جسور باش

جسور باش

جسور باش . 1402/09/27
00:21:16
2

معرفی
* جسور بودن؛ یکی از رموز موفقیت

* معنای جسور بودن چیست؟ [01:24]

* کمیاب بودن؛ لازمه هر شیء گرانبها! [01:54]

* کمیاب بودن انسان‌ها در مسیر حق [04:20]

* چرا هر چه ارزشمند است "کمیاب" است؟ [06:33]

* سختی‌های خاص و متفاوت بودن [09:45]

* "خاص و متفاوت" بودن در سیره شهدا [11:10]

* شجاعت و جسور بودن در سیره حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) [12:18]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. مدرسۀ تعالی تقدیم می‌کند: سخنرانی با موضوع «جسور باش».

سلام علیکم و رحمة الله. بسم الله الرحمن الرحیم. سعی می‌کنم خیلی طولانی صحبت نکنم، وقتتان را خیلی نمی‌گیرم. چند کلمه‌ای با هم صحبت کنیم. ان‌شاءالله جمعیت بیاید و بچه‌ها… موضوعی که می‌خواهم با شما در موردش صحبت کنم، یکی از کلیدهای موفقیت است؛ هم در زندگی دنیوی و هم در زندگی اخروی. آفرین به این سکوت که مشخص می‌کند چقدر شما آدم‌های فهمیده‌ای هستید. یکی از کلیدهای موفقیت را می‌خواهم در موردش صحبت کنم؛ هم در دنیا، هم در آخرت، هم در ایران، هم در آمریکا، هر جا این کلید صادق و اثربخش است.

آن کلید چیست؟ یکی از رموز موفقیت، جسور بودن است. آدم جسور موفق می‌شود. جسور یعنی کی؟ جسور یعنی اینکه آدم اهل ریسک باشد، آدم از شکست نمی‌ترسد، آدم از تنهایی نمی‌ترسد، آدم از تمسخر، متلک و ملامت نمی‌ترسد.

همیشه، رفقا و بچه‌های خوب، همیشه هر چیز باارزش و گران‌قیمتی کم است. این را همه قبول دارید دیگر؟ همیشه آنی که خیلی گران است، کمتر پیدا می‌شود. آنی که بیشتر پیدا می‌شود، ارزان‌تر است. دیشب بنده بالاشهر سخنرانی داشتم. در کوچه‌ای، یکی از رفقا داشت ما را با ماشینش می‌برد. ماشینش سمند بود. من زیاد از قیمت ماشین‌ها سر درنمی‌آورم. ماشین جلویی‌مان که در کوچه جلوی ما وایستاده بود، دوستم گفت: "حاجی، ماشین خیلی گران است؛ BMW X7 - 730، قیمتش 12 میلیارد! 12 تومان! اگر من یک خط به آینه‌اش بیندازم، سمندم را باید تقدیمش کنم!" هفت، هشتاد تا ماشین گران، ماشین ارزان زیاد! ساعت گران کم، ساعت ارزان زیاد! لباس گران کمتر، لباس ارزان بیشتر است.

بر همین قاعده می‌خواهم به شما بگویم رفقا، آدم گران هم آدم ارزان داریم. این یک قاعده‌ای است که قرآن اصلاً به آن اشاره دارد. همه‌جا هم همین است. در فوتبالیست‌ها یکی دوتایش مثلاً می‌شود مسی و رونالدو. خیلی آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. این همه فوتبالیست داریم، ولی یک نفر می‌شود رونالدو، یکی می‌شود مسی. چرا؟ چون کم‌اند. هر چیزی که می‌گویند "ندرت"، می‌گویند به ندرت پیش می‌آید. "به ندرت" مصدر نادر است. نادر یعنی کم. مسیر خدا مسیری است که معمولاً آدمش کم است. "الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم..." آدم حسابی کم است. "اکثرهم لایعلمون".

این خیلی قاعدۀ مهمی است. مربوط به آخرت و مسائل این‌شکلی نیستا! در هر کاری وارد بشوید، می‌بینید که معمولاً کسی که از همه واردتر و چابک‌تر و باسوادتر و باتجربه‌تر و با مهارت‌تر باشد، خیلی پیش می‌آید... ما برای یک سری مشاغلی که با تعدادی از اصناف و این‌ها همکاری داریم، پدر آدم در می‌آید یک نفری را پیدا کند که قشنگ این کار را بلد باشد، از پسش بر بیاید. آدم وارد کم است، ناوارد زیاد! ادعا زیاد است. یک ناشر، یک چه می‌دانم چاپخانه... چاپخانه‌ای که استاندارد کار بکند، تمیز کار بکند، کار بلد باشد، تجربه داشته باشد، کم است.

در مسیر علمی هم همین‌طور است. شما می‌بینید خیلیا می‌آیند مدرسه و دبیرستان، ولی به نسبت این‌ها، یک درصد کمی وارد دانشگاه می‌شوند؛ درصدش کمتر است دیگر، درست است؟ خیلیا ول می‌کنند و به دانشگاه‌ها، خیلی دانشگاه‌های مثلاً علمی و علمی کاربردی و آزاد و این‌ها مثلاً راحت‌تر قبول می‌شوند. می‌روند. دانشگاه دولتی معمولاً قبولی‌اش کمتر است. بعد در دانشگاه دولتی امیرکبیر و شریف، درصدش خیلی کمتر است. این هی کم می‌شود. کارشناسی خیلیا می‌آیند، کارشناسی ارشد کمتر است، دکترا به نسبت کارشناسی ارشد کمتر است، فوق دکترا کمتر است. هی کم می‌شود.

این یک قاعده است در این عالم؛ هر چیز ارزشمندی چون بها دارد، برای آن بها باید هزینه کرد. کمتر کسی پیدا می‌شود که هزینه بدهد. مفتی‌اش را همه طرفدارند. الان شما بروید رستوران‌های لاکچری گران‌قیمت شمال شهر... روزی مثلاً 5000 تا مشتری بیاید ؟. می‌دانی روزی چهار پنج تا مشتری که این کار من است که می‌گوید "کم است، درست حسابی می‌آید، هر کدامشان را قشنگ 4، 500 میلیون می‌گیرم، خرجم در می‌آید." مشتری همچین غذایی کم است، ولی مثلاً فلافل ارزان، خب مشتریِ حالا فلافل 40 تومانی 50 تومانی، مشتری این زیاد است. واسه همین در این تهران فلافلی زیاد است. خاویار که گفتیم کم است، چون پول باید بدهد. کسی که این را می‌خواهد، باید خرج کند. آن خیلی خرج دارد. غذای نذری که دیگر اصلاً هیچی! یک اپلیکیشن "نذریاب"، نذری زیاد است، پس مشتری زیاد است.

بعضی‌ها که ساده می‌بینند، آقا یک‌جا در رستوران چهار نفر نشسته‌اند، یک‌جا 500 نفر صف وایستاده‌اند، می‌گوید: "آنجا شلوغ است، برویم." بنده خدا این، حالا نمی‌خواهم نذری را بیاوریم سطحش را پایین، ولی این یک غذای رایگان است، آن غذای گران است. آن را به هر کسی نمی‌دهند. بعضی‌ها در مدرسه و دانشگاه و خیابان و کوچه و خانواده چشمشان به این است که "اکثریت و بقیه چه می‌گویند؟ همه چه می‌گویند؟" اگر می‌خواهی موفق باشی، اگر می‌خواهی خاص باشی، نباید نگاه کنی همه چه می‌گویند.

در نقاش‌ها هم این شکلی است. در هنرمندان به شکلی است، یک نفر مثلاً می‌شود فرشچیان، مثلاً حالا ایرانی‌شان، چون با بقیه فرق می‌کند. اگر بخواهد از روی دست بقیه بنویسد و شکل بقیه نقاشی بکند، خب می‌شود یکی مثل بقیه. البته هر کی که می‌خواهد خاص بشود اول‌هایش پدرش در می‌آیداا! این را بدانید. این‌قدر این را می‌زنند، این‌قدر اذیتش می‌کنند، تحقیر می‌شود، تنها می‌شود، تا یک مدتی بگذرد، سبکش کم‌کم رو می‌آید، معلوم می‌شود این یک چیز خاص و متفاوتی دارد. بقیه‌ها بلد نیستند. خیلی طول می‌کشد تا این‌جور جلوه بکند و خیلی باید تنهایی را تحمل بکند، خیلی باید غربت تحمل بکند. خیلی داریم در این زندگی‌نامه دانشمندان و هنرمندان وقتی بخوانید، این‌قدر این‌ها را از محل کارشان اخراج کردند، این‌قدر تحقیر کردند، این‌قدر فحششان دادند: "تو چرا این‌جوری مثلاً ساز می‌زنی؟ تو چرا این‌جوری می‌خوانی؟" یک خواننده پیدا می‌شود که مثلاً تن صدایش یا ریتمش یا لحنش متفاوت است. خیلی طول می‌کشد تا این کارش جلوه بکند. خیلی باید صبر بکند، خیلی باید حوصله نشان بدهد. ولی این‌ها آن آدم‌های موفقند.

ویژگی در مسائل دنیایی هم همین‌طور است، در مسائل معنوی... این شهدای عظیم‌الشأنی که مال این مدرسه بودند، خیلی برای بنده جالب بود که این همه شهید در این مدرسه؛ حالا چه قبل انقلاب، چه بعد انقلاب. دبستانشان، دبیرستانشان... این شهدا معمولاً ویژگی‌شان همین بود. خیلی از روی دست بقیه نمی‌نوشتند، خیلی واینستاده بودند ببینند بقیه چه می‌کنند. به خط تک و تنها. همین شهید ذوالفقاری که همین سال‌های اخیر توی این مدرسه بود و شهید شد. آن وقتی که این شهید پا شد رفت برای جهاد و مبارزه، مگر چند نفر دغدغه‌شان جنگ و مثلاً مبارزه و شهادت بود؟ در محله و فامیل و خیابان، به هر کی می‌گفت، مسخره‌اش می‌کردند: "ول کن بابا، دیوانه‌ای مگر؟" یک‌هو می‌بینی یک اسمی می‌شود که به کل این محله و این مدرسه ارزش داده، رفته بالا. می‌خواهند مدرسه را معرفی کنند، می‌گویند: "مدرسه هادی ذوالفقاریه." این‌جوری آدم‌های خاص این شکلی‌اند. معمولاً دوران حیاتشان نه کسی این‌ها را می‌شناسد، نه خیلی طرفداری دارند، نه خیلی کسی برای این‌ها کف و سوت می‌زند.

**آخر حرف‌هایم را بگویم:** حضرت زهرا سلام الله علیها این شکلی است. حضرت زهرا این مدلی بود. آن روزی که همه ساکت بودند و برون نمی‌آوردن، محل نمی‌گذاشتن، آقا ولش کن... یک نفر پا شده، حرف می‌زند. صادقانه، با جسارت، با شجاعت. آمده وسط. اصلاً هم نمی‌ترسد از اینکه مسخره‌اش می‌کنند، هو می‌کنند، توهین می‌کنند. یک آدمی که 18 سال عمر کرده، بخش عمده‌ای از زندگی‌اش هم توی شرایطی بوده که کسی خیلی خبری از زندگی این خانم ندارد. تاریخ معمولاً خیلی نسبت به زن‌ها اطلاعات زیادی نداده، چون معمولاً خانم‌ها خیلی فعالیت‌های اجتماعی آن‌قدری ظهور و بروز نداشتند، همین الانش هم خیلیا این شکلی‌اند. همین الان هم زن‌های بزرگی که ما داریم، خیلی خیلی از این دانشمندانی که الان داریم، خیلی کسی شناخت زیادی ندارد. یا شهدای زنی که داریم، خیلی کسی اطلاعات زیادی در مورد این‌ها ندارد. یک خانمی که 18 سال عمر کرده، قبرش مخفی است، ولی اسمش عالم را پر کرده. عظمتش همه را مبهوت کرده. این نکته اصلی این عظمت است. نترسید از اینکه مسخره می‌کنند، هو می‌کنند.

زندگی خودم یه تجربیات این شکلی دارم. اینجا که آمدم یاد خاطرات دبیرستان خودم افتادم. اینجا نمازخانه شما خیلی شلوغ است. ما دبیرستان، نمازخانه‌مان دو نفر بودیم که نماز می‌خواندیم. کرج زندگی می‌کردیم. حالا اسم مدرسه‌مان را نمی‌گویم. کلید نمازخانه را می‌گرفتیم، می‌رفتیم در را باز می‌کردیم، چون نه امام جماعت داشتیم نه نماز جماعت داشتیم. بنده و یکی از دوستانم بودیم که الان دندان‌پزشک هست. با خودم می‌گفتم نماز جماعت بخوانیم ؟. یک گوشه برای خودش می‌خواند.

بعد از مدتی من علاقمند شدم طلبه بشوم. به او گفتم. تو ماشینشان یک پیکان قرمز رنگی داشتند. این دوستمان هم اهل رودسر بود، شمالی بود. باباش پشت فرمان بود، مادرش این بغل نشسته بود، داداشش وسط بود، خودش... این صحنه را یادم نمی‌رود. من یاد عقب با همدیگر نشسته بودیم، چون ما شاگرد اول‌های کلاس بودیم و شاگرد اول مدرسه بودیم. المپیاد و این‌ها با هم کار می‌کردیم. او دندان‌پزشک خوبی شد. ما دیگر رفتیم تو خط طلبگی. دائم خانه همدیگر می‌رفتیم و با همدیگر درس می‌خواندیم و کار می‌کردیم. ما از راهنمایی تست کنکور باهامان کار می‌کردند برای اینکه می‌گفتند شماها مثلاً رتبه‌های اول کنکور و این چیزها... ما تا ساعت 3 و 4 بعد از ظهر مدرسه می‌ماندیم. همه 12 و 1 می‌رفتند، با ما تا 3 و 4 تست کنکور کار می‌کردند.

به این دوستم گفتم که، یعنی صحبتی شد. ماشین در حال حرکت بود. بعد من گفتم که: "می‌خواهم طلبه بشوم." یک‌هو چهار تایی با هم یک قهقه‌ای زدند، انگار مثلاً من یک جوک درجه یکی گفته‌ام! "آخوند می‌خواهد بشود!" بعد مادر دوستم گفت: "نه آخوند که نمی‌شود! این ان‌شاءالله الهیات بخواند، الهیات... بابا این‌ها ریاضی‌فیزیک‌اند و فلان!" الان که آن روز را نگاه می‌کنم، می‌بینم لطف خدا بود. من 16 سالم، مثلاً تقریباً سن کمی داشتم. خدایا! تو چه لطفی کردی من آن روز نپاشیدم از هم؟ این اتفاق من را جسورتر کرد. این قضیه یادم هست.

یک سی‌دی، آن موقع تازه سی‌دی آمده بود یا نیامده بود، یک سی‌دی دست این دوستان دادم. داشتم وقتی من دیگر طلبه شدم، این دوستانمان که دوتایی با هم فقط می‌رفتیم نماز نمازخانه... این‌قدر از روحانیت و طلبه و این‌ها بدش می‌آمد، یادم هست قرار گذاشتیم ما آن موقع فردیس کرج می‌نشستیم، بهش گفتم: "بیا مثلاً فلان جا." این‌ها خانه‌شان یک کمی دورتر بودند. «رفت آلوده نشود به یک آخوند، مثلاً طلبه، دو کلمه حرف بزند.» ولی این‌ها، هرچه بیشتر اتفاق می‌افتاد، من جسورتر می‌شدم. گفتم: "من اثبات می‌کنم برایتان که این مسیرتان غلط است، این نگاهتان غلط است."

حالا دیگر بعدها چه شد، دیگر کار نداریم. به لطف خدا الحمدلله که حالا خیلی از رفقای آن موقع‌های ما می‌گویند: "فلانی همکلاسی ما بوده، رفیق ما بوده، با هم بودیم." فلان. حالا ما چیزی هم نشدیم، ولی می‌خواهم بگویم که نترسید از این حرف‌ها و تمسخرها و متلک‌ها و این‌ها. طبیعی است. دبیرستان یادم هست، توی جیب من، به چه مناسبتی اصلاً یادم نیست، یک عکسی از جیبم حالا یا افتاد یا کسی درآورد؛ عکس رهبر انقلاب. ریختند سرم و یک فصل ما را زدند. مشتی! ترس ندارد.

این شهدا اگر می‌خواستند به حرف حدیث دیگران توجه بکنند که به این درجات نمی‌رسیدند. رقاصی‌ها و این‌ها جمع می‌کردند، چون آنجاها همیشه شلوغ است، آنجا مشتری دارد، آنجا خیلی کسی به کسی متلک نمی‌اندازد. اینجا مشتری‌اش کم است. این می‌شود سبک حضرت زهرا سلام الله علیها.

من عرضم را تمام بکنم، دو کلمه روضه بخوانم اگر دوست داشتید اشک بریزید. ایام فاطمیه است. فاطمه زهرا وارد این میدان شد. نترسید رفقا! ما خیلی وقت‌ها فقط متلک و حرف و تیکه می‌شنویم. فاطمه زهرا فقط متلک و اهانت نشنید. به فاطمه زهرا تازیانه هم زدند، سیلی هم زدند. روی دست مبارکش غلاف شمشیر کوبیدند. پهلوی مبارکش را شکستند. فرزندی که در رحم داشت را کشتند. ببینید یک زن تنها در همچین موقعیتی! ما دیگر کار به کتک و آسیب بدنی و این‌ها برسد، معمولاً دیگر عقب می‌کشیم. بعضی وقت‌ها زوَر هم داریم، "مردیم!" چهل تا نامرد آمدند پشت در خانه فاطمه زهرا. با این دل‌های پاکتان، شما سنتان همین سن و سال نزدیک سن حضرت زهرا، خیلی‌هایتان هستید. حدود 18 سال شاید باشد. خیلی کم است. یک خانم 18 ساله‌ای که باردار بود، بین در و دیوار، آنچنان درد و فشار دادند، آسیبی به بدن مبارکش وارد شد. از بین در و دیوار فضه را صدا زد: "فضه به دادم برس، بچه‌ام را کشتند."

خدا ان‌شاءالله به آبروی حضرت زهرا سلام الله علیها همه ما را در مسیر زندگی آن‌جوری قرار بدهد که سربلند باشیم؛ بعد از یک عمر زندگی کردن، پیش خدا، پیش اهل‌بیت، پیش تاریخ سرمان بلند باشد و افتخار بکنیم به مسیری که رفتیم و دیگران هم افتخار بکنند به مسیری که ما رفتیم. خدایا، در فرج امام زمان تعجیل بفرما. الهی آمین. خدایا، زندگی ما را سربازی امام زمان قرار بده. همه مسلمین، همه مردم. خدایا، به عظمت این ایام فاطمیه گرفتاری‌های دنیایی و آخرتی‌شان را برطرف بفرما. همه جوانانمان، خصوصاً پاک و باادب این جلسه.

من حقیقتش فکر نمی‌کردم بچه‌های این جلسه این‌قدر با احترام و باادب برخورد بکنند. این هم یک تجربه و سابقه خوبی شد از شما در ذهن ما و ذهنیت مثبتی که از شما در ذهن ما نسبت به این دبیرستان می‌ماند. خدایا، این بچه‌ها را به بالاترین قله‌های دنیوی و اخروی نائل بفرما. پدر و مادرانمان را در دنیا و آخرت خوشبخت و سعادتمند قرار بده. السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00