معرفی
* هدف از زندگی انسان چیست؟
* سیر شکوفایی یک بذر
* مقایسه شکوفایی بذر و انسان
* غایت بذر وجودی انسان کجاست؟
* تفاوت در مراتب قرب به خداوند
* از عجایب خلقت انسان، وجود نوسان در مراتب وجودیش است
* زن، زندگی، آزادی؛ شعار نباتات است
* عجایب خلقت نخل
* باغبان درخت وجود ما کیست و ارتباط ما با او چگونه برقرار میشود؟
* جایگاه کلیدی امر
* خود را به امر که سپردهای؟
* انواع مستضعفین در قرآن
* مهاجرت، نوعی مبارزه است و ذیل جهاد قرار میگیرد
* معنای شیعه بودن ما به امر برمیگردد
* تفاوت امر ولایت معصوم و امر ولایت فقیه
* امرهای شخصی و اجتماعی خداوند و آثار آن
* آیا ما هم میتوانیم امام خمینی شویم؟
* هدف عبودیت است
* مسیر اطاعت است؛ اطاعت هم امر میخواهد
* آیا همیشه برای تشخیص امر خدا باید آیات و روایات بخوانیم؟
* عقل ابزاری برای کشف امر خدا
* بازگشت علوم پایه به مسائلی است که غرب با زور دیکته کرده و تعبداً پذیرفتهایم
* چرا با وجود منابع خوب اقتصادی، نتوانستیم پیشرفت کنیم؟
* آیا خروجیهای اقتصاد دانشبنیان غرب که پایههای معرفتی آن براساس شرک و کفر است، پایدار است؟
* سیر شکوفایی یک بذر
* مقایسه شکوفایی بذر و انسان
* غایت بذر وجودی انسان کجاست؟
* تفاوت در مراتب قرب به خداوند
* از عجایب خلقت انسان، وجود نوسان در مراتب وجودیش است
* زن، زندگی، آزادی؛ شعار نباتات است
* عجایب خلقت نخل
* باغبان درخت وجود ما کیست و ارتباط ما با او چگونه برقرار میشود؟
* جایگاه کلیدی امر
* خود را به امر که سپردهای؟
* انواع مستضعفین در قرآن
* مهاجرت، نوعی مبارزه است و ذیل جهاد قرار میگیرد
* معنای شیعه بودن ما به امر برمیگردد
* تفاوت امر ولایت معصوم و امر ولایت فقیه
* امرهای شخصی و اجتماعی خداوند و آثار آن
* آیا ما هم میتوانیم امام خمینی شویم؟
* هدف عبودیت است
* مسیر اطاعت است؛ اطاعت هم امر میخواهد
* آیا همیشه برای تشخیص امر خدا باید آیات و روایات بخوانیم؟
* عقل ابزاری برای کشف امر خدا
* بازگشت علوم پایه به مسائلی است که غرب با زور دیکته کرده و تعبداً پذیرفتهایم
* چرا با وجود منابع خوب اقتصادی، نتوانستیم پیشرفت کنیم؟
* آیا خروجیهای اقتصاد دانشبنیان غرب که پایههای معرفتی آن براساس شرک و کفر است، پایدار است؟
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
خوشحالیم که رفقای خوبمان را ملاقات میکنیم. نسل متأخر از ما و در دانشکده مهندسی برای اولین بار رفقا را زیارت میکنیم و به هر حال دیدار مبارکی است. انشاءالله که این جلسه و این دیدار برای رفقا هم اتفاق خوبی باشد و نتایج مثبتی در زندگیشان داشته باشد.
بنده بیشتر تمایل دارم که جلسه را به گفتگو بگذرانیم و با سؤالات دوستان بحث را پیش ببریم. لذا چیزی آماده نکردم به عنوان اینکه طرح بحث بکنم. از ابتدا عنوان جلسه را هم از قبل از اینکه هماهنگ شود، به عنوان همین "گعده" یا "دورهمی با دوستان" هماهنگ شده بود. و دیگر حالا با خستگی عجیب و غریبی که ما داریم، خیلی به یک طرح بحث مفصلی که میخواهیم ارائه بدهیم، نمیرسد. همان فضای گفتگو، حالا پرسش و پاسخ و رفت و برگشت مطلب، شاید بهتر باشد و به حال ما هم بیشتر تناسب دارد.
ما خدمتتان هستیم اگر نکتهای، مطلبی؛ اول عنوان کلی را بدهید که دوستان ذیلش مطالبشان را مطرح بحث مسائل پیرامون آقا سؤال دارم پاسخش را بفرمایید. در تاریخ سالیان گذشته، شخصیتهایی تاریخی در پایگاه مهندسی حضور داشتند و یک جورایی سال ۹۸ من یادم بود شما مهندسی بودی، نمازخانه صحبت چند سالی دانشکده مهندسی خدمت دوستان بودیم در نمازخانه و عرض کنم که دیدار هم نماز بود و هم بعد از نماز جلساتی بود و مسئولیت نهاد بالاخره در دانشکده بود و ارتباط با دوستان و رفقا بود و اینجا کلاسهای حوزه گاهی هم بود. دیگر بالاخره مشغول بودیم برای خودمان یک دورهای را هم دانشگاه و هم در مهندسی بلا.
از جهت اینکه ما کی هستیم و چه کسی هستیم، نه چیز به دردبخوری داریم برای ارائه و معرفی و نه خیلی شاید وقت جلسهمان ایجاب بکند که بخواهیم توی این موضوع صحبت بکنیم. حالا وارد گفتگو بشویم، شاید بهتر باشد و در گفتگو به هر حال مسائل بهتر حلاجی میشود. خب اگر مطلبی نکتهای در خدمتتان هستیم. وقتمان یک ساعت و ربع در واقع تا پایان، هر چه زودتر شروع کنیم بهتر است.
**سؤال: هدف خودم و شخصیه گفتن به کسی هدف خودم از چی؟ از به دنیا آمدنم چی بوده؟**
بله، عرض کنم خدمتتان که حالا ببینید این سؤالات جنبه شخصی که پیدا میکند، مسائل وقتی فردی میشود و جزئی میشود، قالب کلیاش را که به درد عموم میخورد از دست میدهد. بنده بر اساس شرایطی و اقتضائاتی در مواردی به تصمیماتی رسیده باشم، چیزهایی را هدف قرار داده باشم که به درد بقیه نخورد. آن نقشه کلان و آن نقشه راه به صورت کلی آن باید بحث شود. حالا در مورد آن به نظرم اگر صحبت بکنیم بهتر است. آن را هم دوست دارم در قالب سؤالات و ابهامات دوستان بهش بپردازیم.
**سؤال: بفرمایید حالا هدف زندگی من دقیقاً یک سؤالی به ذهنم نمیرسد، ولی هدف بسیج سالم انشاءالله.**
چشم، ما این عنوان کلان را کمی بحث بکنیم از تویش انشاءالله به این برسیم.
**سؤال: دوستان دیگر سؤالش دچار مشکل زندگی اخروی هم میآید این انتخاب هدف باید آخرش دیگر به مشکل چطور باید؟**
خیلی خوب، باز هم دوستان سؤال داشتند چه کارهایی انجام...
**سؤال: خیلی خوب، دیگر سلام علیکم. چه چیزی ارزش واسش تلاش کنم و وقت و انرژی و تمرکز و سرمایه؟**
چه چیزی ارزش صرف کردن هزینهها و سرمایههای مردمی؟
**سؤال: دیگر دوستان مقایسه اهداف و فعالیتها و افقهای شخصیتهای بزرگ تأثیرگذار در تاریخ، کار خاصی توی تکرار روزمرگی. الان مثلاً میگویم الان دانشجو هستیم، هر روز بیایم دانشگاه توی برنامه مشخص همش یک کار مشخص میکنیم. گیرم ۴ سال تمام شد، باز مثلاً اگر کسی خانهاش بعد، بعد ۳۰ سال، ۴۰ سال من چهکار کردم؟ ۵۰ سالم میشود عقب نگاه میکنم از ۲۰ سالگی تا ۳۰ سالگی که اوج مثلاً جوانیام بوده درس خواندم فقط، کار کردم، فلان کردم. از مثلاً ۳۰ سالگی تا ۵۰ سالگی هم الان مثلاً حالا عمرتان تمام شد توی این مدت. بعد که فکر میکنیم اینها کار خاصی نکردم یک روزمرگی و هی تکرار کردم. چه دانشگاه، چه کارش، چه شغل، حالا کی وسطش هست ولی نهایت روزمرگیه، تکرار.**
بسم الله الرحمن الرحیم. شما یک درخت را تصور کنید. این درخت بذر است. اول این بذر باید توی خاک کاشته بشود. خود این کاشتنش توی خاک قواعد و مختصاتی دارد، چون هر بذری و هر خاکی تناسب ندارد. اینکه حالا از شیار بخورد، عمقش به چه نحو باشد، کجای خاک باشد، این نیاز دارد به کود، نیاز دارد به آب، نیاز دارد به نور، نیاز دارد به مراقبت. وقتی که رشد میکند، گاهی نیاز دارد به پیوند، نیاز دارد به هرس، زوائدی ازش کنده بشود، جدا بشود. یک مراقبت دائمی میخواهد.
استعداد این بذر توی خودش است. درخت بودنش مال خودش است. جای دیگری نیست. قرار نیست این حرکت بکند به یک چیزی بیرون از خودش برسد. این باید حرکت بکند همانی که در درون خودش دارد را به منصه ظهور برساند. همه اتفاق در خود این بذر رقم میخورد. درست است که از بیرون دارد کارهایی صورت میگیرد، ولی کسی از بیرون چیزی به این نمیدهد. کسی از بیرون این بذر را درخت نمیکند. بذر، درخت بودن را داشت. این قوه، این استعداد در او بود به فعلیت رسید. نهایت سیر او این است که درخت تنومندی بشود با یک شاخ و برگ فراوان، با یک سایه وسیع، رشد کند، بالا برود، بالنده بشود. این میشود سیر بذر از یک نقطه ابتدایی تا یک نقطه نه هدفش، یعنی غایت حرکتش همان استعدادی است که در او نهفته است. هر آن چیزی که به او به عنوان استعداد داده بودند به ظهور میرسد.
هدف این حرکت در بذر به کجا میخواهد برسد؟ به یک چیزی بیرون از خودش نمیخواهد برسد. به همانهایی که دارد میخواهد برسد. میخواهد همانهایی که دارد را بیابد، به ظهور برساند، فعال بشود. روشن است؟ این مسیر چه مسیری است؟ چه میخواهد؟ ابزار ویژه و اصلی در این مسیر چیست؟ مراقبت، کنترل، نظارت، حواسجمعی که توسط یک باغبان نسبت به این بذر صورت میگیرد. از همان اولی که این بذر را میکارند. حالا بذرهای ضعیفتر مثل سبزی و اینها، نمیدانم چقدر شماها تجربه این کارها را داشتید. کیا تا حالا این کار را کردند؟ چی کاشتند؟ سبزیها. دیدید سبزی را وقتی میخواهیم بذرش را بپاشیم، تا میپاشیم چی میشود؟ سبز میشود. تا میپاشی مورچهها میآیند بذرش را برمیدارند میبرند. باید چهکار کنیم؟ یک خاک نرم و یک لایه لطیفی از خاک رویش بپاشید. آب بپاشید که سنگین بشود این برود توی خاک. مگر نمیافتد روی خاک؟ باز مورچهها میآیند میبرند. شما از همان اول با یک عنوانی به نام دشمن و مزاحم و دزد مواجه هستید. در مورد بذر، مخالفینی هستند که این بذر را از همان ابتدا، در قدم اول میدزدند به نفع منافع خودشان، اهداف خودشان. و این باغبان باید مراقبت بکند در هر قدمی، در هر مرحلهای از یک سری مزاحمها و دزدهای آن.
قدم اولش مورچه است و همینطور میآید جلو. شته میزند، آفت پیدا میکند. تازه وقتی که میوه میدهد، اصل داستان آنجاست. ما خوب کار درختکاری و باغبانی و اینها، یک کمی باغ پدر خانمم کارایی انجام میدهیم گاهی، انجام میدادیم و اینها. یک درخت گیلاس، کلی زحمت دارد، کلی مراقبت دارد. پیوند باید از یک وقتی زده بشود. وقت کاشتش خیلی مهم است. جهت نورش خیلی مهم است. کودش، آبش، همه اینها هست. تازه وقتی این درخت به ثمر مینشیند، به قول شما مشهدیها چغوکا میآیند میزنند صافش میکنند، گنجشکها. هر چی که گیلاس است را میخورد. چهار تا درخت گیلاسش. پدر خانمم دو تایش را کامل لخت کرده بود. این خود گیلاس را هم میخورد. یعنی چیزش، دمش، دمش با هستش میماند. قشنگ دور تا دور این گوشتش را میخورند میروند. یک درخت همین جور همه گیلاسها هست، یعنی آن دمش و هستش هست، خودش نیست. تازه از دست اینها در امان باشد. دزدهای بیرونی داریم که باز آن را هم تجربه کردیم. ما آنها میآیند همهاش را میکنند. یعنی آدمیزاد میآید قشنگ گونی گونی جمع میکنیم. یا این را هم تجربه داشتیم توی این عرض کنم که باغ پدر خانمم.
لذا برای هر کدام از اینها یک مراقبت و یک طراحی دارد. او مورچه چطور نبرد؟ شته چطور نزند؟ گنجشک را چهکار کنیم نخورد؟ همه اینها به کنار. آدمیزاد چطور نیاید بدزدد؟ دوربین بگذاریم، چه میدانم آژیر بگذاریم، از این چیزهای شاخ گوزنی بگذاریم، هزار و یک کار باید کرد. به پا بگذاریم، سگ بگذاریم. بله، شما میبینید یک بذر بخواهد درخت بشود، محصول بدهد، خون دلها باید برایش خورد. مجاهدتها باید کرد. مراقبتها باید کرد. مجاهدتها باید نسبت به خود این باید مراقبت کرد که رشد کند. نسبت به آسیبهایش باید مجاهدت کرد، آسیب وارد نشود. تازه همه اینها به کنار. این سردرختیها را که سرما میزند، آن را دیگر هیچ کاریاش نمیشود کرد. سالها شده که همه چی درست بوده، درست بوده. آب دادند، رسیدگی کردند. از دزد از چی؟ از یک هو دم عید مشهد و اینها این اتفاق زیاد میافتد. یک سرما میزند، یک برفی، یک تگرگی، تمام میشود درخت. البته آن را هم باز راهکار خودش را دارد. توی پلاستیک مثلاً اینها را چیز میکنند که میوه یخ نزند. آن سردرختی، آن شکوفهها.
این میشود آقا یک بذر تا شکوفایی. حالا شما این بذر را مقایسه کنید با خودتان که انسانید و شکوفایی خودتان. درخت در مرتبه نباتی، مرتبه وجودیاش بین جماد و حیوان، آفاتش در مرتبه نباتی، رشدش و شکوفاییاش در مرتبه نباتی. سطحش اینقدر پایین است ولی این همه داستان. حالا شما با یک موجودی مواجهید که سطحش نه جماد، نه نبات، نه حیوان است، نه ملک. این شکوفایی تا کجاست؟ تا آنجایی است که به قول شماها، روی خود ملائکه هم قفل است. به یک جاهایی انسان میرسد ملک نمیتواند برسد. ملک سجده میکند بهش. جبرئیل به پیغمبر اکرم در معراج میگوید: "از اینجا به بعدش دیگر من نمیتوانم همراه شما باشم. مگر یک بند انگشت جلوتر بیایم آتیش." اینجا دیگر مال خودت. عرصهای است که دیگر یکهتازیاش مال تو است. خدا تو را برای این ناحیه و این ساحت آفریده که هیچ ملکی به آن ساحت راه ندارد. فرمود: "لی مع الله حالات لا یسعها ملک مقرب." من با خدا احوالی دارم، ارتباطاتی دارم، هیچ ملکی به آن ناحیه و آن ساحت راه ندارد، درک ندارد. هیچ ملکی این رابطه چیست؟ چه رقم میخورد توی آن فضا؟ چی میدهم؟ چی میگیرم؟ چی میبینم؟ چی میشنوم؟ چی درک میکنم؟ هیچ ملکی نمیفهمد.
این بذر وجودی شما غایتش این است. هدف شکوفایی این عرصه است. آن نقطهای که نقطه تمایز شماست با تمام هستی و نقطه اعتلاء شماست نسبت به تمام هستی. همه هستی زیر پایتان است. ملائکه در سجده نسبت به شما. آن ارتباط خاصی با خداست. آن ارتباط خاص با خدا به این نحو است که شما آینه خدای متعال باشید. همه دارایی خدا در شما جلوه کند. در زیارت ماه رجب، در دعا این تعبیر را داریم که از امام زمان به ما رسیده، خطاب به اهل بیت: "لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک." مرحوم آیتالله بهجت خیلی روی این تعبیر تأکید داشتند. خیلی تعبیر عجیب غریبی است. هر چی رویش فکر بکنید بیشتر مبهوت میشوید. خدایا فرقی بین تو و این ۱۴ معصوم نیست مگر اینکه فقط اینها بنده و مخلوق تو. یعنی چی این حرف؟ فرقی بین تو و اینها نیست، فقط یک تفاوت اینها را تو آفریدی. همه دارایی تو را دارند ولی از تو دارند. تو از خودت داری.
درخت انسانیت، برگ و بارش اینجاست. شجره طیبه این نقطه نهایی است. این هدف خلقت ماست. این هدف زندگی ماست. این خداگونگی "العبودیه جوهرها الربوبیه." این ارتباط خاص با خدای متعال جوری است که از این ور، از جانب شما به نسبت خدا ابراز بندگی، از آن ور خدا ربوبیتش را در شما جلوه میدهد و همه هستی در چنگ شماست. تمام ماسوا همه شما پایینترند. دیگر همه به امر شماست. در قبضه قدرت شماست. در سجده نسبت به شماست. محو شماست. مبتهج به شماست. مست شماست. برای تو آفریده شده. "خلق لکم ما فی السماوات و ما فی الارض جمیعا." به واسطه تو به خدا متصل است. نور خدا را از دریچه وجود تو میگیرد.
انسان میتواند به اینجا برسد. شدنی است. رسیدند مثل آیتالله بهجت، مثل علامه طباطبایی، مثل امام خمینی، مثل آیتالله شاهآبادی. در مناطق پایینترش، اِشلهای پایینترش، مثل حاج قاسم سلیمانی، مثل ابراهیم هادی. بنده بودند، حالا مراتب بندگی، مراتب قرب به خدای متعال متفاوت است. درجات متفاوت است. بین خود انبیا درجات متفاوت است. مقام پیامبر اکرم با مقام حضرت موسی، با مقام حضرت عیسی، با مقام حضرت نوح، با مقام حضرت ابراهیم. "تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض." بعضی از انبیا را خدا فضیلت بیشتری داده. قربشان بیشتر است. این فضیلتی هم که داده به حسب تلاششان است ها. تلاش بیشتری کردند که جای بالاتری.
