معرفی
*از عید تا عزا؛ روایت یک غدیر ناتمام، و تجدید بیعت با علی زمان!
*غدیریعنی؛ همافق شدن، تبعیت و اطاعت از منطق امیرالمؤمنین علیهالسلام، و آنگاه تضمین سعادت دنیوی و اخروی.
*از جشن چند ده کیلومتری غدیر تا بیعت چند ده کیلومتری در تشییع شهدای غدیر، آزمونی تاریخی برای سنجش مولاپذیری.
*هشدار!! نقطه تاریخی انتخاب؛ یا اسرائیل را جمع میکنیم یا با او جمع میشویم.
*مروری بر خطبه ۴۳ نهجالبلاغه، الگوی دیپلماسی حکیمانه امیرالمومنین و رویکرد رسانهای مبتنی بر عقلانیت.
*تشابه مشی رهبری با منطق امیرالمؤمنین علیهالسلام؛ نه بیتحرکی، نه جنگطلبی، بلکه اثبات مظلومیت و اتمام حجت.
*دوراهی پایان دیپلماسی با آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ یا مقاومت و جنگ، یا تسلیم و زیر پا گذاشتن حق!
*بازخوانی یک شکست استراتژیک با شهادت مالک، ماجرای صفین و جنگ روانی دشمن با استفاده ابزاری از قرآن!
*منشور مقاومت امیرالمومنین علیه السلام؛ زندگی در ذلت مرگ واقعی، اما شهادت با سربلندی، زندگی حقیقی است.
*بشارت امام باقر علیه السلام از قیامی بزرگ در مشرق زمین، اهتزاز پرچم ولایت و ایستادگی و جهاد تا پیروزی نهایی!
*وحدت امت شیعه، فرماندهان وفادار و رهبری حکیمانه، فاکتورهای امیدبخش و روزنهایست روشن به ظهور نزدیک امام زمان ارواحنافداه.
*غدیریعنی؛ همافق شدن، تبعیت و اطاعت از منطق امیرالمؤمنین علیهالسلام، و آنگاه تضمین سعادت دنیوی و اخروی.
*از جشن چند ده کیلومتری غدیر تا بیعت چند ده کیلومتری در تشییع شهدای غدیر، آزمونی تاریخی برای سنجش مولاپذیری.
*هشدار!! نقطه تاریخی انتخاب؛ یا اسرائیل را جمع میکنیم یا با او جمع میشویم.
*مروری بر خطبه ۴۳ نهجالبلاغه، الگوی دیپلماسی حکیمانه امیرالمومنین و رویکرد رسانهای مبتنی بر عقلانیت.
*تشابه مشی رهبری با منطق امیرالمؤمنین علیهالسلام؛ نه بیتحرکی، نه جنگطلبی، بلکه اثبات مظلومیت و اتمام حجت.
*دوراهی پایان دیپلماسی با آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ یا مقاومت و جنگ، یا تسلیم و زیر پا گذاشتن حق!
*بازخوانی یک شکست استراتژیک با شهادت مالک، ماجرای صفین و جنگ روانی دشمن با استفاده ابزاری از قرآن!
*منشور مقاومت امیرالمومنین علیه السلام؛ زندگی در ذلت مرگ واقعی، اما شهادت با سربلندی، زندگی حقیقی است.
*بشارت امام باقر علیه السلام از قیامی بزرگ در مشرق زمین، اهتزاز پرچم ولایت و ایستادگی و جهاد تا پیروزی نهایی!
*وحدت امت شیعه، فرماندهان وفادار و رهبری حکیمانه، فاکتورهای امیدبخش و روزنهایست روشن به ظهور نزدیک امام زمان ارواحنافداه.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد صلوات الله علیه و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در ابتدای جلسه، درخواست میکنم همه عزیزانی که در جلسه حضور دارند، عزیزانی که صدای ما را میشنوند، برای سلامتی و طول عمر و تایید و حفظ و حراست خدای سبحان از رهبر حکیم عزیز و فرزانه انقلاب، همه با هم سه صلوات بفرستند. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
شرایط گفتگو در این جور جلسات، طبعاً شرایط سختی است و به هر حال، بغض آمیخته با تحیر و خشم در گلوی ماست. در این دقایق و این ساعات ممکن است به هر حال، حس و حال روحیمان برای گفتگو مناسب و مساعد نباشد؛ ولی با استعانت از خدای سبحان، با توکل به ذات احدیت، چند دقیقهای را انشاءالله گفتگو خواهیم کرد. انشاءالله ثمره این گفتگو رضایت خدای متعال باشد. مروری بر وظایفی که در پیش داریم، خصوصاً با شرایطی که در این ساعات رقم خورد.
کشور ما آماده میشد برای یک جشن بزرگ؛ ساعاتی که منتهی میشد به عید غدیر، ساعاتی بود که همه شور و شوق داشتند برای یک جشن بزرگ ملی و جشن خیابانی. دشمنان کثیف ما چشم نداشتند این شادی را برای ما ببینند، این جشن را ببینند و جشن ما را تبدیل به عزا کردند. البته ما جشن آنها را تبدیل به عزا نخواهیم کرد. ما مملکتشان را تبدیل به تلی از خاکستر خواهیم کرد، انشاءالله. و انتقام دیگر انتقام در سطح فرمانده و رئیس و رئیسجمهور و اینها نیست؛ کار از این حرفها گذشته است. البته شبهات و سوالاتی هست که چرا کار به اینجا رسید و چرا اینقدر دیر؟ که میشود امروز انشاءالله چند نکته در مورد اینها عرض خواهم کرد که نکات مهمی است؛ باید همه ما به این نکات توجه داشته باشیم.
خوب، روز عید غدیر، روز جشن است؛ هم برای ما یک جشن آیینی است، جشن اسلامی است، هم جشن ملی. و مردم واقعاً با همه وجود شوق و ذوق نشان میدهند نسبت به غدیر، سالگرد غدیر و جشن. البته جشن غدیر همه قضیه نیست، همه چیزی که ما به عهدهمان است نسبت به غدیر نیست. جشن غدیر یک مقدمه است، یک زمینه؛ فرصتی را فراهم میکند، فضایی را فراهم میکند. آن چیزی که در غدیر باید رقم بخورد و در روایات ما به آن اشاره شده، بیعت مجدد با امیرالمؤمنین علیهالسلام است؛ بیعت با اهل بیت. روز غدیر، روز جشن، روز سرور است، ولی اینها همه از باب آن حقیقت غدیر است. حقیقت غدیر امامت است. خدا به واسطه این حقیقت، این روز را اینقدر ارزش به آن داده. دین را در این روز تمام، نعمت را تمام، به این اسلام راضی شده، به اسلامی راضی شده که امامش علی بن ابیطالب باشد، نه کس دیگری. حقیقت این اسلام در علی بن ابیطالب جلوه کرده است. مسلمان هم آنی است که با علی بیعت میکند، به این حقیقت تن میدهد و تسلیم میشود.
پیامبر اکرم بیم داشتند، نگرانی داشتند از طرح این مسئله. اثر رحمتشان، اثر محبتشان نسبت به امت، میترسیدند مردم پس بزنند؛ چون خیلی همافق نبودند با اسلامی که تجلی و نمودش میشود علی بن ابیطالب. پیغمبر مردم را میشناخت، میدانست اینها اگر اسلام هم قبول دارند، مسجد میآیند، نماز میخوانند، حج میروند، تهش حج و اسلامی است که از توش معاویه درمیآید. نماز جماعت با معاویه را تن دادند، نه اسلام علی بن ابیطالب. لذا از طرح این مسئله نگران بود، به تعبیر ما استرس داشت. پیغمبر اکرم میدانست اگر مطرح بکند، فضای عمومی تقابل با این فرمان و این خواسته است. این پا و آن پا میکرد پیغمبر در طرح مسئله. خدای متعال با یک شدت و حدتی فرمود: «بگو دیگه آنی که بهت گفتم، نگی هیچ کاری نکردی. بابت اینها هم نترس. والله یعصمک من الناس.» نگهت میدارم. حتی برخی گفتند، اینطور برداشت کردند، پیامبر حتی ترس این را داشت که در لحظه علی بن ابیطالب، پیغمبر را بکشند. علی بن ابیطالب را بکشند. اینقدر این نفرتها و کینهها و ناهمگراییها و واگراییها نسبت به امیرالمؤمنین شدید بود، پس میزدند علی بن ابیطالب را.
خوب، آنجا به هر حال هر چه که بود، بر اساس ظاهر و اینها، بیعت کردند، تسلیم شدند. این مطلبی است که دو جای قرآن به آن اشاره کرده که بعضی افراد آمدند گفتند که: «اینی که گفتی خودت گفتی یا خدا گفته که علی بن ابیطالب بعد تو امام باشد؟» عین جملاتش در نقلهای تاریخی و روایی ما هست، برگشت گفت: «به ما گفتی نماز بخوان، خواندیم؛ گفتی حج برو، رفتیم؛ خمس بده، دادیم؛ زکات و این حرفها را دادیم. دیگر از ما توقع نداشته باش بگویی پسرعموتم بعد خودت قبول کنی. حرف خودت بود یا خدا؟» پیغمبر فرمودند: «حرف خدا بود.» طرف برگشت گفت: «اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء.» خدایا اگر این راست میگوید، واقعاً تو گفتی، از آسمان یک چیزی بفرست من بمیرم، عذاب بفرست. «سال سائل بعذاب واقع.» آیه نازل شد. دو بار هم این مطلب در قرآن آمده است. مطلب عجیبی است. این فضای عمومی است.
خوب، تا پیغمبر هم از دنیا رفت، دیدید که چه وضعیتی رقم خورد. مسئله غدیر، مسئله همافق شدن با علی بن ابیطالب است وگرنه بیعت ظاهری و جشن و سرور را که همانجا هم همینها، همین مرتدم، همین منافقین هم گرفتند. اینها هم شیرینی و شربت پخش کردند. قضیه با این تمام نمیشود. همه ماجرای غدیر این نیست. همافق بودن با علی بن ابیطالب، معیت با علی بن ابیطالب مهم است. بیعت با علی بن ابیطالب مهم است. این هم آقا فراهم نمیشود، رخ نمیدهد، مگر اینکه آدم بفهمد، بفهمد او چه میخواهد، بفهمد کجا سیر میکند، منطق او را آدم فهم بکند. تا این را فهم نکند، نمیتواند همراهی کند با علی بن ابیطالب. بفهمد و تصدیق کند، باور کند، قبول کند. منطق علی باید فهمیده شود. اینجور اگر شد، همافق میشود، بیعت میکند، اطاعت میکند، تبعیت میکند.
همه حرف در این دو کلمه است: اطاعت و تبعیت. نسبت ما با امیرالمؤمنین این است: حرف گوش کن، دنبالش راه بیفت. و اینها صرف اینکه قبول داشته باشیم امام است، خیلیها این اعتقاد را داشتند. از آیات قرآن هم فهمیده میشود. اینقدری که خیلی ازش چیزی برنمیآید. حالا ممکن است در قیامت، بعد کلی قضایا، به هر حال یک ذره محبت به امیرالمؤمنین آنجا کارساز باشد، اثر بکند؛ ولی این جامعه را درست نمیکند، این بلا را دفع نمیکند، این عزت نمیآورد، این سعادت نمیآورد. نه دنیایتان را آباد میکند، نه آخرت. آنی که آباد میکند، اطاعت است. خودش فرمود: «اگر حرف من را گوش بدهید، ان تطیعونی فانی حاملکم علی سبیل الجنه.» انشاءالله حرف من را گوش بدهید، میبرمتان بهشت. بعد حرف گوش بدهید، ببینید من چه میگویم، چه میخواهم، افقتان با من تراز باشد.
پس داستان غدیر این است. امسال ما از جشن غدیر محروم شدیم، ولی برای بیعت غدیر، خدای متعال سازوکار عجیبی را امسال رقم زد. امسال یک بیعت منحصر به فردی برای غدیر رقم خورد. فردا این جشن چند دهکیلومتری غدیر تبدیل میشود به بیعت چند دهکیلومتری با امیرالمؤمنین. مراسم تشییع فرماندهان شهید ما، این شهدای عزیز و درجه یک ما، این مراسم تبدیل میشود به بیعت با امیرالمؤمنین. این اتفاق، اتفاق بزرگی است. شاید در تاریخ انقلاب این اتفاق به این شکل تا به حال رقم نخورده باشد. اتفاق تلخی است، ولی اتفاق بزرگی است. یک آزمون جدی است. فردا کنکور سراسری غدیر است. فردا کنکور سراسری است. معلوم میشود چه کارهایم؟ معلوم میشود با کهایم؟ معلوم میشود مولایمان کیست؟
داستان غدیر این است. چالشی که خدا در غدیر راه انداخته، پویشی که در غدیر راه انداخته. بله، پویش بین ماها: هر یک نفر ده نفر اطعام کند، هدیه به سادات، هدیه بده، هدیه بگیر. اینها خوب است، درست هم است، سر جای خودش؛ ولی اینها پویشهای فرعی، حاشیهای، جزئی است. پویش اصلی غدیر که خدا راه انداخته، امتحان و چالش اصلی که او راه انداخته، هر سال هم هست، اینکه مولای تو کیست؟ با که بیعت کردی؟ دستت توی دست کیست؟ دستت توی دست کیست؟ که را پذیرفتی؟ حرف که را قبول کردی؟ مرام که را باور داری؟
بله، میگوید علی بن ابیطالب، سر در خانهاش هم اسم امیرالمؤمنین است، پشت ماشینش هم اسم امیرالمؤمنین است. قلبش را که بالا و پایین میکنی، میبینی همه وجودش این است که با ترامپ راه بیاید. تهران ما را قبول کند. این هم ترامپتان، ترامپمان، ترامپشان. سر کیسه کردند حکام سعودی را. یک عده در این مملکت کف زدند که خوش به حال سعودیها، خوش به حال سعودیها. آره، پول دادند آمریکا. آمریکا سلاح داد اسرائیل. اسرائیل هم کوبید توی سر زن و بچه شماها. خوش به حال سعودیها. غدیر امسال، غدیری است که شماها امتحان میشوید. هر که سکوت کند، هر که انزجارش و نفرتش را در عالیترین حد نشان ندهد، ادامه همینهاست. همینهایی که حکومت سعودی امروز دستشان است، که اینها مشخص است ادامه کیان. حالا یک عده هم فکر میکنند این حرفها شعاری است. باشد. خوب دیگر حالا بنده امروز حرف جدیدی نداشتم. خواستم حرف بزنم، دیدم هر چه بخواهم بگویم، دو سه سال است گفتهام. دو سال پیش حرفهای جدیمان را ما همین جلسه گفتیم در مورد نبرد ایران و اسرائیل. پارسال مفصل صحبت کردیم. این چند وقت اخیر هم در مورد جنگ سوره قتال را مفصل بحث کردیم. خیلی حرف جدیدی نداریم. هر چه بود، قبلیها بود. تکرار همان قبلیهاست. حالا هر که آنها را شعار دانسته، بنشیند تا بقیهاش هم محق شود.
