‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی آل محمد و عجل فرجهم. و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در زیارت اهل بیت، اذن دخولی که به ما یاد دادند، عبارتی را گفتند که به آن توجه داشته باشیم. وقتی میخواهیم وارد حرم اهل بیت شویم، آیهای از قرآن را به ما یادآوری کردند و اصلاً به خاطر همین آیه هم گفتند که اذن دخول بگیرید. «لا تدخلوا بیوت النبی الا...» یعنی "بدون اجازه وارد خانههای پیغمبر نشوید." برای همین سفارش کردند که شما قبل از اینکه وارد حرم شوید، حتی سؤال کنید، بپرسید: "آیا وارد بشوم ای ولی خدا؟" از آن کسی که صاحب قبر است، سؤال بکنیم. حالا در برخی روایات هم نشانههایی گفتند که مثلاً اگر حالت فلانطور شد، قلبت خاشع شد، اشکت جاری شد، این نشان میدهد که اجازه داده شده بهت که وارد حرم شوی. خب، آن یک بحث مفصلی میطلبد، بحث خود اذن دخول و ورود به حرم.
نکتهای که مهم است، این آیه است که در همان اذن دخول هم به آن اشاره میشود: «لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم.» "وارد خانههای پیغمبر نشوید مگر اینکه به شما اجازه داده شود." اذن دخولی که میگیریم، به این بخش "اجازه داده بشود" کار داریم. ولی نکته مهم آن خانههای پیغمبر و "داخل نشوید" خیلی حرف دارد. اینجا هم یکی از خانههای پیغمبر است. خانههای پیغمبر، درست است محل دفن امام رضاست که نوه پیغمبر است، ولی این هم یکی از «بیوت النبی»، یکی از خانههای پیغمبر است. برای همین باید اجازه بگیریم.
نکته قشنگ کار چیست؟ نکته قشنگ کار خود آیه قرآنش است که اولی که ما خواندیم، فکر نمیکردیم معنایش این باشد. فکر میکردیم مال همان زمان است که مردم با پیغمبر حشر و نشر و مراوده داشتند. به مردم آن زمان دارد میگوید که: "خونه پیغمبر میخواهید بیایید، اجازه بگیرید." بیشتر ما همین را میفهمیم دیگر. تفسیرش را هم که میخوانیم، خیلیا بدون اجازه میآمدند و آیه نازل شد که بدون اجازه... اولین مسئله این است که قرآن که مال یک روز و دو روز نیست. آن نسل که از دنیا رفت و پیغمبر هم که از دنیا رفتند، پس این آیه چه شد؟ خاصیت ندارد؟ در حالی که این روایتی که به ما اذن دخول یاد داد، این را یاد داد که قضیه "خانه پیغمبر" تمام نشد، رفتن توی "خانه پیغمبر" هم تمام نشد، اجازه گرفتن قبل از تو "خونه پیغمبر" رفتن هم تمام نشد. حرمهای اهل بیت هم "خانه پیغمبر" است. این وارد شدن مثل همان وارد شدن است. معصوم هم مرده و زنده ندارد. پیغمبر مرده و زنده ندارد. امام مرده و زنده ندارد. "خانه امام" هم "خانه پیغمبر" است. بعد از شهادت و رحلتش هم که بیایید، مثل این است که زمان حیاتش آمدهای. "خانه بچهاش" هم که بروی، انگار "خانه خودش" رفتی. کنار قبر فرزندش هم که بروی، انگار رفتی "خانه خود پیغمبر" در زمان حیاتش.
همه را داریم از این آیه یاد میگیریم؛ با این متنی که برای اذن دخول به ما یاد دادند. اگر این مطلب فهمیده بشود، آن وقت خیلی نکته دیگر از آن درمیآید. چه نکاتی درمیآید؟ معلوم میشود که وقتی امام حی و حاضر است، آدابی که ما باید رعایت بکنیم، همان آدابی است که موقع زنده بودن امام و پیغمبر باید رعایت بکنیم. قبر امام یک منطقه باستانی نیست که مثلاً آدم میرود مثلاً قبر فردوسی آن ور مشهد. بالاخره دیدنی است، قدیمی است، چیزی هم نوشته، آثاری به جا مانده. فردوسی شخصیتی است، درجه یک، به جا مانده، رستم و سهراب و اسفندیار و شاهنامه و این حرفها. بالاخره حالا میرویم میبینیم دیگر، قشنگ است، جالب است دیگر. حالا خیلی آدابی که لازم نیست رعایت کنیم. قبر فردوسی مثلاً بگوییم "فردوسی زنده باد"، "فردوسی مرده"، فرقی نمیکند. فردوسی در زمره علما محسوب میشود. حالا نمیخواهم فعلاً بحثی بکنم. جای باستانی قدیمی است. نگاه کردنش بالاخره یک چیزهایی را از جهت فرهنگ ملی ما، فرهنگ اسلامی برای ما دارد. ولی حرم امام این شکلی نیست. حرم امام رضا، قبر امام این شکلی نیست. "خانه پیغمبر" آدابی که زمان حیات پیغمبر برای ورود به خانه پیغمبر رعایت میکردی، الان باید رعایت کنی، بنا به دستور قرآن و سفارش این روایت.
تا این جایش تقریباً روشن بود. از اینجا به بعد یک نکته دیگر میخواهم بگویم. این هم خیلی نکته مهمی است. حالا چقدر برسیم توی این وقتی که این جلسه داریم، انشاءالله که برسیم، چون چند تا نکته مهم است که انشاءالله بشود مطرحش کرد. نکته بعدی این است که قرآن یک دستور دیگر هم داد که اتفاقاً این دستور اختصاص به خانه پیغمبر ندارد. این مال هر خانهای است که آدم میخواهد وارد شود. در سوره مبارکه نور، آیه ۲۷، فرمود: «یا ایها الذین آمنوا…» آنجا گفته بود: "خانههای پیغمبر را که میخواهید وارد شوید، بدون اجازه نروید." درست است؟ حالا چه میگوید؟ «لا تدخلوا بیوتاً غیر بیوتکم». "نه خانه پیغمبر، اصلاً هر خانهای غیر از خانه خودتان که خواستید بروید، باید این ادب را رعایت کنیم." باید چهکار کنیم؟ «حتی تستأنسوا و تسلموا علی اهلها.» "باید انس بگیرید با صاحبخانه و سلام بدهید به اهل خانه." این "انس بگیرید" یعنی یک دفعهای نیایی یک یاللهای بگویی، یک دری، یک زنگی. خودشان را جمع و جور کنند، آماده کنند. "انس بگیر" یعنی این. یعنی طرف آمادگی حضور تو را داشته باشد، تو هم آمادگی حضور آنجا را داشته باشی. یک ارتباطی قبل از حضور تو شکل گرفته. خوب دقت کنید به چیزی که عرض میکنم: قبل از اینکه بیایی تو، یک ارتباطی، یک انسی شکل گرفته. نه خانه پیغمبر، خانه هیچکس نرو. ارتباطی از بیرون خانه باید برقرار شود. "سلام علیکم؟ آقا اجازه هست؟" گفت و گویی، حال و احوالی، هماهنگی از قبل، یک رابطه دو طرفهای، آمادگی دو طرفهای. بعد وارد شو.
اولیش انس بود. دومیش چی بود؟ سلام. «و تسلموا علی اهلها.» خب، سلام یعنی چی؟ یعنی یک کلمه به نام سلام؟ همین را بگو و بیا؟ معنایش این است که یک کلمه چهار حرفی است. این مثلاً مثل مهر میماند. میزنند، مثل انگشت. میزنند، وارد اداره میشوند. تیک میزند، میآید. نه، یک معنایی دارد. سلام اولاً که یک نوع تحیت اسلامی است. تحیت یعنی چی؟ یعنی خوش و بش مودبانهای است که توی عالم اسلام بین مسلمین اینطور یاد دادند. ولی عمق دارد، معنا دارد. توی اسلام هر چیزی که یک جنبه نمادین و صوری دارد، عمق دارد، محتوا دارد، یک چیز الکی نیست. حالا مثلاً بعضی جاها به هم میرسند، کلاهشان را برمیدارند. خب حالا "کلاه برداری" یعنی چی؟ کلاه برد! یا مثلاً "آمدی کلاهت را بردار، احترامی" خب حالا چرا کلاهت را برمیداری؟ میگوید: "چهکار کنم؟ عینکم را بردارم؟" دویست سال بعد این شکلی بشود که مثلاً سیگار به احترام هم روشن کند. بعضی جاها چهکار میکنند؟ مثلاً میگویند: "به سلامتی فلانی!" سلامتی، درست است. "به سلامتی فلان و فلان" که میگوید، نه آن بابا سلامتی پیدا میکند، نه سلامتی این کم میشود. کلاً هیچ فیگوری ندارد. میگوید: "پیش ما لفاظی نکن." این ازم لفاظیهاست که، لفاظی الکیِ لفظِ کلمه از الکیه. ولی ورزشهای رزمی میرفتیم نوجوانی، گفتم وارد زمین میشوی. بعد اینجوری کلمه کلمه. ظاهراً حالا ژاپنی، هیچ وقت نمیدانستی میخواهد وارد شود. کلمه "سلام" هم این شکلی است. هر کس هر جا میخواهد وارد شود، بگوید "سلام، بیا تو!" مثل توی زمین. فهمیدی یا نفهمیدی، سؤال الکیه دیگه. بابا اینجا سلام این شکلی نیست. سلام معنا دارد، عمق دارد، باطن دارد، حقیقت دارد.
باطنش چیست؟ اصلاً معنای سلام چیست؟ معنای سلام یعنی "سلم." کلمه "سلام" از "سلم" میآید در برابر چیست؟ «إنی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم.» "سلم" در برابر "حرب" است. "حرب" یعنی چی؟ یعنی سر ناسازگاری، سر جنگ، سر ستیز، تنش. "من با تو سازگاری ندارم، موافقت ندارم، باهات جور نیستم." ولی وقتی بهت سلام میکنم، یک پرچمی، مثل این پرچم سفید صلح که بلند میکند، یک پرچمی را بلند میکنم. آن پرچم چیست؟ پرچم موافقت، سازگاری، تناسب، آمدن کنار، آمدن. "آمدم که با تو باشم، با هم بسازیم، دعوا نداریم، تقابل نداریم، تنش نداریم. من با تو رو به راهم، من با تو اوکیام، من قبول ات دارم، من با تو مشکلی ندارم." فرمود: "هر خانهای میخواهید وارد شوید، وارد هیچ خانهای نشوید مگر اینکه اول انس بگیرید و چهکار کنید؟ سلام! این سلام را بدهید." یعنی کلمهاش را همین جور بگو، ولو قبولم نداری، ولو به قصد دعوا آمدی؟ بعد بیا تو؟ یا نه، کلمهاش را بگو و با همین قصد بیا تو؟ با چه قصدی؟ با قصد سازگاری، موافقت، همراهی، رفاقت. اگر این قصد را نداری، وارد خانه نشو. اگر نمیخواهی، اولاً اگر نمیخواهی سازگار باشی با صاحب آن خانه، سلام نگو، چون دروغ است. اگر نمیخواهی سلام بگویی، وارد خانه نشو. وارد خانهای شو که بخواهی آنجا چی بگویی؟ سلام بگویی. و به چه کسی سلام میگویی؟ به آن کسی که با او سازگاری داری.
برویم اول بحث. گفت: "خانه پیغمبر." فرمود: "خانه پیغمبر میخواهی وارد شوی، چهکار کن؟ اجازه بگیر." "خانه اهل بیت" هم میشود "خانه پیغمبر." هر خانهای خواستی وارد شوی، پیغمبر نیست، دو تا کار باید بکنی: باید انس داشته باشی و سلام بدهی.
خب شما میخواهید وارد خانه امام رضا بشوید. اینجا خانه امام رضاست، بلکه خانه پیغمبر. قرآن فرمود: "هر خانهای میخواهی بروی، چهکار کنی؟ باید انس بگیری و سلام کنی." اصل زیارت هم همان "سلام" است. حالا بعضی از بندگان خدا سادهترند، فکر میکنند مثلاً بروند بچسبند به ضریح. یک زمانی خیلی از ما میپرسند: "آقا، ما دستمان به ضریح نرسید و نذر کرده بودم، مگر بچهدار شدم بیایم زیارت امام رضا و آمدم دستم به ضریح نرسد آیا نذرم قبول است؟" مانده، بنده خدا. "زیارت امام رضا یعنی تا کجایش؟ یعنی دقیقاً چهکار باید بکنم؟ قبول نیست، زیارت نشد." نه، زیارت یعنی شما وارد همان، وارد خانه بشوید و سلام بدهید. زیارت اهل بیت، جالب است، اکثر زیارتنامههای ما، زیارتنامههای کوتاهی است. ما زیارتنامه بلند را معمولاً میشناسیم: زیارت جامعه کبیره. حالا زیارت "ام"... ولی بیشتر زیارتهایی که در مورد امام حسین (علیه السلام) داریم، زیارتهای یک خطی است. از راه دور گفتند: "میخواهی سلام بدهی، «السلام علیک یا اباعبدالله» بگو." یا «صلی الله علیک یا اباعبدالله» بگو. تمام. خودت وارد حرم امام حسین شدی: «السلام علیک یا اباعبدالله.» حالا بعضیا سه بار مثلاً دو سه کلمه اضافه. زیارت همین قدر مختصر است. اصل زیارت و جانمایه زیارت هم یک کلمه است. کدام کلمه؟ "سلام." اصل زیارت "سلام."
سلام چی بود؟ "من با تو سر سازگاری دارم." خیلی ساده. نه بره یکی بیاد تو، دل ما رو هم بزنه. اصلاً دعوا داریم با امام رضا. «السلام علیک یا علی». صد تا فحش از توی دلش. "سلام، ای امام رضایی که برای بار چهارصدم دارم میآیم ازت حاجت میخواهم، نمیدهی! دیگه حالا آمدم دیگه. دیگه حالا این بار ببینم چی میشود. این بار دیگه خودت را نشان بده." این سلام نیست. این سازگاری نیست. دعای قرآن فرمود فیلم در نسبت به پیغمبر این است که اگر قضاوتی برای شما کرد، هیچ حرجی توی دلت نیاید. ذرهای دلگیر نشو که چرا پیغمبر اینطوری قضاوت کرد. یک ذره تنش قلبی نداشته باشی، تنش فکری نداشته باشی، سوءظن نداشته باشی.
حالا تازه این توی احوالات ذهنی ماست. حالا آن صفات باطنی ما، خیلیاش خودمان با خدا صفت درگیر با خدا و اهل بیت داریم، مثلاً صفت بخل، صفت حسادت. یعنی چی حسادت؟ یعنی "خدا خواسته این تو اون جایگاه ممتاز باشد، من خوشم نمیآید این تو اون جایگاه ممتاز باشد." باطنش چیست؟ باطنش دعوا با خدا و پیغمبر است که: "برای چی تو با من هماهنگ نکردی؟ خواستی اینقدر پول بدهی، دفعه بعد یادت باشد اول از من بپرسی که من بهت میگویم به این ندهید، لیاقتش را ندارد." حسادت یعنی این دیگر. یعنی خدا نظر ما را نپرسیده، وقتی خواسته به بقیه روزی بدهد. "من حسادت نمیکنم ها! اعصابم خرد میشود آدمهای نالایق در یک جاهایی قرار میگیرند." خیلی باکلاس است، یک جوری است که اصطلاحات میتواند آدم هی ادا دربیاورد. باطنش حسادت.
"این بچه دهاتی برای چی باید بیاید بشود رئیسم؟ یک دفعهای دری به تخته. برای چی باید پولدار بشود این باجناق من؟ برای چی باید گیرش بیاید؟ پراید نمیتوانیم بخریم." حرم امام رضا. امام رضا کیست؟ امام رضا، نماینده تامالاختیار خدا. زیارتش برای اینکه ابراز محبت کنیم به خدا، ابراز "چاکرم نوکرم" به خدا بگوییم دیگر. بعد با چه حالی میرویم؟ با حال حسادت. "من سلام هم میگویم." "تو که راستی سلام باشد، خیلی تو! خیلی از 'السلام علیک یا علی بن موسی الرضا' ازت میبارد." اصلاً یک سلام آن هم مال تو است. چاقو دست ات بود، امام رضا را میدیدی، رحم نمیکردی. باطن سلم و سلام این حالت است. این حالتی که آدم تسلیم، سپرده است، دعوا و تنش و چالش ندارد، تقابل ندارد، درگیری و تقابل. این میشود باطن. فرمود: "وارد خانهای بشوید که بتوانید سلام اول سلام بگویید و وارد خانه بشوید."
توی هر ملاقاتی هم سلام گفته میشود، حتی ملاقات با خدا. خیلی جالب است. «تحیتهم یوم یلقونه سلام.» آیه قرآن است. "روزی که خدا را ملاقات میکنند، تحیتی که تو ملاقات با خدا گفته میشود، سلام است." «سلام علیکم.» خداوند متعال، کلمهاش نیست. نه اینکه کلمه ندارد، ممکن است کلمهاش هم باشد، ولی آن باطنش است که حرف میزند.
من یک عبارتی را برایتان بخوانم، خیلی این عبارت مهم است. در خطبه ۱۵۴ نهجالبلاغه است. این یک دهه منبر است، بلکه بیشتر. اشاره امشب بهش میکنم. اگر عمری بود، حیاتی بود، یک وقتی باید خیلی به عبارت امیرالمومنین بپردازیم. عبارت فوقالعادهای است، خیلی کلیدی، خیلی عمیق است، خیلی عمیق. اینکه امیرالمومنین فرمود: «اعلم ان لکل ظاهر باطناً علی مثاله.» "بدان هر ظاهری یک باطنی مثل خودش دارد." خیلی عبارت عجیبی است. خطبه ۱۵۴ نهجالبلاغه.
"بدان هر ظاهری یک باطنی مثل خودش دارد." الان شما اینجا نشستهاید. جلسه است. اینجا جلسه است، یک دورهمی، جلسه است. این ظاهرش است. یک باطنی دارد. ولی باطنشم شکل همین است. یعنی باطنشم یک چیزی از جنس جلسه است، از جنس دورهمی. هر ظاهری یک باطنی از جنس خودش دارد. خیلی عمیق است ها! «فما طاب ظاهره طاب باطنه.» "اونی که ظاهر طیب دارد، باطنشم طیب است." «و ما خبث ظاهره» "اونی که ظاهر خبیث دارد، باطنشم خبیث است." اینکه هر چیزی باطنی دارد. سلامم باطنی دارد. باطنش هم از جنس خودش است. از جنس این ملاقات و حضور و ارتباط و رفاقت و صمیمیت.
باطن سلام، وقتی که خدا را ملاقات میکنند، هم مؤمن به خدا سلام میگوید. قشنگترش، که دیوانهکننده است، این جایش است که خدا هم به مؤمن سلام میگوید. «سلام قولاً من رب رحیم.» سوره مبارکه یاسین. گفتند که سوره یاسین قلب قرآن است. گفتند: "خب، قلب سوره یاسین کجاست؟" برخی گفتند قلب سوره یاسین هم همین آیه «سلام قولاً من رب رحیم» است. یاسینش رو... برخی گفتند آن "سین" اش، "سین سلام" است. میگوید: "در بهشت، سلامی از خدا دریافت میکند بهشتیان." من ربیم، رب رحمان. سلام رحمان خدا بود. از همین همگانی ها بود. الرحیم از آن اختصاصیهاست. سلام از رب رحیم. از درونت.
بعد آنجا بعضی روایت دارد که مؤمنین و که میشنوند، چهل سال غش میکنند. تو به از شیرینی شدت هیجانی که برایشان حاصل میشود. خدا به من سلام داد. از عمق جانم سلام خدا را دریافت کردم. با وجودم شنیدم. سلام خدا، همان سلامی است که شما توی زیارت سلام میدهی و جواب تو را میدهند. آیتالله بهجت میفرمود که رحمت الله علیه. آقایی آمده بود منزل کسی در مشهد. پنجره باز بود. گنبد دیده میشد. صاحبخانه، این آقا که رفته بود مهمان صاحبخانه، از پنجره گنبد را نگاه کرد، سلام داد: «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا.» آن آقا نشسته بود، جواب سلام امام رضا به آن آقا را به صاحبخانه را شنید. این صوت آیتالله بهجت موجود است. این برگشت به صاحبخانه گفت: "آقا من شنیدم ها! من جواب سلام حضرت به شما را شنیدم." گفتم: "آن هم آدم رندی بود." نخواست بگوید: "کرامت من بود." گفت که: "اینها به همه جواب میدهند. تو استعداد داشتی، شنیدی." به همه جواب میدهند داستان دیگر. شنیدن هم به این صوت و اینها نیست. توی اعماق جان آدم. کی میشنود؟ اونی که با "سلم محض" میرود. حالش سلام واقعی و سلام باطنیه. سلام ظاهریش، سلام باطنی دارد. آن سلام باطنی، جواب سلام باطنی هم دارد. جواب سلامش هم توی باطنش میگیرد. با دلش میگیرد. "من هم با تو هستم." در موافقت کامل. موافقت کامل یعنی این دیگر. "من هم با تو سر جدال و دعوا و ستیز ندارم. من هم با تو کامل هماهنگ." کل بهشت هم همین است دیگر. «تحیتهم فیها سلام.» هر حرفی هم که میزنیم، ایلند یعنی سلامت. بهشت خیلی جای لجنزاری بشود. صبح تا شب همه سلام. هر حرفی که میزنند، سلام است. یعنی سلم. هیچ حرفی تیکه و متلک و کنایه ندارد.
گزارش میدهیم، گزارش کار میدهیم، ولی تویش تیکه است، متلک است، کنایه است، زخم است. روایت میخوانی ما، متلک است. آزار تحریک کردن یک کسی است. توی چشم یکی کردن است. قرآن نمیخوانیم، قرآنمان مصداق سلام نیست. اذیت آزار زخم ایجاد کردن. بهشت همهاش سلام، هیچیش زخم و اذیت و آزار نیست. این باطن سلام.
زیارت زیارتی است که ما را به سلام برساند. زیارت زیارت امام زمان، سلام بدهیم توی زیارت، دادن به سلم. یک روایت برایتان بخوانم. البته این روایت اگر بخواهم بخوانم، یکم بحث طول میکشد، چون یک روایت طولانی میخواهم بخوانم. میترسم از آن روایت بیفتم. طولانی است. این را بخوانم که دیگر با همان هم بحث را تمام کنیم. ولی حالا این روایت هم حیفم میآید نخوانم. ببینید سلام چقدر دایره وسیعی دارد. سلامی که ما توی حرم میگوییم، یک بخشش همین است که میرویم خودمان با امام اظهار سلم میکنیم. باز هم معنا دارد، باز هم عمق دارد.
یک روایتی، داوود بن کثیر رقی، از اصحاب امام صادق (علیه السلام)، میگوید که به امام صادق گفتم که: "آقا، ما معنای «سلام علی رسول الله» ما به پیغمبر سلام میدهیم، معنایش چیست؟" خوب دقت کنید. این را چند جلسه بحث میخواهم. میخواهم سریع بگویم و رد شوم. فقط ببینید که چقدر روایت جالب است و نکته.
امام صادق فرمودند که: "وقتی خدا پیغمبر را خلق کرد، وصی پیغمبر را خلق کرد، دختر پیغمبر را خلق کرد، دو تا پسرهای پیغمبر را خلق کرد و همه ائمه را خلق کرد و شیعیان اهل بیت را خلق کرد، اینها را که خلق کرد، اخذ علیهم المیثاق. یک عهدی با اینها گرفت." دقت کن! خیلی عهد این بود که باید صبر کنند نسبت به مشکلات و سختیها و آسیبهایی که توی زندگی تحمل میکنند. باید برای خدا صبر کنند. «یصبروا ویصابروا.» آیا قرآن مصادیق دارد؟ صبر فردی و «یرابطوا» پیوندهایشان را هم حفظ کنند در عین مشکلات و این طوفانها و «ان یتقوا الله» تقوا داشته باشند.
"اگر این طور باشند، خوب گوش بدهید. خدا با اینها یک عهدی بست که شما باید این طور باشید." بعد یک وعدهای به اینها داد. وعده چی بود؟ خدا به اینها وعده داد که: "اگر این طور باشید، «ان یسلم لهم الارض المبارکة.» ارض مبارکه، زمین مبارک را خدا تسلیم اینها خواهد کرد." زمین مبارک خیلی جاها میتواند باشد، ولی توی قرآن به مسجد الاقصی و پیرامونش گفته "ارض مبارک": «سبحان الذی اسری بعبده لیلاً من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله.» "پیرامون مسجد الاقصی را قرآن گفته زمین مبارک." فلسطین و لبنان. خدا پس به پیغمبر و اهل بیت و شیعیان از اینها عهد گرفت که باید صبر کنید توی سختیها و بعد وعده داد که: "من ارض مبارکه را تسلیم شما میکنم. بیت المقدس، فلسطین، مال شماست. بالحرم آمن." حرم امن را هم نصیب شما میکنم. که حرم کجاست؟ کعبه و بیت المعمور. "خانه بیتالمعمور را برایتان میآورم پایین." میگویم این روایت خیلی توضیح دارد. بیتالمعمور کجاست؟ کعبه که اینجاست، چهارگوش است، ما طواف میکنیم. توی آسمان چهارم یک چیزی شبیه کعبه است که ملائکه آنجا طواف میکند. آن بیتالمعمور، "من برایتان میآورم پایین." اینجا علما بحث کردهاند، یعنی چی "میآورم پایین"؟ علامه مجلسی چیزهایی گفته، فیض کاشانی چیزهایی گفته. "این را برایتان میآورم پایین." بعضی گفتند که یعنی: "آن شلوغی که دور آن کعبه بالایی است که ملائکه آنجا هستند، یک کاری میکنم این کعبه پایینی هم همان قدر شلوغ بشود، ولی پیرامون شما به خاطر شما." نه الان که دشمنان اهل بیت پر کردهاند و «السقف المرفوع» را برایتان ظاهر میکنم. یعنی: "آسمان برکاتش را برایتان میریزم و شما را از شر دشمنتان راحت میکنم. زمین را برایتان یک زمین دیگری میکنم. زمینی میکنم که این زمین را سلام پر کند. «یبقله الله من السلام.»"
و یک جوری "سلام" را تو این عالم به نفع شما حاکم میکنم که هیچ نقطهای تو زمین نباشد که آن نقطه با شما در "سلم" نباشد. جمعیت ۱۰ نفره، ۲۰ نفره، روستای دهکده، یک خانه، یک محله، یک خیابان، کل کره زمین در "سلم و سلام" با شما قرار بگیرد. جوری باشد که «لا خصومة فی حال عدوهم» "هیچ دشمنی با اینها خصومت و دشمنی نداشته باشد." و «یکون لهم فیها ما یحبون.» "یک جوری بشود این اهل بیت و شیعیانشان، هر چی میخواهند روی کره زمین همان بشود."
این معنای "سلام خدا به پیغمبر" است. "خدا به پیغمبر سلام فرستاده." یعنی خدا به پیغمبر سلام فرستاده، سلام خدا به پیغمبر یعنی: "من این عالم را در سلم برای تو قرار میدهم. زمین را یک کاری میکنم همه در سلم تو باشند بر اساس آن عهدی که از اول گرفته ام. تو تحمل کن، منم برات این کار را میکنم." خب، پس چرا حالا ما چه کار کنیم؟ خدا سلام به پیغمبر سلام میدهیم. سلام ما چهکاره است؟ امام صادق فرمود: "سلامی هم که ما اینجا داریم، «انما السلام علیک تذکرة نفس المیثاق.» اولاً یادآوری برای ما آن میثاق خدا که خدایا همچین عهدی با پیغمبر دارد و «تجدید له علی الله» تجدید عهد با خداست و سلام ما باعث میشود که آن سلام خدا بر پیغمبر جلو بیفتد." چه روایتی بود! رفتیم باهاش تو آسمان یا نه؟
فرمود: «لعله أن یعجله جل وعز و یعجل السلام لکم بجمیع ما فی…» "سلام شما با این انگیزه و امید که این سلام آن سلام را نزدیک کند، این سلام آن سلام را جاری کند، به واسطه سلام شما آن سلام هم بیاید." خیلی جالب شد! حاجت میگیریم، مثلاً اینجا خوب است، ثواب دارد، جواب میدهند، حالا از ادای احترام. تو خلقت جاری کردن سلامش را بر هستی، موکول کرده به سلام من و تو. هر چقدر من و تو توی دایره سلم و سلام بهتری قرار بگیریم با اهل بیت، زودتر میآید، شدیدتر میآید، فراگیرتر میآید. همه عالم را سلم میگیرد. همینی که الان گرفتاریهایی که داریم، همین است دیگر. وضعی که شما میبینید، عالم را پر کرده همین است. همهاش به همین برمیگردد که آن سلم تو عالم نیست. آن سلمم چرا نیست؟ چون سلم با خدا و پیغمبر نیست. ما با خدا و پیغمبر روراست نیستیم. امروز اگر امام زمان ظهور کند، همان... حالا من نمیتوانم عین تعبیر ایشان را بگویم، چون روضه است و سنگین است. فرمود: "همان کاری که سر جدش درآوردند، با او هم میکردند." نوع خاصی از قضیه عاشورا را ایشان، قضیه اسبها و اینها را ایشان میگفت.
"امام زمان بیاید، بگوید: 'آقا، تا به امروز این را استفاده میکردی، حالا میدانستی یا نمیدانستی یا هرچی، از این به بعد به دستور الهی...'" «السلام علیک یا صاحب الزمان.» و دست و سر اینها چی بود؟ تفریحی بود. باطن سلام نیست. از درون جان تسلیم بشویم. آن سلام واقعی این است. حتی ممکن است به زبان هم نیاوری ها! تلفظ نکنی سلام را، ولی از درون جانش دارد بیست و چهار ساعته سلام میفرستد. از آن ور ببین!
زیارت آل یاسین چقدر عجیب است: «السلام علیک حین تقوم، حین تقعد.» چقدر این تعابیر عجیب است! کدام سلام؟ این سلام خداست به امام زمان. سلام بر تو، هر وقتی که ایستادهای، هر وقتی که نشستهای. امام زمان نشستنش سلام است، ایستادنش سلام، خوابیدنش سلام، ذکر گفتن، سلام. همه زندگی اش سلام است. همه زندگی اش سلام خدا. «السلام علیک یوم حییت.»
اگر من و شما زندگیمان را آن مدلی کردیم، شبیه او شدیم، من و شما هم هم سلام خدا بهمان داده میشود و هم سلام از قلب ما به امام زمان دائم داده میشود، حتی آن وقتهایی که خوابیم، حتی آن وقتهایی که غافلیم، یادمان میرود. نکته مهم سلام ظاهری چیست؟ این هم برای تمرین آن سلام باطنی است. برای اینکه هر باطنی یک ظاهری داشت از جنس خودش. از راه این ظاهر است که به آن باطن میرسیم. اگر این سلام واقعی نشود، دیگر خطرناک میشود.
بروم بخش آخر سخنرانی، آن روایتی که گفتم برایتان بخوانم، و که از توی دل همین میرود توی روضه. خیلی نکته دارد، خیلی عجیب است این روایت. گاهی ماها حالا اول خیلی امیدوار شدیم که: "آقا، این سلامی که میدهیم، جواب میدهند، سلام همه را جواب میدهند." حالا میخواهم روایت بخوانم. حالا انشاءالله خود گوینده بیشتر از همه متنبه بشود، متوجه بشود.
روایت از مرحوم شیخ صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، جلد ۲، صفحه ۲۴۵. یک آقایی به نام «هرثمة بن اعین» – حرثمه با ح دو چشم سه نقطه – اسمش را یاد عباس علّت خیلی برای ما معروف است. توی قضیه شهادت امام رضا (علیه السلام) دو نفرند که توی واقعه حضور دارند. یکی حرثمه و ابوالفضل که خوب میشناسیم. ولی حرثمه را خیلی اسمش را نشنیدیم. قبرش هم نمیدانم کجاست. این آقای حرثمه یک داستانی دارد. میدانید امشب بنا به نقلی شب شهادت امام رضا (علیه السلام) است. اگر شهادت امام رضا فردا بوده باشد، قضیهای که حرثمه تعریف میکند، مال امشب است. یعنی شب قبل از شهادت امام رضا (علیه السلام).
میگوید که: "من پیش مأمون بودم." خدا انشاءالله عذابش را بیشتر کند. "شب پیش مأمون بودم. چهار ساعت بعد از غروب من پیش مأمون بودم." چهار ساعت از شب گذشته بود. "حرفهایمان را زدیم و اینها. من اجازه خواستم که بروم. به من اجازه داد. پا شدم رفتم خانه. حالا آن ساعت چهار ساعت از شب گذشته، نصف شب بشود. اگر رسیدم خانه، تا نصف شب هم شب گذشت."
"نصف شب دیدم خانهام را در میزنند. جلو در رفتم و اول یکی از غلامانم رفت پشت در که کیست؟". "یک کسی پشت در بود. گفت که: «قل له حرثمة. أجب سیدک» آن کس که پشت در بود به غلام من گفتش که 'به حرثمه بگو که: سیدت با تو کار دارد.'" "سیدش کی بوده؟ امام رضا." تیکه تیکه گریزی هم بزنیم دیگر. خیلی حال میدهد آدم نصف شب در خانهاش را بزنند، بهش بگویند: "بیا! امام زمان، سیدت با تو کار دارد!" نه، خیلی کیف دارد. خدا نصیب همهمان بکند انشاءالله!
"گفت بهم گفتند که 'اجابت کن سیدت را.' میگوید: 'من هم سریع پا شدم و لباسهایم را، لباسهای بیرونیم را پوشیدم و «اسرعت الی سیدی الرضا علیه السلام» دویدم به سمت سید خودم امام رضا (علیه السلام). غلامی هم که در را باز کرده بود، او هم با من آمد. با خودم بردم و رفتیم پشت در خانه امام رضا (علیه السلام).' در زد و رفتیم تو. دیدم که «فاذا انا بسیدی فی صحن دار» دیدم سید من در حیاط خانه نشسته."
امام رضا (علیه السلام) به من گفت: "«یا حرثمة»." امام زمان ما هم با اسمها صدا میزند. "علیآقا، حسنآقا." حرثمه گفتم: "لبیک یا مولا! جانم آقا! بفرمایید!" فرمود: "«اجلس» بنشین." نشستم. فرمود: "«اسمع و اع» گوش بده. خوب حفظ کنی. نه اینکه بهت میگویم خوب به ذهنت بسپار." «هذا» خیلی عجیبی است. آن اولش خوب بود که آدم امام زمانش صدایش بزند، برود. ولی خدا نصیبمان نکند که اینجوری برویم پیش امام زمان!
فرمود: "«هذا أوان رحیلی الی الله تعالی.» رفتنم به سمت خدا شروع شده. من رفتنی هستم و «لحوقی بجدی و آبائي» دارم ملحق میشوم به جدم و پدرانم." «و قد بلغ الکتاب اجله» عمرم به سر رسیده. «و قد عظم هذا الطاغی علی سمی» "این طاغوت؛ مأمون، عزمش را جزم کرده. میخواهد به من سم بدهد." «فی انار و رمان مفروک» "سم را هم میخواهد بگذارد لای انار و انگور."
بعد فرمود که: "چه مدلی سم را میخواهند بریزند توی اینها؟" طولانی است. دو سه صفحه است و وقت نمیشود. یک جایش را باید تند تند رد شوم که وقتمان نگذرد. فرمود: "این مدلی سم را نفوذ میدهند توی دانههای انار و انگور. این سم را هم به دست بعضی از غلامانش میدهد و این مدلی خلاصه فراهم میکنند مجلس را. من را دعوت میکند. «فی الیوم المقبل» فردا من را دعوت میکند. جلوی من انار و انگور میگذارد. از من میخواهد که من بخورم. منم میخورم." خب آقا، امام که میداند. بله، امام عجله حتمی و قطعی است. دیگر نشد ندارد. "فرمود: 'من هم میخورم. ثم ینفذ الحکم.' میشود اونی که باید بشود و «یحضر القضاء» کارم تمام میشود."
بعد حضرت میخواهند وصیت کنند به حرثمه. فرمودند که: "من از دنیا که رفتم، مأمون میگوید که میخواهد من را غسل بدهد با دست خودش." "وقتی گفت میخواهد من را غسل بدهد، تو برگرد بهش بگو از جانب من، در گوشی بهش بگو که: 'این کار را نکنیا! علی بن موسی الرضا را غسل و کفن ندهیا! اگر این کار را بکنی، همین الان یک عذابی میآید که یک لحظه و درجا بیچاره میشوی.' "که تو اگر این را بهش بگویی، حرفت را گوش میدهد." حالا اینجا من نکتهای میخواهم عرض بکنم برایتان و جالب است توی این روایت که جزو روایتهای عجیب است. عرض کردم شیخ صدوق هم نقل میکند در عیون اخبار الرضا. یعنی جزو معتبرترین اگر نگوییم معتبرترین کتاب در مورد امام رضاست، جزو معتبرترین کتابها در مورد امام رضاست. حالا شما شخصیت مأمون را توی این روایت ببینید. خیلی عجیب است. عجایبی توی این روایت از امام رضا (علیه السلام) رخ میدهد. مأمون همهاش را قبول دارد. خیلی قضیه عجیبی است. یک جا شما نمیبینید که مأمون امام رضا را مسخره کند یا باور نکند. همه این اتفاقات عجیب و غریب و غیبی که رخ میدهد، میگوید: "بله، طبیعی است، علی بن موسی، اینها ازش برمیآمد." خیلی عجیب است.
میگوید که: "گفتم: بله، آقا جان! چشم." بعد فرمود که: "تو را رها میکند برای اینکه تو غسل بدهی. خودش خالی میکند. خودش میخواهد متولی غسل بشود. تو بهش بگو که نه، کار تو نیست." "میگذارد و میرود. میگوید: 'پس خودت غسل بده.' تو را که تنها گذاشت برای غسل دادن من، تو که تنها میشوی، یک دفعه میبینی یک پردهای زده میشود. پشت پرده عملیات مثل من شروع میشود. از چشم تو هم پنهان. آن لحظه نبینم وارد بشوی برای غسل دادن من. هیچ کاری نمیکنی، دخالت نمیکنی. وایستا تا آن خیمه سفید را ببینی که گوشه اتاق زده میشود. آن را که دیدی، آنجا دیگر من را حمل کنید و ببرید به آنجا و بعد بگذارید پشت آن خیمه و پشت آن خیمه و نگذار کسی از آن خیمه عبور کند و تو بیایی و بخواهی من را ببینی که اگر این کار را بکنی، هلاک میشوی."
بعد فرمود که: "میآید آنجا دوباره مأمون پیش تو و بهت میگوید که: 'مگر شماها نمیگویید که امام را، امام غسل میدهد؟ علی بن موسی که اینجاست، خراسان. محمد بن علی پسرش هم توی مدینه است. پس چطور شما شیعیان میگویید...'" حالا ببینید اطلاعات دینی مأمون چقدر عجیب و غریب است! "پس چطور شما میگویید که اینطور است؟" امام رضا (علیه السلام) بهش فرمودند: "این را که مأمون بهت گفت، بگو که: 'نه، امام امام را غسل میدهد. اگر علی بن موسی در مدینه بود، محمد بن علی، پسرش علنی غسلش میداد. الان که نیست، مخفیانه غسلش میدهد. تو نفهمیدی، تو ندیدی.'" این هم جوابش را بده.
بعد دیگر حضرت فرمودند که: "این هم که گذشت، من را در کفنها که میبینی، تابوت من را بلند کنید و حمل کنید، من را ببرید سمت قبرم." "که اینها من را بلند میکنند، ببرند سمت قبرم." امام رضا (علیه السلام) به حرثمه فرمود: "بدان اینها طراحی دارند."
خیلی عجیب است. قضایای عجیبی. همه این را میدانید که امام رضا (علیه السلام) کنار هارون دفن شده است. این را که همه بلد هستید. ولی مسئله چی بود؟ هارون قبرش جلو بود. "قبر که جلو میشود یعنی چی؟ یعنی این مرده صورتش رو به قبله است." بله، صورت رو به قبله دفن میکنند. "اینها طراحی کردهاند که امام رضا را پشت هارون دفن کنند." یعنی جوری که پشت هارون به من باشد، صورتم به پشت هارون باشد. "این طراحی برای چی بود؟" امام رضا (علیه السلام) ولیعهد ماست دیگر. "میخواستی چه بگوید؟ میخواست بگوید اینجا مقبره حکومتی بنیعباس است. این قبر حاکم بزرگ هارون الرشید است. پشتیش هم قبر ولیعهد نایب هارون الرشید را گذاشتیم که دنبالهرو راه حاکم بزرگ جناب هارون الرشید بوده." "کلی با تیشه و کلنگ میافتند به جان این زمین، به اندازه یک ناخن هم نمیتوانند بکنند." "اینها را که دیدی آنجا، به مأمون بگو که: 'ای مأمون! میشود من یک چیزی بگویم؟'" "او هم میگوید: 'بگو.'" "میگوید: 'میشود یک کلنگ فقط یک کلنگ جلوی هارون بزنید؟'" "او هم احتمالاً خیلی باورش نمیشود که چیزی بشود. میگوید: 'حالا یک کلنگ اشکال ندارد.'" "آن یک کلنگ را که میزنند، تا با یک کلنگ قبرم کاملاً آماده است، جلوی هارون هم هست. جوری که من را دفن بکنند، صورت هارون میشود پشت به من، پشت من میشود به..."
روایت طولانی است. میخواهم تند تند بگویم. هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است. از شب دارند به حرثمه میگویند که فردا این طور میشود. حضرت بهش میگویند که: "او میخواهد دفن بکند. قبر را که آماده میبیند، بگو که: 'نه مولای من گفته: یک لحظه صبر کن. الان یک دفعه یک آبی از توی این قبر میزند بالا. آب که میزند بالا، یک ماهی بزرگ هم توی این آب است. او ماهی نشان میدهد خودش را. بعد آب میرود پایین. قبر دوباره خشک میشود. بعد جسد را بگذارید.' "جسد را که میگذارید، میخواهد خاک بریزد، دوباره بهش بگو که: 'نه، بدن را رها کنی. خودش هم میآید و قبر دوباره هم میآید و پوشیده میشود.'" اینها را امام رضا (علیه السلام) شب قبل دارند به حرثمه میفهمانند، شب شهادت.
خلاصه آقا جان، اینها را همه را فرمود. بعد فرمود که: "اینها را از من یادت باشد. فردا انجام بدهی. با تو عهد کردم، یادت نرود، فراموش نکنی. گفتم: 'نه، یا سیدی!' فرمود: '«احفظ و اعمل به، و لا تخالفنه.»' گفتم: 'چشم. پناه میبرم به خدا از اینکه با شما مخالفت کنم.' گفتم: 'آقا، با شما مخالفت نمیکنم.' "اینجا را داشته باشید.
این آقای حرثمه میگوید که: "«فخرجت و کنت اذ ذاک فی کظة و غم و حزن و انا قلق کما یقلق حبة الذرة فی مقلات» من دیگر از آنجا که آمدم بیرون، دیگر حالم داغان بود. با گریه زدم بیرون و غم عالم توی دلم بود. مثل دانه ذرت توی ماهیتابه این جور قلقل میکردم. به کسی هم هیچی نمیتوانستم بگویم که چی گفت به من امام رضا. وصیت کرد. این طور همه چیزهایی که فردا میخواهد رخ بدهد را به من فرمود. «لا یعلم فی نفسی الا الله» هیچکس جز خدا نمیدانست توی دل من چه آشوبی است."
"فردا شد. مأمون من را خواست. رفتم پیشش. تا سر ظهر یک کله مأمون بودم. بعد به من گفتش که: 'حرثمه، برو پیش علی بن موسی، ابوالحسن. سلام من را بهش برسان.'" اینجا را میخواستم بگویم. فقره من. "سلام!" نام اهل سلام بودن به حسب ظاهر هم خیلی تعارف تیکه پاره میکرد به امام رضا. ولی این سلام، واقعیت ندارد. پشتش خبری نیست جز کینه و حسادت. "سلام من را بهش برسان. بگو: 'تسیر الینا؟ شما تشریف میآورید یا ما خدمتتان برسیم؟'"
مأمون به امام رضا گفت: "اگر گفتش که ما میآییم، که ازش بخواه که همین الان بیاید." "حرثمه میگوید: 'من رفتم خدمت امام رضا (علیه السلام). تا حضرت را دیدم، حضرت فرمودند: 'حرثمه، چیزهایی که دیشب بهت گفتم که یادت نرفته؟'' فرمود: 'نعلینم را بیاور. قدّم الیّه نعلي.' 'فقط اعلم انت ما ارسلک به.' 'میدانم برای چی فرستادت.' "حضرت را سوار گذاشتم و حرکت کردیم تا وارد مجلس شد. امام امام رضا (علیه السلام)، مأمون جلو پایش بلند شد. معانقه کردن. بین دو چشم امام رضا (علیه السلام) را بوسید و حضرت را نشان بغل خودش روی تخت کردند. شروع کردند یک ساعت با همدیگر گفت و گو و گپ زدن و خوش و بش و اینها."
"بعد به یکی از غلامانش گفت: 'یأتی به عنب و رمان.' 'آن انگور و آنار را بیاور.' "حرثمه میگوید: "این را که شنیدم، دیگر دل تو دلم نبود. «لم استطع صبراً.» دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم که دیگر شد اونی که باید بشود. دیدم آقا بدنم دارد به لرزه میافتد، ولی نمیتوانستم اینجا چیزی لو بدهم. رفتم عقبتر و در زدم بیرون و خودم را یک گوشهای رها کردم." "حالم خیلی بد بود. سر ظهر که شد، احساس کردم که امام رضا (علیه السلام) دارند میآیند سمت خانه خودشان. و دیدم که یکی دارد دستور میدهد که: 'دستور بدهید هرچی طبیب و پزشک هست، بیایند.' گفتم: '«ما هذا؟» چی شده؟' گفتند: '«علة عرضت لأبی الحسن» حالت آقا بده. حال علی بن موسی...'"
"میگوید: 'مردم تشویش داشتند، ولی من میدانستم قضیه چیست.' گذشت. ثلث دوم شب شد. یک سوم دوم شب که شد، دیدم شیون و فریاد از خانه بلند شد. دویدم. مردم همه میدویدند به سمت آن جایی که صدای فریاد میآمد. دیدی مأمون عمامه از سر برداشته. با سر لخت، دکمههای پیراهن را باز کرده بود. روی پا ایستاده. هی خودش را میزند، گریه میکند. میگوید: 'وایستادیم و من نفس عمیقی کشیدم و که ببینیم چه خبر است. چی شد؟' و اینها. صبح که شد، مأمون آمد نشست برای اینکه مردم بیایند بهش تسلیت بگویند." "و مردم بعداً تسلیت گفتند. دیدم مأمون رفت سمت جسد مطهر امام رضا (علیه السلام). و گفت که: 'برید کنار. من میخواهم غسلش بدهم.'"
جمله امام رضا را بهش گفتم که: "اگر میخواهی غسل بدهی، به من این..." حالا دیگر مفصل است. وقت چون کم است، سریع تمامش بکنم.
میگوید: "مأمون رفت کنار و من تنها تو آن خلوت دیدم که «أسمع التکبیر و التهلل و التسبیح» خیلی چیز عجیبی. صدای الله اکبر میشنیدم. صدای لااله الا الله، سبحان الله میشنیدم. و هی صدای ظرف و ظروف میشنیدم که صبرک میآرند، کافور میآرند، آب میریزند. مشخص بود که دارند غسل میدهند حضرت را. و آمد آن جمله را گفت که: 'مگر نمیگویید امام امام را غسل میدهد؟' جوابش را دادم. همه اینها گذشت. بردن دفن بکنند حضرت را. آن قضایایش شد. 'پشت هارون نتوانستند، جلو دفن کردند، آب زد بالا، ماهی آمد.' همه آن قضایا شد، تمام شد."
و آخرش برگشت به من گفتش که: "`سبحان الله! ما أعجب هذا الکلام!` عجب است. ولی من از ابوالحسن تعجب نمیکنم. از علی بن..." بعد میگوید: "همه این قضایا که پیش رفت که حالا مفصل روایش تو خلوت. من را صدا کرد مأمون بعد این قضیه. به من گفتش که: 'تو را به خدا قسم میدهم حرثمه، به من بگو ببینم علی بن موسی، ابوالحسن، بهت چیا گفته بود دقیقاً؟'"
میگوید: "چون من یک اشارهای کردم که تو کشتی حضرت. میگوید: 'گفتم که در امان هستم و اینها.' امان گرفتم ازش. گفتم: 'قضیه انگور و انار را به من گفته بود ابوالحسن.' میگوید: 'دیدم رنگ مأمون پرید.'" اول رنگش زرد شد، بعد سرخ شد، بعد سیاه شد، بعد غش کرد. به هوش آمد. دیدم هی میگوید: "`ویل للمأمون من الله! ویل للمأمون! ویل له من رسول الله! من علی بن ابیطالب! ویل للمأمون من فاطمة الزهرا!` وای به حال من! به خدا چه میکنی؟ با پیغمبر چه میکنی؟ با علی بن ابیطالب چه میکنی؟ با فاطمه زهرا چه میکنی؟ با حسن و حسین چه میکنی؟ با علی بن حسین چه میکنی؟ با محمد بن علی چه میکنی؟ 'تک تک بن موسی الرضا.' `هذا و الله و الخسران المبین!` بیچاره شدم به خدا!"
میگوید: "هی این را گفتم و دیدم که مثل مست، آدمهای مست نشسته و و دارد میگوید که: 'هیچکس دیگر به داد مأمون نمیتواند برسد! این چه غلطی بود من کردم؟ من از خدا نترسیدم، این کار را کردم. من فکر کردم هیچکس باخبر نمیشود. خدا خبر داشت، خود او خبر داشت، به تو هم خبر داد و تو هم خبر داشتی.'" با دست هی خودش را میزد و هی ملامت میکرد خودش را که: "این چه غلطی میکردم؟"
حالا من عرضم را تمام کنم. بروم توی روضه. این حال مأمون است. میداند امام رضا را میشناسد. میداند حرف حضرت درست است. اعجاز حضرت را قبول دارد. تعجب نکرد. مسخره نکرد. قدرتطلبی. سلام میدهد. میبوسد. پیشانی را میبوسد. کنار خودش جواب میدهد. باطنش است که جور نیست. موافق نیست.
سلام، سلام واقعی خیلی وقتتان را نمیخواهم بگیرم. روضه مختصری بخوانم. بنا به نقل امشب شب شهادت امام رضا (علیه السلام) است. بضعة الرسول. پاره تن پیغمبر. پیغمبر فرمود: "پارهای از تن من در خراسان دفن خواهد شد." ظاهراً این تعبیر را ما فقط در مورد دو نفر داریم. کلمه "بضعة" که پیغمبر فرموده باشند "این پاره تن من است." یکیش در مورد امام رضا (علیه السلام) این طور داریم. آن یکی در مورد کیست؟ در مورد فاطمه زهرا سلام الله علیهاست که پیغمبر فرمود: "پاره تن من است."
خیلی هم از جهت شهادت به هم شبیه شدند. از این جهت مأمون میخواست خودش غسل بدهد، خودش دفن کند. ولی نشد. آنهایی هم که مدینه بودند، میخواستند فاطمه را خودشان غسل بدهند، خودشان نماز بخوانند، خودشان دفن کنند. خدا نخواست. اونی که قاتل است، بتواند پیش مردم پز بدهد، ادا دربیاورد، بیاید غسل بدهد، نماز بخواند، دفن کند. مأمون قاتل بود. خدا اجازه نداد قاتل بتواند قیافه مظلوم به خودش بگیرد و خودش را عزادار نشان بدهد. البته توی مدینه یک کمی قضیه سختتر بود. رفقا! بگویم ناله بزنیم امشب با امام رضا برای حضرت زهرا؟
توی مدینه یکم قضیه سختتر بود. فاطمه زهرا سلام الله علیها خودش وصیت کرد: "اصلاً هیچکس نیاید در غسل من که نتوانند این را ظاهرسازی کنند. علی جان! خودت شبانه غسل بده، مخفیانه غسل بده، مخفیانه." که اینها فردا باخبر شدند. دستور دادند تمام صورتهای قبری که در قبرستان بقیع بود، چهل تا صورت قبر بود که احتمال میدادند یکی از اینها قبر فاطمه زهرا باشد؛ دستور داد: "تک تک اینها باز بشود. پیکر فاطمه پیدا بشود. بهش نماز بخوانیم." که اینجا امیرالمومنین غضب کرد. فرمود: "دیگر داستان قبلی نیست که هر چه من تحمل کنم وایستم نگاه کنم. دست به یک قبر بزنید، کارت تمام است." که اینجا دیگر فهمیدند قضیه چیست. اینجا هم قاتل میخواست خودش را مظلوم نشان بدهد، موافق نشان بدهد. کدام قاتل؟
لا اله الا الله. این روضه را بگویم، ناله بزنید. بعضی نقل کردهاند در مورد جناب مقداد که صبح داشت از منزل امیرالمومنین برمیگشت. اوباش سر راهش را گرفت. بهش گفت: "کجا بودی؟" گفت: "خانه علی بودم. دارم میآیم." گفت: "چرا داری میآیی؟ مگر تشییع فاطمه نیست؟" گفت: "نه، تشییع فاطمه انجام شد. فاطمه را دفن کردیم اینجا." آن اوباش دست بلند کرد، سیلی محکمی به صورت مقداد زد که: "کی به شما اجازه داد دفنش کنین؟ چرا بدون اجازه خلیفه دفن کردید؟" اینجا قضیه مفصل است. خودتان مراجعه کنید، روایتش را ببینید. من فقط روضهام همین تیکهاش باشد و عرضم تمام.
گفت و گویی بین مقداد و آن خلیفه دروغین. اینجا استدلال کرد، مقداد جواب داد. ولی یک حرفی از قول مقداد نقل شده. دیدند مقداد دارد گریه میکند. "پیرمرد، گریه میکنی؟" گفت: "یک سؤال ازت دارم. این ضربهای که به من زدی، آن سیلی فاطمه هم با همین ضرب دست بود یا نه؟" خیلی این ضربه محکم بود. من مردم، با از پا افتادم. چی بوده آن ضربهای که فاطمه زهرا... تعبیری که بعضی آوردهاند این بود که یک ضربه از دست او خورد، ضربه از دیوار...
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...