‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِيالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَی مُحَمَّدٍ. اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَلطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنِ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ. رَبِّ اِشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.
مسائلی که همین چند روز با آنها بسیار مواجه بودیم، برای خیلی از عزیزان سؤال بود. خیلیها هم از ما پرسیدند: «چرا اینطور امور به هم گره میخورد؟ چرا شرایط یهو اینطور به هم میریزد؟ سخت میشود؟ تا یکم احساس میکنیم اوضاع دارد خوب میشود، همهچیز دارد روبهراه میشود، ورق دارد برمیگردد، دوباره یک چک از یک طرف میخوریم که چند دور دور خودمان میچرخیم، برمیگردیم به نقطه قبلی، بلکه بدتر از نقطه قبلی. چرا اینجوری میشود؟ چرا کار اینطور سخت است؟»
دیدم بعضی هم تحلیل کردند که در این شرایط، «اینها سیلی خداست به ما و خدا دارد از ما انتقام میگیرد و معلوم میشود که ما کلاً اشتباه داریم میریم و عوضی داریم میریم. باید برگردیم و خطا کردهایم» و از این حرفها. حالا نمیخواهم فعلاً خیلی وارد حرفهایی که این روزها زده میشود، بشوم.
یکی از مشکلات این است که انسان، «قواعد» کاری که خدای متعال با او میکند را بلد نباشد، نداند؛ نداند که حقتعالی بر چه حسابی، بر چه قاعدهای، بر چه فرمولی با ما تا میکند؛ ما چه مسیری را باید برویم. قواعد این مسیر را اگر کسی بلد نباشد، دچار شک و شبهه میشود.
یکی از این قواعد همین است: انسان هرچه که در مسیر خدای متعال راه را بهتر میآید، راه را درستتر میآید، واکنشهای درست از خودش نشان میدهد، کار سختتر میشود. این قاعده است. این یکی از قواعدی است که خدای متعال دارد. البته از جهاتی سادهتر میشود، از جهاتی سختتر. از چه جهت سادهتر میشود؟ ایمان انسان تقویت میشود، از پس مشکلها راحتتر برمیآید. از چه جهت سختتر میشود؟ خود مسائل و مشکلات سختتر میشود.
یکی پیام داده بود که «چرا اینقدر ما بد میآوریم؟ کجای کار را اشتباه رفتیم؟ چرا هی پشت سر هم بدبیاری داریم؟» خوب من یاد ماجرای حضرت یوسف علیهالسلام افتادم. برایم جالب شد. گفتم که لابد شاید حضرت یوسف هم همچین سؤالی از خودش کرده. البته به ما نمیخورد. خیلی داشته باشیم سؤال پیش میآید. آقا، اگر این پیغمبر خدا بود، آدم حسابی بود، آدم روبهراهی بود: اولاً داداشهایش نمیگذاشتند بیندازندش توی چاه. آدم خوب بود، بعد از چاه نجاتش میدادند، نمیآمدند از توی چاه درش بیاورند ببرند بفروشندش؛ به عنوان «بابا، آدم خوبیه». بالاخره باید معلوم بشود که آدم خوبیه. زیر دست یکی بزرگ بشود. بعد آخر هم به خاطر اینکه تن نمیدهد به خواسته یک زن، پانزده سال بیفتد حبس. هیچوقت هم معلوم نشود. در این مدت یک نسلی میآید و میرود و پادشاه عوض میشود و کلی از این آدمهایی که شک و شبهه داشتند نسبت به یوسف، از دنیا رفتند. تازه نسل بعدی آمده فهمیده که یوسف برحق است. «چرا اینقدر بد میآورد؟ نکند حضرت یوسف دارد اشتباه میرود؟»
«خوب جور میشود. چقدر خوبه. آرزوی مرگ هم میکنم. تازه بگم ما هم برایت آرزوی مرگ میکردیم از قبل.» برای چیست؟ برای اینکه ایمان، مسیر ایمان اینجوری است که آدم وقتی پیش میرود، با چاله و چوله مواجه میشود. مسیر ایمان، پیشرفت این شکلی است. مسیر رشد اینجوری است. آدم هرچه که بزرگتر میشود، آدم در همین فضای زندگی ما، هرچه که درشتتر میشود، خوراکش هم بیشتر میشود. درست است؟ رضازاده اینجوری که ناراحت شده بود میگفتش که گفته بود که «من صبحانه فقط هفده تا تخممرغ میخورم.» وزنه میزند، در ازایش روزی از مجموعه وزنههایی که میزنم، روزی دو تُن. دو تُن وزنه، صد کیلو، دویست کیلو. خب، هرچه که این آدم قویتر میشود، هزینههایش هم بیشتر میشود. سختیهای بیشتری هم دارد، گرفتاریهایش هم بیشتر است. دیگر الان کسی از او به وزنه صدکیلویی راضی نمیشود، وزنه پنجاهکیلویی را کسی از او نمیخواهد. باید برود صد و پنجاه، دویست، دویست و پنجاه، سیصد بالا. دیگر مگر رفت المپیک یک وزنهای زد در یک سطحی. دیگر کسی نمیآید بگوید که «آقا، حالا بیا همین وزنه را بزن، رکورد بزنی.»
دیگر مسیر پیشرفت این شکلی است، مسیر رشد اینجوری است. این را برای شما بگویم، جزو قواعد خیلی مهم: هر چقدر ما بخواهیم به دوران ظهور نزدیک بشویم، انشاءالله، انشاءالله این ایام ما، ایام پیش از ظهور باشد، قاعدهاش به این است که کار سختتر میشود. فریبمان نزند، کلاه سرمان نگذارد. کار سخت میشود، فکر میکنیم که آقا اشتباه آمدیم وگرنه اینقدر نباید توی چاله و چوله میافتادیم. یک صبری دارند، تحملی دارند. وقتی میبینند این دور و وریها هی دارند شل میشوند، ول میکنند، کم میآورند، اینها شل میشوند. آدم را سست میکند.
زمان حضرت امام (رضوانالله علیه) این شکلی بود دیگر. زمان حضرت امام (رضوانالله علیه) شرایط هی سختتر از سال چهل و دو که امام شروع کرد قیام را. هی کار سخت شد. توی زندان میکشتند بدون اینکه صدایش را دربیاورند. شهید سعیدی و شهید غفاری. هرچه جلوتر آمدیم، فشار بیشتر شد. تبعید میفرستادند. کسی جرئت نداشت حرف بزند، نطق بکشد. هرچه سختتر شد، اتفاقاً کار بهتر شد. شهید بهشتی میفرمود که «ما باورمان نمیشد که دهه فجر سال پنجاه و هفت، انقلاب پیروز بشود.» ایشان فرموده بود که «ما گمانمان این بود که امام که بیاید ایران، انشاءالله پانزده سال بعدش انقلاب پیروز میشود.» ما پانزده سال بسته بودیم. بعد دیدیم به ده روز نرسید. امام که آمد ده روز بعد کار تمام. هیچکس باورش نمیشد.
من چند تا روایت برایتان بخوانم در مورد این قواعد. روایتهای عجیب و غریب و جالبی است. روایت اول در کتاب شریف «ارشاد القلوب»، جلد یک، صفحه ۱۵۰.
یک خانم آمد خدمت امام صادق علیهالسلام گفتش که: «یابن رسولالله، اِنَّ اِبْنِي صَفَرَ وَ قَد طَالَتْ غَیْبَتُهُ.» بابا جان، من یک پسری دارم، این رفته سفر، خیلی وقت است ازش خبری نیست. خیلی غیبتش طولانی شد. خبری ازش نیست. چهکار کنم؟ «وَ قَدِ اشْتَدَّ شَوْقِي إِلَیْهِ.» خیلی دلم برایش تنگ شده. دیگر خیلی بیتاب شدهام. «فَقَالَ لَهَا: عَلَیْكِ بِالصَّبْرِ.» آخه بعضیها دنبال این هستند که یک عارفی، ولیّ خدایی، یک نگاهی بکند و بگوید. دیگر این الان امام صادق علیهالسلام. این پیرزن پا شده آمده خدمت امام صادق علیهالسلام. یکی باشد یک نگاه به ما بکند بگوید مشکلمان چیست. «صبر کن. صبر کن.» امام صادق علیهالسلام نفرمودند.
«فَصَبَرَتْ وَ اسْتَعْمَلَتْ.» این رفت. شروع کرد دیگر به تحمل. بنا کرد که تحمل. «ثُمَّ جَاءَتْ بَعْدَ ذَلِکَ وَ شَکَتْ.» بعد چند وقت دوباره با شکایت کرد که «آقا من نمیتوانم تحمل کنم.» «فَقَالَ لَهَا: عَلَیْكِ بِالصَّبْرِ.» این هم رفت دوباره. «بَعْدَ ذَلِکَ.» بعد یک چند وقت برگشت. «فَشَکَتْ إِلَیْهِ طُولَ غَیْبَةِ اِبْنِهَا.» آقا دیگر خیلی غیبت بچه ما، رفتنش خیلی طولانی شد. «مگر نگفتم صبر کن؟» «عَلَیكِ بِالصَّبْرِ.» این قاعدهها را داشته باشید. خیلی این قاعده به درد میخورد. هم در زندگیمان، هم در فضای سیاسی، فضای اجتماعی، فضای اقتصادی، همهجا. «دیگر چقدر صبر کنم؟ به خدا دیگر صبری نمانده. دیگر نمیتوانم. دیگر ندارم چیزی که بخواهم باهاش صبر کنم.» حضرت فرمودند: «ارْجِعِی إِلَى مَنْزِلِكِ تَجِدِی وَلَدَکِ قَدْ قَدِمَ مِنْ سَفَرِه.» برو خانه. پسرت توی خانه نشسته. الان از سفر برگشت. سه بار آمد پیش امام صادق علیهالسلام. دفعه سوم گفت دیگر نمیتوانم. برگشت خانه، دید که این بچه از سفر برگشته. «فَقَالَتْ: یَابْنَ رَسُولِالله.» خدمت حضرت گفت: «آقا، به شما وحی میشود مگر؟ از کجا فهمیدی بچهام الان توی خانه نشسته است؟» نه، به پیغمبر وحی نمیشود، ولی پیغمبر یک قاعدهای به ما داده. با آن قاعده میفهمیم کی فرج میشود، کی گشایش میآید.
قاعده چیست؟ فرموده: «عِنْدَ فَنَاءِ الصَّبْرِ یَأْتِی الْفَرَجُ.» وقتی صبر تمام شد، فرج میآید. نه اینکه آدم از همان اول بیصبری کند که فرج بیاید! سرنگ توی پایش میشکند و ماجرا میشود و بروند جراحی کنند. از همان اول بیتابی میکند. خب، آن چیست؟ اینجا «صبر تمام شده.» بله، صبر تمام شده. این آمپول نمیخورد. مریضیش هم میماند. این تا حالا چرک توی گلو بود، توی ریه میشود. عمل جراحی خوبش کند. منظور این نیستها. اینجور صبر کردن نیستها. آدمی که دارد کارش را انجام میدهد، میرود، میرود، میرود، هرچه باید انجام بدهد، انجام میدهد. میگوید: «خدایا، دیگر ندارم راه.» بعد از آنجا آغاز میشود که تو تمام میشوی. تو تمام میشوی.
ماجرا این است که ما باید تمام بشویم. کی مشکلها تمام میشود؟ هر وقت ما تمام بشویم. تمام نشدیم. «تمام بشویم» یعنی چی؟ یعنی باید بیقرار بشویم. حال ما که الان اینجا دور هم نشستیم و آرامیم، این هنوز با این فرج نمیآید. با این فرج نمیآید. آرامآرام من به شما بگویم. بدانید مشکلها خیلی بیشتر از این، بدتر از این خواهد شد. میگویند: «چی بگویم؟» امیدش به حرف الانم نیست. چند سال است دارم اینها را میگویم، دارم هم به شفاف و علنی هم میگویم. بعضی میآیند اعتراض میکنند. یک وقت یک جایی توی جمع نخبگان مازندران، یک سال و نیم پیش مثلاً، تقریباً آن موقع هنوز دلار دو و خوردهای، سه تومان اینها، عرض کردیم «دلار بیست تومان میشود.» ریختند سرمان: «آقا، مردم را ناامید نکن.» گفتم: «بنده خدا، دارم امیدوارَت میکنم که وقتی بیست تومان را دیدی، نگویی اینجا.» حرف از «تو» همش میگویند این از کجا میدانست. پاشو دوباره بیاییم. دوباره رفتیم گفتند: «این دلار و ارز و اینها را تو از کجا میدانستی؟» گفتم: «حالا بهتان بگویم بدتر میشود.» وضعیت امنیتیمان هم میریزد به... «عِنْدَ فَنَاءِ الصَّبْرِ یَأْتِی الْفَرَجُ.» وقتی صبر تمام بشود، فرج میآید. هر وقت ما تمام بشویم.
هنوز ما هستیم. ما باید تمام بشویم. «ما که باید تمام بشویم» یعنی چی؟ یعنی ما دیگر خودمان خودمان را نبینیم. باید دیگر اصلاً هیچ حرفی از، هیچ اسمی از نماند این وسط. آنقدر باید غرق بشویم. من عذرخواهی میکنم بابت این اذیتی که شما میشوید بابت صدا. ما تا تمام نشویم، مسئله حل نمیشود.
یک تعدادی از رزمندههای ما... این ماجراها، این روزها خیلی من خیلی به یاد این ماجرا بودم. اولی که ماجرای هواپیما را شنیدم، به یاد این ماجرا افتادم. یکی از اساتید ما فرمود که… ادامه روایتم را میخوانم برایتان. یکی از اساتید میفرمود: «بعد از چند تا عملیات که خیلی خوب زده بودیم توی جبهه و پیشرفته بودیم، با چند تا از این فرماندهها» اسم نمیآورم. خیلی فرماندههای تاپی بودند توی دفاع مقدس. این استاد بزرگوار ما الان هست در قم. ایشان میفرمود که «با چند تا از این رزمندهها، ما با فرماندهها، پا شدیم آمدیم قم، دیدار مراجع.» رفتیم خدمت مراجع و خدمت اکثر آقایان که رفتیم، خیلی از ما تعریف کردند: «آقا دم شما گرم، باریکالله، ناز شستتان. چقدر شما خوبی، تا حالا کجا بودین؟» از این حرفها. خلاصه، خیلی، خیلی، خیلی خوشحال بودیم که الحمدلله ما در جبهههای نبرد حق علیه باطل، خیلی داریم خوب کار میکنیم. اصلاً دیگر احساس میکردیم دیگر جبهههای نبرد حق علیه باطل را دیگر کنترل برداشتهایم و دیگر اصلاً باطل دیگر چیست. آمدیم خدمت آیتاللهالعظمی بهجت (رضوانالله علیه). نشستیم و با همان بادی که افتاده بود توی کلمان، شروع کردیم برای ایشان گزارش دادن: «آقا، در فلان عملیات پیشروی داشتیم. اینقدر پاکسازی کردیم. آزادسازی کردیم. اینقدر تلفات گرفتیم از دشمن. اسیر گرفتیم. اینقدر…» بنده خدا، فرزندان من. ابدیت بود، وصل به حقیقت بود، اینجا نبود. پیش خود خود خدا بود.
گاهی بهجت یکم فکر کردند و سکوت کردند. با لحنی آهسته «آقایان این کارها را کردند که آخر چه بشود؟» یکی از فرماندهها، اسم نمیبرم، شهدای بسیار عزیز ما، یکی از این فرماندهها برگشت گفت (انشاءالله گوش بدهید، جالب است): «انشاءالله دیگر بنا داریم بزنیم و بریم خود صدام را بکشیم زمین.» اشاره به واکنش آقای بهجت: «جو فشار دادن بلند شدن.» فرمودند: «بروید صدام خودتان را!» پا شدند. له. گاهی آدم دارد صدام میزند، خودش صدام میشود. باد میکند: «اَبَر قدرتیم ما، بیشماریم ما، فلانیم. دیدید چه کردیم در تشییع جنازه؟ بیایید با ما.» وایسا ببینم. شاخ و شانه نکش. انداختی به گردن و گلوی امام زمان. ایشان هم بیاید اینجوری صحبت نمیکند. حضرت امام (رضوانالله علیه)، حالات امام، کلمات امام را بخوانید: «خدایا، تو میدانی ما هیچچیزی نیستیم. خدایا، ما هیچچیزی نداریم. خدایا، تو اگر نظر نکنی…»
فلان، یک خاطره دیگر از آقای بهجت برایتان بگویم. این هم قشنگ است. درس است. میفرمود که (البته چاپ هم شده در جزو خاطرات حضرت امام هم هست، چاپ شده). ایشان میفرمود که «آقای بهجت خب یک رفاقت قدیمی داشتند با حضرت امام.» به آقای خمینی همیشه میگفت: «آقای خمینی.» از آقای بهجت پرسیدم که (مابین پرانتز دارم): «روز سیزده خرداد بعد نماز صبح، من مشغول تعقیبات بودم. یک لحظه حالی دست داد و آقای خمینی را دیدم. پیش من آمد برای خداحافظی.» قبل از اینکه امام رحلت کند. «پیش من آمد برای خداحافظی. خیلی خوشحال و سرحال بود. امر خود را ناجح میدانست.» یعنی کاری که کرده بود در انقلاب. آیتالله بهجت سر درس فرموده بودند که «آقای خمینی این را تعریف کردند و این نشان میدهد که ما باید حواسمان جمع باشد.»
ماجرا چیست؟ یکی از کارکنان دفتر حضرت امام (خدا رحمت کند اینایی که یار و یاور حضرت امام بودند، خصوصاً این عزیز بزرگواری که غریب واقع شد در این وقایع و حقش ادا نشد، آیتالله رسولی محلاتی) که واقعاً از بزرگان انقلاب. ایشان، یعنی شاید بشود گفت جزو دهتایی است که با امام و رهبری واقعاً سنگ تمام گذاشتند. و خب، غریب واقع شد در این ماجراها. اسمی ازش نیست. در این شلوغپلوغیها ایشان محو شد. یکی از این آقایانی که دور امام بوده میگوید: «سال چهل و دو از امام پرسیدم. در حیات منزل امام بودیم. گفتم: شما...» (گفتم شما که پا شدی میخواهی انقلاب کنی و اینها، شورش کردی و مردم را راه انداختی.) «تک و تنها. آدم مستأجرش را از خانه نمیتواند بلند کند. شما میخواهی بیایی بیرون کنیم. شما با چه پشتوانهای داری این کار را میکنی؟» حضرت امام به این آقا فرموده بود که: «غصه نخور، ما خدا را داریم و مردم.»
سال پنجاه و هفت، انقلاب که پیروز شد و اینها بعد این ماجراها، یک روزی در حیاط جماران، آن آقایی که جزو نزدیکهای امام بود، اسم... «سال پنجاه و هفت در حیاط جماران بودیم.» امام پا را گذاشتند روی پله بروند بالا. «فلانی، یادت است پانزده سال پیش چه سؤالی پرسیدی؟» گفتم: «آقا، چی پرسیدم؟» ایشان گفتش که (این آقای بهجت تعریف کرده بودند، یعنی بهجت خیلی مهم بوده این حرف): «گفت که یادت است از من پانزده سال پیش پرسیدی که شما با چه پشتوانهای داری کار میکنی؟ به امید کی داری میروی جلو؟ شرایط سخت، اوضاع به هم ریخته است. یادت است من بهت گفتم ما خدا داریم و مردم؟» گفتم: «آها، بله، آقا یادم آمد.» «انقلاب پانزده سال عقب افتاد.» گفتم: «نه.»
ایشان فرمود: «آن و مردمی که گفتم، اضافی بود. پانزده سال کَتَکش را خوردم. الان اگر ازم بپرسی به پشتوانه کی، میگویم فقط خدا. فقط خدا.»
این امام، اگر قرار است گرفتاریها حل بشود، راهش همین است. تا امید به رئیسجمهور، مجلس و… دیدم در این اوضاع وسط این بلبشویی که این شهید مظلوم ما را ترور کردند، خوشحال بودند که «انتخابات بعدی ما رأی میآوریم.» گل بگیرند در آن مجلسی که آدم بخواهد با خون این مظلوم رأی بیاورد برود تویش. اگر امید هنوز به مجلس و نماینده و دولت و اینها داریم، بنشینیم که هنوز گیریم. آن بیقراریه، آن بیتابیه که آقا دیگر هیچکس به داد ما نمیرسد. دیگر اصلاً هیچی. نه ناامیدیه به معنای اینکه آدم همهچیز را سیاه ببیند. ناامیدی که از همه اینها بکند، بفهمد فقط باید برود پیش خدا، سمت خدا. این، این را من منظورم است. «زندگی نکبت است و بمیریم و…» نخیر عزیز من. آینده روشن است. افقی که روبروی ماست خیلی شفاف است، ولی این گرفتاری سر جای خودش است.
در روایت فرمود: «آنقدری امر فرج عقب میافتد و شما در فشار قرار میگیرید، حتی…» ببین من چرا میگویم اوضاع سختتر میشود؟ به خاطر این روایتهاست. «جمهوری اسلامی را گرفتیم. این شهید را کُشتند. یکم اعتبار پیدا کردیم، زدید هواپیما را ترکوندید. ما دیگر سرمان را نمیتوانیم بالا بیاوریم.» اول کار فرمود: «انقدر اوضاع سخت میشود حتی تَفَلَ بَعْضُکُمْ فِی وَجْهِ بَعْضٍ.» اوضاع انقدر سخت میشود بعضیها در صورتتان تف میاندازند. بعدش چیست؟ فرمود: «کار انقدر سخت میشود که از کنار قبرستان که رد میشوی، گریه میکنی، میگویی ای کاش من جای این مُرده بودم. خوش به حال اینها که نیستند ببینند چیست.» این گرفتاری و تنگنا که هیچی برای آدم نمیماند، آنجا مقدمه فرج است.
