دست و دامان خدا

دست و دامان خدا

01:08:28
11

معرفی
دستگیری و عنایات خاص اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نسبت به محبّین

* ماجرای خوابی بهتر از بیداری [05:48]

* مرحوم عراقی و اظهار گرفتاری معیشتی نزد یکی از بزرگان [10:53]

* لزوم حفظ احترام و عدم سوء ظن نسبت به بزرگان [18:15]

* عنایت ویژه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به مرحوم عراقی [21:50]

* عقوبت سخت فردی که از کمک به مومن سر باز زد [26:00]

* رابطه عجیب و خاص علما و بزرگان با اهل بیت (علیهم‌السلام) [32:12]

* عنایات خاص حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) به روضه‌خوان‌های محرم [33:40]

* پذیرایی ویژه حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها) از شیعیان و به خصوص اهالی شهر قم [35:06]

* ماجرای خوابی عجیب و جایگاه خاص میرزا حبیب الله رشتی (رحمه‌الله) نزد امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) [37:27]

* محبت خاص امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نسبت به شیخ طوسی رحمه‌الله [44:18]

* قول و قرار خصوصی شهید صدر با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و توجه خاص حضرت به ایشان [47:48]

* ظهور تجلی علمی امام رضا (علیه‌السلام) از طریق حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها) [53:14]

* علاقه ویژه امام زمان (علیه‌السلام) به حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها) [56:41]

* جمله خاص امام کاظم (علیه‌السلام) نسبت به حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها)؛ 'پدرش فدای او گردد' [59:03]

* جایگاه بالا و عشق اشعری‌ها به اهل بیت و حضرت معصومه (علیهم‌السلام) [01:02:36]

📚 معرفی کتاب: جرعه‌ای از دریا، آیت‌الله شبیری زنجانی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب‌العالمین و صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد بله طیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی الظالمین من الان الی قیام یوم‌الدین.

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری. هدیه به محضر منور بی‌بی دو عالم، اولین نعمت ما، شفیعه محشر حضرت فاطمه معصومه سلام‌الله علیها، صلوات هدیه بفرمایید: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

خدا را شاکریم که در این شب رحلت بی‌بی دو عالم، حضرت معصومه سلام‌الله علیها، در جوار قدسی این بزرگوار و زیر سایه‌شان هستیم و تنفس می‌کنیم در فضایی که ملائکه قبر بانوی بزرگ را طواف می‌کنند. خدا را شکر می‌کنیم که خدای متعال ما را همسایه این بزرگوار قرار داده، زیر سایه این بزرگوار قرار داده. ان‌شاءالله که در آخرت هم این مجاورت نصیب ما بشود و ان‌شاءالله محروم نشویم از این مجاورت.

ان‌شاءالله چند کلمه‌ای را امشب عرض می‌کنم که اولش خیلی ربطی به حضرت معصومه ندارد، ولی آخرش ان‌شاءالله بعد از چند ساعت معلوم می‌شود که ربطش به حضرت معصومه چیست.
یک قضیه‌ای را برخی بزرگان نقل کرده‌اند؛ مرحوم جناب آیت‌الله شبیری زنجانی که خدا به ایشان توفیقات بدهد، در کتاب «جرعه‌ای از دریا»، جلد چهارم، صفحه ۴۳۱ این قضیه را ایشان اشاره‌ای می‌کنند. متن اصلی‌اش را خدمتتان عرض می‌کنم. ایشان داستانی را نقل می‌کنند که پاورقی کتاب، متن اصلی این داستان آمده است. داستان جالبی است. دو تا داستان البته پشت سر هم هست؛ با اینکه مرتبط نیست به همدیگر در فضای کتاب ایشان، چون دو تا قضیه متفاوت در دو بخش متفاوت است، ولی نکته مشترکی دارد که بنده حالا از رو می‌خوانم. نکته‌ای دارد، حالا به ذهن می‌رسد عرض بکنم. ان‌شاءالله که وقت عزیزان تلف نشود و مطالب مفیدی که در این قضیه هست، ان‌شاءالله برای همه تحقق و تذکری باشد.

مرحوم عراقی از علمای بزرگوار، مرحوم میثمی عراقی، در کتاب «دارالسلام» (ما دو تا کتاب دارالسلام داریم: یکی مال حاجی نوری، یکی هم مال مرحوم عراقی) این عراقی‌ها، البته گفته می‌شود این عراقی‌ها مال کجایند؟ آقا مال عراق؟ عراق کجا می‌شود؟ می‌شود اراک. عراق همان اراک خودمان است. این علمایی که به آن‌ها عراقی گفته می‌شود، آغاز عراقی، مثلاً اراکیه، همین شیخ محسن اراکی که الان... چرا اسم قدیمی‌ترش عراق بوده؟ کبیر اراک همان اراک خودمان است. این عراق با آن عراق، مجید جان، فرق می‌کند. کشور عراق داریم، جداست. این عراقی‌هایی که به علما گفته می‌شود، این‌ها همه مال اراک‌اند. این شیخ محسن اراکی، اسم ایشان در واقع شیخ محسن عراقی است. آقای محمدی عراقی که تولیدات مدرسه مشکات با ایشان است، ایشان هم مال اراک است. مقنعه عراقی هم اراکی است.

میثم میثمی عراقی در کتاب «دارالسلام»، بین صفحه ۴۸۰ تا ۴۸۲، یک خوابی را تعریف می‌کند که بعضی خواب‌ها دیگر خواب نیست؛ از هر بیداری، بیداری‌تر است. زنجانیان، با اینکه این دو تا خواب، دو تا خواب پشت سر هم است؛ یکیش مربوط به مرحوم عراقی که ایشان دانلود برنامه عراقی نقل می‌کند، یکیش مربوط به میرزا حبیب‌الله رشتی. دو تا خواب پشت سر هم زنجانی نقل کرده است.

قضیه اول این است: «منامه چهارم». «منامه» یعنی خواب. خوابی است که از برای حقیر، مؤلف این کتاب، اتفاق افتاد. مال کیست؟ مال خود مرحوم عراقی. و آن این است: تعریف می‌کند از یک خوابی که برای خودش رقم خورده. مطالب عجیبی دارد و آن نکته نهایی که ربط به حضرت معصومه دارد، زندگی و آن این است که سالی صلوات مجاورت نجف اشرف که از سال‌های دهه هشتم، از معده سوم بعد از هزار هجری، ۱۳۸۰ و خرده‌ای هجری قمری. الان چقدر است؟ ۱۴۵۰ سال قبل. و شاید که سال ۱۲۸۵ هجری بود. ۱۲۸۵ هجری. ۲۸۵، ۱۲۴۷، ۱۲۴۷، ۱۶. «امر معاش بر حقیر به غایت تنگ و شدید گردید.» می‌گوید این مرحوم عراقی می‌گوید که آقا، سال تقریباً ۱۲۸۵ هجری قمری، من دیگر در مشکلات اقتصادی دیگر واقعاً کم آوردم. امر معاش، مشکلات به حدی که «در امر گذراندن خود متفکر و حیران شدم.»

