چوب ادعا

چوب ادعا

چوب ادعا . 1403/06/20
00:53:17
54

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
توفیقی‌ است که امشب در محضر عزیزان هستیم و در این جلسه نورانی و باصفا. حالا از باب اینکه امر فرمودند چند دقیقه‌ای را ان‌شاءالله مصدع اوقاف عزیزان خواهیم شد. با توجه به اینکه فردا شب، شب شهادت امام عسکری (علیه السلام) است، بنده یک روایتی را امشب تقدیم می‌کنم که به احتمال زیاد عزیزان تا به حال نشنیده‌اند. روایت جالبی است در کتاب تفسیر منصوب به امام عسکری (علیه السلام). کتاب تفسیری داریم که منصوب به امام عسکری (علیه السلام) است. البته بعضی علما در مورد اینکه این کتاب، تفسیر خود امام عسکری (علیه السلام) باشد، خدشه کرده‌اند و گفته‌اند که این تفسیر امام عسکری (علیه السلام) نیست؛ ولی برخی اساتید ما بر اساس قرائنی -که الان جای طرحش نیست- قائلند که: نه، مطالبی در این کتاب هست که حکایت از این دارد که به هر حال نمی‌شود خیلی این کتاب را هم دور دانست از اهل بیت.
بحث فقهی نمی‌خواهیم بکنیم که فتوا بخواهیم بدهیم. در مورد معارف، وقتی که مضمون یک روایتی هماهنگ باشد با مجموعه معارفمان، و خصوصاً جنبه تذکر داشته باشد، موعظه باشد، علما معمولاً قبول می‌کنند به عنوان اینکه حالا به هر حال موعظه‌ای‌ است، نکته‌ای‌ است. این روایت هم اصلش همان نکته‌ای‌ است که به عنوان موعظه در آن مطرح است. البته بعضی علمای ما قائلند که ما تفسیر از امام عسکری (علیه السلام) داشتیم، ولی به ما نرسیده است. برخی قائلند ۱۲۰ جلد تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) ثبت شده بوده، کتاب بوده، ولی مفقود شده و از بین رفته است. ۱۲۰ جلد تفسیر! چه می‌شد اگر این معارف به دست ما می‌رسید.
در تفسیر منصوب به امام عسکری، در جلد ۱، صفحه ۳۱۶، روایتی را یوسف بن زیاد و علی بن سیار حکایت می‌کنند و می‌گویند: «ما یک شبی رفتیم به سمت...» «حضرنا لیلة علی عرفة الحسن بن علی بن محمد علیه السلام». یک شبی حاضر بودیم در غرفه (اتاق) امام حسن عسکری (علیه السلام) و پادشاه آن منطقه هم، پادشاه آن دوران هم، آنجا حاضر بود و خیلی احترام می‌کرد به امام عسکری (علیه السلام). البته گفته نشده این مربوط به کدام دوره و چه سالی است، ولی خب دیگر امام عسکری (علیه السلام) در سامرا بودند و ایام زندگی ایشان را آنجا باید زمان‌بندی کرد. این پادشاه آمد خدمت امام عسکری (علیه السلام) و اطراف هم کسانی بودند که احترام می‌کردند به امام عسکری (علیه السلام).
می‌گوید: «والی آن منطقه داشت عبور می‌کرد. والی جسرین. دیدیم دارد عبور می‌کند. یک آقایی هم کنارش است که دست و بال او را بسته‌اند.» امام عسکری (علیه السلام) از روزنه منزل مشرف بود و داشت نگاه می‌کرد. والی وقتی به امام عسکری (علیه السلام) نگاه کرد، از مرکبش پایین آمد. از باب احترام برای امام عسکری (علیه السلام). حضرت به او فرمودند: «ادعوا موضعک. ادخل موضعک برو سر جایت بنشین. برگرد همان سر جای خودت». این هم، ولی در حالتی که احترام می‌گذاشت به امام عسکری (علیه السلام) برگشت. با احترام گفت که: «یا ابن رسول الله. اخوسته هذا.» این آقایی که کتف بسته کنارش بود، دست‌هایش را بسته بودند، نشان داد. این والی گفت که: «پسر پیغمبر، من این را دستگیرش کرده‌ام. امشب دستگیرش کرده‌ام. جلوی در هانوت سیرفی. منطقه‌ای بوده. این را دستگیر کردم. اوضاعی داشت که من وقتی دیدمش احساس کردم انگار دارد یک شیاری ایجاد می‌کند، می‌خواهد برود برای دزدی. توی آن وضعیت دستگیرش کردم، گرفتمش. می‌خواستم ۵۰۰ ضربه شلاق بهش بزنم.» گفت: «در مورد آن کسانی که این‌جوری دستگیرشان می‌کنند و متهم‌اند، این‌جوری برخورد می‌کنند. ۵۰۰ ضربه شلاق بهشان می‌زنم. آمدم ۵۰۰ ضربه شلاق را بزنم، شلاق‌ها را شروع کنم، به من گفت: «اتّق الله و لا تتعرّض لِسخط الله.» تقوا داشته باش. خودت را در معرض خشم خدا قرار نده. «فانّی من شیعة امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب.» آقا نزن ما را. من شیعه علی بن ابیطالبم. «و شیعته هذا الامام القائم بامر الله.» و شیعه این امامی هستم که در این زمانه قیام به امر خدا کرده.» که منظورش امام حسن عسکری (علیه السلام) باشد.
آن والی که این را دستگیر کرد، می‌گوید که: «من آنجا وقتی می‌خواستم شلاق را بزنم، این را گفت. دیگر نزدم. فکففت عنه. ولش کردم. بهش گفتم که: «انّا ماضون بک الیه.» تو را برمی‌دارم می‌برمت کنار امام عسکری (علیه السلام). «فان عرفک بتشیّع أطلقت عنک.» اگر تو را قبول داشت به عنوان شیعه، آزادت می‌کنم. «و اما إن لم یعرفک به، قطعت یدک و رجلک.» هم دستت را می‌برم، هم پایت را می‌برم.» گفت: «قبول. بریم پیش آقا. شیعه‌ای دیگر. شیعه امام حسن عسکری. بریم ببینیم آقا قبول می‌کند یا نه.» گفت: «تازه اول هزار ضربه شلاق می‌زنم. بعد دست و پایت را قطع می‌کنم.» «الان هم آورده‌امش اینجا خدمت شما. فهل هو شیعة علی علیه السلام؟» آقا قبول دارید که این شیعه است، کما ادّعا؟ ادعایش را دارد؟
حضرت فرمودند: «معاذ الله ما هذا من شیعة علی.» پناه بر خدا! شیعه علی کجا بود؟ نه آقا، این شیعه نیست. «انّما ابتلاه الله فی یدک لاعتقاده فی نفسه أنّه من شیعة علی.» خدا این را مبتلا کرده به چنگ تو، تو دست تو افتاده، به خاطر همین ادعای گندش است که داد می‌زند شیعه است.
والی گفت: «الان کفیتنی مئونه.» خوب، پس شیعه نیست. «سأضربه خمسمئة جلدة لا حرج علیّ فیها.» می‌روم ۵۰۰ تا را اول بزنم. ۵۰۰ تا را. این را برداشت و راه افتاد. بردش یک جای دوری. گفتش که: «جایی برایش فراهم بکنند برای اینکه شلاق بزنند.» دو تا جلّاد هم گذاشت. جلّاد: ما به کسی که اعدام می‌کند می‌گوییم جلّاد. از «جلد» می‌آید. جلد یعنی تازیانه. «فجلدوه مئة جلدة.» می‌گویم صد تا تازیانه بزن. جلّاد آن کسی است که تازیانه می‌زند. کسی هم که گردن می‌زند، می‌گوییم جلّاد که حالا تعبیر درستی نیست.
دو تا جلّاد هم آوردم. یکی را سمت راست گذاشتم، یکی را سمت چپ گذاشتم. گفتم که: «اوجعوه.» آه! پدرش را در بیاورید. «فأهوَی الیه بعَصیَّتهما.» اینها هم با عصا اول افتادند به جانش. «فکان لا یصیبان الا هو شیئًا، انّما یصیبان الأرض.» هر چه با عصا می‌زدند به این نمی‌خورد، می‌خورد به زمین. «فزجرا من ذلک.» خسته شدند. خیلی چیز عجیبی است. یعنی این بخش‌های داستان خیلی عجیب‌تر است پشتش. اول یک تنبیه حسابی بکنید، بعد تازه می‌خواهیم شلاق بزنیم، بعد هم که می‌خواهم دست و پایش را قطع کنم. اینها هم هی می‌زدند. «فعدلت أیدیهما فجعلا یضربان بعضهما بعضًا.» پرت می‌کردند. این به جای اینکه بخورد به آن، می‌خورد به آن یکی. آن چپیه راستیه را می‌زد، راستیه چپیه را. اینها هم هی صدایشان بلند می‌شد. آقا مرا زدید. این دردش می‌آمد، آن یکی دردش می‌آمد.
این هم برگشت، گفت: «بابا، ازمجنونان انتما؟» دیوانه‌اید؟ شما دو تا خلید؟ «اضربا الرجل.» این بابا را بزنید. اینها گفتند: «بابا، ما لا نضربُ الا الرجل.» ما داریم این را می‌زنیم، نمی‌خورد بهش. «و ما نقصد سواه.» ما اصلاً نمی‌خواهیم کسی غیر از این را بزنیم. «و لکن تعدّل أیدینا حتی یضرب بعضنا بعضًا.» هی می‌پرد می‌خورد به آن یکی. گفت: «یا فلان، یا فلان.» چهار نفر را صدا کرد که با این دو تای اول شدند ۶ نفر. گفت: «ائتوا به.» بیفتید به جان این شش تایی. «فأهوَوا به. فکانت تعدل أیدیهما و ترفع أعصاهما الی فوق.» شروع کردند زدن با عصا و اینها. «فکانت لا تقع الا بالوالی.» اینجا بدتر شد. این والی هم وایساده بود بالا سر. هر چه می‌زد. «فسقط عن دابّته و قال: قتلتونی! قتلکم الله!» گفت: «آقا کشتی مرا. چقدر مرا می‌زنی؟ خدا بکشتتان. ماجرا چه مرگتان است؟ این چه وضع زدن است؟» گفتند: «ما ضربنا الا ایاه.» ما داریم این را می‌زنیم، می‌آید سمت تو.
باز یک تعداد صدا کرد. گفت: «تعالَوا. فاضربوا هذا.» بیایید اینجا. بگیرید این را بزنید. آن هم آمدند شروع کردند زدن. باز به این بابا. «به خدا ما این مرد را داریم می‌زنیم، نمی‌خورد بهش.» والی گفتش که: «پس این سر و صورت من چرا انقدر کبود شد؟ بدن من ببین چقدر درب و داغان شد؟» اینها گفتند: «شلّت أیماننا ان کنّا قصدناک بضرب!» دست‌هایمان شل بشود اگر قصد ما تو بودی! «ما به خدا این را می‌خواهیم بزنیم، نمی‌خورد بهش.»
اینجا آن مرد که ادعای شیعه بودن کرده بود، می‌خواستند بزننش. برگشت به والی گفتش که: «یا آقا، ببین با این چیزهایی که دیدی نفهمیدی من یک داستانی دارم؟ من شایسته کتک خوردن نیستم. معلوم نشد برایت؟ الطف بها یزرف عنّی هذا الضرب. ویلک، ردّنی الی الامام.» بیا آقا. ما را برگردان پیش امام. الکی ما را آوردی اینجا. «و استصلح فی أمره.» برو ببین امام چه می‌گوید. امام گفت من شیعه نیستم. نگفت این را بگیرید بزنید. برگرد از امام بپرس ببین آقا چه می‌گوید با ما چکار کنیم. «فرده الوالی بین یدی الحسن بن علی علیه السلام.» والی آن را برگرداند خدمت امام حسن عسکری (علیه السلام).
«یا رسول الله، عَجِبنا لهذا.» آقا، خیلی تعجب‌ است. «این کسی که گفتید من شیعه شما نیستم، ابلیسی باشد و جهنمی باشد.» «ما رأیت منه معجزات الا للانبیاء.» ولی من از او معجزاتی دیدم که اینها مال انبیاست. شما گفتید شیعه من نیست، من معجزه انبیا دارم از این می‌بینم. این چه وضعی است؟ چه شد پس؟
حضرت فرمودند که: «لا تقول الانبیاء. بل للانبیاء و الأوصیاء.» بگو: برای انبیا و یا اوصیا. انبیا. حضرت به والی برگشتند و گفتند که: «یا عبدالله، انّه کذب فی دعواه أنّه من شیعتنا.» بنده خدا، این بابا ادعای دروغ کرد. گفت: «من شیعه علی هستم.» یک دروغی هم هست که اگر می‌فهمید چه دروغی دارد می‌گوید، «لو عرفها ثم تعمّدها لابتلی بجمیع عذابِکَ له.» اگر حالیش بود چه ادعایی دارد می‌کند و عمداً این حرف را می‌زد، مبتلا می‌شد به همه آن عذاب‌هایی که برایش می‌خواستی. هم شلاق‌ها را می‌خورد، هم دستش قطع می‌شد، هم پایش قطع می‌شد. اگر حالیش بود و عمداً گفته بود، اینها می‌شد. «و لبقی فی المطبق ثلاثین سنة.» تازه ۳۰ سال هم توی زندان می‌افتاد اگر عمداً این را می‌گفت. «و لکن الله تعالی رحمه» ولی خدا به او رحم کرد. چرا؟ چون حرفی که زده بود، به عمد دروغ نگفته بود. نمی‌فهمید چه گفته است. حالیش نبود. «و انت یا عبدالله،» فرمود: «این ادعای شیعه بودن کرد. اگر می‌فهمید چه ادعای گنده‌ای کرده و عمداً این ادعا را می‌کرد که این بلاها همه سرش می‌آمد. چون عمداً نبود، نجاتش دادم.»
«تو هم یک ادعای گنده‌ای کردی.» حالا اینجاش جالب است: «تو هم یک ادعای گنده‌ای کردی. فعلم انّ الله عزوجل قد خلصه من یدیک.» اول اینجا می‌فرمایند که این را خدا از دست تو خلاصش کرد. این را رهاش کن. شیعه نیست، «ولی فانّه من موالینا و محبّینا.» ما را دوست دارد. این هم که بهش نخورد، به خاطر اینکه از محبین ماست. ما را قبول دارد، ولایت ما را دارد. شیعه نیست. نه، به عنوان شیعه قبولش ندارم، ولی محب هست. ولش کن، رهاش کن. «و لیس من شیعتنا.» ولی شیعه ما نیست.
بعد طرف برگشت گفتش که: «آقا، هذا کلّه عندنا الا الثواب.» مگر فرقی نمی‌کند؟ محب همان شیعه است دیگر. ما کنار هم می‌دانیم. وقتی کسی شما را دوست دارد، ما می‌گوییم شیعه شماست. «فما الفرق بین الشیعة و المحب؟» مگر چه فرقی هست بین شیعه و محب؟
حضرت فرمودند که: «الفرق أن شیعتنا هم الذین یتبعون آثارنا.» اینجا شروع کردند شیعه را معرفی کردن که اگر کسی ادعای این مقام را بکند، آن جور بلاها حقش است سرش بیاید. «شیعه ما کسی است که قدم به قدم پشت ما می‌آید. جلو آثار ما را تبعیت می‌کند. پا جای پای ما می‌گذارد. و یطیعوننا فی جمیع أوامرنا و نواهینا. فی جمیع أوامرنا.» در همه چیزهایی که ما دستور بدهیم و نهی بکنیم، اطاعت می‌کنند. همه. یک دانه هم از دستش در نمی‌آید. «فأولئک من شیعتنا.» اینها شیعه ما هستند. «فأمّا من خالفنا فی کثیر ممّا فرضه الله علیه، فلیس من شیعتنا.» آن کسی که گناه ازش رخ می‌دهد و خیلی جاها آن کاری را انجام می‌دهد که حرام کردیم و نهی کردیم، این که شیعه ما نیست.
بعد امام به والی گفتند: «تو هم یک دروغی گفتی که اگر این را عمداً می‌گفتی، بابت این حرفی که الان زدی...» «اگر این هم حالیت بود چه می‌فهمیدی چه گفتی و می‌گفتی، تو را هم خدا مبتلا می‌کرد به اینکه هزار ضربه شلاق بخوری.» آقا ما دیگر چی گفتیم؟ این ادعا کرده بود من شیعه‌ام. شیعه شماست؟ می‌گوید شیعه شماست. مراقب‌ است. یعنی یک انسان بداند چقدر این عالم حساب و کتاب توش است. آثار همین حرف‌های معمولی که ماها می‌گوییم و تازه حرف‌های خوبمان است. خوبِ خوب‌ها را می‌فرماید، داستانش این است. طرف ادعای شیعه بودن کرده. فحش ناموس به کسی نداده، خیانت در اموال مسلمین نکرده، به بیت المال دست درازی نکرده. فرمود: «۳۰ سال زندان داشت اگر حالیش بود چه دارد می‌گوید.» گرفتار شدنش خدا.
«تو هم یک جمله‌ای گفتی، اگر حالیت بود چه داری می‌گویی، هزار ضربه شلاق بعدش می‌خوردی.» سیلی‌ها و شلاق‌های زندگی ماهاست. تازه از خوبِ خوب‌های کارهایمان است. از خوبِ خوب‌های کارهایمان، دیگر حالا بدها که سر جای خودمان. ما چی گفتیم مگر؟ فرمود: «تازه ۳۰ سال هم زندان می‌افتی. تو هم ۳۰ سال زندان داشتی بابت این جمله‌ای که گفتی.» گفت: «ماهیّ؟ یا ابن رسول الله، چی؟ کدام حرفم؟» فرمود: «بزعمک انّک رأیت له معجزات.» گفتی: «من از این معجزات دیدم.» همین‌ها که بعضی‌ها می‌چسبانیم. می‌کشیم بالا طرف را. از اولیای خداست. کرامات ازش دیدم. گفتی: «معجزات ازش دیدم.» بابت همین جمله: «معجزات ازش دیدم.» حالیت نبود چه داری می‌گویی. اگر حالیت بود، هزار ضربه شلاق و ۳۰ سال زندان را داشتی. چرا؟ چون «انّ المعجزات لیست له.» این معجزات که از آن آدم نبود که شلاق بهش نمی‌خورد. «انّما هی لنا، أظهرها الله تعالی فی أمره.» این معجزاتی بود که ما ظاهر کردیم در امر او. اینکه من فرستادم رفت. گفتم شیعه نیست. یعنی دیگر ولش کردم برود. خدا دیگر، هر کی هر کاری خواست، حواسم بهش هست. یک ادعای الکی کرد، ولی غافل که نمی‌شوم ازش. محب ماست. باید گوشش هم تابانده بشود. حالیش هم بشود که ادعای اضافی کرده، ولی دیگر مستحق این شلاق هم نیست. حواسم بهش هست.
«تو گفتی من از این معجزات دیدم.» این کیست که بخواهد معجزه داشته باشد؟ معجزه مال من بود. نگو فقط مال انبیاست. انبیا یا اوصیا: «عبارة لحجتنا.» چرا این معجزه را نشان دادیم؟ «تو حجتمون بیان بشه. و ایضاحاً لجلالتنا و شرفنا.» جلالت و شرفمان واضح بشود. «فیه معجزات لم أنکره علیک.» معجزاتی دیدی. نه، معجزاتی از این دیدم. یک سری معجز نسبت به این رخ داد. خیلی قشنگ است این مثال‌هایی که می‌زنند. خیلی قشنگ. سه تا مثال می‌فرمایند که:
«آن مرده‌ای که عیسی (علیه السلام) زنده می‌کرد.» مرده که زنده می‌شد معجزه بود، معجزه مال مرده بود یا مال عیسی بود؟ به مرده‌ای که زنده شده باید بگویی این معجزه کرد زنده شد، یا به عیسی باید بگویی معجزه کرد این را زنده کرد؟ خیلی لطیف است. چقدر ظرافت دارد توی همین حرف‌زدن‌هایی که تازه حرف‌زدن‌های خوبمان است. این همه ظرافت و دقت و حساب و کتاب دارد.
بعد فرمود که: «آن پرنده‌ای که عیسی (علیه السلام) گلش را درست می‌کرد، بعد توش فوت می‌کرد، زنده می‌شد.» پرنده معجزه بود، معجزه را به پرنده نسبت می‌دادی یا به عیسی؟ گفتی پرنده معجزه کرد؟ گل معجزه کرد پرنده شد؟ یا عیسی معجزه کرد گل را پرنده کرد؟
فرمید: «آن افرادی که به شکل میمون در آمدند، مسخ شدند.» اینی که میمون شده معجزه کرده، یا آن پیغمبری که این را به خاطر عقوبت کارش میمون کرده؟ معجزه را به کدامش نسبت می‌دهی؟ فرمود: «این هم معجزه ما بود روی این شخص ظاهر شد. گفتی من از این معجزه دیدم. البته حالیت نبود چه گفتی. اگه می‌فهمیدی، کتک‌ها را داشتی.» این تازه حرف‌های خوب است ها! ببینید، خیلی عجیب است. امام را ببینید چه اشرافی به این ضوابط این هستی دارد. که چی از چی در آمد، چی اثرش چیست؟ خب، این اشراف را امام زمان(عج) هم الان به ما دارند دیگر. اعمالی که ما انجام می‌دهیم، حرف‌هایی که می‌زنیم، ادبی که باید توی این گفتار مراعات بشود، توی این نسبت دادن‌ها باید مراعات بشود.
یک روایتی دارد که یک شخصی بود خیلی همیشه با امام صادق (علیه السلام)، همیشه با امام صادق (علیه السلام). خیلی از آن روایت‌های عجیب است. مرحوم کلینی در کافی نقل می‌کند. می‌گوید که یک بار توی بازار می‌رفتم. یک غلام سندی داشت. سند، همان سمت‌های هند است، سمت پاکستان، رود سند. یک غلام سندی داشت. برده سندی. اینی که کنار امام صادق (علیه السلام) بود توی بازار. ظاهراً بازار کفش فروشان بود، آن‌جوری که یادم است از روایت. این برده را می‌خواست صدا بزند که سندی بود، کافر هم بود، برده بود دیگر. صدایش زد گفت: «یا ابن فاعله، مادر فلان.» حضرت فرمود: «چی گفتی؟» بابا اینها کافرند، اصلاً ازدواج مجوواج بینشان نیست. حضرت فرمودند: «لکل قوم نکاح.» هر قومی ازدواج خودش را دارد. بعد فرمودند: «از تو من همچین چیزی توقع نداشتم.» راوی می‌گوید: «دیگر تا آخر عمر ما هیچ جا امام صادق (علیه السلام) را با این شخص ندیدیم.» حضرت تا آخر باهاش قهرند. دیگر ندیدیم.
عجایب است توی این داستان. نواب اربعه. زبان نواب اربعه. دو نفر می‌خواستند نامه‌ای را برسانند به امام زمان (عج). توی راه یکی از اینها مقداری شراب خورد. حضرت نامه دادند به یکی از نواب اربعه: «فلانی را توی مسیر تعویضش کن. یکی دیگر جایش بگذار.» این جوری است. حساب دارد. بعد جالبیش این است که ما خروار خروار ازمان همه چی سر می‌زند. تازه برایم تعجب است که مثلاً مگر من چکار کردم؟ واضحات توی زندگیمان هست. از ظلمی که می‌کنیم، از نسبت‌هایی که می‌دهیم، از حرف‌هایی که... این جوری می‌گوید. حضرت فرمودند که: «تو هم بابت این جا داشت که شلاق بخوری.»
والی برگشت گفت: «أستغفر الله ربی و أتوب الیه.» آقا من توبه می‌کنم. این است که ما نیاز داریم دائم به توبه کردن. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) توی هر مجلسی که می‌نشست، بلند می‌شد، ۲۵ بار الی ۷۰ بار استغفار می‌کرد. تازه مجلسی که توی مسجد بود و احکام دین بود و با مومنین بود و این. دیگر متروهای ما و بی‌آرتی و این خیابان‌های ما دیگر چی می‌ماند از دین؟ معنویت آدم با این آلودگی‌ها و این روابط و این فضای مجازی، اصلاً بیرون بیا. اینستاگرام برو بیا. اگر چیزی قرآن بهت وحی شده باشد، یک اینستاگرام بری برگردی، همه را به باد می‌دهی. با این فضای کثیف که آدم محتویات مذهبی‌اش را هم نمی‌تواند دل‌خوش بکند. همان‌ها را هم توش آلودگی‌های بعد... دیگر حالا برایم تعجب است که مثلاً چرا...؟
حضرت به آن شخصی که ادعای شیعه بودن کرده بود، فرمودند که: «یا عبدالله، لست من شیعة علی. دیگر جایی برنداری بگویی من شیعه علی هستم. تو شیعه علی نیستی. انما انت من محبیه.» تو فقط محب علی هستی. از این به بعد هم جای خاصی معرفی کنی. بعد شیعه علی را معرفی کرد. اینجاش جالب است. فرمود: «بگذار بهت بگویم شیعه کیست.»
خب می‌دانی غریب است. به این مضمون ما خیلی روایت فراوان داریم که یک تعدادی از مدینه آمدند دیدار امام رضا (علیه السلام). حضرت راهشان ندادند. ۴۰ روز پشت در بودند به آقا بگویید: «شیعیان شما از مدینه آمده‌اند.» دیروز آخر: «ما داریم برمی‌گردیم. الان برگردیم، می‌گویند شما پاشدین رفتین خراسان دیدن علی بن موسی الرضا (علیه السلام)، تا پشت در رفتین راهتان ندادند. اصلاً به ما بدبین می‌شوند. اصلاً خیلی بد می‌شود خاطر مان.» «دروغی که...» آقا: «ما چه دروغی گفتیم؟ از مدینه پاشدیم آمدیم زیارت شما.» عباسل پشت در پرسید: «کی هستین؟ چی می‌گفتید؟» «همین دروغ بس است دیگر. من دروغگو را در خانه خودم راه نمی‌دهم.»
محب شیعه سلمان بود. شیعه حسن و حسین بودند. شیعه حسن و حسین بودند. شیعه سلمان بود. شیعه مالک بود. چیتان شما شبیه آن...؟ اگر از روز اول می‌گفتید ما محب بودیم، راهتان می‌دادم. حضرت به ابوالفضل (علیه السلام) فرمودند: «چند بار آمدم راهشان ندادی؟» گفت: «چهل بار.» حضرت فرمود: «چهل بار به نیابت از من می‌روی دیدن اینها.» امام این‌جوری است. از آن‌ور قاطی کفار که نمی‌کند. در حد محبین بالاتر نمی‌برد، ولی تو همان حد محبین هم سنگ تمام می‌گذارد. فرمود: «ادعای گنده‌ای کردی. می‌دانی شیعه کیست؟»
«انما شیعة علی علیه السلام هم الذین قال عَزَّ وَ جَلَّ فیهم: و الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک اصحاب الجنة هم فیها خالدون.» شیعه علی آنی است که در موردش قرآن فرمود که آنهایی که ایمان و عمل صالح دارند، اهل بهشتند و در بهشت جاودانند. «هم الذین آمنوا بالله و وصفوه بصفاته.» اصلاً این خودش یک واحد درسی است. از اینجا این چهار خط کلمه به کلمه‌اش. حالا من که سر در نمی‌آورم. من الان ادعا بکنم احتمالاً امشب تا قم نرسیده ماشین‌های ملق می‌زند. بالاخره اگر حالیت بود و می‌گفتی که مرده بودی. حالیت نبود دیگر. حالا در حد یک ملق. اگر بگویم می‌فهمم، واقعاً ادعای گنده است.
فرمود: «شیعه علی آنهایی‌ اند که ایمان دارند و خدا را به صفاتش وصف می‌کنند.» خب، یعنی چی؟ مگر بقیه وصف نمی‌کنند؟ چرا؟ ولی قرآن فرمود که: «من وصف کسی را قبول ندارم. سبحان الله عما یصفون.» همه این توصیفاتی که می‌کنند، منِ خدا از همه بیزارم. دامن من مبراست از این صفات. «مگر الا عبادالله المخلصین.» مگر بنده‌های مخلص مرا توصیف کنند. پس معلوم می‌شود شیعه علی بن ابیطالب (علیه السلام) کیانند؟ مخلصین. که شیطان گفت: «من با اینها نمی‌توانم کار داشته باشم.» مخلصین آنهایی‌اند که به درجات توحید نائل‌اند. اصطلاحات امروزی می‌گویند فنا و این حرف‌ها. این اگر خدا را وصف کرد، قابل قبول است. مومن خدا را می‌تواند وصف بکند. و «نزهوه عن خلاف الصفات». خدا را از صفات تنزیح کردند. و «صدقوا محمداً فی اقواله.» پیامبر را در گفتارش تصدیق کردند. و «صوبوه فی کل أفعال.» همه کارهای پیغمبر را درست دانستند. «و رأوا علی بعده سیدًا امامًا.» بعد از پیغمبر، علی را سید و امام دانستند. «و وقروا من همامًا.» آقایی که صلاحیت دارد را، به پشت او حرکت کردند، علی دانستند. «لا یَعدِلُهُ من امّة محمد احد.» هیچ کسی از این امت معادل او نمی‌شود. «و لا کلُّهم.» حتی یک نفر معادل علی نمی‌شود در این امت. «همشون با هم جمع بشوند، هم معادل علی نمی‌شوند.» «اذ اجتمعوا فی کفة یوزن.» همه امت پیغمبر روی کفه ترازو قرار بگیرند، علی کفه آن طرف. اینها معادل علی نمی‌شوند.
همه امت پیغمبر که یکیش سلمان است، یکیش ابوذر است، یکی مقداد است، یکی مالک است. همه امت پیغمبر یک کفه ترازو. فرمود: «شیعه آنی است که این را می‌فهمد. حالیش می‌شود که اگر همه امت روی کفه ترازو باشند، علی کفه ترازوی آن طرف غلبه دارد به همه اینها.» «بل یرجح علیهم.» نه تنها مساوی نمی‌شوند، بلکه او ترجیح دارد. «کما ترجع السماء و الارض علی الذره.» همان طور که آسمان‌ها و زمین ترجیح به ذره دارد. یعنی همه عالم در قبال علی، قیاسش قیاس ذره در قبال آسمان و زمین.
«و شیعة علی علیه السلام هم الذین لا یبالون فی سبیل الله.» یکی دیگر ویژگی‌های شیعه این است: «باکی از این ندارد در راه خدا. وقع الموت علیه.» مرگ بیاید سراغ این. «او یقع هو علی الموت.» یا این برود سراغ مرگ. این‌طور آماده است نسبت به مردن. این‌طور جانش در گرو مرگ نمی‌شود. شیعه، هر کدامش بحث مفصلی می‌طلبد.
«و شیعة علی علیه السلام اینجاش خیلی باز عجیب‌تر. هم الذین یؤثرون اخوانهم علی أنفسهم.» شیعه علی آنی است که برادرانش را به خودش ترجیح می‌دهد. کدام از ما این جوری می‌خواهیم؟ ایام ثبت نام ماشین و اینهاست دیگر. حالا داریم می‌خواهیم ارتقا بدهیم. آن رفیقمان ندارد. درخواست کمک هم دارد. می‌دانیم لازم هم دارد. نه، من خودم لازم دارم. لازم دارم چیست؟ می‌خواهم پراید را بفروشم پژو بخرم مثلاً. حالا این بدبخت پرایدش هم محتاج است. اشکالی هم ندارد. حرام نیست. ولی دیگر محبیم دیگر.
«شیعه علی خیلی این را دارد. ولو کان بهم خصاصه.» آن وقتی ترجیح می‌دهند که نیاز اختصاصی بهش دارند، آنجا ترجیح می‌دهد. وقتی که حالا من هم دارم حالا به آن هم بدهد. خودش محتاج است. می‌دهد به آن یکی. کما اینکه خود امیرالمومنین (علیه السلام) یک وقتی قابل فهم برای ما نیست از شدت گرفتاری از خانه بیرون آمد. رویش نمی‌شد خانه برگردد، چون هیچی نداشت. پول هم نداشت. آخر مجبور شد دیگر. خیلی بهش فشار آمد. تصمیم گرفت برود قرض بکند. آمد قرض گرفت. رفت یک چیزی بخرد. دید که ظاهراً به نظرم مقداد بود توی کوچه نشسته. گفت: «چیزی خانه نبود. آمدم بیرون.» او رفت. امیرالمومنین (علیه السلام) جای مقداد نشست. «شیر را بچه همی ماند به او، تو به پیغمبر چه می‌مانی بگو.» مولوی می‌گوید: «مگر بچه شیر شبیه شیر می‌شود؟ مگر پیغمبر نگفت:: "انا و علی ابوا هذه الامة." من و علی پدر این امتیم.» بچه شیر شبیه شیر می‌شود. تویی که بچه پیغمبر و علی هستی، شبیه این دو تا هستی. «شیر را بچه همی ماند به او، تو به پیغمبر چه می‌مانی بگو.» همین که نام مبارکشان را ماها قرار می‌گیریم. توی روایتی دارد در قیامت... یک بار فضلا فرستادم، خیلی متاثر شد از فضلا. ارتباط داشت با آقای بهجت. این جمله معروف آقای بهجت که: «معراج سعادت روزی یک صفحه بخوانید به مقامات می‌رسید.» آقای بهجت به ایشان فرمود: «روایت دارد روز قیامت.» ایشان هم چون نام پیامبر را داشت. «روایت دارد که روز قیامت خدا آنهایی که به نام پیامبر بودند، دیگر امثال ماها را نگه می‌دارد. گنهکاران را می‌فرماید که: «از نام حبیب من که به روی تو بود، حیا نکردی وقتی داشتی گناه می‌کردی؟» این قشنگ چزانده می‌شود. خودش را آماده می‌کند برای جهنم. این جای روایت عجیب است. فرمود: «ولی من از نام حبیبم خجالت می‌کشم که صاحب نام حبیبم را به جهنم بفرستم. برو آزاد!» اسمشان روی ماست. این است. ادعای شیعه‌شان را هم بکنیم که دیگر همان محبش هم برای امثال بنده زیادی است. همین نامشان روی ما است، بس است. بعضی خیلی قدیمی‌ها، مخصوصاً حالا الان یا همه امیرقبل، اسم‌هایشان آمده، امیرعلی، امیرمحمد. قدیمی‌ها همه غلام داشتند. غلامعلی، غلامرضا، عبدالرضا، عبدالنبی. الان دیگر همه امیر شدند ماشاءالله! قدیمی‌ها غلام بودند، عبد بودند. خود رضا را نمی‌گفتند، عبدالرضا. عبدالنبی، عبدالرسول. حالا اسم‌ها ... بله. حمودی و رواقی اسم‌ها را تغییر... بله.
بعد فرمود: «و هم الذین لا یراهم الله حیث نهاکم.» شیعه علی آنی است که خدا آنجایی که نهی کرده، هیچ وقت اینها را پیدا نمی‌کند. خیلی تعبیر عجیب است. «و لا یفقده من حیث امرهم.» آنجایی هم که دستور داده، هیچ وقت اینها را مفقود نمی‌بیند. آنجایی که امر است، همیشه هستند. آنجایی که نهی است، هیچ وقت نیست. «اشیعة علی علیه السلام هم الذین یقتدون به علی.» شیعه علی آنی است که اقتدای به علی (علیه السلام) کرده. «فی اکرام اخوانهم المؤمنین.» در احترام برادران مومن. خیلی تعابیر عجیب است. در مورد اکرام مومن، روایات اصلاً قابل درک نیست. یعنی من گاهی این روایت را که می‌خوانم می‌گویم اصلاً یعنی جرئت نمی‌کنم ادامه بدهم. آدم بگوید حقوق مومنین به عهده همدیگر است که مثلاً اگر تو یک اتاق اضافه‌تر داری که کمتر استفاده می‌کنی، مومن دیگری هست که به این اتاق نیاز دارد، معلوم است که این مال اوست. الان که طرف انبوه‌سازی می‌کند. آنقدر گران دارد. قیمت بازار مسکن. بعد تازه با پول‌هایش می‌رود هیئت هم می‌زند. مفسدین اقتصادی اسپانسر بزرگ هیئت‌های بزرگ. ابر بدهکار بانکی.
امام عسکری فرمود: «ما انقول لک هذا.» این جمله امام عسکری هم جالب است. فرمود: «همه اینهایی که گفتم، فکر نکن از خودم گفتم.» یعنی آخر به خود امام عسکری هم که می‌گوییم: «از خودت است.» حضرت اینها را از من... من هم شیعه علی‌ام. من هم از خودم حرف نمی‌زنم. من از خودم ندارم. «بل قوله عن قول محمد صلی الله علیه و آله.» اللهم صل علی محمد و آل محمد. «همه اینهایی که گفتم کلام پیغمبر بود که بهت گفتم. از خودم هیچی نگفتم. فذلک قوله تعالی و عملوا الصالحات.» آیه‌ای که اول خواندم. «والذین آمنوا و عملوا الصالحات.» گفتم شیعه اینهایند. شیعه آنی است که «عملوا الصالحات.» یعنی چی؟ یعنی «قضوا الفرائض کلها.» همه واجبات را انجام داده. از صالحات الف لام دارد. جمع. همه را انجام داده. آن می‌شود مومن واقعی. آن می‌شود شیعه. به هر میزانی که از دست می‌رود، به همان میزان مراتبی از شیعه بودن از دست می‌رود. سقوط بعد از توحید و اعتقاد نبوت و امامت. البته قبلش باید توحید داشته باشد. به نوبت اعتقاد داشته باشد به امامت اعتقاد داشته باشد. این جمله خیلی عجیب است. «و اعظمها فداءاً.» می‌دانی سنگین‌ترین واجب چیست؟ «قضاء و حقوق الاخوان فی الله.» حقوق برادران در راه خدا را به جا آوردن. این از همه واجبات سخت‌تر است. کلام امام عسکری (علیه السلام).
و «استعمال التقیه من اعداء الله.» بعدش هم در برابر دشمنان خدا تقیه به خرج دادن. این می‌شود شیعه واقعی. حالا بنده که کدام پسمانده است دیگر! حالا امشب به نفس‌های پاک شما خوبان ما جرئت پیدا کردیم روایت امام عسکری (علیه السلام) را بخوانیم. ان‌شاءالله به عنایت و توجه خودشان تو این وادی قرار بگیریم. خیلی تعابیر عجیب است. ارتباط مومنین با همدیگر. حقوقی که نسبت به همدیگر دارند. داستان معروف سید بحرالعلوم که به شاگردش نهیب زده بود که: «همسایه‌ات چند روز غذا ندارد.» گفته بود که: «من خبر نداشتم. به خدا الان فهمیدم.» می‌دانم اگر خبر داشتی که یهودی بودی. دارم می‌گویم چرا خبر نداری؟ اگر خبر داشتی که یهودی بودی، دارم می‌گویم چرا خبر نداری؟ اگر اینهاست خدا این جوری حساب و کتاب می‌کند از ما که الان بنده باید بروم خودم یک چند متری توی جهنم برای خودم رزرو کنم. اگر با اینها حسابرسی است. روایت عجیب و غریب است. حالا ان‌شاءالله اینها تذکری باشد برای خود بنده و شما. ان‌شاءالله عمل می‌کنیم. نور عملتان به ما برمی‌گردد. ما اهل عمل می‌شویم ان‌شاءالله.
روایت دارد قیامت خدای متعال جلوی مومن را می‌گیرد. می‌گوید: «من مریض بودم. عیادت من نیامدی.» خدایا تو مریض؟ تو مریض بودی؟ مگر می‌شود تو مریض بشوی؟ بعد من بیایم عیادت؟ فرمود: «فلان رفیق مومنت مریض بود. نرفتی عیادتش؟ اگر عیادت او می‌رفتی، عیادت من آمده بودی.» به آن یکی می‌گوید: «گرسنه بودم. بهم غذا ندادی.» خدایا تو گرسنه بودی؟ فرمود: «ان فلان کان جائعا.» فلانی گرسنه بود. اگر به او غذا می‌دادی، به من داده بودی. به آن یکی می‌گوید: «من عریان بودم. من را نپوشاندی.» خدایا تو عریان بودی؟ فلان برادر مومنت کم و کسری داشت، ندادی، نرساندی؟ خیلی عجیب است. مخصوصاً با این شرایط زندگی‌های امروز ما و سبک زندگی‌هایمان. رقابت‌ها اصلاً ارتباطات ما برای این نیستش که کم و کسری‌های همدیگر را بفهمیم و پر بکنیم. فلانی گوشی‌اش را دیدی پرومکس کرده؟ فرششان را دیدی فلان شد؟ محلشان را دیدی آن‌طور شد؟ ماشینش را دیدی آن جور شد؟ ساعتش را دیدی ایکس باکس خریده شد؟ چیزی برای رقابت. و آخرش به این نتیجه می‌رسیم که هر چه کمتر رابطه داشته باشیم، بهتر است. لااقل از زندگیم سر در نمی‌آوری، آنقدر اذیت نمی‌شوی. یا از آن‌ور سرک کشیدن فضولی. فرمود: «نگو شیعه ما هستیم.» ادعای شیعه بودن نمی‌کرد. ان‌شاءالله که به حق امام عسکری (علیه السلام)، خدای متعال ما را در مسیر شیعه بودن قرار بدهد. شیعه باشیم برای امام زمان (عج)، پدر امام زمان (عج). این‌طور فهم شیعه را این شکلی معرفی کرد. معلوم می‌شود که امام زمان (عج) این‌طور آدم‌هایی می‌خواهد کنار خودش.
من یک چند خطی فقط در مورد داستان شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)، یک روایتی بخوانم. ان‌شاءالله عزیزانمان فیض ببرند. این روایت مرحوم شیخ طوسی در کتاب «الغیبه»، جلد ۱، صفحه ۲۷۲، داستان مربوط به آن کسانی است که امام زمان (عج) را در کودکی ملاقات کردند. یعنی توی آن باب روایت را مطرح کرده. ولی ملاقات امام زمان (عج) در سن کودکی برای این راوی که اسماعیل بن علی باشد، مربوط به وقت شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) است. لذا به همین مناسبت، داستان شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) را هم حکایت می‌کند که داستان عجیبی دارد. این را بگویم و ان‌شاءالله ابراز حزن بکنیم در ساحت قدسی امام زمان (عج)، ابراز همدردی بکنیم در این شهادت پدر بزرگوارشان.
اسماعیل بن علی می‌گوید که من رفتم خدمت امام عسکری (علیه السلام) در آن بیماری که بیماری آخرشان بود و تو آن بیماری از دنیا رفتند. من خدمت حضرت بودم. حضرت به خادمشان که نامش عَقید بود، گفتند: «یا عَقید، اِغلِ لی ماءً یُصنَعُ به مَستَکی.» مستکی همین مستکی خودمان است. امام عسکری فرمودند که: «یک کم آب جوش کن برای من. جوشانده مستکی درست کن.» امام عسکری فرمودند. این هم می‌گوید: «من رفتم و رفت.» «و جاء بماء مغلیّ.» آب جوش آورد و «ثِقَیل» (ثقیل با صاد و قاف، همان نام دیگر حضرت نرجس خاتون). می‌گوید که بعد چند دقیقه ثقیل یعنی نرجس خاتون آمد و این آب جوشانده مستکی را برای امام عسکری آورد. این ظرف را داد دست امام حسن عسکری (علیه السلام). خیلی اینجا حسن تعابیر، تعابیر عجیب و حزن‌آلود است.
«فلما صار القدح فی یدیه.» امام عسکری این ظرف را دست گرفتند که از این آب مستکی بنوشند. همه بشره آوردند که بنوشند. «فجعلت یده ترتعش.» دستش به شدت لرزید. دست امام حسن عسکری (علیه السلام). ۲۸ سال سنشان بود موقع شهادت. «حتی ضرب القدح ثنایا الحسن.» یک جور شد که این ظرف می‌خورد به دندان‌های امام حسن عسکری (علیه السلام). «فترکه من یدیه.» حضرت گذاشتند کنار. دیدند نمی‌توانند. توان نوشیدن این را ندارند با دست خودشان. خیلی صحنه عجیبی است. به عَقید غلامشان فرمودند که: «ادخل البیت.» برو داخل خانه. «فانّک تری صبیًّا ساجداً.» یک کوچولویی توی این اتاق پشتی، یک آقازاده در سجده است. «فأتنی به.» برو برای من بیارش، این پسربچه را بردار بیاور.
ابوسهل می‌گوید که عَقید گفت: «من رفتم داخل و دیدم یک بچه‌ای در سجده است. با یک حال خاصی انگشت سبابه به التجاء، در سجده دارد تکان می‌دهد به سمت آسمان.» رفتم و سلام دادم. ایشان هم نمازش را مختصر کرد. گفتم: «ان سیدی یأمرک بالخروج الیه.» آقا دستور داده‌اند شما بروید خدمتشان. به این آقازاده خردسال. گفتند که: «کی بودند این آقازاده خردسال؟» امام زمان (عج) بودند که جان همه ما به فدایشان. مادر ایشان نرجس خاتون آمد. دست ایشان را گرفت. کم سن و سال کوچک بود. امام زمان (عج) اَرواحُنا فدا پنج ساله‌شان. دست ایشان را گرفت. آورد قدم به قدم خدمت امام حسن عسکری (علیه السلام).
عَقید می‌گوید: «نگاه کردم دیدم دُرّی، لون پوستش انگار رنگ مروارید را دارد.» امام زمان را می‌گوید: «و فی شَعرِ رأسِهِ قَتَدٌ.» دیدم فرق سرش باز است. «أفلَج الأسنان.» دیدم این دندان‌ها با هم فاصله دارد. یک چهره زیبا، ملکوتی. «فلمّا رآهُ الحسن علیه السلام.» همین که چشم امام حسن عسکری (علیه السلام) به این بچه افتاد، «بکی.» زیر گریه. امام عسکری گریه کرد. بعد خطاب کرد. فرمود: «یا سید اهل بیته.» ای بزرگ این خاندان. بچه ۵ ساله. فرمود: «ای بزرگ این خاندان، اسقِنا الماء.» یک کم به من آب بده. «فانّی ذاهب الی ربی.» من دیگر رفتنی‌ام. «أخذ الصبیّ القدح المغلیّ بالمستکی بیدیه.» این آقازاده هم آن ظرف جوشانده مستکی را دست گرفت. با دست خودش گذاشت روی لب امام عسکری. «ثم حرّکَ شفتیه.» حضرت فقط لب تکان می‌دادند. امام زمان (عج) آب به کام پدر ریختند. «ثم سَقاهُ.» لحظه آخر به پدر آب داد. امام زمان (عج) اینجا. داشته باشید. برمی‌گردم به این بخش. کار دارم.
بعد امام عسکری فرمود: «مرا برای نماز آماده کن.» یک پارچه‌ای انداخت روی پاهای مبارک امام عسکری. آب آورد. امام زمان (عج) خردسال هی می‌ریخت. پدر را آرام آرام وضو می‌داد. صورت را شستن. دست‌ها و سر و پا. و اینجا امام عسکری (علیه السلام) به امام زمان (عج) خطاب کردند: «یا بُنَیَّ، أبشِر.» یا پسرم بشارت می‌دهم. «فانت صاحب الزمان.» تو صاحب الزمانی. «و انت المهدیّ.» و تو مهدی هستی. «و انت حجة الله علی ارضه.» و تو حجت خدا بر روی زمین هستی. «و انت ولدی و وصیّی.» تو پسر منی. من پدر توام. بعد نسب او را از امام عسکری تا پیغمبر یکی یکی یاد کردند. «و ولدک رسول الله.» پیغمبر هم پدر تو است. «انت خاتم الاوصیاء.» آخرین اوصیای پیغمبر هستی. «بشّر بک رسول الله.» پیغمبر بشارت آمدن تو را داد. «سَمّاکَ.» نام تو را پیغمبر گذاشت. «کَنّاکَ.» کنیه تو را پیغمبر گذاشت. و این عهدی است که از من گرفتند آبایم و پدرانم تا به تو این حرف را برسانم.
و می‌گوید: «آنجا دیگر دیدم امام عسکری از دنیا رفتند.» من یک گریز بزنم. عزیز دلمان ان‌شاءالله روضه را بخوانند برایمان. لحظه آخر این پسر خردسال، پدر تشنه را سیراب کرد. الحمدلله. امام عسکری (علیه السلام) با از دنیا نرفتند در آن اوضاعی که خودش توان نوشیدن آب نداشت. این پسر خردسال، پدر را سیراب کرد. فدای آن پدری که بچه خردسالی را روی دست، خطاب کرد: «اصلاً من برای خودم آب نمی‌خواهم. اصلاً نمی‌گویم به من آب بدهید. اگر هم به من اعتماد ندارید، فکر می‌کنید این بچه را سپر خودم کردم، خودتان ببرید بهش آب بدهید. الا ترونه کیف یتلظی عطشاً؟» این یک جوری دارد به خودش می‌پیچد. آن آبش را هم ندیدند. تشنگی. اینجا پسر، پدر تشنه را سیراب کرد. آنجا پدر تشنه برای پسر خردسال تشنه طلب آب کرد، ولی بچه را جلو چشم با تیر سه شعبه سیراب کردند. آقا، بسم الله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00