معرفی
* عاشقانههای ما با خدا
* حجاب، ناز متکبرانه
* معنای سه واژه کلیدی کبر، کبریا و تکبر
* جلوههای جمال و جلال الهی
* آیا خدا به ما بیاعتنا است؟
* موانع متوجه شدن انسان
* علامت عجز در مسیر خدا
* اربعین تجلی دادن زدن معشوق
* ناز و نواز در روابط زن و مرد
* روح عشق در اربعین
* حجاب، ناز متکبرانه
* معنای سه واژه کلیدی کبر، کبریا و تکبر
* جلوههای جمال و جلال الهی
* آیا خدا به ما بیاعتنا است؟
* موانع متوجه شدن انسان
* علامت عجز در مسیر خدا
* اربعین تجلی دادن زدن معشوق
* ناز و نواز در روابط زن و مرد
* روح عشق در اربعین
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل بیته الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
ایام، ایام اربعین است و زیارت اربعین امام حسین (ع). حال و هوای اربعین برای بچههایی که این ایام هر سال زیارت کربلا بودند، حال و هوای پریشان و بههمریختهای است. چهار سال، پنج سال، شش سال، هر سال توفیق داشتند اربعین مشرف میشدند. این ایام، این دو سه روز باقیمانده غالباً در مسیر بودند؛ حال و هوای روزهای منتهی به اربعین با پای ورمکرده و بدن خسته و بیرمق. امسال با یک حال و هوای متفاوتی... بعضی مثل بنده غافل، ابداً انگار فرقی به حالمان نکرده که امسال مشرف نشدیم. برخی دلشکستهای دارند و احساس فراغی دارند. برخی هم به هر نحو بود سعی کردند خودشان را برسانند.
عرض کردم به رفقا، بعضی رفقا از آمریکا به هر نحو بود خودشان را در این ایام رساندند به کربلا برای زیارت و هر طور شده زیارتی کنند و برگردند. این حال و هوای اربعین. البته مردم عراق بحمدالله امسال هم توفیق زیارت دارند و مشرف میشوند. ما محروم شدیم. این جور وقتها دو جور میشود این وقایع را تفسیر کرد و دو جور میشود تحلیل کرد:
یک تحلیلش، تحلیل عام و یک تحلیل، تحلیل خاص است. تحلیل عام به این است که ما این را جزا و در واقع کفاره گناهمان بدانیم. «ما اصابک من مصیبه فمن انفسک». هر مصیبتی که به آدم میرسد از نفس خود آدم است. این چوبیه که بابت کارمان داریم میخوریم. امثال بنده همین هم سزاست و همین هم درست است. همین جورم باید گفت ما چوب اعمالمان را میخوریم، طبعاً آدابش را رعایت نکردیم و این هم بین علما معروف است که نوعاً این جور اتفاقات که میافتد، حقش ادا نشده و راه بسته شده. این یک امر رایج و شایع است. این تحلیل عام است.
در تحلیل خاصش اما جور دیگری باید نگاه کرد و توضیح دیگری دارد که حالا امشب یک مقداری میخواهیم در موردش انشاءالله صحبت بکنیم. البته با بحث یک جلسه و دو جلسه این تمام نمیشود و حل نمیشود. البته این بحثم قوارهاش خیلی، یعنی خیلی گندهتر از دهن بنده است که بخواهم این مطالب و این حرفها را بزنم. ولی از باب اینکه به هر حال برخی مثل شما عزیزان مشمول اینید انشاءالله و از این باب محرومیت و فراق رقم خورده، این بخش را و این بحث را باید طرح بکنیم. آن هم بحث تحت عنوان ناز و اینکه خدای متعال خیلی ناز و کرشمه و عشوه دارد و اولیای خدا و عرفا جزو اصول روابط خودشان با خدا این را ادراک میکردند و میفهمیدند و پای ثابت مناجاتهای ماست. ادبیات عرفانی غنی و انبوهی ما در این بحث داریم؛ خصوصاً اشعار حافظ. امشب بنده سه چهار تا غزل از حافظ آوردم با هر کدام یک شرح مثلاً هفت هشت ده صفحهای در زمینه ناز و اینکه خدا ناز دارد. مطالب و معارف نابی داریم که معمولاً هم کمتر به آن پرداخته میشود. این مال ادبیات عارفانه و عاشقانه ماست.
اصلاً ارتباط عاشق و معشوق همیشه ارتباطی توأم با ناز است و همیشه از جانب معشوق یک نازی در این رابطه هست؛ خصوصاً حق تعالی که خدای متعال یکی از اسمائش «المتکبر» است. نصف المتکبر، ناز همیشه کلاً بروزی است از تکبر. آدمی که تکبر دارد ناز میکند. نازش را باید بخریم و حالا در رابطه زن و مرد هم اینها هست. ناز مردانه داریم، ناز زنانه داریم که حالا خصوصاً ناز زنانه که شهید مطهری هم بحثش را دارد که مرد باید در برابر ناز زنانه ابراز نیاز بکند و به همین دلیل اصلاً خواستگاری باید مرد برود خواستگاری. از این قبیل اساساً حجاب در همین دستگاه و با این تم تعریف میشود. حجاب ناز متکبرانه است. خود رنگ سیاه هم رنگ تکبر است. پرده کردن به همین دلیل سیاه است. چادر هم به همین دلیل سیاه است و لباس فرعون هم که هست به همین دلیل سیاه است. رنگ سیاه یک رنگ متکبرانه و همراه با ناز است. تنگ عمامه سادات هم به همین دلیل شاید باشد. رنگ باشکوهی است که در واقع حکایت از یک کبریایی دارد، از یک برتری و این تکبر خوب.
در واقع شما ببینید نماز در همین اسم «المتکبر» خلاصه میشود دیگر. در واقع بیشترین مواجهه همان در بین اسماء و صفات حق تعالی در نماز، یکی با خود اسم الله که اسم جامع است، یکی با کبریای خدای متعال و تکبر. آنی که دائماً در نماز بیشترین ذکری که در نماز گفته میشود ذکر «الله اکبر» است. تکبیر قبل نماز، اذان و اقامه، تکبیر در اذان چهار تا اول دارد، دو تا آخر. در اقامه دو تا اول دارد، دو تا آخر. در خود نماز قدم به قدمش تکبیر است. رکوع: «سبحان ربی العظیم»، عظمت حق تعالی. سجده: «سبحان ربی الاعلی»، علو. ویژگی اصلی نماز هم همین شکستن تکبر است. تکبر را میشکوند و توجه دادن به کبریای خدای متعال. «له الکبریا فی السماوات و الارض» آیا آخر سوره مبارکه جاسیه. تکبیر، کبریای خدای متعال و بعد نماز هم که تسبیحات که باز با تکبیر شروع میشود. این کبریا واژه، یعنی اینی که جلب توجه میکند از انسان، کبری. لذا هم حضرت ابراهیم فرمود: «هذا ربی هذا اکبر»، یعنی انسان طبعاً چیزی را رب میداند که اکبر بداند. یعنی اگر کسی برای پذیرش ربوبیت روی خودش تمرکزی، دقتی، توجهی داشته باشد باید روی کبریا کار کند.
امیرالمؤمنین هم که در خطبه قاصعه فرمود: «اصلاً فلسفه دین شکستن تکبر است.» خطبه قاصعه خطبه بینظیری است. همه احکام و مناسک دین را حضرت ذیل تکبر تعریف کرد. از همان اولش شروع کردند. ماجرای خلقت آدم، طرد ابلیس به خاطر تکبر بوده: «ما منعک ان تسجد اذ امرتک قال انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین». «ما منعک الا تکبرت فیها فاخرج انک من الصاغرین». «استکبرت ام کنت من العالین». «ابا و استکبر و کان من الکافرین» و همین طور تعابیر این شکلی که همش حکایت از تکبر ابلیس داشت و همین جور حضرت قدم به قدم از فلسفه ابتلائات انبیا، آمدند اینجوری با این شرایط گفتگو کردند. امتحانات همش حول تکبر بود تا احکام که حج را حضرت به نحو خاص روی آن تأکید دارند که حج برای شکستن تکبر انسان است. اساساً چیزی را رب میداند که او را کبیر میداند بلکه اکبر میداند. بل فعل هو کبیره. حضرت ابراهیم هم توجه به آن کبیر داد. کدها را همه را شکست و تبر را انداخت روی دوش آن کبیر. انسان همیشه کبیر را رب میداند و منشأ اثر میداند و در مورد حضرت یوسف همین تعبیر قرآن محشر است بلکه فوق محشر است که چقدر این تعبیر دقیق است: «فلما رأینه اکبرنه و قطعن ایدیهن». چه واژهای شما الان میخواهید حکایت بکنید از ماجرای یوسف. چه واژهای استفاده میکنید؟ زنها وقتی یوسف را دیدند چیشان شد؟ واژه بدهید. خوششان آمد؟ مثلاً سکرانه؟ مست شدند؟ چه معادلی میخواهیم حکایت بکنیم حقش ادا بشود این واقعه. در یک کلمه میخواهیم استیفا بشود این مطلب. این معنا را با یک لفظ برسانید چی میگویید؟ اینها یوسف را دیدند چیشان شد که دستهایشان را بریدند؟ مجذوبش شدند؟ مثلاً شفاء حبن؟ مثلاً شدند که در مورد زلیخا زلیخا دارد. زلیخا پارسا میگوییم. زلیخا قرآن. این وارد که شد: «اخرج علیهن». خروج کن بر اینها. جلوه جمال حق تعالی که نشان میدهد در این. یعنی بالاترین سطحی که ظرفیت و پذیرش مادی اجازه میداد جمال حق تعالی در عالم جلوه کند شد حضرت یوسف. جمال شد حضرت یوسف. ملاحت شد پیامبر اکرم. ما جمال داریم، «انا جمیل». پیامبر آخرالزمان ملیح. او ملیح است. من جمیلم. مظهر جمال، او مظهر ملاحت. «حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت». یک حسن داریم، یک ملاحت. «آری به اتفاق جهان میتوان گرفت». حسن مال یوسف بود. ملاحتش مال پیغمبر اکرم که البته در واقع باز ملاحت هم باز بروز اصلیش در امیرالمؤمنین بود و نمک ۱۱۰. این جوری. جمال وقتی جلوه کرد چی شدند اینها؟ «فلما رأینه اکبرنه و قطعن ایدیهن». اکبار کردند. کبیر دانستند. بزرگ بود. بزرگ جلوه کرد. انسان غرق توجه چیزی است که او را کبیر میداند. لذا برای ایجاد توجه باید ایجاد کبریا کرد و آنچه مانع توجه است چیزهایی است که در چشم ما کبیر است. این کبیرها را باید شکوند و حقیر کرد. اینها نمیگذارد انسان توجه پیدا کند. کبیرها مانعاند. لذا ما تا وقتی نفسمان برایمان کبیر است، بزرگیم ما. کبیریم در چشم خودمان. این مانع توجه است.
حالا ناز خدا چیست؟ ناز خدا کبریای خداست. تکبر خداست. جلوه «کبر». «من من» گفتن، «ان» گفتن. و خدا با نازش، این دیگر جمال نیست. اینجا جلال است. این ناز خدای متعال یک بخشیش جمال است که مجذوبت میکند، بیتابت میکند، به شورت میآورد. یک بخشش هم جلال است. دورت میکند، پرت میکند. یکهو میزند. یکهو حضرت عیسی که این جور: «انی عبدالله اتانی الکتاب و انت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله». عیسی را آن حضرت موسی کلیم الله: «القیته علیک محبتی منی». جنبه جمالش یکهو گرفتاریهای جلالی که برای حضرت موسی پیش میآید و توبیخهای الهی، نهیبهای الهی، مسائلی از این شکل. برای حضرت یوسف همین طور جلوههای جمال که هی میکشد، میکشد: «کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء». جای دیگر میگوید: «مؤسس این جور». «کذلک مکنا له فی الارض». شکل ماهی. جورش کردیم. اشتباه که دیگر اوج این جذبه و کششهاست. خدا دارد میکشد، میبرد. یکهو میاندازد تو زندان. در را میبندد. یکهو انقطاع این شکلی و این سیلیها و این فراقها و این هرمانها، اینها جزو لاینفک مسیر است طبق بیان بزرگان. کسی که در مسیر میافتد و حرکت میکند اول یک جذبههایی دارد. اول که البته زحمت است. اول پشت در است و پشت در بسته کار کردن است. تا مدتها با چشم و گوش بسته آدم باید کار بکند. تو اول صدقی و صفایی و خلوصی نشان بدهی، قابلیتی نشان بدهی. «بر نه هر سنگ و گلی لولو و مرجان». که آرام آرام یک تکانی بخورد. بعد یکهو جذبهای. قدم اولش هم یکهو یک جذبهای، یکهو یک کششی. یکهو همه چیز رو به راه میشود. یک آتش عشقی، یک شوری و دیگر آدم احساس میکند دیگر دارد اوکی میشود و «ذهب السیئات انی». دیگر اوکی شدم. خوب شدم. رو به راه شدم. مثل که دیگر ما با خدا نادار شدیم. و یکهو میبندد. یکهو میبندد. آنقدر میبندد، میبندد، میبندد دیگر من صدایی نشنوم. اینجا یک انگور در عالم بیشتر نیست. آن هم منم. «انی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلاه من خیر من یک.» یک انگور در عالم بیشتر نیست. آنقدر میزند به در و دیوار میکوباند. البته آنهایی که قدم برداشتند. آنهایی که قدم برنداشتند که هیچ. آنها را یک جوری نگه میدارد. فقط پرت نشود. امثال ما را خدا اقتضای کار میکند. میگوید تو هنوز بمانم یک گوشه باش. غریبهها زود حاجت میگیرند. ما چرا نمیگیریم؟ گفت: «اینها ندیم میروند.» ارمنیها همین یک سالی یک بار میآیند یک صدایی میزنند. همان را هم اگر ندیم میرود. ارباب بادیه میآیند یک صدا میزنند، جواب میگیرند، میروند. آنجا ۱۰ ساله ایستاده. میگوید: «زانوم درد میکند به خاطر شما.» خونی ندیم میروند. یک جوری اقتضایی نگه میدارد. اینها اصلاً مال آنها نیست این فراق و هرمان.
عرض کردم با نگاه خاص اگر بخواهیم نگاه کنیم برای امثال بنده هرمان از کربلا و اینها همان نگاه عام است که این چوب گناهمان است. خیلی مصرع قشنگ است: «گر حفظ مراتب نکنی زندیقی». گر حفظ مراتب نکنی زندیق. ادب رعایت نکردیم، پرت شدیم دیگر. انداختندمان کنار امثال بنده. ولی خب حالا ما بد بودیم. این همه جانهای مشتاق و این اولیا و صالحین و خوبان و مخلصین و مخلصین و اینها دیگر چرا دور افتادند؟ اینها همین هرمان از سر ناز است. باید این جوری و این برای ما که سهل است، برای خوب خوبهایش هم هست. آن هرچه اتفاقاً میرود جلوتر، مراتب عالیتر میشود، این ناز شدیدتر میشود. و این ناز یک جوری است که ناله میخواهم بشنوم. تضرع، اضطرار، التماس. صدای جلز و ولز. خدا دوست دارد جلز و ولز میشنود. از اساتید میفرمود که: «من در و دیوار میکوبم و آنقدر به در و دیوار میکوبم یک نم وا بشود. همش میکوبم. با کله میروم. پهلو میروم. فقط کارم کوبیدن به در و دیوار است. این صدای جلز و ولز را خدا دوست دارد. «ان الله یحب ان یسئل». خدا خوشش میآید گدایی بشود. گدایی دوست دارد. صدا ناله. یک انرژیات نیفتد دیگر. نالهات نیفتد. کم نشود. ضعیف شد. نه، داغتر، نه، با شورتر. فیلم بازی میکنی، تصنعی شد. از تو باید بجوشد. درد، درد، درد میخواهم. این ناز خدا این شکلی است. این جوری میکوباند، میزند تا این جور گرفتار کنی.
اشعار حافظ معمولاً حال و هوای این جوری زیاد دارد. یک وقتهایی حالا جذبهها نصیبش میشود. آن جذبههای نهایی که نصیبش شده و دیگر مراتب عالی برایش ملکه شده که بعضی اشعارش است که غزل معروف که میگوید: «بله بندرون نیمه شب آب حیاتم دادند.» چیست اولش؟ «سحر از غصه نجاتم». غزل آخرش، آخرهای کارش است. آخر کار حافظ است دیگر. تمام شد دیگر. بعد سی، چهل سال در و دیوار کوباندن، دیگر خلاص شد. دو سه تا غزل معروف این شکلی دارد که «غصه یار آخر شد» و اینها که غصه آخر شد، تمام شد. اینها دیگر آن دیگر حالتی است که تمام شد. دیگر در را وا کردند. در آخر را. و این همان در آخری است که آقای قاضی میگوید: «من ۴۰ سال در زدم باز نمیشد.» این است ها. آن در آخریه است که آخر حرم حضرت عباس گشایش برایش ایجاد شد. میگوید: «هی رفتم بعد خوابم از من گرفته شد. مکاشفات گرفته شد. اصلاً هیچ هیچ.» خالی. یکهو آدم یک اوجی گرفته، رفته تو مراتب عالی. یکهو خالی میشود. میگویند این را. یکهو احساس میکنی که هم قدم اول مراقبم نیستی. قشنگ این حس به آدم. قشنگ احساس زندیق بودن پیدا میکنی. این جوری خالیت میکند. بعد مثل آقای قاضی ۴۰ سال، مثل ملا حسین قلی ۲۳ سال. پرنده تو صحن امیرالمؤمنین آمد. ۲۳ بار نوک زد. یک لحظه گرفت این را. پرنده را که کنار خودش دید یکهو ربوده شد. ملا حسین قلی شوندی که معروف به ملا حسین قلی همدانی که در صحن اباعبدالله دفن است ایشان. یکهو ربوده شد. دید تو که اول را زدی. تو که دوم را. گفت: «من ایستادم. گفتم این حال من است. این مبشر رب است. دارد به من خبر میدهد.» شش، هفت. دیگر من دیگر بیتاب، مست بودم. رفت ۲۳ که زد گفتم: «این شرط ۲۳ سال ما بود.» در گشود. کشیدند. این مال این جاهاست. آن مال مراتب عالی است. من قدم اول، قدم آخر. آن پشت در. «انانیت». کتاب قاضی میگوید: «من دیگر شعری هم سرودم برای اباعبدالله.» خودش میگوید: «نمره ۲۰ که آن در واقع مقدمه این زیارت بود و با آن شعر رفتم و یک حالی بود که یک سوزی بود و از همان گشایش ایجاد شد.»
این حالت فراق و هرمان، این حالت ضجه است. حالت عجز است. حالت لابه است و طبیعی است جزو لوازم این مسیر است. اینکه بزرگان میگویند عرض میکنم این حرفها گندهتر از دهن بنده است و هیچی حالیم نیست. فقط همین که لااقل کمی ببینیم جلوتر از ماها چه خبر است و بالاتر از ما چه عالمی دارند. همین یک تکانی میدهد. لااقل در حد اینکه نماز صبحم را بخوانم خوب است دیگر. برای من کجا گیرند؟ کجا دستی کشیدند؟ موهات را. پارکینگ ایستادهایم. دیوار است. میگوید: «نه بابا اینجا جاده است. از کدام ور بروم؟» متحیر. دیوار است. اشعار حافظ چندتایش عرض کردم خیلی حال و هوای این شکلی دارد که چندتایش را آوردم از این کتاب جمال آفتاب. حالا چقدر وقت بشود یکی دو تا را اگر بشود بخوانم. هم غزلش. غزلها آنچنانی شرح شرح خیلی خوب که شرحش اصلش مایه اولش از علامه طباطبایی مرحوم آیت الله پهلوانی است. دیگر جلسات شرکت میکردند و آن کلیت جلسات که چندین شاید چیزی بالغ بر ۷۰۰، ۸۰۰ جلسه بود که این جلسات را طی کردند و جلوههای خصوصی هم بوده. احدی را راه نمیدادند. کسی هم میآمده بحث را عوض میکرده. چهار پنج نفر بودند. کلیت مطالبی که ازشان گرفته بوده یک دورشان مینشیند با همان حال و هوا کل اینها را تفسیر میکند. مرحوم آیت الله پهلوانی تهرانی رضوان الله علیه. دیگر حالا یک سری غزلها را که اصلاً کلاً علامه شرح داده. توضیحات اضافی شارح همان مطالب علامه است ایشان و در واقع همانهاست. چیز اضافه ندارد.
این غزل این است:
«صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را»
شکر فروش که عمرش دراز باد، چرا تفقدی نکند شکرخواران را.
«غرور حسن اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را»
«به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را»
«چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد آر حریفان باده پیما را»
«ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماهسیما را»
«جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که خال مهر و وفا نیست روی زیبا را»
«در آسمان چه عجب گر ز گفته حافظ
سماع زهره به رقص آورد مسیحا را»
خواجه در این غزل در مقام اظهار اشتیاق به دیدار حضرت دوست بوده و در ضمن گله از طولانی شدن ایام فراق نموده. خیلی طول کشید. ما پشت در ماندیم. پشت در ماندنها و در بسته شدنها طبیعی است. کمی دیگر آدم احساس میکند روی روال افتاده. «سیدی مالی کل ما تحببه و تعبت القیته علینا اسا». امام سجاد (ع) دعای ابوحمزه. تا دیگر دارد اوضاعم رو به راه میشود. میگویم دیگر دارم سرحال میشوم یکهو چرتم میافتد. بله، بلیه. مشکلی میریزی به هم. یک بخشش چوب کارمان است. یک بخشش این است که دارد انا پیدا میکند. احساس میکند دیگر من الحمدلله دیگر ما زیارت هر سالمان دارد اوکی میشود. نه، خدا را شکر از الان دیگر برای سال بعدمان هم بستیم و بعد امسال سال بعد هم بستیم. سال بعد هم رفتیم و باز سال بعد هم بستیم، رفتیم و یکهو میبینی کلاً بستش. هیچ. خب. «انا» نشنود. تصمیم گرفتم و ثبت نام کردم. ویزام آماده است و پاسپورتم آماده است و هر سال میروم و مگر میشود امسال نروم؟ این «من» دارد کم کم اینجا. این عرصه، عرصه «من» میبرد. هر سال میبرند. ما را امسال هم شاید ببرند. اگر بخواهد میبرد. اگر نخواهد میمیرم. ای کاش ببرد. حال آدم این جوری باشد. «انا» الان در حد گفتن است. درد وقتی بنده میگویم یعنی در حد زبان من است. قلب پاکی اینها فهمیدهاند. ای نسیمهای قدسی و پیامآوران کلام دوست به دوست و ای آنان انبیا و اولیای الهی که قرب و انس دوست نصیبتان گشته، پیام ما را به آن آهوی خوش قد و قامت و محبوب بیهمتا و فراری از بندگانش برسانید. فراری از بندگانش. پا نمیدهد. «مرغ عنقا» است دیگر. شکار عنقا شکار کس نشود. دام چی بشود دیگر. آنقدر در و دیوار بزند آدم که: بگوییدش که «سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را». نظر لطفی به ما بنما و از هجرانمان خلاصی بخش.
بعد این دعا را میآورد: «الهی نفسان از صحابته توحیدک.» خدایا نفسی که با توحیدت عزیزش کردی «کیف تزلها بمهانت هجران». چه جور ذلیلش میکنی؟ خارش میکند. ای محبوبی که به گفتار شکرین خود عاشقانت را به خود میخوانی و به دیدار جمال زیبایی نایل میسازی. ما هم طوطی شکرخوار توایم. چرا تفقدی از ما نمینمایی؟ «الهی من الذی نزل بک ملتمسا قرا فما قری قرا». پذیرایی، پیشپذیرایی. کی بر تو نازل شد؟ التماس قرا کرد و تو بهش که راه ندادی؟ پذیرایی نکردی؟ و «من الذی اناخ ببابک مرتجعا ندا فما اولیته». به امید بخشش تو کی وارد این حریم و باب تو شد و تو بهش احسان نکردی؟ «ایحسن عن ارجع عن بابک بالخیبت مصروفا». این قشنگ است. من از در خانه تو ناامید برگردم. «ولست اعرف السواک مولا بالاحسان موصوفا». من که جز تو مولایی نمیشناسم. مولایی که وصف احسان داشته باشد. محبوبا! درست است که صاحبان جمال به عاشقان خود عنایت ندارند و تو چنینی و به ما بیاعتنایی؟ بابا تو اینستاگرام مشتریهای آناند. آنها همان میفهمند. خدا جهنم ندارد و کلاً خدا دست گدایی دراز کرده سمت بندهها. تو را خدا یکم به من توجه کنید. خدای حقیر. اینها آن همان است. این خدای کبیر. این عرفا این شکلی است. عبارت دوباره میخوانم. درست است که صاحبان جمال با عاشقان خود عنایت ندارند. این خدای واقعی این است. هی دور باش. برو حرف نزن. ساکت باش. «من» نگو. یکهو یوسفش را میاندازد زندان. میبرد. بعد از مرگ خدا در به در دنبال یک نگاه میگردد. خدایا اینها کلیمش میگوید: «این جوری نبینم حرف بزنی. چرا این جوری نگاه کردی؟ چرا یک لحظه آنجا متوجه شدی تو؟ چرا این کلمه را یعقوب هجوم آورده.» مبتلا میشود. یوسف مبتلا میشود. به پیغمبر نهیب میزند. علامه میفرماید که سنگینترین نهیب قرآن به پیغمبر اکرم: «لقطعنا من کلبتین». رگ گردنت را میزنم اگر حرف به من ببندی. رگ گردنت را میزنم. خدای واقعی این است. آن هم پیامبر. عبده. بله، حبیبش است. ولی حبیب کیست؟ حبیب آن متکبر متعالی. الله اکبر. این کبیر است. «فلما رأینه اکبرنه». کبریایی. «له الکبریا فی السماوات و الارض». کبریا وقتی از توحید انداختند این میشود خدای تبشیری مسیحی و خدای آقامیری و کدخدای مسیحیها بدتر. چون آنها لااقل ادعای خدا و اهل بیت، قرآن و اهل بیت و اینها ندارند. یک باب هدایتی برای طرف است. یک روزی میفهمد قرآنی هست. شاید نجات پیدا کند. این با قرآن این جور سر ملت کلاه میگذارد. خدای واقعی این است. در را میبندد آقا. میبندد. حسابی هم میبندد. من و شما جای خود داریم. آن بزرگان، اولیای خدا میپاشاند، میچلاند. قاضی ۴۰ سال باید برود در بزند. تو چنینی و به ما بیاعتنایی؟ البته بیاعتنایی خدا به ما معنا دارد دیگر. بیاعتنایی کبریایی. نه، بیاعتنایی. اگر آنجا بیاعتنایی بود که این جوری نمیتوانست غزل بخواند که این دهانی ازش دارد سخن میبارد. حافظ تو این عشق حق تعالی. خدا بهش بیاعتنا است. اشعار ببین چیست. اینها که اینها بیاعتنایی خدا است. اگر بیاعتنایی ۱۰۰ تا نصیب ما کند اوج اعتنا است. آن بیاعتنایی یک چیز دیگر است. با زبان عاشقانه وقتی میگویی اباعبدالله ما را محروم کردی. در بستی. خود همین که داری میگویی اوج در باز کردن است. همین القا کرده که داری میگویی آنچه که در بسته نشده که در باز است. عطش را میخواهم. آن پا کوبیدن را میخواهم. دیدی بابا؟ این ناز و کرشمه همین است دیگر. بابا مامان مثلاً با بچه مثال خیلی پرت است چون خورند. آن باباست. نمیخواهم اصلاً این مثال را بزنم. چون خوراکش همین قیافه این شکلی. هی ننه بابایی است. با خدا هرچه سمت اینها نرویم بهتر است. عقرب به نجات است. ولی وقتی مثلاً میخواهد این، آن جایگاه من را رعایت نکرده. میخواهم حواسش جمع بشود. بیاید. باید بیاید به زانو بیفتد. میرود یک جوری نگهش میدارد. میآید. این فشارش استخوانهایش را خرد میکند. بیاید بگوید غلط کردم. بیفتد. غلط کردم میخواهم ازش. متکبر این است دیگر. کبریا.
اما اگر پرسشی از عندلیبان و فریفتگانت که بر محبتت خلقشان فرمودهای نکنی، جز آنکه به داغ غمت جان بدهند چه میتوانند کرد؟ خوب، چه کار کنیم؟ به کی گله ببریم؟ شکایت کنیم؟ میروم یکم دیگر بیشتر. تمام میکنم. دارم تمام میشوم. تمام شدنت را میخواهم. جاهای دیگر به همین بحث اشاره میکنند. میگوید: «دوست به غیر از فنا از ما به چیزی راضی نیست.» آنقدر میگذارم تو فشار که دیگر نبینم از تو چیزی. اثری از تو نماند. میسوزاند. خاکستر هم به باد میدهد. خالی شد. آها. حالا خوب شد. حالا من افتادم تو این آینه و این آینه هیچ سر و صدایی از خود ندارد. خودم خودم را میبینم. لکهای ندارد. چیزی ندارد. شفاف. «صما لله آیت اکبر منی.» امیرالمؤمنین. کدام آیه اکبر است؟ آن آیهای است که دیگر در آن کبریا محو است. نیست. علی در میان در جایی میگوید: «من خرابم ز غم یار خراباتی خویش. میزند او ناز و غم بر دل ریش.» «به عنایت نظری کن که من دلشده را نرود بیمدد لطف تو کاری از پیش.» «آخر ای پادشاه حسن و ملاحت چه شود گر لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش.» «پرسش حال دل سوخته کن بهر خدا. نیست از شاه عجب گر بنوازد درویش.» عاشقانه وگرنه بیاعتنایی معشوق به عاشق از آن جهت است، خوب دقت کن. اینها مبنای جدید اخلاق و عرفان و توحید و انسانشناسی و دینشناسی و همهاست. همش. اینها را وقتی قیچی کردیم از دین میشود یک سری احکام خشک، یک سری مناسک بیروح. چرا اربعین اینقدر جذاب است؟ چون کسی به اربعین به عنوان یک مناسک نگاه نمیکند که آقا اینجا رفتی این مثلاً دو قدم باید بروی راست. قدمت را برو برگرد. این شکلی نیست اربعین. اربعین روح عشق است. این روح از خود در آمدن. فنایی نبودن. این همه کاره بودن. او. این داد زدن بلند. «انا» از معشوق این است که همه را دیوانه کرده. آنجا همه دارند میشنوند این «انا»ی او را. «انا»ها را پاک کرده. بنا بود این شکلی باشد ولی خب گرفتاری مناسکش زیاد بود. فقط درگیر اینکه این سنگه خورد. حواست باشد. نگاه کن بخورد. شش تا شد. هفت تا شد. الان طواف چهارمت است. پنجمت است. حواست باشد. برنگردی. این قدم عقب نیایی. فلان نشود. این جوری نشود. این درگیر مناسک شد. روح ماجرا اربعین این جوری نیست. اربعین اصلاً مناسک نمیتواند حجاب بشود. مناسکش را برداشته. بیا. هر جور دوست داری. آقا رنگ لباسمان در حجم لباس این یکم بالا نرود، پایین نیاید. این جوری نشود. زیر پا نرود. تو سایه نروید بخوابید. میخواهید بنشینید، پاشید. قدم به قدم اصلاً بهت غذا میدهند. غذا میخورد. دارد غذا میخورد. شرمنده است. میگوید اینها چرا این جوری دارند پذیرایی میکنند؟ آنجا به زور بهش میگویند نخور. لقمه گاز میزند، گریه میکند.
ببین جمله را: بیاعتنایی معشوق به عاشق از آن جهت است که میخواهد با بیاعتناییاش او را فانی در خود سازد تا در پیشگاهش کسی دم از خویش نزند. لذا به خود خطاب کرده و میگوید: «به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر. به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را.» ای خواجه این نه طریق سخن گفتن با معشوق است که غرور حسن اجازت مگر نداد؟ محبوب تو معشوقی نیست که با دام و دانه و گفتار تند و خشن بتوان او را صید کرد. با حسن خلق و بیانات پسندیده و شیرین میتوانش به دست آورد. «به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را.» با او این گونه سخن بگو.
«الهی کسری لا یجبره الا لطفک و حنانه.» شکستگی مرا جز لطف و عطوفت تو درمان نمیکند و «حنان دلجویی و قلبی لا یبردها الا وصلک.» آتش درونم را خنک نمیکند مگر وصل. و «اتشی لا یطفعها الا لقاء.» آتش باطنم را جز لقای تو خاموش نمیکند. «به شوقی الیک لا یبله الا النظر الا وجه شوق من آب نمیپاشه بهش. مرطوبش خنکش نمیکنه مگر نگاه به وجه تو و قراری لا یقر دون دنوی من. قرار من قرار پیدا نمیکند مگر اینکه به تو نزدیک».
«چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد آر حریفان باده پیما را»
ای آنان که مقام قرب جانان راه یافته و به مشاهده او نایل گشته، به یاد آرید همراهان و مراقبین جمالش را که از قافله عشاق عقب مانده و پس از باده پیمایی به هجران مبتلا گشته. حال ماست دیگر. جا ماندیم امسال. نام بعد از باده پیمایی. هر سال یک بادهای بود. یک کسی بود. جامی بود. یک دو روزی سه روزی آن گرد و خاک آن مسیر این باده عشق است دیگر. چون مریضی است. یادم میآید آن صداش در نمیآید. سرماخوردگی است. آن آنفولانزا. آن آمپول. آن سرم. شیرینترین مریضی دنیاست. نه کربلا برمیگردند اکثر چند روزی میافتد. آن خستگی سفر، گرد و غبار و فشار و جابجا شدن هوای ایران و عراق. میآید میافتد. این اصلاً آن قرصهای مزهای دارد. آن آمپولهای طعمی دارد. بعد آدم یکهو محروم میشود. جدا میافتد از او. نجات آنان از فراق را طلب نما.
در جایی میگوید:
«به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان راه و رسم سفر براندازم»
اینها را باید ما جاماندهها باید اینها را بخوانیم.
«به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان راه و رسم سفر براندازم»
«خدای را مددی ای دلیل راه که من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم»
در جای دیگر میگوید:
«برو ای طایر میمون همایون طلعت
پیش عنقا سخن از زاغ و زغن بازرسان»
«آن که بودی وطنش دیده حافظ یار
به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان»
بعد این بیت: «ندانم از چه سبب رنگ آشنایی خواجه در این بیت همچون بیت سوم در مقام گله گذاری عاشقانه از محبوب است میگوید نمیدانم چرا صاحبان جمال این همه کرشمه و ناز دارند و به دلبستگان خود بیاعتنا میباشند. مناجات شعبانیه که در قله مناجاتهای ماست چه جور شروع میشود با ناز کشی اسم معنایی شعبان که ظاهراً بالاتر نداریم دعای شروع بکنه این قله مناجات با ناز کشی میخوام حرف بزنم گوش میدی اصلاً طلبکاری نیست یک ذره شما این لحن طلبکاری توی مناجات اینها نمیبینید. من دارم میگویم دیگر. من گفتم دیگر. فضاهایی که ماها معمولاً مناجاتمان هست با امام رضا، با خدا. لحن طلبکاری از یک موضوع بالایی. انگار داریم سفارش خرید میدهیم به خدا. من آمدم. من فقط آمدم بگویم دستم را نشانت بدهم. «اسمع ندایی اذا ناد» چیه؟ آنجا «وقبل علیه اذا ناجیت». یک لحظه روت را برنگردان. چقدر لطیف است اینکه در مقام اقبال محض خودش گفته: «ادعونی استجب لکم.» این قشنگ همان لحن زیارت اربعین. شما این سه روز که له و کوبیده میروید کربلا، آنجا هیچکس اصلاً هیچ لحن تندی، هیچ صدای کلفتی در کربلا از این پیادهها نیست. همه لت و پار. تو مسیر حاجتها هم اول گفتم از روز دوم سوم دیگر اصلاً حاجت نمیماند. «قبل علیه اذا ناجیت». فقط به ما رو کن. روت را برنگردان. «لا تغلق ابوابک عن موح و لا تبعد ابواب رحمتک عن موحدک». درها را یک لحظه نبند. بگذار من کمی بهت بگویم. یک چند لحظه بگذار. یعنی اصلاً توقع ندارم تو نظر کنی. توجه کنی. گوش بدهی. محلی از اعراب ندارم. گوش بدهی که بعد جواب بدهی. که بعد مثلاً حاجت روا کنی. توقع این شکلی ندارم. من فقط از من فقط توقعم این است که تو از من رو برنگردانده. التماس. این حالت، حالت ناز کشی است. ناز کشی ادبیات عرفانی اگر رخنه کند تو حال و هوای ما مشکلات زندگیمان را هم حل میکنیم. چون زنها نماد یکی از ویژگیهایی که برای زن خوب است، برای مرد بد است: زهوه. زنبودن. هی دو چشم. معادلش میشود تکبر، بلندمنشی. زن قاعدتاً باید یک بلندمنشی داشته باشد و این مرد هی باید ناز بکشد. عرض کردم این حجاب هم همین پس زدن جمال است. نباید نشان داد. الان نظام غرب فاسد کرده زنها را. زنها جمال دوست دارند. به اینها گفته چون جمال دوست داری جمالت را نشان مردها بده. دیگر نمیگویند که مرد وقتی بهش جمال نشان بدهی او به تو کبریا نشان میدهد. بعد او ناز فروشی میکند. بعد زن ناز بخرد از مرد. این میشود ریشه فساد خانواده و جامعه و همه چیز. سیستم تربیتی همه چیز. سیستم تربیتی سالم کبریای حضرت زهراست که امیرالمؤمنین با آن مقام که او خودش مثل کعبه است. خود امیرالمؤمنین مثل کعبه است. کعبه اوج ناز است. همه میروند اوج. جایی نمیرود. التماس فاطمه زهرا کند. خواستگاری کند. این ناز است و تا آخر باشد علی باید بیاید ناز بخرد از فاطمه. خدا خوانده. مثل کعبه است این. زندگی سالم است. بعد به ما یاد بدهند تو سیستم تربیتی روح حاکم بر مناسک و تدین و شریعت ماست اینها. اصلاً اینها احکام برای ناز کش بودن. آنهایی که عشق آن شکلی تفسیر میکنند که اشاره کردم آن ها روح ناز کشی عبد از مولا را خراب میکنند. فاسد میکنند. اینها ضد عشق و عرفانند. جماعت ساده لوح نمیفهمند. بعد به شماها میگویند تندرو، خشن. همه را بیزار کن. نمیدانم جهنم که خدا هی میگوید آن ناز خداست. این را گذاشته نه برای اینکه تو را از آتش و گرز سیخ و اینها بترساند. گذاشتهاند که ناز بکشد. زن وقتی شوهرش را تهدید میکند میگذارم میروم. غذا درست نمیکنم. این زن است که میداند که قدرتی ندارد بخواهد فشار بیاورد به این مرد. میخواهد ناز بکشد. ناز کشی بیفتد. مرد: «من نوکرتم.» بعد تازه غذا درست کند. مردی تعریف میکند از غذای آن یکی. این ناراحت میشود. «بچه از غذای جاریم تعریف کردی برای چی؟ تو گفتی مرغ مامانم همیشه خوب میشود منظورت این است؟» پیدا نمیشود اصلاً. خواستم دلم را نشکند فلان. مبانی تربیتی ماست اینها. فقط مال ماست. هیچ جای دیگر نیست. پیدا کنی. مال خودمونه. بعد ناز کشی یاد بدهیم به پسر از بچگی. اولاً با مادرش. به بچهها باید تو خانه یاد داد ناز مادرش را بکشد. ناز خواهرش را بکشد. بابا ناز دخترش را بکشد. اول سوغاتی میآورند به کی میدهند؟ دختر. پسر باید ببیند که بابا همیشه ناز دختر را میکشد. این جنس این است. مظهر لطافت و کبریا. آدمیزاد وقتی خر میشود خیلی خر میشود. یک ذره دو ذره خر نمیشود. سیستم برای این است که تو را کبریا بهت بدهند. تو را کنج خانه نگه داشتند. میگویند تو کعبه. راه نیفت. تو خیابان. میگوید: «همه بروند من اینجا بنشینم.» خب نادان. کعبه. همه میروند. آنجا مینشیند. خانه نگه دارید ما را. تو سریخور کردیم. استادیوم که نرویم. عملگی هم که نرویم. آجر هم که بالا نیندازیم. همین فقط بنشین تو خانه. بچهداری کنیم برایتان. کدام معدن؟ کدام چاقو میخواهی بروی صاف کنی؟ افتخار بکند. نیروی ارزان، ارزان قیمت، پرکار، دلسوز، کارهای خدماتی، کلفتی. اینها زنها را از تو خانه کشیدند بیرون و همین تو خانه نگهداری، تحقیرش کردند. به تو گفتند اینجا بنشین. ناز بفروش. بنشین دستور بده به این بچه. تو مربی. تو رب اویی. «هذا ربی هذا اکبر.» به سه برابر شوهرت حق داری. به گردنت. تو سه برابر بزرگتر از مردی. برای بچه. به آن مرد دستور بده. دستور دادن نه از آن بخش اطاعت و مولا بودن. آن بخش حقوقیاش که مرد دستور میدهد جنبه حقوقی اداره خانه است. جنبه عاطفی و معنوی و قدسیش زن است. دستور میدهد. زن جذب میکند. میکشد. الان میگویند دیگر. میگویند این بحثهایی که حالا جنبههای عرض کنم که زیستشناسی و اینها است که حالا بحث تلقیح و شکل گرفتن نطفه و فلان اینها میگویند که آن از چند میلیارد اسپرم تخمکی که صبا میکند جنبه مونثش است که همیشه خیلی بحثهای مفصلی دارد. نمیخواهم. این ناز. این حریم ناز. این زن را خدا حفظ. ناز کشی کنیم. زن کتک بخورد از مرد. آن هم اتفاقاً دقیقاً همین است. تنبیه قبل از «فضربهن». چیه؟ اول میگوید: «واذهن موعظهاش را. وهجروهن فی المزاجع.» فکر کنید. بستر تو را جدا کن. بستر جدا میکنی این تکبر خانم میشکند. بسترت را جدا کن یعنی چی؟ این شبها باید بیایی کنار خودم بخوابی. امشب نمیآیم کنارت بخوابم. ببین اوج تنبیه این است. این در حد کتک است. قبل کتک این را گفته. ناز تو قرار بود خانه را اداره کند. تو دیگر نازت دارد تجاوز میکند از حد خانه. این را من باید بزنم تو سر نازت. بزنم سر تکبرت. برگردد. تو هر چی. مناسک ما باشد. تو رفاقتها. ناز کشی از برادر. ما نداریم. ما خودمان ماشالا آنقدر ناز داریم. همیشه ناز ما را. التماس. آقا این جلسه را هم بیا. آن جلسه پنج دقیقه دیر شد. ما من به روح بابام خندیدم. بیا بنشین. نه. جور که نمیشود. ما را علاف گیر آوردهاید. حالا ما قول میدهیم. آقا این جوری میگوید. رقابت باید سر ناز کشیدن باشد. وقتی اختلاف میافتد آنی که اول ناز آن یکی را میکشد آن اول میرود. آن که پیشقدم میشود برای آشتی و رفاقت و صمیمیت، ناز کشیدن. این ناز کشیدن است. از تو ارتباط خدا شروع میشود. تو ارتباط خلق. این به فراق که دچار میشوی و ناز بکشی. میگوید که:
«جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که خال مهر و وفا نیست روی زیبا را»
این بیتم چون بیت گذشته گله عاشقانه همراه با تمناست. بخواهد بگوید محبوب با صاحبان جمال چون تو را نباید مهر و وفا باشد تا بدین بیعنایتی و عاشق خویش در کشتن او سرعت بخشد. شاگردی اهل بیت کنند. عنوان بصری. این فرمش اصلاً همین است. عزیزم تو را خدا بیا شاگردی مرا کن. قول میدهم استاد خوبی. میرود آنجا. «برو گم شو ببینم.» زنگ بزنی یکی از اساتید. یکی از رفقا. یکی از اساتید زنگ زد پیش ما یک خراماتی بکند که مثلاً من شماره حاج آقا را دارم. همین مشهد بودیم. «سلام علیکم حاج آقا فلانی هستم. شما بیجا کردی با من تماس گرفتی. همین الان شماره من از گوشیت پاک میکنی.» این را هم زده. بد زد ها. صدا بلند. این جوری. چند تا اول باید بخوری. حسابی میخورند. میآیند. بازم. نه. خوشم آمد. این مثل که واقعاً میخواهد کاری بکند. بعد یک ۲۰ تا ۳۰ تا ۴۰ تا ۵۰ تا ۱۰۰ تا میزند. قشنگ دیگر. آن قدم آخر که میگویی این یکی را بزنی دیگر. میزند. نابود میشوی. بغلت میکند. آنجا که تمام میشوی. راه از آنجا صفایی. راه از آنجا آغاز میشود که تو تمام میشود. دیگر ندار شدیم با. تا حالا تو بودی. برو. از این داستان زیاد. یک خورجین از این داستان. یک خورجین از این داستانهای این شکلی. در خانه محبوبش را زد گفت: «کیست؟» گفت: «منم.» گفت: «برو.» من. بعد مدتها آمد در زد گفت: «کیست؟» گفت: «انت.» گفت: «ادخل یا انت.» بیا اینجا. «انا» نداریم اینجا. «انت انت». خیلی قشنگ میگفت. سرتیپی رفته قهوهخانه. درویش نشسته بود و از لطایف ایشان بود. قشنگ با همه پاشدند جلوی سرتیپ. درویش نشسته. گفت: «پیرمرد چرا پا نشدی؟» گفت: «شما.» گفت: «سرتیپ فلانی هستم.» گفت: «بالاتر از سرتیپ چیست؟ تیمسار.» «تیمسار.» بالاتر از تیمسار چیست؟ «سرلشکر.» بالاتر از آن چیست؟ «سپهبد.» «سپهبد.» بالاتر از آن چیست؟ گفت: «شاه.» بالاتر از شاه چیست؟ «پاشو برو.» آخرش چیست؟ ته ته همش میگویند هیچی. دیگر بالاتر هیچی نیست. همان هیچی. خیلی لطیف است. میزند تو همان هیچی بشوی. شما هیچ. امام صادق (ع) ۹۴ سالش است. این پیرمرد. یکی زیر بغلش را بگیرد. تا همین جا آوردنش. مالک. میرفتی از همان برو بگیر. این اهل کار میشناسم. مشتریهایشان را. هیچ. اقتضایی داشتند. کنار. با مهربانی جوابشان دادند. مایعی دارد میرود. زار میزند. گریه. التماس. دو رکعت نماز اشک. «سبت الله کنیتک.» به چه کنیهای داری؟ کنش. اباعبدالله بود. بعد شروع میکنند آن جور میریزند برایش. اگر بیشتر ناله میکرد و بیشتر میرفت بعد آن هم باز میرفت یک دو تا التماس دیگر میکرد. دو تا دیگر هم گیرش میآمد. تا آخر عمرش مشغولش میشد. اینکه آره. این جوری که ما هیچ. الحمدلله. هر سال کربلا که الحمدلله به پاس و ما دیگر تمام میشود دیگر. بساط اربعینمان دیگر جور میشود. کارهای خبری نیست از کربلا. این جوری. بعد اربعین پارسال ما برگشتیم. گفتم: «این اربعین که ما رفتیم من دیدم گفتم ما سال بعد خبری نیست.» بودند. رفت دانشگاه فردوسی. پارسال فیلمش هم هست. این دارد بسته میشود. این باد زیاد بود تو این سفر. بوش میآید. خبری نیست. با این وضعی که داریم احتمالاً سال بعدم خبری نباشد. معلوم میشود آنقدر که باید. نالهها دوباره. رزمندگان میخوردند زمین. میگفت: «من را فقط ببر تا دم مرز. هر چقدر میتوانم سمت کربلا بروم. وسطم میجنگم. کربلا وسطهایش از ایرانم دفاع میکنیم. جسدم را رو به قبله کن دیگر.» است. آیا پروازم که الان اوکی شد و سهشنبه از اینجا پرواز و آنور هم که دوشنبه برمیگردم و برنامه انشاءالله. من دو تا موکب سخنرانی دارم و تا ابد مال اینها قطع نمیشود. غذا را سرش نشسته. روی زمین پایین هم میمالد. به آن هم التماس میکند. شیکهای موکب. گنده زدیم. این مال رسانهایهایمان. مال اساتید دانشگاه است. این مال نمیدانم فعالان فرهنگی شرق کشور. گنده زدند. وسط ستون تبلیغات ایرانسلش زدند. بازاریابی هم داریم میکنیم آنجا. این مسیر مال این چیزها نیست. خانهتان. مالک. بپرس. همان شاه عبدالعظیم. تو برو شاه عبدالعظیم. بری بهتر است. کربلا این جوری نیست.
«تا بدین بیعنایتی و عاشق خویش بگویم یک غزل را فقط توانستیم بخوانیم. تو سه چهار تا غزل دیگر از این خوشگلتر داشت.» عاشق خویش در کشتن او سرعت بخشید و به آرزوی دیرینهاش نایل سازی و از برهانی زیرا در غیر این صورت شهود برای او امکان ندارد. در جایی میگوید:
«روز باریست که ما را نگران میداری
مخلصان را نه به وضع دگران میداری»
خوب میرسی. زود جواب میدهی. مخلصم. نه.
«مخلصان را نه به وضع دگران
گوشه چشم رضایی به منت باز نشد
این چنین عزت صاحب نظران میداری»
«چون تویی این تیکهاش خیلی زیباست. چون تویی نرگس باغ نظر چشم و چراغ» سر. «چرا بر من دل خسته گران میداری.»
بله این حالا یکی بود. این یکی غزل را هم بخوانم سریع و دیگر حالا جلسه را تمام کنیم که این هم خیلی به همین حال و روز این ایام ما میخورد:
«زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکتهدان عشقی خوش بشنو این حکایت»
«بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بیعنایت»
«رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس
گویا ولیشناسان رفتند از این ولایت»
«در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت»
«این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روان نباشد خونریز را حمایت»
«هر چند بردی از یاد روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت»
«ای آفتاب خوبان میسوزد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت»
«در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت»
«از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بیعنایت»
«عشقت رسد به فریاد گر خود به سا حافظ
قرآن زبر بخوانی با ۱۴ روایت»
از این غزل ظاهر میشود خواجه را فراق بس طولانی گشته. در مقام یادآوری مشکلات و نتایج اموری که در راه سلوک الی الله برای سالک پیش میآید برآمده و در ضمن تقاضای پایان یافتن روزگار هجران و راه یافتن به کمالات انسانیت را نموده. این جایش خیلی مهم است. میخوانم سریع که این بخش مطرح شده باشد. آری سالک عاشق همواره در کشاکش جمال و جلال معشوق قرار گرفته. از طرفی تجلیات جمالی او به سبب اعمال خالصانه عبادی وی را از راه کثرات نوازش داده. یک کار خالصانهای میکند. عشق امام حسین. هیئتی میگیرد. مراسم میگیرد. آتشی میافتد. یک حالی است. یک توجهی به خود میدهد. از طرف دیگر تجلیات جلالی و به جهت نظر استقلالی داشتن عاشق به مظاهر عالم و خویشتنپرستیش دست رد به سینه او زده و محروم از دیدارش مینماید. «اخرج یا انا.» کی من را؟ هر روز میآمدم اینجا. سیب آوردم. گلابی آوردم. هر روز ما را راه دادی. اولاشه دیگر. پسته بخریم. اولش دو تا هم تست کن. دیدی آدم ساده گول میخورد. فکر میکنی پستهها همین جوری است. فکر میکنی هر روز بیاید اینجا دو تا پسته. دو تا پسته. اول کار بود. مزهاش. نمکگیر بشوی. بقیهاش را میخواهی دیگر. سومی که برمیداری چشم. چهارمی که ور میداری صداش بلند میشود: «جانم چقدر میخواهی؟ اینها کیلویی ۱۵۰ تومان است.» جلب مشتری است. این کشش اول. آن جذبه جمال. بعد میآیی دیگر. سال اول میروی کربلا. سال دوم، سوم، چهارم. دیگر از سال پنجم این هزینه رفت بالا. اینها را فقط میبرم. آن یکیها را میبرم. باید یک دستم بدهی. یک پایم هم بدهی. این جوری میبرم. میآیی. این جوری شده الان کربلا. پیغمبر اکرم (ص) مفتی بود. همه میآمدند. آیا نازل شد که پولی شد؟ قدم سؤالاً. کارگری میکرد. یک درهم. یک تک جمله سؤال میکرد. یک کلمه جواب. یک درهم یا یک دینار. خرج یک جلسه بود. یک دینار بود. خرج جلسه. یک سؤال. یک دینار. «یا رسول الله ملجأ.» آقا راه چاره چیست؟ چارهاندیشی نداشتند از خود. فردا کارگری ۱۰ روز. گفتم تنها آیهای که نه پیغمبر بهش عمل کرده نه هیچ پیغمبری نه هیچ ولی نه هیچ معصوم فقط امیرالمؤمنین به این آیه عمل کرده از اول تا آخر. بعدش هم که نسخ شد. همین آیه. پول بده پیغمبر. فقط امیرالمؤمنین. او ناز کش است آقا. حسابی پولی هم میشود. میآیم. اگر قرار باشد دست و پایم قطع بشود میآیم. علم از پیغمبر ربوده. از همان بچگی. اولین وحی که به پیغمبر شد امیرالمؤمنین میشنید. بحث علم و یادگیری شاگردی اینها نیست. بحث ناز کشی است. اشک سحر و ناله. آنها ناله ناز کشی است. مناجات شعبانیه که عرض کردم دعای کمیل. محروم از دیدارش مینماید. ناچار تا عاشق به کلی از خویش نرهد به دوام دیدار محبوب راه نخواهد. تا کامل تمام نشود دوام نیست. یکم روی خودت پا میگذاری. یکم خودش را نشان. دوباره باز یک کمی باد میکنی. نه الحمدلله. خوب توانستیم. خوب توانستیم. دو هفته. یک کلمه. این جوری. حالا حرف زیاد است. بزرگان از این قبیل مطالب زیاد دارند. بگذارید من یک مصرعی را فقط:
«ای که مهجوری عشاق روا میداری
بندگان را ز بر خوی جدا میداری»
«تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا میداری»
«دل ربودی و به حلال کردمت ای جان
لیکن حلالت کردم به از این دار نگاهش که مرا میدانی»
حالا اینجا دیگر توضیحات که ایشان میدهند و توضیحات بسیار زیبایی است و از ادعیه میآورند و از اشعار میآورند و توضیحات عرفانی خودشان. یک بخش دیگر را فقط پیدا کنم برایتان بخوانم و دیگر عرض امشب ما تمام باشد:
«ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار»
عاشق کش. عاشق کش. یکی از کوچههای معشوقه ما میگذری باخبر باش که سر دیوارش اینجا خون و خونریزی است. بری میزنند. میشکنند آنجا. این شکلی است. سر شکستن.
«شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا و دیدار کجاست»
«عاشق خسته ز درد غم هجران تو سوخت
خود نپرسی تو که آن عاشق غمخوار کجاست»
یک بار دیگر این را بگویم. خطاب به امام حسین (ع) بگویید: در این ایام اربعین:
«عاشق خسته ز درد غم هجران تو سوخت
خود نپرسی تو که آن عاشق غمخوار کجاست»
«باده و مطرب و گل جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهنا نبود یار کجاست»
دوباره بگویم:
«عاشق خسته ز درد غم هجران تو سوخت
خود نپرسی تو که آن عاشق غمخوار کجاست»
جای ما را هم خالی کردی اباعبدالله. امسال نیامدیم. دلم تنگ است. کجاست؟ جایش خالی است. هر سال این موقعها جاده نجف بود. ستون ۳۰۰ بود. ۴ میآمد. شب اول اینجا میماند. شب دوم آنجا بود. از این راه میآمد. نگاه به این راه. جای خالی ما را هم میبینی؟ بابا ما یک هیئت میرویم. رفیقمان هر شب میآمد. یک شب نمیآید. جای خالی احساس میکنیم. شما هم جای خالی ما را احساس میکنی؟ شما هم دلت برای ما تنگ میشود یا نه؟ این مهم است. این را به ما بگو. آقا.
«چه خوش بی مهربانی از دو سر و یک سر
مهربانی در دسر بی اگر مجنون دل شوریدهای داشت
دل لیلی از آن شوریدهتر بی»
توأم با آن کرمی که ما از شما سراغ داریم وگرنه ما که هیچ قابل اصلاً نیست. با آن کرمی که ما از شما سراغ داریم چشم به راهی. آخه ما خبر داریم شما برای حرم چشم به راه بودی. هی میآمدی نگاه میکردی کی میآید. منتظر بودی. رحمت خدایی دیگر. رحمت واسعه. یا اباعبدالله. خدای متعال فرمود: «لو علم المدبرون انی کیف اشتیاق و ما.» تو شبها اگر اینهایی که من پشت کردهاند میدانستند من چقدر مشتاقشانم از شدت شوق میمردند. درست است یار ناز زیاد دارد. کرشمه دارد ولی اینقدر هم مهربان است. بالاخره رحیم است دیگر. رحمان است. بیتاب برای آمدن. فرمود بنده من وقتی برمیگردد سمت من حال من سرور من مثل کسی است که شترش را با یک خورجین آب در بیابان سر ظهر تو گرما تک و تنها گم کرده یکهو بعد دقایقی که بیقرار شدین و پیدا کند تشبیه کنم سرورم را. خدا فرمود بعد از اینکه بنده من برمیگردد باید بگویم این شکلی. لذا فرمود وقتی میرود بهش میگویند زائر کربلا میگویند که تو شادی وارد کردی. «قد ادخلت السرور فی قلب رسول الله.» تو دل پیغمبر را شاد کردی. دل امیرالمؤمنین را شاد کردی. دل فاطمه زهرا را شاد کردی. به چشم به راه بودن. حالا ما میگوییم از بدیهایمان. از گرفتاریهایمان. از اینکه ما را این جور نگه داشتند ولی بدان برای آنها هم سخت است ها. برای حضرت زهرا سخت است. اصلاً به امام سجاد (ع) این بشارت را دادند که جان امام سجاد (ع) کنار این بدنها حفظ شد. زینب کبری (س) فرمود: «عزیز دلم غصه نخور. بعداً اینجا الا کرور لیالی و الایام.» شب و روزی نمیگذرد مگر اینکه یک تعداد گریهکن و زائر میآیند کنار این بدنهای قطعه قطعه شده. امام سجاد (ع) آرام گرفت از اینکه قرار است این زائران بیایند. چه جان امام سجاد (ع) حفظ شد وگرنه داشت قالب تهی میکرد. میخواهم عرض کنم هر سال ظهر عاشورا هم وقتی امام زمان (عج) به این صحنه نگاه میکنند همین حال را پیدا میکنند. همین جور بیقرار میشوند. به خدا همین جور تسلی میدهد به امام زمان (عج) که: «یا حجت الله غصه نخور. این زائران دارند میآیند. اربعین میشود. اینجا شلوغ میشود. همان که شما میخواهی میشود. دم و دستگاهی راه میافتد.» اصلاً امام حسین (ع) از اولش بنای این کار را داشت. میدانید این را دیگر. از روز اولی که پا گذاشت در کربلا فرمود: «این دهقانها را جمع کنید. اینهایی که زمین دارند.» فرمودند که: «اینهایی که تو این منطقه زمین دارند همه را جمع کنید.» همه را جمع کردند. با اینکه منطقه بیابانی بود. زمین زراعی هم شاید به حساب نمیآمد و شاید ساکنینش هم اطراف زندگی میکردند. اینها را آوردند. امام حسین (ع) فرمودند که: «این زمین را به من بفروشید. من نمیخواهم خونم در زمین مردم ریخته بشود. میخواهم این زمین از آن خودم باشد. من به بیش از قیمت از شما میخرم. با یک شرط.» «این شرط ضمن عقد ما باشد.» لا اله الا الله. «من با یک پول بیشتری از شما میخرم به شرط اینکه این پولی که بیشتر میدهم پیش شما بماند. هر کسی بعداً آمد زیارت من بهشت جا بدهید. سه روز ازش پذیرایی.» شرط امام حسین (ع) بود با این دهقانها و این زمین را این شکلی اصلاً از روز اول بنا داشت این جور باشد. میخواست آنجا را شلوغش کند. امام حسین (ع) همین اربعین را از روز اول مد نظرش بود. این جور شلوغ بشود. موکب راه بیندازند. بیایند. چایی شربت بدهند. غذا بدهند. این زنها با این بچهها. بچهها را تو کالسکه کردند دارند راه میافتند. این اصلاً از روز اول. آن وقتی که تو گودی افتاد داشت به تاریخ نگاه میکرد. آن لحظه اباعبدالله داشتیم. زنها را با این کالسکه ها میدید. این پاهای ورم کرده را. این سینهزنها را میدید. این غبارگرفتهها را میدید. به اینها راضی شد که بعد فرمود: «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه.» راضیه مرضیه شد. اول خدا راضیش کرد. راضیش کرد یعنی چی؟ گفت: «خدایا من این جوری نمیخواهم بیایم. من میخواهم بردارم همه را بیاورم با خودم پیش تو. نمیخواهم تنها بیایم.» خدا بهش اینها را نشان داد. «خوب است. ببین دارند راه میافتند از شهرش. راه افتاده. پیاده میآید. پای زخمی، خسته، کج و کول. راه نمیتواند برود. سینهخیز.» میدیدید سالهای قبل. بچه معلول پا نداشت. دست نداشت. روی زمین میکشید. روی سبد گذاشته بودند. طناب میکشیدند. به امام حسین (ع) نشان داد. «راضی شدی؟» «به خدا راضی شدم.» گفت: «حالا بیا برویم.» از روز اول عرضم این است. این را میخواهم بگویم. بعد برویم تو روضه. میخواهم بگویم که فکر نکنیم فقط ما امسال ناراحتیم. باورمان بیاید. امام زمان (عج) هم امسال ناراحت است. یعنی روز اربعین حضرت زیارتنامه میخوانند. کربلا میگویند. ولی امسال مثل پارسال نیست ها. پارسال خوب بود. شلوغ بود. جمعیت قلقله میکرد اینجا. امسال آن طور نیست. این خلوتیه میدانی برای اهل بیت هم قشنگ نیست. دوست دارند همین جور شلوغ باشد. خدا کعبه را دوست داشته همیشه شلوغ باشد. همیشه نالهها تو روایت. خدا دوست داشته همیشه از کنار کعبه صدای ناله بلند بشود. کربلا هم همین است. زیارتگاه اهل بیت هم همین است. یعنی خود اهل بیت رضایشان به این است. الان امام رضا (ع) ناراحتاند. یک جوریهایی مثلاً شاید مثلاً با شرمندگی به زائران نگاه میکنند. «ببخشید دیگر امسال بساط پذیراییمان جور نیست.» چند روز دیگر میخواهیم بیاییم برای شهادت آخر ماه صفر. رواقها بسته است. تو سرما باید بنشینی. زیر باد بنشینی. شب سرد است. این جوری بنشینی. باران میآید. خیس میشوی. «ببخشید دیگر امسال پذیراییمان این جوری است.» میخواهم بگویم آنها بیتابترند. به علی بن مهزیار. علی بن مهزیار ۲۰ سفر رفته بود. جور نمیشد. بعد سفر بیستم دیگر داشت ناامید میشد. گفت: «امسال نمیخواهم بروم.» پیکی فرستاد. امام زمان (عج) فرمود: «که امسال هم مکه رفت. اذن ملاقاتش دادند.» آمد گله کند. بگوید: «آقا ۲۰ سال من. ۲۰ سال من آمدم. شما اجازه ندادین.» تا نشست خدمت امام زمان (عج) حضرت فرمودند: «علی بن مهزیار این ۲۰ سال من مشتاقتر بودم. تو شرایط جور نبود.»
«اگر مجنون دل شوریدهای داشت
دل لیلی از آن شوریدهتر»
آنها مشتاقترند. مشتاق نامترند. فرمود: «انیر احب ریحکم.» امام صادق (ع) و اصحابشان فرمودند: «اینها که میرفتند شماها نمیدانید من بوی شما را دوست دارم. این بوی شما وقتی میآید.» همان که یعقوب در مورد یوسف فرمود: «انی لاجد ریح یوسف لولا ان تفندون.» «اگر نگویید من دیوانه شدم به شما میگویم بوی یوسف دارد میآید.» این جور مشتاق است. ولی خدا به شیعه این جور مشتاقین از اضافه گلند دیگر. اضافه گلم این جور مشتاق است. ولی خدا میخواهم اینها التیامی باشد. البته هر چقدر هم بگوییم اینها برای ما آب و نان نمیشود این حرفها. این فراق را تسکین نمیدهد. یا اباعبدالله. همه اینها درست. ولی آخرش ما امسال جا ماندیم. دیگر در مورد اینکه نمیشود چیزی گفت.
«سخن درست بگویم نمیتوانم
که میخورند حریفان و من نظاره کنم»
این را پیاده میآیند. عراقیها. عکسهاش درمیآید. فیلمهاش درمیآید. فقط ما یک دانه اضافی بودیم. خدا شاهد است. این حال من را هی نگاه میکنم. فقط ما زیادی بودیم. همه دارند میروند. خوب خلوت کردی با عراقیها. اینها حقت را ادا کردند. احترامت را نگه داشتند. عاشقانه کار کردند. خوب ما را پشت در داداشی. اباعبدالله. خیلی فقط آدم از این میترسد که نکند که خوشت نیامد. مصلحت جور نیست. هرچی. اینها حالا هیچی. آدم یک جور به خودش آرامش میدهد. ولی این تصور اینکه نکند بدت آمد. خط زدی. این خیلی میسوزاند. نکند پارسال که آمدم گفتی دیگر سال بعد صدایش نکنی. دعوتش نکنید. خوشم نیامد. خوشم نیامد این جوری که این آمد. ادب رعایت نکرد. با تکبر آمد. با غرور آمد. برای خودنمایی آمد. آمده بود عکس بگیرد. منتشر کند. ما هم آمدیم برود پز بدهد. این جوری نمیخواهم. اینجا ناله میخواهم. اینجا به زمین بیفتد. زانو بزند. این جوری میخواهم. یا اباعبدالله. اگر قول بدهیم سری بعد که آمدیم زانو بزنی. بازم یک سفر دیگر. یک نوبت دیگر. بیا. یک فرصت دیگر به ما میدهی؟ یا اباعبدالله. یک فرصت دیگر به ما میدهی ما یک بار دیگر بیاییم. بعضیها پارسال تو این ایام اربعین مثل حاج قاسم آن جور توشه و روزی گرفتند. این شد اثرش. این جور غوغا کردند ایران. پارسال آمدند. سال قبلش محسن حججیها بودند. آن جور از تو رزق گرفتند. ما پارسال چه کار کردیم؟ رزق امسال ما این شد. از هیئت که ما را بیرون انداختی. دور هم جمع نشوید و کنار هم ننشینید و هیئت این جور نگیرید و تو رواق حرم نروید. کربلا هم که نیایید. و از ما چی دیدی یا اباعبدالله؟ کرم شما بیش از این. توقع دارید ما دیگر لااقل مثل حر که نمیتوانیم بگوییم. ولی حر راه را به شما بست. تو دل زن و بچه شما را خالی کرد. لااقل راه که نبستی. تو دل زن و بچه هم که خالی نکردیم. آن فقط آمد پشت سر شما نماز خواند. بعد شما هم یک تشر بهش زدید. جوابتان را نداد. گفت: «مادر شما فاطمه زهرا است. جرئت ندارم چیزی بگویم.» این جور شد. آخر لحظه آخر سر در بالین شما داشت. بابا اینها دلمان خوش باشد دیگر آقا. درست است. قبول است. با اینها آرامش پیدا کنیم. دیگر نگوییم که ما را بیرون انداختی. ما حر را دیدیم دیگر. ما میگوییم شما راه میدهی. ما ایام فاطمیه قول بدهیم خوب عزاداری کنیم. ایام فاطمیه نزدیک است. دارد میآید. مشکی بپوشیم. حق عزا که ادا نمیشود. ولی لااقل ادب کنیم به مادر شما. انشاءالله دیگر رزق سال بعدمان هماهنگ است دیگر. مثل حر ادب کنیم. درست میشود دیگر. البته این را هم بگویم این امام حسین با همه این عشوه و ناز و این کبریایی و اینها وقتش هم وقتی آدم میآید و این حشره را میخورد و اینها حسابی از دل درمیآورد. این را هم بگویم ها. انشاءالله یک روزی راه باز بشود. با ناله برویم. با سر برویم. همچین امام حسین پذیرایی کند. همه غصهها و این فراق فراموش بشود. شاهدش هم همین است. حضرت یک تشر زدند به حر. فرمودند که: «ثکلتک امک.» مادرت به عزایت بنشیند. این هم گفت: «اسم مادر من را کسی بیاورد.» بالاخره پرزور بود. آدم شناختهشدهای بود. با جایگاه بود. کسی جرئت نداشت باهاش این جوری حرف بزند. «جرئت ندارد اینجا در مورد مادر من این جور حرف بزند. اسم مادر من را به زبان بیاورد.» و جا خورد. البته یک تلنگری هم خورد. خودش را جمع و جور کرد. وقتی که آمد برگشت و اباعبدالله بهش لبخند زدند و راهش دادند. لحظه آخر که ظاهراً طبق از مقاتل فهمیده میشود خودش اباعبدالله را صدا نزد. بگویم دیگر برویم تو روضه. تمام بشود. ظاهراً هم صدا نزد. امام حسین (ع) جایی دیده نشده که حر امام حسین را صدا زده. حضرت خودشان را رساندند و فقط هم یک جمله نقل شده از این لحظه آخری که اباعبدالله خودشان را رساندند بالا سر حر. آن هم این جمله هم این است. وقتی رسیدند سر حر را بغل. حالا آن نقل شاه عباس هم این است که وقتی جسد حر را از قبر درآوردند دیدند که دستمالی به سر حر بسته است که گفت: «این را من میخواهم یادگاری ببرم.» وقتی جدا کردند خون فواره زد. فهمیدند که امام حسین (ع) بستند به سرش و این هدیه امام حسین (ع) به او. یک دستمالی هم بستند که این خون سرش بند بیاید. یک جمله فقط حضرت بهش فرمود. فرمودند: «انت حر کما سمتک امک.» آنجا گفته بود: «ثکلتک امک.» اینجا هم: «امک» گفت. فرمود که: «مادرت اسم خوبی رویت گذاشته. تو واقعاً حری.» انگار خواست از دلش در بیاورد که حالا من این را گفتم از مادر تو غرضم. خلاصه امام حسین (ع) آخرش از دل همه درمیآورد. این را میخواهم بگویم. از دل همه درآورد. از دل همه ها. از دل همه در. این بچهها را تک تک. روز اربعین. اینها برگشتند. آمدند کربلا. امام حسین (ع) از دل همشان در آورد. از دل زینب (س) درآورد. از دل امام سجاد (ع) درآورد. از دل رقیه (س) که همان شام درآورد. از دل همه. آخرش از دل همه درمیآورد. همه را آرام کرد. دیگر از بعد اربعین شما این جور چیزی نمیبینی. یعنی این آتش و این التهاب تا روز اربعین است. اینکه تو این کاروان دیده میشود. دیگر از بعد اربعین بچهها آرام شده برگشتند. کربلا اصلاً گفتند خاصیت کربلا این است. وقتی میروی: «رجع مسرورا.» زائر وقتی میرود. وقتی برمیگردد سبک است. امام حسین (ع) راضی میکند. خالی. سبکش میکند. دیگر شاد برمیگردد. با یک فرحی برمیگردد. این اینها آقا جان راضی میکند. بگذار من این روضه را بگویم. حرفم تمام. اگر آمادهای. اگر حال داری با این روضه گریه کنی بسم الله. برگشتن این خانواده. میخواهم بگویم این خانواده. اینهایی که همنشین اباعبدالله (ع) بودند ایناند. ببین خود حسین چیست. اینها تر. اینها برگشتند مدینه. برگشتند مدینه. یزید دستور داده بود که از شام تا مدینه مسئولین. پاسبانهایی بگذارند. سربازهایی بگذارند. اینها هتک حرمت نکنند. دست نداشته باشند. دست بلند نکنند. کاری نکنند. حرمت اینها را تا یک حدی دیگر از بعد شام هم کسی دیگر سیلی و تازیانه و اینها نبود. اینها برگشتند. قبلاً هم که امام سجاد (ع) به یزید فرمودند: «هر چی از ما به غارت بردی برگردان.» آن مقداری که طلا و جو که دم دست بود و اینها بودند و اینها برگرداندند. به اینها بگویم دیگر حالش را داری لا اله الا الله. برگشتند مدینه. امام، حضرت زینب (س) امام سجاد (ع) را صدا زدند. «عزیز برادر بیا.» یک قوطی درآورد. دادند به امام سجاد (ع). فرمودند: «این را ببر بده به آن ساربان. آن مسئولی که مسئول همه پاسبانها و سربازهاست. ازش تشکر کن. بگو عمه ما از تو تشکر کرد.» آوردند. «این چیست؟» فرمود: «اینها طلا و جواهرات گوشواره است. گردنبند است. انگشتر.» گفت: «خب برای چی به ما میدهی؟» فرمود: «عمهام از شما تشکر کرد که دیگر گوشی از بچهها زخمی نکردین. دیگر تازیانه نزدین. دیگر سیلی نزدین.» «از من خیلی تشکر. مدارا کردین با ما تو این سفر.» میدانی یعنی چی؟ یعنی فقط اگر تو دست نیندازی به گوشواره. گوشواره را تو نکش. من بیشترش را میدهم. تو تازیانه را نزن. چی میخواهی؟ گردنبند میخواهم. انگشتر میخواهم. چی میخواهم؟ من خودم میدهم. خانواده. میگوید: «تو فقط نکش این را. نکش تو نزن.» این نشست به سر ما با چه خانوادهای همسفر بودیم. کیها دست بلند کردیم. به کیها تا. خانواده اینها. خاندان کرماند. «سجیتکم الکرم.» بابا گدا شب میآمد التماس نمیخواست بکند. دست دراز میکرد. از زیر در میگفتند: «نمیخواهیم حرمتت بشکند. شرمنده بشوی.» از زیر در فوق حاجتش بهش میدادند. خانواده ایناند. اینها مگر دست رد میزنند به سینه کسی. بگویم آقا تو گودی قتلگاه. من تصورم این است. تو را خدا بگذار من یک چند کلمه را. من تصور میکنم لحظات آخر. اگر هجوم نمیآوردند به اباعبدالله امام حسین (ع) خودش مینشست انگشتر را میگذاشت کنار. زره را میگذاشت کنار. کنار یکی گذاشته بودند. یکی مهلت امان نداد. عجله کردند. زود ریختند کار را تمام کنند. عجله صبر میکرد. خودش انگشتر را در میآورد. عجله کرد. مجبور انگشتر را با انگشت ببرند. عجله کرد. بابا این آقا مگر دشمن. مگر دریغ میکند. مدینه. «به تو خانه میدهم. به خدا دریغ ندارم.» السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
خدایا در فرج آقامون امام زمان (عج) تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات، علما، شهدا، فقها، امام راحل را الساعه سر سفره با برکت اباعبدالله (ع) مهمان و دعاگو و نایبالزیاره ما قرار بده. شب اول قبر اباعبدالله (ع) به فریادمان برس. آیا کمتر از آنی ما را به خودمان وا مگذار. در دنیا زیارت در آخرت شفاعت اهل بیت (ع) نصیب ما بفرما. هرچه به خوبان عالم عنایت فرمودهای تفضلاً به ما عنایت بفرما. هرچه از خوبان عالم دور داشتی تفضلاً از ما دور بدار. به توفیق اخلاص و مراقبه و توجه و بندگی خالصانه عنایت بفرما. شر ظالمین را به خودشان برگردان. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما. شر این ویروس منحوس که دنیا و آخرت را دارد از ما میگیرد از سر ما دور بفرما. حاجت حاجتمندان را روا بفرما. خدایا به فضل و کرمت ما را هم جزو زوار اباعبدالله (ع) اسممان را ثبت و ضبط بفرما. هرچه به این زائران و این عاشقان و این نوکران و اینهایی که از جان و دل مایه میگذارند تو این مسیر و این ایام هرچه به آنها عنایت میفرمایی فضل و کرمت به ما هم عنایت بفرما. موانع زیارت اباعبدالله (ع) را به زودی زود برطرف بفرما. این جمع زیارت کربلا را به زودی در رکاب امام زمان (عج) برای نصرت امام زمان (عج) روزی بفرما. هرچه گفتی و صلاح ما بود. هرچه نگفتی ما صلاح ما را میدانی برای ما رقم بزن. بانبی صالح رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل بیته الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
ایام، ایام اربعین است و زیارت اربعین امام حسین (ع). حال و هوای اربعین برای بچههایی که این ایام هر سال زیارت کربلا بودند، حال و هوای پریشان و بههمریختهای است. چهار سال، پنج سال، شش سال، هر سال توفیق داشتند اربعین مشرف میشدند. این ایام، این دو سه روز باقیمانده غالباً در مسیر بودند؛ حال و هوای روزهای منتهی به اربعین با پای ورمکرده و بدن خسته و بیرمق. امسال با یک حال و هوای متفاوتی... بعضی مثل بنده غافل، ابداً انگار فرقی به حالمان نکرده که امسال مشرف نشدیم. برخی دلشکستهای دارند و احساس فراغی دارند. برخی هم به هر نحو بود سعی کردند خودشان را برسانند.
عرض کردم به رفقا، بعضی رفقا از آمریکا به هر نحو بود خودشان را در این ایام رساندند به کربلا برای زیارت و هر طور شده زیارتی کنند و برگردند. این حال و هوای اربعین. البته مردم عراق بحمدالله امسال هم توفیق زیارت دارند و مشرف میشوند. ما محروم شدیم. این جور وقتها دو جور میشود این وقایع را تفسیر کرد و دو جور میشود تحلیل کرد:
یک تحلیلش، تحلیل عام و یک تحلیل، تحلیل خاص است. تحلیل عام به این است که ما این را جزا و در واقع کفاره گناهمان بدانیم. «ما اصابک من مصیبه فمن انفسک». هر مصیبتی که به آدم میرسد از نفس خود آدم است. این چوبیه که بابت کارمان داریم میخوریم. امثال بنده همین هم سزاست و همین هم درست است. همین جورم باید گفت ما چوب اعمالمان را میخوریم، طبعاً آدابش را رعایت نکردیم و این هم بین علما معروف است که نوعاً این جور اتفاقات که میافتد، حقش ادا نشده و راه بسته شده. این یک امر رایج و شایع است. این تحلیل عام است.
در تحلیل خاصش اما جور دیگری باید نگاه کرد و توضیح دیگری دارد که حالا امشب یک مقداری میخواهیم در موردش انشاءالله صحبت بکنیم. البته با بحث یک جلسه و دو جلسه این تمام نمیشود و حل نمیشود. البته این بحثم قوارهاش خیلی، یعنی خیلی گندهتر از دهن بنده است که بخواهم این مطالب و این حرفها را بزنم. ولی از باب اینکه به هر حال برخی مثل شما عزیزان مشمول اینید انشاءالله و از این باب محرومیت و فراق رقم خورده، این بخش را و این بحث را باید طرح بکنیم. آن هم بحث تحت عنوان ناز و اینکه خدای متعال خیلی ناز و کرشمه و عشوه دارد و اولیای خدا و عرفا جزو اصول روابط خودشان با خدا این را ادراک میکردند و میفهمیدند و پای ثابت مناجاتهای ماست. ادبیات عرفانی غنی و انبوهی ما در این بحث داریم؛ خصوصاً اشعار حافظ. امشب بنده سه چهار تا غزل از حافظ آوردم با هر کدام یک شرح مثلاً هفت هشت ده صفحهای در زمینه ناز و اینکه خدا ناز دارد. مطالب و معارف نابی داریم که معمولاً هم کمتر به آن پرداخته میشود. این مال ادبیات عارفانه و عاشقانه ماست.
اصلاً ارتباط عاشق و معشوق همیشه ارتباطی توأم با ناز است و همیشه از جانب معشوق یک نازی در این رابطه هست؛ خصوصاً حق تعالی که خدای متعال یکی از اسمائش «المتکبر» است. نصف المتکبر، ناز همیشه کلاً بروزی است از تکبر. آدمی که تکبر دارد ناز میکند. نازش را باید بخریم و حالا در رابطه زن و مرد هم اینها هست. ناز مردانه داریم، ناز زنانه داریم که حالا خصوصاً ناز زنانه که شهید مطهری هم بحثش را دارد که مرد باید در برابر ناز زنانه ابراز نیاز بکند و به همین دلیل اصلاً خواستگاری باید مرد برود خواستگاری. از این قبیل اساساً حجاب در همین دستگاه و با این تم تعریف میشود. حجاب ناز متکبرانه است. خود رنگ سیاه هم رنگ تکبر است. پرده کردن به همین دلیل سیاه است. چادر هم به همین دلیل سیاه است و لباس فرعون هم که هست به همین دلیل سیاه است. رنگ سیاه یک رنگ متکبرانه و همراه با ناز است. تنگ عمامه سادات هم به همین دلیل شاید باشد. رنگ باشکوهی است که در واقع حکایت از یک کبریایی دارد، از یک برتری و این تکبر خوب.
در واقع شما ببینید نماز در همین اسم «المتکبر» خلاصه میشود دیگر. در واقع بیشترین مواجهه همان در بین اسماء و صفات حق تعالی در نماز، یکی با خود اسم الله که اسم جامع است، یکی با کبریای خدای متعال و تکبر. آنی که دائماً در نماز بیشترین ذکری که در نماز گفته میشود ذکر «الله اکبر» است. تکبیر قبل نماز، اذان و اقامه، تکبیر در اذان چهار تا اول دارد، دو تا آخر. در اقامه دو تا اول دارد، دو تا آخر. در خود نماز قدم به قدمش تکبیر است. رکوع: «سبحان ربی العظیم»، عظمت حق تعالی. سجده: «سبحان ربی الاعلی»، علو. ویژگی اصلی نماز هم همین شکستن تکبر است. تکبر را میشکوند و توجه دادن به کبریای خدای متعال. «له الکبریا فی السماوات و الارض» آیا آخر سوره مبارکه جاسیه. تکبیر، کبریای خدای متعال و بعد نماز هم که تسبیحات که باز با تکبیر شروع میشود. این کبریا واژه، یعنی اینی که جلب توجه میکند از انسان، کبری. لذا هم حضرت ابراهیم فرمود: «هذا ربی هذا اکبر»، یعنی انسان طبعاً چیزی را رب میداند که اکبر بداند. یعنی اگر کسی برای پذیرش ربوبیت روی خودش تمرکزی، دقتی، توجهی داشته باشد باید روی کبریا کار کند.
امیرالمؤمنین هم که در خطبه قاصعه فرمود: «اصلاً فلسفه دین شکستن تکبر است.» خطبه قاصعه خطبه بینظیری است. همه احکام و مناسک دین را حضرت ذیل تکبر تعریف کرد. از همان اولش شروع کردند. ماجرای خلقت آدم، طرد ابلیس به خاطر تکبر بوده: «ما منعک ان تسجد اذ امرتک قال انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین». «ما منعک الا تکبرت فیها فاخرج انک من الصاغرین». «استکبرت ام کنت من العالین». «ابا و استکبر و کان من الکافرین» و همین طور تعابیر این شکلی که همش حکایت از تکبر ابلیس داشت و همین جور حضرت قدم به قدم از فلسفه ابتلائات انبیا، آمدند اینجوری با این شرایط گفتگو کردند. امتحانات همش حول تکبر بود تا احکام که حج را حضرت به نحو خاص روی آن تأکید دارند که حج برای شکستن تکبر انسان است. اساساً چیزی را رب میداند که او را کبیر میداند بلکه اکبر میداند. بل فعل هو کبیره. حضرت ابراهیم هم توجه به آن کبیر داد. کدها را همه را شکست و تبر را انداخت روی دوش آن کبیر. انسان همیشه کبیر را رب میداند و منشأ اثر میداند و در مورد حضرت یوسف همین تعبیر قرآن محشر است بلکه فوق محشر است که چقدر این تعبیر دقیق است: «فلما رأینه اکبرنه و قطعن ایدیهن». چه واژهای شما الان میخواهید حکایت بکنید از ماجرای یوسف. چه واژهای استفاده میکنید؟ زنها وقتی یوسف را دیدند چیشان شد؟ واژه بدهید. خوششان آمد؟ مثلاً سکرانه؟ مست شدند؟ چه معادلی میخواهیم حکایت بکنیم حقش ادا بشود این واقعه. در یک کلمه میخواهیم استیفا بشود این مطلب. این معنا را با یک لفظ برسانید چی میگویید؟ اینها یوسف را دیدند چیشان شد که دستهایشان را بریدند؟ مجذوبش شدند؟ مثلاً شفاء حبن؟ مثلاً شدند که در مورد زلیخا زلیخا دارد. زلیخا پارسا میگوییم. زلیخا قرآن. این وارد که شد: «اخرج علیهن». خروج کن بر اینها. جلوه جمال حق تعالی که نشان میدهد در این. یعنی بالاترین سطحی که ظرفیت و پذیرش مادی اجازه میداد جمال حق تعالی در عالم جلوه کند شد حضرت یوسف. جمال شد حضرت یوسف. ملاحت شد پیامبر اکرم. ما جمال داریم، «انا جمیل». پیامبر آخرالزمان ملیح. او ملیح است. من جمیلم. مظهر جمال، او مظهر ملاحت. «حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت». یک حسن داریم، یک ملاحت. «آری به اتفاق جهان میتوان گرفت». حسن مال یوسف بود. ملاحتش مال پیغمبر اکرم که البته در واقع باز ملاحت هم باز بروز اصلیش در امیرالمؤمنین بود و نمک ۱۱۰. این جوری. جمال وقتی جلوه کرد چی شدند اینها؟ «فلما رأینه اکبرنه و قطعن ایدیهن». اکبار کردند. کبیر دانستند. بزرگ بود. بزرگ جلوه کرد. انسان غرق توجه چیزی است که او را کبیر میداند. لذا برای ایجاد توجه باید ایجاد کبریا کرد و آنچه مانع توجه است چیزهایی است که در چشم ما کبیر است. این کبیرها را باید شکوند و حقیر کرد. اینها نمیگذارد انسان توجه پیدا کند. کبیرها مانعاند. لذا ما تا وقتی نفسمان برایمان کبیر است، بزرگیم ما. کبیریم در چشم خودمان. این مانع توجه است.
حالا ناز خدا چیست؟ ناز خدا کبریای خداست. تکبر خداست. جلوه «کبر». «من من» گفتن، «ان» گفتن. و خدا با نازش، این دیگر جمال نیست. اینجا جلال است. این ناز خدای متعال یک بخشیش جمال است که مجذوبت میکند، بیتابت میکند، به شورت میآورد. یک بخشش هم جلال است. دورت میکند، پرت میکند. یکهو میزند. یکهو حضرت عیسی که این جور: «انی عبدالله اتانی الکتاب و انت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله». عیسی را آن حضرت موسی کلیم الله: «القیته علیک محبتی منی». جنبه جمالش یکهو گرفتاریهای جلالی که برای حضرت موسی پیش میآید و توبیخهای الهی، نهیبهای الهی، مسائلی از این شکل. برای حضرت یوسف همین طور جلوههای جمال که هی میکشد، میکشد: «کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء». جای دیگر میگوید: «مؤسس این جور». «کذلک مکنا له فی الارض». شکل ماهی. جورش کردیم. اشتباه که دیگر اوج این جذبه و کششهاست. خدا دارد میکشد، میبرد. یکهو میاندازد تو زندان. در را میبندد. یکهو انقطاع این شکلی و این سیلیها و این فراقها و این هرمانها، اینها جزو لاینفک مسیر است طبق بیان بزرگان. کسی که در مسیر میافتد و حرکت میکند اول یک جذبههایی دارد. اول که البته زحمت است. اول پشت در است و پشت در بسته کار کردن است. تا مدتها با چشم و گوش بسته آدم باید کار بکند. تو اول صدقی و صفایی و خلوصی نشان بدهی، قابلیتی نشان بدهی. «بر نه هر سنگ و گلی لولو و مرجان». که آرام آرام یک تکانی بخورد. بعد یکهو جذبهای. قدم اولش هم یکهو یک جذبهای، یکهو یک کششی. یکهو همه چیز رو به راه میشود. یک آتش عشقی، یک شوری و دیگر آدم احساس میکند دیگر دارد اوکی میشود و «ذهب السیئات انی». دیگر اوکی شدم. خوب شدم. رو به راه شدم. مثل که دیگر ما با خدا نادار شدیم. و یکهو میبندد. یکهو میبندد. آنقدر میبندد، میبندد، میبندد دیگر من صدایی نشنوم. اینجا یک انگور در عالم بیشتر نیست. آن هم منم. «انی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلاه من خیر من یک.» یک انگور در عالم بیشتر نیست. آنقدر میزند به در و دیوار میکوباند. البته آنهایی که قدم برداشتند. آنهایی که قدم برنداشتند که هیچ. آنها را یک جوری نگه میدارد. فقط پرت نشود. امثال ما را خدا اقتضای کار میکند. میگوید تو هنوز بمانم یک گوشه باش. غریبهها زود حاجت میگیرند. ما چرا نمیگیریم؟ گفت: «اینها ندیم میروند.» ارمنیها همین یک سالی یک بار میآیند یک صدایی میزنند. همان را هم اگر ندیم میرود. ارباب بادیه میآیند یک صدا میزنند، جواب میگیرند، میروند. آنجا ۱۰ ساله ایستاده. میگوید: «زانوم درد میکند به خاطر شما.» خونی ندیم میروند. یک جوری اقتضایی نگه میدارد. اینها اصلاً مال آنها نیست این فراق و هرمان.
عرض کردم با نگاه خاص اگر بخواهیم نگاه کنیم برای امثال بنده هرمان از کربلا و اینها همان نگاه عام است که این چوب گناهمان است. خیلی مصرع قشنگ است: «گر حفظ مراتب نکنی زندیقی». گر حفظ مراتب نکنی زندیق. ادب رعایت نکردیم، پرت شدیم دیگر. انداختندمان کنار امثال بنده. ولی خب حالا ما بد بودیم. این همه جانهای مشتاق و این اولیا و صالحین و خوبان و مخلصین و مخلصین و اینها دیگر چرا دور افتادند؟ اینها همین هرمان از سر ناز است. باید این جوری و این برای ما که سهل است، برای خوب خوبهایش هم هست. آن هرچه اتفاقاً میرود جلوتر، مراتب عالیتر میشود، این ناز شدیدتر میشود. و این ناز یک جوری است که ناله میخواهم بشنوم. تضرع، اضطرار، التماس. صدای جلز و ولز. خدا دوست دارد جلز و ولز میشنود. از اساتید میفرمود که: «من در و دیوار میکوبم و آنقدر به در و دیوار میکوبم یک نم وا بشود. همش میکوبم. با کله میروم. پهلو میروم. فقط کارم کوبیدن به در و دیوار است. این صدای جلز و ولز را خدا دوست دارد. «ان الله یحب ان یسئل». خدا خوشش میآید گدایی بشود. گدایی دوست دارد. صدا ناله. یک انرژیات نیفتد دیگر. نالهات نیفتد. کم نشود. ضعیف شد. نه، داغتر، نه، با شورتر. فیلم بازی میکنی، تصنعی شد. از تو باید بجوشد. درد، درد، درد میخواهم. این ناز خدا این شکلی است. این جوری میکوباند، میزند تا این جور گرفتار کنی.
اشعار حافظ معمولاً حال و هوای این جوری زیاد دارد. یک وقتهایی حالا جذبهها نصیبش میشود. آن جذبههای نهایی که نصیبش شده و دیگر مراتب عالی برایش ملکه شده که بعضی اشعارش است که غزل معروف که میگوید: «بله بندرون نیمه شب آب حیاتم دادند.» چیست اولش؟ «سحر از غصه نجاتم». غزل آخرش، آخرهای کارش است. آخر کار حافظ است دیگر. تمام شد دیگر. بعد سی، چهل سال در و دیوار کوباندن، دیگر خلاص شد. دو سه تا غزل معروف این شکلی دارد که «غصه یار آخر شد» و اینها که غصه آخر شد، تمام شد. اینها دیگر آن دیگر حالتی است که تمام شد. دیگر در را وا کردند. در آخر را. و این همان در آخری است که آقای قاضی میگوید: «من ۴۰ سال در زدم باز نمیشد.» این است ها. آن در آخریه است که آخر حرم حضرت عباس گشایش برایش ایجاد شد. میگوید: «هی رفتم بعد خوابم از من گرفته شد. مکاشفات گرفته شد. اصلاً هیچ هیچ.» خالی. یکهو آدم یک اوجی گرفته، رفته تو مراتب عالی. یکهو خالی میشود. میگویند این را. یکهو احساس میکنی که هم قدم اول مراقبم نیستی. قشنگ این حس به آدم. قشنگ احساس زندیق بودن پیدا میکنی. این جوری خالیت میکند. بعد مثل آقای قاضی ۴۰ سال، مثل ملا حسین قلی ۲۳ سال. پرنده تو صحن امیرالمؤمنین آمد. ۲۳ بار نوک زد. یک لحظه گرفت این را. پرنده را که کنار خودش دید یکهو ربوده شد. ملا حسین قلی شوندی که معروف به ملا حسین قلی همدانی که در صحن اباعبدالله دفن است ایشان. یکهو ربوده شد. دید تو که اول را زدی. تو که دوم را. گفت: «من ایستادم. گفتم این حال من است. این مبشر رب است. دارد به من خبر میدهد.» شش، هفت. دیگر من دیگر بیتاب، مست بودم. رفت ۲۳ که زد گفتم: «این شرط ۲۳ سال ما بود.» در گشود. کشیدند. این مال این جاهاست. آن مال مراتب عالی است. من قدم اول، قدم آخر. آن پشت در. «انانیت». کتاب قاضی میگوید: «من دیگر شعری هم سرودم برای اباعبدالله.» خودش میگوید: «نمره ۲۰ که آن در واقع مقدمه این زیارت بود و با آن شعر رفتم و یک حالی بود که یک سوزی بود و از همان گشایش ایجاد شد.»
این حالت فراق و هرمان، این حالت ضجه است. حالت عجز است. حالت لابه است و طبیعی است جزو لوازم این مسیر است. اینکه بزرگان میگویند عرض میکنم این حرفها گندهتر از دهن بنده است و هیچی حالیم نیست. فقط همین که لااقل کمی ببینیم جلوتر از ماها چه خبر است و بالاتر از ما چه عالمی دارند. همین یک تکانی میدهد. لااقل در حد اینکه نماز صبحم را بخوانم خوب است دیگر. برای من کجا گیرند؟ کجا دستی کشیدند؟ موهات را. پارکینگ ایستادهایم. دیوار است. میگوید: «نه بابا اینجا جاده است. از کدام ور بروم؟» متحیر. دیوار است. اشعار حافظ چندتایش عرض کردم خیلی حال و هوای این شکلی دارد که چندتایش را آوردم از این کتاب جمال آفتاب. حالا چقدر وقت بشود یکی دو تا را اگر بشود بخوانم. هم غزلش. غزلها آنچنانی شرح شرح خیلی خوب که شرحش اصلش مایه اولش از علامه طباطبایی مرحوم آیت الله پهلوانی است. دیگر جلسات شرکت میکردند و آن کلیت جلسات که چندین شاید چیزی بالغ بر ۷۰۰، ۸۰۰ جلسه بود که این جلسات را طی کردند و جلوههای خصوصی هم بوده. احدی را راه نمیدادند. کسی هم میآمده بحث را عوض میکرده. چهار پنج نفر بودند. کلیت مطالبی که ازشان گرفته بوده یک دورشان مینشیند با همان حال و هوا کل اینها را تفسیر میکند. مرحوم آیت الله پهلوانی تهرانی رضوان الله علیه. دیگر حالا یک سری غزلها را که اصلاً کلاً علامه شرح داده. توضیحات اضافی شارح همان مطالب علامه است ایشان و در واقع همانهاست. چیز اضافه ندارد.
این غزل این است:
«صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را»
شکر فروش که عمرش دراز باد، چرا تفقدی نکند شکرخواران را.
«غرور حسن اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را»
«به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را»
«چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد آر حریفان باده پیما را»
«ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماهسیما را»
«جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که خال مهر و وفا نیست روی زیبا را»
«در آسمان چه عجب گر ز گفته حافظ
سماع زهره به رقص آورد مسیحا را»
خواجه در این غزل در مقام اظهار اشتیاق به دیدار حضرت دوست بوده و در ضمن گله از طولانی شدن ایام فراق نموده. خیلی طول کشید. ما پشت در ماندیم. پشت در ماندنها و در بسته شدنها طبیعی است. کمی دیگر آدم احساس میکند روی روال افتاده. «سیدی مالی کل ما تحببه و تعبت القیته علینا اسا». امام سجاد (ع) دعای ابوحمزه. تا دیگر دارد اوضاعم رو به راه میشود. میگویم دیگر دارم سرحال میشوم یکهو چرتم میافتد. بله، بلیه. مشکلی میریزی به هم. یک بخشش چوب کارمان است. یک بخشش این است که دارد انا پیدا میکند. احساس میکند دیگر من الحمدلله دیگر ما زیارت هر سالمان دارد اوکی میشود. نه، خدا را شکر از الان دیگر برای سال بعدمان هم بستیم و بعد امسال سال بعد هم بستیم. سال بعد هم رفتیم و باز سال بعد هم بستیم، رفتیم و یکهو میبینی کلاً بستش. هیچ. خب. «انا» نشنود. تصمیم گرفتم و ثبت نام کردم. ویزام آماده است و پاسپورتم آماده است و هر سال میروم و مگر میشود امسال نروم؟ این «من» دارد کم کم اینجا. این عرصه، عرصه «من» میبرد. هر سال میبرند. ما را امسال هم شاید ببرند. اگر بخواهد میبرد. اگر نخواهد میمیرم. ای کاش ببرد. حال آدم این جوری باشد. «انا» الان در حد گفتن است. درد وقتی بنده میگویم یعنی در حد زبان من است. قلب پاکی اینها فهمیدهاند. ای نسیمهای قدسی و پیامآوران کلام دوست به دوست و ای آنان انبیا و اولیای الهی که قرب و انس دوست نصیبتان گشته، پیام ما را به آن آهوی خوش قد و قامت و محبوب بیهمتا و فراری از بندگانش برسانید. فراری از بندگانش. پا نمیدهد. «مرغ عنقا» است دیگر. شکار عنقا شکار کس نشود. دام چی بشود دیگر. آنقدر در و دیوار بزند آدم که: بگوییدش که «سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را». نظر لطفی به ما بنما و از هجرانمان خلاصی بخش.
بعد این دعا را میآورد: «الهی نفسان از صحابته توحیدک.» خدایا نفسی که با توحیدت عزیزش کردی «کیف تزلها بمهانت هجران». چه جور ذلیلش میکنی؟ خارش میکند. ای محبوبی که به گفتار شکرین خود عاشقانت را به خود میخوانی و به دیدار جمال زیبایی نایل میسازی. ما هم طوطی شکرخوار توایم. چرا تفقدی از ما نمینمایی؟ «الهی من الذی نزل بک ملتمسا قرا فما قری قرا». پذیرایی، پیشپذیرایی. کی بر تو نازل شد؟ التماس قرا کرد و تو بهش که راه ندادی؟ پذیرایی نکردی؟ و «من الذی اناخ ببابک مرتجعا ندا فما اولیته». به امید بخشش تو کی وارد این حریم و باب تو شد و تو بهش احسان نکردی؟ «ایحسن عن ارجع عن بابک بالخیبت مصروفا». این قشنگ است. من از در خانه تو ناامید برگردم. «ولست اعرف السواک مولا بالاحسان موصوفا». من که جز تو مولایی نمیشناسم. مولایی که وصف احسان داشته باشد. محبوبا! درست است که صاحبان جمال به عاشقان خود عنایت ندارند و تو چنینی و به ما بیاعتنایی؟ بابا تو اینستاگرام مشتریهای آناند. آنها همان میفهمند. خدا جهنم ندارد و کلاً خدا دست گدایی دراز کرده سمت بندهها. تو را خدا یکم به من توجه کنید. خدای حقیر. اینها آن همان است. این خدای کبیر. این عرفا این شکلی است. عبارت دوباره میخوانم. درست است که صاحبان جمال با عاشقان خود عنایت ندارند. این خدای واقعی این است. هی دور باش. برو حرف نزن. ساکت باش. «من» نگو. یکهو یوسفش را میاندازد زندان. میبرد. بعد از مرگ خدا در به در دنبال یک نگاه میگردد. خدایا اینها کلیمش میگوید: «این جوری نبینم حرف بزنی. چرا این جوری نگاه کردی؟ چرا یک لحظه آنجا متوجه شدی تو؟ چرا این کلمه را یعقوب هجوم آورده.» مبتلا میشود. یوسف مبتلا میشود. به پیغمبر نهیب میزند. علامه میفرماید که سنگینترین نهیب قرآن به پیغمبر اکرم: «لقطعنا من کلبتین». رگ گردنت را میزنم اگر حرف به من ببندی. رگ گردنت را میزنم. خدای واقعی این است. آن هم پیامبر. عبده. بله، حبیبش است. ولی حبیب کیست؟ حبیب آن متکبر متعالی. الله اکبر. این کبیر است. «فلما رأینه اکبرنه». کبریایی. «له الکبریا فی السماوات و الارض». کبریا وقتی از توحید انداختند این میشود خدای تبشیری مسیحی و خدای آقامیری و کدخدای مسیحیها بدتر. چون آنها لااقل ادعای خدا و اهل بیت، قرآن و اهل بیت و اینها ندارند. یک باب هدایتی برای طرف است. یک روزی میفهمد قرآنی هست. شاید نجات پیدا کند. این با قرآن این جور سر ملت کلاه میگذارد. خدای واقعی این است. در را میبندد آقا. میبندد. حسابی هم میبندد. من و شما جای خود داریم. آن بزرگان، اولیای خدا میپاشاند، میچلاند. قاضی ۴۰ سال باید برود در بزند. تو چنینی و به ما بیاعتنایی؟ البته بیاعتنایی خدا به ما معنا دارد دیگر. بیاعتنایی کبریایی. نه، بیاعتنایی. اگر آنجا بیاعتنایی بود که این جوری نمیتوانست غزل بخواند که این دهانی ازش دارد سخن میبارد. حافظ تو این عشق حق تعالی. خدا بهش بیاعتنا است. اشعار ببین چیست. اینها که اینها بیاعتنایی خدا است. اگر بیاعتنایی ۱۰۰ تا نصیب ما کند اوج اعتنا است. آن بیاعتنایی یک چیز دیگر است. با زبان عاشقانه وقتی میگویی اباعبدالله ما را محروم کردی. در بستی. خود همین که داری میگویی اوج در باز کردن است. همین القا کرده که داری میگویی آنچه که در بسته نشده که در باز است. عطش را میخواهم. آن پا کوبیدن را میخواهم. دیدی بابا؟ این ناز و کرشمه همین است دیگر. بابا مامان مثلاً با بچه مثال خیلی پرت است چون خورند. آن باباست. نمیخواهم اصلاً این مثال را بزنم. چون خوراکش همین قیافه این شکلی. هی ننه بابایی است. با خدا هرچه سمت اینها نرویم بهتر است. عقرب به نجات است. ولی وقتی مثلاً میخواهد این، آن جایگاه من را رعایت نکرده. میخواهم حواسش جمع بشود. بیاید. باید بیاید به زانو بیفتد. میرود یک جوری نگهش میدارد. میآید. این فشارش استخوانهایش را خرد میکند. بیاید بگوید غلط کردم. بیفتد. غلط کردم میخواهم ازش. متکبر این است دیگر. کبریا.
اما اگر پرسشی از عندلیبان و فریفتگانت که بر محبتت خلقشان فرمودهای نکنی، جز آنکه به داغ غمت جان بدهند چه میتوانند کرد؟ خوب، چه کار کنیم؟ به کی گله ببریم؟ شکایت کنیم؟ میروم یکم دیگر بیشتر. تمام میکنم. دارم تمام میشوم. تمام شدنت را میخواهم. جاهای دیگر به همین بحث اشاره میکنند. میگوید: «دوست به غیر از فنا از ما به چیزی راضی نیست.» آنقدر میگذارم تو فشار که دیگر نبینم از تو چیزی. اثری از تو نماند. میسوزاند. خاکستر هم به باد میدهد. خالی شد. آها. حالا خوب شد. حالا من افتادم تو این آینه و این آینه هیچ سر و صدایی از خود ندارد. خودم خودم را میبینم. لکهای ندارد. چیزی ندارد. شفاف. «صما لله آیت اکبر منی.» امیرالمؤمنین. کدام آیه اکبر است؟ آن آیهای است که دیگر در آن کبریا محو است. نیست. علی در میان در جایی میگوید: «من خرابم ز غم یار خراباتی خویش. میزند او ناز و غم بر دل ریش.» «به عنایت نظری کن که من دلشده را نرود بیمدد لطف تو کاری از پیش.» «آخر ای پادشاه حسن و ملاحت چه شود گر لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش.» «پرسش حال دل سوخته کن بهر خدا. نیست از شاه عجب گر بنوازد درویش.» عاشقانه وگرنه بیاعتنایی معشوق به عاشق از آن جهت است، خوب دقت کن. اینها مبنای جدید اخلاق و عرفان و توحید و انسانشناسی و دینشناسی و همهاست. همش. اینها را وقتی قیچی کردیم از دین میشود یک سری احکام خشک، یک سری مناسک بیروح. چرا اربعین اینقدر جذاب است؟ چون کسی به اربعین به عنوان یک مناسک نگاه نمیکند که آقا اینجا رفتی این مثلاً دو قدم باید بروی راست. قدمت را برو برگرد. این شکلی نیست اربعین. اربعین روح عشق است. این روح از خود در آمدن. فنایی نبودن. این همه کاره بودن. او. این داد زدن بلند. «انا» از معشوق این است که همه را دیوانه کرده. آنجا همه دارند میشنوند این «انا»ی او را. «انا»ها را پاک کرده. بنا بود این شکلی باشد ولی خب گرفتاری مناسکش زیاد بود. فقط درگیر اینکه این سنگه خورد. حواست باشد. نگاه کن بخورد. شش تا شد. هفت تا شد. الان طواف چهارمت است. پنجمت است. حواست باشد. برنگردی. این قدم عقب نیایی. فلان نشود. این جوری نشود. این درگیر مناسک شد. روح ماجرا اربعین این جوری نیست. اربعین اصلاً مناسک نمیتواند حجاب بشود. مناسکش را برداشته. بیا. هر جور دوست داری. آقا رنگ لباسمان در حجم لباس این یکم بالا نرود، پایین نیاید. این جوری نشود. زیر پا نرود. تو سایه نروید بخوابید. میخواهید بنشینید، پاشید. قدم به قدم اصلاً بهت غذا میدهند. غذا میخورد. دارد غذا میخورد. شرمنده است. میگوید اینها چرا این جوری دارند پذیرایی میکنند؟ آنجا به زور بهش میگویند نخور. لقمه گاز میزند، گریه میکند.
ببین جمله را: بیاعتنایی معشوق به عاشق از آن جهت است که میخواهد با بیاعتناییاش او را فانی در خود سازد تا در پیشگاهش کسی دم از خویش نزند. لذا به خود خطاب کرده و میگوید: «به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر. به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را.» ای خواجه این نه طریق سخن گفتن با معشوق است که غرور حسن اجازت مگر نداد؟ محبوب تو معشوقی نیست که با دام و دانه و گفتار تند و خشن بتوان او را صید کرد. با حسن خلق و بیانات پسندیده و شیرین میتوانش به دست آورد. «به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را.» با او این گونه سخن بگو.
«الهی کسری لا یجبره الا لطفک و حنانه.» شکستگی مرا جز لطف و عطوفت تو درمان نمیکند و «حنان دلجویی و قلبی لا یبردها الا وصلک.» آتش درونم را خنک نمیکند مگر وصل. و «اتشی لا یطفعها الا لقاء.» آتش باطنم را جز لقای تو خاموش نمیکند. «به شوقی الیک لا یبله الا النظر الا وجه شوق من آب نمیپاشه بهش. مرطوبش خنکش نمیکنه مگر نگاه به وجه تو و قراری لا یقر دون دنوی من. قرار من قرار پیدا نمیکند مگر اینکه به تو نزدیک».
«چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد آر حریفان باده پیما را»
ای آنان که مقام قرب جانان راه یافته و به مشاهده او نایل گشته، به یاد آرید همراهان و مراقبین جمالش را که از قافله عشاق عقب مانده و پس از باده پیمایی به هجران مبتلا گشته. حال ماست دیگر. جا ماندیم امسال. نام بعد از باده پیمایی. هر سال یک بادهای بود. یک کسی بود. جامی بود. یک دو روزی سه روزی آن گرد و خاک آن مسیر این باده عشق است دیگر. چون مریضی است. یادم میآید آن صداش در نمیآید. سرماخوردگی است. آن آنفولانزا. آن آمپول. آن سرم. شیرینترین مریضی دنیاست. نه کربلا برمیگردند اکثر چند روزی میافتد. آن خستگی سفر، گرد و غبار و فشار و جابجا شدن هوای ایران و عراق. میآید میافتد. این اصلاً آن قرصهای مزهای دارد. آن آمپولهای طعمی دارد. بعد آدم یکهو محروم میشود. جدا میافتد از او. نجات آنان از فراق را طلب نما.
در جایی میگوید:
«به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان راه و رسم سفر براندازم»
اینها را باید ما جاماندهها باید اینها را بخوانیم.
«به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان راه و رسم سفر براندازم»
«خدای را مددی ای دلیل راه که من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم»
در جای دیگر میگوید:
«برو ای طایر میمون همایون طلعت
پیش عنقا سخن از زاغ و زغن بازرسان»
«آن که بودی وطنش دیده حافظ یار
به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان»
بعد این بیت: «ندانم از چه سبب رنگ آشنایی خواجه در این بیت همچون بیت سوم در مقام گله گذاری عاشقانه از محبوب است میگوید نمیدانم چرا صاحبان جمال این همه کرشمه و ناز دارند و به دلبستگان خود بیاعتنا میباشند. مناجات شعبانیه که در قله مناجاتهای ماست چه جور شروع میشود با ناز کشی اسم معنایی شعبان که ظاهراً بالاتر نداریم دعای شروع بکنه این قله مناجات با ناز کشی میخوام حرف بزنم گوش میدی اصلاً طلبکاری نیست یک ذره شما این لحن طلبکاری توی مناجات اینها نمیبینید. من دارم میگویم دیگر. من گفتم دیگر. فضاهایی که ماها معمولاً مناجاتمان هست با امام رضا، با خدا. لحن طلبکاری از یک موضوع بالایی. انگار داریم سفارش خرید میدهیم به خدا. من آمدم. من فقط آمدم بگویم دستم را نشانت بدهم. «اسمع ندایی اذا ناد» چیه؟ آنجا «وقبل علیه اذا ناجیت». یک لحظه روت را برنگردان. چقدر لطیف است اینکه در مقام اقبال محض خودش گفته: «ادعونی استجب لکم.» این قشنگ همان لحن زیارت اربعین. شما این سه روز که له و کوبیده میروید کربلا، آنجا هیچکس اصلاً هیچ لحن تندی، هیچ صدای کلفتی در کربلا از این پیادهها نیست. همه لت و پار. تو مسیر حاجتها هم اول گفتم از روز دوم سوم دیگر اصلاً حاجت نمیماند. «قبل علیه اذا ناجیت». فقط به ما رو کن. روت را برنگردان. «لا تغلق ابوابک عن موح و لا تبعد ابواب رحمتک عن موحدک». درها را یک لحظه نبند. بگذار من کمی بهت بگویم. یک چند لحظه بگذار. یعنی اصلاً توقع ندارم تو نظر کنی. توجه کنی. گوش بدهی. محلی از اعراب ندارم. گوش بدهی که بعد جواب بدهی. که بعد مثلاً حاجت روا کنی. توقع این شکلی ندارم. من فقط از من فقط توقعم این است که تو از من رو برنگردانده. التماس. این حالت، حالت ناز کشی است. ناز کشی ادبیات عرفانی اگر رخنه کند تو حال و هوای ما مشکلات زندگیمان را هم حل میکنیم. چون زنها نماد یکی از ویژگیهایی که برای زن خوب است، برای مرد بد است: زهوه. زنبودن. هی دو چشم. معادلش میشود تکبر، بلندمنشی. زن قاعدتاً باید یک بلندمنشی داشته باشد و این مرد هی باید ناز بکشد. عرض کردم این حجاب هم همین پس زدن جمال است. نباید نشان داد. الان نظام غرب فاسد کرده زنها را. زنها جمال دوست دارند. به اینها گفته چون جمال دوست داری جمالت را نشان مردها بده. دیگر نمیگویند که مرد وقتی بهش جمال نشان بدهی او به تو کبریا نشان میدهد. بعد او ناز فروشی میکند. بعد زن ناز بخرد از مرد. این میشود ریشه فساد خانواده و جامعه و همه چیز. سیستم تربیتی همه چیز. سیستم تربیتی سالم کبریای حضرت زهراست که امیرالمؤمنین با آن مقام که او خودش مثل کعبه است. خود امیرالمؤمنین مثل کعبه است. کعبه اوج ناز است. همه میروند اوج. جایی نمیرود. التماس فاطمه زهرا کند. خواستگاری کند. این ناز است و تا آخر باشد علی باید بیاید ناز بخرد از فاطمه. خدا خوانده. مثل کعبه است این. زندگی سالم است. بعد به ما یاد بدهند تو سیستم تربیتی روح حاکم بر مناسک و تدین و شریعت ماست اینها. اصلاً اینها احکام برای ناز کش بودن. آنهایی که عشق آن شکلی تفسیر میکنند که اشاره کردم آن ها روح ناز کشی عبد از مولا را خراب میکنند. فاسد میکنند. اینها ضد عشق و عرفانند. جماعت ساده لوح نمیفهمند. بعد به شماها میگویند تندرو، خشن. همه را بیزار کن. نمیدانم جهنم که خدا هی میگوید آن ناز خداست. این را گذاشته نه برای اینکه تو را از آتش و گرز سیخ و اینها بترساند. گذاشتهاند که ناز بکشد. زن وقتی شوهرش را تهدید میکند میگذارم میروم. غذا درست نمیکنم. این زن است که میداند که قدرتی ندارد بخواهد فشار بیاورد به این مرد. میخواهد ناز بکشد. ناز کشی بیفتد. مرد: «من نوکرتم.» بعد تازه غذا درست کند. مردی تعریف میکند از غذای آن یکی. این ناراحت میشود. «بچه از غذای جاریم تعریف کردی برای چی؟ تو گفتی مرغ مامانم همیشه خوب میشود منظورت این است؟» پیدا نمیشود اصلاً. خواستم دلم را نشکند فلان. مبانی تربیتی ماست اینها. فقط مال ماست. هیچ جای دیگر نیست. پیدا کنی. مال خودمونه. بعد ناز کشی یاد بدهیم به پسر از بچگی. اولاً با مادرش. به بچهها باید تو خانه یاد داد ناز مادرش را بکشد. ناز خواهرش را بکشد. بابا ناز دخترش را بکشد. اول سوغاتی میآورند به کی میدهند؟ دختر. پسر باید ببیند که بابا همیشه ناز دختر را میکشد. این جنس این است. مظهر لطافت و کبریا. آدمیزاد وقتی خر میشود خیلی خر میشود. یک ذره دو ذره خر نمیشود. سیستم برای این است که تو را کبریا بهت بدهند. تو را کنج خانه نگه داشتند. میگویند تو کعبه. راه نیفت. تو خیابان. میگوید: «همه بروند من اینجا بنشینم.» خب نادان. کعبه. همه میروند. آنجا مینشیند. خانه نگه دارید ما را. تو سریخور کردیم. استادیوم که نرویم. عملگی هم که نرویم. آجر هم که بالا نیندازیم. همین فقط بنشین تو خانه. بچهداری کنیم برایتان. کدام معدن؟ کدام چاقو میخواهی بروی صاف کنی؟ افتخار بکند. نیروی ارزان، ارزان قیمت، پرکار، دلسوز، کارهای خدماتی، کلفتی. اینها زنها را از تو خانه کشیدند بیرون و همین تو خانه نگهداری، تحقیرش کردند. به تو گفتند اینجا بنشین. ناز بفروش. بنشین دستور بده به این بچه. تو مربی. تو رب اویی. «هذا ربی هذا اکبر.» به سه برابر شوهرت حق داری. به گردنت. تو سه برابر بزرگتر از مردی. برای بچه. به آن مرد دستور بده. دستور دادن نه از آن بخش اطاعت و مولا بودن. آن بخش حقوقیاش که مرد دستور میدهد جنبه حقوقی اداره خانه است. جنبه عاطفی و معنوی و قدسیش زن است. دستور میدهد. زن جذب میکند. میکشد. الان میگویند دیگر. میگویند این بحثهایی که حالا جنبههای عرض کنم که زیستشناسی و اینها است که حالا بحث تلقیح و شکل گرفتن نطفه و فلان اینها میگویند که آن از چند میلیارد اسپرم تخمکی که صبا میکند جنبه مونثش است که همیشه خیلی بحثهای مفصلی دارد. نمیخواهم. این ناز. این حریم ناز. این زن را خدا حفظ. ناز کشی کنیم. زن کتک بخورد از مرد. آن هم اتفاقاً دقیقاً همین است. تنبیه قبل از «فضربهن». چیه؟ اول میگوید: «واذهن موعظهاش را. وهجروهن فی المزاجع.» فکر کنید. بستر تو را جدا کن. بستر جدا میکنی این تکبر خانم میشکند. بسترت را جدا کن یعنی چی؟ این شبها باید بیایی کنار خودم بخوابی. امشب نمیآیم کنارت بخوابم. ببین اوج تنبیه این است. این در حد کتک است. قبل کتک این را گفته. ناز تو قرار بود خانه را اداره کند. تو دیگر نازت دارد تجاوز میکند از حد خانه. این را من باید بزنم تو سر نازت. بزنم سر تکبرت. برگردد. تو هر چی. مناسک ما باشد. تو رفاقتها. ناز کشی از برادر. ما نداریم. ما خودمان ماشالا آنقدر ناز داریم. همیشه ناز ما را. التماس. آقا این جلسه را هم بیا. آن جلسه پنج دقیقه دیر شد. ما من به روح بابام خندیدم. بیا بنشین. نه. جور که نمیشود. ما را علاف گیر آوردهاید. حالا ما قول میدهیم. آقا این جوری میگوید. رقابت باید سر ناز کشیدن باشد. وقتی اختلاف میافتد آنی که اول ناز آن یکی را میکشد آن اول میرود. آن که پیشقدم میشود برای آشتی و رفاقت و صمیمیت، ناز کشیدن. این ناز کشیدن است. از تو ارتباط خدا شروع میشود. تو ارتباط خلق. این به فراق که دچار میشوی و ناز بکشی. میگوید که:
«جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که خال مهر و وفا نیست روی زیبا را»
این بیتم چون بیت گذشته گله عاشقانه همراه با تمناست. بخواهد بگوید محبوب با صاحبان جمال چون تو را نباید مهر و وفا باشد تا بدین بیعنایتی و عاشق خویش در کشتن او سرعت بخشد. شاگردی اهل بیت کنند. عنوان بصری. این فرمش اصلاً همین است. عزیزم تو را خدا بیا شاگردی مرا کن. قول میدهم استاد خوبی. میرود آنجا. «برو گم شو ببینم.» زنگ بزنی یکی از اساتید. یکی از رفقا. یکی از اساتید زنگ زد پیش ما یک خراماتی بکند که مثلاً من شماره حاج آقا را دارم. همین مشهد بودیم. «سلام علیکم حاج آقا فلانی هستم. شما بیجا کردی با من تماس گرفتی. همین الان شماره من از گوشیت پاک میکنی.» این را هم زده. بد زد ها. صدا بلند. این جوری. چند تا اول باید بخوری. حسابی میخورند. میآیند. بازم. نه. خوشم آمد. این مثل که واقعاً میخواهد کاری بکند. بعد یک ۲۰ تا ۳۰ تا ۴۰ تا ۵۰ تا ۱۰۰ تا میزند. قشنگ دیگر. آن قدم آخر که میگویی این یکی را بزنی دیگر. میزند. نابود میشوی. بغلت میکند. آنجا که تمام میشوی. راه از آنجا صفایی. راه از آنجا آغاز میشود که تو تمام میشود. دیگر ندار شدیم با. تا حالا تو بودی. برو. از این داستان زیاد. یک خورجین از این داستان. یک خورجین از این داستانهای این شکلی. در خانه محبوبش را زد گفت: «کیست؟» گفت: «منم.» گفت: «برو.» من. بعد مدتها آمد در زد گفت: «کیست؟» گفت: «انت.» گفت: «ادخل یا انت.» بیا اینجا. «انا» نداریم اینجا. «انت انت». خیلی قشنگ میگفت. سرتیپی رفته قهوهخانه. درویش نشسته بود و از لطایف ایشان بود. قشنگ با همه پاشدند جلوی سرتیپ. درویش نشسته. گفت: «پیرمرد چرا پا نشدی؟» گفت: «شما.» گفت: «سرتیپ فلانی هستم.» گفت: «بالاتر از سرتیپ چیست؟ تیمسار.» «تیمسار.» بالاتر از تیمسار چیست؟ «سرلشکر.» بالاتر از آن چیست؟ «سپهبد.» «سپهبد.» بالاتر از آن چیست؟ گفت: «شاه.» بالاتر از شاه چیست؟ «پاشو برو.» آخرش چیست؟ ته ته همش میگویند هیچی. دیگر بالاتر هیچی نیست. همان هیچی. خیلی لطیف است. میزند تو همان هیچی بشوی. شما هیچ. امام صادق (ع) ۹۴ سالش است. این پیرمرد. یکی زیر بغلش را بگیرد. تا همین جا آوردنش. مالک. میرفتی از همان برو بگیر. این اهل کار میشناسم. مشتریهایشان را. هیچ. اقتضایی داشتند. کنار. با مهربانی جوابشان دادند. مایعی دارد میرود. زار میزند. گریه. التماس. دو رکعت نماز اشک. «سبت الله کنیتک.» به چه کنیهای داری؟ کنش. اباعبدالله بود. بعد شروع میکنند آن جور میریزند برایش. اگر بیشتر ناله میکرد و بیشتر میرفت بعد آن هم باز میرفت یک دو تا التماس دیگر میکرد. دو تا دیگر هم گیرش میآمد. تا آخر عمرش مشغولش میشد. اینکه آره. این جوری که ما هیچ. الحمدلله. هر سال کربلا که الحمدلله به پاس و ما دیگر تمام میشود دیگر. بساط اربعینمان دیگر جور میشود. کارهای خبری نیست از کربلا. این جوری. بعد اربعین پارسال ما برگشتیم. گفتم: «این اربعین که ما رفتیم من دیدم گفتم ما سال بعد خبری نیست.» بودند. رفت دانشگاه فردوسی. پارسال فیلمش هم هست. این دارد بسته میشود. این باد زیاد بود تو این سفر. بوش میآید. خبری نیست. با این وضعی که داریم احتمالاً سال بعدم خبری نباشد. معلوم میشود آنقدر که باید. نالهها دوباره. رزمندگان میخوردند زمین. میگفت: «من را فقط ببر تا دم مرز. هر چقدر میتوانم سمت کربلا بروم. وسطم میجنگم. کربلا وسطهایش از ایرانم دفاع میکنیم. جسدم را رو به قبله کن دیگر.» است. آیا پروازم که الان اوکی شد و سهشنبه از اینجا پرواز و آنور هم که دوشنبه برمیگردم و برنامه انشاءالله. من دو تا موکب سخنرانی دارم و تا ابد مال اینها قطع نمیشود. غذا را سرش نشسته. روی زمین پایین هم میمالد. به آن هم التماس میکند. شیکهای موکب. گنده زدیم. این مال رسانهایهایمان. مال اساتید دانشگاه است. این مال نمیدانم فعالان فرهنگی شرق کشور. گنده زدند. وسط ستون تبلیغات ایرانسلش زدند. بازاریابی هم داریم میکنیم آنجا. این مسیر مال این چیزها نیست. خانهتان. مالک. بپرس. همان شاه عبدالعظیم. تو برو شاه عبدالعظیم. بری بهتر است. کربلا این جوری نیست.
«تا بدین بیعنایتی و عاشق خویش بگویم یک غزل را فقط توانستیم بخوانیم. تو سه چهار تا غزل دیگر از این خوشگلتر داشت.» عاشق خویش در کشتن او سرعت بخشید و به آرزوی دیرینهاش نایل سازی و از برهانی زیرا در غیر این صورت شهود برای او امکان ندارد. در جایی میگوید:
«روز باریست که ما را نگران میداری
مخلصان را نه به وضع دگران میداری»
خوب میرسی. زود جواب میدهی. مخلصم. نه.
«مخلصان را نه به وضع دگران
گوشه چشم رضایی به منت باز نشد
این چنین عزت صاحب نظران میداری»
«چون تویی این تیکهاش خیلی زیباست. چون تویی نرگس باغ نظر چشم و چراغ» سر. «چرا بر من دل خسته گران میداری.»
بله این حالا یکی بود. این یکی غزل را هم بخوانم سریع و دیگر حالا جلسه را تمام کنیم که این هم خیلی به همین حال و روز این ایام ما میخورد:
«زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکتهدان عشقی خوش بشنو این حکایت»
«بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بیعنایت»
«رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس
گویا ولیشناسان رفتند از این ولایت»
«در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت»
«این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روان نباشد خونریز را حمایت»
«هر چند بردی از یاد روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت»
«ای آفتاب خوبان میسوزد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت»
«در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت»
«از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بیعنایت»
«عشقت رسد به فریاد گر خود به سا حافظ
قرآن زبر بخوانی با ۱۴ روایت»
از این غزل ظاهر میشود خواجه را فراق بس طولانی گشته. در مقام یادآوری مشکلات و نتایج اموری که در راه سلوک الی الله برای سالک پیش میآید برآمده و در ضمن تقاضای پایان یافتن روزگار هجران و راه یافتن به کمالات انسانیت را نموده. این جایش خیلی مهم است. میخوانم سریع که این بخش مطرح شده باشد. آری سالک عاشق همواره در کشاکش جمال و جلال معشوق قرار گرفته. از طرفی تجلیات جمالی او به سبب اعمال خالصانه عبادی وی را از راه کثرات نوازش داده. یک کار خالصانهای میکند. عشق امام حسین. هیئتی میگیرد. مراسم میگیرد. آتشی میافتد. یک حالی است. یک توجهی به خود میدهد. از طرف دیگر تجلیات جلالی و به جهت نظر استقلالی داشتن عاشق به مظاهر عالم و خویشتنپرستیش دست رد به سینه او زده و محروم از دیدارش مینماید. «اخرج یا انا.» کی من را؟ هر روز میآمدم اینجا. سیب آوردم. گلابی آوردم. هر روز ما را راه دادی. اولاشه دیگر. پسته بخریم. اولش دو تا هم تست کن. دیدی آدم ساده گول میخورد. فکر میکنی پستهها همین جوری است. فکر میکنی هر روز بیاید اینجا دو تا پسته. دو تا پسته. اول کار بود. مزهاش. نمکگیر بشوی. بقیهاش را میخواهی دیگر. سومی که برمیداری چشم. چهارمی که ور میداری صداش بلند میشود: «جانم چقدر میخواهی؟ اینها کیلویی ۱۵۰ تومان است.» جلب مشتری است. این کشش اول. آن جذبه جمال. بعد میآیی دیگر. سال اول میروی کربلا. سال دوم، سوم، چهارم. دیگر از سال پنجم این هزینه رفت بالا. اینها را فقط میبرم. آن یکیها را میبرم. باید یک دستم بدهی. یک پایم هم بدهی. این جوری میبرم. میآیی. این جوری شده الان کربلا. پیغمبر اکرم (ص) مفتی بود. همه میآمدند. آیا نازل شد که پولی شد؟ قدم سؤالاً. کارگری میکرد. یک درهم. یک تک جمله سؤال میکرد. یک کلمه جواب. یک درهم یا یک دینار. خرج یک جلسه بود. یک دینار بود. خرج جلسه. یک سؤال. یک دینار. «یا رسول الله ملجأ.» آقا راه چاره چیست؟ چارهاندیشی نداشتند از خود. فردا کارگری ۱۰ روز. گفتم تنها آیهای که نه پیغمبر بهش عمل کرده نه هیچ پیغمبری نه هیچ ولی نه هیچ معصوم فقط امیرالمؤمنین به این آیه عمل کرده از اول تا آخر. بعدش هم که نسخ شد. همین آیه. پول بده پیغمبر. فقط امیرالمؤمنین. او ناز کش است آقا. حسابی پولی هم میشود. میآیم. اگر قرار باشد دست و پایم قطع بشود میآیم. علم از پیغمبر ربوده. از همان بچگی. اولین وحی که به پیغمبر شد امیرالمؤمنین میشنید. بحث علم و یادگیری شاگردی اینها نیست. بحث ناز کشی است. اشک سحر و ناله. آنها ناله ناز کشی است. مناجات شعبانیه که عرض کردم دعای کمیل. محروم از دیدارش مینماید. ناچار تا عاشق به کلی از خویش نرهد به دوام دیدار محبوب راه نخواهد. تا کامل تمام نشود دوام نیست. یکم روی خودت پا میگذاری. یکم خودش را نشان. دوباره باز یک کمی باد میکنی. نه الحمدلله. خوب توانستیم. خوب توانستیم. دو هفته. یک کلمه. این جوری. حالا حرف زیاد است. بزرگان از این قبیل مطالب زیاد دارند. بگذارید من یک مصرعی را فقط:
«ای که مهجوری عشاق روا میداری
بندگان را ز بر خوی جدا میداری»
«تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا میداری»
«دل ربودی و به حلال کردمت ای جان
لیکن حلالت کردم به از این دار نگاهش که مرا میدانی»
حالا اینجا دیگر توضیحات که ایشان میدهند و توضیحات بسیار زیبایی است و از ادعیه میآورند و از اشعار میآورند و توضیحات عرفانی خودشان. یک بخش دیگر را فقط پیدا کنم برایتان بخوانم و دیگر عرض امشب ما تمام باشد:
«ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار»
عاشق کش. عاشق کش. یکی از کوچههای معشوقه ما میگذری باخبر باش که سر دیوارش اینجا خون و خونریزی است. بری میزنند. میشکنند آنجا. این شکلی است. سر شکستن.
«شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا و دیدار کجاست»
«عاشق خسته ز درد غم هجران تو سوخت
خود نپرسی تو که آن عاشق غمخوار کجاست»
یک بار دیگر این را بگویم. خطاب به امام حسین (ع) بگویید: در این ایام اربعین:
«عاشق خسته ز درد غم هجران تو سوخت
خود نپرسی تو که آن عاشق غمخوار کجاست»
«باده و مطرب و گل جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهنا نبود یار کجاست»
دوباره بگویم:
«عاشق خسته ز درد غم هجران تو سوخت
خود نپرسی تو که آن عاشق غمخوار کجاست»
جای ما را هم خالی کردی اباعبدالله. امسال نیامدیم. دلم تنگ است. کجاست؟ جایش خالی است. هر سال این موقعها جاده نجف بود. ستون ۳۰۰ بود. ۴ میآمد. شب اول اینجا میماند. شب دوم آنجا بود. از این راه میآمد. نگاه به این راه. جای خالی ما را هم میبینی؟ بابا ما یک هیئت میرویم. رفیقمان هر شب میآمد. یک شب نمیآید. جای خالی احساس میکنیم. شما هم جای خالی ما را احساس میکنی؟ شما هم دلت برای ما تنگ میشود یا نه؟ این مهم است. این را به ما بگو. آقا.
«چه خوش بی مهربانی از دو سر و یک سر
مهربانی در دسر بی اگر مجنون دل شوریدهای داشت
دل لیلی از آن شوریدهتر بی»
توأم با آن کرمی که ما از شما سراغ داریم وگرنه ما که هیچ قابل اصلاً نیست. با آن کرمی که ما از شما سراغ داریم چشم به راهی. آخه ما خبر داریم شما برای حرم چشم به راه بودی. هی میآمدی نگاه میکردی کی میآید. منتظر بودی. رحمت خدایی دیگر. رحمت واسعه. یا اباعبدالله. خدای متعال فرمود: «لو علم المدبرون انی کیف اشتیاق و ما.» تو شبها اگر اینهایی که من پشت کردهاند میدانستند من چقدر مشتاقشانم از شدت شوق میمردند. درست است یار ناز زیاد دارد. کرشمه دارد ولی اینقدر هم مهربان است. بالاخره رحیم است دیگر. رحمان است. بیتاب برای آمدن. فرمود بنده من وقتی برمیگردد سمت من حال من سرور من مثل کسی است که شترش را با یک خورجین آب در بیابان سر ظهر تو گرما تک و تنها گم کرده یکهو بعد دقایقی که بیقرار شدین و پیدا کند تشبیه کنم سرورم را. خدا فرمود بعد از اینکه بنده من برمیگردد باید بگویم این شکلی. لذا فرمود وقتی میرود بهش میگویند زائر کربلا میگویند که تو شادی وارد کردی. «قد ادخلت السرور فی قلب رسول الله.» تو دل پیغمبر را شاد کردی. دل امیرالمؤمنین را شاد کردی. دل فاطمه زهرا را شاد کردی. به چشم به راه بودن. حالا ما میگوییم از بدیهایمان. از گرفتاریهایمان. از اینکه ما را این جور نگه داشتند ولی بدان برای آنها هم سخت است ها. برای حضرت زهرا سخت است. اصلاً به امام سجاد (ع) این بشارت را دادند که جان امام سجاد (ع) کنار این بدنها حفظ شد. زینب کبری (س) فرمود: «عزیز دلم غصه نخور. بعداً اینجا الا کرور لیالی و الایام.» شب و روزی نمیگذرد مگر اینکه یک تعداد گریهکن و زائر میآیند کنار این بدنهای قطعه قطعه شده. امام سجاد (ع) آرام گرفت از اینکه قرار است این زائران بیایند. چه جان امام سجاد (ع) حفظ شد وگرنه داشت قالب تهی میکرد. میخواهم عرض کنم هر سال ظهر عاشورا هم وقتی امام زمان (عج) به این صحنه نگاه میکنند همین حال را پیدا میکنند. همین جور بیقرار میشوند. به خدا همین جور تسلی میدهد به امام زمان (عج) که: «یا حجت الله غصه نخور. این زائران دارند میآیند. اربعین میشود. اینجا شلوغ میشود. همان که شما میخواهی میشود. دم و دستگاهی راه میافتد.» اصلاً امام حسین (ع) از اولش بنای این کار را داشت. میدانید این را دیگر. از روز اولی که پا گذاشت در کربلا فرمود: «این دهقانها را جمع کنید. اینهایی که زمین دارند.» فرمودند که: «اینهایی که تو این منطقه زمین دارند همه را جمع کنید.» همه را جمع کردند. با اینکه منطقه بیابانی بود. زمین زراعی هم شاید به حساب نمیآمد و شاید ساکنینش هم اطراف زندگی میکردند. اینها را آوردند. امام حسین (ع) فرمودند که: «این زمین را به من بفروشید. من نمیخواهم خونم در زمین مردم ریخته بشود. میخواهم این زمین از آن خودم باشد. من به بیش از قیمت از شما میخرم. با یک شرط.» «این شرط ضمن عقد ما باشد.» لا اله الا الله. «من با یک پول بیشتری از شما میخرم به شرط اینکه این پولی که بیشتر میدهم پیش شما بماند. هر کسی بعداً آمد زیارت من بهشت جا بدهید. سه روز ازش پذیرایی.» شرط امام حسین (ع) بود با این دهقانها و این زمین را این شکلی اصلاً از روز اول بنا داشت این جور باشد. میخواست آنجا را شلوغش کند. امام حسین (ع) همین اربعین را از روز اول مد نظرش بود. این جور شلوغ بشود. موکب راه بیندازند. بیایند. چایی شربت بدهند. غذا بدهند. این زنها با این بچهها. بچهها را تو کالسکه کردند دارند راه میافتند. این اصلاً از روز اول. آن وقتی که تو گودی افتاد داشت به تاریخ نگاه میکرد. آن لحظه اباعبدالله داشتیم. زنها را با این کالسکه ها میدید. این پاهای ورم کرده را. این سینهزنها را میدید. این غبارگرفتهها را میدید. به اینها راضی شد که بعد فرمود: «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه.» راضیه مرضیه شد. اول خدا راضیش کرد. راضیش کرد یعنی چی؟ گفت: «خدایا من این جوری نمیخواهم بیایم. من میخواهم بردارم همه را بیاورم با خودم پیش تو. نمیخواهم تنها بیایم.» خدا بهش اینها را نشان داد. «خوب است. ببین دارند راه میافتند از شهرش. راه افتاده. پیاده میآید. پای زخمی، خسته، کج و کول. راه نمیتواند برود. سینهخیز.» میدیدید سالهای قبل. بچه معلول پا نداشت. دست نداشت. روی زمین میکشید. روی سبد گذاشته بودند. طناب میکشیدند. به امام حسین (ع) نشان داد. «راضی شدی؟» «به خدا راضی شدم.» گفت: «حالا بیا برویم.» از روز اول عرضم این است. این را میخواهم بگویم. بعد برویم تو روضه. میخواهم بگویم که فکر نکنیم فقط ما امسال ناراحتیم. باورمان بیاید. امام زمان (عج) هم امسال ناراحت است. یعنی روز اربعین حضرت زیارتنامه میخوانند. کربلا میگویند. ولی امسال مثل پارسال نیست ها. پارسال خوب بود. شلوغ بود. جمعیت قلقله میکرد اینجا. امسال آن طور نیست. این خلوتیه میدانی برای اهل بیت هم قشنگ نیست. دوست دارند همین جور شلوغ باشد. خدا کعبه را دوست داشته همیشه شلوغ باشد. همیشه نالهها تو روایت. خدا دوست داشته همیشه از کنار کعبه صدای ناله بلند بشود. کربلا هم همین است. زیارتگاه اهل بیت هم همین است. یعنی خود اهل بیت رضایشان به این است. الان امام رضا (ع) ناراحتاند. یک جوریهایی مثلاً شاید مثلاً با شرمندگی به زائران نگاه میکنند. «ببخشید دیگر امسال بساط پذیراییمان جور نیست.» چند روز دیگر میخواهیم بیاییم برای شهادت آخر ماه صفر. رواقها بسته است. تو سرما باید بنشینی. زیر باد بنشینی. شب سرد است. این جوری بنشینی. باران میآید. خیس میشوی. «ببخشید دیگر امسال پذیراییمان این جوری است.» میخواهم بگویم آنها بیتابترند. به علی بن مهزیار. علی بن مهزیار ۲۰ سفر رفته بود. جور نمیشد. بعد سفر بیستم دیگر داشت ناامید میشد. گفت: «امسال نمیخواهم بروم.» پیکی فرستاد. امام زمان (عج) فرمود: «که امسال هم مکه رفت. اذن ملاقاتش دادند.» آمد گله کند. بگوید: «آقا ۲۰ سال من. ۲۰ سال من آمدم. شما اجازه ندادین.» تا نشست خدمت امام زمان (عج) حضرت فرمودند: «علی بن مهزیار این ۲۰ سال من مشتاقتر بودم. تو شرایط جور نبود.»
«اگر مجنون دل شوریدهای داشت
دل لیلی از آن شوریدهتر»
آنها مشتاقترند. مشتاق نامترند. فرمود: «انیر احب ریحکم.» امام صادق (ع) و اصحابشان فرمودند: «اینها که میرفتند شماها نمیدانید من بوی شما را دوست دارم. این بوی شما وقتی میآید.» همان که یعقوب در مورد یوسف فرمود: «انی لاجد ریح یوسف لولا ان تفندون.» «اگر نگویید من دیوانه شدم به شما میگویم بوی یوسف دارد میآید.» این جور مشتاق است. ولی خدا به شیعه این جور مشتاقین از اضافه گلند دیگر. اضافه گلم این جور مشتاق است. ولی خدا میخواهم اینها التیامی باشد. البته هر چقدر هم بگوییم اینها برای ما آب و نان نمیشود این حرفها. این فراق را تسکین نمیدهد. یا اباعبدالله. همه اینها درست. ولی آخرش ما امسال جا ماندیم. دیگر در مورد اینکه نمیشود چیزی گفت.
«سخن درست بگویم نمیتوانم
که میخورند حریفان و من نظاره کنم»
این را پیاده میآیند. عراقیها. عکسهاش درمیآید. فیلمهاش درمیآید. فقط ما یک دانه اضافی بودیم. خدا شاهد است. این حال من را هی نگاه میکنم. فقط ما زیادی بودیم. همه دارند میروند. خوب خلوت کردی با عراقیها. اینها حقت را ادا کردند. احترامت را نگه داشتند. عاشقانه کار کردند. خوب ما را پشت در داداشی. اباعبدالله. خیلی فقط آدم از این میترسد که نکند که خوشت نیامد. مصلحت جور نیست. هرچی. اینها حالا هیچی. آدم یک جور به خودش آرامش میدهد. ولی این تصور اینکه نکند بدت آمد. خط زدی. این خیلی میسوزاند. نکند پارسال که آمدم گفتی دیگر سال بعد صدایش نکنی. دعوتش نکنید. خوشم نیامد. خوشم نیامد این جوری که این آمد. ادب رعایت نکرد. با تکبر آمد. با غرور آمد. برای خودنمایی آمد. آمده بود عکس بگیرد. منتشر کند. ما هم آمدیم برود پز بدهد. این جوری نمیخواهم. اینجا ناله میخواهم. اینجا به زمین بیفتد. زانو بزند. این جوری میخواهم. یا اباعبدالله. اگر قول بدهیم سری بعد که آمدیم زانو بزنی. بازم یک سفر دیگر. یک نوبت دیگر. بیا. یک فرصت دیگر به ما میدهی؟ یا اباعبدالله. یک فرصت دیگر به ما میدهی ما یک بار دیگر بیاییم. بعضیها پارسال تو این ایام اربعین مثل حاج قاسم آن جور توشه و روزی گرفتند. این شد اثرش. این جور غوغا کردند ایران. پارسال آمدند. سال قبلش محسن حججیها بودند. آن جور از تو رزق گرفتند. ما پارسال چه کار کردیم؟ رزق امسال ما این شد. از هیئت که ما را بیرون انداختی. دور هم جمع نشوید و کنار هم ننشینید و هیئت این جور نگیرید و تو رواق حرم نروید. کربلا هم که نیایید. و از ما چی دیدی یا اباعبدالله؟ کرم شما بیش از این. توقع دارید ما دیگر لااقل مثل حر که نمیتوانیم بگوییم. ولی حر راه را به شما بست. تو دل زن و بچه شما را خالی کرد. لااقل راه که نبستی. تو دل زن و بچه هم که خالی نکردیم. آن فقط آمد پشت سر شما نماز خواند. بعد شما هم یک تشر بهش زدید. جوابتان را نداد. گفت: «مادر شما فاطمه زهرا است. جرئت ندارم چیزی بگویم.» این جور شد. آخر لحظه آخر سر در بالین شما داشت. بابا اینها دلمان خوش باشد دیگر آقا. درست است. قبول است. با اینها آرامش پیدا کنیم. دیگر نگوییم که ما را بیرون انداختی. ما حر را دیدیم دیگر. ما میگوییم شما راه میدهی. ما ایام فاطمیه قول بدهیم خوب عزاداری کنیم. ایام فاطمیه نزدیک است. دارد میآید. مشکی بپوشیم. حق عزا که ادا نمیشود. ولی لااقل ادب کنیم به مادر شما. انشاءالله دیگر رزق سال بعدمان هماهنگ است دیگر. مثل حر ادب کنیم. درست میشود دیگر. البته این را هم بگویم این امام حسین با همه این عشوه و ناز و این کبریایی و اینها وقتش هم وقتی آدم میآید و این حشره را میخورد و اینها حسابی از دل درمیآورد. این را هم بگویم ها. انشاءالله یک روزی راه باز بشود. با ناله برویم. با سر برویم. همچین امام حسین پذیرایی کند. همه غصهها و این فراق فراموش بشود. شاهدش هم همین است. حضرت یک تشر زدند به حر. فرمودند که: «ثکلتک امک.» مادرت به عزایت بنشیند. این هم گفت: «اسم مادر من را کسی بیاورد.» بالاخره پرزور بود. آدم شناختهشدهای بود. با جایگاه بود. کسی جرئت نداشت باهاش این جوری حرف بزند. «جرئت ندارد اینجا در مورد مادر من این جور حرف بزند. اسم مادر من را به زبان بیاورد.» و جا خورد. البته یک تلنگری هم خورد. خودش را جمع و جور کرد. وقتی که آمد برگشت و اباعبدالله بهش لبخند زدند و راهش دادند. لحظه آخر که ظاهراً طبق از مقاتل فهمیده میشود خودش اباعبدالله را صدا نزد. بگویم دیگر برویم تو روضه. تمام بشود. ظاهراً هم صدا نزد. امام حسین (ع) جایی دیده نشده که حر امام حسین را صدا زده. حضرت خودشان را رساندند و فقط هم یک جمله نقل شده از این لحظه آخری که اباعبدالله خودشان را رساندند بالا سر حر. آن هم این جمله هم این است. وقتی رسیدند سر حر را بغل. حالا آن نقل شاه عباس هم این است که وقتی جسد حر را از قبر درآوردند دیدند که دستمالی به سر حر بسته است که گفت: «این را من میخواهم یادگاری ببرم.» وقتی جدا کردند خون فواره زد. فهمیدند که امام حسین (ع) بستند به سرش و این هدیه امام حسین (ع) به او. یک دستمالی هم بستند که این خون سرش بند بیاید. یک جمله فقط حضرت بهش فرمود. فرمودند: «انت حر کما سمتک امک.» آنجا گفته بود: «ثکلتک امک.» اینجا هم: «امک» گفت. فرمود که: «مادرت اسم خوبی رویت گذاشته. تو واقعاً حری.» انگار خواست از دلش در بیاورد که حالا من این را گفتم از مادر تو غرضم. خلاصه امام حسین (ع) آخرش از دل همه درمیآورد. این را میخواهم بگویم. از دل همه درآورد. از دل همه ها. از دل همه در. این بچهها را تک تک. روز اربعین. اینها برگشتند. آمدند کربلا. امام حسین (ع) از دل همشان در آورد. از دل زینب (س) درآورد. از دل امام سجاد (ع) درآورد. از دل رقیه (س) که همان شام درآورد. از دل همه. آخرش از دل همه درمیآورد. همه را آرام کرد. دیگر از بعد اربعین شما این جور چیزی نمیبینی. یعنی این آتش و این التهاب تا روز اربعین است. اینکه تو این کاروان دیده میشود. دیگر از بعد اربعین بچهها آرام شده برگشتند. کربلا اصلاً گفتند خاصیت کربلا این است. وقتی میروی: «رجع مسرورا.» زائر وقتی میرود. وقتی برمیگردد سبک است. امام حسین (ع) راضی میکند. خالی. سبکش میکند. دیگر شاد برمیگردد. با یک فرحی برمیگردد. این اینها آقا جان راضی میکند. بگذار من این روضه را بگویم. حرفم تمام. اگر آمادهای. اگر حال داری با این روضه گریه کنی بسم الله. برگشتن این خانواده. میخواهم بگویم این خانواده. اینهایی که همنشین اباعبدالله (ع) بودند ایناند. ببین خود حسین چیست. اینها تر. اینها برگشتند مدینه. برگشتند مدینه. یزید دستور داده بود که از شام تا مدینه مسئولین. پاسبانهایی بگذارند. سربازهایی بگذارند. اینها هتک حرمت نکنند. دست نداشته باشند. دست بلند نکنند. کاری نکنند. حرمت اینها را تا یک حدی دیگر از بعد شام هم کسی دیگر سیلی و تازیانه و اینها نبود. اینها برگشتند. قبلاً هم که امام سجاد (ع) به یزید فرمودند: «هر چی از ما به غارت بردی برگردان.» آن مقداری که طلا و جو که دم دست بود و اینها بودند و اینها برگرداندند. به اینها بگویم دیگر حالش را داری لا اله الا الله. برگشتند مدینه. امام، حضرت زینب (س) امام سجاد (ع) را صدا زدند. «عزیز برادر بیا.» یک قوطی درآورد. دادند به امام سجاد (ع). فرمودند: «این را ببر بده به آن ساربان. آن مسئولی که مسئول همه پاسبانها و سربازهاست. ازش تشکر کن. بگو عمه ما از تو تشکر کرد.» آوردند. «این چیست؟» فرمود: «اینها طلا و جواهرات گوشواره است. گردنبند است. انگشتر.» گفت: «خب برای چی به ما میدهی؟» فرمود: «عمهام از شما تشکر کرد که دیگر گوشی از بچهها زخمی نکردین. دیگر تازیانه نزدین. دیگر سیلی نزدین.» «از من خیلی تشکر. مدارا کردین با ما تو این سفر.» میدانی یعنی چی؟ یعنی فقط اگر تو دست نیندازی به گوشواره. گوشواره را تو نکش. من بیشترش را میدهم. تو تازیانه را نزن. چی میخواهی؟ گردنبند میخواهم. انگشتر میخواهم. چی میخواهم؟ من خودم میدهم. خانواده. میگوید: «تو فقط نکش این را. نکش تو نزن.» این نشست به سر ما با چه خانوادهای همسفر بودیم. کیها دست بلند کردیم. به کیها تا. خانواده اینها. خاندان کرماند. «سجیتکم الکرم.» بابا گدا شب میآمد التماس نمیخواست بکند. دست دراز میکرد. از زیر در میگفتند: «نمیخواهیم حرمتت بشکند. شرمنده بشوی.» از زیر در فوق حاجتش بهش میدادند. خانواده ایناند. اینها مگر دست رد میزنند به سینه کسی. بگویم آقا تو گودی قتلگاه. من تصورم این است. تو را خدا بگذار من یک چند کلمه را. من تصور میکنم لحظات آخر. اگر هجوم نمیآوردند به اباعبدالله امام حسین (ع) خودش مینشست انگشتر را میگذاشت کنار. زره را میگذاشت کنار. کنار یکی گذاشته بودند. یکی مهلت امان نداد. عجله کردند. زود ریختند کار را تمام کنند. عجله صبر میکرد. خودش انگشتر را در میآورد. عجله کرد. مجبور انگشتر را با انگشت ببرند. عجله کرد. بابا این آقا مگر دشمن. مگر دریغ میکند. مدینه. «به تو خانه میدهم. به خدا دریغ ندارم.» السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
خدایا در فرج آقامون امام زمان (عج) تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات، علما، شهدا، فقها، امام راحل را الساعه سر سفره با برکت اباعبدالله (ع) مهمان و دعاگو و نایبالزیاره ما قرار بده. شب اول قبر اباعبدالله (ع) به فریادمان برس. آیا کمتر از آنی ما را به خودمان وا مگذار. در دنیا زیارت در آخرت شفاعت اهل بیت (ع) نصیب ما بفرما. هرچه به خوبان عالم عنایت فرمودهای تفضلاً به ما عنایت بفرما. هرچه از خوبان عالم دور داشتی تفضلاً از ما دور بدار. به توفیق اخلاص و مراقبه و توجه و بندگی خالصانه عنایت بفرما. شر ظالمین را به خودشان برگردان. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما. شر این ویروس منحوس که دنیا و آخرت را دارد از ما میگیرد از سر ما دور بفرما. حاجت حاجتمندان را روا بفرما. خدایا به فضل و کرمت ما را هم جزو زوار اباعبدالله (ع) اسممان را ثبت و ضبط بفرما. هرچه به این زائران و این عاشقان و این نوکران و اینهایی که از جان و دل مایه میگذارند تو این مسیر و این ایام هرچه به آنها عنایت میفرمایی فضل و کرمت به ما هم عنایت بفرما. موانع زیارت اباعبدالله (ع) را به زودی زود برطرف بفرما. این جمع زیارت کربلا را به زودی در رکاب امام زمان (عج) برای نصرت امام زمان (عج) روزی بفرما. هرچه گفتی و صلاح ما بود. هرچه نگفتی ما صلاح ما را میدانی برای ما رقم بزن. بانبی صالح رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...