۞ امام صادق (ع) می فرمایند:
علم و دانش به يادگيرى نيست، بلكه نورى است که خداوند آن را در دل كسى كه مى‏ خواهد او را هدايت كند قرار می دهد.

موقعیت شما : صفحه اصلی » پادکست
  • شناسه : 3685
  • ۲۸ دی ۱۳۹۹ - ۱۷:۲۷
  • 770 بازدید
Update Required To play the media you will need to either update your browser to a recent version or update your Flash plugin.

متن پادکست :

«داستان فضیل بن عیاض»

وقتش نشده کمی دلت برای خدا خاشع شود.

فضیل بن عیاض، دزد سرگردنه بود که در گردن­ها می­ایستاد و غارت می­کرد. اسم او در هر شهری برده می­شد، مردم می­ترسیدند. البته یک لوتی­گری­هایی هم داشت؛ مثلاً راهزنی که می­کرد، نام آن­ها را یادداشت می­نمود. می­گفت: از تو چه مقدار گرفته­ام؟ می­گفت و او هم یادداشت نمی­کرد. به شهری رفت و دختری را در خیابان دید. چشمش او را گرفت. گفت: به مادر و پدر خود بگو که تو را آماده کنند و من شب به سراغ شما می­آیم. می­دانستند اگر فضیل بگوید با هیچ فردی تعارف ندارد و خواهد آمد. پدر و مادر تا شب لرزیدند و با خود گفتند: ما با این چه بکنیم؟ شب شد. (در هم نمی­زد و از بالای دیوار می­پرید و وارد خانه می­شد. یک فردی که بسیار لات بود و با هیچ فردی هم کاری نداشت.) دیوار را گرفت و بالا رفت. خواست که به درون خانه بپرد، همسایه دیواربه‌دیوار مشغول قرآن خواندن بود و این آیه را خواند. فضیل عرب بود و عربی را هم متوجه می­شد. شب­ها در خانه­ها قرآن می­خواندند. صدای قرآن می­آمد. قاری قرآن گفت: «أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ؛ زمان آن نرسیده که کمی دلت برای خداوند خاشع شود.» فضیل بر روی دیوار بود، این آیه را که شنید، همان‌جا ایستاد و گفت: «بلی؛ آنَ آنَ چرا وقت آن شده است».

خیلی بیهوده گذرانده­ام. خیلی وقت­ها رفت. خیلی به بطالت گذرانده­ام و هیچی چیزی نشد. خیلی رفیق‌بازی کردیم؛ ولی هیچ‌چیزی نشد. خیلی شمال رفتیم، لب آب رفتیم، خیلی چیزها لب آب زدیم، تمام شد و هیچ‌چیزی نشد و مزه هیچ‌چیزی زیر زبانمان نمانده است.

«آنَ، وقتش شده است». از همان دیوار به پایین آمد.

دوران امام صادق (ع) بود. فضیل شخصی شد که صاحب کرامت شد و با نگاه به افراد؛ به‌عنوان‌مثال می­گفت شما بیست سال دیگر در فلان مکان فلان اتفاق برای شما خواهد افتاد. شما بعداً به این شکل خواهید شد. شما این‌گونه خواهید شد. شما در آنجا این کار را انجام دهید. گفت وقتش شد و ما رفتیم دیگر.

سؤال که خدا از من می­پرسد وقتش نشده است کمی با نماز، با من حال کنید.

برچسب ها

دیدگاه خود را بنویسید: