‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد. طیبین الطاهرین و لعنه الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
مطلبی که امشب چند کلمهای انشاءالله بنا دارم عرض بکنم خدمت عزیزان، چند نکته است. البته فردا شب هم احتمالاً جلسهای دیگر با دوستان داشته باشیم، آنجا به زاویه دیگری از این بحث مهم میپردازم؛ بحثی در مورد امام زمان و ظهور. امشب به یک زاویه دیگری از این بحث میپردازم.
نکتهای که امشب میخواهم عرض بکنم این است که وقتی گفته میشود «انتظار امام زمان»، انتظار زمانی است که انسان نسبت به یک چیزی شوق دارد، انگیزه دارد، کشش دارد. هم ظهور را باید معنا کرد که ظهور چیست، هم انتظار را باید معنا کرد که انتظار چیست.
اول انتظار را عرض بکنم. انتظار، آن حالت شوق و آن حالت کشش است. در برابر شوق چیست؟ کراهت و نفرت. وقتی آدم از یک چیزی بدش میآید، یک چیزی برایش سنگین است. پس ما شوق داریم، کراهت و نفرت داریم. و آن شوق است که از تویش انتظار شکل میگیرد. آدم منتظر چیزی است که نسبت بهش شوق دارد. شما هیچوقت منتظر نیستید دلار بشود ۹۰ تومان. منتظرید، البته میشود ها، ولی منتظر نیستید. شما منتظرید دلار بشود چقدر؟ ۳۰ تومان. ۳۰ تومان، یعنی آرزو بر جوانان عیب نیست. هزار تومان ملت توی خیابان میرقصیدند که دلار دستشان بود، با یک هزاری میگفتند دلار میشود هزار تومان. این حالت انتظار نسبت به آن چیزی است که انسان به آن شوق دارد. این شوق انسان را سوق میدهد به سمت او. شوق، سوق میدهد. انسان چیزی که بهش شوق ندارد، طبعا انتظارش را هم نخواهد داشت. اگر کراهت داشته باشد که دیگر اصلاً حالت تقابلی هم با او دارد. این آن کلمه اولی است که توی بحث ما بود.
پس انتظار یک درونمایهای دارد، یک جانمایهای دارد، آن هم شوق و کشش است. در برابر این شوق هم کراهت. این در مورد انتظار. میگوییم انتظار فرج امام زمان یا انتظار ظهور. انتظار، گفتیم یعنی چه. ظهور، حالا یعنی چه؟ ظهور یعنی یک آقایی که امام و سالها غایب بودند، ظاهر شوند. یعنی یک شخصی که بین ما زندگی میکرده، ما نمیشناختیمش، از این به بعد بشناسیمش. خوب، تمام شد، همین؟ امام زمان همین؟ مثلاً فرض کنید که فلان واقفی که توی حرم فلان قدر زمین وقف کرده و اینها و مثلاً توی حرم رفتوآمد داری، هیچکس نمیشناسدش، مردم میفهمند که این فلانی، واقف فلان جاست. ظهور کرد، دیگر بین مردم ظاهر شد، دیگر آشکار شد. قضیه امام زمان این است؟ حضرت ظهور که میکنند، یک سید جلیلالقدری، عالم ربانی، نورانی، حالا شما بگو معصوم، ولیخدا، آدم خوب، صاحب کرامات و معجزات. تا بهحال کسی نمیشناخت، حالا میشناسندش. حالا جمال دلربایش را میبینیم. ظهور امام زمان این است؟
ظهور امام زمان، ظهور حق است، ظهور حقیقت است. ما با یک انسانِ صاحبِ سر و گردن و چشم و ابرو و خال بر کنار لب و موهای بلند و فلان، با همچین شخصی به این معنا مواجه نیستیم. هرچند این ویژگیها را دارد. ما با شخصی مواجهایم که قرار است حقیقت را بر این عالم حاکم کند. نماینده حق، نماینده حقیقت، نماینده خداست. ظهور امام زمان یعنی ظهور حق و حقیقت.
خب، دو کلمه گفتم. انتظار یعنی شوق نسبت به چیزی، شوق در برابر کراهت. ظهور یعنی ظهور حقیقت. منتظر امام زمان یعنی کسی که منتظر حق است، یعنی کسی که شوق به حق دارد. کسی منتظر است که شوق به حق و حقیقت دارد.
کی منتظر نیست؟ آن کسی که کراهت از حق و حقیقت دارد. حالا بریم سراغ قرآن. قرآن چی میگوید؟ میگوید: «وَ لکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ». دو تا آیه در قرآن داریم. یکیش در سوره مبارکه زخرف، آیه ۷۸، که این خطاب به جهنمیهاست. البته توی جهنم به اینها میگوید شما نسبت به حق کراهت داشتید. آن که هیچی. یک آیه دیگر داریم مربوط به همین مردم، همینجاست. پیغمبر را مجنون میدانستند. میفرماید سوره مؤمنون آیه ۷۰: «أم یقولون به جنه» میگویند پیغمبر جنزده شده، مجنون است. مجنون یعنی کسی که جنزده شود. میگویند جنزده شده. «بل جاءهم بالحق» اینها حرف جن نیست، اینها حق است. پیغمبر حق آورده، حقیقت را آورده. «بل جاءهم بالحق و اکثرهم للحق کارهون.» اکثراً نسبت به حق کراهت دارند.
پس ما با یک چالش اینجا مواجهایم به نام کراهت نسبت به حق. تا وقتی کسی نسبت به حق کراهت دارد، منتظر امام زمان نخواهد بود. منتظرِ توهمیِ امام زمان. حق را بیاورند، این وقتی با حق مواجه میشود، معلوم میشود که تا بهحال توهم بوده، خیالات بوده. با حق که مواجه میشود، پس میزند. «فاطمه مالک فینا خوّجه». بعضیها، حالا من کار ندارم که کیاند آنها، بعد روایتش را وقتی مفصل بخوانیم با هم. توی روایت: امام زمان که ظهور میکنند، بعضیها بعد ظهور امام زمان، حضرت ظهور کرده، مردم اقبال کردند، وسط جنگ، فرمانده جنگ سپاه تشکیل داده، امام زمان، وسط همه این داستانها، یک تعدادی که قاعدتاً آدمهای معمولی ساده نیستند، برمیگردند به امام زمان میگویند که: «فرزند فاطمه، ما به شما نیازی نداریم. شما برای چی الان آمدی؟ مالنا فیک خوّجه.» ما نیازی نداشتیم به شما. کدام کار را پیش میبری؟ پس میزند.
جمله ترسناکی. یک زمانی پیامک میشد، بعد بعضیها گارد گرفتند دیگر پیامک نمیشد. البته به این شکلش هم درست نیست، ولی رگههایی از درستی تویش هست که میگفتند: «منتظران امام زمان به هوش، حسین را منتظرانش کشتند.» یادتان هست؟ این پیامکش یک زمان خیلی گل کرده بود که خب بعضی علما موضع گرفتند که نه آقا، این حرف وهابیهاست که حسین را منتظرانش کشتند که آنوریا را سفید کنند، بگویند نه، کارهای نبودم، خود شیعیان کشتند. که خب، به آن شکلش درست نیست. منتظرانش کشتند این همه کاره منتظر آن بودن. درست بله. به این معنا درست نیست، ولی به این معنا که همه کاره یزید و عمر سعد و اینها بود هم درست نیست. یزید و عمر سعد کشتند، ولی بههرحال بعضی منتظران هم بیتأثیر نبودند. بعضی منتظران واداده و شلول و نادان و بیخبر و غافل و حواسپرت و آدمهایی که فریب خوردند و جا زدند و ترسیدند و منتظران امام حسین بودن.
پس داستان انتظار امام زمان، داستان شوق نسبت به حق است. اینکه به ما گفتند منتظر باش، گفتند کسی که منتظر باشد، منتظر امام زمان باشد، منتظر فرج باشد، مثل کسی است که توی خیمه امام زمان، همراه امام زمان. خیلی حرف است. یا توی خیمه پیغمبر، همراه پیغمبر. حسینیه هستید، توی هیئت شما بگویید آقا مثلاً ما هیئتی میرویم که مثلاً حاج قاسم سلیمانی هم آنجا میآید. ما با حاج قاسم همهیئتی هستیم. چه افتخاری! برای یک نفر همهیئتی باشد. حالا فرض کنید شما توی مقر فرماندهی حاج قاسم، جزء آن پنج تایی باشید که مثلاً با حاج قاسم مینشینید طراحی عملیات. خیلی افتخار است. حالا یک کسی توی خیمه پیغمبر باشد، توی خیمه امام زمان باشد. اینی که گفته: «افضل اعمال امتی انتظار فرجه.» از آنور هم گفته که هرچی که کار سختتر بود، فضیلتش بیشتر میشود: «افضل الاعمال احمذها.» جیمی احمد. انتظار فرج خیلی کار سادهای است؟ منتظر امام زمانیم. انتظار یعنی شوق قلبی. یعنی هی رصد کردن. آن شوق قلبی آن حالتی است که کراهت نداشته باشی. اکثر مردم نسبت به حق کراهت دارند. تو باید شکل اکثریت نباشی. اقلیتی میتوانند منتظر واقعی امام زمان باشند. اقلیتی میتوانند واقعاً شوق داشته باشند نسبت به امام زمان. اکثراً امام زمان را که خودشان ساختند و خوششان میآید. امام زمان واقعی را... امام حسین برای خودمان ساختیم، عاشقش هم هستیم، دورش هم طواف میکنیم. امام حسینِ باقری را که ببینیم، با امام حسینی که خودمان ساختیم، میزنیم در دهان مبارکمان. امام حسین واقعی یک چیزی برای خودمان ساختیم، زاییده ذهن ماست. این واقعیت ندارد.
امام زمان واقعی مثلاً تشریف بیاورند به من بگویند که آقا خمس تو را بده. تشیع و اظهار تشیع و اینها نداریم، پول باید بدهی اینجا. امام زمان را دوست داشتیم که یک پولی هم تازه به ما بدهی، پولی هم از ما بگیرد، یک جایی یک حرفی بزند که به آن چیزی که ما ساختیم و بافتیم و اینها جور در نیاید، پس میزنیم دیگر. به چالش میخوریم، به تضاد میخوریم.
امام زمان حقیقی همین قرآن است. «کتاب الله و عترتی». آقایی بهجت رضواناللهعلیه، آیتاللهالعظمی بهجت، خیلی روی این جمله تأکید داشتند که شما ببین نسبتت با این قرآن چیست. نسبتت با امام زمانت معلوم میشود. یک سخنرانی گفتم بچهها، من یک قرآنی توی خانه داشتم، خیلی صفحاتش را کندم و انداختم دور. بچههای مدرسهای اینها بودند، خیلی جا خوردند، گفتند: «حاجآقا واقعاً؟» گفتم: «آره.» گفت: «حاجآقا باورمان نمیشود شما آخه با این لباس.» گفت: «آره، حالا شاید من هم نه، ولی خب مثلاً ماها.» گفت: «خب یعنی چی حاجآقا؟» باز کردم، یک صفحه در مورد ربا و اینها بود، پاره کردم و انداختم دور. یک صفحه در مورد حجاب بود، پاره کردم و انداختم دور. یک صفحه در مورد احترام به مردم و حقالناس و اینها بود، پاره کردم و انداختم دور. یک صفحه در مورد قرض دادن به بقیه بود، پاره کردم و انداختم دور. همینطوری آیات جهاد بود، پاره کردم. گفتند: «حاجآقا واقعاً پاره کردی؟» گفتم: «نه، همین که عمل نکردم، یعنی در واقع پاره کردم.» باز دوباره بحث جهاد و اینها. حالا ماه رمضان است دیگر، جهاد. خب بریم بعدی. آره، با عمل نکردن. «اکثرهم للحق کارهون.» خوشمان نمیآید دیگر. چیزی غیر از قرآن مگر میخواهد بگوید؟ همینهاست دیگر. الان ما نسبتمان با اینها چیست؟ قرآن گفته را چقدر شوق نسبت بهش داریم؟ چقدر پذیرش داریم؟ چقدر کراهت نداریم؟ چقدر بدمان نمیآید؟ بله، آنجایی که گفته ظلم و حقالناس و اینها، آن هم منظور این است که آن مسئولین حواسشان باشد. که به من خیلی آیات خوبی. فدای این قرآن من! پدر و مادرم. آیاتی که در مورد اینکه احترام پدر و مادر نگه دار، یعنی بچهام حالیش بشود که احترام من را نگه دارد. کتابی است این قرآن. به من میگوید تو هم. حالا حواست «هل جزاء الاحسان الا الاحسان» و اینها، شأن نزولش را نگاه کرد، دید در مورد کی بوده، کجا؟ تفسیر قرآن، متخصص تفسیر کند. هرجا که خوشش نمیآید، یک راه برایش پیدا میکند. هرجا که به این یک چیزی میماسد، خوب.
من الان چقدر شوق دارم این آیات در جامعه اجرا بشود، عملی باشد؟ چقدر منتظرم که چقدر چشم دارم این بشود؟ این میشود انتظار فرج، میشود انتظار امام زمان، میشود انتظار ظهور امام زمان. حالا با این چشم که آدم نگاه میکند، منتظر واقعی خیلی کم است. چقدر ما میدانیم قرآن چی میخواهد؟ این نکته اول. بعد که فهمیدیم چقدر پذیرش داریم، شوق داریم، هر کدام را هم که زیر سیبیلی یک جوری رد میکنیم، با توجیهات. خدا انگار «مغازه الله» نمیدانسته فلان مسئله. که میدانیم الان وقتش نیست. بعضی آدمهای مؤمن مذهبی، به نظرتان دیگر بحث حجاب و اینها الان وقتش است!؟ وقتش کی است؟ خدا وقتش را نمیدانسته، شما وقتش را میدانی؟ وقت ندارد اینها. حلال پیغمبر حلال الی یوم القیامه، حرام حرام الی یوم القیامه. وقتی تا روز قیامت. نه حالا این را الان توی این وضعیت جامعه، خب مثلاً تو فکر کردی توی این وضعیت جامعه از حجاب... حالا مثلاً حجاب یعنی با چوب بزنیم توی سر ملت روسریشان را درست کنند؟ نه، اصل اینکه یک قانونی باید باشد و توی جامعه باید توی این کشور همه به عنوان یک قانون نگاه کنند به این مقدار از پوشش. تازه ما حجاب اسلامی را هم که نمیگوییم. سرلخت بودن ممنوع است. حجاب اسلامی که نمیگوییم. توی حرمش هم حجاب اسلامی رعایت نمیکند. خیلی از خانمهایی که حتی چادر دارند، آرایش دارند. حجاب اسلامی اگر بخواهد باشد، نباید کسی با آرایش... یک زمانی البته حرم آرایشها را پاک میکردند دیگر. بعد زن، زندگی، آزادی. زن، زندگی، آزادی به امام رضا علیهالسلام هم رسیده دیگر. به آرایشگاه کار ندارم. توی حرم اگر قرار است حجاب اسلامی باشد، باید همه آرایشها را پاک بکنند. کسی به حجاب اسلامی کار ندارد. میگویند سرلخت بودن ممنوع است. سرلختی ممنوع، کف داستان است دیگر. این با اصلش هم خیلی فاصله دارد، ولی اینقدر قانون لحاظ کرد. شما فکر میکنی اگر اینها را لحاظ نکردی، بعد چی را میخواهی دقیقاً نگه داری؟ میگوید مملکت را نگه میداریم. کدام مملکت را؟ مملکت اسلامی را؟ ایمان و مرزهای ایمان را؟ اسلام را؟ خدا را؟ پیغمبر کی است؟ دقیقاً میخواهی نگه داری چی را الان دنبالشی؟ ایران را میخواهی حفظ بکنی؟ این خاک منظور است؟ این خاک زیر ساختمان است، این را میخواهی حفظش بکنی؟ چی را دقیقاً میخواهی حفظ بکنی؟ نظام اسلامی را میخواهی حفظ بکنی؟ وجب خاک را میخواهی نگه داری؟ تازه همین چهار وجب خاکت هم وقتی فرهنگت نزول کرد، فکرت تنزل کرد، اعتقاداتت تنزل کرد، میشود سوریه. میزند، میآید جلو. هیچکس دل نمیدهد. عرضه ندارد. ارزش برایش ندارد که وایستد خون از دماغش میآید. همه فرار میکنند. صحنههای بینظیر را شاهد بودیم توی این قضیه سقوط بشار اسد. سربازها میرفتند بغل پارک، لباسهای شخصی. یادتان هست؟ دیدهبودیم فیلمهایش را. این مال وقتی است که ایمان و اعتقاد نیست. همینجور مُفتِ مُفت تحویل آنی میدهد که تا قبلش کلی آدم کشته که حکومت را بگیرد. بعد آرام آرام دارد حالیشان میشود که کیا آمدند سر کار. همه آن جلادهای قبلی که با ریشهای بلند گردن میزدند، با کراوات برگشتند. بعد زمان بشار اسدی که کاباره بود و دیسکو بود و عرقخوری بود و خوانندگی زن بود و همهچیز آزاد بود. حکومتی آمده بابت نماز جمعه نرفتن شلاق میزند. حجاب هم اجباری واجب. خیلی قشنگ. بازی اول داستان است. حالا بعدها چی میشود، خدا میداند. مملکتی که نصفش را این خورده برده، نصفش را ترکیه برده، نصفش را نمیدانم کردها دارند میبرند، نصفش را اسرائیل گرفت. کدام سوریه دقیقاً؟ منظور از سوریه چیست؟ سوریه را حفظ کنیم. الان دقیقاً کدام سوریه را داری حفظ میکنی؟ مسئله کوتاه بیاییم.
ما ایران را نگه داشتیم. کدام ایران؟ منظور جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی با تنزل اعتقادات، با بست شهوات، سقوط میکند. ولو اسمش هم جمهوری اسلامی باشد. همان کاری که در اندلس کرده. جوان شما وقتی آلوده شد، فضایی که توی کشور آدم گاهی واقعاً احساس خطر میکند. رابطههای ضربدری و بین زنهای متأهل، مردان متأهل. چیزهای عجیب و غریبی. گاهی حتی بین آدمهای مذهبی من به من میرسد که من دیگر نمیتوانم اینها را بالای منبر به شماها بگویم که آدم قضیه چند سال پیش یک کسی آمد تعریف کرد که من تا چند روز حالم بد بود. اصلاً حالت بیماری داشتم. چیزهای عجیب. اشاره نمیتوانم بکنم. در پس این پرده، زیر پوست این جامعه، خیلی اتفاقات عجیب و غریب. با این فضای مجازی و مخصوصاً فضای مخصوصاً اینستاگرام، آزاد کنیم، عوضش مردم آرام میشوند، شورش نمیکنند! دقیقاً تازه اگر آرام بشوند، بماند که آرام هم نمیشوند. اتفاقاً عامل شورش است. اگر تازه آرام بشوند، با مواد مخدر که نمیشود کسی را آرام کرد که شورش نکند. با یک چیز دیگری باید کنترل بشود. مهار دست و پایش را قطع بکنیم که شورش نکند. که بدتر شد. شما ایمان را که نمیشود از بین ببری، بعد بگویی عوضش مملکت را نگه میداریم. مملکت کی را نگه میداریم؟ مملکت ایمان؟ مملکت مؤمنین؟ مملکت مؤمنین با ایمان میماند، نه با از بین بردن ایمان.
این میشود ظهور حقیقت. آن کسی که دنبال این است، میخواهد این حق را توی جامعه جاری کند. این میشود چی آقا؟ میشود منتظر واقعی. اگر قرآن اینجا هست، من این آیات این قرآن را، این آیات را برایتان بخوانم. ببخشید یک صلوات بفرستید. دست شما درد نکند. در سوره چهل و هفتم، که به مبارک نبی اکرم، سوره مبارکه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم. آیات ابتدایی سوره میفرماید که خیلی جالب است. پس امام زمان، حالا در مورد حق بودن امام زمان دو سه تا روایت هم دارم که میخوانم برایتان. اولین آیه را داشته باشید، آیه دوم میفرماید که: آنهایی که ایمان دارند، عمل صالح دارند و ایمان دارند به آن چیزی که بر پیامبر نازل شد، که اینجا نام مبارک پیامبر را میآورد، «و هو الحق من ربهم» که آنی که به پیغمبر نازل شده، حق است از جانب خداست. آنهایی که ایمان دارند، «اصلح بالهم.» گرفتاریهایشان برطرف میشود. به آبادی میرسند، به آزادی میرسند، به همهچیز. بعدش میآید میفرماید که آن هم که کافر است بدبخت است. نه، نه، به قول ما مامنیت دارد، نه دنیا دارند، نه آخرت دارند، نه خوشی دارند، هیچی ندارند. کشورهای منطقه را مال شما نگاه کنید. همین ترکیه را نگاه کنید. توی سر ما میزنند. گاهی بعضی مسئولینمان توی سرمان میزنند. بنده توی قم کلاسهایی دارم با این طلبههای خارجی جامعهالمصطفی. طلبههایی دارم از ترکیه، از آلمان، از پاکستان، هندوستان، از آفریقا، تانزانیا و تو باگو. از اروپا، از آمریکا، از کانادا. حالا بعضیهایشان اینترنتهای قبل. یکی از چیزهایی که اینها هی به ما میگویند این است که: «آقا چرا شما به مردمتان نمیگویید که وضع کشورهای ما از وضع شماها بدتر است؟» خیلی چیز عجیبی. طلبه داشتم، الحمدالله، از فنلاند. به بنده میگفتش که: «آقا من فیش حقوقی بابام که دکتر است را بیاورم بهت نشان بدهم که درآمدش چقدر است، هزینههایش چقدر است و ما مثلاً سالی یکبار سفر نمیتوانیم برویم. شماها کیشتان از کشمشتان میشود، همهتان شمالید، هی هم مینالید که بدبختیم و بیچارهایم و هیچی نداریم. کاشکی گاو بودیم توی سوئیس و این حرفها.» گفت که: «مردم کشور ما چند وقت به چند وقت سفر میروند؟» توی همان فنلاند خودمان، نه پاشند بروند مثلاً فرانسه. رنگ سفر کسی نمیبیند. آخرهفتهها سوت و کور. شهر مردهها. همه هم توی خانه. من که جاده چالوس غلغله! عزیزم! از من کسی قبول نمیکند. اگر تو میگویی، تو بیا بگو. مسائل امنیتی، مشکلات امنیتی دارم. بهخاطر همین نمیتوانند. چون بعضیهایشان توی کشورهای خودشان تحت پیگردند دیگر. جامعالمصطفی را به عنوان سازمان تروریستی معرفی کرده آمریکا. تحت پیگردند بعضیهایشان. بندگان خدا مشکلات این شکلی دارند. میگوید: «آقا شما چرا نمیگویید که مثلاً پاکستان که نه تحریم است، نه با آمریکا دعوا دارد، یک دانه ترقه سمت اسرائیل پرت کرده. وضع بنزین ما چیست؟ وضع گرانیمان چیست؟ وضع مسکنمان چیست؟ مشکل اشتغالمون چیست؟ ایرانی که این همه توی هجمه و تحریم و فشار و گرفتاری است، به مراتب زندگی مادیاش از ما بهتر است.» شهریه هم ندارند، بیمه هم ندارند، توی هزینههای زندگیشان واقعاً لنگ میزنند. بعضیهایشان خانههایشان را من دیدم، خاکروبه است. یعنی کفششان چیزی ندارند، خاک. زندگی. با این حال میگویند: «آقا ما همین را توی کشور خودمان که آنجا شغل داریم و کار داریم، نمیتوانیم تهیه کنیم. چرا نمیگویید درصد تورم توی ترکیه چقدر است؟ وضعیت اقتصادی مردم توی ترکیه چیست؟» یعنی آنها یقه من را میگیرند ها. من خیلی دوست دارم صوتهای اینها را بیاورم به شما بدهم گوش بدهید. فیلمهایشان را بیاورم بگذارم. حرفهایشان را بشنوید. آیا قرآن میگوید این سورهای که به نام مبارک پیغمبر است؟ میفرماید که: «آنی که دنبال حق است، آباد میشود.» هم اینجایش، هم آنجایش، هم زندگی دنیایش، هم آخرتش. آن هم که دنبال حق نیست، نه اینور را دارد، نه آنور را. «و ذلک بان الذین کفروا اتبعوا الباطل و ان الذین آمنوا اتبعوا الحق من ربهم کذلک یضرب الله للناس امثالهم.» میآید چند تا آیه پایینتر. «و الذین کفروا فتعسًا لهم.» آنهایی که کافرند بدبختند و «اذل اعمالهم.» چیزی هم گیرشان نمیآید. چرا؟ «ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله.» چون نسبت به آن چیزهایی که خدا نازل کرد، کراهت داشتند. چون خوششان نمیآمد، بدبخت شدند. راه خوشبختی یکی است: از حق خوشت بیاید و دنبال حق باشی و دنبال این باشی که حق را توی جامعه جاری کنی. اینی هم که زمان امام زمان زمان گشایش و فرج و راحتی و رفاه است، بهخاطر چشم و ابروی مردم یا حتی چشم و ابروی نازنین امام نیست. حق جاری میشود، «ما نزل الله» جاری میشود. همه میروند گوش میدهند ببینند خدا چی میگوید. آنی که خدا خواسته و گفته و نازل کرده، همان به کرسی مینشیند. این میشود که همهچیز آباد میشود. بحث فوقالعاده علامه طباطبایی در المیزان میآورد که چرا اگر دنبال حق بریم، همهچیز آباد میشود. رابطه تکوین و تشریع را مطرح میکند که چون وقتش نیست، امشب اشاره نمیکنم. یعنی بحث تخصصی. انشاءالله یک وقتی فرصت باشد، مفصل کلمه به کلمهاش را بخوانم، بحث بکنم. خیلی بحث محشری است. کسانی که حوصله دارند، بروند آن آیات را بخوانند، ذیل همین آیه ۷۰ سوره مبارکه مؤمنون است. خیلی فوقالعاده است. میگوید: «آقا اصلاً راه آبادی دنیا و آخرتت همین است. اصلاً خدا برای چی اینها را گفته شماها را آشپز کند که گفته حجاب، گفته ربا ممنوع، گفته دزدی نکن، گفته چشمچرانی نکن، موسیقی حرام گوش نده. نه بابا، میخواستم آباد بشوی. دنبالش بروی، آباد میشوی. آخرت...» بقیه جاهای دنیا این شکلی است؟ نه دنیا دارند، نه آخرت. نه اینکه دنیاشان خوب است، آخرتش فلان. دنیا هم ندارند. همین ایران لت و پاره شما، سگش شرف دارد به همین کشورهای منطقهتان که نه تحریماند و نه کسی باهاشان کار دارد و هروقت بخواهند میروند آمریکا، آمریکا هروقت بخواهند پاشوند میآیند اینجا. همین مثالی که واضح برایتان آوردم. افغانستان که جلو چشممان است دیگر. پاکستانش هم است، حتی هندوستانش هم است. حتی بعضی از اینها کشورهای هستهای هم هستند، مثل هندوستان. وضع مملکتشان چیست؟ وضع مردمشان چیست؟
من کشور مصر را زیاد مثال زدم. کشور مصر را بروید اوضاعش را مطالعه کنید. چی دارد الان یک آدم مصری؟ دلش به چی خوش است؟ کشوری که من ده سال پیش آمار داشتم ۳ میلیون نفر توی قبرستانها میخوابند. تازگی آمار گرفتند مثل اینکه تا ۵ میلیون رسیده، توی قبرستان میخوابند. توی قبرستان زندگی میکنند. نه میروند قبرستان برمیگردند. یعنی بهشت رضای شما، تکهتکه سنگ درست میکنند برای قبر. تکه میدهد کنار همان میخوابد. اتاقک درست میکنند، تمام آشپزی میکند. ولی کشوری که ما خبرنگار تویش نداریم. بهخاطر همین خیلی آمار دقیقی نداریم. اگر مستندساز بفرستیم. کشور آقا مصر، کشور تمدن، جزء کشورهای اصلی دنیاست توی تمدن. توریستی که آن کشور دارد، میدانی چقدر است؟ جزء مفاخر دانشگاه الازهر این کشور دارد. تحریم هم نیست. رابطه با همه هم خوب است. وضع اقتصادیاش چیست؟ این حرفا شده. آقا حرفای شعار نفس در جای گرم درمیآید ها. قیمت مرغ و اینها مثل اینکه خبر نداری ها. عزیزم! شما از جای دیگر خبر نداری. مشکل این است. چشم باز کردی، بمباران هم که هی روی سرت ریختند که: ای بدبخت، ای نکبت، ای فلکزده، ای ایرانی، فلان. کلمات بد و سانسور. چقدر تو بدبختی. کجا به دنیا آمدی؟ چه کشوری؟ مردم بگویید ما توی اوجیم، اعماق دره. همه. خیلی ما بدبختیم. بابا هیچ جای دنیا توی این فشار نبوده. تا به اصلاً نمیتواند باشد. وضعیت اقتصادی ما. من دیشب میوه رفته بودم بخرم، ساعت ۲:۳۰ شب بود، یک مغازه باز بود. مغازه ساعت ۲:۳۰ شب باز. بعد میوه دارد. حالا لیمو شیرین رفته بودیم برای مریض بگیریم. چقدر؟ ۵۰ تومان. خوب کمرشکن، کیلو ۶۰ تومان. یک لحظه آمدم غر بزنم که این چه قیمتی است؟ گفتم: «خبر داری تو مملکتی هستی که چهل ساله همه رقم تحریم شدی و الان اصلاً نباید توی کشور تو میوه پیدا بشود.» یک لحظه به خودم گفتم: «عجیب است. ما اصلاً میوه توی کشورمان پیدا میشود. ولو با این قیمت که به نسبت کشورهای دیگر قیمتش هم خیلی آنچنانی نیست.» بهخدا آمریکایش هم به این قیمت لیمو گیرشان نمیآید. درآمد و پول خودشان همینی که هست. جای تعجب است. بماند که اصلاً شما کاملاً انگار یک کشور نرمالی، بابا انگار نه انگار که شما یک قطره نفتت را نمیگذارند بفروشی. یک پیچ نمیگذارند وارد کشورت بشود. الان که با FATF کل آمار را درمیآورند که از بیرون چهکار میکنی. خیلی ما همهچیز را روی روال طبیعی گرفتیم. شرایط اضطراری و بحرانی است که مخصوصاً توی این ۱۲، ۱۳ سال اخیر داریم تویش زندگی میکنیم. با همه فشارها ماندیم، زنده ماندیم، رشد کردیم، پیشرفت کردیم. بهخاطر چیست؟ بهخاطر اینکه دنبال حق رفتیم. بیشتر اگر دنبال برویم، وضعمان هم بهتر از اینها هم خواهد شد. بهترینها هم خواهد شد. برگردی، حالا توی سرش را میخوری. از دنیا تو از دست میدهی. هم اقتصاد تو، هم امنیت تو، هم عزت و آبرویت را توی دنیا از دست میدهی. «ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله.» این بهخاطر این بود که کراهت داشتند نسبت به این چیزی که خدا نازل کرد.
داستان انتظار امام زمان، داستان شوق و کراهت. منتظر واقعی آنی است که شوق دارد. نسبت به چی؟ نسبت به حق. حق چی بود؟ «مانزل الیهم من ربهم.» آنی که خدا نازل کرد، حق واقعی. یعنی قرآن. آنی که از همه جانش مشتاق این است که این قرآن کل جامعه را بگیرد، این منتظر واقعی امام است. به هر میزان این اشتیاق قویتر و توی مسیر اجرا جدیتر، این آدم به امام زمان نزدیکتر. هر میزان دارد توی جامعه این را توسعه میدهد، گسترش میدهد، راه میاندازد، قرآن را توی جامعه راه میاندازد، به کار میاندازد، این آدم به امام زمان نزدیک است. خیلی این قاعده، قاعده مهمی است. میشود انتظار فرج. به میزانی که ارتباط ایجاد میکند با امام زمان. آدمها را سوق میدهد به امام زمان. دلها را گرم میکند به امام زمان، به قرآن، به حقیقت، به حقیقت.
خب، اول دو سه تا روایت در مورد حق قرار بود بگویم، بعد یک داستان میخواهم برایتان بگویم. خستگیتان هم در میرود انشاءالله. توی روایت دارد: امام باقر فرمودند. «کافی» جلد ۸ آمده. «میفرماید آیه «جاء الحق و زهق الباطل» مال وقتی است که امام زمان ظهور میکند. «ذهبت دوله الباطل.» میآید دولت باطل را از بین میبرد. پس دولت امام زمان دولت حق است.
یک روایت دیگر هم بخوانم کیف کنید. از حکیمه خاتون در کتاب «کشف الغمه» از مرحوم «اَربلی» جلد ۲. ایشان، حکیمه خاتون، موقع تولد امام زمان حضور داشتند. تعریف میکنند که من شبی که رفتم سر بزنم به امام عسکری، امام عسکری به من فرمودند که: «امشب بمان. امشب به دنیا میآید.» گفتم: «از کی؟» فرمود: «از نرجس.» گفتم که: «اصلاً نشانه بارداری ندارد، اصلاً باردار نیست.» حالا حکیمه خاتون کسی است که ایشان را مقایسه کردم با حضرت زینب سلاماللهعلیها در جهت مقامات. شبیه حضرت زینب است. خیلی غریب است بین ما حضرت حکیمه. قلیل. نه توسل به ایشان میکنیم. ایشان اگر ما سه چهار تا زن رأس داشته باشیم بعد اهلبیت، حضرت زینب، حضرت معصومه، یکیش حضرت حکیمه است. ولی خیلی غریب است بین ما. یعنی آنچنانی، خیلی حس آنچنانی نداریم. چهار تا قبر داخل ضریح سامرا. ایشان میگوید: «من ماندم و سحر شد و امام زمان به دنیا آمدند.» بعد توصیف میکند اتفاقاتی که آن شب رخ داد. چون روایتش مفصل است من نمیخوانم، فقط بخش آخرش را میگویم که حالا یک تعدادی آمدند، دیدم این قنداق را میچرخیدند. شبیه پرنده بودند. از امام عسکری پرسیدم که: «آقا اینها چیاند؟ این پرندهها چیاند؟» فرمود: «حالا جبرئیل و هؤلاء ملائکه الرحمه.» جبرئیل، اینها ملائکه رحمتند. آمدند که ببرند به عرش این پیکر را، برمیگردانند پیش مادرش. بعد حضرت حکیمه خاتون میفرماید: «لما ولد کان نظیفا.» وقتی امام زمان به دنیا آمد، خب معمولاً بچهها وقتی به دنیا میآیند، چرک و کثیفی و خون و اینها باهاشان است. میگوید: «دیدم که توی بدن امام زمان هیچ آلودگی نبود. مفروغا من پاک پاک. و الا ذرایه الایمن.» دیدم روی بازوی راست امام زمان که اولی که به دنیا آمد من دیدم بدنشان را، دیگر لباس که تن حضرت نبوده دیگر. بدنشان را که آنجا دیدم، دیدم روی بازوی راستش نوشته، مکتوب: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا.» روی بازوی راست امام زمان این آیه حک شده. دست راست دیگر. این دستی که قرار است این عالم را عوض بکند. این چه دستی است؟ دست «جاء الحق.» دستی که حق را میآورد، کی میتواند با این دست بیعت کند؟ آنی که شوق به حق دارد. دست، دست بیعت است دیگر. دست راست امام زمان است. با کدام دست شما بیعت میکنید؟ دست «جاء الحق.» کی بیعت میکند؟ آنی که در حق کراهون. آنی که شوق نسبت به حق دارد.
یک قضیه برایتان بگویم. خیلی قضیه قشنگی است. خستگیتان هم در میرود. کیف میکنید. دیگر روایت یک کمی طولانی است. خیلی طولانی نیست، ولی اینقدر نکته دارد که کلی امشب صفا خواهید کرد انشاءالله. در کتاب «الثاقب فی المناقب» جلد ۱، صفحه ۵۹۰. دیگران هم نقل کردهاند، کتابهای دیگر. مجلسیان در «بحار» گفته، دیگران هم گفته. یک آقایی به نام «قاسم بن علا». ایشان وکیل امام زمان بود در آذربایجان. شهر «اَرّان». نمیدانم حالا اگر آذری شهر «اَرّان» اگر میدانید کجا میشود یا بگردید توی اینترنت و اینها در بیاورید. وقت نکردم که بروم آمارش را در بیاورم کجا بوده. البته منطقه آذربایجان منطقه وسیعی بوده. یعنی هم آذربایجان ایران شامل میشده، هم آذربایجان باکو را و همتا مسکو و قفقاز و اینها میرفته. به مجموعه این منطقه میگفتند آذربایجان. که منطقی هم است که قبل از ظهور توی روایت داریم که آتشی به پا میشود، درگیری میشود در منطقه آذربایجان. به ما گفتند: «نار آتش آذربایجان.» «لابد آذربایجان. لابد لنار من آذربایجان.» یا آتشی در آذربایجان برپا خواهد شد که برای دشمنان ماست. با هم درگیر. هرچه هست خیر باشد و هرچه هم که باید رخ بدهد زودتر رخ بدهد بدون تلفات برای ما انشاءالله. قاسم بن علا، آذربایجان، وکیل امام زمان بود. قبرش کجاست؟ یعنی اصلاً شیفته شدم یکبار بروم آذربایجان قبر ایشان را پیدا کنم زیارت کنم. جالب است داستان، جالب. شخصیت عجیب این آقا. ۱۱۶ سال عمر کرد رحمتاللهعلیه. ۸۰ سالش چشمانش سالم بود و توی وقتی که چشمانش سالم بود، «لقی العسکریین.» ملاقات امام هادی و امام عسکری رفت. بعد از اینکه ۸۰ سالش تمام شد چشمانش نابینا شد. ۹ روز قبل اینکه از دنیا برود دوباره بینایی چشمانش برگشت. یعنی از ۸۰ سالگی تا ۱۱۶ سالگی نابینا. ۹ روز مانده از دنیا برود، دوباره بینا شد و بعد از دنیا رفت. و ایشان در منطقه آذربایجان بود. نامه میآمد از طرف نواب اربعه در زمان غیبت صغرا بوده. خیلی بنده چند سال پیش، ۱۲، ۱۳ سال پیش اینجا جلساتی بود توی مشهد. البته ادامه پیدا نکرد به دلایلی. دوست داشتم تاریخ عصر غیبت را بگویم، خصوصاً اتفاقاتی که برای افراد توی زمانه عصر غیبت صغرا افتاده. خیلی وقایع عجیب غریبی است که اکثرش هم به گوش ماها نرسیده. امام زمان خصوصاً در زمان غیبت چهکار میکنند، کجا میروند، مشغول چیاند، بود و نبودشان چه فرقی میکند. زمان غیبت صغرا اتفاقات عجیب غریبی دارد. یکی از اتفاقات جالب اینجاست. ایشان وکیل امام زمان بود در آذربایجان. نامه میآمد از طرف جناب عمری و حسین. نواب امام زمان. یک مدتی نزدیک دو ماه برای ایشان نامه نیامد. خیلی ناراحت شد. راوی که ابوعبدالله صفانی باشد، میگوید: «یک روزی نشسته بودیم غذا میخوردیم توی خانه قاسم بن علا. این دربان آمد. «دخل بواب مستبشراً.» خیلی خوشحال و شنگول. گفت: «آقا، پیکی از طرف عراق آمد.» همین که قاسم بن علا، آن موقع نابینا بود، همین که شنید، سجده کرد. دیدیم یک پیرمردی آمد. قد کوتاه، اثر راه طولانی و مسافرت طولانی توی چهرهاش نمایان بود. «جبه.» جبه امروزی چی میشود؟ جلیقه. یک جلیقه مصری هم تنش بود. یک کفش بنددار پایش بود و یک توبره اسب هم روی کولش بود. این که وارد شد، قاسم بن علا بلند شد و ایشان را در آغوش گرفت و این توبره ایشان را از روی دوشش برداشت و گفتش که: «یک تشتی با آب بیاورید.» و خودش حالا با اینکه نابینا بود، دست این پیرمرد تازهوارد را شست و نشاندش کنار خودش. از آداب دیگر مهمان که وارد میشود، صاحبخانه دستش را بشوید. حالا بین ما خیلی رایج نیست. ما یک رستوران رفتیم یزد. آره، رستوران سنتی بود. گلاب آوردند، قبلش دست ما را شستند. اینها. فقط من دعا میکردم کسی فیلم نگیرد. این صحنه، کمین. آخوندها از ملت سواری گرفتن، با گلاب هم دستشان را میشویند. و آداب رستورانش. هرکی میآمد دستش را میشستم. فرقی نمیکرد، جزء آداب است دیگر. مهمان وقتی وارد میشود، صاحبخانه دستش را بشوید. میگوید: «دستش را شست و نشاند کنارش.» این آقای صفانی میگوید: «ما نشستیم. همه همان ادامه غذاس خوردن و غذامون تمام شد. دستامونو شستیم و اول مهمانش رو غذا داد، بعد نامه.» حالا میگوید: «اول نامه را بگو. غذا ولش کن. نامه چی داری؟» آداب را رعایت کرد. اول غذا را بهش داد. غذاش را که پیرمرد خورد، پا شد رفت این توبره. بالاخره نامه توی توبره بود دیگر. این توبره را برداشت آورد و نامه را درآورد داد به آقای قاسم بن علا. قاسم بن علا هم اول نامه را بوسید، داد به کاتبش. کاتب که نامهها را مینوشت و نامهها را میخواند. ایشان هم که نابینا. کاتب ایشان اسمش ابوسلمه ابوعبدالله بود. کاتب قاسم بن علا. نامه را اول یک دانه خواند، زد زیر گریه. قاسم بن علا بهش گفتش که: «فهمیدی؟» دارد گریه میکند. گفتش که: «چی شده؟ چه خبر؟ توی نامه چی نوشته؟» «خبر «الخرج فی ما ترکت.»» یک چیزی در مورد من نوشته؟ نمیگویی بگو ببینیم چیست؟ گفت: «چیزی نیست.» گفت: «نه، بگو، بگو چی نوشته؟ توی نامه چرا گریه کردی؟» گفت: «توی نامه نوشته که شما چهل روز از بعد اینکه نامه دستتان میرسد بیشتر در دنیا نیستید. چهل روزی از دنیا میروید و از روز هفتمی که نامه به شما برسد، ۷ روز بعد این نامه مریض میشوید. مریضی یک چیزی دیگر. بعدش از دنیا خواهی رفت ولی توی آن مریضی چشمت برمیگردد، دوباره بینا میشود. بینا میشوی از دنیا. و هفت تا لباس هم کنار این برایت فرستادند. کنار نامه هفت تا لباس فرستاده.» اینها را کی فرستاده بوده؟ از طرف خود امام زمان. خود نایب که کارهای نبوده. به واسطه نایب امام زمان فرستاده بودند برای قاسم بن علا خوش به حالش. قاسم. حالا ببینید آدم با معرفتی که شوق به حق دارد این است که مرتبط با امام زمان میشود. میگوید: «پرسیدم حالا به ما بگویند وای! یعنی کی میپاشیم؟» گفت: «آره، شما چه روزی از دنیا میروی؟» پرسید: «آیا سلامت من دینی با دین سالم میمیرم؟» آن هم پاسخ داد که: «فی سلامت من دینک.» آره، با دین سالم میمیرد. «فضحکه.» زد زیر خنده. «چه روزی دیگر میمیرم! با سلامت در دین میمیرم. آخ جون! دیگر من چی میخواهم؟» بعد این عمر طولانی دارم از دنیا میروم با سلامت در دین. آخیش! آخ جون! کیف کرد. سر حال شد. کراهت به حق، آنی که دارد از مرگ بدش میآید، یکی از علامتهاش است. «ان الموت حق.» کی بدش میآید از مرگ؟ مشتاق منتظر واقعی از مرگ بدش نمیآید. یک نشانه مهم. خیلی این قاعده طلایی عجیب. داستان مرگ آقا شوخی ندارد. زیر سیبیلی و فیلم بازی کردن اینها ندارد. آدم دیگر با مرگ رودرواسی ندارد. وقتی مرگ میآید دیگر.
آدم هواپیما برمیگشتیم از نجف. کلی منبری و مداح و اینها هواپیما بود. پارسال همین وقتها به نظرم بود. بهمن فکر کنم بود. جو نامساعد. رفتیم بالا. خلبان اعلام کرد که: «بهخاطر جو نامساعد وارد آسمان همدان که بشویم تکانهای هواپیما خواهد داشت. نترسید.» آقا تکانهایی داشت. هواپیما وقتی وارد آسمان. ملت میکشیدند. یکی این بغل پشت ما بود. دیگر نمیدانم ۱۴ معصوم شده بود ۱۷ تا ۱۸ تا. هرچی اسم بلد بود با یا زهرا، یا ابوالفضل، یا. ملاقات امیرالمؤمنین. یک وقت نریم خدایینکرده زیارت در و دیوار. امیرالمؤمنین خوب است. ثواب دارد. فرودگاه منتظرند. علامت شوق به حق، یکی از جاهایی است که خیلی دقیق خودش را نشان میدهد، توی شوق به مرگ خودش را نشان میدهد. منتظر واقعی امام زمان آن کسی است که شوق به مرگ. بر اساس بعضی روایات: «یتمنون الشهاده.» تمنای شهادت. ادامه اصحاب خاص امام زمان است. مشتاق شهادت است. حال حاج قاسم را ببین. چه حالی بود. نامه مینویسد برای شهادت. نامه مینویسد به قاتلش: «کجایی بابا؟ لامصب بیا دیگر. شفاعتت میکنم. چرا نمیآیی؟ پدرم در آمد.» خطاب به آن لحظه انفجارش نامه مینویسد. بوسه انفجار. چه عشقی است. عروس خونین. به عروس شهادت، داروی درد من. از شهادت خوشش میآید. کیفت را بکن بابا! وقت بازنشستگی، پول بازنشستگی را بگیر. یک خانه خوب بخر، ماشین خوب بیندازیم، سفر باغ بیرون شهر بگیر. الان وقت کیف و حال تو است. کیف و حال چی؟ شهادت. یا امام زمان.