اتفاقاً شخصی از فضلای احباب بر حقیر وارد شده و بر آن شدت مطلع گردیده. یکی از دوستان آمد پیش ما و فهمید که ما خیلی گرفتاریم، خیلی مشکلات فشار آورده. گفت: «چرا حالت خود را مخفی می‌داری؟» (ادبیات مال ۱۵۶۰ سال پیش است، قشنگ.) «و بر کسانی که امکان از رعایت دارند، اظهار نمی‌کنی؟» گفتم: «به که بگویم که فایده داشته باشد و خفیف و خوارم نکند؟» جمعی را ذکر کرد: «فلانی بگو، به فلانی بگو، به فلانی بگو.» گفتم: «در اظهار به آن‌ها به غیر از خفت ثمری نمی‌بینم.» بهترم همینه که انسان مشکلاتش را تا جایی که می‌تواند کتمان کند، به کسی نگوید.

گفت: «اقل ثمره آنکه ادای تکلیف و حجت بوده باشد.» گفت: «آقا چرا می‌گویی فایده ندارد؟ تو الان دیگر تکلیفت است که بروی به یک کسی رو بیندازی. کمترین فایده‌ای که این کار تو دارد، این است که لااقل به تکلیفت عمل کردی. روز قیامت بهت می‌گویند تشکر گرسنگی می‌مردی؟ جواب بدهی که لااقل بگویی که من رفتم رو انداختم، جواب نگرفتم. این را که دیگر باید بروی رو بیندازی که جواب داشته باشی پیش خدا. به این نیت، به این دلیل برو.»

«چون در این خصوص اصرار کرد، به او گفتم: هر کس را که تو صلاح دانی تعیین، تا آنکه به او بنویسم.» گفتم: «آقا تو بگو. تو یک نفر بگو من برایش نامه بنویسم، مشکلم را.»

«شخصی را از بزرگان قوم ذکر کرد.» بزرگان قوم نه، بزرگان قوم نجف. یک نفری از علمای بزرگ را اسم آورد. داستان عجیبی است. یک نفر از بزرگان را اسم آورد که «من می‌دانم که این ایام از مال فقرا وجوه بسیار به او متوجه شده.» وجوهات خوبی به این آقا رسیده است. این الان سهم فقرا دارد، سهم سادات، سهم فقرا. به سهم فقرا دادن. پول خوب هم دستش رسیده است. تو اگر نامه بدهی، عالم هم که هستی، گرفتار هم که هستی، اونم که... «و صلاح آن است که رقعه‌ای به او بنویسی.» به حکم ضرورت قبول کردم و رقعه‌ای به او نوشته. دیگر گفتم: «دیگر تکلیف ضرورت است.»

«به این مضمون که: اما پایه علم و فضلم را که خود از دیگران بهتر می‌دانی و اگر شبهه‌ای در آن داری به این کتاب رجوع کن.» کتاب یکی دیگر از کتاب‌هایم بغلش فرستادم. گفتم: «اگر شک داری ما از علماییم، بیا این کتابم ببین، بخوان، ببین فضلم را می‌بینی.»

«و اما در اثبات فقرم...» در اثبات علمم کتابم، در اثبات فقرم چی؟ «همین قدر کافی است که با آنکه سال‌ها می‌باشد که جناب شما محل توجه وجوه شده‌اید، عرضه حالی نکردم و امروز در این مقام آمدم.» خیلی گرفتاریم. چندین سال است شما وجوهات می‌دهی، پول می‌دهی به طلبه‌ها، این‌ها مرجع تقلید شدی. چندین سال است من سمتت نیامدم. همین که بعد این همه سال من آمدم، خیلی گرفتاریم.

«پس آن رقعه را با یک مجلد از بعض مصنفات خود به شخصی از خواص آن شخص دادم.» آقا این نامه را گذاشتم کنار یک کتابی از کتاب‌های خودم، دادم و گفتم: «در یک مکان خلوتی برو به این آقا بگو که کسی نفهمد، آبروی ما نرود.» آبرو دارند. خیلی در عرض حاجت بهشان سخت می‌گذرد. حضرت فرمود: حدیث از پیغمبر فرمود که این آبروی تو، آب است. آب آبرو، کلمه آبرو. «ماء الوجه» تو عرب بهش می‌گویند آبرو. فرمود: «با درخواست کردن، این آبروی خودت را تقطیر می‌کنی. قطره قطره‌اش. حواست باشد که درخواست که می‌کنی، آبرو انگار داری یک پیاله از آب رویت را برمی‌داری، می‌ریزی بیرون. آب روی تو دیگر الان آب ندارد، خشک می‌شود.» آب رویه، خیلی کلمه قشنگی است. «ماء الوجه». تا جایی که آدم می‌شود، به کسی رو نزند، با عزت.

«پس از چند روز، آن شخص با آن رقعه و کتاب مراجعت کرده و مذکور نمود.» به این واسطه‌ای که داده بودم نامه را ببری، کتاب را ببری، برگشت و گفت: «آقا بردم.» خب چی شد؟ «گفت: سبب تأخیر آن بود که خواستم زمان فراغت و مکان خلوتی بیابم.» خلوت پیدا کنم. «تا امروز او را در جایی یافتم که غیر از من و او دیگری نبود.» خلوت پیدا کردم با هم صحبت کردیم، دوتایی. «پس رقعه را به او دادم، به کتاب را نزد او نهادم.» نامه را دادم، کتاب را هم بهش دادم. گفت: «رقعه کیست و کتاب چیست؟» نامه مال کیست، کتاب چیست؟ «گفتم: رقعه‌ای از فلان و کتاب از مصنفات ایشان است.» نامه مال فلانی، کتاب مال ایشان است. ایشان نوشت. «چون این بشنید و رقعه را گشود و خواند، رقعه را بر زمین نهاد.» نامه را خواند و کتاب را یک نگاهی کرد، نامه را گذاشت زمین. گفت: «اما مقام فضل فلان، پس آن واضح است.» گفته بود: «اما علمم، اما فقرم.» و اما علمش، خب معلوم است. «و فقر و حاجت او هم مخفی نیست.» حالا در مورد فقرش هم که نوشته، خب اونم واضح است که بنده خدا گرفتار است. «لاکن خدا بدهد.» لاکن گفته بود که قضیه افتاده. یکی اعلام کرده بود که اگر کسی فقیری چیزی بیاید در خانه‌مان بزند، به شرط اینکه نابینا باشد. شرط کردم. نابینا. تو که نابینا نیستی، برو. آقا منم کورم. گفت: «برو آقا، کور نیستی.» گفت: «بابا منم کورم.» اگر کور نبودم. گفت: «لاکن خدا بدهد.» خیلی عجیب.

«چون این سخن شنیدم، رقعه را با کتاب از زمین برداشته که به دست دیگری...» سریع نامه را برداشتم. آقا می‌گوید که این نامه دست کسی دیگر نیفتد. «مؤلف گوید: چون این خبر شنیدم و این مذلت و خواری را دیدم، بر خود پیچیدم.» این قضایا همش لطف خداست. اون وقتی که انسان تو این برخورد پیچید، همه قرار می‌گیرد، اونجا یک دری است. «زآن به تاریکی گذاری بنده را تا ببیند آن رخ تابنده را.» شعر معروف پروین اعتصامی که ما این جلسه خواندیم، همین است. «وقتی از همه جا بریده و گویا آسمان‌ها را بر فرق من زدند و دلم به درد آمد.» انگار همه آسمان‌ها را کوبیدند تو سرم. دلم به درد. «به حدی که نتوانستم خود را حفظ کنم.» روز اول با این حال می‌رفت. چیکار کردم؟

«پس با کمال دلتنگ برخاسته، روانه به سوی حرم محترم امیرالمومنین سلام‌الله علیه شدم.» کشور با این حالش دل‌شکسته پاشدم رفتم خدمت امیرالمومنین علیه السلام. «و چون داخل حرم شدم، با اندوه تمام عرض کردم: یا امیرالمومنین، فلانی کیست که امروز بزرگ و رئیس شیعیان تو شده؟» رئیس شیعیان. «اگر در این واقعه من خلاف تکلیف کردم...» خلاف منطقی و مستدل با امیرالمومنین حرف زدیم، خارج نیست. «یا من اشتباه کردم یا این آقا. یا من خلاف تکلیف عمل کردم به این آقا رو زدم یا این آقا خلاف تکلیف عمل کرد که جواب ما را نداد.» اگر من خلاف تکلیف کردم، مستحق عقوبت هستم که دیگر این عمل را نکنم. و اگر آن شخص خلاف تکلیف کرده، اگر این آقا به وظیفه عمل نکرده، احترام عالم هم نگه دارد. فلان فلان شده. شکوه خودش را. «انما اشکو بستی و حزنی الی الله.» برو حرم امیرالمومنین. حضرت معصومه. بعد هم با احترام. بالاخره عالم است، مصلحتی دیده است. مصلحتی دیدی. این را تو پرانتز بگویم. این هم قضیه جالبی است.

مرحوم آیت‌الله معظمی تهرانی رحمت‌الله علیه می‌فرمود که تو یکی از این کوچه‌ها قند داشتم می‌رفتم. مرحوم آیت‌الله سید حسین قاضی که برادرزاده علی آقای قاضی بود، همین جا تو این قبرستان پشت ایشان می‌گوید: «دفتر مرجعی آمده بودم بیرون.» خیلی این داستان عجیب. مرحوم شیخ حسن آقای معزی، ایشان وسط صحن دفن است. سید حسین آقا تو یکی از حجره‌های کنار. «دفتر مرجعی آمده بودم بیرون.» این را می‌خواهم بگویم که احترام. «تو دفتر مرجع دو تا فقیر آمده بودند. یکی به قیافه‌اش می‌خورد بیشتر گرفتار باشد. این آقا به اون نفری که گرفتارتر به نظر می‌رسید، ۵۰۰ تومن داد. به اون ۱۰۰۰ تومان.» کیسه سیب‌زمینی و پیاز و این‌ها دستم بود، تو کوچه داشتم می‌رفتم. «تو این فکر بودم که این آقا چرا به اون کمتر داد، به این بیشتر؟ یهو کیسه پاره شد.» نشستم سیب‌زمینی‌ها را جمع کنم. دیدم یک دست آمد. «دیدم دست حسین آقای قاضی. شروع کرد کمک من که بریزد تو کیسه.» عاشق حسن آقا. اگر همین فکر به خیالت نمی‌آمد، کیسه‌ات هم پاره نمی‌شد. کیسه‌ام پاره. معلوم می‌شود که حتی نسبت به علما تو گمان یا من خلاف تکلیف عمل کردم یا این مرجع بزرگوار خلاف تکلیف عمل کرده.

«اگر آن شخص خلاف تکلیف کرد، من عرض نمی‌کنم که خود دانی با او هر نوع معامله خواهی بکن.» اجرای بدترم. «این جسارت کردم و با دلسردی تمام از حرم خارج شده و عود به منزل خود کردم.» از همه جا بریده. «با حالتی از دلتنگی که بیان آن نتوانم.» خوش به حال اونایی که همیشه حالی نصیبشان می‌شود. تو از همه کس و همه چیز، از همه اسباب. خیلی حال خوبی است. خدا زیاد نصیبمان کند.

«چون وارد منزل شدم، در گوشه‌ای نشسته و نفس خود را در قیام و اقدام به اظهار حال به آن شخص ملامت بی‌شمارم.» هی شروع کردم به خودم فلان فلان شده، برای چی پیش این آقا نامه نوشتی؟ چرا برای به این رو زدی؟ «تا آنکه از غایت تحیر و اندوه خوابم ربود.» حالم بد بود و خسته بودم و کسل بودم و این‌ها. خوابم برد. «و در خواب دیدم که از دروازه نجف بیرون آمده، به سمت کوفه می‌روم.» سمت کوفه. «ناگاه از طرف مقابل جماعتی نمایان که در جلوی ایشان شخصی بزرگ می‌آمد. چون خوب نظر کردم، دیدم آن شخص امیرالمومنین علیه السلام است که با آن گروه می‌آید.» چون این را دیدم، حالا اینم ناراحت عصبانی. تو خواب می‌گوید: «منم اعصابم خورد.» دیدم امیرالمومنین دارد با یارانش می‌آید. «از وسط راه به کنار جاده رفته، سر به زیر انداخته و مانند کسی که از کسی قهر کرده و چون او را دیده می‌خواهد چنان نماید که من تو را ندیدم، روانه گردیدم.» پدر امیرالمومنین تو خواب جلوه می‌کند، چی می‌شود؟ «لاکن از زیر چشم آن حضرت نظر می‌کرد.» زیر چشم می‌کند. «بزرگوار به سوی من میل دیدم.» امیرالمومنین را کج کردم سمت. «و خورده‌خورده راه به طرف کنار پیمود تا آنکه از طرف مقابل به حقیر رسید و دست برآورده، دست حقیر را بگرفت.» دستت مبارک. ان‌شاءالله اون دستی که «یدالله» با همین دستم شفقت می‌کنند. «بهاتین یدی.» با همین دو تا دستم. می‌گوید: دست مبارکش را انداخت به دست من و بر روی حقیر نگریست. یک نگاهم دستم را گرفت، یک نگاهی به من کرد. «با کمال مهربانی به تو نمی‌دهم، به تو نمی‌دهند، من خود می‌دهم.» به تو نمی‌دهم، من خود می‌دهم. «و دست به جیب مبارک کرده و مشتی پول سفید بداد.» پس باز فرمود: «به تو نمی‌دهند، من خود می‌دهم.» و مشت دیگر داد. «و همچنین می‌داد و می‌فرمود: از این نوع هم بگیر، از این نوع هم بگیر.» تا آنکه مکرر از انواع مختلف عطا فرمود. «به حقیر از شدت ملاطفت آن بزرگوار خجل و منفعل شده، عرض کردم: بس است یا امیرالمومنین.» فرمود: «باز هم می‌دهم، باز هم می‌دهم.» و مکرر فرمودند. «به حقیر از کثرت انفعال از خواب بیدار شدم.» با اضطراب قلب و با حالتی که از عرق از جبینم تقاطر می‌کرد. همین جور عرق می‌ ریخت.

اتفاقاً طفلی مریض و بدحال در خانه داشتم. یک بچه کوچک هم داشتم که «ملاطفت آن حضرت را بر آن هم کردم که شاید آن طور شده.» لهذا به اندرون رفته، رفتم ببینم تو چه خبر است. «از حال طفل پرسیدم، گفتم: عرق صحت کرده.» بچه عرق کرد، حالش خوب شد. «مسرور شدم تا آنکه شب بعد از نماز عشائین، نماز مغرب و عشا که تمام شد، به عادت هر روز به حرم چو بیرون آمدم.» آن شخص را که مرا مجبور به نوشتن آن رقعه به آن شخص دیگر نمود، او واسطه بود که نامه را گفت بنویس، ببرم. «در باب حرم ایستاده دیدم.» دیدم جلو در حرم وایساده. «چون مرا دید، دست مرا گرفت.» خیلی عجیب. و دست من را گرفت. گفتش: «دیدی که فلانی، اون آقایه که گفته بود خدا بدهد، گفت: دیدی فلانی چه شد؟ چگونه شد؟ خبر داری حالش چطور شده؟» گفت: «امروز قبل از ظهر، بعد این قضیه نامه، به ناگاه نصف بدنش فلج و زبانش بسته شد.» یهو نصف تنش فلج شده، زبانش هم لال. گفتم: «شاید مزاح می‌کنی؟» گفت: «نه بالله، همه اهل نجف می‌دانند زیرا ظهر به مسجد نیامد.» متعجب شدم. «چون پرسیدم از دیگران آن خبر ظاهر گردید و آن مرض بعد از معالجات و مخارج بسیار، اگرچه قدری تخفیف یافت، لاکن...» داستان کلی بردن دوا و درمان و این‌ها، ولی دیدند خوب نمی‌شود. «و آن شخص از تدریس و نماز جماعت، بلکه ریاست بازماند.» ریاست مرجعیت را که از دست داد، هیچی دیگر، امام جماعت هم نمی‌توانست بشود، دیگر تدریس هم نمی‌توانست بکند.

خدا بدهد. خدا داد. به شهادت فرمود: «مومنی که به تو رو می‌اندازد، وقتی جواب نمی‌دهی، این رد بر مومن، کسی که مومن را رد کند، رد علی الله.» یعنی روز قیامت خدای متعال می‌فرماید که من مریض بودم چرا عیادتم نیامدی؟ من فقیر، خدایا مگر تو مریض می‌شوی؟ مگر تو هم فقیر می‌شوی؟ فرمود: «او مومنی که با خبر شدی مریض شده، عیادت نکردی. مومنی که مشکل داشت، کمکش نکردی، اون من بودم. اونو رد کردی، اونو که بی‌محلی کردی، به من بی‌محلی کردی.» این است.

«بعد و سال‌ها بر او در آن مرض بگذشت تا آنکه وفات نمود.» آیت‌الله شبیری این قضیه را که نقل می‌کند، می‌فرمایند که این لطف خدا به اون آقا، عذابش برای آخرت. همین جا زدش بابت این گناهی که کرد. خیلی حساب و کتاب این جوری باشد. با این چیزها بخواهند ما را حساب و کتاب بکنند، کتک بخوریم بابت این چیزها.

حالا ادامه داستان این ور. این عالم رسیدگی نکرد، اون ور یک عالمی، حالا ببینیم داستان چیست. خیلی جالب است.

«دو روز یا آنکه سه روز از این خواب بگذشت که شخصی از وکالت از جناب حاج میرزا محمد حسن شیرازی داشت، شیرازی آمد و اظهار کرد: جناب میرزا از سامرا اظهار کرده که این وجه را تسلیم شما کند.» یک مقدار پولی میرزای شیرازی گفته که بدهم به شما. «پس مشتی پول سفید بداد.» پول سفید، پول سفید داده بودم و بر پول سفیدی. خیلی جالب است. «و این عطا استمرار یافت.» یک مدتی، یک مدتی هی می‌رسید این پوله. «و آن شخص وکیل از آن موکل مکرر مشت مشت پول بیاورد و بدان به طوری که یقین کردم که آن عطا همان عطای امیرالمومنین علیه السلام است که در خواب داد و وعده فرمود و در بیداری حواله نمود و بر حسن ظن من به جناب میرزا افزود که مورد این حواله گردید.» حواله‌اش را امیرالمومنین به دست ایشان داد.

«لاکن چون وقت دادن این عطا معلوم نبود و استمرار آن را هم نمی‌دانستم.» حالا ادامه داشته باشد. «شبی در حرم مطهر عرض کردم: یا امیرالمومنین، حال که منت گذاشته‌ای، توقع آن دارم که این عطا را مستمر داری و به عنوان شهریه مقرر فرمایید.» رسمی بشود، پیمانکاری نباشد. «بیرون آمدم. چند روزی نگذشت که آن شخص وکیل آمد و گفت: جناب میرزا مقرر داشتند که به عنوان شهریه در هر سه ماه سه تومان و نیم به شما خدمت کنم و این مقرری از آن زمان الی الان برقرار است.» ممنون. گفتم: «تا الان و با آنکه خود در آنجا نیستم، آن وکیل ماه به ماه به عیال حقیر می‌رساند.» دیگر اصلاً من نجف نیستم، به خانواده‌مان در حقیقت کرامتی است بزرگ از جناب میرزا. به عنوان کرامت میرزایی لحاظ شده است.

امیرالمومنین: «به تو نمی‌دهم، من می‌دهم.» یکی از نکات خیلی مهمش این است که این رابطه بین این علمای بزرگان با آن ذوات مقدسه و اینکه این‌ها دست و بازوی ذوات مقدسه یعنی امیرالمومنین که عطا کرده، با دست میرزای شیرازی عطا کرده. خیلی مقام برای این علمایی که صالحیت دارند، صلاحیت دارند به حق به جایگاه نشسته‌اند؛ مثل مرحوم آیت‌الله العظمی وحید، مثل حضرت امام، مثل رهبر معظم انقلاب، میرزای شیرازی، مثل شیخ انصاری، ابوالحسن اصفهانی. این‌ها جایگاه جایگاه دست و بازوی امام زمان، دست و بازوی اهل بیت. خیلی حرف مهمی است، خیلی مهم. امیرالمومنین عطا که کرده تو عالم واقع شده. این شهریه میرزای شیرازی. اونجا حکم شده. بریده‌اند این شهریه را، اونجا نوشته‌اند این شهریه مال میرزای شیرازی. امیرالمومنین است. شهری امام زمان. طلبه‌ها که می‌گویند شهریه امام زمان، این پول امام زمان. واقعاً پول امام زمان است. این واقعاً مقرری امیرالمومنین است. این واقعاً مقرری فاطمه زهراست.

قضایای عجیبی است. در مورد این صنایعی که به مداح‌ها و این‌ها می‌دهند، تو محرم به کرات بر افراد متعدد این قضیه پیش آمده که دیده‌اند که این پولی که حضرت زهرا سلام‌الله علیها تفکیک می‌کنند و تعیین می‌کنند. اون موقع می‌گوید من قبل محرم صفر، حضرت زهرا فرمودند: «شما مثلاً امسال ۹۰۰ تومن.» باور نشد، باورم نشد. گفتم: «بابا این اصلاً خواب واقعیت ندارد. من تمام محرم صفر منبر می‌روم، هر دهه این قدر به من می‌دهند. روز عاشورا گلویم گرفت.» تا آخر ماه صفر معین کرد. فاطمه زهرا سلسله رسول‌الله صله امیرالمومنین. این فقط هم مال اون آقا نیست‌ها، امور زندگی ما، این تقدیرات، این رزق. اونجا تقدیر مقسم رزق ما امیرالمومنین است. اینکه ما می‌گوییم آقا سر سفره حضرت معصومه سلام‌الله علیها نشسته‌ایم، ولی‌نعمت ماست. این اصلاً یک چیزی شوخی. همه شیعیان به نحوی، مخصوصاً اونایی که ساکن قم‌ند، یک رفت و آمدی دارند با این‌ها، به نحو خاص سر سفره حضرت معصومه سلام‌الله علیها، به نحو قضایایی داستان مقسم رزقشان فاطمه معصومه سلام‌الله علیهاست. اونجا امیرالمومنین بود، می‌رسید به میرزای شیرازی. اینجا امیرالمومنین است، اول می‌رسد به فاطمه معصومه، از او می‌رسد به اون واسطه. روزی دنیاییمان، مرجع تقلید که به طلبه شهریه می‌دهد، کسی که حقوق می‌دهد به این کارگر، به این کارمند، مقسم رزق است.

* * *

توجه. این یک داستان که نقل کردم. یک قضیه دیگر هم عرض بکنم. داستان ایشان مربوط به وسواس است. حالا این را هم گوش بدهید، این را هم جالب است. این را هم باز ربط به همین تو همین فضاست. اون بحث فقر بود، مشکل اقتصادی داشت. این بنده خدا مشکل روانی برای این بزرگوار پیش آمده. مبتلا به وسواس شده. خدا ان‌شاءالله همه این گرفتارها را درمان کند. خیلی بیماری سختی است.

جناب آیت‌الله زنجانی می‌فرمایند که آقای حاج آقا نصرالله شاه آبادی می‌گفت. فرزند آقای شهاب می‌گفت. آقای خویی می‌گفت: «گاهی وسواس به جایی می‌رسد که وسواسی سرش به ته حوض می‌خورد، ولی می‌گوید: من در آب نرفتم.» گفتم: «من به ایشان عرض کردم: آقا چطور ممکن است؟ آقا مگر می‌شود کسی تو کلش تو حوض خورده؟» خود من اینجور بودم، سرم به ته حوض می‌خورد ولی باورم نمی‌شد که غسل محقق شده. وسواس. خدا درمان کند.

آقای جلیلی کرمانشاهی از پدرش مرحوم شیخ هادی نقل می‌کرد: در نجف، در زمان حیات میرزای رشتی، میرزای رشتی، شخصی به نام ملا هادی که وسواس در غسل داشت، در آب فرو می‌رفت ولی می‌گفت: «غسل محقق نشد.» سرانجام می‌رود پیش میرزای شیرازی، میرزای رشتی. می‌گوید: «آقا موقع غسل نیتم نمی‌آید.» می‌گوید: «احتیاج به نیت ندارد. تو بدون نیت غسل کن. گناهش گردن من.» داستان خیلی بامزه است. گناهش گردن من. اون شخص اوقاتش تلخ می‌شود که این چه حرفی است که بدون نیت غسل کن. از میرزای رشتی می‌رود پیش آخوند خراسانی شکایت می‌کند. آخوند خراسانی به هر حال حوزه‌ای داشت و دم و دستگاهی داشت تو تدریس و این‌ها. مرجع کل بود و خب مرجع اول هم بود به نسبت میرزای رشتی. وقتی قضیه را برای آخوند بیان می‌کند، اینجایش بامزه. «پیش خدا گردنی کلفت‌تر از گردن میرزا نیست.» کلفت‌ترین گردن، گردن میرزا است. «خیالت راحت باشد. اگر ایشان به گردن گرفته، تو بدون هیچ دغدغه‌ای بدون نیت به جا بیاور. گردنش خیلی کلفت است.» من گردن گرفتم، بدون نیت به جا بیاور. بامزه است یعنی عجیب است، نکته دارد.

اون شخص اوقاتش بیشتر تلخ می‌شود که آقایان او را مسخره کردند. می‌گویند بدون نیت. بعد از اون برای غسل داخل آب می‌شد و پیوسته تو آب فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد و این کار را بارها تکرار کرد و پنجم بر سر خودش زد و غش کرد. اون شخص گفته بود: «در حالی که غش کردم، حضرت امیر سلام‌الله علیه را دیدم که بالای گنبد است.» به حضرت ملتمس شدم که «به دادم برسید که مردم.» اینم به انقطاع رسیده دیگر. خیلی جالب است. «آن حضرت اشاره‌ای کرد و من بلافاصله بالای گنبد مقابل آن حضرت قرار گرفتم.» از وضع خودم به آن حضرت شکایت کردم. گفتم: «آقا به دادم برس، وسواس دارم، حل نمی‌شود.» حضرت فرمود: «ما با شما چه کنیم؟ ما که شما را به این آقایان ارجاع می‌کنیم، ولی شما از این‌ها قبول نمی‌کنید.» از خواب بیدار شدم و تسکین پیدا کردم.

«علینا فی زمان غیبت شما را حواله می‌دهم به روات احادیثنا.» به این علما، به این مراجع. نسخه خاص می‌خواهد. از تو قوطی خود امیرالمومنین ببینید خود امیرالمومنین جایگاه علما را نشان می‌دهد ها. نمایندگی زبانش زبان معصومه است. این ضبط صوت امام است. این بلندگوی تو دست امام است. این میکروفون امام است. این میرزای رشتی نیست. این آخوند خراسانی نیست. این میکروفون امام است. مگر اینکه از سر هوا دارد حرف می‌زند. صلاحیت حرف. این حرف امام. خیلی حرف است، خیلی حرف. جایگاه علما، نسبتشان این است با این حضرات.
خوب، حالا ربطش به امشب چی بود؟ گفتم بعد دو ساعت معلوم می‌شود. بحث سلطنت امیرالمومنین و احاطه امیرالمومنین بود باشد. گنبد دوار و این هستی که اشراف دارد بر همه هستی. این علما با این جایگاه. ما در طول تاریخ کمتر جایی را داشتیم که شاخص باشد در تربیت علما. حوزه‌های علمیه شیعه معمولاً یا بغداد بوده یا کوفه بوده یا مدینه بوده. معمولاً دوره ائمه معصومین بوده. در زمان رحلت معصومین بعضی شهرهای خاص مثل نجف بستر تربیتی بوده و قضایایی هم هست. یعنی قشنگ محسوس است که یک دستی بوده داشته کار می‌کرده.

