معرفی
* مضامین منحصربفرد زیارت اربعین
* معنای واژه "مَعقِل"
* حاصل پیوند عقل و قلب
* امام حسین ع ، جوشش عقلانیت
* عقلانیت سکولار
* آیا کفار، عقلانیت و اتحاد دارند؟
* معنای عقل در روایات
* کارکرد عقل، گزینشهای عابدانه
* نسبت تعقل و تعلق
* امام زمان عج ، چگونه عقول را افزایش میدهند؟
* الگوهای حقانیت و عقلانیت در قرآن
* نگاه توحیدی و اومانیسم به حق
* قرآن سبب هدایت است یا باتقوا شدن؟
* جایگاه مصلحتاندیشی در عالم
* معنای واژه "مَعقِل"
* حاصل پیوند عقل و قلب
* امام حسین ع ، جوشش عقلانیت
* عقلانیت سکولار
* آیا کفار، عقلانیت و اتحاد دارند؟
* معنای عقل در روایات
* کارکرد عقل، گزینشهای عابدانه
* نسبت تعقل و تعلق
* امام زمان عج ، چگونه عقول را افزایش میدهند؟
* الگوهای حقانیت و عقلانیت در قرآن
* نگاه توحیدی و اومانیسم به حق
* قرآن سبب هدایت است یا باتقوا شدن؟
* جایگاه مصلحتاندیشی در عالم
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین.
عرض سلام دارم خدمت شما برادران و خواهران عزیزمون، محبین اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در آمریکای شمالی. البته طبعاً جلسات ما از ایران و سایر نقاط هم عزیزانی دارند که خدمت آنها عرض سلام داریم. انشاءالله که این چله حسینی را از عاشورا تا اربعین پربار گذرانده باشیم و در این اربعین، انشاءالله، نظر لطف اباعبدالله الحسین را توانسته باشیم جلب بکنیم.
این بحثی که در این جلسه خدمتتان مطرح میشود، سعی میکنم در نیم ساعت اول ارائه شود و نیم ساعت دوم هم، طبق روال، انشاءالله پرسش و پاسخ داشته باشیم.
یک تعبیری در زیارت اربعین آمده است که این تعبیر، تقریباً، منحصر به فرد است و ما این عبارت و این تعبیر را فقط در زیارت اربعین داریم. جای دیگری این تعبیر به کار نرفته است؛ با آن مدلی که برای زیارت اربعین تعریف شده، از جهت ساختاری. اینکه زیارت اربعین «علامت مؤمن» است و محتوایی که اینجا ارائه میشود، در واقع، در این پلتفرم و زیرساختی که طراحی کردهاند، نحوه زیارت و کیفیت زیارت که «علامت مؤمن» باشد، این محتوا در نوع خودش جالب و منحصر به فرد است. یعنی زیارت اربعین یک زیارت خاصی است از جهت محتوا، نه فقط از جهت فرم. این اتفاقی که رقم خورده و دیده میشود، فقط از جهت محتوایی نیست؛ یعنی اینطور نیست که فقط بگویند پاشید بیایید، این مدلی بیایید، ولی محتوایش هم همان محتوای همیشگی باشد. خیر، یک محتوای خاصی دارد.
یک عبارتی که -آنقدری که بررسی شد- فقط در مورد زیارت اربعین است. البته اینجا بنده در زیارت شب عید فطر و عید قربان هم این عبارت به کار رفته، ولی طبق نقل مرحوم مجلسی و آن سندیتی که قویتر است، همین فقط زیارت اربعینی است که در تهذیب و اقبال و جاهای دیگر نقل شده است. یعنی تهذیب، فقط همین را نقل کرده است (جناب شیخ طوسی) و اقبال هم فقط همین را نقل کرده است (جناب سید بن طاووس).
تعبیر این است: «اشهد انک من دعائم الدین و ارکان المسلمین و معقل المومنین.» شهادت میدهم که شما، یا اباعبدالله، «دعائم دین» هستی؛ از این استوانههایی هستی که دین روی شما سوار است؛ از «ارکان مسلمین» هستی؛ رکن مسلمین به شما بند است؛ و «معقل المومنین» هستی. دو تای قبلی مشخص است. «معقل المومنین» نسبت به «مسلمین» و «ارکان المسلمین»، خاصتر شده است: دین، مسلمین، مومنین. آن اول «دعائم»، «ارکان»، سومی «معقل».
«معقل» یعنی چه؟ در زبان عربی، چیزی است که دور چیزی میآید و از آن محافظت میکند و هارمونی یک چیز را حفظ میکند. این میشود «اقال»؛ میبندد و مانع از دست رفتنش میشود، مانع متفرق شدن و از هم پاشیدنش میشود. مثلاً پابندی که به شتر میزنند، «اقال» است. در واقع، اگر دقت کرده باشید و دیده باشید، چفیههای عربی، بالای سرش یک دایرهای دارد تا چفیه تکان نخورد، باد نبرد و نیفتد. این را هم به آن میگویند «اقال» یا به زبان خودشان «اِگال». این «اقال» باعث حفظ میشود. «معقل» یعنی این. در این جور وقتها، تعبیر کمربند هم میشود به کار برد. یعنی «معقل» یک معنای کمربند هم دارد. حالت «حزام» هم در عربی گفته میشود. دور تا دور، کمربند حفاظتی که این قطعات و اجزا را به هم متصل میکند و مانع فروپاشی و از هم گسسته شدنشان میشود. مانع گسست میشود.
«اقال» و «معقل» این است: همه را پیرامون یک حقیقت نگه میدارد، پیرامون یک محور. عبارات متعدد و متنوع میگویم؛ چون همه اینها در این معنا اِشراق شده است. همه اینهایی که عرض کردم، ترجمه و توضیح «معقل» است. امام حسین (علیه السلام) «معقل المومنین» است. این را هم فقط در زیارت اربعین گفته است. یعنی این چهارچوبی که شما از بیرون میبینید، این بروز و هویدایی همین حقیقت است که امام حسین (علیه السلام) «معقل مومنین» است.
این زیارت اربعین میلیونی، باشکوه، آنچنانی و خاص، چرا این است؟ چرا اینجوری است؟ چرا وقتهای دیگر اینجوری نمیشود؟ نیمه شعبان هم عراقیها سعی کردند اینجوریاش کنند، نشد، نگرفت. تابستان بود، اوج گرما بود. الان اربعین افتاده در گرما و فصل گرما. نیمه شعبان را رفتهاند جابجا کنند. زیارت نیمه شعبان جور نمیگیرد، زیارت عرفه هم جور نمیگیرد. نه که نمیآیند، میآیند، اما این مدلی نمیشود؛ چون زیارت اربعین «معقل المومنین» است. امیرالمؤمنین برای اینجا نوشتهاند. این کمربند است که اینها همه با هم یک رشته میشوند و به هم وصل میشوند. یک کمربندی میکشد که اینها همه را جمع میکند. این مال زیارت اربعین است.
پس یک معنای «معقل المومنین» همین است که اینها را پیرامون هم جمع میکند. یک معنای دیگر «معقل المومنین» این است که امام حسین (علیه السلام) محل عقلانیت مومنین است. خب، این یعنی چه؟ عقلانیت مگر محل دارد؟ بله، کانون عقلانیت، مبدأ عقلانیت. از آنجا عقلانیت میجوشد، از آنجا عقلانیت سرایت میکند به مومنین.
گفتگو کنیم در این چند دقیقه، تا بعدش، احتمالاً، بعضی نکات در قالب سؤالات دوستان مطرح شود. اساساً قرآن، جماعت، جمعیت، جمع شدن و اجتماع، همه را پیرامون عقل میداند. خود جمع شدن را کار قلب میداند و وابسته به عقل. اینجا در واقع محل پیوند عقل و قلب است که میشود پیوند مومنین و مسلمین. به دست هم دست میدهند، عقل و قلب.
آیه فوقالعادهای که در قرآن در این باره داریم، در سوره مبارکه حشر است، آیه چهاردهم سوره مبارکه حشر: «تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی». این آیه خیلی جای گفتگو دارد و خیلی آیه فوقالعادهای است. میفرماید که تو کفار را -که حالا بحث یهود است در این آیات که بحث قلعههایی که اینها داشتند، ماجرای خیبر، قلعههای به هم پیوسته، اتحادیه اروپا به معنای امروزیاش- متحد میبینی، جمیعاً میبینی. اینها مرزهایشان را برداشتهاند. بلژیک و سوئیس و سوئد و نروژ و فرانسه و پرتغال و اسپانیا؛ از تو این در میآیی وارد آن یکی میشوی، از آن در میآیی وارد این یکی میشوی. مرز ندارد، خطکشی ندارد، همه یکیاند. همه اروپا یکی است. ملتهای کافر را «تحسبهم جمیعا». نگاه که میکنیم، اینها متحدند، یکیاند؛ «و قلوبهم شتی». ظاهراً یکیاند، اما دلها متشدد، «شتی»، «شتّیٰ»، پراکنده است، مختلف است. دلهایشان یک جا جمع نمیشود. وحدت قلوب و اجتماع قلوب نیست. اجتماع ابدان هست. همیشه بدنهایشان و منافعشان با هم جمع میشود، اما دلهایشان با هم جمع نمیشود. دستهایشان سر سفره میرود، دستهایشان توی یک کاسه جمع میشود، دستهایشان توی سفره با هم جمع میشود، اما دلهایشان با هم جمع نمیشود.
خب، چرا دلها جمع نمیشود؟ شمّهای از بحثها را مطرح میکنیم. خیلی اینجا هم توضیح دارد، هم جای تأمل دارد. «ذلک بأنهم قوم لا یعقلون.» چرا اینها دلهایشان با هم جمع نمیشود؟ به خاطر اینکه اینها قومی هستند که عقل ندارند. عقل باید آن کمربنده باشد که اینها همه را بکشد و دلها به هم متصل شود. عقل نیست، دلها پراکنده است.
آقا، عقل ندارند؟ بیا ببین چیکار میکنند! آقا، طراحی دارند، برنامهریزی دارند. این تکنولوژیشان، تمدنشان، آن برنامهریزیهای بلندمدتشان. اینها زیر صد سال اصلاً برنامهریزی نمیکنند! اینها مثل شما حسین قلیخان صبح جمعه تازه باخبر نمیشوند! خود دولت طایفه مونگولیسم خودمان که کار نداریم، هیچی. با مومنین کار داریم. «معقل المومنین»، عقلانیت مال مومنین است و محل جوشش عقلانیت هم اباعبدالله است. خیلی جالب است! و کفار عقلانیت ندارند -به تعبیر قرآنیاش- و اتحاد ندارند -به تعبیر قرآنیاش- و اصلاً نمیتواند دلهای اینها با همدیگر جمع بشود؛ چون عقل ندارند.
اولاً بگویم که غربیها خب خیلی مفاهیم را بازآفرینی کردند، خصوصاً در رنسانس. یکی از مفاهیمی که به باد فنا دادند، همین عقل بود. و توی ساختار ناسیونالیستی، یک تعریف جدیدی از عقل مطرح شده. چه بدبختانه، شوربختانه، دیگر چه بگویم، متاسفانه! الان ما با هم مینشینیم، توی ادبیات دینی خودمان میخواهیم گفتگو بکنیم، اینقدر رو سوخت دادهاند این مفهوم عقل و تعریف عقل را، توی ذهن ما. من و شما میگوییم عقل و عقلانیت، سریع همان بکگراند ذهنی -به قول طلاب، ارتکازی- که آنها برای ما تولید کردهاند، توی ذهنمان میآید: تشخیص منفعت. منفعتم باز یعنی همان که آنها میگویند. اصلاً عالم که تعریفشان چیزی بیش از ماده و متریال نیست. از انسان و عالم انسان هم که چیزی بیش از همه بدن نیست. عقل هم چیزی بیش از تدبیر این انسان در این عالم برای بهرهوری بیشتر از منافع مادی نیست. عقل چیزی بیش از این نیست.
گفتگو میکنیم، میگوییم: کار امام حسین (علیه السلام) عاقلانه بود؟ نه، این عاشقانه بود! اینجاها دیگر عقل جواب نمیدهد! روبروی عشق درآمد! عقل مبدأ عشق است. میگوید: «قلوبهم شتیٰ.» نمیتوانند عاشق هم باشند، نمیتوانند دلهایشان یکی بشود؛ چون عقل ندارند. عشق و عقل تنازعی ندارند، درگیری ندارند؛ بلکه اصلاً بدون عقل به عشق نمیرسد آدم. این عقلی که قرآن میگوید، حقیقت با دو سو، با دو کارکرد، با دو جلوه: یکیاش میشود عقل، یکیاش میشود قلب.
امام حسین (علیه السلام) هم مبدأ قلوب است که فرمود: «قتل الحسین فی قلوب المومنین حرارةً ابداً.» پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودهاند از بابت شهادت حسین (علیه السلام) در دلهای مومنین آتشی است که هیچ وقت خنک نمیشود. این محبت، این قلوب مومنین که میفرماید «معقل المومنین»، محل عقلانیت مومنین است. نه اینکه امام حسین (علیه السلام) برای علاقهها خوب است، برای محبتها خوب است؛ عقلانیت! عقلت را ولی کار بینداز. امام حسین (علیه السلام) هیچ وقت حرف خلاف عقل تو را نمیزند.
همین عقل منفعتنگر، همین عقلی که بیش از این ماده و سقف دنیا و این هفتاد سال را نمیبیند، بعد امام حسین (علیه السلام) را هم یک جوری میخواهد بچپاند تو همین جا! یک جوری میخواهد جورش کند. آنجا هم که جور نمیشود، باید دست به تحریف برد که الان دیگر میبینیم الحمدلله بابش باز شده، خصوصاً عزیزان و حضراتی که آنور مهمان شماها میشوند و میآیند تبلیغ دین و این حرفها بکنند. معمولاً این شکلی است. یک جوری میخواهند اتصال امام حسین (علیه السلام) را با این عقلانیت ناسیونالیستی برقرار کنند. لذا تهش این میشود که امام حسین (علیه السلام) برای اخلاق رفت، برای صلح رفت. امام حسین (علیه السلام) قصد جنگ نداشت. خیلیها میگویند امام حسین (علیه السلام) از اول فرمود من میروم، «ان الله قتیلا». میگوید نه، اینها سند ندارد! این سید بن طاووس سند دارد!
حالا ما اینجا حرف زیاد داریم، اگر بشود باب مناظره باز شود با بعضی. سند ندارد این مبانی قرآنیاش! «نوازحها مکارم الاخلاق»، این، این با این عقلانیت سکولار، غیرعقلانی معرفی میکنیم. غیرعقلانی. من با عقلانیت مشکل دارم؟ نه، با غیرعقلانی بودن عقل تو مشکل دارم. آن خودمان عقل را عقل نمیدانیم. عقل ابزار سنجش است، ابزار گزینش است. ابزار گزینش چی؟ سؤال: چه چیزی را گزینش کند؟ میگوید آقا رفت اداره گزینش شد. گزینش چی میکنند تو اداره؟ چه چیزی را به چه کسی بر اساس چه چیزی برای چه کاری برای کجا و چگونه گزینش؟
عقل کاملاً وابستگی به قلب دارد. عقل در خدمت قلب است. عقل نمیتواند چیزی را غیر از آنچه قلب میخواهد، گزینش کند. در هیچ کسی، در هیچ دورهای، در هیچ وقتی. عقل همیشه در اختیار قلب است. گزینش میکند. مگر میشود من چیزی را میل درونی و کشش درونی نباشد، عقلم به من هی بگوید این را باید بخواه؟ مگر میشود؟ میگوید تو بقا میخواهی، تو لذت میخواهی، تو تفریح میخواهی، تو کیف میخواهی، تو آرامش میخواهی. میخواهی؟ من برای تو گزینش میکنم. اینجا آرامش، آنجا دو. این آرامش بیشتری دارد. البته باز گول علاقهها را میخورد. چون از آن طرف علاقه به آنی، سطحی، پایین، فوری؛ علاقههای این شکلی عقل را تسخیر میکند. قلب بهش دستور میدهد، میگوید: ببین، من لذت میخواهم، ولی آنیترین لذت، سطحیترین لذت. همین الان. همین الان لذت میخواهم. پیدا میکند. تفکر، آن سرچ کردن، جستجو کردن، کار تفکر است. آن سلکت کردن، انتخاب کردن، کار آن دستور دادن از طرف قلب است.
قلب دستور میدهد. عالم ماده چون عالم تجزی است، عالم پراکندگی است، عالم کثرت است، اساساً اینجا وحدت معنا ندارد. و این علاقههایش کثرت آفرین است. توی ماده، علاقههای مادی تکثر است. «الحاکم التکاثر»، کوثر نیست، تکاس است، تکثیر میکند. هم خودت را از درون تکثیر بد میکند؛ یعنی پراکندهات میکند، منتشرت میکند، پخش و پلا میکند. «اشکو بثی و حزنی الی الله.» از هم وا رفتن، پخش و پلا شدن. درون تمرکزت را میگیرد، درگیر میکند و پخش و پلا میکند. هم خودت را، هم حالا این افراد با همدیگر اصلاً نمیتوانند جمع بشوند؛ چون وحدت، آنی که مایه اتحاد و مایه جمع شدن است، وحدت اتحاد، وحدت و اتحاد اصلاً توی عالم ماده رقم نمیخورد. عالم کثرت است اینجا. ذاتش کثرت است. عقلانیت اینجا داشته باشند، چه چیزی را گزینش کنند؟ هر کسی متناسب با آنی که خودش میخواهد، گزینش میکند بر اساس علاقه خودش. لذا اصلاً نمیشود دو تا کافر با همدیگر اجتماع قلوب پیدا کنند. برعکس، نمیشود دو تا مومن با هم اجتماع قلوب نداشته باشند، مگر اینکه مومن نباشد.
ایمان حرکت به سمت عالم وحدت است که حالا در مورد عالم نور با همدیگر مفصل چندین جلسه. نور واحد، ظلمات جمع. آمده. هیچ وقت «انوار» نداریم در قرآن. عالم نور از تکثیر یک مثلثی شکل تو را میبرد به سمت یک زاویه واحدی، یک گنبد، یک سقف این جوری. یک مبدئی همه را از این عالم کثرت سیر میدهد به یک نقطه. امام حسین (علیه السلام) چون نقطه وحدت است، چون از عالم وحدت است، چون از عالم نور است، او مبدأ این محبتهاست. محبتهای سطحی دیگر محو میشود.
«محل عقلانیت.» عقل ابزار گزینش است. در تعریف قرآن و روایات برای ما تعریف که کردهاند از عقل، آنی است که برایت گزینش میکند بر محور عبودیت. میخواهی عبد باشی، عبد، عقل میخواهد. این گزینشها، گزینشهای عابدانه، گزینشهای عبدگونه است. میگوید: تو عبدی. در رابطه با خدا میخواهی رضایت او را حاصل کنی. میخواهی قرب او را حاصل کنی. من میگردم برایت پیدا میکنم هر آنچه را که رضایت او درش است. میگوید الان برایت پیدا میکنم هرچه را که قرب او درش است. میگردم پیدا میکنم. گزینش. لذا با عقل است که خداپرستی میشود. پس عقل ابزاریست در خدمت عبودیت. عبودیت هم همان کشش قلبی است. انسان یا عبد خداست یا عبد هوای نفس و شیطان و اینهاست. میل درونی و کشش باطنی است. این دستور میدهد برایش اول عبادت و عبودیت خدا هست، بعد عقل ما. «اوبده الرحمان»، یعنی میخواهد عبد باشد. عقل برایش کار میکند: من ببرمت عبدت کنم. چه جالب!
بریم. این به عقلش میگوید که من میخواهم عبد باشم، کار کن برای من. این حمالی میکند. عقل حمال است، عقل نوکر است، کارگر است. کارکرد عقل «الله خیر و ابقی» میشود. عقل میرود او را پیدا میکند، این خیر است، این باقیتر است. اینها همش کار عقل است، کار سنجش است. «لعلکم تعقلون.» همه، یک وقتی دنیا میشود، این دنیا را ترجیح میدهد و ماده و همینی که جلو چشمش است. این میشود عجلهها و آن کششهای سطحی.
امام حسین (علیه السلام) که اباعبدالله الحسین است، ایشان شأن، شأن «اباعبدالله» است؛ یعنی هر که که عبدالله است، عبودیت او مربی او، پرورنده است، پرورنده عبدالله. پرورنده عبدالله که میشود عبدالله هم که با عقل عبودیت خدا را کسب بکند. عقل میخواهد امام حسین (علیه السلام) عبد تربیت میکند. بودم که عقل میخواهم. پس عقل در گرو امام حسین (علیه السلام) است. او محل عقلانیت است. به این معنا؛ چون محل آموزش عبودیت است. او به تو یاد میدهد چه چیزی را گزینش کنی، چه چیزی را بخواهی، ترجیح بدهی. ابدیت را ترجیح بدهی، عبودیت را ترجیح بدهی، رضایت خدا را. او یاد میدهد، او آموزش میدهد. اصلاً از درون او میجوشد. اصلاً او مبدأش است. او اصلش است. اوریجینال عقل و عقلانیت است. نه اینکه تو برداری عقل خودت را تعریف کنی، خودت صفر تا صد عقل را ببندی. بعد آمدی امام حسین (علیه السلام) را میخواهی با این، با این الگویی که خودت داری، امام حسین (علیه السلام) را گذاشتی. امام حسین (علیه السلام) را داری برش میزنی، قیچی میزنی تا با این جور دربیاید. نه عزیزم! امام حسین (علیه السلام) الگوست. عقل خودت را باید با این قیچی بزنی.
ما دقیقاً برعکس. یعنی کاری که عقل سکولار و راسیون کرده، این شکلی است: عقل خودش را گذاشته، بعد امام حسین (علیه السلام)، خدا، پیغمبر، شریعت، همه را دارد با این برش میزند. تحریف میکند، تأویل میکند. دنبال اخلاق به همین معنای رایج سکولارش، بهداشت و رفاه و امنیت و آموزش اهدافش بود و دیگر اینها بنیادگرایی و جزماندیشی و دیگر طالبانیسم و اینهایش است. دیگر جهاد و فلان و این حرفها. اقامه حمله به معروف. عقلانیت او تو همه روابط خودش در گستره هستی و عالم میخواهد خودش را تطبیق بدهد با رضایت، میخواهد خودش را تطبیق بدهد با قاعده فطرت و تطبیق داده است. این میشود عقلانیت امام.
نکته دیگری عرض بکنم که این دیگر نکته خیلی مهمی است و خیلی هم جای بحث و بررسی دارد. آن هم این است که عرفا و بزرگان و اساتید، یک بحثی دارند در مورد نسبت تعقل و تعلق. امام حسین (علیه السلام) «معقل المومنین» دقیقاً به دلیلی است که تعلقات را مدیریت میکند، تعقلات را مدیریت میکند. اساساً انسان تا تعلقش را مدیریت نکند، تعقلش مدیریت نمیشود که عرض کردم همین نسبت و عقل که عقل در گرو قلب است.
یک چند تا میخواهم برایتان عبارت بخوانم از آیتالله حسنزاده آملی که خدا به ایشان سلامتی بدهد. ایشان تو آثارش خیلی این بحث را مطرح میکند. چند جایی هم به این میپردازد. یک نقلی از ملاصدرا دارد. این را اگر پیدا کنم، آها! ایشان میگوید که در مجموعه مقالاتشان، صفحه سی و هشت: «میفهمم که چنین در خاطر دارم که صدرالمتألهین ملاصدرا در تفسیر سوره مبارکه یاسین و یا در تفسیر سوره دیگر میفرماید که شخصی را میشناسم که حدّت ذهنی بسزا داشت.» یکی بود خیلی باهوش بود و از هوش و بینش سرشاری برخوردار بود. کلیات و مرسلات را خیلی خوب ادراک میکرد. فهم کلیاش خیلی خوب بود. از جزئیات میرفت به سمت کلیات، فهم کلی. «اما برای او رهزنی پیش آمد که برگشت، یک اتفاقی پیش آمد مسیرش و بدین سوی منعطف شد و دل به امور مادی خوش کرد.» ببینید! علاقه به مادیات. اینها چون عاقل نیستند، دلهایشان با هم جمع نمیشود. کی عاقل نمیشود؟ کسی که دلبسته مادیات باشد. اصلاً عقل، عقلی که قرآن میگوید، با دلبستگی مادی، دلبستگی به مادیت هم با دلبستگی به حقایق جمع نمیشود. تا دلبستگی به حقایق نباشد، اتحاد حقیقی محقق نمیشود.
این پیادهروی اربعین به خاطر این است که همه اینها را با همدیگر جمع کردیم. این اتفاق محو شده است. علاقه به پول، رفاه و آسایش و خوشی و خانه و همه چیز. هر چه از اعتباریات و فانیات و امور مادی و این جور چیزهاست، رفته کنار. عشق اباعبدالله (علیه السلام) که این عشق هم هیچ فضای مادیاش تبلور ندارد. دقیقاً تو همان عالم نورش است که دارد بروز پیدا میکند. همان عالم فطرت. چیست؟ یعنی فطرتها را درگیر میکند. نه امام حسینی که نه، امام حسینی که فطرتها درگیرش هستند، فطرتها دنبالش هستند. این قلب را گرفته، بعد شده این عقلانیت جدید. بعد طرف به جای اینکه بنشیند فکر کند چه شکلی زائر را به تیغ بزند بیشتر توی این ایام که شلوغ است؟ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دست میگذارند، عقول را افزایش میدهند. این عقل را افزایش میدهند، نه آن عقل سکولار راسیونالیستی را. من احساس میکنم خیلی بیشتر از قبل بخورم. الان میدانی نان تو چیست؟ سکهها را بریم بریزیم توی بازار. عقل شیطانی است. آن عقل تو بستر مادی است. آن همین سنجشها و گزینشهای برای تفرعن، برای حیوانیت، در خدمت حیوانیت اوست. چه شکلی حیوانتر باشم؟ چه شکلی گرگتر باشم؟ چه شکلی درندهتر باشم؟
«تا آنچنان تعلقات به مادیات هوش و بینایی و صفا و بیرنگی را از او گرفت که از ادراک معانی و حقایق کلیه بازمانده بود.» هر چی آدم صفا پیدا میکند، اصلاً فهمیده نمیشود به بافتن کشید. فلسفه لطافت باطن میخواهد، سحرخیزی میخواهد، زیارت عاشورا میخواهد، پیادهروی اربعین میخواهد. این میروی به سمت کلیات، از جزئیات فاصله میگیری. چون ادراک کلیات، جزئیات. این پول و این نان و آن نمیدانم قورمهسبزی، این همین. فقط قیمت قورمهسبزی فقط میتواند بالا نرود. این آقا که خیلی باهوش بود، تعلقات مادی آمد، این را کشید برد به سمت از حقایق کلیه دورش کرد و قادر به ادراک آنها نبود. دیگر کمکم اصلاً نمیتوانست کلیات را ادراک کند. اصل مطلب تمام.
میفرماید که اصلاً «تعلق با تعقل جمع نمیشود.» شانزده بار ایشان توی آثارش این تعبیر را به کاربرده است. از دروس معرفت نفسش، از هزار و یک کلمه. یکی از این هزار و یک کلمه، دقیقاً همین بحث است. اصل ۲۹، جلد ۵، صفحه ۳۰۸. ای عزیز! «تعلق با تعقل جمع نمیگردد و تعقل شهود.» تعلق با تعقل جمع نمیشود. تا تعلق داری، تعقل نمیتوانی بکنی. تا تعقل هم داری، شهود نمیتوانی بکنی. کنار دیگر. اصلاً منی نیستم که بخواهم سنجشی بکنم. تمام. «تعقل شهود.» تعلق با تعقل جمع نمیشود. تعقل با شهود جمع نمیشود. چون دلهایشان جمع نمیشود و چون آن عقل شکل نگرفت. آن عِقال، همه را یک کمربندی بشود به هم وصل بکند و آن کمربنده، آن سنجشی است که اینها پیرامون آن علاقههای حقیقی و فطریشان دارند. تا آن نیست، این اتحاد برقرار نیست. اینجا توی پیادهروی اربعین، این اتحاد برقرار شده است. و چرا هی همه میگویند آقا این پیادهروی بوی ظهور را میدهد؟ چون از این. ولو ظهور آقا پانصد سال بعد باشد، اصلاً پیادهروی اربعین تعطیل بشود، ظهور بیفتد چهارصد سال بعد. هر چی هست آقا، ظهور همین است، این است، این جنس است. این جنس نیست آن گرد و خاکه و آن نمیدانم شلوغیها و محرم و سرویس بهداشتی صحرایی. آنها نیستند ها! آن عقلانیت است. این مدل سنجیدنی. این همان است که تمدنساز است و عالم را بر اساس یک هویت جدیدی تولید خواهد کرد. و این تمدن کافرانه در معرض اضمحلال است، دارد تمام میشود. این زوال است، تمام. کارش تمام است. آخرش است. تعلقی هم توش به معنای واقعی سؤالات عزیزان.
در خدمتتان چه جوری میتوانیم محک بزنیم تا ببینیم این تطابق دارد با چه جوری میتوانیم محک بزنیم؟ در نهجالبلاغه در مورد کارکرد انبیا، امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «لیسیروا لهم دفائن العقول.» انبیا آمدند استخراج کنند. کاری که شخم زدن است. میآید از پایین درمیآورد و میآورد بالا. امام حسین (علیه السلام) هم ثارالله. یکی از معانیاش این است. فقط معنای خون نیست. یعنی این جور از آن لایههای عمیق درونی را میآورد بیرون. این استخراج میکند. چه چیزی را؟ «دفائن العقول.» دفینههای عقل. آن عقل، آن عقلانیت پنهان شده زیر این حجاب ماده. با چی میآورند بیرون؟ میفرماید که ما رسل را فرستادیم با چی فرستادیم؟ «بالبینات و الکتب و المیزان.» این سه: بینات، کتاب و میزان. با اینها ما باید عقل را در خدمت اینها ببریم.
ترازو. این عقلی که شما داری، الان ما میگوییم آقا این ترازو میکشد، این را میگوید یک کیلوست. ببینید! ترازو میکشد، میگوید یک کیلو. ترازو دیگر جعل واحد نمیکند ها! یونیت که تولید نمیکند. این ترازو به یک واحد جدیدی مثلاً نمیدانم سانتیگرم، سانتیمتر و کیلوگرم ترکیب کرده. ترکیب صنعتی و سنتی. این اصلاً به جای این چیزها میگوید چی؟ میگوید سانتیگرم. این ترازوی ما این است. یک سرچ جدید میفهمد. بعضی عقلها، عقل خودبنیاد که در برابر وحی است، این شکلی است. یعنی اصلاً برای خودش جعل واحد میکند. آقا! واحد که این فقط کشف واحد میکند. جعل و کشف واحد است، نه جعل واحد. کجا تولید شده؟ حالا تو این مسائل ترازو اینها اعتباری است. یک تعدادی نشستهاند با همدیگر قرارداد کردهاند که این اینقدر وزن را بهش میگوییم گرم، پنج گرم، صد گرم، یک کیلو. این اعتباری است. توی عالم «و وضع الوزن یوم اذن الحق.» وزن در این عالم حق است. انبیا آمدند میزان به ما دادند. از این واحد رونمایی کردند با قرآن و عترت و کتاب و سنت و با این منابع دست اولی که وصل به آن سرچشمه حقایق است. ما اسمش را میگذاریم وحی. این است که اصلاً وحی و عقل هیچ وقت روبروی هم قرار نمیگیرند. نسبت خیلی خدا باید بفهمد، ما باید وحی عقل خدا بفهمد. این جای آن، این جای این. این چه جوری است؟ واحدش را وحی جعل میکند، ابلاغ میکند. عقل کشف میکند. شما برو بررسی کن ببین چقدر چند واحد از این را دارد. چند واحد از چه چیزی را دارد؟ از حق را دارد. حق را کی به شما داد؟ میزان، کتاب، بینات.
اینجاست که باید به وحی مراجعه کرد. اینجاست که باید به اهل بیت (علیهم السلام) مراجعه کرد. اهل بیت (علیهم السلام) به ما یاد دادهاند از حقایق. میزان حقانیت مسئلهای. آقا تو ارتباط شما با خانمت، حقش چیست؟ «اتقوا الله حق تقاته»، «حق جهاد»، «یتلونه حق تلاوته.» هر چیزی یک حقی دارد. «اشهد انکم اقمتم الصلاة.» حق جهاد. حق جهاد، یعنی آن جهاد، این حق است. این دو واحد، سه واحد، ده واحد، پنجاه واحد. این را دیگر عقل. آن اصل واحدش این است که در سیره اهل بیت (علیهم السلام) و قرآن، اینها که گفته شده، اینها همش. آقا ابراهیم، واحد حق است. موسی، واحد حق است. حق، واحد حق است. اسوه حسنه، برش بزنی این را میگذاری. برش میزنی. ابراهیم. «الا من صفح نفسه.» هر کی با ابراهیم جور درنیامد، سفیه است. عاقل نیست، عقلانیت ندارد. این حق ابراهیم، خود حق است. این را بگذار. اسوه حسنه هم هست. از روش برش بزن. هر چی با این جور درنمیآید، بریز بیرون. در این بتشکنی مصر بود، حالا به قول ماها صغر بود، صفر بود وایستاده بود. تو نمیتوانی روبروی بتها درآیی. علامت سفاهت است. به همین میزان علامت این است که عقلانیت در آدم نیست. چون واحد حق است. عقل تو در خدمت حق نیست. این ترازو است، کیلو نمیکشد. خب این مشکل دارد. این میگذاری، منفی میشود. منفی، منفی دویست گرم. این کاملاً معکوس تشخیص میدهد. نمیبینید؟ معروف منکر شده است، منکر معروف شده است. واحدها را جابجا کردهاند. مشکل امام حسین (علیه السلام) با یزید این است. یزید عاقل نیست؟ بله، به معنای امروزی غربیاش که کاملاً اصلاً یزید عاقلتر است. از همه بهتر کیف دنیا را این برد. باریکالله به تو عاقل! تو بودی! بقیه ادای تو را درمیآورند. ساختار سکولار ناسیونالیستی یزید میشود شاخص عقلانیت. با این ساختارهای ماست که امام حسین (علیه السلام) معروف منکر شده است. این واحد سیب میگذاری به جای اینکه یک کیلو سیب به تو اعلام کند، میگوید منفی دویست گرم. حق و باطل نشان میدهد، باطل حق نشان میدهد. هست و نیست نشان میدهد، نیست و هست نشان میدهد. اینی که روی آن است، میگوید هیچی نیست و برمیداری، میگوید یک چیزی هست. این ترازو مشکل دارد. عقلانیت مردم آسیب دیده است. امام حسین (علیه السلام) برای زنده کردن این ترازو آمده است. «معقل المومنین»، محل عقلانیت است. آمده این را اصلاح کند. درست بسنج. با حق بسنج. حق درش را ببین. این حق هم چیست؟ اسیر و بصیرت جدی. آمدهام به سیره جدم عمل کنم. به سیره امیرالمؤمنین. آمدهام ارزشگذاری که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) کرده در گفتارش، در رفتارش، این ارزشگذاری را برگردانم به جامعه. اینها ارزشگذاری حق است. اینها نمودار حق است. به این وزن. این واحد حق است. این واحد. آمدهام برگردم به همه ترازوها. اصلاح. «اصلاح فی امت جدی» هم همین است. همه ترازوها خراب شدهاند. من تکنسین آمدهام همه ترازوها را درست کنم که وقتی پنجاه گرم سیب میگذاری، بهت بگوید پنجاه گرم سیب. منفی پنج کیلو. ترازو ریخته به هم، خراب شده است. من آدم اصلاح کنم. عقلانیت را اصلاح کنم. عقلانیت را این شکلی اصلاح.
شاخص این رتبهبندی بین اینکه من اول خودم را بسازم، جامعه فلان و اینها. این رتبهبندی، رتبهبندی دقیقی نیست. اصل حرف درست است؛ یعنی اولویت درست است، ولی رتبهبندیاش مشکل دارد. یعنی فعالیت همزمان. مثل اینکه من میگویم آقا من الان تو این ماشینی که دارد میرود، وظیفهام این است که این فرمان را خوب بچرخانم. وظیفه من به این نیست که مثلاً حواسم به این باشد که از بغل کسی به من نزند. مسیر خودم را بروم. خب، آن مسیر خودم را رفتن، لزوماً همراه با اینکه حواسم باشد وقتی کسی در مسیر خودش نمیرود، به من نخورد، یک بخشی از رفتن من است دیگر. جزایر از هم گسسته که نیستیم. با هم زندگی میکنیم. یک حرف وقتی میآید، یک شبهه وقتی میآید، یک عملکرد وقتی میآید، یک چیزی وقتی سنت میشود، سیره میشود، این طبعاً میآید در من اثر میکند. یک چیز کاملاً طبیعی است. حواسم به فرمان خودم باشد. بله، من نمیتوانم فرمان کس دیگری را برانم. نمیشود اصلاً. نه وظیفه ندارم، نمیشود اصلاً معقول نیست. ماشین، سعی کن تمام این صد هزار تا را برانی. معلوم است که نمیشود. تو راننده فرمان خودت هستی، ولی در این راندنت حواست باشد کسی بهت نخورد. یک جوری بران که تو به کسی نخوری، کسی هم به تو نخورد. این هم هست دیگر. آن هم رعایت نمیکند. آن هم بیقانونی میکند. سبقت بیجا میگیرد، سرعت اضافه دارد. حواست باشد به آن نخوری. یک جاهایی مثلاً طرف میآمد سبقت بگیرد، من راه نمیدادم. ماشین میآمد.
یک نکتهای که باید بهش توجه داشت، یک بحث دیگر. خب، عرض کردم میزان و معیار وحی. البته وحی ما کاملاً به این معنا نمیگیریم که کاملاً دور از دسترس عقل است. نه. یک سری چیزها امور عقلی است که حجاب فطرت اینها را عرض بنده را روی این کلمات حساب شده است. نمیخواهم تعریف از بحث بکنم، ولی اینها محصول سالها کار و فکر و گفتگو و بحث تلمذ محضر علما اینهاست. بعضی چیزها هست که برای عقل حجابی از جانب فطرت ندارد. یعنی فطرت هر آدمی معمولاً حجاب طبیعت به این خیلی آسیب نمیزند. مثلاً ظلم. حالا اینها بحثهایی است که علما معمولاً مطرح میکنند. میگویند حسن قبح عقلی. یعنی هر آدمی میفهمد اصل ظلم را لااقل میفهمد. مصادیقش را اگر نفهمد، میگوید آقا از ظلم، قبیح. ظلم بد است. «العدل حسن»، عدل خوب است. عدل خوب است، ظلم و دروغ بد است، صداقت خوب است. یعنی فطرت نسبت به این حجابی ندارد. مگر در مصداق. میگوید اینجا دروغ خوب است چون منفعت مرا تأمین میکند. اینجا ظلم اشکال ندارد، منفعت جناح ما را. تو مصداقش فطرت آسیب میبیند. تو حجاب میرود، منافع میآید وسط. اصل کلیاش به حجاب ما برای حرکت عقلانی و تشخیص بر اساس این ترازو تو زندگی یک چیز خیلی خوب و متقین خوب. مگر قرآن نیامده برای اینکه اصلاً تقوا ایجاد کند؟ اینکه دور میشود به قول معروف تو تقوا داشته باش، من تو را هدایت میکنم. تقوا هدایت کنم؟ آخر تقوا اولش است، بعدش است، قبلش است؟ اول تقوا داشته باشم بعد هدایتم کنی؟ تقوا دارم؟ علامه بحثی مطرح میکند، عالی. میفرماید این تقوای اول، تقوای عقلی است. همین مسائلی که برای فطرت حجاب ندارد. تعابیر بنده خط گفته، رفته نیم خط. این همان تقوای عقلی است. یعنی آنی که عقلت ادراک میکند، ادراکش هم مبتنی بر فطرت است. بین این ادراک عقلی و سنجش و فطرتم حجابی نیست. این را وقتی بهش ملتزم باشی، مبتنی بر این عمل میکنیم، میشود تقوای عقلی. تا این را نداشته باشیم، قرآن تو را هدایت نمیکند. با این تقوا میآیی به در محضر قرآن، وحی. اصلاً بدون این عقلانیت بپذیرم، سلکت کنم، وحی. میدیم انتخاب کنی. یک عقلانیت بالاخره قبل از پذیرش وحی میخواهد. فطریه. آن اموری که عقل تو با فطرت تو حجاب ندارد، از اینها دست برندار. ملتزم بینا باش. اصل مرگ را قبول دارد که میمیرد، عقلانیتی است. من فناپذیرم. من تمامشدنی. به وحی هدایتت میکند. وحی هم تو را به مراتب بالاتر تقوا هدایت میکند. میروی درجات بعدی. تقوای عقلانی داریم. یک عقل قبل از وحی داریم. این همین عقل است. با این عقل به و فطرت دست نخورده و بیحجاب است و این عقل گزینش میکند، همانی که فطرت میخواهد و این وسط هم دخالتی هوای نفس.
خیلی جایگاه مصلحت، سؤال خیلی خوبی است. این سؤال خودش موضوع گفتگوی مفصل است. اصلاً این بحث خیلی جونداری است دیگر. یعنی از آن بحثهای جدی ما و الان هم کاملاً تو بورس روز، بلکه خیلی دیگر بحث روز. ببینید مصلحتاندیشی با عقلانیت وحی بنیاد و حقیقتگرا که امام حسین (علیه السلام) میشود «معقل المومنین»، یک جاهایی ممکن است تو بروندادههای خودش شباهت داشته باشد و یکسان باشد. مثلاً این هم میگوید جانت را حفظ کن، آن هم میگوید جانت را حفظ کن. حالا اینکه مصادیق اینها و تعریف اینها چیست، آن یک بحث است.
ببینید! مصلحتاندیشی حقیقتگرایان، رویکردش همش به فطرت است، نه به غریزه. به ابدیت، نه ماده. نه اصل. خب این میگوید خودت را نکش. خودت را به کشتن نده، مردم را به کشتن نده. چرا؟ برای اینکه تو این کشتن منفعتی توی کشته شدن. هر کشته شدنی که توش منفعتی نباشد، این عقل مصلحتاندیش حقیقتگرا حکم میکند. البته حقیقتی نیست و خود زندهماندن اصل اصالت دارد و هیچ چیزی بالاتر از زندهماندن ارزشی ندارد. لذا همه چیز فدای زندهماندن و نمردن. اینجا نه حقیقتی هست. ما هم که ابدی هستیم. ما هم که ماده نیستیم. ما ادامه داریم. ما که آخرش هم خواهیم مرد. ما برای نمردنمان توجیه داریم و دلیل داریم و یک منفعت بالاتری هست و یک سنجش دیگری داریم. ما با مرگمان اینقدر سودی گیرمان نمیآید. چیزی کاسب نیستیم. اگر چیزی کاسب بودیم، آنجا با امام حسین (علیه السلام) خودش را تحلکه، هلاکت و با دست خود و همه اینها مشکل دارد.
از آن عقلانیت وحدت جامعه، عقلانیت سکولار. آنجا هم وحدت ملاک است و ارزشمند است. اینجا هم وحدت ملاک ارزشمند است. آنجا وحدت با کارکرد چی؟ گاوداری. تو این دامداری دعوا کنی، دیگر از علف خوردنمان میافتیم. خودت باشی. انبیا میگویند وحدت. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به وحدت برساند. آن کدام وحدت است؟ اول اینکه وحدت پیرامون یک حقیقت است. وحدت به نفع یک حقیقت. یک جاهایی عقبنشینی از یک سری مسائل به نفع وحدت، مصلحتاندیشی. حضرت هارون گفت من درباره این گوسالهپرستی حرف نزدم چون وحدت به هم میخورد، تفرقه. یزید هم که به امام حسین (علیه السلام) گفت تو تفرقه انداختی. یزید هم که حرف از تفرقه زد. حضرت هارون هم که حرف از تفرقه زد. یزید به امام حسین (علیه السلام) گفت از هارون یاد بگیر. ببین برای اینکه تفرقه نشود، حرف نزد. تو هم برای اینکه تفرقه نشود، حرف نزن. هارون هم حرف نزد با اینکه تفرقه نشود. امام حسین (علیه السلام) حرف زد، تفرقه هم شد. یزید ایجاد کرد. ملاکش همان تشخیص آن سیستم کلی شما. یک وقتی با حرف زدنت یک جوری مسیر، یعنی منفعتی از این حرف اعلام کردی، ولی نتیجهاش چیست؟ نتیجهاش این است که مسیر کشف حقیقت برای فطرت مردم مسدود میشود. اینجاست که اولیای خدا سکوت میکنند. فرصت میدهند مردم بیندیشند. حجابهای فطرت اینها کنار برود. تو ابتلایش بیفتند. ابتلای این تصمیمی که گرفتهاند، این رأی که دادهاند، انتخابی که کردهاند، نتیجهاش را ببینند، بچشند. ببینند این چی بود. ببرم و قطع کنم و کات کنم و اعدام کنم و دور بیندازم، از این کارها نمیکنم. رشد بدهم. من جای همه فکر میکنم. یعنی من به همهتان یاد میدهم چه شکلی فکر کنید. یکی کوکش کرونا اربعین، اربعین. این کرونای چهارده میلیونی که امسال رفتند، عراقی. اربعین عقلانیت وحی گرایانه به کجا میرسد؟ خلاصه این میخواهد رشد بدهد. اینجا مصلحتاندیشی میکند. سکوت میکند. این رشد دادن این عقل عمومی در اثر این است که فرصت دادم. اینها الان نمیفهمند سامری یعنی چی. نمیفهمند این گوساله دارد چیکار میکند. گوسالهساز. نمیفهمند که این تبعاتش برای اینها چیست. بگذار یکم مهلت بدهم. به مرور حالیشان میشود. این فرصت دادن است. این مصلحتاندیشی است. این شکلی است. نه اینکه من الان میترسم حرف بزنم، من را اعدام کنند. اعدامت کنند؟ میترسی بکشندت، حذفت کنند. یک وقت میترسی عقلانیت مردم، سنجش و خرد جمعی حقیقتگرایانه آسیب ببیند. تجربه حاصل نشود. این حجاب از فطرت کنار نرود. این مسئله سنجیها این شکلی تفاوت دارد. کلاً هر مسئله سنجی باید ریشهای در حقیقت و حقیقتگرایی داشته باشد تا این مصلحتاندیشی، مصلحتاندیشی عاقلانه بر اساس عقل عین کفر، عین نفاق است که قرآن هم بهش بارها اشاره نفاق.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین.
عرض سلام دارم خدمت شما برادران و خواهران عزیزمون، محبین اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در آمریکای شمالی. البته طبعاً جلسات ما از ایران و سایر نقاط هم عزیزانی دارند که خدمت آنها عرض سلام داریم. انشاءالله که این چله حسینی را از عاشورا تا اربعین پربار گذرانده باشیم و در این اربعین، انشاءالله، نظر لطف اباعبدالله الحسین را توانسته باشیم جلب بکنیم.
این بحثی که در این جلسه خدمتتان مطرح میشود، سعی میکنم در نیم ساعت اول ارائه شود و نیم ساعت دوم هم، طبق روال، انشاءالله پرسش و پاسخ داشته باشیم.
یک تعبیری در زیارت اربعین آمده است که این تعبیر، تقریباً، منحصر به فرد است و ما این عبارت و این تعبیر را فقط در زیارت اربعین داریم. جای دیگری این تعبیر به کار نرفته است؛ با آن مدلی که برای زیارت اربعین تعریف شده، از جهت ساختاری. اینکه زیارت اربعین «علامت مؤمن» است و محتوایی که اینجا ارائه میشود، در واقع، در این پلتفرم و زیرساختی که طراحی کردهاند، نحوه زیارت و کیفیت زیارت که «علامت مؤمن» باشد، این محتوا در نوع خودش جالب و منحصر به فرد است. یعنی زیارت اربعین یک زیارت خاصی است از جهت محتوا، نه فقط از جهت فرم. این اتفاقی که رقم خورده و دیده میشود، فقط از جهت محتوایی نیست؛ یعنی اینطور نیست که فقط بگویند پاشید بیایید، این مدلی بیایید، ولی محتوایش هم همان محتوای همیشگی باشد. خیر، یک محتوای خاصی دارد.
یک عبارتی که -آنقدری که بررسی شد- فقط در مورد زیارت اربعین است. البته اینجا بنده در زیارت شب عید فطر و عید قربان هم این عبارت به کار رفته، ولی طبق نقل مرحوم مجلسی و آن سندیتی که قویتر است، همین فقط زیارت اربعینی است که در تهذیب و اقبال و جاهای دیگر نقل شده است. یعنی تهذیب، فقط همین را نقل کرده است (جناب شیخ طوسی) و اقبال هم فقط همین را نقل کرده است (جناب سید بن طاووس).
تعبیر این است: «اشهد انک من دعائم الدین و ارکان المسلمین و معقل المومنین.» شهادت میدهم که شما، یا اباعبدالله، «دعائم دین» هستی؛ از این استوانههایی هستی که دین روی شما سوار است؛ از «ارکان مسلمین» هستی؛ رکن مسلمین به شما بند است؛ و «معقل المومنین» هستی. دو تای قبلی مشخص است. «معقل المومنین» نسبت به «مسلمین» و «ارکان المسلمین»، خاصتر شده است: دین، مسلمین، مومنین. آن اول «دعائم»، «ارکان»، سومی «معقل».
«معقل» یعنی چه؟ در زبان عربی، چیزی است که دور چیزی میآید و از آن محافظت میکند و هارمونی یک چیز را حفظ میکند. این میشود «اقال»؛ میبندد و مانع از دست رفتنش میشود، مانع متفرق شدن و از هم پاشیدنش میشود. مثلاً پابندی که به شتر میزنند، «اقال» است. در واقع، اگر دقت کرده باشید و دیده باشید، چفیههای عربی، بالای سرش یک دایرهای دارد تا چفیه تکان نخورد، باد نبرد و نیفتد. این را هم به آن میگویند «اقال» یا به زبان خودشان «اِگال». این «اقال» باعث حفظ میشود. «معقل» یعنی این. در این جور وقتها، تعبیر کمربند هم میشود به کار برد. یعنی «معقل» یک معنای کمربند هم دارد. حالت «حزام» هم در عربی گفته میشود. دور تا دور، کمربند حفاظتی که این قطعات و اجزا را به هم متصل میکند و مانع فروپاشی و از هم گسسته شدنشان میشود. مانع گسست میشود.
«اقال» و «معقل» این است: همه را پیرامون یک حقیقت نگه میدارد، پیرامون یک محور. عبارات متعدد و متنوع میگویم؛ چون همه اینها در این معنا اِشراق شده است. همه اینهایی که عرض کردم، ترجمه و توضیح «معقل» است. امام حسین (علیه السلام) «معقل المومنین» است. این را هم فقط در زیارت اربعین گفته است. یعنی این چهارچوبی که شما از بیرون میبینید، این بروز و هویدایی همین حقیقت است که امام حسین (علیه السلام) «معقل مومنین» است.
این زیارت اربعین میلیونی، باشکوه، آنچنانی و خاص، چرا این است؟ چرا اینجوری است؟ چرا وقتهای دیگر اینجوری نمیشود؟ نیمه شعبان هم عراقیها سعی کردند اینجوریاش کنند، نشد، نگرفت. تابستان بود، اوج گرما بود. الان اربعین افتاده در گرما و فصل گرما. نیمه شعبان را رفتهاند جابجا کنند. زیارت نیمه شعبان جور نمیگیرد، زیارت عرفه هم جور نمیگیرد. نه که نمیآیند، میآیند، اما این مدلی نمیشود؛ چون زیارت اربعین «معقل المومنین» است. امیرالمؤمنین برای اینجا نوشتهاند. این کمربند است که اینها همه با هم یک رشته میشوند و به هم وصل میشوند. یک کمربندی میکشد که اینها همه را جمع میکند. این مال زیارت اربعین است.
پس یک معنای «معقل المومنین» همین است که اینها را پیرامون هم جمع میکند. یک معنای دیگر «معقل المومنین» این است که امام حسین (علیه السلام) محل عقلانیت مومنین است. خب، این یعنی چه؟ عقلانیت مگر محل دارد؟ بله، کانون عقلانیت، مبدأ عقلانیت. از آنجا عقلانیت میجوشد، از آنجا عقلانیت سرایت میکند به مومنین.
گفتگو کنیم در این چند دقیقه، تا بعدش، احتمالاً، بعضی نکات در قالب سؤالات دوستان مطرح شود. اساساً قرآن، جماعت، جمعیت، جمع شدن و اجتماع، همه را پیرامون عقل میداند. خود جمع شدن را کار قلب میداند و وابسته به عقل. اینجا در واقع محل پیوند عقل و قلب است که میشود پیوند مومنین و مسلمین. به دست هم دست میدهند، عقل و قلب.
آیه فوقالعادهای که در قرآن در این باره داریم، در سوره مبارکه حشر است، آیه چهاردهم سوره مبارکه حشر: «تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی». این آیه خیلی جای گفتگو دارد و خیلی آیه فوقالعادهای است. میفرماید که تو کفار را -که حالا بحث یهود است در این آیات که بحث قلعههایی که اینها داشتند، ماجرای خیبر، قلعههای به هم پیوسته، اتحادیه اروپا به معنای امروزیاش- متحد میبینی، جمیعاً میبینی. اینها مرزهایشان را برداشتهاند. بلژیک و سوئیس و سوئد و نروژ و فرانسه و پرتغال و اسپانیا؛ از تو این در میآیی وارد آن یکی میشوی، از آن در میآیی وارد این یکی میشوی. مرز ندارد، خطکشی ندارد، همه یکیاند. همه اروپا یکی است. ملتهای کافر را «تحسبهم جمیعا». نگاه که میکنیم، اینها متحدند، یکیاند؛ «و قلوبهم شتی». ظاهراً یکیاند، اما دلها متشدد، «شتی»، «شتّیٰ»، پراکنده است، مختلف است. دلهایشان یک جا جمع نمیشود. وحدت قلوب و اجتماع قلوب نیست. اجتماع ابدان هست. همیشه بدنهایشان و منافعشان با هم جمع میشود، اما دلهایشان با هم جمع نمیشود. دستهایشان سر سفره میرود، دستهایشان توی یک کاسه جمع میشود، دستهایشان توی سفره با هم جمع میشود، اما دلهایشان با هم جمع نمیشود.
خب، چرا دلها جمع نمیشود؟ شمّهای از بحثها را مطرح میکنیم. خیلی اینجا هم توضیح دارد، هم جای تأمل دارد. «ذلک بأنهم قوم لا یعقلون.» چرا اینها دلهایشان با هم جمع نمیشود؟ به خاطر اینکه اینها قومی هستند که عقل ندارند. عقل باید آن کمربنده باشد که اینها همه را بکشد و دلها به هم متصل شود. عقل نیست، دلها پراکنده است.
آقا، عقل ندارند؟ بیا ببین چیکار میکنند! آقا، طراحی دارند، برنامهریزی دارند. این تکنولوژیشان، تمدنشان، آن برنامهریزیهای بلندمدتشان. اینها زیر صد سال اصلاً برنامهریزی نمیکنند! اینها مثل شما حسین قلیخان صبح جمعه تازه باخبر نمیشوند! خود دولت طایفه مونگولیسم خودمان که کار نداریم، هیچی. با مومنین کار داریم. «معقل المومنین»، عقلانیت مال مومنین است و محل جوشش عقلانیت هم اباعبدالله است. خیلی جالب است! و کفار عقلانیت ندارند -به تعبیر قرآنیاش- و اتحاد ندارند -به تعبیر قرآنیاش- و اصلاً نمیتواند دلهای اینها با همدیگر جمع بشود؛ چون عقل ندارند.
اولاً بگویم که غربیها خب خیلی مفاهیم را بازآفرینی کردند، خصوصاً در رنسانس. یکی از مفاهیمی که به باد فنا دادند، همین عقل بود. و توی ساختار ناسیونالیستی، یک تعریف جدیدی از عقل مطرح شده. چه بدبختانه، شوربختانه، دیگر چه بگویم، متاسفانه! الان ما با هم مینشینیم، توی ادبیات دینی خودمان میخواهیم گفتگو بکنیم، اینقدر رو سوخت دادهاند این مفهوم عقل و تعریف عقل را، توی ذهن ما. من و شما میگوییم عقل و عقلانیت، سریع همان بکگراند ذهنی -به قول طلاب، ارتکازی- که آنها برای ما تولید کردهاند، توی ذهنمان میآید: تشخیص منفعت. منفعتم باز یعنی همان که آنها میگویند. اصلاً عالم که تعریفشان چیزی بیش از ماده و متریال نیست. از انسان و عالم انسان هم که چیزی بیش از همه بدن نیست. عقل هم چیزی بیش از تدبیر این انسان در این عالم برای بهرهوری بیشتر از منافع مادی نیست. عقل چیزی بیش از این نیست.
گفتگو میکنیم، میگوییم: کار امام حسین (علیه السلام) عاقلانه بود؟ نه، این عاشقانه بود! اینجاها دیگر عقل جواب نمیدهد! روبروی عشق درآمد! عقل مبدأ عشق است. میگوید: «قلوبهم شتیٰ.» نمیتوانند عاشق هم باشند، نمیتوانند دلهایشان یکی بشود؛ چون عقل ندارند. عشق و عقل تنازعی ندارند، درگیری ندارند؛ بلکه اصلاً بدون عقل به عشق نمیرسد آدم. این عقلی که قرآن میگوید، حقیقت با دو سو، با دو کارکرد، با دو جلوه: یکیاش میشود عقل، یکیاش میشود قلب.
امام حسین (علیه السلام) هم مبدأ قلوب است که فرمود: «قتل الحسین فی قلوب المومنین حرارةً ابداً.» پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودهاند از بابت شهادت حسین (علیه السلام) در دلهای مومنین آتشی است که هیچ وقت خنک نمیشود. این محبت، این قلوب مومنین که میفرماید «معقل المومنین»، محل عقلانیت مومنین است. نه اینکه امام حسین (علیه السلام) برای علاقهها خوب است، برای محبتها خوب است؛ عقلانیت! عقلت را ولی کار بینداز. امام حسین (علیه السلام) هیچ وقت حرف خلاف عقل تو را نمیزند.
همین عقل منفعتنگر، همین عقلی که بیش از این ماده و سقف دنیا و این هفتاد سال را نمیبیند، بعد امام حسین (علیه السلام) را هم یک جوری میخواهد بچپاند تو همین جا! یک جوری میخواهد جورش کند. آنجا هم که جور نمیشود، باید دست به تحریف برد که الان دیگر میبینیم الحمدلله بابش باز شده، خصوصاً عزیزان و حضراتی که آنور مهمان شماها میشوند و میآیند تبلیغ دین و این حرفها بکنند. معمولاً این شکلی است. یک جوری میخواهند اتصال امام حسین (علیه السلام) را با این عقلانیت ناسیونالیستی برقرار کنند. لذا تهش این میشود که امام حسین (علیه السلام) برای اخلاق رفت، برای صلح رفت. امام حسین (علیه السلام) قصد جنگ نداشت. خیلیها میگویند امام حسین (علیه السلام) از اول فرمود من میروم، «ان الله قتیلا». میگوید نه، اینها سند ندارد! این سید بن طاووس سند دارد!
حالا ما اینجا حرف زیاد داریم، اگر بشود باب مناظره باز شود با بعضی. سند ندارد این مبانی قرآنیاش! «نوازحها مکارم الاخلاق»، این، این با این عقلانیت سکولار، غیرعقلانی معرفی میکنیم. غیرعقلانی. من با عقلانیت مشکل دارم؟ نه، با غیرعقلانی بودن عقل تو مشکل دارم. آن خودمان عقل را عقل نمیدانیم. عقل ابزار سنجش است، ابزار گزینش است. ابزار گزینش چی؟ سؤال: چه چیزی را گزینش کند؟ میگوید آقا رفت اداره گزینش شد. گزینش چی میکنند تو اداره؟ چه چیزی را به چه کسی بر اساس چه چیزی برای چه کاری برای کجا و چگونه گزینش؟
عقل کاملاً وابستگی به قلب دارد. عقل در خدمت قلب است. عقل نمیتواند چیزی را غیر از آنچه قلب میخواهد، گزینش کند. در هیچ کسی، در هیچ دورهای، در هیچ وقتی. عقل همیشه در اختیار قلب است. گزینش میکند. مگر میشود من چیزی را میل درونی و کشش درونی نباشد، عقلم به من هی بگوید این را باید بخواه؟ مگر میشود؟ میگوید تو بقا میخواهی، تو لذت میخواهی، تو تفریح میخواهی، تو کیف میخواهی، تو آرامش میخواهی. میخواهی؟ من برای تو گزینش میکنم. اینجا آرامش، آنجا دو. این آرامش بیشتری دارد. البته باز گول علاقهها را میخورد. چون از آن طرف علاقه به آنی، سطحی، پایین، فوری؛ علاقههای این شکلی عقل را تسخیر میکند. قلب بهش دستور میدهد، میگوید: ببین، من لذت میخواهم، ولی آنیترین لذت، سطحیترین لذت. همین الان. همین الان لذت میخواهم. پیدا میکند. تفکر، آن سرچ کردن، جستجو کردن، کار تفکر است. آن سلکت کردن، انتخاب کردن، کار آن دستور دادن از طرف قلب است.
قلب دستور میدهد. عالم ماده چون عالم تجزی است، عالم پراکندگی است، عالم کثرت است، اساساً اینجا وحدت معنا ندارد. و این علاقههایش کثرت آفرین است. توی ماده، علاقههای مادی تکثر است. «الحاکم التکاثر»، کوثر نیست، تکاس است، تکثیر میکند. هم خودت را از درون تکثیر بد میکند؛ یعنی پراکندهات میکند، منتشرت میکند، پخش و پلا میکند. «اشکو بثی و حزنی الی الله.» از هم وا رفتن، پخش و پلا شدن. درون تمرکزت را میگیرد، درگیر میکند و پخش و پلا میکند. هم خودت را، هم حالا این افراد با همدیگر اصلاً نمیتوانند جمع بشوند؛ چون وحدت، آنی که مایه اتحاد و مایه جمع شدن است، وحدت اتحاد، وحدت و اتحاد اصلاً توی عالم ماده رقم نمیخورد. عالم کثرت است اینجا. ذاتش کثرت است. عقلانیت اینجا داشته باشند، چه چیزی را گزینش کنند؟ هر کسی متناسب با آنی که خودش میخواهد، گزینش میکند بر اساس علاقه خودش. لذا اصلاً نمیشود دو تا کافر با همدیگر اجتماع قلوب پیدا کنند. برعکس، نمیشود دو تا مومن با هم اجتماع قلوب نداشته باشند، مگر اینکه مومن نباشد.
ایمان حرکت به سمت عالم وحدت است که حالا در مورد عالم نور با همدیگر مفصل چندین جلسه. نور واحد، ظلمات جمع. آمده. هیچ وقت «انوار» نداریم در قرآن. عالم نور از تکثیر یک مثلثی شکل تو را میبرد به سمت یک زاویه واحدی، یک گنبد، یک سقف این جوری. یک مبدئی همه را از این عالم کثرت سیر میدهد به یک نقطه. امام حسین (علیه السلام) چون نقطه وحدت است، چون از عالم وحدت است، چون از عالم نور است، او مبدأ این محبتهاست. محبتهای سطحی دیگر محو میشود.
«محل عقلانیت.» عقل ابزار گزینش است. در تعریف قرآن و روایات برای ما تعریف که کردهاند از عقل، آنی است که برایت گزینش میکند بر محور عبودیت. میخواهی عبد باشی، عبد، عقل میخواهد. این گزینشها، گزینشهای عابدانه، گزینشهای عبدگونه است. میگوید: تو عبدی. در رابطه با خدا میخواهی رضایت او را حاصل کنی. میخواهی قرب او را حاصل کنی. من میگردم برایت پیدا میکنم هر آنچه را که رضایت او درش است. میگوید الان برایت پیدا میکنم هرچه را که قرب او درش است. میگردم پیدا میکنم. گزینش. لذا با عقل است که خداپرستی میشود. پس عقل ابزاریست در خدمت عبودیت. عبودیت هم همان کشش قلبی است. انسان یا عبد خداست یا عبد هوای نفس و شیطان و اینهاست. میل درونی و کشش باطنی است. این دستور میدهد برایش اول عبادت و عبودیت خدا هست، بعد عقل ما. «اوبده الرحمان»، یعنی میخواهد عبد باشد. عقل برایش کار میکند: من ببرمت عبدت کنم. چه جالب!
بریم. این به عقلش میگوید که من میخواهم عبد باشم، کار کن برای من. این حمالی میکند. عقل حمال است، عقل نوکر است، کارگر است. کارکرد عقل «الله خیر و ابقی» میشود. عقل میرود او را پیدا میکند، این خیر است، این باقیتر است. اینها همش کار عقل است، کار سنجش است. «لعلکم تعقلون.» همه، یک وقتی دنیا میشود، این دنیا را ترجیح میدهد و ماده و همینی که جلو چشمش است. این میشود عجلهها و آن کششهای سطحی.
امام حسین (علیه السلام) که اباعبدالله الحسین است، ایشان شأن، شأن «اباعبدالله» است؛ یعنی هر که که عبدالله است، عبودیت او مربی او، پرورنده است، پرورنده عبدالله. پرورنده عبدالله که میشود عبدالله هم که با عقل عبودیت خدا را کسب بکند. عقل میخواهد امام حسین (علیه السلام) عبد تربیت میکند. بودم که عقل میخواهم. پس عقل در گرو امام حسین (علیه السلام) است. او محل عقلانیت است. به این معنا؛ چون محل آموزش عبودیت است. او به تو یاد میدهد چه چیزی را گزینش کنی، چه چیزی را بخواهی، ترجیح بدهی. ابدیت را ترجیح بدهی، عبودیت را ترجیح بدهی، رضایت خدا را. او یاد میدهد، او آموزش میدهد. اصلاً از درون او میجوشد. اصلاً او مبدأش است. او اصلش است. اوریجینال عقل و عقلانیت است. نه اینکه تو برداری عقل خودت را تعریف کنی، خودت صفر تا صد عقل را ببندی. بعد آمدی امام حسین (علیه السلام) را میخواهی با این، با این الگویی که خودت داری، امام حسین (علیه السلام) را گذاشتی. امام حسین (علیه السلام) را داری برش میزنی، قیچی میزنی تا با این جور دربیاید. نه عزیزم! امام حسین (علیه السلام) الگوست. عقل خودت را باید با این قیچی بزنی.
ما دقیقاً برعکس. یعنی کاری که عقل سکولار و راسیون کرده، این شکلی است: عقل خودش را گذاشته، بعد امام حسین (علیه السلام)، خدا، پیغمبر، شریعت، همه را دارد با این برش میزند. تحریف میکند، تأویل میکند. دنبال اخلاق به همین معنای رایج سکولارش، بهداشت و رفاه و امنیت و آموزش اهدافش بود و دیگر اینها بنیادگرایی و جزماندیشی و دیگر طالبانیسم و اینهایش است. دیگر جهاد و فلان و این حرفها. اقامه حمله به معروف. عقلانیت او تو همه روابط خودش در گستره هستی و عالم میخواهد خودش را تطبیق بدهد با رضایت، میخواهد خودش را تطبیق بدهد با قاعده فطرت و تطبیق داده است. این میشود عقلانیت امام.
نکته دیگری عرض بکنم که این دیگر نکته خیلی مهمی است و خیلی هم جای بحث و بررسی دارد. آن هم این است که عرفا و بزرگان و اساتید، یک بحثی دارند در مورد نسبت تعقل و تعلق. امام حسین (علیه السلام) «معقل المومنین» دقیقاً به دلیلی است که تعلقات را مدیریت میکند، تعقلات را مدیریت میکند. اساساً انسان تا تعلقش را مدیریت نکند، تعقلش مدیریت نمیشود که عرض کردم همین نسبت و عقل که عقل در گرو قلب است.
یک چند تا میخواهم برایتان عبارت بخوانم از آیتالله حسنزاده آملی که خدا به ایشان سلامتی بدهد. ایشان تو آثارش خیلی این بحث را مطرح میکند. چند جایی هم به این میپردازد. یک نقلی از ملاصدرا دارد. این را اگر پیدا کنم، آها! ایشان میگوید که در مجموعه مقالاتشان، صفحه سی و هشت: «میفهمم که چنین در خاطر دارم که صدرالمتألهین ملاصدرا در تفسیر سوره مبارکه یاسین و یا در تفسیر سوره دیگر میفرماید که شخصی را میشناسم که حدّت ذهنی بسزا داشت.» یکی بود خیلی باهوش بود و از هوش و بینش سرشاری برخوردار بود. کلیات و مرسلات را خیلی خوب ادراک میکرد. فهم کلیاش خیلی خوب بود. از جزئیات میرفت به سمت کلیات، فهم کلی. «اما برای او رهزنی پیش آمد که برگشت، یک اتفاقی پیش آمد مسیرش و بدین سوی منعطف شد و دل به امور مادی خوش کرد.» ببینید! علاقه به مادیات. اینها چون عاقل نیستند، دلهایشان با هم جمع نمیشود. کی عاقل نمیشود؟ کسی که دلبسته مادیات باشد. اصلاً عقل، عقلی که قرآن میگوید، با دلبستگی مادی، دلبستگی به مادیت هم با دلبستگی به حقایق جمع نمیشود. تا دلبستگی به حقایق نباشد، اتحاد حقیقی محقق نمیشود.
این پیادهروی اربعین به خاطر این است که همه اینها را با همدیگر جمع کردیم. این اتفاق محو شده است. علاقه به پول، رفاه و آسایش و خوشی و خانه و همه چیز. هر چه از اعتباریات و فانیات و امور مادی و این جور چیزهاست، رفته کنار. عشق اباعبدالله (علیه السلام) که این عشق هم هیچ فضای مادیاش تبلور ندارد. دقیقاً تو همان عالم نورش است که دارد بروز پیدا میکند. همان عالم فطرت. چیست؟ یعنی فطرتها را درگیر میکند. نه امام حسینی که نه، امام حسینی که فطرتها درگیرش هستند، فطرتها دنبالش هستند. این قلب را گرفته، بعد شده این عقلانیت جدید. بعد طرف به جای اینکه بنشیند فکر کند چه شکلی زائر را به تیغ بزند بیشتر توی این ایام که شلوغ است؟ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دست میگذارند، عقول را افزایش میدهند. این عقل را افزایش میدهند، نه آن عقل سکولار راسیونالیستی را. من احساس میکنم خیلی بیشتر از قبل بخورم. الان میدانی نان تو چیست؟ سکهها را بریم بریزیم توی بازار. عقل شیطانی است. آن عقل تو بستر مادی است. آن همین سنجشها و گزینشهای برای تفرعن، برای حیوانیت، در خدمت حیوانیت اوست. چه شکلی حیوانتر باشم؟ چه شکلی گرگتر باشم؟ چه شکلی درندهتر باشم؟
«تا آنچنان تعلقات به مادیات هوش و بینایی و صفا و بیرنگی را از او گرفت که از ادراک معانی و حقایق کلیه بازمانده بود.» هر چی آدم صفا پیدا میکند، اصلاً فهمیده نمیشود به بافتن کشید. فلسفه لطافت باطن میخواهد، سحرخیزی میخواهد، زیارت عاشورا میخواهد، پیادهروی اربعین میخواهد. این میروی به سمت کلیات، از جزئیات فاصله میگیری. چون ادراک کلیات، جزئیات. این پول و این نان و آن نمیدانم قورمهسبزی، این همین. فقط قیمت قورمهسبزی فقط میتواند بالا نرود. این آقا که خیلی باهوش بود، تعلقات مادی آمد، این را کشید برد به سمت از حقایق کلیه دورش کرد و قادر به ادراک آنها نبود. دیگر کمکم اصلاً نمیتوانست کلیات را ادراک کند. اصل مطلب تمام.
میفرماید که اصلاً «تعلق با تعقل جمع نمیشود.» شانزده بار ایشان توی آثارش این تعبیر را به کاربرده است. از دروس معرفت نفسش، از هزار و یک کلمه. یکی از این هزار و یک کلمه، دقیقاً همین بحث است. اصل ۲۹، جلد ۵، صفحه ۳۰۸. ای عزیز! «تعلق با تعقل جمع نمیگردد و تعقل شهود.» تعلق با تعقل جمع نمیشود. تا تعلق داری، تعقل نمیتوانی بکنی. تا تعقل هم داری، شهود نمیتوانی بکنی. کنار دیگر. اصلاً منی نیستم که بخواهم سنجشی بکنم. تمام. «تعقل شهود.» تعلق با تعقل جمع نمیشود. تعقل با شهود جمع نمیشود. چون دلهایشان جمع نمیشود و چون آن عقل شکل نگرفت. آن عِقال، همه را یک کمربندی بشود به هم وصل بکند و آن کمربنده، آن سنجشی است که اینها پیرامون آن علاقههای حقیقی و فطریشان دارند. تا آن نیست، این اتحاد برقرار نیست. اینجا توی پیادهروی اربعین، این اتحاد برقرار شده است. و چرا هی همه میگویند آقا این پیادهروی بوی ظهور را میدهد؟ چون از این. ولو ظهور آقا پانصد سال بعد باشد، اصلاً پیادهروی اربعین تعطیل بشود، ظهور بیفتد چهارصد سال بعد. هر چی هست آقا، ظهور همین است، این است، این جنس است. این جنس نیست آن گرد و خاکه و آن نمیدانم شلوغیها و محرم و سرویس بهداشتی صحرایی. آنها نیستند ها! آن عقلانیت است. این مدل سنجیدنی. این همان است که تمدنساز است و عالم را بر اساس یک هویت جدیدی تولید خواهد کرد. و این تمدن کافرانه در معرض اضمحلال است، دارد تمام میشود. این زوال است، تمام. کارش تمام است. آخرش است. تعلقی هم توش به معنای واقعی سؤالات عزیزان.
در خدمتتان چه جوری میتوانیم محک بزنیم تا ببینیم این تطابق دارد با چه جوری میتوانیم محک بزنیم؟ در نهجالبلاغه در مورد کارکرد انبیا، امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «لیسیروا لهم دفائن العقول.» انبیا آمدند استخراج کنند. کاری که شخم زدن است. میآید از پایین درمیآورد و میآورد بالا. امام حسین (علیه السلام) هم ثارالله. یکی از معانیاش این است. فقط معنای خون نیست. یعنی این جور از آن لایههای عمیق درونی را میآورد بیرون. این استخراج میکند. چه چیزی را؟ «دفائن العقول.» دفینههای عقل. آن عقل، آن عقلانیت پنهان شده زیر این حجاب ماده. با چی میآورند بیرون؟ میفرماید که ما رسل را فرستادیم با چی فرستادیم؟ «بالبینات و الکتب و المیزان.» این سه: بینات، کتاب و میزان. با اینها ما باید عقل را در خدمت اینها ببریم.
ترازو. این عقلی که شما داری، الان ما میگوییم آقا این ترازو میکشد، این را میگوید یک کیلوست. ببینید! ترازو میکشد، میگوید یک کیلو. ترازو دیگر جعل واحد نمیکند ها! یونیت که تولید نمیکند. این ترازو به یک واحد جدیدی مثلاً نمیدانم سانتیگرم، سانتیمتر و کیلوگرم ترکیب کرده. ترکیب صنعتی و سنتی. این اصلاً به جای این چیزها میگوید چی؟ میگوید سانتیگرم. این ترازوی ما این است. یک سرچ جدید میفهمد. بعضی عقلها، عقل خودبنیاد که در برابر وحی است، این شکلی است. یعنی اصلاً برای خودش جعل واحد میکند. آقا! واحد که این فقط کشف واحد میکند. جعل و کشف واحد است، نه جعل واحد. کجا تولید شده؟ حالا تو این مسائل ترازو اینها اعتباری است. یک تعدادی نشستهاند با همدیگر قرارداد کردهاند که این اینقدر وزن را بهش میگوییم گرم، پنج گرم، صد گرم، یک کیلو. این اعتباری است. توی عالم «و وضع الوزن یوم اذن الحق.» وزن در این عالم حق است. انبیا آمدند میزان به ما دادند. از این واحد رونمایی کردند با قرآن و عترت و کتاب و سنت و با این منابع دست اولی که وصل به آن سرچشمه حقایق است. ما اسمش را میگذاریم وحی. این است که اصلاً وحی و عقل هیچ وقت روبروی هم قرار نمیگیرند. نسبت خیلی خدا باید بفهمد، ما باید وحی عقل خدا بفهمد. این جای آن، این جای این. این چه جوری است؟ واحدش را وحی جعل میکند، ابلاغ میکند. عقل کشف میکند. شما برو بررسی کن ببین چقدر چند واحد از این را دارد. چند واحد از چه چیزی را دارد؟ از حق را دارد. حق را کی به شما داد؟ میزان، کتاب، بینات.
اینجاست که باید به وحی مراجعه کرد. اینجاست که باید به اهل بیت (علیهم السلام) مراجعه کرد. اهل بیت (علیهم السلام) به ما یاد دادهاند از حقایق. میزان حقانیت مسئلهای. آقا تو ارتباط شما با خانمت، حقش چیست؟ «اتقوا الله حق تقاته»، «حق جهاد»، «یتلونه حق تلاوته.» هر چیزی یک حقی دارد. «اشهد انکم اقمتم الصلاة.» حق جهاد. حق جهاد، یعنی آن جهاد، این حق است. این دو واحد، سه واحد، ده واحد، پنجاه واحد. این را دیگر عقل. آن اصل واحدش این است که در سیره اهل بیت (علیهم السلام) و قرآن، اینها که گفته شده، اینها همش. آقا ابراهیم، واحد حق است. موسی، واحد حق است. حق، واحد حق است. اسوه حسنه، برش بزنی این را میگذاری. برش میزنی. ابراهیم. «الا من صفح نفسه.» هر کی با ابراهیم جور درنیامد، سفیه است. عاقل نیست، عقلانیت ندارد. این حق ابراهیم، خود حق است. این را بگذار. اسوه حسنه هم هست. از روش برش بزن. هر چی با این جور درنمیآید، بریز بیرون. در این بتشکنی مصر بود، حالا به قول ماها صغر بود، صفر بود وایستاده بود. تو نمیتوانی روبروی بتها درآیی. علامت سفاهت است. به همین میزان علامت این است که عقلانیت در آدم نیست. چون واحد حق است. عقل تو در خدمت حق نیست. این ترازو است، کیلو نمیکشد. خب این مشکل دارد. این میگذاری، منفی میشود. منفی، منفی دویست گرم. این کاملاً معکوس تشخیص میدهد. نمیبینید؟ معروف منکر شده است، منکر معروف شده است. واحدها را جابجا کردهاند. مشکل امام حسین (علیه السلام) با یزید این است. یزید عاقل نیست؟ بله، به معنای امروزی غربیاش که کاملاً اصلاً یزید عاقلتر است. از همه بهتر کیف دنیا را این برد. باریکالله به تو عاقل! تو بودی! بقیه ادای تو را درمیآورند. ساختار سکولار ناسیونالیستی یزید میشود شاخص عقلانیت. با این ساختارهای ماست که امام حسین (علیه السلام) معروف منکر شده است. این واحد سیب میگذاری به جای اینکه یک کیلو سیب به تو اعلام کند، میگوید منفی دویست گرم. حق و باطل نشان میدهد، باطل حق نشان میدهد. هست و نیست نشان میدهد، نیست و هست نشان میدهد. اینی که روی آن است، میگوید هیچی نیست و برمیداری، میگوید یک چیزی هست. این ترازو مشکل دارد. عقلانیت مردم آسیب دیده است. امام حسین (علیه السلام) برای زنده کردن این ترازو آمده است. «معقل المومنین»، محل عقلانیت است. آمده این را اصلاح کند. درست بسنج. با حق بسنج. حق درش را ببین. این حق هم چیست؟ اسیر و بصیرت جدی. آمدهام به سیره جدم عمل کنم. به سیره امیرالمؤمنین. آمدهام ارزشگذاری که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) کرده در گفتارش، در رفتارش، این ارزشگذاری را برگردانم به جامعه. اینها ارزشگذاری حق است. اینها نمودار حق است. به این وزن. این واحد حق است. این واحد. آمدهام برگردم به همه ترازوها. اصلاح. «اصلاح فی امت جدی» هم همین است. همه ترازوها خراب شدهاند. من تکنسین آمدهام همه ترازوها را درست کنم که وقتی پنجاه گرم سیب میگذاری، بهت بگوید پنجاه گرم سیب. منفی پنج کیلو. ترازو ریخته به هم، خراب شده است. من آدم اصلاح کنم. عقلانیت را اصلاح کنم. عقلانیت را این شکلی اصلاح.
