‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد) و لعنت الله علی القائلین من اهل قیام یوم الدین.
مجلس نورانی و معطر به یاد شهید عزیز و والامقام، شهید عباس دانشگر (رضوانالله تعالی علیه)، یکی از بهترین زمانها و بهترین مکانها در شب شهادت امام جواد (علیه السلام)، در جوار پدر بزرگوارشان، در هشتمین سالگرد شهادت این شهید عزیز، در جوار حرم امام رضا (علیه السلام)؛ همه اسباب رحمت فراهم است. الحمدلله، چند کلمهای و چند دقیقهای انشاءالله مطالبی را عرض میکنیم تا هم به یاد این شهید عزیز باشیم و هم در شب شهادت امام جواد (علیه السلام)، در محضر امام رضا (علیه السلام) به پسر بزرگوارش ابراز ارادت بکنیم.
خب، در شب شهادت امام جواد ۲۵ ساله و در مراسم یک شهید ۲۳ ساله، میطلبد که از «جوان و جوانی» گفتن. مناسب دیدم ابیاتی را از مرحوم شیخ بهایی بخوانم و با همین بحث انشاءالله پیش ببریم و نکاتی را در مورد شهید انشاءالله عرض بکنم و این تذکری باشد برای خودم.
مرحوم شیخ بهایی که مزار مطهرشان در همین حرم مطهر و در جوار امام رضا (علیه السلام) مدفون است، در کتاب «نان و حلوا» ابیاتی دارند که بسیار زیباست و تناسب زیادی با این مجلس دارد. شیخ بهایی، عالم عربزبان، لبنانیالاصل و اهل جبل عامل بود؛ ولی در عین حال، اشعار فارسیای دارد که بسیار قوی هستند. اشعارش معمولاً تلمیحاتی دارد و رفتوبرگشت بین زبان عربی و فارسی در آنها دیده میشود. بعضی ابیات را به زبان عربی میگوید و بعضی را به فارسی.
بخش هشتم کتاب نان و حلوا این ابیات را دارد:
«اَبذَلُوا اَرْواحَکُم یا عاشَقین
اَن تَـکونوا فی هَواهِ صَادِقین»
میگوید: ای عاشقان، جانتان را فدا کنید اگر در این حالوهوای محبت به خدای متعال، صادق هستید.
«داند این را هرکه زین ره آگه است
کین وجود و هستیاش سنگ ره است»
میگوید: آنهایی که با این مسیر آشنا هستند، میدانند که وجود ما سنگ راه و مانع برای حرکت و رفتن است. حالا خیلی دوست دارم همینجا هی تطبیق دهم به برخی مطالب این شهید عزیز و بزرگوار.
یکی از کلماتی که شهید دانشگر خیلی روی آن تأکید دارد، «حرکت» است؛ میگوید: «من از سکون و توقف بیزارم؛ دنبال حرکت هستم.» پیامهایش، نامههایش و وصیتنامهاش بر این مفهوم بسیار تأکید دارد. شیخ بهایی میفرماید: برای حرکت، آن چیزی که سنگ راه است، خودمان هستیم.
«گوی دولت آن سعادتمند برد
کو به پای دلبر خود جان سپرد»
آن کسی این راه را با شتاب رفت و حرکت کرد و رسید که جانش را این وسط گذاشت.
«با بهشتی جان به بوسی میخرد آن شهریار
مژده ای عشّاق کا آسان گشت کار»
میگوید: حالا این جانی که میخواهی تقدیم بکنی، خیلی زحمت ندارد؛ با یک بوسه او، این جان تو تقدیم میشود؛ یعنی در اوج صفا و محبت و به سادگی محض، این جان را او میخَرد.
«گر همی خواهی حیات و عیش خوش
گاو نفس خویش را اول بکش»
پیام حج هم همین است: مِنا و قربانگاه. میگوید: اگر میخواهی به یک حیاتی برسی، به یک عیش خوشی برسی، «احیاً عند ربهم یُرزقون» بشوی، زنده بشوی، کیف کنی، سرمست باشی، مثل شهدا که امام (رحمتالله علیه) فرمود: «در آن قهقهه مستانه خود، شهدا غرقند.» تعبیر قهقهه مستانه را حضرت امام در مورد شهدا دارند. شهدا در یک موقعیتی هستند که غرق سرورند. به تعبیر قرآن هم همین است: «یستبشرون» هم «فرحین» دارد و هم «یستبشرون» دارد. اگر میخواهی به آن شادی برسی، به آن آسایش برسی، به آن نقطه پرواز کنی، شیخ بهایی میفرماید راهش این است: «گاو نفس خویش را اول بکش». میگوید: این نفس تو مثل گاوی میمانَد که باید قربانی بشود.
بعد تعبیر خیلی قشنگی دارد. در مورد این قربانی میفرماید:
«در جوانی کن نثار دوست جان
رو و ابان بین ذالک را بخوان»
اینجا تلمیح و استعارهای است که شیخ بهایی استفاده میکند به آن آیه «ان تذبحوا بقره» که بنیاسرائیل از حضرت موسی پرسیدند: «ما چه گاوی را سر ببریم؟» در این قربانگاه برای اینکه آن مرده زنده بشود؟ حضرت موسی فرمود که باید گاوی را ذبح بکنید، از قطعهای از بدن آن گاو به بدن مرده بزنید تا زنده کند.
خیلی این تعابیر هم در قرآن معنا دارد. آن چیزی که در راه خدا ذبح شده، مایه حیات مردگان است. حتی اگر یک گاوی باشد که در راه خدا ذبح شده، خیلی عجیب است؛ یک گاو در راه خدا ذبح شده، انسانهای مرده را زنده میکند؛ چه برسد به یک جوان رعنا، به یک جوان عاشق، به یک جوان پاک مثل شهید عباس دانشگر که دلها را زنده میکند.
بعد شیخ بهایی میفرماید: وقتی بنیاسرائیل گفتند چه گاوی را سر ببریم؟ آیهای که آمد این بود: «لا فارض ولا بکر اوان بین ذالک»؛ بهشان بگو یک گاوی را سر ببرند نه خیلی پیر باشد و نه خیلی بچه؛ جوان باشد. «اوان بین ذالک».
شیخ بهایی از همین استفاده میکند، میگوید: معلوم میشود خدا در این مسیر، این ذبح همچین چیزی را دوست دارد برای پیشکش بستان خودش، برای قربانی، برای بردن به قربانگاه. حضرت اسماعیل هم شاید حدوداً در همین سن و سال بوده است، در سن نوجوانی و اوایل جوانی.
«در جوانی کن نثار دوست جان
رو ابان بین ذالک را بخوان»
وقتی که باید به این میدان قربان آمد، رقص جوانی! تو جوانی باید جان را آورد به میدان و تقدیم کرد. برو ببین قرآن چه میگوید: «رو ابان بین ذالک را بخوان».
«پیر چون گشتی گرانجانی مکن
گوسفند پیر قربانی مکن»
این دیگر وقتی خودش دارد از دنیا میرود، خیلی آوردنش به پیشگاه الهی آنچنان قیمتی ندارد. آن جوان شاداب را ببین! این به پیشگاه آوردن ارزش دارد.
«شد همه بر باد ایام شباب»
به همین مناسبت استفاده میکند شیخ بهایی و تذکر میدهد به استفاده از جوانی و معرفی آن جوانی که در پیشگاه خدا خریدار دارد؛ آن جوانی که میشود تقدیم خدا کرد به قربانگاه. جنسی را نمیخریم؟ و جالب است، خودش هم در قرآن در مورد شهادت تعبیری که بهکار میبرد، همین خریدوفروش است: «ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه». میفرماید: من خریدار جانم. وقتی میخواهد بفرماید: بیایید به میدان جهاد، میفرماید: بیایید به این معامله! بیایید به این فروشگاه! بیایید به این بازار! بازاری که من ایستادم به گرانقیمتترین بها جان بخرم.
خیلی آیه زیبایی است. علامه طباطبایی تفسیر زیبایی در ذیل این آیه در «المیزان» دارند که فرمود: «خریدار منم، فروشنده شمایید، ثَمَن را هم فرمود که بهشت. شاهدان معامله را هم گفت: تورات و انجیل و قرآن و اولیا الهی را فرمود؛ همه اینها را شاهد میگیرم در این معامله. کاملاً ترسیم همهجانبهای از یک معامله است.»
خب، توی این فروشگاه چه کسی میتواند فروشنده خوبی باشد؟ خدا جنس چه کسی را میخرد؟
«شد همه بر باد ایام شباب
بهر دین یک ذره ننمودی شتاب»
آن عمری که، آن جوانی که رفته و خرج دین نشده، جوانی نیست که خدا خریدارش باشد.
شیخ بهایی قشنگ است؛ چون دو تا معنا را با هم رسانده: «خرج دین نشده» هم به این معنا که جوانیش را با اطاعت دین نگذرانده، هم به معنای این است که جوانیش را در مسیر فداکاری برای دین نگذرانده. هم خودش اهل طاعت نبوده و هم تلاشی نکرده برای اینکه این حقایق را بسط بدهد، نشر بدهد، به دیگران برساند، دیگران را آشنا کند.
از ویژگیهای شهید عزیزمان، شهید دانشگر، این است که هم خودش متدین بود و هم فداکاری میکرد برای متدین کردن دیگران.
«عمرت از پنجه گذشت و یک سجود
کتف کار آید، نکردی ای جهود»
میگوید: پنجاهت گذشت، یک سجده درستوحسابی نکردی.
«حال یا ای عندلیب کهنه ساز
ساز کن افغان و یک چندی بنال»
میگوید: اگر دیگر سن گذشته و خرج طاعت نشده، دیگر باید با ناله آمد، حرکت کرد.
«چونکه نکردی ناله در فصل بهار
در خزان باری قضا کن زینهار»
میگوید: این نالهها را باید در جوانی میکردی. نشد؟ جوانی گذشت به غفلت، به بازی، به سرگرمی. حالا الان سر به راه شدی، چشمت باز شده، سنی گذشته، موی سفید شده. قضا کن و نالههای جوانی را که ناله نزدی، انجام بده.
«تا که دانستی زیانت را ز سود
توبهات نسیه گناهت نقد بود»
«غرق دریای گناهی تا به کی
وز معاصی روسیاهی تا به کی»
«جد تو آدم بهشتش جای بود
قدسیان کردند پیش او سجود»
«یک گنه چون کرد، گفتندش تمام
مذنبی، مذنب، برو بیرون، حرام»
«تو طمع داری که با چندین گناه
داخل جنت شوی ای روسیاه»
آدم بود، جد تو بود، تو بهشت بود، ملائکه بهش سجده کردند؛ با یک گناه از این حریم قرب بیرون شد. تو میخواهی با این همه گناه، خدا خریدارت باشد؟!
پس سر مطلب تو همین کلمه است: خدا خریدار اینچنین جانی است؛ جان پاک، جان بیغلوغش، جان بیتعلق. شهید عباس دانشگر واقعاً شهیدی است که اگر کسی به او نزدیک بشود، در مورد ایشان مطالعه کند، با او اُنس بگیرد، واقعاً حضور نورانیت او را احساس خواهد کرد، برکات وجودی او را درک خواهد کرد.
از جهت فکری، این شهید نخبه است، هوشمند است، شهید فعال، پرکار، دغدغهمند، اهل دانش؛ یک شهید نخبه، یک شهید مطهر و پاکیزه.
حالا پدر بزرگوار شهید این نکته را فرمودند. میخواستم عرض بکنم، دیگر کار ما راحتتر شد. یکی از ویژگیهای ناب شهید دانشگر که وقتی کسی در مورد ایشان مطالعه میکند، خیلی سوسو میکند و به چشم میزند، این ویژگی این شهید است که: اهل نماز اول وقت بود و این مسئله خیلی نمایان است. البته پدر شهید این را نفهمیدند که این نماز اول وقت محصول تربیت خود این بزرگواری است! باید تبریک گفت به همچین پدری، به همچین مادری برای اینچنین تربیتی.
این کتاب زیبایی که ایشان هم معرفی کردند و جا دارد واقعاً خوانده بشود، کتاب «آخرین نماز در حلب»، کتاب خیلی خواندنی و زیبایی است. توی این کتاب خاطراتی دارند در مورد نماز اول وقت این شهید.
