ادب معاشرت یا سبک زندگی

ادب معاشرت یا سبک زندگی

00:33:57
99

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.
ابتدا تبریک عرض می‌کنم میلاد امام رضا (علیه السلام) را که در آستانه‌اش هستیم و دهه کرامت. چرا که این بحث ما مورد رضایت و عنایت امام هشتم (علیه السلام) است.
مدخلی که برای بحث عرضه می‌کنم، چند کلمه‌ای است؛ حالا ان‌شاءالله در گفت‌وگو بیشتر به آن می‌پردازیم. درخواست بنده هم این بود که از سؤالات و نکات دوستان ان‌شاءالله بیشتر استفاده بکنیم و قرار شد که حالا میکروفونی هم در جلسه بچرخانند تا از مطالب عزیزان استفاده بکنیم.
واژه "سبک زندگی" را خب چند سالی است با آن مواجه‌ایم، خصوصاً در حوزه‌های مطالعاتی جامعه. عنوان "سبک زندگی" شاید از جهاتی یک عنوان نوپدید باشد برای ما؛ عنوانی جدید باشد که احساس بکنیم شاید ما به ازا ندارد و سابقه چندانی ندارد، ولی ما یک کلمه‌ای داریم معادل سبک زندگی که به نظرم از جهت معنایی خیلی عمیق‌تر است و خیلی ظرفیت بیشتر دارد و ظرفیت گفت‌وگو در این کلمه خیلی بیشتر است. این عنوان را ما هم در روایاتمان می‌بینیم، هم در عناوین اخلاقی می‌بینیم، هم در فضای اجتماعی کهنمان حتی این لفظ را می‌بینیم. عنوانش هست: «ادب معاشرت» یا «آداب معاشرت».
معاشرت داریم که همه‌مان لا‌محاله ناگزیریم از آن؛ ارتباطاتی داریم. حالا البته سبک زندگی فقط اختصاص به حوزه‌های اجتماعی ندارد، حوزه‌های فردی را هم شامل می‌شود، ولی خب چون بیشتر در حوزه‌های اجتماعی مطرح می‌شود، سبک ما در فضای اجتماعی ارتباطاتی داریم، معاشرت‌هایی داریم، ولی کلمه‌ ظریفی که استفاده شده، «آداب معاشرت» است، «ادب معاشرت». آن کلمه‌ای که پوشش می‌دهد روابط ما را و تولید معنا می‌کند برای سبک زندگی؛ اصلاً خود این معنا، خود این لفظ حاکی از یک سبک دیگری است.
کلمه «ادب» خب این کلمه خیلی ظرفیت دارد، حالا من الان نمی‌خواهم واردش بشوم، اگر خواستید در گفت‌وگو بیشتر به آن بپردازیم. کلمه‌ اصیل‌تر و قوی‌تری نسبت به این کلمه داریم که آن دیگر از جهت معنایی کاملاً مقدس است، آن هم عبارت «مناسک» یا «اَرِنا مناسِکا» است که هم حوزه‌های فردی را شامل می‌شود هم حوزه‌های اجتماعی، که آنجا دیگر کاملاً یک هاله‌ تقدس‌گرایانه به زندگی و حوزه‌های مختلف زندگی داده و زندگی را در هاله‌ای از تقدس تعریف می‌کند و رابطه‌ها را در واقع.
ما در سبک زندگی، خودمان را مؤدب می‌کنیم به آدابی یا متنَسک می‌کنیم به مناسکی. چه بخواهیم چه نخواهیم، چه نگاه مقدس داشته باشیم چه نداشته باشیم، زندگی مجموعه‌ای از ادب‌هایی است که ما در رفتارهامان مراعات می‌کنیم و این می‌شود معنای سبک زندگی.
یک میکروفون... هی! سازمان بهداشت جهانی مقاله‌ای دارد؛ می‌گوید که تا سال... افسردگی مهم‌ترین عامل تولیدکننده سلامت جوامع بشری است. یک مقاله دیگر هم هست که آمده بررسی کرده میزان مدرن شدن سبک زندگی را؛ هر چه میزان زندگی انسان مدرن‌تر بشود، افسردگی و اضطراب فضایی که داریم زندگی می‌کنیم و... ما چطور می‌توانیم سبک زندگیمان را ببریم... سبک زندگی که اولیای خدا دارند؟ چون تمام افسردگی و اضطرابی که در فضای سبک زندگی و... از طرف دیگر خدا می‌فرماید که «إنّ أولیاء الله لا خوفٌ علیهم ولا هم یحزنون». حوادث نمی‌تواند تکانشان بدهد.
