به روایت فضه  سلام الله علیها

به روایت فضه (س)

00:55:37
205

معرفی
از زبان فضه، نوای شکسته‌ترین وداع تاریخ [2:21]

* وقتی سکوت فضه شکست: ناله‌های فضه از عمق دل [6:39]

* "هیچ‌کس مانند حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) نگریست": حزن پایان‌ناپذیر بانوی مدینه [8:25]

* چراغ‌های خاموش و دل‌های روشن: صحنه‌ای که مدینه ندیده بود [11:13]

* قدم‌های کوتاه، نگاهی به محراب پدر: لحظه‌ای که حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) از حال رفت [13:43]

* حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها): "پدر جان، بعد تو مستضعف شدیم" [19:48]

* حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها): یا رسول‌الله (صل‌الله‌علیه‌وآله)، برادرت، حبیبت، ابوالحسن (علیه‌السلام) یتیم شد [22:11]

* "یا الهی، عجل وفاتی": تمنای حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) برای وصال پیامبر(صل‌الله‌علیه‌وآله) [26:19]

* اعتراض شیوخ اهل مدینه به صدای گریه‌های حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) [27:31]

* شب هولناکِ خانه‌ی علی (علیه‌السلام): وقتی به پدر خبر دادند [31:48]

* یا فاطمة، کَلّمِینی؛ نگرانی مادر در لحظات آخر [34:11]