حالا چون نجف را گفتم. ظریف و زیباست که بنده خودم خیلی صفا می‌کنم وقتی می‌شنوم. مرحوم آیت‌الله بهجت هم نقل کرده بودند، اون چیزی که تو ذهن من است، مرحوم شیخ طوسی خیلی درشت بوده، سنگین‌وزن. جوری که می‌گفتند که وقتی رفتید محل قبر ایشان را دیگر تو نجف سلام، وارد خیابانید که می‌شوید، یک گنبد زرد رنگ سمت چپتان است، اون قبر شیخ طوسی است. از اونجا، اونجا محل زندگیش بوده، دفترش بوده. ایشان محل زندگیش کجا بوده آقا؟ اول بغداد. شاگرد کی بوده؟ سید مرتضی، سید رضی. سید مرتضی. مزار این دو بزرگوار کاظمین. رفتین دیگر، درسته؟ اونجا اثر کیست؟ سریال رضی و سید مرتضی را بردن کربلا دفن کردند. بعد وصیت کرده بوده‌اند شیخ مفید بوده بغداد، مکتب بغداد، بزرگان دیگری. شیخ مفید بوده، شاگردش دو تا شاگرد مطرح سید مرتضی، شاگرد مطرح سید مرتضی شیخ طوسی. و شیخ طوسی سر قضیه حمله که می‌شود به بغداد و کتابخانه آتش می‌زند و این‌ها، ایشان پناه می‌آورد به امیرالمومنین. مدتی را صبر کن. وقتی می‌آید نجف می‌بینم آقا خیلی گرم است، نمی‌شود اینجا امکانات. و همین الانش نجف شهر زندگی یعنی همین الان به طلبه الان فشار می‌آید. بعضی طلبه‌ها چهار پنج ماه می‌مانند برمی‌گردند. برق فقط وقتی که می‌رود، دیگر اصلاً ما هلاک می‌شویم. اینجا الان با این همه امکانات پیشرفت و این‌ها، اون موقع چی بوده؟ قرن ۴. شهریتی نداشته. تو همین ۱۰۰ سال پیش آن چنان. یعنی بیشتر شکل روستا بوده نجف.

خیلی این تیکه داستان عجیب و جالب. رحمت‌الله. واقعاً خوش به حال این شخصیت‌ها. عالم طلبگی عالم عجیبی است. می‌گوید که یک مدت که می‌ماند شیخ طوسی با خودش می‌گوید: «جمع کنیم برمی‌گردیم همان بغداد هرچی شد.» بالاخره شبش خواب می‌بیند امیرالمومنین علیه السلام را. حضرت می‌فرمایند: «حالا که ما دوست داریم تو کنارمان باشی.» خیلی شرمنده. می‌گوید: «با همه این سختی‌ها و شرایطش می‌مانم.» کی می‌شود تأسیس حوزه علمیه نجف؟ انتقال حوزه از بغداد به نجف. همه این علما یک سر و سر خاصی با امیرالمومنین داشته‌اند. این دست تربیت امیرالمومنین بالا سر این‌ها محسوس بوده. خیلی غذا هست بخواهم تعریف کنم.

مرحوم آیت‌الله گلپایگانی وقتی می‌روند نجف شب خواب دیدم. رفته بود منزل سید جمال گلپایگانی. با ابوالحسن اصفهانی هم ارتباط داشته. رحمت‌الله علیه. همان اوایل که رفته بوده گلپایگانی می‌گوید: «شب خواب دیدم رفتم داخل حرم، دیدم ضریح یک حالت چوبی دارد و پایین است. یک ظرف عسل هم روی ضریح. و امیرالمومنین می‌گوید دست کردم یک مقدار خوردم.» بعد این شیشه عسل را برداشتم ببرم. مردم. معرفت آقای گلپایگانی هم که تک‌خوری نکرده تو خواب. در بیداری تک‌خوری برایشان ملکه می‌شود. اونجا هم گلپایگانی وقتی بیدار شده بود به اون هم اژدهایش گفته بود که: «من دهانم متمایز است، یک دستمالی چیزی بیار.» من به درون دهانم این را تبرک کنم. خوردنی. ظاهراً دستمالی که از دهان ایشان متولد شده بود. هرچی را که می‌زدند متبرک می‌شد. و با اون دستمال چقدر ایشان مریض لاعلاج را خوب کرده. در دهانش در خواب تبرک شده و به عسل امیرالمومنین تربیت مشخص شده است.

مرحوم شهید صدر رحمت‌الله علیه کتابخانه مطالعه می‌کنیم، یک ساعتی جلو ضریح امیرالمومنین بنشینیم. مطالعه. روح همه این علما و بزرگان شاد باشد ان‌شاءالله. یک روزی کار پیش می‌آید و می‌میرد. خواهر ایشان، این شهیده بزرگوار و مظلومه، کیست؟ بنت الهدی. خواب می‌بیند استاد محمد باقر صدر را می‌بیند. به ایشان می‌گوید که: «شما یک داستانی داشتی برای حرم و این‌ها.» می‌گوید: «چطور؟» می‌گوید: «من امروز امیرالمومنین علیه السلام را خواب دیدم.» حضرت فرمودند: «به این محمد باقر بگو یک کلاسی ما هر روز دوتایی با همدیگر داشتیم. امروز چرا نیامد؟» کلاس رسمی امیرالمومنین شده بود. آخرالزمان این میدان علمی را از نجف کوچ می‌دهند به کجا؟ چه شهری است؟ به خاطر معصومه. کیست؟ امیرالمومنین مدال را می‌کوبد سینه ایشان. در آخرالزمان می‌گوید تا به حال من تربیت کردم، با من بوده‌اند. این جناب سلطانعلی فرزند امام باقر علیه السلام. ایشان اولین امام که به طور رسمی با در واقع نمایندگی از جانب امام آمده ایران. فرزند امام باقر علیه السلام است. بلافصل هم هست قبل از همه اولاد مقدس، از قبل حضرت معصومه و بقیه بزرگواران است که می‌آید تو این منطقه اردها. بعد از مبلغ بوده وکیل امام. به نحوی می‌شود ولی فقیه بوده. نظر حضرت فاطمه معصومه اهل صلاحند و آدم‌های خوبی‌اند. و بله قضایای فراوان هست بین این علما و بزرگان.

مشهد اردها را این بزرگوار با یارانشان را، این‌ها را به طرز خیلی فجیعی سر از تنشان جدا کردند و بدون کفن رهاشان کردند که با همان لباس رزمشان همان جا دفن شدند. مرحوم آیت‌الله مرعشی را برده بودندشان، دیده بود عظمت حضرت معصومه سلام‌الله علیها را که همه این علما را زیر چتر خودش تربیت کرد. علامه طباطبایی را باید بگوییم یکی از خروجی‌های حضرت معصومه سلام‌الله علیها. امام خمینی، آقای بهجت، بزرگانی که تربیت شدند. جوادی سر درس مکرر می‌فرمودند: علامه طباطبایی وارد این حرم که می‌شد سر و صورتش را به همه در و دیوار می‌مالید. بعد ماه رمضان دم غروب پیاده راه می‌افتاد. عمر اشیایی که داشت، ناتوانی که داشت با زبان روزه و خسته با اون سن بالا که سر اذان مغرب حرم حضرت چه کاری است؟ می‌فرمود که: «می‌خواهم که افطارم با بوسه به ضریح فاطمه معصومه باشد.»

مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی زمانی که حرم را می‌بستند، صحرا. تا همین چند سال پیش می‌بستند. ایشان می‌آمد پشت در می‌نشست. گاهی نیم ساعت با اون سن بالا. گفتم: «آقا شما مرجع تقلیدی، امام جماعت حرمی، هر روز می‌آیی نماز صبح، می‌آیی نماز. چرا پشت در می‌نشینی؟» می‌گوید: «می‌خواهم اولین زائر حرم باشم. در که باز می‌شود، اول حضرت امام.» روزی دو بار می‌آمد زیارت این بزرگوار. مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت که دیگر مفصل است. عجایبی از یکی از اساتید ما می‌فرمود که با آیت‌الله العظمی بهجت می‌رفتی منزل علما. کشمیری را بهجت رفتیم خدمت آقای کشمیر. مدت بود بیمار بودند، حرم نتوانسته بودند. شاید کسی هم ظاهراً خبر نداشت. مجلس و این‌ها. با کشمیری فرمود: «عمه جانتان از شما گله دارند. کم حرم می‌آیید.» عمه جانتان از شما گله دارند، کم حرم می‌آیید. این گله هم از باب همان محبت است، همان جنس محبت امیرالمومنین است که: «درس ما نمی‌آید، کلاس‌مان نمی‌آید. محروم شدی. تو نمی‌آیی.» استاد که محروم مانده.

ظرف فاطمه معصومه سلام‌الله علیها ظرف عجیبی است. زیارت او را معادل کرده‌اند با زیارت امام رضا علیه السلام. عالم آل رسول. امام رضا علیه السلام. انگار این ظرفیت علمی و تجلی علمی و تربیت علمی امام رضا علیه السلام تو قم به منصه ظهور رسیده است که این جمله نقل شده از آیت‌الله ایشان فرموده بود که: «حرم حضرت معصومه درونی حرم امام رضا علیه السلام است. خواستار را می‌برند اونجا.» بله بله. فرمود: «که هر کسی فاطمه معصومه را در قم زیارت کند و جبت له الجنه.» بهشت به او واجب می‌شود زیارت کند. امام رضا فرمود: «انگار من را زیارت کرد.» زیارت حضرت معصومه معادل زیارت امام رضا علیه السلام است. برگشته.

پدر مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی بود که چله گرفته بود که با خبر بشود، بهش بفهمانند که مزار حضرت زهرا سلام‌الله علیها کجاست. دو تا چله هم ظاهراً گرفته بود. شب آخر خواب می‌بیند امیرالمومنین علیه السلام را و امام حسن و امام حسین. یکی اینکه کدام روز شهادت موثق‌تر است تو این ایام رسول‌الله که این را هم شیخ مفید به نظرم قائلند که شهادت حضرت زهرا ۴۰ روز بعد از رحلت پیامبر. قبر حضرت زهرا سلام‌الله علیها کجاست؟ که حضرت فرمودند که: «این را هم نمی‌خواهد تجسس بکنی. ولی اگر خواستید که مثل پسرم متوسل بشوی و زیارت بکنی قبر حضرت زهرا سلام‌الله علیها را، بروید قم مزار حضرت معصومه سلام‌الله علیها. اونجا جایگاه قرار می‌دهم.» خودش را متنعم بکند، نعمت وجود این بانوی بزرگوار.
این قضیه را بنده خودم شنیدم با یک واسطه از مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت. بعدها از طرق دیگر هم این را شنیدم که قضیه عجیبی بود. در زمان حیات مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت این را بنده شنیدم از یکی از مرتبطین خاص آیت‌الله بهجت که اسمش را نمی‌آورم به دلایلی. در صحن اتابکی حرم حضرت معصومه سلام‌الله علیها یک روزی بعد از ظهر بود. با یکی از دوستان تو صحن بودیم. یکی از آقایون که از مرتبطین بهجت بود و معمولاً با کسی حرفی چیزی هم نمی‌زند. اون روز خیلی هم قبل و بعد پیش ایشان رفته بود، هیچ وقت هم حرف نزد. سلام و علیکی کردیم. ایشان این قضیه را از آقای بهجت نقل کرد. سال ۸۷ بود به نظرم. ایشان فرمود که آقای بهجت از کسی شنیده بود. بعدها بنده این را از جاهای دیگر هم شنیدم که اون قضیه را تکمیل گفتند که مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت نقل کردند: «کسی محضر امام زمان علیه السلام مشرف شده.» حالا ظاهراً در خواب بوده. می‌گوید که حضرت به این آقا فرموده بودند. این نقل از آیت‌الله العظمی بهجت است. امام زمان به این آقا فرموده بودند: «من مشغله‌ام خیلی زیاد است. امور عالم را باید رسیدگی کنم. اگر فرصتی داشتم، یک وقتی داشتم، شرایطی داشتم، دوست داشتم صورتم را بگذارم پایین پایین پایین پای قبر عمه‌ام حضرت معصومه سلام‌الله علیها.» اون آقا که برای بنده نقل کرد، گفت: «من مرددم. آقای بهجت سه بار گفت پایین است یا دو بار گفت پایین پایین پا یا پایین پایین پای عمه‌ام؟» حضرت بهجت فرموده بودند که امام زمان تو اون عالم رؤیا و معنایی که اون آقا با انگشت اشاره کرده بود، فرموده بودند: «عمه‌ام حضرت معصومه.» شمایلی دیده بود با چادر و شمایل قدسی خانمی را. یک لحظه ملاقات حضرت معصومه سلام‌الله علیها برایش حاصل شده. اشاره «عمم حسن معصومه.» یک لحظه دیده بود. امام زمان می‌فرمایند که انگار کن ها، دنبال یک وقت با فراغت و خوبی می‌گردد. بیا این جور اظهار خاکساری کنند محضر معصومه. امام، امام زمان این طور ابراز ارادت و ابراز مودت به حضرت معصومه سلام‌الله علیها.

«ان لک ان الله شأنا من الشئان.» این جمله در زیارت نامه حضرت معصومه است که این زیارت تولیدات علما و این‌ها نبوده. این کلام معصوم است که خطاب به فاطمه معصومه: «ان لک ان الله.» تو خیلی جایگاه ویژه‌ای در پیشگاه خدا داری. در فضیلت حضرت کم کم تمام کنم. در زندگی‌نامه ایشان همین اگر جز این یک عبارت چیزی نباشد، بس است که وقتی پاسخ‌هایی که حضرت معصومه داده بودند به سؤالات شیعیان حضرت موسی بن جعفر را خواندن، فرمودند: «فداها ابوها.» پدرش به او فدا شود. دیگر همین قدر که بدانیم گداییم، محتاجیم به کرم، به توجهشان.

بحث اول مادر بچه‌مرده را کسی بهش دوزاری و شیون یاد نمی‌دهد. احمد کربلایی است، فکر می‌کنم برنامه بهاری که مادر بچه‌مرده را کسی بهش شیون یاد نمی‌دهد. می‌فهمد از درون. اون دیگر نیاز به توضیح و خیلی آ... چی بگویم؟ چند تا بگویم این‌ها. همین قدر که بفهمیم ما سر این سفره‌ایم و گداییم. فرموده بود که یک شخصی امام رضا علیه السلام متوسل شده بود. قضیه مفصل. آقای بهجت تو حرم وارد حرم حضرت معصومه فرموده بود که: «این ملائکه بین حرم خواهر و برادر در رفت و آمدند.» معلوم نیست اینجا می‌خواهند حاجت را برآورده کنند یا اونجا که یک قضیه می‌شود. معلوم می‌شود که این‌ها قمی بودند، رفته بودند مشهد حاجت بگیرند و برگردید همان جا که بودید تا برگردند اینجا اون روز حاجت می‌گیرند. بین این حرم در رفت و آمدند. خیلی عجایبی. خود ماها تو زندگیمان به کرات دیده‌ایم. خود بنده به کرات دیده‌ام که خیلی‌ها شاید از گفتنی نباشد از جایگاه عجیب و بسیار مرتفع حضرت معصومه سلام‌الله علیها. ان‌شاءالله که توجهی امشب به ما بکنند و با اون جایگاه رفیعی که دارند، یک گوشه چشمی عنایتی به تفضل بکنند و از این سفره موجوداتش، از این فیض محروم نشویم. نشویم. می‌گوییم که من سلب نشود ازم اون چیزی که دارم، ارتباط دارم به شما. دارم از همین زیارت ما به همین زیارت آمدن. هر از گاهی چشمم به ضریح ایشان بیفتد، دلم را خوش کنم. از همین‌ها محروم نشویم. راه بسته نشود، درب روم بسته نشود. اون ایام کرونا واقعاً خیلی سخت بود، خیلی سخت. این حرم‌ها بسته. مشهد طوری، قم طوری. محروم احساس می‌کند انگار از چشم افتاده. تو خانه راهش نمی‌دهند. به همینی که این در باز است و می‌آید سر سفره، راهمان می‌دهند. یک دستی به ضریح برسانیم، صورتی به ضریح بزنیم، صورتی به پایین قبر بمالیم، صورتی به جلوی در بمالیم. علامه آیت‌الله مصباح، پوزه به خاک بمالیم در محضر سلام‌الله علیها. همین توفیق به هرکی که اینجا پوزه به خاک مالید، با عظمت مثل این اشعری‌هایی که ابراز علاقه کردند. بنز معصومه سلام‌الله علیها. احترام این موسی خزرج که منزلش را در خدمت حضرت معصومه، بیت النوری که می‌دانید، می‌رود تو ۴۵ متری عمار یاسر. ۱۷ روز حضرت معصومه اونجا ساکن شدند. آدمی که منزلش را در اختیار قرار داد، ۱۷ روز. اسمش ماندگار با عزت و عظمت از او یاد می‌کنند. این اشعری‌های که روایت عجیبی از اینجا عرض بکنم. با هم وارد روضه بشویم.

در روایت فرمود: «خدای متعال به چند تا خاک نظر ویژه کرد و به خاطر اینکه ویژگی‌هایی در این‌ها دید، عنایات خاصی فرمود که وقتی که ولایت اهل بیت را عرضه کرد به خاک عالم، اولین بخشی که ولایت پذیرفت، مکه بود. لذا خدا بهش کعبه را داد. بعد مدینه بود، خدا بهش مزار رسول‌الله را داد. کوفه بود، خدا در پشت کوفه مزار امیرالمومنین قرار داد. کربلا بود، خدا بهش خون سیدالشهدا و قبر سیدالشهدا فرمود. قم بود. فرمود قم بود، خدا بهش اشعری‌ها را عنایت کرد.» اشعری‌ها کسانی بودند که فهمیدند فاطمه معصومه در ساوه مسموم شده، حال نزار پیدا کرده. از اینجا پیاده راه افتادند. بزرگانی که به آن مکتب قم شناخته می‌شوند، علی ابراهیم قمی، بزرگان مال همین اشعری بودند. بزرگان دیگر قم. نظرکرده این قم. اشعری‌ها پاشدند آمدند ساوه. گفتند: «فاطمه معصومه اینجا باشد؟ مگر ما مردیم؟ ما در منزل را باز می‌کنیم، قدم روی چشم ما بزند فاطمه.» که خب ناخوش بود. حضرت معصومه سلام‌الله علیها سوار بر کجاوه کردند با عزتی، با احترام. افسار شتر را گرفتن. آرام آرام با مدارا اعلام کردند در شهر ورود فاطمه معصومه را. همه جمع شدند، گلباران کردند، ابراز اشتیاق کردند، ابراز عشق کردند. دختر موسی بن جعفر وارد شده. پذیرایی کردند. بعد هم مثل فردایی که وجود نازنین فاطمه معصومه چشم از دنیا بست. مراسم بسیار باشکوهی که در بین اهل بیت واقعاً کم‌نظیر یا شاید بشود گفت بی‌نظیر بود این جور. تشکیل پیکر، بوی تشییع نمایان و شایان فاطمه معصومه را یکی از این اشعری‌ها باغ شهادت هدیه کرد. مزار فاطمه معصومه و فاطمه معصومه را اونجا دفن کرد و خدای متعال این اشعری‌ها را بالا آورد. کوچک کردند در محضر خواهر امام و دختر لا اله الا الله. دختر رنج دیده‌ای، دختر رسول‌الله. مسافر از راه دور آمده، بی‌گناه. حقش همینه این طور بهم پذیرایی شود.

شاید شما منتظرید من گریز روضه را دیگری بزنم، برگردانیم به مدینه بر اساس تاریخ ۴۰ روز روضه بخوانیم. دختر رنج دیده، جوان، دختر رسول‌الله، دختر داغ دیده. جایگاه رسول‌الله را نگه داشتند اشعری‌های قم در مورد فاطمه معصومه. ای کاش در مدینه هم جایگاه دختر رسول‌الله، دختری که هم رنج دیده بود، هم داغ دیده بود، هم باردار بود، طاهره خودمان. بین در و دیوار صدا تا کنم. بزرگانه قلبت را باید این طور تا کنم. ببین دخترت را.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...