فهمیدن چگونگی این سبک زندگی باید چه... این وسط چه نقشی دارد؟
ببینید یکی از کارهایی که در نظام‌سازی‌های فکری، فرهنگی و اجتماعی صورت می‌گیرد، تولید ادبیات و واژه‌هاست. درست است که خیلی ماها معمولاً ساده و عادی با آن مواجه می‌شویم و برخورد می‌کنیم، ولی واژگان همیشه حامل معانی و عقبه‌هایی هستند و نمایندگی می‌کنند از مکتب‌هایی، ولو به صورت پنهان و مضمر، بدون تصریح، بدون اشاره. وقتی ما آمدیم زندگی را، ساعت‌های زندگی و ساختار زندگی را تعریف کردیم به عنوان یک سبک و یک... و کلمه «ادب» را تغییر دادیم و تحول ایجاد کردیم و تبدیلش کردیم به «سلیقه» و «سبک»، سررشته معنا‌دهی به زندگی عوض می‌شود.
ببینید، این بحثی که شما مطرح کردید آماری که سازمان بهداشت جهانی داده است، ما یک بحثی را امروز داریم که کاملاً فلسفه غرب را متأثر کرده و غرب به شدت متأثر از این بحث است. عنوانش هست: «معناداری زندگی» و «معنابخشی»… بگردید در کتاب‌هایی که در حوزه فلسفه در غرب نوشته می‌شود، این عنوان، یک عنوان پراستفاده و عنوان رایجی است. یک چالش جدی دارد که اساساً حالا جالب است بعضی از مقالاتی که افراد در غرب کار کرده‌اند در این حوزه، کار می‌کند. اصلاً لازمه که زندگی معنا داشته باشد؟ کی گفته که باید زندگی معنا داشته باشد؟ یعنی اصلاً امر فراتر از این است که زندگی معنایش چیست. اصلاً بحث سر این نیست، بحث سر این است که من وقتی دارم آن‌جوری که می‌خواهم زندگی می‌کنم، چه فرقی به حالم می‌کند معنا دارد زندگی یا ندارد و معنایش چه می‌خواهد باشد؟
ما وقتی آمدیم پایه‌ها را مستقر کردیم در اصالت انسان و استقلال انسان و حالا مکاتب مختلفی که از همین‌جا ریشه می‌گیرد، ایندیویژوالیست‌ها بر همین مبنا اصالت فرد را معنا می‌دهند و پررنگ می‌کنند. مسلماً این دیگر سبک‌های مختلف زندگی و دوزهای فردی و اجتماعی تعریف می‌شود. این واژه «ادب» یک عقبه‌ای دارد، واژه «سبک» و «سلیقه» یک عقبه دیگری دارد.
یک وقتی به من می‌گویند که اینجا که نشستی «ادب گفت‌وگو» را رعایت کن، «ادب سخنرانی» را رعایت کن. یک وقتی هم من پاسخ می‌دهم می‌گویم این «سبک سخنرانی» من است. یک واژه «ادب سخنرانی» با «سبک سخنرانی» خیلی فرق می‌کند. «سلیقه سخنران» با «ادب سخنران» خیلی فرق می‌کند. در ادب، یک پاسخ‌گویی نهفته است. یک مرجع اعتباربخش نهفته است. یک رابطه از پایین به بالا نهفته است. یک بالاتری هست که او دارد ملاحظه می‌کند من را و من باید خودم را تناسب بدهم و نسبت‌سنجی بکنم با آن ساختارهایی که او برای من تعریف می‌کند. معنای ادب این است.
«ادب معاشرت» خیلی کلمه لطیف و پرمعنایی است. این‌ها آمدند تبدیل کرده‌اند به «سلیقه معاشرتی»، «سبک معاشرتی» در حوزه‌های مختلف: «این سبک زندگی من است»، «این سبک درامدی من است»، «این سبک خرج کردن من است»، «این پوشش من است»، «این سبک گفتار من است»، «سلیقه من است». «من این‌طور می‌پسندم.» اصالت از آنِ پسند انسان است، پسند من است و کس دیگری بالاتر از من نیست که بخواهد پسند او معنا داشته باشد، مگر جامعه، که جامعه هم تبلور پسند افراد و آخرِ پسند فرد است که تصمیم‌سازی می‌کند در جامعه. یعنی افرادند که جامعه را مدیریت می‌کنند. ما چیزی به اسم... نداریم. افراد در آنجا ذوب شده‌اند. حالا نمی‌خواهم وارد این بحث‌هایی بشوم که در فلسفه جامعه و جامعه‌شناسی بیشتر مطرح است.
کلمه «ادب معاشرت» این معنای لطیف و عمیق را دارد. حامل آن معناست. حالا این بحث خوف و حزن که مطرح شد، در ادب معاشرت در این است که من عبدم. یک عبد سر یک سفره، در خانه یک کسی که استقلالی از خودش ندارد، تابع، پاسخگو و بهره‌مند، مرْتَزَق. این معنا در این کلمه نهفته است. این دیدگاه اِشراب شده است در این کلمه، دائماً دارد به او این توجه را می‌دهد. وقتی ما آمدیم این را برداشتیم و کم‌کم یک حسی بهش دست می‌دهد که ما همه با همدیگر برابر و مشترکیم. حالا ممکن است کسی قدرتش بیشتر باشد و کسی قدرتش کمتر باشد. نگاهی که غرب به انسان دارد همین است که خدا هست، ما هم هستیم. البته ما در همین حد محتاج بودیم که برای بودن نیاز داشتیم او دکمه پلی ما را بزند، فقط در نقطه اول مدیونشیم، دستش هم درد نکند، ولی الان که دیگر ما این بحث‌ها را نداریم. با همدیگر.
این، آن معانی است که ما خیلی وقت‌ها توجه نداریم. یعنی این ساختار معنایی که در این الفاظ شکل گرفته. جایگاه کتاب اینجا چیست؟ البته خب ما هی بریده‌بریده داریم با هم صحبت می‌کنیم، به خاطر کمبود وقت و دوستانی که ما را می‌شناسند، می‌دانند سبک ما اصلاً خیلی سبک مجازگویی به این شکل نیست؛ همه‌چی باید مفصل، خوب طرح بشود، مگر اینکه فضایی باشد که ذهن‌ها کاملاً آماده است و اشاره‌ای می‌شود به بحث و... خدمت شما عرض کنم که جایگاه کتاب در واقع باید در آن نظام معنایی تعریف بشود که اگر من به دنبال فراگیری آدابم، کتاب یک جایگاهی پیدا می‌کند و نسبت من با کتاب یک جایگاهی می‌شود. اگر در مقام ارزش‌دهی و ضریب‌دهی به سبک‌ها و سلیقه‌ها، کتاب یک معنای دیگر پیدا می‌کند.
ما خیلی وقت‌ها مراجعه‌مان به محصولات فرهنگی و تولیدات فرهنگی برای این است که ظرفیت‌های سلیقه‌ای خودمان را کشف کنیم. اینستاگرام الان رسالتش تقریباً این است که من می‌بینم من با این غذا چه مدل‌های دیگری می‌توانستم برخورد بکنم و غافل بودم. حالا این خیلی حوزه وسیعی است و خیلی روی آن می‌شود بحث کرد و افراد دیگر نقششان در زندگی من این است که ظرفیت‌های ناشناخته سلیقه‌ای من را به من یادآوری می‌کنند. سلیقه‌ها را می‌توانستی داشته باشی، این سبک‌ها را می‌توانستی تجربه کنی و تجربه این، اصلاً یک معنای دیگری دارد.
«کتاب می‌خوانم تا ببینم که چه جهان‌هایی به روی من باز می‌شود که من آن استقلالم، آن اصالتم، آن استبدادم ظرفیت پیدا کند، هی میدان پیدا کند. میدان‌های جدیدی برایش پیدا کنم برای ارضایش.»
«کتاب می‌خوانم تا بیشتر با آداب آشنا بشوم. آداب حوزه‌های وسیع‌تری را یاد بگیرم. اقتضائات بنده بودنم در حوزه‌های گوناگون را یاد بگیرم.»
این دو رویکرد کاملاً دو جنس متفاوت تولید می‌کند در برخورد با کتاب که حالا می‌خواهیم بحث را مطرح کنیم، باز بیشتر بهش بپردازیم. عبدم یا دنبال ارضای چه زمینه‌های دیگر هستم؟
چه جوری باید در این فضا چگونه می‌شود مطالعه کرد؟ و اینکه خب با توجه به اینکه پرفروش سه دقیقه در قیامت که شما... بازخوردهای خیلی زیادی داشتند، کتاب‌هایی چه ویژگی دارند که از حیث سبک زندگی و معاشرت این‌قدر تحول‌آفرین‌اند؟ چه ویژگی‌ای در این آثار وجود دارد که یک همچین تأثیری روی مخاطب می‌گذارد؟ یکی از نکات مهم این است که توجه به آن حوزه‌هایی که ما در آن حوزه‌ها دست و بالمان بسته است و مملوکیم، تحت تدبیریم، تحت اداره و اراده‌ایم. الهام حوزه‌های حیاتی و کلیدی است که ما را ملتفت و متوجه ساحت عبودیتمان می‌کند. اساساً اصلاً ژانر معاد و ژانر غیب و خود مرگ. البته ما حوزه‌های دیگری هم داریم‌ها، حتی مثلاً حوزه تقدیر، این هم از آن حوزه‌هایی است که خیلی در این جنبه می‌تواند اثرگذار باشد، ولی حالا جنبه ژانر مرگ چون ژانری است که ظرفیت صورت‌پردازی و درگیر کردن قوه خیالش خیلی بالا است. حوزه‌ای است که یک‌دفعه من را ملتفت به این می‌کند که من یک ساعت‌هایی از زندگی دارم که آنجا کاملاً تحت اداره و ربوبیت و برنامه‌های دیگری هستم و دلبخواهی‌های من آنجا معنا ندارد. دیگران تعریف می‌کنند برای من چیزی را، اثراتی برای کار من تعریف شده، حد و حدودی برای من تعریف شده. یعنی فکر کردن به محدودیت‌هایی که ناگزیر با آن مواجه‌اند، یک نقطه عظمتی می‌تواند باشد به اینکه من به این جواب برسم که آن عبدم یا آزاد بخواهم بروم؟
بله، شما ببینید آن سبک زندگی که به من می‌گوید آقا تو برای تفریحت حتی حق داری با آبروی دیگران بازی کنی، دست بیندازی افراد را، مهم این است که تو حالت خوب باشد. ارزش افراد هم در آن میزان حال خوبی است که برای تو ایجاد می‌کنند. یک‌دفعه می‌آید در این «تجربه نزدیک به مرگ» می‌گوید که آقا من ۱۰ دقیقه وقت یک نفر را گرفتم و یک کاغذ را قایم کردم. یک آدمی بود که قیافه‌اش می‌خورد به آدم‌های ساده و مثلاً خورند دست انداختن بود. این آدم یک‌دفعه رفتم آن طرف، به من گفتند این ۱۰ دقیقه‌ای که از این تلف کردی، بهش برگردان. کلید برداشتم، کشیدم روی دیوار ماشین. خوشم نیامده از این ماشین. حال نکردم. دوست نداشتم او داشته باشد. همین‌هایی که امروز یک الفاظ و ادبیاتی است که خیلی باب است: دوست ندارم، خوشم نیامد، حس خوب بهش ندارم، انرژی منفی می‌گیرم. یک‌دفعه رفتم آنجا، به من گفتند که تو کی بودی که بخواهی انرژی منفی داشته باشی، خوشت بیاید، خوشت نیاید و این‌قدر حوزه دلبخواهی‌ها و ارضای دلبخواهی‌هایت را وسیع دیدی که به خودت حق دادی پا بگذاری در حریم زندگی یک آدم، آبروی آدم، وقت یک آدم، مال، با شخصیت او بازی کنی، با روان او بازی کنی، با وقت او بازی کنی. گفتند رنگ ماشین را بهش برگردان.
یک معنایی اینجا یک‌دفعه تولید می‌شود به اسم «حقوق» که سبک زندگی غربی با این واژه بیگانه است و از آن متنفر و گریزان است. واژه «حق» و واژه «حد» است که ادب تولید می‌کند. من چون محدودم، باید مراعات حدود خودم را بکنم. همین که ما می‌گوییم پایت را از گلیم خودت بیشتر دراز نکن. من یک گلیمی دارم، اندازه دارم، حد و حدود دارم. «رحم الله من عرف قدره.» خدا رحمت کند کسی که اندازه خودش را بداند. آیا اندازه دارم؟ در یک سطحی جایگاه من تعریف شده.
الان قبل اینکه جلسه را شروع کنیم، مثل اینکه یک عنوانی کنار یک عنوان بوده در مورد تورم. حاج آقا که اینجا نشسته تخصصش چیست؟ آقا فرمودند که مثلاً مسائل اعتقادی و این‌ها. گفت پس چرا نوشتند تورم؟ این قشنگ است. این همان حس مسئولیت اجتماعی است که از تو دل این خیلی تذکرهای دیگر هم در می‌آید، ولی ما این را کاملاً حق می‌دانیم. آن یکی‌ها را دخالت در زندگی مردم می‌دانی. همه‌اش درست است دیگر. از چی نشئت گرفته‌ایم؟ از اینکه نکند این آدم حد و حدود خودش را نمی‌فهمد، حالیش نیست. نکند این آخوند باسواد حوزوی آمده در مورد تورم حرف بزند و من وظیفه اجتماعی دارم حد و حدودت را بهت یادآوری کنم، حالیت کنم! تو در چیزی که حد تو نیست، دخالت نکن.
و ما حد و حدود داریم. همه‌ زندگی‌مان، چه اینجا نشستن من حد و حدود دارد، چه پوشش من، چه کلامی که استفاده می‌کنم. از هر لفظی حق ندارم استفاده کنم، هر مثالی حق ندارم بزنم. من باید مراعات بکنم سن مخاطبینم را، فضای جلسه را، فضای فرهنگی حاکم بر کشورم را. این‌ها حد و حدود برای من تعریف می‌کند. التزام من به این حد و حدود می‌شود ادب. وگرنه سبک زندگی دیگر یک سلیقه نیست. آداب... مراعات آداب یک حقوق اجتماعی. ما داریم این‌ها برای من محدوده‌ تعیین می‌کند. من را مؤدب می‌کند. حق همه ... رساله حقوق امام سجاد (علیه السلام) را ببینید، دیوانه می‌کند آدم را از اعجاب که این رساله در آن شبه‌جزیره عربستان، در آن زمانی که یک بربریت غیر اسلامی داریم با یک بربریت اسلامی که می‌شود تمدن اموی‌ها، یک امام گوشه‌گیر، عزلت‌نشین، به دور از این های و هوی سیاسی و اجتماعی نشسته، پنجاه و خرده‌ای حق تعیین کرده و چقدر این اثر مظلوم است! چقدر این محتوا مظلوم است! حالا ممکن است اثرش هم پرفروش باشد، ولی محتوایش... یکی از حقوق، «حق جلیس» است، هم‌نشین. حقوق را که مباحثه کردیم، صوتش هم هست. مثلاً در آن «حق جلیس و هم‌نشین» بحث می‌کردیم که اینی که امام سجاد (علیه السلام) می‌فرماید یعنی اینکه من کنار شما نشسته‌ام، شما داری حرف می‌زنی، باید به شما توجه کنم و گوش بدهم. این حق شماست و من مسئولیت دارم نسبت به این حق و باید مؤدب باشم به این ادب. چقدر مشکلات این جامعه را این... رعایت... آرامش. حالا خود این دنیای آدم‌ها آرامش بیشتری یافتن این حقوق.
ادب معاشرت، سبک زندگی... سعید عنوان برنامه برای بیشتر صحبت. نمایشگاه کتاب. کتاب بخریم. در زندگی چه کنیم؟ چه معیارهایی؟ چه معیارهایی؟ چه ویژگی‌هایی برای...؟
اگر ما پایه را گذاشتیم روی آداب معاشرت، دو تا معنای جدی زاییده می‌شود: مفهوم ادب. یعنی به اقتضای مفهوم ادب ما با این دو واژه مواجه‌ایم: یکی واژه «یادگیری»، یکی واژه «یادآوری». یادگیری و یادآوری که حالا یادگیری می‌شود همان «تعلم»، یادآوری می‌شود «تذکر». «تعلم» و «تذکر».
