۞ امام صادق (ع) می فرمایند:
علم و دانش به يادگيرى نيست، بلكه نورى است که خداوند آن را در دل كسى كه مى‏ خواهد او را هدايت كند قرار می دهد.

موقعیت شما : صفحه اصلی » سخنرانی » سلسله مباحث دانشگاهی
  • ۲۸ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۷:۰۷
  • 229 بازدید

✔ سلسله مباحث مهندسی خلقت که در دانشکده مهندسی دانشگاه فردوسی ارائه شده در چند بخش پیگیری می شود که شمای کلی آن بدین شرح است:

بخش اول: مقدمات

در این بخش ، جایگاه قرآن و نحوه بهره بردن از آن برای کشف مهندسی خلقت طرح می شود.

بخش دوم: نظام تسخیر

در این بخش ، تعریف مرحوم علامه طباطبایی از نظام تسخیری و توضیح قرآنی ایشان برای این نظام طرح می شود.

بخش سوم: نظام تقدیم

در این بخش ، مباحثی پیرامون «غیب» و «ملکوت» و نسبت دنیا و آخرت طرح می شود.

✔ در انتهای این بخش به شرح و بررسی کتاب آن سوی مرگ پرداخته شده است.

Update Required To play the media you will need to either update your browser to a recent version or update your Flash plugin.

بسم الله الرحمن الرحیم

در جلسه گذشته گفتیم در قرون اخیر خصوصا بعد از رنسانس یک جدال دروغین بین علم و دین درست شده است و حرفشان این است که؛ یک «باور» یا محصول مقدمات است یا محصول مقدسات.

آنها می گویند اگر باور تو ، محصول مقدسات است پس تو یک فرد دُگماتیسم ، جزم اندیش ، خرافاتی، غیر علمی و متدین به دین داعش هستی ، اما اگر حرف و باورت بر اساس مقدمات است، یک آدم علمی هستی.

دعوای بین مقدمات و مقدسات یک دعوای دروغین است ، اینجور نیست که یک مقدمات وجود داشته باشد و یک مقدسات ، در واقع دو نوع مقدمات داریم.

یک وقت مقدمات شما علمی است و یک وقت مقدمات شما غیر علمی.
اگر مقدمات شما علمی است پس آن مقدمات از مقدسات است.

مقدس یعنی؛ امری که باید آن را بپذیرید، تابعش باشید و از آن کوتاه نیایید و حتی از آن دفاع کنید.
مقدس به این معنا نیست که به خاطرش کسی را بکشید و یا خودتان کشته شوید.

برای روشن شدن مطلب ، به این نکته توجه کنید؛
واژه «حق» به چه معناست ؟!
تصور ما از معنای این واژه چیست؟!

حق ؛ همان «هست» فارسی است ، حتی ترجمه لغوی کلمه حق یعنی «واقعیت».

یعنی امری که حق است، واقعیت دارد و امری که باطل است، واقعیت ندارد.

با این تعریف می شود برای تمام عرصه ها، حق و باطل را انتزاع کرد ، چون برای حق باید عنوان «واقعیت» را حمل کرد.

سوال←دو ، دوتا می شود چهار تا ، امر حق است یا باطل؟

مسلما سریع جواب می دهید←هیچ کدام ، چون اصلا ربطی به حق و باطل ندارد.

سوال را کمی تغییر می دهیم←دو ، دوتا می شود چهار تا ، واقعیت دارد یا ندارد؟

با تغییر سوال ، جواب شما هم تغییر می کند و قطعا می گویید “بله واقعیت دارد”.

وقتی امری واقعیت دارد یعنی «حق» است و وقتی حق است یعنی «مقدس» است.

پس تنازع بین مقدسات و مقدمات غلط است.

گاهی کشفِ واقعیتِ یک چیز ، متناسب با خود آن ساده است ، مثل همین “دو ، دو تا می شود چهار تا”

یعنی بعضی چیزها اگر چه عقلی هستند اما می شود آن را با چشم و تجربه فهمید.

به عنوان مثال فیزیولوژی انسان را در نظر بگیرید ، هیچ انسانی خارج از این فیزیولوژی نداریم و برای همه قطعی است که فیزیک و سیستم بدن همه انسان ها به این صورت است و می توانیم بگوییم هر انسانی هنگام غذا خوردن فکش تکان می خورد !

سوال این است ، وقتی بدون اینکه روی تک تک انسان ها آزمایش انجام بدهید و یک گزاره را به همه ی آنها نسبت بدهید ، آیا این منطقی “هست” یا نه؟!

هست یعنی؛ حق است و واقعیت دارد ، وقتی واقعیت است یعنی مقدس هم هست.

سوال←شما چطور به این کشف رسیدی؟

ما نمی خواهیم پای «استقرای منطقی» را وسط بکشیم.
اما بدانید با وجودی که مرحوم صدر ، مبانی منطقی را عوض کرده و برهان را تکمیل کند اما متاسفانه این هنوز در حوزه و دانشگاه بیان نشده چرا که سیستم علمی ما قریب به دویست سال عقب است حتی از غرب.

نظریه ی مرحوم شهید صدر این است که می گوید اگر شما در یک تجربه ، پنج عدد موش را آزمایش کردید نمی توانید بگویید همه ی موشها این جورند ، استقرای شما غلط است مگر اینکه کشف شما یک کشف انتزاعی از ماهیت موش باشد ، یعنی به یک کشف ذاتی از موش برسید.

اگر کشف ذاتی کردی می توانی بگویی ، همه ی موش ها در صورتی که موش باشند این ویژگی را دارند.

در مورد انسان این مثالی که زدیم از همین قِسم است ، شما از انسان فیزیولوژی و آناتومی کشف می کنید و می گوید هر انسانی موقع غذا خوردن فکش تکان می خورد ، این دیگر نیاز به استقراء ، تجربه و آزمایش ندارد و یک امر عقلی می شود ولی خیلی از مسائل دیگر این طور نیست ، ابتدا با یک آزمایش ، فرضیه ای را مطرح می کنند و بعد فرضیه را تبدیل به نظریه می کنند ،بعد این نظریه می شود مبنای علمی و کم کم مقدس می شود.

در حال حاضر بسیاری از مبانی علمی ، فرضیه ای است. برای مثال فرضیه ی داروین ،صرفا یک نظریه است که چون مبنای علمی پیدا کرده تبدیل شده به یک امر مقدس و کسی نمی تواند با آن مخالفت کند .
چرا می گوییم «مقدس» چون میگوید این واقعیت دارد.

مقدس نه به این معنا که بگوید اگر این حرف را قبول نکنی به رویت شمشیر می کشم ، مقدس یعنی شما را در یک فشاری قرار میدهد تا نتوانی زیر بار این مطلب نروی ، میگوید این «واقعیت» دارد ، اگر مخالفت کنی با واقعیت مخالفت کرده ای.

«واقعیت» مراتب دارد:

۱-واقعیت حسی
۲-واقعیت عقلی
۳-واقعیت شهودی

هرچه سطح واقعیت بالاتر باشد ، کشف آن واقعیت هم مراتب بالاتری دارد.

برای روشن شدن بحث یک مثال عینی از قرآن بیان می کنیم .در ماجرای موسی و خضر قرآن می فرماید موسی خطاب به حضرت خضر عرض کرد:

قالَ لَهُ مُوسى‌ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى‌ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (کهف:۶۶)

پس موسی به دنبال یک «عقل منفصل» می گردد که کشف واقعیت کرده آن هم در یک درجه بالاتر.
می بینیم مواجهه حضرت موسی و حضرت خضر کاملا تعبدی و کاملا مقدس گرایانه است.

در این ماجرا صحبت های خداوند بسیار تعجب بر انگیز است.

وقتی وقایع پیش آمده بین موسی و خضر را می شنویم ممکن است برایمان غیر عقلی باشد!!!

ببینید رفتارهای حضرت خضر برای حضرت موسی غیر عقلی است ، ولی در عین حال کاملا عقلی هم هست ، در قرآن آمده:

وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»(کهف:۶۸)

«چگونه می توانی صبر کنی بر چیزی که آگاهی و احاطه بر آن نداری ؟ »

این تعبیری است که حضرت خضر به کار می برد و می گوید امری که تو به آن احاطه نداری نمی توانی نسبت به آن صبر کنی.

این نکته ی مهمی است می گوید چیزی که در محدوده ی اشراف اطلاعاتی تو نیست و تو در آن کشف واقعیت نکرده ای پس برای تو تعبدی است و پذیرش آن باید همراه با صبر باشد.

