۞ امام صادق (ع) می فرمایند:
علم و دانش به يادگيرى نيست، بلكه نورى است که خداوند آن را در دل كسى كه مى‏ خواهد او را هدايت كند قرار می دهد.

موقعیت شما : صفحه اصلی » سخنرانی » سلسله مباحث دانشگاهی
  • ۲۸ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۶:۲۶
  • 306 بازدید

✔ سلسله مباحث مهندسی خلقت که در دانشکده مهندسی دانشگاه فردوسی ارائه شده در چند بخش پیگیری می شود که شمای کلی آن بدین شرح است:

بخش اول: مقدمات

در این بخش ، جایگاه قرآن و نحوه بهره بردن از آن برای کشف مهندسی خلقت طرح می شود.

بخش دوم: نظام تسخیر

در این بخش ، تعریف مرحوم علامه طباطبایی از نظام تسخیری و توضیح قرآنی ایشان برای این نظام طرح می شود.

بخش سوم: نظام تقدیم

در این بخش ، مباحثی پیرامون «غیب» و «ملکوت» و نسبت دنیا و آخرت طرح می شود.

✔ در انتهای این بخش به شرح و بررسی کتاب آن سوی مرگ پرداخته شده است.

Update Required To play the media you will need to either update your browser to a recent version or update your Flash plugin.

بسم الله الرحمن الرحیم

درباره نسبت فرد با جامعه قشنگ ترین تشبیهی که می شود به کار برد نسبت جسم با روح است. یعنی فرد حکم جسم و جامعه حکم روح را دارد.

خدای متعال جامعه را به عنوان یک فرد قبول دارد!
این امر را مرحوم علامه توسط آیات قرآن به اثبات رسانده اند. ایشان در سوره مبارکه فرقان ذیل آیه ۵۴ در ارتباط با جامعه اشاراتی دارند:

وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا… (فرقان:۵۴)

« او خدایی است که از آب (نطفه) بشر را آفرید و بین آنها خویشی نسب و بستگی ازدواج قرار داد…»

خدای متعال از آب بشری آفرید و آن بشر را «نَسَب» و «صِهْر» قرار داد .

نسب و صهر به چه معناست؟

در جلد چهار المیزان مرحوم علامه فرموده اند از این آیه فهمیده می شود که خدای متعال برای جامعه یک روح و حقیقت قائل است.
از کجای آیه اینچنین برداشتی داشته اند؟ جای تعجب است ، المیزان خوانی قاعده ی خاصی دارد که شاگردان علامه روش آن را گفته اند چرا که علامه ترفندهای جالبی برای انتقال مفهوم داشتند و این باعث شده قسمت هایی از المیزان ثقل خاصی داشته باشد.
یعنی ادامه و تکمیل کننده ی اشاره ای که در جلد چهارم داشته است را باید در جلد پانزدهم جستجو کرد.

در آیه ۵۴ سوره فرقان در توضیح کلمه «صِهْر» می فرمایند صِهر محرمیت از ناحیه ی زن و نَسب محرمیت از ناحیه ی مرد است ، خداوند یک بشر آفریده و به این بشر ، دو حیثیت داده است ،یکی حیثیتِ نسبتش با زن و دیگری هم حیثیتِ نسبتش با مرد .

یعنی نقش های مختلف که افراد در جامعه دارند همه ی آنها در آخر می شوند یک بشر.

برای روشن شدن موضوع به این مثال دقت کنید در یک مجموعه تعدادی اعضا وجود دارد و هر یک فرد از آنها یک نفر است آن هم یک نفر ثابت .
یعنی آنها از جهتِ جسم ، کثرت دارند اما روح شان تکثر بر نمی دارد و یک حقیقت یک پارچه است و همیشه ثابت باقی می ماند.

شما «من»ی که دارید همان منی است که در شش ماهگی ، دو سالگی ، ده سالگی ، بیست سالگی و…دارید
و هر چقدر این ساختار جسمانی شما تغییر و تحول داشته باشد اما «من» ثابت است.

البته این «من» اکتساباتی دارد ،رشد می یابد و صفاتی پیدا می کند اما اینطور نیست که اگر ده صفت جدید پیدا کرد تبدیل بشود به ده نفر ، بلکه تنها ده تا بار وارد می شود بر یک چیز.

بحث اثبات «تجردِ روح» خیلی مهم است و همه ی فلسفه ی اسلام روی همین نکته بنا شده و نقطه تمایز فلسفه اسلامی و فلسفه ی غرب هم در همین است. ما می گوییم تجرد روح ، آنها می گویند هوش هیجانی.

به تعبیر حضرت استاد جوادی آملی علم ثابت کرده هر هفت سال پوست بدن انسان تغییر می کند ،یعنی کسی که بیست و یک سال دارد سه بار ساختار فیزیولوژیکش تغییر کرده ، حالا تصور بفرمایید یک نفر در بیست سالگی دزدی کرده و در سی سالگی تصادف می کند و دستش قطع می شود. بعد در چهل سالگی یک دستی را به دست او پیوند می زنند. در پنجاه سالگی بابت دزدی در سن بیست سالگی او را دستگیر می کنند و باید حد را بر او جاری کنند و به عنوان مثال اجرای حد با بریدن دستی است که در چهل سالگی پیوند زده شده. حالا سوال اینجاست این دستی که از این آقا بریده می شود دست دزد است یا دست آن کسی که دستش پیوند زده شده به او؟!

دستی که قطع میشود دست دزد است ، چون این عضو متصل به یک «من» یک پارچه است و ما آن «من» یک پارچه را مجازات می کنیم نه این قطعات متکثر را .

اگر می گوید دست او را ببر ، به این معنا نیست که این دست دزدی کرده بلکه این دست را می بریم تا نسبت این روحی که مرتکب خطا شده با این ابزاری که داشته را قطع کنیم تا روح و «منِ ثابت» مجازات شود.

جامعه مثل قطعات یک بدن می ماند. یعنی در عین تکثر یک «من واحد» دارد ،که همان روح الاجتماع است.

پس شما به آن من واحد که نگاه می کنید می گویید من یک نفرم و به جسم که نگاه می کنید می گویید چند قطعه ام .

سوال پیش می آید از میان قطعات یک جسم کدام یک از همه مهم تر است؟
برای اثبات روح الاجتماع مرحوم علامه به این آیه از سوره حجرات هم اشاره می کنند و در عین حال به سوال این که کدام عضو مهم تر است هم پاسخ می دهد:

جَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ۚ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ…(حجرات:۱۳)

«و آن گاه شعبه‌های بسیار و فرق مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید، همانا بزرگوار و با افتخارترین شما نزد خدا با تقواترین شمایند.»

برای جسم نمی توان گفت کدام عضو مهم تر است.
البته برخی اعضا حساس تر اند مثل قلب ، یعنی ضریب خطا برای قلب، بالاتر از معدل خطر برای سایر اجزای بدن است ، یعنی آنقدر که خطر برای قلب حساسیت برانگیز است خطر برای دست حساسیت برانگیز نیست .

کاملا روشن است که انسان با برخی از اعضا از بعضی اعضای دیگر محافظت می کند. اگر چیزی به سمت چشم بیاید ، دست از برخورد احتمالی محافظت می کند ، نه به خاطر اینکه دست ارزشی ندارد یا ارزش چشم از دست بیشتر است بلکه این امر به این خاطر است که حساسیت چشم بیشتر است و آن قدری که نقص دست به مجموعه ی پیکر آسیب می زند نقص چشم به مراتب آسیبش از آن بیشتر است.

برای روشن شدن موضوع یک سوال مهم مطرح می کنیم. گاهی پرسیده می شود ،ما حوزه برویم یا دانشگاه؟ طلبه بشویم یا دانشجو؟ دانشگاه چه رشته ای را انتخاب کنیم؟! و..