فکر نکنیم دیگر الان ما باید دنیا میآید و یک موشکباران کردیم و «عینالاسد» را زدیم و ترامپ هم میآید کف کفشمان را هی لیس میزند، میگوید «ارباب من غلط…» (ببخشید، از دستم در رفت.) نخیر عزیز من. هرچه زور دارند میزنند.
البته من به شما بگویم. چشمتان باشد، اینور اوضاع سخت میشود، از یک جاهایی خدا هی یک نشانههایی به ما میدهد. انشاءالله به همین زودیهای زود عربستان خبرهایی. انشاءالله به همین زودی زود اوضاع بدجور به هم میریزد. بعد دیگر میدانید الان بحرانی که در عربستان است. گفتند این، این نکبتی که الان هست اگر بمیرد، یک دعوای جدی سر جایگزینیاش. چون فقط دو سه نفر را اینها قلع و قمع کردند برای اینکه این بنسلمان ولیعهدش کنند. بچههای عبدالعزیز. چون دیگر هیچکی نیست که بخواهد حکومت بکند. دعوا سر شاهزادههای اینها، بچههای اینها با هم دعوا میکنند. در روایت ما هم هست دیگر. فرمودند: «قبل از ظهور، آل فلان که در حجاز حکومت میکنند.» این تعبیر «آل فلان» دارد. «آنفولان که در حجاز حکومت میکنند درگیر حکومت میشوند و حکومتها از یک سال و یک ماه به یک روز میرسد.» غوغا میکند. به شدت اینها ضعیف میشوند. در منطقه با ضعیف شدن آنها، خاورمیانه از دست دشمن در میرود.
این بشارتهایی است که به ما دادند. ولی اوضاع ما سختتر میشود. این را… اوضاع ما سختتر از این خواهد شد. انتخابات و مجلس و ریاست جمهوری، اینها اثر دارد. قطعاً اینها که بیربط نیست، ولی اصل ماجرا چیست؟ یک عده یک کاری کردند، حالا اشتباه بوده هرچی بوده، چوبش را میخورند. آن به کنار. شمایی که حواست بوده و دست از پا خطا نکردی، شما برای چی؟ شما برای اینکه به این انقطاع برسید. راز مطلب این است. شما باید شانهات سفت بشود. بتوانی بار سنگین بلند کنی. عزیز من، شوخی نیست. گفتند: «فرزندان سلمان، ایرانیها دنیا را اداره خواهند کرد در زمان ظهور.» چرا من و شما؟ حساب باز کردند. من که نه، شما چرا شما حساب باز کردند؟ شما اطلاعات و گرفتاریهایی دارید. یکییکی از زیرش سربلند بیرون میآیید. آنقدر قدرت دارید روی این شانهها بشود یک باری گذاشت. اینها امتحانات المپیکمان است. الان کار سختی به دوشمان بگذارند. دنیا را که امام زمان الکی تحویل کسی نمیدهد که خورد شده. تجربهاش را دارند. آدم که خورد میشود، من دیگر از این خاطرات آخه چند باری چون گفتم خسته نمیشوم. تکراری هم نمیشود برایم. حالا برای شما میگویم. این روایت را تمام کنم بعد بیایم این داستان را برایتان بگویم که داستان جالبی است.
حضرت فرمودند که: «چرا من بهت گفتم بچهات برگشته؟ تو وقتی گفتی قَدْ فَنَى الصَّبْرِ، دیگر صبر تمام شد. فهمیدم که إِنَّ اللَّهَ قَدْ فَرَجَّعَ.» خدا دیگر فرج را برایت میرساند. سر به بیابان بگذارید. بروید گریه بکنید. صورتهایتان گل بشود. فرج را بخواهیم. بنیاسرائیل هم این شکلی نجات پیدا کردند که ۱۷۰ سال مرگ فرعون جلو افتاد. دیگر همه میریزند بیرون و از همهجا کنده. نه دیگر دوست دارد برگردد خانه، نه زندگی، نه ماشین، نه بانک. کف خیابان وایمیستیم. «یا آقا میآید، یا دیگر ما میرویم میمیریم.» اوضاع این شکلی.
بشارتهایی دادند. گفتند که اوضاع در عراق به شدت به هم میریزد. این، البته بشارت نیست. سفیانی شش ماه قبل از ظهور حضرت، حاکم بر عراق میشود و برای سر شیعه دانه، قیمت کلان میگذارد. گفته تا جایی که همسایهها میآیند گزارش میدهند و میفرستند همسایه شیعه را که جایزه را ببرند. این در عراق حاکم میشود، سفیانی. علائم قطعی قبل از ظهور، البته در روایت گفته. من هیچ تطبیقی نمیخواهم بدهم. فقط دارم روایت را نقل میکنم برایتان.
در روایت فرمودند که در رجب (به مناسبت یک بحث دیگر داشتم میخواندم، این روایت را هم دیدم) کیانی در ماه رجب شورش میکند. گفتند بین جمادی و رجب خیلی اتفاقات ویژهای میافتد. خصوصاً بارانهای مداومی که همه تعجب میکنند. بین جمادی و رجب بارانهای مداومی میآید که دیگر اینقدر این سطح از باران سابقه نداشته. بعد رجبش که میرسد در سوریه و عراق و اینها اتفاقاتی افتاده. درگیریهایی هست. سفیانی حاکم میشود. از این طرف هم سید خراسانی حکم جهاد میدهد. به محض اینکه او حاکم میشود در عراق، اینور هم سید خراسانی حکم جهاد میدهد و این وریها میریزند در عراق و این جدالی که آن طرف داریم. از جهتی البته بشارت است، از جهتی هم بالاخره خبر تلخی است. این ماجراها را داریم. ما سر راهمان خیلی مشکلات از این گندهتر هست. حواسمان باید جمع باشد.
یک چیزی داشتم خاطره میگفتم از حضرت امام برای شما بگویم و مرحوم آیتالله حائری شیرازی. این مرد حکیم و بصیر. آیتالله حائری شیرازی این ماجرا را نقل میکرد. قاعدهاش دستتان باشد. ما قرار است ما، مگر دعا نمیکنیم: «وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا.» مگر از خدا نمیخواهیم ما امام بشویم؟ «نَجْعَلُهُم أَئِمَّةً وَ نَجْعَلُهُمُ الْوَارِثینَ.» مستضعفین. الان به وضع اقتصادی، آن گرفتاری اینها نگاه نکنید. اوضاع خیلی عوض. اوضاع خیلی عوض. این هم بگویم، این جمله خیلی زیبا از رهبر انقلاب. روز اول سال. سعودیها میخواهند چهکار کنند؟ موشک بسازند. ایشان فرمودند که: «ما که خوشحال میشویم اگر سعودیها موشک بسازند، چون به زودی میافتد دست مجاهدین اسلام.» این خیلی بشارت عجیبی است. این از آن بشارت ۲۵ سال آینده سعودی خیلی مهمتر و محکمتر است. «به زودی»اش هم خیلی مهم است. چون اینکه حجاز دست اسلام بیفتد، روز ظهور حضرت است. مال روزی است که حضرت ظهور میفرمایند. حجاز میافتد دست مجاهدین اسلام.
«به زودی این اتفاق میافتد.» این خیلی مطلب عجیبی است. تحمل بکنیم این سختیها، گرفتاریها را. دارد مثل حضرت موسی، حضرت خضر میخواست موسی را بسازد. موسی قرار بود امام بشود. حسابی گرفت. برو بچال (به قول اینها که تعویض روغنی دارند). حسابی خالی کرد. هرچی داشت گرفت جلوی چشمش. آدمکش! چهکارش؟ موسی، آدم این چه کاری است؟ عزرائیل. تو باید حواست باشد اینجور چیزهایی هم میبینی. حضرت موسی مجبور شد بیاید. وقتی اینها گوسالهپرستیدند، در یک نصف روز، نصف بنیاسرائیل را کشت. از اینها میبینی و دل و جرئت پیدا کنی، بعد عادی بشود برایت. این مسائل طبیعی است. حضرت خضر مأمور خدا بود دیگر. عرض کردم بین حضرت خضر و حضرت عزرائیل اینجا هیچ تفاوتی نبود. چطور اگر عزرائیل بگیرد، به ظلم نگرفته. آیه قرآن است. مأموریت الهی داشت که بریزد. بعد خیلی گندهتر از این مسائل بشوی. خیلی آماده باشی برای دیدن خیلی چیزها. ظرفت باید خیلی گنده بشود.
آیتالله حائری شیرازی میفرمود که «حضرت امام با دو نفر خیلی مواجهه متفاوتی داشت.» یکیشان سالگردشان است. «تعجب میکردیم.» امام اولی که آمده بودند جماران، جماران منطقه بالاشهر و گران بود دیگر. به دستور دکترم. امام که اول آمدند مدرسه رفاه، دکتر گفته بود که «باید جای سالمی از تهران باشد.» امام گفته بودند که «در مناطق بالای شهر، کجایش از همهجا مثلاً فقیرنشینتر است؟» گفته بودند «جماران.» این شکلی است. بالاشهر ولی منطقه مستضعفین. همسایهها خیلی اذیت میشدند در رفت و آمد. نان بخرد برگردد. موقع برگشت هم چکش میکردند. مصیبت شده برای همه. خیلی همسایه اذیت شدند. به امام گفتند که: «آقا، این همسایهها اذیت میشوند.» امام فرمودند که: «خب این خانه پشتی، زمینهای پشتی، بگویید یکی بیاید بخرد.» گفتند: «آقای فلانی که سالگردشان است، ایشان بخرد بیاید.» خب بین این همه یار امام، آن بنده خدا را برداشتند بردند بغل خودش. خیلی چیز آنتیکی بود دیگر. بعدها همه خاطرات را یکهو همش فرق میکرد. خاطراتش با همه سر همین ماجراها. بغل دستش آن بنده خدا خودش در خاطراتش میگوید: «جدال میکردیم.» نقد میکنم که خود این آقا تعریف کرده. میگوید: «سر فلان ماجرا من به امام یک چیزی…» امام ناراحت شدم. «به من فرمودند که: یکمی از آخرت بتَرسید! فقط ما از آخرت بترسیم، یکم شما از آخرت بترسید؟» اینکه میگوییم گوش بده.
ماجرای جام زهر و اینها را تحمیل کردند به امام. یک خاطرهام یادم آمد. حاج صادق آهنگران چند وقت پیش برای بنده تعریف کرد، از حاج قاسم سلیمانی قبل از شهادت ایشان. گفت که: «حاج قاسم یک بار آمد پیش من. دیدم که خیلی عصبانی است.» بعد گفتم: «چیست؟» گفت: «من با این بابا، بنده خدا که سالگردشان است، بهش رفتم، گفتم که آقا، ما لشکر ثارالله تجهیزات نداریم، امکانات نداریم. میخواهیم بجنگیم، چیزی نداریم. مسئولیت خیلی بالایی داشت. به امام بگوییم امام به ما مثلاً تخصیصات بدهد.» قبول کرد. خون قاسم در نمیآمد. عصبانی شده. گفت: «من به این چی میگویم؟ این چی؟» این بابا را امام اینقدر تحویل میگرفتند. این از جبهه که برمیگشت: «گوسفند قربانی کنیم. فلانی سالم برگشته.» اصحاب امام. امام یکی را بیشتر از همه خرد کرد. کی بود؟ رهبر معظم. قواعد دستتان باشد. دیگر بدانید الان ما در این دورهایم. میزند. چرا؟ چون قرار است ما رهبر… حواستان! اگر نقنق کردیم، غرغر کردیم، سروصدا کردیم، خسته شدیم، بدمان آمد، ول کردیم، یا نخواستند: «بیا، بده به من.» نیاز ندارد. حوصلهات سر برود، خسته بشوی. میگویم: «بیا این دلار اینها را ارزان کنیم. مشکلاتش را حل کنیم.» بارها تا حالا ظهور به آن نقطه آخر رسیده. این فشارها برای این است.
بعد رهبر معظم انقلاب اولین رئیسجمهور روحانی مملکت. بعد بنیصدر، شهید رجایی. ایشان رئیسجمهور شده با بالاترین درصد رأی. نود درصدشان رأی پارلمانی بود. یعنی رئیسجمهور انتخاب میشود، یک سری وظایف محدود. رئیسجمهور داشت. تقریباً رئیسجمهور تنها اختیارش این بود، تنها اختیار رئیسجمهور این بود که یک دانه نخستوزیر معرفی میکرد به مجلس. مجلس. رهبر معظم انقلاب وقتی رئیسجمهور شدند، با آن وضعیت جسمانی که با فشار اطرافیان بود که ایشان آمدند و ریاست جمهوری، تنها اختیار ایشان بود که نخستوزیر معرفی کند. یک بنده خدایی را میخواستش نخستوزیر معرفی کند. امام فرمودند که: «مصلحت نیست.» این آقای فلانی که بعداً شد نخستوزیر، او را معرفی کن. خیلی اختلاف فکری شدیدی داشت. به گل روی امام، چون دستور داده، قبول.
ماجرا چیست؟ خدا چهکار میکند با ما؟ گَولمان نزند، حواسمان پرت نشود. میسازد. باید افتخار کنیم. خدایا، تو این امت را قابل دانستی. امتحانهایی که از موسی گرفتی داری از ما میگیری. شکر کردیم برای این مسئله. دانشگاه، امتحان پیاچدی که از فلان پروفسور میگیرند، از شما بگیرند. این چه افتخاری برای شماست؟ افتخار بکنیم. خدا ما را اینقدر قابل دانسته. یکی بعد از دیگری همچین امتحان سختی از ما میگیرد. این شهید کشته شد. آمد شهر به شهر میلیونی تشییع کردی. خیلی خوب. بعدیش! امتحان دیگر. صفا کنی. خراب میشود دیگر. نفس است دیگر. در جان نمیمانی. رفته بودیم حرم کمیل (رضوانالله علیه). با یکی از اساتید خوبمان بودیم. کفش تحویل دادیم. سنگهای عراق معمولاً سنگهای خنکی است. کف… آنجا سنگ خیلی داغ بود. من تا وایستادم کف داخل حرم. استاد ما آمدند. گفتم: «آقا یک درسی الان من گرفتم.» گاهی «کف پا را که داغ میکنم برای اینکه آدم بدود.» گفت: «باریکالله، عجب حرفی بود. بدوی. درجا نزنی، وایسن، نخوابی.»