ما خودمان را باید در مقامی ببینیم که نیاز داریم به اینکه یاد بگیریم. خیلی رویکردشان به کتاب این است که کتاب یک ابزار سرگرمی است. نمایشگاه کتاب که می‌آیم، می‌خواهم با چیزهایی مواجه بشوم که یا مشغولیت‌های ذهنی و یک انس خیالی برایشان ایجاد بکند. خب رمان تا حد زیادی این شکلی است. آن ساعت خیال ما را پرواز می‌دهد، می‌رویم عوالمی که هیچ‌وقت چشم و گوشمان به آن ساحت‌ها راه ندارد، ولی آن قدرت نویسندگی و قدرت تخیل‌آفرینی نویسنده ما را به آن ساحت می‌برد. در واقع همان حس سرگرم شدگی و گذراندن و خوش بودن و سر کردن و یافتن حوزه‌های ناشناخته از این... کیف کردن و حذف نفسانی.
ولی تعلم نه. به من می‌گوید که: «تو برای اینکه آداب را رعایت بکنی در حوزه‌های مختلف فردی و اجتماعی، اول باید یاد بگیری آداب را و بعد هم چون در فضایی هستی که هم خیلی‌ها نسبت به این آداب جاهلند، هم خیلی نسبت به این آداب غافلند، هم فضای زندگی فضایی است که طمع‌های ما، حرص ما، منفعت‌های ما هی غلبه دارد و بروز پیدا می‌کند، ما هی فراموش می‌کنیم این حقوق و این حدود را.» نیاز به یادآوری داریم، هم نیاز به یادگیری داریم، هم نیاز به یادآوری.
یکی از چیزهایی که خیلی اثربخش است، مطالعه شرح حال آدم‌هایی است که خوب بودند، درست زندگی کردند، حتی اندازه خودشان را می‌شناختند و حقوق دیگران را بلد بودند، حد و حق را خوب می‌شناختند. حالا من کتابی هم می‌خواهم معرفی بکنم که دوستان اگر خواستند تهیه بکنند. کتابی است که بنده چندین سال بود منتظر این کتاب بودم. الحمدلله امسال چاپ شد. ما با شوق تمام خلاصه اقدام کردیم به خرید کتاب. عنوان کتاب هست «صحبت سال‌ها». این اینجا انتشارات مرکز تنظیم و نشر حضرت آیت‌الله‌العظمی بهجت. این کتاب زندگی‌نامه مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت به بیان فرزندشان شیخ علی بهجت، که خب ایشان سال‌ها در اندرونی منزل آیت‌الله بهجت با ایشان معانست و مجالست داشت و معاشرت داشت و به قول ماها از جیک و پوک زندگی آقای بهجت خبر داشت. و این مراعات حدود و حقوق مختلف در سبک مرحوم آقای بهجت یک موضوع بسیار اعجاب‌انگیز و جالبی است که حالا من تا میکروفون را... شماره، سؤالی مطرح کنید، یک بخشی را پیدا کنم بخوانم که دوستان لذت ببرند. هر چقدر به جنبه‌های خصوصی نزدیک‌تر شوی، معمولاً نمایی خبری نیست. این کتاب از این بابت خیلی ارزشمند است. جنبه‌هایی از بیشتری عظمت آشنا می‌شوی.
حضار عزیز! هر کدام در موضوع مباحث اعتقادی یا حوزه سبک زندگی اگر سؤالی دارید، پاسخگو هستم. گزینه یک صفحه‌ای را برایتان بخوانم تا حالا دوستان هم آماده بشوند برای طرح سؤالاتشان.
ببینید انسانی که عبد است و ادب معاشرت را رعایت می‌کند، چه شکلی است؟
صفحه ۲۰۲ کتاب می‌گوید: «وضعیت مالی خودشان خیلی خوب نبودند آیت‌الله بهجت. با این حال گاهی برای مشکلات همسایه‌ها پول قرض می‌کردند و به آنها می‌دادند.» بسیار مقید بودند هر چه برایشان می‌آوردند بین همسایه‌ها تقسیم کنند. «بعضی سال‌ها برنجی را که به اندازه مصرف یک سال خودشان بود از مزرعه‌شان می‌آوردند. یک‌سومش را بین همسایه‌ها و آشنایان تقسیم می‌کردند. حتی بعد از مرجعیت هم همین رفتار را ادامه می‌دادند.»
«سال ۷۹ یا ۸۰ بود. یک جعبه میوه برای ایشان آورده بودند. می‌خواستند بین همسایه‌ها تقسیم کنند. من توانایی نداشتم، یعنی پسر ایشان، شبانه این کار را انجام بدهم. قرار شد فردا بیایم و آن‌ها را تقسیم کنم. ایشان ساعت ۹:۳۰ شب آمدند و دیدند میوه‌ها هنوز داخل خانه است. به خانواده گفتند: شما این‌ها را جدا جدا بریز، من خودم.» خودشان شبانه رفتند و در خانه تک‌تک همسایه‌ها را زدند و به آن‌ها میوه دادند. «بعد از مرجعیتشان وقتی برای ایشان مطلبی درباره همسایگان نقل می‌کردند، دقیق گوش می‌دادند. بعد از رحلت پدرم یکی از همسایه‌ها برایم نقل کرد.»
یکی از آثار بسیار عالی مطالعه کتاب‌ها این است که من به خودم مراجعه می‌کنم، می‌گویم من چقدر عقبم! من چقدر بدم! من چقدر فاصله دارم با آن چیزی که باید باشم و این، آن کارکرد اصلی کتاب است که یک‌دفعه آدم را زنده می‌کند، راه می‌اندازد، یک جرقه و یک آتشی در آدم به پا می‌کند.
«یکی از همسایه‌ها برایم نقل کرد: مادرم که از دنیا رفت، از شهرهای بروجرد و اراک و تهران مهمان‌های زیادی به منزلمان آمده بودند که پذیرایی از آن‌ها از عهده منِ کارمند خارج بود. در این وضعیت آقا، یعنی آیت‌الله بهجت، پول زیادی به من دادند که از حقوق کارمندی خیلی بیشتر بود. بعد از مدتی توانستم این مبلغ را تهیه کنم و به آقا برگردانم. وقتی پول را خدمت ایشان آوردم، به هیچ وجه قبول نکردند.»
همین همسایه می‌گفت: «همسرم بعد از مرجعیت آقا فوت کرد. آقا لطف کردند و تا حرم برای تشییع جنازه آمدند و نماز میت هم خواندند. ما هر چه اصرار کردیم که برگردند، نپذیرفتند و تا محل دفن هم آمدند و تا آخر مراسم ماندند.» بعد دیگر حالا مطالب دیگری که یکی‌اش بود فقط در ارتباط با همسایه. حق همسایه، حد و ادب ارتباط با همسایه چقدر متفاوت با آن چیزی که ما الان زندگی‌مان است. «صدای بزن بکوبت را کم کن!» «ما هم همین‌جوری دوست داریم، سلیقه من است. تو نمی‌زنی؟ برو بیرون، خانه‌ات را عوض کن.»
یکی از دوستان سؤالی فرستاده؛ گفتم اگر امشب حاج‌آقا بپرسد، دل‌نوشته که من یک عمر است نه نماز قضا دارم نه روزه قضا، ولی به شدت از حیث مالی دچار مشکل هستند... اسم فامیل هم کسانی هستند که هر کدام... می‌کنم، مسخره می‌کنند. ازشان هم خیلی خوب است. گره دارم و شاکی.
امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج‌البلاغه، یکی از کتاب‌های خواندنی برای ما نهج‌البلاغه است که آیت‌الله بهجت می‌فرمودند که خواندن این کتاب‌ها به مثابه حضور پای منبر امیرالمومنین است. خیلی تعبیر عجیبی است. شما وقتی نهج‌البلاغه می‌خوانید، در محضر امیرالمومنین (علیه السلام) حاضر هستید، جلوس کرده‌اید در برابر امیرالمومنین (علیه السلام)، در برابر امام صادق (علیه السلام). نهج‌البلاغه خب کتابی است که خیلی ما اسمش را می‌آوریم، ولی معمولاً بین ماها غریب است، از حیث محتوایی.
امیرالمومنین (علیه السلام) در یکی از خطبه‌ها -که الان چون عدد خطبه یادم نیست، عرضه می‌کنم- می‌فرمایند که مطالبی را مطرح می‌کنند در مورد مشکلات زندگی پیغمبر، مشکلات معیشتی، فقر پیغمبر. پیغمبر به کرات فرزنددار شدند و فرزندانشان از دنیا رفتند. چندین فرزند پیغمبر از دنیا رفتند. یکی فقط به دنیا ماند که آن هم که گل سرسبد خلقت بود، ۷۰ روز یا ۹۰ روز بعد از پیغمبر به شهادت رسید، با وضع فاجعه‌باری. فرزندانشان این طور بود. وضع زندگی و معیشتشان، مرکبشان، نانی که پیغمبر مصرف می‌کرد، خانه‌ای که پیغمبر داشت، همه این‌ها در پایین‌ترین سطح زندگی بود نسبت به همان دوران، نه نسبت به دوران ما، نسبت به همان دوران، وضعیت غالبی که معیشت مردم در آن دوران داشت.
امیرالمومنین (علیه السلام) وقتی معیشت پیغمبر را معرفی می‌کنند، یک تعبیری می‌آورند. در آن برهانی نهفته است و خیلی لطیف است. می‌فرمایند که خدا با پیغمبر این‌گونه رفتار می‌کرد، معیشت پیغمبر این‌گونه قرار داده بود. حالا من می‌گویم و شما صلوات آخرش را بفرستید. می‌فرماید که خدا که این‌طور می‌کرد: «اکرم بهاذا محمدا ام اهانه»؟ (**اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد**) خدا پیغمبر را احترام می‌کرد با ایشان این‌گونه رفتار می‌کرد یا به او اهانت می‌کرد؟ بعد می‌فرمایند که «اگر اهانت می‌کرد، که پس چطور پیغمبرش بود؟ سید المرسلین؟ پس برای چی بهش وحی می‌فرستاد؟ شما وقتی در این حد قبولش ندارید که یک زندگی معمول بهش بدهید درحالی که بین همه خلایق او را انتخاب کردید که بهش وحی بدهید. پس اهانت نبوده. اگر احترام بوده، پس با بقیه که این‌طور رفتار نکرده، چه کرده؟ از بقیه چه می‌خواست؟»
خیلی استدلال عجیبی است. نکته دوستمون هم همین است که ما چیزهایی که به عنوان یک سطح معقول برای زندگی خودمان تعیین می‌کنیم و توقعمان از خدا این است که خدا این را اجابت بکند و اگر نداد به معنای این است که انگار ما از چشم او افتادیم یا حقمون را نداده یا احترام نکرده و بعد می‌خواهیم برگردیم به این بکنیم که مگر من چه کار کردم که مستحق این اهانت واقع شدم؟ بعد نگاه می‌کنم، ببینم گرفتم و آن پیش‌فرضی که در این نهفته است که من معیار احترام و اهانت خدا به خودم را در این داده‌های ظاهری می‌بینم. این معیار غلطی است که در سوره مبارکه فجر هم بهش اشاره شده. ما البته در سوره مبارکه فجر بحث در این زمینه داشتیم، مفصل چند جلسه به این موضوع پرداختیم. آن صورت مسئله و آن پیش‌فرض باید اصلاح بشود که اگر من رابطه‌ام با خدا خوب شد، لزوماً به معنای بهبود اوضاع معیشتی و دنیایی نیست و اگر کسی اوضاع معیشتش بهبود یافت، به معنای بهبود رابطه‌اش با خدا. مقوله جدا از هم‌اند و زندگی دنیا، زندگی آمیخته با امتحان است، نه آمیخته با احترام. ما نیامده‌ایم در دنیا تا از جانب خدا احترام بشویم، ما آمده‌ایم در دنیا تا از جانب خدا امتحان شویم. و توجه به این دو تا کلمه، کلاً پاسخ را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.
(موزیک: صلوات بر محمد و آل محمد)
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00