ماجرای بعد از شهادت

ماجرای بعد از شهادت

00:51:57
69

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و آلهم الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
‎دو آیه در قرآن کریم داریم؛ این‌ها آیات معروفی در مورد شهدا و آنانی است که در راه خدا جانشان را تقدیم می‌کنند. یکی در سوره مبارکه آل عمران و دیگری در سوره مبارکه بقره. معمولاً ادامه این آیات خوانده نمی‌شود، در حالی که این آیات ادامه دارد، نکته‌ای در ادامه‌شان دارند و توضیحی در پی آن‌ها آمده است. اما معمولاً فقط بخش اولشان گفته می‌شود.
بخش اول می‌فرماید: «خیال نکنید این‌هایی که در راه خدا جان باختند، این‌ها مردند، نه! این‌ها زنده‌اند.» در آیه فرمود: «لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» آیه ۱۶۹ سوره آل عمران خیال نکنید، نگویید و به ذهنتان نیاید که این‌ها مردند. بهشان مرده نگویید. نگویید: «فلانی مُرد.» نه! «وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ.»
در آیه قبلی فرمود: «این‌ها پیش خدا روزی دارند.» در این آیه از سوره بقره می‌فرماید: «این‌ها زنده‌اند، شماها نمی‌فهمید.» خب، معمولاً نکته اصلی گفته می‌شود و به ادامه توجه نمی‌شود. در حالی که در ادامه این دو آیه، نکات بسیار عجیب و نابی وجود دارد که خیلی می‌تواند به درد ما بخورد.
در ادامه آن آیه ۱۶۹ سوره مبارکه آل عمران، آیه بعدی (آیه ۱۷۰) می‌فرماید که این‌ها پیش خدا که روزی دارند، «فرحینَ بما آتاهُم اللهُ مِن فضلِه.» خدا از فضلش به این‌ها عنایت می‌کند؛ یعنی با عدل با این‌ها برخورد نمی‌کند، رفتار خدا با شهدا رفتار عادلانه نیست. با اموات، با خیلی از اموات، خدا بر اساس عدالت رفتار می‌کند که خیلی سخت است، ولی با شهدا خدا بر اساس فضل رفتار می‌کند، نه عدالت. مو را از ماست نمی‌کشد، بنا ندارد مته به خشخاش بگذارد، با فضلش برخورد می‌کند.
حال و روزشان خوب است. «آتاهُم اللهُ مِن فضلِه.» یک شادی در ارتباط با خدا دارند، یک شادی هم نسبت به آن کاری که در دنیا می‌کردند، موقعیتی که آنجا جانشان را تقدیم کردند و شهید شدند. در ارتباط با خدا «یُرزَقونَ عند ربِّهم»، کلی نکته دارد. جایگاهی هستند که حضور خدا را احساس می‌کنند. در محضر خدا هستند. در حجاب نیستند نسبت به خدای متعال. «عند ربِّهم»؛ خدای موجود نیست که یک جایی نشسته باشد که حالا این‌ها بروند کنار خودش بنشینند، نه! حاضرند در محضر خدا و حضور خدا را احساس می‌کنند. در حجاب نیستند و شادند بابت این احساس حضور و این عنایتی که خدای متعال با فضلش به آن‌ها می‌کند. این شادی‌شان در ارتباط با خداست، می‌فرماید: «فرح دارند.»
بعد می‌فرماید: «یَستَبشِرونَ بالّذینَ لَم یَلحَقوا بِهِم.» خیلی آیات عجیب و تعجب از این بیشتر است که آدم از این نکته بیشتر تعجب می‌کند که این آیاتی که این‌قدر معروف است که اگر از اکثر ما بپرسند که مثلاً پنج تا از آیات قرآن که حفظی، بگو یا مضمونش را بگو یا شکسته بسته بگو، حتماً یکی از آن پنج تا که می‌گوییم همین آیه در مورد شهداست. همه بلدیم ولی ادامه‌اش این هم ادامه همان آیات است. می‌فرماید شهدا شادند بابت آن چیزی که خدا از فضلش بهشان می‌دهد و دائم اخبار را چک می‌کنند. «یَستَبشِرونَ» و دائم از خدا طلب بشارت می‌کنند. «یَستَبشِرونَ»، استبشار، طلب بشارت. هی به خدا می‌گویند: «خدا، تازه چه خبر؟ دیگر چه خبر؟» استبشار یعنی این. هم علامه طباطبایی در المیزان، استبشار را «طلب البشارة» معنا کرده، هم استاد بزرگوارمان آیت‌الله جوادی آملی، این شکلی می‌فرمودند که البته نکته‌ای را اضافه‌تر می‌فرمودند نسبت به مطلب علامه طباطبایی.
از خدا طلب بشارت می‌کنند. آیت‌الله جوادی، دامت برکاته، این نکته را اضافه می‌کردند: «شهدا وقتی می‌روند آن طرف، به خدای متعال می‌گویند که آن موقعیتی که ما آنجا داشتیم کار می‌کردیم، جانمان را گذاشتیم، ما رها کردیم، ول کردیم، کشته شدیم، آمدیم. ما خیلی دغدغه داشتیم نسبت به آن منطقه و موقعیت و آن تکلیفی که داشتیم، آنجا چه شد؟ آن موقعیتی که ما رها کردیم چه شد؟» شهید این‌طور نیست که وقتی شهید شد بگوید: «خب، رفتیم. یک خاکریزی دشمن آن پشت بود، داشتیم می‌زدیم، خب مثلاً ما کشته شدیم رفتیم. اصلاً یادمان رفت چه خبر بود و چه شد و اصلاً کجا شهید شدیم، برای چه رفته بودیم.» نه! «من جانم را گذاشته بودم، یک اتفاقی می‌خواستم رقم بخورد.» هی رصد می‌کند، گزارش می‌گیرد از خدا. به قول ماها، اخبار را چک می‌کند: «خدایا، آنجا چه شد؟ آن کاری که من شروع کرده بودم چه شد؟ خبرهای خوب به من بده. جای من را پر کردی؟ بگو ببینم. آن هدفی که من می‌خواستم را تأمین کردی؟ آن‌هایی که جای من ماندند، آن‌هایی که بعد من ماندند، آن‌هایی که از پشت ادامه دهنده بودند، بعدی‌هایی که هنوز شهید نشده‌اند، «لم یَلحَقوا بِهِم»، هنوز ملحق نشده‌اند، بگو ببینم این‌ها دارند چه‌کار می‌کنند؟ خبرهای خوب از این‌ها به من بده. با خبرهای خوبی که از این‌ها به من می‌دهی، شادم کن.»
پس شهید دو تا شادی دارد: یک شادی‌اش با فضل خداست، یک شادی‌اش با این اخبار خوبی است که می‌گیرد از آن نقطه‌ای که جانش را آنجا گذاشته بود و شهید شده بود. این خیلی معنا دارد. معنایش چیست؟ یکی‌اش این است که شهید رابطه‌اش را با دنیا قطع نمی‌کند. شهید کارش نیمه تمام نمی‌ماند. شهید نسبت به آن کسانی که کار او را ادامه می‌دهند، توجه دارد. از نتیجه خوبی که آن‌ها بهش می‌رسند، خوشحال می‌شود. و مهم‌تر از همه این‌ها اینکه خدا فقط با حور و قصور و نعمت‌های بهشتی... یکی از موهبت‌هایی که خدا به شهید می‌دهد و با آن شهید را شاد می‌کند، این است. هی بهش نشان می‌دهد: «کاری که تو شروع کردی، من تمامش می‌کنم. هدفی که تو به قول امروزی‌ها «تارگت» گذاشته بودی، مقصدت را، من آدم می‌آورم. من می‌آورم این را پر می‌کنم، من می‌رسانم به سرانجام می‌رسانم. برای دل تو هم که شده. برای شاد شدن تو هم که شده.» بشارت عجیبی است در ادامه این آیه.
یک شهیدی مثل شهید تهرانی مقدم، رضوان الله علیه، می‌گوید: «روی مزار من بنویسید اینجا قبر کسی است که آرزویش این بود که اسرائیل نابود شود.» همین یک دانه! اگر فقط آرزویش باشد، خدا به هوای دل همین یک دانه شهید، اسرائیل را نابود می‌کند. به هوای دل همین یک دانه شهید! چون وقتی می‌رود آن‌ور که دیگر یادش نمی‌رود که «چی؟ من یک چیزهایی گفته بودم، مثلاً موشک و اسرائیل و نابودی، یادم نمی‌آید.» نه، این‌جوری نیست. تا می‌رود می‌گوید: «خدایا، بگو ببینم از اسرائیل چه خبر؟ از نابودی اسرائیل چه خبر؟ خبر جدید به من بده. یَستَبشِرونَ. بگو چه‌کارها داری می‌کنی؟ بگو جدید چه‌کار کردی؟ دل من شاد بشود.»
شهید طلب بشارت می‌کند از خدا. شهید معرکه، شهید خدمت. این شهدای عزیز، این سید باصفا، نورانی، سلیم‌النفس، انقلابی، اهل تدبیر، پرتلاش، آقای رئیسی، رضوان الله علیه. هدفش چه بود؟ مردم معیشتشان تأمین بشود، دنیایشان آباد بشود، آخرتشان آباد بشود، زندگی‌شان رو به راه باشد. واقعاً هدفش این بود. واقعاً دغدغه برای جوان‌ها، دوندگی داشت. اشتغال این‌ها، مسکن این‌ها، ازدواج این‌ها. ما می‌دیدیم، از نزدیک می‌شناختیم، اهتمام این آدم را می‌دیدیم. قبل از ریاست جمهوری، ایشان (دورانی که حالا در آستان قدس رضوی بود) با اینکه به ظاهر وظیفه چندانی هم نداشت آستان قدس؛ تکلیفش معلوم است، شما اینجا بالاخره این بارگاه را باید ازش محافظت بکنی، توسعه بدهی، بالاخره رسیدگی بکنی، ایشان برده بود به سمت تولید، اشتغال، به سمت تسهیل ازدواج، رسیدگی به جوان‌ها. این دوندگی‌هاش برای همین بود.
رابطه شهید قطع نمی‌شود. از آن لحظه‌ای که در ارتفاعات ورزقان روح مطهرش پر کشید، این استبشار شروع شده. هی از خدا می‌پرسد: «خدایا، به من بشارت بده. کارها دارد پیش می‌رود؟ همان‌طور که تو دنیا که بود، خبر خوشی که می‌خواست همین بود. وزراش بهش بگویند: فلان طرح راه افتاد. فلان کار خوب اجرایی شد. فلان طرح داخلی، فلان طرح خارجی، فلان جا فلان اتفاق خوب افتاد. فلان اتفاق بد را توانستیم مهار کنیم.» این نیست که شهید از دنیا رفت، دیگر می‌رود مشغول بهشتش می‌شود و مشغول زندگی‌اش می‌شود، این‌ها را ول می‌کند. نه! فقط هم این نیست که دستش بازتر می‌شود نسبت به اهل دنیا. می‌رود پیش خدا، در یک مقام نزدیک به خدا، در مقام قرب به خدا. جایی که بنا دارد دل شهید را به دست بیاورد، دل شهید را شاد کند. فضا، فضای عشق‌بازی است. این جانش را تقدیم کرده. راضیه، مرضیه. این اگه همه چیز را گذاشته وسط که خدا را راضی کند، «ربُّکَ فَتَرضى.» خدا هم این‌قدر عطا می‌کند. هی خبر می‌گیرد. خدا برای شاد کردن دل او هم که شده، این کارها را راه می‌اندازد. این آن معجزه خون و معجزه شهادت است. این‌جوری شهید معجزه می‌کند.
خدا برای شاد کردن دل او… بله، تو دنیا که بود زخم زبان شنید، اذیت شد، خستگی داشت، سختی داشت. آنجا دیگر این‌جوری نیست. داستان عوض می‌شود، اصلاً قضیه یک چیز دیگر است. اصلاً نمی‌خواهم وارد بعضی تحلیل‌های سیاسی بشوم، چون وقت جلسه گرفته می‌شود، وقتمان هم کم است. حیفم می‌آید از این معارف قرآنی محروم بشویم، ولی بعضی وقت‌ها ماها گاهی اشتباه می‌کنیم. آقا، فلانی تو دنیا که بود مثلاً این‌ها اتهامات همه را می‌بخشید، مثلاً آن‌هایی که بهش توهین می‌کردند، الان هم همین. نه، دیگر حسن بخشش او نیست. خدا می‌گوید: «تا حالا توهین می‌کردند، می‌خواستم رُشدت بدهم. الان توهین می‌کنند، پدرشان را درمی‌آورم. به خاک...» اصلاً من به تو دیگر کار ندارم که تو بخواهی بگذری از این‌ها، من نمی‌گذرم.
محل شهادت امام حسین (علیه‌السلام)، آن‌هایی که هتک کردند. امام حسین (علیه‌السلام) با اینکه حضرت در دوران حیاتشان تا آن لحظه که آخر بودند، این‌ها را دعا می‌کردند، نفرین نمی‌کردند. تا آنجایی که اخم می‌کردند، می‌گذشت. ولی وقتی می‌رود آن طرف، دیگر اوضاع عوض می‌شود. قضیه معروف است. یک اشاره‌ای می‌کنم، نمی‌خواهم وقت را بیشتر تو این بحث بگذرانیم. یکی از تشرفات یکی از علما خدمت امام زمان (عج) در بیابان، در کوه‌هایی بوده. سرمایی بود، برفی بود، منبر و روضه داشتند، می‌رفته. تک و تنها بودند. «احساس کردم یک گرما و چیزی پشتم دارد می‌آید. احساس کردم گرمایی را پشت خودم.» از پشت صدا زد: «عاشق فلانی! یک سؤال دارم. بگو ببینم. حالا من دو تا قضیه نقل شده، این‌ها با هم جور در نمی‌آید. یک نقل تاریخی این است که بر پیکر مطهر امام حسین (علیه‌السلام) اسب تاختند. از آن طرف گفتند وقتی که قبر امام حسین ساخته شد، گاوها را آوردند برای اینکه قبر حضرت را تخریب کنند. هر کاری کردند، این گاوها قدمی جلو نیامدند. مگر اسب از گاو باشعورتر نیست؟ با چه طور رویی اسب بر پیکر امام حسین تاخت ولی گاو بر قبر امام حسین پا نگذاشت؟» می‌گوید من تعجب کردم: «چه سؤالی است تو این کوه و برف و شب؟» گفتم: «نمی‌دانم.» گفت: «جوابش را بهت می‌گویم. وقتی که اسب‌ها تاختند، چون موقعیت، موقعیت شهادت اباعبدالله بود. فدا کردن، خدا اجازه داد او در عشق‌بازی خودش با خدا بیشتر از این‌ها فداکاری کند. بدنش را هم بسپارد به زیر اسب. ولی اینجا دیگر قضیه عشق‌بازی خدا با امام حسین بود که از قبر او محافظت می‌کند. کسی بیاید بهش تعرض بکند، هتکش بکند.»
از امروز به بعد دیگر کسی بخواهد به ابراهیم رئیسی تعرض بکند، رئیسی نیست، شهید است. داستان چه داستان دیگری است! تا به حال خدا می‌خواست سید ابراهیم رئیسی تو این مسیر خودش را نشان بدهد. به خدا لگد. از این به بعد من به تو گزارش می‌دهم. خبر از جانب من است. من برات نگه‌اش می‌دارم. این سنگ‌هایی که تو چیدی، من تکمیلش می‌کنم. من پُرش می‌کنم. قدم‌هایی که تو برداشتی، من به سرانجام می‌رسانم. این قاعده شهادت است. این اعجاز شهادت است. این اتفاق عجیبی است که در شهادت رقم می‌خورد. وقتی خون می‌آید وسط، بُرد قطعی است، پیروزی قطعی است. اگه کسی تا آن لحظه‌ای بایستد که جان بتواند تقدیم بکند، دیگر برده. «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ.» می‌آیند جان وسط تقدیم می‌کنند. «وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ.»
دیگر رفت خدا. رحمة الله. مظهرش کی بود؟ امام رضا (علیه‌السلام). دیگر جوشید. شب میلادش. «آی سید ابراهیم رئیسی، خیلی دویدی، خسته شدی، دیگر وقتش است. بیا بریم. دیگر از این به بعد کار با من است.» امروز سر مزار شهید رئیسی، به یکی از رفقا گفتم: «دلیل این دالانی که می‌خوره به صحنه آزادی…» می‌گویم رفقا همراهم بودند، نگهش داشتم، گفتم: «این صف را من همین‌جا، اینجایی که این صف ایستاده، با گوش‌های خودم می‌شنیدم، ظاهراً به امام رئیسی توهین می‌کند.» یادم است. با چشمم دیدم، با گوشم شنیدم. «ببین همین‌جا صف کشید.» قاعده کار برای مناظره‌ها را دیدی؟ کلیپ‌ها را دیدی؟ تو این‌ها را دیدی؟ هشتگ‌ها را دیدی؟ حالا بایست، حالا نوبت بقیه‌اش را هم می‌خواهم نشان بدهم. «تو خوب نشان دادی خودت را. تا به حال میدان میدان تو. از اینجا به بعد میدان من. مگر من می‌گذارم به بنده من» که من غیورم. «من بایستم نگاه کنم، بنده من را هتکش بکنند، لگد مالش بکنند؟» خوب ببینم چه خبر بود. تا به حال تو خیابان‌ها چه‌کار می‌کردید؟ خیابان همه مشکی‌پوش. «پشت صورت بزنید برای سید من.» این مرگ تو. فرض کن مثلاً آقای رئیسی سرطان می‌گرفت، خدایی نکرده مثلاً چند ماهی تو بستر، بعد یک سال از دنیا می‌رفت. چه اتفاقی می‌خواست رقم بخورد در تشییع پیکر؟ یک التهابی ایجاد بکند. ۱۴-۱۵ ساعت هیچ‌کس خبر نداشته باشد ازش. همه بی‌تاب بشوند. تازه معلوم بشود چقدر دوستش داشتند. تازه معلوم بشود چقدر مهم بوده. بعد یهو وقتی که همه دعاها را خوب کردند، گریه کردند، یهو خبر بیاید که دیگر تمام است. خیلی خدا مهندسی عجیب‌غریب و محشری دارد. دیوانه‌کننده است!
برای خدا، «الذین آمنوا مدافع مومن منم. من دفاع می‌کنم از مؤمنین.» و اینجا آن نقطه‌ای است که اگر دشمن بفهمد باید به سرش بزند. خدا آمد وسط. تو روایت فرمود: «وقتی می‌بینی دشمنت معصیت خدا را می‌کند، چون دشمن تو دیگر با خدا در افتاده. دشمن وقتی معصیت می‌کند، دیگر بدان که مدافع تو خداست. دیگر دعوا شد، دعوا با خدا.» دیدید مثلاً آدم می‌گوید بزرگ‌تری دارد. دو تا بچه مثلاً با هم دعوایشان می‌شود. بر فرض مثال می‌گویم: بچه‌ها با هم سر شاخ می‌شوند. بزرگ‌تر فکر می‌کند آیا بچه خودش از پس این کار برمی‌آید یا نه. بعد می‌بیند چند تا دارد کتک می‌خورد. ایستاده. «این بچه یک توهین به باباش بکند.» منتظر است که نه، دیگر با خدا در افتادند.
توهین به مؤمن فرمود در روایت مثل تخریب کعبه است و به جنگ با خدا رفتن است. فرمود: «کسی به من اهان لى ولیا فقد بارزنی بالمحاربه.» کسی به ولی من توهین کند، با من اعلام جنگ کرده. «اعلام جنگ کنی می‌آیم تو میدان، پدرت را درمی‌آورم.» خیلی اتفاقات خوشحال‌کننده‌ای رقم خورد تو این ایام. هم تو جبهه مؤمنین این همه اخلاص و محبت، هم تو جبهه کفار و دشمنان و ملحدین و معاندین این همه چرک و کثافت، این همه توهین، این همه پَلَشتی. بعضی فیلم‌ها منتشر شد که آدم بدش می‌آید از دیدن این فیلم‌ها. که مثلاً صدام احترام امام خمینی را نگه می‌داشت. بدش می‌آید این را هم ببیند. ولی این‌ها این‌قدر پست و بدبختند که صدام پیش این‌ها تو سر این‌ها می‌زند که «بابا، شماها چقدر پستید! من ۸ سال با خمینی جنگیدم.» نه! یک چیزهایی را دیگر بهش... تخیلات داشته باشیم.
امام حسین (علیه‌السلام) هم فرمود: «دین ندارید، آزاده باشید.» این‌ها خودشان می‌گویند: «دین انسانیت، دین انسانیت.» انسان دیگر این را رعایت می‌کند. به نقش کسی نمی‌خندد، به اشک یتیم و از فرد داغ‌دار دیگر نمی‌خندد. صفحه همسر ایشان را به رگبار بستند؛ توهین و دیگر. تلخ است، ولی از یک طرف شیرین است؛ برای اینکه آمدند تو میدان. تو میدانی که این طرف خدا ایستاده، می‌گوید: «بایست! دیگر نوبت من. نشان. یَستَبشِرونَ بالَّذینَ لَم یَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم، اَلّا خَوفٌ عَلیهِم وَ لا هُم یَحزَنونَ.» نه ترس داری، نه حُزن داری. «یَستَبشِرونَ بِنِعمَةٍ مِنَ اللهِ وَ فَضلٍ.» این طرف هم شهید از خدا طلب نعمت و فضل می‌کند.
بعضی‌ها نگرانند نسبت به امر انتخاباتی که در پیش است. البته طبیعی است. ما تکلیف داریم؛ وظیفه‌مان را بتوانیم ادا بکنیم. آن کسی که صلاحیت دارد، تشخیص بدهیم، حمایت بکنیم. آنی که صلاحیت ندارد، باهاش بتوانیم مقابله بکنیم. قرآنی شهید می‌گوید: «نشد من دولتم ۴ ساله بود، سه سال بگیرم و تحویل بدهم به یک نااهلی که ناراحت می‌شوم که...» من دولت سه ساله تو را می‌کنم تا آن قدری که بماند، نعمتی که شهید می‌خواست. که وقتتان را نگیرم، کمتر صحبت بکنم. این ایام هم عزاداری کردید، عزیزان مشهد رفتید برای تشییع، قاعدتاً خسته‌اید، ولی خب حیفم می‌آید بعضی نکات را نگویم. ان‌شاءالله جمع و جور سعی می‌کنم تو چند دقیقه بحث را تمام بکنم.
آیه بعدی که در سوره مبارکه بقره است، دوباره بحث شهادت را که مطرح می‌کند، یک چیزهای دیگر می‌گوید. اینجا توی سوره آل عمران فرمود کسانی که «لم یلحق بهم.» یعنی تو مسیر شهدا همه ملحق نشده‌اند و شهید هی آمار می‌گیرد که این‌هایی که ادامه خط بودند، بار از روی دوش من خورد زمین، این را برداشتند؟ پرچمی که زمین خورد، برداشتند؟ دارند چه‌کار می‌کنند؟ آن جملات معروف آقای رئیسی را خطاب به حاج قاسم که «حاج قاسم عزیز! به قاسم بن الحسن قسم، پرچمی که تو برافراشتی ما نمی‌گذاریم بر زمین بخورد.» آیا روح حاج قاسم شاد بود؟ یعنی این نعمتی بود که خدا به حاج قاسم داده بود. سید ابراهیم رئیسی. «رابطه را ببین. جماعت را ببین. فلسطین چه خبر شد؟ یمن چه خبر شد؟» این پرچم الان به حسب ظاهر زمین خورده. او دارد از خدا می‌پرسد: «خدایا، پرچم خدمت که ما بلند کردیم، پرچم تحول، پرچم عدالت، چه شد؟» چشم این شهید به من و شماست، به انتخابات. شاد شدن روح این شهید به این کنش‌هایی است که من و شما از این به بعد باید داشته باشیم. وظایفی است که به عهده ماست. رصد می‌کند، پیگیری می‌کند، به کجا رسید؟ چه‌کار کردم؟
سوره بقره می‌فرماید که به آنی که در راه خدا کشته شد، نگویید مرده. این‌ها زنده‌اند، شما نمی‌فهمید! بعد تو آیات بعدیش علامه طباطبایی می‌فرماید: «آیات بعدی توضیح و تکمیل همان بحث در مورد شهادت است.» می‌فرماید: «شهید یک چیز جدا از شماها نبود. شهید وسط معرکه امتحان بود. از او امتحان گرفتم، نمره قبولی آورد. تاپ‌های جان تو این امتحان آمد وسط گذاشت، تقدیم کرد، پیروز شد. این به قول ماها «آش کشک خاله» است. به همه‌تان می‌رسد. نوبت همه‌تان می‌شود.» ادامه آیات: «شماها اطلاع دارید همه‌تان امتحان می‌گیرم.» فقط این نیست که چهار تا آدم دلاور رزمنده از جان گذشته رفتند سوریه، جانشان را تقدیم کردند. خوش به حال خودمان که مثلاً در سبزوار بودیم، در کاشمر بودیم، در مشهد بودیم، پس دادند. خدا از این‌ها امتحان پرسید که «جانت را هم می‌دهی؟»
اولین‌شان «خوف» است. حالا این آیات خیلی جای بحث دارد، یعنی دهه‌ها گفت‌وگو می‌خواهد. امتحان با خوف. چه خوفی؟ یک بخش‌اش حقوق امنیتی، خوف اقتصادی، خوف‌های باطنی، خوف‌های ظاهری. «وَالْجُوعِ.» با گرسنگی امتحان می‌گیرند. «وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ.» اموالتان کاهش پیدا می‌کند. تورم بهش می‌خورد، ارزشش کم می‌شود، آفت می‌خورد، سیل می‌آید، مصیبتی می‌آید. آن‌ور فرمود یک تعدادی بعد شهدا هستند که باید آن خط را ادامه بدهند. این طرف فرمود شماهایی هم که بعد شهدا هستید، این امتحان‌ها را دارید. این خطی که باید ادامه بدهید، تو بستر همین امتحان‌هاست. تو خوف، تو گرسنگی وقتی که مالت را از دست می‌دهی، وقتی که به جانت آسیب می‌رسد، به ثمرات آسیب می‌رسد. که این ثمرات را هم به بچه و نسل و نام و همه سود و سرمایه ظاهری می‌شود گفت.
بعد فرمود یک گروه این‌ها سربلند بیرون می‌آیند تو آن امتحانی که بعد از شهید می‌گیرم. آن‌هایی که قرار است خط شهید را ادامه بدهند، آن کلیدواژه‌ای که معلوم می‌کند این دارد راه را ادامه می‌دهد و پیروز شده کدام کلمه است؟ «وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ.» یک کلمه «صبر». غر نزدن، یعنی فحش ندادن، یعنی سروصدا نکردن. صبر این نیست. صبر یعنی کار را تا آخر بردن با همه سختی‌هایش. یک کاروانی آمده حرکت کرده، یک راننده‌ای داشته. این راننده به هر دلیلی دچار مشکل شده، دیگر کاروان را راهبری نمی‌تواند بکند. حالا این ماشین متوقف شده. بشین تو ماشین، صبر کنیم. صبر کنیم یعنی چی؟ یعنی در و دیوار نگاه کنیم ولی فحش ندهیم؟ نه آقا! صبر کن یعنی این ماشین را راه بنداز با همه سختی‌هایش. این ماشین را ببر با همه سختی‌هایش. قرار بود برسد تا آنجا، برسان. سخت است. جای راننده را پر کن، سخت است. پنچری‌اش را بگیر، سخت است. هلش بده، سخت است. این سختی‌ها را تحمل کن. می‌شود صبر.
آن‌هایی که می‌توانند دل شهید را شاد بکنند، خط شهید را ادامه بدهند، چه‌ویژگی‌ای دارند؟ صبر است. برای همین قرآن می‌گوید حواسم را با صبر. خیلی آیات زیبایی است، خیلی معارف عجیبی است در قرآن. این معارف، آقا، خیلی زیاد است. معارف فرصت نیست دونه دونه مفصل بحث بکنیم. فرمود به این صابرین بشارت بده. بعد این‌ها را معرفی کرد. گفت: «هر کسی از پس این صبر برنمی‌آید. این‌ها باید یک...» و این هم باز جزو آیات معروف که نمی‌دانیم این در ادامه بحث شهادت، مصیبه «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.» منطقی دارند که می‌توانند این خط را ادامه بدهند، صبر کنند. منطقشان این است که ما مال خدا هستیم. وظیفه داریم. مالک ما، رب ما، صاحب ما این‌طور گفت. او را می‌بینیم. به او برمی‌گردیم و در پیشگاه او جواب پس بدهیم. مسئولیت داریم. این احساس مسئولیت خیلی کلمه عمیق و ناب و پرمعنایی است. آن چیزی که درشان پررنگ است این است که احساس مسئولیت دارند. خیلی مهم است. احساس مسئولیت. «آقا، ما وظیفه داریم.» بلند شد و راه افتاد.
بعد در ادامه می‌فرماید که این‌ها البته وقتی که وارد می‌شوند و صبر می‌کنند و مسیر را ادامه می‌دهند، تو این ابتلاعات تکلیفشان را عمل می‌کنند: «أُولئکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ.» این از آن آیاتی است که فکر نمی‌کنم تو قرآن نظیر داشته باشد: «أُولئکَ عَلَیْهِمْ صَلَوتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ.» صلوات شما مرتبطه، چون آن صابرین در حد عالیش اهل بیتند. و خدا دائم بر آن‌ها صلوات می‌فرستد و پیامبر صلوات می‌فرستد: «اللهم صل علی محمد و آل محمد.» این اختصاص به پیغمبر و اهل بیت ندارد. بعضی بزرگان بودند سر درس خواجه نصیر بود یا یکی دیگر از علمای معروف، اسم استاد می‌فرمود: «فلانی، صلوات الله علیه.» بعد این شاگردها می‌گفتند: «آقا، خیلی عبارت سنگین می‌گویی. صلوات الله علیه؟ صلوات الله علیه بگو. بگو رحمت الله علیه.» ایشان گفتش که: «مگر قرآن نخواندی؟ قرآن گفته به صابرین خدا صلوات می‌فرستد در مسیر حق. صبر کرد.» این شهدای ما این شکلی‌اند. صلوات می‌فرستد یعنی بیراه نیست. ممکن است جامعه ما ظرفیت نداشته باشد این عبارت را بگویم، یعنی ممکن است بگویند: «آقا، خیلی دیگر دارید اغراق می‌کنید.» ولی باب بکنیم. چون حاج قاسم سلیمانی، صلوات. درسته؟ او صبور بود. «اولئک علیهم صلوات من ربهم.» به مقصد رسیدن، می‌رسانمشان. تو آیات دیگر در سوره احزاب فرمود: «خدا بر شما، خدا و ملائکه بر شما صلوات می‌فرستند.» تو همان سوره‌ای که فرمود بر پیغمبر صلوات می‌فرستد، فرمود به شما هم صلوات می‌فرستد. «خدا شما را از تاریکی درمی‌آورد به نور می‌برد.» این صلوات مال آن کسی است که صابر است.
صابر معادل امروزی‌اش می‌شود خستگی‌ناپذیر. تعبیر عجیب و بلندی که رهبر معظم انقلاب در مورد این سلاله پیغمبر فرمود: «رئیسی عزیز خستگی نمی‌شناخت.» خیلی تعبیر تعبیر عجیب عالی‌ای است. این سه تأکید گذاشتن روی صبر فوق العاده. این بنده خدا بر او صلوات می‌فرستد. من و شما اگر تو این مسیر آمدیم، این شکلی خدا گشایش ایجاد می‌کند. خیلی گشایش‌ها اصلاً بر اساس اینکه آقا با فلان مجموعه ببندیم، با فلان کشور مذاکره کنیم، نمی‌خواهم بگویم این‌ها یک دروازه‌هایی از رحمت و برکت از یک جاهای دیگری است که این فقط مخصوص صابرین است. تو آیات از قرآن فرمود: «شما اگر ۲۰ تا صابر داشته باشید روبروی ۲۰۰ نفر بایستید، من ۲۰ تا را به آن ۲۰۰ تا غلبه می‌دهم.» نسبت ۱۰ برابر. این مردمی که تو مصیبت «انا لله و انا الیه راجعون» دارند صبر می‌کنند. کشته می‌شوند نه، دارند می‌جنگند. بازی دشمن را به هم ریختند. می‌گویند که دیگر صبر یعنی اینکه من می‌ایستم. تو می‌خواهی من را تکه تکه کنی، موشکباران کنی، موشک فسفری، سر من ببری، من می‌ایستم. چند هزار تا بچه منو کشتی، من می‌ایستم. چند هزار تا زن منو کشتی، من می‌ایستم. با همین ابزار امکاناتی که دارم تونل میزنم با این صداهای قدیمی. می‌ایستم. خدا وعده داده که غلبه می‌کنم: «وَاللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرُونَ.» خیلی آیات عجیبی دارید بفرمایید.
خدا این صابرین را دوست دارد. اگر زنده باشند این‌طور اکرامشان می‌کند، اگر هم به شهادت برسند، آن‌طور اکرامشان می‌کند که «صبر کردی و گفتی ازش کوتاه نمی‌آیم و جانت را دادی. حاصلش را می‌کنم، می‌رسد بهتون. نشانت می‌دهم که آخر مال تو است.» آیات دیگری هم داریم در قرآن. کلیدواژه همه این‌ها صبر است. من یکی دو تا آیه دیگر بخوانم و عرضم را تمام کنم، دیگر بیشتر از این اذیتتان نکند.
در سوره لقمان فرمود: «وَاصْبِرْ عَلَى مَا أَصَابَکَ.» لقمان (سلام الله علیه) به پسرش. «ای پسرم، به مصیبت‌ها، به آن چیزهایی که تو مسیر حرکت به سمت هدف برات پیش می‌آید، صبر کن. إِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ.» کلید اصلی برای پیشرفت و رشد و پیروزی همین خسته نشدن است. یک آیه دیگر داریم در سوره آل عمران، بعد از همین آیات مربوط به شهداست. خیلی آیه جالبی است. ان‌شاءالله این آیاتی که خواندیم هدیه باشد به روح این شهدا خصوصاً مرحوم آقای رئیسی. این آیه خیلی با ایشان مرتبطه. آیه ۱۸۶: «لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوَالِکُمْ وَأَنفُسِکُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ وَمِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا أَذًى کَثِیرًا.» حتماً ابتلاء هم در مالتان هم در جانتان. «اذی کثیراً.» از دشمنان، از منحرفین، از کسانی که خط اعتقادیشان با شما فرق می‌کند، خیلی طعنه و کنایه و نیش‌زبان خواهید شنید. این وعده خداست. این مثل چی می‌گویند؟ «شاه عباسی؟» همین «آش کشک خاله» است. هست. نوشتم براتون. این مسیر همین است. تا بوده همین بوده.
بهتر از من و شما. جنبه طنز دارد حالا بگویم لبخندی هم بزنیم خستگی‌تان در برود. «خیلی در مورد من بد و بیراه می‌گویند، خیلی حرف بی‌ربط در مورد من می‌زنند.» خدا، خدا بچه دارد، ملائکه دخترهاشند. تهمت زدند. بعد تو می‌خواهی به تو تهمت نزنند؟ این مسیر همین است. هر کس می‌خواهد متدین بشود، هر کس می‌خواهد چادری بشود، هر کس می‌خواهد نمازخوان بشود. بنده با بچه‌های خودم، نوجوان‌هایی که داریم، بچه‌های خودمان، از همان سن اولی که حالا وارد بلوغ شده‌اند و این‌ها، تضادی قرار می‌گرفتند تو مدرسه کسی چیزی می‌گفت، گفتم: «ببین عزیزم، ببین بابا جون، این قاعده‌اش است. باید خودت را آماده کنی برای فحش شنیدن، برای تمسخر. دنبال این نباش که یک جایی پیدا کنی که فحش ات ندهند. یک مدرسه‌ای بروم که همه تحویلم بگیرند. چرا این‌ها این‌جوری‌اند؟» این بلایی است که براتون نوشتم: «لَتَسْمَعُنّ.» حتماً هم لام تأکید دارد هم نون تأکید صغیره دارد. یعنی سه تا تأکید دارد. «قطعاً، قطعاً اذیت می‌شوید، کثیراً، خیلی هم اذیت می‌شوید، خیلی طعنه می‌شنوید.»
این میدان همین است. انتخابات قبلی ما شرکت کردیم چی شد؟ چقدر به ما بد و بیراه گفتند؟ «بابا سری قبلی من گفتم به فلانی رأی بدهیم. رفتیم محل کار چقدر به ما فحش. من دیگر رأی نمی‌دهم.» اشتباه! مگر نمی‌کردی فحش‌ها را می‌شنیدی؟ این قاعده‌اش است. اقدام بعدی را هم بکنیم، آن هم باز فحش‌های خودش را دارد. تا دنیا دنیاست همین است. این خط ادامه دارد: «وَلَتَسْمَعُنَّ کَثِیرًا. وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ.» ولی اگر صبر کنید تقوا داشته باشید، کلید اصلی است که گشایش با این حاصل می‌شود. صبر حلال امور. یک جای دیگر صبر بی تابش می‌کند. آن نقطه، نقطه شکوفایی است.
سیاه را باید از امام رضا (علیه‌السلام) براتون بخوانم. ایام میلاد امام رضا را پشت سر گذاشتیم. هم بنا به نقل ایام شهادت امام رضاست. و با این روایت بروم تو روضه. روایت خیلی محمود صدوق در جلد ۲ عیون اخبار الرضا نقل کرده. روایت می‌گوید که امام رضا (علیه‌السلام) فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی حَفِظَ مِنَّا مَا ضَیَّعَهُ النَّاسُ.» امام رضا فرمود: «حمد مخصوص آن خدایی است که آن چیزهایی که مردم نسبت به ما ضایع کردند، خدا برای ما حفظ کرد. همه آن‌هایی که مردم نسبت به ما پایین آوردند، خدا بالا برد.» حتی خیلی تقدیر سخت است، حتی خواندنش برای من سخت است. «حَتَّى إِنَّا عَلَى مَنَابِرِ الْکُفْرِ سَمَّانَا ثَمَانِینَ.» یعنی «۸۰ سال بر سر منبرها ما را لعن کردند.»
آقای رئیسی چند تا متلک شنیدی؟ آن هم از آدم‌هایی که وضعشان معلوم بود. روی منبر پیغمبر که کسی نمی‌نشسته ایشان را لعن بکند. اول هر سخنرانی. «۸۰ سال بالای منابر ما را لعن کردند. وَکُتِمَتْ فَضَائِلُنَا.» فضائل ما را کتمان کردند. یک کلمه کسی در متن ما چیزی می‌گفت، تکه بزرگش گوشش. «وَبُذِلَتِ الْأَمْوَالُ لِلْکِذْبِ عَلَیْنَا.» پول خرج می‌کردند علیه ما دروغ تولید کنند. «وَاللَّهُ تَعَالَى أَبَى لَنَا.» ولی خدا نگذاشت، «إِلَّا ذِکْرَنَا.» مگر اینکه ذکر ما بالا برود. تا یک جایی ۸۰ سال خدا اجازه داد بد و بیراه بگویند، و بعدش ببین چی شد؟ بنی عباس آمدند که اساساً به اسم خونخواهی اهل بیت قیام کردند بعد از بنی‌امیه که هر منبری که شروع می‌کردند لعن اهل بیت می‌کردند. بعد فرمود: «وَیُبَیِّنُ فَضْلَنَا.» فضیلت ما را خدا آشکار کرد: «وَاللَّهِ مَا هَذَا مِنَّا بِاللَّهِ.» به خدا این هم به خاطر ما نبود. «بِرَسُولِ اللَّهِ.» به خاطر نسبت ما با پیغمبر. عنایتی که خدا به ما کرد به خاطر پیغمبر بود. «هم دشمنی این‌ها به خاطر پیغمبر و قرابت ما به خاطر خویشاوندی بابا پیغمبر بود. قُرْبُ مَا.» پیغمبر بود. «حَتَّى سَارَ أَمْرُنَا.» اوضاع برگشت و ما نرمی.
دقت کنید خیلی آخر عبارت شیرین است، خیلی وعده فوق العاده‌ای است. فرمود: «اوضاع عوض شد. کار افتاد به سمت ما. إِنَّهُ سَیَکُونُ بَعْدَنَا.» بعد از این هم دنیا به سمت ما و معرفی ما و چشمگیر شدن موقعیت ما می‌چرخد. «مِنْ أَعْظَمِ آیَاتِهِ وَ دَلَالَاتِهِ.» این را به عنوان معجزه پیغمبر نشان خواهد داد که این پیغمبر رفت. بچه‌هایش هم یکی یکی کشته شدند به فجیع‌ترین وجه. ولی از ۱۰۰ سال و ۲۰۰ سال و ۸۰۰ سال و ۱۰۰۰ سال، همه علوم یکهو برگشت. کی فکر می‌کرد نوه پیغمبر را در گودی قتلگاه آن‌طور به مسلخ ببرند؟ بعد هزار و خرده‌ای سال این فرمود این نشانه پیغمبری اوست. معجزه‌ی پیغمبر قرار است که تاریخ هر چی جلو می‌رود تازه اهل بیت جلوه‌گر می‌شود.
کاظمیان! این قضایایی که این چند روز شد، تحلیل بنده. عرضم را تمام کنم. چرا یکهو این تشییع شکل گرفت؟ یکی از قوی‌ترین تحلیل‌ها این است: مردم وقتی دیدند شخصیتی که چند سال خادم امام رضا (علیه‌السلام) بوده، تولیت حرم بوده، شب میلاد امام رضا در حین خدمت این‌طور رحلت کرد. مردم ما این را نشانه قرار دادند برای اینکه امام رضا (علیه‌السلام) از این شخص راضی بود. این عظمت و این شکوه. بنده احساس می‌کنم بیشتر از اینکه بخواهیم بگوییم تشکر از آقای رئیسی یا قدردانی از ایشان است، بیشتر از آن این بود که مردم دلشان گرم به اینکه ایشان مورد رضایت امام رضا (علیه‌السلام) بود، مورد تأیید امام رضا (علیه‌السلام). پذیرفت تأییدش کرد. اثر علاقه به امام رضا (علیه‌السلام) بود. علاقه به امام رضا (علیه‌السلام) بود. چه جامعه زنده‌ای؟ چه محبت زنده‌ای؟ این همه سال، این‌قدر محبت امام رضا (علیه‌السلام) زنده است. این همه کن فیکون می‌کند تو عرصه سیاست.
بعد هزار و خرده‌ای سال روضه‌هایمان را یکی یکی با گریز بزنم و بحثم را ادامه بدهم. بعد هزار و خرده‌ای سال، نشانه اینکه این آدم مورد محبت و تأیید امام رضا (علیه‌السلام) بوده، انقلاب معجزه‌ای که در حالی که بعد ۵۰ سال، نوه پیغمبر در کربلا عمامه رسول الله را به سر گذاشت، فرمود: «هذه امامه جدی رسول الله.» «لااقل به احترام این عمامه دست از جنگ بکشید.» چی شد؟ دستور دادند تیر علی اکبر را فرستادند که «اشبه الناس به رسول الله.» هر نشانه‌ای که از پیغمبر آوردند. ۵۰ سال بعد پیغمبر با نشانه‌های پیغمبر این‌طور بشود. الان با نشانه‌هایی که قطعی هم نیست نسبت به امام رضا (علیه‌السلام) این‌طور غلغله بشود. این عالم، این ایران ما معجزه پیغمبر است. خیلی عجیب. خدا دارد پیغمبر را راضی می‌کند. «پیغمبر من، زخم زبان زیاد شنیدی. فاطمه من، غربت زیاد شنیدی. بهت گفتند ای روز گریه‌کن، از صدای گریه‌ات خسته شدیم.» من حالم را کاری می‌کنم برای این بچه تو، برای ذریه مظلوم تو غوغا کنم برای اینکه دل تو را به دست بیاورم. توی فاطمه را، توی رسول الله. دیدی چه غلغله‌ای بود دور پیکر آقای رئیسی؟ نمی‌شد نزدیک شد به تابوت ایشان. بعد هزار و خرده‌ای سال، این نوه پیغمبر به تابوتش نمی‌شد نزدیک شد آن‌قدر که دور و شلوغ بود. دلتان کجا رفت؟ پیغمبر در گودی قتلگاه هم دورش نمی‌شد بهش نزدیک شد. سه روز طول کشید فاصله پیدا شدن جسد او تا دفن او. تقاضا داشتند اینجا هم تشییعش کنید ولی نوه پیغمبر هم سه روز طول کشید تا بدنش به خاک سپرده بشود. چرا؟ چون کسی نبود تو این بیابان. بیابانی‌ها آمدند با بوریا آمدند. عرض روضه‌ام تمام.
رفقای بنده گفتند که بدن‌های شهدا معمولاً قابل شناسایی بود. این شهدای عزیزی که تو این سانحه شهید شدند، اجمالاً قابل شناسایی بودند، ولی شهید رئیسی عزیز، بدن مطهرش این‌گونه: داماد ایشان از روی انگشتر ایشان، ایشان را شناخت. صورتی نمانده بود، پیکری نمانده بود، بدنش هم قطعه قطعه شده بود. ناله‌تان بلند بشود. دل مادر شاد بشود. آقای رئیسی انگشتری داشت، خانواده‌اش تشخیص بدهند. فدای آن نوه پیغمبر که دیگر انگشتری هم ندارد. دخترش صدا زد: «یا عمتاه!» حالا نشو من عمه جان. «بگو این بدن کدام شهید است؟» دخترم، حالا نشو ابی، «این بدن باباته.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00