یکی از مسخره ترین استدلال هایی که برای طلبه شدن توسط برخی طلبه ها بیان می شود این است که من میروم حوزه تا خودم را بسازم و با تقوا بشوم!

این اصلا متوجه نشده ساختار عالم یعنی چه!
و نمی داند هر عضوی از این پیکر جامعه که باشد باید تقوا را داشته باشد.
تقوا یعنی ارتباط هر عضو با آن «منِ کلی» .
اگر هر عضو در خدمت آن منِ کلی باشد و وظیفه اش را انجام بدهد آن وقت است که نظام ارزش گذاری دین ، او را موجود مثمر ثمر و مفیدی می داند.

إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ…(حجرات:۱۳)

کرامت به تقواست ، تقوا یعنی چه؟ یعنی اگر نسبتت با این «من» حفظ شده باشد و در خدمت او باشی تو کریمی.
تصور بر این است که کریم یعنی بخشنده اما کریم یعنی ارجمند و ارزشمند!

منظور این است که اگر این نسبت قطع شد شما ارزشمند نیستید.

شما هر جای جامعه که هستید باید این نقش را داشته باشید ، معنا ندارد که بگویید من از حالت دست خودم را خارج کردم و رفتم قلب شدم تا با تقوا باشم ، خب در همان جایگاه دست با تقوا باش!

شما در جایگاه دست همان قدر می توانید خدمت کنید که در جایگاه قلب!
البته درست است که جایگاه قلب حساس تر است
البته این را هم بدون تعارف عرض می کنم نه در نسبت حوزه و دانشگاه اما نسبت مجموعه معارف الهی با علوم بشری ، این نسبت را قبول دارم که معارف الهی حساس تر است .
اما این را قبول ندارم که مثلا حوزه جای آدم شدن و خود سازی است و دانشگاه اینچنین جایی نیست.

این تکثر را باید در عین وحدت پذیرفت.
اگر روح جامعه در سلامت باشد همه ی این تکثر در سلامت اند ،فرهنگ ، همین روحِ حاکم بر این مجموعه جسد است و این فرهنگ است که ولایت می سازد.
اینکه شما تحت چه ولایتی در می آیید بسته به فرهنگ شماست و فرهنگ تعیین می کند ولایت چه کسی را بپذیرید و وقتی ولایت را پذیرفتید خود آن ولایت فرهنگ شما را ارتقا میدهد.

اگر غالب این جسد رویکردش به سمت عالَم ماده باشد پس ولایت کسی را می پذیرد که او را درجهت تأمین نیازهای مادی پیش ببرد.

اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَیَمُدُّهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ(بقره:۱۵)

«خدا به ایشان استهزا کند و در سرکشی مهلتشان دهد که حیران بمانند.»

اول یک ظلمتی در درونش بوده که او را آورده به سمت ولایت طاغوت ، بعد ولایت طاغوت به ظلمت استمرار میدهد و او را کامل از نور خارج می کند ، قرآن می فرماید:

وَالَّذینَ کَفَروا أَولِیاؤُهُمُ الطّاغوتُ یُخرِجونَهُم مِنَ النّورِ إِلَى الظُّلُماتِ…(بقره:۲۵۷)

«کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوتها هستند؛ که آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون می‌برند؛ »

و یا در درونش نوری وجود داشته که او را می آورد به سمت ولایت ولی الله بعد این ولایت او را کامل خارج می کند از ظلمات:

اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النّورِ…(بقره:۲۵۷)

«خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنها را از ظلمتها، به سوی نور بیرون می‌برد.»

پس دو روح وجود دارد یکی روحی که حاکم است ، بدواً و یکی هم روحی که انتخاب می شود ، ختماً .
روح دوم به دنبال انتخابی است که می کنید ، انتخاب اینکه خود را در اختیار کدام ولایت بگذارید.

(این بحث نیاز به توضیح بیشتر دارد که ان شاءالله در جلسات آینده بیان خواهد شد)

دیدگاه خود را بنویسید: