معرفی
* غرض خداوند متعال از ایجاد فتنه چیست؟
* در شرائط فتنه، صدق افراد نمایان می شود
* وعده ی خداوند متعال به مومنین
* همرنگ شدن با فتنه گر، یک ابزار منافقانه است
* هویت افراد در فتنه مشخص می شود
* هر که در راه حق صادق نبود، منافق است
* شاخص ایمان چیست؟
* چه کسانی از نظر خدا جلو ترند؟
* شهدا، از صادقین هستند
* کدام مکتب می تواند شهید اسماعیلی تربیت کند؟
* تنها صادقان شایسته دریافت تمام کمالات اند
* بشارت امام حسین علیه السلام به شهید اسماعیلی
* اوج صدق و معرفت شهید اسماعیلی کجا بود؟
* ذبیح عطشان فاطمیون
* در شرائط فتنه، صدق افراد نمایان می شود
* وعده ی خداوند متعال به مومنین
* همرنگ شدن با فتنه گر، یک ابزار منافقانه است
* هویت افراد در فتنه مشخص می شود
* هر که در راه حق صادق نبود، منافق است
* شاخص ایمان چیست؟
* چه کسانی از نظر خدا جلو ترند؟
* شهدا، از صادقین هستند
* کدام مکتب می تواند شهید اسماعیلی تربیت کند؟
* تنها صادقان شایسته دریافت تمام کمالات اند
* بشارت امام حسین علیه السلام به شهید اسماعیلی
* اوج صدق و معرفت شهید اسماعیلی کجا بود؟
* ذبیح عطشان فاطمیون
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهو.
آیه سوم سوره مبارکه عنکبوت، خدای تبارک و تعالی میفرماید: "وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ." میفرماید که ما همه را دچار فتنه میکنیم. "لقد فتنا"؛ خدای متعال فتنه را به خودش نسبت میدهد، میفرماید: "من فتانم، من فتنه انجام میدهم." فتنه به معنای دگرگون کردن اوضاع، به هم ریختن شرایط، دلآشوب ایجاد کردن. "شرایط را به هم میریزم، اوضاع را به هم میریزم، وضعیت را یک وضعیت به هم ریختهای میکنم." من این کار را انجام میدهم. غرضی هم دارم از این کارم. غرضم این است که ببینم چه کسانی صادقاند، چه کسانی کاذباند. معلوم بشود چه کسانی راست میگویند، چه کسانی دروغ میگویند.
خیلی آیه عجیبی است و خیلی نکته دارد. در تاریخ اسلام هم از این آیه استفاده شده؛ در برهههای مختلفی. فتنههایی که رقم میخورد، فتنههای فردی، فتنههای اجتماعی. فتنههای اجتماعی هم مختلف است؛ گاهی سیاسی، گاهی خانوادگی، فتنههای تربیتی، فرهنگی، اقتصادی. اینها همهاش سررشتهاش به خدای متعال برمیگردد. خداست که دارد اوضاع را به هم میریزد، شرایط را دارد دگرگون میکند. میخواهد معلوم بشود چه کسانی راست میگویند، چه کسانی دروغ میگویند. راستگو از دروغگو معلوم بشود.
مرحوم علامه طباطبایی ذیل این آیه در تفسیر مبارکه المیزان میفرماید: "ادعا زیاد است." دروغگو یعنی کسی که ادعا دارد. خدای متعال با فتنه کاری میکند که آدمهایی که ادعا دارند، معلوم بشوند از آن کسانی که واقعاً راست میگویند، واقعیاند. آدمهای واقعی متمایز بشوند از آن کسانی که ادعا دارند، سر و صدا دارند، فقط حرف خوب.
تو همین شرایطی که الان بنده و شما هستیم، وضعیتی که امروز جامعه ما دارد، کشور ما دارد، شرایط فتنه است. خب، فتنه اقتصادی که چند سالی است گرفتارشیم همگی، این اخیراً فتنههای اجتماعی، حالا قضایای مختلفی که یکیاش بحث کشف حجاب و روابط آزادتر زن و مرد، مسائل مختلفی که توی جامعه باهاش درگیریم، باهاش مواجهیم، اینها همه فتنه است و اینها را خدای متعال رقم میزند. غرض خدا هم این است که معلوم بشود چه کسانی راست میگویند.
تو شرایط سخت، تو شرایط بحرانی، آدم صادق از آدم دروغگو معلوم میشود. وقتی که پای هزینه دادن میآید وسط، پای خرج کردن میآید وسط، پای دل کندن، آنجاست که معلوم میشود چه کسی راست میگوید، چه کسی دروغ میگوید. آن اوضاعی که همهچیز خوب است، وقتی که از خدا و پیغمبر گفتن نان و آب دارد، آن موقع که دیگر خیلی صدقی نمیخواهد.
یکی از دوستان تازگی نقل میکرد از یکی از مداحان مشهور اهل بیت که میشناسید این عزیز را. میگفت: "تو پرواز با هم بودیم چند روز پیش." گفتش که آن آقای مداح معروف از پرواز که پیاده شدیم، تو فرودگاه، حالا یا تو فرودگاه یا تو پرواز، گفته بود: "یه زمانی تا چند وقت پیش، تا چند ماه پیش، ما این فرودگاه که وارد میشدیم، سر و دست برای اینکه با ما سلفی بگیرن. الان نگاههای غضبآلود و تند و تحقیرآمیز و کسی که سمتمون نمیآد برای سلفی گرفتن هیچی، چپچپ هم بهمون نگاه میکنن، دو تا چیز هم بارمون میکنن."
خب، اینکه تازه خوبش است، اینکه هنوز تازه اول داستان است، اینکه تازه خوب ماجراست. وقتی که پای هزینه دادن جدی بیاید وسط، شما این جناب ذکرزاکی را ببینید در نیجریه. خب، یک مدتی ایشان به قول ما کار و بارش گرفت. تا چند میلیون نفر به ایشان رو آوردند، مؤمن شدند، شیعه شدند. آن روزها، روزهای خوب و خوش ایشان بود و آن افرادی که با ایشان بودند. بعد ورق برگشت. جوری شد که چند تا از فرزندان ایشان را شهید کردند، به همسر ایشان آسیب وارد کردند، به خود ایشان آسیب وارد کردهاند؛ از جهت جسمی، از جهت رسانهای، آبرو، تشکیلات ایشان را فلج کردند.
تو روزهای سخت، اگر کسی باز هم پای حرفش وایسد، این هنر است. ما تو تهران میدیدیم بعضی عزیزان مؤمن را، گاهی هم تو جلسات حالا هستند، میآیند. بعضی دوستان طلبه گاهی یکم که اوضاع به هم ریخت، حالا خصوصاً در تهران، بعضی خواهران چادری. البته حالا آن هم حتماً مصالحی توش است، شاید بشود گفت که آنجا هم توجیه دارد این کار. به هر حال، بعضی از خواهران چادری، چادر خودشان را دیگر برداشته بودند، با مانتو رفتوآمد میکردند یا بعضی دوستان طلبه بدون لباس روحانیت رفتوآمد میکردند. البته عرض میکنم اینجوری نیست که حالا هر کی این کار را کرده کار بدی است، مذموم است؛ نه، حالا به حسب شرایط گاهی لازم است این کار.
ولی گاهی اینجوری است که آدم میبیند هزینهاش زیاد است، دیگر صرفه ندارد. بله، من طلبه اینجا جلسات محرم و منبر محرم و ماه رمضون و اینها با این لباس میآیم، خب منبر میروم، جلسه میروم، حاج آقا حاج آقا بهم میگویند؛ ولی بخواهم آن روزهای شلوغی تو مترو با این لباس رفتوآمد بکنم، میبینم که نه دیگر، فحش و ناسزا و اذیت و آزارش زیاد است، هزینهاش زیاد است، نمیصرفد، فحشخورش زیاد است، حرف آدم زیاد میشنود.
"و تسمعون کثیراً" این وعدهای است که خدای متعال به مؤمنین داده، فرموده خیلی آزار خواهید شنید، خیلی حرف خواهید شنید. اوضاع جوری است که نمیتوانی دفاع کنی، نمیتوانی سرت را بالا بگیری بگویی آقا من مذهبیم، من حزباللهیم، من طرفدار این نظامم، من طرفدار انقلابم، من طرفدار رهبریم. هزار و یک انگ بهت میخورد، هزار و یک حرف میشنوی.
بله، آن وقتی که اینها را بگویی، کف و سوت میزنند، رأی بهت میدهند. آن موقع که حرف از رهبری زدن، که هنر نیست. زیاد داریم تو این بعضی از این حضراتی که مسئولیت دارند تو این مملکت که یه جاهایی نان دارد برایشان اسم امام و انقلاب و حاج قاسم سلیمانی و اینها، آنجا خوب بلبلزبانی میکنند. یه جاهایی که حرفی بخواهند بزنند، سیبل میشوند آن وسط، تیرباران میشوند، میبینی دیگر خبری نیست، دیگر آدم صدایی نمیشنود.
بعضی از این حضرات که بدتر، اوضاع یکمی به هم میریزد، خودشان را همرنگ آنها میکنند. بهش هم چیزی بگویی میگوید که نه، من میخواهم اونوریا را جذب کنم. این هم یه چیزی شده، یه ابزار منافقانهای شده. هر کی که میبیند هوا پس است، شرایط به هم ریخته است، میخواهد یهو به فکر جذب میافتد. جذبش هم تنها راهش این است که باید همرنگ آنها بشوم. هیچ راه دیگری هم ندارد؛ نه با گفتگو، نه با توضیح، نه با استدلال، نه با دست به جیب شدن و خرج کردن و هزینه دادن. تنها راه جذب این است که باید همرنگ بشویم که جذب بشوند. آره، من هم روسریم را بردارم، این جذب ما میشود؟ تو جذبش میشوی، او جذب تو نمیشود. قاطی کردی اینجا داداش، داری اشتباه میزنی. تو جذب اینها شدی.
بعضی از این مسئولین ما که انشاءالله رئیسجمهور محترم یه فکری بکند، بعضی از این وزرای این دولت وقیحاند. سالهاست که حشر و نشرشان با سلبریتیهاست. ارگانها دستشان بود، آنجا باید کارهایی میکردند، توقعاتی میرفت که خب، قضاوتش با مردم که آیا انجام دادند یا ندادند. الان هم وزارتخانهها دستشان است. به جای اینکه سرشان به کارشان باشد، به جای اینکه تو همان وزارتخانههایی که دارند درست کار بکنند، افتادند به وراجی، به حرف مفت زدن. اقل توقعی که این مردم مؤمن از آقای رئیسی دارند این است که بزند تو دهن اینها. حالا مرحله بعد اینها را عزل بکند.
وسط این داستانها، بعضیها خوب دارند خودشان را نشان میدهند، بعضیها خوب دارند این وسط میرقصند. شده داستان آن زن و شوهری که از مغازهای میخواستند رد بشوند. راهزنان راه را بستند. به این مردها گفتند: "اگه میخواهید آزادتون کنیم، باید زنت اینجا یکم برقصه وگرنه میکشیمت." اینها دیدند چارهای ندارند. مرد به زن گفت: "پاشو یکم برقص، خلاصمون کنه." این هم رقصید و آزاد که شدند، از آن مرد رد شدند، مرد گرفت یک فصل زن را زد. "برای چی رقصیدی؟" گفت: "خودت بهم گفتی." گفت: "من بهت گفتم برقص، ولی نگفتم انقدر خوشگل برقص. مجبور بودی برقصی."
حالا بعضی از این مسئولین ما گاهی مجبورند یک حرف مفتی بزنند. باشد، اشکال ندارد، دیگر خیلی قشنگ حرف مفت میزنند بعضی وقتها. این اسمش نفاق است. تو همین آیات و آیات دیگری که جاهای مختلف قرآن و به بعضیهاش انشاءالله اشاره میکنم، میفرماید که اگر کسی صادقانه رفتار نکرد، آن وقتی که باید هزینه بدهد، آن وقتی که خودش را فدا بکند. آن آیات معروفی که شنیدید: "وَمِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا." آیه بعدیاش در مورد منافقین است. علامه طباطبایی اینجا میفرماید که میخواهد بفرماید اگر کسی صادقانه خودش را فدا نکرد، منافق است.
اینها روزهای فتنه ماست. البته قبل از این هم خیلیها خودشان را نشان دادند. نمیدانم ما چرا بعضی وقتها برایمان درس عبرت نمیشود. انگار هم قحطالرجال است. یه چهار نفرند که این چهار تا هی مسئولیت عوض میکنند، بین چهار نفر میچرخد اوضاع. مثل بعضی وقتها بعضی کارشناسهای تلویزیون، یه ده نفرند برای بیست سی تا موضوع میآیند همینجور رندوم انتخاب میشوند. یه آقا را میبینی تو ۵ تا شبکه و ۵ تا موضوع به عنوان پنج تا کارشناس مختلف میآید صحبت میکند. قحطالرجال نیست. رهبر انقلاب فرمودند این قبل از نماز جمعه تریبونها را بدهید به این جوانها، بیایند سخنرانی بکنند. البته اولش بالاخره یه جوی هست و یه مدت یک کارهایی شروع شد، چند تا از این دانشجوها را قبل نماز جمعه میآوردند سخنرانی میکردند، بعد دیگر افول کرد. نه، اجازه بدهید بیایند این جوانهای دانشجو. بعد میبینید که بسیاری از این جوانها از بسیاری از ائمه جمعه ما بهتر صحبت میکنند، بیشتر حرف دارند، به روزتر صحبت میکنند، منطقیتر دفاع میکنند. اینجور هم قحطالرجال نیست.
حالا چهار تا آدم بنا به اقتضائاتی مجبوریم توی موقعیتهایی تحمل بکنیم. ما به جای اینکه هی دنبال این باشیم که آقا فلان هنرپیشه چی گفت، فلان بازیگر چی گفت، هی بخواهیم به اینها واکنش نشان بدهیم، ما باید نگاهمان به جریان خودی بیشتر باشد. تو فتنه بیشتر از اینکه دنبال این باشیم که چهار تا آدمی که ارزش ندارد اصلاً حرفشان، موقعیتشان، اینها چی میگویند، چهکار میکنند، ما باید چشممان به اینها باشد که آن افرادی که ازشان توقع داریم تو فتنه چقدر مایه میگذارند، چقدر خودشان را فدا میکنند.
تو این شرایطی که الان ما داریم، چند تا از این بزرگترانی که ماشاءالله دست به لیستشان خوب است، ایام انتخابات یهو به طرز عجیبی کاملاً تو خیابانها همهاش دیده میشوند، حرم میآیند، بین مردم هیئتها میآیند، حسینیهها میآیند. چند تا از اینها الان کف دانشگاه؟ چند تا از اینها دارند حرف میزنند؟ چند تاشان میروند دانشگاه فحش بخورند؟ چند تا دانشگاه گوجه بهشان پرتاب بشود؟ نه، خب الان هوا پس است. انشاءالله اوضاع آرام بشود با یه لیستی میآیند که برای فلان قبرستان یه رأی درست بشود.
نمیخواهم همه را متهم بکنم، بالاخره آدم خوب هم داریم. عرض بنده این است که باید رصد بکنیم. شاخص اینکه چه کسی مؤمن است این است که تو فتنه چقدر فدا میکند خودش را، چقدر مایه میگذارد. بعد تازه مایه گذاشتن یه بحث است، چه کسی زودتر و بیشتر و بیشتر از همه مایه میگذارد؟ اینها میشوند سابقون که در سوره مبارکه، خدمت شما عرض کنم، حدید فرمود که آنهایی که اول مایه گذاشتند را باید حسابشان را تفکیک کرد به آنهایی که بعداً آمدند. سابق اولون حسابشان فرق میکند.
بعد به ما هم دستور داده، فرمان داده: "اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ." تو جامعه بگرد، صادقین را پیدا کن، همراه صادقین باش، پشت صادقین باش. باز اینجا علامه طباطبایی میفرماید که آیه منظورش این نیست که خودت صادق باش. چون اگر میخواست خودت صادق باشی، میگفت: "کونوا من الصادقین." نه، میدانسته خیلی از ماها آنقدر نمیتوانیم مایه بگذاریم، آنقدر نمیتوانیم فداکاری کنیم، گفته آنقدر نمیتوانی فداکاری کنی، اتصال داشته باش به صادقین. چشمت به صادقین باشد، پشت صادقین باش.
وظیفه ماها تو جامعه این است که آنی که دارد خودش را تو کف میدان فدا میکند، جلوتر دارد میرود، ما باید حمایت بکنیم، باید پشتش باشیم. این شهید عزیز و بزرگواری که شما مردم باصفا با معرفت در این لیلةالرغائب، این شب جمعه وقت گذاشتید، مایه گذاشتید که باید دست تکتکتان را بوسید، مجلس این شهید را شرکت کردید، اینها کسانیاند که صادقاند. "کونوا مع الصادقین." با اینها باید بود. همراهی با این شهید چیست؟ اقلش این است که یاد اینها را زنده کرد، تجلیل از اینها باید کرد.
در این شهر مشهد با این عظمت، تنها مجلس سالگردی که برای شهید بزرگوار و شهید استثنایی دارد برگزار میشود همین جلسه است. بنده خیلی خشم دارم و خیلی جا دارد که امشب بد و بیراه بگویم. دارم خودم را کنترل میکنم. باید گل گرفت در این مسئولیتها و این نهادهایی که... نمیشناسم، نمیدانم. یه جا روسری برمیدارد، ۸۰۰ نفر احساس مسئولیت میکنند این را جذبش کنند که بیشتر بتواند جفتک بیندازد. یه شهیدی که آن روزی که کسی نمیدانست داعش چیست و اصلاً داعش نبود، آن موقع جبهه النصره بود در سوریه. هنوز داعش شکل نگرفته بود. کسی نمیفهمید وضعیت سوریه به چه نحوی است. کسی نمیدانست خطر چیست. این شهید ۲۱ ساله، البته موقع شهادتش ۲۱ سالش بوده، موقعی که میرود سنش کمتر بوده، ۱۹ سالش بوده.
از این اوضاع و امکانات خوب و خوشی که داشته، کار داشته، خانواده داشته، زندگی داشته، مادرش برایش موتور خیلی خوب میخرد که با همین سرش مثلاً گرم بشود، اگر بشود با همینها بتوانند مانعش بشوند که نرود میدان. آن روز ول میکند، پا میشود، راه میافتد. یه جمع بیست و یکی دو نفره پا میشوند میروند برای بچههای افغانستانی که باید خاک تربت اینها را به چشم کشید. این بچههای فاطمیون، چقدر این شهدا شهدای با عظمت و غریبیاند. شما تو کل این مملکت، مملکت اسلامی، این ایران ما، اینجا که مهد شهداست، اینجا که محل زندگی بسیاری از این شهدای فاطمیون بوده، یک بزرگراه به اسم یکی از این شهدای تیپ فاطمیون پیدا نمیکنی. تو کل ایران یه خیابان به اسم اینها پیدا نمیکنید. بله، یه خیابان شهدای فاطمیون برداشتند تو مشهد زدند. یه کوچه هم اینجا برداشتند، تو همین خیابانی که ما هستیم، یه کوچه را برداشتند به نام شهید توسلی ابوحامد. نکردند اسم بزنند، عکس بزنند. نمیدانم به کجا برمیخورد اگر میزدند که این مال این لقب شهید توسلی بوده. این شهید فرمانده تیپ فاطمیون بوده. این شهید رضا اسماعیلی در این مملکت یه خیابان به نامش نیست، یه کوچه به نامش نیست. تو محلی که بزرگ شده، این منطقه مهرآباد مشهد، یه عکس از این شهید نیست، یه بیلبورد نیست، یه اسم نیست، یه خیابان نیست، یه مراسم سالگرد برای این شهید نگرفتند. این نفاق نیست؟ این مسخره کردن نیست؟
"کونوا مع الصادقین" کمترینش اینهاست. آن شهید رفت اینطور خودش را فدا کرد. این فرزند شهید را شما ببینید، تو این جلسه آمد ۹ سال بعد از شهادت پدرش. این بچه بعد از شهادت پدر به دنیا آمده. ۹ سال بعد از شهادت پدرش شما میبینید قد و قواره این بچه را ببینید چقدر است. بله، اگر از قبل این شهدا چیزی گیرمان بیاید، ۱۰۰ تا ارگان میآیند، به قول مادر شهید، میآیند عکس یادگاریشان را با ما میاندازند، میروند. دو تا وعده میدهند، میروند. عکس یادگاریشان خوب است. بله، گزارش میدهند ما رفتیم دیدار با خانواده شهدا. بعد هیچکس خبر ندارد. من نمیخواهم از وضعیتی که الان مشکلاتی که مادر این شهید بزرگوار گریبانگیرش است چیزی بگویم که حتماً عزت این مادر اجازه نمیدهد. از وضعیت بغرنج اقتصادی این عزیز بزرگوار، از بیماریهایی که این مادر عزیز باهاش دست و پنجه نرم میکند، ماه به ماه بستری میشود با هزینههای بالای درمان، مشکل مستأجری. این "کونوا مع الصادقین" اقلش این است. آنی که رفت جلو، خودش را فدا کرد، تو که نرفتی فدا کنی، لااقل جای خال این را که میتوانی... میتوانستند اینها هم فدا نکنند. مادر شهید فرمود: "تو منزلی قبل از این بودیم، انقدر این صاحبخونه سرکوفت به ما زد که شما را که بهتون میرسند، شما که از بالا بهتون میدهند، شما که وضعتون خوبه، شما که..." الید شما، بلید. فرمود: "با دل شکسته شب گریه کردن و از اون خونه پاشدم و رفتم انقدر که اون متلک میاندازد، نیش و کنایه میزند." بروید ببینید چقدر حمایت دارد میشود از این شهدا، خصوصاً این بچههای فاطمیون.
این برای بچههای عزیز و بزرگوار افغانستانی. گروه اولی بودند که رفتند. وقتی که اینها رفتند تو میدان، چه کسی میدانست خطر تکفیریها چیست، چقدر است؟ چه شجاعتی. آدم انگشت به دهان میماند وقتی که احوالات این شهید بزرگوار، خاطرات این شهید رضا اسماعیلی را وقتی بنده شاید تا حالا ۵۰ بار شنیدم این خاطرات را، سیر نمیشوم از عظمت این شهید، صدق این شهید. چقدر اینها واقعی بودند، چقدر اینها خالص بودند. شهیدی که میدانست حتی بعد از شهادتش اینجا برایش مراسم تشییع نمیگیرند. چون وقتی جسد مبارکش را آوردند که تو بایکوت خبری بود. نمیخواستند کسی باخبر بشود که ایران در سوریه در حال دفاع است و از اینجا نیرو اعزام میشود به سوریه. توی غربت خبری این جسد مطهر را آوردند و دفن کردند. آن موقع حتی عزت و احترام شهدای مدافع حرم را نداشتند.
شهیدی که اولین ذبیح. یه بچه ۲۱ ساله ما تو دفاع مقدس ذبح نداشتیم. همه خیالشان جمع بود اگر بروند منطقه لااقل کسی زندهزنده سر از سر اینها جدا نمیکند. اینجا خیلی حرف هست. صادقین، شما ببینید این جبهه مقابلی که الان قشونکشی میکنند. عقبافتاده دارند وکالت میدهند که ننه باباش تا توانستند خوردند و بردند و کثافتکاری کردند، معشوقه و معشوق داشتند. یه منگولیم که ۶۰ ساله دستش تو جیب ننهاش است، دارند بهش وکالت میدهند. پیسی که اینها خوردند. شما ببینید چه اوضاعی. این همه سر و صدا.
بنده از یکی از این رفقایی که تو خیابان حالا بالاخره مسئولیتی داشت و اینها، پای منبر آمده بود، تهران، یکی از جلسات و اینها، ازش پرسیدم: "آقا راسته اینی که میگویند اکثر اینها را وقتی دستگیر میکنند خودشان را خیس میکنند؟" کسی بود که حالا دستگیری و اینها انجام میداد. گفت: "بله، غالباً اینطوری است وقتی دستگیرشان میکنم خودشان را خیس." یقین دارد کسی سر از تنش جدا نمیکند. خیلی از اینها اعدام نمیشوند. چک بخورد حالا یا با عدالت یا با ظلم. البته شما وقتی ادعات این است که روبروی حکومت ایستادی که داعشی است، جمهوری اسلامی داعش است، سربریدن آماده کنی. خب شما ببینید کف خیابان این قشر. البته اعتراضات به حقی هم دارند. نمیخواهم همه را بند یه کاسه کنم. توشان حرف حق هم زیاد است. بالاخره قاطبهای از مردم هم هستند که دلشان پر است، دلشان خون است از این دلار با این قیمت، از این گوشت با این قیمت، از این اجاره مسکن با این قیمت. حرفشان هم کاملاً درست است. آنها محل عرض بنده نیست.
این قشری که ادعا دارند میخواهند انقلاب کنند، براندازی کنند، اگر تو کل اینها که هیچی، تو کل آمریکا و انگلیس و فرانسه، تو کل دنیا و تو کل تاریخ، تو هر مکتبی، تو هر مرامی، یه دونه رضا اسماعیلی شما اگر پیدا کردید، بنده همینجا اعلام میکنم میآیم تو همین مجتمع امیرالمؤمنین جلوی چشم همهتان. اگر با این اخلاق، با این سلوک، با این مرام، با این اعتقادات، با این رشادت و فداکاری، یه دونه عنصر اگر تو کل دنیا پیدا کردید مال هر مکتبی بود، بنده اهل آن مکتب میشوم جلوی همهتان. کجای عالم؟ کدام مکتب میتواند همچین کسی را تربیت بکند؟ کدام یک از اینها با خاطر جمع از اینکه میرود و سرش زندهزنده از تن جدا میشود، حاضر است بیاید کف خیابان؟ پلیس را از دور میبینی یه سکته را همانجا میزند.
رفقا، خاطرات زیادی نقل کردهاید، حالا نمیخواهم وقتتان را بگیرم. بعضی از این حرفها که گاهی یه داد تو خیابان یکی میزند، یه جمعیتی هم هستند اینها یه داد میزنی همه در میروند از یه داد. فرمود اولیای الهی: "لا خوف علیهم و لا هم یحزنون." نشانه ولیالله خدا به این شهید و امثال این شهید چی داد تو این مدت کم؟ چه حرکتی کردند اینها به خاطر صدقشان. علامه طباطبایی در المیزان میفرماید: "هر عنایتی به هر کسی بشود و هر فضیلتی که هر کسی پیدا کند به خاطر صدقش است." میفرماید: "اگر کسی صدق با خدا داشته باشد، تمام کمالات..." این عبارت علامه طباطبایی تفسیر المیزان، در آن آیه دیگر میفرماید: "...سلطان نصیرَ." اگر کسی اهل صدق شد، خدا از جانب خودش به او سلطان نصیر میدهد. همین که شما میگویید استاد اخلاق، استاد سیر و سلوک. تازه هیچ استاد سیر و سلوکی آنقدر نمیتواند مرتبهاش بالا باشد که سلطان نصیر باشد. بالا سر دائماً حواسش بهت باشد. سلطان باشد، مشتش پر باشد، قبضه قدرتش تمام و کمال باشد. نصیر هم باشد، پشتت هم وایستاده باشد، کمکت کند. فرمود کسی اهل صدق باشد بهش سلطان نصیر میدهند. استاد میخواهد، راهنمایی میخواهد، هدایت میخواهد، دستگیری میخواهد، همهاش تو همین یه کلمه سلطان نصیر.