شاخص این رتبهبندی بین اینکه من اول خودم را بسازم، جامعه فلان و اینها. این رتبهبندی، رتبهبندی دقیقی نیست. اصل حرف درست است؛ یعنی اولویت درست است، ولی رتبهبندیاش مشکل دارد. یعنی فعالیت همزمان. مثل اینکه من میگویم آقا من الان تو این ماشینی که دارد میرود، وظیفهام این است که این فرمان را خوب بچرخانم. وظیفه من به این نیست که مثلاً حواسم به این باشد که از بغل کسی به من نزند. مسیر خودم را بروم. خب، آن مسیر خودم را رفتن، لزوماً همراه با اینکه حواسم باشد وقتی کسی در مسیر خودش نمیرود، به من نخورد، یک بخشی از رفتن من است دیگر. جزایر از هم گسسته که نیستیم. با هم زندگی میکنیم. یک حرف وقتی میآید، یک شبهه وقتی میآید، یک عملکرد وقتی میآید، یک چیزی وقتی سنت میشود، سیره میشود، این طبعاً میآید در من اثر میکند. یک چیز کاملاً طبیعی است. حواسم به فرمان خودم باشد. بله، من نمیتوانم فرمان کس دیگری را برانم. نمیشود اصلاً. نه وظیفه ندارم، نمیشود اصلاً معقول نیست. ماشین، سعی کن تمام این صد هزار تا را برانی. معلوم است که نمیشود. تو راننده فرمان خودت هستی، ولی در این راندنت حواست باشد کسی بهت نخورد. یک جوری بران که تو به کسی نخوری، کسی هم به تو نخورد. این هم هست دیگر. آن هم رعایت نمیکند. آن هم بیقانونی میکند. سبقت بیجا میگیرد، سرعت اضافه دارد. حواست باشد به آن نخوری. یک جاهایی مثلاً طرف میآمد سبقت بگیرد، من راه نمیدادم. ماشین میآمد.
یک نکتهای که باید بهش توجه داشت، یک بحث دیگر. خب، عرض کردم میزان و معیار وحی. البته وحی ما کاملاً به این معنا نمیگیریم که کاملاً دور از دسترس عقل است. نه. یک سری چیزها امور عقلی است که حجاب فطرت اینها را عرض بنده را روی این کلمات حساب شده است. نمیخواهم تعریف از بحث بکنم، ولی اینها محصول سالها کار و فکر و گفتگو و بحث تلمذ محضر علما اینهاست. بعضی چیزها هست که برای عقل حجابی از جانب فطرت ندارد. یعنی فطرت هر آدمی معمولاً حجاب طبیعت به این خیلی آسیب نمیزند. مثلاً ظلم. حالا اینها بحثهایی است که علما معمولاً مطرح میکنند. میگویند حسن قبح عقلی. یعنی هر آدمی میفهمد اصل ظلم را لااقل میفهمد. مصادیقش را اگر نفهمد، میگوید آقا از ظلم، قبیح. ظلم بد است. «العدل حسن»، عدل خوب است. عدل خوب است، ظلم و دروغ بد است، صداقت خوب است. یعنی فطرت نسبت به این حجابی ندارد. مگر در مصداق. میگوید اینجا دروغ خوب است چون منفعت مرا تأمین میکند. اینجا ظلم اشکال ندارد، منفعت جناح ما را. تو مصداقش فطرت آسیب میبیند. تو حجاب میرود، منافع میآید وسط. اصل کلیاش به حجاب ما برای حرکت عقلانی و تشخیص بر اساس این ترازو تو زندگی یک چیز خیلی خوب و متقین خوب. مگر قرآن نیامده برای اینکه اصلاً تقوا ایجاد کند؟ اینکه دور میشود به قول معروف تو تقوا داشته باش، من تو را هدایت میکنم. تقوا هدایت کنم؟ آخر تقوا اولش است، بعدش است، قبلش است؟ اول تقوا داشته باشم بعد هدایتم کنی؟ تقوا دارم؟ علامه بحثی مطرح میکند، عالی. میفرماید این تقوای اول، تقوای عقلی است. همین مسائلی که برای فطرت حجاب ندارد. تعابیر بنده خط گفته، رفته نیم خط. این همان تقوای عقلی است. یعنی آنی که عقلت ادراک میکند، ادراکش هم مبتنی بر فطرت است. بین این ادراک عقلی و سنجش و فطرتم حجابی نیست. این را وقتی بهش ملتزم باشی، مبتنی بر این عمل میکنیم، میشود تقوای عقلی. تا این را نداشته باشیم، قرآن تو را هدایت نمیکند. با این تقوا میآیی به در محضر قرآن، وحی. اصلاً بدون این عقلانیت بپذیرم، سلکت کنم، وحی. میدیم انتخاب کنی. یک عقلانیت بالاخره قبل از پذیرش وحی میخواهد. فطریه. آن اموری که عقل تو با فطرت تو حجاب ندارد، از اینها دست برندار. ملتزم بینا باش. اصل مرگ را قبول دارد که میمیرد، عقلانیتی است. من فناپذیرم. من تمامشدنی. به وحی هدایتت میکند. وحی هم تو را به مراتب بالاتر تقوا هدایت میکند. میروی درجات بعدی. تقوای عقلانی داریم. یک عقل قبل از وحی داریم. این همین عقل است. با این عقل به و فطرت دست نخورده و بیحجاب است و این عقل گزینش میکند، همانی که فطرت میخواهد و این وسط هم دخالتی هوای نفس.
خیلی جایگاه مصلحت، سؤال خیلی خوبی است. این سؤال خودش موضوع گفتگوی مفصل است. اصلاً این بحث خیلی جونداری است دیگر. یعنی از آن بحثهای جدی ما و الان هم کاملاً تو بورس روز، بلکه خیلی دیگر بحث روز. ببینید مصلحتاندیشی با عقلانیت وحی بنیاد و حقیقتگرا که امام حسین (علیه السلام) میشود «معقل المومنین»، یک جاهایی ممکن است تو بروندادههای خودش شباهت داشته باشد و یکسان باشد. مثلاً این هم میگوید جانت را حفظ کن، آن هم میگوید جانت را حفظ کن. حالا اینکه مصادیق اینها و تعریف اینها چیست، آن یک بحث است.
ببینید! مصلحتاندیشی حقیقتگرایان، رویکردش همش به فطرت است، نه به غریزه. به ابدیت، نه ماده. نه اصل. خب این میگوید خودت را نکش. خودت را به کشتن نده، مردم را به کشتن نده. چرا؟ برای اینکه تو این کشتن منفعتی توی کشته شدن. هر کشته شدنی که توش منفعتی نباشد، این عقل مصلحتاندیش حقیقتگرا حکم میکند. البته حقیقتی نیست و خود زندهماندن اصل اصالت دارد و هیچ چیزی بالاتر از زندهماندن ارزشی ندارد. لذا همه چیز فدای زندهماندن و نمردن. اینجا نه حقیقتی هست. ما هم که ابدی هستیم. ما هم که ماده نیستیم. ما ادامه داریم. ما که آخرش هم خواهیم مرد. ما برای نمردنمان توجیه داریم و دلیل داریم و یک منفعت بالاتری هست و یک سنجش دیگری داریم. ما با مرگمان اینقدر سودی گیرمان نمیآید. چیزی کاسب نیستیم. اگر چیزی کاسب بودیم، آنجا با امام حسین (علیه السلام) خودش را تحلکه، هلاکت و با دست خود و همه اینها مشکل دارد.
از آن عقلانیت وحدت جامعه، عقلانیت سکولار. آنجا هم وحدت ملاک است و ارزشمند است. اینجا هم وحدت ملاک ارزشمند است. آنجا وحدت با کارکرد چی؟ گاوداری. تو این دامداری دعوا کنی، دیگر از علف خوردنمان میافتیم. خودت باشی. انبیا میگویند وحدت. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به وحدت برساند. آن کدام وحدت است؟ اول اینکه وحدت پیرامون یک حقیقت است. وحدت به نفع یک حقیقت. یک جاهایی عقبنشینی از یک سری مسائل به نفع وحدت، مصلحتاندیشی. حضرت هارون گفت من درباره این گوسالهپرستی حرف نزدم چون وحدت به هم میخورد، تفرقه. یزید هم که به امام حسین (علیه السلام) گفت تو تفرقه انداختی. یزید هم که حرف از تفرقه زد. حضرت هارون هم که حرف از تفرقه زد. یزید به امام حسین (علیه السلام) گفت از هارون یاد بگیر. ببین برای اینکه تفرقه نشود، حرف نزد. تو هم برای اینکه تفرقه نشود، حرف نزن. هارون هم حرف نزد با اینکه تفرقه نشود. امام حسین (علیه السلام) حرف زد، تفرقه هم شد. یزید ایجاد کرد. ملاکش همان تشخیص آن سیستم کلی شما. یک وقتی با حرف زدنت یک جوری مسیر، یعنی منفعتی از این حرف اعلام کردی، ولی نتیجهاش چیست؟ نتیجهاش این است که مسیر کشف حقیقت برای فطرت مردم مسدود میشود. اینجاست که اولیای خدا سکوت میکنند. فرصت میدهند مردم بیندیشند. حجابهای فطرت اینها کنار برود. تو ابتلایش بیفتند. ابتلای این تصمیمی که گرفتهاند، این رأی که دادهاند، انتخابی که کردهاند، نتیجهاش را ببینند، بچشند. ببینند این چی بود. ببرم و قطع کنم و کات کنم و اعدام کنم و دور بیندازم، از این کارها نمیکنم. رشد بدهم. من جای همه فکر میکنم. یعنی من به همهتان یاد میدهم چه شکلی فکر کنید. یکی کوکش کرونا اربعین، اربعین. این کرونای چهارده میلیونی که امسال رفتند، عراقی. اربعین عقلانیت وحی گرایانه به کجا میرسد؟ خلاصه این میخواهد رشد بدهد. اینجا مصلحتاندیشی میکند. سکوت میکند. این رشد دادن این عقل عمومی در اثر این است که فرصت دادم. اینها الان نمیفهمند سامری یعنی چی. نمیفهمند این گوساله دارد چیکار میکند. گوسالهساز. نمیفهمند که این تبعاتش برای اینها چیست. بگذار یکم مهلت بدهم. به مرور حالیشان میشود. این فرصت دادن است. این مصلحتاندیشی است. این شکلی است. نه اینکه من الان میترسم حرف بزنم، من را اعدام کنند. اعدامت کنند؟ میترسی بکشندت، حذفت کنند. یک وقت میترسی عقلانیت مردم، سنجش و خرد جمعی حقیقتگرایانه آسیب ببیند. تجربه حاصل نشود. این حجاب از فطرت کنار نرود. این مسئله سنجیها این شکلی تفاوت دارد. کلاً هر مسئله سنجی باید ریشهای در حقیقت و حقیقتگرایی داشته باشد تا این مصلحتاندیشی، مصلحتاندیشی عاقلانه بر اساس عقل عین کفر، عین نفاق است که قرآن هم بهش بارها اشاره نفاق.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...