امام فرمودند: «مصلحت نیست.» چهار سال آقا ریاست جمهوری را تحمل کرد. واقعاً تحمل کرد. دوره دوم نمیخواهد شرکت کند. آمد پیش امام: «شما تکلیف شَّرعیتان است. بر شما واجب عینی تعیینی است. باید بیایید دوباره ثبتنام کنید. مصلحت نیست نخستوزیر عوض بشود. همان نخستوزیر قبلیه.» حالا یک سال مانده از ریاست جمهوری آقا. این همه تحمل کرد مسائل مختلف را که همین مرحوم که سالگردش است. هنوز که هنوز با آقای خامنهای یاد نخستوزیر که میافتیم، آثار تلخی و ناراحتی را در چهره ایشان میبینم که اصلاً یاد آن دهه شصت که میافتد ایشان، کلافه میشود بس که وضعیت سختی به ایشان تحمل کرد در دولت. یک سال مانده که ریاست جمهوری ایشان عوض بشود. تمام بشود. سال آخر عمر امام هم هست. آقا در نماز جمعه سخنرانی کردند در مورد اختیارات ولیفقیه. نکاتی را گفتند. امام ظهرهای جمعه رادیویی داشتند. مینشستند. از اول تا آخر خطبهها را گوش میکردند. امام نشسته بود داشت گوش میکرد. در شعر میخوندی. سر ماجرای دزفول. ظاهراً که حملهای که کرده بودند به دزفول. میگفتش که «من خیلی شعر غمناکی میخواندم. مادران ما بچهها را از دست دادند. پرپر شدند.» میگفت: «حاج احمد به من فرمود که امام گذاشت زمین. فرمود به این آقا بگویید حماسی بخواند. ملت ما ملت ناله… نکنید.» گوش میکرد نماز جمعه. در مورد اختیارات ولی فقیه. میگفت امام گوش کرده بود. خب رهبر، رئیس… واسطه یا بگویند خودش بیاید. خیلی مخفی، سری، مؤدبانه، مهربانانه اینجوری.
امام خطبهها را گوش کرده بودند. تمام شده بود. دست به قلم شده بودند. محافظ آقا میفرمود: «ما صبح شنبه متن عرفان و اینها، متن آدم شدن است، متن خودسازی. آدم اینجوری آدم میشود.» صبح شنبه: «داشتیم میرفتیم رادیو. ساعت چهارده باز کردیم اخبار بشنویم.» گفت: «حالا آقا نشستند در ماشین با محافظها.» صحنه را تصور کنید. «قطعاً من بیدین میشدم.» بسمالله الرحمن الرحیم. «نامه سرگشاده امام خمینی به حجتالاسلام خامنهای.» نام چیست؟ بسمالله الرحمن الرحیم. «شما ولایت فقیه را نفهمیدهاید. ولایت فقیه این است. ولایت فقیه آن است.» دست مجروحشان. قفل میکند. باید آمپول بزنند که این رگها باز بشود. گفت: «سه بار آمپول زدیم. ما مطیع شما هستیم. ما تابع شما هستیم. ما رهبر ما هستید. من احساس میکنم حرفم را خوب نتوانستم بزنم.»
حرف منم همین است. امام فرداش نامه دادند: «شما در بین این اطرافیان مثل ماه میدرخشید. هیچکس مثل شما مسلط به مبانی نیست.» آیتالله حائری شیرازی میفرمود «امام چون میخواست آقا رهبر بشود، این قالیچه را گرفت یک دانه مشت زد. گرد و غبار دارد یا نه؟ هیچی ندارد.» رهبر بشود. هیچی نمانده. هوا و هوس. اینها قهر کند در برود. فحش بدهد. مسئول مملکت آمده توی مجلس. گفته: «اگه فلان حرف را تصویب نکنه آقای رئیسجمهور میروند در خانه بیانیه میدهند.» میگویند: «من مسئول…» با استعفا. دین ندارد. شک نکن. شک نکن. یک مملکت را بدبخت بکنی به خاطر قدرت. به خاطر امتیاز گرفتن. یک ذره تقوا. ایشان اگر داشت، حالا ده بار استعفای درست داده بود. نه استعفایی که بخواهد خون به پا کند. استعفای درست: «من از عهده برنمیآیم. من تواناییاش را ندارم. من عرضهاش را ندارم. نمیتوانم.» بلد... حرف مفت زیاد زدم. مردم من خودم صبح جمعه... دیشب یکی از رفقا که پادکست میزنند، از صحبتهای ما یک سؤالی فرستاده از آن پادکستی که خودش زده. یک پادکستی زده بود که «آقا، مثلاً به ما عکس رهبری بعداً لخت میکَنند.» در جواب «چیزی نگیم.» بعد نوشته: «واقعاً اگر عکس رهبری را لخت کردند، تو خودت پادکست را زدی.» رهبر…
کنید ایشان هی میآمد میگفتش که «کسی حق ندارد این حرف امام جایی منتشر کند.» همهجا چند بار گفته بود. تا اینکه امام آن آخر دیگر خیلی سریع. حاج احمد آقای خمینی فرمود که «ما یک زنگی گذاشته بودیم زیر صندلی امام. امام دیگر وقتی اگر فوقالعاده ضروری بود. به امام هم گفته بودیم شما اگر این زنگ را بزنی، قبل اینکه شما سکته کنی، ما سکته میکنیمها. حواستان باشد این زنگه روی این زنگه فقط مال وقت ضروریه.» بابام قبول کرده بودم. یک روز ساعت نوزده شب دیدیم امام این زنگ را زدند. «چهکار کردی؟» شما کره شمالی سخنرانی میکردند. همه پا شدند کف میزدند. امام دکمه را زده بود: «من چقدر به شما گفتم. بروید توی جامعه کار بکنید. آقای خامنهای بعد از من رهبر میشود. چرا گوش نمیدهید؟» مخالف میآید وایمیستد. فتنههایی داریم که با این حرفها حل میشود. حواستان باشدها. آیتالله ناصری دولتآبادی مرد بزرگ. فرمود: «من از اطلاع دارم به شما میگویم. فتنه. دستتان از دست رهبری جدا نشود.» ساده با هم میگوییم.
خداوکیلی اوضاع سخت میشود. این را بدانیدها. زدند هواپیما… وظیفهام عمل کردن. درد نداشت. مانده. ماجرای درد دارد که همه شک بکنند در همهچیز. الان کم آوردم. اول فیلم: «عزیزم صبر کن.» داریم ماجراها. این رهبر بزرگوار، علامه حسنزاده آملی با آن درجات، با آن مراتب معنوی. ایشان میفرماید که: «رهبر عزیز انقلاب گوشش به دهان امام زمان است. شما گوشتان به دهان ایشان بشود.»
یک کتاب عالی دارد آیتالله حسنزاده آملی به اسم «انسان در عرف عرفان». خیلی اثر، اثر فوقالعاده و شاخصی است. حالات عرفانی خودش و مراتب سلوکی خودش را با یک زبان علمی توضیح داده. ایشان برای اینکه بعضی از اینها که در مسیرند بفهمند ایشان چی میگوید. اول کتاب سال ۷۷، ایشان میخواهد کتاب را که رونمایی بکند. وقتی بوده که رهبر انقلاب رفتند آمل. داشته باشید. این مطلب مال سال ۷۷، ۲۱ سال پیش. اول کتابش را مینویسد، «این مرد بزرگ، این حجت حق.» اول کتاب مینویسد که «من در این کتاب بعضی از این مسائل را نقل کردم. به مناسبت تشریففرمایی رهبر انقلاب به خطه مازندران و آمل، این کتاب را رونمایی میکنم. تقدیم به ایشان میکنم که حقیقتاً خود ایشان مصداق بارز همه حقایقی است که در این کتاب ازش سخن به میان آمده.» آقای خامنهای هم عارفانه عصبانی فرمود. ولی وقتی شد «عرفا». ولایت دارد برای عرفا. ولایت دارد. حقایق پیش اوست که پیش خیلیهای دیگر نیست. این نفس له کرده. خورد کرده، خورد. خدا در این عالم خودش هیچی ندارد. «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرکُم وَ یُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ.» شل نشوید. خسته نشوید. ول نکنید. مشکلها زیاد است. همهمان هم داریم. حرف من هم مشخص است که نفسم از جای گرمی در نمیآید. فشار برای همهمان است. ارزش دارد این فشار. مثل درد زایمان است. شیرین است. درد تا سرحد مرگ آدم را میبرد. نتیجهای میرسد. این عالم در یک زمانه جدیدی متولد میشود. انشاءالله غوغایی در این عالم به پا خواهد شد.
چشم همه انبیا به من و شماست. این را بدانید. از صدر عالم تا حالا. وایستادند ببینند ما چهکار میکنیم. در این اطلاعات دو قدم بیشتر نمانده است. این نفسهای آخر است. چترباز وقتی که میپرد، ببین. مثال ما الان مثال این چترباز است. قاعده کار خدا اینهاست. خدا اینجوری فشار اینجوری میکند. بعد نصرت میرساند. جان آدم را به لب میرساند. بعد گره را باز میکند. مثل چتربازی میماند که بپرد چترش کار نکند. چترش باز نشود. این آمده در سطح ۵۰ متری زمین. با آن شتاب چترم باز نمیشود. این کار انقلاب ماست.
یک خوابی را بزرگواری (چون شاید راضی نباشد نقل نمیکنم اسمش را) خیلی به ایشان ارادت زیادی دارم. «ایشان رحلت امام گذشته بود و من خواب حضرت امام (رضوانالله علیه) را دیدم.» دیدم امام یک جایی، یعنی کمربندی دور ایشان بسته شده و نفس امام بالا… فرمود که: «با ایشان تا آخر باشید. کار به مو میرسد ولی قطع نمیشود. ایشان را ول نکنید.» من رفتم خدمت مرحوم آیتالله صدیقین که ما در آن بحثهای آنسوی مرگ بدون اینکه اسمی ازشان بیاوریم، اشارهای به ایشان کردیم. تا حالا اسم نیاورده بودم از ایشان که ایشان برگههای نامه را میگذاشتم خدمتشان. بدون اینکه بخواند سؤال را رویش جوابش را مینوشت و تحویل میداد. آیتالله صدیقین خدا رحمتشان کند. عجیب غریب بود. «ایشان در تعبیر همچین خوابی دیدم.» ایشان فرمود که: «اولاً ظاهراً جایی که امام را دفن کردند، زمین شکم مشکلی دارد. امام از جایی که دفن شدند ناراضی. ولی به زودی حل میشود.» کارهای قانونی شد که بعدها ظاهراً کارهای قانونیش را پیگیری کردند، حلش کردهاند. این نشان میدهد که این انقلاب با رهبر معظم انقلاب به نتیجه نهایی میرسد، ولی کار خیلی به مو میرسد.
حواسمان… یکی از بزرگان شیروان، بله در شیروان که الان پنج شش، چهار پنج سال شاید باشد که از دنیا رفته. یک شب برفی بود. زمستان بود. دو سه نفری بودیم رفتیم منزل. خیلی انسان معنوی فوقالعاده. بعد نکاتی به ما گفت. نکات حالا معرفتی و اینها. یکی از نکاتی که گفت این بود. فرمود که: «من سال ۸۹، سال ۹۱ بود به نظرم. من اواخر سال ۸۹ خواب دیدم امیرالمؤمنین و حضرت رسول جهاد دادهاند.» تعجب کردم. بعد دیدم که سال ۹۰ را آقا «جهاد اقتصادی» اعلام کردند. این یکی. بعد گفتش که: «آقا که آمده بودند خراسان شمالی پیغام داده بودند من دوست دارم فلانی را ببینم.» پشت جایگاه و … (آمدند پایین). فرمودند که: «فلانی، دعا کن برای این نظام. برای انقلاب دعا کن. دعا کسی که پرچم را تحویل ولیعصر میدهد من باشم.» خبرهای همسر شهید اندرزگو فرموده بود که این. فیلمش هست، در اینترنت جستجو بکنید. انسان فوقالعادهای بود. یک انسان بصیر و عجیبی. روز میلاد امیرالمؤمنین به دنیا آمد.
شب شهادت امیرالمؤمنین به شهادت رسید. سید علی اندرزگو. امام فرمود: «من ده تا اندرزگو داشتم دنیا را میگرفتم.» به خانواده شهید اندرزگو، فرمانده شهید اندرزگو. حالا حرف زیاد است در مورد ایشان و حالات معنویش. «ایشان نشسته بود تلویزیون نگاه میکرد. خانواده… قبل انقلاب. شاه یا به دست من از بین میرود یا با خون من از بین میرود.» شهریور ۵۷ کشتند ایشان را و دیگر کار رژیم پهلوی تمام. سران حکومت داشت میرفت. به خانمش برمیگردد میگوید که: «الان کار دست اینهاست. غصه نخوریها. ورق برمیگردد. انقلاب پیروز میشود.» در آن بحبوحهای که هیچکس احتمال پیروزی نمیداد. میگوید که: «امام برمیگردد. رهبر میشود بعد از امام. بعد از اینکه امام رهبر شد، سید علی نامی رئیسجمهور میشود.» به شوخی گفتم: «نکند خودتی؟» «تو هم سید علی؟» قبل از انقلاب به شهادت… «من آن موقع نیستم، ولی بدان هر وقت سید علی نامی رئیسجمهور شد، دیگر تا ظهور خیلی فاصلهای نیست و انشاءالله پرچم را به آقا تحویل میدهد.»
دو قدم مانده، عزیزان من. این غصهها، مصیبتها. البته این فشارها خیلی پردهها را کنار میزند. لنگ خیلیها وا میشود. حواستان باشد. آبروی خیلیها… خبرهایی در پیش است. همین ماجرا هواپیما یکم پشت پردهاش در بیاید که کیا توی وضعیت بحبوحه جنگی اصلاً من کار ندارم به پدافند سپاه. وقتی ترامپ تهدید کرده ۵۲ جا را میزند، کدام احمقی میآید اجازه میدهد که پروازها در آسمان رفت و آمد کنند؟ اجازه نداده. کلیر بشود در آسمان. طراحی. برنامهریزی. پرونده روحالله زم هنوز بیرون نیامده. آمار و اطلاعاتی که میخواستند بدهند. ماجرای بنزین همان موقع شروع شد دیگر. داخل همکاری میکرده. ماجرای بنزین شد. خبرهایی در پیش است. انشاءالله خیلیها رسوا میشوند که این هم اگر رسوا بشوند، تازه اول درد است. این را بدانیدها. هرجا که دستشان است پا میگذارند. خفه کنند. ملت.