پدر شهید میفرماید: «از خاصیت و استعدادی در او دیدم، بهش یک چیز گفتم.» حیفم میآید این تعبیر را از روی آن نخوانم. جملهای که این پدر به شهید میگوید و شهید با همین اوج میگیرد. ایشان میفرماید که به او گفتم: «میخواهم یک نصیحت بسیار مهمی بهت بکنم. اگه بهش عمل کنی مثل این پرندهها میتونی پرواز کنی و اوج بگیری.» تو حیاط منزل.
به شهید فرمانده پدر، زیرک و فهیم، یکی از ویژگیهای خاص این شهید و این پدر این است که بیشتر زندگینامههای شهید را پدر بزرگوارش منحصر به فرد و خواندنیتر کرده است. زندگینامهها و شناخت دقیق و ویژهای پدر از شهیدش دارد.
چه نصیحتی؟ ایشان میفرمایند که باید یک مدتی رویش فکر کنی، ببینی اهلش هستی، میخواهی عمل کنی یا نه؟ وقتی که میبینند که نماز اول وقت با جماعت، این توصیهای که من میخواهم، مرد میدان بوده، شروع میکند. خب، سخت است نماز اول وقت برای بچه کمسنوسال و کوچکی. طوری میشود که وسط بازی، دوستانش میگفتند: صدای اذان که بلند میشد، بازی را ول میکرد. تو مسجد بود. حضور در مسجد چه برکاتی داشته برای این شهید! رفاقتهایی که تو مسجد شکل گرفته، آشناییهایی که شکل گرفته. یک صلوات بفرستید.
اهتمام پدر بزرگوار به نماز اول وقت او طوری است که وقتی آن فرزند دانشجو میشود، پاسدار میشود در دانشگاه امام حسین (علیه السلام)، همه دغدغه این پدر که حالا این بچه از او دور شده، از سمنان رفته تهران، دغدغه ظاهراً نون و آب و جا و گرمته/سردته اینها را ظاهراً نداشته این پدر عزیز و بزرگوار؛ «نمازش چون تا وقتی که پیش من بود، نمازش اول وقت بود. نگران بودم که نکنه نمازش تأخیر بیفته.» پیامی بهش دادم. گفتم: «بابا، میدونی این کلمه "حی علی" را در مورد نماز روزی چند بار به ما میگویند؟ یعنی بشتاب.»
ایشان میفرماید: «عباس جواب داد. گفت: بله بابا، روزی شصت بار میگویند. حواسم هست.» حواسم هست به ویژگی بزرگ این شهید. این است که تو هیچ وقتی کسی نمیدید وقت اذان مشغول کار دیگری باشد. یک وقتی دیدم اذان شده، خیلی اعتنایی ندارد به اینکه نماز بخواند. تو سنین کمتر گفتم: «عباس بابا، شیطون داره دوروبَرت میپَلکه. حواست هست؟» این بچه چقدر باصفاست! این قلب چقدر نورانی! آماده تلنگر. همین یک جمله را میگیرد. بعدها تو دانشگاه اذان شده. یکی از دوستانش مشغول کاری. عباس دانشگر به او میگوید که پدرم به من فرمود: «وقت اذان که میشه، شیطون میاد مشغولت میکنه، پاشو پاشو نماز بخون.» بعدها موقعیت کاریش، اول نماز برایش مهم بود.
البته حالا نماز اول وقت این شهید یک بحث است، نماز شب این شهید یک مبحث دیگری است. خلوتهای این شهید... سردار عزیزم اباذری نفرمودند اینجا که خلوتهای عاشقانه این شهید که ایشان بر اثر موقعیت کاری که با این شهید داشتند، گاهی میدیدند؛ یا مادر شهید میفرمود: «منزل آمده بود از دانشگاه، دیدم از اتاق بیرون نمیآید. رفتم سری بزنم ببینم مشغول چه کاری است. دیدم یک نماز عاشقانهای که مادر شهید، آن چیزی که در کتاب آمده، این را میفرماید که من وایسادم فقط چند دقیقهای نگاه کردم نماز خواندن عباس را که چقدر حال این شهید، خلوت این شهید جانانه است.»
این عکسی هم که ازش ماندگار به جا مانده که فکر میکنم عموی ایشان این عکس را گرفته که یکی از دوستانش بهش اقتدا کرده و نماز جماعتی دارند میخوانند، آن خضوع تو این سکنات این شهید و وجنات این شهید ظاهر و نمایان است. سن و سالی ندارد ولی با همین اسباب معراج، با همین نردبان رفته. واقعاً عباس دانشگر این جمله را ثابت میکند، این جملهای که مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت روی آن تأکید داشتند و میفرمودند: «استاد ما مرحوم آیتالله سید علی قاضی روی این تأکید داشتند.»
به جمله عجیبتری که آیتالله بهجت نقل میکردند و کمتر شنیده شده، این است: این جملهای که آقای قاضی نقل میکردند، نسلهای قدیمیترِ شاگردان نشنیده بودند از ایشان این را. این اواخر میفرمود. آقای قاضی آن شاگردان نسل آخر ایشان این را زیاد شنیده بودند. قاضی اوایل دستورات دیگری میداده، تذکر به مسائلی میداده؛ این اواخر به این رسیده بود که همه این دستورات تو همین یک عبارت و همین یک جمله خلاصه شده که آقای بهجت هم دیگر اساساً از همین دستور، از همان ابتدا همیشه میفرمودند به همه که: «به آقای قاضی عرض کردند آقا ما برای طی این مسیر چه لازم داریم؟ چکار باید بکنیم؟» ایشان فرمود: «اگر کسی اهل نماز اول وقت بود و به جایی نرسید، بیاید آقای بهجت را ببیند.» میفرمودند که حتی نماز با حضور قلب هم نفرمود؛ چون خود همان نماز اول وقت، حضور قلب میآورد.
توی این کتاب برخی از آشنایان شهید نقل شده که میگفتند: «ما وقتی خبر شهادت شهید دانشگر را شنیدیم با خودمان گفتیم آن نمازهای اول وقت به همین شهادت منجر میشد.» یعنی اولین چیزی که از شهید به یادشان میآمد همین بود.
بچه خردسالی بود؛ در مدرسه هفت هشت ساله، جایش همیشه تو مسجد بود. نماز اول وقت.
برای کنکور درس میخواند، کتابخانه میرفت، اذان که میشد، دوستانش میگفتند: «این خودگار را میگذاشتی کتاب را، نماز مسجد.»
ازدواج میکند؛ نماز اول وقت.
سفر میخواهد برود. از سمنان تهران میخواسته بیاید، حسابوکتاب میکرده که مثلاً ۴۰ دقیقه تا اذان مانده، ۴۰ دقیقه دیگه ما فلان جاییم، حواست باشد که باید ۴۰ دقیقه بعد فلان جا وایسی نماز بخونی. شرط میکرده.
ویژگیهای بارز شهید عباس دانشگر نمایان کردهایم. شهید اهتمامش به نماز اول وقت و روزهای پایانی هم در سوریه هم همین بوده. و روز آخر هم قبل از شهادتش دوستانش میگویند: «آن ظهر آخر که در تیررس دشمن بودیم، نماز باحالی خواند شهید دانشگر.»
شهید عزیز و بزرگوار، خلوتهای نماز شب او، سجدههای او در خلوت، در واقع میشود گفت آن سه تا، آن کلیدواژههایی است که یک جوان را آسمانی و یک جوان را معشوق خدا میکند و خدا را خریدار او میکند. نماز اول وقت، نماز (و) سجدههای طولانی.
یک عبارتی هم از خود شهید بخوانم برایتان و کمکم بروم تو روضه. جمله قشنگی است. در یکی از نامههایش به پسرخالهاش، به پسر خواهرش، به پسرعمهاش نامهای مینویسد. شهید دانشگر قلم زیبایی دارد، نوشتههای خواندنی دارد. یکی از این سفارشهایی که به او میکند، این است: «میگوید خداوند تو این سن خوب» چون پسرخالهاش هم جوان بوده «خداوند تو این سن به شدت انسان را دوست دارد. اگر جوانی تو جوانی عبادت کند، خداوند به فرشتگانش مباهات میکند و میگوید: میبینید بندهام در دوران جوانی خودش دارد عبادت منو میکنه؟ پس حتماً از خداوند کمک بخواه و زیاد عبادت کن.»
