رئیسی ، روحانی بود

رئیسی ، روحانی بود

00:42:29
61

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

مرحوم آقای رئیسی، رضوان‌اللَه‌علیه را با صلواتی هدیه بفرمایید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
مجلس یادبود رئیس‌جمهور خدوم و مظلوم، مرحوم آیت‌اللَه رئیسی، برگزار می‌شود و ما برای پاسداشت زحمات این مرد عزیز اینجا جمع شدیم. البته وقت این گفتگو محدود است و سخن درمورد ایشان زیاد. چند تا نکته‌ای که حالا به ذهن حقیر می‌رسد درمورد این مرد عزیز جای طرح دارد. البته فرصت‌های بعدی هم انشااللَه ما جاهای دیگری بیشتر درمورد ایشان، اگر توفیقی باشد، نکاتی را عرض خواهیم کرد. به نظرم خیلی جای صحبت درمورد ایشان هست و باید درمورد ایشان زیاد گفتگو بکنیم.
نکته‌ای که درمورد ایشان هست، تحلیل این سه سال از یک طرف و تحلیل این سه روز از طرف دیگر، به نظرم خیلی می‌تواند مهم و درس‌آموز باشد. یک سری اتفاقات خاص در این سه سال و یک سری اتفاقات خاص‌تر در این سه روز رقم خورد. اینها در فضای تحلیلی ما را با رویکردهای جدیدی مواجه خواهد کرد. اتفاقاتی که در این سه سال و این سه روز رقم خورد، خیلی می‌تواند برای دوستان تحلیل‌های متفاوتی ایجاد بکند و همچنین برای دشمنان.
درمورد این سه سال اگر بخواهیم بگوییم، باید بگوییم ما با یک سبک جدیدی از حکمرانی مواجه شدیم؛ یک سبک جدید و متفاوت که نه در دنیا سابقه داشته و نه در مملکت خودمان سابقه داشته. ما تا به حال، قوه مجریه و نهاد اجرایی به این سبک نداشتیم. رئیس‌جمهور خوب داشتیم، کبوتر رئیس‌جمهور بوده (کنایه از اینکه افراد باکیفیت هم رئیس جمهور بودند) ولی رئیس دولت، به یک معنا، نبوده. کد رهبر عزیز انقلاب، رئیس‌جمهور بودند، ولی قوه مجریه را نخست‌وزیر اداره می‌کرد و وزرا را او انتخاب می‌کرد. آن شاخصه اصلی مسیر کار دولت با نخست‌وزیر بود. و یک دوره سه هفته‌ای هم ما در شهید رجایی و شهید باهنر تجربه کردیم. خب البته نخست‌وزیر شهید باهنر بوده و اینجا هم باید این نکته را تذکر داد که دولت، دولت شهید باهنر بوده و رئیس‌جمهور شهید رجایی. و همان توضیحی که رهبر انقلاب نخست‌وزیرش دیگری بوده و دولت درواقع دولت نخست‌وزیر بوده. دولت شهید رجایی هم دولتِ شهید باهنر بوده. خب البته شهید باهنر شخصیت دانشمندی بود، انسان وارسته‌ای بود، شخصیت ممتازی بود، ولی خب در فرصت سه هفته خیلی چیز خاصی، آن هم در آن بلبشو و اوضاع پیچیده بعد از عزل بنی‌صدر، با آن اوضاع ناامنی در میانه جنگ و اوضاع آشوب داخل شهرها و داخل کشور، خیلی نمی‌شد توقع داشت که در سه هفته اتفاق خاصی رقم بخورد.
بعدها هم ما بیشتر با دولت‌های لیبرال یا متمایل به لیبرال مواجه بودیم. دولت انقلابی هم البته (و مدعی انقلابی هم) در دوره‌هایی که البته نمی‌خواهم فعلاً وارد آن فضا بشوم و تحلیل بکنم که آن دولت چی بود، مبنایش چی بود، رویکردش چی بود، عملکردش چی بود. آن یک بحث دیگری است، ولی آنچه که در این سه سال دیدیم، هم از جهت رویکرد و هم از جهت عملکرد، یک چیز کاملاً متفاوتی بود. و اگر بخواهم این سه سال را در یک جمله جامع، کامل، مختصر، و دارای ایهام، مرحوم آقای رئیسی را خلاصه کنم و توصیف کنم، این جمله را می‌گویم: «می‌گویم رئیسی، روحانی بود.» ویژگی اصلی آقای رئیسی این بود که روحانی بود. آن چیزی بود که ما از یک روحانی توقع داریم؛ آن چیزی بود که مردم به عنوان یک روحانی می‌شناسند؛ یک عالم دین از جهت اخلاق، از جهت عملکرد، از جهت کنش سیاسی، از جهت واکنش‌های فرهنگی و اجتماعی در عرصه‌های مختلف. آن چیزی که مردم از یک روحانی توقع دارند که «لباس پیغمبر تنشه»، «عمامه مقدسی به سر داره»، این است که باید این تقدس را به صحنه بیاورد. البته از تخصص هم غافل نشود. یک سیاست‌ورزی روحانی‌منشانه، مردم توقع دارند. و متفاوت.
اگر قرار شد که من معنی این لباس را بپوشم و از لیبرال‌ها لیبرال‌تر باشم، از هفت‌خط‌های روزگار هفت‌خط‌تر باشم، از همه دروغگوها و مفسدین اقتصادی بدتر باشم، چه فرقی کرد؟ قرار باشه من آخوند باشم و اشرافی زندگی کنم، خب آن کراواتی‌ها مگر بندگان خدا چه مشکلی داشتند؟ حالا از اصطلاحات دیگر استفاده نمی‌کنند، چه مشکلی داشتند؟ آنها که بودند. بهتر هم بود. عرقشان را می‌خوردند، زن‌بازیشان را می‌کردند، شمالشان را هم می‌رفتند، حرف از خدا و پیغمبر هم نمی‌زدند، حرفی از اسلام و قرآن و امام حسین هم نداشتند، از کربلا هم درس مذاکره نمی‌گرفتند. از واشنگتن درس مذاکره می‌گرفتم. برای اینکه من که بخواهم بیایم از انگلیس طرز مذاکره بگیرم بعد بگویم از کربلا درس مذاکره گرفتم، این که خیلی بدتر شد. نفاق از کفر بدتر است. دستاویزهای تقدس‌گرایانه را رها نکنم، ولی پشتش همان نسخه‌هایی که نسخه کفار است عرضه بکنم. نگاهم باشد که فلان سازمان بین‌المللی چه نسخه‌ای برای نهادهای آموزشی من نوشته. بیایم همینو دیکته بکنم. خب اینو که شاه هم می‌توانست انجام بدهد. شاه هم اگر بود همین کار را می‌کرد. بعد بیایم خدا و پیغمبر هم بهش بچسبانم. بعد بیایم بگویم ما عمامه داریم، کلاه سرمان نمی‌رود، و از این قبیل کنش‌های سیاسی که مردم را متنفر کرد از روحانیت.
آقای رئیسی، روحانی بود و از لب روحانیت فاصله نگرفت. یک روحانی بود. منبری بود. روضه‌خوان بود. می‌رفت سازمان ملل، می‌آمد بعد می‌رفت هیئت روضه می‌خواند. دیدار دیپلماتیک با فلان شخصیت درجه یک دنیا، بعد می‌آمد حرم بالاسر حضرت معصومه نماز شب می‌خواند. یک ساعت پرواز دارد می‌رود نیویورک با همه سران دنیا می‌خواهد گفتگو بکند، عکسش در می‌آید که دارد نماز شب می‌خواند. در پرواز. البته خیلی‌ها اینها را حمل بر ریاکاری و اینجور مسائل می‌دانستند. کالبد شخصیت او نشان داد که اینها ریاکاری هم نبود. واقعاً منش این آدم این بود. روحیه پدرانه داشت. روحیه تقابل نداشت. حالا درمورد ایشان خیلی نکته هست، فرصتش نیست؛ چون وقتم کم است.
شخصیت، شخصیت جناح‌زده نبود. واقعاً مثل یک پدر بود. واقعاً مثل یک امام جماعت بود. آقای رئیسی امام جماعت بود. امام جماعت دولت بود. امام جماعت مردم بود. امام جماعت حرم امام رضا بود. رئیس‌جمهور که شد، احساس می‌کرد الان امام جماعت مملکت است و اینا مراجعینی‌اند که در مسجد انگار بهش مراجعه کرده‌اند. در مسجد آدم از کسی نمی‌پرسد این‌وری هستی، آن‌وری هستی، خطت کدام‌ور است، این‌ور می‌نشینی، آن‌ور می‌نشینی، به کی رأی دادی، به کی رأی نمی‌دهی. وقتی مردم می‌آیند به امام جماعت مراجعه می‌کنند، می‌خواهد مسئله را حل بکند. روحیه ایشان این شکلی بود. روحانی بود، مقدس بود. وقتی به او نزدیک می‌شدی این تقدس را می‌دیدی. خب ما به هرحال کم ندیده بودیم این بزرگوار را از نزدیک. توفیقی است، واقعاً خدا را شکر می‌کنیم. در برهه‌های مختلف.
اولین بار ایشان را ۱۹ سال پیش از نزدیک آشنا شدم که خاطره مفصلی است، فعلاً وقتش نیست که بگویم. می‌خواستم از همان‌جا شیفته ایشان شدم. آنک آن وقت تازه معاون قوه قضاییه شده و معاون آقای شاهرودی شده بود ایشان. بنده یک بچه ۱۷ ساله بودم آن موقع، در منزل آیت‌اللَه نوری همدانی، در اندرونی منزل ایشان. آقای نوری همدانی ایشان را به ما معرفی کرد. خاطره مفصلی است. وقت نیست. حالا شاید در جلسه بعدی در بقعه شیخ صدوق بگویم. خاطره خیلی برای من جالب بود آن وقتی که با ایشان مواجه شدم که معاون اول قوه قضاییه بدون محافظ، بدون هیچ‌کس. حالا حیف شما با عطش دارید نگاه می‌کنید. صلوات بفرستیم: «اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
سال ۸۴ ما یک تعدادی نوجوان را جمع کردیم. ما خودمان ۱۷ سالمان بود، آن یکی از ما شایسته‌اش شاید یک نفرشان از ما بزرگ‌تر به عنوان کار فرهنگی از کرج برداشتیم بردیم قم. گفتیم برای دیدار مراجع هم ببریم. آیت‌اللَه نوری همدانی را هماهنگ کردیم. ایشان هم خیلی باصفاست. خدا انشااللَه به ایشان طول عمر بدهد، سایه ایشان را روی سر ما نگهدار. قرار گذاشتیم برویم دفتر ایشان. مرجع تقلید در اتاق شخصیش به هفت، هشت، ده تا نوجوان وقت داد. رفتیم دور ایشان نشستیم. ساعت ملاقات ایشان بود. به نظرم چهارشنبه بود که ایشان یک ساعتی را خالی کرده بود برای ملاقات‌های مردمی. به نظرم ساعت یک ساعت به اذان ظهر بود. هنوز هم شاید روال ایشان اینطور باشد. هماهنگ کردیم. چون فقط ما بودیم، ایشان گفتند: «بیایید در اتاق خصوصی.» اتاق خصوصی اتاق کوچکی بود. دور تا دور نشستیم و یک مشت نوجوان. ایشان ۴۰ دقیقه شاید برای ما صحبت کرد. شاید هفت، هشت نفر بودیم. مفصل هم یعنی مصاحبه تلویزیونی اگر می‌خواست بکند، اینقدر نکته نمی‌گفت. خیلی نکته گفت. کتاب به ما معرفی کرد. سبک زندگی به ما یاد داد. مطلب گفت. از علما گفت. از بزرگان گفت.
یکی وارد شد: «یا سید!» جوان رشیدی، اهالی دفتر و اینهاست. آنقدر که ساده و بی آلایش وارد شد. ایشان آمد، نوری همدانی، آنجوری که یادم است از جا بلند شد. ما هم به تبع او به احترام بلند شدیم. نشستیم. این سید بزرگوار سمت چپ آقای نوری همدانی نشست. جلوی در حتی. چون از حالا خیلی سال گذشته، جزئیاتش یادم نیست. به نظرم می‌آید شاید آقای نوری بهش می‌گفتند مثلاً «بالا»، چون قبول نکرد. با همین عبارات گفتند: «بچه‌ها ایشان را می‌شناسید؟» بچه‌ها! که در ذهن من است. نوجوان بودیم. گفتیم: «نه.» فرمودند: «ایشان یکی از علماست.» عین این تعابیر. حالا بنده حافظه قوی ندارم، ولی آنقدر این خاطره برای من شیرین بود از آن موقع که جزئیاتش در ذهن من مانده است. «یکی از علماست. ایشان معاون آیت‌اللَه شاهرودی. ایشان نامش هست آقای رئیسی.» دوباره سلام‌وعلیک گرمی، خیلی خوشحال شدند. ایشان معاون قوه قضاییه.
بعد ایشان برگشت، آقای رئیسی به ما رو کرد. گفت: «بچه‌ها، می‌دانید اینجا کجاست؟» با همان لحن «بچه‌ها» و صمیمیت. گفتیم: «نه.» گفت: «انقلاب از اینجا شروع شد.» آقای رئیسی گفت: «وقتی به امام توهین کردند، مردم آمدند به بیوت علما و مراجع و اعلام وفاداری به امام خمینی کردند. یکی از آن خانه‌هایی که مردم آمدند و از آنجا شورش شروع کردند، فریاد زدند، اینجا بود.» منزل قدیمی آیت‌اللَه نوری همدانی هم بود که در کوچه بیگدلی بود. الان فکر می‌کنم خراب اتوبان است که تازگی ساختند. بخشی از خاطرات نوجوانی‌ام در آن تکه‌هاست. وقتی هم از اتوبان رد می‌شوم می‌گویم این خاطرات ما اینجا آسفالت شده، ازش رد شدند. چقدر ما از آن محله‌ها خاطره داشتیم.
آقای رئیسی اینطور بود. نشست. خودش گوش داد. خیلی صمیمی، تک و تنها، بدون هیچ‌کس هم آمد در جمع ما. آقا آیت‌الله نوری همدانی جلسه دارم با یک مشت نوجوان. تمام بشود بعد من می‌آیم همدانی را می‌بینم. خیلی هم با هم صمیمی بودند. تا همین آخر دیدید که آقای نوری همدانی رفتند و تابوت ایشان را بوسیدند. خیلی ارتباط صمیمانه خاصی بین دو نفر بود. جلسه تمام شد. برای نماز آیت‌اللَه نوری همدانی رفتم آماده بشوند که بیایند نماز جماعت بخوانند. ما متفرق شدیم. من صف چهارم، پنجم، در منزل ایشان، بیرونی منزل ایشان؛ یک همچین فضایی تقریباً بود. صف چهارم یا پنجم بود نشستم. آقای رئیسی آمد کنار بنده نشست. یک دفتری که دست یکی از رفقا است به این دفتر تازگی پیدایش کردم به یادبود ایشان. دست گرفتم. سررسید سال ۱۳۸۳. این جلو من بود. آقای رئیسی کنار من نشست. یک نگاهی به این کرد و گفت: «اجازه می‌دهی ببینم؟» پر از آیه و روایت. ما در آن زمان بچه بودیم، مطلب می‌نوشتیم، فیش می‌نوشتیم، آیه می‌نوشتیم، روایت می‌نوشتیم. ایشان ورق ورق کرد و به بنده رو کرد، گفتش که: «اینها همه را خودت نوشتی؟ باریکلا!»
خیلی روحیه ایشان، روحیه‌ای بود که می‌جوشید با همه. خیلی نرم بود. خیلی شیرین بود. ما سیاست‌مدار کم ندیده‌ایم که گوشت‌تلخ است. گوشت‌تلخ و درمورد خیلی‌ها صادق است. بله، جلو می‌آیند می‌گویند می‌خندند. اینها. پشت سر که می‌روی بعد گوش می‌ده که چی می‌گویی؟ نه، محل می‌گذارند. کاری با تو ندارد. خودش با افکار خودش است. آقای رئیسی اینجور نبود. خیلی توجه داشت. حالا درموردشان حرف زیاد است. تا آخرم همین بود. خب ما سال‌های بعد هم ایشان را خصوصاً در آستان قدس زیاد زیارت می‌کردیم. ایشان هم محبت داشت. مطالب ما را گاهی چک می‌کرد و استفاده می‌کردیم. محبتی داشت. خدا رحمتش کند.
ایشان یک نگاهی کرد و گفت: «اینها کار خودت است؟» گفتم: «بله.» خیلی تشویق کرد ما را. من اصلاً آنجا یک بچه ۱۶، ۱۷ ساله طلبه، مثلاً پایه ۲ شاید ما بودیم. آنقدر من انرژی گرفتم که مثلاً یک عالمی، شخصیتی... بعد بهشان گفتم که آقا (به ایشان گفتم) من پدرم یک مشکلی در قوه قضاییه دارد. یک کاری برایش بود. ملکی از ایشان بود. بهشان گفتم: «آقا ما مشکل قضایی هم داریم. می‌شود به شما مراجعه کنیم؟» گفت: «آره، این شماره را بنویس. من چهارشنبه‌ها مثلاً فلان ساعت فلان‌جا دیدار عمومی دارم. بیایین به فلانی بگو که مثلاً این را که تو را بیاورم تو قضیه را بگوئید، من پیگیری کنم.» یعنی حواله سر خرمن هم نمی‌داد. با جزئیات می‌گفت که پیگیر بشود، قضیه را حلش بکند. کنار ما هم ایستاد و نماز خواندیم و بعدها خوب بیشتر با ایشان آشنا شدیم.
ایشان البته گمنام بود. یعنی مسئولیت‌های زیادی داشت. گاهی شوخی می‌کردیم ما با دوستان سر مسئولیت‌های آقای رئیسی: در شورای نظارت بر صداوسیما بود، سازمان بازرسی. هر جایی که یک نفر خالی می‌شد حضرت آقا می‌گفتند: «آقای رئیسی، برو اینجا.» خالیشده است. هرجا می‌رفت مردانه وارد می‌شد. بعدها دیگر در آستان قدس و اینها ایشان خوب، خیلی مطرح شد. آن چیزی که از ایشان در ذهن ما بود و برجسته بود، این بود که «آخوند به این می‌گویند.» «پیغمبر این مدلی بوده.» «امام‌رضا اینجوری بوده.» این خیلی فرق می‌کند با این مدل سیاست‌ورزی، که بوی من باعث می‌شد نزدیک مردم می‌شدند می‌گفتند: «خب تو آخه اینی. عمامه چرا سرت است؟ تو که با بقیه فرقی نمی‌کنی! صد رحمت به آنها که عمامه ندارند.»
شخصیت ایشان بود و تشییع پیکرشان. این سه سال ایشان که مختصر عرض کردم، سه سال ایشان یک سیاست‌ورزی مؤمنانه و صادقانه و روحانی‌منشانه داشت. آخوند بود. صادق هم بود. البته مظلوم هم بود. خیلی مظلوم. بعدها بعد این سه سال و این سه روز، یک اتفاق جدیدی رقم خورد. به نظرم این سه روز خیلی جای تحلیل دارد. خب یک تشییع میلیونی شد شبیه تشییع حاج قاسم. خیلی هی مقایسه می‌شود با حاج قاسم سلیمانی. به نظرم از یک جهاتی مقایسه درستی نیست. خیلی متفاوت است. عظمت و شکوه این اتفاق، این سه روز اصلاً قابل مقایسه با شکوه سال ۹۸ و شهادت حاج قاسم نیست. من چند تا وجه به ذهن من می‌رسد. بیشتر از اینها هم می‌تواند به ذهن من برسد. نمونه‌هایش را عرض می‌کنم:
یکیش این است که مردم نمی‌دانستند حاج قاسم دارد چکار می‌کند. بهش اعتماد داشتند و در مقام مطالبه هم نبودند که حاج قاسم کجا چکار کرده که حالا بخواهیم بگوییم این درست بود یا غلط بود. ولی می‌دانستند آقای رئیسی دارد چکار می‌کند و می‌دیدند عملکرد او را و گله داشتند. یکهو دلار قیمتش رفت به چقدر رسید. قیمت گوشت به چقدر رسید. قیمت مسکن به چقدر رسید. مردم عصبانی بودند، نه از عملکرد دولت، از این نتایجی که رخ داده. با یک چیز سربسته مبهم پشت پرده مواجه نبودند. در متن زندگیشان بود آقای رئیسی.
مردم حاج قاسم را انتخاب نکرده بودند، ولی آقای رئیسی را انتخاب کرده بودند. مردم از حاج قاسم وعده نشنیده بودند و با وعده‌هایش محکشان نمی‌زدند، ولی آقای رئیسی را وعده شنیده بودند و محک می‌زدند. آقای رئیسی روحانی بود و ما این تشییع را برای روحانی در ایامی گذراندیم که تا سال پیش یک آخوند ساده را در خیابان عمامه‌اش را می‌زدند و روی سینه‌اش می‌نشستند و گلویش را می‌بریدند. این خیلی مسائل مهمی است. در شرایط نرمال نبود.
حاج قاسم را ترور کردند، ترور کور کردند، ترور مظلومانه کردند در یک کشور دیگر، بدون اینکه وسط میدان مبارزه باشد. همه می‌دانستند دشمن کشته او را. خب این صحنه‌ای که دشمن حمله می‌کند در یک جایی که میدان جنگ نیست، صحنه دیپلماسی است. نصف شب است، از هواپیما آمده پایین، بیدار شده آمده پایین، این صحنه، صحنه‌ای است که احساسات و رقت همه را تحریک می‌کند. ولی مسعود مسئله‌ای که من می‌خواهم بگویم من حتی با شهادت آقای رئیسی هم کار ندارم. یعنی مهمتر از این تشییع، آن اتفاق آن شب است. می‌دانم که اینها را کار خداست. خیلی عجیب است که مردم اصلاً نمی‌دانستند چی سر راه رئیسی آمده. با این حال حرم‌ها قلقله شده بود به دعای اینکه آقای رئیسی برگردد. با همه این عملکرد و این نتایج! این چه محبتی است؟ چه علقه‌ای است؟ چه ارتباطی است؟
همان آقای رئیسی یکی از قضیه حجاب کوتاه نیامده. همان آقای رئیسی که گشت ارشاد در زمان او هنوز دارد در کف خیابان ون می‌گذارد. مردم اینها را می‌بینند. بعد قضایای زن، زندگی، آزادی. هیچ‌کس هم یک چیز مخفی نیست. دو در بازی هم در نیاورده. صادقانه آمده پایش وایستاده. گفته: «ما از قضیه حجاب کوتاه نمی‌آییم. واجب شرعی باید عمل بشود. قانون باید عمل بشود.» صادقانه هرچی که داشته رو کرده با مردم. این شکلی بوده. ولی مردم می‌آیند آن شبی که مفقود شده عنصر آن شبی که ایشان مفقود شده بود از خودشان احساسات نشان می‌دهند. همان وقتی که خبر می‌آید که ایشان به شهادت رسیده، حتی بدون هیچ احتمال دخالت و نفوذ و جنگ بیرونی و آسیب بیرونی در یک فرایند طبیعی یک سانحه ایجاد شده است، احساسات مردم شما ببینید! یعنی اصلاً بحث اینکه یک دشمن بیرونی بوده و به خاطر او باید همه پشت هم باشند اصلاً بحث نیست. خالص محبت به ایشان است. خیلی اتفاقات عجیبی است اینها.
در تحلیل، خالص تأیید ایشان است. ولو نتیجه کار مطلوب نیست، ولی این آدم همان است که ما می‌خواستیم. بعضی اقوام ما که در سال ۱۴۰۰ ما می‌کشتیم خودمان را تا رأی بدهیم، اصلاً رأی نمی‌دادند، چه برسد به آقای رئیسی. امروز گفتگو می‌کردند، می‌گفتند که ما شده همین آقای مخبر را نگه داریم. خیلی خوب است که فقط همین خط آقای رئیسی را ادامه بدهد. خیلی عجیب است! آقای مخبر ممکن است خیلی اجماع فضای نخبگانی حزب‌اللللی هم رویش نباشد، ولی مردم می‌گویند که آقا این خطه خوب بود. این درست بود. ما برای همین انقلاب کرده بودیم.
این آدمه به مردم نشان می‌دهد که خودش گرسنگی تحمل می‌کرد، زخم‌زبان تحمل می‌کرد، درد می‌کشید، اذیت می‌شد. نمی‌گذاشت چیزی به مردم برسد. ما هم اذیت می‌شدیم، ولی قشنگ است برایمان که رئیسی از ما بیشتر اذیت می‌شد. رئیسی اذیت می‌شد. نمی‌شد یک ساعت ریش‌هایش را آنکار کند بعد بهش بگوئیم: «بیا بیرون. ملت همه دارند در کرونا کشته می‌شوند. اداره نمی‌روند. تو از خانه‌ات بیا بیرون.» اگر داشت سیل می‌آمد، ایشان را سیل هم می‌برد. سیستان‌و‌بلوچستان می‌رفت. این روحانی واقعی. بعد در هلیکوپتر می‌نشست. می‌بینید تا پاچه گل می‌رفت. سفر بین‌المللی با سران دنیا می‌نشست. باد نمی‌کرد که: «من کسی‌ام که فلانی بهم اینطور گفته.» با اینکه بعضی تعابیری که این سران دنیا درمورد او به کار برده بودند، درمورد این بعضی آدمهای حقیر غرب‌زده در بعضی دولتها، اگر می‌گفتند، اینها خدا را بنده نبودند! من او را گول نمی‌زند. پا می‌شد از آنجا مستقیم می‌رفت وسط سیل‌زده‌ها و زلزله‌زده‌ها و سر تا پایش خاک می‌شد. حالا بنده اینها را که دارم می‌گویم، اینها چیزهایی است که دیدید. چون از بالاخره پشت پرده ایشان هم یک چیزهایی خبر داریم. هم دیدیم، هم خبر داریم. فرصت نیست بخواهم بگویم. بعد می‌دیدند همین سیستان‌وبلوچستان و فلان‌کس وقتی می‌رفت در کانکس وایمیستاد یک ساعت سخنرانی کند، دو تا کولر گازی باید می‌گذاشتند که بزرگوار گرمش نشود. خیلی گرمایی بود. اذیت می‌شد. مردم زیر آفتاب وایستاده‌اند در آن منطقه محروم. در یک کانکس دو تا کولر گازی نصب کردند. حالا چقدر نصب است اینها. پنکه مخصوص حرارتیش همه جا باید روبروش باشد. یک دقیقه اگر در مجلس می‌خواهد یک چیزی گزارش بدهد، پنکه را باید بزنم باد بخورد.
عیان بود. می‌دیدیم دیگر. حالا چیزهای دیگر هم که نقل کردند که حالا پتوی لایکو و نمی‌دانم چی‌چی و فلان و اینها خبر ندارم و ندیدم و نمی‌گویم. ولی اینهایش دیگر عیان بود. می‌دیدیم. رسماً هم می‌گفت که: «ما همین‌قدر حقوق می‌دهیم. هرکه می‌بیند سختش است، نیاید دولت.»
مردم دیدند و مردم اعلام کردند: «آقا ما آخرش آخوند می‌خواهیم!» ولو حالا نمی‌گویم بحث لباس باشد. ما پای این علم ایستادیم و به این علم رأی دادیم و این علم را علم بعد از سرنگونی پهلوی و روحانی می‌خواهیم. منش روحانی می‌خواهیم. سبک روحانی می‌خواهیم. آدمی که خودش را طلبه بداند یا فضایش فضای طلبگی باشد. حالا خیلی‌هایشان هم طلبه نبودند. نمی‌خواهم بگویم که مثلاً همه حالا طلبه بشوند. نه، این منش، این سلوک. یک سلوکی که خودش را پایین می‌داند. او نخبه است ولی خود را خادم می‌داند. احساس نمی‌کنی موقعیت ویژه‌ای دارد. دستش به جایی رسیده و وقت انتقام است. وقت قلع‌و‌قمع است. آنقدر خودش را فدا کرده که می‌گوید: «آقا من اصلاً نمی‌خواهم دور بعد رأی بیاورم. الان یک سرمایه اجتماعی آبرو دارم. می‌خواهم در دو سال اول دولتم تحولات اساسی که باید شکل بگیرد، اصلاً من فدا، من نابود. این کاره باید بشود. یک روزی باید این کار درست بشود. می‌خواهم بروم سراغ زیرساخت‌ها. این ارز باید یک جایی حل بشود. این قاچاق باید یک جایی درست بشود. آن فلان قضیه. من بد می‌شوم. اشکال ندارد. می‌خواهم فحشم بدهند. اشکال ندارد. رأی نمی‌آورم. اشکال ندارد. خیر مردم.» خب می‌توانست بگوید: «کار را بیندازیم دوره دوم. دوره اول هم یک سری کارهای نمایشی بکنیم. هرچیم گفتند چی شد؟ بگوییم: نذاشتن نمی‌گذارند.»
کار نمی‌گذارند که رو موشک مربوط به آمریکا بود. موشکی که روی آن نوشته شده بود رابطه‌هامان خراب شد. باکی از این نداشت که کی چی می‌گوید و زیرساخت شخصیتی که این خیلی بحث مهمی است که حالا نرسیدیم این جلسه بحث بکنیم. یکی از مهمترین ویژگی‌هایی که در او بود و کمالات و خوبی‌های دیگرش از این می‌جوشید این بود که متواضع بود. برای خودش جایگاه قائل نبود. خودش را کسی نمی‌دانست. هیچ‌وقت. هیچ‌وقت. واقعاً همین طور بود. واقعاً اینطوری بود. حالا بنده می‌گویم چون با ایشان از نزدیک سلام و علیک داشتم، مراوده داشتم. رابطه‌اش با این محافظ‌هایش، با این رفقایش، با این بچه‌هایی که بهش نزدیک می‌شدند، آنقدر صمیمی بود، آنقدر گرم بود، آنقدر رفیق و رفاقتی بود. بعضی‌ها وزرایشان سال به سال نمی‌نشستند حرف بزنند. وقتی می‌گویم رسانه‌ای می‌شد: «دیدار فلانی با وزیر فلان.» ایشان همین هلیکوپتری که نشسته است می‌خواهند ۱۰ دقیقه دیگر بروند برسند. گفته فلان وزیر بیاید. در همین راه دو دقیقه فلان نکته را با همدیگر مطرح کنیم. اگر فرصت دو دقیقه‌ای استفاده کنیم. این همت است. این انگیزه است. این عشق است. این خودش جلو است. خودش وسط است. ابا ندارد. برایش مهم نیست چی می‌گویند. این تواضع است.
من یک قاعده قرآنی بهتان بگویم و بحث را تمام بکنم کم‌کم. این نکته، نکته‌ای است که خیلی جای گفتگو دارد. شما هم روی این فکر بکنیم. قرآن کریم در آیه ۵۴ سوره مائده می‌فرماید. این آیه را رویش مطالعه کنید و فکر کنید. یک مروری می‌خواهم بکنم. ثواب این مرور هم انشااللَه برسد به روح این عزیز و شهدای عزیز این سانحه و همه شهدای اسلام. می‌فرماید: یا «اَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا مَن یَرتَدَّ مِنکُم عَن دینِهِ» «ای مؤمنین هرکی که می‌خواهد از دینش مرتد بشود.» خدا می‌خواهد تهدید کند و بگوید که آقا، به درک! هرکی می‌خواهد برود، برود. شما هم بری اگر بروید، من یک مشت آدم خوب دارم. کار را با اینها می‌چرخانم. یک تعدادی هستند. یک ویژگی‌هایی دارند. خدا با اینها پُز داده در قرآن. گفته: «من آدم حسابی دارم. هرکی می‌خواهد برود، برود. من اینها را دارم.» حالا جای دیگر گفته که: «اگر همه‌تان کافر بشوید، به درک!» «خدا غنی حمید است.» «کَفَرْتُمْ أَنْتُمْ وَمَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا» اگر نسبت به خودش بگوید، اینجا نسبت به جامعه می‌خواهد بگوید. می‌گوید: «نسبت به جامعه می‌خواهید کافر بشوید، به درک! هرکی می‌خواهد مرتد بشود برود. به جامعه آسیبی نمی‌رسد.» چون من یک سری آدم در جامعه دارم. اینها جامعه را درست می‌کنند. اینها جامعه را نگه می‌دارند. ویژگی دارند. جامعه با اینها درست می‌شود. اینها کیستند؟
«فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ» خدا کسانی را می‌آورد. «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ» خدا اینها را دوست دارد، اینها هم خدا را دوست دارند. اولین ویژگی، محبت دوطرفه بین اینها و خداست که حالا محبت به خدا، محبت به اهل بیت هم هست. «أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکافِرِینَ» اینها رویش مطالعه کنید. خیلی ویژگی‌های عجیبی است. اینها نسبت به مؤمنین ذلیل‌اند، کوچک‌اند، نوکرند. نسبت به کافرین هم با صلابت برخورد می‌کنند. «یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ» در راه خدا مجاهده می‌کنند. «وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ» از ملامت کسی نمی‌ترسند. «آدم‌حسابی‌های منه.» خب یکی از چیزهایی که آدم را محبوب می‌کند چیست؟ فرمود که: «إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ» خدا از آدم‌های مستکبر خوشش نمی‌آید. این از چشم خدا افتاده است. اینی که محبوب خدا نیست می‌خواهد چکار کند؟ اینها قواعد عجیبی است که ما معمولاً توجه نمی‌کنیم. من وقتم چون تمام شده، سریع بحث را تمامش بکنم. اینها قواعد عجیبی است که فرمود: «در رابطه‌ات را با خدا اصلاح کن. بقیه‌اش را من رابطه تو را با مردم درست می‌کنم. من درست می‌کنم. من بهت عزت می‌دهم. من حلش می‌کنم. تو با من باش. اونی باش که من دوست دارم.»
می‌بینید دیگر. کی فکرش را می‌کرد رئیسی که نقل همه محافل بود، بچه‌حزب‌الللی‌ها به همدیگر می‌رسیدند دستش را می‌انداختند (سوژه طنز بسیجیان بود). بچه‌ها! می‌بینید آدمایی را (آدم‌هایی را) در الان من رفتم مغازه یک چیزی بخرم. دو تا جوان نشسته بودند. یک جوانی با زنجیر طلا گردنش. خریدی که داشتم می‌کردم این جوان برگشت به من گفتش که: «حسینیه امام خمینی که مراسم ما می‌توانیم برویم؟» گفتم: «کدام حسینیه امام خمینی؟» می‌گوید: «بیت رهبری.» خودم خبر نداشتم. مراسم گوارش، شنبه صبح. گفتند مراسم عمومی ما می‌توانیم برویم؟ یک جوانی که قیافه‌اش را نگاه می‌کنیم، می‌خواهد از قم پاشود برود تهران مجلس ختم مثلاً آقای رئیسی در بیت رهبری. ایشان وزنه‌ای برای روحانیت شد. و من به شما می‌گویم این سال‌ها نگاه کنید چقدر آمار ورودی حوزه‌ها ضعیف شده بود. از امسال به بعد نگاه کنید آمار ورودی حوزه‌ها چه اتفاقی رقم می‌خورد درش. اعتبار روحانیت، جایگاه روحانیت را از این به بعد ببینید. آبرویی شد برای روحانیت. افتخاری شد برای روحانیت. تاریخ! اینها نکات کمی نیست. ولی خب مظلوم بود و خدا مزد مظلومیت او را بهش داد.
من عرضم را تمام بکنم. غروب پنجشنبه است. می‌دانم شما حالتان طوری است که دوست دارید اشک بریزید و دوست دارید خودتان را آزاد کنید. غم، غم سنگینی بود. وقتی دل خدایی است و کسی با خدا معامله کرده، خدا دل‌ها را به او پیوند می‌دهد. این غمی که در دل شماست، قاعده‌اش این است: چون او دلش را با خدا گره زده بود، به خدا گره خورده. از آنجا دارد دل‌ها را می‌کشد. دل‌های الهی و پاک را به سمت خودش می‌کشاند.
بنده روزی که ۸ صبح روز میلاد امام رضا اعلام شد. خیلی عجیب است این اعداد کنار هم چیدنش! هشتمین رئیس‌جمهور ایران. روز میلاد امام رضا. رئیس‌جمهور شده. ساعت ۸ صبح روز میلاد امام رضا اعلام شد. خب من حالت منقلبی داشتم. و یادم آمد که یک سالی روز میلاد امام رضا در حرم امام رضا علیه‌السلام سر یک سفره بودیم، ناهار. آن سال. یکهو قلبم دگرگون شد. در دلم به ایشان گفتم که: «یک روز میلاد ما با هم، کنار هم بودیم سر یک سفره. الان شما سر سفره امام رضا. ما را فراموش نکنید.» خب حتماً شما هم در این وقایع خیلی برایتان تحولاتی در قلبتان رخ می‌دهد. چیزهایی که می‌بینید و اتفاقاتی. آدم یکهو منتقل می‌شود به یک گریزهایی، به یک روضه‌هایی.
یک چیزی که برای من دردناک بود در این قضایا این بود که دیدم که آقا (دیدم که مردم) یکهو برگشتند و گفتند: «آقا ما اشتباه کردیم. ما درمورد تو بد فکر می‌کردیم.» چقدر گفتند: «آمدیم برای عذرخواهی.» «شرمنده‌ایم.» کنار تابوت ایشان چقدر گفتند: «ما تهمت زدیم. سید حلال کن.» «من یک وعده‌هایی که به ما دادی چی شد؟» همه می‌گفتند: «ما شرمندت‌ایم سید.» مظلوم بود تا روز آخر. ولی دیگر به پیکر سوخته قطعه‌قطعه‌اش وقتی مردم رسیدند، ورق برگشت. من دلم رفت پیش پدر و مادر این سید که حتی با شهادتشان ورق برنگشت و مجبور شدند اینها را مخفیانه دفن کنند. فاطمه زهرا را شبانه، پیکر مجروح فاطمه زهرا که آسیب‌دیده بود، کسی بیدار نشد، کسی نیامد بگوید: «فاطمه.» مخفی شد تا ابد. امیرالمؤمنین هم شبانه و مخفیانه دفن کردند که کسی هتک حرمت پیکر مطهرش را نکند. شماها غصه خوردید که یک مشت هرزه آن‌ور عالم توهین کردند به آقای رئیسی، رقصیدند، عریان شدند. ولی ترسی از این نداشت که کسی حمله کند به تابوت‌های رئیسی، جسارت کند به پیکر ایشان. امیرالمؤمنین را مخفیانه دفن کردند که کسی به پیکر ایشان تعرض نکند. هنوز رکورد مظلومیت مال فاطمه و علی است و هیچ‌کس نمی‌تواند این رکورد را تغییر بدهد. این گریز به نظرم جایش خالی بود چون خیلی‌ها هی رفتیم کربلا با این. ولی جای روضه فاطمه و امیرالمؤمنین سلام‌اللَه‌علیها خالی بود. یک گریز دیگر برویم. این دقایق همه دارند می‌روند کربلا. چه خوب شد سید را تا دفن کنند که‌ به شب جمعه کربلایش هم می‌رسد. دلش تنگ بود برای کربلا. خوش به حالش. امشب از بزم کربلا الان نصیب دارد.
این گریز دوم را هم بگویم و با این حال خوب ناله بزنید. روح آن شهید عزیز هم شاد باشد انشااللَه. خیلی‌هایتان برای اولین بار فیلم دیدید، تصویر دیدید از مادر آقای رئیسی. نمی‌شناختند مردم. یک پیرزن کنار افتاده، مسن، فرتوت. آقای رئیسی هم سن و سالی ازش گذشته. نوه دارد. شصت و خورده‌ای سالش است. مادر هم شاید با جزئیات هنوز خبر ندارد از وضعیت شهادت ایشان. این شهید، مالک. رحم بنده اطلاع دارم که هنوز به بچه‌هایش خبر نداده‌اند شهادتش را. بچه‌های کوچک دارد. ایشان هم قاعدتاً به مادرش نگفتند دقیق. احتمالاً مادرش نمی‌داند. این بدن ۱۰۰ درصد سوخته بوده. نمی‌دانم. خیلی از قطعات آقای رئیسی روی تپه‌ها ماند. کوه‌های لب مرز. پیکر رئیسی آنجا. تکه‌هایی ازش سوخته و رها شده. شاید مادرش فکر می‌کند فقط مثلاً به مرگ طبیعی، آسیبی یا سانحه‌ای از دنیا رفته. می‌دیدید حال این مادر را. مادر همین است. بچه ۶۰ سالش هم باشد، حتی به مرگ طبیعی و عادی، اگر دشمنی خاصی از دنیا برود، مادر اینجور جز و ولز می‌کند. اذیتم نکنم. معطلتان هم نکنم. حق بده به آن مادری که هر شب جمعه می‌آید کربلا و ناله می‌زند. بی‌بی‌ایه تلوّی معنی این کلمه نامفهوم است... آقای رئیسی را رفتند آوردند. پدر و مادر را گفتم. تشییع شبانه کردند فاطمه و امیرالمؤمنین. فدای آن پیکری که در بیابان‌ها رهاش کردند. بیابانیا آمدند، کردم تو برزخ و اینها در بوریا گذاشتند. لالالا من دفن اهل القراءب این جمله نیز نامفهوم است.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00