متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسماللهالرحمنالرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد
اللهم صل علی محمد و آل محمد
فعال طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی
در مورد امام رضا علیهالسلام، یکی از نکاتی که مطرح است، نام مبارک ایشان «علی بن موسیالرضا» است، یعنی ایشان به نام علی بودند و همنام امیرالمؤمنین. اما همیشه از ایشان به عنوان «رضا» یاد میشده است. حتی وجود نازنین موسی بن جعفر هم اصرار داشتند که ایشان را به نام «رضا» یاد کنند و معرفی کنند، نه به نام «علی». اگر فقط صدا میزدند، «ابوالحسن» صدا میزدند، وگرنه اگر میخواستند معرفی کنند، میگفتند «رضا، فرزندم رضا». اهل بیت به این نام خیلی تأکید دارند. بعد از امام رضا علیهالسلام هم سایر معصومین به نام «ابنالرضا» معروف هستند، هم امام جواد علیهالسلام، هم امام هادی، هم امام عسکری و حتی خود امام زمان. این کلمه «رضا»، این نام «رضا» یک اصراری در آن است که خود این اصرار نشان میدهد یک «اسراری» در آن هست. اسراری هست که آنقدر روی آن اصرار شده که امام رضا علیهالسلام با این اسم خو گرفته است. اسم «رضا» عنوان منحصربهفردی است، عنوان خاصی است. مثلاً «هادی»، «جواد»؛ خب اینها آنقدر دور از ذهن نیست که «رضا» دور از ذهن است؛ یعنی برای معرفی امام. به هر حال، همه ائمه ما هادی بودند، بخشنده بودند، صادق بودند، ولی عنوان «رضا» عنوان عجیبوغریبی است. «راضی» هم نه، «مرضیه» هم نه، بلکه «رضا». رضا، مصدر رضایت، خیلی عجیب است؛ امام رضایت، امام عجیب و منحصربهفردی بین معصومین است.
خب مباحث مطرحشده است که چرا امام رضا علیهالسلام به این اسم معروف و شناخته شدهاند. چیزهایی گفتهاند، برخی تا شش وجه گفتهاند که اینجا هم بنده اقوال مختلف را آوردهام. ولی روایتی از امام جواد علیهالسلام داریم. این روایت خیلی مهم است که کمی در این جلسه به آن بپردازیم، کمی به کنه این قضیه نزدیک شویم، هرچند ما به هر حال به باطن این قضیه راه نداریم. ولی این اسامی، میدانید، در مورد امام حسن و امام حسین همین شکلی بود که پیغمبر اکرم وقتی قرار شد نامگذاری کنند، فرمودند که: «من در نامگذاری از خدا سبقت نمیگیرم.» اینها اسامیای است که از جانب خدا آمده است. آنچنان نبوده که حالا خوششان آمده، چیزی بگویند. هرچند اگر همان هم بود، وحی بود، عصمت بود، ولی به طور خاص این اسامی همهاش از جانب خدای متعال نازل شده است. اسم امام رضا علیهالسلام از این قاعده مستثنا نیست.
روایتی داریم از امام جواد علیهالسلام که مرحوم صدوق در «عیون اخبار الرضا» آورده است. امروز چند تا روایت از این کتاب انشاءالله با هم میخوانیم. در جلد یکش، همان اول بحثش، در باب اول، «باب العلة التی من اجلها سمی علی بن موسی الرضا»، باب علت نامگذاری امام رضا علیهالسلام به «رضا». ایشان دو تا روایت میآورد. من یکیاش را میخوانم؛ چون این یکی مهمتر است. در روایت امام جواد علیهالسلام، ابینصر بَزَنطی، احمد بن محمد بن ابینصر بَزَنطی، از امام جواد علیهالسلام سؤال میکند: «مخالفیکم یزعمون اباک انما سماه المأمون الرضا.» یعنی: «تعدادی هستند آقا جان، فکر میکنند که نام رضا را مأمون روی پدر شما گذاشت. او به پدر شما گفت رضا که پدر شما به رضا معروف شد. اینجوری است؟ «لما رضیه لولایت عهد»، وقتی که راضی شد که ولیعهد باشد، وظیفه کردند امام رضا را…» یعنی از اینجا رضا شدند؛ «چون مأمون به ولایتعهدی او راضی شد، از اینجا امام رضا، امام رضا شدند.»
حضرت فرمودند که: «کَذَّبُوا وَاللهِ وَ فَجَرُوا.» هم دروغ گفتند به خدا، هم گناه کردند کسانی که همچین حرفی زدند. «بل الله تبارک و تعالی سماه الرضا.» نخیر، خدا بود که اسم امام رضا را «رضا» گذاشت. «الله تبارک و تعالی» خدا گذاشت. چرا؟ خیلی دقیق و عجیب است! «لانه کان رِضاً لله.» چون او رضایت خدا بود. نه «مرضیه» خدا بود، نه «مورد رضایت» خدا. «رِضاً لله.» رضایت. خیلی عمیق و عجیب است. به جای گفتوگوی مفصل، امام رضا «رضایت خداست». یعنی اگر رضایت خدا بخواهد آدم بشود، دست پیدا کند، چشم و گوش پیدا کند، بدن پیدا کند، رضایت خدا میشود امام رضا علیهالسلام. رضایت خدا! بله، خیلیها مورد رضایت خدا هستند. «مورد رضایت خدا» بحث دیگر است. خیلی «رضی الله عنهم و رضوا عنه» در سوره مبارکه مجادله فرموده است: هر کس که حزبالله باشد. «رضی الله عنهم و رضوا عنه». معرفی میکند. اول حزبالشیطان را معرفی میکند در آیات قبلترش، بعد حزبالله را معرفی میکند. حزبالشیطان میفرماید اینها سخت خدا، عذاب و غضب خدا بهشان رسیده است. حزبالله، رضایت خدا بهشان… خب خیلیها هستند، امام رضا مورد رضایت خدا نیست! امام رضا «خود» رضایت خداست. حقیقت رضایت خداست.
خیلی چیز عجیبی است. نمیخواهم وارد بحث عمیقتر بشوم، البته چون خودم سر در نمی آورم از بحث عمیقترش، ولی حالا چیزهایی که میشود گفت، یکیاش این است. میدانید در مورد خدای متعال اصلاً رضایت و غضب معنا ندارد. «رضی الله عنهم و رضوا عنه». چرا؟ چون رضایت و غضب یعنی اینکه احوالات آدم دگرگون بشود، یک حالی بعد یک حالی بیاید. یک حالت معمولی دارد، بعد عصبانی میشود، دوباره عصبانیتش فروکش میکند، به حالت معمولی برمیگردد یا برمیگردد به حالت رضایت. در کتاب توحید صدوق روایاتی دارد، فرمود که خدای متعال نه رضایت دارد نه غضب دارد؛ چون معنای این رضایت و غضب این است که باید احوالات خدای متعال دگرگون بشود.
خب پس رضایت و غضب خدا به چه معناست؟ همانجا توضیح دادند، فرمودند خدا، ذات خدا بالاتر از این است که بخواهد رضایت و غضب پیدا کند. رضایت و غضب خدا در جان ولی که نماینده اوست و آینه تمام و کمال اوست، در جان او جلوه میکند. در جان کی؟ در جان امام. اینکه خدا خوشش میآید، اینجوری نیست که در دل خدا مثلاً یکهو یک احوالاتی پیدا میشود، حال خدا خوب میشود یا حالش برافروخته میشود. ذات خدا این چیزها بهش راه ندارد. خدا دستوری داده، تکلیفی کرده. من و شما یا مطابقت با آن دستور و تکلیف داریم، یا نداریم. اگر مطابقت داشتیم، میشود رضا، نداشتیم میشود غضب خدا. این رضایت کجا شکل میگیرد؟ در ذات خدا؟ ذات خدا که رضایت و غضب شکل نمیگیرد. خدای آینه تمام و کمالی دارد، یک جانی است که این جان لبریز از حقیقت، لبریز از نور در عالیترین درجه نزدیکی به خداست. این کدام حقیقت است؟ این حقیقت پیغمبر و اهل بیت است. رضایت و غضب خدا در دل اینها شکل میگیرد. در ذات خدا نیست. در دل امام است. بحث مفصلی است.
نکته بعدی در بین همه اینها، آن کسی که رضایت خدا درش جلوه میکند و از آنجا میشود فهمید، از آنجا میشود… در بین این چهارده معصوم که خدا راضی شد یا راضی نشد کدام امام؟ امام رضا علیهالسلام. مطلب جا افتاد؟ هر کدامشان یک چیزی درشان نمایانتر است، یک جلوهای، یک حقیقتی. ولی این نور وقتی تکثیر شده، چهارده تا شده. هر کدام یک حقیقتی را بیشتر، مقتضی، فراخور هرچی. آن چیزی که از امام رضا علیهالسلام بروز پیدا میکند، رضایت خداست. پس این نیست که مأمون اسم امام رضا را گذاشته «رضا». مأمون چی؟ کی که بخواهد بیاید روی امام رضا اسم بگذارد؟ خود خدا اسم گذاشته! اسم هم مثل ما نیست که مثلاً به یکی اسمی میگذاریم، حالا ربط دارد، ندارد. در عمرش یک بار سجده نکرده، بهش میگویند سجاد. بلوار هم داریم، تنها چیزی که ربط ندارد سجاده، بلوار سجاد مشهد؛ سجادِ معروفتر! که طرف مو ندارد، بهش میگویند زلفعلی. اسمهایی که ما میگذاریم. محمود! محمود داریم، از سر تا پایش لجن میبارد. مسعود! مثلاً حمله بر مسائل سیاسی نکند. حسن! مثلاً هیچ ربطی ندارد. خدا گذاشته، حقیقت است. چرا خدا به امام رضا فرموده «رضا»؟ چون خدا رضایت خودش را در او نمایان کرد، آیینه رضای خداست.
این خیلی نکته عجیب است. برای همین، یک نکته ما بین پرانتز، در گوشی بگویم. نکاتی که خودم نمیفهمم: اینهایی که در وادی معنویت میافتند، مسیر حرکت به سمت خدا، که حالا از عناوین خاصش ما استفاده نمیکنیم. حالا اصطلاحاً میگویند «سیر و سلوک». جانمایه سیر و سلوک رضایت خداست. اصلیترین چیزی که از آنجا کسی سالک میشود، حرکت میکند به سمت خدا، عالیترین نقطه با همین شروع میشود تا به آن عالیترین نقطه میرسد. اینهایی که در وادی معنویت میافتند، میافتند در مسیر کسب رضایت خدا. نشانههایش در ارتباط با امام رضا علیهالسلام برایشان ظاهر میشود. اتفاقاتی رخ میدهد. معروف است بین کسانی که در این وادی هستند که اصلاً سیر و سلوک با امام رضا علیهالسلام شروع میشود. آنهایی که دنبال استاد میگردند، از اینجا نصیبشان… در مسیر قرار میگیرند. احوالاتشان تغییر پیدا میکند. با امام رضا علیهالسلام برایشان رخ میدهد. ابتدای مسیر با امام رضا علیهالسلام، آن اواخرش با امیرالمؤمنین. نگری مسیر میروند. خدا نصیبمان بکند، انشاءالله. مسیر جلب رضایت خدا، خوابهایی میبیند از امام رضا علیهالسلام. اتفاقاتی رخ میدهد از امام رضا علیهالسلام. احوالاتی برایش رخ میدهد در حرم امام رضا علیهالسلام. آنهایی که این مسیر را رفتهاند میگویند و میدانند اصل قضیه امام رضا علیهالسلام، چرا؟ چون اصل سیر و سلوک جلب رضایت خداست و جلب رضایت خدا در این عالم در یک نفر جلوه کرده است؛ امام رضا علیهالسلام.
