معرفی
* دوران طلایی غربالگری؛ زمانهای که مردم از شدت فتنه و تنفر به صورت یکدیگر آب دهان میاندازند! [05:25]
* مقایسه آزمون ساده دینداریِ گذشته با امتحان مؤمنان امروزی در بیرحمانهترین «جنگ ترکیبی»! [09:48]
* «قومِ قم» یک جغرافیا نیست؛ ایدئولوژی قدرتمندی است که شیشه عمر اسرائیل و صهیونیسم را میشکند. [15:05]
* اتحاد شیاطین جن و انس برای نابودی ایران؛ نشانهگیری سلاح رسانهای ۳۰۰ شبکه فارسی زبان دنیا بر اذهان مردم ما! [16:20]
* احترام مردم به روحانیت با وجود دلار و سکه نجومی؛ شاهکار بصیرت ملت در اوج فشار اقتصادیست. [18:29]
* باور به وعده نابودی اسرائیل از زبان یک «سید غیر معصوم»، بسیار گرانقیمتتر از ایمان کسانی است که معجزات «پیامبر معصوم» را به چشم دیدند! [20:35]
* تاریخ در حسرت «یک» قاسم سلیمانی بود؛ حال آنکه جمهوری اسلامی تنها در چند دهه، اشباع از «سربازان فدایی» شد. [21:35]
* بشارت؛ ما همان «برادران» آخرالزمانی پیامبر اکرم(ص) هستیم که تنها با دیدن سیاهیِ روی سفیدیِ کاغذ، جان فدا میکنیم. [24:50]
* رفتن وسط میدان مین با اشاره «نائب امام»، مقامیست بالاتر از رفتن در تنور داغ با دستور مستقیم معصوم! [26:48]
* مقایسه آزمون ساده دینداریِ گذشته با امتحان مؤمنان امروزی در بیرحمانهترین «جنگ ترکیبی»! [09:48]
* «قومِ قم» یک جغرافیا نیست؛ ایدئولوژی قدرتمندی است که شیشه عمر اسرائیل و صهیونیسم را میشکند. [15:05]
* اتحاد شیاطین جن و انس برای نابودی ایران؛ نشانهگیری سلاح رسانهای ۳۰۰ شبکه فارسی زبان دنیا بر اذهان مردم ما! [16:20]
* احترام مردم به روحانیت با وجود دلار و سکه نجومی؛ شاهکار بصیرت ملت در اوج فشار اقتصادیست. [18:29]
* باور به وعده نابودی اسرائیل از زبان یک «سید غیر معصوم»، بسیار گرانقیمتتر از ایمان کسانی است که معجزات «پیامبر معصوم» را به چشم دیدند! [20:35]
* تاریخ در حسرت «یک» قاسم سلیمانی بود؛ حال آنکه جمهوری اسلامی تنها در چند دهه، اشباع از «سربازان فدایی» شد. [21:35]
* بشارت؛ ما همان «برادران» آخرالزمانی پیامبر اکرم(ص) هستیم که تنها با دیدن سیاهیِ روی سفیدیِ کاغذ، جان فدا میکنیم. [24:50]
* رفتن وسط میدان مین با اشاره «نائب امام»، مقامیست بالاتر از رفتن در تنور داغ با دستور مستقیم معصوم! [26:48]
خلاصه
امام معصوم علیهالسلام فرمودند پیش از فرج، روزگاری فرا میرسد که تمحیص و تفکیک رخ میدهد؛ روزگاری تلخ و دشوار، اما سراسر خیر. این عصرِ فتنه، عصرِ ساختهشدن انسانهاست. ظاهرش رنج دارد، ولی باطنش رحمت است؛ زیرا در این میدان، استواران میمانند و سستها کنار میروند.
تاریخ نیز گواه همین حقیقت است. هر گزینش بزرگ با سختی همراه بوده؛ چنانکه در آزمونهای دشوار، زبدهها نمایان میشوند. امروز با جنگی ترکیبی روبهروییم؛ رسانهای، اقتصادی و امنیتی. اما در دل همین فشارها، گوهرها آشکار میشوند: جوانانی پاکدل، مؤمن و مقاوم که با وجود فراوانی وسوسهها، ایستادهاند. اینها سرمایههای حقیقیاند، نه طلا و نقره.
قم را به چند خیابان محدود نکنید؛ قم یک اندیشه و جغرافیای ایمان است. هرجا دلها برای اهلبیت علیهمالسلام بتپد، همانجا قم است و همانها یاران حقاند. دشمن همهٔ توانش را آورده و این خود نشانهٔ قوت جبههٔ حق است.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم ظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
عرض سلام و ادب دارم خدمت برادران عزیزمان، بوستان طلبه زائر امام رضا (علیه السلام). خوشحالیم که عزیزان را اینجا زیارت کردیم، در بهترین نقطه کشور، بهترین نقطه ایران عزیزمان. هم حاج آقای عزیز و بزرگوارمان، هم دوستان را زیارتشان کردیم. آخرین دیدار با دوستان سال ۱۴۰۱ بود، ولی فکر میکنم اکثر این دوستانی که الآن هستند، آن موقع نبودند؛ درست است؟ از دوستان ۱۴۰۱ چهرهها را اجمالاً یادم میآید؛ خیلی کوچکتر بودید آن موقع، بزرگ شدید ماشاءالله. چهار سال دیگر تقریباً گذشت. هر دو سری دیدار ما هم افتاد توی قضایای خاص؛ یعنی آن موقع هم ۱۴۰۱ ایام شهادت آرمان علیوردی بود که ما خدمت دوستان رسیدیم. این سری هم که خب بعد این اغتشاشات، فکر کنم هر قراری بخواهیم بزنیم، قبلش یک اغتشاشی باید بکنیم که بتوانیم. الحمدلله، حالا البته ما دوست داریم خدمت برسیم، ولی خب توفیقش را نداریم، یعنی فرصت نمیشود. اسلامشهر خیلی بهسختی، یعنی از همان سری که ما خدمت دوستان رسیدیم، دیگر هنوز اسلامشهر نیامدهایم. قم که اصلاً کلاً هیچ جلسهای را قبول نمیکنیم؛ هیچ جا نمیرویم. خیلی هم دوستان قمی اصرار دارند. دلخوریم دیگر. قم برای زندگی است، برای درس است؛ اینقدر هم درس تویداریم که دیگر به سخنرانی و اینها نمیرسیم.
دیگر اجمالاً یک تهران را ماهیانه میرویم که آن هم اگر نبینند، نمیرفتم. اگر دوستان تهران نشنوند، ناراحت نشوند. دیگر حالا بههرحال محبت و صفای رفقای تهرانی وظیفه ایجاد میکند که ماهی یکبار تهران، و دیگر مشهد محضر امام رضا (علیه السلام) که میرسیم، عمدتاً جلسات و اینها اینجاست و هنوز خیلیها فکر میکنند ما مشهدی هستیم و غالب افرادی که ما را میبینند، به ما میگویند شما مشهدی هستید. حالا البته لطف امام رضاست.
ما با خودمان که بالاخره امام رضا یک کاری کرده که در این دنیا ما را مشهدی میشناسند، ما را منصوب به امام رضا میدانند. این را انشاءالله نشانهای بگیریم برای اینکه در آخرت همینطور باشد، انشاءالله با امام رضا باشیم و جزء مشهدیهای بهشت باشیم، محله امام رضا ساکن باشیم در بهشت. انشاءالله تقریباً پنج سال است که برگشتیم قم، ولی قبلش هم قم بودیم. یک چهار سالی ساکن مشهد بودیم. همه ما را ساکن مشهد میدانند، مشهدی میدانند. دیگر حالا لطف خداست. الحمدلله عمدتاً خودشان جلساتمان مشهد و دوستان میبینند که خب جلسات از مشهد میآید، فکر میکنند که اینجا هستیم. دیگر اینجا که میآییم، عمدتاً به همین جلسات و برنامهها و اینها میگذرد.
دوستان فرمودند گفتیم که خدمت عزیزان برسیم و هم دوستان را زیارت کنیم و هم در محضر امام رضا (علیه السلام) یک چند دقیقهای بالاخره از این سفره معارف اهل بیت استفاده بکنیم. یادم هست سال ۱۴۰۱ در جلسهای که با این دوستان داشتیم، با رفقای شما یک بحثی را آن موقع مطرح کردیم که این قضایا خیلی هم خوب است، یعنی ظاهرش ظاهر شَر است، ولی باطنش رَحْم. دوستانی که آن جلسه را خاطرشان است، این بحث را در آن جلسه مفصل بحث کردیم. خب، واقعیتش هم همین بود؛ یعنی آن اتفاقات ۱۴۰۱ با همه تلخیای که داشت، منشأ خیر شد. البته خب، آن فتنه ادامه پیدا کرد؛ فتنه «زن، زندگی، آزادی» و آسیبهایش فراگیر بود، ولی برکاتش هم برکات فراوانی است.
این قضیه امروز هم همین است. امروز هم با همه تلخیها و سختیهایی که دارد، در نوع خودش دوران منحصر به فرد تاریخ است. در روایت دارد، امام حسین (علیه السلام) فرمود که این ظهوری که شما -مضمون حدیث این است- ظهوری که انتظارش را دارید، برایتان پیش نمیآید، مگر اینکه یک روزگاری برایتان پیش میآید که شما همدیگر را لعن میکنید، در صورت همدیگر آب دهان میاندازید. بعد این قضای ظهور رخ میدهد. شخصی برگشت و گفت: «آقا، این چه زمانه شری است؟ هیچ خیری در این زمانه نیست.» گیرد که روزگار ما را ببینیم، هیچ خیری در آن نیست. حضرت فرمود: «همه خیر کله کل خیر در آن زمان است، همه خوبی در همان زمان!» چرا؟ برای اینکه زمانه ساخته شدن و پرورش است. زمانه تمحیص و تفکیک و گزینش است. خب در گزینش این شکلی است که ظاهر قضیه خیلی اعصاب خردکن است، خیلی تلخ است، تلخی زیاد دارد.
من یادم هست مدرسه راهنمایی که بودیم، گروه سرود که میخواستند انتخاب بکنند، یک سرودی را پخش میکردند، بعد میگفتند شماها حفظ کنید یا مثلاً شعرش را میدادند و اینها، میگفتند شروع کنیم به خواندن. یک مربی داشتیم میآمد بغل ماها وایمیستاد، گوشش را میگرفت، صداها را چک میکرد. از آن صداها مثلاً تفکیک میکرد که این صدایش خوب است یا بد است. و حالا اصل شیوهاش هم مشکل داشت. واقعاً اینجوری خیلی دقیق نمیشود فهمید صدای کی خوب است یا تفکیک میکرد. از توی مثلاً ۲۰۰ نفر، ۳۰۰ نفر، ۱۰-۲۰ نفر جدا میشدند گروه سرود. بقیه همه "اوت" میشدند، همه میافتادند بیرون. ولی دیگر آنجا دیگر میشود این گروه سرود این مدرسه. وقتی که اینجور انتخاب میشود و گزینش میشود، با همه تلخیهایی که دارد، تهش آن زبدهها میمانند، درجهیکها میمانند، خوبها میمانند.
بله، این فتنهها خیلی سخت است، خیلی شر است، خیلی تلخ است. اینکه مسجد آتش بزنند، بسیجی آتش بزنند، قرآن آتش بزنند، به حرم اهل بیت مثل حرم حضرت سبزه قبا حمله بکنند، آتش بزنند، حرم حسینی را بردارند، ضریح را خراب بکنند و اوضاع را این شکلی بکنند، خیلی سخت است، خیلی تلخ. واقعاً آدم بهش فشار میآید. با همه سختیهایی که دارد، بهترین روزگار همین روزگار ماست. ماها فکر میکنیم در بدترین دوره تاریخ بهدنیا آمدیم. گاهی اینجور تحلیل میکنیم که آقا تو بیخودترین زمانه این جمهوری اسلامی ایران! ای کاش ۵۰ سال یا بریم عقب یا بریم جلو. خلاصه هرچه هست، یک دوره تمام میشود. نه، ما در بهترین دوره تاریخیم. ما در بدترین دوره تاریخ نیستیم. ما در دوره گزینشهای عالی و درجهیک تاریخیم. عالیترین امتحان و سختترین و سنگینترین امتحان طول تاریخ را خدا دارد از ما میگیرد. این را اگر خوب تحلیل بکنیم، نگاهمان به این قضیه عوض میشود. این خیلی مهم است. به خدا خیلی ما را دوست داشته که در این دوره ما را گذاشته است.
قوی و زبده و خوب و درجه یک هرکه باشد، میماند. هرکه هم نباشد، حذف میشود، کنار میرود. یک نکته خیلی مهمی است. باید به این نکته توجه شود. هرکه که قوی است، هرکه که ممتاز است، بنیه خوب دارد، انتخاب میشود، میماند و اینها دیگر بهترینهای تاریخاند. بهترینهای تاریخ. اینها آنهاییاند که همه انبیا و اولیا آرزو داشتند که اینها یاران آنها باشند. خدا ما را در همچین دورهای در همچین امتحانی قرار داده است.
یککم روش فکر کنیم. ما در گزینشی قرار گرفتیم که بعد از این گزینش، کسانی انتخاب میشوند که اینها دیگر درجهیکهای تاریخ بشریتاند. خیلی نکته مهمی است. دوست دارم صدبار به صد مدل این را هی تکرار بکنم، روش هی فکر بکنید. ما در دورهای بهدنیا آمدیم که خدا بستری فراهم کرده که گزینش کند بهترینها را. مثلاً فرض کنید شما یک مثال ساده برایتان بزنم، فکر کنید این شاید کمک بکند. مثلاً فرض کنید بگویند: «آقا، در تاریخ حوزههای علمیه یک دورهای بود که سختترین امتحان برای گزینش حوزه را در آن دوره برگزار کردند.» هم متقاضی زیاد بود، جمعیت زیاد بود، هم امتحان خیلی سخت بود، مواد درسی زیاد بود، مادههای درسی هم هرکدام سختترین امتحانش را گرفتند. مثلاً برای اینکه یک طلبه انتخاب شود، هم امتحان ریاضی ازش گرفتند، هم فیزیک، هم شیمی، هم جغرافیا، هم تاریخ، هندسه، فلان اینها و سختترین امتحان. این را هم کسی بگوید آقا من طلبه آن گزینشام، شما به این آدم چه شکلی نگاه میکنی؟ این دیگر خیلی خفن است، خیلی درجهیک است. این دیگر کیست؟ دوتا واحد، دوتا ماده امتحان میگرفتند، آن هم یک چیز ساده سطحی، خیلی سخت نبود. که در آن قبلیها نمره آوردند. طلبههای آن دوره، طلبههای این دوره درجه یکاند.
حالا این مثال من بود، ولی اصل واقعیت هم دقیقاً همین است. شما طلبههایی هستید که تاریخ به نظر بنده، اطلاعاتی که داریم، مجموعه مسائلی که داریم تحلیل میکنیم و اطلاع داریم از تاریخ، به نظر میرسد که ما تا به حال در هیچ دورهای این مدلی امتحان نشدیم، آبدیده نشدیم و اینهایی که الان میآیند پای کار وایمیستند، اینها دیگر بهتریناند، لزوماً. یعنی شماها یا مثلاً همین سالها، مثلاً یعنی دوسال پیش، دوسال بعد اینها. این جنس این وقایع را ببینید: جنگ ترکیبی، جنگ هیبریدی. ما در یک جنگ هیبریدی ترکیبی هستیم. کی دشمن شما از همه فنونش دارد استفاده میکند؟ خب، تاریخ مگر چقدر تا به حال به خودش دیده است؟ ونزوئلا پاشده، صاحبش گفته که: «بیا منو بگیر.» دیدید فیلمش را؟ به ترامپ میگوید: «من اینجام، بیا منو بگیر.» فیلم عقابه را منتشر میکند که عقاب از بالا میآید، برمیدارد زرت و پرت میگوید: «بیا منو بگیر، بیا گرفتمت.» یک جنگ اقتصادی راه انداخت، یک چند سالی فشار اقتصادی. رئیس دولتش را شبانه میآید با بیژامه برمیدارد میبرد. به خباثتش کار ندارم که او چقدر پست و پلید است که میآید میبرد، به چه حقی میآید این کار را میکند. به اینور کار دارم که این چقدر شل و ول است، هیچ به هیچی بند نیست. بعد حالا آمدند در خیابان، مثلاً یک سر و صدایی. بعد جای این، یک کسی دیگر نشسته است، بعد دارد پا میشود میرود پیش ترامپ. خندهدار است! ترامپ آمده همین صاحب دولت اینها را دزدیده، بعد این جای آن صاحب قبلیه نشسته است، بعد جزء اولین جاهایی است که میخواهد برود آمریکا برود با ترامپ دیدار کند! چرا؟ بدبختاند، ضعیفاند، بنیهای ندارند، به چی تکیه کنند؟ قدرتی ندارند، قوتی ندارند. «أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» نیستند اینها.
«فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» که پرسیدند آقا اینها کیاند؟ فرمود: «هم والله اهل قم، هم والله اهل قم، هم والله اهل قم.» اینهایی که میروند کار یهودیها و صهیونیستها را تمام میکنند، پرچم اینها را میآورند پایین، فیتیله اینها را میکشند پایین، به خدا قسم. بعد آنجا در روایت دیگری، طرف اهل ری بود، امیر، آنجا میشود دیگر تقریباً اسلامشهر هم جزء ری میافتد. از کجا آمدید؟ گفتند آقا از ری. حضرت فرمودند: «بهبه، دوستان اهل قم.» آقا ما از ری آمدیم. بله، دوستان اهل قم. آقا ما ری ری هستیم. چی میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید آن قمی که من گفتم، محدود نکنید به قول قمیها چهارمردان، چهارمردان. میگویند چهار چهارمردان و نمیدانم باجک و خاکفرج و صفائیه و بلوار بسیج، نیروگاه. استاد کلاس بودیم، استادی داشتیم، داشت درس میداد، گفت: «مرحوم برقی صاحب محاسن اهل قم بوده.» یکی گفت: «آقا محمود برقی اهل کجای قم بوده؟» یکی دیگر گفت: «آقا احتمالاً اهل نیروگاه بوده.» حضرت میخواسته بفهماند که قم را محدود نکن به این چهار تا خیابان. قم یک جغرافیای فیزیکی و خشت و گلی نیست. یک جغرافیای ایدئولوژیک و اندیشهای است. اهل ری هم اهل قم هستند.
حوزه قم، این حوزهای که اینجور آمده پای کار اهل بیت، پای کار معارف این اهل بیت، اینها میشوند آن حریف قدری که "أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ". حریف قدری که از پس این اسرائیلیها و این شیاطین برمیآید، وقتی که آنها علو کبیر کردند. قرآن هیچجا علو کبیر استفاده نمیکند، شاید یکبار یا دوبار استفاده کرده باشد. علو کبیر دیگر تا ته حد رساندن، هم علو هم کبیر. چون در مورد فرعون میگوید علو، نمیگوید علو کبیر. یادم نیست در مورد فرعون علو کبیر استفاده کرده باشد. ولایت قرآن هم اگر یک دوری بزنید وقت کنید، علو کبیر در ذهنم نیست. در ذهن من این است که فقط در مورد یهودیها به کار برده است. اینهایی که دیگر اوج شیطنت و شرارت و دشمنی و هرزگی و ظلم بودند. ملأَتْ ظُلْمًا وَ جَوْرًا. تاریخ کجا به خودش دیده است؟ از یک طرف فتنه سیاسی، از یک طرف فتنه اقتصادی، از یک طرف فتنه رسانهای. این فتنه رسانهای شوخی نیست بابا. هر جماعتی، هر ملتی، هر تمدنی با یکیاش، یکیاش هم نه، در این حد، یکیاش ۱۰ درصد این، ۵ درصد این، ۳ درصد فقط همین فتنه رسانهای. اینها تمام شدند، فرهنگی جمع شد رفت.
بعد شما یکهو یک جماعتی میبینید که کانون همه فتنههای عالم است. اصلاً این شیاطین با هیچکس دیگر کار ندارند بابا. یککم به چین، هند، ازبکستان، به اینها هم آخه لامصبا برسید. لامصب میگوید: «من فقط با تو.» من ۳۰۰ تا شبکه فارسی زبان زدم برای تو. هرچه بودجه دارم میدهم برای آنکه فقط با تو کار کنم. آقا فارسی زبان تاجیک هم فارسی میفهمد. همه شیاطین عالم، جن و انس، دیگر در این قضایای اخیر برایتان ظاهر شده که شیاطین جنی دارند چکار میکنند. این پسره آمده نشسته در وسط خیابان جمهوری، بد نگاه میکنی گوشش را، قیافهاش را، این معلوم نیست جن است، شیطان است، آدم است. خودش میگوید شیطانپرستم. قیافهها! این اتفاقات خیلی عجیب و غریب است. این مدلی جنس این اتفاقات، تنوع این فتنهها.
بعد فتنه اقتصادیش را میبینی، در اوج همه دست به دست هم دادند یک ملتی را بدبخت کنند، کمر اینها را بشکنند. ملتی که گاهی درون خودش هم نفوذیهایی دارد که اینها بهتر از همه بلدند کمر اینها را بشکنند. میشناسیدشان دیگر، نمیخواهد اسم بیاورم. که آن فتنه اونا آنقدری اثر نمیکند که این تدبیر اینها، تدبیر-تدبیر اینها اثر میکند. بعد یک همچین ملتی، همچین جماعتی. اینها را دیدن خیلی عجیب است.
من امروز در فرودگاه بودم، بعد میدیدم آقا مثلاً مردم به ما احترام میگذارند، محبت میکنند، آن نمیدانم حالا بعضی خوب میشناسند محبت میکنند، بعضی نمیشناسند محبت میکنند. تقریباً این شکلی است که همیشه و همهجا اینجوری است که هرجا ما میرویم با احترام. حالا گاهی هم چیزهای آدم میبیند به ندرت، به حساب نمیآید. عمدتاً محبت، احترام، صمیمیت. حتی در فضای این شکلی که مثلاً فضای فرودگاه، فضای لاکچری طور. قشر مستضعف فلان که مثلاً در فرودگاه کمتر دیده میشود، مبلغ قشر مرفه و برخوردارند. ولی شما در اینها احترام میبینی، محبت میبینی. مردم به چی به من دارند محبت میکنند وقتی روغن به قیمت ۱.۶۰۰، وقتی سکه دیشب ۱۸ تومان بوده، امروز ۲۰ تومان را رد کرده. خیلی عجیب است. مجالس اهل بیت، منبرها، منبر میرویم، سخنرانی میکنیم. هیچ جلسهای نشده که ما برویم بگوییم مثلاً این غذایی که شد خلوت شد. نه، از هرجا میرویم، شلوغتر هم میشود. یعنی همه منبرهایی که ما میرفتیم قبل این قضیه جمعیتی که میآمد، از بعد ۱۸ دی همه جلساتی که من میرفتم شلوغتر شده.
حاج آقا کجاست؟ حاج آقا چکار میکند؟ حالش چطور است؟ مراقبش باشید. به حساب نمیآید. در این کائنات تو به من اینجوری محبت داری، اینجور صفا و محبت نشان میدهی. تو دستت به ولی خدا برسد چه جوری خودت را فدایش میکنی؟ آنها دستشان به ولی خدا میرسید، آن کارها را کردند. خون به دل اهل بیت کردند. پیغمبر را دیدند، امیرالمؤمنین را دیدند، امام حسین را. خود امام حسین فرمود: «بیا به من کمک کن.» خودش فرمود: «تو کمک نکنی، این طور میشوی، آن طور میشوی.» اینجا یک سیدی که از بنی هاشم است. آدم خوبی است دقیقاً. اما نمیدانیم خوب است یعنی چی. اجمالاً از دور میدانیم که آدم خوبی است، نورانی، باصفا. قلبمان تصدیق میکند، دوستش دارد. گفته اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید. قطعاً نخواهد دید. بابا پیغمبر، امام معصوم، باورت شده؟ تو خود پیغمبر را میدیدی باورش نمیشد. «مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا» میگفتند بابا اینها یک مشت حرف بیخود است. چیست؟ باورت شد؟ تو «إِيَّاكُمْ وَ زَادَ هَادِي إِيمَانًا». باورت شده؟ نمیشود. نزدیک قلهای، فلان است. این این دور از این قضیه جمع میشود. آن قضیه فلان نمیشود. باور میکند.
ما در زمانی هستیم که خدا نابترین بندگان مخلص و باصفا را ذخیره کرده و فریز کرده بود، که همه را در این موقع بریزد در بازار. کی تاریخ به خودش حاجیزاده دیده بود؟ کی سلامی دیده بود؟ کی تهرانی مقدم دیده بود؟ کی قاسم سلیمانی دیده بود؟ کی حسن نصرالله دیده بود؟ شهید رئیسی. خوبان این شکلی. یک دانه از اینها اگر در سپاه اهل بیت بودند، آوازش تاریخ را میگرفت، همین که خیانت نمیکردند، اینجوری. آنقدر که زیاد است، عادی، طبیعی، خاطرات را میگویند اصلاً حس نداریم ما نسبت بهش. تیکه تیکهاش میکردند، میگفتند: «جونم فدای آقا.» که تکرار. جدید چی داری؟ چجوری تیکه تیکه؟ این را بگو. آنهایش که تکراری شد. «جونم فدای آقا». چهار تا کل واژه. در کربلا امام حسین کل تاریخ را گرفت. میشنوی، طبیعی است. آنقدر خیانت، آنقدر جنایت، آنقدر خباثت، فرار، ترس. آن هم در این موقعیت. شما هم همین است.
که شهید میشوند. اوضاع اقتصادیشان را نگاه کنید. اولین کسی است که باید. فیلم مختار چی نشان دادی؟ بنده خدا مرحوم شده. رویگری شب مخفیانه رفت، صورتش را پوشانده بود. کیان! کردهاند به ایرانیها بخورد. ابومره رفت که یک چکی بکند. مسئول بود، فرمانده بود دیگر، نفر اول. بعد متن به مختار گفت: «بابا این سپاه تو این شکلیاند.» سپاه مختار تازه خیلی درجه خوبهای تاریخاند، آنها خوبانش بودند. این بود. شما چند تا فرمانده در جمهوری اسلامی سراغ داریم با پول خریده باشندش؟ اصلاً باورت میشود بگویند فلان فرمانده را با پول خریدند؟ داریم مگر؟ آقا همیشه همین بوده، فرماندهها را با پول میخریدهاند. در همچین اوضاعی گرفتاریها. هرچه میشنوی، میگویی این هم خودش را فدا کرد، آن هم گفت فدای سر آقا، آن هم آنجور بود. خیلی طبیعی است برایمان. خب، بس که زیاد است. اصلاً اینها نبوده در تاریخ. بابا اینها را خدا تنظیم بازار الان ریخت بیرون. تنظیم بازار. شب ارز ترجیحی برای کنترل بازار. پیغمبر نشسته بود در جمع اصحاب، میفرمود: «اشتاقتُ الی اخوانی.» آخ چقدر دلم برای داداشهایم تنگ شده. داداشهایم! آقایان! «داداشهایم»! اینها گفتند: «یا رسول الله، هستیم در خدمتتان جانم. ما را شما صحابهاید. داداش کجا بود بابا؟» «داداش خوب، داداشتان کیست؟ کجاست؟» فرمود: «آخرالزمان، کسایی میآیند آمنوا بسوادن، إِلاَّ بِالْأَبْيَضِ.» خیلی حرف است. بنشین فکر کن.
ما ماهیهایی هستیم که وسط اقیانوس میآمدند هی میگفتند: «آقا، اقیانوس! اقیانوس همینجاست.» خوب نگاه کن. ما در آن دورهایم، بینظیرترین دوره تاریخیم. ما وسط بهترین آدمهای تاریخ، بهترین دوره جبهه حق قرار گرفتیم. «آمنوا بسوادنا» نه «علی بیاز». حتی نفرمود فرزند من، عالم فقیه. خود عالم و فقیه را بر اساس همین متن میگوید: اصول. از اصول کافی، از نهج البلاغه این طور فهمیده میشود. این آقا درست نهج البلاغه، نهج البلاغه چیست؟ سیاهی روی سفیدی. جانشان را میدهند، تکهتکه میشوند، تکهتکه میشوم به خاطر اینکه یک خط مطلب، یک خط روایت. یکبار من اینجا در بهشت رضا یک سخنرانی داشتم، شهادت امام صادق (علیه السلام)، خیلی سال پیش، ۱۴ سال پیش. آنجا یک چیزی را گفتم، خدا به زبانم جاری کرد، گفتم که هارون مکی وقتی که خراسانی آمد پیش حضرت، پیش امام صادق (علیه السلام)، چرا شما قیام نمیکنید؟ حضرت فرمودند که: «برو توی تنور.» به این غلام فرمودند: «این تنور داغ است. این تنور آماده است. بفرما تو.» عصبانی میشوی. جنبه انتقاد داشته باشیم. صاف برو تو تنور. مصلحت نیست قیام کنی. خراسانی با من صحبت کردن و اینها. هارون مکی وارد شد (رضوان الله علیه): «سلام علیکم.» «سلام علیکم.» «ادخل التّنّور.» برو تو تنور. صاف. تنورهای مثل الان نبود. تنور بود. شعله حرارتی بخورد به یک جای دیگر خود آتش بود. صاف رفت تو تنور. این هم که خب، بنده خدا برگهایش مانده بود. خودش رفته بود و آقا! این سوخت. آقا چی شد این بنده خدا؟ حضرت فرمودند: «برو تو تنور نگاهش کن.» به قول ما چهار زانو نشسته بود. تنور هم حالا یا خاموش شده یا گلستان شده.
حضرت فرمود: «اولش بهت گفتم. تو گفتی قیام کن و اینها. گفتم چند تا یار دارم.» تو گفتی که ۵۰۰ هزار تومان! ۵۰۰ هزار تا خمس معالمُخَمَّس. حضرت فرمود ۵۰۰ هزار! گفت: «بله، کم و بیشتر، نصف زمین با شماست. قیام کن فدات شوم پسر پیغمبر. ببین چه میکنی. ما برای تو هستیم.» حضرت فرمود: «اول که پرسیدم، گفتی نصف زمین با توام. تو خراسانی. تو در خراسانیات مثل یک هارون مکی چند تا داریم؟» گفت: «آقا، یک دانه هم پیدا نمیشود.» آنجا در آن بهشت رضا، کنار شهدا، چیزی که عرض کردم این بود. گفتم امام صادق فرمود: «برو تو آتش.» آن که نرفت، هارون مکی رفت. بعد او گفتش که آقا یک دانه اگر هارون هم پیدا شود که نمیشود. تو خ. اینهایی که شما در خراسان آمدهاید، همان خراسان تو، خراسان من، کنار قبرشان. امام صادق نفرمود: «برو تو تنور.» نایب خاص امام صادق عام میشوم. حتی به اینها نگفت: «بروید تو تنور.» رفتند زیر آتش، رفتند روی مین، رفتند روی سیم خاردار. مقایسه کن. بعد میبینی در چه دورهای خدا ما را قرار داده است. چند تا بودند از اینهایی که روی مین میرفتند، خودشان را فدا میکردند و هستند. خاطراتی که در همین جنگ ۱۲ روزه پای لانچر خودش را فدا میکرد. همین شهید کاظمی که فرمانده اطلاعات است، یکی از دوستان همین مشهد برای بنده تعریف میکرد. وقتی که در جلسه متوجه میشوند که پهپاد دارد میآید بزند، دوست ما میگفت که دوست مطلعی است، گفت: «دو تا از سربازان ایشان میروند ورودی درب وایمیستند که اگر شلیک شد، به اینها بخورد، هرچقدر بتوانند ضرب این آتش را بگیرند، به فرمانده نخورد.» از این دو نفر هیچی پیدا نشد از جسدشان، جزغاله خاکستر!
تمام! یک چیزی ما در تاریخ میخواندیم که طرف خودش را فدای پیغمبر کرد، آب نخورد. ابوذر گفت: «اول حبیبم رسول الله باید آب بخورد.» حبیبم رسول الله. این! حتی حضرت آقا چیست؟ تکهتکه میکند فرمانده اطلاعات سپاه، خودش را فدا میکند. چند تا از اینها در تاریخ سراغ داری؟ اینها "زبده" و "گُل درشتها"ی تاریخاند. خدا ما را در همچین دورهای آورده است. فتنهها بینظیر، ولی هست. در دل همین فتنههای بینظیر اینها درمیآیند. وسط جنگ ترکیبی، همین شماها. من نمیخواهم بادتان بکنم، ولی واقعاً وقتی شماها را، مثل شماها را، این بر و بچههای طلبه پاک در تهران میروم، مثلاً در بازار تهران، حالا مدرسه صدر من تدریس داشتم. وقتی میرود وسط بازار شما، وسط آن شلوغیها و آن برو بیا و حجاب و پول و شلوغی و با سگش میآید، مست است. و وسط چه کارهایی و چه حرفهایی. میروی آن راسته ۱۵ خرداد و ناصرخسرو و اینها، تهش به مسجد بازار، مسجد امام که میرسی، آن بغلش مدرسه صدر. نمیفهمم رفتید یا نه؟ یکهو گفتم که قشنگ احساسم این است از توی جهنمی قشنگ بهشتی. وسط آن شلوغیهایی که این دارد مغزمان را میزند، آن دارد جیب این را میزند، هرکی یک کاری میکند. وسط بازار دو تا بچه ۱۶ ساله نشستهاند، دارند لمعه مباحثه میکنند. خدایا، گوگل گاز بگیردشان! برمیگرداند، مثلاً خط کشیده این او به او نمیخورد، به آن یکی میخورد. اینها درجهیکاند.
این میدانی الان اغوا برایش وسوسه شیاطین چقدر زیاد است؟ فاصلهاش با گناه چقدر است؟ میدانی فاصلهاش با سنگینترین گناهها چقدر است؟ دسترسی همه چی هست. یک دوری در گوشیاش بزند، همه چی هست. این شهید باقری را دیدید؟ نوشته بود که هرچی هرزهگردی در مجازی ممنوع. برای خودش چند تا چیز. غلاف چشم و زبان در این دورهای که آقا، زمین و زمان دارد ازش فتنه و فساد میبارد، این همتش به این است که مثلاً کتاب قلب سلیم شهید دستغیب را قرض گرفته بود. میخواست برگرداند. کتاب قلب سلیم دست. آخه چیست؟ تو آمدی آخه بچه، زندگیات را بگو، برو پول در بیاور بابا. قلب سلیم چی چی است آخه؟ چه صیغهای است؟ دلار کجاست؟ طلای ۱۸ عیار دیشب ۱۸ بود که به عیارش، طلای گرمی ۲۰ تومان. بعد خب این بچه نمیتواند ازدواج کند، نمیتواند به ازدواج فکر کند، ولی خودش را شل نمیکند، وا نمیدهد. کار سختتر میشود. شیطون هم از اینور دارد اغوا میکند. فیلم را ببین. خیلی راحت استها. همین پروکسی بزن حله. از آنور هم سکه را میبرد. ۲۰۰ را رد کرد. سکه دیگر ۲۰۰ و خردهای. یک دانه سکه.
یکی از دوستان آمده بود از همکارانمان از مغولستان، رفته بود برای ذبح شرعی و اینها، گواهی. رفتم سه تا گلابی خریدم یک میلیون و پونصد تومان! گفتم حاج آقا، آن گلابی که برای یک میلیون و پونصد بادی، آن گلابی نبوده، تو گلابی بودی! گلابی سه تا دانه گلابی یک و ۱۵. گفتم: «الان خودمان گلابیها دارند به همدیگر میگویند این باز چه گلابیای است؟» حالا وقتی سکه میشود ۲۰۰ تومان، نه، سکه واقعی، طلای واقعی شماهایید. طالقان یک گنجینهای دارد. از ذهب و فضه نیست. کم از طالقان. بعد توصیف کرد اصحاب اهل بیت: «گنج اینها طلا و سکه، سکه طلا و نقره و اینها.» آن جوان پاکی که ۲۰ سالش است، دستش هم به گناه میرسد، میکشد. این سکه است. این گنج است. واقعاً این خودش سر تا پایش سکه است از طلا. هر یک نفسش طلا و سکه. این چشمهایش را اگر میشد ملائکه از آسمان هفتم تا اینجا را چشمهای این سکه میریختند. این دهانی که پاک است، پاکیزه است، کنترل میکند. زبانی که حواسش جمع است، اینجا نیش نزند، آنجا غیبت نکند، آنجا تهمت نزند، اینجا فلان. این زبان طلاست. این خود این آدم طلاست. آره، ما در روزگاری هستیم که شاید طلا هیچ وقت این موقع آنقدر نبوده، این جوری نبوده. ولی هیچ وقت هم آدمهای طلا. نگاه نمیکنی. کی تا حالا طلا اینقدر بوده؟ کی تا حالا جوان اینقدر طلا بوده؟ کجای تاریخ خودمان، کجای تاریخ عالم، کجای تاریخ اسلام، یک همچین نوجوانایی پیدا میکنی؟
مسجد پیغمبر میرفتم، قضیه معروف آیه «قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ» چند نزولش؟ دیدید دیگر. که خانمه از این کنیزها بود، یکم گردنش بیرون بود. این پسره هول همینجوری زل زده به دخترها، اینجوری داشت میرفت. یک تکه استخوان از تو دیوار آمده بود بیرون، جر خورد. پیغمبر گفت: «یا رسول الله، سرم زخم شده. آیه نازل شد: «قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ». به من. آخه آن کوف... چشمها را ببند. اینجوری نمیشود. مسجد پیغمبر میرفته، نماز با پیغمبر میخوانده. آقا، اینقدر هول یک دختر، یکم گردنش بیرون بوده. در اینستا میرفتی چکار میکردی بدبخت؟ تو پروکسی اگر دستت بود که خودت را پاره کرده بودی. بچهها اعتکاف کربلا، میبینی اربعین کربلا، چقدر اینها محشرند! چند بار تا حالا خدا را شکر کردیم؟ خدا ما را در این زمانه قرار داده که نفس این بچهها به ما میخورد. نفسمان در نفس اینها را داریم میبینیم، از نزدیک، بین اینها داریم زندگی میکنیم. همین بچههای حوزهتان، همین بچههای حجرهتان. معصوم که نیستیم. میلغزیم، اشتباه میکنیم، خطا داریم. ولی در همان خطاهایمان، خطاهایمان را هم بگیری، همین بچهها، خطاهایشان را هم بگیری، کل تاریخ را میخورند در همان ضریب خطاهایشان. یعنی بقیه کجا اصلاً رسیدند به این حد که بخواهند همین ضریب خطاها را داشته باشند که حالا تو هر هفته دوبار هم چشمش خطا میرود دختر دارد میبیند. هر روز ۱۰ تا ۲۰ میگیرد. آفرین!
نگاه نکردی. باریکالله. پلنگها را ببینم. وسط خیابان ۶۰ تا عمل جراحی کردهاند. این اوضاع دیت و کوفت و زهر و مار و همه وجود آدم میشود غریزه شهوت. بعد چه جور لامصب سرمایهگذاری کرده برای اینکه این را بجنباند، این را تحریک کند، این را به آسمان ببرد. مهارش میکند. یکهو میشود آرمان علیوردی. چقدر این بچه فوقالعاده. گفتم مادرش... شما ارتباط خانوادگی و رفاقتی داریم با خانوادهشان. چیزهایی که میگویم. من اتاق خود آرمان رفتم. یک اتاق خیلی باصفایی. اتاق شخصیش هنوز هستش. بعد روی دیوار مثلاً جملاتی که آرمان برای خودش روی کاغذ نوشته بوده که عمل بکند. یک حال و هوایی. مادرش میگفتش که این اواخر آستین کوتاه، زیرپوشم پیش من نمیپوشید. پیامی که خجالت میکشم دستهای من پیش شما دیده بشود. عریانش کردند کشتند. حتی دوست نداشت محرم دستهایش را ببیند. بعد دیدی اینجور نامحرم غلامحسین برای جبران موقعیت قرار میگیری. با آن سیمان در سرت بکوبند. فحش بده. فحش نمیدهد.
میثم تمار. میثم تمار، میثم اینطور بود، میثم آنطور بود. بابا اینا میثم تمار بیا. یک روزی میگویند به من توهین کن، چکار میکنی؟ شهید میشوی؟ نه. نخلش را بهش نشان داده. نه هیچی. توهین به امیرالمؤمنین هم نخواستند، توهین به آقا را خواستند. هر مرجع تقلیدی هم میگوید اینجا وقتی جانت در خطر است اشکال ندارد. او میداند سوء استفاده دشمن را که این میخواهد چی بشود، چه جور میخواهند بسیجیها را خوار و خفیف بکنند، چه جوری میخواهند مانور رسانهای درش بدهند. من مرد وایمیستم، جانم هم میدهم. کجا سراغ داری اینها را؟ کو ۴ تا نمونه از اینها در تاریخ برای من بیاور؟ وسط اینها زندگی میکنیم. اینها دارند وسط همین حوزهها و حجرههای شماها زندگی میکنند. در همین حوزه شما میدانم ۱۰ تا آرمان علیوردی. روزی که خدا بخواهد اینجوری نشان بدهد اینها را، با اینجور شهادتهایی. ولی اگر پایش بیفتد، میدانم در همان حوزه شما، در ۱۰ تا حوزه دیگر مثل حوزه شما، ۱۰۰ تا دیگر مثل آرمان علیوردی هست. خود شما میدانید. این جنس اینجوری است. برای همین است ما دلمان گرم است که کار تمام است. پیروزیم انشاءالله. اگر همین انرژی، همین انگیزه، همین روحیه بماند، تمام است. کی میخواهد حریف شما بشود؟ چی داشتند و نگذاشتند؟ دیگر چکار میخواهد بکند؟
دیگر با چی میخواهد بزند؟ چه سلاحی مانده که روی تو استفاده نکرده باشد؟ جنگ خیابانی هم که دیگر روی آن پیاده کرد. حمله نظامی هم نکرده؟ جنگ خیابانی هم کرد. "آقا، من حمله اقتصادی کنم، حمله رسانهای کنم، حمله سیاسی کنم، حمله دیپلماتیک کنم، من اینها را چکارشان کنم؟" هیچ کاری نمیتوانی بکنی. اینها قرار است تو را ببلعند. اینها با تو کار دارند، نه تو با اینها. تمام شد آن دورههایی که میزدی اینها را پخش و پلا میکردی، تبعید میکردی، آواره میکردی، بیچاره میکردی. تمام. اینها بیچارهات میکنند. دور عوض شد. «بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ». دور، دور اینهاست. الان ما داریم آن امتحانات را، داریم آبدیده میشویم. ظرفها را داریم میخوریم. الان باشگاه، در باشگاه، آن سنسهای میآید، یکهو همان اول یک لگد میزند در پایت، این بچهمچهها میگرخند. همان اول بچه را مثلاً باباش فرستاده، گفته: «بابا جون، برو آنجا تمرین کن، قوی شوی.» استاد آپرکات میزند. این هم دل و رودش به هم. بابا، من را زدند، دستم شکسته، پایش قوی شده، محکم شده. ما الان در آن چک و لگدهایش هستیم. ناامید و خسته نباید بشوی. نگوید: «آقا ما که فقط داریم میخوریم.» نه. ما در این خوردنها آنقدر قوی شدیم، تو جرأت نداری به تو نزدیک بشوی. میداند حمله نظامی میکند، پدرش را درمیآورد. مگر در دنیا کسی ونزوئلا بهت گفتم دیگر. اینقدر قضیه ونزوئلا نشان کارش ۱۰ دقیقه طول کشید. وقتی نمیتواند با ما این کار را بکند، ۱۰۰ درجه از این بالاتر هم نمیتواند انجام بدهد. ما دیگر که بابا! ما یک جور در مغز ما میآورد آقا ما خیلی بدبختیم. اگر بزنند چی؟ هنوز که هیچ کاری نکردند! این را ببین. بعدیاش را بزنند چی میشود؟ هرکاری میخواسته کرده، تمام. چیزی نمانده برایش. دلخوشیاش به چهار تا آدم کثیف بیخود و واداده و وابسته و مزدور و اینهاست که انشاءالله دور نیست آن روزی که این قدرتها با هم جمع شود و کار اینها را تمام کند. «کَزُبُرِ الْحَدِيدِ». اینها مثل تکههای پارههای آهن میمانند. این را انشاءالله در خودمان حفظ کنیم. این چی میخواهد؟ این یقین میخواهد، یقین، یقین به این مسیری که داریم میرویم.
عرضم را تمام کنم که شامتان را هم بخورید و کمکم باید بروید. راهآهن خوردیم، حالا وقت شما را بیشتر نمیخواهیم بگیریم، اذیت نشوید، سلامت باشید، خدا حفظتان کند. خدا حفظتان کند. اول چی میخواهد؟ یقین، یقین، یقین. آقا، یک بخش جدیش در درس خواندن است. رفقا، درس، مطالعه، علم. علم الیقین. علم الیقین یعنی دو دوتا چهارتا باید این مسیر برایت شفاف باشد. آثار شهید مطهری، آثار علامه طباطبایی، خصوصاً آثار علامه طباطبایی، خصوصاً تفسیر المیزان. بینظیر، بینظیر! فوقالعاده است. قشنگ آچارکشی میکند مغز را. دو دوتا چهارتا میکند. آقا، مسیر این است، خط این است. همه چیزهایی که شنیدی را با استدلال سفت و قرص میگذارد جلویت که آقا راه این است. تمام. خلاص. بگیر و برو. اینور و آنور هم دل نده، گوش نده که این چی میگوید و آن چی میگوید. آخه او این را میگوید، آخه این این. متن قرآن و سنت. عصاره و چکیده کل قرآن و سنت شده است. چی میگویند؟ پالپ میگویند؟ پالپ دارد دیگر. پالپدار. قرآن و سنت شده تفسیر المیزان، عصاره. قشنگ درش پالپش دیده میشود. مشخص است، طبیعی، واقعی. این چکیده همه معارف دین است. این ۲۰ جلد. روش وقت بزن، کار کن. این را که قرص دستت بود، بعد یک کار معنوی هم کنارش میخواهد. یک باوری، یک دویدنی. دویدنی میخواهد. این دو تا کنار هم بود، آدم قرص میشود، محکم میشود، سفت میشود، نمیترسد، مسیر برایش روشن است. آخه در مورد مانیتور میگویند آخه ما فحش دادند، آخه ما را قبول ندارند، آخه مگر با لباس بروم جایی میخندند؟ بدون لباس بروم بهتر نیست حاجآقا؟ چی میگویی بنده خدا؟ چی فکر میکنی؟ تصورت چیست؟ بیا ببین اوضاع دنیا چیست؟ من حالا در مورد این وقت نشد صحبت میکنم. این خودش یک ساعت دیگر منبر دارد.
رفقا ما جلسات و اینها با ما میگذارند که آقا مثلاً با این فتنهها چکار کنیم و چه برنامههایی داشته باشیم، اینها چکار کنیم برای این فتنهها و اینها. یک چهار پنج تا راهکار گفتم که آقا مثلاً این کارها به نظر میرسد ۲، ۳، ۴ انجام نمیدهم. برید. مردم دنیا منتظرند. اینجا را ول کن. اینجا هم خوب استها، اینجا هم کارهایتان را بکنید. بالاخره اینجا جهاد تبیین و گفتوگو و فلان و ۱۰ میلیون برابرش. حالا اغراق است. دنیا، مردم دنیا، جوانان دنیا شیفته و منتظر، حیران و سرگردانند که امثال شماها بروید دستشان را بگیرید. ما در این زمینه خیلی ضعیفیم. اگر زبان بلد بودیم، مگر ارتباط میتوانستیم بگیریم؟ بعد میدانی چه اوضاعی در دنیا چقدر اینها چرت و پرتها را هوا میزنند، روی هوا؟ بعد احوالاتشان، یعنی طرف خب چون به بنبست رسیده دیگر. دیده که آقا از تو این زندگی که اینها برای ما بافتهاند، هیچی در نمیآید. پوچ، پوچ! مشکل حاد جوان غربی امروز، پوچگرایی، بیمعنایی زندگی. معنا ندارد! این ایلان ماسک هم زندگیاش بیمعناست. ایلان ماسک آنقدر اسمش میآید بعضیها. زندگی پوچ است، بیمعناست. در همچین دنیایی شما یکهو میآیید برایش معنا میکنید زندگی را. مخصوصاً اگر دنیا با امام حسین آشنا بشود، برگ برنده ما، «آس» ما، امام حسین است. «آس» دنیا اگر بفهمد امام حسین، توپ معنا پیدا کردن زندگی هم رابطه با خدا، هم جهاد، مبارزه با ظلم. هرچی بگویی دارد درش. کپسول همه چی هست. برسد حرفش به امام حسین، به دنیا نسیمش برسد به دنیا، «کُنْ فَیَکُونُ» میکند. خیلی کار دارد.
یعنی اگر وقت بود، مینشستیم صحبت میکردیم که دنیا چه خبر است، چه اوضاعی است در دنیا. محشر است! هیچ وقت اوضاع و احوال این شکلی نبود. هیچ وقت جبهه حق اینقدر قوی نبوده. هیچ وقت جبهه باطل اینقدر شکستپذیر و متزلزل نبوده. هیچ وقت اهالی جبهه باطل اینقدر مستعد جذب شدن به جبهه حق نبودند. اینها را بهش نگاه کنید. خیلی این مطالب، مطالب مهمی است. خیلی آدم را گرم میکند. آخه تو نگاه کن. همین یک پیت طلبید. روغن چند هفته پیش، دو هفته پیش. آقا تو میگویی من چه امیدی داشته باشم؟ این آخرین تیری است که آن وا مانده زده. یک مشت وامانده هم اینجا دارند اجرایش میکنند. از پس این هم درست میشود. این هم درست میشود. بالاخره ماها هم باید حالیمان بشود چی به چی است، کی به کی است. این سیاسیون را بشناسیم، طیفهای سیاسی را بشناسیم، مدیرانمان را بشناسیم. بفهمیم به کی اعتماد بکنیم. کی چکار است. این هم تمام میشود. من بار آخر. فیلم بار. (بار تریاک) بار آخر، الان سربازهای اصلی در گهوارهاند. به امام گفته بودند گهواره. یک همچین چیزی معروف است. همه این شهدای نابمان، مال همان اواخر دهه ۳۰ و اوایل دهه ۴۰. قاسم سلیمانی، سید حسن نصرالله، سلامی، حاجیزاده، رشید. گهواره. الان هم این دههنودی شیطانبلاهای وقت. اینها برسد. همینهایی که شما فکر میکنید این گودزیلاهای دههنودی که هی تحقیر میکنند، در سرشان میزنند که اینها عَلَن و بروند. بگذار دور اینها بیفتد.
میدان دست اینها بیفتد، معلوم است اینها باز نوبت اینها، اینها چه زبدهاند. اینها دست آن دههچهلیها و دههپنجاهیها را از پشت میبندند. من میبینم گاهی از نزدیک، جهاد تبیین. بچه ۱۴ ساله نشسته، جهاد تبیین. این بچههای بنده با هم صحبت میکنند. یکیشان ۱۵ سالش است، یکی ۱۳ سالش است. داشت میگفت در مدرسه ۱۵ ساله در مورد شاه این را گفتند. آن ۱۳ ساله برگشت گفت: «برو کتاب فلان. وردار صفحه پاورقی فلان جای او. اینها همه را توضیح داده.» جواد، کی بودی تو بابا؟ دور اینها بگذار بیفتد معلوم میشود باز اینها کیاند. اینها چه سرتقهایی بودند. جواب تمرین کجا یاد گرفتی؟ ما آزمون و خطاهاش روی ما بود دیگر. خرابکاریهایش روی ما بود. اینها دیگر کار بلدند. زمان نسل اول جنگ، کشته شدنها و بدبختیهایش مال آنها بود. تا نسل بعدی یاد گرفت چجوری بجنگد. نسل بعدی یاد گرفت چه شکلی باید سلاح درست کند. یک نسل سوخت. یک نسل بعدی درآمد. دیگر نسل نهم. جهاد تبیین و رسانه و از کجا خوردیم و از کجا زدیم! نسل بعدی قاپید رفت دور جنگ. اینها نشده هنوز وقت میدان آمدن. وقت میدان آمدن اینها بشود. اینجور از این زاویه بد مسئله را نگاه نکرد. همه باختند و همه دارند میروند و ما در فامیلمان کلاً چهار تا حزباللهی بودیم، آن هم دیگر رأی نمیدهند. «حاجی، خیلی بدبختیم. چکار کنیم؟» چی میگویی؟ همه جا همین است.
شما باشگاه که میروی همه کمربند سفیدند. را نگاه میکنی. اگر به قول مشهدیها از یک کنار کل باشگاه کمربند سفیدند. کیا رزمی کار کردهاند؟ چقدر. کم. باشگاه که میروی بنفش شما چی عالی؟ یعنی کمربند رده بالا دارد؟ شما چی داری؟ دلم سوخت. جگرم کباب شد. وقتی وارد میشویم آقا همه کمربند سفیدند. بعد مثلاً بعد سفید مثلاً بعضی رشتهها آبی است، بعدش زرد است، بعدش سبز است، بعدش قهوهای است، بعدش دانه یک، دانه دو، دانه سه. بعد مثلاً نگاه میکنی میبینی مثلاً ۳۰۰ تا باشگاه آدم میآید و اینها. صد تایش مثلاً آبی دارد. یک مثلاً چهل تایش زرد دارد، ۱۰-۱۵ تایش مثلاً سبز دارد، چهار پنج تا قهوهای، یک دانه هم مشکی. یک مشکی داریم دانه ۵. آن ماهی یک بار میآید باشگاه ما. باشگاهی که میرفتیم این شکلی کیوکوشین ما میرفتیم. این طبیعی است. الان به یکی بگویند که تو چرا ناامیدی؟ میگوید: «آخه کلاً یک دانه مشکی در باشگاه ماست. من به چه امیدی بروم باشگاه؟» به همان امید، همان یک دانه، همان یک دانه. آن یک دانه میدانی چیست؟ مشکی وقتی فلهای بشود، باید در توی مشکیاش شک کنی. چه چیز خزی! همه دارند. هرکی میآید مشکی است. اینجا مگر اینکه همه زبدهها را اینجا جمع کرده باشند. آن یک چیز دیگر است. آنی که همه دارند، آن دینداری که همه از پسش برمیآن، که دین نیستش که. به چه دردی میخورد؟
موزه مشکلی دارد؟ طلبگی این است. پس، سگجان باشی. پدرت درمیآید، ولی تهش هرکی میماند دیگر درجهیک است. این فشار اقتصادی بود رد کرد. فشار خانوادگی بود رد کرد. فشار رسانهای بود رد کرد. وسط خیابان تیزی رویش کشیدند. آن هم رد کرد. این دیگر چیست که مانده؟ خدایا، این چه گودزیلایی است؟ این طلبه است. این سختجانترین موجود یک عالم است. بهش میگویند طلبه. در راز بقا همه کشته میشوند. شیرها و پلنگها. نگاه میکند، الگوی چیزش را طراحی میکند. اینجا در این فضا بماند. این میشود رو دوشش بار گذاشت. این میشود رو دوشش بار گذاشت. آنی که یک تقه میخورد: «آقا، ما رفتیم اینجا به من فحش دادند.» حاج آقا از... آمدم بیرون، طلبههای ما با لباس چیز آمده بود، پیراهن، شلوار، زیری. طلبیگی پوشیده بود. دعوا نداشت. گفت: «در خیابان میآمدم یکی بهم گفت: کنتاکی مرغ ابومه این را نداشت.» فقط بهروزرسانی میشود. لامصب، جدید دارند اینها در مشتشان. بعدش تهش، بعدش چی داری؟
یک جلسهای بودیم تهران، یک آقایی میگفت از این اساتید دانشگاه بود. گفت دختر و پسرت جوان از بغل من رد شدند. یکی گفت: «حاج آقا، تقبل الله.» آن یکی گفت: «مارمولک.» گفتم: «کار کن. قدیمی است. اینها جا خوردند.» گفت که: «حاجآقای باحالی» شروع کردیم صحبت کردن و اینها. بعد دیدیم گرفتند خانوادگی دارند و مثلاً هر بچه تکه میانداختی از یک جایی شنیدی. اینجا در مشهد ما جلسه داشتیم. حاج آقا، خانمهایی که در جلسه میآمدند، مال مثلاً چهار پنج سال پیش، گوش میداد، یک پسری دارد. سید. الهی خدا گرفتارت کند به همین. این آقا ۴ سال برای ما رایگان تدوین میکرد. آه مادر. یک پیادهروی هم بابا کربلا آمد. الهی خدا گرفتارت کند به همین. صبح ۶ صبح میآمد، شب ۱۰ شب میرفت. میخوردت. چی میگویی؟ پدرت را در میآورد. میاندازدت یک گردابی درست میکند. به کی میخواهی فحش بدهی؟ چیست؟ بیا این سمت. پدرت را درآوردهایم بسازیم. چه میدانم؟ بکشیمشان؟ این است داستان. این خیلی حرف است. این میشود ضرب نخوردن و نفوذناپذیری، شکستناپذیری. این میشود شکستناپذیری. تمام شد دیگر. شکست ندارد که. سبز میشود. حرفش تازه به آن صد تای دیگر میرسد. آرمان علیوردی کلاً سه چهار سال حوزه خوانده بود. سه سال فکر میکنم حوزه خوانده بود. زدند کشتندش. در کیفش پیدا کرده بودند که این عبا دارد، میگفت: «بکشیدش. این آخوند است.» در فیلمش میدانی ما با اسم آرمان چقدر دانشجو طلبه کردیم؟ چند ساله؟ خدا برکت بدهد به اسمش. میگویم آرمان طلبه بود. بیا حوزه. آرمان بیرون حوزه حریف این مگر کسی میشود؟ این تازه حرفش به همه جا میرسد. این صدایش تازه به همه میرسد. حق اینها. حق لگدمال نمیشود. حق محو نمیشود از صحنه. کنار نمیرود. البته در سرش میزنند برای اینکه کنارش بزنند، ولی کسی حریفش نمیشود. هرچی هم در سرش بزنند قویتر میشود. کار بلدتر میشود. کار دستش میآید. هر سری که اسنی میکنند دیدید تازه کار دست نیروهای اطلاعاتی. عجب، پس اینجوری باید اینجا را ببندیم. آن کار را بکنیم. از اینجا باید پیدایشان کنیم. خب، دیگر من یاد گرفتم. بگذار یک وقتی اینها را سرت در بیاورم. ببین چه. من پدری از تو دربیاورم. اینجا اجرا کردند. ما آنور پیاده کنیم. چقدر مال دستمان پر از مهارت است.
نمیدانم همه این بدبختها نشستند گفتند این یکی دیگر را بزنیم تمام است. بعد این فرمولش افتاد دست ما. گفتیم پس این فرمولش این بود! سری بعد دارم برایت. یک دانه برایت. خوشگل. خانم دکتر بوده. سری بعدی را میکنم. میرفته حوزه. خانم دکتر. برداشتند آن آر کیو ۱۷۰ بود چی بود. فرستادند روی آسمان ما. یعنی بدبختها گ*ور* خودشان را کندند. ما کی شدیم پهپادی؟ با همان آر کیو ۱۷۰ چه خبر است اینجا؟ چه خبر؟ بیا اینجا. روسیه میگوید: «میشود یک دو ورژن مثل آر کیو به من بدهی؟» میگویم: «نه. قبلش باید بریزی به حساب. یک مدت باید خیس بخورد. امتحانم هم خوب پس بدهی. زنگ تفریح و اینها، نمره انضباطت را هم باید چک کنم. بعد ببینم چی میشود.» خب این را نخوردهاند این بدبختها. ندارند. روی ما خورده. تلفاتم داشتیم، ولی همه اینها دستمان آمده. آمریکا را سر ما سوار کردهاند. همان را گرفتیم، بهترش هم زدیم. جبهه حق و باطل این شکلی است که جبهه باطل یک مشتی که میزند، کار جبهه حق را نمیسازد. بعد قانون انرژی چیست؟ شما به آن واحد نیوتن، وقتی به یک چیزی فشار وارد میکنی، آن معادل همان بهت برمیگردد. شما به جبهه حق وقتی یک فشاری وارد میکنی، معادل همان بهت برمیگردد. با این تفاوت که مال تو نمینشیند، مال آن مال تو فیک است، مال آن اورجینال است.
همان برنامهای که سر ما پیاده کردند، الان در آمریکا دارد اتفاق میافتد. مال آن نشست. مال ما ننشسته. خندهدارش این است نه ما نفوذی داریم، نه آنجا پول خرج میکنیم، نه رسانه داریم، نه نمیدانم لسآنجلس اینترنشنال داریم، هیچی نداریم، هیچی به هیچی. بدبخت و بیچاره مشتی که میزند برمیگردد. ترامپ گفت: «من طرفدار معترضین در ایرانم.» آیتالله ما معترضین در آمریکاییم. تو هم بیا طرف ما. بفهمند که اگر خواستند اعتراض بکنند، دست به دامن آقای خامنهای بشوند. بدون هزینه، بدون رنگ. همه چی را درآورده است. اصلاً خود خدا دارد قشنگ کار را در میآورد برایتان. و تازه اول داستان است. داستان آمریکا ادامه دارد. داستان آمریکا و این منطقه و غرب داستانهای جذاب ناب و فلان و اینها. آوردهاند دور و برمان. بعضیها در دلشان خالی میشود. «آقا، میزنند.» وایسا بابا، وایسا. هنوز تازه فیلم دارد شروع میشود. اینترنت تیزرهای اولش است. باعث شورش. ببین چه خبر است! خدایا، یک چیزهایی گذاشته برای اینها کنار. محشر است. برو تخمه را بردار بیار. تازه جذاب شد. نه، دیگر. آخه غذا که تمام شد و شورای صلح هم که، حزبالله هم که هیچی، ما هم به چوب رفتیم. فیلم تمام شد! حاج آقا، به نظرم فیلم تمام شد. فیلم تازه شروع شد. فیلم با به چوب رفتن شروع میشود. فیلم داستان بنیاسرائیل از کجا شروع شد؟ از همان جا که گفتند که انا به چوب رفتن خودمان است. معادل عربیاش است. حاجی، تمام شد. گرفت ما را. تازه سریال شروع شد. فیلم از آنجا شروع میشود. نه، دریا را رد میشوند، بعد فرعون غرق میشود. داستان دارد. اتفاقیم انشاءالله که خدا دلمان را شاد کند به همین زودی در این ایام میلاد آقا و مولایمان حضرت بقیه الله. با فرج آقایمان، با پیروزی نهایی جبهه حق، التیامی باشد به این داغها و این گرفتاریهایی که این چند وقت گذراندیم. انشاءالله انتقام همه اینها را به زودی بگیریم. انشاءالله خبر مرگ ترامپ و نتانیاهو به همین زودی زود به ما برسد و ... آمریکا و رژیم صهیونیستی و انشاءالله دور نیست آن روزی که دور هم جمع بشویم. قرار بعدیمان حالا دو تا فتنه تا حالا با هم. انشاءالله قرار بعدی خیلی زود، با قید خیلی زود انشاءالله بیتالمقدس. اولی اسلامشهر بود، دومی مشهد، سومی بیتالمقدس. انشاءالله. انشاءالله که عاقبت بخیر بشوید و زیر سایه امام زمان و زیر سایه امام رضا (علیه السلام) با دست پر انشاءالله برگردید و انشاءالله به همین زودی همدیگر را ببینیم با یک جشن بسیار بزرگ در رکاب امام زمان. انشاءالله خدایا در فرج آقایمان امام زمان تعجیل بفرما. الهی آمین. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. خدایا، رهبرمان را از گرفتاریها و بلیات زمینی و آسمانی مصون و محفوظ بدار. به دست مبارکش پرچم این انقلاب را به صاحب این پرچم، به صاحب این انقلاب برسان. روح امام و شهدا را از ما راضی و در اعلا علیین همنشین امام حسین قرار بده. شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل را نیست و نابود بفرما. هرچه گفتیم صلاح ما بود. هرچه نگفتیم صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات.
---------------------------------
منابع:
[حدیث/روایت] امام حسن مجتبی (ع): «لازم َ يَكُونُ هَذَا اَلْأَمْرُ اَلَّذِي تَنْتَظِرُونَ حَتَّی يَبْرَأَ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ وَ يَلْعَنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً وَ يَتْفُلَ بَعْضُكُمْ فِي وَجْهِ بَعْضٍ وَ حَتَّی يَشْهَدَ بَعْضُكُمْ بِالْكُفْرِ عَلَی بَعْضٍ قُلْتُ مَا فِي ذَلِكَ خَيْرٌ قَالَ اَلْخَيْرُ كُلُّهُ فِي ذَلِكَ عِنْدَ ذَلِكَ يَقُومُ قَائِمُنَا فَيَرْفَعُ ذَلِكَ كُلَّهُ»: این ظهوری که انتظارش را دارید واقع نمیشود مگر پس از زمانی که مردم یکدیگر را لعن کنند، به صورت هم آب دهان بیندازند و یکدیگر را متهم کنند.
شخصی پس از شنیدن این روایت به امام حسین (ع) عرض کرد که اگر چنین زمانی برسد هیچ خیری در آن نیست؛ امام فرمودند: «همه خیر در همان زمان است، چون زمانِ تمحیص، تفکیک و گزینش مؤمنان است.»
غيبت طوسی، ج ۱، ص ۴۳۷.
[آیه قرآن] سوره اسراء، آیه 5 — «فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ ۚ وَكَانَ وَعْدًا مَّفْعُولًا»
[حدیث/روایت] امام صادق (ع) — در پاسخ به سؤال درباره «عِبٰاداً لَنٰا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» فرمودند: «هُمُ اللهِ أهلُ قُم، هُمُ اللهِ أهلُ قُم، هُمُ اللهِ أهلُ قُم.»
عوالم العلوم، ج ۲۱، ص ۳۴۲.
[داستان/حکایت تاریخی] گروهی از اهل ری خدمت امام صادق (ع) رسیدند؛ امام ابتدا آنان را «اهل قم» خطاب کردند و با این تعبیر توضیح دادند که مقصود، جغرافیای فکری و اعتقادی است نه صرفاً شهر فیزیکی قم.
بحار الأنوار، ج ۵۷، ص ۲۱۶.
[حدیث/روایت] روایت درباره گنجهای طالقان — مضمون: «در طالقان گنجهایی است که نه از طلاست و نه از نقره، بلکه مردانی از یاران اهلبیت هستند.»
کنزالعمال، ج ۷، ص ۲۶۲.
[حدیث/روایت] پیامبر اکرم (ص): وقتی اصحاب عرض کردند: آیا ما برادران شما نیستیم؟ فرمودند: شما اصحاب من هستید، برادران من کسانیاند که در آخرالزمان میآیند.
بصائر الدرجات، ج ۱، ص ۸۴.
[حدیث/روایت] پیامبر اکرم (ص) — توصیف مؤمنان آخرالزمان: «فَآمَنُوا بِسَوَادٍ عَلَی بَيَاضٍ» (ایمان آنان در میان فتنهها همچون نوشتن سفید بر زمینه سیاه است).
من لا يحضره الفقيه ج ۴، ص ۳۵۲.
[داستان/حکایت تاریخی] ماجرای هارون مکی: مردی خراسانی از امام صادق (ع) خواست قیام کند؛ امام دستور داد تنور را داغ کنند و به هارون مکی فرمودند داخل تنور برود، او بیدرنگ اطاعت کرد؛ سپس امام فرمودند اگر به تعداد هارون مکی یار داشتم قیام میکردم.
مناقب آل أبی طالب (ع)، ج ۴، ص ۲۳۷.
[داستان/حکایت تاریخی] داستان نزول آیه غض بصر: جوانی در مسیر مسجد پیامبر (ص) به زنی نگاه کرد و به دلیل غفلت به دیوار خورد و زخمی شد؛ سپس آیه مربوط به کنترل نگاه نازل شد.
کافی، ج ۵، ص ۵۲۱.
[آیه قرآن] سوره نور، آیه 30 — «قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ۚ ذَٰلِكَ أَزْكَىٰ لَهُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ»
[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین علی (ع) —روایت درباره میثم تمّار: حضرت پیشاپیش او را از نوع شهادتش آگاه کردند و میثم با آگاهی کامل بر عهد خود ایستاد.
مفید، الارشاد، ج۱، ص۳۲۳.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم ظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
عرض سلام و ادب دارم خدمت برادران عزیزمان، بوستان طلبه زائر امام رضا (علیه السلام). خوشحالیم که عزیزان را اینجا زیارت کردیم، در بهترین نقطه کشور، بهترین نقطه ایران عزیزمان. هم حاج آقای عزیز و بزرگوارمان، هم دوستان را زیارتشان کردیم. آخرین دیدار با دوستان سال ۱۴۰۱ بود، ولی فکر میکنم اکثر این دوستانی که الآن هستند، آن موقع نبودند؛ درست است؟ از دوستان ۱۴۰۱ چهرهها را اجمالاً یادم میآید؛ خیلی کوچکتر بودید آن موقع، بزرگ شدید ماشاءالله. چهار سال دیگر تقریباً گذشت. هر دو سری دیدار ما هم افتاد توی قضایای خاص؛ یعنی آن موقع هم ۱۴۰۱ ایام شهادت آرمان علیوردی بود که ما خدمت دوستان رسیدیم. این سری هم که خب بعد این اغتشاشات، فکر کنم هر قراری بخواهیم بزنیم، قبلش یک اغتشاشی باید بکنیم که بتوانیم. الحمدلله، حالا البته ما دوست داریم خدمت برسیم، ولی خب توفیقش را نداریم، یعنی فرصت نمیشود. اسلامشهر خیلی بهسختی، یعنی از همان سری که ما خدمت دوستان رسیدیم، دیگر هنوز اسلامشهر نیامدهایم. قم که اصلاً کلاً هیچ جلسهای را قبول نمیکنیم؛ هیچ جا نمیرویم. خیلی هم دوستان قمی اصرار دارند. دلخوریم دیگر. قم برای زندگی است، برای درس است؛ اینقدر هم درس تویداریم که دیگر به سخنرانی و اینها نمیرسیم.
دیگر اجمالاً یک تهران را ماهیانه میرویم که آن هم اگر نبینند، نمیرفتم. اگر دوستان تهران نشنوند، ناراحت نشوند. دیگر حالا بههرحال محبت و صفای رفقای تهرانی وظیفه ایجاد میکند که ماهی یکبار تهران، و دیگر مشهد محضر امام رضا (علیه السلام) که میرسیم، عمدتاً جلسات و اینها اینجاست و هنوز خیلیها فکر میکنند ما مشهدی هستیم و غالب افرادی که ما را میبینند، به ما میگویند شما مشهدی هستید. حالا البته لطف امام رضاست.
ما با خودمان که بالاخره امام رضا یک کاری کرده که در این دنیا ما را مشهدی میشناسند، ما را منصوب به امام رضا میدانند. این را انشاءالله نشانهای بگیریم برای اینکه در آخرت همینطور باشد، انشاءالله با امام رضا باشیم و جزء مشهدیهای بهشت باشیم، محله امام رضا ساکن باشیم در بهشت. انشاءالله تقریباً پنج سال است که برگشتیم قم، ولی قبلش هم قم بودیم. یک چهار سالی ساکن مشهد بودیم. همه ما را ساکن مشهد میدانند، مشهدی میدانند. دیگر حالا لطف خداست. الحمدلله عمدتاً خودشان جلساتمان مشهد و دوستان میبینند که خب جلسات از مشهد میآید، فکر میکنند که اینجا هستیم. دیگر اینجا که میآییم، عمدتاً به همین جلسات و برنامهها و اینها میگذرد.
دوستان فرمودند گفتیم که خدمت عزیزان برسیم و هم دوستان را زیارت کنیم و هم در محضر امام رضا (علیه السلام) یک چند دقیقهای بالاخره از این سفره معارف اهل بیت استفاده بکنیم. یادم هست سال ۱۴۰۱ در جلسهای که با این دوستان داشتیم، با رفقای شما یک بحثی را آن موقع مطرح کردیم که این قضایا خیلی هم خوب است، یعنی ظاهرش ظاهر شَر است، ولی باطنش رَحْم. دوستانی که آن جلسه را خاطرشان است، این بحث را در آن جلسه مفصل بحث کردیم. خب، واقعیتش هم همین بود؛ یعنی آن اتفاقات ۱۴۰۱ با همه تلخیای که داشت، منشأ خیر شد. البته خب، آن فتنه ادامه پیدا کرد؛ فتنه «زن، زندگی، آزادی» و آسیبهایش فراگیر بود، ولی برکاتش هم برکات فراوانی است.
این قضیه امروز هم همین است. امروز هم با همه تلخیها و سختیهایی که دارد، در نوع خودش دوران منحصر به فرد تاریخ است. در روایت دارد، امام حسین (علیه السلام) فرمود که این ظهوری که شما -مضمون حدیث این است- ظهوری که انتظارش را دارید، برایتان پیش نمیآید، مگر اینکه یک روزگاری برایتان پیش میآید که شما همدیگر را لعن میکنید، در صورت همدیگر آب دهان میاندازید. بعد این قضای ظهور رخ میدهد. شخصی برگشت و گفت: «آقا، این چه زمانه شری است؟ هیچ خیری در این زمانه نیست.» گیرد که روزگار ما را ببینیم، هیچ خیری در آن نیست. حضرت فرمود: «همه خیر کله کل خیر در آن زمان است، همه خوبی در همان زمان!» چرا؟ برای اینکه زمانه ساخته شدن و پرورش است. زمانه تمحیص و تفکیک و گزینش است. خب در گزینش این شکلی است که ظاهر قضیه خیلی اعصاب خردکن است، خیلی تلخ است، تلخی زیاد دارد.
من یادم هست مدرسه راهنمایی که بودیم، گروه سرود که میخواستند انتخاب بکنند، یک سرودی را پخش میکردند، بعد میگفتند شماها حفظ کنید یا مثلاً شعرش را میدادند و اینها، میگفتند شروع کنیم به خواندن. یک مربی داشتیم میآمد بغل ماها وایمیستاد، گوشش را میگرفت، صداها را چک میکرد. از آن صداها مثلاً تفکیک میکرد که این صدایش خوب است یا بد است. و حالا اصل شیوهاش هم مشکل داشت. واقعاً اینجوری خیلی دقیق نمیشود فهمید صدای کی خوب است یا تفکیک میکرد. از توی مثلاً ۲۰۰ نفر، ۳۰۰ نفر، ۱۰-۲۰ نفر جدا میشدند گروه سرود. بقیه همه "اوت" میشدند، همه میافتادند بیرون. ولی دیگر آنجا دیگر میشود این گروه سرود این مدرسه. وقتی که اینجور انتخاب میشود و گزینش میشود، با همه تلخیهایی که دارد، تهش آن زبدهها میمانند، درجهیکها میمانند، خوبها میمانند.
بله، این فتنهها خیلی سخت است، خیلی شر است، خیلی تلخ است. اینکه مسجد آتش بزنند، بسیجی آتش بزنند، قرآن آتش بزنند، به حرم اهل بیت مثل حرم حضرت سبزه قبا حمله بکنند، آتش بزنند، حرم حسینی را بردارند، ضریح را خراب بکنند و اوضاع را این شکلی بکنند، خیلی سخت است، خیلی تلخ. واقعاً آدم بهش فشار میآید. با همه سختیهایی که دارد، بهترین روزگار همین روزگار ماست. ماها فکر میکنیم در بدترین دوره تاریخ بهدنیا آمدیم. گاهی اینجور تحلیل میکنیم که آقا تو بیخودترین زمانه این جمهوری اسلامی ایران! ای کاش ۵۰ سال یا بریم عقب یا بریم جلو. خلاصه هرچه هست، یک دوره تمام میشود. نه، ما در بهترین دوره تاریخیم. ما در بدترین دوره تاریخ نیستیم. ما در دوره گزینشهای عالی و درجهیک تاریخیم. عالیترین امتحان و سختترین و سنگینترین امتحان طول تاریخ را خدا دارد از ما میگیرد. این را اگر خوب تحلیل بکنیم، نگاهمان به این قضیه عوض میشود. این خیلی مهم است. به خدا خیلی ما را دوست داشته که در این دوره ما را گذاشته است.
قوی و زبده و خوب و درجه یک هرکه باشد، میماند. هرکه هم نباشد، حذف میشود، کنار میرود. یک نکته خیلی مهمی است. باید به این نکته توجه شود. هرکه که قوی است، هرکه که ممتاز است، بنیه خوب دارد، انتخاب میشود، میماند و اینها دیگر بهترینهای تاریخاند. بهترینهای تاریخ. اینها آنهاییاند که همه انبیا و اولیا آرزو داشتند که اینها یاران آنها باشند. خدا ما را در همچین دورهای در همچین امتحانی قرار داده است.
یککم روش فکر کنیم. ما در گزینشی قرار گرفتیم که بعد از این گزینش، کسانی انتخاب میشوند که اینها دیگر درجهیکهای تاریخ بشریتاند. خیلی نکته مهمی است. دوست دارم صدبار به صد مدل این را هی تکرار بکنم، روش هی فکر بکنید. ما در دورهای بهدنیا آمدیم که خدا بستری فراهم کرده که گزینش کند بهترینها را. مثلاً فرض کنید شما یک مثال ساده برایتان بزنم، فکر کنید این شاید کمک بکند. مثلاً فرض کنید بگویند: «آقا، در تاریخ حوزههای علمیه یک دورهای بود که سختترین امتحان برای گزینش حوزه را در آن دوره برگزار کردند.» هم متقاضی زیاد بود، جمعیت زیاد بود، هم امتحان خیلی سخت بود، مواد درسی زیاد بود، مادههای درسی هم هرکدام سختترین امتحانش را گرفتند. مثلاً برای اینکه یک طلبه انتخاب شود، هم امتحان ریاضی ازش گرفتند، هم فیزیک، هم شیمی، هم جغرافیا، هم تاریخ، هندسه، فلان اینها و سختترین امتحان. این را هم کسی بگوید آقا من طلبه آن گزینشام، شما به این آدم چه شکلی نگاه میکنی؟ این دیگر خیلی خفن است، خیلی درجهیک است. این دیگر کیست؟ دوتا واحد، دوتا ماده امتحان میگرفتند، آن هم یک چیز ساده سطحی، خیلی سخت نبود. که در آن قبلیها نمره آوردند. طلبههای آن دوره، طلبههای این دوره درجه یکاند.
حالا این مثال من بود، ولی اصل واقعیت هم دقیقاً همین است. شما طلبههایی هستید که تاریخ به نظر بنده، اطلاعاتی که داریم، مجموعه مسائلی که داریم تحلیل میکنیم و اطلاع داریم از تاریخ، به نظر میرسد که ما تا به حال در هیچ دورهای این مدلی امتحان نشدیم، آبدیده نشدیم و اینهایی که الان میآیند پای کار وایمیستند، اینها دیگر بهتریناند، لزوماً. یعنی شماها یا مثلاً همین سالها، مثلاً یعنی دوسال پیش، دوسال بعد اینها. این جنس این وقایع را ببینید: جنگ ترکیبی، جنگ هیبریدی. ما در یک جنگ هیبریدی ترکیبی هستیم. کی دشمن شما از همه فنونش دارد استفاده میکند؟ خب، تاریخ مگر چقدر تا به حال به خودش دیده است؟ ونزوئلا پاشده، صاحبش گفته که: «بیا منو بگیر.» دیدید فیلمش را؟ به ترامپ میگوید: «من اینجام، بیا منو بگیر.» فیلم عقابه را منتشر میکند که عقاب از بالا میآید، برمیدارد زرت و پرت میگوید: «بیا منو بگیر، بیا گرفتمت.» یک جنگ اقتصادی راه انداخت، یک چند سالی فشار اقتصادی. رئیس دولتش را شبانه میآید با بیژامه برمیدارد میبرد. به خباثتش کار ندارم که او چقدر پست و پلید است که میآید میبرد، به چه حقی میآید این کار را میکند. به اینور کار دارم که این چقدر شل و ول است، هیچ به هیچی بند نیست. بعد حالا آمدند در خیابان، مثلاً یک سر و صدایی. بعد جای این، یک کسی دیگر نشسته است، بعد دارد پا میشود میرود پیش ترامپ. خندهدار است! ترامپ آمده همین صاحب دولت اینها را دزدیده، بعد این جای آن صاحب قبلیه نشسته است، بعد جزء اولین جاهایی است که میخواهد برود آمریکا برود با ترامپ دیدار کند! چرا؟ بدبختاند، ضعیفاند، بنیهای ندارند، به چی تکیه کنند؟ قدرتی ندارند، قوتی ندارند. «أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» نیستند اینها.
«فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» که پرسیدند آقا اینها کیاند؟ فرمود: «هم والله اهل قم، هم والله اهل قم، هم والله اهل قم.» اینهایی که میروند کار یهودیها و صهیونیستها را تمام میکنند، پرچم اینها را میآورند پایین، فیتیله اینها را میکشند پایین، به خدا قسم. بعد آنجا در روایت دیگری، طرف اهل ری بود، امیر، آنجا میشود دیگر تقریباً اسلامشهر هم جزء ری میافتد. از کجا آمدید؟ گفتند آقا از ری. حضرت فرمودند: «بهبه، دوستان اهل قم.» آقا ما از ری آمدیم. بله، دوستان اهل قم. آقا ما ری ری هستیم. چی میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید آن قمی که من گفتم، محدود نکنید به قول قمیها چهارمردان، چهارمردان. میگویند چهار چهارمردان و نمیدانم باجک و خاکفرج و صفائیه و بلوار بسیج، نیروگاه. استاد کلاس بودیم، استادی داشتیم، داشت درس میداد، گفت: «مرحوم برقی صاحب محاسن اهل قم بوده.» یکی گفت: «آقا محمود برقی اهل کجای قم بوده؟» یکی دیگر گفت: «آقا احتمالاً اهل نیروگاه بوده.» حضرت میخواسته بفهماند که قم را محدود نکن به این چهار تا خیابان. قم یک جغرافیای فیزیکی و خشت و گلی نیست. یک جغرافیای ایدئولوژیک و اندیشهای است. اهل ری هم اهل قم هستند.
حوزه قم، این حوزهای که اینجور آمده پای کار اهل بیت، پای کار معارف این اهل بیت، اینها میشوند آن حریف قدری که "أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ". حریف قدری که از پس این اسرائیلیها و این شیاطین برمیآید، وقتی که آنها علو کبیر کردند. قرآن هیچجا علو کبیر استفاده نمیکند، شاید یکبار یا دوبار استفاده کرده باشد. علو کبیر دیگر تا ته حد رساندن، هم علو هم کبیر. چون در مورد فرعون میگوید علو، نمیگوید علو کبیر. یادم نیست در مورد فرعون علو کبیر استفاده کرده باشد. ولایت قرآن هم اگر یک دوری بزنید وقت کنید، علو کبیر در ذهنم نیست. در ذهن من این است که فقط در مورد یهودیها به کار برده است. اینهایی که دیگر اوج شیطنت و شرارت و دشمنی و هرزگی و ظلم بودند. ملأَتْ ظُلْمًا وَ جَوْرًا. تاریخ کجا به خودش دیده است؟ از یک طرف فتنه سیاسی، از یک طرف فتنه اقتصادی، از یک طرف فتنه رسانهای. این فتنه رسانهای شوخی نیست بابا. هر جماعتی، هر ملتی، هر تمدنی با یکیاش، یکیاش هم نه، در این حد، یکیاش ۱۰ درصد این، ۵ درصد این، ۳ درصد فقط همین فتنه رسانهای. اینها تمام شدند، فرهنگی جمع شد رفت.
بعد شما یکهو یک جماعتی میبینید که کانون همه فتنههای عالم است. اصلاً این شیاطین با هیچکس دیگر کار ندارند بابا. یککم به چین، هند، ازبکستان، به اینها هم آخه لامصبا برسید. لامصب میگوید: «من فقط با تو.» من ۳۰۰ تا شبکه فارسی زبان زدم برای تو. هرچه بودجه دارم میدهم برای آنکه فقط با تو کار کنم. آقا فارسی زبان تاجیک هم فارسی میفهمد. همه شیاطین عالم، جن و انس، دیگر در این قضایای اخیر برایتان ظاهر شده که شیاطین جنی دارند چکار میکنند. این پسره آمده نشسته در وسط خیابان جمهوری، بد نگاه میکنی گوشش را، قیافهاش را، این معلوم نیست جن است، شیطان است، آدم است. خودش میگوید شیطانپرستم. قیافهها! این اتفاقات خیلی عجیب و غریب است. این مدلی جنس این اتفاقات، تنوع این فتنهها.
بعد فتنه اقتصادیش را میبینی، در اوج همه دست به دست هم دادند یک ملتی را بدبخت کنند، کمر اینها را بشکنند. ملتی که گاهی درون خودش هم نفوذیهایی دارد که اینها بهتر از همه بلدند کمر اینها را بشکنند. میشناسیدشان دیگر، نمیخواهد اسم بیاورم. که آن فتنه اونا آنقدری اثر نمیکند که این تدبیر اینها، تدبیر-تدبیر اینها اثر میکند. بعد یک همچین ملتی، همچین جماعتی. اینها را دیدن خیلی عجیب است.
من امروز در فرودگاه بودم، بعد میدیدم آقا مثلاً مردم به ما احترام میگذارند، محبت میکنند، آن نمیدانم حالا بعضی خوب میشناسند محبت میکنند، بعضی نمیشناسند محبت میکنند. تقریباً این شکلی است که همیشه و همهجا اینجوری است که هرجا ما میرویم با احترام. حالا گاهی هم چیزهای آدم میبیند به ندرت، به حساب نمیآید. عمدتاً محبت، احترام، صمیمیت. حتی در فضای این شکلی که مثلاً فضای فرودگاه، فضای لاکچری طور. قشر مستضعف فلان که مثلاً در فرودگاه کمتر دیده میشود، مبلغ قشر مرفه و برخوردارند. ولی شما در اینها احترام میبینی، محبت میبینی. مردم به چی به من دارند محبت میکنند وقتی روغن به قیمت ۱.۶۰۰، وقتی سکه دیشب ۱۸ تومان بوده، امروز ۲۰ تومان را رد کرده. خیلی عجیب است. مجالس اهل بیت، منبرها، منبر میرویم، سخنرانی میکنیم. هیچ جلسهای نشده که ما برویم بگوییم مثلاً این غذایی که شد خلوت شد. نه، از هرجا میرویم، شلوغتر هم میشود. یعنی همه منبرهایی که ما میرفتیم قبل این قضیه جمعیتی که میآمد، از بعد ۱۸ دی همه جلساتی که من میرفتم شلوغتر شده.
حاج آقا کجاست؟ حاج آقا چکار میکند؟ حالش چطور است؟ مراقبش باشید. به حساب نمیآید. در این کائنات تو به من اینجوری محبت داری، اینجور صفا و محبت نشان میدهی. تو دستت به ولی خدا برسد چه جوری خودت را فدایش میکنی؟ آنها دستشان به ولی خدا میرسید، آن کارها را کردند. خون به دل اهل بیت کردند. پیغمبر را دیدند، امیرالمؤمنین را دیدند، امام حسین را. خود امام حسین فرمود: «بیا به من کمک کن.» خودش فرمود: «تو کمک نکنی، این طور میشوی، آن طور میشوی.» اینجا یک سیدی که از بنی هاشم است. آدم خوبی است دقیقاً. اما نمیدانیم خوب است یعنی چی. اجمالاً از دور میدانیم که آدم خوبی است، نورانی، باصفا. قلبمان تصدیق میکند، دوستش دارد. گفته اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید. قطعاً نخواهد دید. بابا پیغمبر، امام معصوم، باورت شده؟ تو خود پیغمبر را میدیدی باورش نمیشد. «مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا» میگفتند بابا اینها یک مشت حرف بیخود است. چیست؟ باورت شد؟ تو «إِيَّاكُمْ وَ زَادَ هَادِي إِيمَانًا». باورت شده؟ نمیشود. نزدیک قلهای، فلان است. این این دور از این قضیه جمع میشود. آن قضیه فلان نمیشود. باور میکند.
ما در زمانی هستیم که خدا نابترین بندگان مخلص و باصفا را ذخیره کرده و فریز کرده بود، که همه را در این موقع بریزد در بازار. کی تاریخ به خودش حاجیزاده دیده بود؟ کی سلامی دیده بود؟ کی تهرانی مقدم دیده بود؟ کی قاسم سلیمانی دیده بود؟ کی حسن نصرالله دیده بود؟ شهید رئیسی. خوبان این شکلی. یک دانه از اینها اگر در سپاه اهل بیت بودند، آوازش تاریخ را میگرفت، همین که خیانت نمیکردند، اینجوری. آنقدر که زیاد است، عادی، طبیعی، خاطرات را میگویند اصلاً حس نداریم ما نسبت بهش. تیکه تیکهاش میکردند، میگفتند: «جونم فدای آقا.» که تکرار. جدید چی داری؟ چجوری تیکه تیکه؟ این را بگو. آنهایش که تکراری شد. «جونم فدای آقا». چهار تا کل واژه. در کربلا امام حسین کل تاریخ را گرفت. میشنوی، طبیعی است. آنقدر خیانت، آنقدر جنایت، آنقدر خباثت، فرار، ترس. آن هم در این موقعیت. شما هم همین است.
که شهید میشوند. اوضاع اقتصادیشان را نگاه کنید. اولین کسی است که باید. فیلم مختار چی نشان دادی؟ بنده خدا مرحوم شده. رویگری شب مخفیانه رفت، صورتش را پوشانده بود. کیان! کردهاند به ایرانیها بخورد. ابومره رفت که یک چکی بکند. مسئول بود، فرمانده بود دیگر، نفر اول. بعد متن به مختار گفت: «بابا این سپاه تو این شکلیاند.» سپاه مختار تازه خیلی درجه خوبهای تاریخاند، آنها خوبانش بودند. این بود. شما چند تا فرمانده در جمهوری اسلامی سراغ داریم با پول خریده باشندش؟ اصلاً باورت میشود بگویند فلان فرمانده را با پول خریدند؟ داریم مگر؟ آقا همیشه همین بوده، فرماندهها را با پول میخریدهاند. در همچین اوضاعی گرفتاریها. هرچه میشنوی، میگویی این هم خودش را فدا کرد، آن هم گفت فدای سر آقا، آن هم آنجور بود. خیلی طبیعی است برایمان. خب، بس که زیاد است. اصلاً اینها نبوده در تاریخ. بابا اینها را خدا تنظیم بازار الان ریخت بیرون. تنظیم بازار. شب ارز ترجیحی برای کنترل بازار. پیغمبر نشسته بود در جمع اصحاب، میفرمود: «اشتاقتُ الی اخوانی.» آخ چقدر دلم برای داداشهایم تنگ شده. داداشهایم! آقایان! «داداشهایم»! اینها گفتند: «یا رسول الله، هستیم در خدمتتان جانم. ما را شما صحابهاید. داداش کجا بود بابا؟» «داداش خوب، داداشتان کیست؟ کجاست؟» فرمود: «آخرالزمان، کسایی میآیند آمنوا بسوادن، إِلاَّ بِالْأَبْيَضِ.» خیلی حرف است. بنشین فکر کن.
ما ماهیهایی هستیم که وسط اقیانوس میآمدند هی میگفتند: «آقا، اقیانوس! اقیانوس همینجاست.» خوب نگاه کن. ما در آن دورهایم، بینظیرترین دوره تاریخیم. ما وسط بهترین آدمهای تاریخ، بهترین دوره جبهه حق قرار گرفتیم. «آمنوا بسوادنا» نه «علی بیاز». حتی نفرمود فرزند من، عالم فقیه. خود عالم و فقیه را بر اساس همین متن میگوید: اصول. از اصول کافی، از نهج البلاغه این طور فهمیده میشود. این آقا درست نهج البلاغه، نهج البلاغه چیست؟ سیاهی روی سفیدی. جانشان را میدهند، تکهتکه میشوند، تکهتکه میشوم به خاطر اینکه یک خط مطلب، یک خط روایت. یکبار من اینجا در بهشت رضا یک سخنرانی داشتم، شهادت امام صادق (علیه السلام)، خیلی سال پیش، ۱۴ سال پیش. آنجا یک چیزی را گفتم، خدا به زبانم جاری کرد، گفتم که هارون مکی وقتی که خراسانی آمد پیش حضرت، پیش امام صادق (علیه السلام)، چرا شما قیام نمیکنید؟ حضرت فرمودند که: «برو توی تنور.» به این غلام فرمودند: «این تنور داغ است. این تنور آماده است. بفرما تو.» عصبانی میشوی. جنبه انتقاد داشته باشیم. صاف برو تو تنور. مصلحت نیست قیام کنی. خراسانی با من صحبت کردن و اینها. هارون مکی وارد شد (رضوان الله علیه): «سلام علیکم.» «سلام علیکم.» «ادخل التّنّور.» برو تو تنور. صاف. تنورهای مثل الان نبود. تنور بود. شعله حرارتی بخورد به یک جای دیگر خود آتش بود. صاف رفت تو تنور. این هم که خب، بنده خدا برگهایش مانده بود. خودش رفته بود و آقا! این سوخت. آقا چی شد این بنده خدا؟ حضرت فرمودند: «برو تو تنور نگاهش کن.» به قول ما چهار زانو نشسته بود. تنور هم حالا یا خاموش شده یا گلستان شده.
حضرت فرمود: «اولش بهت گفتم. تو گفتی قیام کن و اینها. گفتم چند تا یار دارم.» تو گفتی که ۵۰۰ هزار تومان! ۵۰۰ هزار تا خمس معالمُخَمَّس. حضرت فرمود ۵۰۰ هزار! گفت: «بله، کم و بیشتر، نصف زمین با شماست. قیام کن فدات شوم پسر پیغمبر. ببین چه میکنی. ما برای تو هستیم.» حضرت فرمود: «اول که پرسیدم، گفتی نصف زمین با توام. تو خراسانی. تو در خراسانیات مثل یک هارون مکی چند تا داریم؟» گفت: «آقا، یک دانه هم پیدا نمیشود.» آنجا در آن بهشت رضا، کنار شهدا، چیزی که عرض کردم این بود. گفتم امام صادق فرمود: «برو تو آتش.» آن که نرفت، هارون مکی رفت. بعد او گفتش که آقا یک دانه اگر هارون هم پیدا شود که نمیشود. تو خ. اینهایی که شما در خراسان آمدهاید، همان خراسان تو، خراسان من، کنار قبرشان. امام صادق نفرمود: «برو تو تنور.» نایب خاص امام صادق عام میشوم. حتی به اینها نگفت: «بروید تو تنور.» رفتند زیر آتش، رفتند روی مین، رفتند روی سیم خاردار. مقایسه کن. بعد میبینی در چه دورهای خدا ما را قرار داده است. چند تا بودند از اینهایی که روی مین میرفتند، خودشان را فدا میکردند و هستند. خاطراتی که در همین جنگ ۱۲ روزه پای لانچر خودش را فدا میکرد. همین شهید کاظمی که فرمانده اطلاعات است، یکی از دوستان همین مشهد برای بنده تعریف میکرد. وقتی که در جلسه متوجه میشوند که پهپاد دارد میآید بزند، دوست ما میگفت که دوست مطلعی است، گفت: «دو تا از سربازان ایشان میروند ورودی درب وایمیستند که اگر شلیک شد، به اینها بخورد، هرچقدر بتوانند ضرب این آتش را بگیرند، به فرمانده نخورد.» از این دو نفر هیچی پیدا نشد از جسدشان، جزغاله خاکستر!
تمام! یک چیزی ما در تاریخ میخواندیم که طرف خودش را فدای پیغمبر کرد، آب نخورد. ابوذر گفت: «اول حبیبم رسول الله باید آب بخورد.» حبیبم رسول الله. این! حتی حضرت آقا چیست؟ تکهتکه میکند فرمانده اطلاعات سپاه، خودش را فدا میکند. چند تا از اینها در تاریخ سراغ داری؟ اینها "زبده" و "گُل درشتها"ی تاریخاند. خدا ما را در همچین دورهای آورده است. فتنهها بینظیر، ولی هست. در دل همین فتنههای بینظیر اینها درمیآیند. وسط جنگ ترکیبی، همین شماها. من نمیخواهم بادتان بکنم، ولی واقعاً وقتی شماها را، مثل شماها را، این بر و بچههای طلبه پاک در تهران میروم، مثلاً در بازار تهران، حالا مدرسه صدر من تدریس داشتم. وقتی میرود وسط بازار شما، وسط آن شلوغیها و آن برو بیا و حجاب و پول و شلوغی و با سگش میآید، مست است. و وسط چه کارهایی و چه حرفهایی. میروی آن راسته ۱۵ خرداد و ناصرخسرو و اینها، تهش به مسجد بازار، مسجد امام که میرسی، آن بغلش مدرسه صدر. نمیفهمم رفتید یا نه؟ یکهو گفتم که قشنگ احساسم این است از توی جهنمی قشنگ بهشتی. وسط آن شلوغیهایی که این دارد مغزمان را میزند، آن دارد جیب این را میزند، هرکی یک کاری میکند. وسط بازار دو تا بچه ۱۶ ساله نشستهاند، دارند لمعه مباحثه میکنند. خدایا، گوگل گاز بگیردشان! برمیگرداند، مثلاً خط کشیده این او به او نمیخورد، به آن یکی میخورد. اینها درجهیکاند.
این میدانی الان اغوا برایش وسوسه شیاطین چقدر زیاد است؟ فاصلهاش با گناه چقدر است؟ میدانی فاصلهاش با سنگینترین گناهها چقدر است؟ دسترسی همه چی هست. یک دوری در گوشیاش بزند، همه چی هست. این شهید باقری را دیدید؟ نوشته بود که هرچی هرزهگردی در مجازی ممنوع. برای خودش چند تا چیز. غلاف چشم و زبان در این دورهای که آقا، زمین و زمان دارد ازش فتنه و فساد میبارد، این همتش به این است که مثلاً کتاب قلب سلیم شهید دستغیب را قرض گرفته بود. میخواست برگرداند. کتاب قلب سلیم دست. آخه چیست؟ تو آمدی آخه بچه، زندگیات را بگو، برو پول در بیاور بابا. قلب سلیم چی چی است آخه؟ چه صیغهای است؟ دلار کجاست؟ طلای ۱۸ عیار دیشب ۱۸ بود که به عیارش، طلای گرمی ۲۰ تومان. بعد خب این بچه نمیتواند ازدواج کند، نمیتواند به ازدواج فکر کند، ولی خودش را شل نمیکند، وا نمیدهد. کار سختتر میشود. شیطون هم از اینور دارد اغوا میکند. فیلم را ببین. خیلی راحت استها. همین پروکسی بزن حله. از آنور هم سکه را میبرد. ۲۰۰ را رد کرد. سکه دیگر ۲۰۰ و خردهای. یک دانه سکه.
یکی از دوستان آمده بود از همکارانمان از مغولستان، رفته بود برای ذبح شرعی و اینها، گواهی. رفتم سه تا گلابی خریدم یک میلیون و پونصد تومان! گفتم حاج آقا، آن گلابی که برای یک میلیون و پونصد بادی، آن گلابی نبوده، تو گلابی بودی! گلابی سه تا دانه گلابی یک و ۱۵. گفتم: «الان خودمان گلابیها دارند به همدیگر میگویند این باز چه گلابیای است؟» حالا وقتی سکه میشود ۲۰۰ تومان، نه، سکه واقعی، طلای واقعی شماهایید. طالقان یک گنجینهای دارد. از ذهب و فضه نیست. کم از طالقان. بعد توصیف کرد اصحاب اهل بیت: «گنج اینها طلا و سکه، سکه طلا و نقره و اینها.» آن جوان پاکی که ۲۰ سالش است، دستش هم به گناه میرسد، میکشد. این سکه است. این گنج است. واقعاً این خودش سر تا پایش سکه است از طلا. هر یک نفسش طلا و سکه. این چشمهایش را اگر میشد ملائکه از آسمان هفتم تا اینجا را چشمهای این سکه میریختند. این دهانی که پاک است، پاکیزه است، کنترل میکند. زبانی که حواسش جمع است، اینجا نیش نزند، آنجا غیبت نکند، آنجا تهمت نزند، اینجا فلان. این زبان طلاست. این خود این آدم طلاست. آره، ما در روزگاری هستیم که شاید طلا هیچ وقت این موقع آنقدر نبوده، این جوری نبوده. ولی هیچ وقت هم آدمهای طلا. نگاه نمیکنی. کی تا حالا طلا اینقدر بوده؟ کی تا حالا جوان اینقدر طلا بوده؟ کجای تاریخ خودمان، کجای تاریخ عالم، کجای تاریخ اسلام، یک همچین نوجوانایی پیدا میکنی؟
مسجد پیغمبر میرفتم، قضیه معروف آیه «قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ» چند نزولش؟ دیدید دیگر. که خانمه از این کنیزها بود، یکم گردنش بیرون بود. این پسره هول همینجوری زل زده به دخترها، اینجوری داشت میرفت. یک تکه استخوان از تو دیوار آمده بود بیرون، جر خورد. پیغمبر گفت: «یا رسول الله، سرم زخم شده. آیه نازل شد: «قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ». به من. آخه آن کوف... چشمها را ببند. اینجوری نمیشود. مسجد پیغمبر میرفته، نماز با پیغمبر میخوانده. آقا، اینقدر هول یک دختر، یکم گردنش بیرون بوده. در اینستا میرفتی چکار میکردی بدبخت؟ تو پروکسی اگر دستت بود که خودت را پاره کرده بودی. بچهها اعتکاف کربلا، میبینی اربعین کربلا، چقدر اینها محشرند! چند بار تا حالا خدا را شکر کردیم؟ خدا ما را در این زمانه قرار داده که نفس این بچهها به ما میخورد. نفسمان در نفس اینها را داریم میبینیم، از نزدیک، بین اینها داریم زندگی میکنیم. همین بچههای حوزهتان، همین بچههای حجرهتان. معصوم که نیستیم. میلغزیم، اشتباه میکنیم، خطا داریم. ولی در همان خطاهایمان، خطاهایمان را هم بگیری، همین بچهها، خطاهایشان را هم بگیری، کل تاریخ را میخورند در همان ضریب خطاهایشان. یعنی بقیه کجا اصلاً رسیدند به این حد که بخواهند همین ضریب خطاها را داشته باشند که حالا تو هر هفته دوبار هم چشمش خطا میرود دختر دارد میبیند. هر روز ۱۰ تا ۲۰ میگیرد. آفرین!
نگاه نکردی. باریکالله. پلنگها را ببینم. وسط خیابان ۶۰ تا عمل جراحی کردهاند. این اوضاع دیت و کوفت و زهر و مار و همه وجود آدم میشود غریزه شهوت. بعد چه جور لامصب سرمایهگذاری کرده برای اینکه این را بجنباند، این را تحریک کند، این را به آسمان ببرد. مهارش میکند. یکهو میشود آرمان علیوردی. چقدر این بچه فوقالعاده. گفتم مادرش... شما ارتباط خانوادگی و رفاقتی داریم با خانوادهشان. چیزهایی که میگویم. من اتاق خود آرمان رفتم. یک اتاق خیلی باصفایی. اتاق شخصیش هنوز هستش. بعد روی دیوار مثلاً جملاتی که آرمان برای خودش روی کاغذ نوشته بوده که عمل بکند. یک حال و هوایی. مادرش میگفتش که این اواخر آستین کوتاه، زیرپوشم پیش من نمیپوشید. پیامی که خجالت میکشم دستهای من پیش شما دیده بشود. عریانش کردند کشتند. حتی دوست نداشت محرم دستهایش را ببیند. بعد دیدی اینجور نامحرم غلامحسین برای جبران موقعیت قرار میگیری. با آن سیمان در سرت بکوبند. فحش بده. فحش نمیدهد.
میثم تمار. میثم تمار، میثم اینطور بود، میثم آنطور بود. بابا اینا میثم تمار بیا. یک روزی میگویند به من توهین کن، چکار میکنی؟ شهید میشوی؟ نه. نخلش را بهش نشان داده. نه هیچی. توهین به امیرالمؤمنین هم نخواستند، توهین به آقا را خواستند. هر مرجع تقلیدی هم میگوید اینجا وقتی جانت در خطر است اشکال ندارد. او میداند سوء استفاده دشمن را که این میخواهد چی بشود، چه جور میخواهند بسیجیها را خوار و خفیف بکنند، چه جوری میخواهند مانور رسانهای درش بدهند. من مرد وایمیستم، جانم هم میدهم. کجا سراغ داری اینها را؟ کو ۴ تا نمونه از اینها در تاریخ برای من بیاور؟ وسط اینها زندگی میکنیم. اینها دارند وسط همین حوزهها و حجرههای شماها زندگی میکنند. در همین حوزه شما میدانم ۱۰ تا آرمان علیوردی. روزی که خدا بخواهد اینجوری نشان بدهد اینها را، با اینجور شهادتهایی. ولی اگر پایش بیفتد، میدانم در همان حوزه شما، در ۱۰ تا حوزه دیگر مثل حوزه شما، ۱۰۰ تا دیگر مثل آرمان علیوردی هست. خود شما میدانید. این جنس اینجوری است. برای همین است ما دلمان گرم است که کار تمام است. پیروزیم انشاءالله. اگر همین انرژی، همین انگیزه، همین روحیه بماند، تمام است. کی میخواهد حریف شما بشود؟ چی داشتند و نگذاشتند؟ دیگر چکار میخواهد بکند؟
دیگر با چی میخواهد بزند؟ چه سلاحی مانده که روی تو استفاده نکرده باشد؟ جنگ خیابانی هم که دیگر روی آن پیاده کرد. حمله نظامی هم نکرده؟ جنگ خیابانی هم کرد. "آقا، من حمله اقتصادی کنم، حمله رسانهای کنم، حمله سیاسی کنم، حمله دیپلماتیک کنم، من اینها را چکارشان کنم؟" هیچ کاری نمیتوانی بکنی. اینها قرار است تو را ببلعند. اینها با تو کار دارند، نه تو با اینها. تمام شد آن دورههایی که میزدی اینها را پخش و پلا میکردی، تبعید میکردی، آواره میکردی، بیچاره میکردی. تمام. اینها بیچارهات میکنند. دور عوض شد. «بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ». دور، دور اینهاست. الان ما داریم آن امتحانات را، داریم آبدیده میشویم. ظرفها را داریم میخوریم. الان باشگاه، در باشگاه، آن سنسهای میآید، یکهو همان اول یک لگد میزند در پایت، این بچهمچهها میگرخند. همان اول بچه را مثلاً باباش فرستاده، گفته: «بابا جون، برو آنجا تمرین کن، قوی شوی.» استاد آپرکات میزند. این هم دل و رودش به هم. بابا، من را زدند، دستم شکسته، پایش قوی شده، محکم شده. ما الان در آن چک و لگدهایش هستیم. ناامید و خسته نباید بشوی. نگوید: «آقا ما که فقط داریم میخوریم.» نه. ما در این خوردنها آنقدر قوی شدیم، تو جرأت نداری به تو نزدیک بشوی. میداند حمله نظامی میکند، پدرش را درمیآورد. مگر در دنیا کسی ونزوئلا بهت گفتم دیگر. اینقدر قضیه ونزوئلا نشان کارش ۱۰ دقیقه طول کشید. وقتی نمیتواند با ما این کار را بکند، ۱۰۰ درجه از این بالاتر هم نمیتواند انجام بدهد. ما دیگر که بابا! ما یک جور در مغز ما میآورد آقا ما خیلی بدبختیم. اگر بزنند چی؟ هنوز که هیچ کاری نکردند! این را ببین. بعدیاش را بزنند چی میشود؟ هرکاری میخواسته کرده، تمام. چیزی نمانده برایش. دلخوشیاش به چهار تا آدم کثیف بیخود و واداده و وابسته و مزدور و اینهاست که انشاءالله دور نیست آن روزی که این قدرتها با هم جمع شود و کار اینها را تمام کند. «کَزُبُرِ الْحَدِيدِ». اینها مثل تکههای پارههای آهن میمانند. این را انشاءالله در خودمان حفظ کنیم. این چی میخواهد؟ این یقین میخواهد، یقین، یقین به این مسیری که داریم میرویم.
عرضم را تمام کنم که شامتان را هم بخورید و کمکم باید بروید. راهآهن خوردیم، حالا وقت شما را بیشتر نمیخواهیم بگیریم، اذیت نشوید، سلامت باشید، خدا حفظتان کند. خدا حفظتان کند. اول چی میخواهد؟ یقین، یقین، یقین. آقا، یک بخش جدیش در درس خواندن است. رفقا، درس، مطالعه، علم. علم الیقین. علم الیقین یعنی دو دوتا چهارتا باید این مسیر برایت شفاف باشد. آثار شهید مطهری، آثار علامه طباطبایی، خصوصاً آثار علامه طباطبایی، خصوصاً تفسیر المیزان. بینظیر، بینظیر! فوقالعاده است. قشنگ آچارکشی میکند مغز را. دو دوتا چهارتا میکند. آقا، مسیر این است، خط این است. همه چیزهایی که شنیدی را با استدلال سفت و قرص میگذارد جلویت که آقا راه این است. تمام. خلاص. بگیر و برو. اینور و آنور هم دل نده، گوش نده که این چی میگوید و آن چی میگوید. آخه او این را میگوید، آخه این این. متن قرآن و سنت. عصاره و چکیده کل قرآن و سنت شده است. چی میگویند؟ پالپ میگویند؟ پالپ دارد دیگر. پالپدار. قرآن و سنت شده تفسیر المیزان، عصاره. قشنگ درش پالپش دیده میشود. مشخص است، طبیعی، واقعی. این چکیده همه معارف دین است. این ۲۰ جلد. روش وقت بزن، کار کن. این را که قرص دستت بود، بعد یک کار معنوی هم کنارش میخواهد. یک باوری، یک دویدنی. دویدنی میخواهد. این دو تا کنار هم بود، آدم قرص میشود، محکم میشود، سفت میشود، نمیترسد، مسیر برایش روشن است. آخه در مورد مانیتور میگویند آخه ما فحش دادند، آخه ما را قبول ندارند، آخه مگر با لباس بروم جایی میخندند؟ بدون لباس بروم بهتر نیست حاجآقا؟ چی میگویی بنده خدا؟ چی فکر میکنی؟ تصورت چیست؟ بیا ببین اوضاع دنیا چیست؟ من حالا در مورد این وقت نشد صحبت میکنم. این خودش یک ساعت دیگر منبر دارد.
رفقا ما جلسات و اینها با ما میگذارند که آقا مثلاً با این فتنهها چکار کنیم و چه برنامههایی داشته باشیم، اینها چکار کنیم برای این فتنهها و اینها. یک چهار پنج تا راهکار گفتم که آقا مثلاً این کارها به نظر میرسد ۲، ۳، ۴ انجام نمیدهم. برید. مردم دنیا منتظرند. اینجا را ول کن. اینجا هم خوب استها، اینجا هم کارهایتان را بکنید. بالاخره اینجا جهاد تبیین و گفتوگو و فلان و ۱۰ میلیون برابرش. حالا اغراق است. دنیا، مردم دنیا، جوانان دنیا شیفته و منتظر، حیران و سرگردانند که امثال شماها بروید دستشان را بگیرید. ما در این زمینه خیلی ضعیفیم. اگر زبان بلد بودیم، مگر ارتباط میتوانستیم بگیریم؟ بعد میدانی چه اوضاعی در دنیا چقدر اینها چرت و پرتها را هوا میزنند، روی هوا؟ بعد احوالاتشان، یعنی طرف خب چون به بنبست رسیده دیگر. دیده که آقا از تو این زندگی که اینها برای ما بافتهاند، هیچی در نمیآید. پوچ، پوچ! مشکل حاد جوان غربی امروز، پوچگرایی، بیمعنایی زندگی. معنا ندارد! این ایلان ماسک هم زندگیاش بیمعناست. ایلان ماسک آنقدر اسمش میآید بعضیها. زندگی پوچ است، بیمعناست. در همچین دنیایی شما یکهو میآیید برایش معنا میکنید زندگی را. مخصوصاً اگر دنیا با امام حسین آشنا بشود، برگ برنده ما، «آس» ما، امام حسین است. «آس» دنیا اگر بفهمد امام حسین، توپ معنا پیدا کردن زندگی هم رابطه با خدا، هم جهاد، مبارزه با ظلم. هرچی بگویی دارد درش. کپسول همه چی هست. برسد حرفش به امام حسین، به دنیا نسیمش برسد به دنیا، «کُنْ فَیَکُونُ» میکند. خیلی کار دارد.
یعنی اگر وقت بود، مینشستیم صحبت میکردیم که دنیا چه خبر است، چه اوضاعی است در دنیا. محشر است! هیچ وقت اوضاع و احوال این شکلی نبود. هیچ وقت جبهه حق اینقدر قوی نبوده. هیچ وقت جبهه باطل اینقدر شکستپذیر و متزلزل نبوده. هیچ وقت اهالی جبهه باطل اینقدر مستعد جذب شدن به جبهه حق نبودند. اینها را بهش نگاه کنید. خیلی این مطالب، مطالب مهمی است. خیلی آدم را گرم میکند. آخه تو نگاه کن. همین یک پیت طلبید. روغن چند هفته پیش، دو هفته پیش. آقا تو میگویی من چه امیدی داشته باشم؟ این آخرین تیری است که آن وا مانده زده. یک مشت وامانده هم اینجا دارند اجرایش میکنند. از پس این هم درست میشود. این هم درست میشود. بالاخره ماها هم باید حالیمان بشود چی به چی است، کی به کی است. این سیاسیون را بشناسیم، طیفهای سیاسی را بشناسیم، مدیرانمان را بشناسیم. بفهمیم به کی اعتماد بکنیم. کی چکار است. این هم تمام میشود. من بار آخر. فیلم بار. (بار تریاک) بار آخر، الان سربازهای اصلی در گهوارهاند. به امام گفته بودند گهواره. یک همچین چیزی معروف است. همه این شهدای نابمان، مال همان اواخر دهه ۳۰ و اوایل دهه ۴۰. قاسم سلیمانی، سید حسن نصرالله، سلامی، حاجیزاده، رشید. گهواره. الان هم این دههنودی شیطانبلاهای وقت. اینها برسد. همینهایی که شما فکر میکنید این گودزیلاهای دههنودی که هی تحقیر میکنند، در سرشان میزنند که اینها عَلَن و بروند. بگذار دور اینها بیفتد.
میدان دست اینها بیفتد، معلوم است اینها باز نوبت اینها، اینها چه زبدهاند. اینها دست آن دههچهلیها و دههپنجاهیها را از پشت میبندند. من میبینم گاهی از نزدیک، جهاد تبیین. بچه ۱۴ ساله نشسته، جهاد تبیین. این بچههای بنده با هم صحبت میکنند. یکیشان ۱۵ سالش است، یکی ۱۳ سالش است. داشت میگفت در مدرسه ۱۵ ساله در مورد شاه این را گفتند. آن ۱۳ ساله برگشت گفت: «برو کتاب فلان. وردار صفحه پاورقی فلان جای او. اینها همه را توضیح داده.» جواد، کی بودی تو بابا؟ دور اینها بگذار بیفتد معلوم میشود باز اینها کیاند. اینها چه سرتقهایی بودند. جواب تمرین کجا یاد گرفتی؟ ما آزمون و خطاهاش روی ما بود دیگر. خرابکاریهایش روی ما بود. اینها دیگر کار بلدند. زمان نسل اول جنگ، کشته شدنها و بدبختیهایش مال آنها بود. تا نسل بعدی یاد گرفت چجوری بجنگد. نسل بعدی یاد گرفت چه شکلی باید سلاح درست کند. یک نسل سوخت. یک نسل بعدی درآمد. دیگر نسل نهم. جهاد تبیین و رسانه و از کجا خوردیم و از کجا زدیم! نسل بعدی قاپید رفت دور جنگ. اینها نشده هنوز وقت میدان آمدن. وقت میدان آمدن اینها بشود. اینجور از این زاویه بد مسئله را نگاه نکرد. همه باختند و همه دارند میروند و ما در فامیلمان کلاً چهار تا حزباللهی بودیم، آن هم دیگر رأی نمیدهند. «حاجی، خیلی بدبختیم. چکار کنیم؟» چی میگویی؟ همه جا همین است.
شما باشگاه که میروی همه کمربند سفیدند. را نگاه میکنی. اگر به قول مشهدیها از یک کنار کل باشگاه کمربند سفیدند. کیا رزمی کار کردهاند؟ چقدر. کم. باشگاه که میروی بنفش شما چی عالی؟ یعنی کمربند رده بالا دارد؟ شما چی داری؟ دلم سوخت. جگرم کباب شد. وقتی وارد میشویم آقا همه کمربند سفیدند. بعد مثلاً بعد سفید مثلاً بعضی رشتهها آبی است، بعدش زرد است، بعدش سبز است، بعدش قهوهای است، بعدش دانه یک، دانه دو، دانه سه. بعد مثلاً نگاه میکنی میبینی مثلاً ۳۰۰ تا باشگاه آدم میآید و اینها. صد تایش مثلاً آبی دارد. یک مثلاً چهل تایش زرد دارد، ۱۰-۱۵ تایش مثلاً سبز دارد، چهار پنج تا قهوهای، یک دانه هم مشکی. یک مشکی داریم دانه ۵. آن ماهی یک بار میآید باشگاه ما. باشگاهی که میرفتیم این شکلی کیوکوشین ما میرفتیم. این طبیعی است. الان به یکی بگویند که تو چرا ناامیدی؟ میگوید: «آخه کلاً یک دانه مشکی در باشگاه ماست. من به چه امیدی بروم باشگاه؟» به همان امید، همان یک دانه، همان یک دانه. آن یک دانه میدانی چیست؟ مشکی وقتی فلهای بشود، باید در توی مشکیاش شک کنی. چه چیز خزی! همه دارند. هرکی میآید مشکی است. اینجا مگر اینکه همه زبدهها را اینجا جمع کرده باشند. آن یک چیز دیگر است. آنی که همه دارند، آن دینداری که همه از پسش برمیآن، که دین نیستش که. به چه دردی میخورد؟
موزه مشکلی دارد؟ طلبگی این است. پس، سگجان باشی. پدرت درمیآید، ولی تهش هرکی میماند دیگر درجهیک است. این فشار اقتصادی بود رد کرد. فشار خانوادگی بود رد کرد. فشار رسانهای بود رد کرد. وسط خیابان تیزی رویش کشیدند. آن هم رد کرد. این دیگر چیست که مانده؟ خدایا، این چه گودزیلایی است؟ این طلبه است. این سختجانترین موجود یک عالم است. بهش میگویند طلبه. در راز بقا همه کشته میشوند. شیرها و پلنگها. نگاه میکند، الگوی چیزش را طراحی میکند. اینجا در این فضا بماند. این میشود رو دوشش بار گذاشت. این میشود رو دوشش بار گذاشت. آنی که یک تقه میخورد: «آقا، ما رفتیم اینجا به من فحش دادند.» حاج آقا از... آمدم بیرون، طلبههای ما با لباس چیز آمده بود، پیراهن، شلوار، زیری. طلبیگی پوشیده بود. دعوا نداشت. گفت: «در خیابان میآمدم یکی بهم گفت: کنتاکی مرغ ابومه این را نداشت.» فقط بهروزرسانی میشود. لامصب، جدید دارند اینها در مشتشان. بعدش تهش، بعدش چی داری؟
یک جلسهای بودیم تهران، یک آقایی میگفت از این اساتید دانشگاه بود. گفت دختر و پسرت جوان از بغل من رد شدند. یکی گفت: «حاج آقا، تقبل الله.» آن یکی گفت: «مارمولک.» گفتم: «کار کن. قدیمی است. اینها جا خوردند.» گفت که: «حاجآقای باحالی» شروع کردیم صحبت کردن و اینها. بعد دیدیم گرفتند خانوادگی دارند و مثلاً هر بچه تکه میانداختی از یک جایی شنیدی. اینجا در مشهد ما جلسه داشتیم. حاج آقا، خانمهایی که در جلسه میآمدند، مال مثلاً چهار پنج سال پیش، گوش میداد، یک پسری دارد. سید. الهی خدا گرفتارت کند به همین. این آقا ۴ سال برای ما رایگان تدوین میکرد. آه مادر. یک پیادهروی هم بابا کربلا آمد. الهی خدا گرفتارت کند به همین. صبح ۶ صبح میآمد، شب ۱۰ شب میرفت. میخوردت. چی میگویی؟ پدرت را در میآورد. میاندازدت یک گردابی درست میکند. به کی میخواهی فحش بدهی؟ چیست؟ بیا این سمت. پدرت را درآوردهایم بسازیم. چه میدانم؟ بکشیمشان؟ این است داستان. این خیلی حرف است. این میشود ضرب نخوردن و نفوذناپذیری، شکستناپذیری. این میشود شکستناپذیری. تمام شد دیگر. شکست ندارد که. سبز میشود. حرفش تازه به آن صد تای دیگر میرسد. آرمان علیوردی کلاً سه چهار سال حوزه خوانده بود. سه سال فکر میکنم حوزه خوانده بود. زدند کشتندش. در کیفش پیدا کرده بودند که این عبا دارد، میگفت: «بکشیدش. این آخوند است.» در فیلمش میدانی ما با اسم آرمان چقدر دانشجو طلبه کردیم؟ چند ساله؟ خدا برکت بدهد به اسمش. میگویم آرمان طلبه بود. بیا حوزه. آرمان بیرون حوزه حریف این مگر کسی میشود؟ این تازه حرفش به همه جا میرسد. این صدایش تازه به همه میرسد. حق اینها. حق لگدمال نمیشود. حق محو نمیشود از صحنه. کنار نمیرود. البته در سرش میزنند برای اینکه کنارش بزنند، ولی کسی حریفش نمیشود. هرچی هم در سرش بزنند قویتر میشود. کار بلدتر میشود. کار دستش میآید. هر سری که اسنی میکنند دیدید تازه کار دست نیروهای اطلاعاتی. عجب، پس اینجوری باید اینجا را ببندیم. آن کار را بکنیم. از اینجا باید پیدایشان کنیم. خب، دیگر من یاد گرفتم. بگذار یک وقتی اینها را سرت در بیاورم. ببین چه. من پدری از تو دربیاورم. اینجا اجرا کردند. ما آنور پیاده کنیم. چقدر مال دستمان پر از مهارت است.
نمیدانم همه این بدبختها نشستند گفتند این یکی دیگر را بزنیم تمام است. بعد این فرمولش افتاد دست ما. گفتیم پس این فرمولش این بود! سری بعد دارم برایت. یک دانه برایت. خوشگل. خانم دکتر بوده. سری بعدی را میکنم. میرفته حوزه. خانم دکتر. برداشتند آن آر کیو ۱۷۰ بود چی بود. فرستادند روی آسمان ما. یعنی بدبختها گ*ور* خودشان را کندند. ما کی شدیم پهپادی؟ با همان آر کیو ۱۷۰ چه خبر است اینجا؟ چه خبر؟ بیا اینجا. روسیه میگوید: «میشود یک دو ورژن مثل آر کیو به من بدهی؟» میگویم: «نه. قبلش باید بریزی به حساب. یک مدت باید خیس بخورد. امتحانم هم خوب پس بدهی. زنگ تفریح و اینها، نمره انضباطت را هم باید چک کنم. بعد ببینم چی میشود.» خب این را نخوردهاند این بدبختها. ندارند. روی ما خورده. تلفاتم داشتیم، ولی همه اینها دستمان آمده. آمریکا را سر ما سوار کردهاند. همان را گرفتیم، بهترش هم زدیم. جبهه حق و باطل این شکلی است که جبهه باطل یک مشتی که میزند، کار جبهه حق را نمیسازد. بعد قانون انرژی چیست؟ شما به آن واحد نیوتن، وقتی به یک چیزی فشار وارد میکنی، آن معادل همان بهت برمیگردد. شما به جبهه حق وقتی یک فشاری وارد میکنی، معادل همان بهت برمیگردد. با این تفاوت که مال تو نمینشیند، مال آن مال تو فیک است، مال آن اورجینال است.
همان برنامهای که سر ما پیاده کردند، الان در آمریکا دارد اتفاق میافتد. مال آن نشست. مال ما ننشسته. خندهدارش این است نه ما نفوذی داریم، نه آنجا پول خرج میکنیم، نه رسانه داریم، نه نمیدانم لسآنجلس اینترنشنال داریم، هیچی نداریم، هیچی به هیچی. بدبخت و بیچاره مشتی که میزند برمیگردد. ترامپ گفت: «من طرفدار معترضین در ایرانم.» آیتالله ما معترضین در آمریکاییم. تو هم بیا طرف ما. بفهمند که اگر خواستند اعتراض بکنند، دست به دامن آقای خامنهای بشوند. بدون هزینه، بدون رنگ. همه چی را درآورده است. اصلاً خود خدا دارد قشنگ کار را در میآورد برایتان. و تازه اول داستان است. داستان آمریکا ادامه دارد. داستان آمریکا و این منطقه و غرب داستانهای جذاب ناب و فلان و اینها. آوردهاند دور و برمان. بعضیها در دلشان خالی میشود. «آقا، میزنند.» وایسا بابا، وایسا. هنوز تازه فیلم دارد شروع میشود. اینترنت تیزرهای اولش است. باعث شورش. ببین چه خبر است! خدایا، یک چیزهایی گذاشته برای اینها کنار. محشر است. برو تخمه را بردار بیار. تازه جذاب شد. نه، دیگر. آخه غذا که تمام شد و شورای صلح هم که، حزبالله هم که هیچی، ما هم به چوب رفتیم. فیلم تمام شد! حاج آقا، به نظرم فیلم تمام شد. فیلم تازه شروع شد. فیلم با به چوب رفتن شروع میشود. فیلم داستان بنیاسرائیل از کجا شروع شد؟ از همان جا که گفتند که انا به چوب رفتن خودمان است. معادل عربیاش است. حاجی، تمام شد. گرفت ما را. تازه سریال شروع شد. فیلم از آنجا شروع میشود. نه، دریا را رد میشوند، بعد فرعون غرق میشود. داستان دارد. اتفاقیم انشاءالله که خدا دلمان را شاد کند به همین زودی در این ایام میلاد آقا و مولایمان حضرت بقیه الله. با فرج آقایمان، با پیروزی نهایی جبهه حق، التیامی باشد به این داغها و این گرفتاریهایی که این چند وقت گذراندیم. انشاءالله انتقام همه اینها را به زودی بگیریم. انشاءالله خبر مرگ ترامپ و نتانیاهو به همین زودی زود به ما برسد و ... آمریکا و رژیم صهیونیستی و انشاءالله دور نیست آن روزی که دور هم جمع بشویم. قرار بعدیمان حالا دو تا فتنه تا حالا با هم. انشاءالله قرار بعدی خیلی زود، با قید خیلی زود انشاءالله بیتالمقدس. اولی اسلامشهر بود، دومی مشهد، سومی بیتالمقدس. انشاءالله. انشاءالله که عاقبت بخیر بشوید و زیر سایه امام زمان و زیر سایه امام رضا (علیه السلام) با دست پر انشاءالله برگردید و انشاءالله به همین زودی همدیگر را ببینیم با یک جشن بسیار بزرگ در رکاب امام زمان. انشاءالله خدایا در فرج آقایمان امام زمان تعجیل بفرما. الهی آمین. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. خدایا، رهبرمان را از گرفتاریها و بلیات زمینی و آسمانی مصون و محفوظ بدار. به دست مبارکش پرچم این انقلاب را به صاحب این پرچم، به صاحب این انقلاب برسان. روح امام و شهدا را از ما راضی و در اعلا علیین همنشین امام حسین قرار بده. شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل را نیست و نابود بفرما. هرچه گفتیم صلاح ما بود. هرچه نگفتیم صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات.
---------------------------------
منابع:
[حدیث/روایت] امام حسن مجتبی (ع): «لازم َ يَكُونُ هَذَا اَلْأَمْرُ اَلَّذِي تَنْتَظِرُونَ حَتَّی يَبْرَأَ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ وَ يَلْعَنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً وَ يَتْفُلَ بَعْضُكُمْ فِي وَجْهِ بَعْضٍ وَ حَتَّی يَشْهَدَ بَعْضُكُمْ بِالْكُفْرِ عَلَی بَعْضٍ قُلْتُ مَا فِي ذَلِكَ خَيْرٌ قَالَ اَلْخَيْرُ كُلُّهُ فِي ذَلِكَ عِنْدَ ذَلِكَ يَقُومُ قَائِمُنَا فَيَرْفَعُ ذَلِكَ كُلَّهُ»: این ظهوری که انتظارش را دارید واقع نمیشود مگر پس از زمانی که مردم یکدیگر را لعن کنند، به صورت هم آب دهان بیندازند و یکدیگر را متهم کنند.
شخصی پس از شنیدن این روایت به امام حسین (ع) عرض کرد که اگر چنین زمانی برسد هیچ خیری در آن نیست؛ امام فرمودند: «همه خیر در همان زمان است، چون زمانِ تمحیص، تفکیک و گزینش مؤمنان است.»
غيبت طوسی، ج ۱، ص ۴۳۷.
[آیه قرآن] سوره اسراء، آیه 5 — «فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ ۚ وَكَانَ وَعْدًا مَّفْعُولًا»
[حدیث/روایت] امام صادق (ع) — در پاسخ به سؤال درباره «عِبٰاداً لَنٰا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» فرمودند: «هُمُ اللهِ أهلُ قُم، هُمُ اللهِ أهلُ قُم، هُمُ اللهِ أهلُ قُم.»
عوالم العلوم، ج ۲۱، ص ۳۴۲.
[داستان/حکایت تاریخی] گروهی از اهل ری خدمت امام صادق (ع) رسیدند؛ امام ابتدا آنان را «اهل قم» خطاب کردند و با این تعبیر توضیح دادند که مقصود، جغرافیای فکری و اعتقادی است نه صرفاً شهر فیزیکی قم.
بحار الأنوار، ج ۵۷، ص ۲۱۶.
[حدیث/روایت] روایت درباره گنجهای طالقان — مضمون: «در طالقان گنجهایی است که نه از طلاست و نه از نقره، بلکه مردانی از یاران اهلبیت هستند.»
کنزالعمال، ج ۷، ص ۲۶۲.
[حدیث/روایت] پیامبر اکرم (ص): وقتی اصحاب عرض کردند: آیا ما برادران شما نیستیم؟ فرمودند: شما اصحاب من هستید، برادران من کسانیاند که در آخرالزمان میآیند.
بصائر الدرجات، ج ۱، ص ۸۴.
[حدیث/روایت] پیامبر اکرم (ص) — توصیف مؤمنان آخرالزمان: «فَآمَنُوا بِسَوَادٍ عَلَی بَيَاضٍ» (ایمان آنان در میان فتنهها همچون نوشتن سفید بر زمینه سیاه است).
من لا يحضره الفقيه ج ۴، ص ۳۵۲.
[داستان/حکایت تاریخی] ماجرای هارون مکی: مردی خراسانی از امام صادق (ع) خواست قیام کند؛ امام دستور داد تنور را داغ کنند و به هارون مکی فرمودند داخل تنور برود، او بیدرنگ اطاعت کرد؛ سپس امام فرمودند اگر به تعداد هارون مکی یار داشتم قیام میکردم.
مناقب آل أبی طالب (ع)، ج ۴، ص ۲۳۷.
[داستان/حکایت تاریخی] داستان نزول آیه غض بصر: جوانی در مسیر مسجد پیامبر (ص) به زنی نگاه کرد و به دلیل غفلت به دیوار خورد و زخمی شد؛ سپس آیه مربوط به کنترل نگاه نازل شد.
کافی، ج ۵، ص ۵۲۱.
[آیه قرآن] سوره نور، آیه 30 — «قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ۚ ذَٰلِكَ أَزْكَىٰ لَهُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ»
[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین علی (ع) —روایت درباره میثم تمّار: حضرت پیشاپیش او را از نوع شهادتش آگاه کردند و میثم با آگاهی کامل بر عهد خود ایستاد.
مفید، الارشاد، ج۱، ص۳۲۳.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات جان سخت
جان سخت
جان سخت
در حال بارگذاری نظرات...