حالا بعداً که حالا چون بنده گفتم اینها حرفهایی است که به ما رسیده، معارف دین، «اذا وعد الله و رسله»، وعده بی برو برگرد این زد و خورد حق و باطل، تا وقتی در مسیر حق است ادامه دارد. تا وقتی غلبه کنید به باطل، یا غلبه میکنید به باطل یا تسلیم باطل میشوید، جزئی از باطل میشوید. آن وقت با باطل همهتان با همدیگر توسط خدا لول میشوید. دو حالت دارد: با باطل میجنگی، زد و خورد دارد، خون میدهی، هزینه میدهی، پول میدهی، شهید میدهی، خرابیهایی دارد، آسیبهایی دارد، جانباز میدهی، معلول میدهی، مجروح میدهی، کشته میدهی، به اقتصاد آسیب میزند، پالایشگاه آسیب میزند. این طبیعت داستان است. ادامه میدهی تا قدرت پیدا کنیم و دشمن روز به روز ضعیف بشود، هر چه سلاح دارد به کار بگیرد، خلع سلاح شود. جو عمومی، دشمنت را منکوب کند. جو عمومی، مظلومیت تو را تایید کند، منطق تو را تایید کند. غلبه میکنی، به مرور روز به روز پیش میروی. اگر نه، تسلیم میشوی، روز به روز همدستی و همکاری و ذلت و خواریات پیش باطل بیشتر میشود. جزئی از اینها میشوی، نیروی اینها میشوی، مهره اینها میشوی، نوکر اینها میشوی. یک روزی هم خدا جمعت میکند مثل همه اینها که تا حالا جمع کرده است: قوم لوط و قوم عاد و قوم ثمود. ماندنی نیستند. اسرائیل را شماها نابودش میکنید یا خدا آنها را به همراه شماها نابود میکند. از این دو حالت خارج نیست.
این جمله کلیدی و طلایی را امروز گفتم و تمام. همه حرف این جلسه، همه جمله: مردم ایران، مسلمانها، شیعهها، یا اسرائیل را جمعش میکنید یا خدا شما را با اسرائیل جمع میکند. از این دو حالت خارج نیست. این حرف هم بشارت است هم انذار. "بشیراً و نذیراً". ما الان دقیقاً سر این دوراهی قرار گرفتیم. الان در این نقطه تاریخی هستیم. اینجای تاریخ از سحرگاه امشب به این فصل رسیدیم. سر این نقطه رسیدیم که خوب، چه کارهای؟ غدیر امسال این است. وایمیستی کنار علی اینها را جمع کنیم یا میروی قاطی آنها؟ آنها که به هر حال جمع میشوند، دوره به دوره باطل میآید و میرود. این داستان امروز ما یک حرف جدی است. امروز داستان امروز داستان بیعت با امیرالمؤمنین است. این بیعت در منطق امیرالمؤمنین، منطق امیرالمؤمنین آن منطقی است که امروز گفتمان رسمیاش دارد از زبان یک سلاله پاک، ذریه طیبه، یک دانشمند کمنظیر بلکه بینظیر در تاریخ شیعه، کسی که ولایت او به عنوان یک فقیه تثبیت شده برای ما، از زبان این رهبر حکیم، این سید عظیمالشأن، آن چیزی که دارد بیرون میآید، آن قرائت رسمی گفتمان امیرالمؤمنین است. هر کس با این است، با منطق علی، با غدیر است. هر کس با ایشان بیعت کند، با امیرالمؤمنین بیعت کرده است. هر کس هم جای دیگر دارد میزند، جای دیگر مال جای دیگر است.
بریم سراغ حرف امروز. منطق امیرالمؤمنین چیست که ما باید با آن بیعت بکنیم؟ بنده البته حرف زیاد داشتم، بخشی از مطالب را میخواستم امروز عرض بکنم که خوب طبعاً دیگر با این فضای امروز نمیشود. از بعد نماز با وضعیتی که پیش آمد و اینها یک سری مطالب به ذهنم رسید که تا حالا در این فرصت کم آماده کردم. نکات مهمی است که عرض میکنم.
منطق امیرالمؤمنین این است. چند تا خطبه، حکمت نهجالبلاغه را خیلی سریع میخواهم اشاره بکنم. مطالب مهمی است. دوستان انشاءالله به این نکات توجه داشته باشند. شروع شده، فضای تردید و شبهه و اینها هم در جریان رقیب گفتمان انقلاب و رهبری و اینها که خوب همیشه فضای اینها بوده است. و ترس از جنگ و آقا نزنید، میخوریم، میکشند، تمامش کنیم. اسرائیلیها میخواهند آسیب بزنند به مذاکرات ما با آمریکا. بیاییم با آمریکا مذاکره کنیم، اسرائیل را ناامید کنیم. اینها را دیگر به نظرم برایشان باید نعل ببندیم. دیگر اگر کسی از این حرفها هنوز دارد میزند، از پوستش به عنوان پوست خر میشود استفاده کرد. دیگر واقعاً اگر کسی هنوز اینجور فکر میکند، یا خر است یا ما را خر فرض کرده است. دیگر واقعاً تا یک جایی حرف مفت جا دارد برای طرحش. بازی اسرائیل را به هم بزنیم، اسرائیل نمیخواهد توافق ما با آمریکا را ببیند. اسرائیل کیست؟ آمریکا کیست؟ شماها کیستید؟ آنها که ما فهمیدیم اسرائیل و آمریکا با هماند. شماها هم دیگر کمکم معلوم شد شما هم با کیستید.
از این ور هم یک عده راه افتادند که آقا دیدید؟ نزدیم خوردیم. شما که میدانستید میخوریم، چرا زودتر نزدید؟ چرا رفتید مذاکره کردید؟ وسط این داستانها، مذاکرهتان چه بود؟ تأیید مذاکره چه بود؟ این هم یک پالسی است. یک موجی افتاده است. از صبح هم بعضی پیامکها برای بنده هم دارد میآید: وحشت و ترس و اضطراب و عصبانیت. عصبانیت فرماندهان جنگی غلط است. حالا آنقدری که اطلاعات اندک بنده، بنده حالا اطلاعات نظامی و اسناد طبقهبندی شده و اینها ندارم، ولی یک تحلیل تاریخی از منطق امیرالمؤمنین را میدانم؛ آنقدری که در نهجالبلاغه است که میخواهم خدمتتان عرض بکنم. به نظرم قضایای این دو سال هم بعد طوفانالاقصی این است. حالا بهتان عرض میکنم، شما رویش فکر بکنید و نگذارید فرصت ندهید به این کسانی که این حرفها را دارند میاندازند که این شبهات را دوباره بیندازند: آقا تقصیر خودمان است، نزدیم و خوردیم و سید حسن را هم همینجوری از دست دادیم و غلط است. ما قدم به قدم از بعد طوفانالاقصی وارد میدان که بودیم، این سلاحهای حماس در هوا که نجوشید. ما در متن این دعوا بودیم. روز به روز هم جدیتر و عمیقتر و واقعیتر. دو تا هم که وعده صادق داشتیم. این قضیه اخیر، حمله اطلاعاتی و آسیب عمیق اطلاعاتی که به رژیم صهیونیستی وارد کردیم، واقعاً یک اتفاق بزرگی بود و از ترس مرگ، رژیم صهیونیستی دست به انتحار زد. دید آقا من همینجور نگاه کنم که من را با ذلت دارند میکشند، خودم یک تکانی بدهم. قضیه این است. فکر نکنید که مثلاً ما ضعف نشان دادیم، او هم گفتش که اینها ضعیفاند، بزنیم. البته بعضی از ماها، بعضی مسئولین به هر حال مقصرند، ولی این نیست که در فضای اطلاعاتی و امنیتی و اینها ما به دشمن گفتیم که میخواهی ما را بزنی؟ ما زور نداریم. ما ضعیفیم. ما هیچ کاری نمیکنیم. او هم گفت باشد، میآیم میزنمت. نه. ما زدیم، خوردیم. زدیم، خوردیم. ضربه اساسی زدیم. او هم گفته من باید ضربه اساسی بزنم ولی به کارشان زده. این ضربهای که زده، ضربه اساسی نیست. بله، فرماندهان ارشد ما را، تعدادی را، دانشمندان ما را به شهادت رسانده است. اتفاق تلخی است، اتفاق بزرگی است، هزینه سنگینی هم بابت آن باید بدهد، ولی این در قبال آنی که خورده و بعد این میخورد، اصلاً چیزی محسوب نمیشود. اینها چیزهای مهمی است که باید در تحلیل ما به آن توجه باشد.
منطق امیرالمؤمنین چیست؟ اینها چیزهای جالبی است که کمتر شنیدهاید. در خطبه ۴۳ نهجالبلاغه، حالا امیرالمؤمنین اول از همه وقتی که باهاش بیعت کردند که در همین غدیر هم مجدد با امیرالمؤمنین بیعت کردند بعد از قتل عثمان، یا همین روز بوده، غروب این روز بوده چون روز عید غدیر عثمان را کشتند، همین حوالی بوده یا خود امروز بوده یا یکی دو روز قبلش بوده. برخی گفتند همان روز با امیرالمؤمنین بیعت کردند، برخی گفتند که امیرالمؤمنین فرمودند که باشد فردا همه در مسجد جمع بشوید فردا بیعت کنیم تا مثلاً یک فاصله زمانی دو سه روزه بیعت مجدد با امیرالمؤمنین در غدیر بوده. حضرت از همان اول دست گذاشتند روی معاویه، فرمودند که این باید آدم بشود، این باید تسلیم بشود، این باید بیعت کند، این باید رام بشود. هزینه هم داشت برای امیرالمؤمنین. خیلیهایشان هم که بیعت کرده بودند فکر نمیکردند که آقا امیرالمؤمنین مسئلهاش صفر است. وایستا، حضرت بیاید و بیتالمال و دزدگیریها و اختلاس و بانک مرکزی و دلار و قیمت مرغ. دیده بودند بنیامیه بخور بخور راه انداختند، گفتند علی هر چه هست اهل بخور بخور نیست، پاک خوب حلالخور است. بیعت کردند. امیرالمؤمنین آمد اول از همه دست گذاشت روی معاویه. این خودش یکی از آن قضایایی بود که چون همافق نبودند با امیرالمؤمنین دچار آسیب قضایایی رخ داد. همان اولم که زیر بار یک سری دستهبندیها و فیش حقوقیها و اینها نرفت، اولین کسانی که باهاش بیعت کرده بودند مثل طلحه و زبیر مقابل امیرالمؤمنین وایسادند و شد آن قضایای جنگ جمل.
ولی آن نقطه اصلی که امیرالمؤمنین هدف گرفته بود، فرمود آقا من با اینها کار دارم: شام بود. حالا انشاءالله توفیقی باشد امسال محرم به عنایت الهی آن بحثهای "به وقت شام" را انشاءالله ادامه خواهیم داد. بحث بنیامیه را انشاءالله آغاز خواهیم کرد. بحث تاریخیاش را اگر حیاتی باشد انشاءالله از اول قضیه که اصلاً اینها که بودند، چه بودند؟ داستان ابوسفیان چه بود؟ بعداً معاویه چه بود؟ حساسیت اهل بیت نسبت به بنیامیه چه بود؟ شام داستانش چه بود؟ و تا آخر هم که همین شام هست و قضایایی که آخرالزمان خواهیم داشت. یا تسلیم بشود یا برود.
خوب، معاویه هم که اهل این حرفها نبود که بخواهد تسلیم بشود. همه هم دیگر فهمیده بودند که امیرالمؤمنین مصمم است برای جنگیدن با معاویه. معاویه هم خرابکاریهایی را شروع کرد. جالب است، چیزهایی که کمتر شنیدهاید، حالا همه منتظرند امیرالمؤمنین جنگ را شروع کند، نمیجنگد با معاویه. اینها فکر میکنند که امیرالمؤمنین مسمس دارد میکند یا ترسیده، شعار صفر داد، درش مانده است، مثلاً مغازه یا دارد مسمس میکند. حالا قضیه چه بود؟ قضیه این بود که جریر بن عبدالله بجلی را حضرت فرستادند پیش معاویه. به قول ما هیئت مذاکرهکننده. حالا نمیدانم چه اسمی باید به تعبیر امروزی رویش بگذاریم. این را فرستادم. فرمودند: «میروی از معاویه بیعت میگیری. این مقدار هم مهلت داری. مثلاً تا آخر برج بهت وقت میدهم. یا بیعت میگیری برمیگردی. سر فلان تاریخ برمیگردی. بیشتر از آن ماندی دیگر جزو آنهایی. از آن به بعدش دیگر من تو را با آنها حساب میکنم.» این هم مهلتش سر نرسیده بود، از همین مهلت هم داشت سپاه معاویه استفاده میکرد. امیرالمؤمنین به عهدش وفادار است. این هم یک قضیهای داشت که حضرت در نامه، در خطبه ۴۳ به آن اشاره میکند. خیلی جالب است، خیلی این تعابیر جالب است. آقا اینها چیزهایی است که باید نقل و نبات باشد در معارف ما، در ایتا و شبکههای اجتماعی اینها. بعد اینها صبح تا شب مرور بشود، ولی اصلاً نیست. نمیدانم اینها دیگر مظلومیت امیرالمؤمنین است.
فرمود: «ان استعدادی لهرب اهل شام و جریر...» جریر بود، ببخشید اسمش را من... «و جریر عندهم.» فرمود: «که الان جریر پیش اینهاست، دارد با آنها مذاکره میکند، دارد گفتگو میکند. رامش کند برای تن دادن و توافق و این حرفها. کوتاه بیاید، با امیرالمؤمنین راه بیاید، بیعت کند.» حالا به هر... امیرالمؤمنین را به عنوان خلیفه بپذیرد. حالا آن هم شرایطی دارد، چیزهایی را میخواهد تعیین بکند. حالا تا یک حدی ما هم کوتاه میآییم، ولی باید بپذیرد امیرالمؤمنین خلیفه است. مذاکره میکند، توافق میکند. من الان فضای کشور را فضای جنگی نمیکنم، نمیگویم آقا سپاه آماده، سپاه راه بیفتد، برویم لب خط، لب مرز، آماده که بزنیم. من این کار را نمیکنم. «اغلاق لشام.» اگر من... چقدر تعبیر دقیق و فوقالعادهای است! صلوات الله. میفرماید که من اگر این کار را بکنم، دیگر جو عمومی شام را از دست میدهم. شام قبضه، یعنی افکار عمومی شام قبضه معاویه میشود. میگوید: «میدانی من بیعت نمیکنم به خاطر چیست؟ به خاطر اینکه علی میخواهد با من بجنگد. ببینید سپاه راه انداخته، پشت مرزمان است، تیر و ترقه میزند.» چقدر جالب است! امیرالمؤمنین نگاهش به فضای افکار عمومی مردم شام است. یک طرف هم به فضای افکار عمومی مردم کوفه هم میخواهد او را همراه کند هم این را.
چیزهایی که ما به آن توجه نداریم. موشک که داری بزن دیگر! آقا موشک داری بزن که کاری را حل نمیکند. تو جو روانی را، افکار عمومی را باید آماده کنی، همراه کنی. اگر میخواهی بزنی باید در شرایطی باشد که همه قبول کرده باشند که اینی که زدی به حق بود، این حجمی که زدی به حق بود، اینجایی که زدی به حق بود، فرماندهانشان را کشتی، رئیس دولتشان را کشتی، حق داشتی، جا داشت. خوب آقا این به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه فرماندهان ارشدت را بزنند؟ بله، به این قیمت. مطلب را گرفتی چه گفتم؟ مطلب مهمی بود. این نگاه امیرالمؤمنین است. پیشدستی نمیکند، قصاص قبل از جنایت نمیکند هیچ وقت. میداند آنها برنامهشان این است. خوب، من بردارم زودتر بزنم، اولاً که من مجوزی ندارم، بعدش هم فضای افکار عمومی چه میشود؟ امیرالمؤمنین دنبال تبیین حق است، دنبال اتمام حجت. دنبال این است که وقتی که یک حرکتی کرد، جا برای کسی نماند که بگوید آقا این ور قضیه بو دارد، نه، منطق حق است. عین چیزی است که فطرت حکم میکند، عین آنی که عقل میگوید، عین آنی که خدا گفته است. جا نمیماند، ابهام نمیماند که بعداً بزنند زیرش که کینه شخصی داشت. اینجا شبهه بود، آنجا تردید بود. اینکه معلوم نبود میخواهد این را بکشد برای چی؟ فرماندهانشان را زدی زودتر؟ از کجا؟ یک فضایی را ایجاد میکند، بروند گفتگو، توافق میپذیرد، اگر دو تا شرط گذاشت راه میآید باهاشان. بعد آن میزند زیرش. این حالا دستش باز است که واکنش نشان بدهد. او جنایت میکند، این دستش باز است که پاسخ بدهد. اینها مطالب مهمی است ها! به این نکات توجه داشته باشید.
چرا رهبری اجازه دادند مذاکره بشود؟ این چیزی است که بنده میفهمم. حالا ما که از پشت پرده سر درنمیآوریم. بر اساس آن اعتمادی که به ایشان داریم و آگاهی به اینکه ایشان آگاهی دارد به این معارف، ایشان میخواستند که آقا فضای عمومی دنیا، افکار عمومی دنیا، افکار عمومی داخلی اقناع بشود از اینکه آقا ما راه آمدیم. ما از اول بنای به جنگ نداشتیم. امیرالمؤمنین فرمود: «من نمیخواهم کاری کنم که مردم شام فکر کنند من از اول بنایی به جنگ داشتم با معاویه، دنبال جنگیدن بودم، بهانه میخواستم. من دنبال جنگیدن نبودم.» خیلی جالب است. جالب این است که بعد خودیها بعضاً متهمش کردند که پس ترسیدی؟ چه کار کند امیرالمؤمنین مظلوم؟ هر طرف میرود یکی یک چیزی میگوید. دنبال جنگ نیستم، از همهتان در جنگ واردترم. بیمیل به جنگ هم نیستم. ببینید تعبیر را. میفرماید که: «ولا اکره لکم الاعداد.» بدم نمیآید شما هم آماده جنگ باشید. بیمی نسبت به جنگ هم نیستم. ولی اگر من الان فضا را ببرم نسبت به جنگ معاویه، افکار عمومی مملکت خودش را قانع میکند به اینکه علی از اول علی دنبال گفتگو نبود، علی دنبال منطق نبود، دنبال اینکه از راه مسالمتآمیز حلش کنیم. همین باعث میشود که وفاق آنها، اتحاد آنها شدیدتر میشود. به دروغ میخواهد یک کاری بکند که همانجا هم کافر و مؤمن از هم تفکیک بشوند. اگر کسی پای معاویه مانده باشد: «لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حیا عن بینه.» واضح شده باشد قضیه. هر که که ماند دیگر بعد از اینکه واضح شده مانده باشد، این خیلی مهم است ها! ما چون داریم که تمام نمیشود که. انبیا که نیامدند که آقا به یک سلاحی برسند بزنند همه را قلع و قمع کنند. انبیا آمدند بینه بیاورند، حق را نشان بدهند. همه حق را ببینند، بفهمند یا قبول کنند یا رد کنند. از آنجا داستان شروع میشود. اگر جنگی هم هست بعد از این است که بینه آمد، دیگر راه نمیماند برای اینکه زیرش بزنی. فهمیدی من مظلوم بودم. فهمیدی من پایبند بودم. فهمیدی من سر جنگ نداشتم. قول دادم پایش وایسادم. دنبال راهحل بودم. دیدی نگذاشتند. دیدی نخواستند. دیدی آنها جنگ راه انداختند. پس بجنگ. تا این قدم بعدیاش است. این قدم بعدیاش است. البته بدانید ها! نزنید، کاریش نداشته باشید. دیگر حالا چند تا را زدند، باغ فلسطین و لبنان و اینها هم بخواهند مقایسه کنند که نصرالله زدند، آنها هم آخر توافق کردند. شما فرماندهانتان را زدید. نه، اینجا دیگر آن داستانها نیست. نقطه آخر است. اینجا دیگر راه آمدن ندارد.
یک نکته فرمود: «من گفتگو میکنم تا وقتی هم جریر پیش آنهاست، دارد گفتگو میکند، نمیجنگم تا حق معلوم بشود.» بعد که دید اینها کوتاه بیا نیستند، حالا تعبیر را ببینید چقدر تعابیر... میفرماید که اگر کار به جنگ رسید، دیگر دیدیم که آقا راه نمیآید، عبارت را ببینید. میفرماید: «فلم اره لی فیه الا القتال کفراً بما جاء محمد صلی الله علیه و آله و سلم.» فرمود: «اگر کار به جنگ رسید، یا باید بجنگیم یا باید هر چه پیغمبر گفته، بهش کافر شویم.» اینجا دیگر تسلیم و سازش و مذاکره و گفتگو و اینها ندارد. تا وقتی که جای گفتگو و اتمام حجت و اینها بود، خوب. وقتی تمام شد، امروز دیگر آقا تمام قضیه مذاکره و گفتگو و اینها با آمریکا و اسرائیل و اینها دیگر تمام. اینها بنا ندارند به اینکه قضیه را حلش کنند. به چند تا از سایتهای هستهای ما حمله کردند. سازمان انرژی اتمی هم که دیدید چه موجود خبیثی است، اطلاعات دانشمندان ما را میداد و همه جرم جاسوسی کرد و رصد کرد و آخر هم رفت گفت اینها دنبال بمب اتمند. اینها در واقع خوراک آنها را پختند. آژانس گزارش داده بود که اینها دنبال سلاح اتمیاند. بله، حالا باید ببینیم چه میشود دیگر. حالا هم باید ببینیم یکی بود میگفت میدان نمیگذارد دیپلماسی کار بکند، باید ببینیم او هنوز هم حرف برای گفتن دارد یا نه.
عرض کنم خدمت شما که این قضیه میدان و دیپلماسی و این حرفها که راه انداختند، البته حالا این هم در مذاکرات باید ببینیم که طرف مقابل چه میگوید. اینها به آنها چه میگویند. یعنی صرف گفتگو کردن که مشکل ندارد که. امام حسین هم آمد وسط میدان جنگ وایساد با عمر سعد گفتگو کرد. آن گفتگوی برای جنگ بود دیگر. یعنی صرف این نشستن و برخاستن دیگر کسی نرود تعهد بدهیم، دو تا چیز کوتاه بیاییم. نه، اینها دنبال حل مسئله نیستند. دیگر نشان هم دادند دیگر. دانشمند هستهایتان را زدند، فرمانده نظامیتان را، سایت هستهایتان را زدند، پالایشگاهتان را زدند، مردمتان را زدند، بچه کوچکتان را زدند، خانه مسکونیتان را زدند. اگر کسی فکر کند اینها از هم جدایند، خیلی احمق است. از این به بعد دیگر وارد آن فاز دوم قضیه میشویم که باید بجنگیم یا هر چه پیغمبر گفته، تمام. امیرالمؤمنین فرمود: «یا جنگ است یا کفر به چیزی که پیغمبر گفته.» خیلی این تعبیر، تعبیر عجیبی است. این همه پیغمبر اسلام و قرآن و اینها، این یک نقطه.
نقطه بعدی، وقتی کار به جنگ میرسد، خوب، فضای عمومی شام را حضرت هر چه داشتند گذاشتند که اینها را اقناع کنند که خوب به هر حال اینجور شد، آنها هم اهل فهم نبودند. این ور امیرالمؤمنین گرفتار مردم کوفه بود. انشاءالله ما جزو اینها نباشیم. بخش ترسناکش این ور قضیه است. آن چیزی که دست و بال امیرالمؤمنین را میبست برای تقابل جدی، اول از همه و مهمتر از همه جو عمومی مردم کوفه بود. خیلی توجیه نبودند برای چی باید با معاویه بجنگند؟ خیلی احساس قدرت هم نمیکردند در اینکه بتوانند با معاویه بجنگند. این خیلی ترسناک است. بیشتر به آن بپردازم.
یک نیروی کارکشته، کاربلد هم داشت امیرالمؤمنین به نام مالک اشتر. سپاه امیرالمؤمنین را یکتنه جمع کرده بود. کارها هم گره خورده بود. هم درگیر میدان جنگ نظامی بود امیرالمؤمنین علیهالسلام، هم درگیر جنگ سیاسی بود. منطقه مصر، منطقه جدی بود که اگر دست دشمن میافتاد، آسیب میخورد لشکر امیرالمؤمنین و مملکت اسلام. کسانی را فرستاد، قبل از مالک، افرادی رفتند نتوانستند کار در بیاورند. حتی شخصیتهای درجه یکی مثل محمد بن ابیبکر. حضرت دید که نمیشود اینجا را جمع کرد. منطقهای بود که عمرو عاص، حالا عمرو عاص با آن خباثت و کثافتش، اینجا حکومت، هسته مرکزی حکومت آنجا دست عمرو عاص بود. هر که هم امیرالمؤمنین میفرستاد، عمرو عاص باز مدیریت خودش را داشت نسبت به مردم مصر. منطقه حیاتی و کلیدی هم است. امیرالمؤمنین گفت: «اینجا الان مهمتر قضیه مصر است. مصر را باید جمعش کنیم.» با اینکه فرمانده ارشد نظامیاش بود مالک اشتر، حضرت مالک را حکم دادند بهش، فرمودند: «برو مصر را جمعش کن. کار خودت است.» کمبود نیروی امیرالمؤمنین هم بود دیگر. یک آدم باید ده تا میدان بجنگد. مالک هم نرسیده به مصر شهیدش کردند. خیلی این اتفاق، اتفاق بزرگ و فاجعهآمیزی بود. هم مصر از دست رفت و ضربه بزرگ روحی خورد امت اسلام. قضایای سوریه را دیدید. به مراتب داستان مصر امروز از قضیه سوریه امروز شاید حیاتیتر و مهمتر بود. فرمانده ارشد نظامی امیرالمؤمنین را گفتند آقا شکست لشکر امیرالمؤمنین وقتی بود که مالک به شهادت رسید. فضای کوفه شد فضای شکست. همه باختند. مسجد را خالی کردند. گفتند: «تا دیروز میرفتیم جنگ، فرمانده مالک بود.» خطبههایی در امیرالمؤمنین، مظلومیت نهجالبلاغه و کلمات امیرالمؤمنین، دیگر اینها که داریم میگوییم که حرفهایی است که کمتر حضرت سخنرانی... بابا مالک اگر مالک بود، چون آنی که من میگفتم گوش میداد. من هنوز هستم، من فرماندهتان میشوم. نه. مالک مالک بود که لشکر را جمع میکرد. مالک مدیریت داشت. مالک تدبیر نظامی داشت. البته همین هم وقتی رسید به خیمه معاویه، همین را برش گرداندند از خیمه معاویه که همه را بعد شهادت مالک مچاله شد سپاه امیرالمؤمنین. دانه به دانه مناطق را معاویه حمله میکرد. میآمدند داستان الغارات، شبیخون میزدند. شهرک به شهرک، شهر به شهر میگرفتند، میآمدند جلو. یک جو رعب و ترس میانداختند. مردم خودشان را خالی میکردند. فرار. نقل شده است که بعد از شهادت مالک، چهره امیرالمؤمنین شکسته شد. امیرالمؤمنین پیر شد بعد شهادت. همه فهمیدند یک زخم کاری به امیرالمؤمنین وارد شد. به تعبیر ما کمر امیرالمؤمنین در شهادت... این فضای عمومی مردم کوفه بود. نه میدانستند برای چی باید بجنگند، نه احساس قدرت میکردند، نه آنقدری شهامت و ایمان داشتند. چرا؟ اثر ایمانشان با امیرالمؤمنین باشد؟ مردم بزدل، ترسو، دنیاطلب، جاهطلب، دنبال پست و ریاست، عیش و نوش و دور دور اندرزگو. همه دغدغه به کشف حجاب و بالا و پایین و لخت کنیم. خوب، اینها وقتی باشد، معلوم است که دغدغه برای جنگیدن با آنی که قرار است بیاید ما را لخت کند، دستش را ببوسیم، بیاوریمش. ایمانی که حرف میزند، کار میکند. این هم در لشکر امیرالمؤمنین نبود.
شد داستان جنگ صفین. یک قضیهای دارد در جنگ صفین. خطبه ۵۱ نهجالبلاغه است، جزو آن خطبههای معرکه. آب را معاویه به روی لشکر امیرالمؤمنین بست. شنیدهاید این قضیه را. علتش هم این بود، گفتش که: «خلیفه ما عثمان را با لب تشنه کشتند.» جالب این است که همین رفقای معاویه و تعداد دیگری دشمنان امیرالمؤمنین بودند، اینها آب را بسته بودند به روی عثمان. آنی که اتفاقاً آب رسانده بود به عثمان قبل از کشته شدن، امیرالمؤمنین بود، توسط امام حسن و حسین علیهمالسلام آب رسانده بود. اینها آب را به روی امیرالمؤمنین بستند. گفتند که: «خلیفه ما تشنه کشته شده، آب را روی قاتلانش میبندیم.» بدانند در کربلا به همین دلیل آب را بست. وقتی آب را بستند، میتوانست اینجا یک شکست جدی، عقبنشینی جدی، یک شکست روانی در لشکر امیرالمؤمنین رقم بخورد که آقا ما آب دیگر نداریم، باید دیگر راه بیاییم، کوتاه بیاییم که البته اینجا تیرش نشست معاویه. ولی قرآن را که به نیزه زد، دیگر تیرش نشست. آنجا دیگر پا دادند به مذاکره و معاهده و این حرفها که بابا وقتی طرف قرآن را سر دست گرفته، میگوید هر چه قرآن بگوید، قرآن حکم بین ما و شما. دیگر سر چی داری باهاش میجنگی؟ عمو رکبی که امیرالمؤمنین میزد که آنجا مردم افکار عمومی بفهمند داستان و جنگ سر چیست، همین رکب را عمرو عاص به خود امیرالمؤمنین زد. تیر اولش در قضیه آب بود. اقتصاد اینها را، نان اینها را، سفره اینها را هدف گرفت. میتوانست شکست بدهد سپاه امیرالمؤمنین را.