میگوید آدم به درد بخور امام زمان. میگوید که: «آقای قاسم بن علا پرسید در سلامت دین؟» و گفتیم: «آره.» و آن آقایی که تازهوارد بود، پیرمرد دست کرد و چند تا چیز درآورد. سه تا پیراهن درآورد، یک دانه «خبره یمانی.» «حبره سرخ.» درآورد. «برد یمانی.» یک عمامه درآورد، دو تا پیراهن درآورد، یک حوله درآورد. قاسم همه را گرفت. قاسم بن علا، یک پیراهن هم خود قاسم بن علا داشت که از دست امام هادی علیه السلام گرفته بود. ایام شهادت امام هادی است، بر اساس بعضی روایات ایام میلاد امام هادی علیه السلام از ۵ رجب، بعضی گفتن میلاد امام هادی. ایام میلاد یا شهادت امام هادی علیه السلام. یک صلوات هدیه به ایشان بفرست.
یک دفعه داستان عوض میشود. یک رفیقی داشت قاسم بن علا. من با این نکته کار دارم رفقا. آقایان عزیز. بزرگواران. اینجا را گوش بدهید. خیلی جالب شد. قاسم بن علا وکیل امام زمان است که توسط نواب اربعه بهش نامه میدهند. الان هم که امام زمان بهش خبر دادند تو فلان موقع از دنیا میروی. این هم بساط دفنت. این آقا یک رفیق صمیمی دارد که ناصبی است. ناصبی یعنی چی؟ یعنی وهابی. وکیل امام زمان رفیق وهابی دارد. سبحانالله. قشنگ ماجرا این است که این همه نامه میگرفته، میبرده، میآورده. یکبار بهش تذکر ندادند که این وهابی است. چی است؟ خیلی عجیب شد. تازه این خبر مرگ را که دید توی نامه، گفت این خوراک است برای اینکه من این وهابی را شیعه کنم. البته رفاقتشان رفاقت اعتقادی نبود. رفاقت دنیایی بود. توی خط تاکسیرانی مثلاً با هم رابطه داشتند. توی گروه همسایهها توی ساختمان مثلاً توی واتساپ با هم پیام میدادند. از این جور چیزها. ارتباط ارتباط اعتقادی مثلاً یک شب این آن را ببرد کربلا، یک شب آن مثلاً این را ببرد زیارت. مثلاً ابن ملجم. رابطه اعتقادی نداشته. رابطه کاری. رابطه دنیایی. تعبیر روایتی هم همین است: «فی مهم دنیا.» توی امور دنیایی با همدیگر رفیق. «شدید النصب.» از آن وهابی تندها. یعنی مدل داعشی. رفیق داعشی تو هم داشت قاسم بن علا. این آقا رفتوآمد میکرد خانهاش. یک چند روز که گذشت، آمد خانه قاسم بن علا. اسمش هم چی بود؟ «عبدالرحمان بن محمد سریع.» حالا الان هیچ توضیح در موردش نمیدهم. تا آخر داستان با توجه بیایید. فیلم سینمایی بشود. آقا اپیزود محشری از توی رمانها، از توی اینها در میآید. رهبری هم تازگی فرمودند که: «بابا اینها را رمان کنیم.» چقدر این داستان ظرفیت رمان دارد، ظرفیت فیلم سینمایی دارد. هروقت من این فیلم سینمایی را نگاه میکنم با این موضوعات. چه میگویم؟ خدایا ما چقدر محتوا داریم. اینها که چرتوپرتهایی میسازند، ژانرهای هنری. ژانرهای عاشق. عشقی هم داریم. آخه فوقالعاده. اینقدر آدم چیزی میان فیلمسازان از پیش هم در. اسم آن آقا عبدالرحمان بود. عبدالرحمان یک روز آمد خانه قاسم بن علا. قاسم برگشت به این اطرافش گفتش که: «نامه را بردارید بیاورید برای این بخوانید. «فانی احب هدایته.»» دوست دارم هدایت بشود. با این نامه. اینها برگشتند گفتند: «بابا این نامه را خیلی شیعیان تحمل ندارند گوش بدهند که چه روزی بعد از دنیا میرود. اینها نمیکشند.» داعشی میخواهی بگویی امام زمان فرمودند من چه روزی که از دنیا میروم میکشمت؟ بابا آدم عاشق حق، عاشق جاری کردن حق، عاشق کشانیدن به سمت حق. این میشود وکیل امام زمان. قاسم. الا آذربایجان زیر و رو کرد. از بعضی. عنصر فوقالعادهای بود توی آذربایجان. آدم امام زمان بود. آدم امام زمان ولیفقیه بود توی آذربایجان. خلاصه. گفت: «نه، بردارید بیاورید بخوانید.» آوردند. این نامه رسید به اینجا که شما چه روزی از دنیا میروی. این آقا آمپر چسباند. این عبدالرحمان وهابی برگشت گفت: «یا ابا محمد، اتق الله.» قاسم تقوا داشته باش. بترس از خدا. تو آدم دینداری بودی. قرآن گفته هیچکس نمیداند کجا میمیرد. فردا چی میشود؟ مگر آیه قرآن نخواندی؟ «عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا.» خدا غیب را میداند، به کسی هم نمیگوید غیب چه خبر است. قاسم! خب ادامه آیه را هم بخوان دیگر. تمام آیه. آیه را تمامش کن. بقیهاش هم بخوان. بقیهاش میگوید که: «الا من ارتضی من رسوله.» مگر کسی که مورد رضایت فرستاده خدا باشد. این هم که نامهای هم که دست من رسیده، کسی فرستاده که مورد رضایت فرستاده خداست. قرار من و تو. من ۴۰ روز بعد یا هستم یا نیستم. اگر زودتر از ۴۰ روز مردم یا دیرتر از ۴۰ روز مردم، هر کار خواستی بکن ولی اگر این مولای من است دیگر، آقا من تابع همچین کسی بودم. امام من این بود. معلوم میشود که من درست رفتم یا غلط. خیلی حرف سنگینی بود. شرط قمار سنگینی کرد. حالا امام زمان هم بلدند دیگر. یعنی اصلاً رسماً پاس گل را ازت فرستادند. ثابت کرد. بالا و پایینش را زحمت کشیدی ولی هنرمند بود. بلد بود از آب کره بگیرد. این برگشت گفتش که: «خب پس ما قرارمان چه روزی است؟» تاریخ را بنویس. چه روز بعدش هم بنویس. ببین من چه روز بعد چی میشوم. این هم برداشت تاریخ. جدا شدند. هفت روز بعد تب کرد. بیماری شدید شد. ۹ روز به مرگش که شد، میگوید دورش نشسته بودیم. یک دفعه دیدیم با سر آستین دارد روی چشمانش میکشد و شبیه گوشت گندهای از چشمانش آمد بیرون و برگشت به این اطرافیانش نگاه کرد. یک پسری داشت اسمش حسن بود. این هم داستان دارد حالا تا آخر داستان باید گوش بدهید که این قضیه حسن هم برایتان معلوم بشود. «یا حسن! الیه حسن بیا اینجا ببینم. بگو یا فلان الی فلانی تو هم بیا جلو.» سالم چشمش برگشته. توی نامه حضرت فرموده بودند که چشمت سالم است. از دنیا آقا. خبر بین مردم منتشر شد. اهل سنت هم ریخته بودند، میآمدند هی نگاه میکردند. همه میشناختند این را. نابینا توی این سن، ۱۱۶ سال سن. بیست و خوردهای، ۳۰ سال. بیست و خوردهای، چند ساله؟ ۳۶ سال نابیناست. همه میدانند. یک دفعه چشمانش خوب شده. تا به قاضیالقضات آن موقع، عتبه بن عبیدالله، به آن هم خبر رسید که در بغداد بود. آن هم پا شد آمد دیدن ایشان را. بین همه پخش شد که آقا ایشان چشمش خوب شده و بعد این قاضیالقضات انگشتری دستش بود. بهش نشان داد: «انگشتر من چیست؟» گفت: «یک انگشتری است که نگینش فیروزه است.» گفت: «بخوان ببینم رویش چی نوشته؟» سه خط رویش نوشته ولی دیگر نمیتوانم دقیق بگویم چی نوشته دیگر. اینقدر دیگر چشم. ولی میبینم که سه خط رویش جمله نوشته. بین اینها منتشر شد و خبر پخش شد. و یکبار قاسم پسرش حسن را دید. این پسرش حسن آقا عرقخور بود. این حسن را که وسط خانه دید، گفت: «اللهم الهم الحسن طاقتک.» خدایا! طاعت تو را به این حسن ما الهام کن. «و جنبه معصیتک.» این را از گناه نگهش دار. این را سه بار گفت. پسر بزرگش همین حسن بود. شروع کرد وصیت کردن به حسن گفت: «ببین این زمینهای فلان جا که من داشتم بعد از من موقوفه امام زمان باشد. وقف کن برای حضرت و اگر اهل بودی بعد از من جانشین من شدی در وکالت امام زمان اینها را از آن زمینی که برای امام زمان است، به عنوان وکالت یک سهمی داری و ازش بردار استفاده کن و و بقیهاش را هم پولهایش را تحویل امام زمان بده.» آقا ۴۰ روز که شد: «قتله الفجر.» اذان صبح که شد، «مات القاسم رحمه الله.» امام قاسم بن علا رحمتاللهعلیه از دنیا رفت.
اینجا داستان جالب میشود. دو تا نکته دارد. آخر روایت. نکته اول. یک دفعه دیدند که آقا این عبدالرحمان وهابی بود. «فی الاسواق حافیاً عاریاً.» دیدند پابرخنه توی بازار به کله میزند. میدود، هی جیغ میکشد: «یا سیدا آقا جونم.» آمدند گفتند: «آقا چهات است؟ رئیس شیعه از دنیا رفته. تو وهابی اینجور توی مرگ این آقا اینطور ناله میزنی، گریه میکنی؟» گفتش که: «اسکتوا!» ببندید بابا! «فقط رأیتم ما لم تروه.» من یک چیزی دیدم شماها ندیدید و «و تشیع و رجع.» شیعه شد، شد آدم امام زمان. ما در حرفهای را از چی گرفت؟ اصلاحطلب و اصولگرا. بهقول حاج قاسم مداح و مریدهای هیئت. هیئتی و مرید هیئت. آدم امام زمان میرود از توی وهابی، شیعه امام زمان درست میکند. البته این کار هر کسی نیست. من پاشم بروم. ما اینقدر آدم داشتیم، ما طلبه داشتیم، رپ. با این بهائیها سروکله بزند توی کرج بهائی شد. از کشورم فرار کرد، جاسوس شد. هر کسی نیست ولی آنی که از ما میخواهند که اتفاقاً اینجوری قدرت داشته باشیم، خیلی جالب است. وکیل امام زمان رفیق فابریک وهابی دارد. این همه با حضرت. حالا چار تا جاهل میآیند به ما میگویند ما با سنی چه وحدتی داریم؟ سنی فلان فلانشده، فلان کرد. بریم فحشکشش کنیم. پشت در مسجد. اینها توی جمع میشوند فحش میدهند. ای احمق! تو عرضه داری برای امام زمان آدم جمع کن. این وهابی را برداشت امام زمانی کرد. سنی علاقهمند به امام رضا را لگد پس میدهی: «للحق کارهون.» اینها حق است. حق این است که وهابی را برداری شیعه کنی. مهارت میخواهد، ظرافت میخواهد، ارتباط داشته باشی. وهابی نشوی، اثر نگیری. بزنگاهش بزنی، نقطهزن باشی. این را میگویند جواد تبیین. آدم رسانهای. آدم جمع کن. این را میگویند عمار. عین عمار. کی راه افتاده؟ عمار این است. سر نقطه میگیرد. ما دقیقاً سر نقطه با لگد فقط. فوق. بعضیها فوق تخصص متنفرسازی از امام و رهبری و جمهوری اسلامی و هیئت و بسیجی و تخصص دارم چون که حال همه را به هم بزنند. خیلی توی این روایت نکته بود. بشینید رویش فکر کنید. جلسه با مدیران صداوسیما. بههرحال نکاتی بود که به عقل ناقص من رسید حالا شما فکر کنید به شما فکر بکنید بغل کاملتان ببینید چی میرسد. خیلی نکته دارد. این شد داستان آن عبدالرحمان.
بریم قضیه حسن را هم جمعش کنیم و انشاءالله رفیقمون هم بیاید آقای شفیعی. چند خطی هم توسل به امام زمان داشته باشیم. مناجاتی با امام زمان داشته باشیم، دلمان زنده بشود.
میگوید که بعد یک مدتی. به به! قشنگ شد. یک نامه آمد. این آقای حسن عرقخور داستان ما وکیل امام زمان نشد. اهل نبود بعد پدرش وکیل بشود. ولی یک نامه از امام زمان برای ایشان هم آمد. چی بود آن نامه؟ بابایش وقتی وسط خانه دعا کرد، چه دعایی کرد، یادتان است؟ متن نامه را که خواندند دیدند امام زمان فقط دعا کرده برای حسن: «اَلْهَمَکَ اللهُ طاعَتَهُ وَ جَنَّبَکَ مَعصِیَتَهُ.» خدا طاعت خودش را بهت الهام کند، از معصیتش هم نگهت دارد. عین دعایی که بابایش کرده بود را برایش کرد. یک نکتهای هم رساند. امام زمان از این آقای حسن، فرزند قاسم، حاج قاسم، قاسم فرزند حسن بود برعکس، حسن فرزند قاسم. امام زمان از این آقا چی خواست؟ طاعت داشته باش، معصیت. همان که از همه ما همه آن حقی که ما اگر داشته باشیم وصل است به امام زمان، همین است: طاعت داشته باش، معصیت. انشاءالله خدا این دعایی که امام زمان در حق این حسن آقای داستان ما کرد در حق همه ما انشاءالله مستجاب بکند و عیدی ما را در این میلاد امیرالمؤمنین که روز پدر است انشاءالله ظهور پدر حقیقی و اصلیمان حضرت حجت بن الحسن ارواحنا فدا قرار بده و ما را مشتاق به ظهور او کند. مشتاق به حقیقتی که او در عالم منتشر میکند قرار بده و ما را انشاءالله از سربازان آدمهای جدی پایارکابش قرار بده به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات در اشتیاق دولت حق
در اشتیاق دولت حق
در اشتیاق دولت حق
در حال بارگذاری نظرات...