ادب معاشرت یا سبک زندگی

ادب معاشرت یا سبک زندگی

00:33:57
9

معرفی
* معنا بخشی زندگی، چالش اصلی در فلسفه غرب. [6:35]

* مقايسه سبک زندگی غربی ناشی از اصالت فرد. در مقابل ادب معاشرتِ منتج از عبودیت و تابعیت. [7:30]

* کتاب؛ مرجعی برای ادب آموزی، یا ابزاری برای ضریب دهی به سلیقه های شخصی؟! [11:27]

* ادب، مولود «حق» و «حد» است و سبک زندگی غربی گریزان از هر دوی آن! [17:40]

* رساله حقوق، نسخه آداب معاشرت، از کسی که در ادبِ عبودیت زین‌العابدین بود. [19:50]

* «یادگیری» و «یادآوری»، دو مقتضای الزامی برای ادب آموزی [21:45]

* آداب ارتباط با همسایه، در سبک زندگی آیت‌الله بهجت(رحمه‌الله‌علیه). [26:20]

* دنیا دار امتحان است نه دار احترام! [33:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**

مدرسه تعالی سخنرانی با عنوان «ادب معاشرت یا سبک زندگی» را در تاریخ بیست و هفتم اردیبهشت‌ماه سال 1403، در نمایشگاه بین‌المللی کتاب برگزار می‌کند.

**سلام علیکم و رحمه الله**

**بسم الله الرحمن الرحیم**

ابتدا میلاد امام رضا (علیه‌السلام) را، که در شرف آن هستیم، و دهه‌ی کرامت را تبریک عرض می‌کنم؛ چرا که این بحث ما مورد رضایت و عنایت امام هشتم (علیه‌السلام) است.

مدخلی برای بحث عرض می‌کنم و ان‌شاءالله در گفت‌وگو بیشتر به آن می‌پردازیم. درخواست بنده این بود که از سؤالات و نکات دوستان ان‌شاءالله بیشتر استفاده کنیم و قرار شد که میکروفونی هم در جلسه بچرخانند تا از مطالب عزیزان بهره ببریم.

واژه‌ی «سبک زندگی» را، خب، چند سالی است که با آن مواجهیم، به‌ویژه در حوزه‌های مطالعات جامعه. عنوان «سبک زندگی» شاید از جهاتی عنوانی نوپدید باشد برای ما، عنوانی جدید که احساس کنیم شاید ما‌به‌ازا ندارد و سابقه‌ی چندانی ندارد؛ ولی ما کلمه‌ای داریم معادل «سبک زندگی» که به نظرم از جهت معنایی خیلی عمیق‌تر است و خیلی ظرفیت بیشتری دارد و ظرفیت گفت‌وگو در این کلمه بسیار بیشتر است. این عنوان را ما هم در روایاتمان می‌بینیم، هم در عناوین اخلاقی می‌بینیم، هم در فضای اجتماعی کهنمان؛ حتی این لفظ را می‌بینیم. عنوانش هست: «ادب معاشرت» یا «آداب معاشرت».

معاشرت داریم که همه‌مان لاجرم ناگزیریم از آن. ارتباطاتی داریم. البته سبک زندگی فقط اختصاص به حوزه‌های اجتماعی ندارد و حوزه‌های فردی را نیز شامل می‌شود؛ ولی خب، چون بیشتر در حوزه‌های اجتماعی مطرح می‌شود، ما در فضای اجتماعی ارتباطاتی داریم، معاشرت‌هایی داریم، ولی کلمه‌ی ظریفی که استفاده شده، «آداب معاشرت» است. ادب معاشرت آن کلمه‌ای است که روابط ما را پوشش می‌دهد و برای سبک زندگی تولید معنا می‌کند. اصلاً خود این معنا، خود این لفظ، حاکی از یک سبک دیگری است.

کلمه‌ی «ادب»؛ خب، این کلمه خیلی ظرفیت دارد. حالا من الان نمی‌خواهم واردش شوم؛ اگر خواستید، در گفت‌وگو بیشتر به آن بپردازیم. کلمه‌ی اصیل‌تر و قوی‌تری نسبت به این کلمه داریم که آن دیگر از جهت معنایی کاملاً مقدس است. آن هم عبارت «مناسک» یا «ارنا مناسکنا» است که هم حوزه‌های فردی را شامل می‌شود، هم حوزه‌های اجتماعی. در آنجا دیگر کاملاً یک هاله‌ی تقدس‌گرایانه به زندگی و حوزه‌های مختلف زندگی داده شده و زندگی را در هاله‌ای از تقدس تعریف می‌کند و رابطه‌ها را. در واقع، ما در سبک زندگی خودمان را مؤدب می‌کنیم به آدابی یا متنسک می‌کنیم به مناسکی، چه بخواهیم چه نخواهیم، چه نگاه مقدس داشته باشیم چه نداشته باشیم. زندگی مجموعه‌ای از ادب‌هایی است که ما در رفتارهایمان مراعات می‌کنیم و این می‌شود معنای سبک زندگی.

***

یک میکروفون: سازمان بهداشت جهانی مقاله‌ای دارد که می‌گوید تا سال ... افسردگی مهم‌ترین عامل تولیدکننده‌ی سلامت جوامع بشری است. یک مقاله‌ی دیگر هم هست که آمده و بررسی کرده میزان مدرن شدن سبک زندگی را... چه میزان... آخرین مقاله: «زندگی انسان مدرن‌تر بشود، افسردگی و اضطراب...» فضای که داریم زندگی می‌کنیم و ناگزیر مت... چطور می‌توانیم سبک زندگیمان را... سبک زندگی که اولیای خدا دارند؟ چون تمام افسردگی و اضطرابی که فضای سبک زندگی... و از طرف دیگر خدا می‌فرماید که «اِنَّ اولیاءَ اللهِ لا خوفٌ» دارند، نه حُزن. حوادث نمی‌تواند تکانشان بدهد. فهمیدن چگونگی این سبک زندگی باید چه مسیری... این وسط چه نقشی؟

***

ببینید، یکی از کارهایی که در نظام‌سازی‌های فکری، فرهنگی، اجتماعی صورت می‌گیرد، تولید ادبیات است. واژه‌ها درست است که خیلی از ماها معمولاً ساده و عادی با آن مواجه می‌شویم و برخورد می‌کنیم، ولی واژگان همیشه حامل معانی و عقبه‌هایی هستند و نمایندگی می‌کنند از مکتب‌هایی، ولو به صورت پنهان و مضمر، بدون تصریح، بدون اشاره. وقتی ما آمدیم زندگی را، ساعت‌های زندگی و ساختار زندگی را، تعریف کردیم به عنوان یک سبک و یک «س» و کلمه‌ی «ادب» را تغییر دادیم و تحول ایجاد کردیم و تبدیلش کردیم به «سلیقه» و «سبک»، سررشته‌ی معنا‌دهی به زندگی عوض می‌شود.

ببینید، این بحثی که شما مطرح کردید، آماری که سازمان بهداشت جهانی داده، ما یک بحثی را امروز داریم که کاملاً فلسفه‌ی غرب را متأثر کرده است و غرب به شدت متأثر از این بحث است. عنوانش هست: «معناداری زندگی» و «معنابخش». بچرخید در کتاب‌هایی که در حوزه‌ی فلسفه در غرب نوشته می‌شود، این عنوان یک عنوان پربسامد و عنوان رایجی است. یک چالش جدی دارد که اساساً حالا جالب است، بعضی از مقالاتی که افراد کار کرده‌اند در غرب، در این حوزه کار می‌کنند: اصلاً لازمه که زندگی معنا داشته باشد؟ کی گفته که باید زندگی معنا داشته باشد؟ یعنی اصلاً امر فراتر از این است که زندگی معنایش چیست. اصلاً بحث سر این نیست. بحث سر این است که من وقتی دارم آن‌جوری که می‌خواهم زندگی می‌کنم، چه فرقی به حالم می‌کند معنا دارد زندگی یا ندارد و معنایش چی می‌خواهد باشد؟

ما وقتی آمدیم پایه‌ها را مستقر کردیم در اصالت انسان و استقلال انسان و حالا مکاتب مختلفی که از همین‌جا ریشه می‌گیرد، ایندیویدوالیست‌ها بر همین مبنا اصالت فرد را معنا می‌دهند و پررنگ می‌کنند. مسلماً این دیگر سبک‌های مختلف زندگی در حوزه‌های فردی و اجتماعی تعریف می‌شود.

این واژه‌ی «ادب» یک عقبه‌ای دارد. واژه‌ی «سبک» و «سلیقه» یک عقبه‌ی دیگری دارد. یک وقتی به من می‌گویند که این‌جایی که نشستی، ادب گفت‌وگو را رعایت کن، ادب سخنرانی را رعایت کن. یک وقتی هم من پاسخ می‌دهم و می‌گویم این سبک سخنرانی من است. یک واژه‌ی «ادب سخنرانی» با «سبک سخنرانی» خیلی فرق می‌کند. «سلیقه سخنران» با «ادب سخنران» خیلی فرق می‌کند. در «ادب» یک پاسخ‌گویی نهفته است، یک مرجع اعتباربخش نهفته است، یک رابطه‌ی از پایین به بالا نهفته است. یک بالاتری هست که او دارد ملاحظه می‌کند من را و من باید خودم را تناسب بدهم و نسبت‌سنجی بکنم با آن ساختارهایی که او برای من تعریف می‌کند. معنای «ادب» این است.

«ادب معاشرت» خیلی کلمه‌ی لطیف و پرمعنایی است. این‌ها آمده‌اند و آن را تبدیل کرده‌اند به «سلیقه معاشرت»، «سبک معاشرت» در حوزه‌های مختلف: «این سبک زندگی من است»، «این سبک درآمدی من است»، «این سبک خرج کردن من است»، «این پوشش من است»، «این سبک گفتار من است»، «سلیقه‌ی من است». «من این‌طور می‌پسندم. اصالت از آنِ پسند انسان است، پسند من است و کس دیگری بالاتر از من نیست که بخواهد پسند او معنا داشته باشد، مگر جامعه.» که جامعه هم تبلور پسند افراد است و آخر پسند فرد است که تصمیم‌سازی می‌کند در جامعه. یعنی افرادند که جامعه را مدیریت می‌کنند. ما چیزی به اسم... نداریم. افراد آن‌جا ذوب شده... حالا نمی‌خواهم وارد این بحث‌هایی بشوم که در فلسفه‌ی جامعه و جامعه‌شناسی بیشتر مطرح می‌شود.

کلمه‌ی «ادب معاشرت» این معنای لطیف و عمیق را دارد، حامل آن معناست. حالا این بحث خوف و حزنی که مطرح شد در ادب معاشرت در این است که من عبدم. یک عبد سر یک سفره، در خانه‌ی یک کسی که استقلالی از خودش ندارد، تابع، پاسخگو، و بهره‌مند، مرتزق. این معنا در این کلمه نهفته است. این دیدگاه اشراب شده در این کلمه. دائماً دارد به او این توجه را می‌دهد.

وقتی ما آمدیم این را برداشتیم و کم‌کم یک حس به او دست می‌دهد که ما همه با همدیگر برابر و مشترکیم. حالا ممکن است کسی قدرتش بیشتر باشد یا قدرتش کمتر باشد. نگاهی که غرب به انسان دارد، همین است که خدا هست، ما هم هستیم. البته ما در همین حد محتاج بودیم که برای بودن نیاز داشتیم او دکمه‌ی پلی ما را بزند، فقط در نقطه‌ی اول مدیونشیم، دستش هم درد نکند؛ ولی الان که دیگر ما این بحث‌ها را نداریم با همدیگر.

این‌ها آن معانی‌ای است که ماها خیلی وقت‌ها توجه نداریم. یعنی این ساختار معنایی که در این الفاظ شکل گرفته است. جایگاه کتاب این‌جا چیست؟ البته خب ما هی بریده بریده داریم با هم صحبت می‌کنیم، به خاطر کمبود وقت و دوستانی که ما را می‌شناسند، می‌دانند ما سبکمان اصلاً خیلی سبک مجازگویی به این شکل نیست؛ همه‌چیز باید مفصل و خوب طرح بشود، مگر اینکه فضایی باشد که ذهن‌ها کاملاً آماده است، یک اشاره‌ای می‌شود، بحث و منت... خدمت شما عرض کنم که جایگاه کتاب در واقع باید در آن نظام معنایی تعریف بشود که اگر من به دنبال فراگیری آدابم، کتاب یک جایگاهی پیدا می‌کند و نسبت من با کتاب یک جایگاهی می‌شود. اگر در مقام ارزش‌دهی و ضریب‌دهی به سبک‌ها و سلیقه‌ها، کتاب یک معنای دیگر پیدا می‌کند. ما خیلی وقت‌ها مراجعه‌مان به محصولات فرهنگی و تولیدات فرهنگی برای این است که ظرفیت‌های سلیقه‌ای خودمان را کشف کنیم. اینستاگرام الان رسالتش تقریباً این است که من می‌بینم من با این غذا چه مدل‌های دیگری می‌توانستم برخورد بکنم و غافل بودم. حالا این خیلی حوزه‌ی وسیعی است، خیلی روی آن می‌شود بحث کرد و افراد دیگر نقششان در زندگی من این است که ظرفیت‌های ناشناخته‌ی سلیقه‌ای من را به من یادآوری می‌کنند: «این سلیقه‌ها را می‌توانستی داشته باشی»، «این سبک‌ها را می‌توانستی تجربه کنی» و «تجربه‌ی این» اصلاً یک معنای دیگری...

کتاب می‌خوانم تا ببینم که چه جهان‌هایی به روی من باز می‌شود که من آن استقلالم، آن اصالتم، آن استبدادم ظرفیت پیدا کند، هی میدان پیدا کند، میدان‌های جدیدی برایش پیدا کنم برای ارضایش. کتاب می‌خوانم تا بیشتر با آداب آشنا بشوم، آداب حوزه‌های وسیع‌تری را یاد بگیرم، اقتضائات بنده‌بودنم در حوزه‌های گوناگون را یاد بگیرم. این دو رویکرد کاملاً دو جنس متفاوت تولید می‌کند در برخورد با کتاب که حالا می‌خواهیم بحث را مطرح کنیم، باز بیشتر به آن بپردازیم.

عَبدم یا دنبال ارضا؟ چه زمینه‌های دیگر؟ چه جوری باید در این فضا چگونه می‌شود مطالعه کرد؟ و اینکه خب، با توجه به اینکه پرفروش شلوغ... «سه دقیقه در قیامت» که شما... بازخوردهای خیلی زیادی... کتاب‌هایی چه ویژگی دارند که از حیث سبک زندگی، معاشرت این‌قدر تحول‌آفرین؟ چه ویژگی‌ای در این آثار وجود دارد که یک همچین تأثیری روی مخاطب می‌گذارد؟

انسان یکی از نکات مهم این است که توجه به آن حوزه‌هایی که ما در آن حوزه‌ها دست و بالمان بسته است و مملوکیم، تحت تدبیریم، تحت اداره و اراده‌ایم. از حوزه‌های حیاتی و کلیدی است که ما را ملتفت و متوجه ساحت عبودیتمان می‌کند. اساساً اصلاً ژانر معاد و ژانر غیب و خود مرگ. البته ما حوزه‌های دیگری هم داریم؛ حتی مثلاً حوزه‌ی تقدیر. این هم از آن حوزه‌هایی است که خیلی در این جنبه می‌تواند اثرگذار باشد. ولی حالا جنبه‌ی ژانر مرگ چون ژانری است که ظرفیت صورت‌پردازی و درگیر کردن قوه‌ی خیالش خیلی بالاست. حوزه‌ای است که یک‌هو من را ملتفت به این می‌کند که من یک ساحت‌هایی از زندگی دارم که آن‌جا کاملاً تحت اداره و ربوبیت و برنامه‌های دیگری و دل‌بخواهی‌های من آن‌جا معنا ندارد. دیگران تعریف می‌کنند برای من. آثار و کارکردی برای کار من تعریف شده، حد و حدودی برای من تعریف شده. یعنی فکر کردن به محدودیت‌هایی که ناگزیر با آن‌ها مواجه‌اند، یک نقطه‌ی عظمت‌بخشی می‌تواند باشد به اینکه من به این جواب برسم که آن عبدم یا آزاد بخواهم بروم.

بله، شما ببینید آن سبک زندگی که به من می‌گوید آقا تو برای تفریحت حتی حق داری با آبروی دیگران بازی کنی، دست بیندازی افراد را. مهم این است که تو حالت خوب باشد. ارزش افراد هم در آن میزان حال خوبی است که برای تو ایجاد می‌کنند. یک‌هو می‌آید در این تجربه‌ی نزدیک به مرگ، می‌گوید که آقا من ۱۰ دقیقه وقت یکی را گرفتم و یک کاغذ را قایم کردم. یک آدمی بود که قیافه‌اش می‌خورد به آدم‌های ساده و مثلاً خورند دست انداختن بود. این آدم یک‌هو رفتم آن طرف، به من گفتند این ۱۰ دقیقه‌ای که از این تلف کردی، بهش برگردان. کلید برداشتن، کشیدم روی دیواره‌ی ماشین. «خوشم نیامده از این ماشین، حال نکردم، دوست نداشتم او داشته باشد.» همین‌هایی که امروز یک الفاظ و ادبیاتی که خیلی باب است: «دوست ندارم، خوشم نیامد، حس خوب بهش ندارم، انرژی منفی می‌گیرم.» یک‌هو رفتم آن‌جا به من گفتند که تو کی بودی که بخواهی انرژی منفی داشته باشی؟ خوشت بیاید، خوشت نیاید؟ و این‌قدر حوزه‌ی دل‌بخواهی‌ها و ارضای دل‌بخواهی‌ها را وسیع دیدی که به خودت حق دادی پا بگذاری در حریم زندگی یک آدم، آبروی آدم، وقت یک آدم، مال با شخصیت او بازی کنی، با روان او بازی کنی، با وقت او بازی کنی. گفتند: «رنگ ماشین او را بهش برگردان.»

یک معنایی این‌جا یک‌هو تولید می‌شود به اسم «حقوق» که سبک زندگی غربی با این واژه بیگانه است و از آن متنفر و گریزان. واژه‌ی «حق» و واژه‌ی «حد» است که ادب تولید می‌کند. من چون محدودم، باید مراعات حدود خودم را بکنم. همین که ما می‌گوییم: «پایت را از گلیم خودت بیشتر دراز نکن.» من یک گلیمی دارم، اندازه دارم، حد و حدود دارم. «رَحِمَ اللهُ مَن عَرَفَ قَدْرَه.» خدا رحمت کند کسی را که اندازه‌ی خودش را بداند. آیا اندازه دارم؟ در یک سطحی جایگاه من تعریف شده است.

الان قبل اینکه جلسه را شروع کنیم، مثل اینکه یک عنوانی کنار یک عنوان بوده در مورد تورم‌ها. حاج آقا که این‌جا نشسته، تخصصش چیست؟ آقا فرمودند که مثلاً مسائل اعتقادی و این‌ها. گفتند: «پس چرا نوشته‌اند تورم؟» این قشنگ است. این همان حس مسئولیت اجتماعی است که از تو دل این خیلی تذکرهای دیگر هم درمی‌آید. ولی ما این را کاملاً حق می‌دهیم. آن یکی‌ها را دخالت در زندگی مردم می‌دانی. همه‌اش درست است. دیگر از چی نشئت گرفته‌ایم؟ از اینکه نکند این آدم حد و حدود خودش را نمی‌فهمد، حالیش نیست. نکند یا آخوند با سواد حوزوی آمده در مورد تورم حرف بزند و من وظیفه‌ی اجتماعی دارم حد و حدود تو را بهت یادآوری کنم، حالیت کنم تو چیزی که حد تو نیست دخالت نکن.

و ما حد و حدود داریم، همه زندگیمان. چه این‌جا نشستن من حد و حدود دارد، چه پوشش من، چه کلامی که استفاده می‌کنم. از هر لفظی حق ندارم استفاده کنم. هر مثالی حق ندارم بزنم. من باید مراعات بکنم سن مخاطبینم را، فضای جلسه را، فضای فرهنگی حاکم بر کشورم را. این‌ها حد و حدود برای من تعریف می‌کند. التزام من به این حد و حدود می‌شود ادب. وقت سبک زندگی دیگر یک سلیقه نیست، آداب مراعات آداب یک حقوق اجتماعی ما داریم. این‌ها برای من محدوده‌ای تعیین می‌کند. من را مؤدب می‌کند. حق همه... رساله‌ی حقوق امام سجاد (علیه‌السلام) را ببینید، دیوانه می‌کند آدم را از اعجاب که این رساله در آن شبه‌جزیره‌ی عربستان، در آن زمانی که یک بربریت غیر اسلامی داریم با یک بربریت اسلامی که می‌شود تمدن اموی‌ها. یک امام گوشه‌گیر، عزلت‌نشین، به دور از این هیاهوی سیاسی و اجتماعی نشسته، پنجاه و خورده‌ای حق تعیین کرده و چقدر این اثر مظلوم است! چقدر این محتوا مظلوم است! حالا ممکن است اثرش هم پرفروش باشد ولی محتوایش...

یکی از حقوق، «حق جلیس» است، هم‌نشین. حقوق... مباحثه کردیم. صوتش هم هست. مثلاً در آن حق جلیس و هم‌نشین بحث می‌کردیم که اینی که امام سجاد می‌فرماید یعنی اینکه من کنار شما نشسته‌ام، شما داری حرف می‌زنی، باید به شما توجه کنم و گوش بدهم. این حق شماست و من مسئولیت دارم نسبت به این حق و باید مؤدب باشم به این ادب. چقدر مشکلات این جامعه را این گروه رعایت... حامد مادری... حالا خود این دنیای آدم‌ها آرامش بیشتری یافته‌اند. این عدد معاشرت، سبک زندگی سعید عنوان برنامه برای بیشتر صحبت... نمایشگاه کتاب، کتاب بخریم. در زندگی چه کنیم؟ چه معیارهایی، چه ویژگی‌هایی برای...

اگر ما پایه را گذاشتیم روی آداب معاشرت، دو تا معنای جدی زاییده می‌شود: مفهوم ادب. یعنی به اقتضای مفهوم ادب، ما با این دو تا واژه مواجهیم: یکی واژه‌ی «یادگیری»، یکی واژه‌ی «یادآوری». یادگیری و یادآوری که حالا یادگیری می‌شود همان «تعلم»، یادآوری می‌شود «تذکر». تعلم و تذکر. ما خودمان را باید در مقامی ببینیم که نیاز داریم به اینکه یاد بگیریم. خیلی رویکردشان به کتاب این است که کتاب یک ابزار سرگرمی است. نمایشگاه کتاب که می‌آیم، می‌خواهم با چیزهایی مواجه بشوم که یا مشغولیت‌های ذهنی و یک انس خیالی برایشان ایجاد بکند. خب، رمان تا حد زیادی این شکلی است. آن ساعت خیال ما را پرواز می‌دهد، می‌رویم عوالمی که هیچ‌وقت چشم و گوشمان به آن ساحت‌ها راه ندارد. ولی آن قدرت نویسندگی و قدرت تخیل‌آفرینی نویسنده ما را به آن ساحت می‌برد. در واقع همان حس سرگرم‌شدگی و گذراندن و خوش بودن و سر کردن و یافتن حوزه‌های ناشناخته از این کیف کردن و حذف نفسانی.

ولی تعلم نه. به من می‌گوید که تو برای اینکه آداب را رعایت بکنی در حوزه‌های مختلف فردی و اجتماعی، اول باید یاد بگیری آداب را و بعد هم چون در یک فضایی هستی که هم خیلی‌ها نسبت به این آداب جاهلند، هم خیلی نسبت به این آداب غافلند، هم فضای زندگی فضایی است که طمع‌های ما، حرص ما، منفعت‌های ما هی غلبه دارد و بروز پیدا می‌کند. ما هی فراموش می‌کنیم این حقوق و این حدود را. نیاز به یادآوری داریم، هم نیاز به یادگیری داریم، هم نیاز به یادآوری.

یکی از چیزهایی که خیلی اثر‌بخش است، مطالعه‌ی شرح حال آدم‌هایی است که خوب بوده‌اند، درست زندگی کرده‌اند، حتی اندازه‌ی خودشان را می‌شناخته‌اند و حقوق دیگران را بلد بوده‌اند، حد و حق را خوب می‌شناخته‌اند. حالا من کتابی هم می‌خواهم معرفی بکنم که دوستان اگر خواستند تهیه بکنند، کتابی است که بنده چندین سال بود منتظر این کتاب بودم. الحمدالله امسال چاپ شد. ما با شوق تمام خلاصه اقدام کردیم به خرید کتاب. عنوان کتاب هست: «صحبت سال‌ها» اینجا مرکز تنظیم و نشر حضرت آیت الله العظمی بهجت. این کتاب زندگینامه‌ی مرحوم آیت الله العظمی بهجت به بیان فرزندشان، شیخ علی بهجت است که خب ایشان سال‌ها در اندرونی منزل آیت الله بهجت با ایشان مؤانست و مجالست داشت و معاشرت داشت و به قول ماها از جیک و پوک زندگی آقای بهجت خبر داشت و این مراعات حدود و حقوق مختلف در سبک مرحوم آقای بهجت یک موضوع بسیار اعجاب‌انگیز و جالبی است که حالا من میکروفونم تا شما سؤالی مطرح کنید، یک بخشی را پیدا کنم بخوانم که دوستان لذت ببرند. هر چقدر به جنبه‌های خصوصی نزدیک‌تر شدی، معمولاً نمایی خبری نیست. این کتاب از این بابت خیلی ارزشمند است. جنبه‌هایی از عظمت بیشتری آشنا می‌شوی.

حضار عزیز، هر کدام در موضوع مباحث اعتقادی یا حوزه‌ی سبک زندگی اگر سؤالی... پاسخگو. گزینه یک. صفحه‌ای را برایتان بخوانم تا حالا دوستان هم آماده بشوند برای طرح سؤالاتشان. ببینید انسانی که عبد است و ادب معاشرت را رعایت می‌کند، چه شکلی است؟

صفحه ۲۰۲ کتاب می‌گوید: «وضعیت مالی خودشان خیلی خوب نبود. آیت‌الله بهجت با این حال گاهی برای مشکلات همسایه‌ها پول قرض می‌کردند.» من اول بگویم خودم این‌جوری نیستم. برای یادگیری و یادآوری است دیگر. هم یاد می‌گیریم هم ان‌شاءالله به یادمان بیاید که عمل کنیم. «و به آن‌ها می‌دادند. بسیار مقید بودند هر چه برایشان می‌آورند بین همسایه‌ها تقسیم کنند. بعضی سال‌ها برنجی را که به اندازه‌ی مصرف یک سال خودشان بود از مزرعه‌شان می‌آوردند. یک سومش را بین همسایه‌ها و آشنایان تقسیم می‌کردند. حتی بعد از مرجعیت هم همین رفتار را ادامه می‌دادند. سال ۷۹ یا ۸۰ بود. یک جعبه میوه برای ایشان آورده بودند. می‌خواستند بین همسایه‌ها تقسیم کنند. من توانایی نداشتم.» یعنی پسر شبانه این کار را انجام بدهد. «قرار شد فردا بیایم و آن‌ها را تقسیم کنم. ایشان ساعت ۹:۳۰ شب آمدند و دیدند میوه‌ها هنوز داخل خانه است. به خانواده گفتند: شما این‌ها را جدا جدا بریزید. من خودم.» خودشان شبانه رفتند و در خانه‌ی تک‌تک همسایه‌ها را زدند و به آن‌ها میوه دادند.

«بعد از مرجعیتشان وقتی برای ایشان مطلبی درباره‌ی همسایگان نقل می‌کردند دقیق گوش می‌دادند. بعد از رحلت پدرم یکی از همسایه‌ها برایم نقل کرد. یکی از آثار بسیار عالی مطالعه‌ی کتاب‌ها این است که من به خودم مراجعه می‌کنم. می‌گویم من چقدر عقبم؟ من چقدر بدم؟ من چقدر فاصله دارم با آن چیزی که باید باشم؟ و این آن کارکرد اصلی کتاب است که یک‌هو آدم را زنده می‌کند، راه می‌اندازد. یک جرقه و یک آتشی در آدم به پا می‌کند.»

یکی از همسایه‌ها برایم نقل کرد: «مادرم که از دنیا رفت از شهرهای بروجرد و اراک و تهران مهمان‌های زیادی به منزلمان آمده بودند که پذیرایی از آن‌ها از عهده‌ی من کارمند خارج بود. در این وضعیت آقا یعنی آیت‌الله بهجت پول زیادی به من دادند که از حقوق کارمندی خیلی بیشتر بود. بعد از مدتی توانستم این مبلغ را تهیه کنم و به آقا برگردانم.» ولی وقتی پول را خدمت ایشان آوردم، به هیچ وجه قبول نکردند. همین همسایه می‌گفت: «همسرم بعد از مرجعیت آقا فوت کرد. آقا لطف کردند و تا حرم برای تشییع جنازه آمدند و نماز میت هم خواندند. ما هر چه اصرار کردیم که برگردند نپذیرفتند و تا محل دفن هم آمدند و تا آخر مراسم ماندند.» بعد دیگر حالا مطالب دیگری که یکیش بود فقط در ارتباط با همسایه.

حق همسایه، حد و ادب ارتباط با همسایه، چقدر متفاوت با آن چیزی که ما الان زندگیمان است. «صدای بزن و بکوب تو را کم کن.» «ما همین‌جوری دوست دارم، سلیقه‌ی من است. تو نمی‌زنی؟ برو بیرون، خانه‌ات را عوض کن!»

یکی از دوستان سؤالی فرستاده: «گفتند اگه امشب حاج آقا...» دلنوشته که من یک عمر است نه نماز قضا دارم نه روزه قضا، ولی به شدت از حیث مالی دچار مشکل هستم. اسم و فامیل هم کسانی هستند که هر کدام... می‌کنم، بروم، مسخره می‌کنند. ازشان هم خیلی خوب است. گره دارم و شاکی.

امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه، یکی از کتاب‌های خواندنی برای ماها، نهج‌البلاغه است که آیت‌الله بهجت می‌فرمودند که خواندن این کتاب‌ها به مثابه‌ی حضور پای منبر امیرالمؤمنین است. خیلی تعبیر عجیبی است. شما وقتی نهج‌البلاغه می‌خوانید، در محضر امیرالمؤمنین حاضر و جلوس کرده‌اید، در برابر امیرالمؤمنین، در برابر امام صادق. نهج‌البلاغه خوب کتابی است که خیلی ما اسمش را می‌آوریم، ولی معمولاً بین ماها غریب است از حیث محتوایی.

امیرالمؤمنین در یکی از خطبه‌ها، که الان چون عدد خطبه یادم نیست عرض می‌کنم، می‌فرمایند که مطالبی را مطرح می‌کنند در مورد مشکلات زندگی پیغمبر، مشکلات معیشتی، فقر پیغمبر. به کرات فرزنددار شدند و فرزندانشان از دنیا رفتند. چندین فرزند پیغمبر از دنیا رفتند. یکی فقط به دنیا ماند که آن هم که گل سرسبد خلقت بود، ۷۰ روز یا ۹۰ روز بعد از پیغمبر به شهادت رسید، با وضع فاجعه‌باری. فرزندانشان این‌طور بود. وضع زندگی و معیشتشان، مرکبشان، نانی که پیغمبر مصرف می‌کرد، خانه‌ای که پیغمبر داشت، همه این‌ها در پایین‌ترین سطح زندگی بود نسبت به همان دوران، نه نسبت به دوران ما. نسبت به همان دورانی که معیشت مردم در آن دوران داشت.

امیرالمؤمنین وقتی معیشت پیغمبر را معرفی می‌کنند، یک تعبیری می‌آورند. طی برهانی در آن نهفته است و خیلی لطیف است. می‌فرمایند که خدا با پیغمبر این‌طور رفتار می‌کرد، معیشت پیغمبر این‌طور قرار داده بود. حالا من می‌گویم و شما صلوات آخرش را بفرستید. می‌فرماید که خدا که این‌طور می‌کرد، «أَکْرَمَ بِهَاذَا مُحَمَّدًا أَمْ أَهَانَهُ؟» آیا به این وسیله محمد را تکریم کرد یا اهانت؟ اللهم صل علی محمد و آل محمد. خدا پیغمبر را احترام می‌کرد با این شیوه با او رفتار می‌کرد یا بهش اهانت می‌کرد؟

بعد می‌فرمایند که اگر اهانت می‌کرد که پس چطور پیغمبرش بود، سیدالمرسلین؟ پس برای چی بهش وحی می‌فرستاد؟ شما وقتی در این حد قبولش ندارید که یک زندگی معمول بهش بدهید، بعد بین همه خلایق او را انتخاب کردید که بهش وحی بدهید؟ پس اهانت نبوده. اگر احترام بوده، پس با بقیه که این‌طور رفتار نکرده، چه کرده؟ خیلی استدلال عجیبی است.

نکته‌ی دوستممان هم همین است که ما چیزهایی که به عنوان یک سطح معقول برای زندگی خودمان تعیین می‌کنیم و توقعمان از خدا این است که خدا این را اجابت بکند و اگر نداد، به معنای این است که انگار ما از چشم او افتادیم یا حقمون را نداده یا احترام نکرده و بعد می‌خواهیم برگشت به این بکنیم که مگر من چه کار کردم که مستحق این اهانت شدم؟ بعد نگاه می‌کنم ببینم گرفتم و آن پیش‌فرضی که در این نهفته است که من معیار احترام و اهانت خدا به خودم را در این داده‌های ظاهری می‌بینم، این معیار غلطی است که در سوره‌ی مبارکه‌ی فجر هم بهش اشاره شده. ما البته در سوره‌ی مبارکه‌ی فجر بحث در این زمینه داشتیم، مفصل چند جلسه به این موضوع پرداختیم. آن صورت‌مسئله و آن پیش‌فرض باید اصلاح بشود که اگر من رابطه‌ام با خدا خوب شد، لزوماً به معنای بهبود اوضاع معیشتی و دنیایم نیست و اگر کسی اوضاع معیشتش... به معنای بهبود رابطه‌اش با خداست، مقوله‌ای جدا از هم است و زندگی دنیا، زندگی آمیخته با امتحان است، نه آمیخته با احترام. ما نیامده‌ایم در دنیا تا از جانب خدا احترام بشویم. ما آمده‌ایم در دنیا تا از جانب خدا امتحان. و توجه به این دو تا کلمه کلاً پاسخ را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

موزیک صلوات بر محمد و آل محمد
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...