متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
انشاءالله واسطهای باشد برای توجه به مقام عالی حضرت زینب کبری و انشاءالله با همین توجه، به این بانو نزدیک شویم. چند کلمهای که به ذهن میرسد، این است که ما در مورد اولیای خدا معمولاً وقتی از کمالاتشان میشنویم، خب طبیعتاً انسان شوق پیدا میکند به اینکه آن چیزهایی که میبیند و کمال است، خودش هم به آن متصف شود. انسان فطرتاً گرایش به کمال دارد؛ فطرتاً وقتی که کمالی در کسی میبیند، خضوع میکند؛ فطرتاً دوست دارد خود را شبیه کسی کند که واجد آن کمال است؛ میخواهد خود را شبیه کند به کسی که کمال را دارد و دوست دارد این کمال در او هم باشد.
خب ما در احوالات اولیای خدا گاهی چیزهایی میبینیم و میشنویم و رغبت هم پیدا میکنیم به اینکه این کمال را داشته باشیم. بعضی از کمالات قابل فهم و ملموساند، بعضی از کمالات هم ملموس نیستند و قابل فهم نیستند، ولی انسان بههرحال میفهمد که این کمال است و خضوع میکند.
معمولاً مشکلی که هست، این است که این کمالات اولیای خدا، وقتی مطرح میشود، آن ضابطهای که پشتش است، آن هندسهای که پشتش است، معمولاً مطرح نمیشود و دچار مشکلات میکند انسان را. مشکلاتش هم فراوان است. یک بخش از این مشکل این است که انسان فکر میکند این کمال قابل رسیدن نیست؛ چون در خودش ابزار و ادوات رسیدن به آن را نمیبیند و آن را محصول توهمات یا غلو میداند. گاهی هم قابل دسترس میبیند، ولی با ابزار و ادواتی که خودش دارد، شروع میکند با همین ابزارها و امکانات، حرکت به سمت آن کمال. نتیجهاش این میشود که یا در همین مسیر ادامه میدهد با همان متد و مدلی که خودش فکر میکند، یا به نتیجه نمیرسد. در حالت اول به توهم دچار میشود، توهم کمال. در حالت دوم به یأس از کمال.
اینها حالات گوناگونی است که برای انسان رخ میدهد وقتی زندگینامه بزرگان را میخواند؛ یا میفهمد یا نمیفهمد. الگوریتم مواجهه با کمالات اولیا اینگونه است که وقتی نمیفهمد، اینها را حمل بر غلو و این حرفها میکند. اگر میفهمد، تصدیق میکند. اگر میفهمد و تصدیق میکند، یا مکانیزم رسیدن به آن کمال را میداند یا نمیداند. معمولاً این کمالات و این وجوهی که از کمالات مطرح میشود، همراه با مکانیزم نیست؛ نوعاً این شکلی است، اگر نگوییم همهاش این شکلی است. لذا این مسیر را نمیداند. دو حالت رخ میدهد: یا از پیش خودش مسیرهایی را در ذهن میآورد، یا رها میکند. اگر از پیش خودش مسیرهایی را به ذهن آورد، یا ادامه میدهد و به ذهن خودش میآید که به نتایج رسیده، که توهم است، یا به نتیجه نمیرسد و رها میکند و به یأس دچار میشود. این ساختار و این الگوریتمی بود که به ذهن رسید.
عرض بکنیم: خب راه چاره چیست؟ کمالات گفته نشود کلاً تا این تبعات پیش نیاید؟ در مورد فضائل اولیای خدا و فضائل اهلبیت، اینها را نگوییم؟ البته در بعضی روایات ما این سفارش شده که فضائل ما را هر کدامش را برای هر جایی نباید گفت. خب بههرحال این مراقبتی میخواهد. یک بخشش جزو اسرار الهی است، بخشی از فضائل اهلبیت؛ یک بخشش هم که جزو اسرار نیست، باید مراعات کرد، مراعات حال مخاطب را. ولی یک بخش از کمالات هست که قابل فهم برای عموم است. اینجا چهکار باید کرد؟ اینجا باید آن کمال را گفت، به همراه نقشه رسیدن به این کمال.
در مورد حضرت زینب کبری سلاماللهعلیها، خب کمالات مختلفی را ما شنیدهایم. مثلاً بیبی فرمودند که: «من جز زیبایی چیزی ندیدم، ما رأیت الا جمیلاً». این را یا میفهمیم، یا نمیفهمیم، یا فکر میکنیم که فهمیدهایم؛ سه حالت. و در نفهمیدنش هم یا رهایش میکنیم، یا واگذارش میکنیم به اهلش. بههرحال انسان در مواجهه با این مطالب، احوالات گوناگونی دارد.
خب این کمال، این کمالی که در یک کسی که اینجور وقایع برایش رخ داده، اینها را همه را زیبایی دیده، مقرون با چه هندسهای است؟ مقرون و نتیجه چه مسیری است؟ این نتیجه چه اوصافی است؟ این چه ساختاری همراه خودش دارد؟ این معمولاً ازش بحث نمیشود. همینطور کمالات سایر اولیای خدا؛ گاهی در مورد حسن خلقشان میگوییم، گاهی در مورد زهدشان میگوییم، گاهی در مورد ورعشان میگوییم، گاهی در مورد شدت احتیاط و پرهیزشان میگوییم. انسان شوق پیدا میکند و میخواهد از همان اول حرکت کند. فلان آقا مثلاً سه ساعت زیارتش طول میکشیده، ایستاده در حرم امام رضا. میشنود فلان آقا میآمده و میایستاده سه ساعت. یک روز، دو روز زیارت میکند. چهار پنج روز که گذشت، میبیند اصلاً دیگر مشهد را نمیتواند تحمل کند. یکی دو سال اصلاً هوای زیارت دیگر به او دست نمیدهد، یعنی یاد حرم که میافتد، زیارت جامعه کبیره ایستاده، و بعد نماز جعفر و بعد چی و چی و چی و چی! این مشکل جدی است که آدم این مشکل را زیاد میبیند.