تعبیر امام جواد چیست؟ فرمود: «لانه کان رِضاً لله عز و جل فی سماعه». امام رضا رضایت خدا بود. دیگر چی؟ «و رِضاً لرسوله و ائمت من بعد صلوات الله علیهم فی ارضه». رضایت پیغمبر و ائمه بعد پیغمبر بود در زمین که آنها هم رضایت به خدا هستند. معلوم میشود این یک دانه شاخص و عیار رضایت خداست. خیلی خدا در این… مثل اینکه فرض کنید مثلاً سورههای قرآن چطور است؟ همهاش نور است دیگر، همهاش حقیقت است. ولی خدا یک مطالبی را در سورههایی گفته است که در سورههای دیگری نگفته است. مثلاً مطالب ناب توحیدی را در سوره توحید گفته است، جاهای دیگر نگفته است. قصه حضرت یوسف را در سوره یوسف گفته است، جاهای دیگر نگفته است. اینکه معنای تفاوت سورهها نیستش که بگوییم آقا پس سورهها با همدیگر فرق میکند. خدا یک چیزی را در یک سوره جلوه داد، جای دیگر جلوه نداد. همهشان یکیاند. کلمات قرآن که با همدیگر فرق نمیکند. سورههای قرآن که با همدیگر فرق نمیکند. همهاش نور است، همهاش حقیقت است. وقتی تکثیر میشود (نمیخواهم سنگین صحبت کنم، شما الحمدلله همه اهل فهمید)، میخواهم مطلب گم نشود، یعنی آن ظرافت مطلب گرفته بشود. اگر قرآن را بخواهیم یک چیز ببینیم و در یک کلمه بخواهیم توصیف کنیم و بگوییم چی؟ همهاش نور است. ولی اگر قرار شد تقسیم کنیم، تکثیر کنیم، سوره سوره کنیم، آیه آیه، آیتالکرسی ویژگیهایی دارد که آیات دیگر ندارد. با اینکه همهاش قرآن است، همهاش نور است. وقتی تکثیر شد، تفاوت میآید. یک ویژگیهایی دارد آن، یک ویژگیهایی دارد آن. یک ویژگی سوره انعام یک ویژگیهایی دارد، سوره اعلی یک ویژگیهایی دارد. این را شب جمعه خواندنش یک اثری دارد، آن را روز جمعه خواندنش یک اثری دارد. نماز؛ شعر از سوره حمد. نماز اگر بدون سوره حمد باشد، نمازت باطل است. آقا قرآن همهاش نور است، فرق نگذارید بین قرآن. من میخواهم سوره ماعون بخوانم به جای سوره حمد. چرا بین آیات قرآن فرق میگذارید؟ همهاش نور است.
بله، همهاش نور است. ولی وقتی قرار میشود نماز باشد، نماز باید با سوره حمد خوانده شود. حساب این با بقیه سورهها فرق میکند. همه اهل بیت اگر آن بالا را نگاه کنی همه یکیاند، پایین را نگاه میکنی فرق میکند. قرآن آن بالا را که نگاه کنی همهاش نور است، پایین که میآید، تقسیم میشود، تکثیر میشود. سوره به سوره که شد، حساب و کتابش فرق میکند. برای فلان درد، آن آیه را باید خواند، برای فلان مشکل، این آیه را باید… اهل بیت همینشکلاند. وقتی پایین میآیند، تکثیر میشوند. وقتی تکثیر میشوند، نما و نماد رضایت خدا در کی جلوه میکند؟ در امام رضا علیهالسلام. با اینکه آن بالا که بروند، آنجا دیگر اسم و تقسیمی نیست. آنجا علی و حسن و حسین و فاطمه نیست. یک نور است فقط. وقتی نور شد، همه ویژگیهای همهشان مشترک است. پایین که آمد، فرق. امام حسین ویژگیهایی پیدا میکند که امام حسن ندارد. امام حسن ویژگیهایی پیدا میکند امام سجاد ندارد. شاید این مثال کمک بکند به این بحث.
پس امام جواد علیهالسلام فرمودند که نام پدرم که «رضا» شد به خاطر این بود که رضای خداست در آسمان، رضای پیغمبر و اهل بیت در زمین. دیگر چی؟ بعد میگوید سؤال کردم، گفتم: «الم یکن کل واحد من آباک الماضین علیهم السلام رضاً لله تعالی ولرسوله والائمه؟» گفتم آقا مگر همه شما اهل بیت رضای خدا نیستید؟ رضای اهل بیت، رضای پیغمبر نیستید؟ حضرت فرمود: «بَلاء.» گفتم: «فلم سُمیه ابوک من بینهم الرضا؟» پس چرا بین همه اهل بیت فقط نام پدر شما «رضا» شد؟ فرمود: حالا این عبارت قشنگتر است. این خیلی دیگر جالبترش میکند. معصومین میدانند ما فکر میکنیم که جواب را پیدا کردیم، درحالیکه هزاران لایه دارد، هزاران جواب دارد. در حد فهم مخاطب، امام چیزی را میفرمایند. خیلی لایههای عمیقی دارد آن قضیه. ابوالقاسم را شنیدید دیگر؟ گفتم از امام رضا علیهالسلام سؤال کرد که آقا چرا به پیغمبر کنیه ابوالقاسم دادند؟ فرمودند که چون فرزندی داشت به نام قاسم، پدر قاسم بود. بیشتر بگویید. حضرت فرمودند: باشد، حالا که طلب داری، تمنا داری، قاسم همان قسیم است. «قسیم الجنه والنار» امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین هم در بغل پیغمبر بزرگ شد. چون پدر این قسیم است، به او میگویند ابوالقاسم. عجب! ما شاء الله! مرحوم آیتالله شیخ محمدتقی آملی (استاد بزرگانی مثل جوادی آملی، که اینجا حرم، باغ رضوان دفن است) ایشان فرمودند: «این زود قانع شد! اگر سؤال دیگر میپرسید، حضرت ۷۰ تا لایه دیگر میشکافتند که تو در هر کدامش سکته…» ۷۰ تا لایه دیگر بشکاف! ابوالقاسم پس داستانش این بود. بابا کلی داستان دارد.
حالا این هم پرسید که آقا چرا پس فقط به پدر شما میگویند «رضا»؟ حضرت یک جوابی دادند، این هم قانع شد بنده خدا. بیشتر میشکافت، بیشتر میرسید. حضرت فرمودند: «چون بین همه اهل بیت پدر من این ویژگی خاص را داشت که رَضِیَ بِهِ المُخالِفُون مِن اَعدائه کَما رَضِیَ بِه الموافقون من اولیائه.» همان طور که دوستدارانش از او راضی بودند، دشمنانش هم از او راضی بودند. پس یک ویژگی خاصی شد در امام رضا علیهالسلام که دشمنانش هم از او راضیاند.
سؤال و شبهه: آقا مگر چیز خوبی است که آدم دشمنش ازش راضی باشد که شما دارید به عنوان فضیلت برای امام رضا میگویید؟ نه تنها به عنوان فضیلت میگویید، بلکه به عنوان امتیاز امام رضا نسبت به بقیه معصومین میگویید! معاذالله! میخواهم شبهه را مطرح کنم. معاذالله! اینکه نفاق است! آقا دوستانت باهات خوباند، هم دشمنان. با اینها فالوده میخوری، با غذای خارجی، کیا، چی چی، آیسپک. همه ازش راضیاند. اصولگرا، اصلاحطلب، ایرانی، آمریکایی، اوکراینی، روسی… خیلی! امام رضا علیهالسلام مورد رضایت همه بود! آن که چیز بدیه که یک جور آدم رفتار کند. بعد یک جور رفتار کنی که بدشان میآید. «وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَهً». قرآن فرمود: مگر تو رفتار کنی کفار و منافقین در شما غلظت ببینند، به شما تمایل پیدا نکنند، شما را از خودشان ندانند؟ خب، پس چرا امام رضا علیهالسلام طوری بود که دشمنان هم از او راضی بودند؟
یک نکته فنی لطیفی دارد. این نکته را بگویم، بعد یک سری روایت بخوانم، حال و هوایمان را این نکته عوض میکند، اصلاً ارتباطمان با امام رضا عوض میشود. نکته فنیاش این است که بین همه اهل بیت، به قول ما… خیلی روی این کلمات خیلی فکر میکردم چه جور بگویم که شبهه نشود، چون بحث خیلی لب مرزی است. یکم آنوری بشود، از تو چیزهای دیگر درمیآید. شما باید با دقت گوش بدهید. بین همه اهل بیت، یک جورایی، یک طوری میشود گفت این حرف را که هیچکس مثل امام رضا علیهالسلام برای دشمنانش «لیلی و لالای» (این حرفها را) نداشت. خب، یعنی چی؟ یعنی با اینها راه آمد؟ نه، نه. یعنی دشمنی نکرد؟ یعنی امام حسین خیلی تند و تیز بود، امام رضا علیهالسلام خیلی کول، خیلی خونسرد؟ نه. پس چی؟ تا آن مرزی که جا داشته، آن لبههایی که تا جایی که جا داشت با اینها راه بیاید، نظر اینها را جلب کند، با اینها راه آمد. مثال فعلاً از من نخواهید، چون مثال بزنم بحث به انحراف کشیده میشود. در روضه انشاءالله یک نکتهاش را عرض میکنم. در روضه میگویم انشاءالله. همانیم که در روضه میگویم به انحراف کشیده نشود، بد فهمیده نشود. چون خیلی لب مرزی است. ولی اجمالش این است: امام رضا علیهالسلام تا جایی که راه داشت، تا جایی که از مسیر حق خارج نمیشد، تا جایی که باطل کشیده نمیشد، تا جایی که گناه نبود، همان نظر دشمنش هم جلب بود. هیچکس بین اهل بیت آنقدر این داستان درش نمایان نیست. یک جورایی میشود گفت دل همه را به دست میآورد، ولی نه از راه ناحق و بد و غلط و منافقانه. منافق مدلی است که دل همه را میخواهد به دست بیاورد در راستای منافع خودش، حفظ کند دل خودش بخواهد این وسط حفظ بشود. دل کسی را نمیخواهد حفظ کند. امام رئوف این مدلی است که خود را فدا میکند تا جایی که راه دارد دل این هم به دست بیاید.
معنایش این میشود که امام رضا علیهالسلام ویژگیاش این است که دنبال راضیکردن است. راضیکردن خیلی چیز عجیب است. آدم در زیارت امام رضا علیهالسلام میفهمد. طباطبایی فرمود: «رفت امام رضا علیهالسلام بین همه اهل بیت حسیه». یکی از معانیاش این است: میفهمی امام رضا بنا دارد راضیات کند. خیلی چیز عجیبی است. چرا؟ ولی اونی که یک جوری راضیات میکند که حالیت بشود، امام رضاست. شاید بقیه اهل بیت خیلی دنبال این نباشند که یک جوری راضی کنند که خودت هم حالیت بشود. ولی چون امام رضا مظهر رأفت است، چون مظهر رضایت است، یک جوری عطا میکند بفهمی چی بهت دادم. نمیدانم توانستم بگویم. دیگر من زبانم قاصر. الحمدلله فهمتان خوب است.
بگذارید من چند تا روایت برایتان بخوانم. اول در مورد امام رضا و رضایت امام رضا، در صلوات امام رضا که البته ما صلوات معروفی که میخوانیم، هنوز صلواتی که پخش میشود همهجا، چند تا صلوات دارد امام رضا علیهالسلام. یکیاش این است: «اللهم صل علی علی بن موسیالرضا الذی اَرتَوَیْتَهُ و رُوَیتَ به من شئتَ من خَلقِک.» خدایا صلوات بفرست بر امام رضا علی بن موسی الرضا، آن کسی که هم تو ازش راضی هستی و هم به واسطه او از هر کس که بخواهی راضی میشوی. به تعبیر استاد آیتالله جوادی داشتند، فرمودند: اساساً در این عالم هر رضایتی که رخ میدهد، پای امام رضا وسط است، ولی ما نمیفهمیم. مشکل از ماست. زن و شوهر دعوا کردند، یک نفر واسطه میشود، کوتاه میآیند، راضی میشوند با همدیگر ادامه زندگی بدهند. راضی شدن. مگر میشود این آدم در دلش رضایت بیاید، آن آدم در دلش رضایت بیاید؟ مگر رضایت همینجوری الکی الکی… شما بگویند آقا این ظرف را کشیدم از قابلمه، این ظرف شور است، آن یکی ظرف شور نیست، اصلاً نمک هیچکه ندارد، فقط در همین ظرف نمک است. هیچکه هم بهش نمک اضافه نکرده است. از هیچ، خودبهخود شور شد؟ مگر میشود؟ بحث فلسفی هم دارد که نمیخواهم به آن بپردازم. هر چیز که ما «بالعرضه»، باید منتهی بشود امام به ذات. این شوری این برنج، برنج که از خودش شوری ندارد، شوری بهش عارض شده است. از کجا بهش عارض شده است؟ از یک جایی که آن شوریه به ذات بوده است. شوری به ذات مال کیست؟ مال… از کجا شور شد؟ از نمک. یک نمکی این وسط درمیآید برای تو. نمیبینی، متوجهش نیستی. وقتی میخوری میگویی یک شور است. این شور یعنی نمک! این یک رابطه با نمک دارد. نمک اینجا هست. خب الآن در این دعوا راضی شدند. ما «به ذات» رضایت باید اینجا باشد که من و شما «بالعرض» رضایت پیدا کنیم. «به ذات» رضایت کیست؟ امام رضا علیهالسلام. ببین حالا نقش امام رضا در زندگیهامان چیست؟ این در رابطه ما، در رابطه با خدا هم هر کس که مورد رضایت خدا واقع میشود… «رَضِیْتَهُ وَ قَدَّمتَ…» ازش حذف فهمیده. فقط به واسطه اونی که از خلایق راضی میشوی امام رضا علیهالسلام. هیچ کس نمیتواند مورد رضایت خدا واقع بشود مگر اینکه امام رضا راضی بشود. هیچکس نمیتواند کسی را راضی کند مگر اینکه امام رضا راضی بشود و امام رضا راضی کند.
حالا این آقایی که همه عالم بر محور رضایت او میچرخد، وقتی میروی زیارتش، بنا دارد که ظاهرش را چه کار کند؟ راضی کند. چگونه راضی کند؟ یک جوری راضی کند که او هم حالیش بشود. من چند تا روایت برایتان بخوانم، کیف کنید. حالا انشاءالله وقتمان هم اجازه بدهد. وقت کم. من چهار پنج تا روایت ناب برایتان آوردهام.
احمد بن عمر حلبی، یاران امام رضا علیهالسلام، میگوید: در منا رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام. گفتم خیلی جالب است: «کنا اهل بیت غبطه و سرور و نعمه.» خانوادهای بودیم، همه به ما غبطه میخوردند، همه حسرت زندگی ما را داشتند، غرق نعمت بودیم، خیلی شاد بودیم، خوشحال بودیم. خوردیم به زمین داغ، به زمین صفر. اوضاعمان به هم ریخت. الآن به جایی رسیده که کل همه اینها رفت. «حتی احتجنا الی من». محتاج آن کسانی شدیم که تا دیروز محتاج ما بودند. دستمان پیش کسانی دراز شده که تا دیروز دستشان پیش ما… امام رضا فرمودند: «یا احمد، ما احسن حالک. به به، چه حال خوبی داری!» گفتم: «آقا ببخشید، حالی ما اخترت. عرض کردم خدمتتان بیچارهم!» چقدر اوضاعت خوب است. ببین حالا رضایت ایجاد کردن امام رضا این است. راضی میکند به عطا. عطای یک نعمت خاصی که بهت بدهد نیست. یک بخشش به عطا، یک معرفتی به عطا. یک حالی در قلبت، یک حسی ایجاد میکند. یک آرامش ایجاد میکند، یک طمأنینه ایجاد میکند. بله، آقا! همه زائران را راضی میکند. من مثلاً میخواستم پرشیا را بفروشم، مگان بخرم، رفتم از در آمدم بیرون، پارکینگ، پرشیا نمیشود، مگان بغلی وا میشود، سوار شو، برو. اینجوری نیستش که! یک حالی بهت میدهد در قلبت. میآیی بیرون احساس میکنی نه، یا خیالم جمع شد، دادهاند. راحت، اصلاً راحت شدم، سبک شدم. یا به یک چیزی متوجه شدم. یکی از رفقایمان که همین جلسات هم میآید، میگفت: «بچهام مریضی خاصش.» حالا خودش باید تعریف کند، خیلی قضیه عجیب است. گفتم فقط من یک حرم بروم، برگردم. گفت که «حرم رفتم، خواهرزادهام…» کی بود؟ که چند سال پیش جوان بود، در یک سانحه از دنیا رفته بود. «داشتم یکهو نگاه میکردم، یکهو به دلم افتاد که بچه تو اگر بماند، در این سن با این سانحه بمیرد بهتر است یا در این سنی که الآن هست بمیرد بهتر است؟» فهمیدم امام رضا یکهو شمایل این فامیل ما را به من نشان داد که این را به من بفهماند. گفت «تمام شد. آرام شدم.» گفتم: «آقا، عطای امام رضا علیهالسلام همهاش به این نیست که یک چیزی بهت بدهد. گاهی یک معرفتی، یک فکری، یک نگاه است، یک آرامش است، یک حال است.»
به من فرمود که احمد تو خیلی اوضاعت خوب است. گفتم آقا من وضعم این است ها! فرمود که: «دوست داری در وضع بعضی از این دیکتاتورها و ظالمین باشی؟ مثلاً حالا امروزیاش نتانیا هو، ترامپ! «ولکت الدنيا مملوء ذهباً.» همه دنیا مال تو باشد، همه دنیایم طلا باشد، میخواهی؟» گفتم: «لا والله یابن رسول الله.» نه، آقا به خدا نمیخواهم. میگوید: «ازت خندیدم.» «فضحک». بعد فرمود: «ترجع الی خلف.» خب دوباره برگردیم به عقب. «فمن احسن حال منک؟» گفتی حالت خیلی بد است. الآن کی حالش از تو بهتر است؟ چرا؟ «و بِیَدَیکَ صناعتٌ لا تُطَبِّیقُها بِمِلْءِ الدُّنيا ذَهَبًا.» تو یک چیزی داری که همه دنیا طلا بشود بهت بدهند، قبول نمیکنی که. ارزشش بیشتر است که قبول نمیکنی. آن هم چیست؟ محبت ماست، ولایت ماست. پس تو از همه سرمایهدارتری، تو که وضعت از همه بهتر است. بنده خدا! تو یک چیزی داری همه دنیا را طلا کنند بهت بدهند، قبول نمیکنی، بعد میگویی من بدبختم! حضرت فرمود: «ألا أبشرک؟» خوشحالت نکردم با این حرفی که زدم؟ گفتم: «فقط سرنی الله بک و بآباک.» خدا من را با تو و پدرانت خوشحال کرد. بعد حضرت فرمود که: «فقال علی ابوجعفر علیه السلام فیقول الله عزوجل»، روایتی است، فرمود: «آن گنجی که موسی و خضر مأمور شدند درش بیاورند و اینها، بهت بگویم آن چه گنجی بود؟» آن گنج هم پول نبود. آن گنجه یک کاغذ بود. گنج را همه پول و طلا و نقره و… الآن که تو همستر و همستر و این چیزها! گنجه یک کاغذ و یک برگه. برو روش، یک چیزی نوشته بود. روش این را نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. لا اله الا الله محمد رسول الله…» محمد و آل محمد. چند تا جمله روی آن برگه بود. یکیاش این بود: «تعجب از کسی که میداند میمیرد، چطور خوشی میکند! و من یرد الدنيا و تغیرها باهلها، کیف یرکن الیه؟» کسی که دنیا را میبیند، میبیند روز به روز عوض میشود، چطور دل به دنیا خوش میکند! «و ینبیل من غفل عن الله ان لا یستبطع الله فی رزق و لا یتهمه فی قضا.» کسی هم که از خدا… خدا رزق او را هم میدهد، رزق او هم عقب نمیافتد. فرمود: این سه تا جمله آن گنجی بود که موسی و خضر زحمت کشیدند که این گنجه به بردیا برسد. بعد تعبیر حضرت فرمود: «رضیت یا احمد؟» راضی شدی؟ اینها که بهت گفتم. یعنی آنقدر ازت میگوید، میگوید، میگوید تا آخر. هی سؤال میکند: راضی شدی؟ آرام شدی؟ دلت خوش شد؟ گفتم: «عن الله تعالی و انکم اهل بیت.» هم از خدا راضی شدم، هم از شما.
یک روایت، روایت بعدی: محمد بن عبدالله قمی میگوید: پیش امام رضا علیهالسلام… دیگر با این روایتها حال کنید. دیگر از اینجا دیگر هم روایت، هم زیارت، هم کیف و حال است، هم معرفت است، هم روضه است. همهچیز با هم است. در حرم باشید شما از اینجا به بعد. میگوید: خدمت امام رضا علیهالسلام بودم و من عطشان شدید. خیلی تشنه شده بودم از تشنگی. در محضر آقا رویم نمیشد آب بخواهیم. تشنه نشسته بودم. «فدعا بماء.» امام رضا فرمودند: آب بیاورید. «و ذاقهُ.» یکم آب خودش خورد و «ناوََلَني.» به من آب داد فرمود: «یا محمد اشرب.» بخور، خنک است. اوضاع من اینطور بود. به زبان آوردم. حضرت خودش آب خواست. بعد خودش هم یکم ازش خورد، تبرک.
ریان بن صلت چند تا روایت دارد. این ریان بن صلت خیلی روایتهای جالبی میگوید. میگوید: من در خراسان پشت در خانه امام رضا علیهالسلام بودم. به معمر، یکی از رفقایمان، گفتم: «ان رایت ان تسأل سیدی…» رفتی تو از امام رضا علیهالسلام بخواه یک لباسی از لباسهایش را به من بدهد، اگر هم بشود یک مقداری از آن درهمهایی که به اسم حضرت زدهاند، از آنها هم یک چند تا به من بدهد. معمر میگوید که رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام. همان لحظه که وارد شدم، حالا بیرون این به من یک چیزی گفته بود. رفتم تو، «فبَدَأَني ابوالحسن علیه السلام.» خود امام رضا علیهالسلام در ابتدای امر به من فرمود که: «یا محمد، ألا یرید الریان…» اینها که التماس دعا میگویند، نمیدانند داستان چیست. منتظری که یکی برود در حرم برایش دعا کند. ریان به معمر گفت به امام رضا بگو یک لباسی بهم بدهند، یک مقدار پول هم آنهایی که به اسم خودشان. معمر میگوید تا وارد شدم حضرت فرمود: «این ریان لباس از لباسهای ما نمیخواهد بهش بدهی؟ «النکسبه من صابنا له من درهم منا؟» یک مقدار درهم بهش بدهیم؟» میگوید: «گفتم: سبحان الله! هذا كان قوله لي الساعة بالباب.» آقا سبحان الله! همین الآن پشت در همین به من گفت اتفاقاً. «فضحک.» خندید. یک لبخندی زد امام رضا علیهالسلام. فرمود: «إن المومن موفق.» مؤمن موفق است، یعنی مؤمن خدا برایش جور میکند. «قل له فلیجعلنی.» بهش بگو بیاید تو. رفتم آوردمش. «فسلم.» سلام دادم. خود ریان، حضرت جواب من را داد. دو تا لباس، حضرت دستور دادند بیاورند. از لباسهای خودش به من داد. وقتی هم بلند شدم، ۳۰ درهم حضرت پول دست من گذاشت. این یک… چند تا دیگر دارد، خیلی جالب است.
یکی دیگر دارد: هشام عباسی میگوید: رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام. پس آن نکته را دیدی؟ التماس دعا که میگوید، اصلاً لنگی نیست که این بیاید برود از طرف تو بگوید. همانجا اصلاً به زبان هم نمیآوردی، در دلت بود، ازت خبر داشت! نه خبر، تأمین کرد. تأمین کرد! لنگ واسطه، گوشی را بگیریم رو به ضریح صدا برسد مثلاً به امام رضا علیهالسلام! هشام عباسی میگوید که من رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام. سؤالهایی میخواستم بپرسم، درخواستهایی داشتم. یکیاش این بود که سردردی داشتم، میخواستم حضرت یک سردردم خوب بشود. دو تا لباس هم بهم بدهند که باهاش احرام بروم. میگوید: وقتی رفتم «مسائلی فاجابنی و نصیت حوائجی.» اینش خیلی… میگوید: سؤالهایی که داشتم پرسیدم، این دو تا حاجتم را یادم رفت. «نصیت و حوائجی و اردت ان ودعه.» پاشدم بروم، خداحافظی کردم با حضرت. یادم رفته بود دیگر هم برای سردردم چیزی بخواهم، هم دو تا لباس برای احرامم بخواهم. امام رضا «فجلست بین یده.» نشستم. علیالرضا دستش را گذاشت روی سرم. دعایی خواند برای رفع سردرد. بعد فرمود: «دو تا لباس برایم بیاورند.» بهم داد. فرمود: «اُحرم فیهما.» تو این دو تا لباس احرام به جا بیار. اصلاً نگفتم، یادم رفته بود. رفتم حرم، فلان چیز را یادم رفت بخواهم. یک جوری هم بهت میدهد. میتوانست امام رضا بعداً یکیو بفرستد، راضیات کند و بهت نشان بدهد که این مدل امام رضا علیهالسلام… میگوید که هشام عباسی میگوید: من در مکه دنبال دو تا لباس بودم. لباس: «سَعِیْدَین». یکیاش را برای بچهام میخواستم، یکیاش را برای خودم. هرچی گشتم پیدا نکردم. تا کجاها امام رضا کار میکند؟ تو بازار دنبال داری میگردی، امام است. میگوید: در مکه دنبال دو تا لباس خوب برای خودم و پسرم میگشتم، پیدا نمیکردم. رفتم مدینه خدمت امام رضا علیهالسلام. گفتوگو، ارتباط. وقتی میخواستم بیایم بیرون، خداحافظی که کردم، آمدم بیایم بیرون، حضرت دستور دادند، فرمودند: «آن دو تا لباس را بردارید بیاورید.» دو تا لباس که آوردند، دیدم همان دو تا… در به در در مکه دنبال این دو تا میگشتم که ملیلهدوزی شده بود، رنگ خاصی بود. دقیقاً همین را میخواستم. یعنی امام رضا میدانسته در ذهن من چی میخواهم، من پیدا نکرده بودم، خودش بهم تحویل داد. این چیست؟ داستان امام رضا علیهالسلام.
همه این روایتهایی که خواندم در «عیون اخبار الرضا» شیخ صدوق است. روایت آخر را بخوانم و دیگر بحث را کمکم تمامش کنیم. ریان بن صلت میگوید که: «لما اردت الخروج الی العراق.» میخواستم بروم عراق. رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام خداحافظی کنم. میگوید: در دلم گفتم: «فقلت فی نفسی.» در دلم گفتم: امام رضا اینها را نمیشنود؟ نه تنها میشنود، بلکه همانچیزی که در دلت یک لحظه میآید رمان حاجت، همانجا اجابت رخ داد. تمام شد. یک لحظه میگوید پاشم بروم مشهد فلان چیز را از امام رضا بخواهم. پاشم بروم حرم فلان چیز را بگویم. میشود این بشود. حالا گاهی تصمیم میگیرد که پاشم تا حرم بروم پشت پنجره فولاد. اصلاً نمیخواهد، اینها خوب است ها، برای خودت خوب است که حالت دگرگون میشود. پشت پنجره فولاد با یک حال بهتری میخواهد که فرقی نمیکند یادت میرود.
ریان بن صلت میگوید که وقتی که خداحافظی کردم: «سَلْتُه قَمِیصًا.» میگوید: در دلم گفتم وقتی خداحافظی کردم از امام رضا یک پیراهنی بخواهم که به تن حضرت خورده باشد، این را کفنم کنم. پیراهن سفیدی. لباس. یک مقدار درهم هم از حضرت بگیرم، باهاش یک انگشتر برای دخترانم درست کنم. میگوید: در دلم این بود که بروم حضرت را ببینم، موقع خداحافظی اینها را بخواهم. «فلما وَدَّعْتُه»، چقدر قشنگ است. میگوید: رفتم برای خداحافظی. «شَغَلَنِي البُکاءُ وَ الْإِصْفَ عَلَی فِرَاقِه عَنْ مَسْأَلَة ذلک.» میخواستم خداحافظی کنم، میخواستم بروم عراق از مدینه. رفتم خداحافظی کنم. آنقدر حالم دگرگون شد که دارم با امام رضا خداحافظی میکنم. فقط گریه کردم. فقط حالم به هم ریخته بود. اصلاً یادم رفت که از حضرت میخواستم لحظه آخر همچین چیزهایی بگیرم. فقط به گریه گذشت، به دلتنگی گذشت، به اینکه از دوری شما چه کنم گذشت. حالم اینجوری شد. رفتم بیرون. امام رضا صاحبی. از پشت در صدا زد: «یا ریان، اِرجِع.» ریان، برگرد. برگشتم. فرمود: «أما تُحِبُّ أَن أُدْفَعَ إِلَیکَ قَمِیصًا مِنْ ثِیابِ جَسَدِی تَکْفِنَ فِیهِ إِذا فَنِیتَ اَجَلَکَ وَ أُدْفَعُ الَی بَناتِکَ اَخواتِم؟» دوست داری یک لباس بهت بدهم به تنم خورده باشد، بدهی که از دنیا رفتی کفنت بشود؟ دخترانت انگشتر درست کنی؟ گفتم: «یا سیدی، قد کان فی نفسی اَن اَسالَکَ.» آقا در دلم بود بپرسم. «فَمَنَعَنِيَ الغَمُّ بِفراقِک.» آنقدر دیگر درگیر این فراق شما شدم. اصلاً میگوید: دست کرده امام رضا علیهالسلام از زیر تشک یک لباسی درآورد داد و از کنار سجادهشان یک مقدار درهم درآورد داد. شمردم دیدم سی درهم! دقیقاً به پول انگشترهایی که برای بچهها میخواستم بسازم. خیلی قضایای عجیب و غریبی است در این راضی کردنی که امام رضا علیهالسلام دارد.
یک قضیهای است که حالا الان دیگر چون وقت گذشته، فقط اجمالاً اشاره بکنم که اگر فرصت بود کاملش را برایتان بخوانم. یک آقایی از علمای معروف این قضیه را نقل کرده است که در کودکی او، یک خانم روضهخوان برای جلسهها که منزل مادر اینها میآمد. مشهد آمده بودند قبل انقلاب. در یک مهمانخانه با پسرش نزدیک حرم جای به اینها داده بودند. یک هفته قرار بود آنجا باشند. این خانم هم خیلی مقید بود. یک جوری که همین آقا هم وقتی بچه بود در آن روضه زنانه، صورت این خانم را ندیده بود. خیلی مقید به محرم و نامحرم. مفصل است. فقط اشاره میکند. گفتش که این خانم حرم میخواست برود. از بالای مهمانخانه از پنجره نگاه میکرد کی حرم خلوت میشود. چون قبل انقلاب زن و مرد قاطی بود دور ضریح. خلوت باشد که با نامحرم تماس پیدا نکند. هی نگاه میکرد حرم شلوغ است. ظاهراً ایام شلوغی بوده. شب اول گذشت، شب دوم، شب آخر رسید. یک نگاهی کرد از آن بالا. «یا امام رضا! من میخواستم بیایم، خیلی شلوغ است. من مراعات میخواهم بکنم. اگر اینجوری باشد، نمیآیم. من نمیتوانم بیایم. تو که میتوانی، تو بیا!» گفت: صبح پسرش از گریهی این مادر پرید. گفت: «چی شده مادر؟» «خواب بودم امام رضا فرمودند که آره، من که میتوانم بیایم، من آمدم.» چند تا خرما به من داد. از خواب که بیدار شدم، خرماها در دستم است. این آقا که از علمای جای مسئولیتی هم دارد، فرمود: این خرماها بود… به هر کسی یک ذرهای ازش داد. یک مقدار از آن را هم این خانم به من هم داد. از آن خر… راضی میکند ظاهرش را.
آن قضیه معروف هم که خیلی شنیدید: زن و مرد مشهد میخواستند بیایند. خانم خیلی مقید نبود. شوهر اصرار کرد. این گفتش که: «نه، نمیآیم.» گفت: «حالا بیا دیگر این سفر.» گفت: «به یک شرط میآیم که من را حرم نبری، نزدیکای حرم هم نه. هتل. جای دور. جای تفریحی. میآیم، رستوران میآیم، حرم نمیآیم.» گفت: «باشد.» حرم کس. گفت: چند روزی بودیم و تمام شد. آمدیم از زیر گذر حرم رد بشویم، بیایم در جاده نیشابور. نگاه خانم به گنبد افتاد. گفت: «یا امام رضا! در شهرت به ما خوش گذشت.» رفتیم در راه، خانم هم خوابش… در جاده یکهو دیدم از خواب پرید. گفت: «برگرد! برگرد مشهد!» گفتم: «چی شد؟» گفت: «امام رضا را در خواب دیدم فرمود: خوشحالم در شهر من بهت خوش گذشت.» این است امام رضا علیهالسلام!
حالا برگردم به آن روضه. فرمود: «دشمنانش را هم راضی نگه میدارد.» عرض کردم: مطلب لب مرزی است، باید با دقت به آن توجه کرد. ولی شما میفهمید حرفها را، الحمدلله. یک جوری امام رضا علیهالسلام شهید شد در عین غربت و مظلومیت، ولی تا جایی که توانست دل مأمون را هم راضی نگه داشت. در این شهادت هم به دوستانش فهماند که من شهید شدم و چطور شهید شدم. هم یک طوری پیش رفت که مأمون هم راضی شد. خیلی حرف است! این امام رئوف یک جوری تا جایی که جا دارد میرود. تا کجا جا داشت؟ تا جایی که به ابوصلت فرمود: «اگر آمدم بیرون دیگر سؤال نکن چی شده، فقط نگاه کن ببین اگر هوا بر سرم است، خودت دیگر با من حرف نزن.» چون مأمون دوست نداشت این قضیه این جوری مطرح بشود. خیلی عجیب است. امام رضا علیهالسلام… من دل تو دلم نیست. هی نگاهم به این در است. شاید این ساعتها بوده امام رضا علیهالسلام بیاید بیرون و هی در دلم خدا خدا میکنم حضرت با یک وضع طبیعی. هی به خودش میپیچید، سلیم، مثل کسی که مار زده باشد. هی مینشید، هی بلند میشد، هی میپیچید. میگوید: «منم دیگر نزدیک نشدم، چیزی نگفتم.» این شهادت امام رضا بود. یک جوری پیش رفت تا جایی که بشود مأمون را هم راضی نگه داشت. دشمنانش هم ازش… فدای این آقا!
روز آخر ماه صفر من میخواهم تحویل بدهم، حیفم میآید بدون این روضه تحویل بدهم. دو ماه مشکی (امشب) در میآوریم، مشکیها را. دلمان تنگ میشود برای مجلسها، برای سیاهیها. روز آخر. امام رضا راضیمان کند. ما راضی کند. ولی این آقا روز آخر ماه صفر را… دادند امام رضا. امام رضا دل نوکرها را راضی کند. راضی میکند. روز مژده است، روز اجر. اجری نمیخواهیم. میخواهیم این است که بتوانیم سالها ناله کنیم، اشک بریزیم، آتشمان بیشتر، نوکریمامان بیشتر بشود. از این در بیرونمان نکنند. باز هم راهمان، باز هم اجازه بدهند. روز شهادت امام رضاست، ولی میخواهم با این جملات امام رضا تمام کنم انشاءالله. حضرت هم به ما توجه کنند. این جملاتیست که خود امام رضا فرمودند. این آخرین روضه محرم و صفر مادر، ظهر شهادت امام رضا با کلام نام امام رضا علیهالسلام. بلد هستید اکثرتان، عبارات برایتان آشناست.
ریان بن شبیب گفت: من محرم آمدم خدمت امام رضا علیهالسلام و روز اول بود. حضرت به من فرمودند: «روزه هستی؟» گفتم: «نه.» فرمود: «روز مهمی است. امروز روزی است که زکریا دعا کرد خدا بهش یحیی را داد و این روز را روزه بگیر، دعا کن خدا هم اجابت میکند برایت.» بعد فرمود که: «ماه محرم ماهی است که ماه حرام بود. اهل جاهلیت هم حرمتش را نگه میداشتند، ولی این امت حرمتش را نگه نداشتند. «وَلا حُرمَتَ نَبِیِّها.» حرمت پیغمبر. «لقد قتلو فی هذا الشهر ذریته النبی.» پیغمبرزادهها را در این ماه کشتند. «و سبعوا نسائه.» زن و بچه پیغمبر را در این ماه اسیر کردند. تهبوها اَثقالَ اموالِ پیغمبر را در این ماه به غارت بردند. خدا اینها را نبخشد.» بعد به من فرمود: «یابن شبیب، ان کنت باکیاً، با هرچی خواستی گریه کنی برای حسین بن علی ابن ابیطالب گریه کن.» امروزم برای امام رضا میخواهیم گریه کنیم. چرا؟ من عذر میخواهم روضه را اینطور مکشوف و عیان میخوانم. این کلام امام رضا علیهالسلام به ریان بن شبیب است. انشاءالله در این ساعتهای آخر ماه صفر بلند بشود حضرت توجه کنند به ما. فرمود: «چرا با هرچی خواستی گریه کنی برای حسین گریه کن؟ «فانه ذبح کما یُذبح الکَبشُ.» چون سر از تنش جدا کردند، مثل اینکه سر از تن چهارپا جدا میکنند.» آن شکلی سر از تنش جدا کردند. برای هرچی خواستی گریه کنی، برای حسین گریه کن.
امام رضا را امروز به شهادت رساندند. در غربت بود. تنها بود، بیکس و کار بود، در بین دشمن بود. خب اینها خیلی شبیه امام حسین علیهالسلام است. ولی لحظه آخر آقازاده آمد. سر را به بغل گرفت. با احترام در خلوت با سدر و کافور غسل داد. کفن کرد. نماز خواند. با احترام امام رضا را دفن کردند. روضه من تمام. فقط همین یک خط را رویش فکر کن: «السلام علی من اهل العرا…» سلام بر آن کسی که بیابانیها دلشان سوخت، دیدند این پیکر چند روزه روی زمین مانده. آنها آمدند دفنش کردند.
بسماللهالرحمنالرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد
اللهم صل علی محمد و آل محمد
فعال طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی
در مورد امام رضا علیهالسلام، یکی از نکاتی که مطرح است، نام مبارک ایشان «علی بن موسیالرضا» است، یعنی ایشان به نام علی بودند و همنام امیرالمؤمنین. اما همیشه از ایشان به عنوان «رضا» یاد میشده است. حتی وجود نازنین موسی بن جعفر هم اصرار داشتند که ایشان را به نام «رضا» یاد کنند و معرفی کنند، نه به نام «علی». اگر فقط صدا میزدند، «ابوالحسن» صدا میزدند، وگرنه اگر میخواستند معرفی کنند، میگفتند «رضا، فرزندم رضا». اهل بیت به این نام خیلی تأکید دارند. بعد از امام رضا علیهالسلام هم سایر معصومین به نام «ابنالرضا» معروف هستند، هم امام جواد علیهالسلام، هم امام هادی، هم امام عسکری و حتی خود امام زمان. این کلمه «رضا»، این نام «رضا» یک اصراری در آن است که خود این اصرار نشان میدهد یک «اسراری» در آن هست. اسراری هست که آنقدر روی آن اصرار شده که امام رضا علیهالسلام با این اسم خو گرفته است. اسم «رضا» عنوان منحصربهفردی است، عنوان خاصی است. مثلاً «هادی»، «جواد»؛ خب اینها آنقدر دور از ذهن نیست که «رضا» دور از ذهن است؛ یعنی برای معرفی امام. به هر حال، همه ائمه ما هادی بودند، بخشنده بودند، صادق بودند، ولی عنوان «رضا» عنوان عجیبوغریبی است. «راضی» هم نه، «مرضیه» هم نه، بلکه «رضا». رضا، مصدر رضایت، خیلی عجیب است؛ امام رضایت، امام عجیب و منحصربهفردی بین معصومین است.
خب مباحث مطرحشده است که چرا امام رضا علیهالسلام به این اسم معروف و شناخته شدهاند. چیزهایی گفتهاند، برخی تا شش وجه گفتهاند که اینجا هم بنده اقوال مختلف را آوردهام. ولی روایتی از امام جواد علیهالسلام داریم. این روایت خیلی مهم است که کمی در این جلسه به آن بپردازیم، کمی به کنه این قضیه نزدیک شویم، هرچند ما به هر حال به باطن این قضیه راه نداریم. ولی این اسامی، میدانید، در مورد امام حسن و امام حسین همین شکلی بود که پیغمبر اکرم وقتی قرار شد نامگذاری کنند، فرمودند که: «من در نامگذاری از خدا سبقت نمیگیرم.» اینها اسامیای است که از جانب خدا آمده است. آنچنان نبوده که حالا خوششان آمده، چیزی بگویند. هرچند اگر همان هم بود، وحی بود، عصمت بود، ولی به طور خاص این اسامی همهاش از جانب خدای متعال نازل شده است. اسم امام رضا علیهالسلام از این قاعده مستثنا نیست.
روایتی داریم از امام جواد علیهالسلام که مرحوم صدوق در «عیون اخبار الرضا» آورده است. امروز چند تا روایت از این کتاب انشاءالله با هم میخوانیم. در جلد یکش، همان اول بحثش، در باب اول، «باب العلة التی من اجلها سمی علی بن موسی الرضا»، باب علت نامگذاری امام رضا علیهالسلام به «رضا». ایشان دو تا روایت میآورد. من یکیاش را میخوانم؛ چون این یکی مهمتر است. در روایت امام جواد علیهالسلام، ابینصر بَزَنطی، احمد بن محمد بن ابینصر بَزَنطی، از امام جواد علیهالسلام سؤال میکند: «مخالفیکم یزعمون اباک انما سماه المأمون الرضا.» یعنی: «تعدادی هستند آقا جان، فکر میکنند که نام رضا را مأمون روی پدر شما گذاشت. او به پدر شما گفت رضا که پدر شما به رضا معروف شد. اینجوری است؟ «لما رضیه لولایت عهد»، وقتی که راضی شد که ولیعهد باشد، وظیفه کردند امام رضا را…» یعنی از اینجا رضا شدند؛ «چون مأمون به ولایتعهدی او راضی شد، از اینجا امام رضا، امام رضا شدند.»
حضرت فرمودند که: «کَذَّبُوا وَاللهِ وَ فَجَرُوا.» هم دروغ گفتند به خدا، هم گناه کردند کسانی که همچین حرفی زدند. «بل الله تبارک و تعالی سماه الرضا.» نخیر، خدا بود که اسم امام رضا را «رضا» گذاشت. «الله تبارک و تعالی» خدا گذاشت. چرا؟ خیلی دقیق و عجیب است! «لانه کان رِضاً لله.» چون او رضایت خدا بود. نه «مرضیه» خدا بود، نه «مورد رضایت» خدا. «رِضاً لله.» رضایت. خیلی عمیق و عجیب است. به جای گفتوگوی مفصل، امام رضا «رضایت خداست». یعنی اگر رضایت خدا بخواهد آدم بشود، دست پیدا کند، چشم و گوش پیدا کند، بدن پیدا کند، رضایت خدا میشود امام رضا علیهالسلام. رضایت خدا! بله، خیلیها مورد رضایت خدا هستند. «مورد رضایت خدا» بحث دیگر است. خیلی «رضی الله عنهم و رضوا عنه» در سوره مبارکه مجادله فرموده است: هر کس که حزبالله باشد. «رضی الله عنهم و رضوا عنه». معرفی میکند. اول حزبالشیطان را معرفی میکند در آیات قبلترش، بعد حزبالله را معرفی میکند. حزبالشیطان میفرماید اینها سخت خدا، عذاب و غضب خدا بهشان رسیده است. حزبالله، رضایت خدا بهشان… خب خیلیها هستند، امام رضا مورد رضایت خدا نیست! امام رضا «خود» رضایت خداست. حقیقت رضایت خداست.
خیلی چیز عجیبی است. نمیخواهم وارد بحث عمیقتر بشوم، البته چون خودم سر در نمی آورم از بحث عمیقترش، ولی حالا چیزهایی که میشود گفت، یکیاش این است. میدانید در مورد خدای متعال اصلاً رضایت و غضب معنا ندارد. «رضی الله عنهم و رضوا عنه». چرا؟ چون رضایت و غضب یعنی اینکه احوالات آدم دگرگون بشود، یک حالی بعد یک حالی بیاید. یک حالت معمولی دارد، بعد عصبانی میشود، دوباره عصبانیتش فروکش میکند، به حالت معمولی برمیگردد یا برمیگردد به حالت رضایت. در کتاب توحید صدوق روایاتی دارد، فرمود که خدای متعال نه رضایت دارد نه غضب دارد؛ چون معنای این رضایت و غضب این است که باید احوالات خدای متعال دگرگون بشود.
خب پس رضایت و غضب خدا به چه معناست؟ همانجا توضیح دادند، فرمودند خدا، ذات خدا بالاتر از این است که بخواهد رضایت و غضب پیدا کند. رضایت و غضب خدا در جان ولی که نماینده اوست و آینه تمام و کمال اوست، در جان او جلوه میکند. در جان کی؟ در جان امام. اینکه خدا خوشش میآید، اینجوری نیست که در دل خدا مثلاً یکهو یک احوالاتی پیدا میشود، حال خدا خوب میشود یا حالش برافروخته میشود. ذات خدا این چیزها بهش راه ندارد. خدا دستوری داده، تکلیفی کرده. من و شما یا مطابقت با آن دستور و تکلیف داریم، یا نداریم. اگر مطابقت داشتیم، میشود رضا، نداشتیم میشود غضب خدا. این رضایت کجا شکل میگیرد؟ در ذات خدا؟ ذات خدا که رضایت و غضب شکل نمیگیرد. خدای آینه تمام و کمالی دارد، یک جانی است که این جان لبریز از حقیقت، لبریز از نور در عالیترین درجه نزدیکی به خداست. این کدام حقیقت است؟ این حقیقت پیغمبر و اهل بیت است. رضایت و غضب خدا در دل اینها شکل میگیرد. در ذات خدا نیست. در دل امام است. بحث مفصلی است.
نکته بعدی در بین همه اینها، آن کسی که رضایت خدا درش جلوه میکند و از آنجا میشود فهمید، از آنجا میشود… در بین این چهارده معصوم که خدا راضی شد یا راضی نشد کدام امام؟ امام رضا علیهالسلام. مطلب جا افتاد؟ هر کدامشان یک چیزی درشان نمایانتر است، یک جلوهای، یک حقیقتی. ولی این نور وقتی تکثیر شده، چهارده تا شده. هر کدام یک حقیقتی را بیشتر، مقتضی، فراخور هرچی. آن چیزی که از امام رضا علیهالسلام بروز پیدا میکند، رضایت خداست. پس این نیست که مأمون اسم امام رضا را گذاشته «رضا». مأمون چی؟ کی که بخواهد بیاید روی امام رضا اسم بگذارد؟ خود خدا اسم گذاشته! اسم هم مثل ما نیست که مثلاً به یکی اسمی میگذاریم، حالا ربط دارد، ندارد. در عمرش یک بار سجده نکرده، بهش میگویند سجاد. بلوار هم داریم، تنها چیزی که ربط ندارد سجاده، بلوار سجاد مشهد؛ سجادِ معروفتر! که طرف مو ندارد، بهش میگویند زلفعلی. اسمهایی که ما میگذاریم. محمود! محمود داریم، از سر تا پایش لجن میبارد. مسعود! مثلاً حمله بر مسائل سیاسی نکند. حسن! مثلاً هیچ ربطی ندارد. خدا گذاشته، حقیقت است. چرا خدا به امام رضا فرموده «رضا»؟ چون خدا رضایت خودش را در او نمایان کرد، آیینه رضای خداست.
این خیلی نکته عجیب است. برای همین، یک نکته ما بین پرانتز، در گوشی بگویم. نکاتی که خودم نمیفهمم: اینهایی که در وادی معنویت میافتند، مسیر حرکت به سمت خدا، که حالا از عناوین خاصش ما استفاده نمیکنیم. حالا اصطلاحاً میگویند «سیر و سلوک». جانمایه سیر و سلوک رضایت خداست. اصلیترین چیزی که از آنجا کسی سالک میشود، حرکت میکند به سمت خدا، عالیترین نقطه با همین شروع میشود تا به آن عالیترین نقطه میرسد. اینهایی که در وادی معنویت میافتند، میافتند در مسیر کسب رضایت خدا. نشانههایش در ارتباط با امام رضا علیهالسلام برایشان ظاهر میشود. اتفاقاتی رخ میدهد. معروف است بین کسانی که در این وادی هستند که اصلاً سیر و سلوک با امام رضا علیهالسلام شروع میشود. آنهایی که دنبال استاد میگردند، از اینجا نصیبشان… در مسیر قرار میگیرند. احوالاتشان تغییر پیدا میکند. با امام رضا علیهالسلام برایشان رخ میدهد. ابتدای مسیر با امام رضا علیهالسلام، آن اواخرش با امیرالمؤمنین. نگری مسیر میروند. خدا نصیبمان بکند، انشاءالله. مسیر جلب رضایت خدا، خوابهایی میبیند از امام رضا علیهالسلام. اتفاقاتی رخ میدهد از امام رضا علیهالسلام. احوالاتی برایش رخ میدهد در حرم امام رضا علیهالسلام. آنهایی که این مسیر را رفتهاند میگویند و میدانند اصل قضیه امام رضا علیهالسلام، چرا؟ چون اصل سیر و سلوک جلب رضایت خداست و جلب رضایت خدا در این عالم در یک نفر جلوه کرده است؛ امام رضا علیهالسلام.
تعبیر امام جواد چیست؟ فرمود: «لانه کان رِضاً لله عز و جل فی سماعه». امام رضا رضایت خدا بود. دیگر چی؟ «و رِضاً لرسوله و ائمت من بعد صلوات الله علیهم فی ارضه». رضایت پیغمبر و ائمه بعد پیغمبر بود در زمین که آنها هم رضایت به خدا هستند. معلوم میشود این یک دانه شاخص و عیار رضایت خداست. خیلی خدا در این… مثل اینکه فرض کنید مثلاً سورههای قرآن چطور است؟ همهاش نور است دیگر، همهاش حقیقت است. ولی خدا یک مطالبی را در سورههایی گفته است که در سورههای دیگری نگفته است. مثلاً مطالب ناب توحیدی را در سوره توحید گفته است، جاهای دیگر نگفته است. قصه حضرت یوسف را در سوره یوسف گفته است، جاهای دیگر نگفته است. اینکه معنای تفاوت سورهها نیستش که بگوییم آقا پس سورهها با همدیگر فرق میکند. خدا یک چیزی را در یک سوره جلوه داد، جای دیگر جلوه نداد. همهشان یکیاند. کلمات قرآن که با همدیگر فرق نمیکند. سورههای قرآن که با همدیگر فرق نمیکند. همهاش نور است، همهاش حقیقت است. وقتی تکثیر میشود (نمیخواهم سنگین صحبت کنم، شما الحمدلله همه اهل فهمید)، میخواهم مطلب گم نشود، یعنی آن ظرافت مطلب گرفته بشود. اگر قرآن را بخواهیم یک چیز ببینیم و در یک کلمه بخواهیم توصیف کنیم و بگوییم چی؟ همهاش نور است. ولی اگر قرار شد تقسیم کنیم، تکثیر کنیم، سوره سوره کنیم، آیه آیه، آیتالکرسی ویژگیهایی دارد که آیات دیگر ندارد. با اینکه همهاش قرآن است، همهاش نور است. وقتی تکثیر شد، تفاوت میآید. یک ویژگیهایی دارد آن، یک ویژگیهایی دارد آن. یک ویژگی سوره انعام یک ویژگیهایی دارد، سوره اعلی یک ویژگیهایی دارد. این را شب جمعه خواندنش یک اثری دارد، آن را روز جمعه خواندنش یک اثری دارد. نماز؛ شعر از سوره حمد. نماز اگر بدون سوره حمد باشد، نمازت باطل است. آقا قرآن همهاش نور است، فرق نگذارید بین قرآن. من میخواهم سوره ماعون بخوانم به جای سوره حمد. چرا بین آیات قرآن فرق میگذارید؟ همهاش نور است.
بله، همهاش نور است. ولی وقتی قرار میشود نماز باشد، نماز باید با سوره حمد خوانده شود. حساب این با بقیه سورهها فرق میکند. همه اهل بیت اگر آن بالا را نگاه کنی همه یکیاند، پایین را نگاه میکنی فرق میکند. قرآن آن بالا را که نگاه کنی همهاش نور است، پایین که میآید، تقسیم میشود، تکثیر میشود. سوره به سوره که شد، حساب و کتابش فرق میکند. برای فلان درد، آن آیه را باید خواند، برای فلان مشکل، این آیه را باید… اهل بیت همینشکلاند. وقتی پایین میآیند، تکثیر میشوند. وقتی تکثیر میشوند، نما و نماد رضایت خدا در کی جلوه میکند؟ در امام رضا علیهالسلام. با اینکه آن بالا که بروند، آنجا دیگر اسم و تقسیمی نیست. آنجا علی و حسن و حسین و فاطمه نیست. یک نور است فقط. وقتی نور شد، همه ویژگیهای همهشان مشترک است. پایین که آمد، فرق. امام حسین ویژگیهایی پیدا میکند که امام حسن ندارد. امام حسن ویژگیهایی پیدا میکند امام سجاد ندارد. شاید این مثال کمک بکند به این بحث.
پس امام جواد علیهالسلام فرمودند که نام پدرم که «رضا» شد به خاطر این بود که رضای خداست در آسمان، رضای پیغمبر و اهل بیت در زمین. دیگر چی؟ بعد میگوید سؤال کردم، گفتم: «الم یکن کل واحد من آباک الماضین علیهم السلام رضاً لله تعالی ولرسوله والائمه؟» گفتم آقا مگر همه شما اهل بیت رضای خدا نیستید؟ رضای اهل بیت، رضای پیغمبر نیستید؟ حضرت فرمود: «بَلاء.» گفتم: «فلم سُمیه ابوک من بینهم الرضا؟» پس چرا بین همه اهل بیت فقط نام پدر شما «رضا» شد؟ فرمود: حالا این عبارت قشنگتر است. این خیلی دیگر جالبترش میکند. معصومین میدانند ما فکر میکنیم که جواب را پیدا کردیم، درحالیکه هزاران لایه دارد، هزاران جواب دارد. در حد فهم مخاطب، امام چیزی را میفرمایند. خیلی لایههای عمیقی دارد آن قضیه. ابوالقاسم را شنیدید دیگر؟ گفتم از امام رضا علیهالسلام سؤال کرد که آقا چرا به پیغمبر کنیه ابوالقاسم دادند؟ فرمودند که چون فرزندی داشت به نام قاسم، پدر قاسم بود. بیشتر بگویید. حضرت فرمودند: باشد، حالا که طلب داری، تمنا داری، قاسم همان قسیم است. «قسیم الجنه والنار» امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین هم در بغل پیغمبر بزرگ شد. چون پدر این قسیم است، به او میگویند ابوالقاسم. عجب! ما شاء الله! مرحوم آیتالله شیخ محمدتقی آملی (استاد بزرگانی مثل جوادی آملی، که اینجا حرم، باغ رضوان دفن است) ایشان فرمودند: «این زود قانع شد! اگر سؤال دیگر میپرسید، حضرت ۷۰ تا لایه دیگر میشکافتند که تو در هر کدامش سکته…» ۷۰ تا لایه دیگر بشکاف! ابوالقاسم پس داستانش این بود. بابا کلی داستان دارد.
حالا این هم پرسید که آقا چرا پس فقط به پدر شما میگویند «رضا»؟ حضرت یک جوابی دادند، این هم قانع شد بنده خدا. بیشتر میشکافت، بیشتر میرسید. حضرت فرمودند: «چون بین همه اهل بیت پدر من این ویژگی خاص را داشت که رَضِیَ بِهِ المُخالِفُون مِن اَعدائه کَما رَضِیَ بِه الموافقون من اولیائه.» همان طور که دوستدارانش از او راضی بودند، دشمنانش هم از او راضی بودند. پس یک ویژگی خاصی شد در امام رضا علیهالسلام که دشمنانش هم از او راضیاند.
سؤال و شبهه: آقا مگر چیز خوبی است که آدم دشمنش ازش راضی باشد که شما دارید به عنوان فضیلت برای امام رضا میگویید؟ نه تنها به عنوان فضیلت میگویید، بلکه به عنوان امتیاز امام رضا نسبت به بقیه معصومین میگویید! معاذالله! میخواهم شبهه را مطرح کنم. معاذالله! اینکه نفاق است! آقا دوستانت باهات خوباند، هم دشمنان. با اینها فالوده میخوری، با غذای خارجی، کیا، چی چی، آیسپک. همه ازش راضیاند. اصولگرا، اصلاحطلب، ایرانی، آمریکایی، اوکراینی، روسی… خیلی! امام رضا علیهالسلام مورد رضایت همه بود! آن که چیز بدیه که یک جور آدم رفتار کند. بعد یک جور رفتار کنی که بدشان میآید. «وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَهً». قرآن فرمود: مگر تو رفتار کنی کفار و منافقین در شما غلظت ببینند، به شما تمایل پیدا نکنند، شما را از خودشان ندانند؟ خب، پس چرا امام رضا علیهالسلام طوری بود که دشمنان هم از او راضی بودند؟
یک نکته فنی لطیفی دارد. این نکته را بگویم، بعد یک سری روایت بخوانم، حال و هوایمان را این نکته عوض میکند، اصلاً ارتباطمان با امام رضا عوض میشود. نکته فنیاش این است که بین همه اهل بیت، به قول ما… خیلی روی این کلمات خیلی فکر میکردم چه جور بگویم که شبهه نشود، چون بحث خیلی لب مرزی است. یکم آنوری بشود، از تو چیزهای دیگر درمیآید. شما باید با دقت گوش بدهید. بین همه اهل بیت، یک جورایی، یک طوری میشود گفت این حرف را که هیچکس مثل امام رضا علیهالسلام برای دشمنانش «لیلی و لالای» (این حرفها را) نداشت. خب، یعنی چی؟ یعنی با اینها راه آمد؟ نه، نه. یعنی دشمنی نکرد؟ یعنی امام حسین خیلی تند و تیز بود، امام رضا علیهالسلام خیلی کول، خیلی خونسرد؟ نه. پس چی؟ تا آن مرزی که جا داشته، آن لبههایی که تا جایی که جا داشت با اینها راه بیاید، نظر اینها را جلب کند، با اینها راه آمد. مثال فعلاً از من نخواهید، چون مثال بزنم بحث به انحراف کشیده میشود. در روضه انشاءالله یک نکتهاش را عرض میکنم. در روضه میگویم انشاءالله. همانیم که در روضه میگویم به انحراف کشیده نشود، بد فهمیده نشود. چون خیلی لب مرزی است. ولی اجمالش این است: امام رضا علیهالسلام تا جایی که راه داشت، تا جایی که از مسیر حق خارج نمیشد، تا جایی که باطل کشیده نمیشد، تا جایی که گناه نبود، همان نظر دشمنش هم جلب بود. هیچکس بین اهل بیت آنقدر این داستان درش نمایان نیست. یک جورایی میشود گفت دل همه را به دست میآورد، ولی نه از راه ناحق و بد و غلط و منافقانه. منافق مدلی است که دل همه را میخواهد به دست بیاورد در راستای منافع خودش، حفظ کند دل خودش بخواهد این وسط حفظ بشود. دل کسی را نمیخواهد حفظ کند. امام رئوف این مدلی است که خود را فدا میکند تا جایی که راه دارد دل این هم به دست بیاید.
معنایش این میشود که امام رضا علیهالسلام ویژگیاش این است که دنبال راضیکردن است. راضیکردن خیلی چیز عجیب است. آدم در زیارت امام رضا علیهالسلام میفهمد. طباطبایی فرمود: «رفت امام رضا علیهالسلام بین همه اهل بیت حسیه». یکی از معانیاش این است: میفهمی امام رضا بنا دارد راضیات کند. خیلی چیز عجیبی است. چرا؟ ولی اونی که یک جوری راضیات میکند که حالیت بشود، امام رضاست. شاید بقیه اهل بیت خیلی دنبال این نباشند که یک جوری راضی کنند که خودت هم حالیت بشود. ولی چون امام رضا مظهر رأفت است، چون مظهر رضایت است، یک جوری عطا میکند بفهمی چی بهت دادم. نمیدانم توانستم بگویم. دیگر من زبانم قاصر. الحمدلله فهمتان خوب است.
بگذارید من چند تا روایت برایتان بخوانم. اول در مورد امام رضا و رضایت امام رضا، در صلوات امام رضا که البته ما صلوات معروفی که میخوانیم، هنوز صلواتی که پخش میشود همهجا، چند تا صلوات دارد امام رضا علیهالسلام. یکیاش این است: «اللهم صل علی علی بن موسیالرضا الذی اَرتَوَیْتَهُ و رُوَیتَ به من شئتَ من خَلقِک.» خدایا صلوات بفرست بر امام رضا علی بن موسی الرضا، آن کسی که هم تو ازش راضی هستی و هم به واسطه او از هر کس که بخواهی راضی میشوی. به تعبیر استاد آیتالله جوادی داشتند، فرمودند: اساساً در این عالم هر رضایتی که رخ میدهد، پای امام رضا وسط است، ولی ما نمیفهمیم. مشکل از ماست. زن و شوهر دعوا کردند، یک نفر واسطه میشود، کوتاه میآیند، راضی میشوند با همدیگر ادامه زندگی بدهند. راضی شدن. مگر میشود این آدم در دلش رضایت بیاید، آن آدم در دلش رضایت بیاید؟ مگر رضایت همینجوری الکی الکی… شما بگویند آقا این ظرف را کشیدم از قابلمه، این ظرف شور است، آن یکی ظرف شور نیست، اصلاً نمک هیچکه ندارد، فقط در همین ظرف نمک است. هیچکه هم بهش نمک اضافه نکرده است. از هیچ، خودبهخود شور شد؟ مگر میشود؟ بحث فلسفی هم دارد که نمیخواهم به آن بپردازم. هر چیز که ما «بالعرضه»، باید منتهی بشود امام به ذات. این شوری این برنج، برنج که از خودش شوری ندارد، شوری بهش عارض شده است. از کجا بهش عارض شده است؟ از یک جایی که آن شوریه به ذات بوده است. شوری به ذات مال کیست؟ مال… از کجا شور شد؟ از نمک. یک نمکی این وسط درمیآید برای تو. نمیبینی، متوجهش نیستی. وقتی میخوری میگویی یک شور است. این شور یعنی نمک! این یک رابطه با نمک دارد. نمک اینجا هست. خب الآن در این دعوا راضی شدند. ما «به ذات» رضایت باید اینجا باشد که من و شما «بالعرض» رضایت پیدا کنیم. «به ذات» رضایت کیست؟ امام رضا علیهالسلام. ببین حالا نقش امام رضا در زندگیهامان چیست؟ این در رابطه ما، در رابطه با خدا هم هر کس که مورد رضایت خدا واقع میشود… «رَضِیْتَهُ وَ قَدَّمتَ…» ازش حذف فهمیده. فقط به واسطه اونی که از خلایق راضی میشوی امام رضا علیهالسلام. هیچ کس نمیتواند مورد رضایت خدا واقع بشود مگر اینکه امام رضا راضی بشود. هیچکس نمیتواند کسی را راضی کند مگر اینکه امام رضا راضی بشود و امام رضا راضی کند.
حالا این آقایی که همه عالم بر محور رضایت او میچرخد، وقتی میروی زیارتش، بنا دارد که ظاهرش را چه کار کند؟ راضی کند. چگونه راضی کند؟ یک جوری راضی کند که او هم حالیش بشود. من چند تا روایت برایتان بخوانم، کیف کنید. حالا انشاءالله وقتمان هم اجازه بدهد. وقت کم. من چهار پنج تا روایت ناب برایتان آوردهام.
احمد بن عمر حلبی، یاران امام رضا علیهالسلام، میگوید: در منا رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام. گفتم خیلی جالب است: «کنا اهل بیت غبطه و سرور و نعمه.» خانوادهای بودیم، همه به ما غبطه میخوردند، همه حسرت زندگی ما را داشتند، غرق نعمت بودیم، خیلی شاد بودیم، خوشحال بودیم. خوردیم به زمین داغ، به زمین صفر. اوضاعمان به هم ریخت. الآن به جایی رسیده که کل همه اینها رفت. «حتی احتجنا الی من». محتاج آن کسانی شدیم که تا دیروز محتاج ما بودند. دستمان پیش کسانی دراز شده که تا دیروز دستشان پیش ما… امام رضا فرمودند: «یا احمد، ما احسن حالک. به به، چه حال خوبی داری!» گفتم: «آقا ببخشید، حالی ما اخترت. عرض کردم خدمتتان بیچارهم!» چقدر اوضاعت خوب است. ببین حالا رضایت ایجاد کردن امام رضا این است. راضی میکند به عطا. عطای یک نعمت خاصی که بهت بدهد نیست. یک بخشش به عطا، یک معرفتی به عطا. یک حالی در قلبت، یک حسی ایجاد میکند. یک آرامش ایجاد میکند، یک طمأنینه ایجاد میکند. بله، آقا! همه زائران را راضی میکند. من مثلاً میخواستم پرشیا را بفروشم، مگان بخرم، رفتم از در آمدم بیرون، پارکینگ، پرشیا نمیشود، مگان بغلی وا میشود، سوار شو، برو. اینجوری نیستش که! یک حالی بهت میدهد در قلبت. میآیی بیرون احساس میکنی نه، یا خیالم جمع شد، دادهاند. راحت، اصلاً راحت شدم، سبک شدم. یا به یک چیزی متوجه شدم. یکی از رفقایمان که همین جلسات هم میآید، میگفت: «بچهام مریضی خاصش.» حالا خودش باید تعریف کند، خیلی قضیه عجیب است. گفتم فقط من یک حرم بروم، برگردم. گفت که «حرم رفتم، خواهرزادهام…» کی بود؟ که چند سال پیش جوان بود، در یک سانحه از دنیا رفته بود. «داشتم یکهو نگاه میکردم، یکهو به دلم افتاد که بچه تو اگر بماند، در این سن با این سانحه بمیرد بهتر است یا در این سنی که الآن هست بمیرد بهتر است؟» فهمیدم امام رضا یکهو شمایل این فامیل ما را به من نشان داد که این را به من بفهماند. گفت «تمام شد. آرام شدم.» گفتم: «آقا، عطای امام رضا علیهالسلام همهاش به این نیست که یک چیزی بهت بدهد. گاهی یک معرفتی، یک فکری، یک نگاه است، یک آرامش است، یک حال است.»
به من فرمود که احمد تو خیلی اوضاعت خوب است. گفتم آقا من وضعم این است ها! فرمود که: «دوست داری در وضع بعضی از این دیکتاتورها و ظالمین باشی؟ مثلاً حالا امروزیاش نتانیا هو، ترامپ! «ولکت الدنيا مملوء ذهباً.» همه دنیا مال تو باشد، همه دنیایم طلا باشد، میخواهی؟» گفتم: «لا والله یابن رسول الله.» نه، آقا به خدا نمیخواهم. میگوید: «ازت خندیدم.» «فضحک». بعد فرمود: «ترجع الی خلف.» خب دوباره برگردیم به عقب. «فمن احسن حال منک؟» گفتی حالت خیلی بد است. الآن کی حالش از تو بهتر است؟ چرا؟ «و بِیَدَیکَ صناعتٌ لا تُطَبِّیقُها بِمِلْءِ الدُّنيا ذَهَبًا.» تو یک چیزی داری که همه دنیا طلا بشود بهت بدهند، قبول نمیکنی که. ارزشش بیشتر است که قبول نمیکنی. آن هم چیست؟ محبت ماست، ولایت ماست. پس تو از همه سرمایهدارتری، تو که وضعت از همه بهتر است. بنده خدا! تو یک چیزی داری همه دنیا را طلا کنند بهت بدهند، قبول نمیکنی، بعد میگویی من بدبختم! حضرت فرمود: «ألا أبشرک؟» خوشحالت نکردم با این حرفی که زدم؟ گفتم: «فقط سرنی الله بک و بآباک.» خدا من را با تو و پدرانت خوشحال کرد. بعد حضرت فرمود که: «فقال علی ابوجعفر علیه السلام فیقول الله عزوجل»، روایتی است، فرمود: «آن گنجی که موسی و خضر مأمور شدند درش بیاورند و اینها، بهت بگویم آن چه گنجی بود؟» آن گنج هم پول نبود. آن گنجه یک کاغذ بود. گنج را همه پول و طلا و نقره و… الآن که تو همستر و همستر و این چیزها! گنجه یک کاغذ و یک برگه. برو روش، یک چیزی نوشته بود. روش این را نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. لا اله الا الله محمد رسول الله…» محمد و آل محمد. چند تا جمله روی آن برگه بود. یکیاش این بود: «تعجب از کسی که میداند میمیرد، چطور خوشی میکند! و من یرد الدنيا و تغیرها باهلها، کیف یرکن الیه؟» کسی که دنیا را میبیند، میبیند روز به روز عوض میشود، چطور دل به دنیا خوش میکند! «و ینبیل من غفل عن الله ان لا یستبطع الله فی رزق و لا یتهمه فی قضا.» کسی هم که از خدا… خدا رزق او را هم میدهد، رزق او هم عقب نمیافتد. فرمود: این سه تا جمله آن گنجی بود که موسی و خضر زحمت کشیدند که این گنجه به بردیا برسد. بعد تعبیر حضرت فرمود: «رضیت یا احمد؟» راضی شدی؟ اینها که بهت گفتم. یعنی آنقدر ازت میگوید، میگوید، میگوید تا آخر. هی سؤال میکند: راضی شدی؟ آرام شدی؟ دلت خوش شد؟ گفتم: «عن الله تعالی و انکم اهل بیت.» هم از خدا راضی شدم، هم از شما.
یک روایت، روایت بعدی: محمد بن عبدالله قمی میگوید: پیش امام رضا علیهالسلام… دیگر با این روایتها حال کنید. دیگر از اینجا دیگر هم روایت، هم زیارت، هم کیف و حال است، هم معرفت است، هم روضه است. همهچیز با هم است. در حرم باشید شما از اینجا به بعد. میگوید: خدمت امام رضا علیهالسلام بودم و من عطشان شدید. خیلی تشنه شده بودم از تشنگی. در محضر آقا رویم نمیشد آب بخواهیم. تشنه نشسته بودم. «فدعا بماء.» امام رضا فرمودند: آب بیاورید. «و ذاقهُ.» یکم آب خودش خورد و «ناوََلَني.» به من آب داد فرمود: «یا محمد اشرب.» بخور، خنک است. اوضاع من اینطور بود. به زبان آوردم. حضرت خودش آب خواست. بعد خودش هم یکم ازش خورد، تبرک.
ریان بن صلت چند تا روایت دارد. این ریان بن صلت خیلی روایتهای جالبی میگوید. میگوید: من در خراسان پشت در خانه امام رضا علیهالسلام بودم. به معمر، یکی از رفقایمان، گفتم: «ان رایت ان تسأل سیدی…» رفتی تو از امام رضا علیهالسلام بخواه یک لباسی از لباسهایش را به من بدهد، اگر هم بشود یک مقداری از آن درهمهایی که به اسم حضرت زدهاند، از آنها هم یک چند تا به من بدهد. معمر میگوید که رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام. همان لحظه که وارد شدم، حالا بیرون این به من یک چیزی گفته بود. رفتم تو، «فبَدَأَني ابوالحسن علیه السلام.» خود امام رضا علیهالسلام در ابتدای امر به من فرمود که: «یا محمد، ألا یرید الریان…» اینها که التماس دعا میگویند، نمیدانند داستان چیست. منتظری که یکی برود در حرم برایش دعا کند. ریان به معمر گفت به امام رضا بگو یک لباسی بهم بدهند، یک مقدار پول هم آنهایی که به اسم خودشان. معمر میگوید تا وارد شدم حضرت فرمود: «این ریان لباس از لباسهای ما نمیخواهد بهش بدهی؟ «النکسبه من صابنا له من درهم منا؟» یک مقدار درهم بهش بدهیم؟» میگوید: «گفتم: سبحان الله! هذا كان قوله لي الساعة بالباب.» آقا سبحان الله! همین الآن پشت در همین به من گفت اتفاقاً. «فضحک.» خندید. یک لبخندی زد امام رضا علیهالسلام. فرمود: «إن المومن موفق.» مؤمن موفق است، یعنی مؤمن خدا برایش جور میکند. «قل له فلیجعلنی.» بهش بگو بیاید تو. رفتم آوردمش. «فسلم.» سلام دادم. خود ریان، حضرت جواب من را داد. دو تا لباس، حضرت دستور دادند بیاورند. از لباسهای خودش به من داد. وقتی هم بلند شدم، ۳۰ درهم حضرت پول دست من گذاشت. این یک… چند تا دیگر دارد، خیلی جالب است.
یکی دیگر دارد: هشام عباسی میگوید: رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام. پس آن نکته را دیدی؟ التماس دعا که میگوید، اصلاً لنگی نیست که این بیاید برود از طرف تو بگوید. همانجا اصلاً به زبان هم نمیآوردی، در دلت بود، ازت خبر داشت! نه خبر، تأمین کرد. تأمین کرد! لنگ واسطه، گوشی را بگیریم رو به ضریح صدا برسد مثلاً به امام رضا علیهالسلام! هشام عباسی میگوید که من رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام. سؤالهایی میخواستم بپرسم، درخواستهایی داشتم. یکیاش این بود که سردردی داشتم، میخواستم حضرت یک سردردم خوب بشود. دو تا لباس هم بهم بدهند که باهاش احرام بروم. میگوید: وقتی رفتم «مسائلی فاجابنی و نصیت حوائجی.» اینش خیلی… میگوید: سؤالهایی که داشتم پرسیدم، این دو تا حاجتم را یادم رفت. «نصیت و حوائجی و اردت ان ودعه.» پاشدم بروم، خداحافظی کردم با حضرت. یادم رفته بود دیگر هم برای سردردم چیزی بخواهم، هم دو تا لباس برای احرامم بخواهم. امام رضا «فجلست بین یده.» نشستم. علیالرضا دستش را گذاشت روی سرم. دعایی خواند برای رفع سردرد. بعد فرمود: «دو تا لباس برایم بیاورند.» بهم داد. فرمود: «اُحرم فیهما.» تو این دو تا لباس احرام به جا بیار. اصلاً نگفتم، یادم رفته بود. رفتم حرم، فلان چیز را یادم رفت بخواهم. یک جوری هم بهت میدهد. میتوانست امام رضا بعداً یکیو بفرستد، راضیات کند و بهت نشان بدهد که این مدل امام رضا علیهالسلام… میگوید که هشام عباسی میگوید: من در مکه دنبال دو تا لباس بودم. لباس: «سَعِیْدَین». یکیاش را برای بچهام میخواستم، یکیاش را برای خودم. هرچی گشتم پیدا نکردم. تا کجاها امام رضا کار میکند؟ تو بازار دنبال داری میگردی، امام است. میگوید: در مکه دنبال دو تا لباس خوب برای خودم و پسرم میگشتم، پیدا نمیکردم. رفتم مدینه خدمت امام رضا علیهالسلام. گفتوگو، ارتباط. وقتی میخواستم بیایم بیرون، خداحافظی که کردم، آمدم بیایم بیرون، حضرت دستور دادند، فرمودند: «آن دو تا لباس را بردارید بیاورید.» دو تا لباس که آوردند، دیدم همان دو تا… در به در در مکه دنبال این دو تا میگشتم که ملیلهدوزی شده بود، رنگ خاصی بود. دقیقاً همین را میخواستم. یعنی امام رضا میدانسته در ذهن من چی میخواهم، من پیدا نکرده بودم، خودش بهم تحویل داد. این چیست؟ داستان امام رضا علیهالسلام.
همه این روایتهایی که خواندم در «عیون اخبار الرضا» شیخ صدوق است. روایت آخر را بخوانم و دیگر بحث را کمکم تمامش کنیم. ریان بن صلت میگوید که: «لما اردت الخروج الی العراق.» میخواستم بروم عراق. رفتم خدمت امام رضا علیهالسلام خداحافظی کنم. میگوید: در دلم گفتم: «فقلت فی نفسی.» در دلم گفتم: امام رضا اینها را نمیشنود؟ نه تنها میشنود، بلکه همانچیزی که در دلت یک لحظه میآید رمان حاجت، همانجا اجابت رخ داد. تمام شد. یک لحظه میگوید پاشم بروم مشهد فلان چیز را از امام رضا بخواهم. پاشم بروم حرم فلان چیز را بگویم. میشود این بشود. حالا گاهی تصمیم میگیرد که پاشم تا حرم بروم پشت پنجره فولاد. اصلاً نمیخواهد، اینها خوب است ها، برای خودت خوب است که حالت دگرگون میشود. پشت پنجره فولاد با یک حال بهتری میخواهد که فرقی نمیکند یادت میرود.
ریان بن صلت میگوید که وقتی که خداحافظی کردم: «سَلْتُه قَمِیصًا.» میگوید: در دلم گفتم وقتی خداحافظی کردم از امام رضا یک پیراهنی بخواهم که به تن حضرت خورده باشد، این را کفنم کنم. پیراهن سفیدی. لباس. یک مقدار درهم هم از حضرت بگیرم، باهاش یک انگشتر برای دخترانم درست کنم. میگوید: در دلم این بود که بروم حضرت را ببینم، موقع خداحافظی اینها را بخواهم. «فلما وَدَّعْتُه»، چقدر قشنگ است. میگوید: رفتم برای خداحافظی. «شَغَلَنِي البُکاءُ وَ الْإِصْفَ عَلَی فِرَاقِه عَنْ مَسْأَلَة ذلک.» میخواستم خداحافظی کنم، میخواستم بروم عراق از مدینه. رفتم خداحافظی کنم. آنقدر حالم دگرگون شد که دارم با امام رضا خداحافظی میکنم. فقط گریه کردم. فقط حالم به هم ریخته بود. اصلاً یادم رفت که از حضرت میخواستم لحظه آخر همچین چیزهایی بگیرم. فقط به گریه گذشت، به دلتنگی گذشت، به اینکه از دوری شما چه کنم گذشت. حالم اینجوری شد. رفتم بیرون. امام رضا صاحبی. از پشت در صدا زد: «یا ریان، اِرجِع.» ریان، برگرد. برگشتم. فرمود: «أما تُحِبُّ أَن أُدْفَعَ إِلَیکَ قَمِیصًا مِنْ ثِیابِ جَسَدِی تَکْفِنَ فِیهِ إِذا فَنِیتَ اَجَلَکَ وَ أُدْفَعُ الَی بَناتِکَ اَخواتِم؟» دوست داری یک لباس بهت بدهم به تنم خورده باشد، بدهی که از دنیا رفتی کفنت بشود؟ دخترانت انگشتر درست کنی؟ گفتم: «یا سیدی، قد کان فی نفسی اَن اَسالَکَ.» آقا در دلم بود بپرسم. «فَمَنَعَنِيَ الغَمُّ بِفراقِک.» آنقدر دیگر درگیر این فراق شما شدم. اصلاً میگوید: دست کرده امام رضا علیهالسلام از زیر تشک یک لباسی درآورد داد و از کنار سجادهشان یک مقدار درهم درآورد داد. شمردم دیدم سی درهم! دقیقاً به پول انگشترهایی که برای بچهها میخواستم بسازم. خیلی قضایای عجیب و غریبی است در این راضی کردنی که امام رضا علیهالسلام دارد.
یک قضیهای است که حالا الان دیگر چون وقت گذشته، فقط اجمالاً اشاره بکنم که اگر فرصت بود کاملش را برایتان بخوانم. یک آقایی از علمای معروف این قضیه را نقل کرده است که در کودکی او، یک خانم روضهخوان برای جلسهها که منزل مادر اینها میآمد. مشهد آمده بودند قبل انقلاب. در یک مهمانخانه با پسرش نزدیک حرم جای به اینها داده بودند. یک هفته قرار بود آنجا باشند. این خانم هم خیلی مقید بود. یک جوری که همین آقا هم وقتی بچه بود در آن روضه زنانه، صورت این خانم را ندیده بود. خیلی مقید به محرم و نامحرم. مفصل است. فقط اشاره میکند. گفتش که این خانم حرم میخواست برود. از بالای مهمانخانه از پنجره نگاه میکرد کی حرم خلوت میشود. چون قبل انقلاب زن و مرد قاطی بود دور ضریح. خلوت باشد که با نامحرم تماس پیدا نکند. هی نگاه میکرد حرم شلوغ است. ظاهراً ایام شلوغی بوده. شب اول گذشت، شب دوم، شب آخر رسید. یک نگاهی کرد از آن بالا. «یا امام رضا! من میخواستم بیایم، خیلی شلوغ است. من مراعات میخواهم بکنم. اگر اینجوری باشد، نمیآیم. من نمیتوانم بیایم. تو که میتوانی، تو بیا!» گفت: صبح پسرش از گریهی این مادر پرید. گفت: «چی شده مادر؟» «خواب بودم امام رضا فرمودند که آره، من که میتوانم بیایم، من آمدم.» چند تا خرما به من داد. از خواب که بیدار شدم، خرماها در دستم است. این آقا که از علمای جای مسئولیتی هم دارد، فرمود: این خرماها بود… به هر کسی یک ذرهای ازش داد. یک مقدار از آن را هم این خانم به من هم داد. از آن خر… راضی میکند ظاهرش را.
آن قضیه معروف هم که خیلی شنیدید: زن و مرد مشهد میخواستند بیایند. خانم خیلی مقید نبود. شوهر اصرار کرد. این گفتش که: «نه، نمیآیم.» گفت: «حالا بیا دیگر این سفر.» گفت: «به یک شرط میآیم که من را حرم نبری، نزدیکای حرم هم نه. هتل. جای دور. جای تفریحی. میآیم، رستوران میآیم، حرم نمیآیم.» گفت: «باشد.» حرم کس. گفت: چند روزی بودیم و تمام شد. آمدیم از زیر گذر حرم رد بشویم، بیایم در جاده نیشابور. نگاه خانم به گنبد افتاد. گفت: «یا امام رضا! در شهرت به ما خوش گذشت.» رفتیم در راه، خانم هم خوابش… در جاده یکهو دیدم از خواب پرید. گفت: «برگرد! برگرد مشهد!» گفتم: «چی شد؟» گفت: «امام رضا را در خواب دیدم فرمود: خوشحالم در شهر من بهت خوش گذشت.» این است امام رضا علیهالسلام!
حالا برگردم به آن روضه. فرمود: «دشمنانش را هم راضی نگه میدارد.» عرض کردم: مطلب لب مرزی است، باید با دقت به آن توجه کرد. ولی شما میفهمید حرفها را، الحمدلله. یک جوری امام رضا علیهالسلام شهید شد در عین غربت و مظلومیت، ولی تا جایی که توانست دل مأمون را هم راضی نگه داشت. در این شهادت هم به دوستانش فهماند که من شهید شدم و چطور شهید شدم. هم یک طوری پیش رفت که مأمون هم راضی شد. خیلی حرف است! این امام رئوف یک جوری تا جایی که جا دارد میرود. تا کجا جا داشت؟ تا جایی که به ابوصلت فرمود: «اگر آمدم بیرون دیگر سؤال نکن چی شده، فقط نگاه کن ببین اگر هوا بر سرم است، خودت دیگر با من حرف نزن.» چون مأمون دوست نداشت این قضیه این جوری مطرح بشود. خیلی عجیب است. امام رضا علیهالسلام… من دل تو دلم نیست. هی نگاهم به این در است. شاید این ساعتها بوده امام رضا علیهالسلام بیاید بیرون و هی در دلم خدا خدا میکنم حضرت با یک وضع طبیعی. هی به خودش میپیچید، سلیم، مثل کسی که مار زده باشد. هی مینشید، هی بلند میشد، هی میپیچید. میگوید: «منم دیگر نزدیک نشدم، چیزی نگفتم.» این شهادت امام رضا بود. یک جوری پیش رفت تا جایی که بشود مأمون را هم راضی نگه داشت. دشمنانش هم ازش… فدای این آقا!
روز آخر ماه صفر من میخواهم تحویل بدهم، حیفم میآید بدون این روضه تحویل بدهم. دو ماه مشکی (امشب) در میآوریم، مشکیها را. دلمان تنگ میشود برای مجلسها، برای سیاهیها. روز آخر. امام رضا راضیمان کند. ما راضی کند. ولی این آقا روز آخر ماه صفر را… دادند امام رضا. امام رضا دل نوکرها را راضی کند. راضی میکند. روز مژده است، روز اجر. اجری نمیخواهیم. میخواهیم این است که بتوانیم سالها ناله کنیم، اشک بریزیم، آتشمان بیشتر، نوکریمامان بیشتر بشود. از این در بیرونمان نکنند. باز هم راهمان، باز هم اجازه بدهند. روز شهادت امام رضاست، ولی میخواهم با این جملات امام رضا تمام کنم انشاءالله. حضرت هم به ما توجه کنند. این جملاتیست که خود امام رضا فرمودند. این آخرین روضه محرم و صفر مادر، ظهر شهادت امام رضا با کلام نام امام رضا علیهالسلام. بلد هستید اکثرتان، عبارات برایتان آشناست.
ریان بن شبیب گفت: من محرم آمدم خدمت امام رضا علیهالسلام و روز اول بود. حضرت به من فرمودند: «روزه هستی؟» گفتم: «نه.» فرمود: «روز مهمی است. امروز روزی است که زکریا دعا کرد خدا بهش یحیی را داد و این روز را روزه بگیر، دعا کن خدا هم اجابت میکند برایت.» بعد فرمود که: «ماه محرم ماهی است که ماه حرام بود. اهل جاهلیت هم حرمتش را نگه میداشتند، ولی این امت حرمتش را نگه نداشتند. «وَلا حُرمَتَ نَبِیِّها.» حرمت پیغمبر. «لقد قتلو فی هذا الشهر ذریته النبی.» پیغمبرزادهها را در این ماه کشتند. «و سبعوا نسائه.» زن و بچه پیغمبر را در این ماه اسیر کردند. تهبوها اَثقالَ اموالِ پیغمبر را در این ماه به غارت بردند. خدا اینها را نبخشد.» بعد به من فرمود: «یابن شبیب، ان کنت باکیاً، با هرچی خواستی گریه کنی برای حسین بن علی ابن ابیطالب گریه کن.» امروزم برای امام رضا میخواهیم گریه کنیم. چرا؟ من عذر میخواهم روضه را اینطور مکشوف و عیان میخوانم. این کلام امام رضا علیهالسلام به ریان بن شبیب است. انشاءالله در این ساعتهای آخر ماه صفر بلند بشود حضرت توجه کنند به ما. فرمود: «چرا با هرچی خواستی گریه کنی برای حسین گریه کن؟ «فانه ذبح کما یُذبح الکَبشُ.» چون سر از تنش جدا کردند، مثل اینکه سر از تن چهارپا جدا میکنند.» آن شکلی سر از تنش جدا کردند. برای هرچی خواستی گریه کنی، برای حسین گریه کن.
امام رضا را امروز به شهادت رساندند. در غربت بود. تنها بود، بیکس و کار بود، در بین دشمن بود. خب اینها خیلی شبیه امام حسین علیهالسلام است. ولی لحظه آخر آقازاده آمد. سر را به بغل گرفت. با احترام در خلوت با سدر و کافور غسل داد. کفن کرد. نماز خواند. با احترام امام رضا را دفن کردند. روضه من تمام. فقط همین یک خط را رویش فکر کن: «السلام علی من اهل العرا…» سلام بر آن کسی که بیابانیها دلشان سوخت، دیدند این پیکر چند روزه روی زمین مانده. آنها آمدند دفنش کردند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...