؟

گفت: بله

گفتم: باید دل باشد و گر نه براى حواس یقینى ایجاد نمی شود؟

گفت: بله

به او گفتم: اى ابا مروان (کنیه عمرو بن عبید است) خدای متعال حواس تو را بى ‏امام رها نکرده و براى آنها امامى قرار داده تا ادراک او را تصحیح کند و شک را به یقین برساند و آیا این امکان دارد خلق را در شک و سرگردانى و اختلاف بگذارد و امامى براى آنها معین نکند تا آنها را از شک و حیرت برگرداند ؟

امام صادق که این را شنیدند لبخند زدند و فرمود:
این حرف را از کجا یاد گرفتی؟

هشام جواب داد: کلیّت این حرف را از شما یاد گرفتم بعد خودم روی آن فکر و ادبیات مناسب را برایش تنظیم کردم .

حضرت فرمودند :إِنَّ هَٰذَا لَفِی صحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَىٰ.

به خدا قسم تعریف از امامت در کتب ابراهیم و موسی همین بود که گفتی.

پس روشن می شود که امام روح جامعه است و پیکره ی اجتماع اگر بخواهد کارخودش را درست انجام بدهد در همه ی ابعاد وابسته به امام هستند.

(ان شاءالله در جلسات آینده در تعریف ولایت و امامت بیشتر بحث خواهیم کرد.)

دیدگاه خود را بنویسید: