مروری بر سوره قاف

مروری بر سوره قاف

00:45:05
2

معرفی
* آشنایی اجمالی با سوره قاف

* استدلال های قرآن درباره مساله معاد

* اثبات معاد از راه توحید

* اثبات این که انسان جسد نیست

* حقیقت احاطه خدا بر همه هستی

* مقصود از عبد منیب

* رابطه خواب و مرگ از منظر قرآن

* انسان! مراقب راقب باش!

* علت گریه امام حسن مجتبی علیه السلام پیش از شهادت
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی‌القاسم المصطفی محمد و آلِه الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

خجالت می‌کشیم در محضر آقایان فضلا و عزیزان جسارت بکنیم. از باب مقدمه واجب، روضه خواندن و ذکر مصیبت و ذکر فضائل و مناقب اهل‌بیت است. چند کلمه‌ای هم عرایضی خدمت عزیزان داریم. یک مرور کوتاهی بر چند آیه از سوره مبارکه "قاف" داشته باشیم. نکات مهمی در این آیات اشاره شده است. در سوره مبارکه قاف خیلی بنای بر اطاله نداریم. مختصراً به برخی از این آیات اشاره‌ای خدمت عزیزان خواهیم داشت و «سر و ته بحث را هم می‌آوریم».

در سوره مبارکه "قاف" مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر "المیزان" می‌فرمایند که محور بحث، استعجاب مردم نسبت به معاد (بازگشت بعد از مرگ) است. مردم باور نمی‌کردند که بعد از مرگ دوباره حیاتی داشته باشند و زندگی. خدای متعال در این سوره، دست روی چند نکته می‌گذارد برای اینکه این حالت استبعاد و استعجاب را حل بکند.
به خود قرآن هم قسم می‌خورد؛ خیلی جالب است، به قرآن قسم می‌خورد و شواهدی می‌آورد مبنی بر اینکه بعد از مرگ، زندگی قطعی است. فضای کلی آیات را عرض می‌کنم. یک آیه‌ای هست که آن "لب" سوره مبارکه "قاف" و از "غرر آیات" است. علما اول هر سوره‌ای که وارد می‌شوند، آیاتی را مطرح می‌کنند و می‌فرمایند که این‌ها "غرر آیات" این سوره هستند. دو سه تا آیه در این باره هست. حالا آن آیه‌ای که مرحوم علامه از غرر این سوره "قاف" می‌دانند، ان‌شاءالله سرجوش بحث می‌کنیم که خیلی می‌توانم بگویم حائز اهمیت است.

«بانک کافرین‌ها گفتند "العجب"، در اینجا آمده است "فقال الکافرون هذا شیء عجیب"». کفار، تلقی‌شان نسبت به انذار و معاد و این‌ها، تلقی با تعجب بود؛ برایشان خیلی غریب بود این فضا. یک کسی دارد حرف می‌زند از اینکه شما از دنیا که رفتید، یک زندگی شروع می‌شود، بعد دوباره باز یک فضای دیگری است. «خاک می‌شویم و بعد "قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَعِنْدَنَا کِتَابٌ حَفِیظ"». در جواب این‌ها، خدا دست روی علم خودش، علم و قدرت خدای متعال می‌گذارد. ادله‌ای که معمولاً خدا در جواب انکار و سؤال و مشکلات مردم دارد، ادله از خودش است، نه از بیرون. چون «اَلله نورُ السَّماواتِ وَ الأرض» و خدا خودش از همه‌چیز روشن‌تر است. چه چیزی از خدا روشن‌تر است که خدا بخواهد او را دلیل بیاورد؟ این خیلی نکته مهم است. «از خدا روشن‌تر»، که در دعای عرفه حضرت سیدالشهدا مطرح می‌کنند، چیزی از خدا روشن‌تر نیست و از هر چیزی که خدا بخواهد او را بیاورد. «روشن‌ترین دلیل مباحث خدا، توحیدی برخورد می‌کند، از خودش می‌گوید». ماها معمولاً تو فضاهای آکادمیک و فضاهای علمی خیلی دست روی تمثیلات و تشبیهات و این‌ها می‌گذاریم. خدا اول از توحید شروع می‌کند. نفوس واقعاً کشش ندارد. این‌ها انس با عالم حس و خیال و وهم و این‌ها دارند. آخر کار دیگر، آخرین دلیلی که می‌آورد خدا، در عالم حس، زنده کردن مرده‌ها است، «بهار بعد از زمستان، که ما اولین دلیلمان این است، مثل بهار زمین مرده را زنده کردن». آخرین دلیل را می‌آورد. اولین دلیلی که می‌آورد من علم دارم، من قدرت دارم، باید معاد باشد، حساب و کتابی باشد. من می‌دانم کیا می‌میرند، کجا می‌میرند. این اعضا و اجزای بدن کجا متلاشی می‌شود، کجا منتشر می‌شود، کجا پخش می‌شود. من حساب و کتاب همه چیز را دارم.

اولاً که اصلاً این شماها نیستید، شما جسم نیستید. یعنی ما در حمل خودمان بر خودمان مشکل داریم که می‌گوییم من جسمم، من این پیکر، این هیکل هستم؛ در حالی که این اصلاً انگاره غلطی است که اول ما این نیستیم. خدا همین را هم می‌تواند دوباره بعد از اینکه متلاشی شد، برگرداند. استدلالش هم به این است که شما همینم نبودید و من شما را آوردم. کاری ندارد که همین‌که الان هست را بخواهم نابود کنم، دوباره بیاورم. همین نبود، همین جسم نبود. انگاره اول که شما خودتان را جسمی دارید می‌دانید، غلط است. انگاره دوم که همین جسم هم فکر می‌کنیم وقتی متلاشی شد، برنمی‌گردد هم غلط است، تحت قدرت من است. وقتی همین چیز نبوده و من یک قطره آب نجس را گرفتم، یک همچین بدنی درآوردم، آن‌وقت این بدن را نمی‌توانم دوباره از همینی که متلاشی شده، دوباره به احول درآورم به تعبیر قرآن. این مشکل خیلی با عوام که صحبت می‌کنی وجود دارد. طرف می‌گوید که آقا من قبرم تو این قبرهای سه طبقه، آن زیریه! یک وقت نباشد آن بالاییه باشد، من تنگی نفس دارم، زیر اذیت می‌شوم. زمستان نرویم، تابستان باشد اذیت نشویم. توهمات و تصورات نسبت به مرگ واقعاً تصورشان این است. تصوری می‌گوید وقتی بعد چند وقت این متلاشی شد، دیگر چه قبری، چه آدمی، چه کشکی و «وَعِنْدَنَا کِتَابٌ حَفِیظٍ * بَلْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ».

حالا این آیات را نشست و بحث کردیم. من می‌خواهم سریع از آیات رد بشوم، برسیم به آن آیه درباره علم خدا و قدرت خدا. نشانه‌های علم و قدرت را ببینید. شما آسمان را نگاه کنید. «کَیْفَ بَنَیْنَاهَا وَزَیَّنَّاهَا». این قدرت را کسی که آسمان‌ها تو مشت و چنگش است، نفوس بعد از مرگ از دستش در می‌روند؟ حساب و کتاب اشخاص دیگر بعد از مرگ ندارد؟ دیر قاطی می‌کند؟ این چی شد؟ آن کجا رفت؟ یک وقت این اشتباهی نرود بهشت، یک وقت آن اشتباهی نرود جهنم؟ حالا اگر ما قائل به این باشیم که آن طرف خبری از این‌هاست. خیلی‌ها که می‌گویند آقا دیگر ما «جراد منتشر» هستیم. یعنی زمین پراکنده و پخش و پلا و هر تیکه‌اش هم یک جاست. قبرستان‌های قدیمی را برو ببین، زیر خاک خیلی چیزها پیدا می‌شود. مشهدِ قبرستان. ایشان یکی از اساتید گفتش که: «بریم طرح قبرستان، بخش اعدامی‌ها.» هوس کردم امروز بروم ببینم اعدام به ناحق اعدام شدن و کسی هم نمی‌رود آنجا، مظلوم. خلاصه رفتیم و اعدامی‌ها رو پیدا نکردیم، دفن نکرده بودند! دست شان هم به جایی بند نبود. آنجا واقعاً آدم این استبعاد را یک خورده احساس می‌کند که این‌ها را خدا می‌خواهد جمع کند. اونی که متلاشی شده و پخش شده و پراکنده شده. زمین و آسمان تو قبضه قدرت من است. به این استخوان‌های پراکنده شده و پخش شده نگاه نکن! شما تو چنگ قدرت منی.

«وَالْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا» زمین را نگاه کن. «وَأَلْقَیْنَا فِیهَا رَوَاسِیَ». قدرت من و قدرت‌نمایی من را نگاه کن! این رود را چه جوری من روی زمین جاری کردم؟ حسابش را دارم. طغیان کرده، یک خورده این از مسیر خودش بخواهد خارج بشود، جابجا بشود، به باد می‌رود. طراحی کردم، قدرت‌نمایی دارم می‌کنم. این آبی که دارد می‌آید، اگر بخواهی تو مسیر نباشد، تو مسیر نباشد. اینی که می‌داند و با قدرت دارد حفظ می‌کند و نگهداری می‌کند، شما را فراموش کند؟ بعد از مرگ یادش برود کی کجا بود؟ علم و قدرت خدا را کسی باور داشته باشد، احاطه خدا را کسی بر خودش باور داشته باشد. حالا این اول که مسئله معاد برایش حل می‌شود، زندگی بعد از مرگ برایش حل می‌شود. بعد مرحله دوم که این مهم است: آمادگی برای این زندگی. علم و قدرت انسان بدون اینکه خدا بر او محیط باشد و تو چنگ خدا باشد. این دیگر حالا یک جور دیگر زندگی می‌کند. حالا ببینید آیات چه جور سوق می‌دهد به سمت مراقبه. خیلی جالب است: «تَبْصِرَةً وَذِکْرَى لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ».

شاه‌کلید و شاه‌واژه این سوره، واژه "منیب" است. در سوره مبارکه، این‌هایی که گفتیم برای بعضی‌ها استدلال بود. یک عده قبول نداشتند، استدلال آورد. برای بعضی هم "تبصره و ذکر" است؛ توجه داریم که یادشان نرود. برای کفار استدلال بود. کفار قبول نداشتند بعد از مرگ زندگی هست، معاد را قبول نداشتند، برای آنها استدلال آوردیم به علم و قدرت. ولی مؤمنین قبول دارند و تذکر دارند. احتیاج به توجه دارند. این توجه به علم و قدرت خدا می‌شود "ذکری" برای آن بندگان مؤمن خدا، "عبد منیب". واژه "منیب"، انابه، "انیب از نو". برخی گفتند انابه یعنی نوبت به نوبت، محضر خدا. نوبت به نوبت انسان دائماً در نوبت است. "نایب" هم که می‌گویند کسی است که در نیابت دیگری است. شما به او رجوع می‌کنید. یعنی اگر شخصی در دسترس نبود، شما مرحله بعدش این است که به او رجوع کنی. این می‌شود نایب. کلمه منیب به آن حالت مرحله‌ای نظر دارد. مرحله به مرحله، "عبد منیب" کسی است که مرحله به مرحله خودش را وابسته به خدا می‌داند. ما باید انابه داشته باشیم. انابه‌مان هم با همین توجه به علم و قدرت خداست. همین قبرستان رفتن، هر وقت شد، همین قرآن خواندن شبانه، همین بیداری سحر، خلوت سحر، خلوت تو تاریکی. انسان یک چند دقیقه‌ای تو تاریکی سجده برود، بعد احساس بکند که تو چنگ و قبضه قدرت الهی است. در قبرستون خلوت کند و بداند که خدا بر تمام این‌ها محیط است. این‌هایی که واقعاً دیگر فراموش شده‌اند، در حد قبر معلوم نیست که واقعاً یک جایی قبر باشد. مشهد چند سال بعد دیگر کسی باورش نمی‌شود که اینجا همه قبر است، تو حرم امام رضا علیه السلام. قبرستان بهشت، چیست؟ که رضوان پارک شده. خدا جمع بکند. ولی خدا حواسش هست.