اینجا ضرورت دارد؛ حالا مطلبی که میخواهم عرض بکنم خدمتتان این است: ما لازم داریم هر کمالی از هر یک از اولیای خدا که گفته شد، ساختار قرآنی این قضیه کنارش به عنوان یک پیوست مطرح شود. این پیوست قرآنی جایش خیلی خالی است، خیلی خالی. باز یک مشکل دیگری که اینجا پیش میآید، این است که افراد علم میشوند برایمان. بنده این را زیاد شنیدهام از دوستان طلبه، خصوصاً طلبههایی که سالهای اول، کثرت آرا و کثرت نظرات در بین اجلّا و بزرگان، این باعث شده که طمأنینه خاطرشان از بین برود و دچار تشویش شوند. سال اول طلبگی، یکی میگوید تمرکزت را بگذار روی درس، یکی میگوید تمرکز بگذار روی مراقبه. بعد در معنویت، یکی میگوید اصل توسل است، یکی میگوید قرآن است، یکی میگوید اصل درس خواندن است؛ چون عمل به واجبات خودش از همه معنویات بالاتر است، نافله هم نخواندی، بهجایش درس بخوان. هم این آقا بزرگوار است، هم آن خوب است، هم این خوب است، آن هم کمالاتی دارد، این هم کمالاتی دارد، این هم کمالاتی دارد، این هم وجوه شگفتانگیزی دارد. تحیر بیشتر، و تعارض بین اقوال و تساقط جمعی آرا و عمل به اصل برائت آرا از بیخ و استحباب آن چیزی که تا به حال داشتیم، معضل جدی است.
چهکار باید کرد؟ اینجا مشکلی که عرض کردم، وقتی پیوست قرآنی ندارد، وقتی اینها همراه با حجت و بینه نیست، انسان دچار مشکل میشود. یک نمونه خیلی سریع برای اینکه وقتتان گرفته نشود، بهصورت محسوس و ملموس عرض بکنم که حالا انشاءالله بشود بعدها روی این بیشتر کار شود. ببینید، مثلاً یک الگویی را الان میخواهیم با هم بحث بکنیم؛ فرایندی که عرض کردم، روش تطبیق. حالا هم جنبه تذکری و تنبهی پیدا میکند برای گوینده، انشاءالله هم یک کم جنبه کارگاهی پیدا میکند.
مثلاً در وصف حضرت زینب سلاماللهعلیها ما در روایت داریم که امام سجاد علیهالسلام در روایت معروف «انت بحمدالله عالمه غیر معلمه، فهمه غیر مفهمه» در احتجاج طبرسی جلد ۲، صفحه ۳۰۵ فرمودند. اول در مرتبه تصور و تصدیق همین عبارت: «علم خدادادی داری بدون اینکه استاد دیده باشی». الان ما چقدر تصورمان نسبت به همین جمله درست است؟ چقدر این کمال را در کمال بودنش درست فهمیدیم؟ برای ما کاربرد دارد یا ندارد؟ چرا؟ برای اینکه قابل فهم نیست. اگر بخواهم الگو بگیرم، چطور باید الگو بگیرم؟ من میتوانم «عالمه غیر معلمه» شوم؟ بفرمایید، «عالم غیر معلم» میشود؟ اصلاً میشود توصیه کرد؟ کمال است یا نقص؟ استاد ندیدن، استاد نداشتن؟ عرض بنده روشن است؟ یک تأملی میفرمایید. «عالم غیر معلم» خوب است یا بد است؟ چقدر قابل توصیه است؟ چقدر قابل تسری و تعمیم است؟ «فهمه غیر مفهمه» اصلاً معنای خود این عبارت چیست؟ اصلاً به جنبه کمالی برای الگوی دیگران، کار پردازش بکنیم. طباطبایی در فرایندش بحثهایی دارد.
این پیوست قرآنی که عرض میکنم، یکی از بهترین چیزهایی که مشت آدم را پر میکند برای این پیوستها، تفسیر المیزان است؛ معجون معارف، دریای عظیم. واقعاً نعمت بزرگی است که خدای متعال به بشریت داده. علامه طباطبایی در جاهای مختلفی از تفسیر المیزان این مطلب را بحث میکنند؛ یکیش در جلد ۵ است که اساساً علم از چه اسبابی و از چه طریقی حاصل میشود، و آیا بدون طی اسباب میشود انسان به علم برسد؟ الا اینکه خدا ابا دارد که این قاعده را دور بزند. پس اگر خدا خواست تعلیم بکند به کسی، طبق این قاعده چهکار میکند؟ با اسباب تعلیم میکند. پس حالا «عالمه غیر معلمه» چی میشود؟ ده دقیقه وقت دارم. «عالمه غیر معلمه» چی میشود؟ یعنی کسی که نظام اسباب را دور زده، بدون اسباب عالم شده؟ بفرمایید معنایش این است که از خدا مستقیم علم را گرفته. علم را مستقیم از خدا گرفتن معنایش چیست؟ وحی. یعنی حضرت زینب صاحب وحی بودند به همین معنای رایج مصطلح؟ «علمناه من لدنا». این «علم من لدن الله» اصلاً چه کیفیتی دارد؟ چه ضابطهای؟
حضرت موسی وقتی مأمور میشود، اصلاً فرایند علم را میخواهد طی بکند. خدای متعال به کلیم خودش مستقیم و بیواسطه علم را میدهد یا با واسطه علم را میدهد؟ فرایند علم برای خدای متعال محبوبش کدام است: که با واسطه باشد یا بیواسطه باشد؟ به کلیم خودش مستقیم داد یا غیر مستقیم داد؟ خب یعنی الان زینب کبری «عالمه غیر معلمه» بودند؟ خب یعنی حضرت موسی که مأمور شد برود درس بگیرد، آن نقص بود برایش؟ مستقیم از خدا میگرفت؟ خود همین فهمش خیلی دشوار است. وقتتان را بیشتر نگیرم.
