مملکت نجف

مملکت نجف

مملکت نجف . 1403/01/09
00:56:18
15

معرفی
* خریداری زمین‌های شهر نجف و اطراف آن توسط امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) [3:16]

* امیرالمؤمنین (علیه‌السلام): زمین های نجف را خریدم تا بهشتیان از ملک من وارد بهشت گردند [4:12]

* امیرالمؤمنین (علیه‌السلام): نجف جایی است که ملائکه به حضرت آدم (علیه‌السلام) سجده کردند [8:43]

* نجف؛ محل مناجات و خلوت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در زمان حکومتشان [12:33]

* تکلم طولانی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) با ارواح مؤمنین در وادی‌السلام [13:47]

* نشستن امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بر خاک نجف؛ اینجا خاک مؤمنین است [17:53]

* گفتگوی عجیب امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) با فردی که جنازه پدرش را برای دفن از یمن به نجف آورده بود [20:12]

* زیارت روزانه 70 هزار ملک در نجف [31:23]

* امام صادق (علیه‌السلام): کسی که با تواضع به زیارت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برود اجر صد هزار شهید را دارد [33:35]

* سوال: چگونه با یک زیارت این اجرهای فراوان نصیب انسان می شود؟ [34:22]

* امام صادق (علیه‌السلام): درهای آسمان هنگام دعای زائر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) باز می‌شود [39:35]

* شب هایی که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) با هر نگاه به آسمان آیه استرجاع می‌خواند ... [41:26]

📚معرفی کتاب: ارشاد القلوب؛ دیلمی، حسن بن محمد؛ ترجمه علی سلگی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. فعال طیبین الطاهرین. اللّهم العن القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

به ذهنم رسید این دقایقی که در محضر امیرالمؤمنین، صلوات الله و سلامه علیه، هستیم، کمی در مورد شهر نجف و زیارت امیرالمؤمنین نکاتی را مرور کنم. بعضی نکات در مورد شهر نجف شاید کمتر شنیده شده باشد؛ در مورد خاک نجف، برکات شهر نجف و زیارت امیرالمؤمنین. روایاتی را در چند دقیقه عرض می‌کنم. ان‌شاءالله که باعث شود معرفتمان نسبت به زیارت و امیرالمؤمنین علیه السلام افزایش پیدا کند.

در مورد زمین کوفه و زمین نجف که نجف حوالی کوفه است، البته اسم قدیمی این سرزمین «قُری» بوده و به نجفی‌ها «قَروی» می‌گویند. حتی اسم مدرسه «قرویه» از همین نام قدیم نجف، یعنی «قُری»، گرفته شده است. در روایاتمان هم داریم که اینجا بعدها به اسم نجف معروف شده است، البته اسم نجف را هم در روایات داریم، ولی آن اسمی که بیشتر در روایات هست، «القُری» است؛ این منطقه به نام القُری شناخته می‌شود.

البته بخش به بخشش اسم‌هایی داشته، مثلاً یک بخشی از این منطقه اسمش «حیره» بوده. مجموع اینجا را مثلاً «خبرنق» می‌گفتند (با خِ غین و قاف). در روایت داریم که امیرالمؤمنین علیه السلام این منطقه خبرنق و حیره و تا کوفه (منطقه نجف، حواشی و حوالی کوفه) را خریداری کردند به قیمت چهل هزار درهم. چون لپ‌تاپ را نمی‌شد حرم بیاورم، روایتش را روی گوشی آوردم که عرض کنم. امیرالمؤمنین علیه السلام این منطقه را از دهقان‌های این منطقه به قیمت چهل هزار درهم خریدند و از افرادی که آنجا بودند، شاهد گرفتند که: «من این منطقه را خریداری کردم.»

به امیرالمؤمنین گفتند که: «آقا اینجا که بیابان است! منطقه خوش آب و علفی نیست، نه درخت زیادی اینجا دارد، نه محصولی دارد، نه مزرعه‌ای می‌شود باشد، نه زراعتی دارد، چیزی ندارد. زمینی بی‌بهره است؛ لیس ینبت حوا. اینجا چیزی رویش ندارد، برای چه این زمین را خریدی؟»

جمله امیرالمؤمنین علیه السلام بسیار جالب است، روایتی است که کمتر شنیده‌ایم. فرمودند: «من از پیغمبر شنیدم.» امیرالمؤمنین فرمود: «من از پیغمبر شنیدم که می‌فرمود: کوفان، یرد اولها علی آخرها.» خب، شهر کوفه هم به نام کوفه شناخته می‌شود، هم به نام کوفان. فرمود: «از پیغمبر شنیدم که می‌فرمود: کوفه، کوفه جایی است که اولی‌هایش به آخری‌هایش بازگشت داده می‌شوند.»

مرحوم علامه مجلسی این عبارت را دو جور تفسیر می‌کند: یا معنایش این است که یک تعدادی اول هستند، اینجا بعدها، هم‌زمان ظهور امام زمان، یک تعدادی می‌آیند، این‌هایی که اول بودند رجعت می‌کنند و بازگشت می‌کنند پیش آن‌هایی که آخر می‌آیند؛ یا «یُرَدُّو» خوانده شود یا «یَرِدُو» خوانده شود. علامه مجلسی می‌فرماید: اگر «یُرَدُّو» باشد، یعنی این‌هایی که اول بودند را برمی‌گردانند پیش آن‌هایی که بعدها می‌آیند. اگر «یَرِدُو» خوانده شود، یعنی این‌هایی که اول بودند، وارد می‌شوند. آخری‌ها هستند، آن‌هایی که اول بودند، وارد می‌شوند.

امیرالمؤمنین فرمود: «از پیغمبر شنیدم، کوفه، کوفه آنجایی است که اولی‌هایش برمی‌گردند به سمت آخری‌هایش و از پشت کوفه، یحشر من ظهرها سبعون الفاً؛ هفتاد هزار نفر از پشت کوفه محشور می‌شوند که یدخلون الجنة بغیر حساب. این‌ها بدون حساب وارد بهشت می‌شوند.» هفتاد هزار نفر از پشت کوفه، که می‌شود همین منطقه وادی‌السلام خودمان و نجف خودمان.

جمله امیرالمؤمنین اینجا خیلی جالب است. در پاسخ به چه چیزی فرمود؟ امیرالمؤمنین را پرسیدند که: «چرا این زمین را می‌خری؟ اینجا که چیزی ندارد!» حضرت اینجا فرمود که: «فاشتَهِیتُ أن یُحشَرَ من مِلکِی.» دوست داشتم این‌هایی که قرار است بی‌حساب بروند توی بهشت، از توی خانه من بروند توی بهشت. این زمین را خریدم که این بهشتی‌هایی که از اینجا محشور می‌شوند و بی‌حساب وارد بهشت می‌شوند، از ملک من وارد شوند.

اَسراری در این عبارت است. چون آن طرف هم ملک امیرالمؤمنین است. «قسیم الجنة و النار» کیست؟ امیرالمؤمنین. لذا از امام رضا پرسیدند چرا به پیغمبر می‌گویند ابوالقاسم؟ اول فرمودند که فرزندی به نام قاسم داشته. گفتند: «زِدْنی، ابن رسول الله.» بیشتر، اگر می‌شود بیشتر توضیح بدهید. حضرت فرمودند که: «قسیم الجنة و النار، امیرالمؤمنین است و چون امیرالمؤمنین در دامن پیغمبر بزرگ شده، قاسم همان قَسیم است.» و به پیغمبر ابوالقاسم می‌گویند چون مربی علی بن ابی‌طالب بوده که قسیم الجنة و النار است. کلید بهشت دست امیرالمؤمنین است. این زمین اینجا را خرید چون مطابقت داشته باشد با زمین آنجا که کلیدش دست اوست، سندش به نام اوست.

در روایت دیگر فرمود: «لو اجتمع الناس علی حب علی بن ابی‌طالب، لما خلق الله النار.» اگر همه مردم محبت علی را داشتند، خدا جهنم را خلق نمی‌کرد. تعبیر جهنم هم ندارد، تعبیر آتش شده. خدا آتش را خلق نمی‌کند اگر همه محبت علی بن ابی‌طالب را داشتند. پس ما اینجا در شهری هستیم که تمام شهر ملک امیرالمؤمنین است. فقط حرم امیرالمؤمنین نیست که مال امیرالمؤمنین است، خانه امیرالمؤمنین. تمام این شهر، شهر کوفه، شهر نجف، ملک امیرالمؤمنین است. حضرت خریده است. این یک روایت.

روایت دیگر دارد. این‌ها روایت‌های خیلی جالبی است که کمتر شنیده شده و گفته شده است، معرفت ما را بالا می‌برد نسبت به این جایی که درش هستیم. خدا توفیق دهد و عنایت کند بر این خاک و بر این سرزمین، بهترین شب‌های نورانی.

در روایت دیگر دارد که امیرالمؤمنین فرمود: «اول بقعة عُبِدَ الله علیها.» اولین جایی که خدا در عالم عبادت شده، نجف است؛ «ظهر الکوفه»، پشت کوفه، که همین نجف است. خب اینجا کجاست که اولین عبادت توش صورت گرفته؟ عجیب! «لما امر الله الملائکه ان یسجدوا لآدم.» آن خاکی که ملائکه به آن خاک در برابر آدم سجده کردند، خاک نجف است. آنجایی که بر آدم سجده کردند.

خب می‌دانید قبر حضرت آدم علیه السلام هم همین جاست. ایشان در کنار امیرالمؤمنین علیه السلام دفن شده است. حضرت نوح هم همین جاست که ۷۰۰ سال قبل از طوفان، قبر امیرالمؤمنین علیه السلام را ایشان کَند. از خدا خواست که این عنایت را به او بکند، حالا بابت سختی‌ها و آزارهایی که می‌دید و مقامی که پیش خدا داشت. حضرت نوح درخواست کرد که خدا قبر وصی پیامبر آخرالزمان، که امیرالمؤمنین است، کنار او قرار دهد. قبر امیرالمؤمنین به دست نوح حفر شد و این دو بزرگوار این افتخار را دارند که همجوار با امیرالمؤمنین هستند. در زیارت‌نامه هم خواندید: «آدم و نوح، دو نفری که کنار تو هستند.» آدم و نوح، این دو بزرگوار کنار امیرالمؤمنین هستند.

اولین خاکی که بهشت سجده شده، اولین جایی که عبادت خدا شده، اینجا پشت کوفه است، محلی است که ملائکه سجده کردند بر حضرت آدم. مسجد کوفه هم دیدید، محل پذیرش توبه حضرت آدم هم در کوفه و مسجد کوفه بود.

در روایت دیگری امام صادق فرمود که: «القُری قطعة من الجبل الذی کلم الله علیه موسی تکلیماً.» این سرزمین نجف، یک تکه از آن کوهی بود. حالا این بحث کوهش هم یک بحثی دارد که اشاره نمی‌کنم چون بحث مفصلی می‌شود. آن کوهی که پسر نوح گفت: «من بهش پناه می‌برم که غرق نشوم.» همین جا توی نجف یک بحثی دارد. حالا نمی‌خواهم واردش شوم، توضیحات دارد. امام صادق فرمود که آن کوهی که حضرت موسی نجوا می‌کرد با خدا، یک تکه از آن کوه، که حالا معروف به «طور سینین» است، آن کوه در صحرای سینا در مصر، یک تکه از آن کوه شده شهر نجف. آن کوهی که موسی با خدا صحبت می‌کرد.

معنا دارد دیگر، معنا دارد. لطیفه یعنی اگر موسی موفق شد به اینکه کلیم الله بشود، این سند را و این فخر را از امیرالمؤمنین و از آن خاک، اگر اینطور گوهر پیدا کرد برای اینکه محل مناجات موسی بشود، آن گوهرش را از خاک نجف فرمود. قطعه‌ای است از آن کوهی که عیسی بر آن کوه مقدس شد، ابراهیم بر آن کوه خلیل شد، و پیغمبر اکرم حبیب شد و خدا انبیا را بهشان مسکن داد، همه یک قطعه‌ای از این نجف و خاک نجف داشتند.

روایت جالبی داریم. چند تا دیگرش را بخوانم برایتان که لذت ببریم. چند تا روایت خیلی قشنگ است که گفتم حالا این‌ها را بخوانیم شاید کمتر شنیده باشیم. در روایت دارد که امیرالمؤمنین یک وقتی نگاه کردند به پشت کوفه. خب اینجا محلی هم که حضرت خلوتگاهشان بود، در کوفه که بودند حکومتشان بود. برای خلوت و مناجات می‌آمدند اینجا، این سرزمین قُری، همین سرزمین نجف. اینجا محل مناجات امیرالمؤمنین و درد دل امیرالمؤمنین با خدا بود. یک روایت خیلی قشنگ است که عرض می‌کنم. این روایت، روایت خیلی نابی است.

امیرالمؤمنین آمدند اینجا، عبور می‌کردند. یک بار نگاه کردند، فرمودند: «ما أحسن منظراً!» چقدر منظره قشنگی داری. به این خاک فرمودند. خب حالا این خاک چی بوده؟ که بیابان بود. امیرالمؤمنین منظورشان این خاک و این بیابان که نیست، ملکوت و باطنش را دارند نگاه می‌کنند. فرمودند: «و أطیب قُراً!» چقدر این اعماق تو پاک و طیب است. بعد دعا کردند: «اللهم اجعل قبری بها.» خدایا قبر من را توی این سرزمین قرار بده. اینقدر سرزمین مقدس و پاک بود. امیرالمؤمنین از خدا خواست که قبر من را اینجا قرار بده.

یک روایت دیگر داریم. یک شخصی به نام «حبه عُرَنی» (با عین) می‌گوید که با امیرالمؤمنین حرکت کردیم. آمدیم بیرون کوفه. دیدم که امیرالمؤمنین روبروی وادی‌السلام ایستاد. همین وادی‌السلامی که رفتید و می‌بریم، ان‌شاءالله خدا نصیبمان کند زیاد برویم زیارت قبر این بزرگان و این منطقه نورانی و باصفا. می‌گوید دیدم امیرالمؤمنین علیه السلام رو کرد به وادی‌السلام و انگار دارد با یک جماعتی حرف می‌زند ولی صدایی ندارد. یک جوری ایستاده نگاه می‌کند انگار دارد گفتگو می‌کند.

دیدم حضرت سرپا ایستاد. من هم ایستادم. کمی طول کشید، خسته شدم، نشستم. دیدم امیرالمؤمنین هنوز ایستاده. دوباره زیاد نشستم، خسته شدم، پاشدم. امیرالمؤمنین هنوز ایستاده. حوصلم سر رفت. هی نشستم و پا شدم و هی این پا و آن پا. دیدم امیرالمؤمنین، به قول ماها، ولکن نیستند، همین جوری ایستادند و انگار دارند صحبت می‌کنند.

به حضرت گفتم که: «آقا، من نگرانم، ناراحتم. شما خیلی روی پا ایستادی. یک مقدار بنشینید. من یک چیزی پهن کنم، عبا بیندازم زیرتان.» عبایم را انداختم که حضرت بنشیند. حضرت فرمودند که: «نه. نمی‌خواهم. من اینجا در گفتگوی با مؤمنینم. إن هو إلا محادثة مؤمنین.» اینکه می‌بینی اینجا ایستاده‌ام، در گفتگو و اُنس با مؤمنینم. سیر نمی‌شوم. خسته نمی‌شوم. گفتم: «یا امیرالمؤمنین! إنّهم لکذلک؟» آخه مؤمنی نیست اینجا، بیابان است. واقعاً در گفتگو با مؤمنین؟ «کُشف لَکَ الحِجاب،» اگر پرده کنار برود، می‌بینی اینجا مؤمنین حلقه حلقه دور هم نشسته‌اند، بزم دارند، گروه گروه مؤمنین، ارواح مؤمنین توی این قبرستان وادی‌السلام، دور هم دارند با همدیگر حرف می‌زنند.

پرسیدم: «آقا، جسم منظورتان است یا روح؟» روح. البته روح جسم برزخی با آن هست. جسم و روح. پرسیدم جسم برزخی بود؟ من روح را دارم می‌گویم. بعد فرمود که: «هیچ مؤمنی نیست که هر جایی از دنیا که از دنیا برود، إلّا قیل لروحِه: اِلحَق بِوادِی‌السلام.» به روحش خطاب می‌شود: «برو وادی‌السلام.» تمام. راوی به امام صادق گفت: «آقا، من برادرم بغداد است. نگرانم که آنجا از دنیا برود.» مثلاً فرض کنید که یک جایی است که مؤمن نیستند، مسلمان نیستند. مثلاً شما می‌گویی: «آقا، من برادرم مثلاً سوئد است. آدم خوبی است. می‌ترسم آنجا از دنیا برود، توی قبرستان آن‌ها دفن شود.» «برادرم بغداد است. نگرانم آنجا بمیرد، آنجا دفنش کنند.» «غصه نخور. شیعه ما هر جا از دنیا برود، می‌آورندش وادی‌السلام.» که حالا این روحش هست، ولی در مورد بدنش، ما روایاتی داریم که حتی بدن را هم، جسد را هم منتقل می‌کنند. ملائکه‌ای داریم به نام ملائکه «نقّاله». این‌ها کارشان انتقال جسد است که حالا نمی‌خواهم واردش شوم.

هر مؤمنی هر جای عالم از دنیا برود، به روحش گفته می‌شود که: «بیا وادی‌السلام.» و اینجا یک تکه از جنت عدن است که اگر کسی وارد شد، دیگر از آن خارج نمی‌شود. اگر کسی وارد این بهشت برزخی وادی‌السلام شد، دیگر جهنم نمی‌رود، جایش توی بهشت است.

توی روایت دیگر دارد که امیرالمؤمنین آمدند بیرون شهر. ما هم دنبال حضرت راه افتادیم. حضرت به ما فرمودند که: «سَلُونِی قَبلَ أن تَفقِدُونِی.» خیلی این جمله، جمله عجیبی است و عالم به خودش ندیده همچین جمله‌ای از کسی صادر شود که: «هر سؤالی دارید بپرسید.» نه قبل امیرالمؤمنین کسی این را گفته، نه بعد از امیرالمؤمنین، حتی اهل بیت هم از باب ادب نمی‌گفتند. این جمله، این جمله اختصاص به امیرالمؤمنین دارد. «سَلُونِی قَبلَ أن تَفقِدُونِی.» هر چه می‌خواهید بپرسید، قبل از اینکه من را از دست بدهید، بپرسید. بعد حضرت اشاره می‌کردند به سینه‌شان: «فوالله لقد مُلِئتُ أجوافِی مِن العِلمِ.» این وجود من سراسر لبریز از علم است. هر سؤالی دارید.

رسیدیم به این منطقه قُری، منطقه نجف. دیدیم که حضرت بدون اینکه چیزی پهن بکنند، روی خاک نشستند، روی زمین نشستند. قنبر به امیرالمؤمنین گفت: «آقا جان، من لباسم را پهن بکنم زیرتان، روی لباس من بنشینید.» حضرت فرمودند: «نه. هل هی إلا تربة مؤمنٍ؟» اینجا خاک مؤمن است و ما کنار مؤمنینیم، در ازدحام مؤمنینیم. «آقا، اینکه خاک مؤمن است، می‌فهمم یعنی چه. خاک مؤمن یعنی احتمالاً اینجا مؤمن این دفن است. ولی اینکه در ازدحام مؤمنین هستیم، دیگر نمی‌فهمم این یعنی چه.»

حضرت فرمودند که: «اصبغ بن نباته، اگر اینجا پرده کنار برود از چشم تو، می‌بینی که ارواح مؤمنین اینجا حلقه حلقه دور هم جمع‌اند. همدیگر را زیارت می‌کنند. یتحدثون.» با همدیگر حرف می‌زنند. حدیث می‌گویند. معارف به همدیگر می‌گویند. حقایق به همدیگر می‌گویند و روح هر مؤمنی اینجاست و روح هر کافری در «وادی برهوت» بیابانی است در یمن.

یک قضیه دیگر هم دارد. این قضیه خیلی جالب است که عرض کردم، آن روایت که بشارت داده‌اند، این بسیار روایت. امیرالمؤمنین وقتی می‌خواستند خلوت بکنند، می‌آمدند اینجا در این سرزمین قُری یا نجف. یک بار که آمده بودند دیدند که یک آقایی دارد می‌آید. خب اینجا بیابان بود، خیلی محل تردد و رفت و آمد نبود. دیدند یک آقایی دارد می‌آید روی ناقه، روی شتر، یک جنازه را دارد می‌آورد. رسید به امیرالمؤمنین علیه السلام، سلام کرد به حضرت. حضرت جوابش را دادند.

حضرت فرمودند: «من أین؟» از کجا آمدی؟ گفت: «من الیمن.» از یمن آمدم. «یمن کجا، اینجا کجا! این مسافت دور، آن هم با شتر، آن هم با جنازه توی این بیابان!» حضرت فرمودند که: «و ما هذه الجنازة التی معک؟» خب جنازه برای چی با تو است؟ این جنازه چیست اینجا؟ گفت که: «این جنازه پدرم است. آوردمش اینجا دفنش کنم.» خیلی روایت عجیبی است. «آوردمش اینجا دفنش کنم. لِمَ لَمْ تَدفِنهُ فی أرضکُم؟» چرا تو همان یمن دفنش نکردی؟ این همه راه برداشتی جنازه را آوردی اینجا.

گفت: «پدرم وصیت کرد که من بیاورمش توی این سرزمین دفنش کنم و دلیلی هم داشت. وصیتی که پدرم کرد، دلیلش این بود. گفت که: اِنه یُدفَن هُناکَ رَجُلٌ، یُشفَعُ مِثلُ رَبِیعَةَ و مُضَر.» قبیله ربیعه و مُضَر دو تا قبیله‌ای بودند که از جهت جمعیت ضرب‌المثل آن دوران بودند. مثلاً امروزیش می‌شود چین. می‌خواهیم بگوییم آقا خیلی یک جای شلوغی است، می‌گوییم بابا اصلاً اینجا مثل چین می‌ماند، جمعیت این‌ها مثل چین می‌ماند، جمعیت ایران مثل هندوستان می‌ماند. معروف بودند قبیله ربیعه و مُضَر.

این یمنی به امیرالمؤمنین عرض کرد: «پدرم وصیت کرد که بیاورمش توی این خاک، چون گفت که یک آقایی در این خاک دفن می‌شود که با شفاعت او، به اندازه قبیله ربیعه و مُضَر می‌روند توی بهشت.» آن به امیرالمؤمنین گفت. حضرت فرمودند که: «أتَعرفُ ذلک الرجل؟» آن مردی که اینجا دفن می‌شود و با شفاعتش این تعداد می‌روند توی بهشت را می‌شناسی؟ گفت: «نه.» فرمود: «أنا والله ذلکَ، أنا والله ذلکَ، أنا والله ذلکَ.» سه بار فرمود: «به خدا آن منم! اونی که اینجا دفن می‌شود، بابات وصیت کرده که بیاورند اینجا دفنش بکنند به امید شفاعت آن شخص، منم که اینجا دفن می‌شوم.»

این خاک نجف، فضیلت امیرالمؤمنین الی ماشاءالله. اگر بخواهیم صحبت بکنیم، تا صبح قیامت باید بنشینیم در فضایل، تازه به ما رسیده است. معروف دیگر آن قضیه معروف که پیغمبر دید شترهایی در معراج دید شترهایی دارند می‌روند با بارهای. پرسیدند: «این‌ها چیست؟» خطاب رسید به پیغمبر که: «این شترها حامل کتاب‌هایی هستند که آن کتاب‌ها حامل فضایل امیرالمؤمنین هستند.» شتران تمام نمی‌شدند. وقتی پیغمبر دید، فضایل علی قابل شماره نیست. نمونه‌هایش را شما اینجا داریم عرض می‌کنیم که کمی معرفت ما بیشتر بشود نسبت به این ذات مقدسی که در محضرش هستیم.

یک کتابی دارد مرحوم دیلمی که از علمای معروف شیعه است، در قرن هشتم بوده است. این بزرگوار کتاب اخلاقی ایشان را نوشته به نام «ارشاد القلوب». کتاب معروفی است. ارشاد القلوب دیلمی را لابد اساتید اخلاق و علما و این‌ها، کتاب ایشان را زیاد یاد می‌کنند. کتابشان دو جلدی است. خیلی جالب است. جلد اولش بحث‌های اخلاقی و معنوی است. جلد دومش کامل در فضایل امیرالمؤمنین. یک جلد کامل در فضایل امیرالمؤمنین.

بعد جالب است. توی مقدمه می‌گوید که: «من دیدم در زمانه ما دل‌های مردم مرده است. خواستم یک کتابی بنویسم که دل‌ها زنده بشود.» جلد اولش با مسائل اخلاقی گفته شده است. جلد دومش را در فضایل امیرالمؤمنین. خیلی کتاب خواندنی است. ترجمه‌اش هم چاپ شده است. دو سه تا ترجمه از این کتاب هست. حالا ترجمه آقای سنگی ترجمه خوبی است، اگر خواستید تهیه بکنید، ترجمه روانی است. یک بخشی از این کتاب در مورد نجف و حرم امیرالمؤمنین است که معمولاً علما و بزرگان روایات را از روی این کتاب نقل کرده‌اند، روایت مربوط به فضیلت نجف را.

مطالب جالبی دارد. من دو سه تا از مطالب ایشان را برایتان بگویم. فرصت نیست وگرنه همه‌شان را می‌گفتم. ایشان می‌گوید که: «اگر از ما بپرسند که از کجا مطمئنید که قبر امیرالمؤمنین اینجاست؟» تا سال‌ها مزار امیرالمؤمنین مخفی بود دیگر. حدوداً ۱۰۰ سال قبر امیرالمؤمنین مخفی بود. سال ۴۰ هجری حضرت به شهادت رسیدند. ۱۴۰. هارون‌الرشید که اینجا برای شکار آمده بود، آن قضیه معروفی که دارد، متوجه می‌شود که اینجا منطقه خاصی است که تیر وقتی می‌خواهد پرتاب بکند، آهو شکار بکند، آهوها می‌روند یک جایی پناه می‌آورند که تیر هم بهشان نمی‌خورد. متوجه می‌شود اینجا یک جای خاصی است. پرس و جو می‌کند از پیرمردها. یک پیرمردی را پیدا می‌کند از قبیله بنی‌اسد که اینجا قبیله معروفی است در کوفه، قبیله بنی‌اسد. از او می‌پرسد که: «اینجا چیست؟» می‌گوید: «من از پدرانم، از چند نسل قبلم به من رسیده که امیرالمؤمنین اینجا دفن است.»

هارون‌الرشید متوجه می‌شود اینجا قبر امیرالمؤمنین است. دستور می‌دهد که اینجا را برایش یک بنایی درست بکنند. یک بنای ابتدایی که مشخص باشد اینجا قبر امیرالمؤمنین است. آن بنای اولیه هم فقط یک دیوارکشی بوده، یک آجرکشی بوده دورش، وگرنه قبر و بارگاه و این‌ها نبوده است. حالا غرضم این است، مرحوم دیلمی می‌گوید که: «اگر سؤال بکنند که شما از کجا مطمئنید که اینجا قبر امیرالمؤمنین است؟ ما دلایل متقنی داریم.» اولش این است که: «اخبار متواتری داریم در امامیه، شیعیان، خبر متواتر داریم که اینجا قبر امیرالمؤمنین است. بعدش هم اجماع شیعه را داریم.» این دو تا دلیل بس است برای ما. ولی چند تا دلیل دیگر هم بعدش می‌گوید.

ایشان می‌گوید که: «آنقدر که آنجا کرامت ظاهر شده و آثار ظاهر شده، دیگر ما قلبمان مطمئن شده که آنجا قبر امیرالمؤمنین است. آنقدر که اسرار آنجا هویدا شده، آنقدر که معجزات و خارق‌العادات اینجا رخ داده، ما دیگر مطمئنیم.» بعد چند تا از این‌ها را یاد می‌کند. ایشان از این اسرار و معجزاتی که در این خاک واقع شده، چهار پنج تا مورد می‌گوید که من یکی دو تایش را برایتان عرض بکنم. یکیش خیلی جالب است.

ایشان می‌گوید که: «حُکِیَ عَن جماعةٍ.» یک حکایتی است، این را مرحوم دیلمی نقل می‌کند، حکایت جالبی است. می‌گوید: «آن اولی که قبر امیرالمؤمنین علیه السلام کشف شده بود و هنوز هم دیوار و سنگ و بنا و این‌ها نداشت، فقط یک حالت قبر برای امیرالمؤمنین درآورده بودند، یک تعدادی آمدند اینجا برای زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام. بعضی‌هایشان شروع کردند به نماز خواندن و بعضی شروع کردند به قرآن خواندن و بعضی هم زیارت می‌کردند. یکهو می‌گوید: «فإذا نحنُ بِأَسَدٍ مُقبِلٍ.» یکهو دیدیم یک شیری دارد می‌آید.» اینجا قضیه جالب و عجیبی است. یکهو دیدیم شیر دارد می‌آید.

وسط بیابان بوده اینجا. می‌گوید که: «تا ما این را دیدیم و شیر دیگر نزدیک شد، به اندازه یک نیزه با ما فاصله داشت، ما به همدیگر گفتیم که فاصله بگیرید، این شیر یک وقت ما را تکه‌تکه نکند. یک کم فاصله گرفتیم. فجاء الأسد.» چقدر این تعبیر زیباست. کجا نشسته‌ایم ما! «فجاء الأسد و جَعَلَ یَمرِخُ ذراعَه علی القبر.» دیدیم این دست‌هایش را دارد روی قبر می‌کشد. شیر دارد دست‌هایش را. دیلمی نقل می‌کند. می‌گوید: «این‌ها جزء آن چیزهایی است که ما را مطمئن کرده اینجا قبر امیرالمؤمنین است. آنقدر این قضایا نقل و قضایای قطعی است.»

برای ما می‌گوید که: «یکی از ما راه افتاد نزدیک‌تر ببیند شیر دارد چکار می‌کند. رفت دید و برگشت و دیدیم که پس شیر با ما کار ندارد. برای ما نیامده. فقط دارد دست‌هایش را روی قبر می‌کشد.» دیگر ما ترس‌مان برطرف شد. همه‌مان آمدیم جلو. دیدیم که این دارد دست‌هایش را روی قبر می‌کشد، چون یک دستش خراش داشت. این برای درمان دستش که زخم شده بود، آمده بود دارد این را روی خاک قبر امیرالمؤمنین می‌کشد. اسد آمده متوسل شده به اسدالله الغالب، به امیرالمؤمنین. می‌گوید: «همین جور بود، این دست‌هایش را کشید بدون اینکه با ما کار داشته باشد. دیدیم راهش را کشید و رفت.» حالا چطور شده؟ اوضاع و احوال خوب شده؟ قاعدتاً دیگر فهمیدیم که این شیر، شیر خوبی است. قاعدتاً وقتی این جماعت را وسط بیابان می‌بیند، حمله باید بکند. این‌ها در پناه امیرالمؤمنین بودند. ظاهر امیرالمؤمنین بودن. شیر با این‌ها کار نداشت. این یک کرامت روی قبر. دقیقاً روی نقطه‌ای که قبر بود. این همه جا توی این بیابان. اگر به خاک کار دارد، برای زخمش می‌خواهد دست روی خاک بکشد، این همه خاک دیگر هست. صاف آمده روی این تکه که سنگ قبر برای امیرالمؤمنین گذاشته‌اند. روی این تکه دارد دستش را می‌کشد. دستی هم که زخمی است. می‌تواند دمش را بزند، پایش را بزند، سرش را بزند. فقط دستش را دارد می‌زند. مشخص است که آمده توسل بکند به این. این یکی دیگر از نشانه‌هایی است که در حقانیت و اینکه اینجا قبر امیرالمؤمنین علیه السلام است. رمان شاهد تاریخ.

من چند تا نکته دیگر عرض بکنم و کم‌کم بحث را تمام بکنیم. در مورد زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام. امام صادق علیه السلام فرمودند: «خدا چیزی که بیشتر از همه موجودات خلق کرده، ملائکه است. هیچ تکه‌ای از این عالم نیست که خالی از ملائکه باشد. ملائکه همه جای عالم را پر کرده‌اند.» بعد فرمود که: «هر روزی هفتاد هزار مَلک از آسمان می‌آیند پایین. اول می‌روند کنار کعبه. فیأتون البیت المأمور.» اول می‌روند بیت‌المعمور، از آسمان‌های بالا که می‌آیند، آسمان چهارم، کعبه آسمانی‌ها. توی آسمان چهارم بیت‌المعمور. اول می‌روند آنجا طواف می‌کنند. بعد می‌آیند پایین کعبه را طواف می‌کنند. بعد می‌روند قبر پیغمبر اکرم را طواف می‌کنند و سلام به پیغمبر می‌دهند. «ثم أتَوا قبرَ امیرالمؤمنین علیه السلام.» هر روز، این هر روز هم یک هفتاد هزار تا جدیدهاست، تکراری نیست. بعضی‌هایی که اهل باطن بودند، دیده بودند این ملائکه که صبح به صبح این‌ها پر می‌کنند اینجا. خبرهایی است. ما می‌آییم فکر می‌کنیم آقا یک تکه گنبد و چهار تا در و دیوار و یک سلامی می‌دهیم، می‌رویم. هر ساعتش اینجا خبری دارد، سری دارد. هر صبح هفتاد هزار مَلک. قبل رفتن کعبه، بعد رفتن مزار پیغمبر، می‌آیند اینجا کنار مزار امیرالمؤمنین سلام می‌دهند. بعد می‌روند کربلا، طواف قبر امام حسین می‌کنند، به امام حسین سلام می‌دهند. بعد می‌روند بالا. دوباره فردا یک گروه جدید. این‌هایی که این هفتاد هزار تایی که امروز آمدند، دیگر هیچ وقت نمی‌آیند پایین. نوبتشان می‌شود که طواف بکنند. این هفتاد هزار، هفتاد هزار می‌آیند اینجا طواف.

بعد فرمود: «خب این از احوال ملائکه که اینجا می‌آیند طواف می‌کنند.» در وصف این ملائکه هم بعضی بزرگان چیزهایی گفته‌اند که حالا خود این ملائکه کیا هستند، چکارها می‌توانند بکنند. ولی اینجا می‌آیند، یک ذره می‌شوند و طواف می‌کنند اینجا.

امام صادق علیه السلام در ادامه روایت فرمود: «حالا شماها اگر زیارت بروید، چی نصیبتان می‌شود؟ این از زیارت ملائک.» فرمود: «اگر شماها هم بروید زیارت: مَن زارَ امیرالمؤمنین علیه السلام عارفاً بِحقه.» کسی با معرفت برود زیارت امیرالمؤمنین. «غَیرَ مُتَجبّرٍ و لا مُتکبّرٍ.» غرور و تکبر نداشته باشد. با تواضع. از این زیارت‌های تشریفاتی و این‌ها نیاید، با فرش قرمز و این‌ها. با انکسار، با آن حالت دلدادگی بیاید زیارت. «کَتَبَ الله له أجرَ مئة ألفِ شهید.» خدا برایش اجر صد هزار شهید می‌نویسد. هر یک زیارت من و شمایی که بیاییم زیارت امیرالمؤمنین، اجر صد هزار شهید.

اینجا یک نکته‌ای بگویم. برای بعضی‌ها کمی نامأنوس است. می‌گویند آقا طرف رفته کشته شده در راه خدا. زن و بچه را رها کرده، رفته وسط معرکه، وسط جنگ، کشته شده. ما اینجا یک زیارت امیرالمؤمنین نجف می‌آییم، اجر صد هزار شهید می‌بریم. الان ما توی فلسطین هنوز شهدا به ۴۰ هزار تا نرسیدند. شما ۶۰ هزار تا دیگر بگذار روش. بعد شما یک زیارت امیرالمؤمنین که می‌آیید، اجر صد هزار تا از این‌ها را دارید. خیلی تناسب ندارد. یک نکته یادگاری اینجا بهتان بگویم. حرم امیرالمؤمنین. این نکته خود من در حرم امام حسین نصیبم شد، یعنی سؤالی بود که جوابش را توی حرم امام حسین علیه السلام یادگاری می‌گویم. شما هم اینجا توی حرم امیرالمؤمنین ان‌شاءالله یک سؤال حل می‌شود.

یک جایزه ما داریم، جایزه بین‌المللی داریم توی فوتبال به نام توپ طلا. شنیده‌اید لابد اسمش را. هر سال به بهترین بازیکن دنیا یک جایزه می‌دهند به نام توپ طلا. این توپ طلا واقعاً توپ طلاست؟ خودش هم یک چیز قیمتی و باارزش است؟ این توپ طلایی که می‌دهند، به کی می‌دهند؟ بفرمایید بهترین بازیکن سال دنیاست. درست است. بهترین بازیکن. خیلی رقابت تنگاتنگی هم هست دیگر. سال‌ها بین مسی و رونالدو. حالا اسم این‌ها هم توی حرم امیرالمؤمنین آمد، به خواب شبشان نمی‌دیدند اسمشان توی حرم امیرالمؤمنین بیاید. مثلاً مسی و رونالدو رقابت تنگاتنگ دارند سر بردن این توپ طلا. حالا فرض کنید خودمان توپ طلا مثلاً چقدر طلا دارد توش؟ حدس بزنید. حالا احتمال دو کیلو طلا. مثلاً این آقای مسی و رونالدو، حالا مثلاً این دو کیلو طلا ارزش مالیش چقدر می‌شود؟ به پول ما ۱۰۰ میلیارد. الان آن آقای رونالدو و مسی لنگ این ۱۰۰ میلیارد هستند؟ بفرمایید برای آن‌ها چه ارزشی دارد؟ آن عنوانی که می‌آید به عنوان بهترین بازیکن دنیا. ممکن است اصلاً توپ طلایش را... درست است، ولی عنوانش می‌ماند. توپ طلا را هدیه بدهد؟ هدیه بدهد به موزه آستان قدس رضوی مثلاً؟ بعید. امیرالمؤمنین آوردید.

فرض می‌گیریم که آقا، این توپ طلا را از این‌ها بدزدند. فرض می‌گیریم که همین توپ طلا را به من و شما هم بدهند. الان یک طلای ۲ کیلویی، طلا را به شکل توپ طلا درمی‌آورند، به بنده بزن. من ۵ تا روپایی نمی‌توانم پشت هم بزنم. ولی می‌آیند توپ طلا به ما هدیه می‌دهند. آن توپ طلا یک مقام معنوی دارد، یک مقام ظاهری دارد. آن مقام ظاهری‌اش را بهش می‌گویند ثواب اجر. فرمود: «کسی یک زیارت امیرالمؤمنین بیاید، اجر صد هزار شهید بهش می‌دهند.» مقام شهید را نمی‌دهند. شهید بشوی، بهت بدهم؟ روشن شد. اجر شهید را می‌دهند. توپ طلای بازیکن سال دنیا نمی‌شوی، فوتبالیست هم به حسابت نمی‌آورند. تیم ملی هم دعوتت نمی‌کند که. آن توپ طلای فلانی را به شما هدیه داده‌اند. یک توپ هم ممکن است ۵ دقیقه نزده باشی باهاش بازی کنی. ولی توپ طلای فلانی را داری.

نکته‌ای که کمک می‌کند به فهم مطلب: اگر کسی زیارت امیرالمؤمنین بیاید، دکترای افتخاری می‌دهند. احسنت. اگر کسی زیارت امیرالمؤمنین بیاید، اجر صد هزار شهید. دیگر چی؟ «غفر الله ما تقدم من ذنبه و ما تأخّر.» گناه‌های قدیم و اخیرش را خدا می‌بخشد. «و بعثه من الآمنین.» خدا او را در زمره کسانی که در امانند مبعوث می‌کند. «و هون علیه الحساب.» حساب و کتابش را در قیامت ساده می‌گیرد. «و استقبل الملائکة.» ملائکه می‌آیند به استقبالش. «فأخذوا صرفه، شیّعوه إلی منزله.» این در مورد شماهاست. وقتی می‌خواهید برگردید خانه‌تان، ملائکه تا دم خانه‌تان می‌آیند برای بدرقه‌تان. «فإن مَرِضوا عادوه.» مریض که بشود، می‌آیند عیادتش. «و إن مات تبعوه بالاستغفار إلی قبره.» وقتی هم از دنیا برود، با استغفار تشییع جنازه‌اش می‌کنند تا قبرش. این مال کسی است که آمده زیارت امیرالمؤمنین.

در یک روایت دیگر امام صادق فرمود: «درهای آسمان برای زائر امیرالمؤمنین باز می‌شود.» وقتی می‌خواهد دعا کند. «تُفتَحُ له أبوابُ السماء.» خیلی اتفاق عجیب و بزرگی است. همین که زائر امیرالمؤمنین می‌خواهد دعا کند، درهای آسمان به رویش باز می‌شود. تا می‌توانید توی حرم امیرالمؤمنین دعا کنیم که ان‌شاءالله دعای اصلیمان فرج آقایمان امام زمان باشد و گشایش امت اسلام، خصوصاً این مردم بی‌گناه غزه.

امام حسن به پیغمبر عرض کرد: «یا رسول الله، اگر کسی زیارت شما بیاید، پاداشش چیست؟» پیامبر اکرم فرمودند که: «کسی زیارت من بیاید یا زیارت پدر تو امیرالمؤمنین بیاید، چه در دوران حیاتمان، چه بعد از اینکه از دنیا رفتیم، حقٌ علی الله أن أزوره یوم القیامة.» این یک حقی است بر عهده خدا که من پیغمبر بیایم زیارت این زائر امیرالمؤمنین در قیامت. ظاهر امیرالمؤمنین را پیغمبر به زیارت پیغمبری که آنجا همه صداها بلند است، همه دنبال یک نخ ارتباطی با او می‌گردند. انبیا دست به دامن برای شفاعت در قیامت. او به زیارت زائر امیرالمؤمنین می‌آید. این زیارت امیرالمؤمنین.

عرضم را تمام بکنم. شب هفدهم ماه مبارک رمضان، شب‌های پایانی امیرالمؤمنین علیه السلام. این شب‌ها دیگر حضرت دائم به هر مناسبتی یادآوری می‌کند به بچه‌هایش که دیگر وقت رفتن دارد نزدیک می‌شود، دیگر خیلی نمانده است. عرض کردم دیشب، دست به محاسن شریف می‌گرفت، می‌فرمود: «کجاست آن کسی که قراره محاسن من را از خون سر من رنگین کند؟» ساعات و روزهای پایانی امیرالمؤمنین علیه السلام. یکی دو روز دیگر غروب، مهمان دخترش برای افطار. هی بیرون می‌آمد، به آسمان نگاه می‌کرد. هی می‌فرمود: «إنا لله و إنا إلیه راجعون.» این دختر بی‌تاب شد: «بابا، امشب افطار منزل من آمدی، چرا هی إنا لله و إنا إلیه راجعون؟» فرمود: «دخترم، از پیغمبر شنیدم، نه من دروغ می‌گویم، نه به من خبر دروغ داده‌اند. این سحر دیگر سحر آخر پدرت است.»

وقتی هم که خواست از منزل بیرون بیاید، تمام شب را که مشغول عبادت بود، سحر وقتی خواست بیرون بیاید برای نماز صبح مسجد برود، طبق نقل‌های مختلفی که داریم، این مرغابی‌های داخل حیاط شروع کردند دنبال امیرالمؤمنین راه افتادن. هی ناله می‌کردند، سر و صدا می‌کردند، عبای علی را می‌کشیدند. اهل خانه یکی آمد این مرغابی‌ها را کنار زد. حضرت فرمود: «دعهن، إنهن نوائح.» بگذار ناله‌شان را بزنند. این‌ها برای خداحافظی با من آمده‌اند.

جان به قربان آن آقایی که آنقدر غریب بود که در رفتنش مرغابی‌ها، مرغابی‌های کوفه ناله می‌زدند. فدای غربت و مظلومیتش. وصیت کرد به بچه‌هایش شبانه و مخفیانه من را غسل بدهید و کفن کنید و دفن کنید که در روایت هم فرمودند: «به این بود که خوارج از قبر او باخبر نشوند، جسد مطهرش را تکه‌تکه نکنند، از قبر بیرون نیاورند، آسیب نزنند.» آنقدر دشمنی داشتند نسبت به امیرالمؤمنین.

و چهار تابوت شبانه سرازیر شد از منزل. یکی به سمت بیت‌المقدس رفت، یکی به سمت کعبه رفت که رد گم بکنند، معلوم نشود کدام یکی از این‌ها تابوت امیرالمؤمنین است. همانطور که برای فاطمه چهل صورت قبر کند. امیرالمؤمنین که معلوم است قبر فاطمه کجاست. ولی خیلی تفاوت است عزیزان. روی فرش حرم امیرالمؤمنین نشسته‌ایم. شب آخری است که ماها، این کاروان ما مهمان امیرالمؤمنین هستیم. معلوم هم نیست دوباره روزیمان بشود این زیارت، نصیبمان بشود، شاید زیارت آخرمان باشد. خدا نکند البته، ولی خیلی‌ها آمدند فکر می‌کردند بازم می‌آیند، دیگر روزیشان نشد، برنگشتند.

امشب با امیرالمؤمنین نجوا کنیم. امشب این روضه را بخوانیم. روضه وداع امیرالمؤمنین. روضه وداع بچه‌ها با امیرالمؤمنین. دو سه شب دیگر می‌خواهم با امیرالمؤمنین وداع کنم. زینب کبری لحظات پایانی کنار بدن بابا نشست. عرض کرد: «بابا، من خبرهایی به گوشم رسیده، می‌خواهم با شما مطرح کنم. ام ایمن، کنیز پیغمبر، چیزی به من گفت. حدیث مفصلی است، خبری به من داد. یک وقت شما پنج نفر جمع بودید، جبرئیل نازل شد بر پیغمبر گزارش داد. پیغمبر منزلشان غذایی درست کرده بود، کنیزشان. امیرالمؤمنین، فاطمه زهرا، حسنین جمع بودند. یک وقت نگاه کرد به این زن و بچه دور و بر خودش، لبخندی زد. یکهو دیدم دوباره نگاهی کرد، پیغمبر اکرم زد زیر گریه.»

سؤال کردند: «چی شد یا رسول الله؟» فرمود: «تا نگاه به شما کردم، دلم شاد شد دور من جمع.» «جبرئیل نازل شد گفت: یا رسول الله، خوشحالی از اینکه بچه‌هایت دورت هستند؟ گفتم: آره.» «یا رسول الله، چه می‌کنی آن وقتی که هر کدام از این‌ها یک گوشه‌ای از زمین از دنیا می‌روند، حتی قبرهایشان هم کنار هم نیست؟ اینجا جبرئیل به من گزارش داد از شهادت هر کدام از شماها. اولش هم فاطمه زهرا بود که به من خبر داد. بعد از من با او چه می‌کنند. بعدش امیرالمؤمنین بود، از فرق شکافته او به من خبر داد. بعدش حسن بود و بعدش حسین بود.» این روایت را زینب کبری از ام ایمن شنیده بود. به امیرالمؤمنین: «آقا، این حدیث درست است؟» حضرت فرمودند: «الحدیث کما حدثتک ام ایمن.» آره، گفته درست است. «ولی یک چیزی هم بهش اضافه می‌کنم دخترم. در این شهر کوفه‌ای که من دارم از دنیا می‌روم، می‌بینم آن روزی که با دست بسته با اسارت تو را توی این شهر می‌گردانند.» این را هم بدانید.

این را هم برویم مدینه. استفاده کنیم از این فرصت در محضر امیرالمؤمنین. از آن گریه‌هایی بکنیم که حسرتش به دل امیرالمؤمنین بود. امشب برای فاطمه. چقدر امیرالمؤمنین آن شبی که به این گریه‌های شما نیاز داشت، این گریه‌های شما قوت قلبش بود. چقدر جای شما خالی مدینه، آن وقتی که آمد فاطمه را در قبر بگذارد، دید کسی کمکش نمی‌کند. حسین خردسال. محرم دیگری هم نیست. اینجا بود بعضی گفتند: «دو دست پیغمبر.» این روایت را اینجا محضر امیرالمؤمنین عرض می‌کنم. نیت کنید با این روضه، با این گریه، محضر امیرالمؤمنین ان‌شاءالله توجه خاصی امشب به ما بکند. در این شب‌های نزدیک به شب قدر، ان‌شاءالله روزی‌های معنوی و مادی فوق‌العاده‌ای هم برای خودمان، هم برای مردم در این شب‌های قدر ان‌شاءالله به امیرالمؤمنین برسد. اینجا جایی است که دعا مستجاب است دیگر برای زائر امیرالمؤمنین.

این روضه را یادگاری داشته باشید. بعدها هم یاد کنیم توی خلوت خودمان، این ساعتی که اینجا کنار امیرالمؤمنین بودیم. روضه عجیبی است. مرحوم مجلسی نقل کرده این روضه را در جلد ۴۳ بحارالانوار. «فلما جن اللیل، غَسَّلها علی.» خوب که شب تاریک شد، سوت و کور شد، شروع کرد غسل دادن فاطمه در آن تاریکی و آرامش شب. «و وضعها علی السریر.» فاطمه را قرار داد روی یک تخته‌ای. «و قال للحسن: إدع لی اباذر.» به امام حسن فرمود: «برو ابوذر را.» «فدعاه فحمَلاها إلی المُصلّی، فصلَّیا علیها.» رفت صدا زد. اینجا ابوذر دارد. توی بعضی روایات دیگر سلمان و مقداد و چند نفر دیگری هم دارد. این‌ها آمدند برای نماز میت بر فاطمه زهرا حضور پیدا کردند. «ثم صلی رکعتین.» اول نماز بر فاطمه خواند. خوب دقت کنید. خیلی عبارت‌ها این روایت دقیق است. نماز میت را خواند. امیرالمؤمنین تمام شد.

خب اینجا دیگر طبق قاعده فقهی. دیدند امیرالمؤمنین یک دو رکعت جدایی نماز خواند که ظاهراً این دو رکعت نماز صبر است. از خدا طلب کمک کرد، صبر کند. «و رفع یدیه إلی السماء.» دست‌هایش را به سمت آسمان بلند کرد. این مظلوم مقتدری که همه دیده بودند ضرب دستش را در جنگ، دیده بودند در خیبر می‌کَند. اینجا همان دست‌های خیبرشکن را بلند کرد. صدا زد: «هذه بنت نبیک.» خدایا، این دختر پیغمبر توست. «فأخرجتها من الظلمات إلی النور.» این فاطمه را از ظلمت خارج کردی به نور بردی. «فأضاءت الأرض فی میل.» در یک شعاع وسیع، یک، این زمینی که قرار بود فاطمه زهرا دفن بشود روشن شد. «فلما أرادوا أن یدفنوها.» خواستند دفن کنند فاطمه را. یک تکه از زمین صدا زد: «إلی إلیه، بیاور فاطمه را تحویل من بده.» اینجا بیاور فاطمه را. «فقد رفعت تربتها منی.» یکهو دیدند یک تکه از این خاک آمد بالا، برجسته شد. قبر فاطمه باشد، فاطمه دفن بشود. و نگاه کردم یک قبر کنده آماده‌ای است. مهیا شده برای دفن فاطمه زهرا. آوردند پیکر مطهر فاطمه زهرا را کنار قبر گذاشتند.

اینجای روایت را بگویم یادگاری باشد و آتش بگیریم با این عبارت در محضر امیرالمؤمنین. این را. «فجلس علی علی شفیر القبر.» دیدند امیرالمؤمنین لبه سه وجبی قبر نشست. تصور کنید آن ساعت، تنهایی امیرالمؤمنین، غربت. آن تاریکی و صدا زد: «یا أرضُ استودعتک ودیعتی.» فرمود: «ای زمین، امانتم را می‌خواهم.» «هذه بنت رسول الله.» این دختر پیغمبر است. انگار دارد خطاب می‌کند: «ای زمین، فاطمه را خوب تحویل بگیر. یک جوری تحویل بگیر آزاری به پیکرش وارد نشود، آسیبی بهش وارد نشود.» این‌ها توی متن روایت نیست، ولی به ذهن من اینطور می‌آید، شاید با زمین این جور دارد نجوا می‌کند: «این بدن به اندازه کافی زخم دارد. این استخوان‌های پهلو، این بازو ضربه دیده، این صورت سیلی خورده. تو باهاش. این عمارت من است. زمین، به تو، این دختر پیغمبر است.» اینجا غربت امیرالمؤمنین را ببینید. چه حالی است که این قبر به کلام آمد. با امیرالمؤمنین نجوا کرد. آنقدر بی‌کس و تنهاست در آن لحظات. خاک قبر باید به او تسلی بدهد. فرمود: «اِرجِع مِنها یا علی.» زمین و قبر صدا زد: «ای علی، إنا أرفقُ بها منک.» من همانم که تو باهاش مهربان بودی، من هم همانطور باهاش مهربانم. «فارجع و لا تحتّم.» قبر به علی گفت: «برگرد. آنقدر غصه نخور علی، آنقدر نگران نباش.»

عرضم را تمام کنم. در روایتی دارد: آن پیراهنی... حق این روضه را ادا کنم رفقا. شب وداعمان از این حرم است. محضر امیرالمؤمنین هستیم. کی بشود ماه رمضان باشد، شب‌های قدر نزدیک باشد، نزدیک به شب‌های شهادت امیرالمؤمنین باشد. مهمان امیرالمؤمنین باشیم، اینجا دور هم جمع بشویم، بتوانیم روضه بخوانیم. شاید دیگر با این روضه ناله بزنیم. در روایت دارد پیغمبر را در پیراهن غسل داد. امیرالمؤمنین. فاطمه زهرا به امیرالمؤمنین عرض کرد: «علی جان، آن پیراهنی که پدرم را درش غسل دادی به من نشان بده.» روایت می‌گویم. روایت است. برایت روایت دارد. پیراهن پیغمبر را به فاطمه زهرا نشان داد. تا نگاه فاطمه زهرا افتاد، غش کرد. امیرالمؤمنین لباس را مخفی کرد. دیگر چشم فاطمه به این پیراهن نیفتد. دید طاقت ندارد فاطمه زهرا دوباره این داغ برایش تازه بشود.

بگویم روضه را تکمیل کنم. ناله بزن. محبت پیغمبر به این دو بزرگوار، محبت این دو بزرگوار به پیغمبر، محبت این‌ها به همدیگر، همه‌اش از یک جنس است. محبتی که فاطمه به پیغمبر دارد، اما محبتی که علی به پیغمبر دارد، همان محبتی است که علی به فاطمه دارد. حالا چی می‌خواهم بگویم؟ فاطمه زهرا طاقت نداشت پیراهنی که پیغمبر درش غسل داده شده بود را یک بار ببیند، غش کرد. شما تصور کنید علی بخواهد آن دری که بین آن در و دیوار روزی چند بار می‌خواهد از این در برود و بیاید. این در نیم‌سوخته، این دیواری که هنوز رد خون فاطمه است. این زمینی که هنوز صدای ناله فاطمه ازش...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...