غرض من این بود عزیزان، امروز که خدمت رسیدم و این عرایض را که به نظرم عرایض مهمی بود (به ما گفتند مخاطبین بحثهای عرفانی و اینها دوست دارند) منم سعی کردم بحث عرفانی خدمتتان تقدیم بکنم کز همه مباحث عرفانی مهمتر است. چون همه عرفان و سیر و سلوک خلاصه میشود در عمل به وظیفه. در مجاهده، جهاد با نفس، توجه حقتعالی، انقطاع (کمال انقطاع الیک) بلد نیستیم. از اساتید هرچه شنیدیم. خدا در این فتنههای اجتماعی دارد حسابی ما را میسازد. قاسم سلیمانی تربیت شده چیست؟ درس سیر و سلوک قاضی بود. تیم اطلاعات اجتماعی. خودش را به خدا سپرد. سرباز. یک عبدم. تو میخواهی با من چهکار کنی؟ ناله بزند، گریه بکند. معنویت این شهید بود که انقلاب در این برهه حساس اینجور بهش حیات داد. اخلاص حاج قاسم سلیمانی. ویژگیهای ممتاز. جنوب. هرجا امام زمان به آن نیاز داشت، او در صحنه بود. رفته جنوب. فیلمش را دیدید دیگر. من امروز دوباره این فیلم را داشتم میدیدم. خیلی غصه دوباره دلم را… چه مرد بزرگی را از دست دادیم. چه نیروی خالصی را. برای چه فرماندهی را برای سپاه امام زمان. از پیرمرد عرب خونش را خالی نمیکند.
سیل آمده. برای بچههای سپاه میگویند آقا این خونش را باید خالی کند ما بتوانیم مدیریت کنیم، کنترل کنیم. عکس امام دستش است. پیرمرد در خوزستان. حاج قاسم بهش میگوید که: «آقا خانه را خالی کن.» داد میزند: «خانهام! زندگیام!» حاج قاسم دولا میشود دست این پیرمرد را میبوسد: «التماست میکنم حاج آقا. اینجا را خالی…» (عکس امامی که دستت است، قسمت میدهم.) «با التماس حاج قاسم سلیمانی، آن ژنرال، ابرمرد.» پیرمرد دستور داد. «بزن! غلط میکنند که خالی نکند.» این کار را که میکنند این مسئولین فاسد ما. یک داد بزن بگو که غلط میکنم که خالی نکند. قطعاً امام زمان در این مصیبت داغدار! قطعاً در مصیبت شیخ مفید. روی قبر شیخ مفید نوشتند: «یَومٌ عَلَى آلِ رَسُولِ عَظیمٌ.» این مصیبت خیلی برای اهل بیت مصیبت غم از دست دادن تو برای ما سنگین. سرباز و فرمانده وقتی از دست… خیلی مصیبت و غصه. روضه بخوانم. عزیز دلم ایام فاطمیه است. با این روضه میخواهیم بریم مدینه.
اول میرویم کربلا. بعد حاج رسول خیابانی معروف به «رسول ترک». دسته عزا بیرون آورده بود. زمان رضاشاه. سامی رضاشاه. دسته عزا ممنوع بود. اجازه نمیدادند دسته بیرون. سربازی من سر راهش را گرفت. گفت: «روز تاسوعا بود.» گفت: «دسته ممنوع است. با اجازه کی دسته بیرون آوردید؟» گفت: «مصیبت امام حسین. مردم عزادارند. دسته آوردیم برای امام حسین.» گفت: «این افسرت کجاست؟ جناب سرهنگ…» رفت کنارمان. «سرهنگ.» میگویند رسول. «دو کلمه باهاش با آن سرهنگ صحبت کرد. دیدیم سرهنگ به پ…» به رسول ترک گفتم: «تو به این سرهنگ چی گفتی که اینجور گریه کرد و این اجازه داد دسته را بیرون بیاورید؟» گفت: «آمدم بهش گفتم که: تو خودت نظامی، میفهمی حرفی که میخواهم بهت بزنم. اگر سرباز زمین بیفتد، لشکر دشمن میآیند غارتش. نهایتاً یک نفر، دو نفر. ولی اگر یک سردار، یک سرهنگ، یک عالیرتبه زمین بیفتد، لشکر دشمن با او…» میگوید بهش گفتم: «وقتی قمر بنیهاشم زمین خورد، لشکر دشمن باهاش این کار را کرد.» بوی سرباز معمولی. عکس قاسم سلیمانی را دارند از روی دیوارها میکَنند. آتیش میزنند. بنرهایش را. داغی کرده به دل این دشمنان خدا. آتیشی زده. اینها را حالا حالاها تسویه حساب اینها طول میکشد.
دستشان به پیکر قاسم سلیمانی، به پیکر پارهپاره نرسید وگرنه خدا میدانست چه میکردند. ولی کربلا دست اینها. بدن قمر بنیهاشم. تعبیر مقتل این است: «قَطَعُوا یَدَیْهِ وَ رِجْلَیْهِ.» میگوید: «هم دستها را بریدند. وقتی عباس روی زمین افتاد.» لاالهالاالله یا صاحبالزمان. میدانیم شما به روضه عمویتان حساسید. این روضه را برای شما میخوانیم که التیامی باشد در این روزها برای شما. شما هم دعا کنید برای ما که ما هم صبر کنیم در این فتنهها. جان داشته باشیم. از شما دفاع کنیم. قمر بنیهاشم وقتی از اسب به زمین خورد، پا روی رکاب بود. هنوز فرصت نکرد پا را از رکاب اسب در… با شمشیر زدند. پا را قطع کردند. هم دستهایش را بریدند هم پاهایش را بریدند. ابیعبدالله آمدند، بدن پارهپاره. چی بود؟ چی شد این بدن؟ لاالهالاالله، برایتان بگویم از یک بدن دیگری که تا چند روز قبل سالم و استوار، راستقامت. امام صادق فرمود: «مَا زَالَتْ أُمُّنَا فَاطِمَةُ بَعْدَ أَبِیهَا نَحِفَةً.» مادر ما بعد از پیغمبر دیگر جونی برایش نماند. این استخوانها هم آب شد. گوشتی به… اینقدر این بدن رنجور شد. مادر ما دائماً سر مبارکش را بسته بود. دائماً در بستر افتاده بود. من از شما میپرسم آدم در چه حالاتی دائماً سرش را میبندد؟ یا از سردرد بوده. به خاطر افت فشار بوده. خستگی بوده. یک احتمال این است. مصیبت زیاد که داشتم. گریه زیاد کردن سر را بستن. مادر سادات، برای شما این هم بگویم. ناله را بزنید. این ایام ایام فاطمیه.
یکی دیگر از دلایل ضربههایی که به این سر وارد شد، تازیانه زدن. نامرد میگوید این ته یک جوری زیر پلک فاطمهزهرا آمد. زیر چشم مادر باد کرد. زخم سنگینی برداشت. نشان دادن با دست این شکلی این چنین آسیبی دیده. ولی درد امیرالمؤمنین. در سر فاطمه. وقتی دستش رسید به بازوی فاطمه، آنجا ناله امیرالمؤمنین…
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...