معرفی
دو روایت از زبان منصور دوانیقی در فضائل امیرالمؤمنین (علیهالسلام)
* عظمت شیخ صدوق (ره) [01:05]
* احضار شبانه جناب سلیمان توسط منصور دوانیقی [05:23]
* ذکر فضائل امیرالمؤمنین(علیهالسلام)؛ حیله منصور دوانیقی در زمان فرار از حکومت بنیامیه برای پناه بردن به مردم! [11:03]
* تنها مردی که در شهر شام محبت امیرالمؤمنین(علیهالسلام) را داشت و نام فرزندانش را حسن و حسین گذاشته بود [13:25]
* گم شدن امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) و گریان شدن حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) [15:40]
* چه کسی بین مردم بهترین پدربزرگ و مادربزرگ را دارد؟ [21:50]
* چه کسی بین مردم بهترین پدر و مادر را دارد؟
* چی کسی بین مردم بهترین عمو و عمه را دارد؟
* چه کسی بین مردم بهترین دایی و خاله را دارد؟
* ماجرای دو برادر؛ یکی امام جماعت و محبّ امیرالمؤمنین(علیهالسلام) و دیگری مؤذن و مبغض نسبت به امیرالمؤمنین(علیهالسلام) [26:03]
* حمل کلیدهای بهشت توسط پیامبر اکرم(صلاللهعلیهوآله) و امیرالمؤمنین(علیهالسلام) [33:36]
* صورت برزخی مؤذنی که مبغض امیرالمؤمنین(علیهالسلام) بود [35:45]
* عظمت شیخ صدوق (ره) [01:05]
* احضار شبانه جناب سلیمان توسط منصور دوانیقی [05:23]
* ذکر فضائل امیرالمؤمنین(علیهالسلام)؛ حیله منصور دوانیقی در زمان فرار از حکومت بنیامیه برای پناه بردن به مردم! [11:03]
* تنها مردی که در شهر شام محبت امیرالمؤمنین(علیهالسلام) را داشت و نام فرزندانش را حسن و حسین گذاشته بود [13:25]
* گم شدن امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) و گریان شدن حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) [15:40]
* چه کسی بین مردم بهترین پدربزرگ و مادربزرگ را دارد؟ [21:50]
* چه کسی بین مردم بهترین پدر و مادر را دارد؟
* چی کسی بین مردم بهترین عمو و عمه را دارد؟
* چه کسی بین مردم بهترین دایی و خاله را دارد؟
* ماجرای دو برادر؛ یکی امام جماعت و محبّ امیرالمؤمنین(علیهالسلام) و دیگری مؤذن و مبغض نسبت به امیرالمؤمنین(علیهالسلام) [26:03]
* حمل کلیدهای بهشت توسط پیامبر اکرم(صلاللهعلیهوآله) و امیرالمؤمنین(علیهالسلام) [33:36]
* صورت برزخی مؤذنی که مبغض امیرالمؤمنین(علیهالسلام) بود [35:45]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
مدرسه تعالی تقدیم میکند، سخنرانیای با عنوان «فضایلی ناشنیده از زبان منصور دوانی».
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی ظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
حدیثی را مرحوم شیخ صدوق در کتابش، "امالی"، در جلد اول، صفحه ۴۳۵، تعریف و نقل میکند. مطالب شیخ صدوق، بسیار قابل استفاده، جذاب و متنوع است. مرحوم آیتالله العظمی بهجت میفرمودند که در رتبه اول علمای شیعه، شیخ صدوق و شیخ مفید قرار دارند. این دو نفر را نام میبردند. شیخ صدوق، مزارش در ری، همین تهران خودمان، قرار دارد و کمی مظلوم و غریب است. معمولاً شیخ صدوق مشتری ندارد. ایشان، ابن باویه ابن بابویه است که در اواخر عمر، قبرش مخفی بود. در قضیه زلزله بود که ظاهراً در زمان قاجار، مزار ایشان کشف شد. بعد از حدود هزار سال، جسد ایشان را دیدند که کاملاً سالم بود و انگار همین امروز مثلاً حمام رفته و اینطور مرتب و با پوست شاداب و تمیز. آثار مرحوم صدوق، خیلی خوب و مفید است و خواندنش برای ما بسیار سودمند است. مطالب متنوعی هم دارد. سبک مرحوم صدوق نیز سبک جالبی است؛ دستهبندی روایاتش معمولاً خیلی نوآورانه است.
یک کتاب دارد به نام "معانی الاخبار"، هر روایتی که توضیح کلمهای بوده، ایشان جمع کرده است؛ مثلاً، صفات شیعه (ویژگیهای شیعیان). "علل الشرایع" نیز هر روایتی که به نوعی فلسفه چیزی را توضیح داده، مانند فلسفه اذان، فلسفه نماز، چرا صورت را اول میشویند، هر روایتی که این شکلی بوده، جمع کرده است که شده "علل الشرایع". مرحوم شیخ صدوق، آدم بسیار خوشسلیقهای بوده است. یک کتاب هم دارند به نام "امالی". خب، این "امالی" خیلی معروف بوده است؛ بین علما، هم شیخ صدوق دارد، هم شیخ مفید دارد، هم سید مرتضی دارد، هم شیخ طوسی دارد. "امالی" جمع "املاء" است؛ یعنی شاگردانشان جمع میشدند و در جلسات، حدیث میگفتند. همینطور احادیث جمع شده است. میگفتند حدیث، اینها یادداشت میکردند. مجلسمجلس بوده است؛ در همین احوال صدوق، مجلس فلان تاریخ، مجلس اینها، به این شکل بوده است. رساله شیخ صدوق هم حدیثی دیگر حدیثی است، "من لایحضره الفقیه"، که رساله عملیه ایشان است. فتوا نداده بود، فقط احادیث را جمع کرده است تا هر کسی آن را بخواند.
کتاب "امالی" همین است که هر جلسه، یک موضوع، یک مضمون را کار کرده و محتوایی را از روایات ارائه کرده است. یکی از این جلساتش، این روایت خوب، روایت جالب و مهمیه مهمی است که به این ایام هم مرتبط است. حالا چند دقیقه این روایت را بخوانیم. حدیث خیلی جالبی است و محتوای خاصی دارد. این روایت، سندی دارد: احمد بن حسن قطان و علی بن احمد بن موسی دقاق، تعدادی را نقل میکنند تا میرسد به سلیمان بن احمد بن ایوب لخمی. فی ما کتب الینا من اصبهان: از اصفهان این نامه را فرستاده، آنجا گفته که احمد بن قاسم بن مسافر جوهری در سال ۲۸۶ این را نقل کرد که ولید بن فضل انضی از مندل بن علی انزی، از اعمش، و محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی؛ یک سلسله سند بسیار طولانی دارد. باز او از ابوسعید ادبی، علی بن عیسی کوفی، جریر بن عبدالحمید، از اعمش، تا میرسد به مندل بن علی انضی، از اعمش.
از اینجا حدیث شروع میشود. میگوید: «بعث الیه ابوجعفر الدوانقی.» ابوجعفر دوانقی کیست؟ منصور دوانقی؛ خدا عذابش را بیشتر کناد. «فی جوف اللیل.» روایت خیلی جالبی است؛ مضمونی عجیب دارد. بین روایاتمان، گاهی آدم به روایاتی برمیخورد... یک زمانی انسی داشتیم با روایت و اینها. به برخی از اساتیدمان این روایت را که میگفتیم، ایشان به وجد میآمد و میگفت: «ما که آخوندیم، چهل سال است در حوزهایم، درس داریم، درس خارج داریم. اینها را نشنیدهایم. چرا ما نباید شنیده باشیم؟» میگفتند: «غریبه! همه جور حرفی همه جا هست، غیر از روایت. بعضی از روایات، واقعاً مطالب خیلی بکر و نابی دارد.»
میگوید یک شبی منصور دوانقی فرستاد دنبال من و گفتند که بیا. میگوید من هم «فقمت متفکراً فی ما بینی و بین نفسی.» من هم با خودم شروع کردم فکر کردن و گفتم: این موقع شب، منصور دوانقی، حالا به تعبیر اینجا، امیرالمؤمنین نمیفرستد دنبال من، مگر اینکه میخواهد «الا یسألنی عن فضائل علی علیه السلام.» این احتمالاً میخواهد که از من در مورد فضائل علی سؤال بکند، این موقع شب. «لعلّی إن أخبرته قتلنی.» میخواهد سؤال کند، من هم اگر چیزی بگویم از فضائل علی، مرا میکشد.
میگوید وصیتم را نوشتم و کفنم را پوشیدم و رفتم پیش منصور دوانقی. فضا اینجوری بوده است. معارف، حالا ببینیم. بعد در داستان، چیزهای عجیبی نقل میشود؛ قضیه عجیبی است. میگوید رفتم و به من گفت: «ادنُ.» بیا جلو. «فدنوت و عنده عمر بن عبید.» عمر بن عبید هم کنارش بود. گفت بیا جلو. من رفتم جلو. «فطابت نفسی شیئاً» در اصل: فطابت نفسی وقتی دیدمش، کمی دلم آرام شد. که بیا جلوتر. «فدنوت حتی کادت تمس رکبتي رکبته.» دیگر نزدیک بود زانویم به زانویش بخورد؛ خیلی دیگر نزدیکش نشستم. «فوجد منی رائحة الحنوط.» هنوز که سدر و کافور برای مرده استفاده میشود. میگوید من... گفت: «چرا اینقدر بوی حنوط میدهی؟» او به من گفت: «والله لتصدقنی أو لأسلّمک.» در اصل: والله لتُصدِّقني أو لاَتَسَلّمک بعد گفت که یا راستش را میگویی، یا میدهم اعدامت کنند. گفتم: «ما حاجتک یا امیرالمؤمنین؟» چه میخواهی از من؟ گفت: «ما خبرک؟» متحیر و مضطرب هستی؟ در اصل: ما خبرك و قد رأيتُك متحيرًا گفتم: «أتاني رسولُك في جوف الليل فعجبتُ.» در اصل: أتاني رسولك في جوف الليل؛ فعجبتُ منه یکی نصف شب فرستادی بیاید سر وقت ما. گفتم: «عصيتُ أمر أمیرالمؤمنین.» در اصل: عصاني أمرُك یا أمیرالمؤمنین «بعث إلی فی هذه الساعه، یسألنی فضائل علی علیه السلام و یقتلنی.» در اصل: بعثت إلی فی هذه الساعه، فظننتك تسألني عن فضائل علی علیه السلام، فتقتلني در مورد علی صحبت بکنم و هرچه هم بگویم، میخواهی بکشی؟ وصیتم را نوشتم و کفنم را پوشیدم. «و کان متکئاً، فاستوی قاعداً.» میگوید تکیه داده بود. منصور صاف نشست و گفت که: «لا حول و لا قوة الا بالله.» «سلتهُ بالله یا سلیمان کم حدیثاً ترویه فی فضائل علی؟» در اصل: سألتُك بالله یا سلیمان، کم حدیثاً ترویه فی فضائل علی؟ تعجب کرد منصور که از کجا فهمیدی که من برای همین تو را خواستم؟ بگو. قسمت میدهم. سلیمان اسم او راوی بود دیگر. راوی حدیث، سلیمان بن احمد بن ایوب. به من گفت: «سلیمان، قسمتت میدهم، بگو ببینم چند تا حدیث تا حالا در مورد فضائل علی روایت کردی؟» گفتم که: «یَسیراً یا امیرالمؤمنین.» کم آقا. «یا امیرالمؤمنین، کم؟» گفت: «خب، چقدر؟» گفتم: «عشره آلاف حدیث.» ده هزار تا حدیث. پرسید: «فضائلش زیادتر است یا بیشتر؟» گفت: «یا سلیمان، والله لأحدثّنک بحدیث فی فضائل علی علیه السلام ینْسي کلّ حدیث.» در اصل: یا سلیمان، واللَه لأُحَدِّثَنَّكَ بحديثٍ في فضائلِ علیٍّ عليه السلام يُنْسيكَ كلَّ حديث به خدا امشب میخواهم یک حدیث در فضائل علی بهت بگویم که هرچه فضیلت شنیدی یادت برود. ده هزار و خوردهای حدیث نقل کردی، یک چیزی امشب بهت میگویم هرچه نقل کردی یادت برود. منصور گفت: «نه، میخواهم اتفاقاً یک چیزی بهت بگویم از فضائل...» منصور دوانقی گفتم: «حدّثْنی یا امیرالمؤمنین.» بفرما.
گفت: «من کنتُ هارباً من بنی امیه.» منصور دوانقی میگوید که من خب جز حکمای بنی عباس بودم دیگر. میگوید من از بنی امیه در هراس و فرار بودم و «و کنتُ أتردد في البلدان.» تو این شهرها میچرخیدم. «فأتقربُ إلی الناس بفضائل علی.» ظاهراً مناطق شیعهنشین بوده است. بنی امیه دنبالم بودند من را بکشند. من تو این شهرها میچرخیدم، به این مردم از فضائل علی میگفتم. پولی هم بهم میدادند. دو تا فضیلت میگفتم، اینها پول میدادند، نان میدادند. منصور، «حتی وردتُ بلاد الشام.» همینجور گذراندم و به جای گدایی میرفتم فضیلت میگفتم از امیرالمؤمنین تا رسیدم به بلاد شام. «و إني لفي كساءٍ خَلَقٍ ما علیه غَیرُه.» یک عبای پوسیدهای هم داشتم، غیر از اینم هیچی نداشتم. «فسمعتُ الإقامة و أنا جائع.» شنیدم که مسجد دارند اقامه میگویند. گرسنهام بوده است. «فدخلتُ المسجدَ لأصلّي.» رفتم تو مسجد نماز بخوانم. «و في نفسي أن أکلّمَ الناسَ في عشاءٍ یعشّوني.» در دلم هم بود که به مردم بگویم: «آقا، ما گرسنهایم، یک شامی هم به ما بدهید.» «فلما سلّم الإمامُ، دخلَ المسجدَ صبيانُ.» در شام این امام میگوید که نماز را که امام جماعت خواند، یکدفعه دو تا بچه وارد مسجد شدند. «فالتفتَ الإمامُ إلیهما.» امام جماعت یک نگاهی به این دو تا بچه کرد و «و قال: «مرحباً بکما و مرحباً بمن سمّاکما علی اسمِهِما.»» امام جماعت به این دو تا بچه گفت که آفرین به شماها و آفرین به آن دو نفری که اسم شما مثل اسم آن دوتاست. «فکان إلي جنبي شابٌّ فقلتُ: «یا شابُّ مَنْ هذانِ الصِّبيانُ؟»» من تو مسجد این حرکتی که از امام جماعت دیدم، یک جوانی بغلم بود، بهش گفتم: «جوان، این دو تا بچه کیاند؟» گفت که: «و مَن هذا الشیخُ؟» پرسیدم و این پیرمرد کیشونه کیِشان است؟ «هو جدُّهما و لیس بالمدینة أحدٌ یحبُّ علیّاً غیرَ هذا الشیخ.» این پیرمرد، بابابزرگ این دو تا بچه است. در کل این شهر هم یک نفر است که علی را دوست دارد، آن هم همین پیرمرد است. تو کل شهر معروف بوده. «فلذلکْ سمِّيَ أحدُهما الحسن و الآخر الحسین.» اسم این دو تا بچه، یکیشان حسن و دیگری حسین است.
«فقمتُ فَرِحاً.» خب این هم که تا حالا داشته با چه ارتزاق میکرده؟ منصور با فضائل امیرالمؤمنین. میگوید من هم خوشحال شدم، پا شدم و «فقلتُ للشیخ: «هل لَكَ في حدیثٍ أقرُّ به عينكَ؟»» میگوید که به این پیرمرد گفتم که بگویم یک حدیثی که چشمت روشن بشود؟ «قال: «أقْرَرْتَ عیني، أقررتُ عينكَ.»» در اصل: قال: «إن أقررتَ عيني أقررتُ عينكَ» اگر چشمم را روشن کنی، من هم چشم تو را روشن میکنم. بهش گفتم که: «حدثني والدی عن أبی عن جدّه.» یک حدیثی هم از امام رضا داریم، سلسله... چی باید بهش بگوییم؟ که از مأمون اظهار میکنند. همینجور سلسلهاش از دشمنان اهل بیت در فضیلت حضرت زهرا سلام الله علیها، امام جواد و امام رضا نقل کردهاند با سلسله سند. اینها یادم باشد یک وقتی حدیث جالبی است از آن فضائل سطح بالای حضرت زهرا سلام الله علیها. بعد جالب است امام جواد و امام رضا از قول اینها نقل میکنند، سلسله را میبرند میگویند اینها عقد کردهاند که پیغمبر آخرش یادم نیست خلافهاش خلاف میآید که از پیغمبر نقل میکند.
اینجا منصور میگوید که: بابای من از بابایش از جدش روایت کرد. گفت: «کُنَّا قعوداً عند رسول الله.» یعنی بابای بابابزرگ منصور گفت که ما نشسته بودیم پیش پیغمبر. «إذ جاءتْ فاطمةُ تبکی.» خیلی! حدیث بسیار لطیفی است. بسیار لطیف. خیلی ریزهکاریها و ظرافتهای قشنگی دارد. میگوید که یکدفعه دیدیم که حضرت زهرا سلام الله علیها دارند میآیند و گریه میکنند. «فقال لهُ النبیُّ صلی الله علیه و آله: «اللهم صلّ علیه و آله. ما يُبكیکِ یا فاطمةُ؟»» پیغمبر به حضرت زهرا فرمودند که: «چرا گریه میکنی یا فاطمه؟» «قالت: «یا أبتِ، خرج الحسنُ و الحسینُ فما أدری أینَ باتا؟»» عرض کرد: «یا رسول الله، پدر جان، حسن و حسین رفتند بیرون، نمیدانم کجایند. نیامده شب را گذراندند. کجا گذراندند شب را؟ «أینَ باتا؟»»
«فقال لهُ النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم: «یا فاطمةُ لا تَبکِيَنّ؛ فاللهُ الذی خَلَقَهُما هُو ألطَفُ بهما منکِ.»» پیغمبر فرمود: «فاطمه، گریه نکن. خدایی که اینها را خلق کرده، لطفش به این دو از تو بیشتر است.» «و رَفَعَ النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم یدَه إلی السماء.» بعد پیغمبر دست آوردند بالا به سمت آسمان. «فقال: «اللهم إنْ کانا أخذاً بَرّاً أو بَحراً فاحفَظْهُما و سلِّمْهُما.»» «خدایا، اگر این دو تا بچه تو خشکیاند یا تو دریا هستند، خودت حفظشان کن و سالم نگهشان دار.»
«فنزل جبرئیلُ من السماء فقال: «یا محمدُ!» اللهم صل علی محمد و آل محمد. جبرئیل از آسمان آمد و پیغمبر را صدا زد که: «إنَّ الله یُقرِئُکَ السلامَ.» خدا به تو سلام میرساند و «و هو یقولُ: «لا تحزنْ و لا تقطعْ أَمَلَکَ.»» خدای متعال میفرماید که «غصه نخور و غم نداشته باش بابت این دو تا. «فإنهما فاضلان فی الدنیا و فاضلان فی الآخرة.»» این دو تا هم در دنیا اهل فضیلتاند، هم در آخرت. «و أبوهما أفضلُ منهما.» باباشان هم از این دو تا بهتر است. «هُما نائمانِ فی حدیقة بني نجار.» در منطقه بنی نجار آنجا خوابیدهاند. «و قد وَکَّلَ اللهُ بهما ملَکاً.» کدام؟ یک فرشتهای را موکل این دو تا کرد.
منصور دوانقی از بابای بابابزرگش. «قال: فقامَ النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم فَرِحاً و معهُ أصحابُهُ.» میگوید پیغمبر با خوشحالی پا شدند و اصحابشان باهاشان بودند. «حتی أتوا حدیقةَ بني نجار.» رفتند به منطقه حدیقه بنی نجار رسیدند. «فإذا الحسنُ مُعانِقاً للحسین.» امام حسن، امام حسین را تو آغوش برادر بزرگتر بود، تو آغوش گرفته بود و این دو تا اینجوری خوابیدهاند؛ امام حسین تو آغوش امام حسن. «و إذا المَلَکُ الموَكَّلُ بهما قد افْتَرشَ أحدَ جناحیْهِ تحتَهُما و غطّاهما بالآخر.» این فرشته هم که موکل اینها بود، یک پرش را زیر اینها پهن کرده و یک پرش را روی آنها پهن کرده بود. «قال: فمَكَثَ النبیُّ صلی الله علیه و آله يُقَبِّلُهُما.» پیغمبر هم ایستاد و هی این دو تا بچه را بوسید «حتی انتبها.» بیدار شدند. «فلما استیقظا حملَ النبیُّ صلی الله علیه و آله الحسنَ و حملَ جبرئیلُ الحسینَ.» بیدار که شدند، پیغمبر امام حسن را دوش گرفتند، بغل کردند آوردند. جبرئیل هم امام حسین را بلند کردند. حدیثم که اینطور دارد میکند.
منصور دوانقی، پیغمبر دیدند دیگر. حالا بقیه که... «فخرجَ من الحدیقة و هو یقولُ: «واللهِ لو شَرَّفْتُهُما کما شرَّفَهُما اللهُ عزوجل.»» پیامبر از منطقه خارج میشد و این را میگفت: «به خدا من هم شما را شریف میدارم، همانطور که خدا شما را شریف داشت.» «فقال لهُ أبوبکرٍ: «ناوِلْنی أحدَ الصبيين، أُخْفِفْ عنک.»» ابوبکر به پیغمبر گفت: «آقا، یکی از این بچهها را بدهید سبک بشود، سنگین است.» «فقال: «یا أبوبکرُ. نعمَ الحامِلانِ و نعمَ الراکبانِ.»» هم دو تا حامل خوباند، هم دو تا راکب خوباند. «و أبوهما أفضلُ منهما.» از باباشان هم از این دو تا هم بهتر است.
«فخرجَ منها حتی أتی بابَ المسجدِ.» پیغمبر خارج شدند و رسیدند به در مسجد خودشان. «فقال: «یا بلالُ! أعْلِمْ علیَّ بِالناسِ.»» پیامبر به بلال فرمودند که: «صدا بزن مردم بیایند.» «فنادَ مُنادِي رسولِ الله فی المدینة فاجْتَمَعَ الناسُ عند رسولِ الله.» منادیان صدا زدند و که جمع شوید، پیغمبر کارتان دارد. و مردم هم همه جمع شدند. «ففی المسجدِ فقامَ علی قدمیه.» تو مسجد جمع شدند. پیغمبر رو دو پا ایستادند و «فقال: «یا مَعشرَ الناسِ، علیَّ أُخبركمْ مَن خیرُ الناسِ جدّاً و جدّةً.»» مردم، به شما بگویم. خیلی روایت عجیبی است این. به شما بگویم کی بین مردم از جهت جد و جده بهترین است؟ کی بهترین جد و جده را دارد توی این عالم و توی مردم؟ گفتند: «بفرمایید، یا رسول الله.» فرمود: «الحسنُ و الحسینُ؛ فإنّ جدَّهما محمدٌ.» اللهم صل علی محمد و آل محمد. «و جدّتَهُما خدیجةُ بنتُ خویلِد.» این حسن و حسین، جدّشان پیامبر است و جدّهشان هم خدیجه است.
«یا مَعشرَ الناسِ، علیَّ أُخبركمْ مَن خیرُ الناسِ أباً و أُمّاً.» بگویم کی از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتر است؟ گفتند: «بفرمایید.» فرمود: «الحسنُ و الحسینُ؛ أَبوهُما علیٌ.» چرا؟ «يُحبُّ اللهَ و رسولَهُ و يُحبُّهُ اللهُ و رسولُهُ.» که هم خدا را دوست دارد، هم خدا و پیامبر را دوست دارد، هم خدا و پیامبر او را دوست دارد. «و أمُّهُما فاطمةُ بنتُ رسولِ الله.» مادرشان هم فاطمه، دختر رسول الله است. «یا مَعشرَ الناسِ، علیَّ أُخبركمْ مَن خیرُ الناسِ عمّاً و عمّةً.» بگویم بین همه خلایق، آنی که بهترین عمه و عمو را دارد کیست؟ گفتند: «بفرما.» دوباره فرمود: «الحسنُ و الحسینُ؛ عمُّهُما جعفرُ بنُ أبیطالبٍ الذی یطیرُ فی الجنة مع الملائکة. و عمَّتُهما أمُّ هانئٍ بنتُ أبیطالبٍ.» عموشان جعفر بن ابیطالب است که طیّار است، در جنت با ملائکه. و عمّهشان امهانی دختر أبیطالب.
بهتان بگویم کدام یکی از مردم از حیث دایی و خاله از همه بهتر است؟ گفتند: «بفرما.» دوباره فرمود: «الحسنُ و الحسینُ؛ خالُهُما القاسمُ بنُ رسولِ الله و خالتُهما زینبُ بنتُ رسولِ الله.» داییشان قاسم بن رسول الله، خالهشان هم زینب، دختر رسول الله. «و أومأ بیده هکذا، یحشرونَ.» خدا با دست اشاره کرد، فرمود خدا این شکلی ما را محشور میکند. بعد فرمود: «اللهمّ إنّک تعلمُ أنَّ الحسنَ فی الجنةِ، و الحسینَ فی الجنةِ، و جَدَّهما فی الجنةِ، و جَدَّتَهُما فی الجنةِ، و أباهُما فی الجنةِ، و أمَّهُما فی الجنةِ، و عمَّهُما فی الجنةِ، و عمَّتَهُما فی الجنةِ، و خالَهُما فی الجنةِ، و خالتَهُما فی الجنةِ.» «خدایا، تو که میدانی حسن در بهشت است، حسین در بهشت است، جدشان در بهشت است، جدّهشان در بهشت است، پدرشان در بهشت است، مادرشان در بهشت است، عمویشان در بهشت است، عمّهشان در بهشت است، داییشان در بهشت است، خالهشان در بهشت است.» «و أنتَ تعلمُ أنَّ مَن یحبُّهُما فی الجنةِ.» و تو میدانی که هرکه هم این دو تا را دوست داشته باشد، تو بهشت است. امام حسن و امام حسین. «و مَن یبغضُهُما فی النارِ.» و هرکه هم از این دو تا بدش بیاید، تو آتیش است.
داستان چه بود؟ کجا بودیم؟ اصل قضیه کجا بودیم؟ منصور دوانقی داشت برای پیرمردی تعریف میکرد. میگوید: «فلما قلتُ ذلک للشیخِ، قال: «مَن أنتَ یا فتی؟»» این را که گفتم به پیرمرد، پیرمرده گفت: «پسر، مال کجایی؟» گفتم: «أنا من أهلِ الکوفةِ.» اهل کوفه. شیعه بودند آنجاها. بوده که روایت در باب تفضل امیرالمؤمنین میگفت. «أعَرَبیٌّ أنتَ أو مولی؟» عربی و یا فارسی بودهای؟ عربها، از این بردههای گرجی بودهای، گرفته بودهای؟ گفتم که: «أنا عربیٌّ.» عربم. «لِتُحدِّثَ بهذا الحديثِ و أنتَ في هذا الکساءِ.» تو همچین حدیثی برای من نقل کنی، بعد تو همچین عبایی باشی؟ عبای پارهپوره که تنها سرمایهام همین بود. «و کَسَانی خِلعتَهُ.» میگوید عبای خودشان را بهم داد و «و حملَني علی بغلتِهِ.» و من را سوار الاغ خودش کرد. «فبعتُها بمائةِ دینارٍ.» که من و الاغ را صد دینار فروختم. بعد به من گفت: «یا شابُّ، قد أقررتَ عینی.» گفت: «جوان، چشمم را روشن کردی. «وَ اللهِ لَأُقِرَّنَّ عَینَکَ.»» من هم چشمت را روشن میکنم. «و لأرشدنْكَ إلى شابٍّ يُقِرُّ عينَك اليومَ.» میبرمت امروز پیش یک جوانی، او چشمت را روشن کند.
میگوید من هم گفتم: «أَرْشِدْني.» خب، ببر ما را. «قالَ لي أخوانِ: أحدُهُما إمامٌ و الآخرُ مؤذِّنٌ.» بازی داستان، تو داستان، مثل فیلم سینمایی. میگوید من گفتش که میخواهم ببرمت یک جایی. دو تا برادرند: یکیشان امام جماعت است، یکیشان مؤذن است. «فأما الإمامُ فإنّه یحبُّ علیّاً منذُ خرجَ من بطنِ أمّهِ و أما المؤذنُ فإنّه یبغضُ علیّاً منذ خرجَ من بطنِ أمّهِ.» امام جماعت، از وقتی از شکم مادر به دنیا آمده، علی را دوست داشته؛ و مؤذن، از وقتی از شکم مادر به دنیا آمده، از علی بدش میآمده است. گفتم: «أَرْشِدْني.» دستم را گرفت و رفتیم جلوی در امام جماعت. «إذ خرجَ إلیه رجلٌ.» یکدفعه یک مردی آمد و «فقال: «أمَا البَغْلةُ و أمَا الکِساءُ، فَعَرَفَهُما.»» در اصل: فقال: «أتلكَ البَغْلَةُ و ذاكَ الكِساء؟» فعرفهُما شناخت» گفت: «این الاغ فلانی است؟ این هم که عبای فلانی است؟ «واللهِ ما کانَ فلانٌ یُمَلِّكُك و یکسوکَ إلا أنکَ تحبُّ اللهَ عزّوجلّ و رسولَهُ.»» گفت: «اینی که این فلانی اینها را بهت داده، سوار الاغ خودش کرده، این عبا را بهت داده، خدا و پیغمبر را دوست داری. آدم حسابی هستی که فلانی اینها را بهت داده.» «فحدِّثْنی بحدیثٍ فی فضائلِ علیِّ بنِ أبیطالبٍ.» فضا این بوده کلاً.
میگوید تا من را دید و دید اینجوریم، گفت یک حدیث در فضائل علی بن ابیطالب بگو. سال ۲۸۶ این قضیه، یعنی این روایت آنجا کتابت شده. ۲۸۶، سی سال بعد از تولد امام زمان. البته قضیهاش که زمان خود منصور ولی کتابتش مال منصور، همون اواخر قبل از ۲۰۰ دیگر. عرض کنم خدمتتان که گفت که فضیلت بگو. گفتم که: «أخبرني أبی عن أبی عن جدّه.» یک حدیث دیگر نقل کردم. میگوید: «پدرم از پدرش از جدش نقل کرد که: «کُنّا قعوداً عند النبیِّ.»» دوباره منصور از همان سلسله یک حدیث دیگر دارد نقل میکند. گفت که: «بابای بابابزرگم تعریف کرد که ما وقتی کنار پیغمبر نشسته بودیم، «إذ جاءت فاطمةُ علیها السلام تبکی بکاءً شدیداً.»» یکدفعه حضرت زهرا سلام الله علیها آمدند، خیلی شدید گریه میکردند. پیامبر فرمودند که: «ما یُبکیکِ یا فاطمةُ؟» «چرا گریه میکنی یا فاطمه؟» عرض کرد: «یا عبدَه، إنّ نساءَ قریشٍ یُعَیِّرْنَنی بِكَ.» در اصل: يا عَبْدَةُ إِنَّ نِسَاءَ قُرَيْشٍ يُعَيِّرْنَنِي زنهای قریش خیلی به من متلک میاندازند، تیکه میاندازند و «قُلْنَ: «إنَّ أباکِ زوَّجَکِ مِن بعلٍ لا مالَ لهُ.»» هی به من میگویند: «بابات برداشته تو را به یک پسری داده بی پناه و بی پول. هیچ پول یک آسمانجل را به علی بن ابیطالب داد.»
«فقال لها النبیُّ صلی الله علیه و آله: «لا تَبکِینَ.»» پیغمبر به فاطمه زهرا فرمود: «گریه نکن. «فواللهِ ما زَوَّجْتُکِ حتّی زَوَّجَکِ اللهُ من فوقِ عرشِهِ.»» من که تو را ندادم که خدا تو را تزویج کرد، از بالای عرش. «و أشهدَ جبرئیلَ و میکائیلَ.» شاهد بر این اقدام، جبرئیل و میکائیل. «و إنَّ اللهَ عزّوجلّ اطَّلعَ علی أهلِ الدنیا.» و خدای متعال یک اطلاعی پیدا کرد، توجهی کرد به اهل دنیا. «فاختارَ من الخلائقِ أباکِ فبعثَهُ نبیّاً.» از بین همه خلایق، پدر تو را انتخاب کرد و او را به عنوان پیغمبر مبعوث کرد. «ثمّ اطَّلعَ الثانیةَ.» دوباره توجه به همه خلایق. «فاختارَ من الخلائقِ علیّاً.» از بین همه خلایق، علی را انتخاب کرد. «فزوّجَکِ إیّاهُ و اتّخذهُ وصیّاً.» تو را تزویجت کرد به او، و علی را هم به عنوان وصی انتخاب کرد. «فعلیٌّ أشجعُ الناسِ قلباً.» علی از همه مردم قلبش شجاعتر است. «و أحلمُ الناسِ حلماً.» حلمش از همه بیشتر است. «أسْمَحُ الناسِ کفّاً.» سخاوتش از همه بیشتر است. «أقدَمُ الناسِ سلماً.» در اصل: أقدمُ الناسِ سنّاً در برخی نسخ سلامتش از همه بیشتر است. «و أعلمُ الناسِ علماً.» علمش از همه بیشتر است. «و الحسنُ و الحسینُ ابناهُ.» حسن و حسین هم فرزندان او هستند. «و هما سیدا شبابِ أهلِ الجنةِ.» این دو تا سید جوانان اهل بهشتاند. «و اسمُهما فی التوراةِ شبّیرُ و شبّیرٌ.» در اصل: شبّر و شُبَیر (عبری) حالا شبیر بعضیها میگویند، اینجا شبیر نوشته. اسم اینها در تورات هم شببر و شبیر است. حالا بعضی میگویند: «شببر و شبیر.» «لکرامتهما علی اللهِ عزّوجلّ.» به خاطر احترامی که اینها پیش خدا دارند. «یا فاطمةُ لا تَبکِینَ.» دخترم، گریه نکن.
«فواللهِ إنَّهُ إذا کانَ یومُ القیامةِ.» این جا را خوب دل بدهی. «به خدا وقتی که قیامت میشود، یکسی أباکِ حُلّتینِ.» دو تا حله به تن پدرت میکنند و «و علیٌّ حُلّتینِ.» دو تا حله هم به تن علی میکنند و «و لواءُ الحمدِ بیدی.» پرچم حمد هم به دست من است. «أُناوله علیّاً لکرامتهِ علی اللهِ عزّوجلّ.» من این پرچم حمد را به خاطر کرامتی که علی پیش خدا دارد، تحویل علی میدهم. «یا فاطمةُ لا تَبکِینَ! فإني إذا دُعیتُ إلی ربِّ العالمینَ، یُجاءُ علیٌّ معی.» گریه نکن. هی پیغمبر فرمود: «گریه نکن، اینطور میشود. گریه نکن، اینطور میشود. گریه نکن، اینطور است.» راوی حدیث، منصور دوانقی. پیغمبر فرمود که من وقتی که خدا را بخوانم، علی همراه من میآید و «و إذا شَفَّعَنا اللهُ عزّوجلّ شَفَّعَ علیّاً.» وقتی هم خدا مرا شفیع قرار میدهد، من هم علی را همراه خودم شفیع قرار میدهم. «یا فاطمةُ لا تَبکِینَ! فإذا کانَ یومُ القیامةِ، یُنادی مُنادٍ فی أهوالِ ذلکَ الیومِ: «یا محمدُ! نِعمَ الجدُّ و جدُّکَ إبراهیمُ خلیلُ الرحمنِ و نِعمَ الأخُ أخوکَ علیُّ بنُ أبیطالبٍ.»» گریه نکن فاطمه. وقتی قیامت میشود، یک منادی در آن هول و هراس آن روز صدا میزند: «ای پیامبر، خوب جدی است جدّ تو ابراهیم خلیل الرحمن و خوب برادری است برادرت علی بن ابیطالب.»
«یا فاطمةُ، علیٌّ يُعینُنی علی مفاتیحِ الجنةِ.» خیلی نکات بکری تو این روایت. خدا لعنت کند منصور دوانقی! عجب روایتی نقل کرد! منصور میگوید که: «بابابزرگم از پیغمبر شنید که به حضرت زهرا فرمود که فاطمه، آنجا علی کمکم میکند، کلیدهای بهشت را با هم بیاوریم. «و شیعتُهم الفائزونَ یومَ القیامةِ قدَمٌ فی الجنةِ.»» شیعیان علی هم روز قیامت در بهشت اینها فائز پیروز هستند. «فلما قلتُ ذلک.» دوباره کی میگوید؟ منصور. «این را به این آقا که امام جماعت بود، گفتم. گفت: «یا بُنَیَّ، مَن أنتَ؟ أهلُ کجایی بچهجان؟»» گفتم: «أنا من أهلِ الکوفةِ.» اهل کوفه هستم. «أعربیٌّ أم مولی؟» عربی یا برده؟ گفتم: «بل عربیٌّ.» «و کَسَانی ثلاثینَ ثوباً.» و سی تا لباس بهم داد. «و أعطاني عشرةَ آلافِ درهمٍ.» ده هزار درهم هم بهم داد. «ثم قال: «یا شابُّ، قد أقررتَ عینی، و لی إلَیکَ حاجةٌ.»» گفت: «جوان، چشمم را روشن کردی، من هم از تو درخواستی دارم.» «قلتُ: «قُضیتْ إن شاء اللهُ.»» «انشاءالله که برآورده میشود.» «غداً المسجدِ آنجا، فلانُ، کما تری أخيَ المبغضَ علیّاً علیه السلام.» در اصل: «غداً المسجدَ فلانَ، کما تَری أخیَ المُبغِضَ لعلیٍّ» گفت: «فردا که شد، بیا با هم برویم مسجد فلان جا. این داداشم که دشمن علی است، بهت نشان دهم.» این هم یک داستان جالبی دارد. میگوید که آن شب خیلی برای من طولانی شد از اینکه روشن کنم. «داداش دارم این دشمن علی است. بیا نشانت بدهم.» داستان جالبی دارد. «چی میخواهد بگوید؟ فردا نگیرم بکشم؟» گفتی من شب خیلی برایم طولانی شد. صبح که بیدار کردم، آمدم دم مسجدی که برای من توصیف کرده بود. رفتم تو صف ایستادم. یکدفعه دیدم بغلم یک جوانی است که عمامه پیچیده. این بابا رفت رکوع، عمامهاش افتاد. «فَنَظَرْتُ في وَجهِهِ.» یکدفعه تو نماز نگاهم افتاد به چهرهاش. «فإذا رأسُهُ رأسُ خنزیرٍ.» این که «سر خوک؛ و وجهُهُ وجهُ خنزیرٍ.» هم کلهاش کله خوک است، هم صورتش صورت خوک. آره، منصور مکاشفات هم داشته. «فواللهِ ما علمتُ ما تکلَّمتُ به فی صلاتي.» دیگر نفهمیدم چه جور نماز خواندم. من قیافه این را که دیدم، اصلاً دیگر اصلاً نماز نفهمیدم چی شد. تا اینکه امام، امام جماعت سلام را داد و «یا وَیلَکَ، مَن ذا الذی أراکَ؟» در اصل: يا وَيْحَكَ ما الذي أرى؟ میگوید زد زیر گریه، بهم گفت که: «انظرْ إلی هذه الدارِ.» آن خانه را ببین. میگوید نگاه کردم. گفت که: «بیا برویم تو.» میگوید باهاش رفتم و این همان داداش مؤذن بوده است. گفتش که: «من مؤذن آل فلان بودم. پناه بر خدا! هر روز صبح هزار بار بین اذان و اقامه، علی را لعن میکردم و وقتی روز جمعه میشد، ۴۰۰۰ بار لعن میکردم. از خانه خارج شدم. آمدم توی این منطقه و تکیه داده بودم به این دکانی که میبینی. یکدفعه خوابم برد. تو خواب دیدم که «أنی بالجنةِ.»» مؤذن بوده است دیگر. میگوید: «دیدم که من تو بهشتم. تجربیات نزدیک به مرگ... معلوم میشود که از آن موقع و «و فیها رسولُ اللهِ و علیٌّ علیه السلام فَرِحَین.»» بهشت، پیغمبر و امیرالمؤمنین خیلی شادند و «و رأیتُ أنَّ النبیَّ عن یمینهِ الحسنُ و عن یسارهِ الحسینُ.» دیدم پیغمبر سمت راستش امام حسن نشسته و سمت چپش امام حسین نشسته. «و معهما أنیسٌ، ساقٍ من شرابِ الجنةِ.» در اصل: و معهما ساقٍ من شراب الجنه به همراه اینها هم یک کسی است، یک جام شراب است. به امام حسن پیغمبر فرمودند که: «یا حسنُ!» «فقال: «یا حسنُ اسقِني.»» در اصل: يا حَسَنُ اسْقِني «فسقاهُ.» پیغمبر به امام حسن فرمود: «حسن جان، به من شراب بدهی، آب بدهی.» امام حسن تقدیم کرد به پیغمبر. بعد فرمود: «اسقِ الجماعةَ.» به این جماعت هم بده. همه خوردند و «ثم رأیتهُ کأنّه قال: «اسقِ المتَّکیءَ علی هذا الدُّکانِ.»» دیدم پیغمبر که به این بابام که به این دکان تکیه داده، به او هم یک کم بده. امام حسن عرض کرد که: «یا جدَّ، أتأمُرُني أن أسقي هذا و هو یلعنُ والدي فی کلِّ یومٍ؟» «ای جدّ، دستور میدهی من به همچین کسی بدهم؟ این کسی است که هر روز بین اذان و اقامه هزار بار پدر من را... «و کان لَعْنُهُ فی هذا الیومِ أربعةَ آلافِ مرّةٍ.»» امروزم ۴۰۰۰ بار لعن کرده.
میگوید پیغمبر آمدند سمت من، گفتند: «مالکَ علیکَ لعنةُ اللهِ.» «خدا لعنتت کند. چه مرگت است؟ لعنتُ علیّاً?» «علی را لعن میکنی؟ «علیٌّ منی و أنا من علیٍّ.» علی از من است، من از علیام. «و تشتمُ علیّاً؟ علیٌّ منی و أنا من علی.»» علی را توهین میکنی؟ علی از من است، من از علیام. «فرأیتُ کأنّهُ تَفَلَ فی وجهي.» دیدم پیغمبر یک تف انداخت تو صورت من و «و ضربَنی برجلهِ.» یک لگد هم زد به من. «و قال: «قُم غَیَّرَ اللهُ ما بکَ من نعمةٍ.»» بعد فرمود: «پاشو برو گمشو. خدا هرچه نعمت بهت داده، از تو تغییر بده نعمتهایی که به تو دادم.» میگوید من از خواب پریدم و یکدفعه دیدم صورتم شده صورت خوک، سرم شده سر خوک. «ثمّ قال لي أبوجعفرٍ امیرالمؤمنین.» داستان اول، اول چه بود؟ سلیمان بود که نصف شب منصور زده بود و گفت که من را الان منصور میکشد. خیلی داستان اول اول تو خانهاش خواب بود. سلیمان گفتم بیا منصور دوانقی کارت دارد. گفت الان میخواهد فضیلتی از علی بپرسد. آمدم و گفت که میخواهم یک چیزی تعریف کنم، هرچه این ده هزار تا حدیثی که در فضیلت علی نقل کردی، یادت برود. خودم دیدم این را. آخر داستان میگوید که به من گفتش که: «أذانا الحدیثانِ فی یدِك؟» این دو تا حدیثی هم که من نقل کردم از فاطمه پیغمبر، که از بابای بابابزرگم نقل کردم، این دو تا را هم داشتی؟ گفتم: «نه.» «قال: «یا سلیمانُ، حبُّ علیٍّ إیمانٌ و بغضُهُ نفاقٌ.»» آخر داستان: «یا سلیمان، محبت علی ایمان است و بغضش نفاق است. «واللهِ لا یحبُّهُ إلا مومنٌ و لا یبغضُهُ إلا منافِقٌ.»» به خدا جز مؤمن کسی علی را دوست ندارد جز منافق هم کسی از علی بدش نمیآید. گفتم: «الأمانُ یا امیرالمؤمنین!» یعنی من را نمیکشی؟ گفت: «لک الأمانُ.» امان برای تو. گفتم که حالا که اینجا رسیدی، این را هم بهم بگو آخرش ببینم. «فما رأیُك فی قاتلِ الحسینِ علیه السلام؟» نظرت در مورد قاتل حسین چیست؟ در مورد یزید نظر چیست؟ گفت: «إلی النارِ جهنميٌّ و فی النارِ.» در اصل: إلَى النَّارِ، هُوَ فِي النَّارِ جهنمی است و در آتش. گفتم: «و کذلکَ مَن قتلَ وَلَدَ رسولِ اللهِ إلی النارِ و النارِ.» در اصل: وَ كَذَلِكَ مَنْ قَتَلَ أَوْلَادَ رَسُولِ اللَّهِ فَهُوَ فِي النَّارِ گفتم یعنی هرکه بچههای پیغمبر را میکشد تو جهنم است؟ به خودش تیکه انداخته. این همه دارد سادات میکشی و اینها. «الملکُ عقیمٌ یا سلیمانُ! اخْرُجْ سیاستَكَ فَحَدِّثْ بما سمعتَ.»در اصل: "الملكُ عقيمٌ" یا سلیمان! اخرج فحدث بما سمعت. ولی اینی که برایت نقل کردم را برو تعریف کن.
خب، خیلی میخواستم یک کمی حدیث را بخوانیم، تحلیلش بکنیم. خیلی تحلیل داشت دیگر. فرصت تحلیلش را بکنیم. روضه سریع عرض بکنیم، بحث را تمام بکنیم. بله، این بخشی که فاطمه زهرا سلام الله علیها با گریه آمد خدمت رسول الله و عرض کرد که این بچهها شب دیر نیامدند خونه و نمیدانم کج هستند. من وقتی که پیغمبر آمد، دیدند که امام حسین در آغوش امام حسن علیه السلام است و این فرشتهها، فرشته با بال گشوده بر این دو بزرگوار. ای محبت حضرت زهرا به امام حسن و امام حسین برای محبت امام حسن به امام حسین. عشق این دو برادر به همدیگر. و وقتی هم که خواستند اینها را برگردانند، امام حسن را پیغمبر در آغوش گرفتند و جبرئیل امام حسین را در آغوش کشید.
عرض روضه بنده همین باشد: فاطمه زهرا سلام الله علیها به این بچهها چقدر علاقه داشت؟ این بچهها گوشهای از مدینه در امان خواب بودند و حال حضرت زهرا سلام الله علیها اینطور. دلها بسوزد برای دخترش زینب کبری سلام الله علیها را به تعدادی از این بچهها. تو کاروان نیستم گفتند. بعد از مدتی اینها را زیر خارها و بوتهای از خار بیابان پیدا کردند که همدیگر را در آغوش کشیده بودند. مثل امام حسن و امام حسین که همدیگر را بغل کرده بودند، ولی این کجا و آن کجا! این بچهها توی منطقه امن، امام حسن و امام حسین شب را صبح کردند، ولی بچههای حسین چه؟ شب را در بیابان، در صحرا، از ترس دشمن، از ترس تازیانه، با دامن آتشگرفته. چقدر این بچهها رو خار بیابان دویدند! لا اله الا الله! دلها بسوزد برای این زن و بچه. فاطمه زهرا آنجا چقدر گریه کرد وقتی این دوری این بچهها را دید. حال فاطمه زهرا اینطور بود، ولی خب آخر آرام شد فاطمه زهرا وقتی این بچهها برگردانده شدند. قربان زینب کبری که با جسد این دو تا بچه مواجه شد. و اینها را درآورد.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام حسین و حسین و الحسین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
مدرسه تعالی تقدیم میکند، سخنرانیای با عنوان «فضایلی ناشنیده از زبان منصور دوانی».
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی ظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
حدیثی را مرحوم شیخ صدوق در کتابش، "امالی"، در جلد اول، صفحه ۴۳۵، تعریف و نقل میکند. مطالب شیخ صدوق، بسیار قابل استفاده، جذاب و متنوع است. مرحوم آیتالله العظمی بهجت میفرمودند که در رتبه اول علمای شیعه، شیخ صدوق و شیخ مفید قرار دارند. این دو نفر را نام میبردند. شیخ صدوق، مزارش در ری، همین تهران خودمان، قرار دارد و کمی مظلوم و غریب است. معمولاً شیخ صدوق مشتری ندارد. ایشان، ابن باویه ابن بابویه است که در اواخر عمر، قبرش مخفی بود. در قضیه زلزله بود که ظاهراً در زمان قاجار، مزار ایشان کشف شد. بعد از حدود هزار سال، جسد ایشان را دیدند که کاملاً سالم بود و انگار همین امروز مثلاً حمام رفته و اینطور مرتب و با پوست شاداب و تمیز. آثار مرحوم صدوق، خیلی خوب و مفید است و خواندنش برای ما بسیار سودمند است. مطالب متنوعی هم دارد. سبک مرحوم صدوق نیز سبک جالبی است؛ دستهبندی روایاتش معمولاً خیلی نوآورانه است.
یک کتاب دارد به نام "معانی الاخبار"، هر روایتی که توضیح کلمهای بوده، ایشان جمع کرده است؛ مثلاً، صفات شیعه (ویژگیهای شیعیان). "علل الشرایع" نیز هر روایتی که به نوعی فلسفه چیزی را توضیح داده، مانند فلسفه اذان، فلسفه نماز، چرا صورت را اول میشویند، هر روایتی که این شکلی بوده، جمع کرده است که شده "علل الشرایع". مرحوم شیخ صدوق، آدم بسیار خوشسلیقهای بوده است. یک کتاب هم دارند به نام "امالی". خب، این "امالی" خیلی معروف بوده است؛ بین علما، هم شیخ صدوق دارد، هم شیخ مفید دارد، هم سید مرتضی دارد، هم شیخ طوسی دارد. "امالی" جمع "املاء" است؛ یعنی شاگردانشان جمع میشدند و در جلسات، حدیث میگفتند. همینطور احادیث جمع شده است. میگفتند حدیث، اینها یادداشت میکردند. مجلسمجلس بوده است؛ در همین احوال صدوق، مجلس فلان تاریخ، مجلس اینها، به این شکل بوده است. رساله شیخ صدوق هم حدیثی دیگر حدیثی است، "من لایحضره الفقیه"، که رساله عملیه ایشان است. فتوا نداده بود، فقط احادیث را جمع کرده است تا هر کسی آن را بخواند.
کتاب "امالی" همین است که هر جلسه، یک موضوع، یک مضمون را کار کرده و محتوایی را از روایات ارائه کرده است. یکی از این جلساتش، این روایت خوب، روایت جالب و مهمیه مهمی است که به این ایام هم مرتبط است. حالا چند دقیقه این روایت را بخوانیم. حدیث خیلی جالبی است و محتوای خاصی دارد. این روایت، سندی دارد: احمد بن حسن قطان و علی بن احمد بن موسی دقاق، تعدادی را نقل میکنند تا میرسد به سلیمان بن احمد بن ایوب لخمی. فی ما کتب الینا من اصبهان: از اصفهان این نامه را فرستاده، آنجا گفته که احمد بن قاسم بن مسافر جوهری در سال ۲۸۶ این را نقل کرد که ولید بن فضل انضی از مندل بن علی انزی، از اعمش، و محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی؛ یک سلسله سند بسیار طولانی دارد. باز او از ابوسعید ادبی، علی بن عیسی کوفی، جریر بن عبدالحمید، از اعمش، تا میرسد به مندل بن علی انضی، از اعمش.
از اینجا حدیث شروع میشود. میگوید: «بعث الیه ابوجعفر الدوانقی.» ابوجعفر دوانقی کیست؟ منصور دوانقی؛ خدا عذابش را بیشتر کناد. «فی جوف اللیل.» روایت خیلی جالبی است؛ مضمونی عجیب دارد. بین روایاتمان، گاهی آدم به روایاتی برمیخورد... یک زمانی انسی داشتیم با روایت و اینها. به برخی از اساتیدمان این روایت را که میگفتیم، ایشان به وجد میآمد و میگفت: «ما که آخوندیم، چهل سال است در حوزهایم، درس داریم، درس خارج داریم. اینها را نشنیدهایم. چرا ما نباید شنیده باشیم؟» میگفتند: «غریبه! همه جور حرفی همه جا هست، غیر از روایت. بعضی از روایات، واقعاً مطالب خیلی بکر و نابی دارد.»
میگوید یک شبی منصور دوانقی فرستاد دنبال من و گفتند که بیا. میگوید من هم «فقمت متفکراً فی ما بینی و بین نفسی.» من هم با خودم شروع کردم فکر کردن و گفتم: این موقع شب، منصور دوانقی، حالا به تعبیر اینجا، امیرالمؤمنین نمیفرستد دنبال من، مگر اینکه میخواهد «الا یسألنی عن فضائل علی علیه السلام.» این احتمالاً میخواهد که از من در مورد فضائل علی سؤال بکند، این موقع شب. «لعلّی إن أخبرته قتلنی.» میخواهد سؤال کند، من هم اگر چیزی بگویم از فضائل علی، مرا میکشد.
میگوید وصیتم را نوشتم و کفنم را پوشیدم و رفتم پیش منصور دوانقی. فضا اینجوری بوده است. معارف، حالا ببینیم. بعد در داستان، چیزهای عجیبی نقل میشود؛ قضیه عجیبی است. میگوید رفتم و به من گفت: «ادنُ.» بیا جلو. «فدنوت و عنده عمر بن عبید.» عمر بن عبید هم کنارش بود. گفت بیا جلو. من رفتم جلو. «فطابت نفسی شیئاً» در اصل: فطابت نفسی وقتی دیدمش، کمی دلم آرام شد. که بیا جلوتر. «فدنوت حتی کادت تمس رکبتي رکبته.» دیگر نزدیک بود زانویم به زانویش بخورد؛ خیلی دیگر نزدیکش نشستم. «فوجد منی رائحة الحنوط.» هنوز که سدر و کافور برای مرده استفاده میشود. میگوید من... گفت: «چرا اینقدر بوی حنوط میدهی؟» او به من گفت: «والله لتصدقنی أو لأسلّمک.» در اصل: والله لتُصدِّقني أو لاَتَسَلّمک بعد گفت که یا راستش را میگویی، یا میدهم اعدامت کنند. گفتم: «ما حاجتک یا امیرالمؤمنین؟» چه میخواهی از من؟ گفت: «ما خبرک؟» متحیر و مضطرب هستی؟ در اصل: ما خبرك و قد رأيتُك متحيرًا گفتم: «أتاني رسولُك في جوف الليل فعجبتُ.» در اصل: أتاني رسولك في جوف الليل؛ فعجبتُ منه یکی نصف شب فرستادی بیاید سر وقت ما. گفتم: «عصيتُ أمر أمیرالمؤمنین.» در اصل: عصاني أمرُك یا أمیرالمؤمنین «بعث إلی فی هذه الساعه، یسألنی فضائل علی علیه السلام و یقتلنی.» در اصل: بعثت إلی فی هذه الساعه، فظننتك تسألني عن فضائل علی علیه السلام، فتقتلني در مورد علی صحبت بکنم و هرچه هم بگویم، میخواهی بکشی؟ وصیتم را نوشتم و کفنم را پوشیدم. «و کان متکئاً، فاستوی قاعداً.» میگوید تکیه داده بود. منصور صاف نشست و گفت که: «لا حول و لا قوة الا بالله.» «سلتهُ بالله یا سلیمان کم حدیثاً ترویه فی فضائل علی؟» در اصل: سألتُك بالله یا سلیمان، کم حدیثاً ترویه فی فضائل علی؟ تعجب کرد منصور که از کجا فهمیدی که من برای همین تو را خواستم؟ بگو. قسمت میدهم. سلیمان اسم او راوی بود دیگر. راوی حدیث، سلیمان بن احمد بن ایوب. به من گفت: «سلیمان، قسمتت میدهم، بگو ببینم چند تا حدیث تا حالا در مورد فضائل علی روایت کردی؟» گفتم که: «یَسیراً یا امیرالمؤمنین.» کم آقا. «یا امیرالمؤمنین، کم؟» گفت: «خب، چقدر؟» گفتم: «عشره آلاف حدیث.» ده هزار تا حدیث. پرسید: «فضائلش زیادتر است یا بیشتر؟» گفت: «یا سلیمان، والله لأحدثّنک بحدیث فی فضائل علی علیه السلام ینْسي کلّ حدیث.» در اصل: یا سلیمان، واللَه لأُحَدِّثَنَّكَ بحديثٍ في فضائلِ علیٍّ عليه السلام يُنْسيكَ كلَّ حديث به خدا امشب میخواهم یک حدیث در فضائل علی بهت بگویم که هرچه فضیلت شنیدی یادت برود. ده هزار و خوردهای حدیث نقل کردی، یک چیزی امشب بهت میگویم هرچه نقل کردی یادت برود. منصور گفت: «نه، میخواهم اتفاقاً یک چیزی بهت بگویم از فضائل...» منصور دوانقی گفتم: «حدّثْنی یا امیرالمؤمنین.» بفرما.
گفت: «من کنتُ هارباً من بنی امیه.» منصور دوانقی میگوید که من خب جز حکمای بنی عباس بودم دیگر. میگوید من از بنی امیه در هراس و فرار بودم و «و کنتُ أتردد في البلدان.» تو این شهرها میچرخیدم. «فأتقربُ إلی الناس بفضائل علی.» ظاهراً مناطق شیعهنشین بوده است. بنی امیه دنبالم بودند من را بکشند. من تو این شهرها میچرخیدم، به این مردم از فضائل علی میگفتم. پولی هم بهم میدادند. دو تا فضیلت میگفتم، اینها پول میدادند، نان میدادند. منصور، «حتی وردتُ بلاد الشام.» همینجور گذراندم و به جای گدایی میرفتم فضیلت میگفتم از امیرالمؤمنین تا رسیدم به بلاد شام. «و إني لفي كساءٍ خَلَقٍ ما علیه غَیرُه.» یک عبای پوسیدهای هم داشتم، غیر از اینم هیچی نداشتم. «فسمعتُ الإقامة و أنا جائع.» شنیدم که مسجد دارند اقامه میگویند. گرسنهام بوده است. «فدخلتُ المسجدَ لأصلّي.» رفتم تو مسجد نماز بخوانم. «و في نفسي أن أکلّمَ الناسَ في عشاءٍ یعشّوني.» در دلم هم بود که به مردم بگویم: «آقا، ما گرسنهایم، یک شامی هم به ما بدهید.» «فلما سلّم الإمامُ، دخلَ المسجدَ صبيانُ.» در شام این امام میگوید که نماز را که امام جماعت خواند، یکدفعه دو تا بچه وارد مسجد شدند. «فالتفتَ الإمامُ إلیهما.» امام جماعت یک نگاهی به این دو تا بچه کرد و «و قال: «مرحباً بکما و مرحباً بمن سمّاکما علی اسمِهِما.»» امام جماعت به این دو تا بچه گفت که آفرین به شماها و آفرین به آن دو نفری که اسم شما مثل اسم آن دوتاست. «فکان إلي جنبي شابٌّ فقلتُ: «یا شابُّ مَنْ هذانِ الصِّبيانُ؟»» من تو مسجد این حرکتی که از امام جماعت دیدم، یک جوانی بغلم بود، بهش گفتم: «جوان، این دو تا بچه کیاند؟» گفت که: «و مَن هذا الشیخُ؟» پرسیدم و این پیرمرد کیشونه کیِشان است؟ «هو جدُّهما و لیس بالمدینة أحدٌ یحبُّ علیّاً غیرَ هذا الشیخ.» این پیرمرد، بابابزرگ این دو تا بچه است. در کل این شهر هم یک نفر است که علی را دوست دارد، آن هم همین پیرمرد است. تو کل شهر معروف بوده. «فلذلکْ سمِّيَ أحدُهما الحسن و الآخر الحسین.» اسم این دو تا بچه، یکیشان حسن و دیگری حسین است.
«فقمتُ فَرِحاً.» خب این هم که تا حالا داشته با چه ارتزاق میکرده؟ منصور با فضائل امیرالمؤمنین. میگوید من هم خوشحال شدم، پا شدم و «فقلتُ للشیخ: «هل لَكَ في حدیثٍ أقرُّ به عينكَ؟»» میگوید که به این پیرمرد گفتم که بگویم یک حدیثی که چشمت روشن بشود؟ «قال: «أقْرَرْتَ عیني، أقررتُ عينكَ.»» در اصل: قال: «إن أقررتَ عيني أقررتُ عينكَ» اگر چشمم را روشن کنی، من هم چشم تو را روشن میکنم. بهش گفتم که: «حدثني والدی عن أبی عن جدّه.» یک حدیثی هم از امام رضا داریم، سلسله... چی باید بهش بگوییم؟ که از مأمون اظهار میکنند. همینجور سلسلهاش از دشمنان اهل بیت در فضیلت حضرت زهرا سلام الله علیها، امام جواد و امام رضا نقل کردهاند با سلسله سند. اینها یادم باشد یک وقتی حدیث جالبی است از آن فضائل سطح بالای حضرت زهرا سلام الله علیها. بعد جالب است امام جواد و امام رضا از قول اینها نقل میکنند، سلسله را میبرند میگویند اینها عقد کردهاند که پیغمبر آخرش یادم نیست خلافهاش خلاف میآید که از پیغمبر نقل میکند.
اینجا منصور میگوید که: بابای من از بابایش از جدش روایت کرد. گفت: «کُنَّا قعوداً عند رسول الله.» یعنی بابای بابابزرگ منصور گفت که ما نشسته بودیم پیش پیغمبر. «إذ جاءتْ فاطمةُ تبکی.» خیلی! حدیث بسیار لطیفی است. بسیار لطیف. خیلی ریزهکاریها و ظرافتهای قشنگی دارد. میگوید که یکدفعه دیدیم که حضرت زهرا سلام الله علیها دارند میآیند و گریه میکنند. «فقال لهُ النبیُّ صلی الله علیه و آله: «اللهم صلّ علیه و آله. ما يُبكیکِ یا فاطمةُ؟»» پیغمبر به حضرت زهرا فرمودند که: «چرا گریه میکنی یا فاطمه؟» «قالت: «یا أبتِ، خرج الحسنُ و الحسینُ فما أدری أینَ باتا؟»» عرض کرد: «یا رسول الله، پدر جان، حسن و حسین رفتند بیرون، نمیدانم کجایند. نیامده شب را گذراندند. کجا گذراندند شب را؟ «أینَ باتا؟»»
«فقال لهُ النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم: «یا فاطمةُ لا تَبکِيَنّ؛ فاللهُ الذی خَلَقَهُما هُو ألطَفُ بهما منکِ.»» پیغمبر فرمود: «فاطمه، گریه نکن. خدایی که اینها را خلق کرده، لطفش به این دو از تو بیشتر است.» «و رَفَعَ النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم یدَه إلی السماء.» بعد پیغمبر دست آوردند بالا به سمت آسمان. «فقال: «اللهم إنْ کانا أخذاً بَرّاً أو بَحراً فاحفَظْهُما و سلِّمْهُما.»» «خدایا، اگر این دو تا بچه تو خشکیاند یا تو دریا هستند، خودت حفظشان کن و سالم نگهشان دار.»
«فنزل جبرئیلُ من السماء فقال: «یا محمدُ!» اللهم صل علی محمد و آل محمد. جبرئیل از آسمان آمد و پیغمبر را صدا زد که: «إنَّ الله یُقرِئُکَ السلامَ.» خدا به تو سلام میرساند و «و هو یقولُ: «لا تحزنْ و لا تقطعْ أَمَلَکَ.»» خدای متعال میفرماید که «غصه نخور و غم نداشته باش بابت این دو تا. «فإنهما فاضلان فی الدنیا و فاضلان فی الآخرة.»» این دو تا هم در دنیا اهل فضیلتاند، هم در آخرت. «و أبوهما أفضلُ منهما.» باباشان هم از این دو تا بهتر است. «هُما نائمانِ فی حدیقة بني نجار.» در منطقه بنی نجار آنجا خوابیدهاند. «و قد وَکَّلَ اللهُ بهما ملَکاً.» کدام؟ یک فرشتهای را موکل این دو تا کرد.
منصور دوانقی از بابای بابابزرگش. «قال: فقامَ النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم فَرِحاً و معهُ أصحابُهُ.» میگوید پیغمبر با خوشحالی پا شدند و اصحابشان باهاشان بودند. «حتی أتوا حدیقةَ بني نجار.» رفتند به منطقه حدیقه بنی نجار رسیدند. «فإذا الحسنُ مُعانِقاً للحسین.» امام حسن، امام حسین را تو آغوش برادر بزرگتر بود، تو آغوش گرفته بود و این دو تا اینجوری خوابیدهاند؛ امام حسین تو آغوش امام حسن. «و إذا المَلَکُ الموَكَّلُ بهما قد افْتَرشَ أحدَ جناحیْهِ تحتَهُما و غطّاهما بالآخر.» این فرشته هم که موکل اینها بود، یک پرش را زیر اینها پهن کرده و یک پرش را روی آنها پهن کرده بود. «قال: فمَكَثَ النبیُّ صلی الله علیه و آله يُقَبِّلُهُما.» پیغمبر هم ایستاد و هی این دو تا بچه را بوسید «حتی انتبها.» بیدار شدند. «فلما استیقظا حملَ النبیُّ صلی الله علیه و آله الحسنَ و حملَ جبرئیلُ الحسینَ.» بیدار که شدند، پیغمبر امام حسن را دوش گرفتند، بغل کردند آوردند. جبرئیل هم امام حسین را بلند کردند. حدیثم که اینطور دارد میکند.
منصور دوانقی، پیغمبر دیدند دیگر. حالا بقیه که... «فخرجَ من الحدیقة و هو یقولُ: «واللهِ لو شَرَّفْتُهُما کما شرَّفَهُما اللهُ عزوجل.»» پیامبر از منطقه خارج میشد و این را میگفت: «به خدا من هم شما را شریف میدارم، همانطور که خدا شما را شریف داشت.» «فقال لهُ أبوبکرٍ: «ناوِلْنی أحدَ الصبيين، أُخْفِفْ عنک.»» ابوبکر به پیغمبر گفت: «آقا، یکی از این بچهها را بدهید سبک بشود، سنگین است.» «فقال: «یا أبوبکرُ. نعمَ الحامِلانِ و نعمَ الراکبانِ.»» هم دو تا حامل خوباند، هم دو تا راکب خوباند. «و أبوهما أفضلُ منهما.» از باباشان هم از این دو تا هم بهتر است.
«فخرجَ منها حتی أتی بابَ المسجدِ.» پیغمبر خارج شدند و رسیدند به در مسجد خودشان. «فقال: «یا بلالُ! أعْلِمْ علیَّ بِالناسِ.»» پیامبر به بلال فرمودند که: «صدا بزن مردم بیایند.» «فنادَ مُنادِي رسولِ الله فی المدینة فاجْتَمَعَ الناسُ عند رسولِ الله.» منادیان صدا زدند و که جمع شوید، پیغمبر کارتان دارد. و مردم هم همه جمع شدند. «ففی المسجدِ فقامَ علی قدمیه.» تو مسجد جمع شدند. پیغمبر رو دو پا ایستادند و «فقال: «یا مَعشرَ الناسِ، علیَّ أُخبركمْ مَن خیرُ الناسِ جدّاً و جدّةً.»» مردم، به شما بگویم. خیلی روایت عجیبی است این. به شما بگویم کی بین مردم از جهت جد و جده بهترین است؟ کی بهترین جد و جده را دارد توی این عالم و توی مردم؟ گفتند: «بفرمایید، یا رسول الله.» فرمود: «الحسنُ و الحسینُ؛ فإنّ جدَّهما محمدٌ.» اللهم صل علی محمد و آل محمد. «و جدّتَهُما خدیجةُ بنتُ خویلِد.» این حسن و حسین، جدّشان پیامبر است و جدّهشان هم خدیجه است.
«یا مَعشرَ الناسِ، علیَّ أُخبركمْ مَن خیرُ الناسِ أباً و أُمّاً.» بگویم کی از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتر است؟ گفتند: «بفرمایید.» فرمود: «الحسنُ و الحسینُ؛ أَبوهُما علیٌ.» چرا؟ «يُحبُّ اللهَ و رسولَهُ و يُحبُّهُ اللهُ و رسولُهُ.» که هم خدا را دوست دارد، هم خدا و پیامبر را دوست دارد، هم خدا و پیامبر او را دوست دارد. «و أمُّهُما فاطمةُ بنتُ رسولِ الله.» مادرشان هم فاطمه، دختر رسول الله است. «یا مَعشرَ الناسِ، علیَّ أُخبركمْ مَن خیرُ الناسِ عمّاً و عمّةً.» بگویم بین همه خلایق، آنی که بهترین عمه و عمو را دارد کیست؟ گفتند: «بفرما.» دوباره فرمود: «الحسنُ و الحسینُ؛ عمُّهُما جعفرُ بنُ أبیطالبٍ الذی یطیرُ فی الجنة مع الملائکة. و عمَّتُهما أمُّ هانئٍ بنتُ أبیطالبٍ.» عموشان جعفر بن ابیطالب است که طیّار است، در جنت با ملائکه. و عمّهشان امهانی دختر أبیطالب.
بهتان بگویم کدام یکی از مردم از حیث دایی و خاله از همه بهتر است؟ گفتند: «بفرما.» دوباره فرمود: «الحسنُ و الحسینُ؛ خالُهُما القاسمُ بنُ رسولِ الله و خالتُهما زینبُ بنتُ رسولِ الله.» داییشان قاسم بن رسول الله، خالهشان هم زینب، دختر رسول الله. «و أومأ بیده هکذا، یحشرونَ.» خدا با دست اشاره کرد، فرمود خدا این شکلی ما را محشور میکند. بعد فرمود: «اللهمّ إنّک تعلمُ أنَّ الحسنَ فی الجنةِ، و الحسینَ فی الجنةِ، و جَدَّهما فی الجنةِ، و جَدَّتَهُما فی الجنةِ، و أباهُما فی الجنةِ، و أمَّهُما فی الجنةِ، و عمَّهُما فی الجنةِ، و عمَّتَهُما فی الجنةِ، و خالَهُما فی الجنةِ، و خالتَهُما فی الجنةِ.» «خدایا، تو که میدانی حسن در بهشت است، حسین در بهشت است، جدشان در بهشت است، جدّهشان در بهشت است، پدرشان در بهشت است، مادرشان در بهشت است، عمویشان در بهشت است، عمّهشان در بهشت است، داییشان در بهشت است، خالهشان در بهشت است.» «و أنتَ تعلمُ أنَّ مَن یحبُّهُما فی الجنةِ.» و تو میدانی که هرکه هم این دو تا را دوست داشته باشد، تو بهشت است. امام حسن و امام حسین. «و مَن یبغضُهُما فی النارِ.» و هرکه هم از این دو تا بدش بیاید، تو آتیش است.
داستان چه بود؟ کجا بودیم؟ اصل قضیه کجا بودیم؟ منصور دوانقی داشت برای پیرمردی تعریف میکرد. میگوید: «فلما قلتُ ذلک للشیخِ، قال: «مَن أنتَ یا فتی؟»» این را که گفتم به پیرمرد، پیرمرده گفت: «پسر، مال کجایی؟» گفتم: «أنا من أهلِ الکوفةِ.» اهل کوفه. شیعه بودند آنجاها. بوده که روایت در باب تفضل امیرالمؤمنین میگفت. «أعَرَبیٌّ أنتَ أو مولی؟» عربی و یا فارسی بودهای؟ عربها، از این بردههای گرجی بودهای، گرفته بودهای؟ گفتم که: «أنا عربیٌّ.» عربم. «لِتُحدِّثَ بهذا الحديثِ و أنتَ في هذا الکساءِ.» تو همچین حدیثی برای من نقل کنی، بعد تو همچین عبایی باشی؟ عبای پارهپوره که تنها سرمایهام همین بود. «و کَسَانی خِلعتَهُ.» میگوید عبای خودشان را بهم داد و «و حملَني علی بغلتِهِ.» و من را سوار الاغ خودش کرد. «فبعتُها بمائةِ دینارٍ.» که من و الاغ را صد دینار فروختم. بعد به من گفت: «یا شابُّ، قد أقررتَ عینی.» گفت: «جوان، چشمم را روشن کردی. «وَ اللهِ لَأُقِرَّنَّ عَینَکَ.»» من هم چشمت را روشن میکنم. «و لأرشدنْكَ إلى شابٍّ يُقِرُّ عينَك اليومَ.» میبرمت امروز پیش یک جوانی، او چشمت را روشن کند.
میگوید من هم گفتم: «أَرْشِدْني.» خب، ببر ما را. «قالَ لي أخوانِ: أحدُهُما إمامٌ و الآخرُ مؤذِّنٌ.» بازی داستان، تو داستان، مثل فیلم سینمایی. میگوید من گفتش که میخواهم ببرمت یک جایی. دو تا برادرند: یکیشان امام جماعت است، یکیشان مؤذن است. «فأما الإمامُ فإنّه یحبُّ علیّاً منذُ خرجَ من بطنِ أمّهِ و أما المؤذنُ فإنّه یبغضُ علیّاً منذ خرجَ من بطنِ أمّهِ.» امام جماعت، از وقتی از شکم مادر به دنیا آمده، علی را دوست داشته؛ و مؤذن، از وقتی از شکم مادر به دنیا آمده، از علی بدش میآمده است. گفتم: «أَرْشِدْني.» دستم را گرفت و رفتیم جلوی در امام جماعت. «إذ خرجَ إلیه رجلٌ.» یکدفعه یک مردی آمد و «فقال: «أمَا البَغْلةُ و أمَا الکِساءُ، فَعَرَفَهُما.»» در اصل: فقال: «أتلكَ البَغْلَةُ و ذاكَ الكِساء؟» فعرفهُما شناخت» گفت: «این الاغ فلانی است؟ این هم که عبای فلانی است؟ «واللهِ ما کانَ فلانٌ یُمَلِّكُك و یکسوکَ إلا أنکَ تحبُّ اللهَ عزّوجلّ و رسولَهُ.»» گفت: «اینی که این فلانی اینها را بهت داده، سوار الاغ خودش کرده، این عبا را بهت داده، خدا و پیغمبر را دوست داری. آدم حسابی هستی که فلانی اینها را بهت داده.» «فحدِّثْنی بحدیثٍ فی فضائلِ علیِّ بنِ أبیطالبٍ.» فضا این بوده کلاً.
میگوید تا من را دید و دید اینجوریم، گفت یک حدیث در فضائل علی بن ابیطالب بگو. سال ۲۸۶ این قضیه، یعنی این روایت آنجا کتابت شده. ۲۸۶، سی سال بعد از تولد امام زمان. البته قضیهاش که زمان خود منصور ولی کتابتش مال منصور، همون اواخر قبل از ۲۰۰ دیگر. عرض کنم خدمتتان که گفت که فضیلت بگو. گفتم که: «أخبرني أبی عن أبی عن جدّه.» یک حدیث دیگر نقل کردم. میگوید: «پدرم از پدرش از جدش نقل کرد که: «کُنّا قعوداً عند النبیِّ.»» دوباره منصور از همان سلسله یک حدیث دیگر دارد نقل میکند. گفت که: «بابای بابابزرگم تعریف کرد که ما وقتی کنار پیغمبر نشسته بودیم، «إذ جاءت فاطمةُ علیها السلام تبکی بکاءً شدیداً.»» یکدفعه حضرت زهرا سلام الله علیها آمدند، خیلی شدید گریه میکردند. پیامبر فرمودند که: «ما یُبکیکِ یا فاطمةُ؟» «چرا گریه میکنی یا فاطمه؟» عرض کرد: «یا عبدَه، إنّ نساءَ قریشٍ یُعَیِّرْنَنی بِكَ.» در اصل: يا عَبْدَةُ إِنَّ نِسَاءَ قُرَيْشٍ يُعَيِّرْنَنِي زنهای قریش خیلی به من متلک میاندازند، تیکه میاندازند و «قُلْنَ: «إنَّ أباکِ زوَّجَکِ مِن بعلٍ لا مالَ لهُ.»» هی به من میگویند: «بابات برداشته تو را به یک پسری داده بی پناه و بی پول. هیچ پول یک آسمانجل را به علی بن ابیطالب داد.»
«فقال لها النبیُّ صلی الله علیه و آله: «لا تَبکِینَ.»» پیغمبر به فاطمه زهرا فرمود: «گریه نکن. «فواللهِ ما زَوَّجْتُکِ حتّی زَوَّجَکِ اللهُ من فوقِ عرشِهِ.»» من که تو را ندادم که خدا تو را تزویج کرد، از بالای عرش. «و أشهدَ جبرئیلَ و میکائیلَ.» شاهد بر این اقدام، جبرئیل و میکائیل. «و إنَّ اللهَ عزّوجلّ اطَّلعَ علی أهلِ الدنیا.» و خدای متعال یک اطلاعی پیدا کرد، توجهی کرد به اهل دنیا. «فاختارَ من الخلائقِ أباکِ فبعثَهُ نبیّاً.» از بین همه خلایق، پدر تو را انتخاب کرد و او را به عنوان پیغمبر مبعوث کرد. «ثمّ اطَّلعَ الثانیةَ.» دوباره توجه به همه خلایق. «فاختارَ من الخلائقِ علیّاً.» از بین همه خلایق، علی را انتخاب کرد. «فزوّجَکِ إیّاهُ و اتّخذهُ وصیّاً.» تو را تزویجت کرد به او، و علی را هم به عنوان وصی انتخاب کرد. «فعلیٌّ أشجعُ الناسِ قلباً.» علی از همه مردم قلبش شجاعتر است. «و أحلمُ الناسِ حلماً.» حلمش از همه بیشتر است. «أسْمَحُ الناسِ کفّاً.» سخاوتش از همه بیشتر است. «أقدَمُ الناسِ سلماً.» در اصل: أقدمُ الناسِ سنّاً در برخی نسخ سلامتش از همه بیشتر است. «و أعلمُ الناسِ علماً.» علمش از همه بیشتر است. «و الحسنُ و الحسینُ ابناهُ.» حسن و حسین هم فرزندان او هستند. «و هما سیدا شبابِ أهلِ الجنةِ.» این دو تا سید جوانان اهل بهشتاند. «و اسمُهما فی التوراةِ شبّیرُ و شبّیرٌ.» در اصل: شبّر و شُبَیر (عبری) حالا شبیر بعضیها میگویند، اینجا شبیر نوشته. اسم اینها در تورات هم شببر و شبیر است. حالا بعضی میگویند: «شببر و شبیر.» «لکرامتهما علی اللهِ عزّوجلّ.» به خاطر احترامی که اینها پیش خدا دارند. «یا فاطمةُ لا تَبکِینَ.» دخترم، گریه نکن.
«فواللهِ إنَّهُ إذا کانَ یومُ القیامةِ.» این جا را خوب دل بدهی. «به خدا وقتی که قیامت میشود، یکسی أباکِ حُلّتینِ.» دو تا حله به تن پدرت میکنند و «و علیٌّ حُلّتینِ.» دو تا حله هم به تن علی میکنند و «و لواءُ الحمدِ بیدی.» پرچم حمد هم به دست من است. «أُناوله علیّاً لکرامتهِ علی اللهِ عزّوجلّ.» من این پرچم حمد را به خاطر کرامتی که علی پیش خدا دارد، تحویل علی میدهم. «یا فاطمةُ لا تَبکِینَ! فإني إذا دُعیتُ إلی ربِّ العالمینَ، یُجاءُ علیٌّ معی.» گریه نکن. هی پیغمبر فرمود: «گریه نکن، اینطور میشود. گریه نکن، اینطور میشود. گریه نکن، اینطور است.» راوی حدیث، منصور دوانقی. پیغمبر فرمود که من وقتی که خدا را بخوانم، علی همراه من میآید و «و إذا شَفَّعَنا اللهُ عزّوجلّ شَفَّعَ علیّاً.» وقتی هم خدا مرا شفیع قرار میدهد، من هم علی را همراه خودم شفیع قرار میدهم. «یا فاطمةُ لا تَبکِینَ! فإذا کانَ یومُ القیامةِ، یُنادی مُنادٍ فی أهوالِ ذلکَ الیومِ: «یا محمدُ! نِعمَ الجدُّ و جدُّکَ إبراهیمُ خلیلُ الرحمنِ و نِعمَ الأخُ أخوکَ علیُّ بنُ أبیطالبٍ.»» گریه نکن فاطمه. وقتی قیامت میشود، یک منادی در آن هول و هراس آن روز صدا میزند: «ای پیامبر، خوب جدی است جدّ تو ابراهیم خلیل الرحمن و خوب برادری است برادرت علی بن ابیطالب.»
«یا فاطمةُ، علیٌّ يُعینُنی علی مفاتیحِ الجنةِ.» خیلی نکات بکری تو این روایت. خدا لعنت کند منصور دوانقی! عجب روایتی نقل کرد! منصور میگوید که: «بابابزرگم از پیغمبر شنید که به حضرت زهرا فرمود که فاطمه، آنجا علی کمکم میکند، کلیدهای بهشت را با هم بیاوریم. «و شیعتُهم الفائزونَ یومَ القیامةِ قدَمٌ فی الجنةِ.»» شیعیان علی هم روز قیامت در بهشت اینها فائز پیروز هستند. «فلما قلتُ ذلک.» دوباره کی میگوید؟ منصور. «این را به این آقا که امام جماعت بود، گفتم. گفت: «یا بُنَیَّ، مَن أنتَ؟ أهلُ کجایی بچهجان؟»» گفتم: «أنا من أهلِ الکوفةِ.» اهل کوفه هستم. «أعربیٌّ أم مولی؟» عربی یا برده؟ گفتم: «بل عربیٌّ.» «و کَسَانی ثلاثینَ ثوباً.» و سی تا لباس بهم داد. «و أعطاني عشرةَ آلافِ درهمٍ.» ده هزار درهم هم بهم داد. «ثم قال: «یا شابُّ، قد أقررتَ عینی، و لی إلَیکَ حاجةٌ.»» گفت: «جوان، چشمم را روشن کردی، من هم از تو درخواستی دارم.» «قلتُ: «قُضیتْ إن شاء اللهُ.»» «انشاءالله که برآورده میشود.» «غداً المسجدِ آنجا، فلانُ، کما تری أخيَ المبغضَ علیّاً علیه السلام.» در اصل: «غداً المسجدَ فلانَ، کما تَری أخیَ المُبغِضَ لعلیٍّ» گفت: «فردا که شد، بیا با هم برویم مسجد فلان جا. این داداشم که دشمن علی است، بهت نشان دهم.» این هم یک داستان جالبی دارد. میگوید که آن شب خیلی برای من طولانی شد از اینکه روشن کنم. «داداش دارم این دشمن علی است. بیا نشانت بدهم.» داستان جالبی دارد. «چی میخواهد بگوید؟ فردا نگیرم بکشم؟» گفتی من شب خیلی برایم طولانی شد. صبح که بیدار کردم، آمدم دم مسجدی که برای من توصیف کرده بود. رفتم تو صف ایستادم. یکدفعه دیدم بغلم یک جوانی است که عمامه پیچیده. این بابا رفت رکوع، عمامهاش افتاد. «فَنَظَرْتُ في وَجهِهِ.» یکدفعه تو نماز نگاهم افتاد به چهرهاش. «فإذا رأسُهُ رأسُ خنزیرٍ.» این که «سر خوک؛ و وجهُهُ وجهُ خنزیرٍ.» هم کلهاش کله خوک است، هم صورتش صورت خوک. آره، منصور مکاشفات هم داشته. «فواللهِ ما علمتُ ما تکلَّمتُ به فی صلاتي.» دیگر نفهمیدم چه جور نماز خواندم. من قیافه این را که دیدم، اصلاً دیگر اصلاً نماز نفهمیدم چی شد. تا اینکه امام، امام جماعت سلام را داد و «یا وَیلَکَ، مَن ذا الذی أراکَ؟» در اصل: يا وَيْحَكَ ما الذي أرى؟ میگوید زد زیر گریه، بهم گفت که: «انظرْ إلی هذه الدارِ.» آن خانه را ببین. میگوید نگاه کردم. گفت که: «بیا برویم تو.» میگوید باهاش رفتم و این همان داداش مؤذن بوده است. گفتش که: «من مؤذن آل فلان بودم. پناه بر خدا! هر روز صبح هزار بار بین اذان و اقامه، علی را لعن میکردم و وقتی روز جمعه میشد، ۴۰۰۰ بار لعن میکردم. از خانه خارج شدم. آمدم توی این منطقه و تکیه داده بودم به این دکانی که میبینی. یکدفعه خوابم برد. تو خواب دیدم که «أنی بالجنةِ.»» مؤذن بوده است دیگر. میگوید: «دیدم که من تو بهشتم. تجربیات نزدیک به مرگ... معلوم میشود که از آن موقع و «و فیها رسولُ اللهِ و علیٌّ علیه السلام فَرِحَین.»» بهشت، پیغمبر و امیرالمؤمنین خیلی شادند و «و رأیتُ أنَّ النبیَّ عن یمینهِ الحسنُ و عن یسارهِ الحسینُ.» دیدم پیغمبر سمت راستش امام حسن نشسته و سمت چپش امام حسین نشسته. «و معهما أنیسٌ، ساقٍ من شرابِ الجنةِ.» در اصل: و معهما ساقٍ من شراب الجنه به همراه اینها هم یک کسی است، یک جام شراب است. به امام حسن پیغمبر فرمودند که: «یا حسنُ!» «فقال: «یا حسنُ اسقِني.»» در اصل: يا حَسَنُ اسْقِني «فسقاهُ.» پیغمبر به امام حسن فرمود: «حسن جان، به من شراب بدهی، آب بدهی.» امام حسن تقدیم کرد به پیغمبر. بعد فرمود: «اسقِ الجماعةَ.» به این جماعت هم بده. همه خوردند و «ثم رأیتهُ کأنّه قال: «اسقِ المتَّکیءَ علی هذا الدُّکانِ.»» دیدم پیغمبر که به این بابام که به این دکان تکیه داده، به او هم یک کم بده. امام حسن عرض کرد که: «یا جدَّ، أتأمُرُني أن أسقي هذا و هو یلعنُ والدي فی کلِّ یومٍ؟» «ای جدّ، دستور میدهی من به همچین کسی بدهم؟ این کسی است که هر روز بین اذان و اقامه هزار بار پدر من را... «و کان لَعْنُهُ فی هذا الیومِ أربعةَ آلافِ مرّةٍ.»» امروزم ۴۰۰۰ بار لعن کرده.
میگوید پیغمبر آمدند سمت من، گفتند: «مالکَ علیکَ لعنةُ اللهِ.» «خدا لعنتت کند. چه مرگت است؟ لعنتُ علیّاً?» «علی را لعن میکنی؟ «علیٌّ منی و أنا من علیٍّ.» علی از من است، من از علیام. «و تشتمُ علیّاً؟ علیٌّ منی و أنا من علی.»» علی را توهین میکنی؟ علی از من است، من از علیام. «فرأیتُ کأنّهُ تَفَلَ فی وجهي.» دیدم پیغمبر یک تف انداخت تو صورت من و «و ضربَنی برجلهِ.» یک لگد هم زد به من. «و قال: «قُم غَیَّرَ اللهُ ما بکَ من نعمةٍ.»» بعد فرمود: «پاشو برو گمشو. خدا هرچه نعمت بهت داده، از تو تغییر بده نعمتهایی که به تو دادم.» میگوید من از خواب پریدم و یکدفعه دیدم صورتم شده صورت خوک، سرم شده سر خوک. «ثمّ قال لي أبوجعفرٍ امیرالمؤمنین.» داستان اول، اول چه بود؟ سلیمان بود که نصف شب منصور زده بود و گفت که من را الان منصور میکشد. خیلی داستان اول اول تو خانهاش خواب بود. سلیمان گفتم بیا منصور دوانقی کارت دارد. گفت الان میخواهد فضیلتی از علی بپرسد. آمدم و گفت که میخواهم یک چیزی تعریف کنم، هرچه این ده هزار تا حدیثی که در فضیلت علی نقل کردی، یادت برود. خودم دیدم این را. آخر داستان میگوید که به من گفتش که: «أذانا الحدیثانِ فی یدِك؟» این دو تا حدیثی هم که من نقل کردم از فاطمه پیغمبر، که از بابای بابابزرگم نقل کردم، این دو تا را هم داشتی؟ گفتم: «نه.» «قال: «یا سلیمانُ، حبُّ علیٍّ إیمانٌ و بغضُهُ نفاقٌ.»» آخر داستان: «یا سلیمان، محبت علی ایمان است و بغضش نفاق است. «واللهِ لا یحبُّهُ إلا مومنٌ و لا یبغضُهُ إلا منافِقٌ.»» به خدا جز مؤمن کسی علی را دوست ندارد جز منافق هم کسی از علی بدش نمیآید. گفتم: «الأمانُ یا امیرالمؤمنین!» یعنی من را نمیکشی؟ گفت: «لک الأمانُ.» امان برای تو. گفتم که حالا که اینجا رسیدی، این را هم بهم بگو آخرش ببینم. «فما رأیُك فی قاتلِ الحسینِ علیه السلام؟» نظرت در مورد قاتل حسین چیست؟ در مورد یزید نظر چیست؟ گفت: «إلی النارِ جهنميٌّ و فی النارِ.» در اصل: إلَى النَّارِ، هُوَ فِي النَّارِ جهنمی است و در آتش. گفتم: «و کذلکَ مَن قتلَ وَلَدَ رسولِ اللهِ إلی النارِ و النارِ.» در اصل: وَ كَذَلِكَ مَنْ قَتَلَ أَوْلَادَ رَسُولِ اللَّهِ فَهُوَ فِي النَّارِ گفتم یعنی هرکه بچههای پیغمبر را میکشد تو جهنم است؟ به خودش تیکه انداخته. این همه دارد سادات میکشی و اینها. «الملکُ عقیمٌ یا سلیمانُ! اخْرُجْ سیاستَكَ فَحَدِّثْ بما سمعتَ.»در اصل: "الملكُ عقيمٌ" یا سلیمان! اخرج فحدث بما سمعت. ولی اینی که برایت نقل کردم را برو تعریف کن.
خب، خیلی میخواستم یک کمی حدیث را بخوانیم، تحلیلش بکنیم. خیلی تحلیل داشت دیگر. فرصت تحلیلش را بکنیم. روضه سریع عرض بکنیم، بحث را تمام بکنیم. بله، این بخشی که فاطمه زهرا سلام الله علیها با گریه آمد خدمت رسول الله و عرض کرد که این بچهها شب دیر نیامدند خونه و نمیدانم کج هستند. من وقتی که پیغمبر آمد، دیدند که امام حسین در آغوش امام حسن علیه السلام است و این فرشتهها، فرشته با بال گشوده بر این دو بزرگوار. ای محبت حضرت زهرا به امام حسن و امام حسین برای محبت امام حسن به امام حسین. عشق این دو برادر به همدیگر. و وقتی هم که خواستند اینها را برگردانند، امام حسن را پیغمبر در آغوش گرفتند و جبرئیل امام حسین را در آغوش کشید.
عرض روضه بنده همین باشد: فاطمه زهرا سلام الله علیها به این بچهها چقدر علاقه داشت؟ این بچهها گوشهای از مدینه در امان خواب بودند و حال حضرت زهرا سلام الله علیها اینطور. دلها بسوزد برای دخترش زینب کبری سلام الله علیها را به تعدادی از این بچهها. تو کاروان نیستم گفتند. بعد از مدتی اینها را زیر خارها و بوتهای از خار بیابان پیدا کردند که همدیگر را در آغوش کشیده بودند. مثل امام حسن و امام حسین که همدیگر را بغل کرده بودند، ولی این کجا و آن کجا! این بچهها توی منطقه امن، امام حسن و امام حسین شب را صبح کردند، ولی بچههای حسین چه؟ شب را در بیابان، در صحرا، از ترس دشمن، از ترس تازیانه، با دامن آتشگرفته. چقدر این بچهها رو خار بیابان دویدند! لا اله الا الله! دلها بسوزد برای این زن و بچه. فاطمه زهرا آنجا چقدر گریه کرد وقتی این دوری این بچهها را دید. حال فاطمه زهرا اینطور بود، ولی خب آخر آرام شد فاطمه زهرا وقتی این بچهها برگردانده شدند. قربان زینب کبری که با جسد این دو تا بچه مواجه شد. و اینها را درآورد.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام حسین و حسین و الحسین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...