این شهید بزرگوار با چه صفایی، با چه یکرنگی ول میکند از اینجا میرود. به مادرش میگوید که مادر، دوست دارم در جوانی شهید بشوم، میترسم بمانم آلوده بشوم. خب، این حرفها خیلی شعاری است، خیلی بوی شعار میدهد. ولی این شهید تو عمل اثبات میکند، صادقانه با عشق پا میشود میرود آنجا. وصیتنامه شهید را بخوانید، عبارات عجیبی دارد در وصیتنامه این شهید. خدمت یکی از بزرگان یه وقتی بخشهایی از وصیتنامه شهید ارائه شد. عرض شد که آقا اینها نشان میدهد که ایشان مراتب بالای معنوی رسیده. ایشان فرمود: "بله، این شهید قبل از شهادتش به مراتب بالای معنویت رسیده بود." مقاماتی که اولیای خدا ازش عناوین خاصی دارند. به بنده خبر دارم برخی از بزرگان عصر حاضر توسل میکنند به این شهید و حاجت میگیرند.
شهید رضا اسماعیلی ما در مجموعه خودمان، در رفقای خودمان زیاد داریم افرادی که جاهای مختلف توی بنبستهایی به این شهید توسل کردهاند، حاجت گرفتهاند. اینها کف کار است. اینها کف کار است. آنقدر اینها جایگاهشان بالاست که این حاجت دادن و اینها که چیزی به حساب نمیآید. میرود به منطقه تو همان بحران، تو همان کارزار جدی، با این تعداد کمی که بودند، با تکفیریها درگیر بودند. یک شب، نیمهشب از خواب میپرد. رفقایش میگویند که نصف شب ما را بیدار کرد و گفت که بیدار شوید، خوابی دیدم. گفتند چی بوده؟ گفت: "امام حسین علیهالسلام را در خواب دیدم. حضرت به من فرمودند به زودی اسیر میشوی و سر از تنت جدا میکنند." به رفقایش میگوید من فهمیدم که من به زودی شهید میشوم و با ذبح شهید میشوم.
خداوکیلی کدامیک از ما اگر همچین خوابی ببینیم، پریشان نمیشوی؟ خواب ببینیم میمیریم. از خود خوابش میمیری. اسیر میشوی تو دست این داعشیها که البته آن موقع جبهه النصره بودند، این تکفیریهای بیرحم و زندهزنده ذبحت میکند. بدین شهید عزیز و بزرگوار، اوج صدقش، اوج مردانگیاش، اوج معرفتش آنجایی است که با یکی از دوستانش، خب اینها شناسایی بودند، شناسایی عملیات بودند. باید میرفتند نفوذ میکردند به خط دشمن، اطلاعات جمع میکردند که خود همین شناسایی عملیات تو همچین منطقهای خیلی دل و جرئت میخواهد. رفیقش سوار موتور که میشود مسیر را اشتباه میگیرد. به جای اینکه برگردد عقب، اشتباهی میرود به سمت دشمن. آقا رضا شروع میکند با داد صدا زدن که فلانی داری اشتباه میروی. هرچی صدا میزند وسط آن اوضاع و احوال، آن سر و صدا و صدای موتور و اینها، صدا به دوستش نمیرسد. شروع میکند دنبال او راه میافتد، میدود که رفیقش را نجات بدهد.
داعشیها که حالا عرض میکنم حالا ما تعبیر داعشیها میکنیم، تکفیریها میفهمند این دو نفر دارند میآیند، کمین میکنند. اصطلاحاً زندهگیری میکنند. اجازه میدهند اینها قشنگ نفوذ کنند که بتوانند اینها را محاصره کنند. این دو عزیز را محاصره میکنند و این شهید را اسیر میکنند. به موتور میبندند و تنش را روی زمین میکشند. با چاقو به کتفش میزنند، به دستش میزنند. یکی دو روز این شهید را تشنه نگه میدارند. بعدش بهش میگویند که میآورند روی بیسیم میزنند برای اینکه تضعیف بکنند روحیه دوستانش را که این هم جزء کارهایی بوده که به نظرم واقعاً از عجایبی است که خدای متعال اراده کرده این شهید را نشان بدهد. قطعاً خیلی از شهدای ما موقع شهادتشان عجایبی رقم خورده ولی خدای متعال این را نشان داده، این لحظه شهادت آقا رضا اسماعیلی را نشان داده.
و دریغا به ما و دردا به ما که در این مملکت ببینید چند درصد این شهید را میشناسند. حالا دنیا را کار نداری، تو این مشهد ببینی چند نفر این شهید را میشناسند. این نوجوانان ما چقدر این شهید را میشناسند. هر جای دنیا اگر یک صدم این رشادت بود، تا حالا اسمش کل دنیا را پر کرده بود. چاقو را میگذارند زیر گلویش، بیسیم را میگیرند جلوی دهانش، میگویند به زینب توهین کن، به رقیه توهین کن. بیسیم رفقایش بشنوند که توهین این را بشنوند، تضعیف روحیه بشوند. این شهید شروع میکند در مجتمع امیرالمؤمنین هستیم و ماه رجب ماه امیرالمؤمنین است. این شهید شروع میکند با صدای بلند داد میزند: "یا علی! یا علی! یا علی!" انقدر این فریاد یا علی بلند است، همانجا شروع میکنند ذبح این شهید و تا جایی که این گلو هنوز اتصال دارد و جوهره دارد، این صدای یا علی از گلویش بلند است و ذبح سرش، صدای یا علی قطع میشود. جان به قربان این شهدا، جان به قربان این صدق. من نمیدانم امیرالمؤمنین لحظه شهادت این شهید چه شکلی از این شهید پذیرایی کرد. "یا علی" گفتن اینجوریاش درست است. اینجوریاش قشنگ است. اینش خوب است.
یا علی ماها تو زندگی زیاد گفتیم، کاسبکارانه بوده. یا علی واقعی این است. آنجا آدم یا علی بگوید. تو شب تاریک، تو دست دشمن، سیر باشی، با لب تشنه، تک و تنها، میدانی سر از تنت جدا میکند. این سلطان النصیر همینه. امام حسین میآید به این شهید قوت قلب میدهد، کم نیاورد این شهید. شب جمعه است، معطلتان نکنم، روضه را شروع کنیم انشاءالله عزیز دلمان روضه را ادامه بدهد.
مادر شهید ۹ سال است این قضیه گذشته ولی هنوز داغ این مادر آرام نشده. دیگر الان ضرب دارو و اینها، دکترها توانستند یکمی حالات مادر را کنترل بکنند که این مادر آنقدر بیتابی نکند، یکمی اشکش خشک بشود. بیقراری مادر شهیدی که سر مبارکش برنگشت. حالا حرف زیاد است، وقت گذشته، فرصت نیست بیشتر توضیح بدهم که جسد این شهید را برمیگردانند و به مادرش خبر نمیدهند که این شهید سر ندارد و نمیگذارند مادر بدن را نگاه کند و دفنش میکنند و مادر بعدها عکس سر بریده شهیدش را توی فضای مجازی میبیند که این سر را در طبقی گذاشتهاند بردهاند برای آن فرمانده تکفیری. سر بریده برای مادر خیلی سخت است و مادر یکی از حرفهایی که معمولاً میزنند این است: "میفهمم که پسرم را لب تشنه سر بریدند، پسرم را تشنه کشتند."
شب اول، شب جمعه اول ماه رجب، لیلة الرغائب. رغبتتان امشب کجاست؟ امشب حتماً دلتان کربلاست. همهتان امشب با مادر شهید بریم پای روضه. یه مادر شهیدی در کربلا، با این شهید سربریده بریم محضر آن ذبیح العطشان که سر از قفا جدا کردهاند. یه مادر شهیدی هم هر شب جمعه صدای نالهاش بلند است: "پسرم را با لب تشنه سر از..." لا اله الا الله. نمیخواهم بیشتر اذیتتان کنم. نمیخواهم روضه باز بخوانم. مجلس شهید. انشاءالله این شهید، شهید بزرگوار و غریب و مظلوم، انشاءالله عنایت کند امشب. سفارش کند امشب محضر اربابش، سفارش تکتک ما را بکند، با اسم یاد کند ما را پیش اربابمان. در این ماه رجب این روضه را تقدیم میکنم به روح این شهید بزرگوار.
فرزند شهید را دیدید؟ بنده امشب هرکی آمد کنارم و این بچه بود بهش گفتم: "گفتم این فرزند شهید است." هرکی باخبر شد این بچه را نوازش کرد، این بچه را بوسید، در آغوش گرفت. اگر ببینید یکی دست روی این بچه... اگر جلو چشم شما کسی با این بچه بد صحبت کند چهکار میکنی؟ تو سینهاش میزنی. بچه شهید. این بچه یتیم است. جانم به آن بچههایی که هرجا رسیدند تازیانه... جانم به آن بچههایی که هرکی فهمید اینها یتیماند بهشون زنگ... چی بگویم امشب از لیلة الرغائب؟ لا اله الا الله. ببخشید دیگر روضه به اینجا کشیده شد.
اگر این بچه دلش برای پدرش تنگ بشود چهکار میکند؟ حتماً همه سراسیمه این بچه را میبرند کنار مزار پدرش، هدیهای برایش میگیرند، نوازشش میکنند. خداوکیلی کجای دنیا سراغ داری برای یتیم کنج یه خرابهای توی شب تار، یه بچه سه سالهای... آره، از آقا رضا سر جدا کردند، سرش برنگشت. آقا رضا، سر شما برنگشت، یتیم شما را هم همه احترام کردند. لا یومک یا اباعبدالله. فدای تو پسر فاطمه که سر نیمهشب کنج خرابه تو طبق برگرد... برگرد، تو دامن بچه برگرد.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهو.
آیه سوم سوره مبارکه عنکبوت، خدای تبارک و تعالی میفرماید: "وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ." میفرماید که ما همه را دچار فتنه میکنیم. "لقد فتنا"؛ خدای متعال فتنه را به خودش نسبت میدهد، میفرماید: "من فتانم، من فتنه انجام میدهم." فتنه به معنای دگرگون کردن اوضاع، به هم ریختن شرایط، دلآشوب ایجاد کردن. "شرایط را به هم میریزم، اوضاع را به هم میریزم، وضعیت را یک وضعیت به هم ریختهای میکنم." من این کار را انجام میدهم. غرضی هم دارم از این کارم. غرضم این است که ببینم چه کسانی صادقاند، چه کسانی کاذباند. معلوم بشود چه کسانی راست میگویند، چه کسانی دروغ میگویند.
خیلی آیه عجیبی است و خیلی نکته دارد. در تاریخ اسلام هم از این آیه استفاده شده؛ در برهههای مختلفی. فتنههایی که رقم میخورد، فتنههای فردی، فتنههای اجتماعی. فتنههای اجتماعی هم مختلف است؛ گاهی سیاسی، گاهی خانوادگی، فتنههای تربیتی، فرهنگی، اقتصادی. اینها همهاش سررشتهاش به خدای متعال برمیگردد. خداست که دارد اوضاع را به هم میریزد، شرایط را دارد دگرگون میکند. میخواهد معلوم بشود چه کسانی راست میگویند، چه کسانی دروغ میگویند. راستگو از دروغگو معلوم بشود.
مرحوم علامه طباطبایی ذیل این آیه در تفسیر مبارکه المیزان میفرماید: "ادعا زیاد است." دروغگو یعنی کسی که ادعا دارد. خدای متعال با فتنه کاری میکند که آدمهایی که ادعا دارند، معلوم بشوند از آن کسانی که واقعاً راست میگویند، واقعیاند. آدمهای واقعی متمایز بشوند از آن کسانی که ادعا دارند، سر و صدا دارند، فقط حرف خوب.
تو همین شرایطی که الان بنده و شما هستیم، وضعیتی که امروز جامعه ما دارد، کشور ما دارد، شرایط فتنه است. خب، فتنه اقتصادی که چند سالی است گرفتارشیم همگی، این اخیراً فتنههای اجتماعی، حالا قضایای مختلفی که یکیاش بحث کشف حجاب و روابط آزادتر زن و مرد، مسائل مختلفی که توی جامعه باهاش درگیریم، باهاش مواجهیم، اینها همه فتنه است و اینها را خدای متعال رقم میزند. غرض خدا هم این است که معلوم بشود چه کسانی راست میگویند.
تو شرایط سخت، تو شرایط بحرانی، آدم صادق از آدم دروغگو معلوم میشود. وقتی که پای هزینه دادن میآید وسط، پای خرج کردن میآید وسط، پای دل کندن، آنجاست که معلوم میشود چه کسی راست میگوید، چه کسی دروغ میگوید. آن اوضاعی که همهچیز خوب است، وقتی که از خدا و پیغمبر گفتن نان و آب دارد، آن موقع که دیگر خیلی صدقی نمیخواهد.
یکی از دوستان تازگی نقل میکرد از یکی از مداحان مشهور اهل بیت که میشناسید این عزیز را. میگفت: "تو پرواز با هم بودیم چند روز پیش." گفتش که آن آقای مداح معروف از پرواز که پیاده شدیم، تو فرودگاه، حالا یا تو فرودگاه یا تو پرواز، گفته بود: "یه زمانی تا چند وقت پیش، تا چند ماه پیش، ما این فرودگاه که وارد میشدیم، سر و دست برای اینکه با ما سلفی بگیرن. الان نگاههای غضبآلود و تند و تحقیرآمیز و کسی که سمتمون نمیآد برای سلفی گرفتن هیچی، چپچپ هم بهمون نگاه میکنن، دو تا چیز هم بارمون میکنن."
خب، اینکه تازه خوبش است، اینکه هنوز تازه اول داستان است، اینکه تازه خوب ماجراست. وقتی که پای هزینه دادن جدی بیاید وسط، شما این جناب ذکرزاکی را ببینید در نیجریه. خب، یک مدتی ایشان به قول ما کار و بارش گرفت. تا چند میلیون نفر به ایشان رو آوردند، مؤمن شدند، شیعه شدند. آن روزها، روزهای خوب و خوش ایشان بود و آن افرادی که با ایشان بودند. بعد ورق برگشت. جوری شد که چند تا از فرزندان ایشان را شهید کردند، به همسر ایشان آسیب وارد کردند، به خود ایشان آسیب وارد کردهاند؛ از جهت جسمی، از جهت رسانهای، آبرو، تشکیلات ایشان را فلج کردند.
تو روزهای سخت، اگر کسی باز هم پای حرفش وایسد، این هنر است. ما تو تهران میدیدیم بعضی عزیزان مؤمن را، گاهی هم تو جلسات حالا هستند، میآیند. بعضی دوستان طلبه گاهی یکم که اوضاع به هم ریخت، حالا خصوصاً در تهران، بعضی خواهران چادری. البته حالا آن هم حتماً مصالحی توش است، شاید بشود گفت که آنجا هم توجیه دارد این کار. به هر حال، بعضی از خواهران چادری، چادر خودشان را دیگر برداشته بودند، با مانتو رفتوآمد میکردند یا بعضی دوستان طلبه بدون لباس روحانیت رفتوآمد میکردند. البته عرض میکنم اینجوری نیست که حالا هر کی این کار را کرده کار بدی است، مذموم است؛ نه، حالا به حسب شرایط گاهی لازم است این کار.
ولی گاهی اینجوری است که آدم میبیند هزینهاش زیاد است، دیگر صرفه ندارد. بله، من طلبه اینجا جلسات محرم و منبر محرم و ماه رمضون و اینها با این لباس میآیم، خب منبر میروم، جلسه میروم، حاج آقا حاج آقا بهم میگویند؛ ولی بخواهم آن روزهای شلوغی تو مترو با این لباس رفتوآمد بکنم، میبینم که نه دیگر، فحش و ناسزا و اذیت و آزارش زیاد است، هزینهاش زیاد است، نمیصرفد، فحشخورش زیاد است، حرف آدم زیاد میشنود.
"و تسمعون کثیراً" این وعدهای است که خدای متعال به مؤمنین داده، فرموده خیلی آزار خواهید شنید، خیلی حرف خواهید شنید. اوضاع جوری است که نمیتوانی دفاع کنی، نمیتوانی سرت را بالا بگیری بگویی آقا من مذهبیم، من حزباللهیم، من طرفدار این نظامم، من طرفدار انقلابم، من طرفدار رهبریم. هزار و یک انگ بهت میخورد، هزار و یک حرف میشنوی.
بله، آن وقتی که اینها را بگویی، کف و سوت میزنند، رأی بهت میدهند. آن موقع که حرف از رهبری زدن، که هنر نیست. زیاد داریم تو این بعضی از این حضراتی که مسئولیت دارند تو این مملکت که یه جاهایی نان دارد برایشان اسم امام و انقلاب و حاج قاسم سلیمانی و اینها، آنجا خوب بلبلزبانی میکنند. یه جاهایی که حرفی بخواهند بزنند، سیبل میشوند آن وسط، تیرباران میشوند، میبینی دیگر خبری نیست، دیگر آدم صدایی نمیشنود.
بعضی از این حضرات که بدتر، اوضاع یکمی به هم میریزد، خودشان را همرنگ آنها میکنند. بهش هم چیزی بگویی میگوید که نه، من میخواهم اونوریا را جذب کنم. این هم یه چیزی شده، یه ابزار منافقانهای شده. هر کی که میبیند هوا پس است، شرایط به هم ریخته است، میخواهد یهو به فکر جذب میافتد. جذبش هم تنها راهش این است که باید همرنگ آنها بشوم. هیچ راه دیگری هم ندارد؛ نه با گفتگو، نه با توضیح، نه با استدلال، نه با دست به جیب شدن و خرج کردن و هزینه دادن. تنها راه جذب این است که باید همرنگ بشویم که جذب بشوند. آره، من هم روسریم را بردارم، این جذب ما میشود؟ تو جذبش میشوی، او جذب تو نمیشود. قاطی کردی اینجا داداش، داری اشتباه میزنی. تو جذب اینها شدی.
بعضی از این مسئولین ما که انشاءالله رئیسجمهور محترم یه فکری بکند، بعضی از این وزرای این دولت وقیحاند. سالهاست که حشر و نشرشان با سلبریتیهاست. ارگانها دستشان بود، آنجا باید کارهایی میکردند، توقعاتی میرفت که خب، قضاوتش با مردم که آیا انجام دادند یا ندادند. الان هم وزارتخانهها دستشان است. به جای اینکه سرشان به کارشان باشد، به جای اینکه تو همان وزارتخانههایی که دارند درست کار بکنند، افتادند به وراجی، به حرف مفت زدن. اقل توقعی که این مردم مؤمن از آقای رئیسی دارند این است که بزند تو دهن اینها. حالا مرحله بعد اینها را عزل بکند.
وسط این داستانها، بعضیها خوب دارند خودشان را نشان میدهند، بعضیها خوب دارند این وسط میرقصند. شده داستان آن زن و شوهری که از مغازهای میخواستند رد بشوند. راهزنان راه را بستند. به این مردها گفتند: "اگه میخواهید آزادتون کنیم، باید زنت اینجا یکم برقصه وگرنه میکشیمت." اینها دیدند چارهای ندارند. مرد به زن گفت: "پاشو یکم برقص، خلاصمون کنه." این هم رقصید و آزاد که شدند، از آن مرد رد شدند، مرد گرفت یک فصل زن را زد. "برای چی رقصیدی؟" گفت: "خودت بهم گفتی." گفت: "من بهت گفتم برقص، ولی نگفتم انقدر خوشگل برقص. مجبور بودی برقصی."
حالا بعضی از این مسئولین ما گاهی مجبورند یک حرف مفتی بزنند. باشد، اشکال ندارد، دیگر خیلی قشنگ حرف مفت میزنند بعضی وقتها. این اسمش نفاق است. تو همین آیات و آیات دیگری که جاهای مختلف قرآن و به بعضیهاش انشاءالله اشاره میکنم، میفرماید که اگر کسی صادقانه رفتار نکرد، آن وقتی که باید هزینه بدهد، آن وقتی که خودش را فدا بکند. آن آیات معروفی که شنیدید: "وَمِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا." آیه بعدیاش در مورد منافقین است. علامه طباطبایی اینجا میفرماید که میخواهد بفرماید اگر کسی صادقانه خودش را فدا نکرد، منافق است.
اینها روزهای فتنه ماست. البته قبل از این هم خیلیها خودشان را نشان دادند. نمیدانم ما چرا بعضی وقتها برایمان درس عبرت نمیشود. انگار هم قحطالرجال است. یه چهار نفرند که این چهار تا هی مسئولیت عوض میکنند، بین چهار نفر میچرخد اوضاع. مثل بعضی وقتها بعضی کارشناسهای تلویزیون، یه ده نفرند برای بیست سی تا موضوع میآیند همینجور رندوم انتخاب میشوند. یه آقا را میبینی تو ۵ تا شبکه و ۵ تا موضوع به عنوان پنج تا کارشناس مختلف میآید صحبت میکند. قحطالرجال نیست. رهبر انقلاب فرمودند این قبل از نماز جمعه تریبونها را بدهید به این جوانها، بیایند سخنرانی بکنند. البته اولش بالاخره یه جوی هست و یه مدت یک کارهایی شروع شد، چند تا از این دانشجوها را قبل نماز جمعه میآوردند سخنرانی میکردند، بعد دیگر افول کرد. نه، اجازه بدهید بیایند این جوانهای دانشجو. بعد میبینید که بسیاری از این جوانها از بسیاری از ائمه جمعه ما بهتر صحبت میکنند، بیشتر حرف دارند، به روزتر صحبت میکنند، منطقیتر دفاع میکنند. اینجور هم قحطالرجال نیست.
حالا چهار تا آدم بنا به اقتضائاتی مجبوریم توی موقعیتهایی تحمل بکنیم. ما به جای اینکه هی دنبال این باشیم که آقا فلان هنرپیشه چی گفت، فلان بازیگر چی گفت، هی بخواهیم به اینها واکنش نشان بدهیم، ما باید نگاهمان به جریان خودی بیشتر باشد. تو فتنه بیشتر از اینکه دنبال این باشیم که چهار تا آدمی که ارزش ندارد اصلاً حرفشان، موقعیتشان، اینها چی میگویند، چهکار میکنند، ما باید چشممان به اینها باشد که آن افرادی که ازشان توقع داریم تو فتنه چقدر مایه میگذارند، چقدر خودشان را فدا میکنند.
تو این شرایطی که الان ما داریم، چند تا از این بزرگترانی که ماشاءالله دست به لیستشان خوب است، ایام انتخابات یهو به طرز عجیبی کاملاً تو خیابانها همهاش دیده میشوند، حرم میآیند، بین مردم هیئتها میآیند، حسینیهها میآیند. چند تا از اینها الان کف دانشگاه؟ چند تا از اینها دارند حرف میزنند؟ چند تاشان میروند دانشگاه فحش بخورند؟ چند تا دانشگاه گوجه بهشان پرتاب بشود؟ نه، خب الان هوا پس است. انشاءالله اوضاع آرام بشود با یه لیستی میآیند که برای فلان قبرستان یه رأی درست بشود.
نمیخواهم همه را متهم بکنم، بالاخره آدم خوب هم داریم. عرض بنده این است که باید رصد بکنیم. شاخص اینکه چه کسی مؤمن است این است که تو فتنه چقدر فدا میکند خودش را، چقدر مایه میگذارد. بعد تازه مایه گذاشتن یه بحث است، چه کسی زودتر و بیشتر و بیشتر از همه مایه میگذارد؟ اینها میشوند سابقون که در سوره مبارکه، خدمت شما عرض کنم، حدید فرمود که آنهایی که اول مایه گذاشتند را باید حسابشان را تفکیک کرد به آنهایی که بعداً آمدند. سابق اولون حسابشان فرق میکند.
بعد به ما هم دستور داده، فرمان داده: "اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ." تو جامعه بگرد، صادقین را پیدا کن، همراه صادقین باش، پشت صادقین باش. باز اینجا علامه طباطبایی میفرماید که آیه منظورش این نیست که خودت صادق باش. چون اگر میخواست خودت صادق باشی، میگفت: "کونوا من الصادقین." نه، میدانسته خیلی از ماها آنقدر نمیتوانیم مایه بگذاریم، آنقدر نمیتوانیم فداکاری کنیم، گفته آنقدر نمیتوانی فداکاری کنی، اتصال داشته باش به صادقین. چشمت به صادقین باشد، پشت صادقین باش.
وظیفه ماها تو جامعه این است که آنی که دارد خودش را تو کف میدان فدا میکند، جلوتر دارد میرود، ما باید حمایت بکنیم، باید پشتش باشیم. این شهید عزیز و بزرگواری که شما مردم باصفا با معرفت در این لیلةالرغائب، این شب جمعه وقت گذاشتید، مایه گذاشتید که باید دست تکتکتان را بوسید، مجلس این شهید را شرکت کردید، اینها کسانیاند که صادقاند. "کونوا مع الصادقین." با اینها باید بود. همراهی با این شهید چیست؟ اقلش این است که یاد اینها را زنده کرد، تجلیل از اینها باید کرد.
در این شهر مشهد با این عظمت، تنها مجلس سالگردی که برای شهید بزرگوار و شهید استثنایی دارد برگزار میشود همین جلسه است. بنده خیلی خشم دارم و خیلی جا دارد که امشب بد و بیراه بگویم. دارم خودم را کنترل میکنم. باید گل گرفت در این مسئولیتها و این نهادهایی که... نمیشناسم، نمیدانم. یه جا روسری برمیدارد، ۸۰۰ نفر احساس مسئولیت میکنند این را جذبش کنند که بیشتر بتواند جفتک بیندازد. یه شهیدی که آن روزی که کسی نمیدانست داعش چیست و اصلاً داعش نبود، آن موقع جبهه النصره بود در سوریه. هنوز داعش شکل نگرفته بود. کسی نمیفهمید وضعیت سوریه به چه نحوی است. کسی نمیدانست خطر چیست. این شهید ۲۱ ساله، البته موقع شهادتش ۲۱ سالش بوده، موقعی که میرود سنش کمتر بوده، ۱۹ سالش بوده.
از این اوضاع و امکانات خوب و خوشی که داشته، کار داشته، خانواده داشته، زندگی داشته، مادرش برایش موتور خیلی خوب میخرد که با همین سرش مثلاً گرم بشود، اگر بشود با همینها بتوانند مانعش بشوند که نرود میدان. آن روز ول میکند، پا میشود، راه میافتد. یه جمع بیست و یکی دو نفره پا میشوند میروند برای بچههای افغانستانی که باید خاک تربت اینها را به چشم کشید. این بچههای فاطمیون، چقدر این شهدا شهدای با عظمت و غریبیاند. شما تو کل این مملکت، مملکت اسلامی، این ایران ما، اینجا که مهد شهداست، اینجا که محل زندگی بسیاری از این شهدای فاطمیون بوده، یک بزرگراه به اسم یکی از این شهدای تیپ فاطمیون پیدا نمیکنی. تو کل ایران یه خیابان به اسم اینها پیدا نمیکنید. بله، یه خیابان شهدای فاطمیون برداشتند تو مشهد زدند. یه کوچه هم اینجا برداشتند، تو همین خیابانی که ما هستیم، یه کوچه را برداشتند به نام شهید توسلی ابوحامد. نکردند اسم بزنند، عکس بزنند. نمیدانم به کجا برمیخورد اگر میزدند که این مال این لقب شهید توسلی بوده. این شهید فرمانده تیپ فاطمیون بوده. این شهید رضا اسماعیلی در این مملکت یه خیابان به نامش نیست، یه کوچه به نامش نیست. تو محلی که بزرگ شده، این منطقه مهرآباد مشهد، یه عکس از این شهید نیست، یه بیلبورد نیست، یه اسم نیست، یه خیابان نیست، یه مراسم سالگرد برای این شهید نگرفتند. این نفاق نیست؟ این مسخره کردن نیست؟
"کونوا مع الصادقین" کمترینش اینهاست. آن شهید رفت اینطور خودش را فدا کرد. این فرزند شهید را شما ببینید، تو این جلسه آمد ۹ سال بعد از شهادت پدرش. این بچه بعد از شهادت پدر به دنیا آمده. ۹ سال بعد از شهادت پدرش شما میبینید قد و قواره این بچه را ببینید چقدر است. بله، اگر از قبل این شهدا چیزی گیرمان بیاید، ۱۰۰ تا ارگان میآیند، به قول مادر شهید، میآیند عکس یادگاریشان را با ما میاندازند، میروند. دو تا وعده میدهند، میروند. عکس یادگاریشان خوب است. بله، گزارش میدهند ما رفتیم دیدار با خانواده شهدا. بعد هیچکس خبر ندارد. من نمیخواهم از وضعیتی که الان مشکلاتی که مادر این شهید بزرگوار گریبانگیرش است چیزی بگویم که حتماً عزت این مادر اجازه نمیدهد. از وضعیت بغرنج اقتصادی این عزیز بزرگوار، از بیماریهایی که این مادر عزیز باهاش دست و پنجه نرم میکند، ماه به ماه بستری میشود با هزینههای بالای درمان، مشکل مستأجری. این "کونوا مع الصادقین" اقلش این است. آنی که رفت جلو، خودش را فدا کرد، تو که نرفتی فدا کنی، لااقل جای خال این را که میتوانی... میتوانستند اینها هم فدا نکنند. مادر شهید فرمود: "تو منزلی قبل از این بودیم، انقدر این صاحبخونه سرکوفت به ما زد که شما را که بهتون میرسند، شما که از بالا بهتون میدهند، شما که وضعتون خوبه، شما که..." الید شما، بلید. فرمود: "با دل شکسته شب گریه کردن و از اون خونه پاشدم و رفتم انقدر که اون متلک میاندازد، نیش و کنایه میزند." بروید ببینید چقدر حمایت دارد میشود از این شهدا، خصوصاً این بچههای فاطمیون.
این برای بچههای عزیز و بزرگوار افغانستانی. گروه اولی بودند که رفتند. وقتی که اینها رفتند تو میدان، چه کسی میدانست خطر تکفیریها چیست، چقدر است؟ چه شجاعتی. آدم انگشت به دهان میماند وقتی که احوالات این شهید بزرگوار، خاطرات این شهید رضا اسماعیلی را وقتی بنده شاید تا حالا ۵۰ بار شنیدم این خاطرات را، سیر نمیشوم از عظمت این شهید، صدق این شهید. چقدر اینها واقعی بودند، چقدر اینها خالص بودند. شهیدی که میدانست حتی بعد از شهادتش اینجا برایش مراسم تشییع نمیگیرند. چون وقتی جسد مبارکش را آوردند که تو بایکوت خبری بود. نمیخواستند کسی باخبر بشود که ایران در سوریه در حال دفاع است و از اینجا نیرو اعزام میشود به سوریه. توی غربت خبری این جسد مطهر را آوردند و دفن کردند. آن موقع حتی عزت و احترام شهدای مدافع حرم را نداشتند.
شهیدی که اولین ذبیح. یه بچه ۲۱ ساله ما تو دفاع مقدس ذبح نداشتیم. همه خیالشان جمع بود اگر بروند منطقه لااقل کسی زندهزنده سر از سر اینها جدا نمیکند. اینجا خیلی حرف هست. صادقین، شما ببینید این جبهه مقابلی که الان قشونکشی میکنند. عقبافتاده دارند وکالت میدهند که ننه باباش تا توانستند خوردند و بردند و کثافتکاری کردند، معشوقه و معشوق داشتند. یه منگولیم که ۶۰ ساله دستش تو جیب ننهاش است، دارند بهش وکالت میدهند. پیسی که اینها خوردند. شما ببینید چه اوضاعی. این همه سر و صدا.
بنده از یکی از این رفقایی که تو خیابان حالا بالاخره مسئولیتی داشت و اینها، پای منبر آمده بود، تهران، یکی از جلسات و اینها، ازش پرسیدم: "آقا راسته اینی که میگویند اکثر اینها را وقتی دستگیر میکنند خودشان را خیس میکنند؟" کسی بود که حالا دستگیری و اینها انجام میداد. گفت: "بله، غالباً اینطوری است وقتی دستگیرشان میکنم خودشان را خیس." یقین دارد کسی سر از تنش جدا نمیکند. خیلی از اینها اعدام نمیشوند. چک بخورد حالا یا با عدالت یا با ظلم. البته شما وقتی ادعات این است که روبروی حکومت ایستادی که داعشی است، جمهوری اسلامی داعش است، سربریدن آماده کنی. خب شما ببینید کف خیابان این قشر. البته اعتراضات به حقی هم دارند. نمیخواهم همه را بند یه کاسه کنم. توشان حرف حق هم زیاد است. بالاخره قاطبهای از مردم هم هستند که دلشان پر است، دلشان خون است از این دلار با این قیمت، از این گوشت با این قیمت، از این اجاره مسکن با این قیمت. حرفشان هم کاملاً درست است. آنها محل عرض بنده نیست.
این قشری که ادعا دارند میخواهند انقلاب کنند، براندازی کنند، اگر تو کل اینها که هیچی، تو کل آمریکا و انگلیس و فرانسه، تو کل دنیا و تو کل تاریخ، تو هر مکتبی، تو هر مرامی، یه دونه رضا اسماعیلی شما اگر پیدا کردید، بنده همینجا اعلام میکنم میآیم تو همین مجتمع امیرالمؤمنین جلوی چشم همهتان. اگر با این اخلاق، با این سلوک، با این مرام، با این اعتقادات، با این رشادت و فداکاری، یه دونه عنصر اگر تو کل دنیا پیدا کردید مال هر مکتبی بود، بنده اهل آن مکتب میشوم جلوی همهتان. کجای عالم؟ کدام مکتب میتواند همچین کسی را تربیت بکند؟ کدام یک از اینها با خاطر جمع از اینکه میرود و سرش زندهزنده از تن جدا میشود، حاضر است بیاید کف خیابان؟ پلیس را از دور میبینی یه سکته را همانجا میزند.
رفقا، خاطرات زیادی نقل کردهاید، حالا نمیخواهم وقتتان را بگیرم. بعضی از این حرفها که گاهی یه داد تو خیابان یکی میزند، یه جمعیتی هم هستند اینها یه داد میزنی همه در میروند از یه داد. فرمود اولیای الهی: "لا خوف علیهم و لا هم یحزنون." نشانه ولیالله خدا به این شهید و امثال این شهید چی داد تو این مدت کم؟ چه حرکتی کردند اینها به خاطر صدقشان. علامه طباطبایی در المیزان میفرماید: "هر عنایتی به هر کسی بشود و هر فضیلتی که هر کسی پیدا کند به خاطر صدقش است." میفرماید: "اگر کسی صدق با خدا داشته باشد، تمام کمالات..." این عبارت علامه طباطبایی تفسیر المیزان، در آن آیه دیگر میفرماید: "...سلطان نصیرَ." اگر کسی اهل صدق شد، خدا از جانب خودش به او سلطان نصیر میدهد. همین که شما میگویید استاد اخلاق، استاد سیر و سلوک. تازه هیچ استاد سیر و سلوکی آنقدر نمیتواند مرتبهاش بالا باشد که سلطان نصیر باشد. بالا سر دائماً حواسش بهت باشد. سلطان باشد، مشتش پر باشد، قبضه قدرتش تمام و کمال باشد. نصیر هم باشد، پشتت هم وایستاده باشد، کمکت کند. فرمود کسی اهل صدق باشد بهش سلطان نصیر میدهند. استاد میخواهد، راهنمایی میخواهد، هدایت میخواهد، دستگیری میخواهد، همهاش تو همین یه کلمه سلطان نصیر.
این شهید بزرگوار با چه صفایی، با چه یکرنگی ول میکند از اینجا میرود. به مادرش میگوید که مادر، دوست دارم در جوانی شهید بشوم، میترسم بمانم آلوده بشوم. خب، این حرفها خیلی شعاری است، خیلی بوی شعار میدهد. ولی این شهید تو عمل اثبات میکند، صادقانه با عشق پا میشود میرود آنجا. وصیتنامه شهید را بخوانید، عبارات عجیبی دارد در وصیتنامه این شهید. خدمت یکی از بزرگان یه وقتی بخشهایی از وصیتنامه شهید ارائه شد. عرض شد که آقا اینها نشان میدهد که ایشان مراتب بالای معنوی رسیده. ایشان فرمود: "بله، این شهید قبل از شهادتش به مراتب بالای معنویت رسیده بود." مقاماتی که اولیای خدا ازش عناوین خاصی دارند. به بنده خبر دارم برخی از بزرگان عصر حاضر توسل میکنند به این شهید و حاجت میگیرند.
شهید رضا اسماعیلی ما در مجموعه خودمان، در رفقای خودمان زیاد داریم افرادی که جاهای مختلف توی بنبستهایی به این شهید توسل کردهاند، حاجت گرفتهاند. اینها کف کار است. اینها کف کار است. آنقدر اینها جایگاهشان بالاست که این حاجت دادن و اینها که چیزی به حساب نمیآید. میرود به منطقه تو همان بحران، تو همان کارزار جدی، با این تعداد کمی که بودند، با تکفیریها درگیر بودند. یک شب، نیمهشب از خواب میپرد. رفقایش میگویند که نصف شب ما را بیدار کرد و گفت که بیدار شوید، خوابی دیدم. گفتند چی بوده؟ گفت: "امام حسین علیهالسلام را در خواب دیدم. حضرت به من فرمودند به زودی اسیر میشوی و سر از تنت جدا میکنند." به رفقایش میگوید من فهمیدم که من به زودی شهید میشوم و با ذبح شهید میشوم.
خداوکیلی کدامیک از ما اگر همچین خوابی ببینیم، پریشان نمیشوی؟ خواب ببینیم میمیریم. از خود خوابش میمیری. اسیر میشوی تو دست این داعشیها که البته آن موقع جبهه النصره بودند، این تکفیریهای بیرحم و زندهزنده ذبحت میکند. بدین شهید عزیز و بزرگوار، اوج صدقش، اوج مردانگیاش، اوج معرفتش آنجایی است که با یکی از دوستانش، خب اینها شناسایی بودند، شناسایی عملیات بودند. باید میرفتند نفوذ میکردند به خط دشمن، اطلاعات جمع میکردند که خود همین شناسایی عملیات تو همچین منطقهای خیلی دل و جرئت میخواهد. رفیقش سوار موتور که میشود مسیر را اشتباه میگیرد. به جای اینکه برگردد عقب، اشتباهی میرود به سمت دشمن. آقا رضا شروع میکند با داد صدا زدن که فلانی داری اشتباه میروی. هرچی صدا میزند وسط آن اوضاع و احوال، آن سر و صدا و صدای موتور و اینها، صدا به دوستش نمیرسد. شروع میکند دنبال او راه میافتد، میدود که رفیقش را نجات بدهد.
داعشیها که حالا عرض میکنم حالا ما تعبیر داعشیها میکنیم، تکفیریها میفهمند این دو نفر دارند میآیند، کمین میکنند. اصطلاحاً زندهگیری میکنند. اجازه میدهند اینها قشنگ نفوذ کنند که بتوانند اینها را محاصره کنند. این دو عزیز را محاصره میکنند و این شهید را اسیر میکنند. به موتور میبندند و تنش را روی زمین میکشند. با چاقو به کتفش میزنند، به دستش میزنند. یکی دو روز این شهید را تشنه نگه میدارند. بعدش بهش میگویند که میآورند روی بیسیم میزنند برای اینکه تضعیف بکنند روحیه دوستانش را که این هم جزء کارهایی بوده که به نظرم واقعاً از عجایبی است که خدای متعال اراده کرده این شهید را نشان بدهد. قطعاً خیلی از شهدای ما موقع شهادتشان عجایبی رقم خورده ولی خدای متعال این را نشان داده، این لحظه شهادت آقا رضا اسماعیلی را نشان داده.
و دریغا به ما و دردا به ما که در این مملکت ببینید چند درصد این شهید را میشناسند. حالا دنیا را کار نداری، تو این مشهد ببینی چند نفر این شهید را میشناسند. این نوجوانان ما چقدر این شهید را میشناسند. هر جای دنیا اگر یک صدم این رشادت بود، تا حالا اسمش کل دنیا را پر کرده بود. چاقو را میگذارند زیر گلویش، بیسیم را میگیرند جلوی دهانش، میگویند به زینب توهین کن، به رقیه توهین کن. بیسیم رفقایش بشنوند که توهین این را بشنوند، تضعیف روحیه بشوند. این شهید شروع میکند در مجتمع امیرالمؤمنین هستیم و ماه رجب ماه امیرالمؤمنین است. این شهید شروع میکند با صدای بلند داد میزند: "یا علی! یا علی! یا علی!" انقدر این فریاد یا علی بلند است، همانجا شروع میکنند ذبح این شهید و تا جایی که این گلو هنوز اتصال دارد و جوهره دارد، این صدای یا علی از گلویش بلند است و ذبح سرش، صدای یا علی قطع میشود. جان به قربان این شهدا، جان به قربان این صدق. من نمیدانم امیرالمؤمنین لحظه شهادت این شهید چه شکلی از این شهید پذیرایی کرد. "یا علی" گفتن اینجوریاش درست است. اینجوریاش قشنگ است. اینش خوب است.
یا علی ماها تو زندگی زیاد گفتیم، کاسبکارانه بوده. یا علی واقعی این است. آنجا آدم یا علی بگوید. تو شب تاریک، تو دست دشمن، سیر باشی، با لب تشنه، تک و تنها، میدانی سر از تنت جدا میکند. این سلطان النصیر همینه. امام حسین میآید به این شهید قوت قلب میدهد، کم نیاورد این شهید. شب جمعه است، معطلتان نکنم، روضه را شروع کنیم انشاءالله عزیز دلمان روضه را ادامه بدهد.
مادر شهید ۹ سال است این قضیه گذشته ولی هنوز داغ این مادر آرام نشده. دیگر الان ضرب دارو و اینها، دکترها توانستند یکمی حالات مادر را کنترل بکنند که این مادر آنقدر بیتابی نکند، یکمی اشکش خشک بشود. بیقراری مادر شهیدی که سر مبارکش برنگشت. حالا حرف زیاد است، وقت گذشته، فرصت نیست بیشتر توضیح بدهم که جسد این شهید را برمیگردانند و به مادرش خبر نمیدهند که این شهید سر ندارد و نمیگذارند مادر بدن را نگاه کند و دفنش میکنند و مادر بعدها عکس سر بریده شهیدش را توی فضای مجازی میبیند که این سر را در طبقی گذاشتهاند بردهاند برای آن فرمانده تکفیری. سر بریده برای مادر خیلی سخت است و مادر یکی از حرفهایی که معمولاً میزنند این است: "میفهمم که پسرم را لب تشنه سر بریدند، پسرم را تشنه کشتند."
شب اول، شب جمعه اول ماه رجب، لیلة الرغائب. رغبتتان امشب کجاست؟ امشب حتماً دلتان کربلاست. همهتان امشب با مادر شهید بریم پای روضه. یه مادر شهیدی در کربلا، با این شهید سربریده بریم محضر آن ذبیح العطشان که سر از قفا جدا کردهاند. یه مادر شهیدی هم هر شب جمعه صدای نالهاش بلند است: "پسرم را با لب تشنه سر از..." لا اله الا الله. نمیخواهم بیشتر اذیتتان کنم. نمیخواهم روضه باز بخوانم. مجلس شهید. انشاءالله این شهید، شهید بزرگوار و غریب و مظلوم، انشاءالله عنایت کند امشب. سفارش کند امشب محضر اربابش، سفارش تکتک ما را بکند، با اسم یاد کند ما را پیش اربابمان. در این ماه رجب این روضه را تقدیم میکنم به روح این شهید بزرگوار.
فرزند شهید را دیدید؟ بنده امشب هرکی آمد کنارم و این بچه بود بهش گفتم: "گفتم این فرزند شهید است." هرکی باخبر شد این بچه را نوازش کرد، این بچه را بوسید، در آغوش گرفت. اگر ببینید یکی دست روی این بچه... اگر جلو چشم شما کسی با این بچه بد صحبت کند چهکار میکنی؟ تو سینهاش میزنی. بچه شهید. این بچه یتیم است. جانم به آن بچههایی که هرجا رسیدند تازیانه... جانم به آن بچههایی که هرکی فهمید اینها یتیماند بهشون زنگ... چی بگویم امشب از لیلة الرغائب؟ لا اله الا الله. ببخشید دیگر روضه به اینجا کشیده شد.
اگر این بچه دلش برای پدرش تنگ بشود چهکار میکند؟ حتماً همه سراسیمه این بچه را میبرند کنار مزار پدرش، هدیهای برایش میگیرند، نوازشش میکنند. خداوکیلی کجای دنیا سراغ داری برای یتیم کنج یه خرابهای توی شب تار، یه بچه سه سالهای... آره، از آقا رضا سر جدا کردند، سرش برنگشت. آقا رضا، سر شما برنگشت، یتیم شما را هم همه احترام کردند. لا یومک یا اباعبدالله. فدای تو پسر فاطمه که سر نیمهشب کنج خرابه تو طبق برگرد... برگرد، تو دامن بچه برگرد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...