در روایات ما هستش که هم از امیرالمؤمنین در نهج البلاغه و هم از امام هادی علیه السلام به نحو دیگری نقل شده که هیچ مکانی از زمین به اندازه وجبی نیست، مگر اینکه یک جمجمه توش دفن شده. نهج البلاغه هم هست که آن طرف استبعاد داشت. خدمت امام هادی علیه السلام آمد. ماجرایش معروف است. کرامات امام هادی علیه السلام، مجلسی در بحار الانوار نقل کرده است، جلد ۴۹ یا ۵۰، جلد ۵۰ نقل کرده. سربازهای عباسی بودن، می‌رفتند خدمت امام هادی علیه السلام. ایمان و اعتقادی به شیعه نداشتند. تو مسیر صحبت می‌کردند. این فرد را حافظ است. حرفایی دارن! «رافضیا شنیدی چی میگن؟» گفت «نه». گفت «رافضیا میگن وجب به وجب زمین پر از جمجمه است.» به مسخره کردن گفتند که بابا این‌ها عقلشون کمه و این‌ها... . فلان کس آمد خدمت امام هادی علیه السلام. حضرت فرمودند که حالا تو چله تابستان، حضرت یک چند تا لباس پشمی دستور دادند آماده کردن. گفتند: «چله تابستان تو گرمای عراق به ما میگه که لباس پشمی بزنیم و بپوشیم!» وسیله مسخره کردن حضرت بود. خودشان با اصحابشان لباس‌های پشمی را برداشتند. راه افتادند تو بیابان. رفتند. تو یکی از مسیرها یک دفعه رعد و برق شد و طوفان شد و سرمای شدید. حضرت با اصحابشان لباس پشمی را تنش می‌کرد. این‌ها شروع کردند به لرزیدن. افتادند زمین و داشتند از حال می‌رفتند، از دنیا می‌رفتند. اینی که جد ما امیرالمؤمنین فرمود که به اندازه هر وجب یک جمجمه است، به خاطر همین ماجراهاست که پیش می‌آید. همین کسایی که تو این بیابونا اینجوری می‌میرند. این‌ها دیگر به توبه افتادند و به پای امام هادی علیه السلام افتادند.

معارف نابی بوده که آن موقع حرف رایج بوده، ضرب‌المثل بوده بین شیعه. به اندازه هر وجب یک جمجمه است. سراسر قبر است. شهر کهنی مثل قم، دیگر معلوم است دیگر. اینجا که قبرستانی نبوده که. قبرستان مال ۱۴ قرن پیش. داستان این شکلی دارد. استصحاب اگر بکنیم که یقین سابق شک را، برطرف می‌کند. خانواده‌ای تو یک خونه رفتن، مسائلی برایشان پیش آمد و صاحب قبر را دیدند و آقایی را دیدند تو عالم خواب. آن آقا گفتش که: «من قبرم اینجاست.» داستان مفصل است درباره برکات ایشان. می‌شوم تو خون خانواده علی. به هر حال، حالا تو برخی خونه‌ها ممکن است سادات و علما و این‌ها باشند، مؤمنین دفن شده‌اند. نصیب ما بشود. آثار وجودی‌شان گویا باهاشان هست دیگر. امام صادق علیه السلام. طرف گفت: «آقا من خونم هر کاری می‌کنم، برکتی در آن نیست.» پشت خونه یک درختی است. آن بالای درخت یک تیکه استخوان را برمی‌داری، پرت می‌کنی بیرون. نماز خوان‌هایی که چندین نسل قبل تو این خونه دفن شده بودند، قبور هست. همه تو چنگ خدا. «قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّی». همان سؤالی که فرعون از موسی پرسید. «شانتاژ» کند، گفت: «تو اینقدر از غیب و ملکوت و اینها میگی. الان اینایی که قبلاً مردن، کجان؟» آنجایی هستند که علم خدا، تناسبش با علم غذای برزخ است. «غذای بعد از مرگ». خدا می‌داند. «یَعْلَمُ مُتَقَلَّبَکُمْ وَمَثْوَاکُمْ». می‌داند. کسی وارد عالم برزخ شد، چند قدم باید برود؟ چند قدم که رفت، باید وایسد. به سمت یمینش برود؟ سمت یسارش برود؟ یا باید جدا از سابقون باشد؟ همه را خدا حواسش هست. کسی گم نمی‌شود. گم نمی‌شود تو عالم بعد از مرگ. همه حقیقتش را هم می‌گیرند. چیزی جا نمی‌ماند. «تلفی می‌شود». «اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ». این آیه قرآن است. نگاه قرآن به مرگ یک نگاه کاملاً متفاوتی است به آنی که ما داریم. قرآن می‌فرماید شما همه‌اش می‌میرید. بعضیاتون که می‌میرید، من برمی‌گردانم، دوباره بیدار می‌شویم، زندگی می‌کنیم. بعضیاتون که می‌میرید دیگر می‌مانید. بعضی‌ها می‌خوابند، بعضی‌ها می‌میرند. این خواب شدیده است. این خوابه همون مرگه است. این مرگ خفیفه است. نه اینکه مرگ خواب شدیده است. خواب مرگ خفیفه است. خوابیده، دیگر بیدار نشد. خواب مرگ خفیفه است. مردی ولی دوباره زنده‌ای. سحر که بیدار می‌شود، اول از همه سجده است: «الحمدلله الذی احیانی بعد ان». شکر آن خدایی که من را بعد از اینکه من را میرانده بود، زنده کرد. مراسم تحویل سالی بود. امسال بنا را بگذاریم برای اینکه سجده برود، بگوید خدایا من را بعد از اینکه مرده بودم، زنده کردی. توجه داشته باشد. بستر دارد پهن می‌کند که بمیرد. نه تخیل کند. تصور بفرمایید. بریم منزل و از دنیا برویم، بخوابیم. ساعت ۱۱ و نیم از دنیا می‌رویم. حالا ممکن است ۴ صبح زنده بشویم، ممکن است دیگر برویم و «وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُبَارَکًا».

این آیات بحث باران را مطرح می‌کند که باران احیا می‌کند اموات را. بریم سراغ آن آیه اصلی: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ». آن علم ما به بعد از مرگ، آن علم همین الان هم هست. همین الان به همه زوایای وجود و به همه ابعاد وجود، همه را می‌داند. وسوسه‌هایی که می‌آید: «من خلق کردم». استادمان یک مثالی زد در خلق انسان. خیلی برای من جالب بود. مثال فلسفی در وجود ربط، وجود ربطی. یعنی یک موجودی عین ربط باشد. این در فلسفه مطرح است. یک موجود را تو ذهنت تصور کن. یک انسان، یک سیب الان تو ذهنتان تصور داشته باشید. این تا کی هست؟ تا وقتی که بهش توجه داشته باشید. توجه نداریم ، معدوم می‌شود. تصور کنید بهش قوه اختیارم دارم. یک جایی که نتوانید ببینیدش، یک جایی بروید از دایره علمی و احاطه شما خارج بشود. ما نسبت‌مان به خدای متعال این است. نسبت‌مان چیست؟ نسبتمان مثل سیبی که تو ذهنمان تصور می‌کنیم عالم وجود خارجی پیدا نمی‌کند. برای خدای متعال همه ابعاد وجودی‌مان تو احاطه اوست. و «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ». مزرعه گردن نزدیک‌تر. به او نزدیکتر است. دیگر نهایت وابستگی است. بازگی بدنمان به رگ گردن است. دیگر رابطه بین مغز و قلب است. رگ گردن قوای رییسه بدن است. مغز، خون پمپاژ می‌شود از قلب به مغز، از طریق کجا؟ از طریق رگ گردن. هیچی دیگر نیست. وابستگی انسان به من بیشتر از آن رگ است، از آن نزدیکتر. این را کی می‌فهمد وابستگی را؟ موقع جان دادن. سوره واقعه. یک عده دور آدم را گرفتن، محتضر. یکی از وجوه تسمیه‌اش این است که دورش حاضر می‌شوند مردم. محتضر، ملائکه حاضر می‌شوند. یکی دیگر اینکه اعمالش حاضر می‌شود. محتضر می‌گویند محتضر. حالا مردم دور آدم را گرفتن، این دارد جان می‌دهد. آنجا می‌بیند که از همه کس به او نزدیکتر است. از اول عمر تا حالا و تا آخر، خدای متعال نزدیک‌تر است. این بچه زن. از همه نزدیک‌تر است. از خود من که شدت علقم از همه بالاتر است، از خودم بیشتر خدا نزدیک‌تر است. اینجا فضای سوره می‌رود تو فضای مراقبه. حالا حواست باشه که تو دایره احاطه هستی. ماهی را هم خودم احاطه دارم، هم دو تا ملاکه. رقیب حساب تک تک الفاظ را دارد. سرویس‌های بهداشتی مدارس علمیه دیدن پشت در زده بودند. خیلی روایت قیم و مناسبت دارد. روایت دارد که امیرالمؤمنین وقتی می‌خواستند بروند وارد این بیت الخلاء بشوند می‌گفتند: «از من فاصله بگیر. من خدا را قسم می‌خورم، قول می‌دهم کاری تو غرفه نکنم که نیاز به کتابت شما باشد.» کار قوی این می‌شود انسان واقعاً متوجه به اینکه تحت اح هست. این شهادت مراقبه. حواسش هست. ما محات ملکوت عالم بر ما محیط است. بر ما سوار است. فرمایش دارد. همه عالم بر ما محیط است. فقط لطف خداست که خدا حجاب می‌کند، نمی‌بینند.

توی دعای بعد از زیارت امام رضا علیه السلام دیدید: «اول به لقلقت». اگر زمین می‌دانست من چه کردم، زمین مهلت نمی‌داد. اگر دریاها می‌دانستند من چه کردم. اگر آسمان می‌دانست من چه کردم. اگر کوه می‌دانست من چه کردم. در این حال زندگی می‌کنیم که همه عالم بر ما محیطند. تحت اشراف همه این‌ها هستیم. اگر نمی‌رباید به خاطر این است که خدا حجاب ایجاد کرد. تحویل استاد آیت الله جوادی آمد. تو ماجرای قارون امر ویژه‌ای صورت نگرفت که زمین قارون را ببلعد. خدا رفع حجاب کرد از زمین. باطن قارون را به زمین نشان داد. زمین فرو برد. من که یک امر خاصی باشم که او را ببلع. نه، قاعده بر این است که زمین باید گناهکار را ببلعد، نمی‌بلعد به خاطر این است که خدا حجاب ایجاد کرد. یعنی کار قارون یک امر ویژه‌ای نبود و «جَاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ». دست می‌گذارد روی سکرات موت. جایی که کشاکش این تعلقات بعد از مرگ است. دیگر حالا فضا، فضای چیست؟ فضای ملکات است. تعلقات حرف اول را آنجا می‌زند. تعلقات اعمال دیگر خیلی ملاک نیست. خیلی احوال ملاک نیست. ملکات ملاک است. علامه در تفسیر این آیات، آیه ۳۳ این سوره می‌فرماید: «مَنْ خَشِیَ الرَّحْمَنَ بِالْغَیْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ». سرمایه انسان بعد از مرگ قلبش است. که مرکز ملکاتش است. اونی که پیش می‌برد و حل می‌کند کار را، قلب است. من می‌گویم قلبی که در نوبت بوده است. به مرات و به کرات رجوع به در خانه خدا داشته است. توجه به عالم قدس داشته است. نه اینکه سالی بگذراند، یک شب قدر متوجه بشود. این قلب منیب نیست. دنبال بهانه است برای اینکه بیاید. دنبال موقعیت است. دنبال فرصت است. ببینید این ایام وفیات، مناسبت‌های اهل بیت. قلبمونی در تپش منتظر مناسبتی می‌شود. توسلی پیدا کند، عرض ارادتی داشته باشد. بی‌تاب و بی‌قرار بشود. شهادت امام مجتبی بود دیروز. این وجود قدسی لایتناه. حالات قبل از مرگ و این‌ها. این روایت تتب و بررسی ایجاد می‌کند: «لَمَّا حَضَرَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ الْوَفَاةَ». هنگام وفات امام مجتبی که رسید، «بَکَا». حضرت گریان شدند. «رَسُولَ اللَّهِ تَبْکِی وَ مَکَانَ وَ مَن رَسُولُ اللَّهِ مَکَانَ کَلَّذی أَنتَ بِهِ». هنگام جان دادن گریه می‌کنی؟ آخه یک همچین شخصیت، دلیل دلاور منتظرن هنگام مرگ برسد. شادی و نشاط دارند از دنیا می‌روند. عرض کردم آقا جان شما یک همچین جایگاهی دارین. پیغمبر فرمود سید جوانان اهل بهشتی. هنگام جون دادن گریه می‌فرمایید! تعابیر بلند ی پیغمبر برای شما به کار بردند. شما ۲۰ تا حج پای پیاده رفتید. سه بار طول عمرتان تمام اموالتان را تقسیم کردید. با این حال اینجور بخشیدی. شما موقع جان دادن گریه می‌کنید؟ لا اله الا الله. «فَقَالَ إِنَّمَا أَبْکِی خَصْلَتَیْنِ». برای دو تا چیز گریه می‌کنم: «مُطَّلَعَ فِرَاقِ الْأَحْبَابِ». حول این عواملی که دارم واردش می‌شوم. عالم بعد از مرگ. فقر بعد از مرگ. دست خالی کجا می‌برند؟ چه می‌شود؟ چه می‌گذرد بر انسان؟ وارد رضوان الهی بشود؟ خدا با روی گشاده استقبال کند؟ پذیرایی کند؟ خدای نکرده با چهره غضب آلود و خشمناک و سخناک خدا مواجه بشود؟ و فراق الاحبة. از این عزیزان و نزدیکانی که دور و بر منند، از این‌ها جدا بشوم.

یا محمد، یا حسن بن علی، ایها المجتبی، یابن رسول الله، یا حجت الله علی خلق الله، یا سیدنا و مولانا! توجهنا و توسلنا و استشفعنا و توسلنا بک علی مقدم ناکه بین ید حاجنا، یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله. یا وجیها اشفع لنا!
بیچاره بنده‌ای‌ام که گدای مجتبی بوده بیا، آن سری که خاک پای مجتبی بر گریه زهرا قسم، مدیون زهرا. چشمی که گریان عزای مجتبی است. در کربلا هرچند باد دقت. چیزی به جز عشق و صفای جوانی کرب و بلا با آن همه داغ و مصیبت، همپایه درد و بلای مجتبی نیست. طوری تمام وقف حسین شد، انگار قاسم هم برای مجتبی است. او جای خود دارد. در این دنیا مجال رزم آوری بچه مجتبی است. آیا شده بال و پر افتاده باشد؟ صدای غربتت آقا جانم! فدای مظلومیت امام مجتبی! آیا شده بال و افتاده باشد؟ در گوشه‌ای از بسترت افتاده باشد؟ آیا شده مرد جمل باشی و اما، مانند برگی پیکرت افتاده باش د؟ یا صاحب... آیا شده در سن کودکی جایی ببینی مادر افتاده باشد؟ آیا شده لحظه‌های آخرینم، چشم چشم خواهرت باشد؟ من شک ندارم که یوسف فاطمه نیست. وقتی به جان سرت افتاده باشد. سجاده هنگام دست سپاه لشکرت افتاده باشد. مظلوم تنها و غریب عالمین. گریه کن آقای حسین. «مَا نَظَرَ إِلَیْهِ بَکَا». تا چشم ابی عبدالله به این بدن افتاد، شروع کرد گریه کردن. «گریات یا اباعبدالله». عبدالله فرمود دلم حسین جانم. چرا گریه می‌کنی؟ حال شما که گریه می‌کنم. بر این که بر شما می‌گذرد، گریه می‌کنم. «قَالَ لَهُ الْحَسَنُ». فرمود: «یکی سمی به من دادند، چند ساعتی بر من غلبه می‌کند و از دنیا می‌روم». «وَلَاکِنْ اباعبدالله جان دادن من کجاست؟ جان دادن تو یزد الفرج من امت جدا». ۳۰ هزار نفر جمع می‌شوند. «علا قتله» جمع می‌شوند برای کشتنت. و صف که ۳۰ هزار نفر برائت که ۳۰ هزار نفر به میان ۴۰ تا زن و بچه را اسیر کنند. نزدیک است ان‌شاءالله ارباب بطلبد همه بدین صورت به خاک کربلا می‌رویم. امام سجاد فرمود: «یک جوری خانواده را از این شهر به اون شهر خواندن که حفظ کردن از گرما اصاب سرم و گرمایی بود ما را آزار داد.» فرمود: «پوست این خانواده، زن و بچه مثل تخم مرغ با یک تلنگر می‌شکست. زده می‌شد، دیگر خوب نمی‌شد.» چند شب خرابه. وقتی غساله آمد بچه را غسل بدهد، مورخین می‌گویند انقدری یزید ملعون پس بود که سالم نفرستاد. این بچه را بدون کفن دفن کردند. علی بعضی گفتند غساله آمد، قرار شد رقیه را غسل بدهد. یک نگاهی کرد: «بزرگ این خانواده کیست؟ زینب را نشان دادند. خانم جان به من بگید که این بچه چشم برای این بچه کبود همه جای بدن زخمیه».
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00