یک خطبهای خواند اینجا. خطبه ۵۱ نهجالبلاغه. شهید مطهری خیلی با این خطبه به وجد آمده. تعابیری دارد آنجا. میفرماید: «قد استطعموکم القتال.» از شما خواستند که بجنگید. «فقروا و تاخیر محله او رب السیوف من الدماء تروع من الماء.» امیر بیان. تنها. به فرمود: «بهتان دارند میگویند یا خوار و خفیف میشوید، با دست بسته میگیریمتان یا باید اگر میخواهید به آب برسید، حالا عبارت عربی را میفهمند میبینم چه بلاغتی است در این کلام.» دوباره میخوانم: «رب السیوف من الدماء تروع من الماء.» باید شمشیرهایتان را از خون سیراب کنید تا از آب سیراب شوید. تا شمشیرهایتان از خون سیراب نشود به آب نمیرسید. این خطبه حماسی را خواند. یک جملهای فرمود که آقا همه داستان تاریخ و غدیر و کربلا و اینها در یک جمله است. داستان امروز من و شما هم در یک جمله است. غزه و فلسطین و لبنان و اسرائیل و سعودی و آمریکا و هر چه که هست، آن یک خط، این جمله را باید قاب کرد همه جا زد. این غدیر امسالمان نشد جشن بگیریم ولی میشود با این جمله یاد بزنیم. فرمود: «فالموت فی حیاتکم مقهورین والحیات فی موتکم قاهرین.» جانم به این! «اگر زنده بمانید ولی مقهور باشید، در چنگ باشید، گردنتان کج باشد پیش دشمنتان، این مرگ واقعی است. ولی اگر بمیرید ولی سربلند، این حیات واقعی است.» دوباره عبارت را میخوانم: «فالموت فی حیاتکم مقهورین.» مرگ در این است که خوار زنده بمانید. «والحیات فی موتکم قاهرین.» حیات در این است که سربلند بمیرید. گذاشت همه را در این دوراهی. میخواهی چه کار کنیم؟ کدامشید؟ که آنجا همه پا شدند و لبیک گفتند و زدند و خط را باز کردند و آب را آزاد کردند و جنگ را به ثمر رساندند. ولی بعدها دیگر با ترفندهای بعدی قضیه مذاکرات و ابوموسی اشعری و که اصلاً زد با آن قضیه توافق و اینها همه چیز را نابود کرد. پخمه ازل و ابد با آن نحوه مذاکره کردنش، معاهدات، تعهداتی که به آنها داد. قضیه انگشتر که انگشتر را درآورد، میدانی دیگر، شنیدهای، آسیب جدی زد. بعداً هم شهادت مالک. بعد در خود صفین هم سرداران سپاه امیرالمؤمنین به شهادت رسیدند امثال عمار که خیلی شخصیتهای مهمی بودند. این دیگر آقا شرایط را عوض کرد. شرایط میدان و سپاه امیرالمؤمنین را عوض کرد.
اینجا شد که دیگر روزهای آخر خطبه ۱۸۲ نهجالبلاغه، روزهای آخر. خطبه خون است. خیلی دردناک است. اینها را میخواهم بگویم، احتمالاً با این عبارات اشکتان میریزد ولی حرفم با اینها تمام نمیشود چون میخواهم برگردم به اصل حرف آنجا مطلب را تمام بکنم که اینهایی که داریم میگوییم تا آخر داستان که رخ داد، اینجا دیگر رخ نخواهد داد انشاءالله. امیرالمؤمنین خطبه خواند. فرمود: «عین اخوانی الذین رکبوا الطریق و علی الحق کوشن.» آن رفقای من راه بلد بودند. در این مسیر با من میآمدند. تا پای جانشان هم پای حق وایسادند. «عین عمار، عین ابن الطیان، عین دو شهادتین و این نذرها.» عمار کجاست؟ ابن تیمان کجاست؟ و شهادتین مثل اینها کو؟ کو مثل اینها؟ کو مثل آنها؟ بعد اینجا جانم به غربت امیرالمؤمنین. دستی زد به محاسن، ریشهایش را گرفت امیرالمؤمنین. «فعتال البکایه.» گریه طولانی کرد امیرالمؤمنین. اینها گریه غربت است، گریه مظلومیت است، گریه تنهایی. بعد فرمود: «علی اخوانی.» آخ آخ! رفقایم، رفقایم. «الذین تلع القرآن فاحکمو.» کجایند اینها؟ اهل قرآن بودند. نگاهشان بود خدا چه میگوید، قرآن چه میگوید؟ اینها کسانی بودند که سنت را زنده کردند، بدعت را کشتند. دعوتشان کردم برای جهاد. «فجابو و وثقوا بالقائد فتبعوا.» اعتماد داشتند به رهبرشان، به فرماندهشان. دنبالش راه میرفتند. بعد اینجا سوم: «نادا به اعلا صوته.» صدایش را برد بالا. ظاهراً جزو آخرین خطبههای امیرالمؤمنین در مسجد کوفه است. صدایش را برد بالا، فریاد زد: «الجهاد الجهاد عبادالله.» بیایید بجنگیم بندگان خدا. بیایید بجنگیم. یک تکانی خورد لشکر امیرالمؤمنین. لشکر از هم پاشیده. گفتند ده هزار نفر را توانستند در مدت کمی جمع بکنند که حضرت راه بیندازد اینها را برای جنگیدن با معاویه. ولی نرسید به حرکت به جمعه بعدی و خطبه بعدی نرسید. بین این دو هفته ابن ملجم به فرق نازنین امیرالمؤمنین ضربه زد. امیرالمؤمنین به شهادت رسید.
اینجا تا اینجای قضیه داستانی است که برای امیرالمؤمنین رقم خورد ولی به ما گفتند که آقا آخرالزمان یک جور دیگر رقم میخورد. یک ایرانیهایی میآیند، اهل مشرق. اینها مردند. بگذار روایتش را قبلاً هم اینجا چند بار خواندهام. این روایت را باید مجدد بخوانم. وقت این روایت الان است. این دیگر آقا آن داستان نیست. مظلومیت علی و تنهایی و نالهزدن و غربت و اینها نیست. امروز ما سرداران بزرگی را از دست دادیم. سردار باقری شهید بزرگ، سردار سلامی... به زبانش نمیچرخد اسم این عزیزان را یکجا کنار هم همه با هم به عنوان شهید بخواهد بگوید. داغ بزرگی است. داغ این فرماندهان خیلی داغ بزرگی است ولی ما دلمان خوش است، دلمان خون است از این شهادت و دلمان خوش است لشکر سید علی علمش روی زمین نمیماند. سید علی تنها نمیماند. نماز جمعه نصر یادتان است؟ از همین جا با هم یک تعدادی رفتیم در آن شرایط خطرناک جنگی. اعلام کرد آقا من این ساعت این جای تهرانم. خوب میتوانست همانی که دیشب حمله کرده، این فرماندهان ما را زده، میتوانست آن روز هم حمله بکند. میتوانست این حماقت را. ولی این چند میلیون آدم را وقتی کی را بزند؟ چند میلیون را بزند؟ این چند میلیون را بزند، چند میلیون بعدی که جای اینها میآید چه کار کند؟ این است که سید علی تنها نیست. این زمانه با آن زمانه فرق دارد. بله علی بن ابیطالب تنها بود، غریب بود، غریب بود. حالا بقیهاش باشد در روضه عرض میکنم انشاءالله.
ولی این لشکر آخرالزمانی امام زمان، این عاشقهای امیرالمؤمنین در آخرالزمان ورق را برمیگردانند. دوباره این روایت را باید با هم امروز بخوانیم. امام باقر فرمود: «کانی بقوم قد خرجوا بالمشرق.» دارم میبینم یک جماعتی از مشرق قیام میکنند. «یطلبون الحق.» حقشان را میخواهند. حق را طلب میکنند. «فلا یعطونه.» بهشان نمیدهند. «ثم یطلبونه فلا یعطونه.» دوباره طلب میکنند بهشان نمیدهند. «فاذا رعو ذلکم علی عواطقهم.» دیگر داستان غربت امیرالمؤمنین نیست. بفرماید: «الجهاد الجهاد عبادالله.» میبینند نه مثل که این حرف حالیشان نمیشود. پای حق نمیآیند. وقتی میبینند این حرف جز منطق زور و شمشیر و بمب و موشک نمیفهمند، شمشیرها را میگذارند روی گردنشان. «فلا یقبلونه.» میگویند دیگر حقی نیست. بجنگ تا بجنگیم. دیگر هستهای و هستی و مذاکره و توافق تمام شد. گور خودتان را کندید. گور خودتان را کندید. تمام است. بعد فرمود دیگر قبول نمیکنند دشمن حق را بهشان بدهد. چه میشود؟ علم را برمیدارند میروند در میدان جنگ. «ولایتفعونها الا الی صاحبکم.» دیگر این پرچم مگر اینکه تحویل صاحبش میدهند. این پرچمی که بلند میشود، این پرچمی است که مهدی فاطمه بهش چشم دارد. این پرچم قیام، این پرچم انتقام خون ابیعبدالله. این فقط انتقام شهید باقری و شهید سلامی و شهید سلیمانی و اینها نیست. این انتقام خون امیرالمؤمنین است. این انتقام سیدالشهداست. این همان انتقام سیلی زهراست. این پرچم انتقام قتلا و شهدا. هر که با اینها کشته بشود شهید است. فرمود: «اما انی لو ادرک ذلک لاستبقیت نفسی لصاحب هذا الامر.» من اگر باشم زمان خودم را میرسانم به امام زمان. امام باقر فرمود: «آنقدر قیام اینها به ظهور نزدیک است.» انشاءالله همین باشد. انشاءالله همین قضایا باشد. همین وقایع باشد. به عنایت حق تعالی این پرچم انتقامی که غدیر بلند میشود. چقدر قشنگ است. چه غدیری شد غدیر امسالمان. غدیر بیعت شد. چقدر حسرت داشتیم یا امیرالمؤمنین نتوانستیم در آن گرما به تو دست بدهیم، جانمان را فدایت کنیم. ما نبودیم در صفین، آن وقتی که تو در مسجد کوفه فریاد میزدی، کسی محل نمیگذاشت. دوباره فریاد بزن یا امیرالمؤمنین: «الجهاد الجهاد عبادالله.» ببین این شیربچههای تو، این محبین تو، این عاشقهای تو، ببین چه میکنند برایت. نه فریاد تو، فریاد فرزند تو، این سید علی عزیز و بزرگوار. فریاد او اگر بلند بشود به جهاد، ببین قلغلهای میشود، ببین چه کن فیکونی میشود. این زمانه این است.
حالا چهار نفری هم هستند، غافلند، خائنند، نادانند ولی این ایمانی که در این دلهاست، این عشقی که در این دلهاست، آن عشق به امیرالمؤمنین است. خوش به حال این شهدا، شب جمعه به کربلایشان رسیدند. کی فکر میکرد؟ نمیدانم سر شب داشتند استراحت میکردند، منزل رفتند، خیالشان میرسید سحر صدای ناله فاطمه زهرا را کربلا بشنوند. جای این شهدا خالی است. قطعاً آن روزی که رژیم صهیونیستی نابود میشود، تلآویو با خاک یکسان میشود، جای سردار باقری، جای سردار سلامی خالی است. جای حاج قاسم خالی است. ولی این پرچم زمین نمیخورد. ما کنار تابوت سردار سلامی قول میدهیم به سردار سلامی. تو جانت را گذاشتی، بیمار بود، سرطان داشت. سردار سلامی سالهای اخیر با بیماریهای سختی دست و پنجه گرم میکرد ولی پایش پای حق وایساد، پای ولایت وایساد، پای نصرت وایساد. واقعاً هم حقش نبود با سرطان از دنیا برود این مرد عزیز، این مرد بزرگوار. خوش به حالش، خوش به حالش. ما با این شرایط قرار میگذاریم. انشاءالله از پای این قرار هم کوتاه نمیآییم. قرار میگذاریم یک روزی تابوتمان کنار تابوت شما بلند میشود انشاءالله و تا آن روز هر چه داریم میگذاریم. هر چه. مولایی هستیم که آمدیم دعای ندبه، امام زمانمان را صدا زدیم. یک روزی هم امام زمان ما را صدا میزند. امروز آن روزی است که امام زمان ما را صدا زده: «الجهاد الجهاد عبادالله.» پاشید بیایید در میدان. وقت رزم کارزار، وقت خون دادن، وقت جنگیدن است. الان وقت پاسخ دادن به حجت بن الحسن است.
ما مثل آن جماعتی نیستیم که فاطمه زهرا خودش راه افتاد در خانههایشان، امیرالمؤمنین را نشان داد، فرمود: «مگر در غدیر با این آقا بیعت نکردید؟» زدند زیرش. روضه بخوانم. عید غدیر امسالمان تلخ شد. این روضه هدیه باشد به این شهدای عزیز، به شهدای هستهایمان و به فرماندهان نظامیمان. روضه فاطمه زهرا بخوانیم در این عید غدیر، در این صبح جمعه. دیگر این اتفاقات نمیافتد. دیگر تاریخ به خودش نخواهد دید امامی اینجور تک و تنها واقع بشود. دختر پیغمبر با این حال نزار، با این دل ماتمگرفته راه بیفتد خانه به خانه در بزند، درخواست بکند: «پاشید بیایید علی را کمک کنید.» بهش بیمحلی کنند، جواب سربالا بدهند، سر بدوانند، تنهاش بگذارند. کار به اینجا برسد که جلو چشم علی روی فاطمه دست بلند کنند، تازیانه بزنند، با غلاف شمشیر بزنند. دیگر این نخواهد شد انشاءالله. آنی که قرار است سیلی بخورد مائیم. ما هم دیگر قرار نیست سیلی بخوریم انشاءالله. آنی که قرار است سیلی بزند مائیم. تمام شد دیگر. تازیانه خوردنهای ما... میزند دشمنی که دارد نابود میشود. از همه جا احساس میکند دارد کنده میشود. به هر چه که عقل ناقصش میرسد دست میاندازد. عین حماقت بود این کاری که این دشمن احمق کرد. این شوخی خطرناکی که کرد. این داستانی که برای خودش شروع کرد. حمله به این فرماندهان ارشد به این شکل عین حماقت بود. البته بازی آنطوری که آنها تصور میکنند نخواهد شد. جور دیگری انشاءالله قدم به قدم با تدبیر. این هم نکته مهمی است که روضهمان را هم خواندیم. عرضم را دارم تمام میکنم.
ما تسلیم این رهبر عزیزمان هستیم. حرف گوش کنش هستیم. در فضای نظامی فرماندهان ما همه همینند. الحمدالله همه حرف گوش کنند، تسلیمند، مطیعاند، همه فداییاند. جان فدای این رهبر. گوشمان به دهان ایشان است. چه میگوید؟ این اصل حرف ماست. داستان به هر نحوی که این رهبر حکیم طراحی بکند جلو خواهد رفت. نتیجهاش انشاءالله نابودی اسرائیل، دستهای آمریکا در این منطقه قلم خواهد شد انشاءالله. این رژیمهای خوار و خفیف و ذلیلی هم که میبینید این شکلی برای ترامپ موسموس میکنند، اینها هم کارشان تمام است. چهار تا احمق به اینها نگاه نکنند بگویند عربستان نماد توسعه است، امارات نماد توسعه است. اینها کارشان تمام است. اینها پروندهشان است. آنی که میماند، آن منطقه را میگیرد، بچه شیعههای امیرالمؤمنین. آن پرچمی که منطقه بلند است، پرچم امام زمان. انشاءالله باشیم و باشید و ببینیم آن روزی که جمعهای که با امام زمان بیعت میکنیم. اولین جلسه شاید بود اینجا این روایت را خواندم. دوباره این روایت را بخوانم. آن جمعهای که همه نماز جمعه پشت امام زمان میخوانند که میگوید حضرت وقتی میآید پشت این تریبون بایستند برای خطبه خواندن، آنقدر صدای فریاد گریه زیاد است تا دقایقی حضرت نمیتواند خطبه بخواند. همه فریاد میزنند. این بغض فروخفته در گلو مانده، آنجا خالی میشود. این بغضهایی که در گلویمان است از این شهادتها، از این حملهها، از این حجم کثافت و جنایتی که داریم هر روز میبینیم، هر گوشهای از این منطقه بچه میکشند، زن میکشند، مریض میکشند. اینها همه در گلویمان است. اینجا سیلیهایش را میخورند ولی این فریاد هقهق آن روزی از گلویمان خارج میشود که بنشینیم پای خطبه نماز جمعه آقایمان. او خطبه بخواند، او حرف بزند. با او بیعت بکنیم. دور نیست انشاءالله. این روز باشیم، ببینیم انشاءالله به حق امام زمان و باشد این سید عظیمالشأن، این رهبر عزیز و گرامیمان تا آن روز انشاءالله این پرچم را تحویل امام زمان بدهد. از دعا برای سلامتی رهبر عزیزمان غافل نشویم. از توسل برای سلامتی رهبر ما غافل نشویم. مجالس دعا انشاءالله در مساجد راه بیفتد کنار این مراسمهایی که طبعاً برای این شهدا این ایام برگزار خواهد شد، تشییع شهدا، مراسم شهدا ولی در کنار اینها از این مسئله انشاءالله غافل نشویم. از توسل، صدقه، قربانی، این نذوراتی که فردا در غدیر مصرف میشود، انشاءالله هم نیت فرج آقا امام زمان را داشته باشیم هم نیت سلامتی رهبر عزیزمان، دفع بلا و دفع خطر از این سید عظیمالشأن و انشاءالله نابودی رژیم صهیونیستی.
خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرت قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، ذویالحقوق، ذویالارحام، ملتمسین دعا خصوصاً این شهدای عزیز سانحه دیشب را الساعه سر سفره با برکت صدیقه کبری و امیرالمؤمنین مهمان بفرما. شب اول قبر امیرالمؤمنین به فریادمان برسان. رهبر عزیزمان را از جمیع بلایا، آفات و خطرات مصون و محفوظ بدار. شر ظالمین را به خودشان برگردان. اسرائیل و آمریکا را نیست و نابود بفرما. هر چه گفتیم و صلاح ما بود، هر چه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. به نبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد صلوات الله علیه و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در ابتدای جلسه، درخواست میکنم همه عزیزانی که در جلسه حضور دارند، عزیزانی که صدای ما را میشنوند، برای سلامتی و طول عمر و تایید و حفظ و حراست خدای سبحان از رهبر حکیم عزیز و فرزانه انقلاب، همه با هم سه صلوات بفرستند. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
شرایط گفتگو در این جور جلسات، طبعاً شرایط سختی است و به هر حال، بغض آمیخته با تحیر و خشم در گلوی ماست. در این دقایق و این ساعات ممکن است به هر حال، حس و حال روحیمان برای گفتگو مناسب و مساعد نباشد؛ ولی با استعانت از خدای سبحان، با توکل به ذات احدیت، چند دقیقهای را انشاءالله گفتگو خواهیم کرد. انشاءالله ثمره این گفتگو رضایت خدای متعال باشد. مروری بر وظایفی که در پیش داریم، خصوصاً با شرایطی که در این ساعات رقم خورد.
کشور ما آماده میشد برای یک جشن بزرگ؛ ساعاتی که منتهی میشد به عید غدیر، ساعاتی بود که همه شور و شوق داشتند برای یک جشن بزرگ ملی و جشن خیابانی. دشمنان کثیف ما چشم نداشتند این شادی را برای ما ببینند، این جشن را ببینند و جشن ما را تبدیل به عزا کردند. البته ما جشن آنها را تبدیل به عزا نخواهیم کرد. ما مملکتشان را تبدیل به تلی از خاکستر خواهیم کرد، انشاءالله. و انتقام دیگر انتقام در سطح فرمانده و رئیس و رئیسجمهور و اینها نیست؛ کار از این حرفها گذشته است. البته شبهات و سوالاتی هست که چرا کار به اینجا رسید و چرا اینقدر دیر؟ که میشود امروز انشاءالله چند نکته در مورد اینها عرض خواهم کرد که نکات مهمی است؛ باید همه ما به این نکات توجه داشته باشیم.
خوب، روز عید غدیر، روز جشن است؛ هم برای ما یک جشن آیینی است، جشن اسلامی است، هم جشن ملی. و مردم واقعاً با همه وجود شوق و ذوق نشان میدهند نسبت به غدیر، سالگرد غدیر و جشن. البته جشن غدیر همه قضیه نیست، همه چیزی که ما به عهدهمان است نسبت به غدیر نیست. جشن غدیر یک مقدمه است، یک زمینه؛ فرصتی را فراهم میکند، فضایی را فراهم میکند. آن چیزی که در غدیر باید رقم بخورد و در روایات ما به آن اشاره شده، بیعت مجدد با امیرالمؤمنین علیهالسلام است؛ بیعت با اهل بیت. روز غدیر، روز جشن، روز سرور است، ولی اینها همه از باب آن حقیقت غدیر است. حقیقت غدیر امامت است. خدا به واسطه این حقیقت، این روز را اینقدر ارزش به آن داده. دین را در این روز تمام، نعمت را تمام، به این اسلام راضی شده، به اسلامی راضی شده که امامش علی بن ابیطالب باشد، نه کس دیگری. حقیقت این اسلام در علی بن ابیطالب جلوه کرده است. مسلمان هم آنی است که با علی بیعت میکند، به این حقیقت تن میدهد و تسلیم میشود.
پیامبر اکرم بیم داشتند، نگرانی داشتند از طرح این مسئله. اثر رحمتشان، اثر محبتشان نسبت به امت، میترسیدند مردم پس بزنند؛ چون خیلی همافق نبودند با اسلامی که تجلی و نمودش میشود علی بن ابیطالب. پیغمبر مردم را میشناخت، میدانست اینها اگر اسلام هم قبول دارند، مسجد میآیند، نماز میخوانند، حج میروند، تهش حج و اسلامی است که از توش معاویه درمیآید. نماز جماعت با معاویه را تن دادند، نه اسلام علی بن ابیطالب. لذا از طرح این مسئله نگران بود، به تعبیر ما استرس داشت. پیغمبر اکرم میدانست اگر مطرح بکند، فضای عمومی تقابل با این فرمان و این خواسته است. این پا و آن پا میکرد پیغمبر در طرح مسئله. خدای متعال با یک شدت و حدتی فرمود: «بگو دیگه آنی که بهت گفتم، نگی هیچ کاری نکردی. بابت اینها هم نترس. والله یعصمک من الناس.» نگهت میدارم. حتی برخی گفتند، اینطور برداشت کردند، پیامبر حتی ترس این را داشت که در لحظه علی بن ابیطالب، پیغمبر را بکشند. علی بن ابیطالب را بکشند. اینقدر این نفرتها و کینهها و ناهمگراییها و واگراییها نسبت به امیرالمؤمنین شدید بود، پس میزدند علی بن ابیطالب را.
خوب، آنجا به هر حال هر چه که بود، بر اساس ظاهر و اینها، بیعت کردند، تسلیم شدند. این مطلبی است که دو جای قرآن به آن اشاره کرده که بعضی افراد آمدند گفتند که: «اینی که گفتی خودت گفتی یا خدا گفته که علی بن ابیطالب بعد تو امام باشد؟» عین جملاتش در نقلهای تاریخی و روایی ما هست، برگشت گفت: «به ما گفتی نماز بخوان، خواندیم؛ گفتی حج برو، رفتیم؛ خمس بده، دادیم؛ زکات و این حرفها را دادیم. دیگر از ما توقع نداشته باش بگویی پسرعموتم بعد خودت قبول کنی. حرف خودت بود یا خدا؟» پیغمبر فرمودند: «حرف خدا بود.» طرف برگشت گفت: «اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء.» خدایا اگر این راست میگوید، واقعاً تو گفتی، از آسمان یک چیزی بفرست من بمیرم، عذاب بفرست. «سال سائل بعذاب واقع.» آیه نازل شد. دو بار هم این مطلب در قرآن آمده است. مطلب عجیبی است. این فضای عمومی است.
خوب، تا پیغمبر هم از دنیا رفت، دیدید که چه وضعیتی رقم خورد. مسئله غدیر، مسئله همافق شدن با علی بن ابیطالب است وگرنه بیعت ظاهری و جشن و سرور را که همانجا هم همینها، همین مرتدم، همین منافقین هم گرفتند. اینها هم شیرینی و شربت پخش کردند. قضیه با این تمام نمیشود. همه ماجرای غدیر این نیست. همافق بودن با علی بن ابیطالب، معیت با علی بن ابیطالب مهم است. بیعت با علی بن ابیطالب مهم است. این هم آقا فراهم نمیشود، رخ نمیدهد، مگر اینکه آدم بفهمد، بفهمد او چه میخواهد، بفهمد کجا سیر میکند، منطق او را آدم فهم بکند. تا این را فهم نکند، نمیتواند همراهی کند با علی بن ابیطالب. بفهمد و تصدیق کند، باور کند، قبول کند. منطق علی باید فهمیده شود. اینجور اگر شد، همافق میشود، بیعت میکند، اطاعت میکند، تبعیت میکند.
همه حرف در این دو کلمه است: اطاعت و تبعیت. نسبت ما با امیرالمؤمنین این است: حرف گوش کن، دنبالش راه بیفت. و اینها صرف اینکه قبول داشته باشیم امام است، خیلیها این اعتقاد را داشتند. از آیات قرآن هم فهمیده میشود. اینقدری که خیلی ازش چیزی برنمیآید. حالا ممکن است در قیامت، بعد کلی قضایا، به هر حال یک ذره محبت به امیرالمؤمنین آنجا کارساز باشد، اثر بکند؛ ولی این جامعه را درست نمیکند، این بلا را دفع نمیکند، این عزت نمیآورد، این سعادت نمیآورد. نه دنیایتان را آباد میکند، نه آخرت. آنی که آباد میکند، اطاعت است. خودش فرمود: «اگر حرف من را گوش بدهید، ان تطیعونی فانی حاملکم علی سبیل الجنه.» انشاءالله حرف من را گوش بدهید، میبرمتان بهشت. بعد حرف گوش بدهید، ببینید من چه میگویم، چه میخواهم، افقتان با من تراز باشد.
پس داستان غدیر این است. امسال ما از جشن غدیر محروم شدیم، ولی برای بیعت غدیر، خدای متعال سازوکار عجیبی را امسال رقم زد. امسال یک بیعت منحصر به فردی برای غدیر رقم خورد. فردا این جشن چند دهکیلومتری غدیر تبدیل میشود به بیعت چند دهکیلومتری با امیرالمؤمنین. مراسم تشییع فرماندهان شهید ما، این شهدای عزیز و درجه یک ما، این مراسم تبدیل میشود به بیعت با امیرالمؤمنین. این اتفاق، اتفاق بزرگی است. شاید در تاریخ انقلاب این اتفاق به این شکل تا به حال رقم نخورده باشد. اتفاق تلخی است، ولی اتفاق بزرگی است. یک آزمون جدی است. فردا کنکور سراسری غدیر است. فردا کنکور سراسری است. معلوم میشود چه کارهایم؟ معلوم میشود با کهایم؟ معلوم میشود مولایمان کیست؟
داستان غدیر این است. چالشی که خدا در غدیر راه انداخته، پویشی که در غدیر راه انداخته. بله، پویش بین ماها: هر یک نفر ده نفر اطعام کند، هدیه به سادات، هدیه بده، هدیه بگیر. اینها خوب است، درست هم است، سر جای خودش؛ ولی اینها پویشهای فرعی، حاشیهای، جزئی است. پویش اصلی غدیر که خدا راه انداخته، امتحان و چالش اصلی که او راه انداخته، هر سال هم هست، اینکه مولای تو کیست؟ با که بیعت کردی؟ دستت توی دست کیست؟ دستت توی دست کیست؟ که را پذیرفتی؟ حرف که را قبول کردی؟ مرام که را باور داری؟
بله، میگوید علی بن ابیطالب، سر در خانهاش هم اسم امیرالمؤمنین است، پشت ماشینش هم اسم امیرالمؤمنین است. قلبش را که بالا و پایین میکنی، میبینی همه وجودش این است که با ترامپ راه بیاید. تهران ما را قبول کند. این هم ترامپتان، ترامپمان، ترامپشان. سر کیسه کردند حکام سعودی را. یک عده در این مملکت کف زدند که خوش به حال سعودیها، خوش به حال سعودیها. آره، پول دادند آمریکا. آمریکا سلاح داد اسرائیل. اسرائیل هم کوبید توی سر زن و بچه شماها. خوش به حال سعودیها. غدیر امسال، غدیری است که شماها امتحان میشوید. هر که سکوت کند، هر که انزجارش و نفرتش را در عالیترین حد نشان ندهد، ادامه همینهاست. همینهایی که حکومت سعودی امروز دستشان است، که اینها مشخص است ادامه کیان. حالا یک عده هم فکر میکنند این حرفها شعاری است. باشد. خوب دیگر حالا بنده امروز حرف جدیدی نداشتم. خواستم حرف بزنم، دیدم هر چه بخواهم بگویم، دو سه سال است گفتهام. دو سال پیش حرفهای جدیمان را ما همین جلسه گفتیم در مورد نبرد ایران و اسرائیل. پارسال مفصل صحبت کردیم. این چند وقت اخیر هم در مورد جنگ سوره قتال را مفصل بحث کردیم. خیلی حرف جدیدی نداریم. هر چه بود، قبلیها بود. تکرار همان قبلیهاست. حالا هر که آنها را شعار دانسته، بنشیند تا بقیهاش هم محق شود.
حالا بعداً که حالا چون بنده گفتم اینها حرفهایی است که به ما رسیده، معارف دین، «اذا وعد الله و رسله»، وعده بی برو برگرد این زد و خورد حق و باطل، تا وقتی در مسیر حق است ادامه دارد. تا وقتی غلبه کنید به باطل، یا غلبه میکنید به باطل یا تسلیم باطل میشوید، جزئی از باطل میشوید. آن وقت با باطل همهتان با همدیگر توسط خدا لول میشوید. دو حالت دارد: با باطل میجنگی، زد و خورد دارد، خون میدهی، هزینه میدهی، پول میدهی، شهید میدهی، خرابیهایی دارد، آسیبهایی دارد، جانباز میدهی، معلول میدهی، مجروح میدهی، کشته میدهی، به اقتصاد آسیب میزند، پالایشگاه آسیب میزند. این طبیعت داستان است. ادامه میدهی تا قدرت پیدا کنیم و دشمن روز به روز ضعیف بشود، هر چه سلاح دارد به کار بگیرد، خلع سلاح شود. جو عمومی، دشمنت را منکوب کند. جو عمومی، مظلومیت تو را تایید کند، منطق تو را تایید کند. غلبه میکنی، به مرور روز به روز پیش میروی. اگر نه، تسلیم میشوی، روز به روز همدستی و همکاری و ذلت و خواریات پیش باطل بیشتر میشود. جزئی از اینها میشوی، نیروی اینها میشوی، مهره اینها میشوی، نوکر اینها میشوی. یک روزی هم خدا جمعت میکند مثل همه اینها که تا حالا جمع کرده است: قوم لوط و قوم عاد و قوم ثمود. ماندنی نیستند. اسرائیل را شماها نابودش میکنید یا خدا آنها را به همراه شماها نابود میکند. از این دو حالت خارج نیست.
این جمله کلیدی و طلایی را امروز گفتم و تمام. همه حرف این جلسه، همه جمله: مردم ایران، مسلمانها، شیعهها، یا اسرائیل را جمعش میکنید یا خدا شما را با اسرائیل جمع میکند. از این دو حالت خارج نیست. این حرف هم بشارت است هم انذار. "بشیراً و نذیراً". ما الان دقیقاً سر این دوراهی قرار گرفتیم. الان در این نقطه تاریخی هستیم. اینجای تاریخ از سحرگاه امشب به این فصل رسیدیم. سر این نقطه رسیدیم که خوب، چه کارهای؟ غدیر امسال این است. وایمیستی کنار علی اینها را جمع کنیم یا میروی قاطی آنها؟ آنها که به هر حال جمع میشوند، دوره به دوره باطل میآید و میرود. این داستان امروز ما یک حرف جدی است. امروز داستان امروز داستان بیعت با امیرالمؤمنین است. این بیعت در منطق امیرالمؤمنین، منطق امیرالمؤمنین آن منطقی است که امروز گفتمان رسمیاش دارد از زبان یک سلاله پاک، ذریه طیبه، یک دانشمند کمنظیر بلکه بینظیر در تاریخ شیعه، کسی که ولایت او به عنوان یک فقیه تثبیت شده برای ما، از زبان این رهبر حکیم، این سید عظیمالشأن، آن چیزی که دارد بیرون میآید، آن قرائت رسمی گفتمان امیرالمؤمنین است. هر کس با این است، با منطق علی، با غدیر است. هر کس با ایشان بیعت کند، با امیرالمؤمنین بیعت کرده است. هر کس هم جای دیگر دارد میزند، جای دیگر مال جای دیگر است.
بریم سراغ حرف امروز. منطق امیرالمؤمنین چیست که ما باید با آن بیعت بکنیم؟ بنده البته حرف زیاد داشتم، بخشی از مطالب را میخواستم امروز عرض بکنم که خوب طبعاً دیگر با این فضای امروز نمیشود. از بعد نماز با وضعیتی که پیش آمد و اینها یک سری مطالب به ذهنم رسید که تا حالا در این فرصت کم آماده کردم. نکات مهمی است که عرض میکنم.
منطق امیرالمؤمنین این است. چند تا خطبه، حکمت نهجالبلاغه را خیلی سریع میخواهم اشاره بکنم. مطالب مهمی است. دوستان انشاءالله به این نکات توجه داشته باشند. شروع شده، فضای تردید و شبهه و اینها هم در جریان رقیب گفتمان انقلاب و رهبری و اینها که خوب همیشه فضای اینها بوده است. و ترس از جنگ و آقا نزنید، میخوریم، میکشند، تمامش کنیم. اسرائیلیها میخواهند آسیب بزنند به مذاکرات ما با آمریکا. بیاییم با آمریکا مذاکره کنیم، اسرائیل را ناامید کنیم. اینها را دیگر به نظرم برایشان باید نعل ببندیم. دیگر اگر کسی از این حرفها هنوز دارد میزند، از پوستش به عنوان پوست خر میشود استفاده کرد. دیگر واقعاً اگر کسی هنوز اینجور فکر میکند، یا خر است یا ما را خر فرض کرده است. دیگر واقعاً تا یک جایی حرف مفت جا دارد برای طرحش. بازی اسرائیل را به هم بزنیم، اسرائیل نمیخواهد توافق ما با آمریکا را ببیند. اسرائیل کیست؟ آمریکا کیست؟ شماها کیستید؟ آنها که ما فهمیدیم اسرائیل و آمریکا با هماند. شماها هم دیگر کمکم معلوم شد شما هم با کیستید.
از این ور هم یک عده راه افتادند که آقا دیدید؟ نزدیم خوردیم. شما که میدانستید میخوریم، چرا زودتر نزدید؟ چرا رفتید مذاکره کردید؟ وسط این داستانها، مذاکرهتان چه بود؟ تأیید مذاکره چه بود؟ این هم یک پالسی است. یک موجی افتاده است. از صبح هم بعضی پیامکها برای بنده هم دارد میآید: وحشت و ترس و اضطراب و عصبانیت. عصبانیت فرماندهان جنگی غلط است. حالا آنقدری که اطلاعات اندک بنده، بنده حالا اطلاعات نظامی و اسناد طبقهبندی شده و اینها ندارم، ولی یک تحلیل تاریخی از منطق امیرالمؤمنین را میدانم؛ آنقدری که در نهجالبلاغه است که میخواهم خدمتتان عرض بکنم. به نظرم قضایای این دو سال هم بعد طوفانالاقصی این است. حالا بهتان عرض میکنم، شما رویش فکر بکنید و نگذارید فرصت ندهید به این کسانی که این حرفها را دارند میاندازند که این شبهات را دوباره بیندازند: آقا تقصیر خودمان است، نزدیم و خوردیم و سید حسن را هم همینجوری از دست دادیم و غلط است. ما قدم به قدم از بعد طوفانالاقصی وارد میدان که بودیم، این سلاحهای حماس در هوا که نجوشید. ما در متن این دعوا بودیم. روز به روز هم جدیتر و عمیقتر و واقعیتر. دو تا هم که وعده صادق داشتیم. این قضیه اخیر، حمله اطلاعاتی و آسیب عمیق اطلاعاتی که به رژیم صهیونیستی وارد کردیم، واقعاً یک اتفاق بزرگی بود و از ترس مرگ، رژیم صهیونیستی دست به انتحار زد. دید آقا من همینجور نگاه کنم که من را با ذلت دارند میکشند، خودم یک تکانی بدهم. قضیه این است. فکر نکنید که مثلاً ما ضعف نشان دادیم، او هم گفتش که اینها ضعیفاند، بزنیم. البته بعضی از ماها، بعضی مسئولین به هر حال مقصرند، ولی این نیست که در فضای اطلاعاتی و امنیتی و اینها ما به دشمن گفتیم که میخواهی ما را بزنی؟ ما زور نداریم. ما ضعیفیم. ما هیچ کاری نمیکنیم. او هم گفت باشد، میآیم میزنمت. نه. ما زدیم، خوردیم. زدیم، خوردیم. ضربه اساسی زدیم. او هم گفته من باید ضربه اساسی بزنم ولی به کارشان زده. این ضربهای که زده، ضربه اساسی نیست. بله، فرماندهان ارشد ما را، تعدادی را، دانشمندان ما را به شهادت رسانده است. اتفاق تلخی است، اتفاق بزرگی است، هزینه سنگینی هم بابت آن باید بدهد، ولی این در قبال آنی که خورده و بعد این میخورد، اصلاً چیزی محسوب نمیشود. اینها چیزهای مهمی است که باید در تحلیل ما به آن توجه باشد.
منطق امیرالمؤمنین چیست؟ اینها چیزهای جالبی است که کمتر شنیدهاید. در خطبه ۴۳ نهجالبلاغه، حالا امیرالمؤمنین اول از همه وقتی که باهاش بیعت کردند که در همین غدیر هم مجدد با امیرالمؤمنین بیعت کردند بعد از قتل عثمان، یا همین روز بوده، غروب این روز بوده چون روز عید غدیر عثمان را کشتند، همین حوالی بوده یا خود امروز بوده یا یکی دو روز قبلش بوده. برخی گفتند همان روز با امیرالمؤمنین بیعت کردند، برخی گفتند که امیرالمؤمنین فرمودند که باشد فردا همه در مسجد جمع بشوید فردا بیعت کنیم تا مثلاً یک فاصله زمانی دو سه روزه بیعت مجدد با امیرالمؤمنین در غدیر بوده. حضرت از همان اول دست گذاشتند روی معاویه، فرمودند که این باید آدم بشود، این باید تسلیم بشود، این باید بیعت کند، این باید رام بشود. هزینه هم داشت برای امیرالمؤمنین. خیلیهایشان هم که بیعت کرده بودند فکر نمیکردند که آقا امیرالمؤمنین مسئلهاش صفر است. وایستا، حضرت بیاید و بیتالمال و دزدگیریها و اختلاس و بانک مرکزی و دلار و قیمت مرغ. دیده بودند بنیامیه بخور بخور راه انداختند، گفتند علی هر چه هست اهل بخور بخور نیست، پاک خوب حلالخور است. بیعت کردند. امیرالمؤمنین آمد اول از همه دست گذاشت روی معاویه. این خودش یکی از آن قضایایی بود که چون همافق نبودند با امیرالمؤمنین دچار آسیب قضایایی رخ داد. همان اولم که زیر بار یک سری دستهبندیها و فیش حقوقیها و اینها نرفت، اولین کسانی که باهاش بیعت کرده بودند مثل طلحه و زبیر مقابل امیرالمؤمنین وایسادند و شد آن قضایای جنگ جمل.
ولی آن نقطه اصلی که امیرالمؤمنین هدف گرفته بود، فرمود آقا من با اینها کار دارم: شام بود. حالا انشاءالله توفیقی باشد امسال محرم به عنایت الهی آن بحثهای "به وقت شام" را انشاءالله ادامه خواهیم داد. بحث بنیامیه را انشاءالله آغاز خواهیم کرد. بحث تاریخیاش را اگر حیاتی باشد انشاءالله از اول قضیه که اصلاً اینها که بودند، چه بودند؟ داستان ابوسفیان چه بود؟ بعداً معاویه چه بود؟ حساسیت اهل بیت نسبت به بنیامیه چه بود؟ شام داستانش چه بود؟ و تا آخر هم که همین شام هست و قضایایی که آخرالزمان خواهیم داشت. یا تسلیم بشود یا برود.
خوب، معاویه هم که اهل این حرفها نبود که بخواهد تسلیم بشود. همه هم دیگر فهمیده بودند که امیرالمؤمنین مصمم است برای جنگیدن با معاویه. معاویه هم خرابکاریهایی را شروع کرد. جالب است، چیزهایی که کمتر شنیدهاید، حالا همه منتظرند امیرالمؤمنین جنگ را شروع کند، نمیجنگد با معاویه. اینها فکر میکنند که امیرالمؤمنین مسمس دارد میکند یا ترسیده، شعار صفر داد، درش مانده است، مثلاً مغازه یا دارد مسمس میکند. حالا قضیه چه بود؟ قضیه این بود که جریر بن عبدالله بجلی را حضرت فرستادند پیش معاویه. به قول ما هیئت مذاکرهکننده. حالا نمیدانم چه اسمی باید به تعبیر امروزی رویش بگذاریم. این را فرستادم. فرمودند: «میروی از معاویه بیعت میگیری. این مقدار هم مهلت داری. مثلاً تا آخر برج بهت وقت میدهم. یا بیعت میگیری برمیگردی. سر فلان تاریخ برمیگردی. بیشتر از آن ماندی دیگر جزو آنهایی. از آن به بعدش دیگر من تو را با آنها حساب میکنم.» این هم مهلتش سر نرسیده بود، از همین مهلت هم داشت سپاه معاویه استفاده میکرد. امیرالمؤمنین به عهدش وفادار است. این هم یک قضیهای داشت که حضرت در نامه، در خطبه ۴۳ به آن اشاره میکند. خیلی جالب است، خیلی این تعابیر جالب است. آقا اینها چیزهایی است که باید نقل و نبات باشد در معارف ما، در ایتا و شبکههای اجتماعی اینها. بعد اینها صبح تا شب مرور بشود، ولی اصلاً نیست. نمیدانم اینها دیگر مظلومیت امیرالمؤمنین است.
فرمود: «ان استعدادی لهرب اهل شام و جریر...» جریر بود، ببخشید اسمش را من... «و جریر عندهم.» فرمود: «که الان جریر پیش اینهاست، دارد با آنها مذاکره میکند، دارد گفتگو میکند. رامش کند برای تن دادن و توافق و این حرفها. کوتاه بیاید، با امیرالمؤمنین راه بیاید، بیعت کند.» حالا به هر... امیرالمؤمنین را به عنوان خلیفه بپذیرد. حالا آن هم شرایطی دارد، چیزهایی را میخواهد تعیین بکند. حالا تا یک حدی ما هم کوتاه میآییم، ولی باید بپذیرد امیرالمؤمنین خلیفه است. مذاکره میکند، توافق میکند. من الان فضای کشور را فضای جنگی نمیکنم، نمیگویم آقا سپاه آماده، سپاه راه بیفتد، برویم لب خط، لب مرز، آماده که بزنیم. من این کار را نمیکنم. «اغلاق لشام.» اگر من... چقدر تعبیر دقیق و فوقالعادهای است! صلوات الله. میفرماید که من اگر این کار را بکنم، دیگر جو عمومی شام را از دست میدهم. شام قبضه، یعنی افکار عمومی شام قبضه معاویه میشود. میگوید: «میدانی من بیعت نمیکنم به خاطر چیست؟ به خاطر اینکه علی میخواهد با من بجنگد. ببینید سپاه راه انداخته، پشت مرزمان است، تیر و ترقه میزند.» چقدر جالب است! امیرالمؤمنین نگاهش به فضای افکار عمومی مردم شام است. یک طرف هم به فضای افکار عمومی مردم کوفه هم میخواهد او را همراه کند هم این را.
چیزهایی که ما به آن توجه نداریم. موشک که داری بزن دیگر! آقا موشک داری بزن که کاری را حل نمیکند. تو جو روانی را، افکار عمومی را باید آماده کنی، همراه کنی. اگر میخواهی بزنی باید در شرایطی باشد که همه قبول کرده باشند که اینی که زدی به حق بود، این حجمی که زدی به حق بود، اینجایی که زدی به حق بود، فرماندهانشان را کشتی، رئیس دولتشان را کشتی، حق داشتی، جا داشت. خوب آقا این به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه فرماندهان ارشدت را بزنند؟ بله، به این قیمت. مطلب را گرفتی چه گفتم؟ مطلب مهمی بود. این نگاه امیرالمؤمنین است. پیشدستی نمیکند، قصاص قبل از جنایت نمیکند هیچ وقت. میداند آنها برنامهشان این است. خوب، من بردارم زودتر بزنم، اولاً که من مجوزی ندارم، بعدش هم فضای افکار عمومی چه میشود؟ امیرالمؤمنین دنبال تبیین حق است، دنبال اتمام حجت. دنبال این است که وقتی که یک حرکتی کرد، جا برای کسی نماند که بگوید آقا این ور قضیه بو دارد، نه، منطق حق است. عین چیزی است که فطرت حکم میکند، عین آنی که عقل میگوید، عین آنی که خدا گفته است. جا نمیماند، ابهام نمیماند که بعداً بزنند زیرش که کینه شخصی داشت. اینجا شبهه بود، آنجا تردید بود. اینکه معلوم نبود میخواهد این را بکشد برای چی؟ فرماندهانشان را زدی زودتر؟ از کجا؟ یک فضایی را ایجاد میکند، بروند گفتگو، توافق میپذیرد، اگر دو تا شرط گذاشت راه میآید باهاشان. بعد آن میزند زیرش. این حالا دستش باز است که واکنش نشان بدهد. او جنایت میکند، این دستش باز است که پاسخ بدهد. اینها مطالب مهمی است ها! به این نکات توجه داشته باشید.
چرا رهبری اجازه دادند مذاکره بشود؟ این چیزی است که بنده میفهمم. حالا ما که از پشت پرده سر درنمیآوریم. بر اساس آن اعتمادی که به ایشان داریم و آگاهی به اینکه ایشان آگاهی دارد به این معارف، ایشان میخواستند که آقا فضای عمومی دنیا، افکار عمومی دنیا، افکار عمومی داخلی اقناع بشود از اینکه آقا ما راه آمدیم. ما از اول بنای به جنگ نداشتیم. امیرالمؤمنین فرمود: «من نمیخواهم کاری کنم که مردم شام فکر کنند من از اول بنایی به جنگ داشتم با معاویه، دنبال جنگیدن بودم، بهانه میخواستم. من دنبال جنگیدن نبودم.» خیلی جالب است. جالب این است که بعد خودیها بعضاً متهمش کردند که پس ترسیدی؟ چه کار کند امیرالمؤمنین مظلوم؟ هر طرف میرود یکی یک چیزی میگوید. دنبال جنگ نیستم، از همهتان در جنگ واردترم. بیمیل به جنگ هم نیستم. ببینید تعبیر را. میفرماید که: «ولا اکره لکم الاعداد.» بدم نمیآید شما هم آماده جنگ باشید. بیمی نسبت به جنگ هم نیستم. ولی اگر من الان فضا را ببرم نسبت به جنگ معاویه، افکار عمومی مملکت خودش را قانع میکند به اینکه علی از اول علی دنبال گفتگو نبود، علی دنبال منطق نبود، دنبال اینکه از راه مسالمتآمیز حلش کنیم. همین باعث میشود که وفاق آنها، اتحاد آنها شدیدتر میشود. به دروغ میخواهد یک کاری بکند که همانجا هم کافر و مؤمن از هم تفکیک بشوند. اگر کسی پای معاویه مانده باشد: «لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حیا عن بینه.» واضح شده باشد قضیه. هر که که ماند دیگر بعد از اینکه واضح شده مانده باشد، این خیلی مهم است ها! ما چون داریم که تمام نمیشود که. انبیا که نیامدند که آقا به یک سلاحی برسند بزنند همه را قلع و قمع کنند. انبیا آمدند بینه بیاورند، حق را نشان بدهند. همه حق را ببینند، بفهمند یا قبول کنند یا رد کنند. از آنجا داستان شروع میشود. اگر جنگی هم هست بعد از این است که بینه آمد، دیگر راه نمیماند برای اینکه زیرش بزنی. فهمیدی من مظلوم بودم. فهمیدی من پایبند بودم. فهمیدی من سر جنگ نداشتم. قول دادم پایش وایسادم. دنبال راهحل بودم. دیدی نگذاشتند. دیدی نخواستند. دیدی آنها جنگ راه انداختند. پس بجنگ. تا این قدم بعدیاش است. این قدم بعدیاش است. البته بدانید ها! نزنید، کاریش نداشته باشید. دیگر حالا چند تا را زدند، باغ فلسطین و لبنان و اینها هم بخواهند مقایسه کنند که نصرالله زدند، آنها هم آخر توافق کردند. شما فرماندهانتان را زدید. نه، اینجا دیگر آن داستانها نیست. نقطه آخر است. اینجا دیگر راه آمدن ندارد.
یک نکته فرمود: «من گفتگو میکنم تا وقتی هم جریر پیش آنهاست، دارد گفتگو میکند، نمیجنگم تا حق معلوم بشود.» بعد که دید اینها کوتاه بیا نیستند، حالا تعبیر را ببینید چقدر تعابیر... میفرماید که اگر کار به جنگ رسید، دیگر دیدیم که آقا راه نمیآید، عبارت را ببینید. میفرماید: «فلم اره لی فیه الا القتال کفراً بما جاء محمد صلی الله علیه و آله و سلم.» فرمود: «اگر کار به جنگ رسید، یا باید بجنگیم یا باید هر چه پیغمبر گفته، بهش کافر شویم.» اینجا دیگر تسلیم و سازش و مذاکره و گفتگو و اینها ندارد. تا وقتی که جای گفتگو و اتمام حجت و اینها بود، خوب. وقتی تمام شد، امروز دیگر آقا تمام قضیه مذاکره و گفتگو و اینها با آمریکا و اسرائیل و اینها دیگر تمام. اینها بنا ندارند به اینکه قضیه را حلش کنند. به چند تا از سایتهای هستهای ما حمله کردند. سازمان انرژی اتمی هم که دیدید چه موجود خبیثی است، اطلاعات دانشمندان ما را میداد و همه جرم جاسوسی کرد و رصد کرد و آخر هم رفت گفت اینها دنبال بمب اتمند. اینها در واقع خوراک آنها را پختند. آژانس گزارش داده بود که اینها دنبال سلاح اتمیاند. بله، حالا باید ببینیم چه میشود دیگر. حالا هم باید ببینیم یکی بود میگفت میدان نمیگذارد دیپلماسی کار بکند، باید ببینیم او هنوز هم حرف برای گفتن دارد یا نه.
عرض کنم خدمت شما که این قضیه میدان و دیپلماسی و این حرفها که راه انداختند، البته حالا این هم در مذاکرات باید ببینیم که طرف مقابل چه میگوید. اینها به آنها چه میگویند. یعنی صرف گفتگو کردن که مشکل ندارد که. امام حسین هم آمد وسط میدان جنگ وایساد با عمر سعد گفتگو کرد. آن گفتگوی برای جنگ بود دیگر. یعنی صرف این نشستن و برخاستن دیگر کسی نرود تعهد بدهیم، دو تا چیز کوتاه بیاییم. نه، اینها دنبال حل مسئله نیستند. دیگر نشان هم دادند دیگر. دانشمند هستهایتان را زدند، فرمانده نظامیتان را، سایت هستهایتان را زدند، پالایشگاهتان را زدند، مردمتان را زدند، بچه کوچکتان را زدند، خانه مسکونیتان را زدند. اگر کسی فکر کند اینها از هم جدایند، خیلی احمق است. از این به بعد دیگر وارد آن فاز دوم قضیه میشویم که باید بجنگیم یا هر چه پیغمبر گفته، تمام. امیرالمؤمنین فرمود: «یا جنگ است یا کفر به چیزی که پیغمبر گفته.» خیلی این تعبیر، تعبیر عجیبی است. این همه پیغمبر اسلام و قرآن و اینها، این یک نقطه.
نقطه بعدی، وقتی کار به جنگ میرسد، خوب، فضای عمومی شام را حضرت هر چه داشتند گذاشتند که اینها را اقناع کنند که خوب به هر حال اینجور شد، آنها هم اهل فهم نبودند. این ور امیرالمؤمنین گرفتار مردم کوفه بود. انشاءالله ما جزو اینها نباشیم. بخش ترسناکش این ور قضیه است. آن چیزی که دست و بال امیرالمؤمنین را میبست برای تقابل جدی، اول از همه و مهمتر از همه جو عمومی مردم کوفه بود. خیلی توجیه نبودند برای چی باید با معاویه بجنگند؟ خیلی احساس قدرت هم نمیکردند در اینکه بتوانند با معاویه بجنگند. این خیلی ترسناک است. بیشتر به آن بپردازم.
یک نیروی کارکشته، کاربلد هم داشت امیرالمؤمنین به نام مالک اشتر. سپاه امیرالمؤمنین را یکتنه جمع کرده بود. کارها هم گره خورده بود. هم درگیر میدان جنگ نظامی بود امیرالمؤمنین علیهالسلام، هم درگیر جنگ سیاسی بود. منطقه مصر، منطقه جدی بود که اگر دست دشمن میافتاد، آسیب میخورد لشکر امیرالمؤمنین و مملکت اسلام. کسانی را فرستاد، قبل از مالک، افرادی رفتند نتوانستند کار در بیاورند. حتی شخصیتهای درجه یکی مثل محمد بن ابیبکر. حضرت دید که نمیشود اینجا را جمع کرد. منطقهای بود که عمرو عاص، حالا عمرو عاص با آن خباثت و کثافتش، اینجا حکومت، هسته مرکزی حکومت آنجا دست عمرو عاص بود. هر که هم امیرالمؤمنین میفرستاد، عمرو عاص باز مدیریت خودش را داشت نسبت به مردم مصر. منطقه حیاتی و کلیدی هم است. امیرالمؤمنین گفت: «اینجا الان مهمتر قضیه مصر است. مصر را باید جمعش کنیم.» با اینکه فرمانده ارشد نظامیاش بود مالک اشتر، حضرت مالک را حکم دادند بهش، فرمودند: «برو مصر را جمعش کن. کار خودت است.» کمبود نیروی امیرالمؤمنین هم بود دیگر. یک آدم باید ده تا میدان بجنگد. مالک هم نرسیده به مصر شهیدش کردند. خیلی این اتفاق، اتفاق بزرگ و فاجعهآمیزی بود. هم مصر از دست رفت و ضربه بزرگ روحی خورد امت اسلام. قضایای سوریه را دیدید. به مراتب داستان مصر امروز از قضیه سوریه امروز شاید حیاتیتر و مهمتر بود. فرمانده ارشد نظامی امیرالمؤمنین را گفتند آقا شکست لشکر امیرالمؤمنین وقتی بود که مالک به شهادت رسید. فضای کوفه شد فضای شکست. همه باختند. مسجد را خالی کردند. گفتند: «تا دیروز میرفتیم جنگ، فرمانده مالک بود.» خطبههایی در امیرالمؤمنین، مظلومیت نهجالبلاغه و کلمات امیرالمؤمنین، دیگر اینها که داریم میگوییم که حرفهایی است که کمتر حضرت سخنرانی... بابا مالک اگر مالک بود، چون آنی که من میگفتم گوش میداد. من هنوز هستم، من فرماندهتان میشوم. نه. مالک مالک بود که لشکر را جمع میکرد. مالک مدیریت داشت. مالک تدبیر نظامی داشت. البته همین هم وقتی رسید به خیمه معاویه، همین را برش گرداندند از خیمه معاویه که همه را بعد شهادت مالک مچاله شد سپاه امیرالمؤمنین. دانه به دانه مناطق را معاویه حمله میکرد. میآمدند داستان الغارات، شبیخون میزدند. شهرک به شهرک، شهر به شهر میگرفتند، میآمدند جلو. یک جو رعب و ترس میانداختند. مردم خودشان را خالی میکردند. فرار. نقل شده است که بعد از شهادت مالک، چهره امیرالمؤمنین شکسته شد. امیرالمؤمنین پیر شد بعد شهادت. همه فهمیدند یک زخم کاری به امیرالمؤمنین وارد شد. به تعبیر ما کمر امیرالمؤمنین در شهادت... این فضای عمومی مردم کوفه بود. نه میدانستند برای چی باید بجنگند، نه احساس قدرت میکردند، نه آنقدری شهامت و ایمان داشتند. چرا؟ اثر ایمانشان با امیرالمؤمنین باشد؟ مردم بزدل، ترسو، دنیاطلب، جاهطلب، دنبال پست و ریاست، عیش و نوش و دور دور اندرزگو. همه دغدغه به کشف حجاب و بالا و پایین و لخت کنیم. خوب، اینها وقتی باشد، معلوم است که دغدغه برای جنگیدن با آنی که قرار است بیاید ما را لخت کند، دستش را ببوسیم، بیاوریمش. ایمانی که حرف میزند، کار میکند. این هم در لشکر امیرالمؤمنین نبود.
شد داستان جنگ صفین. یک قضیهای دارد در جنگ صفین. خطبه ۵۱ نهجالبلاغه است، جزو آن خطبههای معرکه. آب را معاویه به روی لشکر امیرالمؤمنین بست. شنیدهاید این قضیه را. علتش هم این بود، گفتش که: «خلیفه ما عثمان را با لب تشنه کشتند.» جالب این است که همین رفقای معاویه و تعداد دیگری دشمنان امیرالمؤمنین بودند، اینها آب را بسته بودند به روی عثمان. آنی که اتفاقاً آب رسانده بود به عثمان قبل از کشته شدن، امیرالمؤمنین بود، توسط امام حسن و حسین علیهمالسلام آب رسانده بود. اینها آب را به روی امیرالمؤمنین بستند. گفتند که: «خلیفه ما تشنه کشته شده، آب را روی قاتلانش میبندیم.» بدانند در کربلا به همین دلیل آب را بست. وقتی آب را بستند، میتوانست اینجا یک شکست جدی، عقبنشینی جدی، یک شکست روانی در لشکر امیرالمؤمنین رقم بخورد که آقا ما آب دیگر نداریم، باید دیگر راه بیاییم، کوتاه بیاییم که البته اینجا تیرش نشست معاویه. ولی قرآن را که به نیزه زد، دیگر تیرش نشست. آنجا دیگر پا دادند به مذاکره و معاهده و این حرفها که بابا وقتی طرف قرآن را سر دست گرفته، میگوید هر چه قرآن بگوید، قرآن حکم بین ما و شما. دیگر سر چی داری باهاش میجنگی؟ عمو رکبی که امیرالمؤمنین میزد که آنجا مردم افکار عمومی بفهمند داستان و جنگ سر چیست، همین رکب را عمرو عاص به خود امیرالمؤمنین زد. تیر اولش در قضیه آب بود. اقتصاد اینها را، نان اینها را، سفره اینها را هدف گرفت. میتوانست شکست بدهد سپاه امیرالمؤمنین را.
یک خطبهای خواند اینجا. خطبه ۵۱ نهجالبلاغه. شهید مطهری خیلی با این خطبه به وجد آمده. تعابیری دارد آنجا. میفرماید: «قد استطعموکم القتال.» از شما خواستند که بجنگید. «فقروا و تاخیر محله او رب السیوف من الدماء تروع من الماء.» امیر بیان. تنها. به فرمود: «بهتان دارند میگویند یا خوار و خفیف میشوید، با دست بسته میگیریمتان یا باید اگر میخواهید به آب برسید، حالا عبارت عربی را میفهمند میبینم چه بلاغتی است در این کلام.» دوباره میخوانم: «رب السیوف من الدماء تروع من الماء.» باید شمشیرهایتان را از خون سیراب کنید تا از آب سیراب شوید. تا شمشیرهایتان از خون سیراب نشود به آب نمیرسید. این خطبه حماسی را خواند. یک جملهای فرمود که آقا همه داستان تاریخ و غدیر و کربلا و اینها در یک جمله است. داستان امروز من و شما هم در یک جمله است. غزه و فلسطین و لبنان و اسرائیل و سعودی و آمریکا و هر چه که هست، آن یک خط، این جمله را باید قاب کرد همه جا زد. این غدیر امسالمان نشد جشن بگیریم ولی میشود با این جمله یاد بزنیم. فرمود: «فالموت فی حیاتکم مقهورین والحیات فی موتکم قاهرین.» جانم به این! «اگر زنده بمانید ولی مقهور باشید، در چنگ باشید، گردنتان کج باشد پیش دشمنتان، این مرگ واقعی است. ولی اگر بمیرید ولی سربلند، این حیات واقعی است.» دوباره عبارت را میخوانم: «فالموت فی حیاتکم مقهورین.» مرگ در این است که خوار زنده بمانید. «والحیات فی موتکم قاهرین.» حیات در این است که سربلند بمیرید. گذاشت همه را در این دوراهی. میخواهی چه کار کنیم؟ کدامشید؟ که آنجا همه پا شدند و لبیک گفتند و زدند و خط را باز کردند و آب را آزاد کردند و جنگ را به ثمر رساندند. ولی بعدها دیگر با ترفندهای بعدی قضیه مذاکرات و ابوموسی اشعری و که اصلاً زد با آن قضیه توافق و اینها همه چیز را نابود کرد. پخمه ازل و ابد با آن نحوه مذاکره کردنش، معاهدات، تعهداتی که به آنها داد. قضیه انگشتر که انگشتر را درآورد، میدانی دیگر، شنیدهای، آسیب جدی زد. بعداً هم شهادت مالک. بعد در خود صفین هم سرداران سپاه امیرالمؤمنین به شهادت رسیدند امثال عمار که خیلی شخصیتهای مهمی بودند. این دیگر آقا شرایط را عوض کرد. شرایط میدان و سپاه امیرالمؤمنین را عوض کرد.
اینجا شد که دیگر روزهای آخر خطبه ۱۸۲ نهجالبلاغه، روزهای آخر. خطبه خون است. خیلی دردناک است. اینها را میخواهم بگویم، احتمالاً با این عبارات اشکتان میریزد ولی حرفم با اینها تمام نمیشود چون میخواهم برگردم به اصل حرف آنجا مطلب را تمام بکنم که اینهایی که داریم میگوییم تا آخر داستان که رخ داد، اینجا دیگر رخ نخواهد داد انشاءالله. امیرالمؤمنین خطبه خواند. فرمود: «عین اخوانی الذین رکبوا الطریق و علی الحق کوشن.» آن رفقای من راه بلد بودند. در این مسیر با من میآمدند. تا پای جانشان هم پای حق وایسادند. «عین عمار، عین ابن الطیان، عین دو شهادتین و این نذرها.» عمار کجاست؟ ابن تیمان کجاست؟ و شهادتین مثل اینها کو؟ کو مثل اینها؟ کو مثل آنها؟ بعد اینجا جانم به غربت امیرالمؤمنین. دستی زد به محاسن، ریشهایش را گرفت امیرالمؤمنین. «فعتال البکایه.» گریه طولانی کرد امیرالمؤمنین. اینها گریه غربت است، گریه مظلومیت است، گریه تنهایی. بعد فرمود: «علی اخوانی.» آخ آخ! رفقایم، رفقایم. «الذین تلع القرآن فاحکمو.» کجایند اینها؟ اهل قرآن بودند. نگاهشان بود خدا چه میگوید، قرآن چه میگوید؟ اینها کسانی بودند که سنت را زنده کردند، بدعت را کشتند. دعوتشان کردم برای جهاد. «فجابو و وثقوا بالقائد فتبعوا.» اعتماد داشتند به رهبرشان، به فرماندهشان. دنبالش راه میرفتند. بعد اینجا سوم: «نادا به اعلا صوته.» صدایش را برد بالا. ظاهراً جزو آخرین خطبههای امیرالمؤمنین در مسجد کوفه است. صدایش را برد بالا، فریاد زد: «الجهاد الجهاد عبادالله.» بیایید بجنگیم بندگان خدا. بیایید بجنگیم. یک تکانی خورد لشکر امیرالمؤمنین. لشکر از هم پاشیده. گفتند ده هزار نفر را توانستند در مدت کمی جمع بکنند که حضرت راه بیندازد اینها را برای جنگیدن با معاویه. ولی نرسید به حرکت به جمعه بعدی و خطبه بعدی نرسید. بین این دو هفته ابن ملجم به فرق نازنین امیرالمؤمنین ضربه زد. امیرالمؤمنین به شهادت رسید.
اینجا تا اینجای قضیه داستانی است که برای امیرالمؤمنین رقم خورد ولی به ما گفتند که آقا آخرالزمان یک جور دیگر رقم میخورد. یک ایرانیهایی میآیند، اهل مشرق. اینها مردند. بگذار روایتش را قبلاً هم اینجا چند بار خواندهام. این روایت را باید مجدد بخوانم. وقت این روایت الان است. این دیگر آقا آن داستان نیست. مظلومیت علی و تنهایی و نالهزدن و غربت و اینها نیست. امروز ما سرداران بزرگی را از دست دادیم. سردار باقری شهید بزرگ، سردار سلامی... به زبانش نمیچرخد اسم این عزیزان را یکجا کنار هم همه با هم به عنوان شهید بخواهد بگوید. داغ بزرگی است. داغ این فرماندهان خیلی داغ بزرگی است ولی ما دلمان خوش است، دلمان خون است از این شهادت و دلمان خوش است لشکر سید علی علمش روی زمین نمیماند. سید علی تنها نمیماند. نماز جمعه نصر یادتان است؟ از همین جا با هم یک تعدادی رفتیم در آن شرایط خطرناک جنگی. اعلام کرد آقا من این ساعت این جای تهرانم. خوب میتوانست همانی که دیشب حمله کرده، این فرماندهان ما را زده، میتوانست آن روز هم حمله بکند. میتوانست این حماقت را. ولی این چند میلیون آدم را وقتی کی را بزند؟ چند میلیون را بزند؟ این چند میلیون را بزند، چند میلیون بعدی که جای اینها میآید چه کار کند؟ این است که سید علی تنها نیست. این زمانه با آن زمانه فرق دارد. بله علی بن ابیطالب تنها بود، غریب بود، غریب بود. حالا بقیهاش باشد در روضه عرض میکنم انشاءالله.
ولی این لشکر آخرالزمانی امام زمان، این عاشقهای امیرالمؤمنین در آخرالزمان ورق را برمیگردانند. دوباره این روایت را باید با هم امروز بخوانیم. امام باقر فرمود: «کانی بقوم قد خرجوا بالمشرق.» دارم میبینم یک جماعتی از مشرق قیام میکنند. «یطلبون الحق.» حقشان را میخواهند. حق را طلب میکنند. «فلا یعطونه.» بهشان نمیدهند. «ثم یطلبونه فلا یعطونه.» دوباره طلب میکنند بهشان نمیدهند. «فاذا رعو ذلکم علی عواطقهم.» دیگر داستان غربت امیرالمؤمنین نیست. بفرماید: «الجهاد الجهاد عبادالله.» میبینند نه مثل که این حرف حالیشان نمیشود. پای حق نمیآیند. وقتی میبینند این حرف جز منطق زور و شمشیر و بمب و موشک نمیفهمند، شمشیرها را میگذارند روی گردنشان. «فلا یقبلونه.» میگویند دیگر حقی نیست. بجنگ تا بجنگیم. دیگر هستهای و هستی و مذاکره و توافق تمام شد. گور خودتان را کندید. گور خودتان را کندید. تمام است. بعد فرمود دیگر قبول نمیکنند دشمن حق را بهشان بدهد. چه میشود؟ علم را برمیدارند میروند در میدان جنگ. «ولایتفعونها الا الی صاحبکم.» دیگر این پرچم مگر اینکه تحویل صاحبش میدهند. این پرچمی که بلند میشود، این پرچمی است که مهدی فاطمه بهش چشم دارد. این پرچم قیام، این پرچم انتقام خون ابیعبدالله. این فقط انتقام شهید باقری و شهید سلامی و شهید سلیمانی و اینها نیست. این انتقام خون امیرالمؤمنین است. این انتقام سیدالشهداست. این همان انتقام سیلی زهراست. این پرچم انتقام قتلا و شهدا. هر که با اینها کشته بشود شهید است. فرمود: «اما انی لو ادرک ذلک لاستبقیت نفسی لصاحب هذا الامر.» من اگر باشم زمان خودم را میرسانم به امام زمان. امام باقر فرمود: «آنقدر قیام اینها به ظهور نزدیک است.» انشاءالله همین باشد. انشاءالله همین قضایا باشد. همین وقایع باشد. به عنایت حق تعالی این پرچم انتقامی که غدیر بلند میشود. چقدر قشنگ است. چه غدیری شد غدیر امسالمان. غدیر بیعت شد. چقدر حسرت داشتیم یا امیرالمؤمنین نتوانستیم در آن گرما به تو دست بدهیم، جانمان را فدایت کنیم. ما نبودیم در صفین، آن وقتی که تو در مسجد کوفه فریاد میزدی، کسی محل نمیگذاشت. دوباره فریاد بزن یا امیرالمؤمنین: «الجهاد الجهاد عبادالله.» ببین این شیربچههای تو، این محبین تو، این عاشقهای تو، ببین چه میکنند برایت. نه فریاد تو، فریاد فرزند تو، این سید علی عزیز و بزرگوار. فریاد او اگر بلند بشود به جهاد، ببین قلغلهای میشود، ببین چه کن فیکونی میشود. این زمانه این است.
حالا چهار نفری هم هستند، غافلند، خائنند، نادانند ولی این ایمانی که در این دلهاست، این عشقی که در این دلهاست، آن عشق به امیرالمؤمنین است. خوش به حال این شهدا، شب جمعه به کربلایشان رسیدند. کی فکر میکرد؟ نمیدانم سر شب داشتند استراحت میکردند، منزل رفتند، خیالشان میرسید سحر صدای ناله فاطمه زهرا را کربلا بشنوند. جای این شهدا خالی است. قطعاً آن روزی که رژیم صهیونیستی نابود میشود، تلآویو با خاک یکسان میشود، جای سردار باقری، جای سردار سلامی خالی است. جای حاج قاسم خالی است. ولی این پرچم زمین نمیخورد. ما کنار تابوت سردار سلامی قول میدهیم به سردار سلامی. تو جانت را گذاشتی، بیمار بود، سرطان داشت. سردار سلامی سالهای اخیر با بیماریهای سختی دست و پنجه گرم میکرد ولی پایش پای حق وایساد، پای ولایت وایساد، پای نصرت وایساد. واقعاً هم حقش نبود با سرطان از دنیا برود این مرد عزیز، این مرد بزرگوار. خوش به حالش، خوش به حالش. ما با این شرایط قرار میگذاریم. انشاءالله از پای این قرار هم کوتاه نمیآییم. قرار میگذاریم یک روزی تابوتمان کنار تابوت شما بلند میشود انشاءالله و تا آن روز هر چه داریم میگذاریم. هر چه. مولایی هستیم که آمدیم دعای ندبه، امام زمانمان را صدا زدیم. یک روزی هم امام زمان ما را صدا میزند. امروز آن روزی است که امام زمان ما را صدا زده: «الجهاد الجهاد عبادالله.» پاشید بیایید در میدان. وقت رزم کارزار، وقت خون دادن، وقت جنگیدن است. الان وقت پاسخ دادن به حجت بن الحسن است.
ما مثل آن جماعتی نیستیم که فاطمه زهرا خودش راه افتاد در خانههایشان، امیرالمؤمنین را نشان داد، فرمود: «مگر در غدیر با این آقا بیعت نکردید؟» زدند زیرش. روضه بخوانم. عید غدیر امسالمان تلخ شد. این روضه هدیه باشد به این شهدای عزیز، به شهدای هستهایمان و به فرماندهان نظامیمان. روضه فاطمه زهرا بخوانیم در این عید غدیر، در این صبح جمعه. دیگر این اتفاقات نمیافتد. دیگر تاریخ به خودش نخواهد دید امامی اینجور تک و تنها واقع بشود. دختر پیغمبر با این حال نزار، با این دل ماتمگرفته راه بیفتد خانه به خانه در بزند، درخواست بکند: «پاشید بیایید علی را کمک کنید.» بهش بیمحلی کنند، جواب سربالا بدهند، سر بدوانند، تنهاش بگذارند. کار به اینجا برسد که جلو چشم علی روی فاطمه دست بلند کنند، تازیانه بزنند، با غلاف شمشیر بزنند. دیگر این نخواهد شد انشاءالله. آنی که قرار است سیلی بخورد مائیم. ما هم دیگر قرار نیست سیلی بخوریم انشاءالله. آنی که قرار است سیلی بزند مائیم. تمام شد دیگر. تازیانه خوردنهای ما... میزند دشمنی که دارد نابود میشود. از همه جا احساس میکند دارد کنده میشود. به هر چه که عقل ناقصش میرسد دست میاندازد. عین حماقت بود این کاری که این دشمن احمق کرد. این شوخی خطرناکی که کرد. این داستانی که برای خودش شروع کرد. حمله به این فرماندهان ارشد به این شکل عین حماقت بود. البته بازی آنطوری که آنها تصور میکنند نخواهد شد. جور دیگری انشاءالله قدم به قدم با تدبیر. این هم نکته مهمی است که روضهمان را هم خواندیم. عرضم را دارم تمام میکنم.
ما تسلیم این رهبر عزیزمان هستیم. حرف گوش کنش هستیم. در فضای نظامی فرماندهان ما همه همینند. الحمدالله همه حرف گوش کنند، تسلیمند، مطیعاند، همه فداییاند. جان فدای این رهبر. گوشمان به دهان ایشان است. چه میگوید؟ این اصل حرف ماست. داستان به هر نحوی که این رهبر حکیم طراحی بکند جلو خواهد رفت. نتیجهاش انشاءالله نابودی اسرائیل، دستهای آمریکا در این منطقه قلم خواهد شد انشاءالله. این رژیمهای خوار و خفیف و ذلیلی هم که میبینید این شکلی برای ترامپ موسموس میکنند، اینها هم کارشان تمام است. چهار تا احمق به اینها نگاه نکنند بگویند عربستان نماد توسعه است، امارات نماد توسعه است. اینها کارشان تمام است. اینها پروندهشان است. آنی که میماند، آن منطقه را میگیرد، بچه شیعههای امیرالمؤمنین. آن پرچمی که منطقه بلند است، پرچم امام زمان. انشاءالله باشیم و باشید و ببینیم آن روزی که جمعهای که با امام زمان بیعت میکنیم. اولین جلسه شاید بود اینجا این روایت را خواندم. دوباره این روایت را بخوانم. آن جمعهای که همه نماز جمعه پشت امام زمان میخوانند که میگوید حضرت وقتی میآید پشت این تریبون بایستند برای خطبه خواندن، آنقدر صدای فریاد گریه زیاد است تا دقایقی حضرت نمیتواند خطبه بخواند. همه فریاد میزنند. این بغض فروخفته در گلو مانده، آنجا خالی میشود. این بغضهایی که در گلویمان است از این شهادتها، از این حملهها، از این حجم کثافت و جنایتی که داریم هر روز میبینیم، هر گوشهای از این منطقه بچه میکشند، زن میکشند، مریض میکشند. اینها همه در گلویمان است. اینجا سیلیهایش را میخورند ولی این فریاد هقهق آن روزی از گلویمان خارج میشود که بنشینیم پای خطبه نماز جمعه آقایمان. او خطبه بخواند، او حرف بزند. با او بیعت بکنیم. دور نیست انشاءالله. این روز باشیم، ببینیم انشاءالله به حق امام زمان و باشد این سید عظیمالشأن، این رهبر عزیز و گرامیمان تا آن روز انشاءالله این پرچم را تحویل امام زمان بدهد. از دعا برای سلامتی رهبر عزیزمان غافل نشویم. از توسل برای سلامتی رهبر ما غافل نشویم. مجالس دعا انشاءالله در مساجد راه بیفتد کنار این مراسمهایی که طبعاً برای این شهدا این ایام برگزار خواهد شد، تشییع شهدا، مراسم شهدا ولی در کنار اینها از این مسئله انشاءالله غافل نشویم. از توسل، صدقه، قربانی، این نذوراتی که فردا در غدیر مصرف میشود، انشاءالله هم نیت فرج آقا امام زمان را داشته باشیم هم نیت سلامتی رهبر عزیزمان، دفع بلا و دفع خطر از این سید عظیمالشأن و انشاءالله نابودی رژیم صهیونیستی.
خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرت قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، ذویالحقوق، ذویالارحام، ملتمسین دعا خصوصاً این شهدای عزیز سانحه دیشب را الساعه سر سفره با برکت صدیقه کبری و امیرالمؤمنین مهمان بفرما. شب اول قبر امیرالمؤمنین به فریادمان برسان. رهبر عزیزمان را از جمیع بلایا، آفات و خطرات مصون و محفوظ بدار. شر ظالمین را به خودشان برگردان. اسرائیل و آمریکا را نیست و نابود بفرما. هر چه گفتیم و صلاح ما بود، هر چه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. به نبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...