ارزش ما نزد خدا

ارزش ما نزد خدا

00:47:50
73

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد). "فالطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین". رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة یفقهو... چند دقیقه مختصری خدمت عزیزان باشیم. روایتی بخوانیم؛ ان‌شاءالله که دلهامون توجه پیدا کند به اهل بیت و عنایتی بکنند.
امشب عرضی که می‌خواهم خدمت رفقا مطرح بکنم این است که بفهمیم چیکاره‌ایم، کلاس چندیم! آدم خیلی وقت‌ها در یک سری ماجراها و مشکلات، مسائلی که برایش پیش می‌آید، می‌فهمد که خیلی "پیاده" است. یک کسی تازگی به من می‌گفت که: «کسی بود که حالا خیلی ادعای دینداری و ایمان و خدا و پیامبر داشت.» مشکلاتی برایش پیش آمد؛ مشکلات سنگین و سختی. بعد به من گفت: «تازه فهمیدم که هیچ اعتقادی به خدا ندارم، مسائلی که گیر کردم خدا را قبول ندارم.» استاد اخلاق می‌گفت: «گاهی آدم در مسائل مشکلات گیر می‌کند، احساس می‌کنی که هیچی مایه ندارد؛ کوچکترین امتحانی، کوچکترین اتفاقی...»
آدم می‌رود دانشگاه. بعضی‌ها را فکر می‌کردم اینها مثلاً می‌روند دانشگاه و "متحول" می‌شوند. بعد رفتیم، گفتیم: «خب چی شد؟» آدم احساس می‌کند که ما خیلی وقت‌ها خیلی به خودمان مطمئنیم. می‌رویم و دلمان را خشک می‌کنیم به همین دور هم بودنمان. حالا بعضی سالی یک بار هیئت می‌آید، شش ماه یک بار. آنهایی که هر روز می‌آیند و هر هفته می‌آیند و پابند، شما جزو این جمع هستید. دلمان را به این هیئت و آمدن و رفتن و اینها خوش کرده‌ایم. صحبت می‌کردم، گفتم: «نگرانی...» اینجا معلوم می‌شود ما چه‌کاره‌ایم. در هیئت که همه‌مان عارف، بلا فانی فنا ناپذیر... اینجا الان همه دور هم، بساط گناه که نیستش. کانال‌هایی که در تلگرام عضو هستند در برنامه مثلاً بنشینند و نگاه بکنند... کسی الان حسش نیست. خیلی جای خلوتی آدم چراغ خاموش می‌کند و خلاصه شرایط اهل آن من حسش هست، نه موقعیتش هست، نه جایش هست. اینجا که همه خوبیم، به هم نگاه می‌کنیم و حالات معنوی پیدا می‌کنیم. «خوش به حال فلانی، چه حال خوشی داری.»
امداد (کمک) وسط مجلس اباعبدالله... وسط مجلس بین الحرمین بمب‌گذاری؟ فلان جای تایلند بمب‌گذاری بشود؟ نصف جفتشان ایرانیه! مردم همیشه در صحنه. خلاصه اینجاها خیلی دلمان را خوش نکنیم. آقا، ما که ماه رمضان روزه می‌گیریم و شب قدر و مسجد و روضه و هیئت و سینه‌زنی و در گوشی‌مان پر مداحیه. مرجع تقلید، تقلید می‌کند؛ خوبه! خدایی‌اش کسی اینها را داشته باشد، نسبت به وضعی که الان عموم مردم دارند، اینها خدایی‌اش یک همچین کسی پسر پیغمبره! ولی ماها اینجاها معلوم نمی‌شود کلاس چندیم. اینجا معلوم نمی‌شود.
یکی از رفقا که او هم باز خیلی... چند روز پیش از در پرواز که برمی‌گشتیم نجف، این هواپیما افتاده بود توی ابر. ابر گیر کرده بود. تکان شدید و می‌لرزید. دیگر آن‌قدر لرزش داشت که گفتم: «حزب‌اللهی، قطار خوبه. می‌ترسی؟» خب معلومه که می‌ترسم. هواپیما آدم می‌ترسد دیگر. یعنی ما دینداری‌مان یک جوری است که با اولین تکان هواپیما می‌رود. خیلی بده دیگر. یک جاهایی آدم می‌فهمد که دیگر هیچ کاری نمی‌تواند بکند. وسط ابر، من می‌گفتم الان یک رعد و برق بزند کارمان تمام است. وسط ابر همه زندگی‌مان بند به یک رعد و برقه! حالا مرز ما با خدا یک رعد و برق فاصله دارد. آدم اینجا که می‌رسد احساس می‌کند که هزاران کیلومتر من با خدا فاصله دارم. هیئت و امیت ؟ و اینها... تازه احساس می‌کند که تا حالا هرچی هیئت رفتم، کشک بوده؛ انگار هیچی گیرم نیامده. ما باید یک جوری بار بیاییم. الان در همین هیئت، آن حس را درستش کنیم. همین الان حسابمان را با خدا صاف کنیم. معدل بگیریم. نمره‌مان را. موقعیت‌های ویژه‌ای هستیم دیگر. معمولاً بعد موقعیت ویژه هم که می‌شود چه، گیرمان نمی‌آید. می‌خواهم یک توبه مشتی بکنم. بگذار یک کربلا بروم. یک توبه مشتی درست حسابی می‌خواهم بکنم، کلاً از این رفیقهایم جدا شوم. بعد می‌رود آنجا، حال ندارد حرم برود. در هتل افتاده. عه... کارهای خاص و اینها را مهد ؟ خاص ویژه‌مان همین الان است؛ همین امشب است. نه اینکه من بروم در مکه مثلاً چشمم به کعبه بیفتد، آنجا فلان برنامه را شروع کنم. بگذار فلان چیز درست شود. بگذار زن بگیرم، کارم درست شود. دنبال موقعیت ویژه، خاص، اینجور چیزها نباشیم.
ما فکر می‌کنیم مثلاً جهنم مال یک آدم‌های ویژه است، بهشت مال یک آدم‌های ویژه است، خدا مال یک آدم‌های ویژه است، قتل کار یک آدم‌های ویژه است. همه اینها مال آدم‌های معمولی است. یک بار دادگاه رفتیم، گفتند: «ویژه قلیان ۲۵کیلو! کل ملت ۷ فقره قتل داشتم.» طرح ۲۵۰ گرم اضافه‌تر! بچه‌بازی! من به بعضی دوستهایم گفتم: «گفتم بابا این کارتون‌ها را برای بچه ها می‌سازیم، شمر و یزید و اینها را خیلی ویژه نشان می‌دهند.» طرف همیشه دنبال این است که مثلاً آدم‌بدها خیلی اینجوری نیستند. خیلی به قول آقا، دستگیر شده و یک مهمانی ما خانه داشتیم... آدم فکر می‌کند پسر پیغمبره. «هدف چهره ملکوتی ریگی»! ریگی که ما مثلاً می‌رفتیم استان کرمان، آن طرف‌هایی که یادمه من ژ۳ تفنگ دستم گرفته بودم، نشسته بودم تو ماشین نیروی ماشین ارتش، نشسته بودم. تیربارم بالا سرمان فعال بود. دو تا نظامی هم این ور و آن ورم. مسیری که می‌رفتیم مسیری بود که هر لحظه ممکن بود طرفدارهای ریگی راه را ببندند. رفیق من را کشتند، آن که پشت فرمان نشسته بود. جفتشان هم مجهز و آماده. آن ریگی که ما آنجا می‌شنیدیم، حالا با لباس زندان آوردنش. «پیکی ابن ملجم»!
همین منافقین از همین جمعیت‌های ماها و اینها گاهی درمی‌آمده‌اند. طلبه پای درس حاج آقای مجتهدی: «من روایت می‌خواستم از امام عسکری بخوانم.» ایشان می‌گفتند: «دیگه جای دیگه اصلاً فکر... کلیپ‌هاشان هم زیاد است.» یک شاگرد طلبه‌ای داشتم، بهش نگاه کردم گفتم: «از حوزه بیرون!» گفت: «برای چی؟» گفتم: «تو قاتلی.» «من قاتلم؟» «برو بیرون.» اخراجش کردم. دو سال بعد گفتند قاتل شهید مطهری! قاتل شهید مطهری! قاتل شهید مطهری! آدم ویژه، بچه‌هیئتی. وقتی قاتل (قاتل) شهید مطهری در می‌آید... من یک شاگردی داشتم در کرج. شاید برای شما گفتند. «سیدی بود. آقا این با معنویه، با با... هیئت آسان سپردیم. طلا آقا باصفا، باصفا.»
هر وقت گیر می‌افتادم می‌گفتم: «فلانی، سید.» قبولش داشتند این بچه‌های هیئت. یعنی به اسمش قسم می‌خوردند. حالی داشت او. اصلاً گریه می‌کرد. گریه را می‌دید. آن‌قدر با او حرف می‌زد، احساس می‌کردی ولی‌الله دارد صحبت می‌کند. چه مدتی نبود. من خواب دیدم یک روز رفیقمان را پرت کردند تو جهنم. پریدم با وحشت. زنگ زدم رفقا، گفتم: «از فلانی چه خبر؟» گفتند: «خبر ندارم، سراغش را می‌گیرم بهت خبر می‌دهم.» زنگ زد، گفت: «حاج آقا، خبر بَدَ.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «فلانی جاسوس شده، بهایی شده، رفته ترکیه. قبلاً هم جاسوس بوده.» جاسوس بوده در مجموعه ما! این جاسوس بود. پسر پیغمبر! جاسوس بهم بریزد! جاسوس اسرائیل، بهایی شده، قاچاقی از مرز فرار کرده.
زمین ماه بین ما آدم‌های ویژه‌ای نیستند. آدم می‌کشند. اینهایی که بمب اتم می‌اندازند، اینهایی که خیلی معمولی‌اند. شهدای ما، آن شهید فلان، خیلی معمولی بوده. شهید توبه زهرا زهره، تهران! احمد پلارک، تهران! ماجرا داریم ما. هر سری می‌رویم، می‌گویند: «حاج آقا، اون شهیدی که قبلش بو میده کجاست؟» توریست‌اند، قیافه‌شان واقعاً به توریست می‌خورد. توریست آورده بودند ببرند قبر این شهید را نشان بدهند. قیافه‌های تهران دیدم. سراغ قبر این شهید را می‌گرفتند. خیس می‌شود. عجیب اعجوبه‌ای. قطعه رو که می‌روی هیچ قبر هیچ‌کی بغلش نیست. یک قبر. ۵۰۰ نفر ریختند رویش.
از مادرش، بچه‌محل... محلی که پدر ما زندگی می‌کرده، پدربزرگمان، خانواده ما که اینها خیلی هم خانواده معمولی. مادرش مثل مانتویی بوده. نمی‌دانم شهید چه‌کار می‌کرده. خیلی معمولی بود. روزه می‌گرفت و زیارت عاشورا می‌خواند. معمولی. آدم‌های معمولی هر روز زیارت عاشورا می‌خوانند. یک وقت بعد از مرگ معلوم می‌شود این چه جایگاهی دارد پیش خدا. کارهای خیلی معمولی. نه اولیای خدا آدم‌های ویژه‌ای بودند، کارهای ویژه‌ای می‌کردند؛ نه. دشمنان خدا آدم‌های ویژه‌ای بودند، اینها هم کارهای ویژه‌ای می‌کردند، نه. همه چی معمولی.
با همین کارهای، با همین گناه‌های معمولی، آدم از راه بدر به‌در می‌شود. با همین چشم ول بودن‌های معمولی. ما دیدیم خیلی برایش مهم نبوده که مثلاً به نامحرم نگاه نکند. بعد دیدیم کارش به جهنم گناه معمولی. آدم برای اینکه دشمن خدا شود، لازم نیست کار ویژه‌ای بکند. قیافه ویژه، تیپ ویژه، شخصیت، خانواده ویژه. همه اینهایی که آمدند امام حسین را کشتند، منقل و بافور نبودند. مسجد و محراب. خیلی!
منصور دوانیقی را می‌شناسید؟ دشمن امام صادق علیه‌السلام. کسی که سادات را لای دیوار می‌ذاشت. کاخ بغداد را وقتی ساخت، ستون‌های خیلی بزرگی دستور داد بسازند. لای ستون سید ایستاده زنده، دورش سیمان. که ماجراهایی دارد که سید جوانی و آن کسی که بنا بود، گفت: «من این پسر را دیدم، دلم سوخت. یک تکه از دیوار باز گذاشتم.» خیلی ماجراهای عجیبی دارد. منصور دوانیقی یک همچین آدمی قبل از اینکه حاکم بشود چه‌کاره بوده؟ قرآن‌خوان مسجد بوده! صبح تا شب می‌گویند این در مسجد بود. منصور قرآن. بهش گفتم: «بابات مرد، نوبت شماست.» خبر دادند. قرآن! «دیگه من با شما کار ندارم.» چه‌کارها (چه کارها) جنایت! قرآن‌خوان محل شد. استعدادش را ما داریم. می‌توانیم. سجاد، ابن ملجم که اصلاً عجیب‌ غریب. خیلی‌ها، خیلی‌ها، خیلی‌ها. من از این ماجراها زیاد گفتم. آدم‌هایی که اینجوری...
کلاسمان پیش خدا. پیش خدا ببینیم فهمیدیم که پس دنبال موقعیت ویژه نباید باشیم. شرایط ویژه‌ای نمی‌خواهد. شرایط ویژه بودن یک راه خیلی ساده دارد. آدم بفهمد که پیش خدا کلاس چند، چه‌کاره است. یک روایت به نظرم از امام صادق، نه از امام عسکری روایت بخوانم. چند تا روایت آورده بودم. دیگه از قسمتی بودن (قسمتی بود) امام صادق، نور واحد. ان‌شاءالله امام عسکری به ما عنایت فرماید. کسی می‌خواهد ببیند جایگاهش پیش خدا چقدر است، ببیند جایگاه خدا پیش او چقدر است. شما پیش خدا کلاس چندی؟ همان کلاسی که خدا پیش شماست. خدا کجای زندگی توست؟ تمام. تو در آن سطح بنده‌های خودم. «تنها کدام جلوجلوهاست؟» اذان که می‌گویند الان مهمترین کار برای شما چیست؟ مهمترین کسر (کار) چیست؟ مهمترین کسی که باید جوابش را بدهی کیست؟ یک دقیقه سؤال دارد الان در پی‌وی من است. این الان سؤال دارد، جوابش را بدهم. حالا یک نیم ساعتی (برای) نماز که حالا کلی وقت درد داریم. ۵ دقیقه مانده به طلوع آفتاب. ۵ دقیقه از مانده است. این که خودت هم نابود بشوی. ۵ دقیقه کلاً فاصله مانده که کلاً خدا بندازتت بیرون.
یکی از اساتیدم فرمود: «چهره یک کسی به صورتم آمد، دیدم همینجوری دارد سیاه می‌شود، سیاه می‌شود، سیاه می‌شود. دیدم سیاه سیاه... بفرمایید آفتاب طلوع کرده بود.» یک ۱۰ دقیقه طول آفتاب گذشت. برداشتم، گفتم: «سلام حاج آقا.» «نماز صبح قضا شده.» «الان صورت سیاه.» حالا کنکور باشد، مگر آدم خوابش می‌برد؟ اصلاً مگر می‌شود خواب ماند؟ می‌گوید: «چه‌کار کنم حاج آقا نماز صبح خواب نمانم؟» اصلاً سؤالش عجیبه. ۴ ساله... «شب‌ها ان‌قدر خواب می‌بینم...» مورد داشتیم که: «کنکورم خوابمان کجاست؟» خدایا در زندگی ما رتبه چند است؟ خیلی سؤال مهمی‌ها. فروش از همه بیشتر. اصلاً ناراحتی برای اینکه خیلی مهم است کی بفهمد. خیلی مهم است کی نفهمد. خیلی مهم است لیوان... «یک مشکل فقط بابام نفهمه.» کلاس چندم؟ دیگر اونی (آن کسی) که در کلاس اول است، برای خداست. می‌گوید: «فقط خدا ناراحت نشود. فقط خدا. فقط خدا ناراضی نباشد.»
این حرفی (حرفی) که الان من می‌زنم: «آقا، خیلی از حرفت ناراحت شدند.» خدا چی؟ یکی از اساتید ما، منزل ما، منبر می‌رفت. یک جلسه خیلی ایشان قشنگ صحبت کرد. فردایش گفت: «حاج آقا، دیشب همه راضی بودند.» سرش را انداخت پایین، ابروهاش را تو هم کشید، گفت: «خدا هم راضی بود؟» همه راضی؟ آقا، همه با شما بدن. آمد پیش امام صادق، عبدالرحمان گفت: «آقا، همه شهر با من دشمنن به خاطر شما.» «باکت نباشه، اذا کان امامک عنک راضیا.» وقتی امامت ازش راضیه، همه عالم کدام جیگرش می‌گیرد؟. «امام زمان من پشت. از چشم من نیفت.» خیلی حس خوبی است آدم به این حس برسد. خدا کجای زندگی ماست؟ خدا کلاس چند است؟ تو از هرکی (هر کس)، هرچی (هر چیز)... اولیای خدا، محبین (دوست‌داران). آدم‌هایی که با خدا رفیق‌اند و بستن (عهد بسته‌اند)، اینها یک وقت دلخور نشوند از دل امام رضا. یک وقت از... خیلی آدم تو حرم برود احساس بکند امام رضا ازش راضی نیست. خیلی امام زمان آدم راضی نیست. خدا از ما راضی نیست. آدم اینطور وقتی با خداست، خدا اول تو ی زندگی‌اش. اولویت خدا می‌شود. این آدمی که اولویتش می‌شود خدا، اولویت خداوند در زندگی‌اش می‌شود.
«همش دلار پیاده روی کربلا...» رفقا گفتم چند روایت می‌افتم (می‌خوانم). خدای متعال فرمود که: «حالا باید خیلی طولانیه.» کسی را بهش (او) علاقه داشته باشم چی می‌شود؟ «و محبت عبادتم را در دلش می‌اندازم.» عبادت می‌کند، بعد چی می‌شود و چی می‌شود؟ بعد آخرین روایت فرمود که: «من دیگه (دیگر) خیلی کسی (کسي) را دوست داشته باشم، قتلت و علیه دیة.» وقتی هم که بکشمش، دیه‌اش می‌افتد گردن خودم. «فان خودمم.» ببین اینجاست مال پیاده روی. دیگه (انقدر) آدم ان‌قدر با خدا رفیق می‌شود. خدا می‌گوید: «اصلاً می‌خواهم بکشم.» بخرید (آدم بخواهد) به کسی ابراز علاقه کند، می‌گوید: «می‌کشمت.» از شدت حس علاقه. می‌خواهم بگویم: «تکه‌تکه کنم.» حسی (یک حس) دیگر نمی‌داند دیگر این فوران محبت چه‌کار می‌کند. کأنّه (گویا) ان‌قدر امام حسین وصل به خدا. خدا می‌گوید: «اصلاً می‌خواهم. نمی‌دانم دیگر با تو چه‌کار کنم. تکه‌تکه‌ات کنم. دیه‌ات هم می‌دهم. و همه عالم را برایت جمع می‌کنم. ۲۷ میلیون نفر را می‌آورم پیاده، در خاکها با پای برهنه راه بروند. شب در سرما بخوابند. بغل سطل زباله بخوابند. فقط برای اینکه بگویند: "حسین دوستت دارم".» این همه را کوبیده، فقط «لبیک یا حسین»، تو راهی دیشه‌اش دیگر خدا می‌شود. دیش خدا، دیه یکی می‌شود. اینها که چیزی نیست. اینها که مال دنیاست. خدا از این دنیا چه خواهد؟ چی قراره (قرار است) خدا نشان بدهد در قیامت امام حسین را به رخ بکشد؟ تازه در قیامت می‌خواهد امام حسین را به رخ بکشد. حسین! آنجا که روایت می‌فرماید روز قیامت حسینیون، آنهایی که علاقه‌ای داشتن و ارتباطی داشتن، سرشان را بالا افتخار می‌گیرم. تازه خودم نشان می‌دهم. الان که هنوز چیزی نیست. ۲۷ میلیون که چیزی نیست. هنوز مانده خدا نشان بدهد حسین چه جایگاهی دارد. هنوز به خدا خرجی نکرده. سمت کربلا یک حج می‌نویسند. این همه بریز و بپاش در راه کربلا. یک درهم خرج کنیم. یک میلیون درهم قبول می‌کند. قطره در سرت بخورد اذیت بشوی، من برایت بهشت را واجب می‌کنم. چیزی نشده زیارت کربلا ان‌قدر ثواب دارد. چیزی نیست.
همه چیزش را داده. خدا باید همه چیزش را بداند (به او بدهد). همه، همه چیز، همه چیز را بنشین تصور کن یعنی چی همه چیز در راه خدا؟ چی بگویم؟ چی بگویم بعضی حرف‌های عاشورایی در ذهنم می‌آید. چی بگویم؟ از کجا بگویم؟ بعضی چیزها را من احساس می‌کنم بعضی چیزها را هم امام حسین دلش نبود، ولی باز گفت: «بگذار این هم بدهم.» آمد دم در خیمه خداحافظی بکند. فرمود: «زینب جان، پیراهن کهنه.» پیراهن بهتر... امام حسین شروع کرد بریدن لباس. می‌خواهم این لااقل تنم بماند. یعنی امام حسین می‌خواست یک پیراهنی برایش بماند. نمی‌دانم چی شد.
«السلام علیک یا اباعبدالله...»
اروم ملتی فنا ؟ سلام الله مابقی تو و بقیه و النهار ولا جعله الله آخرین جمعه غریبی می‌ریزم حرم را ندیده کربلا
«السلام علیک حسین علی بن الحسین»
شدم خشک، سرم را بشکن
ایام شهادت امام عسگری
دنبال عزیز امام زمان
اگر عاشق خشک و ترم، جگرم را، کمرم را، اگر از کوچه عبورم (عبور کند) من، اگر که نشکن (نشکند) تو سرم را.
ابن الحسن آقا جانم
من وقتی است که پیش تو سرسنگینم. یادم رفته درگیر خودم. من یادم رفته من صاحب دارم.
وقتی است که در پیش تو سرسنگین، قطره جگرم را بشکن
ان‌قدر گریه نکردم، دل بغض شده
ان‌قدر گریه نکردم، گریه دل من گم شده
یک شب جمعه بیا قفل حرم را
یک شب جمعه بیا، دل من اگر هم قفل شده، شما که امشب کربلا می‌روی، دل من را قفل حرم کن
بزن به شش گوشه دست من آب را
به در خلق تو برد (ببر) پیش تو دست دگرم
نامه دادم به تو جوابش نرسید
به یکی (کسی) هی می‌آی (می‌آیی) چک می‌کنی: «چی؟ خونده (خوانده)؟ نخونده (نخوانده)؟ چرا سرسنگینه؟ چرا جواب نمیده؟ نکنه به ما بی‌محله؟»
نامه دادم به تو، دیروز نرسید، کمتر دل این نامه‌برم را بشکن
آماده‌ای؟ می‌خواهم روضه بخوانم:
اگر از تو پرواز کنم می‌میرم
بعضی آزاد کردن‌ها خیلی بده. توهین کرد به امام سجاد. حضرت فرمودند: «آزادی، برو.» گفت: «غلط کردم، همینجا.»
اگر از بال تو پرواز کنم می‌میرم، پس بیا بزن بال و پرم را بشکن
بریم بعد ابوالفضل ندارد لطفی، جانم از شب چهاردهم قَمَرَم را بشکن
آماده‌ای؟ شب جمعه است، باید بریم کربلا. بسم الله.
این چه ماهی که در، این چه ماهیست پدر
هر گذری سوخت لا اله الا الله
این چه ماهی است که در هر گذری سوخت
روی نی بند نشد. گردن اسبش انداخت.
جانم. روز وفات سکینه خاتون. امروز شب جمعه با این روضه بریم کربلا. خدا را شاهد می‌گیرم. به قرآن قسم. لا اله الا الله.
سالیان سال سکینه خاتون زنده بود بعد ماجرای عاشورا تا پیرزنی شاعر بود. خیلی خوش‌بیان. جمع می‌شدند زنان عرب، سکینه خاتون برایشان شعر می‌خواند، یک زن فاضله. لا اله الا الله.
نقل (این روایت) یک روز دید در خانه را می‌زنند. آمد در را باز کرد دید ام‌البنین است. سلام. «جان، خوش آمدی. دادم روی چشم‌ها. منزل ما را منور کردی. تو چشم دخترم مزاحمت بشم؟» «تو نمی‌آیم، همین دم در فقط آمدم یک چیز...» «چیه مادر جان؟ خیره ان‌شاءالله.» «آمدم بگویم به تو وعده داده بود. الان می‌روم برایت می‌آورم. عباس زیر قولش نبود. من عباسم را نمی‌شناسم. من اگر دست‌هایش را نمی‌بریدند، اگر عمود (عمودی) را در فرقش نمی‌زدند... خیمه‌ها می‌رساند آب را برای حسین.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00