قبل از رفتنش به سوریه، به او میگویند: «تو تازه عقد کردی، خیلی نگذشته، بمون. حالا نمیخواهد تو بری.» ایشان میگوید: «من تا جوانم میخواهم خیلی آلوده نشم به این تعلقات.» نامههای شهید و به همسرش وقتی میخوانید، عشق و محبت و صفایی که میبارد، در واقع محبت او به همسرش از آن محبت آسمانی نشئت گرفته است.
این شهید عزیز و بزرگوار در این شب سالگرد او و شب شهادت امام جواد (علیه السلام)، انشاءالله دعا کند برای ما. هم اوت ها. خدا او را به ملاقات ببرد. به تعبیر مرحوم شهید حاج قاسم سلیمانی: «مرا پاکیزه ببر.» خوش به حال این شهدای عزیز.
امشب هم مهمان امام رضا (علیه السلام) هستند، هم با امام رضا (علیه السلام) کربلا هستند، مهمان سیدالشهدا (علیه السلام) هستند در این شب جمعه، شب جمعه آخر ماه ذیالقعده؛ این شبی که چهل شب فاصله دارد با شب عاشورا. چهل شب دیگر شب عاشوراست.
از این شهید بخواهیم تو این چهل شب... یکی دیگر از ویژگیهای شهید دانشگر این است که خیلی اهل رفاقت با شهدا بود و خیلیها به واسطه رفاقت با او اهل نماز اول وقت شدند، با توسل به او اهل نماز اول وقت شدند. خاطراتش تو این کتابها نقل است. از او بخواهیم امشب دست ما را بگیرد، راه اندازد، ملحق کند به خودش.
این داستانی که پدر شهید فرمودند که شهید وساطت کرد و فرمود: «این از دوستان منه.» حالا او یک توسل کرده بود به این شهید. شهید آمده بود فرموده بود که از دوستان من است. امشب در زمره دوستان خودش حساب بیاورد، بگوید اینها در مراسم یاد... سفارش ما را به اربابمان سیدالشهدا (علیه السلام) بکند، به مادرش فاطمه زهرا (سلام الله علیها). امشب نام تک تک ما را بیاورد محضر امام رضا (علیه السلام)، سفارش ما را بکند.
من دو بخش روضه بخوانم و عرضم تمام. میگویند که میخواهند تجلیل کنند از خانواده شهدا ولی حیفم میآید اشکالی منافاتی ندارد، حالا اشکی هم ریخته بشود بعد تجلیل کنیم. جماعت عاشق اهل بیت هستند و قشنگتر تجلیل خواهد شد. یک صف باطنی پیدا خواهیم کرد. حیفم میآید در محضر امام رضا (علیه السلام)، در این شب شهادت، عرض نوکری نکنیم. ما اصلاً به خاطر روضههاش میآییم و اینجا هم که خدمتتان رسیدیم، ارزش اصلیمان همین روضه است. من میدانم که خود شهید هم به همین راضی است و دوست دارد این روضه انشاءالله خوانده بشود.
اول عرض ارادت را بکنیم محضر امام رضا (علیه السلام) و بعد برویم کربلا. ثواب این روضه هدیه باشد به این شهید عزیز، شاد باشیم، شهید!
با این روضه پدر شهید میفرمود که وقتی وسایل عباس را بعد از شهادت آوردند، کیفهایش را وقتی من مرتب کردم، یک صدای اذانی وقتی دیدم بلند شد فکر کردم اذان بیرون است. رفتم دیدم اذان... خب بررسی کردم دیدم گوشی عباس دارد اذان میگوید، روی صفحه نوشته اذان به وقت حلب.
پدر شهید میفرمود که بعدها خواستم این را قطعش کنم. دلم نیامد. تا چند سال این صدای اذان بلند میشد. به یاد پسرم که با این اذان نماز خوانده، این را قطع نمیکردم. صدای اذان به وقت حلب تو خانه ما میپیچید تا دوباره اُنس بگیرم با این فرزند جوان مؤمن.