اگر مستقیم از خدا گرفته، یعنی همه اسباب را پس زده، رفته یک جایی رسیده که خود خدا بود و هیچ کس. بعد همانجا مستقیم دریافت کرد. اصلاً مگر خدای جدا از مظاهر داریم؟ قواعد فلسفیاش که: «بسیط الحقیقه کل الاشیا و لیس به شیء منها». خب خدا که کل الاشیاست، در این حالی که هیچکدامشان نیست. خدا از مظاهرش جدا نیست. خدا از اشیا جدا نیست. تعلیم الهی از تعلیم با این اسباب جدا نیست. چکیده بحث این است؛ این خیلی بحث طولانی میخواهد. در مقام تصور و تصدیق «عالمه غیر معلمه»، نتیجه این میشود: «عالمه غیر معلمه» البته ارتباطات خاصی با حضرت حق دارد که در آن ارتباطات الهاماتی و دریافتهایی داشته باشد، ولی اگر از اسباب هم میگیرد، حجاب اسباب او را آلوده نکرده که فکر کند علم را از اسباب گرفته، در عین حالی که علم از اسباب است. اسباب را اسباب میداند، اسباب برایش حجاب نیست. این یکی از معانی «عالمه غیر معلمه» است. حاصل شدنی هست یا نیست؟ اول گفتیم نیست. نه تنها حاصل شدنی است، بلکه اصلاً باید به اینجا برسیم. همه ما باید «عالمه غیر معلمه» باشیم.
فرایندش چیست؟ مفصل است. پنج دقیقه وقت داریم. قرآن فرمود: «اتقوا الله و یعلمکم الله». محمود! تقوا داشته باشی، معلمت میشود کی؟ خدای متعال. مکانیزم «عالمه غیر معلمه» شدن، عالمی که معلمش خدای متعال باشد، و خدای متعال با هر سببی هم که به او تعلیم بدهد، این علم را از خدا دارد دریافت میکند. در مورد حضرت زینب سلاماللهعلیها هست که ایشان به کرات فراوان، نقلهای مختلفی از امیرالمؤمنین علیهالسلام، آموزشهای آن قضیه «بگو یک، بگو دو» که شنیدید، روایت معروفی است. اروپایی امیرالمؤمنین نشسته، تعلیمات امیرالمؤمنین قطعاً بوده، یعنی حضرت زینب سلاماللهعلیها عالمی شد بدون حتی تعلیم امیرالمؤمنین به مقامی رسید که حتی امیرالمؤمنین هم نیاز نداشت، مستقیم از خدا میگرفت. خود امیرالمؤمنین هم که از خدا گرفت، به واسطه پیغمبر گرفت. زینب کبری از امیرالمؤمنین گرفت، ولی همانجا در همان روایت معروف، فرمود: «دخترم! بگو یک.» عرض کرد: «یک.» معروف است دیگر. امیرالمؤمنین فرمود: «بگو دو.» عرض کرد: «پدر جان! زبانی که یک گفت، دیگر دو نمیگوید.» در آغوش گرفت و بوسید. این توحید، این توجه «عالمه غیر معلمه» به اسباب توجه ندارد. این در حجاب اسباب نمیافتد. این از اسباب استفاده میکند به امر خدا، ولی در حجاب اسباب نمیرود. شاگردی هم میکند، ولی به حجاب شاگردی نمیرود. آن وقت این همه عالم میشود، معلمش همه ذرات هستی جلوه خدای متعال است دیگر. خدا با تمام ذرات هستی به او آموزش میدهد. خدا را در تمام ذرات هستی میبیند. آن وقت تمام ذرات هستی را زیبا میبیند. تمام بدیهای عالم را هم زیبا میبیند، به جنبه بدیش نگاه نمیکند. مکانیزم رسیدن به اینجا چیست؟ «اتقوا الله و یعلمکم الله». تقوا باعث میشود انسان شاگرد خدای متعال شود. شاگرد شدن به معنای اینکه مستقیم از خدا دریافت کند، ممکن است، ولی شاگرد شدن اصل معنایش این است که حجاب اسباب را کنار میزند. تقوا کارکردش این است که انسان از این حجابها کنار میرود.
خب حالا خود مکانیزم تقوا چیست؟ اینها میشود فرایندی که آن «عالمه غیر معلمه» تکثیر میشود و به عنوان یک الگو معرفی میشود. ما الان حضرت زینب سلاماللهعلیها را میخواهیم به عنوان الگو معرفی کنیم، چی میگوییم از حضرت زینب؟ چون میبینیم چند تا المان و مؤلفه بیشتر نداریم که بخواهیم به عموم معرفی کنیم. حجاب و «عالمه غیر معلمه» را که نمیشود به عموم گفت. برای کجا گذاشتن؟ برای کجا گفتن؟ گفتیم بهش برسیم. اگر گفتند برسیم، مکانیزم و فرایند دارد یا ندارد؟ این طراحی شده، کشف شده یا نشده؟ نقطهبهنقطه کمالات اولیای خدا را میشود با پیوست قرآنی پیدا کرد؛ منظومهای دارد. بنده دو سه تا آیه برایتان بگویم؛ کار کارگاهی. اگر کسی دوست داشت آیات را در تفسیر المیزان، ذیل این آیات بخواند، با مفهوم کلیدی مواجه میشویم به عنوان سبب تعلیم الهی. یکی از اسباب، لااقل اگر علت تامه نباشد، یکی از علل اصلی در تعلیم الهی است. حالا این خود تقوا یک نظام معنایی وسیع در قرآن دارد. باز یک عنوان دیگری، آیه دیگری در قرآن، آیه ۱۷۷ سوره مبارکه بقره. تحمل بفرمایید برای مکانیزم تقوا. آیه آخرش این است: «اولائک هم المتقون». یک تعریف جامعی نسبت به متقین دارد. متقین کسانی بودند که در مقام تعلیم بودند از خدای متعال. حالا متقین چه اوصافی دارند؟ این میشود آن نظام، آن شبکهسازی مفهومی، نظام تربیتی. با توجه به خروجیهای نظام تربیت، این خیلی فرق میکند. این مسیر را اگر رفتی، خروجیاش میشود زینب کبری. جدا کردهایم اصلاً اهلبیت غیر قابل دسترساند، نرسیدنیاند. البته کمالاتی دارند که برای ما نرسیدنی است، ولی خب جالبیاش این است که آن کمالات نرسیدنیاش را هم نگفتند. قابل فهم است که گفتند؛ اگر قابل فهم است که گفتند، پس قابل رسیدن است که گفتند. روشن است؟
حالا این کلمه تقوا، متقین اوصافی دارند: «من آمن بالله». تو یک نظام معنایی مواجه میشویم. کلمه بر جز کلمات کلید. ایمان به خدا، ایمان به قیامت، ایمان به ملائکه، خود ایمان با حقوقش، ایمان به خدا، قیامت، ملائکه، کتاب، نبیین. این مفهوم کلیدی برای تقواست. اول ایمان با فروع. دو: «آتی المال علی حبه». خرج کردن از مال، این هم با شقوقش. به چه کسانی؟ «ذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل و السائلین و فی الرقاب». مفهوم سوم: «اقام الصلاه». اقامه صلات. چهار: «آتی الزکاه». ایتاء زکات. پنج: «والموفون بعهدهم اذا عاهدوا». شش: «والصابرین فی البأساء و الضراء». علامه طباطبایی میفرماید این شش تا در این دو تا خلاصه میشود: وفای به عهد و صبر. خلاصه میشود. آن هم صبر. چون خطاب بهشتیها چی فرموده: «سلام علیکم». تمام کمالات در صبر خلاصه میشود. از دل صبر، وفای به عهد در میآید. از دل وفای به عهد، ببین این یک شبکه صدق را میفرماید. تازه همه اینها خلاصه میشود در پس مفهوم تقوا. یک ارتباط کلیدی دارد با یک مفهوم دیگری به نام صدق. آن صدق کجا معلوم میشود؟ در صبر. این سیر صعودی و حرکتی انسان که به یک مرتبه میرسد که حجابها کنار میرود، هم از خدا تعلیمات دریافت میکند، هم از اسباب تعلیمات دریافت میکند، بدون اینکه اسباب برایش حجاب بشود. این حرکت وابسته به تقواست. آن تقوا وابسته به صدق است. آن صدق وابسته به صبر است. آن صبر همنشین با وفای به عهد است. نظام وسیعی میشود. یک شبکهای مهندسی معکوس کمالات اولیای خدا. پیوست قرآنی. آن وقت هر کلمهای را ما در روایات دیدیم، هر کمالی را برای اولیای خدا دیدیم، اگر این را پیدا کردی، میتوانیم خودمان را پیدا کنیم که کجای کاریم. این میشود تأسی.
چه شکلی خدا عنایت میکند؟ عنایت خدا مکانیزم دارد یا ندارد؟ فهمش دشوار است. مثلاً حالا بعضی داستانها که میخوانیم، توهماتمان افزایش مییابد. امیرالمؤمنین یک عسلی دادند در کام این و یک فوت کردند و یک «بسم الله» در گوش این گفتند که آن هم برای ما حاصل روشن نیست. عرض بنده این است که این مکانیزمها باید کشف شود. این پیوست قرآنی نمونهای بود که حالا در این چند دقیقه به ذهن رسید که عرض بکنم. آن وقت میبینیم کمالات زینب کبری عصارهاش میشود صبر ایشان. این صبر، عنایت الهی وابسته به صدق است. چقدر، چقدر هزینه میکنی؟ هزینه کردم را کجا میتوانم نشان بدهم؟ تو از چیها میگذری؟ شیار! وقتی ازت بگیرم، بیقراری نمیکنی تا کجایش هستی؟ این میشود مرتبه صدق تو، مرتبه تقوای تو، مرتبه بهرهمندی است از عنایات و موهبتهای الهی، مرتبه بهرهمندی هر ولی. فرایند معلوم میشود، مشخص میشود.
خدا انشاءالله به آبروی زینب کبری سلاماللهعلیها ما را اهل تقوا، اهل صدق، اهل صبر، اهل وفا و اهل تمام کمالاتی که در قرآن برای اولیای خودش معین کرده و مسیری که از سیر اولیای خودش نشان داده، قرار بدهد. و انشاءالله که توجهات خالص و ناب بیبی دوعالم شامل حال همه ما بشود، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم.
انشاءالله واسطهای باشد برای توجه به مقام عالی حضرت زینب کبری و انشاءالله با همین توجه، به این بانو نزدیک شویم. چند کلمهای که به ذهن میرسد، این است که ما در مورد اولیای خدا معمولاً وقتی از کمالاتشان میشنویم، خب طبیعتاً انسان شوق پیدا میکند به اینکه آن چیزهایی که میبیند و کمال است، خودش هم به آن متصف شود. انسان فطرتاً گرایش به کمال دارد؛ فطرتاً وقتی که کمالی در کسی میبیند، خضوع میکند؛ فطرتاً دوست دارد خود را شبیه کسی کند که واجد آن کمال است؛ میخواهد خود را شبیه کند به کسی که کمال را دارد و دوست دارد این کمال در او هم باشد.
خب ما در احوالات اولیای خدا گاهی چیزهایی میبینیم و میشنویم و رغبت هم پیدا میکنیم به اینکه این کمال را داشته باشیم. بعضی از کمالات قابل فهم و ملموساند، بعضی از کمالات هم ملموس نیستند و قابل فهم نیستند، ولی انسان بههرحال میفهمد که این کمال است و خضوع میکند.
معمولاً مشکلی که هست، این است که این کمالات اولیای خدا، وقتی مطرح میشود، آن ضابطهای که پشتش است، آن هندسهای که پشتش است، معمولاً مطرح نمیشود و دچار مشکلات میکند انسان را. مشکلاتش هم فراوان است. یک بخش از این مشکل این است که انسان فکر میکند این کمال قابل رسیدن نیست؛ چون در خودش ابزار و ادوات رسیدن به آن را نمیبیند و آن را محصول توهمات یا غلو میداند. گاهی هم قابل دسترس میبیند، ولی با ابزار و ادواتی که خودش دارد، شروع میکند با همین ابزارها و امکانات، حرکت به سمت آن کمال. نتیجهاش این میشود که یا در همین مسیر ادامه میدهد با همان متد و مدلی که خودش فکر میکند، یا به نتیجه نمیرسد. در حالت اول به توهم دچار میشود، توهم کمال. در حالت دوم به یأس از کمال.
اینها حالات گوناگونی است که برای انسان رخ میدهد وقتی زندگینامه بزرگان را میخواند؛ یا میفهمد یا نمیفهمد. الگوریتم مواجهه با کمالات اولیا اینگونه است که وقتی نمیفهمد، اینها را حمل بر غلو و این حرفها میکند. اگر میفهمد، تصدیق میکند. اگر میفهمد و تصدیق میکند، یا مکانیزم رسیدن به آن کمال را میداند یا نمیداند. معمولاً این کمالات و این وجوهی که از کمالات مطرح میشود، همراه با مکانیزم نیست؛ نوعاً این شکلی است، اگر نگوییم همهاش این شکلی است. لذا این مسیر را نمیداند. دو حالت رخ میدهد: یا از پیش خودش مسیرهایی را در ذهن میآورد، یا رها میکند. اگر از پیش خودش مسیرهایی را به ذهن آورد، یا ادامه میدهد و به ذهن خودش میآید که به نتایج رسیده، که توهم است، یا به نتیجه نمیرسد و رها میکند و به یأس دچار میشود. این ساختار و این الگوریتمی بود که به ذهن رسید.
عرض بکنیم: خب راه چاره چیست؟ کمالات گفته نشود کلاً تا این تبعات پیش نیاید؟ در مورد فضائل اولیای خدا و فضائل اهلبیت، اینها را نگوییم؟ البته در بعضی روایات ما این سفارش شده که فضائل ما را هر کدامش را برای هر جایی نباید گفت. خب بههرحال این مراقبتی میخواهد. یک بخشش جزو اسرار الهی است، بخشی از فضائل اهلبیت؛ یک بخشش هم که جزو اسرار نیست، باید مراعات کرد، مراعات حال مخاطب را. ولی یک بخش از کمالات هست که قابل فهم برای عموم است. اینجا چهکار باید کرد؟ اینجا باید آن کمال را گفت، به همراه نقشه رسیدن به این کمال.
در مورد حضرت زینب کبری سلاماللهعلیها، خب کمالات مختلفی را ما شنیدهایم. مثلاً بیبی فرمودند که: «من جز زیبایی چیزی ندیدم، ما رأیت الا جمیلاً». این را یا میفهمیم، یا نمیفهمیم، یا فکر میکنیم که فهمیدهایم؛ سه حالت. و در نفهمیدنش هم یا رهایش میکنیم، یا واگذارش میکنیم به اهلش. بههرحال انسان در مواجهه با این مطالب، احوالات گوناگونی دارد.
خب این کمال، این کمالی که در یک کسی که اینجور وقایع برایش رخ داده، اینها را همه را زیبایی دیده، مقرون با چه هندسهای است؟ مقرون و نتیجه چه مسیری است؟ این نتیجه چه اوصافی است؟ این چه ساختاری همراه خودش دارد؟ این معمولاً ازش بحث نمیشود. همینطور کمالات سایر اولیای خدا؛ گاهی در مورد حسن خلقشان میگوییم، گاهی در مورد زهدشان میگوییم، گاهی در مورد ورعشان میگوییم، گاهی در مورد شدت احتیاط و پرهیزشان میگوییم. انسان شوق پیدا میکند و میخواهد از همان اول حرکت کند. فلان آقا مثلاً سه ساعت زیارتش طول میکشیده، ایستاده در حرم امام رضا. میشنود فلان آقا میآمده و میایستاده سه ساعت. یک روز، دو روز زیارت میکند. چهار پنج روز که گذشت، میبیند اصلاً دیگر مشهد را نمیتواند تحمل کند. یکی دو سال اصلاً هوای زیارت دیگر به او دست نمیدهد، یعنی یاد حرم که میافتد، زیارت جامعه کبیره ایستاده، و بعد نماز جعفر و بعد چی و چی و چی و چی! این مشکل جدی است که آدم این مشکل را زیاد میبیند.
اینجا ضرورت دارد؛ حالا مطلبی که میخواهم عرض بکنم خدمتتان این است: ما لازم داریم هر کمالی از هر یک از اولیای خدا که گفته شد، ساختار قرآنی این قضیه کنارش به عنوان یک پیوست مطرح شود. این پیوست قرآنی جایش خیلی خالی است، خیلی خالی. باز یک مشکل دیگری که اینجا پیش میآید، این است که افراد علم میشوند برایمان. بنده این را زیاد شنیدهام از دوستان طلبه، خصوصاً طلبههایی که سالهای اول، کثرت آرا و کثرت نظرات در بین اجلّا و بزرگان، این باعث شده که طمأنینه خاطرشان از بین برود و دچار تشویش شوند. سال اول طلبگی، یکی میگوید تمرکزت را بگذار روی درس، یکی میگوید تمرکز بگذار روی مراقبه. بعد در معنویت، یکی میگوید اصل توسل است، یکی میگوید قرآن است، یکی میگوید اصل درس خواندن است؛ چون عمل به واجبات خودش از همه معنویات بالاتر است، نافله هم نخواندی، بهجایش درس بخوان. هم این آقا بزرگوار است، هم آن خوب است، هم این خوب است، آن هم کمالاتی دارد، این هم کمالاتی دارد، این هم کمالاتی دارد، این هم وجوه شگفتانگیزی دارد. تحیر بیشتر، و تعارض بین اقوال و تساقط جمعی آرا و عمل به اصل برائت آرا از بیخ و استحباب آن چیزی که تا به حال داشتیم، معضل جدی است.
چهکار باید کرد؟ اینجا مشکلی که عرض کردم، وقتی پیوست قرآنی ندارد، وقتی اینها همراه با حجت و بینه نیست، انسان دچار مشکل میشود. یک نمونه خیلی سریع برای اینکه وقتتان گرفته نشود، بهصورت محسوس و ملموس عرض بکنم که حالا انشاءالله بشود بعدها روی این بیشتر کار شود. ببینید، مثلاً یک الگویی را الان میخواهیم با هم بحث بکنیم؛ فرایندی که عرض کردم، روش تطبیق. حالا هم جنبه تذکری و تنبهی پیدا میکند برای گوینده، انشاءالله هم یک کم جنبه کارگاهی پیدا میکند.
مثلاً در وصف حضرت زینب سلاماللهعلیها ما در روایت داریم که امام سجاد علیهالسلام در روایت معروف «انت بحمدالله عالمه غیر معلمه، فهمه غیر مفهمه» در احتجاج طبرسی جلد ۲، صفحه ۳۰۵ فرمودند. اول در مرتبه تصور و تصدیق همین عبارت: «علم خدادادی داری بدون اینکه استاد دیده باشی». الان ما چقدر تصورمان نسبت به همین جمله درست است؟ چقدر این کمال را در کمال بودنش درست فهمیدیم؟ برای ما کاربرد دارد یا ندارد؟ چرا؟ برای اینکه قابل فهم نیست. اگر بخواهم الگو بگیرم، چطور باید الگو بگیرم؟ من میتوانم «عالمه غیر معلمه» شوم؟ بفرمایید، «عالم غیر معلم» میشود؟ اصلاً میشود توصیه کرد؟ کمال است یا نقص؟ استاد ندیدن، استاد نداشتن؟ عرض بنده روشن است؟ یک تأملی میفرمایید. «عالم غیر معلم» خوب است یا بد است؟ چقدر قابل توصیه است؟ چقدر قابل تسری و تعمیم است؟ «فهمه غیر مفهمه» اصلاً معنای خود این عبارت چیست؟ اصلاً به جنبه کمالی برای الگوی دیگران، کار پردازش بکنیم. طباطبایی در فرایندش بحثهایی دارد.
این پیوست قرآنی که عرض میکنم، یکی از بهترین چیزهایی که مشت آدم را پر میکند برای این پیوستها، تفسیر المیزان است؛ معجون معارف، دریای عظیم. واقعاً نعمت بزرگی است که خدای متعال به بشریت داده. علامه طباطبایی در جاهای مختلفی از تفسیر المیزان این مطلب را بحث میکنند؛ یکیش در جلد ۵ است که اساساً علم از چه اسبابی و از چه طریقی حاصل میشود، و آیا بدون طی اسباب میشود انسان به علم برسد؟ الا اینکه خدا ابا دارد که این قاعده را دور بزند. پس اگر خدا خواست تعلیم بکند به کسی، طبق این قاعده چهکار میکند؟ با اسباب تعلیم میکند. پس حالا «عالمه غیر معلمه» چی میشود؟ ده دقیقه وقت دارم. «عالمه غیر معلمه» چی میشود؟ یعنی کسی که نظام اسباب را دور زده، بدون اسباب عالم شده؟ بفرمایید معنایش این است که از خدا مستقیم علم را گرفته. علم را مستقیم از خدا گرفتن معنایش چیست؟ وحی. یعنی حضرت زینب صاحب وحی بودند به همین معنای رایج مصطلح؟ «علمناه من لدنا». این «علم من لدن الله» اصلاً چه کیفیتی دارد؟ چه ضابطهای؟
حضرت موسی وقتی مأمور میشود، اصلاً فرایند علم را میخواهد طی بکند. خدای متعال به کلیم خودش مستقیم و بیواسطه علم را میدهد یا با واسطه علم را میدهد؟ فرایند علم برای خدای متعال محبوبش کدام است: که با واسطه باشد یا بیواسطه باشد؟ به کلیم خودش مستقیم داد یا غیر مستقیم داد؟ خب یعنی الان زینب کبری «عالمه غیر معلمه» بودند؟ خب یعنی حضرت موسی که مأمور شد برود درس بگیرد، آن نقص بود برایش؟ مستقیم از خدا میگرفت؟ خود همین فهمش خیلی دشوار است. وقتتان را بیشتر نگیرم.
اگر مستقیم از خدا گرفته، یعنی همه اسباب را پس زده، رفته یک جایی رسیده که خود خدا بود و هیچ کس. بعد همانجا مستقیم دریافت کرد. اصلاً مگر خدای جدا از مظاهر داریم؟ قواعد فلسفیاش که: «بسیط الحقیقه کل الاشیا و لیس به شیء منها». خب خدا که کل الاشیاست، در این حالی که هیچکدامشان نیست. خدا از مظاهرش جدا نیست. خدا از اشیا جدا نیست. تعلیم الهی از تعلیم با این اسباب جدا نیست. چکیده بحث این است؛ این خیلی بحث طولانی میخواهد. در مقام تصور و تصدیق «عالمه غیر معلمه»، نتیجه این میشود: «عالمه غیر معلمه» البته ارتباطات خاصی با حضرت حق دارد که در آن ارتباطات الهاماتی و دریافتهایی داشته باشد، ولی اگر از اسباب هم میگیرد، حجاب اسباب او را آلوده نکرده که فکر کند علم را از اسباب گرفته، در عین حالی که علم از اسباب است. اسباب را اسباب میداند، اسباب برایش حجاب نیست. این یکی از معانی «عالمه غیر معلمه» است. حاصل شدنی هست یا نیست؟ اول گفتیم نیست. نه تنها حاصل شدنی است، بلکه اصلاً باید به اینجا برسیم. همه ما باید «عالمه غیر معلمه» باشیم.
فرایندش چیست؟ مفصل است. پنج دقیقه وقت داریم. قرآن فرمود: «اتقوا الله و یعلمکم الله». محمود! تقوا داشته باشی، معلمت میشود کی؟ خدای متعال. مکانیزم «عالمه غیر معلمه» شدن، عالمی که معلمش خدای متعال باشد، و خدای متعال با هر سببی هم که به او تعلیم بدهد، این علم را از خدا دارد دریافت میکند. در مورد حضرت زینب سلاماللهعلیها هست که ایشان به کرات فراوان، نقلهای مختلفی از امیرالمؤمنین علیهالسلام، آموزشهای آن قضیه «بگو یک، بگو دو» که شنیدید، روایت معروفی است. اروپایی امیرالمؤمنین نشسته، تعلیمات امیرالمؤمنین قطعاً بوده، یعنی حضرت زینب سلاماللهعلیها عالمی شد بدون حتی تعلیم امیرالمؤمنین به مقامی رسید که حتی امیرالمؤمنین هم نیاز نداشت، مستقیم از خدا میگرفت. خود امیرالمؤمنین هم که از خدا گرفت، به واسطه پیغمبر گرفت. زینب کبری از امیرالمؤمنین گرفت، ولی همانجا در همان روایت معروف، فرمود: «دخترم! بگو یک.» عرض کرد: «یک.» معروف است دیگر. امیرالمؤمنین فرمود: «بگو دو.» عرض کرد: «پدر جان! زبانی که یک گفت، دیگر دو نمیگوید.» در آغوش گرفت و بوسید. این توحید، این توجه «عالمه غیر معلمه» به اسباب توجه ندارد. این در حجاب اسباب نمیافتد. این از اسباب استفاده میکند به امر خدا، ولی در حجاب اسباب نمیرود. شاگردی هم میکند، ولی به حجاب شاگردی نمیرود. آن وقت این همه عالم میشود، معلمش همه ذرات هستی جلوه خدای متعال است دیگر. خدا با تمام ذرات هستی به او آموزش میدهد. خدا را در تمام ذرات هستی میبیند. آن وقت تمام ذرات هستی را زیبا میبیند. تمام بدیهای عالم را هم زیبا میبیند، به جنبه بدیش نگاه نمیکند. مکانیزم رسیدن به اینجا چیست؟ «اتقوا الله و یعلمکم الله». تقوا باعث میشود انسان شاگرد خدای متعال شود. شاگرد شدن به معنای اینکه مستقیم از خدا دریافت کند، ممکن است، ولی شاگرد شدن اصل معنایش این است که حجاب اسباب را کنار میزند. تقوا کارکردش این است که انسان از این حجابها کنار میرود.
خب حالا خود مکانیزم تقوا چیست؟ اینها میشود فرایندی که آن «عالمه غیر معلمه» تکثیر میشود و به عنوان یک الگو معرفی میشود. ما الان حضرت زینب سلاماللهعلیها را میخواهیم به عنوان الگو معرفی کنیم، چی میگوییم از حضرت زینب؟ چون میبینیم چند تا المان و مؤلفه بیشتر نداریم که بخواهیم به عموم معرفی کنیم. حجاب و «عالمه غیر معلمه» را که نمیشود به عموم گفت. برای کجا گذاشتن؟ برای کجا گفتن؟ گفتیم بهش برسیم. اگر گفتند برسیم، مکانیزم و فرایند دارد یا ندارد؟ این طراحی شده، کشف شده یا نشده؟ نقطهبهنقطه کمالات اولیای خدا را میشود با پیوست قرآنی پیدا کرد؛ منظومهای دارد. بنده دو سه تا آیه برایتان بگویم؛ کار کارگاهی. اگر کسی دوست داشت آیات را در تفسیر المیزان، ذیل این آیات بخواند، با مفهوم کلیدی مواجه میشویم به عنوان سبب تعلیم الهی. یکی از اسباب، لااقل اگر علت تامه نباشد، یکی از علل اصلی در تعلیم الهی است. حالا این خود تقوا یک نظام معنایی وسیع در قرآن دارد. باز یک عنوان دیگری، آیه دیگری در قرآن، آیه ۱۷۷ سوره مبارکه بقره. تحمل بفرمایید برای مکانیزم تقوا. آیه آخرش این است: «اولائک هم المتقون». یک تعریف جامعی نسبت به متقین دارد. متقین کسانی بودند که در مقام تعلیم بودند از خدای متعال. حالا متقین چه اوصافی دارند؟ این میشود آن نظام، آن شبکهسازی مفهومی، نظام تربیتی. با توجه به خروجیهای نظام تربیت، این خیلی فرق میکند. این مسیر را اگر رفتی، خروجیاش میشود زینب کبری. جدا کردهایم اصلاً اهلبیت غیر قابل دسترساند، نرسیدنیاند. البته کمالاتی دارند که برای ما نرسیدنی است، ولی خب جالبیاش این است که آن کمالات نرسیدنیاش را هم نگفتند. قابل فهم است که گفتند؛ اگر قابل فهم است که گفتند، پس قابل رسیدن است که گفتند. روشن است؟
حالا این کلمه تقوا، متقین اوصافی دارند: «من آمن بالله». تو یک نظام معنایی مواجه میشویم. کلمه بر جز کلمات کلید. ایمان به خدا، ایمان به قیامت، ایمان به ملائکه، خود ایمان با حقوقش، ایمان به خدا، قیامت، ملائکه، کتاب، نبیین. این مفهوم کلیدی برای تقواست. اول ایمان با فروع. دو: «آتی المال علی حبه». خرج کردن از مال، این هم با شقوقش. به چه کسانی؟ «ذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل و السائلین و فی الرقاب». مفهوم سوم: «اقام الصلاه». اقامه صلات. چهار: «آتی الزکاه». ایتاء زکات. پنج: «والموفون بعهدهم اذا عاهدوا». شش: «والصابرین فی البأساء و الضراء». علامه طباطبایی میفرماید این شش تا در این دو تا خلاصه میشود: وفای به عهد و صبر. خلاصه میشود. آن هم صبر. چون خطاب بهشتیها چی فرموده: «سلام علیکم». تمام کمالات در صبر خلاصه میشود. از دل صبر، وفای به عهد در میآید. از دل وفای به عهد، ببین این یک شبکه صدق را میفرماید. تازه همه اینها خلاصه میشود در پس مفهوم تقوا. یک ارتباط کلیدی دارد با یک مفهوم دیگری به نام صدق. آن صدق کجا معلوم میشود؟ در صبر. این سیر صعودی و حرکتی انسان که به یک مرتبه میرسد که حجابها کنار میرود، هم از خدا تعلیمات دریافت میکند، هم از اسباب تعلیمات دریافت میکند، بدون اینکه اسباب برایش حجاب بشود. این حرکت وابسته به تقواست. آن تقوا وابسته به صدق است. آن صدق وابسته به صبر است. آن صبر همنشین با وفای به عهد است. نظام وسیعی میشود. یک شبکهای مهندسی معکوس کمالات اولیای خدا. پیوست قرآنی. آن وقت هر کلمهای را ما در روایات دیدیم، هر کمالی را برای اولیای خدا دیدیم، اگر این را پیدا کردی، میتوانیم خودمان را پیدا کنیم که کجای کاریم. این میشود تأسی.
چه شکلی خدا عنایت میکند؟ عنایت خدا مکانیزم دارد یا ندارد؟ فهمش دشوار است. مثلاً حالا بعضی داستانها که میخوانیم، توهماتمان افزایش مییابد. امیرالمؤمنین یک عسلی دادند در کام این و یک فوت کردند و یک «بسم الله» در گوش این گفتند که آن هم برای ما حاصل روشن نیست. عرض بنده این است که این مکانیزمها باید کشف شود. این پیوست قرآنی نمونهای بود که حالا در این چند دقیقه به ذهن رسید که عرض بکنم. آن وقت میبینیم کمالات زینب کبری عصارهاش میشود صبر ایشان. این صبر، عنایت الهی وابسته به صدق است. چقدر، چقدر هزینه میکنی؟ هزینه کردم را کجا میتوانم نشان بدهم؟ تو از چیها میگذری؟ شیار! وقتی ازت بگیرم، بیقراری نمیکنی تا کجایش هستی؟ این میشود مرتبه صدق تو، مرتبه تقوای تو، مرتبه بهرهمندی است از عنایات و موهبتهای الهی، مرتبه بهرهمندی هر ولی. فرایند معلوم میشود، مشخص میشود.
خدا انشاءالله به آبروی زینب کبری سلاماللهعلیها ما را اهل تقوا، اهل صدق، اهل صبر، اهل وفا و اهل تمام کمالاتی که در قرآن برای اولیای خودش معین کرده و مسیری که از سیر اولیای خودش نشان داده، قرار بدهد. و انشاءالله که توجهات خالص و ناب بیبی دوعالم شامل حال همه ما بشود، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...