ما در این مکانیزم، در این ساختار باید زندگیمان را تعریف کنیم. هدف و جهت و غایتمان را پیدا کنیم. آمدهایم برای آینه بودن. خدا ما را آفرید که خودش آینه نمودار بشود، تجلی و میشود که اینطور بشود. میشود شما احاطه به هستی مثل احاطه خدا باشید. خدا چطور اشراف دارد بر همه هستی؟ انسان کامل این شکلی است. چطور میبیند؟ چطور میداند؟ چطور قدرت دارد؟ انسان کامل این شکلی است. نوریم، چرا وجودمان نور است؟ این نور شدت و ضعف پیدا میکند در ارتباط با خدا. این نوری هم که داریم تجلی نور خداست. از خودمان که نور نداریم. خداست تنها نور این جهان. خداست. "الله نور السماوات و الارض." یک نور توی هستی بیشتر نیست. نور خداست. ما در اثر این ارتباط و قرب، این نورانیتمان شدید میشود. اگر فاصله گرفتیم، ضعیف میشود، تاریک میشود.
جانم؟ جوادی؟ نباتی؟ حیوانی؟ ملک؟ وسعت استعداد انسان تا کجاست؟
**سؤال: سؤال من این است که اگر مثلاً الان خوب، بدی به این دلیل بده که مثلاً خدا گفته این بده. یعنی حالا این سؤالات، سؤالاتی است که باید یک دوره جدایی واسش...**
این بحث، بحث فلسفه اخلاق است و خدمت شما عرض کنم که حالا شاید یک گوشههایی از پاسخش را اشاره کنم توی بحث، ولی خودش یک بحث مجزایی میخواهد.
**سؤال: کاربردی برای...**
بله. حالا این همان بخش اصلی است که میخواهم بهش بپردازم.
**سؤال: سؤال آقا را یک اشاره باید بکنم.**
بله. "انما امره اذا اراد شیئاً یقول له کن فیکون." در آیه دیگر میفرماید: "و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا." "انما امره" آن "کن فیکون" مال امر الهی است. میگوید من بندههایی دارم که آنها را هم با امر من هدایت میکنم. "اللهم ائمه یهدون بامر." در رأسش معصومیناند، ولی راه برای ماها هم باز است تا ساحت و اندازه خودمان.
حالا در مورد این جمادات و نباتات و اینها، خب بحثش مفصل است. توی این فضای مجازی، اینترنت بزنید متعدد سورس هست برای مطالعه که مثلاً عالم جمادات چه ویژگیای دارد، عالم نباتات چه ویژگیای دارد. اینها خب مشخص است دیگر. سطح ادراکشان، سطح قدرتشان، سطح بهرهمندیشان از حیات کم و زیاد است دیگر. یک سنگ واکنشپذیریاش، انعطاف وجودیاش، ادراکش چقدر است؟ لطافتش چقدر است؟ یک گل چقدر است؟ یک برگ چقدر؟ یک وقت سنگ، یک وقت برگ، یک وقت سگ. این سه تا هم شبیه هماند کلمات: سنگ، برگ، سگ. سطح ادراک این سه تا را شما با همدیگر مقایسه کنید. سطح توانمندی و انعطاف و لطافت وجودی، شعورشان را با همدیگر مقایسه کنید.
درست است عالم جماد و نبات و حیوان. انسان از عجایب خلقتش این است که از جهت ساختار روحی، خدای متعال یکطوری آفریده که این توی نوسان است. از جهت مرتبه وجودیاش خودش تعیین میکند در سطح کدام یک از اینها باشد. گاهی در سطح جمادات. "ثم قست قلوبکم کالحجاره." میشود مثل سنگ. یک وقت در حد نباتات. زندگی نباتی دارد. جفتگیری مال مرتبه نباتات است. به قول ملاصدرا میگوید: جنسیت مال مرتبه حیوانی نیست، مال مرتبه نباتی است. آنی که زن میخواهد و همش فکرش به همین دختربازی و پسربازی است. "زن زندگی آزادی، زن زندگی آزادی" شعار نباتات است. حد ادراکی اینهاست. حتی مال حیوان هم نیست. یعنی از این عالم چیزی جز یک جفت، یک جنس مقابل، یک جفتگیری و یک ارتباط. ولو تازه توی خود نباتات هم اینقدر همهچی ول نیست.
**مخاطب: مخزن...**
شما در مورد نخل مطالعه کنید به عجایبی میخورید. نخلها عاشق میشوند و وفادار هم هستند. نه نخل و زوجیت دارند، لقاح دارند، باردار میشوند نر و ماده. پسته همینطوری است. بله. و نخل توی این نباتات از همه اینها قویتر است. یعنی در حدی که نخل را متصل به حیوانات میدانند. وضعیت ادراکی بله. عالم عجیب و غریبی است عالم اینها. حالا در مورد نخل برویم به صورت خاص مطالعه کنیم به چیزهای عجیب و غریب. نخل است. وقتی بار نمیدهند، یکی با تبر میآید وایمیستد جلویش، میگوید: "امسال بار نده، میخواهم بزنم." پنج نفر میآیند شفاعت میکنند: "امسال بار بده." به ترس میآوردند، میلرزانندش. آن سال بار میدهد. پیغمبر فرمود: "نخل عمه شماست." حالا خواستید به جای کلمه عمه از نخل استفاده کنید. سرش هم اگر قطع بشود میمیرد.
از جهت ما با هستی خویشاوندیم دیگر. از خاکیم، از مادهایم، همان دیگر پدر و مادرمان خاک و آبند. پدر و مادرم خاک و آبند. نخل میشود عمه. نه جهت مادی است دیگر. از جهت عنصره. عنصر مادیمان. همچین رابطهای با موجودات داریم. با نخل هم مثلاً نسبت ما این است. نخل خیلی از جهت شعور و ادراک قوی هستند. چیز عجیب و غریبی است. با اینکه در سطح نباتات هم هست، خیلی آدمها سطح شعورشان از نخل کمتر است. یعنی واقعاً نخل به این نگاه میکنیم که خیلی بیشعور است. این را من هم حالیام میشود. تو نمیفهمی.
زندگی نباتی است. بعد میرسد به حیوانی. مثلاً ما در حیوانات هیچ گزارشی مبنی بر همجنسگرایی نداریم. نداریم. یک چند تا گزارش، آن هم بر اساس محتملات توی چند تا حیوان خاص. آن هم به خاطر اینکه مثلاً این حیوان یک رابطه عاشقانهای مثلاً این نر با آن نر. جفتگیری هم نیست، رابطه عاشقانه. آن عاشقانه بر اساس ذهن این باباست. عاشقانه. ممکن است قوا به همدیگر میرسند صبح به صبح. حضور غیابشان است. صبح به صبح آن شکلی.
**مخاطب: بزرگ انگشت شما، انگشت میزنیم.**
آنها گردنت را هم میکنند. ما گزارش با یکی دو مورد این شکلی نمیشود گفت ما این را داریم. هیچ گزارشی به صورت واضح، روشن، مبرهن در حیوانات مبنی بر همجنسگرایی نداریم. یعنی کاملاً بر اساس نظام زوجیت دارند زندگی میکنند. تازه عرض کردم نظام زوجیت اصلش مال نباتات است.
خوب شما ببینید انسان سطح شعورش اینقدر میآید پایین. یعنی یک جوری میشود که حیوان به چپ چپ نگاه میکند، میگوید: "برو جلو خانهتان این کارها را بکنید. اینجا خانواده دارند زندگی میکنند." این انسان است و انسان از این جهت عجیبترین مخلوقات. مرتبه وجودیاش. "اولئک کالانعام بل هم اضل." از خوک پستتر میشود، از گاو سطحش پایینتر میشود. یک وقتی هم ملکگونه میشود. ملائکه مگر ویژگیشان چیست؟ علم، احاطه است، اشراف است، بندگی، توجه. این انسان اینقدر لطیف میشود، اینقدر پاک میشود، به قول حافظ: "من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان، قیل و قال عالمی میکشم از برای تو." میگوید: "من وقتی با ملائکه حشر و نشر میکنم، احساس آلودگی میکنم." سطحم میآید پایین با اینها گفتگو میکنم. حافظ: "من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان." میشود آدم این جوری بشود. از دیدن ملک احساس کدورت. یعنی باید بیاید پایین با ملک گفتگو کند. اینقدر بالاست که با ملائکه احساس غریبگی. خدا همچین چیزی آفریده در ذات و وجود تک تک ما. من و شما این امکان را داده. تک تک این شکلی بشود. یک یکتان نهایت کمترین ظرفیت آدم. بله نه ظرفیت، یعنی از جهت استعداد دیگر آن دیگر خودش فعال کرده. ملائکه هم خودشان باز در ۲۰، ۳۰، ۴۰ دارند دیگر.
**مخاطب: استعداد دارید؟**
یک یکتان استعداد دارید. دیفالتش این است. این استعداد و قوه هست که جبرئیل بشوید و از جبرئیل بالاتر. نهایت ده. هر چی بروی تمام نمیشود. آفرین، این همین قدر است. بله، آن اجل مادیاش است دیگر. از حیث اجل است. از حیث معنویاش نیست. چون ما رشد معنویمان که تمام نمیشود که. ما توی عالم برزخ هم رشد داریم. در جهت مادیاش، خدا اینقدر برایش نوشته بوده. تازه همان هم یک اجل مسمى دارد، اجل معلق دارد. آن هم منعطف است. اجل مسمى، اجل حتمی، اجل معلق.
ببینید این مدل برنامهنویسی و کامپیوتر آیتی اینها خیلی کمک میکند. شما یک وقت چیز ثابتی دارید توی برنامهنویسی. شما هیچ تغییری ندارد. این سایت که باز بشود "الا و لابد" فقط این میآید. ولی مثلاً توی آن زبانه که آن بالاست، توی نوارهایی که بالاست میگویید: "اگر گزینه اول را باز کرد، این پنج تا فیلد را واسش وا میکنم. دومی را باز کرد، ده تا. اولی را دوباره، اولیاش را باز کرد، این چند تا را وا میکنم." صفحه ثابت هیچ تغییری نمیکند. یک چیز محتوم دارد. ولی توی محتوم، معلق دارد.
**مخاطب: حیدر نوسان.**
بله، آن متغیر است. ذیل آن ثابت تعریف شده. ارتباط توی بستر آن ثابت تعریف شد. "اگر این جوری برود، این تایم همش اگر است." اگر تا هفتاد سال میتواند عمر کند، به شرط اینکه این فایلها را وا کند. به ترتیب قطعیاش به همین است که آن دیگر آن هفتادش هفتاد و پنج نمیشود، هفتاد و دو نمیشود. حتی اکثر ماها به اجل حتمی از دنیا نمیرویم. امیرالمومنین به قبرستان نگاه کرد، فرمود: "اکثر اینها زودتر از موعد رفتند. یا گناه کردند یا چشم خوردند یا چی شده یا چی شده یا چی شده." این جا به جا.
**مخاطب: جان سؤال. حضرت سؤال قبلی هم نمونیم.**
بفرمایید.
**مخاطب: به حسب عمل من معلق میشود، نه بر حسب علم خدا.**
بر حسب علم خدا حتمی است. به حسب عمل من معلق است. خدا میداند که این در ظرف عملش میتواند این کارها را.
**سؤال: سؤال آقا، سؤال مهمیه این درخت وجود ما کشاورزش کیه؟**
نقطه اصلی بود که میخواستم عرض بکنم و سؤالات اولیه دوستان با این پاسخ، پاسخ داده میشود. کشاورز اولیه وجود ما. ببینید تفاوت ما با درخت در چیست؟ نکته لطیف اینجاست. درخت سپرده شده به یک عاملی بیرون از خودش. درخت خودبنیاد نیست. در اختیار خودش نیست. اختیاری ندارد. نقشی ندارد در شکل گرفتنش. درخت نقشی در شکل گرفتن درخت ندارد. عنصر بیرونی که نقش دارد در شکل گرفتن درخت. کجا کاشته بشود؟ در چه عمقی؟ روزی چند بار آب بهش داده بشود؟ توی چه زاویهای از تابش نور باشد؟ کی هرس بشود؟ کی پیوند زده بشود؟ کودش چی باشد؟ کی باشد؟ چقدر باشد؟ نسبت به همه اینها تابع هیچ انتخابی، هیچ نقشی، هیچ استقلالی ندارد.
تفاوت ما با درخت این است. در مورد ما همه توی همه اینها نقش داریم. توی زاویه تابش نور، توی آن آبی که به این درخت وجودمان داده میشود. روزی یک وعده باشد، روزی دو وعده باشد، روزی ده وعده باشد، یک مدت خشک بشود و ما درخت وجودمان را باید بسپاریم به دست کشاورز و باغبان. کسی که راه را بلد است. میدانید این خروجی چه شکلی حاصل میشود؟ این راه را طی کرده. حالا به یک تشبیه باید بگوییم: او خودش یک درخت کامل است. خودش این مسیر را تا ته رفته و به تو میگوید این مسیر را بیا، دنبال من بیا. تو هم این شکلی درخت میشوی. تو هم شکوفا میشوی. تو هم بارور میشوی. این درخت انسان کامل.
توی فضای فرهنگ شیعی خودمان یاد میکنیم به عنوان معصوم، به عنوان امام، به عنوان ولی. حالا از یک جهت پیامبر، از یک جهت امام. آن کسی که این مسیر را میداند. خب ارتباط ما با او چه شکلی برقرار میشود؟ چه شکلی درخت وجودمان را به او میسپاریم؟ این فرایند را روی ما پیاده میکند. چهکار باید بکنیم؟ این کلمه کلیدی اینجاست. تمام سؤالات شما با این کلمه معنا پیدا میکند و تمام اتفاقات بعد این کلمه میافتد. یک کلمه کلیدی داریم، آن هم کلمه "امر." دستور، فرمان. "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم." اولی الامر، کسی که امر را باید از او گرفت. فرمان. اینجا نقش کلیدی فرمان تعیین میشود بر اساس اینکه چه فرمانی را توی زندگیات داشته باشی. به چه فرمانی تن بدهی، این درخت وجودیات جهت پیدا میکند.
فرمان که کلیدی است. کی دستور میدهد بهت؟ خودت به خودت دستور میدهی؟ میشود هوای نفس. چهار تا نادان مثل فرعون بهت دستور بدهد، میشود طاغوت. یا یک انسان کامل. اصل دعوای گل دین همین تیکهاش است. همه ماجرا همین است. آن نقطه مرکزی که قرآن رویش حرف دارد همین است. این کلمه "امر" کلمه کلیدی، گلواژه اینجاست. شاهکلید حرکت و سیر و شکوفایی انسان این است. خودش را به چه امری سپرده؟ کدام ندا را دارد گوش میدهد؟ کدام خط را دارد میگیرد؟
حالا اینجا آفات شروع میشوند. دزدها شروع میشوند. "یا ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم." یا "یا ایها النبی اتق الله و لا تطع الکافرین و المنافقین و جاهدهم." آیات مختلف. "جاهدهم جهاداً کبیراً." مثلاً آیات دیگر. حرف گوش ندادن و میگوید: "حالا دیگر جهاد این است." حرف این را گوش دادن و حرف آن را گوش ندادن. گفتیم یک مراقبت میخواهد، یک مجاهدت میخواهد. دزدها اینجا شروع میشوند. فراعنه میآید، طاغوت میآید که این بذلت را بکند برای خودش. مستضعفین آنهاییاند که به چنگ مستکبرین میافتند. این بذر وجودیشان را آنها میقاپند.
مستضعف دیگر. یک مستضعف فکری داریم. آن مستضعفینی که شما میفرمایید وعده پیروزی دارد، مستضعفینی است که در مسیر تقابل با مستکبرین قرار گرفتهاند. دو تا مستضعفین توی فرهنگ قرآن داریم. یک مستضعفین بهشان میگویند که "چرا این جوری بودید؟" میگویند: "که اینها از ما دیکته کردند." خدا میزند توی سر این مستضعفین، میگوید: "غلط کردی. چرا مهاجرت نکردی؟ چرا مبارزه نکردی؟" تو اتفاقاً تقویت کردی مستکبرین را. مستضعفیناند. یک مستضعفین دیگر، مستضعفینی که وایسادند شورش کردند، سر ناسازگاری دارند ولی زورشان نمیرسد، ضعیفاند. فلسفه سیاسی و فلسفه مسائل سیاسی کلان امروزمان در میآید. آن بحثهایی که توی بحثهای سیاسی و بسیج و اینها میگویید همینهاست.
کار بسیج، هدف بسیج این است. هدف بسیج این است که در عرصه تمدنی و سیاسی و اجتماعی میخواهد از یوغ امر غیر خدا بیاید بیرون. اولش هم ضعیف است. مستضعف. زورش نمیرسد. باید تشکیلات بشوند که انشاءالله ساعت بعد آقا سید تشکیلات برای شما توضیح میدهند. باید جمع بشوند، باید لینک بشوند. زور پیدا کنند، قدرت پیدا کنند، تلاش کنند، مجاهدت کنند، مستکبرین را کنار بزنند. خدا به اینها وعده پیروزی داد. "و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین. و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون." پدر آنها را هم در میآورم. به شرط اینکه شما وایسی. وگرنه اگر واینستید مستضعفین را با مستکبرین یک جا محشور میکنم. "لکلنز آیفون مهاجرت هم گفتم."
نه، آن مهاجرت خودش یکی از انواع مبارزه است دیگر. ذیل جهاد قرار میگیرد. ذیل جهاد. "فرار کنیم میدان دست مستکبرین که تهران خدمت شما حاشیه زندگی میکنیم. بندرعباس، بندرعباس میرویم. دبی میرویم." مهم هی میآید جلو. آن مهاجرت پیغمبر هم مهاجرت کرد، دوباره برگشت. نرفت که فرار کند. رفت دیگر توی بیابانها دیگر تا آخر عمر. رفت آدمش را جمع کرد برگشت. مهاجرت برای این است. "متحرفاً لقتال او متحیزاً الی فئه." میگوید: "توی جنگ عقبنشینی نکن. مگر اینکه یک شگردی باشد میخواهی دشمن را غافلگیر کنی یا میخواهی بروی به یک گروه دیگر ملحق بشوی، جمعت را تقویت کنید."
فرار کنیم؟ آقا دانشگاه فردا فرار میکنیم، مهاجرت میکنم از دانشگاه. دیگر دانشگاه نمیروی. عقبنشینی خردمندانه به این شکل. عقبنشینی خودش تاکتیک جنگی است. عقبنشینی خودش یک فرم مبارزه است. در جهاد تعریف میشود. این میشود امر. معنای مسلمانی ما، معنای شیعه بودن ما به همین امر برمیگردد. امام یعنی این. ما فکر میکنیم امام یعنی کسی که مثلاً تیمکشی میکنند توی فوتبال. میگوید مثلاً این یک نفر را میکشد، آن یک نفر را میکشد. بعد مثلاً میگوید من تقی را کشیدم. مثلاً میگوید من را قبول کردم توی تیم تقی باشم. این شد دیگر. این الان دیگر این تقی امام آن است. این جوری که نیستش که. امامت اگر قرار است توی تیمش باشی، یعنی باید با نقشه و دستور و برنامه او بازی کنی. فقط توی تیمش میآید نه پاس میدهد، نه رو به جلو حرکت میکند، نه دفاع وایساده. بهش میگویند آقا دفاع راست باش. میرود مینشیند آبمیوه میخورد میآید وایمیستد دروازه. یک کم میرود آن ور، یک کم میرود توی تماشاچیها. ولی به هر حال توی تیم تقی است.
فرمود: "با اطاعت از ما، انما ولیا منطاعنا." حرفمان را باید گوش بدهد تا بشود شیعه ما. امام یعنی این. حرفش را گوش میدهند. علی را دوست داریم. توی جدال بین علی و معاویه و طرف علی. تمام شد دیگر. مدلش با مدل معاویه زندگی میکنی اسم علی را میآوری. اینها پاسخ به خیلی از شبهات امروز ماست. میگوید: "اسلام اسلام کردی چی شد؟ اسلام اسلام با اسلام اسلام که مسائل حل نمیشود." فرم و قاعده و دستور باید گرفت و پیاده کرد. این میشود مسلمانی ما. ما که مسلمانی نکردیم که. خداست که در "المظهرین الامر الله و نهی" در زیارت جامعه میخوانیم. خدا امر و نهیش را به واسطه معصوم ظهور داده. معصوم از خودش حرفی، دستوری، فرمانی ندارد. فرمان خدا را به ما میرساند برای رشد. امر معصوم که همان امر خداست، ولایت به عنوان امر باید قبول کنیم دیگر.
**مخاطب: بعد این ولایت ما آیا میتوانیم تأمین بدهیم به ولایت فقیه که همه چیزشان تشکیلاتی که مثلاً به عنوان حالا من وارد تشکیلات بشوم دیگر پا توی کفش حاج آقا کردهاید و آقا سید مظلوم، سید محرومان اینجا نشسته و با ادب و تواضع دیگر انصاف نیست من دیگر بحثهای ایشان را بخواهم هم بزنم.**
عرض کنم خدمتتان که در مورد ولایت فقیه، خب بحثش مفصل است. ولایت فقیه با ولایت معصوم تفاوت دارد. امام هم امر تشریعی خدا را میگوید، هم امر تکوینی خدا را میگوید و نسبت به تشریعی خدا به همه امر خدا اشراف دارد و هر چی که بگویم امر خداست. فقیه نه. فقیه بر اساس ادله و متونی که از معصوم رسیده پیدا میکند دستورات را. خب سطحش کمتر است. محدودش به آن وسعت نیست. نه خودش آن عصمت را دارد، نه خودش آن علم را دارد، نه آن ولایت تکوینی را دارد. البته انسان عادلی است. آنقدر که بلد است عمل میکند. همانش هم خیلی مهم است. در همان حدش هم باید حرفش را گوش داد. در همان حدش هم جامعه اگر امر او را اطاعت بکند، نجات پیدا میکند. سر به راه میشود، رو به راه میشود. به خاطر اینکه امر او، امر خودش نیست. امر معصوم است.
**مخاطب: این مدل بله امتداد پیدا میکند تا تشکیلات شما. تشکیلات شما آن فرمانده شما، نه چون نفری است که زیر دست فرمانده مثلاً بسیج تعریف میشود. آن هم زیر دست مثلاً فرمانده سپاه تعریف میشود. آن هم زیر دست ولی فقیه تعریف میشود. این دیگر باید گوش بدهیم این که نیستش. دلیلش خود ولی فقیه این مدلی نیست که بخواهیم حرفش را گوش بدهیم. حالا اینکه با ۵ فاصله...**
آره. یکی از دوستانمان، بچههای دانشگاه امیرکبیر، یک مدت چه خبر؟ گفت: "هیچی من الان شخص چهارم مملکت." گفتم: "جان؟" گفت: "اول رهبری، دوم رئیس جمهور، سوم وزیر علوم، من معاون وزیر علوم مثلاً من نفر چهارم مملکت." این جوری حساب کنیم دیگر همه خود رهبری هم که نفر اول دیگر در رقابت تنگاتنگ با خدا. این که نیستش که. خود رهبری حرفش از چه جهت ارزش دارد؟ که حرف امام را بگوید. خود امام از چه جهت حرفش ارزش دارد؟ خود معصوم. خود معصوم برای خود امام زمان برای ما موضوعیت ندارد. موضوعیت پیدا کرده امام زمان حرف خدا را بشنویم. ولی فقیه را میخواهیم به خاطر اینکه حرف امام زمان را بشنویم. فرمانده پایگاه باید کسی باشد که توی این مکانیزم باشد. حرف دین را بداند، حرف خدا را بداند، حرف فرماندهاش را بداند، حرف مافوقش را بداند. حرف او را، حرف او را عمل کند. او را بشناسد. اینها مهم است. بدون او چی میخواهد؟ بدون او چی میگوید؟ منظومه فکری او را بداند. ایجاب و سلبی که توی فکر اوست خبر داشته باشد. خط قرمزهای او را بداند. بعد حالا با سطح ادراک خودش، با تجربهای که دارد، با امکانات و توانمندیهایی که دارد این را توی یک اِشل پایینتر پیاده میکند. شما باید کمکش کنید و تا وقتی که توی آن خط دارد حرکت میکند باید دستورش را گوش بدهید. این منطق قضیه است.
**مخاطب: حتی اگر با منطق موجود، به شرط اینکه به خودش اعتماد داشته باشید که این آدم آدمی است که اهل هوا و هوس و دیکتاتوری و زورگویی و...**
فرماندهتان ایشان است. در سایه فرمانده، در سایه تربیتی خودمان.
**مخاطب: یک تنه پیش برویم بیشتر جواب میدهد؟**
با هم بالاخره. بالاخره که فرمودید یک سری چیزها هست. یک سری ابعاد ابعاد فردی ماست. یک سری ابعاد ابعاد اجتماعی ماست. یعنی بعضی امرها را دقت بکنید حواستان پرت نشود. بعضی امرها را خدا به شخص ما کرده. بعضی امرها را به جمع ما کرده. "واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا." نماز را گفته به جماعت بخوانید. حج را گفته به جماعت به جا بیاورید. ما حج فردی نداریم دیگر. آن باید آن کسی که آشنایی دارد با دستور خدا میفهمد. نماز فرادا. نماز مستحبی فرادا. شما نماز شبت را توی خانه میخوانی، توی خلوت میخوانی. جماعت نداریم. ولی نماز صبح جماعت. یک چیزها مال خلوت تنهایی است. تازه هیچکس هم نباید نشان بدهی، ریا میشود. کف جامعه جلو چشم همه داد بزنی. هم "صدقه السر" داریم، هم "صدقه علنی." یک سری صدقهها مخفیانه. امیرالمومنین هم جلو چشم مردم انفاق میکرد، ذبح میکرد، وقف میکرد. هم شبانه مخفیانه پشت در خانه مردم میگذاشت. هیچکس نمیفهمید. جفتش است. هم فردی دارد، هم اجتماعی دارد. فردیاش مال خودت است. به هر کدام هم اثر خودش را دارد. آن اثرش روی شما، آن فردی است. اخلاصی میآورد برایت جدا. آن اجتماعی هم اخلاص دیگری میآورد.
همین کار تشکیلاتی خیلی کار سختی است. شماهایی که اگر کار کرده باشید توی تشکیلات میدانید یعنی چی. آقا تو این کار را انجام بده. تو کار او دخالت نکن. با این امکانات انجام بده. تا این وقت باید کار را برسانی. ضوابطی واسط تعیین میکند. دست و پای هوای نفس تو را میبندد. هی هوای نفس را قلقلک میدهد که تو کار فردیاش یا خودت همین جوری فردی عشق کردی یک پوستری طراحی کنی، شش ماه شد، شش سال شد. فرمانده بهت میگوید: "آقایان تا شب باید برسد." هی زنگ، هی تماس. بعد شصت بار هم بهت میگوید که آقا اینش این جوری شد، آنش آن جوری شد. اینش را پاک کن، آنش را اضافه کن. این را چرا؟ آدم را خرد میکند.
خب پس آقا، واژه بنیادین و کلیدی شد واژه "امر." هر آن کسی که به قله انسانیت رسیده، با امر رسیده.
**سؤال: آقا که ما آیا امام خمینی میشویم؟**
اگر از جهت مسیر و راه و حرکت و اینها دارید میپرسید، حالا اینکه عنایت خدا و فیض به چه... هر کس شبیه خودش میشود. ما توی خود معصومین هم دو نفر شبیه هم نداریم. هر کس یک فرم است. با اینکه همهشان یک نور واحدند. بالاخره توی یک بستری بروز پیدا میکند. با یک اقتضائاتی، با یک شرایطی. توی علما بزرگان هم همین طور. یکی میشود آقای قاضی، یکی میشود علامه طباطبایی. اینقدر متفاوتند. بزرگان مسیر بندگی را رفتند. روح حرکتشان یکی بوده. مسیرش آن یکی بوده. مجاهدتشان یکی بوده. ولی خروجیها متفاوت است. شما تفاوت بین آقای بهجت و علامه طباطبایی. خیلی تفاوت فاحشی است. خیلی فاحش است. ولی جفتشان توی عالیترین درجات قرب به خدای متعال. اینی که ما این مسیر را برویم، لزوماً این بشویم یا آن بشویم یا آن بشویم. شما خود شهدا را نگاه کنید. چقدر تفاوت است. حتی مثلاً احمد کاظمی، قاسم سلیمانی که اینقدر با هم صمیمی بودند. چقدر تفاوت بین این دو تا. دو تا روحیه، دو تا سبک، دو تا مدل. هر کس بالاخره یک اقتضائاتی دارد. مهم مسیر است.
آن خروجی و نتیجه چیست؟ با ما نیست. یعنی خود امام خمینی هم نمیدانست که آخرش این میشود. امام خمینی راهی را رفت. نگاه میکرد ببیند خدا چی بهش دستور میدهد. توی لحظه تکلیفش را تشخیص میداد. پای هزینههایش هم وایمیستاد. زخمهایش هم میخورد. آنجا خدا عنایتهایی بهش میکرد. قدم بعدی را روشن میکرد. با یک امر جدیدی مواجه میشد. وارد امر جدید میشد. امام که نیامد بگوید یک ترکیهای برویم که از آنجا یک پاریسی برویم که ۵۷ برگردیم انقلاب کنیم تا ۶۸ انشاءالله ببندم که بعد برای رهبری بعدی تحویل بدهم، آماده باشد. از امام دی ماه ۵۷ سؤال میکنند: "رهبر اگر این انقلاب پیروز بشود رهبر شمایید؟" چون میگوید: "نه، من برنامه برای رهبری ندارم." واقعاً میگفته. و امام وقتی آمد ایران رفت قم. اصلاً نمیخواسته رهبری کند. انقلاب پیدا میکنیم، یک اهلی پیدا میکنیم. نظرش روی بعضی افراد خاص بود. سیستم درس و بحث و تشکیلات طلبگی خودمان. همان مرجعیت و همان روال قبل از انقلاب. یکی هم پیدا میکنیم امورات مملکت را بهش میسپاریم. رفت قم و بعد خب مشکل قلبی برایشان پیش آمد. عمل جراحی لازم داشت. آوردند تهران و بعد گفتند ایشان باید تهران باشد که به دکتر نزدیک باشد. آنجا نگه داشتند و بعد گفتند باید جای تمیزی باشد، هوا پاک باشد. پایین شهر نباید باشد. باید جماران. جماران منطقه مستضعفنشین شمال شهر بود. بود، الان نیست. بود، حالت روستا مانند، منطقه محروم شمال شهر تهران بود. پشتش هم بیابان وسیعی بود. آنجا بردند امام را که نزدیک، هوایش تمیز بشود. دسترسی به دکتر و عملاً امام افتاد توی این قضایا. بعد قضیه بنیصدر شد. توی بیمارستان قلب ایشان حکم بنیصدر را دیدید دیگر. اینها. بعد دیگر امام دیدم باید باشند و فرماندهی کل قوا را هم داده بودند به بنیصدر. نمیشود. باید خودشان دست بگیرند. بر اساس تکلیف. از آن اول نگفته بود رهبری که با ماست. رهبری هم بدون فرمانده کل قوا که نمیشود.
تفاوت امام خمینی با ماست. به دنبال آن نتیجه مسیرشان را تعیین نکردند. آن نتیجه با این نتیجهای که ما فکر میکنیم برابر نیست. از آن نتیجه همین است که اطاعت امر خدا کرده باشد. اینها چیزهایی است که چند سال پیش پشت این در، در بیرون یک بحثی داشتیم. "دوراهی وظیفه و نتیجه." شما بودی ها؟ آره. آنجا در مورد این مفصل شش جلسه بحثمان تمام نشد. ولی خب خیلی نکات آنجا مطرح شد.
**مخاطب: بله، دو قدم آینده را نبینی، ممکن است هر کار صد قدم این آینده با آن آینده ما تفاوت دارد.**
آینده آن کلاننگری، دوراندیشی این است که کارهای من چه آسیبهایی دارد، چه توابعی دارد، چه ملزوماتی دارد، چیها بر آن مترتب میشود. اینها. ولی آنها را در قیاس با منافع خودم و خاص خودم و آن چیزی که برایم لذت دارد نبستم.
**مخاطب: بله، همه اینها را فکر کرده.**
بله نه، فکر را خودش نکرده. فکر را این کرده که اینجا رهبر میخواهد. شما دوراندیشی که در امام خمینی است در هیچکس نمیبینید. عجیبش همین است دیگر. در ذهن ما نمیگنجد. خودش را توی آب برای رهبری. یعنی یک کسی همه فاکتورهای رهبری را دارد. همه هم به عنوان رهبر قبولش دارند. خودش برای رهبری نبسته. خیلی عجیب است. اصلاً با منطق ما جور در نمیآید. این تفاوت آدم. بعد در عین حال دوراندیشی. شما نگاه کنید مجلس خبرگان شرایط رهبر آینده را گذاشته بودند: "باید مرجع تقلید باشد." امام فرمود: "به مشکل میخورید اگر بخواهید این را بزنید. اجتهاد کفایت میکند." مرجع تقلید میخواهید چهکار؟ مجتهد. کلاً ریخت به هم قضیه. بعد امام، امام این را گفته بودند. بعد از رحلت امام این توی قانون اساسی تصویب شد. بر اساس یک آیه و روایتی اجتهاد آن اعضای مجلس خبرگان بوده. نه اجتهاد.
ببینید یک وقت هستش که من مثلاً اطلاعاتم در همین حد است که توی آبدارخانه فقط نسکافه بوده. بعد به من میگویند که آقا مثلاً نوشیدنی گرم چی میخوری؟ من فکر میکنم یا باید آب بخورم یا نسکافه. بعد مثلاً میگویم که آقا نسکافه میخورم. بعد دو ساعت میفهمی که بابا شصت تا دمنوش داشتند آنجا. من اینجا اجتهاد کردم ولی اجتهادم با یک سطحی از معلومات، فرایند و متدی که رفتی غلط بود. بر اساس یک ابعادی که فکر میکردم، اطلاعاتی که داشتم تشخیص دادم. بعد با یک ابعاد جدیدتری مواجه شدم. متدش که مشکل ندارد که. متدش درست است. آنها سطح وسعت دیدشان کمتر از امام خمینی بود. این عظمت امام این است. دوراندیشی امام بیشتر از همه اینها. امام توی همه کارهایی که کرد چیزهایی را گفت که مال صد سال آینده بود. در مورد رهبر انقلاب گفته بود من کاری که میکنم تا ۵۰ سال آینده را لحاظ میکنم. ایشان را که نگاه میکنم میبینم تا صد سال آینده را فکرش را میکند. کار من، کارهایم مال تا ۵۰ سال بعد است. یعنی میگویم این کار را بکنم ۵۰ سال بعد این شکلی میشود. بعد میروم با ایشان صحبت میکنم. ۵۰ سال، صد سال بعد چی میشود. آن کلیپی که از ایشان در آمده مال سال ۸۷ خطاب به علما، ایام خیلی وایرال شد که ایشان میگوید: "فکر روزی را بکن که ۲۰ سال دیگر با دنیای مواجهایم که هیچی شبیه الان نیست." خیلی حرف. کدام آخوند این شکلی فکر میکند؟ جسارت نباشد جواب شما. خودم را عرض میکنم. به همان آقایانی که توی آن جلسه بودند. واقعاً بیست سال پیش کی فکر میکرد آقا ما ۲۰ سال بعد زندگیمان اینقدر متفاوت باشد. این متاورس میآید اصلاً با یک زندگی جدیدی ما را مواجه میکند.
امام چون اطاعت امر خدا کرده، باورش به وعده خداست. خدا وعده داده بود این کار را بکنی آن کار را میکنم. آره، اینها از جهت وعده خداست که این اینقدر محکم میگوید. "ولینصرن الله من ینصره." "الیس الله بکاف عبده." "و من یتوکل علی الله فهو حسبه." "و من یتق الله یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب." "و یجعل له من امره یسراً." وعدههای خداست. تقوا چیست؟ تکلیف چیست؟ اگر تقوا و تکلیف را پیدا کردم بهش عمل کردم، خیالم جمع است. برد با من است. قطعاً برد با من است. کجا؟ کی؟ نمیدانم. این تفاوتش با ماست. آن نتیجهای که میبیند بر اساس محاسبات و اطلاعات خودش نیست. بر اساس وعده خداست و معلق به امره. این کار را بکن، آن اتفاق میافتد. این میشود سبک زندگی یک عبد. پس هدف عبودیت، شکوفایی ما در عبودیت. مسیر، مسیر اطاعت. اطاعت امر میخواهد. این امر هم خدای متعال در تمام ابعاد وجودی و ساحات زندگی ما به ما لطف کرده، عنایت کرده، امرش را در اختیار ما گذاشته. هیچ عرصهای از زندگی نیست که ما امر خدا را نداشته باشیم.
میخواهی درس بخوانی امر داری. چی بخوانی؟ چی نخوانی؟ با چه انگیزهای بخوانی؟ چه علومی مفید است؟ چه علومی مضر است؟ عالم بر چه ویژگیهایی داشته باشد؟ چه ویژگیهایی نداشته باشد؟ ازدواج میخواهی بکنی؟ با کی ازدواج کنی؟ با کی ازدواج نکنی؟ چه جور ازدواج کنی؟ بچهدار میخواهی بشوی؟ بچه تربیت کنیم. با بچهات چه شکلی معاشرت کنی؟ توی چه سنی چهکار کنیم؟ چه کارهایی باهاش نکنیم؟ کشاورزی میخواهی بکنی؟ کار اقتصادی میخواهی بکنی؟ تولید میخواهی راه بندازی؟ همهاش امر دارد. البته این امر خدا، نکته کلیدی که نپرسیدید و باید بگویم آقا یعنی ما همیشه برای تشخیص امر خدا باید ببینیم آیا روایات بخوانیم؟ نه. خدا عقلمان را هم به ما داده به عنوان یک منبع برای کشف امر خدا. این هم نکته کلیدی و مهمی است که نباید از بحث جا بماند.
خدا ما را عقل داده، ولی محدوده درک و تشخیص این عقل را معین کرده. حدش را باید بدانی در چه حدی است. این هم یک مکانیزمی دارد. اینی که عقل بهت راه را نشان بدهد حدی دارد، ظرفیتی دارد. عقل امور کلی را تشخیص میدهد. توی امور جزئی دخالت ندارد. امور کلیاش هم تا یک حدیاش قابل درک است برایش.
**مخاطب: چند تا عقل داریم؟**
منظور از عقل آن نیست. منظور همین ادراک کلی نوع انسان که بالاخره تشخیصهایی است که به دور از منفعتطلبی و خیلی چیزها هستش. انسانها تشخیص میدهند. آن جنبههای منفعتطلبی و آن آلودگیهای درونیشان دخالتی توی آن ندارد. مثلاً میگوید آقا شما از یک لفظ چی میفهمی؟ مثلاً لفظ و معنا. مثلاً قرارداد میخواهیم ببندیم. میگویند این کلمات. یک روشهای عقلایی است دیگر. میگویند اگر کسی منظوری داشته باشد با این کلمه این منظورش را میرساند. اگر این را آن جور گفته پس منظورش آن بوده. اگر این را نگفته پس منظورش نبوده. اگر یک قیدی توی ذهنش بود میگفت. حالا که نگفته معلوم میشود قیدی توی ذهنش نبوده. اینها همه قواعد عقلی است. همین عقل خودمان. همین عقل عرفی بشر. و خدا برای اینها ارزش قائل شده و با اینها راه به ما نشان داده برای تشخیص وظیفه و تشخیص امر. لذا گفته هر آن چیزی که عقل بهش حکم کند، شرعاً بهش حکم کرده. این همان عقل است. آن چیزی که عقل عرفی، ببخشید عقل عرفی بشری با یک گزارههای منطقی بدیهی بهش رسیده. نه کشکی و من درآوردی و فرضی. نوعاً این چیزهایی که گفته میشود فرضیات است. حتی آنهایی که توی علوم پایه مطرح میشود. فرضیه داروین است، نه نظریه داروین. اصل مسلم. پیش آمدن جلو. با کی؟ آن را اثبات کرد. از کجا ثابتش کردی؟ امر عقلی. بعد نظریه باشد باید اثبات بشود. با تجربه اثبات بشود.
بعضی حرف قشنگی زدند. میگفتند که آقا غرب اینقدر پوزیتیویست است. همه را میگوید باید با تجربه اثبات بشود. توی فضای فکری و معرفتیاش که میروی میبینی هیچ کدام از گزارههای بنیادیش اثبات نشده. همهاش فرضی است. همهاش تعبدی است. داروین است. هیچ کدامش اثبات نشده. بعد هی سروصدا میکنند. میگویند که آقا علمی نیست، آن شبه علمی است، این خرافات است. این بابا داشته باشد. دانلود. داشتههایت. صحبت کن. چی داری تو الان قضیه بدیهی، اثبات شده، تجربی؟ علوم پایه. عمده مشکل ما، ما توی بحثهای علوم مهندسی و اینها خیلی با غرب چالشی نداریم که. قواعد ریاضی و فیزیک امور نسبتاً ثابت و روشن است. خب شما توی همان فیزیک میبینید یک بدیهیاتی بدیهی انگاشته شده. کی مال فیزیک نیست؟ بگذار الان دانشگاه شریف آمدند علوم پایه را دانشکده کردند. اتصال دادند به فیزیک. فلسفه علم آوردند توی دانشکده فیزیک. با بچهها در ارتباط بودیم چند جلسه برد بحثهای مطرح میکردم. اینجا هم دارید. حالا آنجا البته خب عمیقتر و تخصصیتر. نمیدانم شما کارتان از همان جنس آنها هست. اینها به این ضرورت رسیدند که دیگر الان بحثهای فیزیکی موضوعیت ندارد. یک سری مبانی فلسفی که فیزیک رو آن بنا شده. دکتر گلشنی اینها شریف دارند روی اینها کار میکنند. فلسفه علم و بحثهای این شکلی همهاش فیزیک است. بابا خود فیزیک از توی فلسفه در آمده. بعد فلسفهشان هم اصلاً تجربی و قابل اثبات با تجربه نیست. همهاش عقلی است. بعد عقلشان هم بر اساس پارامترهای عقلی نیست. بر اساس پاره سنگهایی است که عقل برمیدارد. او مطابقتش هم باز فرضیه است.
بله، آن آن که مال قواعد ماده و فیزیک ظاهری است. بحث نمیخواستم بشوم الان وارد بشوم، بحث جمع نمیشود. فقط یک اشاره سریع بکنم. ببینید یک سری چیزها که اعتبار است. ضربه وارد میشود. شیء سخت به آن میخورد، میشکند. آن که هیچی. بعد میآیی اعتباربندی میکنی. میگوید آقا این ضربه را من واحدگذاری میکنم. میگویم این مقدار نیوتن مثلاً بهش وارد شده. درست شد؟ آن را هم که بحث سرش نداریم. اولاً این خروجیاش ناظر به عالم ماده است و محسوس و اثرش هم قابل اثبات. اصل بحثمان اینجا نیست. بنیانهای این علم هم اینجا نیست. بر اساس تعریف هستی. او میگوید آقا اینها همه به انرژی برمیگردد. انرژی چیست؟ انرژی کجاست؟ انرژی را به من نشان بده. یعنی چی؟ انرژی نداریم. بر فرض میگویم اصلاً انرژی نیست.
**مخاطب: جان آفرین.**
نه، آن تأییدش درست است. گاهی یک دعوای اسمی لفظی است. میگوید آقا انرژی. ما هم قبول میکنیم. ولی توی مختصات و ویژگیهایش که میرود، میگوید آقا انرژی مادی و از بین نمیرود. این چیزی است که با بحثهای فلسفی ما جور در نمیآید. اگر مادی است، از بین میرود. میگوید آقا انرژی ثابت فقط از این حالت به آن حالت. ثابت است. از این حالت به آن حالت. این مال قواعد عالم مجردات و ملکوت است. چیزی که توی اسم انرژی در عالم ماده دنبالش میگردی و اسمش را گذاشتی اصلاً توی عالم ماده نیست. این یکی از قواعد عالم مجردات است. مجرد به روح برمیگردد. به روح هر شیئی برمیگردد. هر شیء روح دارد، نفس دارد. اینجا تفاوت جدی صورت میگیرد. بعد اینها ثمرات علمی دارد که حالا وقت نیست صحبت بکنیم. غرض این است حالا از کجا به اینجا رسیدیم. بحث قواعد عقلایی بود. عقل را خدا پذیرفته ولی به عنوان چیزی که اثبات شده باشد. آنها ما را مسخره میکنند. میگویند حرفهایتان عقلانی نیست. بعد پایههای علمیشان حتی با گزارههای با شاخصهای تجربی خودشان هم ثابت نمیشود و الی ماشاءالله چیزهایی دارند که توی تعبدند و بپذیرید. خرافاتی. بعد میگویند طرف میآید توی تلویزیون میگوید که پای خدا، پیغمبر اینها را به اقتصاد وا نکن. بحث علمی میکنیم. این تعبدیاتش باز به خدا، پیغمبر برمیگردد. تو که بر اساس یک شر و ورایی که چهار تا احمقتر از خودت نشستند فکر تعبد به آنها کردی. توی دینت به آنها برمیگردد. پایههای معرفتت آنها هستند. علمی است. این به این مسئله توجه داشته باشیم. فکر کنیم و مطالعه کنیم به چیزهای عجیب و غریبی میرسید ها. علوم تجربی عمده این چیزهایی که ما توی علوم پایه داریم بازگشتش به این مسائلی است که آخرش میپذیرید و غرب هم با زور دیکته کرده اینها را. با تعبد به خورد مغز بشریت و دانشگاه داده.
**مخاطب: جان دربرگرفته.**
ببینید حرف شما دو تا قطعه خوب دارد بین یک انبوهی از مطالب که آن انبوهی از مطالب اگر ساماندهی نشود این دو تا قطعه خوبش هدر میرود. خیلی صمیمانه و رک عرض میکنم. اینی که میفرمایید که اقتصاد ما چرا فلج است؟ چرا نتیجه نداده؟ اگر ما بر اساس منابع خوبی اقتصاد را گرفتیم چرا وضعمان این است؟ اصل طرح این ادعا و اشکال درست است. اصل طرح سؤال درست است. در مورد غرب یک ادعایی است که آقا اینها بالاخره با همان عقل پارهسنگیشان، با همان عقل عرفیشان آمدند یک اقتصادی را بنا کردند دنیا را گرفته. خب اینجا برایش بحث بکنیم. اولاً دنیا را گرفته یا نگرفته؟ دنیا را به چه نحوی گرفته؟ دنیا را به ظلم گرفته یا به عدالت گرفته؟ دنیا را آباد کرده یا خراب کرده؟ هزار تا بحث است. یک ادعا است. حالا دنیا را گرفتش درست. دنیا را گرفته به چه نحوی گرفته؟ این باید بحث بکنیم. آیا وضع اقتصادی دنیا خوب شد؟ آیا عدالت برقرار شد؟ آیا فرصت شکوفایی اقتصادی برای همه برابر شد؟ کاپیتالیسم نداریم؟ دیکتاتوری اقتصادی نداریم؟ چپاول نداریم؟ اهرمهای مهار کردن مفسدین اقتصادی در دنیا با این اقتصادی که اقتصاد دانشبنیانی که پایههای معرفتیاش بر اساس شرک و کفر و الحاد و عقل این و آن است، آیا محکم، قرص، خروجیهایش سفت است؟ خود غرب همچین ادعایی ندارد که هیچ، بلکه کاملاً این را رد میکند این فرضیه را. کف خیابان که برویم ملت دارند داد میزنند. نقد جدی دارم به این ساختار اقتصادی. این یک بحث.
دیگر چرا ما نتوانستیم پیشرفت بکنیم؟ چرا این اتفاق در ما نیفتاده؟ هزار و یک عامل و مؤلفه دارد. در مورد جلسات دیگری صحبت بکنیم. اصل طرح سؤالش درست است که ما میگوییم آقا ما پایههایمان خوب است. حل نشده. خب چرا حل نشده؟ یک بخشش برمیگردد به اینکه ما آن مکانیزم اجتهادی و استکشافی و استنباطی که جاهای دیگر پیاده کردیم به صورت دقیق و منضبط و درست توی منابع خودمان از جهت اقتصاد این را هنوز پیاده نکردیم. یک کار علمی درست و حسابی تمیز با یک متد علمی که آن متد علمی باید یک بعدش ناظر به متد برخورد با نقل و متن باشد. یک بعدش ناظر به زندگی عرفی و اجتماعی باشد. دو تا متد موازی میخواهد با همدیگر در مواجهه با منابع. این کار، کار بسیار دشواری است. ما مزیت زمانی فرصت چندانی نداشتیم. ۱۴۰۰ سال اینها را داریم. بله، ۱۴۰۰ سال داریم ولی چند وقت است که ما فرصت پیدا کردیم؟ ما ۱۴۰۰ سال معارفی داریم که خاک خورده. آقا ما ۱۴۰۰ سال روایت در مورد اعتکاف داشتیم. اعتکاف از کی راه افتاده؟ توی کدام برهه از تاریخ اعتکاف میدیدید؟ مگر ما روایتش را نداشتیم؟ توی کدام برهه از تاریخ ما اعتکاف داشتیم؟ از دهه ۸۰ خودمان تقریباً اعتکاف. در اواخر دهه ۷۰، سال ۷۸ رفته بودیم مسجد جمکران. ۱۳ رجب بود. از مدرسه مرکل برده بودند. ۴ نفر گوشه مسجد پتو انداخته بودند. گفتند اینها اعتکاف است. گفتم اعتکاف یعنی چی؟ ۴ نفر هم بودند. بعد گفتند اینها میآیند توی مسجد سه روز میخوابند. گفتم مگر بیکارند؟ یعنی چی؟ بعد غذایشان چی میشود؟ خب برای چی باید آدم بیاید توی مسجد یک گوشه مسجد خوابیده؟ خب بیکارند مگر خلند اینها؟ هیچ درکی ما از آن نداشتیم. دو سال بعد، دو سه سال بعد خودمان مرتکب شدیم. فرایندش هست توی منابع ولی استخراج نشده. ما آن کلیدهای گشایش اقتصادیمان توی منابع هست. استخراج نشده. کار میخواهد. کار سنگینی هم هست. ما ۴۰ سال است انقلاب کردیم. توی این ۴۰ سال ۳۰ سالش درگیر جنگ بودیم.
**مخاطب: گشایش اقتصادی بشود بیشتر با حرکت دست.**
نه. این هم یک ادعایی است که باید اثبات بشود و اگر گفتگو بکنیم بنده میتوانم ادعای شما را رد نه، مبانی وجود دارد در همان بودنش و یافتنش هم. بله. این یک بعد دیگری از بحث است دیگر. یعنی ما یک بعد زمانی که از جهت نظری نقشه راه نداریم. یک بعد دیگر این است که از جهت عملی با آفات و موانع همان طاغوت و مجاهدت و اینها که عرض کردم. آنجا مشکل این بود که یک عدهای اینقدر خورده بودند از بیت المال توی دوره خلفای قبل، صاحب بیت المال شده بودند. تبعیضهایی که شکل گرفته بود، توقعاتی که شکل گرفته بود، اشرافیت و طبقهبندی اجتماعی که توی جامعه شکل گرفته بود، همه ساختارها ریخته بود به هم و توی این نزدیک ۳۰ سالی که بیست و خردهای سالی که کار دست دیگران بود، تمام آن بیس و پایهای که پیغمبر چیده بود را مضمحل کردند. امیرالمومنین مجبور شد از نو بیاید قطعات را دوباره بگذارد. توی این ۵ سال البته توی همان حد خودش هم موفق بود. یعنی امیرالمومنین به یک شکوفاییهای فوقالعادهای از جهت اقتصادی توی دوره خودش رسید. بحث مفصل تاریخی میطلبد و بنشینیم یک وقت دیگر بحث بکنیم. نهج البلاغه بخوانیم، تاریخ امیرالمومنین بخوانیم. ولی به هر حال دو بعد دارد.
ما اگر از جهت نظری هم همین الان یک کتابی از آسمان بیاید به ما بگوید که آقا اقتصادتان با این المانها آباد میشود، تازه داستان و دعوایمان شروع میشود. "واختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم." قرآن میگوید که همه دعواها بعد از این شروع شد که یک چیز شفافی آمد. گفت: "از این به بعد این کار را بکنید." تازه دعوا آنجا شروع میشود. از فردایی که بگویند آقا این دیگر حرف خدا و پیغمبر است. این اقتصاد آباد است. تازه داستان از آنجا شروع میشود. غذای امیرالمومنین که دیگر با مرغ حق و لب حق مواجه میشوند. آنجا سر و صداها، منافع به خطر میافتد. ما الان یک بخشی از مشکلاتمان که اصلاً نمیدانیم چهکار باید بکنیم. البته توی این جهت توی ۴۰ سال از این جهت رشد کردیم. همین ۴۰ سال توی این ۱۰ سال اخیر پس رفت. ما توی این ۴۰ سال فهمیدیم خیلی کارها را نباید بکنیم. این خودش رشد است. اینی که فهمیدیم.
**مخاطب: یک لحظه ببخشید، خیلی کارها را نباید بکنیم.**
از جهت نظری رشد کرد. به موازات این از جهت عملی هم همانقدر که اینهایی که فهمیدیم و پیاده کردیم، توی آن ابعاد هم رشد کردیم. بله، خروجیاش یک خروجی محسوسی نیست. ببین بحث اقتصاد چند متغیر است. ابعاد وسیعی دارد. همینطور که یک اقتصادی در این اقتصاد کلان دنیا، یک جزئی از این. شما یک تکه از دریاچه را این فقط همین مثال رویش فکر کنید. یک تکه از دریا را بردارید دیوارکشی کنید. بعد این دیوارها را بیاورید بالا. یک تکه از دریا را از همه دریا جدا کند. هیچ این امواج تویش نقشی نداشته باشد. ربطی نداشته باشد و این هم خشک نشود. چشم، یک چیزی است. شما ۱۰ سال ۱۲ سالش برای کشور بیشتر از جهاتی اقتصاد توی کلش از اقتصاد بینالمللی حذف کردند. نیستی. هیچ جا نیستی و زندهای. هنوز پول توی کشورت معنا دارد. بله، علف خرس است ولی معنا دارد. درست است. صد برابر شده خیلی چیزها ولی هنوز پول معنا دارد. نظام بانک معنا دارد. معنا دارد. خرید و فروش معنا دارد. این خیلی اتفاق عجیبی است ها. غربیها روی این بحث کردند، دارند تحلیل میکنند.
**مخاطب: تماس گرفتند با ایشان که حاجی بس دیگر. وظیفه.**
بله. این یک پاسخ تلخی دارد برای ماها که بنده هم حالا چند باری چند جایی عرض کردم. این اولین کسی که این تکلیف متوجهش میشود علما و حوزه علمیه است. مؤبد گردن بگیریم. بخش عمده از این مشکل. بنده توی جلسه در تهران توی کوران آن فتنه و اینها نیروهای امنیتی پشت در جلسه وایساده بودند که حمله نشود به جلسه. آنجا توی آن جلسه عرض میکردم که اگر میخواهید آخوندها را نقد کنید نگویید آن نمیدانم شاسی بلند دارد. آن یکی نمیدانم این جوری است. آن دو تا زن دارد. این که نقد آخوند نشد که. آخوند را با کار ویژه و کارکرد خودش باید نقدش کرد. کار آخوند این است. باید تولید علم کند مبتنی بر علوم وحیانی بر اساس علوم نقلی. خب آقای حوزه، آقای روحانیت تولید علم درس اقتصاد چی شد؟ البته نمیگویم سفرهها داشتیم و دارم کار میشود. جدی هم دارد کار میشود ولی محسوس نیست. متوازن نیست. متوازن با مسائل و نیازهای ما نیست. تازه این اقتصاد من میخواهم به شما عرض بکنم یک بحثی ما الان در یکی از حوزههای تهران، مدرسه مشکات داریم هر هفته که این دیگر خیلی تلخ است و سخت است. این حرف. آنجا دارم عرض میکنم که ما در عرصه علم کلام که اساساً حوزه بوده و علم کلام و از اول بود و از زبان معصومین علم کلام بوده. ما در عرصه علم کلام تولیداتمان متوازن با نیاز جامعه نیست. اقتصاد ما توی عقاید اسلامی به اندازه نیاز تولید نکردیم. عقاید اسلامی که ۱۴ قرن است مال خودمان است. فقط ما تولید کردیم. توی همان جایش متوازن نیست دیگر. حالا توی عرصههای دیگر علوم انسانی به صورت مضاف که دیگر هیچی.
**مخاطب: جان.**
تا ده و نیم قرار بود که آقا چرا؟ آقا ده بود. ببخشید من، بنده خدمتتان هستم. از آقا سعید که عذرخواهی میکنم وقت شریفشان را ما تلف کردیم و وقت دوستان هم البته گرفتیم. یک گوشههایی از بحث را بالاخره بهش پرداختیم. خیلی این ابعاد این بحث وسیعتر است. انشاءالله که یک چیزی دستتان از این جلسه. بنده حالا اگر بتوانم یک گوشهای مینشینم. اگر حالم اجازه بدهد. چشم. اگر هم دیگر نماندم و اینها دیگر به بزرگی خودتان ببخشید.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
خوشحالیم که رفقای خوبمان را ملاقات میکنیم. نسل متأخر از ما و در دانشکده مهندسی برای اولین بار رفقا را زیارت میکنیم و به هر حال دیدار مبارکی است. انشاءالله که این جلسه و این دیدار برای رفقا هم اتفاق خوبی باشد و نتایج مثبتی در زندگیشان داشته باشد.
بنده بیشتر تمایل دارم که جلسه را به گفتگو بگذرانیم و با سؤالات دوستان بحث را پیش ببریم. لذا چیزی آماده نکردم به عنوان اینکه طرح بحث بکنم. از ابتدا عنوان جلسه را هم از قبل از اینکه هماهنگ شود، به عنوان همین "گعده" یا "دورهمی با دوستان" هماهنگ شده بود. و دیگر حالا با خستگی عجیب و غریبی که ما داریم، خیلی به یک طرح بحث مفصلی که میخواهیم ارائه بدهیم، نمیرسد. همان فضای گفتگو، حالا پرسش و پاسخ و رفت و برگشت مطلب، شاید بهتر باشد و به حال ما هم بیشتر تناسب دارد.
ما خدمتتان هستیم اگر نکتهای، مطلبی؛ اول عنوان کلی را بدهید که دوستان ذیلش مطالبشان را مطرح بحث مسائل پیرامون آقا سؤال دارم پاسخش را بفرمایید. در تاریخ سالیان گذشته، شخصیتهایی تاریخی در پایگاه مهندسی حضور داشتند و یک جورایی سال ۹۸ من یادم بود شما مهندسی بودی، نمازخانه صحبت چند سالی دانشکده مهندسی خدمت دوستان بودیم در نمازخانه و عرض کنم که دیدار هم نماز بود و هم بعد از نماز جلساتی بود و مسئولیت نهاد بالاخره در دانشکده بود و ارتباط با دوستان و رفقا بود و اینجا کلاسهای حوزه گاهی هم بود. دیگر بالاخره مشغول بودیم برای خودمان یک دورهای را هم دانشگاه و هم در مهندسی بلا.
از جهت اینکه ما کی هستیم و چه کسی هستیم، نه چیز به دردبخوری داریم برای ارائه و معرفی و نه خیلی شاید وقت جلسهمان ایجاب بکند که بخواهیم توی این موضوع صحبت بکنیم. حالا وارد گفتگو بشویم، شاید بهتر باشد و در گفتگو به هر حال مسائل بهتر حلاجی میشود. خب اگر مطلبی نکتهای در خدمتتان هستیم. وقتمان یک ساعت و ربع در واقع تا پایان، هر چه زودتر شروع کنیم بهتر است.
**سؤال: هدف خودم و شخصیه گفتن به کسی هدف خودم از چی؟ از به دنیا آمدنم چی بوده؟**
بله، عرض کنم خدمتتان که حالا ببینید این سؤالات جنبه شخصی که پیدا میکند، مسائل وقتی فردی میشود و جزئی میشود، قالب کلیاش را که به درد عموم میخورد از دست میدهد. بنده بر اساس شرایطی و اقتضائاتی در مواردی به تصمیماتی رسیده باشم، چیزهایی را هدف قرار داده باشم که به درد بقیه نخورد. آن نقشه کلان و آن نقشه راه به صورت کلی آن باید بحث شود. حالا در مورد آن به نظرم اگر صحبت بکنیم بهتر است. آن را هم دوست دارم در قالب سؤالات و ابهامات دوستان بهش بپردازیم.
**سؤال: بفرمایید حالا هدف زندگی من دقیقاً یک سؤالی به ذهنم نمیرسد، ولی هدف بسیج سالم انشاءالله.**
چشم، ما این عنوان کلان را کمی بحث بکنیم از تویش انشاءالله به این برسیم.
**سؤال: دوستان دیگر سؤالش دچار مشکل زندگی اخروی هم میآید این انتخاب هدف باید آخرش دیگر به مشکل چطور باید؟**
خیلی خوب، باز هم دوستان سؤال داشتند چه کارهایی انجام...
**سؤال: خیلی خوب، دیگر سلام علیکم. چه چیزی ارزش واسش تلاش کنم و وقت و انرژی و تمرکز و سرمایه؟**
چه چیزی ارزش صرف کردن هزینهها و سرمایههای مردمی؟
**سؤال: دیگر دوستان مقایسه اهداف و فعالیتها و افقهای شخصیتهای بزرگ تأثیرگذار در تاریخ، کار خاصی توی تکرار روزمرگی. الان مثلاً میگویم الان دانشجو هستیم، هر روز بیایم دانشگاه توی برنامه مشخص همش یک کار مشخص میکنیم. گیرم ۴ سال تمام شد، باز مثلاً اگر کسی خانهاش بعد، بعد ۳۰ سال، ۴۰ سال من چهکار کردم؟ ۵۰ سالم میشود عقب نگاه میکنم از ۲۰ سالگی تا ۳۰ سالگی که اوج مثلاً جوانیام بوده درس خواندم فقط، کار کردم، فلان کردم. از مثلاً ۳۰ سالگی تا ۵۰ سالگی هم الان مثلاً حالا عمرتان تمام شد توی این مدت. بعد که فکر میکنیم اینها کار خاصی نکردم یک روزمرگی و هی تکرار کردم. چه دانشگاه، چه کارش، چه شغل، حالا کی وسطش هست ولی نهایت روزمرگیه، تکرار.**
بسم الله الرحمن الرحیم. شما یک درخت را تصور کنید. این درخت بذر است. اول این بذر باید توی خاک کاشته بشود. خود این کاشتنش توی خاک قواعد و مختصاتی دارد، چون هر بذری و هر خاکی تناسب ندارد. اینکه حالا از شیار بخورد، عمقش به چه نحو باشد، کجای خاک باشد، این نیاز دارد به کود، نیاز دارد به آب، نیاز دارد به نور، نیاز دارد به مراقبت. وقتی که رشد میکند، گاهی نیاز دارد به پیوند، نیاز دارد به هرس، زوائدی ازش کنده بشود، جدا بشود. یک مراقبت دائمی میخواهد.
استعداد این بذر توی خودش است. درخت بودنش مال خودش است. جای دیگری نیست. قرار نیست این حرکت بکند به یک چیزی بیرون از خودش برسد. این باید حرکت بکند همانی که در درون خودش دارد را به منصه ظهور برساند. همه اتفاق در خود این بذر رقم میخورد. درست است که از بیرون دارد کارهایی صورت میگیرد، ولی کسی از بیرون چیزی به این نمیدهد. کسی از بیرون این بذر را درخت نمیکند. بذر، درخت بودن را داشت. این قوه، این استعداد در او بود به فعلیت رسید. نهایت سیر او این است که درخت تنومندی بشود با یک شاخ و برگ فراوان، با یک سایه وسیع، رشد کند، بالا برود، بالنده بشود. این میشود سیر بذر از یک نقطه ابتدایی تا یک نقطه نه هدفش، یعنی غایت حرکتش همان استعدادی است که در او نهفته است. هر آن چیزی که به او به عنوان استعداد داده بودند به ظهور میرسد.
هدف این حرکت در بذر به کجا میخواهد برسد؟ به یک چیزی بیرون از خودش نمیخواهد برسد. به همانهایی که دارد میخواهد برسد. میخواهد همانهایی که دارد را بیابد، به ظهور برساند، فعال بشود. روشن است؟ این مسیر چه مسیری است؟ چه میخواهد؟ ابزار ویژه و اصلی در این مسیر چیست؟ مراقبت، کنترل، نظارت، حواسجمعی که توسط یک باغبان نسبت به این بذر صورت میگیرد. از همان اولی که این بذر را میکارند. حالا بذرهای ضعیفتر مثل سبزی و اینها، نمیدانم چقدر شماها تجربه این کارها را داشتید. کیا تا حالا این کار را کردند؟ چی کاشتند؟ سبزیها. دیدید سبزی را وقتی میخواهیم بذرش را بپاشیم، تا میپاشیم چی میشود؟ سبز میشود. تا میپاشی مورچهها میآیند بذرش را برمیدارند میبرند. باید چهکار کنیم؟ یک خاک نرم و یک لایه لطیفی از خاک رویش بپاشید. آب بپاشید که سنگین بشود این برود توی خاک. مگر نمیافتد روی خاک؟ باز مورچهها میآیند میبرند. شما از همان اول با یک عنوانی به نام دشمن و مزاحم و دزد مواجه هستید. در مورد بذر، مخالفینی هستند که این بذر را از همان ابتدا، در قدم اول میدزدند به نفع منافع خودشان، اهداف خودشان. و این باغبان باید مراقبت بکند در هر قدمی، در هر مرحلهای از یک سری مزاحمها و دزدهای آن.
قدم اولش مورچه است و همینطور میآید جلو. شته میزند، آفت پیدا میکند. تازه وقتی که میوه میدهد، اصل داستان آنجاست. ما خوب کار درختکاری و باغبانی و اینها، یک کمی باغ پدر خانمم کارایی انجام میدهیم گاهی، انجام میدادیم و اینها. یک درخت گیلاس، کلی زحمت دارد، کلی مراقبت دارد. پیوند باید از یک وقتی زده بشود. وقت کاشتش خیلی مهم است. جهت نورش خیلی مهم است. کودش، آبش، همه اینها هست. تازه وقتی این درخت به ثمر مینشیند، به قول شما مشهدیها چغوکا میآیند میزنند صافش میکنند، گنجشکها. هر چی که گیلاس است را میخورد. چهار تا درخت گیلاسش. پدر خانمم دو تایش را کامل لخت کرده بود. این خود گیلاس را هم میخورد. یعنی چیزش، دمش، دمش با هستش میماند. قشنگ دور تا دور این گوشتش را میخورند میروند. یک درخت همین جور همه گیلاسها هست، یعنی آن دمش و هستش هست، خودش نیست. تازه از دست اینها در امان باشد. دزدهای بیرونی داریم که باز آن را هم تجربه کردیم. ما آنها میآیند همهاش را میکنند. یعنی آدمیزاد میآید قشنگ گونی گونی جمع میکنیم. یا این را هم تجربه داشتیم توی این عرض کنم که باغ پدر خانمم.
لذا برای هر کدام از اینها یک مراقبت و یک طراحی دارد. او مورچه چطور نبرد؟ شته چطور نزند؟ گنجشک را چهکار کنیم نخورد؟ همه اینها به کنار. آدمیزاد چطور نیاید بدزدد؟ دوربین بگذاریم، چه میدانم آژیر بگذاریم، از این چیزهای شاخ گوزنی بگذاریم، هزار و یک کار باید کرد. به پا بگذاریم، سگ بگذاریم. بله، شما میبینید یک بذر بخواهد درخت بشود، محصول بدهد، خون دلها باید برایش خورد. مجاهدتها باید کرد. مراقبتها باید کرد. مجاهدتها باید نسبت به خود این باید مراقبت کرد که رشد کند. نسبت به آسیبهایش باید مجاهدت کرد، آسیب وارد نشود. تازه همه اینها به کنار. این سردرختیها را که سرما میزند، آن را دیگر هیچ کاریاش نمیشود کرد. سالها شده که همه چی درست بوده، درست بوده. آب دادند، رسیدگی کردند. از دزد از چی؟ از یک هو دم عید مشهد و اینها این اتفاق زیاد میافتد. یک سرما میزند، یک برفی، یک تگرگی، تمام میشود درخت. البته آن را هم باز راهکار خودش را دارد. توی پلاستیک مثلاً اینها را چیز میکنند که میوه یخ نزند. آن سردرختی، آن شکوفهها.
این میشود آقا یک بذر تا شکوفایی. حالا شما این بذر را مقایسه کنید با خودتان که انسانید و شکوفایی خودتان. درخت در مرتبه نباتی، مرتبه وجودیاش بین جماد و حیوان، آفاتش در مرتبه نباتی، رشدش و شکوفاییاش در مرتبه نباتی. سطحش اینقدر پایین است ولی این همه داستان. حالا شما با یک موجودی مواجهید که سطحش نه جماد، نه نبات، نه حیوان است، نه ملک. این شکوفایی تا کجاست؟ تا آنجایی است که به قول شماها، روی خود ملائکه هم قفل است. به یک جاهایی انسان میرسد ملک نمیتواند برسد. ملک سجده میکند بهش. جبرئیل به پیغمبر اکرم در معراج میگوید: "از اینجا به بعدش دیگر من نمیتوانم همراه شما باشم. مگر یک بند انگشت جلوتر بیایم آتیش." اینجا دیگر مال خودت. عرصهای است که دیگر یکهتازیاش مال تو است. خدا تو را برای این ناحیه و این ساحت آفریده که هیچ ملکی به آن ساحت راه ندارد. فرمود: "لی مع الله حالات لا یسعها ملک مقرب." من با خدا احوالی دارم، ارتباطاتی دارم، هیچ ملکی به آن ناحیه و آن ساحت راه ندارد، درک ندارد. هیچ ملکی این رابطه چیست؟ چه رقم میخورد توی آن فضا؟ چی میدهم؟ چی میگیرم؟ چی میبینم؟ چی میشنوم؟ چی درک میکنم؟ هیچ ملکی نمیفهمد.
این بذر وجودی شما غایتش این است. هدف شکوفایی این عرصه است. آن نقطهای که نقطه تمایز شماست با تمام هستی و نقطه اعتلاء شماست نسبت به تمام هستی. همه هستی زیر پایتان است. ملائکه در سجده نسبت به شما. آن ارتباط خاصی با خداست. آن ارتباط خاص با خدا به این نحو است که شما آینه خدای متعال باشید. همه دارایی خدا در شما جلوه کند. در زیارت ماه رجب، در دعا این تعبیر را داریم که از امام زمان به ما رسیده، خطاب به اهل بیت: "لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک." مرحوم آیتالله بهجت خیلی روی این تعبیر تأکید داشتند. خیلی تعبیر عجیب غریبی است. هر چی رویش فکر بکنید بیشتر مبهوت میشوید. خدایا فرقی بین تو و این ۱۴ معصوم نیست مگر اینکه فقط اینها بنده و مخلوق تو. یعنی چی این حرف؟ فرقی بین تو و اینها نیست، فقط یک تفاوت اینها را تو آفریدی. همه دارایی تو را دارند ولی از تو دارند. تو از خودت داری.
درخت انسانیت، برگ و بارش اینجاست. شجره طیبه این نقطه نهایی است. این هدف خلقت ماست. این هدف زندگی ماست. این خداگونگی "العبودیه جوهرها الربوبیه." این ارتباط خاص با خدای متعال جوری است که از این ور، از جانب شما به نسبت خدا ابراز بندگی، از آن ور خدا ربوبیتش را در شما جلوه میدهد و همه هستی در چنگ شماست. تمام ماسوا همه شما پایینترند. دیگر همه به امر شماست. در قبضه قدرت شماست. در سجده نسبت به شماست. محو شماست. مبتهج به شماست. مست شماست. برای تو آفریده شده. "خلق لکم ما فی السماوات و ما فی الارض جمیعا." به واسطه تو به خدا متصل است. نور خدا را از دریچه وجود تو میگیرد.
انسان میتواند به اینجا برسد. شدنی است. رسیدند مثل آیتالله بهجت، مثل علامه طباطبایی، مثل امام خمینی، مثل آیتالله شاهآبادی. در مناطق پایینترش، اِشلهای پایینترش، مثل حاج قاسم سلیمانی، مثل ابراهیم هادی. بنده بودند، حالا مراتب بندگی، مراتب قرب به خدای متعال متفاوت است. درجات متفاوت است. بین خود انبیا درجات متفاوت است. مقام پیامبر اکرم با مقام حضرت موسی، با مقام حضرت عیسی، با مقام حضرت نوح، با مقام حضرت ابراهیم. "تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض." بعضی از انبیا را خدا فضیلت بیشتری داده. قربشان بیشتر است. این فضیلتی هم که داده به حسب تلاششان است ها. تلاش بیشتری کردند که جای بالاتری.
ما در این مکانیزم، در این ساختار باید زندگیمان را تعریف کنیم. هدف و جهت و غایتمان را پیدا کنیم. آمدهایم برای آینه بودن. خدا ما را آفرید که خودش آینه نمودار بشود، تجلی و میشود که اینطور بشود. میشود شما احاطه به هستی مثل احاطه خدا باشید. خدا چطور اشراف دارد بر همه هستی؟ انسان کامل این شکلی است. چطور میبیند؟ چطور میداند؟ چطور قدرت دارد؟ انسان کامل این شکلی است. نوریم، چرا وجودمان نور است؟ این نور شدت و ضعف پیدا میکند در ارتباط با خدا. این نوری هم که داریم تجلی نور خداست. از خودمان که نور نداریم. خداست تنها نور این جهان. خداست. "الله نور السماوات و الارض." یک نور توی هستی بیشتر نیست. نور خداست. ما در اثر این ارتباط و قرب، این نورانیتمان شدید میشود. اگر فاصله گرفتیم، ضعیف میشود، تاریک میشود.
جانم؟ جوادی؟ نباتی؟ حیوانی؟ ملک؟ وسعت استعداد انسان تا کجاست؟
**سؤال: سؤال من این است که اگر مثلاً الان خوب، بدی به این دلیل بده که مثلاً خدا گفته این بده. یعنی حالا این سؤالات، سؤالاتی است که باید یک دوره جدایی واسش...**
این بحث، بحث فلسفه اخلاق است و خدمت شما عرض کنم که حالا شاید یک گوشههایی از پاسخش را اشاره کنم توی بحث، ولی خودش یک بحث مجزایی میخواهد.
**سؤال: کاربردی برای...**
بله. حالا این همان بخش اصلی است که میخواهم بهش بپردازم.
**سؤال: سؤال آقا را یک اشاره باید بکنم.**
بله. "انما امره اذا اراد شیئاً یقول له کن فیکون." در آیه دیگر میفرماید: "و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا." "انما امره" آن "کن فیکون" مال امر الهی است. میگوید من بندههایی دارم که آنها را هم با امر من هدایت میکنم. "اللهم ائمه یهدون بامر." در رأسش معصومیناند، ولی راه برای ماها هم باز است تا ساحت و اندازه خودمان.
حالا در مورد این جمادات و نباتات و اینها، خب بحثش مفصل است. توی این فضای مجازی، اینترنت بزنید متعدد سورس هست برای مطالعه که مثلاً عالم جمادات چه ویژگیای دارد، عالم نباتات چه ویژگیای دارد. اینها خب مشخص است دیگر. سطح ادراکشان، سطح قدرتشان، سطح بهرهمندیشان از حیات کم و زیاد است دیگر. یک سنگ واکنشپذیریاش، انعطاف وجودیاش، ادراکش چقدر است؟ لطافتش چقدر است؟ یک گل چقدر است؟ یک برگ چقدر؟ یک وقت سنگ، یک وقت برگ، یک وقت سگ. این سه تا هم شبیه هماند کلمات: سنگ، برگ، سگ. سطح ادراک این سه تا را شما با همدیگر مقایسه کنید. سطح توانمندی و انعطاف و لطافت وجودی، شعورشان را با همدیگر مقایسه کنید.
درست است عالم جماد و نبات و حیوان. انسان از عجایب خلقتش این است که از جهت ساختار روحی، خدای متعال یکطوری آفریده که این توی نوسان است. از جهت مرتبه وجودیاش خودش تعیین میکند در سطح کدام یک از اینها باشد. گاهی در سطح جمادات. "ثم قست قلوبکم کالحجاره." میشود مثل سنگ. یک وقت در حد نباتات. زندگی نباتی دارد. جفتگیری مال مرتبه نباتات است. به قول ملاصدرا میگوید: جنسیت مال مرتبه حیوانی نیست، مال مرتبه نباتی است. آنی که زن میخواهد و همش فکرش به همین دختربازی و پسربازی است. "زن زندگی آزادی، زن زندگی آزادی" شعار نباتات است. حد ادراکی اینهاست. حتی مال حیوان هم نیست. یعنی از این عالم چیزی جز یک جفت، یک جنس مقابل، یک جفتگیری و یک ارتباط. ولو تازه توی خود نباتات هم اینقدر همهچی ول نیست.
**مخاطب: مخزن...**
شما در مورد نخل مطالعه کنید به عجایبی میخورید. نخلها عاشق میشوند و وفادار هم هستند. نه نخل و زوجیت دارند، لقاح دارند، باردار میشوند نر و ماده. پسته همینطوری است. بله. و نخل توی این نباتات از همه اینها قویتر است. یعنی در حدی که نخل را متصل به حیوانات میدانند. وضعیت ادراکی بله. عالم عجیب و غریبی است عالم اینها. حالا در مورد نخل برویم به صورت خاص مطالعه کنیم به چیزهای عجیب و غریب. نخل است. وقتی بار نمیدهند، یکی با تبر میآید وایمیستد جلویش، میگوید: "امسال بار نده، میخواهم بزنم." پنج نفر میآیند شفاعت میکنند: "امسال بار بده." به ترس میآوردند، میلرزانندش. آن سال بار میدهد. پیغمبر فرمود: "نخل عمه شماست." حالا خواستید به جای کلمه عمه از نخل استفاده کنید. سرش هم اگر قطع بشود میمیرد.
از جهت ما با هستی خویشاوندیم دیگر. از خاکیم، از مادهایم، همان دیگر پدر و مادرمان خاک و آبند. پدر و مادرم خاک و آبند. نخل میشود عمه. نه جهت مادی است دیگر. از جهت عنصره. عنصر مادیمان. همچین رابطهای با موجودات داریم. با نخل هم مثلاً نسبت ما این است. نخل خیلی از جهت شعور و ادراک قوی هستند. چیز عجیب و غریبی است. با اینکه در سطح نباتات هم هست، خیلی آدمها سطح شعورشان از نخل کمتر است. یعنی واقعاً نخل به این نگاه میکنیم که خیلی بیشعور است. این را من هم حالیام میشود. تو نمیفهمی.
زندگی نباتی است. بعد میرسد به حیوانی. مثلاً ما در حیوانات هیچ گزارشی مبنی بر همجنسگرایی نداریم. نداریم. یک چند تا گزارش، آن هم بر اساس محتملات توی چند تا حیوان خاص. آن هم به خاطر اینکه مثلاً این حیوان یک رابطه عاشقانهای مثلاً این نر با آن نر. جفتگیری هم نیست، رابطه عاشقانه. آن عاشقانه بر اساس ذهن این باباست. عاشقانه. ممکن است قوا به همدیگر میرسند صبح به صبح. حضور غیابشان است. صبح به صبح آن شکلی.
**مخاطب: بزرگ انگشت شما، انگشت میزنیم.**
آنها گردنت را هم میکنند. ما گزارش با یکی دو مورد این شکلی نمیشود گفت ما این را داریم. هیچ گزارشی به صورت واضح، روشن، مبرهن در حیوانات مبنی بر همجنسگرایی نداریم. یعنی کاملاً بر اساس نظام زوجیت دارند زندگی میکنند. تازه عرض کردم نظام زوجیت اصلش مال نباتات است.
خوب شما ببینید انسان سطح شعورش اینقدر میآید پایین. یعنی یک جوری میشود که حیوان به چپ چپ نگاه میکند، میگوید: "برو جلو خانهتان این کارها را بکنید. اینجا خانواده دارند زندگی میکنند." این انسان است و انسان از این جهت عجیبترین مخلوقات. مرتبه وجودیاش. "اولئک کالانعام بل هم اضل." از خوک پستتر میشود، از گاو سطحش پایینتر میشود. یک وقتی هم ملکگونه میشود. ملائکه مگر ویژگیشان چیست؟ علم، احاطه است، اشراف است، بندگی، توجه. این انسان اینقدر لطیف میشود، اینقدر پاک میشود، به قول حافظ: "من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان، قیل و قال عالمی میکشم از برای تو." میگوید: "من وقتی با ملائکه حشر و نشر میکنم، احساس آلودگی میکنم." سطحم میآید پایین با اینها گفتگو میکنم. حافظ: "من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان." میشود آدم این جوری بشود. از دیدن ملک احساس کدورت. یعنی باید بیاید پایین با ملک گفتگو کند. اینقدر بالاست که با ملائکه احساس غریبگی. خدا همچین چیزی آفریده در ذات و وجود تک تک ما. من و شما این امکان را داده. تک تک این شکلی بشود. یک یکتان نهایت کمترین ظرفیت آدم. بله نه ظرفیت، یعنی از جهت استعداد دیگر آن دیگر خودش فعال کرده. ملائکه هم خودشان باز در ۲۰، ۳۰، ۴۰ دارند دیگر.
**مخاطب: استعداد دارید؟**
یک یکتان استعداد دارید. دیفالتش این است. این استعداد و قوه هست که جبرئیل بشوید و از جبرئیل بالاتر. نهایت ده. هر چی بروی تمام نمیشود. آفرین، این همین قدر است. بله، آن اجل مادیاش است دیگر. از حیث اجل است. از حیث معنویاش نیست. چون ما رشد معنویمان که تمام نمیشود که. ما توی عالم برزخ هم رشد داریم. در جهت مادیاش، خدا اینقدر برایش نوشته بوده. تازه همان هم یک اجل مسمى دارد، اجل معلق دارد. آن هم منعطف است. اجل مسمى، اجل حتمی، اجل معلق.
ببینید این مدل برنامهنویسی و کامپیوتر آیتی اینها خیلی کمک میکند. شما یک وقت چیز ثابتی دارید توی برنامهنویسی. شما هیچ تغییری ندارد. این سایت که باز بشود "الا و لابد" فقط این میآید. ولی مثلاً توی آن زبانه که آن بالاست، توی نوارهایی که بالاست میگویید: "اگر گزینه اول را باز کرد، این پنج تا فیلد را واسش وا میکنم. دومی را باز کرد، ده تا. اولی را دوباره، اولیاش را باز کرد، این چند تا را وا میکنم." صفحه ثابت هیچ تغییری نمیکند. یک چیز محتوم دارد. ولی توی محتوم، معلق دارد.
**مخاطب: حیدر نوسان.**
بله، آن متغیر است. ذیل آن ثابت تعریف شده. ارتباط توی بستر آن ثابت تعریف شد. "اگر این جوری برود، این تایم همش اگر است." اگر تا هفتاد سال میتواند عمر کند، به شرط اینکه این فایلها را وا کند. به ترتیب قطعیاش به همین است که آن دیگر آن هفتادش هفتاد و پنج نمیشود، هفتاد و دو نمیشود. حتی اکثر ماها به اجل حتمی از دنیا نمیرویم. امیرالمومنین به قبرستان نگاه کرد، فرمود: "اکثر اینها زودتر از موعد رفتند. یا گناه کردند یا چشم خوردند یا چی شده یا چی شده یا چی شده." این جا به جا.
**مخاطب: جان سؤال. حضرت سؤال قبلی هم نمونیم.**
بفرمایید.
**مخاطب: به حسب عمل من معلق میشود، نه بر حسب علم خدا.**
بر حسب علم خدا حتمی است. به حسب عمل من معلق است. خدا میداند که این در ظرف عملش میتواند این کارها را.
**سؤال: سؤال آقا، سؤال مهمیه این درخت وجود ما کشاورزش کیه؟**
نقطه اصلی بود که میخواستم عرض بکنم و سؤالات اولیه دوستان با این پاسخ، پاسخ داده میشود. کشاورز اولیه وجود ما. ببینید تفاوت ما با درخت در چیست؟ نکته لطیف اینجاست. درخت سپرده شده به یک عاملی بیرون از خودش. درخت خودبنیاد نیست. در اختیار خودش نیست. اختیاری ندارد. نقشی ندارد در شکل گرفتنش. درخت نقشی در شکل گرفتن درخت ندارد. عنصر بیرونی که نقش دارد در شکل گرفتن درخت. کجا کاشته بشود؟ در چه عمقی؟ روزی چند بار آب بهش داده بشود؟ توی چه زاویهای از تابش نور باشد؟ کی هرس بشود؟ کی پیوند زده بشود؟ کودش چی باشد؟ کی باشد؟ چقدر باشد؟ نسبت به همه اینها تابع هیچ انتخابی، هیچ نقشی، هیچ استقلالی ندارد.
تفاوت ما با درخت این است. در مورد ما همه توی همه اینها نقش داریم. توی زاویه تابش نور، توی آن آبی که به این درخت وجودمان داده میشود. روزی یک وعده باشد، روزی دو وعده باشد، روزی ده وعده باشد، یک مدت خشک بشود و ما درخت وجودمان را باید بسپاریم به دست کشاورز و باغبان. کسی که راه را بلد است. میدانید این خروجی چه شکلی حاصل میشود؟ این راه را طی کرده. حالا به یک تشبیه باید بگوییم: او خودش یک درخت کامل است. خودش این مسیر را تا ته رفته و به تو میگوید این مسیر را بیا، دنبال من بیا. تو هم این شکلی درخت میشوی. تو هم شکوفا میشوی. تو هم بارور میشوی. این درخت انسان کامل.
توی فضای فرهنگ شیعی خودمان یاد میکنیم به عنوان معصوم، به عنوان امام، به عنوان ولی. حالا از یک جهت پیامبر، از یک جهت امام. آن کسی که این مسیر را میداند. خب ارتباط ما با او چه شکلی برقرار میشود؟ چه شکلی درخت وجودمان را به او میسپاریم؟ این فرایند را روی ما پیاده میکند. چهکار باید بکنیم؟ این کلمه کلیدی اینجاست. تمام سؤالات شما با این کلمه معنا پیدا میکند و تمام اتفاقات بعد این کلمه میافتد. یک کلمه کلیدی داریم، آن هم کلمه "امر." دستور، فرمان. "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم." اولی الامر، کسی که امر را باید از او گرفت. فرمان. اینجا نقش کلیدی فرمان تعیین میشود بر اساس اینکه چه فرمانی را توی زندگیات داشته باشی. به چه فرمانی تن بدهی، این درخت وجودیات جهت پیدا میکند.
فرمان که کلیدی است. کی دستور میدهد بهت؟ خودت به خودت دستور میدهی؟ میشود هوای نفس. چهار تا نادان مثل فرعون بهت دستور بدهد، میشود طاغوت. یا یک انسان کامل. اصل دعوای گل دین همین تیکهاش است. همه ماجرا همین است. آن نقطه مرکزی که قرآن رویش حرف دارد همین است. این کلمه "امر" کلمه کلیدی، گلواژه اینجاست. شاهکلید حرکت و سیر و شکوفایی انسان این است. خودش را به چه امری سپرده؟ کدام ندا را دارد گوش میدهد؟ کدام خط را دارد میگیرد؟
حالا اینجا آفات شروع میشوند. دزدها شروع میشوند. "یا ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم." یا "یا ایها النبی اتق الله و لا تطع الکافرین و المنافقین و جاهدهم." آیات مختلف. "جاهدهم جهاداً کبیراً." مثلاً آیات دیگر. حرف گوش ندادن و میگوید: "حالا دیگر جهاد این است." حرف این را گوش دادن و حرف آن را گوش ندادن. گفتیم یک مراقبت میخواهد، یک مجاهدت میخواهد. دزدها اینجا شروع میشوند. فراعنه میآید، طاغوت میآید که این بذلت را بکند برای خودش. مستضعفین آنهاییاند که به چنگ مستکبرین میافتند. این بذر وجودیشان را آنها میقاپند.
مستضعف دیگر. یک مستضعف فکری داریم. آن مستضعفینی که شما میفرمایید وعده پیروزی دارد، مستضعفینی است که در مسیر تقابل با مستکبرین قرار گرفتهاند. دو تا مستضعفین توی فرهنگ قرآن داریم. یک مستضعفین بهشان میگویند که "چرا این جوری بودید؟" میگویند: "که اینها از ما دیکته کردند." خدا میزند توی سر این مستضعفین، میگوید: "غلط کردی. چرا مهاجرت نکردی؟ چرا مبارزه نکردی؟" تو اتفاقاً تقویت کردی مستکبرین را. مستضعفیناند. یک مستضعفین دیگر، مستضعفینی که وایسادند شورش کردند، سر ناسازگاری دارند ولی زورشان نمیرسد، ضعیفاند. فلسفه سیاسی و فلسفه مسائل سیاسی کلان امروزمان در میآید. آن بحثهایی که توی بحثهای سیاسی و بسیج و اینها میگویید همینهاست.
کار بسیج، هدف بسیج این است. هدف بسیج این است که در عرصه تمدنی و سیاسی و اجتماعی میخواهد از یوغ امر غیر خدا بیاید بیرون. اولش هم ضعیف است. مستضعف. زورش نمیرسد. باید تشکیلات بشوند که انشاءالله ساعت بعد آقا سید تشکیلات برای شما توضیح میدهند. باید جمع بشوند، باید لینک بشوند. زور پیدا کنند، قدرت پیدا کنند، تلاش کنند، مجاهدت کنند، مستکبرین را کنار بزنند. خدا به اینها وعده پیروزی داد. "و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین. و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون." پدر آنها را هم در میآورم. به شرط اینکه شما وایسی. وگرنه اگر واینستید مستضعفین را با مستکبرین یک جا محشور میکنم. "لکلنز آیفون مهاجرت هم گفتم."
نه، آن مهاجرت خودش یکی از انواع مبارزه است دیگر. ذیل جهاد قرار میگیرد. ذیل جهاد. "فرار کنیم میدان دست مستکبرین که تهران خدمت شما حاشیه زندگی میکنیم. بندرعباس، بندرعباس میرویم. دبی میرویم." مهم هی میآید جلو. آن مهاجرت پیغمبر هم مهاجرت کرد، دوباره برگشت. نرفت که فرار کند. رفت دیگر توی بیابانها دیگر تا آخر عمر. رفت آدمش را جمع کرد برگشت. مهاجرت برای این است. "متحرفاً لقتال او متحیزاً الی فئه." میگوید: "توی جنگ عقبنشینی نکن. مگر اینکه یک شگردی باشد میخواهی دشمن را غافلگیر کنی یا میخواهی بروی به یک گروه دیگر ملحق بشوی، جمعت را تقویت کنید."
فرار کنیم؟ آقا دانشگاه فردا فرار میکنیم، مهاجرت میکنم از دانشگاه. دیگر دانشگاه نمیروی. عقبنشینی خردمندانه به این شکل. عقبنشینی خودش تاکتیک جنگی است. عقبنشینی خودش یک فرم مبارزه است. در جهاد تعریف میشود. این میشود امر. معنای مسلمانی ما، معنای شیعه بودن ما به همین امر برمیگردد. امام یعنی این. ما فکر میکنیم امام یعنی کسی که مثلاً تیمکشی میکنند توی فوتبال. میگوید مثلاً این یک نفر را میکشد، آن یک نفر را میکشد. بعد مثلاً میگوید من تقی را کشیدم. مثلاً میگوید من را قبول کردم توی تیم تقی باشم. این شد دیگر. این الان دیگر این تقی امام آن است. این جوری که نیستش که. امامت اگر قرار است توی تیمش باشی، یعنی باید با نقشه و دستور و برنامه او بازی کنی. فقط توی تیمش میآید نه پاس میدهد، نه رو به جلو حرکت میکند، نه دفاع وایساده. بهش میگویند آقا دفاع راست باش. میرود مینشیند آبمیوه میخورد میآید وایمیستد دروازه. یک کم میرود آن ور، یک کم میرود توی تماشاچیها. ولی به هر حال توی تیم تقی است.
فرمود: "با اطاعت از ما، انما ولیا منطاعنا." حرفمان را باید گوش بدهد تا بشود شیعه ما. امام یعنی این. حرفش را گوش میدهند. علی را دوست داریم. توی جدال بین علی و معاویه و طرف علی. تمام شد دیگر. مدلش با مدل معاویه زندگی میکنی اسم علی را میآوری. اینها پاسخ به خیلی از شبهات امروز ماست. میگوید: "اسلام اسلام کردی چی شد؟ اسلام اسلام با اسلام اسلام که مسائل حل نمیشود." فرم و قاعده و دستور باید گرفت و پیاده کرد. این میشود مسلمانی ما. ما که مسلمانی نکردیم که. خداست که در "المظهرین الامر الله و نهی" در زیارت جامعه میخوانیم. خدا امر و نهیش را به واسطه معصوم ظهور داده. معصوم از خودش حرفی، دستوری، فرمانی ندارد. فرمان خدا را به ما میرساند برای رشد. امر معصوم که همان امر خداست، ولایت به عنوان امر باید قبول کنیم دیگر.
**مخاطب: بعد این ولایت ما آیا میتوانیم تأمین بدهیم به ولایت فقیه که همه چیزشان تشکیلاتی که مثلاً به عنوان حالا من وارد تشکیلات بشوم دیگر پا توی کفش حاج آقا کردهاید و آقا سید مظلوم، سید محرومان اینجا نشسته و با ادب و تواضع دیگر انصاف نیست من دیگر بحثهای ایشان را بخواهم هم بزنم.**
عرض کنم خدمتتان که در مورد ولایت فقیه، خب بحثش مفصل است. ولایت فقیه با ولایت معصوم تفاوت دارد. امام هم امر تشریعی خدا را میگوید، هم امر تکوینی خدا را میگوید و نسبت به تشریعی خدا به همه امر خدا اشراف دارد و هر چی که بگویم امر خداست. فقیه نه. فقیه بر اساس ادله و متونی که از معصوم رسیده پیدا میکند دستورات را. خب سطحش کمتر است. محدودش به آن وسعت نیست. نه خودش آن عصمت را دارد، نه خودش آن علم را دارد، نه آن ولایت تکوینی را دارد. البته انسان عادلی است. آنقدر که بلد است عمل میکند. همانش هم خیلی مهم است. در همان حدش هم باید حرفش را گوش داد. در همان حدش هم جامعه اگر امر او را اطاعت بکند، نجات پیدا میکند. سر به راه میشود، رو به راه میشود. به خاطر اینکه امر او، امر خودش نیست. امر معصوم است.
**مخاطب: این مدل بله امتداد پیدا میکند تا تشکیلات شما. تشکیلات شما آن فرمانده شما، نه چون نفری است که زیر دست فرمانده مثلاً بسیج تعریف میشود. آن هم زیر دست مثلاً فرمانده سپاه تعریف میشود. آن هم زیر دست ولی فقیه تعریف میشود. این دیگر باید گوش بدهیم این که نیستش. دلیلش خود ولی فقیه این مدلی نیست که بخواهیم حرفش را گوش بدهیم. حالا اینکه با ۵ فاصله...**
آره. یکی از دوستانمان، بچههای دانشگاه امیرکبیر، یک مدت چه خبر؟ گفت: "هیچی من الان شخص چهارم مملکت." گفتم: "جان؟" گفت: "اول رهبری، دوم رئیس جمهور، سوم وزیر علوم، من معاون وزیر علوم مثلاً من نفر چهارم مملکت." این جوری حساب کنیم دیگر همه خود رهبری هم که نفر اول دیگر در رقابت تنگاتنگ با خدا. این که نیستش که. خود رهبری حرفش از چه جهت ارزش دارد؟ که حرف امام را بگوید. خود امام از چه جهت حرفش ارزش دارد؟ خود معصوم. خود معصوم برای خود امام زمان برای ما موضوعیت ندارد. موضوعیت پیدا کرده امام زمان حرف خدا را بشنویم. ولی فقیه را میخواهیم به خاطر اینکه حرف امام زمان را بشنویم. فرمانده پایگاه باید کسی باشد که توی این مکانیزم باشد. حرف دین را بداند، حرف خدا را بداند، حرف فرماندهاش را بداند، حرف مافوقش را بداند. حرف او را، حرف او را عمل کند. او را بشناسد. اینها مهم است. بدون او چی میخواهد؟ بدون او چی میگوید؟ منظومه فکری او را بداند. ایجاب و سلبی که توی فکر اوست خبر داشته باشد. خط قرمزهای او را بداند. بعد حالا با سطح ادراک خودش، با تجربهای که دارد، با امکانات و توانمندیهایی که دارد این را توی یک اِشل پایینتر پیاده میکند. شما باید کمکش کنید و تا وقتی که توی آن خط دارد حرکت میکند باید دستورش را گوش بدهید. این منطق قضیه است.
**مخاطب: حتی اگر با منطق موجود، به شرط اینکه به خودش اعتماد داشته باشید که این آدم آدمی است که اهل هوا و هوس و دیکتاتوری و زورگویی و...**
فرماندهتان ایشان است. در سایه فرمانده، در سایه تربیتی خودمان.
**مخاطب: یک تنه پیش برویم بیشتر جواب میدهد؟**
با هم بالاخره. بالاخره که فرمودید یک سری چیزها هست. یک سری ابعاد ابعاد فردی ماست. یک سری ابعاد ابعاد اجتماعی ماست. یعنی بعضی امرها را دقت بکنید حواستان پرت نشود. بعضی امرها را خدا به شخص ما کرده. بعضی امرها را به جمع ما کرده. "واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا." نماز را گفته به جماعت بخوانید. حج را گفته به جماعت به جا بیاورید. ما حج فردی نداریم دیگر. آن باید آن کسی که آشنایی دارد با دستور خدا میفهمد. نماز فرادا. نماز مستحبی فرادا. شما نماز شبت را توی خانه میخوانی، توی خلوت میخوانی. جماعت نداریم. ولی نماز صبح جماعت. یک چیزها مال خلوت تنهایی است. تازه هیچکس هم نباید نشان بدهی، ریا میشود. کف جامعه جلو چشم همه داد بزنی. هم "صدقه السر" داریم، هم "صدقه علنی." یک سری صدقهها مخفیانه. امیرالمومنین هم جلو چشم مردم انفاق میکرد، ذبح میکرد، وقف میکرد. هم شبانه مخفیانه پشت در خانه مردم میگذاشت. هیچکس نمیفهمید. جفتش است. هم فردی دارد، هم اجتماعی دارد. فردیاش مال خودت است. به هر کدام هم اثر خودش را دارد. آن اثرش روی شما، آن فردی است. اخلاصی میآورد برایت جدا. آن اجتماعی هم اخلاص دیگری میآورد.
همین کار تشکیلاتی خیلی کار سختی است. شماهایی که اگر کار کرده باشید توی تشکیلات میدانید یعنی چی. آقا تو این کار را انجام بده. تو کار او دخالت نکن. با این امکانات انجام بده. تا این وقت باید کار را برسانی. ضوابطی واسط تعیین میکند. دست و پای هوای نفس تو را میبندد. هی هوای نفس را قلقلک میدهد که تو کار فردیاش یا خودت همین جوری فردی عشق کردی یک پوستری طراحی کنی، شش ماه شد، شش سال شد. فرمانده بهت میگوید: "آقایان تا شب باید برسد." هی زنگ، هی تماس. بعد شصت بار هم بهت میگوید که آقا اینش این جوری شد، آنش آن جوری شد. اینش را پاک کن، آنش را اضافه کن. این را چرا؟ آدم را خرد میکند.
خب پس آقا، واژه بنیادین و کلیدی شد واژه "امر." هر آن کسی که به قله انسانیت رسیده، با امر رسیده.
**سؤال: آقا که ما آیا امام خمینی میشویم؟**
اگر از جهت مسیر و راه و حرکت و اینها دارید میپرسید، حالا اینکه عنایت خدا و فیض به چه... هر کس شبیه خودش میشود. ما توی خود معصومین هم دو نفر شبیه هم نداریم. هر کس یک فرم است. با اینکه همهشان یک نور واحدند. بالاخره توی یک بستری بروز پیدا میکند. با یک اقتضائاتی، با یک شرایطی. توی علما بزرگان هم همین طور. یکی میشود آقای قاضی، یکی میشود علامه طباطبایی. اینقدر متفاوتند. بزرگان مسیر بندگی را رفتند. روح حرکتشان یکی بوده. مسیرش آن یکی بوده. مجاهدتشان یکی بوده. ولی خروجیها متفاوت است. شما تفاوت بین آقای بهجت و علامه طباطبایی. خیلی تفاوت فاحشی است. خیلی فاحش است. ولی جفتشان توی عالیترین درجات قرب به خدای متعال. اینی که ما این مسیر را برویم، لزوماً این بشویم یا آن بشویم یا آن بشویم. شما خود شهدا را نگاه کنید. چقدر تفاوت است. حتی مثلاً احمد کاظمی، قاسم سلیمانی که اینقدر با هم صمیمی بودند. چقدر تفاوت بین این دو تا. دو تا روحیه، دو تا سبک، دو تا مدل. هر کس بالاخره یک اقتضائاتی دارد. مهم مسیر است.
آن خروجی و نتیجه چیست؟ با ما نیست. یعنی خود امام خمینی هم نمیدانست که آخرش این میشود. امام خمینی راهی را رفت. نگاه میکرد ببیند خدا چی بهش دستور میدهد. توی لحظه تکلیفش را تشخیص میداد. پای هزینههایش هم وایمیستاد. زخمهایش هم میخورد. آنجا خدا عنایتهایی بهش میکرد. قدم بعدی را روشن میکرد. با یک امر جدیدی مواجه میشد. وارد امر جدید میشد. امام که نیامد بگوید یک ترکیهای برویم که از آنجا یک پاریسی برویم که ۵۷ برگردیم انقلاب کنیم تا ۶۸ انشاءالله ببندم که بعد برای رهبری بعدی تحویل بدهم، آماده باشد. از امام دی ماه ۵۷ سؤال میکنند: "رهبر اگر این انقلاب پیروز بشود رهبر شمایید؟" چون میگوید: "نه، من برنامه برای رهبری ندارم." واقعاً میگفته. و امام وقتی آمد ایران رفت قم. اصلاً نمیخواسته رهبری کند. انقلاب پیدا میکنیم، یک اهلی پیدا میکنیم. نظرش روی بعضی افراد خاص بود. سیستم درس و بحث و تشکیلات طلبگی خودمان. همان مرجعیت و همان روال قبل از انقلاب. یکی هم پیدا میکنیم امورات مملکت را بهش میسپاریم. رفت قم و بعد خب مشکل قلبی برایشان پیش آمد. عمل جراحی لازم داشت. آوردند تهران و بعد گفتند ایشان باید تهران باشد که به دکتر نزدیک باشد. آنجا نگه داشتند و بعد گفتند باید جای تمیزی باشد، هوا پاک باشد. پایین شهر نباید باشد. باید جماران. جماران منطقه مستضعفنشین شمال شهر بود. بود، الان نیست. بود، حالت روستا مانند، منطقه محروم شمال شهر تهران بود. پشتش هم بیابان وسیعی بود. آنجا بردند امام را که نزدیک، هوایش تمیز بشود. دسترسی به دکتر و عملاً امام افتاد توی این قضایا. بعد قضیه بنیصدر شد. توی بیمارستان قلب ایشان حکم بنیصدر را دیدید دیگر. اینها. بعد دیگر امام دیدم باید باشند و فرماندهی کل قوا را هم داده بودند به بنیصدر. نمیشود. باید خودشان دست بگیرند. بر اساس تکلیف. از آن اول نگفته بود رهبری که با ماست. رهبری هم بدون فرمانده کل قوا که نمیشود.
تفاوت امام خمینی با ماست. به دنبال آن نتیجه مسیرشان را تعیین نکردند. آن نتیجه با این نتیجهای که ما فکر میکنیم برابر نیست. از آن نتیجه همین است که اطاعت امر خدا کرده باشد. اینها چیزهایی است که چند سال پیش پشت این در، در بیرون یک بحثی داشتیم. "دوراهی وظیفه و نتیجه." شما بودی ها؟ آره. آنجا در مورد این مفصل شش جلسه بحثمان تمام نشد. ولی خب خیلی نکات آنجا مطرح شد.
**مخاطب: بله، دو قدم آینده را نبینی، ممکن است هر کار صد قدم این آینده با آن آینده ما تفاوت دارد.**
آینده آن کلاننگری، دوراندیشی این است که کارهای من چه آسیبهایی دارد، چه توابعی دارد، چه ملزوماتی دارد، چیها بر آن مترتب میشود. اینها. ولی آنها را در قیاس با منافع خودم و خاص خودم و آن چیزی که برایم لذت دارد نبستم.
**مخاطب: بله، همه اینها را فکر کرده.**
بله نه، فکر را خودش نکرده. فکر را این کرده که اینجا رهبر میخواهد. شما دوراندیشی که در امام خمینی است در هیچکس نمیبینید. عجیبش همین است دیگر. در ذهن ما نمیگنجد. خودش را توی آب برای رهبری. یعنی یک کسی همه فاکتورهای رهبری را دارد. همه هم به عنوان رهبر قبولش دارند. خودش برای رهبری نبسته. خیلی عجیب است. اصلاً با منطق ما جور در نمیآید. این تفاوت آدم. بعد در عین حال دوراندیشی. شما نگاه کنید مجلس خبرگان شرایط رهبر آینده را گذاشته بودند: "باید مرجع تقلید باشد." امام فرمود: "به مشکل میخورید اگر بخواهید این را بزنید. اجتهاد کفایت میکند." مرجع تقلید میخواهید چهکار؟ مجتهد. کلاً ریخت به هم قضیه. بعد امام، امام این را گفته بودند. بعد از رحلت امام این توی قانون اساسی تصویب شد. بر اساس یک آیه و روایتی اجتهاد آن اعضای مجلس خبرگان بوده. نه اجتهاد.
ببینید یک وقت هستش که من مثلاً اطلاعاتم در همین حد است که توی آبدارخانه فقط نسکافه بوده. بعد به من میگویند که آقا مثلاً نوشیدنی گرم چی میخوری؟ من فکر میکنم یا باید آب بخورم یا نسکافه. بعد مثلاً میگویم که آقا نسکافه میخورم. بعد دو ساعت میفهمی که بابا شصت تا دمنوش داشتند آنجا. من اینجا اجتهاد کردم ولی اجتهادم با یک سطحی از معلومات، فرایند و متدی که رفتی غلط بود. بر اساس یک ابعادی که فکر میکردم، اطلاعاتی که داشتم تشخیص دادم. بعد با یک ابعاد جدیدتری مواجه شدم. متدش که مشکل ندارد که. متدش درست است. آنها سطح وسعت دیدشان کمتر از امام خمینی بود. این عظمت امام این است. دوراندیشی امام بیشتر از همه اینها. امام توی همه کارهایی که کرد چیزهایی را گفت که مال صد سال آینده بود. در مورد رهبر انقلاب گفته بود من کاری که میکنم تا ۵۰ سال آینده را لحاظ میکنم. ایشان را که نگاه میکنم میبینم تا صد سال آینده را فکرش را میکند. کار من، کارهایم مال تا ۵۰ سال بعد است. یعنی میگویم این کار را بکنم ۵۰ سال بعد این شکلی میشود. بعد میروم با ایشان صحبت میکنم. ۵۰ سال، صد سال بعد چی میشود. آن کلیپی که از ایشان در آمده مال سال ۸۷ خطاب به علما، ایام خیلی وایرال شد که ایشان میگوید: "فکر روزی را بکن که ۲۰ سال دیگر با دنیای مواجهایم که هیچی شبیه الان نیست." خیلی حرف. کدام آخوند این شکلی فکر میکند؟ جسارت نباشد جواب شما. خودم را عرض میکنم. به همان آقایانی که توی آن جلسه بودند. واقعاً بیست سال پیش کی فکر میکرد آقا ما ۲۰ سال بعد زندگیمان اینقدر متفاوت باشد. این متاورس میآید اصلاً با یک زندگی جدیدی ما را مواجه میکند.
امام چون اطاعت امر خدا کرده، باورش به وعده خداست. خدا وعده داده بود این کار را بکنی آن کار را میکنم. آره، اینها از جهت وعده خداست که این اینقدر محکم میگوید. "ولینصرن الله من ینصره." "الیس الله بکاف عبده." "و من یتوکل علی الله فهو حسبه." "و من یتق الله یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب." "و یجعل له من امره یسراً." وعدههای خداست. تقوا چیست؟ تکلیف چیست؟ اگر تقوا و تکلیف را پیدا کردم بهش عمل کردم، خیالم جمع است. برد با من است. قطعاً برد با من است. کجا؟ کی؟ نمیدانم. این تفاوتش با ماست. آن نتیجهای که میبیند بر اساس محاسبات و اطلاعات خودش نیست. بر اساس وعده خداست و معلق به امره. این کار را بکن، آن اتفاق میافتد. این میشود سبک زندگی یک عبد. پس هدف عبودیت، شکوفایی ما در عبودیت. مسیر، مسیر اطاعت. اطاعت امر میخواهد. این امر هم خدای متعال در تمام ابعاد وجودی و ساحات زندگی ما به ما لطف کرده، عنایت کرده، امرش را در اختیار ما گذاشته. هیچ عرصهای از زندگی نیست که ما امر خدا را نداشته باشیم.
میخواهی درس بخوانی امر داری. چی بخوانی؟ چی نخوانی؟ با چه انگیزهای بخوانی؟ چه علومی مفید است؟ چه علومی مضر است؟ عالم بر چه ویژگیهایی داشته باشد؟ چه ویژگیهایی نداشته باشد؟ ازدواج میخواهی بکنی؟ با کی ازدواج کنی؟ با کی ازدواج نکنی؟ چه جور ازدواج کنی؟ بچهدار میخواهی بشوی؟ بچه تربیت کنیم. با بچهات چه شکلی معاشرت کنی؟ توی چه سنی چهکار کنیم؟ چه کارهایی باهاش نکنیم؟ کشاورزی میخواهی بکنی؟ کار اقتصادی میخواهی بکنی؟ تولید میخواهی راه بندازی؟ همهاش امر دارد. البته این امر خدا، نکته کلیدی که نپرسیدید و باید بگویم آقا یعنی ما همیشه برای تشخیص امر خدا باید ببینیم آیا روایات بخوانیم؟ نه. خدا عقلمان را هم به ما داده به عنوان یک منبع برای کشف امر خدا. این هم نکته کلیدی و مهمی است که نباید از بحث جا بماند.
خدا ما را عقل داده، ولی محدوده درک و تشخیص این عقل را معین کرده. حدش را باید بدانی در چه حدی است. این هم یک مکانیزمی دارد. اینی که عقل بهت راه را نشان بدهد حدی دارد، ظرفیتی دارد. عقل امور کلی را تشخیص میدهد. توی امور جزئی دخالت ندارد. امور کلیاش هم تا یک حدیاش قابل درک است برایش.
**مخاطب: چند تا عقل داریم؟**
منظور از عقل آن نیست. منظور همین ادراک کلی نوع انسان که بالاخره تشخیصهایی است که به دور از منفعتطلبی و خیلی چیزها هستش. انسانها تشخیص میدهند. آن جنبههای منفعتطلبی و آن آلودگیهای درونیشان دخالتی توی آن ندارد. مثلاً میگوید آقا شما از یک لفظ چی میفهمی؟ مثلاً لفظ و معنا. مثلاً قرارداد میخواهیم ببندیم. میگویند این کلمات. یک روشهای عقلایی است دیگر. میگویند اگر کسی منظوری داشته باشد با این کلمه این منظورش را میرساند. اگر این را آن جور گفته پس منظورش آن بوده. اگر این را نگفته پس منظورش نبوده. اگر یک قیدی توی ذهنش بود میگفت. حالا که نگفته معلوم میشود قیدی توی ذهنش نبوده. اینها همه قواعد عقلی است. همین عقل خودمان. همین عقل عرفی بشر. و خدا برای اینها ارزش قائل شده و با اینها راه به ما نشان داده برای تشخیص وظیفه و تشخیص امر. لذا گفته هر آن چیزی که عقل بهش حکم کند، شرعاً بهش حکم کرده. این همان عقل است. آن چیزی که عقل عرفی، ببخشید عقل عرفی بشری با یک گزارههای منطقی بدیهی بهش رسیده. نه کشکی و من درآوردی و فرضی. نوعاً این چیزهایی که گفته میشود فرضیات است. حتی آنهایی که توی علوم پایه مطرح میشود. فرضیه داروین است، نه نظریه داروین. اصل مسلم. پیش آمدن جلو. با کی؟ آن را اثبات کرد. از کجا ثابتش کردی؟ امر عقلی. بعد نظریه باشد باید اثبات بشود. با تجربه اثبات بشود.
بعضی حرف قشنگی زدند. میگفتند که آقا غرب اینقدر پوزیتیویست است. همه را میگوید باید با تجربه اثبات بشود. توی فضای فکری و معرفتیاش که میروی میبینی هیچ کدام از گزارههای بنیادیش اثبات نشده. همهاش فرضی است. همهاش تعبدی است. داروین است. هیچ کدامش اثبات نشده. بعد هی سروصدا میکنند. میگویند که آقا علمی نیست، آن شبه علمی است، این خرافات است. این بابا داشته باشد. دانلود. داشتههایت. صحبت کن. چی داری تو الان قضیه بدیهی، اثبات شده، تجربی؟ علوم پایه. عمده مشکل ما، ما توی بحثهای علوم مهندسی و اینها خیلی با غرب چالشی نداریم که. قواعد ریاضی و فیزیک امور نسبتاً ثابت و روشن است. خب شما توی همان فیزیک میبینید یک بدیهیاتی بدیهی انگاشته شده. کی مال فیزیک نیست؟ بگذار الان دانشگاه شریف آمدند علوم پایه را دانشکده کردند. اتصال دادند به فیزیک. فلسفه علم آوردند توی دانشکده فیزیک. با بچهها در ارتباط بودیم چند جلسه برد بحثهای مطرح میکردم. اینجا هم دارید. حالا آنجا البته خب عمیقتر و تخصصیتر. نمیدانم شما کارتان از همان جنس آنها هست. اینها به این ضرورت رسیدند که دیگر الان بحثهای فیزیکی موضوعیت ندارد. یک سری مبانی فلسفی که فیزیک رو آن بنا شده. دکتر گلشنی اینها شریف دارند روی اینها کار میکنند. فلسفه علم و بحثهای این شکلی همهاش فیزیک است. بابا خود فیزیک از توی فلسفه در آمده. بعد فلسفهشان هم اصلاً تجربی و قابل اثبات با تجربه نیست. همهاش عقلی است. بعد عقلشان هم بر اساس پارامترهای عقلی نیست. بر اساس پاره سنگهایی است که عقل برمیدارد. او مطابقتش هم باز فرضیه است.
بله، آن آن که مال قواعد ماده و فیزیک ظاهری است. بحث نمیخواستم بشوم الان وارد بشوم، بحث جمع نمیشود. فقط یک اشاره سریع بکنم. ببینید یک سری چیزها که اعتبار است. ضربه وارد میشود. شیء سخت به آن میخورد، میشکند. آن که هیچی. بعد میآیی اعتباربندی میکنی. میگوید آقا این ضربه را من واحدگذاری میکنم. میگویم این مقدار نیوتن مثلاً بهش وارد شده. درست شد؟ آن را هم که بحث سرش نداریم. اولاً این خروجیاش ناظر به عالم ماده است و محسوس و اثرش هم قابل اثبات. اصل بحثمان اینجا نیست. بنیانهای این علم هم اینجا نیست. بر اساس تعریف هستی. او میگوید آقا اینها همه به انرژی برمیگردد. انرژی چیست؟ انرژی کجاست؟ انرژی را به من نشان بده. یعنی چی؟ انرژی نداریم. بر فرض میگویم اصلاً انرژی نیست.
**مخاطب: جان آفرین.**
نه، آن تأییدش درست است. گاهی یک دعوای اسمی لفظی است. میگوید آقا انرژی. ما هم قبول میکنیم. ولی توی مختصات و ویژگیهایش که میرود، میگوید آقا انرژی مادی و از بین نمیرود. این چیزی است که با بحثهای فلسفی ما جور در نمیآید. اگر مادی است، از بین میرود. میگوید آقا انرژی ثابت فقط از این حالت به آن حالت. ثابت است. از این حالت به آن حالت. این مال قواعد عالم مجردات و ملکوت است. چیزی که توی اسم انرژی در عالم ماده دنبالش میگردی و اسمش را گذاشتی اصلاً توی عالم ماده نیست. این یکی از قواعد عالم مجردات است. مجرد به روح برمیگردد. به روح هر شیئی برمیگردد. هر شیء روح دارد، نفس دارد. اینجا تفاوت جدی صورت میگیرد. بعد اینها ثمرات علمی دارد که حالا وقت نیست صحبت بکنیم. غرض این است حالا از کجا به اینجا رسیدیم. بحث قواعد عقلایی بود. عقل را خدا پذیرفته ولی به عنوان چیزی که اثبات شده باشد. آنها ما را مسخره میکنند. میگویند حرفهایتان عقلانی نیست. بعد پایههای علمیشان حتی با گزارههای با شاخصهای تجربی خودشان هم ثابت نمیشود و الی ماشاءالله چیزهایی دارند که توی تعبدند و بپذیرید. خرافاتی. بعد میگویند طرف میآید توی تلویزیون میگوید که پای خدا، پیغمبر اینها را به اقتصاد وا نکن. بحث علمی میکنیم. این تعبدیاتش باز به خدا، پیغمبر برمیگردد. تو که بر اساس یک شر و ورایی که چهار تا احمقتر از خودت نشستند فکر تعبد به آنها کردی. توی دینت به آنها برمیگردد. پایههای معرفتت آنها هستند. علمی است. این به این مسئله توجه داشته باشیم. فکر کنیم و مطالعه کنیم به چیزهای عجیب و غریبی میرسید ها. علوم تجربی عمده این چیزهایی که ما توی علوم پایه داریم بازگشتش به این مسائلی است که آخرش میپذیرید و غرب هم با زور دیکته کرده اینها را. با تعبد به خورد مغز بشریت و دانشگاه داده.
**مخاطب: جان دربرگرفته.**
ببینید حرف شما دو تا قطعه خوب دارد بین یک انبوهی از مطالب که آن انبوهی از مطالب اگر ساماندهی نشود این دو تا قطعه خوبش هدر میرود. خیلی صمیمانه و رک عرض میکنم. اینی که میفرمایید که اقتصاد ما چرا فلج است؟ چرا نتیجه نداده؟ اگر ما بر اساس منابع خوبی اقتصاد را گرفتیم چرا وضعمان این است؟ اصل طرح این ادعا و اشکال درست است. اصل طرح سؤال درست است. در مورد غرب یک ادعایی است که آقا اینها بالاخره با همان عقل پارهسنگیشان، با همان عقل عرفیشان آمدند یک اقتصادی را بنا کردند دنیا را گرفته. خب اینجا برایش بحث بکنیم. اولاً دنیا را گرفته یا نگرفته؟ دنیا را به چه نحوی گرفته؟ دنیا را به ظلم گرفته یا به عدالت گرفته؟ دنیا را آباد کرده یا خراب کرده؟ هزار تا بحث است. یک ادعا است. حالا دنیا را گرفتش درست. دنیا را گرفته به چه نحوی گرفته؟ این باید بحث بکنیم. آیا وضع اقتصادی دنیا خوب شد؟ آیا عدالت برقرار شد؟ آیا فرصت شکوفایی اقتصادی برای همه برابر شد؟ کاپیتالیسم نداریم؟ دیکتاتوری اقتصادی نداریم؟ چپاول نداریم؟ اهرمهای مهار کردن مفسدین اقتصادی در دنیا با این اقتصادی که اقتصاد دانشبنیانی که پایههای معرفتیاش بر اساس شرک و کفر و الحاد و عقل این و آن است، آیا محکم، قرص، خروجیهایش سفت است؟ خود غرب همچین ادعایی ندارد که هیچ، بلکه کاملاً این را رد میکند این فرضیه را. کف خیابان که برویم ملت دارند داد میزنند. نقد جدی دارم به این ساختار اقتصادی. این یک بحث.
دیگر چرا ما نتوانستیم پیشرفت بکنیم؟ چرا این اتفاق در ما نیفتاده؟ هزار و یک عامل و مؤلفه دارد. در مورد جلسات دیگری صحبت بکنیم. اصل طرح سؤالش درست است که ما میگوییم آقا ما پایههایمان خوب است. حل نشده. خب چرا حل نشده؟ یک بخشش برمیگردد به اینکه ما آن مکانیزم اجتهادی و استکشافی و استنباطی که جاهای دیگر پیاده کردیم به صورت دقیق و منضبط و درست توی منابع خودمان از جهت اقتصاد این را هنوز پیاده نکردیم. یک کار علمی درست و حسابی تمیز با یک متد علمی که آن متد علمی باید یک بعدش ناظر به متد برخورد با نقل و متن باشد. یک بعدش ناظر به زندگی عرفی و اجتماعی باشد. دو تا متد موازی میخواهد با همدیگر در مواجهه با منابع. این کار، کار بسیار دشواری است. ما مزیت زمانی فرصت چندانی نداشتیم. ۱۴۰۰ سال اینها را داریم. بله، ۱۴۰۰ سال داریم ولی چند وقت است که ما فرصت پیدا کردیم؟ ما ۱۴۰۰ سال معارفی داریم که خاک خورده. آقا ما ۱۴۰۰ سال روایت در مورد اعتکاف داشتیم. اعتکاف از کی راه افتاده؟ توی کدام برهه از تاریخ اعتکاف میدیدید؟ مگر ما روایتش را نداشتیم؟ توی کدام برهه از تاریخ ما اعتکاف داشتیم؟ از دهه ۸۰ خودمان تقریباً اعتکاف. در اواخر دهه ۷۰، سال ۷۸ رفته بودیم مسجد جمکران. ۱۳ رجب بود. از مدرسه مرکل برده بودند. ۴ نفر گوشه مسجد پتو انداخته بودند. گفتند اینها اعتکاف است. گفتم اعتکاف یعنی چی؟ ۴ نفر هم بودند. بعد گفتند اینها میآیند توی مسجد سه روز میخوابند. گفتم مگر بیکارند؟ یعنی چی؟ بعد غذایشان چی میشود؟ خب برای چی باید آدم بیاید توی مسجد یک گوشه مسجد خوابیده؟ خب بیکارند مگر خلند اینها؟ هیچ درکی ما از آن نداشتیم. دو سال بعد، دو سه سال بعد خودمان مرتکب شدیم. فرایندش هست توی منابع ولی استخراج نشده. ما آن کلیدهای گشایش اقتصادیمان توی منابع هست. استخراج نشده. کار میخواهد. کار سنگینی هم هست. ما ۴۰ سال است انقلاب کردیم. توی این ۴۰ سال ۳۰ سالش درگیر جنگ بودیم.
**مخاطب: گشایش اقتصادی بشود بیشتر با حرکت دست.**
نه. این هم یک ادعایی است که باید اثبات بشود و اگر گفتگو بکنیم بنده میتوانم ادعای شما را رد نه، مبانی وجود دارد در همان بودنش و یافتنش هم. بله. این یک بعد دیگری از بحث است دیگر. یعنی ما یک بعد زمانی که از جهت نظری نقشه راه نداریم. یک بعد دیگر این است که از جهت عملی با آفات و موانع همان طاغوت و مجاهدت و اینها که عرض کردم. آنجا مشکل این بود که یک عدهای اینقدر خورده بودند از بیت المال توی دوره خلفای قبل، صاحب بیت المال شده بودند. تبعیضهایی که شکل گرفته بود، توقعاتی که شکل گرفته بود، اشرافیت و طبقهبندی اجتماعی که توی جامعه شکل گرفته بود، همه ساختارها ریخته بود به هم و توی این نزدیک ۳۰ سالی که بیست و خردهای سالی که کار دست دیگران بود، تمام آن بیس و پایهای که پیغمبر چیده بود را مضمحل کردند. امیرالمومنین مجبور شد از نو بیاید قطعات را دوباره بگذارد. توی این ۵ سال البته توی همان حد خودش هم موفق بود. یعنی امیرالمومنین به یک شکوفاییهای فوقالعادهای از جهت اقتصادی توی دوره خودش رسید. بحث مفصل تاریخی میطلبد و بنشینیم یک وقت دیگر بحث بکنیم. نهج البلاغه بخوانیم، تاریخ امیرالمومنین بخوانیم. ولی به هر حال دو بعد دارد.
ما اگر از جهت نظری هم همین الان یک کتابی از آسمان بیاید به ما بگوید که آقا اقتصادتان با این المانها آباد میشود، تازه داستان و دعوایمان شروع میشود. "واختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم." قرآن میگوید که همه دعواها بعد از این شروع شد که یک چیز شفافی آمد. گفت: "از این به بعد این کار را بکنید." تازه دعوا آنجا شروع میشود. از فردایی که بگویند آقا این دیگر حرف خدا و پیغمبر است. این اقتصاد آباد است. تازه داستان از آنجا شروع میشود. غذای امیرالمومنین که دیگر با مرغ حق و لب حق مواجه میشوند. آنجا سر و صداها، منافع به خطر میافتد. ما الان یک بخشی از مشکلاتمان که اصلاً نمیدانیم چهکار باید بکنیم. البته توی این جهت توی ۴۰ سال از این جهت رشد کردیم. همین ۴۰ سال توی این ۱۰ سال اخیر پس رفت. ما توی این ۴۰ سال فهمیدیم خیلی کارها را نباید بکنیم. این خودش رشد است. اینی که فهمیدیم.
**مخاطب: یک لحظه ببخشید، خیلی کارها را نباید بکنیم.**
از جهت نظری رشد کرد. به موازات این از جهت عملی هم همانقدر که اینهایی که فهمیدیم و پیاده کردیم، توی آن ابعاد هم رشد کردیم. بله، خروجیاش یک خروجی محسوسی نیست. ببین بحث اقتصاد چند متغیر است. ابعاد وسیعی دارد. همینطور که یک اقتصادی در این اقتصاد کلان دنیا، یک جزئی از این. شما یک تکه از دریاچه را این فقط همین مثال رویش فکر کنید. یک تکه از دریا را بردارید دیوارکشی کنید. بعد این دیوارها را بیاورید بالا. یک تکه از دریا را از همه دریا جدا کند. هیچ این امواج تویش نقشی نداشته باشد. ربطی نداشته باشد و این هم خشک نشود. چشم، یک چیزی است. شما ۱۰ سال ۱۲ سالش برای کشور بیشتر از جهاتی اقتصاد توی کلش از اقتصاد بینالمللی حذف کردند. نیستی. هیچ جا نیستی و زندهای. هنوز پول توی کشورت معنا دارد. بله، علف خرس است ولی معنا دارد. درست است. صد برابر شده خیلی چیزها ولی هنوز پول معنا دارد. نظام بانک معنا دارد. معنا دارد. خرید و فروش معنا دارد. این خیلی اتفاق عجیبی است ها. غربیها روی این بحث کردند، دارند تحلیل میکنند.
**مخاطب: تماس گرفتند با ایشان که حاجی بس دیگر. وظیفه.**
بله. این یک پاسخ تلخی دارد برای ماها که بنده هم حالا چند باری چند جایی عرض کردم. این اولین کسی که این تکلیف متوجهش میشود علما و حوزه علمیه است. مؤبد گردن بگیریم. بخش عمده از این مشکل. بنده توی جلسه در تهران توی کوران آن فتنه و اینها نیروهای امنیتی پشت در جلسه وایساده بودند که حمله نشود به جلسه. آنجا توی آن جلسه عرض میکردم که اگر میخواهید آخوندها را نقد کنید نگویید آن نمیدانم شاسی بلند دارد. آن یکی نمیدانم این جوری است. آن دو تا زن دارد. این که نقد آخوند نشد که. آخوند را با کار ویژه و کارکرد خودش باید نقدش کرد. کار آخوند این است. باید تولید علم کند مبتنی بر علوم وحیانی بر اساس علوم نقلی. خب آقای حوزه، آقای روحانیت تولید علم درس اقتصاد چی شد؟ البته نمیگویم سفرهها داشتیم و دارم کار میشود. جدی هم دارد کار میشود ولی محسوس نیست. متوازن نیست. متوازن با مسائل و نیازهای ما نیست. تازه این اقتصاد من میخواهم به شما عرض بکنم یک بحثی ما الان در یکی از حوزههای تهران، مدرسه مشکات داریم هر هفته که این دیگر خیلی تلخ است و سخت است. این حرف. آنجا دارم عرض میکنم که ما در عرصه علم کلام که اساساً حوزه بوده و علم کلام و از اول بود و از زبان معصومین علم کلام بوده. ما در عرصه علم کلام تولیداتمان متوازن با نیاز جامعه نیست. اقتصاد ما توی عقاید اسلامی به اندازه نیاز تولید نکردیم. عقاید اسلامی که ۱۴ قرن است مال خودمان است. فقط ما تولید کردیم. توی همان جایش متوازن نیست دیگر. حالا توی عرصههای دیگر علوم انسانی به صورت مضاف که دیگر هیچی.
**مخاطب: جان.**
تا ده و نیم قرار بود که آقا چرا؟ آقا ده بود. ببخشید من، بنده خدمتتان هستم. از آقا سعید که عذرخواهی میکنم وقت شریفشان را ما تلف کردیم و وقت دوستان هم البته گرفتیم. یک گوشههایی از بحث را بالاخره بهش پرداختیم. خیلی این ابعاد این بحث وسیعتر است. انشاءالله که یک چیزی دستتان از این جلسه. بنده حالا اگر بتوانم یک گوشهای مینشینم. اگر حالم اجازه بدهد. چشم. اگر هم دیگر نماندم و اینها دیگر به بزرگی خودتان ببخشید.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...