خیلی دلبره، خیلی دلبره این جوان. همین که آدم معصومیت را نگاه میکند تو این چهره، دل آدم میسوزد. اصلاً خبر نداریم از کیفیت شهادت این شهید که پیکر سوختهاش را تحویل دادند به پدر و مادر عزیز. داغ جوان همینطور معمولی هم از دنیا برود جگر آدم را میسوزاند.
امشب یک کمی با امام رضا (علیه السلام) همدردی کنید در داغ جوانش امام جواد (علیه السلام). جوانی که در غربت به دست همسرش مسموم شد. شما لااقل همسر شهید میدانی چه رابطه گرم و صمیمانهای داشتند؟ کسی دیگر از این دلش نمیسوزد که شهید به دست همسر کشته؟ آن هم چطور؟ آن طوری که برخی نقل کردند، سَم را داد. تشنه شد. میوه دل امام رضا (علیه السلام).
بعضی کنیزها دلشان سوخت. در حجره را بست. طبق نقل برخی گفت: «کسی حق نداره آب ببرد برای جوادالائمه.» گفتند یک کنیزی دلش سوخت، ظرف آبی برداشت. امفضل ملعون ظرف آب را گرفت، شکست. مگر نگفتم قطره آبی نباید به او برسد؟
یا امام رضا (علیه السلام)، فدای دل سوخته شما در این مصیبت فرزندتون که تشنه جان داد، غریبانه جان داد. تو این روضه کنار امام رضا (علیه السلام)، با امام رضا (علیه السلام) برویم کربلا. با شهید دانشگر امشب برویم کربلا.
جوان شما تشنه جان داد یا امام رضا (علیه السلام)، ولی فدای آن جوانی که قبل از شهادت از بابا طلب آب کرد. عرض کرد: «یا ابتا العطش قد قتلنی.» بابا، دیگر جانی ندارم بجنگم. تشنگی امانم را بریده. جونی ندارم که شمشیر بزنم. امام حسین (علیه السلام) فرمود: «یا بنیه، هات لسانک.» بابا، زبونتو بیرون بیار.
پدر شهید دانشگر، شما با صدای اذان گوشی عباس اُنس داشتی. دلها بسوزد برای کسی که راهی میدان کرد، هنوز صدای اذان علی تو گوشش میپیچد. فرمان: «زبونتو بیرون بیار بابا.» نمیدانم چی گذشت. هیشکی هیچی نگفته. اصلاً کسی چیزی نفهمید. فقط گفتند: دیدیم زبان آورد به دهان اباعبدالله، سرش را انداخت پایین، راهی میدان شد. ولی بعد از چند دقیقه صدا زد: «بابا، هذا جدی رسول الله.» غصه نخور بابا جان، جدم رسولالله آمد با جامی از شراب کوثر سیرابم کرد. بابا من سیراب از دنیا رفتم. غصه تشنگیم را نخور. جدم میگوید به پدرت بگو زودتر بیا. حسین جان، منتظر تو هستیم.
نمیدانم پیکر سوخته شهید را وقتی پدر دید چه حسی داشت؟ ولی از این دوروبرش را گرفتند، زیر بغلهای پدر شهید را گرفتند. فدای آن پدر شهیدی که برگشت به خیمه، گفت: «جوانان من!» فدای آن پدر شهیدی که به اشکش در میدان خندیدند. هلهله کردند، پایکوبی کردند.
«ألا لعنهالله علی القوم الظالمین و یعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.»
انشاءالله دعاها را عزیزان خواهند داشت. با این اشک چشمتون در این مجلس مطهر، وقت استجابت دعاست. شب جمعه. زائران امام رضا (علیه السلام) در جوار امام رضا (علیه السلام). عزاداران فرزند امام رضا (علیه السلام). همه شرایط استجابت الان فراهم است. با همین اشک چشم در پیشگاه خدای متعال این دعا را عرض میکنیم: اللهم عجل لولیک الفرج.
خدایا به آبروی امام جواد، به مظلومیت امام جواد، فرج فرزندش امام زمان (عج) را برسان. به آبروی این شهدا، عاقبت همه ما را شهادت در رکاب امام زمان (عج) قرار بده.
و صلی الله علی سیدنا محمد.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...