باشگاه بدنسازی

باشگاه بدنسازی

01:26:55
62

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل طیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی.
اول، عرض ارادت داریم به برادران و خواهران عزیز مازندرانیمان. امروز توفیقی است که خدمت این عزیزان باشیم و در این هوای باصفا و بارشِ رحمت الهی و در ساعات عصر جمعه که وقت استجابت دعاست، در این خانه خدا ــ مسجد ــ خصوصاً مسجدی که جدای از اینکه خانه خداست، معطر به عطر ولی خدا هم هست؛ مسجدی که سال‌ها عالم ربانی و علامه ذوالفُنونی مثل علامه حسن‌زاده آملی (رضوان‌الله تعالی علیه) اینجا موعظه کردند، تدریس کردند، ارشاد کردند، حقایق عرشی را از آن روح عرشی خودش که ساکن عرش بود برای فَرَش نازل کرد و گسترد. اینجا مکان بسیار شریف و معطری است و چند وجه، اینجا برای ما ارزش پیدا می‌کند.
شهر آمل؛ البته استان مازندران خودش در بین استان‌های ایران، منطقه‌ای بسیار ویژه و ممتازی است. منطقه طبرستان از حیث تاریخی، پیشدار هویت شیعه است. بسیار مدیونیم به مردم طبرستان و مازندرانی‌ها در طول تاریخ. این‌ها با زحمت، سنگری را بنا کردند برای اینکه دفاع کنند از اعتقادات شیعه و پایگاه بوده‌اند. یکی از وجوه اینکه امامزاده‌ها در این منطقه زیادند؛ حالا بعضی ساده‌لوح‌ها فکر می‌کنند که امامزاده‌ها مثلاً دنبال منطقه خوش آب و هوا بودند و از حجاز و عربستان راه می‌افتادند، می‌گفتند: "خب کجا بریم؟" "گفتند: بریم لَبِ آب، لب دریا، واسه فیلم جنگل‌های مازندران، اونجا هوا خوبه." نخیر! اینجا پایگاه شیعه بوده و آن‌ها اینجا می‌آمدند به خاطر اینکه اینجا جانشان حفظ شود. مازندران از عهد دیرین سابقه این شکلی دارد که این‌قدر مردم وفادار و قدرشناس و معتقدی بودند و به همین دلیل همیشه هم مورد دشمنی بودند. حجمِ توهین‌ها و تمسخرهایی که برای این مردم شریفِ خطه شمال ــ حالا چه مازندرانی‌ها، چه گیلانی‌ها ــ در این سال‌های طولانی تولید شده، حکایت از این می‌کند که دشمن به شدت زخم خورده و متنفر است. این مردم همیشه هم در موقعیت‌های مختلف خودشان را نشان دادند که چقدر این مردم عِرقِ مستحکمی دارند نسبت به دین، نسبت به اهل بیت. ما خیلی شهرها، عالمان ویژه‌ای داریم، خیلی مناطق؛ ولی بدون تعارف، بدون اغراق، خیلی مناطق این شکلی ان‌قدر قدرشناس نیستند نسبت به عَلما و بزرگان. ان‌قدر افتخار نمی‌کنند به شخصیت‌های مذهبی، خصوصاً علما. مازندران واقعاً ممتاز است، حتی به نسبت برخی استان‌های شمالی ما. باز مازندران خیلی نمود بیشتری دارد. این تعلق دینی و وفاداری‌شان نسبت به علما و بزرگانشان خیلی نمایان است. خصوصاً شهر آمل که الحمدلله هنوز گرم است فضایش، که افتخار می‌کند به شخصیتی مثل علامه حسن‌زاده آملی، به شخصیتی مثل آیت‌الله جوادی آملی. این فراتر از تعصبات بومی و قبیله‌ای و این‌ها است؛ از آن ریشه تدین مردم نشئت گرفته که این مردم چون دین‌دوستند، دین‌مدارند، افتخار می‌کنند به همچین شخصیت‌هایی که آن‌ها را سربلند کرده‌اند در عالَم.
خوب، واقعاً شهر آمل شهر ویژه‌ای است، همیشه این‌طور بوده. از سید حیدر آملی (رضوان‌الله علیه) شما می‌بینید جزء شخصیت‌های درجه یک عرفان ماست تا همین‌طور شخصیت‌های مختلف. شما طَبَری‌ها را ببینید. ما چقدر طَبَری داریم در فنون مختلف، در تفسیر، در تاریخ. طَبَری‌ها همه مال همین طبرستان، مال مازندران بودند دیگر. به‌طور خاص، مال آمل بوده‌اند؛ عالِمَین: آیت‌الله جوادی، آیت‌الله حسن‌زاده که حقیقتاً مایه افتخار حوزه‌ها هستند، مایه افتخار شیعه هستند و حتماً مردم آمل هم این را درک می‌کنند و افتخار می‌کنند به این دو بزرگوار. و الحمدلله هنوز هم آدم می‌بیند که این جریان ادامه دارد. خوبان و بزرگانی؛ آیت‌الله یزدان پناه از اساتید بسیار قابل استفاده و مفاخر علمی امروز حوزه‌های علمیه که الحمدلله در قید حیاتند و در حال تولید علم و فواید و برکات علمی‌شان الحمدلله ساطع است، و شاگردانی که این بزرگوار دارند تربیت می‌کنند. باز بسی شاگردان ایشان هم مال همین خطه هستند، مثل حاج آقای احمدی‌نژاد عزیز و بزرگوار، آقایان دیگری که حالا نمی‌خواهم اسم بیاورم و وارد شوم. به‌هرحال، این منطقه یک استعداد ویژه‌ای دارد و ان‌شاءالله نسل نو ما هم به این توجه داشته باشد و این خط را ادامه دهد.
شما می‌بینید یهو یک موسیقی "گانگستر شهر آمل" برجسته می‌شود. حالا شاید آن کسی که شعرش را گفته یا ترانه‌اش را خوانده، ملتفت نبوده؛ ولی آن کسی که دارد ضریب می‌دهد و این را پخش می‌کند، حواسش هست که دارد چه‌کار می‌کند. او می‌فهمد چقدر این ارزش دارد؛ او می‌فهمد که می‌تواند هویت شهر آمل را از برجستگانی مثل آقای حسن‌زاده و جوادی، تغییر دهد به این اراذل‌بازی‌ها و این کثافت‌کاری‌ها. خیلی برای آن‌ها این اتفاق بزرگی است که این‌طور بشود، جوان آملی حال و هوایش این‌طور بشود، آرزوهایش این‌جوری باشد، فکرش، درگیری ذهنی و مَشغَلَ‌ش این‌ها باشد. به هر حال، این‌ها نکات مهمی است که باید به آن توجه داشت.
خوب، در این مکانِ مطهر البته واقعاً جای امثال بنده نیست. این‌جایی که بزرگانی مثل علامه حسن‌زاده سال‌ها آن نَفَسِ قدسی‌شان اینجا منتشر می‌شده است. امثال بنده بخواهیم اینجا حرفی بزنیم، نکاتی را از بیان خود این بزرگوار به یادبود جلسات علمی که اینجا داشتند و به پاسداشت مقام علمی ایشان ــ که به‌هرحال روز معلم باید ما از همه کسانی که حق به گردنمان دارند یاد بکنیم که یکی‌اش ایشان است و ایشان حقیقتاً حق بزرگی به گردن جامعه اسلامی و جامعه شیعی، و خصوصاً مردم ایران - جدای از مردم مازندران و شاگردانی که در مسجد، در این شهر داشته - دارد. چون آثار ایشان واقعاً آثار بی‌بدیلی است و آثار بی‌نظیری است. خیلی آثار خاص و منحصر به فردی است. این احاطه و تنوع علمی ایشان، ایشان را تبدیل کرده به یکی از شخصیت‌های انگشت‌شمار علمی در طول تاریخ شیعه که این‌قدر تنوع علمی گسترده‌ای دارد در علوم مختلف، نه فقط هم در حد آشنایی با چهار تا لفظ و مفهوم که می‌شود اطلاعات ویکی‌پدیایی که الان هم خیلی زیاد است. هر کسی هر جایی طرف یک هِمّی زده، چهار تا کلمه بلد شده؛ نه، تسلط دارد، احاطه دارد، بلد است، اُستاس، شاگردی کرده، یاد گرفته. از ریاضیات و نجوم و هیئت و این‌ها گرفته تا فیزیک و طِب و علوم غریبه؛ تا این‌ور علوم اسلامی که ایشان سرآمد بوده: فلسفه و عرفان و فقه و اصول و تفسیر. و به‌هرحال، ایشان یک شخصیت ممتاز و درجه یکی است که در همه این علوم حرف برای گفتن دارد و صاحب‌نظران این علوم اعتنا دارند به سخن او.
چند کلمه‌ای را از مرحوم علامه حسن‌زاده عرض بکنم و یکی از نوآوری‌های علمی ایشان را در فلسفه به آن اشاره بکنم و ان‌شاءالله چند کلمه‌ای هم در مورد "مدرسه تعالی" با هم گفتگو کنیم. یک مقاله‌ای دارد مرحوم علامه حسن‌زاده آملی در کتاب "مقالات" ایشان؛ مجموعه مقالات ایشان، این مقاله چاپ شده است. عنوان مقاله هست: "نقش عرفای اسلام در احیای معارف اسلامی"؛ سمینار بزرگداشت شهید آیت‌الله مطهری در *مدرسه عالی شهید مطهری* تهران. این مقاله مرتبط با این ایام هم هست؛ سالگرد شهید مطهری بوده است. ایشان به مناسبت سالگرد شهید مطهری سخنرانی‌ای داشتند در دانشگاه، در *مدرسه عالی شهید مطهری* در تهران. البته خیلی چیزی در مورد خود شهید مطهری در این مقاله نمی‌فرمایند و مطلب زیادی در مورد شهید مطهری اینجا ندارم. اولش یک اشاره‌ای می‌کنند به این جایگاه ایشان که ایشان را به‌هرحال، مقام شامخی برای ایشان قائلند. بعد وارد نکاتی می‌شوند که خیلی نکات خوبی است. اگر فرصت بود، این مقاله تقریباً ۱۵ صفحه‌ای را، ۱۴، ۱۵ که کمی برای فهمیدنش بیشتر تلاش می‌کردیم. ولی چون فرصت نیست، بعضی نکاتش را فقط یک مروری داشته باشیم تا ان‌شاءالله این جلسه‌مان هم تبدیل بشود به منبر این بزرگوار و انگار ما پای سخنرانی ایشان نشستیم. و در این مسجدی که متبرک به نام ایشان است، دقایقی باز پای مطالب علمی و فرآوری‌های علمی ایشان باشیم.
"در مورد انسان، این موجود خاکی کریم‌الابوین، خوب" ــ ادبیات آقای حسن‌زاده ادبیات غلیظ و همچنین خاصی است دیگر؛ یعنی هرکسی متوجه نمی‌شود، خیلی ساده نیست فهمش ــ "و حی بن یغظان اینکه انسان را کریم‌الابوین، پدر و مادر گرامی دارد. حی بن یغظان که البته این تعبیر مال بوعلی سیناست، فرزند پدری به نام عقل کل و مادری به نام نفس کل است." حالا به این‌ها کار ندارم. بعد ایشان می‌گوید که: "اگر مرتبه نازله او به نام قشر و غلاف و بدن، در این تعیّش و زیست دارد، از جنبه ملکوتی و روحی‌اش موجودی آن‌سویی و عرشی است." آدم دو بعدی است. از مطالب بسیار عمیق و مهم ماست که برای ماها خیلی ساده و واضح است، ولی با همین یک جمله کلاً ساختار علوم انسانی متلاشی می‌شود، کلاً دستگاه روانشناسی غرب منهدم می‌شود. همه ساز و کار این علوم انسانی که غرب تولید کرده، با همین یک خط ایشان، از حَیِّزِ انتفاع ساقط می‌شود، اعتبارش منقضی می‌شود. واضح است که انسان موجودی دو بعدی است. یک بُعدش بُعد مادی اینجایی است، یک بُعدش آنجایی است؛ آن‌سویی، عرشی، آسمانی. بُعد اینجایی‌اش بُعد خاکیش است و مربوط به بدن اوست. بعد ایشان می‌گوید که: "به عبارت دیگر، یک هویت ممتد از فرش تا عرش است." یک هویت دارد از این فرش تا عرش؛ همه‌اش انسان. از اینجا تا آنجا متصل است، یک رشته است. "و او را در هر مرحله و نشئه اینجایی و آن‌سویی حکمی است." در این مراتبی که قرار می‌گیرد، از اینجا تا آنجا مراتبی دارد، درجاتی دارد. وجود انسان عوالمی فَهم می‌شود، مراتبی فَهم می‌شود. در هر مرتبه‌ای یک حکمی پیدا می‌کند، قواعدی پیدا می‌کند. همه‌اش یک انسان است؛ لایه‌های وجودی انسان. ولی این مراتب با هم یکسان نیست، هر کدام هم احکام منحصر به فردی دارد از حیث وجودی، از حیث ساختار. عالَم، عالَم جداگانه‌ای دارد هر کدامش. "او را در هر مرحله و نشئه اینجایی و آن‌سویی حکمی است و به لحاظ نشئات، شئون و اطوار وجودی دارد." «مالکم لا ترجون لله وقاراً و قد خلقکم اطوارا؟» ــ خدا شما را اطوار خلق کرده است. اطوار جمع چیست؟ جمع «طور». "حالت چطوره؟ طور یعنی این دیگر." اطوار، حالا ادا اطوار زیاد دارد، یعنی هی به طورهای مختلف درمی‌آید. مراتبِ وجودی‌مان، طورهایی دارد. هر مرتبه یک طور است: یک طور اینجا، یک طور دیگر. ولی همین من و شما اگر از دنیا رفتیم، در عالَم برزخ احوالمان و زندگیمان یک طور دیگری است. از برزخ وقتی به قیامت سفر کردیم، آنجا زندگی اقتضائاتش طور دیگری است. اگر در قیامت به سلامت ماندیم و به سلامت گذر کردیم و ان‌شاءالله وارد بهشت شدیم، بهشت یک طور دیگری است. اگر به بهشت ابرار راه پیدا کردیم، بهشت ابرار طوری است. اگر به بهشت مقربین راه پیدا کردیم، «از السابقون السابقون اولئک المقربون».
حسن‌زاده در کتاب عرفان می‌فرماید: "من یک وقتی این چشمه‌های بهشتی را که سوره واقعه و نعمت‌های بهشتی که سوره واقعه گفته را به من نشان دادند." ایشان نقل می‌کند حکایتی از یک مکاشفه. اگر رفتیم آنجا بهشت مقربین ــ می‌بینیم بهشت مقربین یک طور دیگری است ــ باز در بهشت مقربین، آن‌هایی که در حد توحید افعالی‌اند، بهشتشان طوری است. آن‌هایی که به توحید اسماء و صفات رسیده‌اند، بهشتشان طور دیگری است. آن‌هایی که به بهشت ذات ــ به جَنَتِ ذات و توحید ذات ــ رسیده‌اند، بهشتشان طور دیگری است. «خلقکم اطوارا»؛ و این‌ها همه مراتب existentielle ماست. ولی اگر غافل بودیم از آن مرتبه، محروم می‌شویم از فواید آن مرحله، از فواید و مرتبه محروم. بحث‌های عمیقی است که از فهم خود بنده خارج است.
آنچه که مربوط به حفظ نظام این‌سویی انسان است ــ خوب، حالا همین مرتبه این زندگی اینجاییمان که مقدمه ورود به زندگی آن‌جایی است. از اینجاست که برای آنجا آماده می‌شویم ــ اینجا این زندگی اینجایی با چی حفظ پیدا می‌کند؟ نظامش با چی ساخته می‌شود؟ با چی آباد می‌شود؟ درست می‌شود؟ در زبان اهل معرفت تعبیر به «تجلیه» می‌شود. قدم اول این زندگی اینجاییمان سامان پیدا کند، از آن تعبیر می‌کند به تجلیه، که می‌فرماید: "اهل معرفت به آن می‌گویند تجلیه. مقام تجلیه اولین باب است." این قدم اول، اولین بار است در این صعود و سلوک انسانی، حرکت به سمت آن قله که «جَنَتِ ذات» باشد. خدای حسن‌زاده می‌فرمود: "روی قبر علامه طباطبایی این تعابیری که روی قبر علامه طباطبایی نوشته شده ــ آقای حسن‌زاده نوشتند ــ رضوان‌الله علیه." تعبیر فوق‌العاده‌ای دارد: «المرتقی الی جنت ذات». «المرتقی الی جنت ذات» یعنی صاحب این قبر، صاحب تفسیر المیزان، که تفسیر قَیِّم المیزان از اوست؛ "کسی است که صعود کرد به بهشت ذات." ارتقاء پیدا کرد تا بهشت ذات. «المرتقی الی جنت ذات». آن قله آنجاست. طباطبایی شدن، حسن‌زاده شدن، سلمان شدن، به تعبیر دقیق اویس قَرنی شدن ــ در مراتب عالی آدم صعود کند، سلوک کند، به آنجاها برسد. قدم اولش چیست؟ قدم‌های بالایش الان امثال بنده کاری نمی‌توانیم داشته باشیم، فهمی ندارم امثال من بالا چه خبر است. ما همین قدم اول اینجاییمان را درست بکنیم.
حالا یادم نیست آیت‌الله مشکینی بود یا آقای فخرالدین حجازی بود که تعابیر خاص و فرماندهی آیت‌الله امام خمینی را به‌کار برده بود. رضوان‌الله علیه هر دوتای این‌ها خوب یک وقتی یک صحبتی کرده بودند. قبل از سخنرانی امام خمینی کلمات ناگفته بودند. امام ناراحت شده بود. به هر دو این‌ها پریده بود. حالا به نظرم بله، آیت‌الله مشکینی بود. امام سخنرانی که شروع می‌کند، می‌فرماید که: "من قبلاً یک گلایه از آیت‌الله مشکینی بکنم." آیت‌الله مشکینی تعابیر بلندی در مورد امام خمینی گفته بود. مثلاً جملاتی که اسماعیل ابراهیم گفته بود که: "سر از تن ما جدا کن، هر آنچه می‌خوری انجام بده." تعابیر خاصی گفته بود. می‌فرماید که: "من اول یک گلایه بکنم از آیت‌الله مشکینی. این تعابیری که گفتند، من خوف این را دارم که این حرف‌ها باور ناشی از یک جمله بعدی‌اش خیلی قشنگ است که کمتر به آن توجه شده است. امام می‌فرماید که: "برام ما دعا کنید به همین ظواهر این شریعت عمل بکنیم. حالا نمی‌خواهد به آن باطن برسی." از آن باطن که دوریم، غافلیم. اهل آن هم، ظاهرش همین مسائل ظاهری را بتوانیم مراعات بکنیم. در همین حد بتوانیم مسلمان باشیم. دغدغه این را داشت که "در همین حد" خیلی بزرگ بود.
آقای حسن‌زاده هم (رضوان‌الله علیه) خیلی به امام علاقه داشت و اعتقاد داشت واقعاً. و همین‌طور بعدش ایشان به رهبر معظم همین‌گونه بودند. ظاهر این مسائل را بتوانیم مراعات بکنیم. خوب، این تجلیه، این قدم اول تجلیه چیست؟ "مقام تجلیه اولین باب است که شخص مسلمان باید ظاهرش و کسب و کارش و زندگی این نشئه و اجتماعش به موازین استوار احکام فقهی بوده باشد." بعضی‌ها این‌ها را دست کم می‌گیرند، به حساب نمی‌آورند. این جدی‌ترین و محکم‌ترین گام سلوک، اصلی‌ترین قدم حرکت به سمت خداست: آدم زندگیش را تطبیق دهد با دستور شریعت، با همین ظواهر، مسائل ظاهری. بعضی جاها به اسم *نگاه باطنی* این‌ها را کلاً تخریب می‌کنند. حالا بین دراویش یک فضایی هست در تخریب این مسائل ظاهری. بعد بین این، به قول خودشان، *نواندیش‌ها* و *روشن‌فکرها* و این‌ها یک فضای دیگر که اساساً اصلاً این ظواهر کلاً ارزشی ندارد، باطن است. "اینکه تو قرآن به سر بگیری شب قدر این مهم است. قرآن را باید فکرت بگیری. از این سوسول‌بازی بپرهیز. آره، دلت پاک بشود، سلامت فکر مهم است." حالا قرآن را نمی‌دانم یک سال به قرآن کار نداشته باشی، خب حالا یک شب کار داشته باش. یک سال، یک شب بالاخره. تو یک سال کار نداشتی، همین یک شب هم کار نداشته باشی؟ کلاً کار نداری. شب قدر یادت افتاده که روی سرت بگیری؟ هی تمسخر این ظواهر، تحقیر این ظواهر، مسائل ظاهری دین را پوچ نشان دادن، بی‌ارزش کردن. این خودش از نشانه‌های نفاق است. کسی که این‌جوری است، به آن مسائل باطنی که اصلاً راه پیدا نکرده؛ چون راه ورود به باطن، همین ظاهر است. او ابداً از باطن که خبر ندارد و در یک ظاهر مُوَجّهی می‌خواهد شما را از همین ظواهر هم بیندازد. نفاق.
مسائل ظاهری خیلی مهم است. مرحوم آیت‌الله بهجت (رضوان‌الله علیه) از یکی از بزرگان در نجف ــ به نظرم مرحوم بادکوبه‌ای بوده، الان در ذهنم ایشان می‌آید ــ حکایتی نقل می‌کردند. خیلی حکایت جالبی بود، خیلی این‌ها درخور توجه است. مرحوم بادکوبه‌ای از اساتید معروف فلسفه بود، اساتید معقول. خوب، می‌گویند: "آقا این‌هایی که فلسفه و این‌ها می‌خوانند، روح تعبد درشان ضعیف می‌شود، خیلی دیگر همه‌اش با استدلال و این‌ها کار می‌کنند." بادکوبه‌ای کلاس درسی داشته، طبقه بالای مسجد. از بیرون یک راهرویی می‌خورده، دالانی می‌خورده به بالا و خاکی هم بوده، نیمه‌ساز هم بوده. طبقه بالا هم خوب معمولاً جزء مسجد به حساب نمی‌آید؛ یعنی صیغه مسجد را نمی‌خوانند. بادکوبه‌ای ــ حالا می‌گویم در ذهنم می‌آید شاید یکی دیگر از بزرگان بوده در ذهنم؛ استاد علامه طباطبایی ــ شاگردان ایشان گفتند: "ایشان وقتی می‌آمد از در، خوب، داخل مسجد که نمی‌آمد با کفش. باید از این پله‌ها می‌رفت بالا که برود طبقه بالا تدریس. پا برهنه، در همان فضای خاک‌آلود این پله‌ها را می‌رفت بالا." فضای خاکی داشته ظاهراً. طبقه دوم. احتیاط می‌کرده که نکند یک وقت اینجا مسجد باشد، بی‌احترامی بشود بهش که من مثلاً با کفش وارد بشوم، که خلاف خلاف ظاهر شریعت است. خلاف ظاهر شریعت! خوب، حالا اینجا ما خیلی فلسفه‌بافی می‌کنیم اینکه: "راه پله است و آن هم که فلان است و بالا هم که چیز محسوب نمی‌شود." این روح تعبد!
علامه طباطبایی در این جهت خیلی بی‌نظیر بود. جمع بین آن تعقفل آن‌چنانی با این تعبد آن‌چنانی که وقتی دیگر مُحرز می‌شد برایش یک چیزی، دستور دین خاص دین است، دیگر دنبال تحلیل نمی‌رفت اینکه: "آخه چرا این طور است؟ چرا آن طور است؟ نکند این طور است؟ نکند آن طور است؟" این‌ها نبود. "این دیگر دستور دین است." دیگر نمی‌گفت: "این متن روایت است، گفته. نه، شاید این منظورش این بوده که آن‌جوری اگر باشد، فلان می‌شود." جا می‌افتد دیگر. ان‌شاءالله مطلب فلسفه‌بافی‌هایی که ما آگاه می‌کنیم در این جهت فوق‌العاده بود. جمع بین تعقل و تعبد. آدم خودش را وابسته به همین کلماتی که معصوم گفته می‌کرد. دنبال اینکه بخواهم هی تحلیل بکنم، هی بگویم: "نه، این منظورش آن نیست." هی بسازم، هی ببافم. آن فلسفه‌ای که در بعضی روایات منکوب شده، توی سرش زده‌اند، تهذیر کرده‌اند که مردم سمتش نروند، این فلسفه است و واقعاً هم خطرناک است و واقعاً بعضی‌ها که دنبال فلسفه می‌روند، دست‌بافتنشان خوب می‌شود، هی توجیه و تحلیل: "نه، این منظورش آن نیست." "بابا این دیگر متن روایت، متن دین است دیگر." چقدر آقای حسن‌زاده بعضی روایات، دستوراتی که در روایات به این تعداد داده شده است ــ "آقا، دیگر حالا دو تا هم جابجا بشود! غرض این بود که شما به یاد خدا باشی." "آقا، آن هم که گفته، حالی‌اش بوده! او گفته ۳۳ بار باید بگویی. حالا ۳۳ بار، ۳۲ بار، ۳۸ بار!" چقدر! از امام، تعبد این بزرگواران واقعاً حیرت‌انگیز است. می‌روی در فلسفه‌شان، می‌بینی یک جوری دارد حرف می‌زند انگار به هیچ دینی تعهد ندارد. خود ایشان فرموده بود: "من یک بار از من از دین به درآمده، به دین وارد شده‌ام." هر آنچه که اعتقاداتی بود که از پدر و مادر گرفته بودم، یک بار از این‌ها خارج شدم. مسلط بود ایشان به زبان فرانسه و به نظرم زبان آلمانی. مطالعات خارجی بسیاری داشت که این ابعاد ناشناخته مرحوم علامه حسن‌زاده آملی بودند. به فلسفه غرب احاطه داشت، تسلط داشت به نظریات فلاسفه غرب. رفته بود تحقیق کرده بود، دیده بود که یعنی فارغ از هر اعتقادی که حوزه و دانشگاه و مسجد و محراب و هیئت و حسینیه و تکیه و روستا و این‌ها به ما یاد داده‌اند، فارغ از این‌ها می‌خواهم ببینم حقیقت چیست. در تعقلش ان‌قدر آزاد! بعد می‌آمد در تعبدش، "این روایت این را گفته، آن را نگفته. این تعداد گفته، آن تعداد را نگفته." خیلی شما این کتاب *هزار و یک کلمه* ایشان را که می‌خوانی، این خیلی نمایان است. یک جاهایی می‌رود در وادی فلسفه، می‌بینی دارد همین‌جور این عقل شُره می‌کند. یهو می‌رود در وادی یک دستور مضبوط از اهل بیت، یک ذره جابجایی. "این هم این است. این حروفش باید این‌طور باشد. این تلفظی که گفته. این عمل را انجام بده." ایشان حتی نسبت به این نماز یکشنبه ذی‌القعده توجه داشت. بعضی شاگردانشان این‌طور از قول ایشان نقل می‌کردند که ایشان می‌فرمود: "روایت گفته چهار رکعت." "بابا دیگر معلوم است دیگر. چهار رکعت یعنی دو تا دو رکعتی!" "نگفتند دو تا دو رکعتی. گفتند چهار رکعت. چهار رکعتی می‌خوانده." بعضی شاگردانشان نقل شد. "نماز مستحبی دیگر. دو رکعتی است دیگر." "چهار رکعت! شاید منظور خاصی داشته!" "می‌گفت: دو تا دو رکعتی، چهار رکعت." "اول این سوره بعد آن سوره، بعد آن سوره بعد این ذکر، بعد این تعداد. اول باید استغفارش را بگویی، بعد آن ذکرش را بگویی." دیگر کسی که وارد وادی فلسفه می‌شود، اصلاً خنده‌دار است که این‌جور بخواهد مطلب خشخاش بگذارد که "این ذکر را ان‌قدر بگویم، آن را آنجا بگویم، این را بعدش بگویم." "این دقیقاً گفته چهار رکعت." این خیلی نکته مهمی‌ها! که ماها بعضی‌ها وارد وادی تعبد که می‌شوند، کلاً تعقل را ول می‌کنند، تعطیل! اصلاً تعقل تعطیل. این‌ها را هم دیدیم. الان هم بعضی‌هایشان سر از کانادا درآورده‌اند. آدم تعجب می‌کند. یک زمانی ان‌قدر مرز ماست می‌کشیدند، ان‌قدر دایره دین را تنگ می‌کردند که همه بزرگان ازش می‌افتادند بیرون. "همه این‌ها یک مشت کافر بی‌دین‌اند. از شاهزاده تا شاهزاده، همه باید با هم رفیق بشوند." این از کلینی تا خمینی همه را بی‌دین می‌دانست. الان از شاهزاده تا شاهزاده! خدا عقل بدهد به ما واقعاً. بی‌عقلی خیلی درد بزرگی است. روایت معروف دیگر، ادب حیا بود و چی بود؟ حیا بود و به نظرم ادب بود و عقل. "گفت: کدامش را می‌خواهی آدم؟" "من عقل را می‌خواهم." به حیا و ادب گفت: "شماها بروید." "شرمنده ما گفتند: هرجا عقل بود شما باید همان‌جا باشید." «لا عقل له». "آنکه عقل ندارد از دین خارج است."
خوب، بر حسب ظاهر آدم می‌بیند تعبدی هم طرف دارد، مناسکی هم رعایت می‌کند. "نه بابا، اتفاقاً نماز اول وقت می‌خواند." خوب، بگذار سر جای خود. او نمی‌فهمد، حالی‌اش نمی‌شود. بعد می‌فهمی حالی‌اش نمی‌شود یعنی چی؟ ابتداییات حالی‌اش نمی‌شود. ابتداییات حالی‌اش نمی‌شود، این تعبد هم سَم است، این تعبد هم ضرر است. این‌جوری که هیچی دیگر، این بالاخانه را تعطیل! کلاً اصلاً هیچ فضایی نمی‌دهد به اینکه یک کم فکر بکند، یک کم تحلیل. آنی هم که بهت این را گفته، حواسش بوده که تو هم یک چیزهایی حالی‌ات می‌شود. روی حساب این بهت گفته. نَبَر، تعطیل می‌کند.
علامه طباطبایی با آن تَقیدی که داشت. آیت‌الله جوادی می‌فرمود که: "ما ندیدیم عالمی هم قرآن بخواند و ببوسد، هم نهج‌البلاغه بخواند و ببوسد، هم اصول کافی بخواند و ببوسد، هم بحارالانوار بخواند و ببوسد." بحارالانوار را از جلد ۱ شروع کرده بود. علامه طباطبایی مطالب علامه مجلسی، توضیحات ایشان به روایات را یکی یکی نقد کرده بود. اصلاً یک جوری بود. بعد چند جلد بحار را که ایشان بحث کرده بود، دیگر بعضی‌ها که نگاه کرده بودند گفته بودند که: "شما اصلاً انگار رسم توهین به علامه مجلسی را غلط چاپ کرده‌اید." یک جلدش زورکی الان در دسترس است. ۵، ۶ جلد بوده، اصلاً اجازه ندادند ادامه دهد. هم بحارالانوار را می‌بوسید، همین‌طور تحلیل هم یک جاهایی می‌کرد. کلمه روایت، تعدی نمی‌کرد و باید دقیقاً این را گفته باشی. هم یک جاهایی در بحث تفسیری در *المیزان* روایت داریم سندش هم قوی است. می‌گوید: "این مطابق با عقل نیست، اصلاً جور درنمی‌آید، نمی‌تواند این‌جوری باشد." می‌گذاری کنار با بدیهیات عقلی. "عقل هم داریم دیگر. خدا می‌دانسته ما عقل داریم. این هم بالاخره یک جایگاهی دارد در پیش خدا." یک آیه فوق‌العاده در قرآن داریم: فرمود: «من انبیا را فرستادم تا روز قیامت زبان شماها بسته باشد.» «لئلا یکون للناس علی الله حجة بعد الرسل». "اگه پیغمبران را نمی‌فرستادم، روز قیامت شما یقه منِ خدا را می‌گرفتید." این هم از یادگاری‌های استاد عزیز و بزرگوارمان که این شهر، علاقه ما به این شهر، یکی از وجوهش همین است. این بزرگوار آیت‌الله جوادی آملی. ایشان می‌فرمود که: "این آیه نشان می‌دهد خدا دارد می‌گوید من برای عقل تو ارزش قائلم." می‌گوید: "ان‌قدر برای عقل تو ارزش قائلم که روی حساب اینکه این یقه من را نگیرد یک سری کارها را کردم." خیلی حرف‌ها! خیلی مطلب عمیق و فوق‌العاده! "من پیغمبران را فرستادم چون اگر نمی‌فرستادم، روز قیامت همین عقل تو یقه من را می‌گرفت که تو که می‌دانستی، تو که خبر داشتی، تو چرا نگفتی؟ تو چرا کسی را نفرستادی به ما بگوید این کاری که عقل تو با منِ خدا می‌کند." "من برای اینکه زیر فشار عقل تو قرار نگیرم، انبیا را فرستادم که روبه‌روی عقل تو جواب داشته باشم." "این‌ها را خدا دارد می‌گوید!" خیلی حرف‌ها! جایگاه عقل است این. آن عقلانیت، آن‌ور آن تعبد متن دعا فرمود: "این‌جوری بگو." «قل کما عقول معروف». آن روایت دیگر، دعای عریق هم بوده. شب شهادت امام صادق (علیه السلام) هم هست. آقای بهجت خیلی به این دعا اطلاع داشتند و توصیه می‌کردند. حضرت فرمودند: "این دعا را در عصر غیبت زیاد بگو که نجات پیدا کنی: «یا الله و یا رحمان و یا رحیم یا مقلب القلوب و یا مُصَرِّفَ القلوب ثَبِت قلبی علی دینک». "انک علی کل شیء قدیر یا الله یا رحمان و یا رحیم، من می‌گویم درست می‌گویم یا الله و یا رحمان یا رحیم یا مقلب القلوب والابصار قلبی علا دینک." حضرت فرمودند: "خدا مقلب القلوب والابصار هست، ولی آن‌جوری که من بهت گفتم بگو!" من این را از قبل نگفته بودم. حضرت عباس، بله. «اصحاب الحسین تمام علی العباس اخ الحسین». معصوم حواسش نبوده؟ "کاسه داغ‌تر از آش؟" خودش حواسش بوده که یک چیزی گفته. دعای کمیل که ما یاد داده، سه بار گفته "یا رب" ــ "نه، سه بار که نمی‌شود. از مجلس نمی‌گیرد! ما باید سه بار بگوییم. سه بار یا رب یعنی ۹ بار باید بگوییم که مجلس بگیرد." دعای توسل یک بار مثلاً گفته. حال مجلس تناسب با یکی دارد. این‌ها تعبدی است. یک بار یاد داده، اضافه نکن بهش. لازم بود، دوباره آن تعقل ــ "هم بهت گفته من برای عقل تو ان‌قدر ارزش قائلم که پیغمبر فرستادم که روز قیامت عقل تو یقه من را نگیرد." ــ هم بهت گفته که "خدا مقلب القلوب." و بهت گفتم "مقلب القلوب." می‌گوید: "مقلب القلوب بیشتر نه!" دلیل داشته اینطور گفته‌ام. همه چی هم که تو قرار نیست بفهمی که! همه چی هم که لازم نیست من برای تو استدلال بیاورم که! "این‌جور بگو، چیزی اضافه و کم نکن." جمع این تعقل و تعبد.
حالا راز نجات ما در این تعبد به همین مسائل ظاهر است. با این تحلیل‌های احمقانه و مسخره و من درآوردی که هی می‌خواهد این ابعاد مختلف جنبه‌های ظاهر را تخریب بکند، این خودش علامت عقلانیت است. آنی که ان‌قدر تقید به مسائل ظاهری دارد، این خودش علامت عقلانیت است. آنی که این‌جوری نیست، هی توجیه می‌کند، هی می‌بافد، هی هر کدام را یک جوری درمی‌آورد، و می‌دهد کنار؛ این خودش علامت کمبود عقل است. مثلاً "نماز منظور توجه به خدا بوده." "آب آن زمان‌ها مثلاً چی بودند؟ خیلی مترجم بودند، کرسیک‌ف بودند و این‌ها گفته غسل کنید و این‌ها." "الان دیگر حمام همه داریم. حمام می‌روند. وضو نمی‌خواهد بگیری. تمیز هستند." "الان همه دیگر این‌ها علامت کمبود عقل است." جنبه‌های ظاهری را بهش تقید ندارد. چون در همین مسائل ظاهری، همین نرم‌افزارهایی که نصب می‌کنیم. نصب نرم‌افزارها، یک سری دسترسی‌ها، مثلاً دکمه‌هایی هست، خوب، این حسب ظاهر همه شبیه هم است. و حالا چهار تایش تیک بخورد، سه تایش تیک بخورد، ۱۰ تایش تیک بخورد. صاحب آن نرم‌افزار لنگ این است که مثلاً من یک دکمه را این‌وری بزنم یا آن‌وری بزنم، کلاً عوض می‌شود داستان. ولش کن! یک دانه تیکی که می‌زنی ان‌قدر حیاتی است. حالا مثلاً ما یک دو تا کلمه بگوییم، اینکه تو مثلاً فلان عوض می‌شود، حلال یا حرام می‌شود! "برای طلاق مثلاً دو کلمه بگویم مثلاً طلاق بدهیم مهم نیست؟" "تصمیم دیگران می‌خواهند دیگر با هم زندگی نکنند." "حالا دو کلمه است." آن داستان معروف را شنیدید دیگر؟ یکی از شاه‌های قاجار یکی از علما را گفته بود که "دو تا کلمه ازدواج و طلاق و این‌ها کلمه سنگین ناموسی." به آن آقا گفته بود: "ای مادر و فلان! دو تا کلمه، سخت نگیر. کلمه که چیزی ندارد که! کلمه قَدَر کلمه می‌پردازد." کلمه پس خاصیت دارد، اثر دارد؟ کلمه چیزی در خود دارد؟ بله! این کلمات، مخصوصاً وقتی جنبه حقوقی پیدا می‌کند. اینکه خدا نگفته که "تو بگو برای اینکه من مثلاً حلالش بکنم." "به خاطر خدا که نمی‌گوید دیگر!" مثلاً خدا می‌گوید که "تا این کلمه را نگویی، جنبه حقوقی دارد." بنده خدا می‌گوید: "بعداً خودت لنگ می‌مانی وقتی این‌ها را این‌جوری این‌جوری نمی‌گویی." یعنی "عقد دائم، عقد موقت هم به هیچ جا بند نیست." یک کلمه جابجا می‌شود که.
دوستان ما یک مشکل گرفتار سنگینی برایش پیش آمده بود. یک کلمه ابهام‌آمیز در یک معامله سنگینی طرف از همان استفاده کرد و کلاه ایشان را برداشته بود. مصیبتی سرش آمده. تازه فهمیدم که این مشاور حقوقی می‌خواهد. کلمه به کلمه‌اش باید با حساسیت نوشته بشود. معمولاً چیزهایی که در این الفاظ به ما گفته‌اند که روی آن‌ها وسواس نشان بدهید، مال همین جنبه‌های حقوقی است. عقودی که بین همدیگر می‌بندیم، همین نکاح و طلاق و این‌ها. کلمه دقیق نباشد، جابجا بشود، اصلاً طرف هنوز این عقد منقضی نشده. هنوز همسر یکی است. بچه همه مال آن یکی است.
حالا غرضم این بود، این جمله ایشان می‌فرماید که: "شخص مسلمان باید ظاهرش و کسب و کارش و زندگی این نشئه و اجتماعش به موازین استوار احکام فقهی بوده باشد." اولین نکته آقا همین شریعت و تطبیق زندگی. به همین تعبد محض، البته به حد وسواس نَکِشد ها. وسواس هم از بی‌عقلی‌هاست. نه، این بالاخره، این خون از اینجا ممکن است تا آنجا رفته باشد. یک سر سوزن بهش رسیده باشد. نه، به ما گفتند آقا بررسی بکن، ببین اگر واضح و نمایان است که نجس است، آنجا. آن هم تازه در همان محدوده. اگر یکی از بزرگان، یک آقایی حالا شاید مشرف شده باشید بعضی‌هایتان مکه و مدینه. سرویسِ بهداشتی مکه و مدینه خیلی کثیف است. معمولاً هم کفش و این‌ها نیست، پاشان نمی‌کنند و این‌ها، پابرهنه می‌روند. تو سرویس که می‌خواهند بروند پاشان را می‌شورند. آن وسط‌ها چرک و کثافت، خود ما این تجربه را داشتیم. خیلی وسط پر گل و بعد از تو سرویس همه می‌آیند پای برهنه بیرون. باید خیس و همه محیط خیس و این خیسی هم متصل به آن سرویس بهداشتی. یکی از علما، یک آقایی در همان سرویس بهداشتی به ایشان گفته بود که: "آقا من خیلی حساس‌ام اینجا را واقعاً من نجس می‌دانم." گفت: "این آقا برای اینکه اثبات بکند اینجا نجس نیست." اول گفته بود: "نه آقا، اینجا اینکه یقینی نیست و اینا." گفت: "نه آقا، من به دلم نمی‌نشیند. اصلاً این حرف‌ها را قبول ندارم." "قبول نمی‌کنم." گفت: "با حوله احرام نشست. "آوایی آن وسط چیست؟" پا شد. "حالی‌ات بکنم که اینجا نجس نیست. نماز بخوانم. نمازم درست نباشد، از احرام خارج نمی‌شوم. نماز طواف نسا." قسم بخوری، من هنوز مُهر من نمی‌توانی که. می‌خواهم بهت حالی بکنم، مطلب خشخاش مهم نیست. این تعبد هم گاهی از آن‌ور بالاخره کار شیطون است دیگر از آن‌ور می‌اندازد که این نه، الان من این یک کلمه‌اش آن‌طور شده. که از دوستان ما گرفتار شده بود و بنده خدا عقدم را داده‌ام فلان جا خوانده‌اند. بعد چندین سال که از ازدواج گذشته بود و بچه‌دار شده بود و این‌ها، یهو شک کردم، شک افتاده در وجودم. نکند یک کلمه این عقد جابجا بود. خود نقل همین‌ها آثار دارد؛ یعنی هم شنیدنش آدم را اذیت می‌کند. یک بار یک موردی برای مشاوره زنگ می‌زدند از یکی از استان‌های مرکزی. بنده خدا وسواس داشت. وسواسش را که برای ما تعریف کرد، من خودم تا چند روز وسوسه را گرفته بودم. دیگر جواب بنده خدا ندادم. خود این‌ها مرض مُسری است. البته خدا ان‌شاءالله درمان بکند. بالاخره مریضی سختی است. راهکارهای ذکری و این‌ها هم دارد. البته حرز و اذکارهایی و این‌ها را در روایت به ما سفارش کرده.
حالا غرضم این است که یهو شک می‌کند آقا نکند آن کلمه این‌طور است؟. این تلفظ آن کلمه باید حتماً به عربی غلیظ بیان بشود. الان این کلمه‌اش خیلی عربی غلیظ است. عقدمان باطل است و این فلان است و آن طور. ما در همه چی شک. نامحرم بودیم و احساس کدورت در وجودم می‌کنم که دیگر اصلاً حس نمازم هم ندارم. می‌گویم من ۱۰ سال است دارم صبح تا شب گناه می‌کنم نماز بخواهم. شیطون بی‌صاحاب است دیگر، پدر آدم را درمی‌آورد. از یک کلمه که معلوم نیست این عقد دقیقاً آن‌طور خوانده شده یا این‌طور. آن آسیب‌های تعبد است؛ تعبد بدون تعقل.
حالا غرضم این است که می‌فرماید که: "آن چیزی که این مرحله اول را تثبیت می‌کند و راه می‌اندازد: شریعت و احکام فقهی است." یعنی احکام حدود و حقوق الهی که فقه جعفری که شهادت امام صادق (علیه السلام) به وجه کمال آن را حائز آن است. بخش عمده روایات امام صادق (علیه السلام) در مورد چیست؟ همین مسائل ظاهری. "این ذکر را در نماز بگو. رکوعت این شکلی باشد. سجده‌ات این مدلی باشد." احکام حج: "تو طواف باید چه‌کار بکنیم؟ لباس احرام چه مدلی باشد؟ زیر سایه نباید بروی. می‌خواهی بکشی؟ فلان می‌شود. از کجا شروع می‌شود؟ می‌خواهد میقات هر منطقه کجاست؟ با چه ذکری شروع می‌شود؟ اعمالش چیست؟" همه‌اش همین مسائل جزئی و ظاهری است دیگر. "آقا ول کن آقا! برو آن اسرارش را بگو. آقا، مسائل عرفانی بگو." "امام صادق، فدایت شوم ای همه‌اش این! نمی‌دانم اینجا پایت را این‌جوری برداری، قدم راست، قدم چپ فلان. اسرار این‌ها را بگو." بله، همه این‌ها اسرار دارد. ولی کسی که هنوز به حد ظاهر وارد نشده، وارد باطن بشود؟ اول ظاهرش را مراعات کن. همین مسجدی که می‌خواهی وارد بشوی، ذکر دارد، دعا دارد. با پای راست وارد بشو، با پای چپ خارج بشو. کجاها با پای راست وارد بشوی؟ کجاها با پای چپ خارج بشوی؟ لباست برای نماز، عطری که می‌زنی، ذکری که می‌گویی، سجاده‌ای که پهن می‌کنی؛ همه این‌ها دستوراتی است که اهل بیت به ما داده‌اند که دستورات ظاهری هم هست. "عکس نباشد، نقش و نگار نباشد، تصویر موجود زنده نباشد." البته آن باطنش هم خیلی مهم است، ولی اول این مسائل ظاهریش، قدم اولش این است. این دقت‌ها، مواظبت ها. اهل بیت ما را این‌جوری بار آورده‌اند، " اول متعبد به این ظواهر بشوید. به جانمان بنشیند این احکام. در زندگیمان رسوخ پیدا کند." ممکن است خیلی‌ها اهل باطن نبوده‌ها، در مسائل باطنی، آن سیر و سلوک و عرفان و این‌ها هم نبودند، ولی مورد رضایت و محبت اهل بیت بودند با همین تعبد ظاهری‌شان. همین دقتی که داشتند: "آقا اینجا غِنا نباشد، اینجا فلان نباشد. این فلان گناه نباشد." "این چسبی که الان من دارم این‌جوری باشد، آن‌جوری نباشد. این‌جوری باید دقت کرد." و البته اینجا واقعاً وسواس خوب است؛ در حلال بودن مال. نکند الان این‌جوری شده. مثلاً یک وقتی مال من شبهه‌ناک شده باشد. حرام شده باشد. "من این‌طوری گفتم، این‌طوری قرارداد بستم، این‌طوری شرط کردم." مشکل ندارد. این‌ها مسائل ظاهری است. این تعبد است. این نقطه اول کمال است.
حالا عرض می‌خواهم بکنم که این تعبد چه اثری دارد برایتان؟ چند تا نکته عرض بکنم. ایشان می‌فرماید که: "این قدم اول و مرتبه اولی که باید تمام امور احوال این نشئه موعد و مقدمه برای تحصیل سعادت ابدی انسان بوده باشد." این قدم اولی است که کمالات بعدی همه از اینجا درمی‌آید. و آدم نشئه اولش را ساخته، اینجا شکل گرفته، آماده شده برای نشئه‌ها و مراتب بعدی. حالا اینجا چه‌کار می‌کند؟ تخصصی هم شد. حالا شاید حوصله‌تان هم سر رفت. یک کم ساده بگویم. الان خوب، یکی از چیزهایی که خیلی رایج است ــ هم در دنیا، خوب در دنیا که خیلی رایج است، در جامعه ما خیلی رایج شده ــ مسائل مربوط به بدن و جسم. حالا بدنسازی، مثلاً باشگاه بدنسازی. مخصوصاً در این ۱۰ ۱۵ سال اخیر خیلی رونق گرفت. در خیابان‌ها هم جوان‌ها قشنگ محسوس است دیگر. تهران ۵۰ ۶۰ درصد این‌ها که پشت موتور نشسته‌اند، قشنگ مشخص است که باشگاه بدنسازی می‌روند؛ از هیکل‌ها و فرم بدن و این‌ها. خیلی واضح است که باشگاه بدنسازی خیلی طرفدار پیدا کرده و مسائل مربوط به ظاهر، عمل زیبایی خیلی رایج است. حالا نسبت به زیبایی سر و صورت گرفته، نسبت به زیبایی اندام، رفع چاقی، مثلاً عمل‌هایی که می‌کنند، لاغر می‌کنند و این‌ها، خیلی رایج است. یعنی یک زمان خیلی کمتر بود، الان دیگر خیلی تعداد زیادی را آدم وقتی مواجه می‌شود، می‌رود. ارزش‌گذاری نیستم که خوب است یا بد ها! توقع تحلیل هم ندارم. چرا ان‌قدر ارزشمند است؟ چرا ان‌قدر مهم شمرده می‌شود؟ به خاطر اینکه ما داریم اینجا زندگی می‌کنیم. این بدن، آن ابزاری است که با آن داریم زندگی می‌کنیم. کیف و حال شخصی من، حال خوب من وابسته به این بدن است. هم روابط و ارتباطات من وابسته به این معنای بدن است. اگر بدن سالمی داشته باشم، سالم بوده و یک وقت سلامت بدن مد نظر است، زیبایی بدن مد نظر است. بدن سالمی اگر داشته باشم، خوب می‌توانم درس بخوانم، ازدواج بکنم. آنکه مریض است ازدواج نمی‌تواند بکند، بچه‌دار نمی‌شود. خیلی مشکلات این سلامت بدن دارد. زیبایی بدن هم بالاخره چیزی است که خودم خوشم می‌آید دیگر. و از نبودش احساس کمبود می‌کنم. اگر این را نداشته باشم، احساس می‌کنم من کم دارم نسبت به بقیه، چیزی. در ارتباط با بقیه هم همین‌طور است. دوست دارم یک جوری باشد که بقیه رغبت پیدا بکنند. حالا یک وقتی جنبه مارکتینگ برای من دارد، درآمد. ظاهر موجه و روابط عمومی بالا، اصطلاحات است. خیلی چیز منظور چیزهای دیگر هست دیگر؛ یعنی خوشگل کار بکند، قیافه خوشگل داشته باشد، فرصت شغلی برایش فراهم‌تر است. در خانم‌ها یک جور، در آقایان یک طور. مخزن شغل‌هایی که یک جنبه بیرونی و ارتباطی دارد. چه کسی می‌خواهد برود یک جایی یک چیزی را ارائه بکند، معرفی بکند. هر چقدر این خودش الان در این پیج‌های اینستاگرام و این‌ها که کارهای اقتصادی این‌ها می‌کنند، هر چقدر طرف خوش‌بر و رو باشد، خوش‌هیکل باشد، آن مخاطبش رغبت می‌کند این را ببیند، گوش بدهد، ببیند چی می‌گوید. برنامه‌های تلویزیونی تا کارشناس امنیتی هم می‌خواهند دعوت بکنند. این واقعاً هست‌ها! رسانه‌ای باشد، یعنی طرف می‌خواهد بیاید مثلاً در مورد موشک‌های سپاه به تل‌آویو صحبت کند، می‌گوید: "اول باید خوشگل باشد!" "با این قیافه کسی حوصله نمی‌کند اصلاً بنشیند این را نگاه کند." "قیافه خوشگلی، تر و تمیز، خوش‌بر و رو، جوان باشد." اول گوش بدهد، اول توجه کند.
ما الان یک مسئله جدی داریم به نام مسئله بدنسازی در دنیا، به مفهوم عامش. یک بدن متناسب با این زندگیمان، بدنی که سالم، بدنی که زیباست. عرض کردم در مقام ارزش‌گذاریش فکر نمی‌کنم. یک تعبیری مرحوم علامه حسن‌زاده آملی دارد که تقریباً جزء نوآوری‌های فلسفی ایشان است. یک کم این را توضیح بدهم. خیلی واژه قشنگی است. البته قبلاً در بعضی بحث‌های اشاره به این نکته کردیم. مال صدرا، یک بحثی دارد به نام: «اتحاد عقل و عاقل و معقول». این مال قله مباحث ملاصدراست. اسفار را که می‌نوشته، الان اسفار که چاپ شده، سلسله مباحثی است. از اول شروع می‌کند، می‌آید جلو. سفر اول، سفر دوم، سفر سوم. هر کدام از فصل‌ها را از اول شروع نکرده تا آخر بنویسد. بعضی جاهایش برایش مبانیش مشخص و روشن بوده، آن فصل را نوشته، تکمیل کرده. زوم می‌کرد می‌نوشته. این کتاب را زوم‌کنشش را بسته. بعضی مباحث را گذاشته بوده که بهتر حل بشود. یکی از آن بحث‌هایی که تا آخر درگیرش بوده و بعد از توسلات مفصل خصوصاً به حضرت معصومه (سلام‌الله علیها) و پیاده آمدن به قم برای ایشان رخ می‌دهد و حاصل می‌شود، بحث اتحاد عقل و عاقل و معقول بوده است. این مال اواخر عمر شریف ملاصدراست. بعد از زحمات علمی فراوان برایش روشن می‌شود.
عقل و عاقل و معقول چی می‌خواهد بگوید؟ ساده‌اش را بهتان بگویم. بحث مفصلی است در اسفار. می‌خواهد بگوید آقا اینی که من عقل دارم و با عقلم چیزهایی می‌فهمم، این عقل من همان جایی است که من هستم. آن چیزی هم که می‌فهمم، یک چیزی بیرون از من نیست. نه، عقلم یک چیزی بیرون از من است. دو تا نیستیم که یک عقل داشته باشم. یک عاقل من باشم، یک عقل باشد. من هم یک عاقلم. همان جایی که من عاقل هستم، عقلم همان‌جاست. بیرون من نیست. معقولی هم که درک کردم، باز چیزی بیرون از من نیست. این یک چیز جدا نیست. این هم با من یکی است، یک جاست. اتحاد عقل و عاقل و معقول. خوب، این خیلی نظریه مفصلی است. اصطلاحاً می‌گویند ما فلاسفه‌ای داریم که این‌ها *نوصدرایی*اند؛ یعنی همان مبانی ملاصدرا را رویش کار کرده‌اند، ارتقا داده‌اند. یکی از این فلاسفه نوصدرایی مرحوم علامه حسن‌زاده آملی. ایشان به این نظریه نکته اضافه کرده. این می‌شود گفت جزء ابداعات و نوآوری‌های فلسفی ایشان است. ایشان می‌گوید: "فقط عقل و عاقل و معقول نیست که اتحاد دارد، عمل و عامل هم اتحاد دارند." عملی هم که انجام می‌دهی، یک جایی جدا از خودت نیست. همان جایی است که خودت هستی.
بعد یک نتیجه‌ای از این حرف ایشان درمی‌آید. ایشان قائل به این است که اینجا یک بدنی داریم. که به‌واسطه استفاده از این عالم طبیعت، سیب، گلابی و مرغ و ماهی و نان و آب و این‌ها می‌خوریم، این‌ها ترکیب می‌شود، تبدیل پیدا می‌کند، می‌شود بدن مادی ما. می‌آید در معده، در کبد، تبدیل به خون می‌شود، تبدیل به گوشت می‌شود، تبدیل به انرژی می‌شود. این‌ها می‌شود بدن اینجایی ما. ولی این اعمالی که انجام می‌دهیم، این اعمال یک بخشش آن معرفت و انگیزه‌ای است که در این عمل داریم. یک بخشش هم خود همان ساختار این عمل از جهت ظاهریش. این ساختار ظاهریش یک وقت ساختار ظاهری دنیایی‌اش است. یک انرژی است که دارد تبدیل انرژی می‌شود. یعنی صوتی که من دارم یک انرژی دیگر دارد، تبدیل می‌شود، می‌آید به گوش شما می‌رسد. حالا این انرژی‌هایی که در فیزیک و این‌ها مطرح است. این جنبه اینجایی‌اش یک جنبه باطنی دارد. ولی همان باطنش هم باز ظاهر و باطن دارد. خوب دقت کنید. یک کم می‌خواهم توضیح بدهم. ایشان می‌گوید آقا همین جسم و روحی که شما اینجا داری، تو عالم برزخ هم همین جسم و روح را داری. روح تو در عالم برزخ علم تو است. جسم تو در عالم برزخ عمل تو است. عمل تو در عالم برزخ می‌شود بدن تو. حالا نکته فوق‌العاده است. تفاوتش این است که اینجا خدا یک بدنی بهت داده. تلاش بکنی که این بدن را. الان ما بدنسازی‌هایی که اینجا می‌کنیم، بدنسازی که نمی‌کنیم که بدن را نگه می‌داریم، ارتقا می‌دهیم، به سلامت می‌رسانیم، به توازن می‌رسانیم، به اعتدال. بدن نمی‌سازیم که! اصلاح می‌کنیم یا در آن حالت نرمالش نگه می‌داریم. مراقبت می‌کنیم که از حالت نرمال خارج نشود. ولی نکته اساسی و فوق‌العاده این است که نسبت به آن بدن برزخی‌مان واقعاً بدن‌سازی می‌کنیم. واقعاً می‌سازیم، خلق می‌کنیم. با چی‌هایمان؟ با اعمالمان. حالا این اعمال انگیزه‌هایی دارد، غرضی دارد، نیتی دارد. این که دیگر می‌شود روح آنجا. صعود ما در آن عالم و مرتبه وجودی‌مان به آن نیت و غرض برمی‌گردد. ولی آن بدن ما آنجا است. شما اصلاً بدن برزخی چشم ندارد که! باید برایش چشم بسازیم، باید برایش گوش بسازیم، باید برایش زبان بسازیم. پوستش را خودت تعیین می‌کنی، قدش را خودت تعیین می‌کنی، هیکلش را خودت تهیه می‌کنی. این می‌شود بدنسازی فوق‌العاده. با چی ساخته می‌شود؟ با این اعمال. و تناسب هم دارد. هر چقدر این زبانت را درست کار بکنی، داری برای خودت زبان می‌سازی. وگرنه لال می‌شوی. «صمٌ بُکمٌ عمیٌ فهم لا یَرجِعون» که نیستش که! کرند، لالند، کورند. واقعاً واقعاً کرند، گوش ندارد. نساخته آن را. من عملی که با این گوش باطنی ساخته می‌شود، ندارد. عملی که با آن زبان باطنی ساخته می‌شود، ندارد. عملی که با آن چشم باطنی ساخته می‌شود، ندارد. چون باید بساز. آن لابراتواری که آنجا این بدن ساخته می‌شود، دنیاست. آمدیم اینجا برای بعدمان بدن بسازیم. جای دیگری هم نبوده که بخواهیم بدنسازی کنیم.
پس اصلاً این مسئله بدنسازی خیلی مسئله فرعی هم نیست، مسئله واقعی است. دغدغه‌اش حالا هست در جامعه. دغدغه درستی است، ولی یک کمی فرعی شده، به حاشیه رفته. دغدغه بدنمان را داشته باشیم، بدنی که قرار است تا ابد با آن زندگی کنیم. بله، من اینجا می‌گویم آقا من قرار است اینجا با این مردم ۴۰ سال زندگی کنم. یک فکری باید به حال این مثلاً موهایی که ریخته بکنم. می‌رود می‌کارد. خوب، شما الان آنجایی که قرار است تا ابد زندگی بکنی، فکر برای بارون بدنت کردی؟ بعضی‌ها آنجا پوستشان کامل سوخته است. به تعبیر قرآن، تعبیر عجیبی دارد آیات قرآن. «من قطران» در سوره مبارکه ابراهیم، آن آیات پایانی سوره مبارکه ابراهیم یک تعبیر عجیبی دارد. خیلی تعبیر ترسناکی است. می‌فرماید که: «سرابیلهم...» حالا قبلش: «تَرَی المُجرِمِینَ یَومَئِذٍ مُقَرَّنِینَ فِی الأَصفَادِ»؛ مجرمین را آن روز می‌بینی که همه در قرین و غل و زنجیر. «سَرابِیلُهُم مِن قَطرانٍ»؛ این ماده اشتعالی که مثل قیر است. می‌گوید که: "لباسشان از قطر و آن «تَقَشَّى وُجُوهُهُمُ النَّارُ»." پوستشان آتش است، تمام هیکل را آتش گرفته است. آنجا فقط سوختنش مثل اینجا نیست که بسوزاند، پودر بکند. تا ابد هست. اینجا یک کم آدم اینجا کرم ضد آفتاب می‌زند. آفتاب مثلاً دم ساحل شدید است، رنگ پوست من تیره می‌شود. ضررش چیست؟ آقا زشت است. می‌خواهیم برویم آنجا استخدام بشویم، می‌گویند: "تو چرا ان‌قدر سیاه‌سوخته‌ای؟" تا ابد آنجا تو در مجالسی که بزرگان و اولیا هستند، بروی آنجا، تو در مجالس شرکت بکنی. شب جمعه این‌ها همه می‌روند کربلا، مهمان امام حسین. این همه رفت و آمد دارند اولیا با همدیگر. رفت و آمد خوبان با همدیگر. تو اصلاً غصه‌ات نیست با یک بدنی که سراسر تاول آتش سوخته است. تعفن قیر آتش گرفته است.
حالا ربط این بخش دوم بحث با بخش اول بحث این بدن است. با چی ساخته می‌شود؟ با همین بله. ممکن است من به باطن این‌ها نرسم، ولی این برای من بدنسازی می‌کند. همین قرآن، همین اذانی که گوش می‌دهم، رغبت نشان می‌دهم. همه اذانی که می‌گویم، همین اقامه‌ای که می‌گویم، همین نمازی که می‌خوانم. فرمود: "کسی همین نمازهای واجب ولو بدون توجه بخواند، از خواصش این است که موقع جان دادن لال از دنیا نمی‌رود." کسی که بی‌نماز است، لال می‌میرد. و لال است زبون. وقتی که باید می‌آمدی «اشهد أن لا اله الا الله» می‌گفتی، حمد می‌خواندی، سوره می‌خواندی، «سبحان ربی العظیم» می‌گفتی، لال بودی. نساختی. لالی. بی‌نماز، لال است، زبان ندارد. شما به چه موجوداتی می‌گویید بی‌زبان؟ به بهائم. این‌ها بی‌زبانند. الان یک گربه وقتی ناله می‌کند، هیچ‌کس نمی‌فهمد دردش چیست. چون زبان ندارد بگوید. جهنمیان ناله می‌کنند، هیچ‌کس نمی‌فهمد این دردش چیست. هیچ‌کس در جهنم از دردی که می‌کشد، سر درنمی‌آید. البته احاطه به هم پیدا می‌کنند. می‌فهمند گناه هم کرده، ولی زبان برای گفتگو با همدیگر ندارند. زبانی ندارد. چون خود اینکه آدم بتواند دردش را به یکی بگوید، یکی بشنود، آرام می‌کند آدم را.
نه تو زبانی داری که بگویی، نه آن گوشی داری که بشنوی. ببین جهنم چه جای سختی است. بی‌زبان. زبانَت کی بود؟ وقت‌های نماز بود. گوشت اذان را شنید، چه‌کار کردی؟ بی‌محلی کردی. گوشی ندارد. «ربّ لمَ حشرتنی اعمی و قد کنت بصیرا؟» (سوره مبارکه طه است). "کور محشور کردی؟ من که چشم داشتم در دنیا." «کذلک اتت آياتنا فنسيتها». «فنسيتها» می‌دیدید آیات من را و بی‌اعتنایی می‌کردی. امروز کوری. هم کوری، چون کور بودی. وقتی در دنیا دیدی هم بی‌اعتنایی کردی. بی‌اعتنایی می‌بینی، دو تاست. آخه بعضی کورند ولی بهشان اعتنا می‌شود. دستش را می‌گیرند، ردش می‌کنند. این هم کور است، هم بی‌اعتنایی می‌شود. این باطن همان کاری است که تو در دنیا کردی. باش. بدن ساختی. هم جسم ساختی، هم روح ساختی. جسمش شد کور، روحش هم شد یک موجود بی‌اعتنا، بی‌اعتراگری که بی‌اعتنا شونده است امروز.
خوب، بروم بخش پایانی بحث. این البته نیاز به بحث مفصلی هم دارد. بدن برزخی، و زدن در آثار مختلفش هم در اتحاد عقل و عاقل نکات خوبی دارد، هم در جاهای مختلفی از کتاب *هزار و یک کلمه* مطالب خیلی خوبی دارد. مدرسه تعالی جایگاهش و عظمتش اینجا فهمیده می‌شود. باشگاه بدنسازی، مدرسه تعالی! نمایشگاه بدنسازی که بروی اینجا سیکس پَک درست کنی برای خودت. سیکس پَک را تحویل بدهی به کرم و مور در خاک. "گوشت خوشمزه‌ای بود، چربی نداشت، گوشت خالص بود." امشب دفن کردند: "آره، گوشت خالص کباب خالص." دُنبه بود. بغلی هرچی خوردیم، بنده خدا خیلی مراعات نمی‌کرد، وزن اضافه‌وزن داشت، چربیش زیاد بود. "موش صحرایی و موش خرمایی چقدر بغلی در می‌آورد. اضافه‌وزن، چربی زیاد می‌شود. خوردیم، قصابی به ما انداخت این گوشت را. دنبک زیاد بود. قصابی سر کوچه، خوب، آن گوشت خالص گران‌تر حساب می‌کند، ولی گوشت خالص نیست." اینجا بالاخره تو ۱۰ تا قبر یک دانه قبر نصیبمان شد. بقیه همه چربی برقری داشتند. این خوب این این سیکس پَک اینجا. هی رسیدن به این اندام اینجا و دماغ آن‌چنانی و موی آن‌چنانی و لپ آن‌چنانی و لب پروتز کرده و اندام‌های نمی‌دانم با سایز فلان و کارهایی که خیلی باب است. این‌ها همین تحویل دادن چیزهای خوب، قطعات خوب به کرم و مور در خاک است. این بدنسازیش در این حد. ولی اینجایی که این معارف را به ما یاد می‌دهد، به ما یاد می‌دهد چی حلال است، چی حرام است. تازه این قدم اول است. بالاتر اخلاق یاد می‌دهد، عقاید یاد می‌دهد، حقایق یاد می‌دهد. این دارد برای ما بدنسازی می‌کند تا ابد. باز به تعبیر علامه حسن‌زاده می‌فرمود: "آقا جان، ما آن طرف هستیم که هستیم که هستیم که هستیم." هی تاکید می‌کرد: "آن طرف هستیم که هستیم که هستیم که هستیم." یک بدنی است برای ۱۰ سال، ۱۵ سال. می‌خواهی با آن بروی فوتبال بازی کنی، شنا بروی، استخر بروی، استخدام فلان نهاد بشوی. ان‌قدر داری بهش می‌رسی. تو می‌خواهی آنجا استخدام خدا بشوی. گزینش قیامت انتخابت بکند. تایید بشوی. با چه بدنی می‌خواهی بروی؟ باشگاه بدنسازی اینجاست. پس خیلی جایگاه بلند است. نمی‌شود. این مجموعه‌هایی مثل این مجموعه تعالی که کار خودش را این‌جوری تعریف کرد. باز این عبارت دوباره می‌گویم: "مدرسه تعالی، باشگاه بدنسازی است؛ باشگاه بدنسازی اخروی، باشگاه بدنسازی ابدی." باز بدن ابدیت را می‌سازی. بدن همیشگیت را می‌سازی. بدنی که قرار است با آن میلیارد، میلیارد، میلیارد سال نوری ــ سال نوری مسافت است، فاصله است ــ با آن میلیارد میلیارد سال نوری زندگی کنی، در حرکتیم. این بدن اینجا ۵ سال، ۱۰ سال. تو بگو دو هفته، سه هفته، یک ماه، یک سال کلاس رفتی، درس رفتی، چیزهایی یاد گرفتی، ولی با آن چی ساختی؟ چه ابدیتی درست کردی؟
هفته گذشته توفیقی بود خدا نصیبمان کرد. منزل شهید آرمان علی‌وردی، متعددی از دوستان مشرف شدیم. جوان ۲۰ ۲۰ ۲۱ ساله. سه چهار سال بوده طلبه شده. دو سه سال بوده طلبه شده. جوان بسیار باصفا، پاک، نورانی. ولی خوب من اتاق شخصی شهید رفتم. به‌لَب بلند چند هزار جلد کتاب دارم. خدا دردسری هم برای اسباب‌کشی دارد. ۲۰ تا قفسه کتاب داشتیم. چهار تا قفس کتابی ندیدیم ازشان. شاید خیلی هم اطلاعات دینی آن‌چنانی این شهید عزیز و بزرگوار نداشت، ولی این بچه، بچه پاکی بوده. آن‌قدر که یاد گرفته، تقید داشته به عمل کردن. آدم باصفایی بوده. در دو سه سالی که حالا مثلاً در طلبگی و این‌ها بوده. شما ببینید این بچه از خودش چی می‌سازد که با آن با این بدن محشور می‌شود و می‌رود. مادرش می‌گفت ــ حالا خیلی خاطرات آنجا گفته شد، بعضی‌هایش هم بکر بود، نایاب بود ــ پدر شهید می‌گفت ــ پدر شهید برای کسی نگفتم، اولین بار است دارم می‌گویم، برای شما می‌گویم ــ گفت: "دو جا خواسته‌بودی برای کار فرهنگی." یکی همین‌جا بود، در تایم محله خودمان، شهران بود. مسجدی بود. یک کم جای دیگر بود. آن جای دوم بهش گفته بودند یک پولی مختصر، کمتر مثلاً. یک جای دیگر هم که محله خودشان بود، بچه‌های با استعدادی بودند. پولی هم نبود. گفت: "با ما صحبت شد، صحبت کرد که چه‌کار کنیم؟" حالا پدر بالاخره نگرانی‌هایی دارد برای معیشت بچه‌اش. می‌گوید: "خوب مثلاً به فکر آینده باش، کاری بکن." بررسی‌هایش را کرد. گفتش که: "نه، اینجا چون پول نیست، خدا هست." انتخاب کرد. کسی هم نفهمید، جایی جار نزد، داد نزد. گفت: "به خاطر اینکه پول نمی‌دهد، خودش را می‌خواهد لگد بکند، بسازد. می‌خواهد بدن بسازد برای خودش. دست داشته باشد، پا داشته باشد." او برای خدا اقدام کرده، برای خدا جایی رفته. چند جا برای خدا یک دستی به یک کاری دراز کردی؟ دست می‌دهد به آدم.
مادر شهید می‌گفت که سه چهار ماه قبل از شهادتش، یک شب دیدم از خواب پریده و تمام بدنش عرق است، خیس عرق، نفس نفس. خواب دیده. اوایل تابستان ظاهراً بوده، آبان شهیدش کردند. اوایل اواسط تابستان سه چهار ماه قبل از خواب. دیدم: "یک تعدادی دنبال من دارند می‌آیند. می‌خواهند من را بکشند. فرار کردم. رفتم یک جایی گوشه پنهان شدم. یکی‌شان من را شناسایی کرد. به من این‌ها دسترسی پیدا کردند. ریختند سرم، داشتند من را می‌کشتند که از خواب پریدم." دقیقاً شهادت خودش را چند ماه قبل خوابش را دیده. خدای متعال این بنده خوبش را دارد آماده می‌کند برای این جهاد بزرگ، برای شهادت، برای این اتفاق عظیم. این‌ها به خاطر آن لطافت، آن پاکی، آن صدق، آن صفا. کدام جوره؟ هوایش را دارد. آمادش می‌کند. دارد ورزیده‌اش می‌کند. قبل اینکه بفرستد در توی میدان کشتی. آن پشت خوب دارد این شانه ها را ماساژ می‌دهد. این بدن را دارد رو فرم می‌آورد. خوب دارد آمادش می‌کند که بفرستد در میدان. وقتی کسی این‌جوری است. و مادر شهید می‌گفت: "یک چیزی خیلی من را می‌سوزاند." قاعدتاً برای خود بنده خیلی جدید و بکر بود. گفت: "این اواخر هرچی بیشتر می‌گذشت حیا این بچه بیشتر می‌شد." حالا یک چیز دیگر هم یادم آمد بگویم. خیلی درس توشه، یعنی بنده به عنوان کسی که حالا بالاخره این شهید بزرگوار به ما هم خیلی محبت داشتند، زمان حیاتش که افتخار برای ماست. البته البته الان آن‌ور باطن ما را دیده دیگر. حتماً عرض کنم خدمت شما که بنده خودم با اینکه خوب حالا مثلاً شاید معلم او محسوب بشویم، ولی واقعاً از او یاد می‌گیرم. رفتیم اتاق شهید. مادر شهید گفتش که: "این اول اتاقشان، اتاق پشتی بوده که بزرگتر بوده. داداشش که حالا مثلاً داداشش هم چندین سال باهاش فاصله سنی دارد ــ ۱۰ ۱۲ ساله است ــ از فاصله سنی داداشش هم که بزرگتر شده، نوجوان شده. این گفته که: "این نوجوان دوست دارد جا برایش باز باشد و این‌ها. این اتاق کوچک را بدهید به من." اتاق کی پیدا می‌شود این کارها را بکند؟ بله، در نظر می‌گیرد. "خانه بزرگ، خانه بزرگ." آن‌ور نگاهم. "هرچی این سال‌های آخر که طلبه بود و این‌ها پیش می‌رفت، بچه حیا، عفتش بیشتر می‌شد." و این سال‌های آخر دیگر حتی در خانه با تی‌شرت و زیرپوش در خانه نمی‌ماند. یعنی اجازه نمی‌داد به خودش که در خانه با زیرپوش حالا جلو عمه‌هایش و این‌ها که جلوی من هم خودش را می‌پوشاند. و مادر شهید می‌گفت: "این خیلی من را سوزاند که دیدم موقع شهادتش این بچه را عریانش کردند." چون می‌دانستم که خیلی این بچه به این قضیه حساس است، آن هم جلوی نامحرم، جلو دوربین فیلم‌برداری. البته یک خوابی هم مادر شهید دیده بود در مورد پسرش که چه اتفاقی افتاده که می‌خورد به همین که چون این بچه را عریان کردند، خدا به «توجهی» عنایتی به پیکر مطهر این شهید کرد. به‌هر حال این‌ها اسوه‌هایی است برای ما، نمونه‌هایی، الگوهایی است. خیلی سنی نداشت نکردها این بچه. آن‌چنانی ندارد، ولی باورش آمده. زندگی واقعی کجاست؟ بدن واقعی کجاست؟ آرمان علی‌وردی از همه این بدنسازها سر برد. بدنساز واقعی او بود. چه بدنی! چه هیکلی! «پی ویو» می‌خورد. هی بعد این‌ها هی می‌شود رقابت و جنگ و تنش و استرس و خود طرف هم چشم می‌خورد. برای خودش هم آسیب دارد زمینه‌های هرزگی و چقدر مردها را از چشم چقدر زن‌ها می‌اندازد. چقدر زن‌ها را از چشم چقدر مردها می‌اندازد. این بدنساز واقعی این است. دارد یاد می‌گیرد، عمل می‌کند. باهاش بدن ابدی می‌سازد که می‌گفت مادرش به کرات خوابش افراد دیده بودند که هی توصیه بر این داشت که: "به مادرم بگویی من کنار امام حسینم، غصه من را نخورد." و حتی "موقع دفنم در آغوش امام حسین بودم." چاقو، پیکرش خیلی آسیب دیده بود، صورتش، بدنش. مادرش خیلی ناراحت بود از این جهت که این بچه را با آن صورت کبود، با آن بدن آسیب دیده، در قبر بگذارند. هی تاکید می‌کردم که این بچه بدنش مجروح است و مدارا بگذاریدش در قبر. که خالش خواب می‌بیند که: "به مادرم بگویید که من در آغوش امام حسین بودم آن لحظه." خوش به حال این عزیزان و این بزرگانی که این خط را گرفتند و رفتند و به آن نقاط عالی و بلند رسیدند. ان‌شاءالله ما هم همین مسیر را ادامه دهیم.
موقع مرگمان اول جشن و سرورمان باشد. به امام صادق (علیه السلام) عرض کردند: "آقا چرا بعضی‌ها موقع جان دادن گوشه چشمشان خیس است؟" طَرَقْ را بعضی‌ها می‌بینیم وقتی دارند جان می‌دهند این کنار چشمشان خیس. فرمود: "این مومنی است که هنگام جان دادن پیغمبر اکرم و امیرالمومنین را می‌بیند و اشک شوق می‌ریزد از حضور این دو بزرگ." "تو امیرالمومنین می‌فرماید: من آن علی هستم که تو سنگش را به سینه می‌زدی." نامش از زبان تو نمی‌افتاد. این زبان آزاد است برای امام زمانی که علی گفته باشی. هر وقت نشسته: "یا علی." گفته، هر وقت بلند شده: "یا علی." گفته. این نام زیبا بر این زبان. این زبان موقع جان دادن باز است. این زبان سلام می‌دهد. این زبان ابراز ارادت می‌کند. این زبان درخواست می‌کند، درخواست کمک می‌کند. بقیه لالند. بقیه کورند. بقیه کرند. اگر هم امیرالمومنین بیاید، نمی‌فهمد. حرفی هم به او بزند، نمی‌شنود. ما از این‌ها نباشیم. ما موقع جان دادن از آن‌هایی باشیم که ببینیم و از شدت شوق جان به در آید از ملاقات امیرالمومنین. قسم به وعده شیرینش: «من یزد ینی که ساده بمیرم به احترام علی». ان‌شاءالله موقع جان دادنمان اول عشق‌بازی‌مان بشود. دستی داشته باشیم برای ابراز ارادت به امیرالمومنین. پایی داشته باشیم برای دویدن به سمت امیرالمومنین. بدن چرک‌آلود کثیفی نداشته باشیم که خودمان خجالت بکشیم بخواهیم خودمان را به آغوش بگیریم. بوی تعفن ندهیم، بوی آلودگی ندهیم. مطهر باشد این بدن. بوی گل بدهد، تمیز باشد. این چشم به جمال او روشن بشود. این گوش به صدای او به عشق بیاید، به طرب بیاید. این زبان به گفتگوی او باشد موقع جان دادن.
ان‌شاءالله به حق امام صادق (علیه السلام)، ان‌شاءالله از آن‌هایی باشیم که امام صادق فرمودند: "با یک سرافکندگی من نباشید، مایه زینت ما باشید." فرمود: "شما وقتی یک کار خوبی می‌کنید، معرفی کنند می‌گویند: «هازا جعفری»، این شیعه جعفر صادق است." فرمود: «یَسُرُّنی ذَلِكَ». "من وقتی می‌بینم شما کار خوبی می‌کنید، بقیه این کار خوب شما را به ما نسبت می‌دهند، خوشحال می‌شوم." از ولی وقتی کار بدی می‌کنیم، بقیه می‌گویند: "بیا ببین اینم شیعه است، اینم حزب‌اللهی است، اینم مذهبی است." فرمود: «یَسُوؤُني ذَلِكَ». "این مایه سرافکندگی من است. من خجالت می‌کشم وقتی شما کار بدی می‌کنید و این کار به ما نسبت داده می‌شود." ان‌شاءالله از آن‌هایی باشیم که مثل علامه حسن‌زاده (رضوان‌الله تعالی علیه)، مثل شهید مطهری، مثل این بزرگان، مایه عزت باشیم. این قضیه را هم بگویم و تمامش بکنم. همسر شهید مطهری می‌فرماید که چند روز مانده بود به شهادت شهید مطهری، دیدم تلفن خانه زنگ می‌زند. جواب دادم. دیدم آقای طباطبایی، علامه طباطبایی. "آقای مطهری هستند؟" گفتم: "بله." تلفن را دادم به شهید مطهری. ایشان رفت پای تلفن. شروع کرد پای تلفن با طباطبایی صحبت کردن. یهو رنگ آقای مطهری عوض شد و هی دارد می‌گوید: "من قابل نیستم، نیستم. من ارزشی ندارم، من چیزی نیستم." تماس ایشان تمام شد، تلفن را گذاشت. گفتم: "چی بود؟ آقای طباطبایی چی گفت؟" ایشان گفت: "چیز خاصی نبود." گفتم: "آیت‌الله طباطبایی زنگ زده بود، گفتند که: "دیشب، چند شب پیش خواب دیدم در عالَم رؤیا محضر امام حسین (علیه السلام) مشرف شدم." علامه طباطبایی فرمود: "نمی‌دانم چه شد، به امام حسین عرض کردم: نظر شما در مورد آقای مطهری چیست؟" امام حسین فرمودند: "آقای مطهری از ماست. از ماست، بهش توجه داری!" شهید مطهری هم در محضر امام حسین است.
دعا بکند به محضر امام صادق (علیه السلام) در این شب شهادت امام صادق، ما هم سربلند از دنیا برویم مثل این خوبان و این بزرگان. و ان‌شاءالله این مجموعه و این رفقایی که امروز این شجره‌ها را آغاز می‌کنند در این نوبت جدید، همه در این مسیر قدم برداریم: مسیر امام صادق، مسیر رضایت امام صادق، مسیر عنایت امام صادق. و ان‌شاءالله کسانی باشیم که موقع مرگمان آن‌چنانی که موقع شهادت و علت شهید مطهری و علامه حسن‌زاده، آن محبت، آن توجهی که اهل بیت به آن بزرگواران کردند، نصیب ما هم بشود، ان‌شاءالله.
خدایا، در فرج امام زمان (عج) قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری اهل بیت قرار بده. نسل ما نوکران اهل بیت باشند. عمو، علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق‌الوالدین، ملتمسین دعا. این ساعت استجابت دعا در غروب جمعه و لحظات ورود به شب شهادت امام صادق (علیه السلام) به آبروی امام صادق، همه‌شان مورد عنایت و توجه خاص خود قرار بده. شر ظالمین را به خودشان برگردان. اسرائیل و آمریکا را نیست و نابود بفرما. امت اسلام را پیروز بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت و عنایت بفرما. هرچه به خوبان و مخلصین درگاهت عنایت فرموده‌ای، تفضلاً نصیب ما بفرما. هرچه مورد رضای تو بود و هرچه نگفتیم و تو صلاح می‌دانی، نصیب ما بفرما.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00