برای همین امام صادق (علیه السلام) فرمود:

نَحْنُ‏ صُبَّرٌ وَ شِیعَتُنَا أَصْبَرُ مِنَّا‌ ( البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏۴، ص: ۲۷۳)

«ما صابر و شکیبا هستیم؛ ولی شیعیان ما صبورترند»

این روایت بسیار عجیب است فرمود؛ شیعیان ما از ما صبور ترند ، چون ما کشف واقعیت کردیم و پذیرفتیم اما شیعه ی ما کشف واقعیت نکرده و از سر تعبد قبول می کند ، تعبدی که از روی عقل است.

این که میگویند صبورتر از ماست منظورشان این نیست که فضیلت او بالاتر از ماست ،منظور این است که در مبنای تعبد ، شیعیان تعبدی تر از ما عمل می کنند.
همان طور که حضرت موسی نسبت به خضر صبورتر بود و تعبدی تر عمل می کرد.

حضرت خضر از اولیا خداست و تعبیر قرآن راجع به ایشان این است:

فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِّنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا(کهف:۶۵)

«چون بدان جا رسیدند ، بنده ای از بندگان ما ( خِضْر ) را یافتند که از جانب خود رحمتی به او عطا کرده و از نزد خود دانشی به او آموخته بودیم»

کسی که در رحمت خاص خداست چاقو را فرو می کند در شکم بچه بعد کشتی که متعلق به یک فرد بیچاره است را سوراخ می کند .

جالب اینجاست که هربار موسی سوال می پرسید؛چرا؟
حضرت خضر فقط به او تشر می زند و میگوید یک بار دیگر سوال بپرسی رهایت می کنم.

اما در آخر وقتی حضرت خضر توضیح میدهد و همه چیز روشن میشود می فهمیم تمام کارهایش همه از روی عقل بود اما چون در ابتدا ، کشف واقعیت صورت نگرفته مسئله غیر عقلایی به نظر می آید.

کشتی را سوراخ کرد چون جلوتر پادشاه غاصبی بود و همه کشتی ها را می گرفت چون این کشتی سوراخ بود برای صاحبش باقی ماند.

بچه را کشت چون به امر خدا در این جا نقش خضر نقش جناب عزرائیل است ، حضرت موسی هم می تواند بفهمد که او واقعا این ماموریت را دارد اما نمی تواند ببیند که این مسئولیت بر عهده ی اوست در واقع دلیلش را نمی فهمد(این دو با هم فرق دارد).

نسبت ما با پیغمبر این طور است ، البته اگر عقل رشد کند ما هم می توانیم به مراتب بالاتری از کشف واقعیت دست بیابیم.
همان طور که وقتی حضرت موسی رشد کرد خود او کارهایی را انجام داد که دیگران دلیلش را نمی فهمیدند و اعتراض می کردند.

همیشه رابطه عقلا و کسانی که کشف واقع می کنند همین طور است انسان های عادی به آنها اعتراض می کنند.
مثلا در مسئله ی عقد موقت چون پای پیغمبر که عقل واقع گراست وسط می آید و می فرماید چرا بی حساب و بی ضابطه رابطه برقرار می کنید؟!

یک عده سریع مخالفت می کنند و می گویند شما متحجر هستید و عصر این حرفها گذشته است.

در کشور ما طرف ده تا دوست دختر دارد ، اگر از او بپرسی این خانم موقت توست ؟!
سریع واکنش نشان می دهد که توهین نکن!

اینها پوزیشن احمقانه می گیرند و فکر می کنند عاقلانه حرف می زنند.

این که در دین مسئله صیغه مطرح می شود ، بحث لفظ نیست بلکه بحث تعهد است !
طرفین متعهد می شوند که در یک مدت معین فقط با هم باشند ، مرد متعهد می شود در این مدت مخارج خانم را بدهد از طرفی اگر در این مدت نطفه ای بسته شد مشخص است مسئولیت بچه با کیست.

حرف پیغمبر از روی عقل و مصلحت است و آدم اگر عاقل باشد مصلحت را می فهمد.
تعبیر فارابی این است که باید به «عقلِ فعال» متصل بشویم چون او کشف واقعیات کرده و جامعه ، جامعه نمی شود مگر با ریاست پیغمبر.

تعبیر قرآن راجع به جامعه ای که رأس آن پیغمبر نیست جالب است میگوید جامعه ی جاهلیت هستند.
یعنی هزاران دکتر و مهندس هم درون آن جامعه باشد، قران میگوید آنها جاهلند.

(بحث نیاز به شرح بیشتر دارد ان شاءالله در جلسات آینده مفصل بیان خواهیم کرد)

دیدگاه خود را بنویسید: