معرفی
* زیارت کربلا، فریضه و حق الله است
* حق الله، مهم تر از حق الناس
* دستوری ویژه از حضرت زهرا سلام الله علیها به آیت الله عزالدین زنجانی
* ماجرای تشرف شیخ جعفر
شوشتری به محضر سیدالشهدا علیهالسلام
* «الخصائص الحسینیة» کتابی است که هر که بخواند، توفیق زیارت کربلا به او میدهند.
* عمل جوانحی و قلبی، مقدم بر عمل جوارحی
* عنایت خاص امام علی علیهالسلام به ناصبی هتاک از زبان آیت الله بهجت رحمت اللهعلیه
* روضه سر مقدس امام حسین علیهالسلام و تنور خولی
* حق الله، مهم تر از حق الناس
* دستوری ویژه از حضرت زهرا سلام الله علیها به آیت الله عزالدین زنجانی
* ماجرای تشرف شیخ جعفر
شوشتری به محضر سیدالشهدا علیهالسلام
* «الخصائص الحسینیة» کتابی است که هر که بخواند، توفیق زیارت کربلا به او میدهند.
* عمل جوانحی و قلبی، مقدم بر عمل جوارحی
* عنایت خاص امام علی علیهالسلام به ناصبی هتاک از زبان آیت الله بهجت رحمت اللهعلیه
* روضه سر مقدس امام حسین علیهالسلام و تنور خولی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. صل علی محمد و آل محمد. فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
ظاهراً به دلیل وقت جلسه دیر داریم سخنرانی را شروع میکنیم. چیزی که حالا چند دقیقهای انشاءالله در این یک ساعت و نیم در موردش میخواهیم صحبت بکنیم، در مورد زیارت امام حسین (علیهالسلام) است. چند نکتهای میخواهم عرض بکنم که شاید کمتر به این نکات پرداخته شده باشد و بیشتر هم بنا داریم روایت بخوانیم؛ روایتهای جالب و زیادی که در این موضوع داریم.
اصلش این است؛ حرف آخر و اول را بزنم. ملاصدرا در «بدایة» حرف آخر را اول میزند. حرف آخرمان را اول میزنیم. حرف آخر این است که آقا! زیارت امام حسین (علیهالسلام) «حقالله» است؛ مثل توحید، مثل اصل توحید، نه مثل نماز و روزه؛ اصل توحید، مثل حق خدا، حق پرستش خدا. این حرف، حرف عجیبی است. حرفی است که در زیارت امام حسین (علیهالسلام) از تو چیزهایی میشنوی، حقالله. آقا واجب است؟ نه، واجب نیست؛ واجب به آن معنا که فکر کنی مثلاً اگر انجام ندهی، مثلاً به زور میبرندت؛ ظاهراً آنجور نیست.
حالا آن را هم باز خیلی مطمئن نمیتوانم بگویم. در مورد حج داریم که حاکم اگر دید مردم حج نمیروند، میتواند آنها را اجبار کند که حج تعطیل نشود؛ میتواند به زور بفرستد کعبه و مکه. اگر اینطور باشد، آن طرفش هم احتمال هست که اگر کسی کربلا نرود، داشته باشیم. حالا من نمیدانم، نشنیدهام روایتش را. احتمال دارد که بگوییم به هر حال یک داستان زورکی این مدلی داریم که زورکی بفرستند کربلا؛ ولی حالا آنش را ما خیلی برایمان مهم نیست.
آنچه مهم است این است: زیارت امام حسین (علیهالسلام) «حقالله» است. این عین عبارت روایت در «کاملالزیارات» از امام صادق (علیهالسلام) است: «لو ان احدکم حج الف حج». «احدکم حج دهره دَهرَهُ». اول این را بخوانم برایتان. در «تهذیب الاحکام» خیلی اینجا در روایت دارد که اگر یک کسی تمام عمرش به حج برود، یعنی از وقتی بالغ میشود و احکام میآید تا وقت مرگش، هیچ حجی از او فوت از دست رفته نشود، مثلاً ۶۰ حج رفت، «ثم لم یزر الحسین بن علی (علیهالسلام)» ولی کربلا نرفت، «لکان تارکاً حقاً من حقوق رسول الله». اینجا دارد حق رسول الله؛ حقی از حقوق رسول الله را ترک کرده است. «لان حق الحسین فریضة من الله تعالی واجب علی کل مسلم». حق امام حسین فریضه است و بر هر مسلمانی واجب.
روایت بعدی میگوید اگر کسی هزار تا حج برود؛ آن اگر کل عمرش میشود ۶۰ تا مثلاً ۷۰ تا، این هزار تا رفته، عمر اجدادش را هم رفته. «ثم لم یأت قبر الحسین علیهالسلام»، ولی کربلا نرفت، «لکان قد ترک حقاً من حقوق الله». حقی از حقوق الله را ترک کرد.
«حقالله» جملهی غلطی است که آقا حقالله را میزنند تو سرش، حقالناس را میبرند بالا. حقالناس مهمتر از حقالله است، به خاطر اینکه زودتر از حقالله بهش میرسند. حقالناس مهمتر است؟ نه، جلوتر است. حقالناس جلوتر است، مهمتر نیست. الان شما حرم که میروید، درِ حرم نسبت به ضریح جلوتر است؛ ولی درِ حرم که از ضریح مهمتر نیست که. شما اول باید از این در رد بشوی که به ضریح برسی. اگر مهمتر جلوتر است، نه اینکه چون مهمتر است. حقالله مهمتر از همهچیز است. حقالله، تازه خود حقالناس هم حقالله است. حقالناس بود ما نداریم.
حقالناس جلوتر است؛ بقیهاش همهاش حقالله است. البته خدا کریمانه برخورد میکند. طرف حساب حقالله خداست. تو حقالناس طرف حساب مردم است. کدام نسبت به حقوق خودش کریمانه برخورد میکند؟ ولی این باز چیزی از ارزش قضیه کم نمیکند. پُلش جایگاهش بالاتر است. حقالله، حقالله یعنی دقیقاً تو نقطه ارتباط تو با خدا تعریف شده است. دقیقاً بندگی تو و ارتباط وجودیت با خدا به این بنده، به این بنده توجه کنید، دقت ارتباطت با خدا به این بنده!
حقالله یعنی چطور ایمان حقالله است؟ البته این را هم بدانید وقتی چیزی حقالله شد، شما آن را داشتی. اینها دیگر اسرار مگو است، تا حدی خیلی حرفها را نمیشود زد، توضیح بدهم داستان بشود. عرض کنم که تو آن دعا میگوید که خدایا من اگر تو هر چیزی معصیت کرده باشم، «أطعتک فی أحب الأشیاء إلیک». تو یکچیز حرفت را گوش دادم که آن در همهچیز برای تو محبوبتر است و به پشتوانه این امید دارم که هر گناه دیگری را ببخشی. آن هم این بود که من شریک ندارم، من موحدم، ایمان دارم. توحید میگوید که ایمان مهم نیست، حقالناس مهم است. ببین حقالناس از باب جلوتر بودن، آره؛ وگرنه ایمانی که داشته باشی اتفاقاً تو آن ارتباط خاص، البته کسی ایمان داشته باشد حقالناس را رعایت میکند، ولی آنی که کسریهای حقالناس تو را پر میکند، ایمان است.
ایمان که داشته باشی، کسری حقالناست پر میشود. آنی که تو حقالناس کمکت میکند، حقالله است. فضای ذهنی ماها نمیخورد اینها. به معنای این نیستش که همین که گفتی «الله لا اله الا هو»، پس کله این جفتک بنداز، با مشت بزن تو شکمش؛ من دیگر قبول کردم. نه، ظلم گاهی آنقدر زیاد میشود آدم از اصل ایمان محروم میشود. «ثم کان عاقبة الذین عصوا». گناه و جرم وقتی زیاد شد، اصل ایمان گاهی از آدم میگیرند. همشهری ما از حق خواهر خوردن شروع کرد، دیگر الان دیگر خود خدا دارد مسخره میکند. استوری کرد.
مرحوم تفرقه شیشه (خدا رحمت کند مرحوم آیتالله سید عزالدین زنجانی، مرد نازنین، مرد بزرگ) که در عالم رؤیا به نظرم ایشان خواب دیده بوده یا علامه امینی را خواب دیده بوده یا مرحوم غروی اصفهانی را که به ایشان فرموده بودند که حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) از شما خواستهاند که یک شرح بر خطبه فدکیه بنویسید. یک شرح خوب فدکی هم نوشتهاند، درجهیک. ما ایشان را زیارت کردیم و دست ایشان را بوسیدیم، گفتم آقا ما را شفاعت کنید قیامت، دیگر آخرین دیدار بود و بعدش ایشان از دنیا رفتند.
یک وقتی خدمت ایشان بودیم نزدیک محرم بود؛ ۱۱ سال پیش، ۱۲ سال میشود یا ۱۱. ایشان یک نیم ساعتی صحبت کرد، خیلی مطالب نابی که یادداشت کردم، یک جایی دارم. خیلی بیشترش هم خاطرات و اینها بود. بعدش هم حالا یعنی داستان علما، ورزش، خاطرات خودشان بود و نکاتی از پدرشان و اینها. خودش مرجع تقلید بود، عالم درجه یکی هم بود. علامه طباطبایی اسم ایشان را آورده، از ایشان تعریف کرده. شهید علامه همینجا توی خیابان دریا داریم، آنجا دریایی داریم، بلوار دریایی.
یک مطلبی که ایشان گفت، این بود: فرمودند که مرحوم شیخ جعفر شوشتری، ایشان فرموده بود که داستانی دارد. مرد حکیم نجف که رفتید، رواق چیست؟ پشت ضریح بزرگه حضرت زهرا، از درِ صحن که وارد رواق حضرت زهرا میشوید، همین ستون اول بغلتان قبر شوشتری است. ایشان عالم بوده، مرجع تقلید بوده، سخنرانی میکرده، روضه بلد نبوده بخواند. یک شب دارم مردم بهش متلک میاندازند که آقا ما محرم نوحه میخواهیم، روضه میخواهیم، سخنرانی و حبذا به این دل شکستنها که غوغای دل شکستنها... دلش میشکند، با یک دل شکسته توسل و اینها به امام حسین میگوید روضهخوان.
شبش تو عالم رؤیا میبیند که توی صحرای کربلا میبیند که وارد خیمه امام حسین (علیهالسلام) میشود. امام حسین به استقبالش میآیند، ظاهراً در آغوش میگیرند. به حبیب میفرمایند که: «حبیب! درست است آب در خیمه نداریم، طعام که داریم؛ چه مقدار حلوا برای جعفر بیاور.» یک کمی در کامش حلوا گذاشتند. ظاهراً وقتی بیدار میشود، همان حلوا بوده که تو دستمال... حلوا گذاشتند. حلال، دیگر سخنرانی وقتی شروع میکرد، روضه را شروع میکرد، یک کانالی را خالی کرده بودند که آنهایی که غش میکنند را از تو جلسه خارج کنند و کتابهایی دارد که بخوانید: «الخصائص الحسینیه» که کتاب بینظیری است. شنیده بودم بنده در نوجوانی که آن موقع راه کربلا بسته بود، کاملاً خواندیم و شاید به خاطر همین هم بود، نمیدانم. این را شنیدیم آن موقع حالا حساب احادیث «مَن بلغ» اعتنا که کسی گفتش که ایشان گفته که اگر کسی این کتاب را بخواند، من کربلایش را از امام حسین برایش میگیرم. ما نوجوان بودیم بعد خواندن آن کتاب که ما ترجمه که داشتیم اسمش «زیتون» بود. چیزهای عجیب و غریبی دارد، چیزهایی که برایشان منکشف شده است، حقایق عاشورا.
یک روز عاشورا هم اینجور نقل شده که ظهر عاشورا همه منتظر بودند شیخ جعفر شروع کند روضه بخواند. حالا الان وارد روضه نمیخواهم بشوم، فقط میخواهم حال این بزرگوار را ببینید. حالت عجیبی داشت. حالا یکی دو تا دیگر بگویم بعد این را بگویم. دیدند حماری آن ته بیرون مسجد وایساده، بارش را دارند خالی میکنند. لطافت دیدند شیخ جعفر شوشتری دارد گریه میکند بالا منبر، گفتند چی شد؟ گفت: «الاغه دارد با من حرف میزند. میگوید عاشق! من بارم را به منزل رساندم، توام رساندی؟» از اینجور حالا زیاد داشته. یا مثلاً میگفته که همه شما را دعوت به توحید گرم و دعوت به شرک یکم خدا را هم قاطیش کنی، دیگر همه را شده غیر خدا!
ظهر عاشورا رفت بالا منبر، مردم منتظر بودند که شیخ جعفر چی میگوید. شروع کرد بداهتاً گفتش که: «یک بویی نمیآید؟ قفل! بوی دود نمیآید؟ بوی آتش نمیآید؟» حالا مردم اصلاً فضای ذهنشان جای... گفت: «خوب دقت کنید بوی خیمه سوخته نمیآید؟» ظهر عاشورا عجیب بود.
شیخ جعفر شوشتری. مرحوم آیتالله سید عزالدین زنجانی فرمودند که همان شبی که از دنیا رفت، تناسب نجوم شد، یعنی دیدند که ستارهها ریخت. در شب رحلت شیخ جعفر. آیتالله عزالدین زنجانی فرمودند در طول تاریخ برای چند تا از بزرگان شیعه این اتفاق افتاده بود. یکیش ایشان بوده که مردم دیدند ستارهها ریخت، تناسب نجوم شد. غصهی سه نقطه فرهاد. یک شبی من نشستم حساب و کتاب ببینم اگر الان بمیرم و الان قیامت بشود، چی میشود؟ بازاری ما فرمود که گفتم ما نمازهایمان را خواندیم، نماز قضا نداریم. خدا میتواند مته به خشخاش بگذارد بگوید حضور قلب نداشته. گفتم روزه میتواند بگوید که آقا روزه باطنی نداشتی. بگویم حج، بگویم صدقه، هرچی بگویم خدا به یک جای باطنش گیر میدهد. ایشان فرمود ناامید شدم، گفتم ما نجات نداریم. یکهو در دلم جوشید که اگر گفتند چی داری، میگویم اشک بر اباعبدالله. گفتم بگذار ببینم خدا به این هم گیر میدهد؟ دیدم نه، این دیگر چیزی ندارد که خدا بخواهد بهش...
در نقلهای فراوانی هم داریم که ملائکه مأموریت دارند که نسبت به امور مربوط به امام حسین (علیهالسلام) تفحص مسیح رحمت. حقالله امام حسین (علیهالسلام) و زیارتش و اتفاقاً این حقاللهی است که به پشتوانهاش میشود امید نجات از حقالناس داشت، امید نجات از بقیه حقوق الهی داشت. به خاطر اینکه این عمل قلبی است. ببینید پیغمبر اکرم یک چیز را معادل گرفت برای مزد رسالتش. اصلاً مزدی نیست. «لا أسألکم علیه أجراً». من از شماها اجر نمیخواهم، ولی یک چیز که این حکم اجر را دارد. حالا خودش کلی حرف میخواهد که یعنی چی که این اجر است؟ که البته «لکم» اگر اجری هم بخواهم، چیزی میخواهم که نفعش به خودتان برسد. چیزی را میگویم به من پاداش بدهید که خودت یک فایدهای بهت برسد ازش. آن چی بوده که هم شده معادل نبوت و رسالت پیغمبر؟ همه فایدهاش به خودمان میرسد. چی بوده؟ «إلا المودة فیالقربی». نسبت به این زن و بچه مودت داشته باشید.
مودت آقا عمل قلبی است. این فوق عمل جوارحی، عمل تنه. نماز آدم میخواند خم و راست میشود، روزه میگیرد گلویش خشک میشود، تشنگی و گرسنگی دارد. ولی اینها آن داستان اصلی توی عمل قلبی تو دلی اتفاق رقم بخورد. از آنجاست که همه این اعمال، اصلاً همه این اعمال برای این طراحی شده که تو دل یک چیزی رقم بخورد، یک اتفاقی. و وقتی تو دل یک اتفاقی افتاد، تبع آن اتفاقی که تو دل افتاده، همه این اعمال درست میشود. این را داشته باشید، نکات مهمی است.
همه اعمال جوارحی برای این است که دل متوجه بشود و وقتی دل متوجه شد، یک روایتی علامه طباطبایی اول کتاب «لباب» نقل میکند خیلی عجیبی است: «لحظة الهی»، ظاهراً «الهی» دارد، «لحظة من لحظاتک توازی عبادة الثقلین». یک لحظه توجه ناب به خدا معادل با تمام عبادت جن و انس. برای اینکه این قلبی، آنها همه چیده شده برای اینکه این قلب یک اتفاق بخورد و وقتی این قلب اتفاق افتاد، غرض همه آنها حاصل شد. شما وقتی به مشهد رسیدی، انگار جاده گرگان آمدی، هم جاده نیشابور آمدی، هم نمیدانم جاده سرخس آمدی. رسیدی دیگر. همه اینها برای مقصد رسیدن. وقتی به مقصد رسیدی، شما همه جادهها را طی کردی، حتی اگر از آن جادهها نیامده باشی. درست است شما از جاده نیشابور آمدی، درست است از جاده قوچان نیامدی، ولی چون غرض جاده قوچان را داری. قوچان خاصیتش چی بود؟ برای اینکه مشهد. مشهد که رسیدی، انگار بهره کسی که از جاده قوچان آمده را هم داری، بهره کسی که از جاده سرخس آمده را داری. درست است آقا؟ چون به هدف رسیدی.
وقتی آن عمل قلبی رخ داد، بهره همه کسانی که عمل جوارحی انجام دادند را داری. تو غرض همه این بود که آن عمل در قلب رخ بدهد. آن عمل قلبی چیست؟ عشق. «هل الدین الا الحب و البغض؟» عشق کیست؟ عشق خداست. عشق خدا معیار و مقیاسش چیست؟ عشق ولی خدا. عشق ولی خدا ظهورش چیست؟ زیارت. زیارت را ما دست کم بگیریم؟ به یک معنا باید گفت زیارت، غرض خلقت، هدف آفرینش. شما تو زیارت قلبت میآید وسط. از اول قلبت کار میکند که راه میافتی میروی زیارت. تمام این فرایند رفت و برگشت حرکت قلب است، دل دارد کار میکند. این وسط اتفاقاً قشنگیش به این است که تو راه میروی.
امسال زیارت اربعین تو این گرمای عجیب و غریب. دما الان ۵۰ درجه. گرمای شدید. ما چند روز پیش با دوستان این کفیه عربی را زیر این آبسردکن حرم خیس آب یخ که امروز ۵ دقیقهای خشک میشد. نه، آبش گرم میشد خشک میشد. گرمای عجیب و غریب. بعد تو این گرما پات تاول دارد، عرقسوز دارد. حالا الان که الحمدلله تو این مسیر آنقدر به آدم میرسند، غذا، امکانات و خستگی و زیر کولر و... ولی آن قشنگش این است. تو روایت هم دارد: «امشی العبد ذلیلاً». ای کربلا میروی زیارت، میروی، مدل راه رفتنت مدل یک عبد ذلیل باشد. یادمان نرود. نداشته باش. با این حال و با حال کسی که دارد برمیگردد به آغوش مولای خودش، دورافتاده. تو زیارت عرفه دارد میگوید: «والنفس غیر راضیة بفراقک». چرا طرف امام حسین علیهالسلام میگوید من جانم آرام نمیشود از تو دور باشم؟ چقدر من «نفس غیر راضیة بفراقک». من دلم آرام نمیگیرد از تو دور.
اینو بیا تو زندگی آدم. این اونیه که همه اون اعمال دیگر را درست میکند. این عشقه که آمد، همهچیز از توش درمیآید. میآورد همه، حتی حب خدا را میآورد: «أحب الله من أحب حسیًنا». امام حسین را دوست داشته باشی، محبت خدا هم میآید. آتش است و عجیب! هیچ محبتی هم مثل محبت امام حسین (علیهالسلام) اینجور همگانی و فراگیر نیست، سهلالوصول نیست. خیلی سهلالوصول است محبت امام حسین (علیهالسلام). یک مهندسی داشته خدا پشت این قضیه کربلا و یک عهدی بوده که امام حسین با خدا داشته همگانی کند. همه بتوانند بیایند. هرکی با یک گوشهاش ارتباط برقرار. دیگر اگر بخواهم توضیح بیشتر بدهم، باید وارد روضه یعنی یک جوری است داستان امام حسین (علیهالسلام) همه آدمها را تو همه احوال، او صمعتان به شهید او غریب. وارد روضه بشوم. آب میخوری یاد من باش. غریب دیدی و شهید دیدی یاد من باش.
بعد دیگر ادامه دارد: «لیتکم فی یوم عاشورا کنتم تشهدون کیف أستسقی لطفلی». یک صحنه هم فقط بوده که امام حسین فرمود ای کاش این صحنه را بودیم میدیدیم. ای کاش بودین میدیدین. «لیتکم فی یوم عاشورا کنتم تشهدون». ای کاش بودین این صحنه را میدیدین. «کیف أستسقی لطفلی». من رو زدم به اینها به این بچه آب بدهند. نام! فراگیر است دیگر. شما هیچ جای عالم و هیچ معصومی و هیچ ولی این همه تور ندارد برای اینکه آدم را به دام خودش بیندازد. از هر راهی میخواهی فرار کنی، از یک جا دیگر میگیردت. میگوید اصلاً گیرم امام نباشد، انسان که بود، چرا تشنه کشتنش؟ اصلاً بگو انسان نبود، بچه که مظلوم بود. این بچه را چرا کشتند؟ این زن و بچه را چرا اسیر کردند؟ این زن و بچه چه خطری داشتند که اینها دست بلند...
هر جایش میخواهی در بروی، قبضه کرده امام حسین قلوب را، راه در رو نگذاشته. میگوید من شکارت میکنم، تو از چنگ من نمیتوانی فرار کنی. یک روزنهای پیدا میکنم برای اینکه آتش را بیندازم به دلت. آتش بیفتد به دلت. یک جایی گرفتارت میکند و آن گرفتار هم که بشوی، همانطور که محبت امام حسین حقالله بود، یک ذره التفات به امام حسین و کربلا از این به بعد حق آنوری ایجاد میکند. خدا میگوید از این به بعد من... تو درست زیارت بدهی تو به من بود ولی اگر آمدی، دیگر این بدهی من به توست. خیلی عجیب است این حرفها. کسی کربلا برود بدهکار بداند پیش زائرم. ما با عشق میرویم. ما اگر بفهمیم امسال نمیتوانیم کربلا برویم، دق میکنیم. ما حاجتمان کربلا رفتن است، واسه حاجت دیگری نداریم. کربلا نمیرویم چیزی بگیریم. ما کربلا میرویم میگوییم آقا بازم میخواهم بیایم زیارت. ما حاجتمان این است. ما چیز دیگر نمیخواهیم. ما وقتی میرویم میگوییم آقا بازم میآیم، سالم میآیم، میتوانم بازم بیایم. اربعین سال بعد میآیم. اربعین آمدم، عرفه هم میخواهم، غدیر هم میخواهم، نیمه شعبان هم میخواهم. جان میکنیم وقتی میرویم از کربلا، وقتی میخواهیم بیرون... «إلا المودة فیالقربی». این عمل قلبی است. همه این اعمال ظاهری به پشتوانه عمل قلبی است. همه خود را چیده که دل متوجه بشود، دل ارتباط برقرار کند. وقتی دل برقرار شد، ارتباط برقرار کرد، همه آن اعمال دیگر را داری. برای اینکه به غرض رسید، به هدف رسید.
این آدم میبیند تو زیارت، مخصوصاً تو زیارت. تو زیارت یک اثر خاصی قرار دارد. تو مجلس روضه هم هست به همان میزانی که تو روضه هست، اثرش هست. تو زیارت عاشورایی که میخوانی هم هست. تو تسبیح تربتی که دست میگیری هم هست. حتی تو آن اسمی که رو بچهات میگذاری صدا میزنی، آن هم محبت است دیگر. گفت آقا ما اسم بچههایمان را «نسمی أبنائنا بأسمائکم». آیاینفعنا؟ فایده دارد برای ما؟ فرمود: «هل الدین إلا الحب؟» اصلاً مگر دین چیزی غیر از محبت است؟ این همه همش همین است. اصلاً تو به هدف رسیدی. این کارو کردی، اسم تموم شد. تموم شد. تو ابراز محبت کردی به من. چرا اسم بچهات را حسین گذاشتی؟ فاطمه زهرا از آسمان صدا میزند، میگوید هر وقت کسی اهل دلی میگفت هر وقت بچهای را صدا میزند مادرش به نام حسین، فاطمه زهرا میگوید جا نمانده. تو حسین خودت را صدا میزنی، فاطمه زهرا برای حسین خودش گریه میکند. اسم دیگر حق میآورد. همین اسمی که از بچهات صدا میزنی به نام حسین، حق میآورد. حق دوطرفه است دیگر. حق ایجاد میکند. یک بار اگر بچهات را به نام من به نام بچه من صدا بزنی، حق داری تو یک عمر بچهات را به نام بچه من صدا.
این داستان را مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت و برخی از مراجع دیگر نقل میکردند. آقایی با دوستش میخواست کربلا برود. سربازی در حکومت طاغوت در عراق. این فهمید که اینها زیارت میخواهند بروند. خیلی اذیت کرد، سنگ انداخت جلو پایش. این هم گفتش که من اگر رفتم آنجا، میروم بست مینشینم و حاجتم فقط این است که تو را بزنم. کنجور! با ظاهر برخورد نکرد. رفت: «الله به فسق الخزائن». چیز دیگر میخواستیم بگوییم جای دیگر رفت کار. گفت من میروم و بست مینشینم. آن هم ناصبی بود و گفت تو یک عمر آدم نشدی. مگر از اینها چی دیدی که بازم هنوز میروی سراغ اینها؟ اینجور توهینی هم که این عبارت آیتالله بهجت است، فیلمش موجود است. این مطلب آیتالله بهجت. گفتش من میروم وصل مینشینم، میروم امیرالمؤمنین میخواهم. حالا نقدی که هست این است: آیتالله خرازی هم تو این کتاب «روزنههایی از عالم غیب» اینطور نوشت که سه روز آمد بست نشست در حرم امیرالمؤمنین. فقط هم با این نیت که آقا بهش بفهمانند که من این را زدم، این دشمن تو بود و ناصبی بوده. میگوید روز سوم دید امیرالمؤمنین را در عالم رؤیا. اینها رؤیاهای صادقه است دیگر. بزرگی مثل آیتالله بهجت تأیید میکند.
امیرالمؤمنین فرمودند: «تا قیامت اگر اینجا بنشینی و از من توقع داشته باشی که این ناصبی را بزنم، نمیزنم. چون یک حقی گردن ما دارد که به خاطر آن حق ما... ها؟ حق چی بود؟» فرمود: «این پاسبان بود، این ناصبی پاسبان بود در کربلا شبگرد.» امیرالمؤمنین به این آقا فرمود. این هم آمد بعداً به این ناصبی گفت و این ناصبی گفت: «خدا شاهد است که کسی از این داستان خبر نداشت.» و با شنیدن این شیعه شد.
حالا داستان چیست؟ امیرالمؤمنین فرمود: «این آقا، این ناصبی که تو آمدی شکایتش را پیش من بکنی، شبگرد بود در کربلا. شبها پاسبانی میداد. یک شب تشنه شد، گشت آبی پیدا نکرد. همانجور دیگر شب پیاده زد، آمد کنار نهر فرات. چشمش که به این آب افتاد، یک کوچولو بغض کرد و تو دلش آمد: چی میشد به حسین یکم از این آب میدادند؟ یک کوچولو بغض کرد! چی میشد از این آب یک کمی به حسین میداد؟» امیرالمؤمنین فرمود: «حق به گردن ما دارد. تو چه توقعی از ما داری؟ برای حسین من بغض کرد، دلش برای حسین شکست.» دلش برای حسین شکست.
یا امیرالمؤمنین ما ادعایی نداریم که بگوییم ما یک عمر گریه کردیم و اینها ولی حاجت داریم. حاجتمان این است که دوست داریم خیلی دلمان بشکند برای حسین، خیلی. یا امیرالمؤمنین دوست داریم یک جوری باشیم از سر شب، شب جمعه دلمان پرواز کند برای کربلا. این شوق را داشته باشیم، این عطش را داشته باشیم. یا امیرالمؤمنین دوست داریم یک آتشی تو وجودمان بیفتد از این مجالس روضه، یک ذره اصلاً نمیشود اینجوری درخواستهایی کرد که مثلاً یک قبض از آن آتش که خیلی بگوییم یک ذره، یک مثقال از آن آتشی که در قلب مادرش فاطمه زهراست، یک سر سوزن تو وجود ما بیفتد، شعلهور بشود، آتش بگیرد. عجیب این آتش فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها). روایات عجیب و غریبی هم داریم که بنده الان بعضیهاشان را نمیتوانم برای شما بخوانم که از آه کشیدن فاطمه زهرا در مصیبت اباعبدالله آتشی در آسمان شعلهور... همچین مضمونی داریم تو برخی از... آتش شعلهور میشود. عجیب است این دل این مادر آتش گرفته در مصیبت اباعبدالله.
لا إله إلا الله. اگر آمادهاید این شب جمعه آخر محرم این روضه را با هم بخوانیم. لا إله إلا الله. انشاءالله که به زودی کربلا قرارمان بشود. برویم آنجا آتش بگیریم. مسجد حنانه. آنجا مسجد عجیبی است. آتش عجیبی تو این زمینه گفتن. این زمین دادش بلند شد. زمین مسجد حنانه. یک قطره از خون سر مبارک به این زمین رسید. صدای ناله زمین مسجد حنانه. اینجا باید با این زمین نجوا کرد: تو طاقت یک قطره خون این سر را نداشتی، نالهات بلند شد. آخه چی بگوید این خواهر؟ چی بگوید رباب؟ چی بگوید رقیه؟ چی بگوید این مادر؟ چه وقتی داشت از دنیا میرفت وصیت کرد یا ابوالفضل. عجیب هم هست. نفرمود، عرض نکرد به امیرالمؤمنین بچههایم را به تو میسپارم، یتیمها را به تو میسپارم. اولاً تعبیر یتیم را به کار برد که خب نامأنوس است. یک و توضیح هم داد حضرت زهرا فرمود: «اینها تازه پدر از دست دادند. پیغمبر را هنوز چند روز است که از دست دادند، بها یتیم منکسر. اینها تازه شکستهاند، پدر از دست دادند. فردا مادر از دست میدهند. علی جان!»
بعد وصیت کرد: «یک وقت سر بچههایم داد نزنیها، اینها داغدارند. علی جان حواست باشد به این بچهها.» بعد سفارش خاصی کرد. یکیش عرض کرد که: «علی جان من که رفتم، برای من گریه کنیها.» «لب کنی» یعنی چی؟ من نمیفهمم چی نهفته است در این یاد، در این توجه، در این عشق: «بعد از من برا من گریه کنی، علی جان.» خوب قاعدهاش این است که بگوید برا من گریه کن، حواست به یتیمها هم باشد. اینجور عرض کرد: «برا من گریه کن، برای یتیمهایم هم گریه کن. بنشین این حسن و حسین را نگاه کن گریه کن.» نه فقط نوازش کن، محبت کن. «برای حسن و حسینم گریه کن.» حسینی که هنوز هیچی هم نشده، نه کربلایی، نه هیچ. همین فقط داغ از دست دادن مادر.
بعد به طور ویژه: «لا تنس قتیل العدا بطف کربلا.» همه بچهها را که گفتم، یتیمها را که گفتم، یک نفر ویژه دارم میگویم: «علی جان حواست باشد. عراق را فراموش نکنیا. یکیشان هست تو اینها. کربلا، قطعاً بیشتر از همه حواست باشه ها!» علی جان حواست بهش باشد. با اینکه بچه کوچک و آخر نبود، امام حسین پسر دوم بود. یک توجه دیگری است.
موقع وداع هم وقتی که امیرالمؤمنین فرمود: «بیاین! حلوا تزودوا من أمّکم.» چی شد امشب؟ کجا رفتیم؟ از کجا شروع کردیم؟ به کجا رفت؟ «مادرتان خداحافظی کنیم.» که اینها آمدند خودشان را انداختند تن مادر. کفنی که بسته شده و جمع شده، فقط صورت باز است. تمام بندهای کفن بسته شده. میگوید دیدم دو تا دست فاطمه از کفن بیرون آمد. «رفعت یدها». دو تا دست را بیرون آورد فاطمه زهرا. «و ضمتها الی صدرها». دیدم این دو تا بچه را صفر به سینه گرفت. با حسینش دارد خداحافظی میکند، با حسن اشتراک خداحافظی میکند. این بچهها ناله میزنند. این مادر هم! مادری که از این دنیا رفته. اینجور این عاطفه بین این مادر و این بچه اینطور شدید است که امیرالمؤمنین شنید ملکی از آسمان گفت: «ارفعهما یا اباالحسن». این بچه را بلند کن. ملائکه آسمان دیگر طاقت ندارند بیشتر از این صحنه را. خلاصه همچنین پیوندی است بین این مادر و این فرزند.
تو روایت هم دارد این مژده و بشارت به همه زائرهاست. فرمود: «تا میتوانید کربلا بروید. فان فاطمه بنت رسولالله تحضر و تستغفر له.» میگوید که تعبیر عجیب است. ببین اینجا الحمدلله اکثراً طلبه و روحانی و اهل فضلند، همه میفهمید حرف را. نمیگوید فاطمه زهرا از آسمان دعا میکند و استغفار میکند. میفرماید اونی که میرود کربلا، فاطمه هم برایش حاضر میشود. ببین خیلی فرق میکند. یک وقت هست یکی میآید به شما میگوید که مثلاً مادر فلان شهید از شما تشکر کرد بابت اینکه مثلاً به این شهید خدمتی کردی، کاری کردی. یک وقت مادر شهید پا میشود مسافت طولانی میآید در خانه، زنگت را میزند، میروی پایین، خودش با دست خودش هدیه میدهد، خودش ازت تشکر میکند. میگوید کربلا که میروی، خودش میآید. فاطمه زهرا «تحضر». برای یک یکتان میآید و استغفار میکند. اینها خیلی جای حرف دارد. فاطمه کیست؟ استغفارش چیست؟ چه عظمتی دارد؟ چی میشود برای این زائر؟ چه اتفاقی میافتد؟
خوب گفتم حاضر میشود. فاطمه میآید برای تو که زائری، ابراز ارادت کردی، حاضر میشود. برای خود حسین هم حاضر بود. در همه از خود گودال بگیر. کی مادر حاضر بود و صدای مادر، شیون مادر بلند بود. اصلاً لحظه آخر وقتی عبدالله بن الحسن تو بغل اباعبدالله افتاد، اینجور امام حسین فرمود: «عزیز دلم، برادرزاده، پسرم. تعبیر بنیَّه هم دارد. پسرم غصه نخور. الان مادرت فاطمه زهرا میآید آرام میشوی. این درد را، این چند لحظه تحمل کن.» یعنی معلوم است که خود اباعبدالله منتظر مادر و مادر آمد.
دیگر من اینها را مقدمه چیدم که برویم تو این روضه. روضه اگر میتوانی سنگین بخوان. حالا روضه همه روضهها اگر آدم تو عمقش برود، ولی خب این روضه واقعاً روضه سنگین است. اگر بسم الله میگویید و آمادهاید برویم تو این روضه این شب جمعه من دیگر بیپروا وارد روضه میشوم، بیمقدمه ببخشید.
گفتم کنار این تن در این گودال، وقتی سر از تن جدا شد، دعوایی شد بر سر این سر و تعبیر این است که از هم سرقت میکردند. همین را اگر تو برش بری، خیلی یعنی اصلاً با عزت و احترام نبود که یک سری را بردارند یک جایی بگذارند با عزت ببرند. نه، از دستشان میافتد، زمین میخورد. میگوید تا آخر خولی ربود این سر را و شتابان سوار اسب شد. با شتاب به سمت دارالعماره کوفه تا شب نشده ببرد به عبیدالله برساند، جایزهاش را بگیرد. با شتاب آمد خورد به... گروه بیرحمانه روضه میخوانند. انشاءالله با این روضه بیرحمانه رحمت خدا جاری بشود در این شب جمعه.
آمد دید دارالعماره بسته است. چه کنم؟ سر قیمتی است، سرش دعواست. نمیشود به امان خدا سپرد. حتماً بقیه چشم دنبال ایناند که این سر کجاست. آنها هم بیایند این سر را بربایند. دنبال جای امنی. یک جایی باید ببرد پنهان کند، مخفی کند، دزد نیاید. چی بگویم من؟ روزها دیوانه میکند آدم را. فدایت بشوم حسین.
گفت میبرم خانه. خوب خانه هم زن و بچه خواباند، ترس دارد. سر بریده بردارم بیاورم تو خانه، وحشت میکنند این زن و بچه. به هر حال باید تو خانه قایمش کنم یک جایی. دو تا روایت داریم اینجا. هر دو تایش هم معتبر است. شاید دو تا کار هم انجام داده. نمیدانم، متناوب این دو تا کار را انجام داده. یک نقل این است که برد درِ تنور را باز کرد، گفت فعلاً که کسی شب از این استفاده نمیکند. فردا میخواهم توی نان بپزم. تنوری که احتمالاً هنوز حرارت از نان دارد، خاکستر دارد. آخ! فدای اون چشمای قشنگت بشم. کجاها که نرفته.
یک نقل این است در تنور گذاشت. اذیت میشود آدم. تعبیر سید در مقتل «لهوف» این است: «تحت إجانة». یعنی قابلمه بزرگ. میگوید سر را گذاشت رو زمین، قابلمه را برعکس کرد گذاشت رو سر. تب محضش را انداخت کنار همسرش بگیرد بخوابد. خواب بود با صدای شیون زنش از خواب پرید. نقل معروف که خب همه گفتند آنقدرش واضح است که شب پا شد و دوان دوان این همسر که دو تا همسر داشت خولی ملعون، این ارادتمند به اهل... با حضرت زینب. صدای شیون را دید از آشپزخانه میآید. زن برگشت جیغ زد گفت مردای مردم میروند بیرون شب میآیند خانه ابزار زندگی میآورند. تو برداشتی سر پسر پیغمبر برایمان آوردی. خدا من دیگر سر با تو روی بالش نمیگذارم. گفت تو از کجا فهمیدی؟ گفت خواب بودم. این نقل معروفش این تیکه است. خواب بودم تو خواب دیدم از آشپزخانه ما نوری به آسمان دارد. این مغلب است کنارش. گفت دیدم یک صدای مادری میآید از عزیزم. دیدم مادری دارد ناله میزند. فهمیدم فاطمه زهراست دختر رسول الله. دوان دوان آمدم دیدم این سر بریده اینجاست. لا إله إلا...
روضه را تمام کنم. روضه را تمام کنم. یک زنی که همسر خولی بوده، حالش با دیدن این سر این است. تازه تو خانه تو خواب بهش فهمانده بودند که اونی که داری میبینی سرت. تصور کن اون بچهای که یک روپوش را کنار بزند بیاید سر باباش را ببیند.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. صل علی محمد و آل محمد. فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
ظاهراً به دلیل وقت جلسه دیر داریم سخنرانی را شروع میکنیم. چیزی که حالا چند دقیقهای انشاءالله در این یک ساعت و نیم در موردش میخواهیم صحبت بکنیم، در مورد زیارت امام حسین (علیهالسلام) است. چند نکتهای میخواهم عرض بکنم که شاید کمتر به این نکات پرداخته شده باشد و بیشتر هم بنا داریم روایت بخوانیم؛ روایتهای جالب و زیادی که در این موضوع داریم.
اصلش این است؛ حرف آخر و اول را بزنم. ملاصدرا در «بدایة» حرف آخر را اول میزند. حرف آخرمان را اول میزنیم. حرف آخر این است که آقا! زیارت امام حسین (علیهالسلام) «حقالله» است؛ مثل توحید، مثل اصل توحید، نه مثل نماز و روزه؛ اصل توحید، مثل حق خدا، حق پرستش خدا. این حرف، حرف عجیبی است. حرفی است که در زیارت امام حسین (علیهالسلام) از تو چیزهایی میشنوی، حقالله. آقا واجب است؟ نه، واجب نیست؛ واجب به آن معنا که فکر کنی مثلاً اگر انجام ندهی، مثلاً به زور میبرندت؛ ظاهراً آنجور نیست.
حالا آن را هم باز خیلی مطمئن نمیتوانم بگویم. در مورد حج داریم که حاکم اگر دید مردم حج نمیروند، میتواند آنها را اجبار کند که حج تعطیل نشود؛ میتواند به زور بفرستد کعبه و مکه. اگر اینطور باشد، آن طرفش هم احتمال هست که اگر کسی کربلا نرود، داشته باشیم. حالا من نمیدانم، نشنیدهام روایتش را. احتمال دارد که بگوییم به هر حال یک داستان زورکی این مدلی داریم که زورکی بفرستند کربلا؛ ولی حالا آنش را ما خیلی برایمان مهم نیست.
آنچه مهم است این است: زیارت امام حسین (علیهالسلام) «حقالله» است. این عین عبارت روایت در «کاملالزیارات» از امام صادق (علیهالسلام) است: «لو ان احدکم حج الف حج». «احدکم حج دهره دَهرَهُ». اول این را بخوانم برایتان. در «تهذیب الاحکام» خیلی اینجا در روایت دارد که اگر یک کسی تمام عمرش به حج برود، یعنی از وقتی بالغ میشود و احکام میآید تا وقت مرگش، هیچ حجی از او فوت از دست رفته نشود، مثلاً ۶۰ حج رفت، «ثم لم یزر الحسین بن علی (علیهالسلام)» ولی کربلا نرفت، «لکان تارکاً حقاً من حقوق رسول الله». اینجا دارد حق رسول الله؛ حقی از حقوق رسول الله را ترک کرده است. «لان حق الحسین فریضة من الله تعالی واجب علی کل مسلم». حق امام حسین فریضه است و بر هر مسلمانی واجب.
روایت بعدی میگوید اگر کسی هزار تا حج برود؛ آن اگر کل عمرش میشود ۶۰ تا مثلاً ۷۰ تا، این هزار تا رفته، عمر اجدادش را هم رفته. «ثم لم یأت قبر الحسین علیهالسلام»، ولی کربلا نرفت، «لکان قد ترک حقاً من حقوق الله». حقی از حقوق الله را ترک کرد.
«حقالله» جملهی غلطی است که آقا حقالله را میزنند تو سرش، حقالناس را میبرند بالا. حقالناس مهمتر از حقالله است، به خاطر اینکه زودتر از حقالله بهش میرسند. حقالناس مهمتر است؟ نه، جلوتر است. حقالناس جلوتر است، مهمتر نیست. الان شما حرم که میروید، درِ حرم نسبت به ضریح جلوتر است؛ ولی درِ حرم که از ضریح مهمتر نیست که. شما اول باید از این در رد بشوی که به ضریح برسی. اگر مهمتر جلوتر است، نه اینکه چون مهمتر است. حقالله مهمتر از همهچیز است. حقالله، تازه خود حقالناس هم حقالله است. حقالناس بود ما نداریم.
حقالناس جلوتر است؛ بقیهاش همهاش حقالله است. البته خدا کریمانه برخورد میکند. طرف حساب حقالله خداست. تو حقالناس طرف حساب مردم است. کدام نسبت به حقوق خودش کریمانه برخورد میکند؟ ولی این باز چیزی از ارزش قضیه کم نمیکند. پُلش جایگاهش بالاتر است. حقالله، حقالله یعنی دقیقاً تو نقطه ارتباط تو با خدا تعریف شده است. دقیقاً بندگی تو و ارتباط وجودیت با خدا به این بنده، به این بنده توجه کنید، دقت ارتباطت با خدا به این بنده!
حقالله یعنی چطور ایمان حقالله است؟ البته این را هم بدانید وقتی چیزی حقالله شد، شما آن را داشتی. اینها دیگر اسرار مگو است، تا حدی خیلی حرفها را نمیشود زد، توضیح بدهم داستان بشود. عرض کنم که تو آن دعا میگوید که خدایا من اگر تو هر چیزی معصیت کرده باشم، «أطعتک فی أحب الأشیاء إلیک». تو یکچیز حرفت را گوش دادم که آن در همهچیز برای تو محبوبتر است و به پشتوانه این امید دارم که هر گناه دیگری را ببخشی. آن هم این بود که من شریک ندارم، من موحدم، ایمان دارم. توحید میگوید که ایمان مهم نیست، حقالناس مهم است. ببین حقالناس از باب جلوتر بودن، آره؛ وگرنه ایمانی که داشته باشی اتفاقاً تو آن ارتباط خاص، البته کسی ایمان داشته باشد حقالناس را رعایت میکند، ولی آنی که کسریهای حقالناس تو را پر میکند، ایمان است.
ایمان که داشته باشی، کسری حقالناست پر میشود. آنی که تو حقالناس کمکت میکند، حقالله است. فضای ذهنی ماها نمیخورد اینها. به معنای این نیستش که همین که گفتی «الله لا اله الا هو»، پس کله این جفتک بنداز، با مشت بزن تو شکمش؛ من دیگر قبول کردم. نه، ظلم گاهی آنقدر زیاد میشود آدم از اصل ایمان محروم میشود. «ثم کان عاقبة الذین عصوا». گناه و جرم وقتی زیاد شد، اصل ایمان گاهی از آدم میگیرند. همشهری ما از حق خواهر خوردن شروع کرد، دیگر الان دیگر خود خدا دارد مسخره میکند. استوری کرد.
مرحوم تفرقه شیشه (خدا رحمت کند مرحوم آیتالله سید عزالدین زنجانی، مرد نازنین، مرد بزرگ) که در عالم رؤیا به نظرم ایشان خواب دیده بوده یا علامه امینی را خواب دیده بوده یا مرحوم غروی اصفهانی را که به ایشان فرموده بودند که حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) از شما خواستهاند که یک شرح بر خطبه فدکیه بنویسید. یک شرح خوب فدکی هم نوشتهاند، درجهیک. ما ایشان را زیارت کردیم و دست ایشان را بوسیدیم، گفتم آقا ما را شفاعت کنید قیامت، دیگر آخرین دیدار بود و بعدش ایشان از دنیا رفتند.
یک وقتی خدمت ایشان بودیم نزدیک محرم بود؛ ۱۱ سال پیش، ۱۲ سال میشود یا ۱۱. ایشان یک نیم ساعتی صحبت کرد، خیلی مطالب نابی که یادداشت کردم، یک جایی دارم. خیلی بیشترش هم خاطرات و اینها بود. بعدش هم حالا یعنی داستان علما، ورزش، خاطرات خودشان بود و نکاتی از پدرشان و اینها. خودش مرجع تقلید بود، عالم درجه یکی هم بود. علامه طباطبایی اسم ایشان را آورده، از ایشان تعریف کرده. شهید علامه همینجا توی خیابان دریا داریم، آنجا دریایی داریم، بلوار دریایی.
یک مطلبی که ایشان گفت، این بود: فرمودند که مرحوم شیخ جعفر شوشتری، ایشان فرموده بود که داستانی دارد. مرد حکیم نجف که رفتید، رواق چیست؟ پشت ضریح بزرگه حضرت زهرا، از درِ صحن که وارد رواق حضرت زهرا میشوید، همین ستون اول بغلتان قبر شوشتری است. ایشان عالم بوده، مرجع تقلید بوده، سخنرانی میکرده، روضه بلد نبوده بخواند. یک شب دارم مردم بهش متلک میاندازند که آقا ما محرم نوحه میخواهیم، روضه میخواهیم، سخنرانی و حبذا به این دل شکستنها که غوغای دل شکستنها... دلش میشکند، با یک دل شکسته توسل و اینها به امام حسین میگوید روضهخوان.
شبش تو عالم رؤیا میبیند که توی صحرای کربلا میبیند که وارد خیمه امام حسین (علیهالسلام) میشود. امام حسین به استقبالش میآیند، ظاهراً در آغوش میگیرند. به حبیب میفرمایند که: «حبیب! درست است آب در خیمه نداریم، طعام که داریم؛ چه مقدار حلوا برای جعفر بیاور.» یک کمی در کامش حلوا گذاشتند. ظاهراً وقتی بیدار میشود، همان حلوا بوده که تو دستمال... حلوا گذاشتند. حلال، دیگر سخنرانی وقتی شروع میکرد، روضه را شروع میکرد، یک کانالی را خالی کرده بودند که آنهایی که غش میکنند را از تو جلسه خارج کنند و کتابهایی دارد که بخوانید: «الخصائص الحسینیه» که کتاب بینظیری است. شنیده بودم بنده در نوجوانی که آن موقع راه کربلا بسته بود، کاملاً خواندیم و شاید به خاطر همین هم بود، نمیدانم. این را شنیدیم آن موقع حالا حساب احادیث «مَن بلغ» اعتنا که کسی گفتش که ایشان گفته که اگر کسی این کتاب را بخواند، من کربلایش را از امام حسین برایش میگیرم. ما نوجوان بودیم بعد خواندن آن کتاب که ما ترجمه که داشتیم اسمش «زیتون» بود. چیزهای عجیب و غریبی دارد، چیزهایی که برایشان منکشف شده است، حقایق عاشورا.
یک روز عاشورا هم اینجور نقل شده که ظهر عاشورا همه منتظر بودند شیخ جعفر شروع کند روضه بخواند. حالا الان وارد روضه نمیخواهم بشوم، فقط میخواهم حال این بزرگوار را ببینید. حالت عجیبی داشت. حالا یکی دو تا دیگر بگویم بعد این را بگویم. دیدند حماری آن ته بیرون مسجد وایساده، بارش را دارند خالی میکنند. لطافت دیدند شیخ جعفر شوشتری دارد گریه میکند بالا منبر، گفتند چی شد؟ گفت: «الاغه دارد با من حرف میزند. میگوید عاشق! من بارم را به منزل رساندم، توام رساندی؟» از اینجور حالا زیاد داشته. یا مثلاً میگفته که همه شما را دعوت به توحید گرم و دعوت به شرک یکم خدا را هم قاطیش کنی، دیگر همه را شده غیر خدا!
ظهر عاشورا رفت بالا منبر، مردم منتظر بودند که شیخ جعفر چی میگوید. شروع کرد بداهتاً گفتش که: «یک بویی نمیآید؟ قفل! بوی دود نمیآید؟ بوی آتش نمیآید؟» حالا مردم اصلاً فضای ذهنشان جای... گفت: «خوب دقت کنید بوی خیمه سوخته نمیآید؟» ظهر عاشورا عجیب بود.
شیخ جعفر شوشتری. مرحوم آیتالله سید عزالدین زنجانی فرمودند که همان شبی که از دنیا رفت، تناسب نجوم شد، یعنی دیدند که ستارهها ریخت. در شب رحلت شیخ جعفر. آیتالله عزالدین زنجانی فرمودند در طول تاریخ برای چند تا از بزرگان شیعه این اتفاق افتاده بود. یکیش ایشان بوده که مردم دیدند ستارهها ریخت، تناسب نجوم شد. غصهی سه نقطه فرهاد. یک شبی من نشستم حساب و کتاب ببینم اگر الان بمیرم و الان قیامت بشود، چی میشود؟ بازاری ما فرمود که گفتم ما نمازهایمان را خواندیم، نماز قضا نداریم. خدا میتواند مته به خشخاش بگذارد بگوید حضور قلب نداشته. گفتم روزه میتواند بگوید که آقا روزه باطنی نداشتی. بگویم حج، بگویم صدقه، هرچی بگویم خدا به یک جای باطنش گیر میدهد. ایشان فرمود ناامید شدم، گفتم ما نجات نداریم. یکهو در دلم جوشید که اگر گفتند چی داری، میگویم اشک بر اباعبدالله. گفتم بگذار ببینم خدا به این هم گیر میدهد؟ دیدم نه، این دیگر چیزی ندارد که خدا بخواهد بهش...
در نقلهای فراوانی هم داریم که ملائکه مأموریت دارند که نسبت به امور مربوط به امام حسین (علیهالسلام) تفحص مسیح رحمت. حقالله امام حسین (علیهالسلام) و زیارتش و اتفاقاً این حقاللهی است که به پشتوانهاش میشود امید نجات از حقالناس داشت، امید نجات از بقیه حقوق الهی داشت. به خاطر اینکه این عمل قلبی است. ببینید پیغمبر اکرم یک چیز را معادل گرفت برای مزد رسالتش. اصلاً مزدی نیست. «لا أسألکم علیه أجراً». من از شماها اجر نمیخواهم، ولی یک چیز که این حکم اجر را دارد. حالا خودش کلی حرف میخواهد که یعنی چی که این اجر است؟ که البته «لکم» اگر اجری هم بخواهم، چیزی میخواهم که نفعش به خودتان برسد. چیزی را میگویم به من پاداش بدهید که خودت یک فایدهای بهت برسد ازش. آن چی بوده که هم شده معادل نبوت و رسالت پیغمبر؟ همه فایدهاش به خودمان میرسد. چی بوده؟ «إلا المودة فیالقربی». نسبت به این زن و بچه مودت داشته باشید.
مودت آقا عمل قلبی است. این فوق عمل جوارحی، عمل تنه. نماز آدم میخواند خم و راست میشود، روزه میگیرد گلویش خشک میشود، تشنگی و گرسنگی دارد. ولی اینها آن داستان اصلی توی عمل قلبی تو دلی اتفاق رقم بخورد. از آنجاست که همه این اعمال، اصلاً همه این اعمال برای این طراحی شده که تو دل یک چیزی رقم بخورد، یک اتفاقی. و وقتی تو دل یک اتفاقی افتاد، تبع آن اتفاقی که تو دل افتاده، همه این اعمال درست میشود. این را داشته باشید، نکات مهمی است.
همه اعمال جوارحی برای این است که دل متوجه بشود و وقتی دل متوجه شد، یک روایتی علامه طباطبایی اول کتاب «لباب» نقل میکند خیلی عجیبی است: «لحظة الهی»، ظاهراً «الهی» دارد، «لحظة من لحظاتک توازی عبادة الثقلین». یک لحظه توجه ناب به خدا معادل با تمام عبادت جن و انس. برای اینکه این قلبی، آنها همه چیده شده برای اینکه این قلب یک اتفاق بخورد و وقتی این قلب اتفاق افتاد، غرض همه آنها حاصل شد. شما وقتی به مشهد رسیدی، انگار جاده گرگان آمدی، هم جاده نیشابور آمدی، هم نمیدانم جاده سرخس آمدی. رسیدی دیگر. همه اینها برای مقصد رسیدن. وقتی به مقصد رسیدی، شما همه جادهها را طی کردی، حتی اگر از آن جادهها نیامده باشی. درست است شما از جاده نیشابور آمدی، درست است از جاده قوچان نیامدی، ولی چون غرض جاده قوچان را داری. قوچان خاصیتش چی بود؟ برای اینکه مشهد. مشهد که رسیدی، انگار بهره کسی که از جاده قوچان آمده را هم داری، بهره کسی که از جاده سرخس آمده را داری. درست است آقا؟ چون به هدف رسیدی.
وقتی آن عمل قلبی رخ داد، بهره همه کسانی که عمل جوارحی انجام دادند را داری. تو غرض همه این بود که آن عمل در قلب رخ بدهد. آن عمل قلبی چیست؟ عشق. «هل الدین الا الحب و البغض؟» عشق کیست؟ عشق خداست. عشق خدا معیار و مقیاسش چیست؟ عشق ولی خدا. عشق ولی خدا ظهورش چیست؟ زیارت. زیارت را ما دست کم بگیریم؟ به یک معنا باید گفت زیارت، غرض خلقت، هدف آفرینش. شما تو زیارت قلبت میآید وسط. از اول قلبت کار میکند که راه میافتی میروی زیارت. تمام این فرایند رفت و برگشت حرکت قلب است، دل دارد کار میکند. این وسط اتفاقاً قشنگیش به این است که تو راه میروی.
امسال زیارت اربعین تو این گرمای عجیب و غریب. دما الان ۵۰ درجه. گرمای شدید. ما چند روز پیش با دوستان این کفیه عربی را زیر این آبسردکن حرم خیس آب یخ که امروز ۵ دقیقهای خشک میشد. نه، آبش گرم میشد خشک میشد. گرمای عجیب و غریب. بعد تو این گرما پات تاول دارد، عرقسوز دارد. حالا الان که الحمدلله تو این مسیر آنقدر به آدم میرسند، غذا، امکانات و خستگی و زیر کولر و... ولی آن قشنگش این است. تو روایت هم دارد: «امشی العبد ذلیلاً». ای کربلا میروی زیارت، میروی، مدل راه رفتنت مدل یک عبد ذلیل باشد. یادمان نرود. نداشته باش. با این حال و با حال کسی که دارد برمیگردد به آغوش مولای خودش، دورافتاده. تو زیارت عرفه دارد میگوید: «والنفس غیر راضیة بفراقک». چرا طرف امام حسین علیهالسلام میگوید من جانم آرام نمیشود از تو دور باشم؟ چقدر من «نفس غیر راضیة بفراقک». من دلم آرام نمیگیرد از تو دور.
اینو بیا تو زندگی آدم. این اونیه که همه اون اعمال دیگر را درست میکند. این عشقه که آمد، همهچیز از توش درمیآید. میآورد همه، حتی حب خدا را میآورد: «أحب الله من أحب حسیًنا». امام حسین را دوست داشته باشی، محبت خدا هم میآید. آتش است و عجیب! هیچ محبتی هم مثل محبت امام حسین (علیهالسلام) اینجور همگانی و فراگیر نیست، سهلالوصول نیست. خیلی سهلالوصول است محبت امام حسین (علیهالسلام). یک مهندسی داشته خدا پشت این قضیه کربلا و یک عهدی بوده که امام حسین با خدا داشته همگانی کند. همه بتوانند بیایند. هرکی با یک گوشهاش ارتباط برقرار. دیگر اگر بخواهم توضیح بیشتر بدهم، باید وارد روضه یعنی یک جوری است داستان امام حسین (علیهالسلام) همه آدمها را تو همه احوال، او صمعتان به شهید او غریب. وارد روضه بشوم. آب میخوری یاد من باش. غریب دیدی و شهید دیدی یاد من باش.
بعد دیگر ادامه دارد: «لیتکم فی یوم عاشورا کنتم تشهدون کیف أستسقی لطفلی». یک صحنه هم فقط بوده که امام حسین فرمود ای کاش این صحنه را بودیم میدیدیم. ای کاش بودین میدیدین. «لیتکم فی یوم عاشورا کنتم تشهدون». ای کاش بودین این صحنه را میدیدین. «کیف أستسقی لطفلی». من رو زدم به اینها به این بچه آب بدهند. نام! فراگیر است دیگر. شما هیچ جای عالم و هیچ معصومی و هیچ ولی این همه تور ندارد برای اینکه آدم را به دام خودش بیندازد. از هر راهی میخواهی فرار کنی، از یک جا دیگر میگیردت. میگوید اصلاً گیرم امام نباشد، انسان که بود، چرا تشنه کشتنش؟ اصلاً بگو انسان نبود، بچه که مظلوم بود. این بچه را چرا کشتند؟ این زن و بچه را چرا اسیر کردند؟ این زن و بچه چه خطری داشتند که اینها دست بلند...
هر جایش میخواهی در بروی، قبضه کرده امام حسین قلوب را، راه در رو نگذاشته. میگوید من شکارت میکنم، تو از چنگ من نمیتوانی فرار کنی. یک روزنهای پیدا میکنم برای اینکه آتش را بیندازم به دلت. آتش بیفتد به دلت. یک جایی گرفتارت میکند و آن گرفتار هم که بشوی، همانطور که محبت امام حسین حقالله بود، یک ذره التفات به امام حسین و کربلا از این به بعد حق آنوری ایجاد میکند. خدا میگوید از این به بعد من... تو درست زیارت بدهی تو به من بود ولی اگر آمدی، دیگر این بدهی من به توست. خیلی عجیب است این حرفها. کسی کربلا برود بدهکار بداند پیش زائرم. ما با عشق میرویم. ما اگر بفهمیم امسال نمیتوانیم کربلا برویم، دق میکنیم. ما حاجتمان کربلا رفتن است، واسه حاجت دیگری نداریم. کربلا نمیرویم چیزی بگیریم. ما کربلا میرویم میگوییم آقا بازم میخواهم بیایم زیارت. ما حاجتمان این است. ما چیز دیگر نمیخواهیم. ما وقتی میرویم میگوییم آقا بازم میآیم، سالم میآیم، میتوانم بازم بیایم. اربعین سال بعد میآیم. اربعین آمدم، عرفه هم میخواهم، غدیر هم میخواهم، نیمه شعبان هم میخواهم. جان میکنیم وقتی میرویم از کربلا، وقتی میخواهیم بیرون... «إلا المودة فیالقربی». این عمل قلبی است. همه این اعمال ظاهری به پشتوانه عمل قلبی است. همه خود را چیده که دل متوجه بشود، دل ارتباط برقرار کند. وقتی دل برقرار شد، ارتباط برقرار کرد، همه آن اعمال دیگر را داری. برای اینکه به غرض رسید، به هدف رسید.
این آدم میبیند تو زیارت، مخصوصاً تو زیارت. تو زیارت یک اثر خاصی قرار دارد. تو مجلس روضه هم هست به همان میزانی که تو روضه هست، اثرش هست. تو زیارت عاشورایی که میخوانی هم هست. تو تسبیح تربتی که دست میگیری هم هست. حتی تو آن اسمی که رو بچهات میگذاری صدا میزنی، آن هم محبت است دیگر. گفت آقا ما اسم بچههایمان را «نسمی أبنائنا بأسمائکم». آیاینفعنا؟ فایده دارد برای ما؟ فرمود: «هل الدین إلا الحب؟» اصلاً مگر دین چیزی غیر از محبت است؟ این همه همش همین است. اصلاً تو به هدف رسیدی. این کارو کردی، اسم تموم شد. تموم شد. تو ابراز محبت کردی به من. چرا اسم بچهات را حسین گذاشتی؟ فاطمه زهرا از آسمان صدا میزند، میگوید هر وقت کسی اهل دلی میگفت هر وقت بچهای را صدا میزند مادرش به نام حسین، فاطمه زهرا میگوید جا نمانده. تو حسین خودت را صدا میزنی، فاطمه زهرا برای حسین خودش گریه میکند. اسم دیگر حق میآورد. همین اسمی که از بچهات صدا میزنی به نام حسین، حق میآورد. حق دوطرفه است دیگر. حق ایجاد میکند. یک بار اگر بچهات را به نام من به نام بچه من صدا بزنی، حق داری تو یک عمر بچهات را به نام بچه من صدا.
این داستان را مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت و برخی از مراجع دیگر نقل میکردند. آقایی با دوستش میخواست کربلا برود. سربازی در حکومت طاغوت در عراق. این فهمید که اینها زیارت میخواهند بروند. خیلی اذیت کرد، سنگ انداخت جلو پایش. این هم گفتش که من اگر رفتم آنجا، میروم بست مینشینم و حاجتم فقط این است که تو را بزنم. کنجور! با ظاهر برخورد نکرد. رفت: «الله به فسق الخزائن». چیز دیگر میخواستیم بگوییم جای دیگر رفت کار. گفت من میروم و بست مینشینم. آن هم ناصبی بود و گفت تو یک عمر آدم نشدی. مگر از اینها چی دیدی که بازم هنوز میروی سراغ اینها؟ اینجور توهینی هم که این عبارت آیتالله بهجت است، فیلمش موجود است. این مطلب آیتالله بهجت. گفتش من میروم وصل مینشینم، میروم امیرالمؤمنین میخواهم. حالا نقدی که هست این است: آیتالله خرازی هم تو این کتاب «روزنههایی از عالم غیب» اینطور نوشت که سه روز آمد بست نشست در حرم امیرالمؤمنین. فقط هم با این نیت که آقا بهش بفهمانند که من این را زدم، این دشمن تو بود و ناصبی بوده. میگوید روز سوم دید امیرالمؤمنین را در عالم رؤیا. اینها رؤیاهای صادقه است دیگر. بزرگی مثل آیتالله بهجت تأیید میکند.
امیرالمؤمنین فرمودند: «تا قیامت اگر اینجا بنشینی و از من توقع داشته باشی که این ناصبی را بزنم، نمیزنم. چون یک حقی گردن ما دارد که به خاطر آن حق ما... ها؟ حق چی بود؟» فرمود: «این پاسبان بود، این ناصبی پاسبان بود در کربلا شبگرد.» امیرالمؤمنین به این آقا فرمود. این هم آمد بعداً به این ناصبی گفت و این ناصبی گفت: «خدا شاهد است که کسی از این داستان خبر نداشت.» و با شنیدن این شیعه شد.
حالا داستان چیست؟ امیرالمؤمنین فرمود: «این آقا، این ناصبی که تو آمدی شکایتش را پیش من بکنی، شبگرد بود در کربلا. شبها پاسبانی میداد. یک شب تشنه شد، گشت آبی پیدا نکرد. همانجور دیگر شب پیاده زد، آمد کنار نهر فرات. چشمش که به این آب افتاد، یک کوچولو بغض کرد و تو دلش آمد: چی میشد به حسین یکم از این آب میدادند؟ یک کوچولو بغض کرد! چی میشد از این آب یک کمی به حسین میداد؟» امیرالمؤمنین فرمود: «حق به گردن ما دارد. تو چه توقعی از ما داری؟ برای حسین من بغض کرد، دلش برای حسین شکست.» دلش برای حسین شکست.
یا امیرالمؤمنین ما ادعایی نداریم که بگوییم ما یک عمر گریه کردیم و اینها ولی حاجت داریم. حاجتمان این است که دوست داریم خیلی دلمان بشکند برای حسین، خیلی. یا امیرالمؤمنین دوست داریم یک جوری باشیم از سر شب، شب جمعه دلمان پرواز کند برای کربلا. این شوق را داشته باشیم، این عطش را داشته باشیم. یا امیرالمؤمنین دوست داریم یک آتشی تو وجودمان بیفتد از این مجالس روضه، یک ذره اصلاً نمیشود اینجوری درخواستهایی کرد که مثلاً یک قبض از آن آتش که خیلی بگوییم یک ذره، یک مثقال از آن آتشی که در قلب مادرش فاطمه زهراست، یک سر سوزن تو وجود ما بیفتد، شعلهور بشود، آتش بگیرد. عجیب این آتش فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها). روایات عجیب و غریبی هم داریم که بنده الان بعضیهاشان را نمیتوانم برای شما بخوانم که از آه کشیدن فاطمه زهرا در مصیبت اباعبدالله آتشی در آسمان شعلهور... همچین مضمونی داریم تو برخی از... آتش شعلهور میشود. عجیب است این دل این مادر آتش گرفته در مصیبت اباعبدالله.
لا إله إلا الله. اگر آمادهاید این شب جمعه آخر محرم این روضه را با هم بخوانیم. لا إله إلا الله. انشاءالله که به زودی کربلا قرارمان بشود. برویم آنجا آتش بگیریم. مسجد حنانه. آنجا مسجد عجیبی است. آتش عجیبی تو این زمینه گفتن. این زمین دادش بلند شد. زمین مسجد حنانه. یک قطره از خون سر مبارک به این زمین رسید. صدای ناله زمین مسجد حنانه. اینجا باید با این زمین نجوا کرد: تو طاقت یک قطره خون این سر را نداشتی، نالهات بلند شد. آخه چی بگوید این خواهر؟ چی بگوید رباب؟ چی بگوید رقیه؟ چی بگوید این مادر؟ چه وقتی داشت از دنیا میرفت وصیت کرد یا ابوالفضل. عجیب هم هست. نفرمود، عرض نکرد به امیرالمؤمنین بچههایم را به تو میسپارم، یتیمها را به تو میسپارم. اولاً تعبیر یتیم را به کار برد که خب نامأنوس است. یک و توضیح هم داد حضرت زهرا فرمود: «اینها تازه پدر از دست دادند. پیغمبر را هنوز چند روز است که از دست دادند، بها یتیم منکسر. اینها تازه شکستهاند، پدر از دست دادند. فردا مادر از دست میدهند. علی جان!»
بعد وصیت کرد: «یک وقت سر بچههایم داد نزنیها، اینها داغدارند. علی جان حواست باشد به این بچهها.» بعد سفارش خاصی کرد. یکیش عرض کرد که: «علی جان من که رفتم، برای من گریه کنیها.» «لب کنی» یعنی چی؟ من نمیفهمم چی نهفته است در این یاد، در این توجه، در این عشق: «بعد از من برا من گریه کنی، علی جان.» خوب قاعدهاش این است که بگوید برا من گریه کن، حواست به یتیمها هم باشد. اینجور عرض کرد: «برا من گریه کن، برای یتیمهایم هم گریه کن. بنشین این حسن و حسین را نگاه کن گریه کن.» نه فقط نوازش کن، محبت کن. «برای حسن و حسینم گریه کن.» حسینی که هنوز هیچی هم نشده، نه کربلایی، نه هیچ. همین فقط داغ از دست دادن مادر.
بعد به طور ویژه: «لا تنس قتیل العدا بطف کربلا.» همه بچهها را که گفتم، یتیمها را که گفتم، یک نفر ویژه دارم میگویم: «علی جان حواست باشد. عراق را فراموش نکنیا. یکیشان هست تو اینها. کربلا، قطعاً بیشتر از همه حواست باشه ها!» علی جان حواست بهش باشد. با اینکه بچه کوچک و آخر نبود، امام حسین پسر دوم بود. یک توجه دیگری است.
موقع وداع هم وقتی که امیرالمؤمنین فرمود: «بیاین! حلوا تزودوا من أمّکم.» چی شد امشب؟ کجا رفتیم؟ از کجا شروع کردیم؟ به کجا رفت؟ «مادرتان خداحافظی کنیم.» که اینها آمدند خودشان را انداختند تن مادر. کفنی که بسته شده و جمع شده، فقط صورت باز است. تمام بندهای کفن بسته شده. میگوید دیدم دو تا دست فاطمه از کفن بیرون آمد. «رفعت یدها». دو تا دست را بیرون آورد فاطمه زهرا. «و ضمتها الی صدرها». دیدم این دو تا بچه را صفر به سینه گرفت. با حسینش دارد خداحافظی میکند، با حسن اشتراک خداحافظی میکند. این بچهها ناله میزنند. این مادر هم! مادری که از این دنیا رفته. اینجور این عاطفه بین این مادر و این بچه اینطور شدید است که امیرالمؤمنین شنید ملکی از آسمان گفت: «ارفعهما یا اباالحسن». این بچه را بلند کن. ملائکه آسمان دیگر طاقت ندارند بیشتر از این صحنه را. خلاصه همچنین پیوندی است بین این مادر و این فرزند.
تو روایت هم دارد این مژده و بشارت به همه زائرهاست. فرمود: «تا میتوانید کربلا بروید. فان فاطمه بنت رسولالله تحضر و تستغفر له.» میگوید که تعبیر عجیب است. ببین اینجا الحمدلله اکثراً طلبه و روحانی و اهل فضلند، همه میفهمید حرف را. نمیگوید فاطمه زهرا از آسمان دعا میکند و استغفار میکند. میفرماید اونی که میرود کربلا، فاطمه هم برایش حاضر میشود. ببین خیلی فرق میکند. یک وقت هست یکی میآید به شما میگوید که مثلاً مادر فلان شهید از شما تشکر کرد بابت اینکه مثلاً به این شهید خدمتی کردی، کاری کردی. یک وقت مادر شهید پا میشود مسافت طولانی میآید در خانه، زنگت را میزند، میروی پایین، خودش با دست خودش هدیه میدهد، خودش ازت تشکر میکند. میگوید کربلا که میروی، خودش میآید. فاطمه زهرا «تحضر». برای یک یکتان میآید و استغفار میکند. اینها خیلی جای حرف دارد. فاطمه کیست؟ استغفارش چیست؟ چه عظمتی دارد؟ چی میشود برای این زائر؟ چه اتفاقی میافتد؟
خوب گفتم حاضر میشود. فاطمه میآید برای تو که زائری، ابراز ارادت کردی، حاضر میشود. برای خود حسین هم حاضر بود. در همه از خود گودال بگیر. کی مادر حاضر بود و صدای مادر، شیون مادر بلند بود. اصلاً لحظه آخر وقتی عبدالله بن الحسن تو بغل اباعبدالله افتاد، اینجور امام حسین فرمود: «عزیز دلم، برادرزاده، پسرم. تعبیر بنیَّه هم دارد. پسرم غصه نخور. الان مادرت فاطمه زهرا میآید آرام میشوی. این درد را، این چند لحظه تحمل کن.» یعنی معلوم است که خود اباعبدالله منتظر مادر و مادر آمد.
دیگر من اینها را مقدمه چیدم که برویم تو این روضه. روضه اگر میتوانی سنگین بخوان. حالا روضه همه روضهها اگر آدم تو عمقش برود، ولی خب این روضه واقعاً روضه سنگین است. اگر بسم الله میگویید و آمادهاید برویم تو این روضه این شب جمعه من دیگر بیپروا وارد روضه میشوم، بیمقدمه ببخشید.
گفتم کنار این تن در این گودال، وقتی سر از تن جدا شد، دعوایی شد بر سر این سر و تعبیر این است که از هم سرقت میکردند. همین را اگر تو برش بری، خیلی یعنی اصلاً با عزت و احترام نبود که یک سری را بردارند یک جایی بگذارند با عزت ببرند. نه، از دستشان میافتد، زمین میخورد. میگوید تا آخر خولی ربود این سر را و شتابان سوار اسب شد. با شتاب به سمت دارالعماره کوفه تا شب نشده ببرد به عبیدالله برساند، جایزهاش را بگیرد. با شتاب آمد خورد به... گروه بیرحمانه روضه میخوانند. انشاءالله با این روضه بیرحمانه رحمت خدا جاری بشود در این شب جمعه.
آمد دید دارالعماره بسته است. چه کنم؟ سر قیمتی است، سرش دعواست. نمیشود به امان خدا سپرد. حتماً بقیه چشم دنبال ایناند که این سر کجاست. آنها هم بیایند این سر را بربایند. دنبال جای امنی. یک جایی باید ببرد پنهان کند، مخفی کند، دزد نیاید. چی بگویم من؟ روزها دیوانه میکند آدم را. فدایت بشوم حسین.
گفت میبرم خانه. خوب خانه هم زن و بچه خواباند، ترس دارد. سر بریده بردارم بیاورم تو خانه، وحشت میکنند این زن و بچه. به هر حال باید تو خانه قایمش کنم یک جایی. دو تا روایت داریم اینجا. هر دو تایش هم معتبر است. شاید دو تا کار هم انجام داده. نمیدانم، متناوب این دو تا کار را انجام داده. یک نقل این است که برد درِ تنور را باز کرد، گفت فعلاً که کسی شب از این استفاده نمیکند. فردا میخواهم توی نان بپزم. تنوری که احتمالاً هنوز حرارت از نان دارد، خاکستر دارد. آخ! فدای اون چشمای قشنگت بشم. کجاها که نرفته.
یک نقل این است در تنور گذاشت. اذیت میشود آدم. تعبیر سید در مقتل «لهوف» این است: «تحت إجانة». یعنی قابلمه بزرگ. میگوید سر را گذاشت رو زمین، قابلمه را برعکس کرد گذاشت رو سر. تب محضش را انداخت کنار همسرش بگیرد بخوابد. خواب بود با صدای شیون زنش از خواب پرید. نقل معروف که خب همه گفتند آنقدرش واضح است که شب پا شد و دوان دوان این همسر که دو تا همسر داشت خولی ملعون، این ارادتمند به اهل... با حضرت زینب. صدای شیون را دید از آشپزخانه میآید. زن برگشت جیغ زد گفت مردای مردم میروند بیرون شب میآیند خانه ابزار زندگی میآورند. تو برداشتی سر پسر پیغمبر برایمان آوردی. خدا من دیگر سر با تو روی بالش نمیگذارم. گفت تو از کجا فهمیدی؟ گفت خواب بودم. این نقل معروفش این تیکه است. خواب بودم تو خواب دیدم از آشپزخانه ما نوری به آسمان دارد. این مغلب است کنارش. گفت دیدم یک صدای مادری میآید از عزیزم. دیدم مادری دارد ناله میزند. فهمیدم فاطمه زهراست دختر رسول الله. دوان دوان آمدم دیدم این سر بریده اینجاست. لا إله إلا...
روضه را تمام کنم. روضه را تمام کنم. یک زنی که همسر خولی بوده، حالش با دیدن این سر این است. تازه تو خانه تو خواب بهش فهمانده بودند که اونی که داری میبینی سرت. تصور کن اون بچهای که یک روپوش را کنار بزند بیاید سر باباش را ببیند.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...