* تَزَوَّدوا من امّکم؛ با مادر خداحافظی کنید [41:40]
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
سم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی اعدائهم من الان الی قیام یوم الدین.
امروز شهادت بی‌بی دوعالم، صدیقه طاهره سلام‌الله‌علیهاست. روایتی را از کتاب شریف بحارالانوار، جلد ۴۳، صفحه ۱۷۴ - روایتی نسبتاً طولانی است - می‌خوانیم تا هم از خود روایت استفاده کنیم و هم مقتل امروزه ما باشد که بخشی از این روایت، مقتل حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست.
شخصی به نام ورقه بن عبدالله ازدی می‌گوید که من به حج رفته بودم، بیت‌الله الحرام، برای اینکه ثواب و برکات از جانب خدا به من برسد. داشتم طواف می‌کردم. ادامه روایت: «بِجاریهٍ سَمراءَ و ملیحهِ الوجهِ». یهو به خانمی رسیدم؛ در حین طواف برخورد کردم با یک خانمی که چهره‌ای گندمگون داشت. یعنی گندمگون؛ همان سبزه خودمان. ولی چهره‌ای نمکین، «ملیحهَ الوجهِ، عَذُوبهَ الکلامِ». کلامی خیلی شیرین داشت. و دیدم که دارد با فصاحتی نجوا می‌کند، دعا می‌کند کنار کعبه. می‌گوید: «اللهم رب الکعبه الحرام و الحفظه الکرام و زمزم و المقام و المشاعر العظام و رب محمد خیر الانام صلی الله علیه و آله البرره الکرام». خدا را قسم می‌دهد: خدایا! رب کعبه و ملائکه و زمزم و مقام و مشعر و فلان و این‌ها. رب پیامبر و خانواده او. «اسئَلُکَ اَن تَحشُرَنی مَع ساداتی الطاهرینَ»، از تو درخواست دارم که من را با بزرگان خودم محشور کنی که پاکیزه بودند، «و اَبناءِهِم الغُرِّ المُحَجَّلینَ المَیامینَ»، با فرزندان خوش‌یُمن و ویژه و من را محشور کنی.
بعد اینجا رو کرد به مردم، این بانو، فرمود که ای جماعت حجاج و عمره‌گذار! شاهد باشید که کسانی که مولای من بودند، موالی من بودند، «خِیرهُ الاَخیارِ و صَفوهُ الاَبرارِ»، بهترین‌ها بودند، برجستگان؛ «الذین علی قَدْرِهِم علیَ الاَقدَارِ»، جایگاهشان از همه بالاتر بود؛ ذکرشان، هالیوود، مرتفع بود. ورقه بن عبدالله می‌گوید که گفتم که خانم، من احساس می‌کنم شما باید با اهل‌بیت پیغمبر نسبتی داشته باشید. فرمود که بله. گفتم که: «مَن أَنتَ مِن مَوالِیِهِم؟» کی هستی شما؟ این خانم فرمود: «انا فضهٌ خادمه فاطمهَ الزهراءِ بنت محمد المصطفی صلی الله علیها و علی ابیها و بَعلِها و بَنیها». فرمود من فضّه هستم، کنیز حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. خیلی عباراتی هم که از ایشان نقل می‌کند اینجا عبارت بلند؛ ترکیب کلمات در بیان این بانو حاکی از فضیلت ایشان است. گفتم: مرحباً بک و اهلاً و سهلاً! خوش آمدید. مثلاً چشم ما روشن. «کُنتُ مُشتاقاً الی کَلامِکِ و مَنطِقِکَ». من خیلی مشتاق بودم با شما هم‌کلام بشوم، و منطقه.
ورقه بن عبدالله می‌گوید گفتم خب حالا که شما رو اینجا کنار کعبه زیارت کردیم، می‌خواهم سؤالی بپرسم شما جواب بدهید، ولی بعد از الان؛ طوافتان را انجام بدهید من مزاحم کارتان نشوم، بعد طوافتان بیاین کنار این بازار طعام، مثلاً حالا چی میشه بازار طعام امروزی‌اش، خوراکی می‌فروشند و این‌ها. آنجا منم خدمت شما می‌رسم. می‌گوید جدا شدیم، و ایشان طوافش را انجام داد و من قبل اینکه دیگه برگردم منزل، آمدم وایستادم تو همان بازار طعام. دیدم که ایشان یک گوشه‌ای نشسته جدای از مردم. رفتم خدمت ایشان. یک هدیه‌ای به ایشان دادم و قصدم هم این نبود که صدقه باشد، به عنوان هدیه به ایشان. به ایشان گفتم: «یا فضه! اَخبِرینی عَن مولاتِکِ فاطمهَ الزهراءِ علیه السلام». گفتم خانم فضّه، از شما درخواست دارم یکم در مورد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها با من صحبت کنید. «مُلَذِّ رَأیَتَ مِنها عندَ وَفاتِها وَ بَعدَ رِحلَتِ اَبیها محمدٍ صلی الله علیه و آله». بگید موقعی که ایشان از دنیا رفتند چی شد؟ چی دیدی؟ بعد از رحلت پدر.
ورقه می‌گوید که همین که من این را گفتم به جناب فضّه، «فَلَمّا سَمِعَت کَلامی تَفَقرَقَت اینَاها بِالدُّموعِ»، دیدم که چشم‌هایش پر اشک شد جناب فضّه. «ثُمَّ تَهَجَّت نادِبهً»، دیدم شروع کرد با یک حالتی ناله کردن و به حالت روضه و گریه و این‌ها. به من فرمود که «یا وَرَقهَ بن عبداللهِ! هِجَّتَ عَلَیَّ حُزناً ساکِناً»، فرمود که ورقه بن عبدالله! حزن پنهانی که تو دلم ته‌نشین بود، تکانش دادی و بیرون انداخت، «وَ اَشجَانَا اَتَت لَا مُنتَهِیَهٍ بِفُؤَادِیَ کانَت کامِنَهً»، و اشجان و آتش قلبم را دوباره شعله‌ور کرد؛ این آن اندرونی بود که بیرون کشید. «فَاَسمَعِ الانَ ما شاهَدتُ مِنهُ عَلَیه السلامُ»، پس الان گوش بده بهت بگویم که من از فاطمه زهرا چی مشاهده کردم.
بدان که وقتی پیغمبر اکرم از دنیا رفت، کوچک و بزرگ در مصیبت او دچار فاجعه شدند و گریه بر پیغمبر زیاد بود. مصیبتش برای نزدیکان و اصحاب و دوستان و دلبستگان و این‌ها سنگین بود. «و لَم یُطلَقْ اِلّا کُلَّ باکٍ و باکیهٍ و نادِبٍ و نادِبهٍ»، هیچکی را ملاقات نمی‌کردی مگر اینکه همه در حال گریه و ناله بودند. و در بین اهل زمین و اصحاب و نزدیکان و دوستان کسی نبود که حزن شدیدتر باشد و گریه‌اش بزرگ‌تر باشد، و ناله‌اش بیشتر باشد «مِن مولاتی فاطمهَ الزهراءِ سلام‌الله‌علیها». هیچ‌کس بیشتر از فاطمه زهرا مصیبت‌زده نبود. «و کانَ حُزنُها یَتَجَدَّدُ و یَزیدُ»، هی این غصه ایشان انگار نو به نو می‌شد و بیشتر می‌شد. «و بُکائُها یَشتَدُّ»، و هی گریه ایشان شدیدتر. «فَجَلَسَت سبعهَ ایّامٍ لاَ یَهدَأُ لَها تَآلُّمٌ و لاَ یَسکُنُ مِنهُ حَنینٌ»، من یک هفت روزی بود، یک هفته بود که نشسته بودم و می‌دیدم که ناله فاطمه زهرا آرام نمی‌شود و این غصه ساکن نمی‌شود. هر روزم گریه‌اش از روز قبل بیشتر می‌شد. «فَلَمّا کانَ فی الیومِ الثامنِ أَبْدَت ما کَتَمَت مِنَ الحُزنِ»، روز هشتم که شد غمی که در سینه پنهان داشت را آشکار کرد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. «فَلَم تُطِق صَبراً»، دیگر نتوانست صبر کند، تحمل کند. «اِذْ خَرَجَت و صَرَختْ»، زد بیرون از منزل و ناله‌ای زد، یک فریادی زد. «فَکَأَنَّها مِن فَمِ رسول اللهِ صلی الله علیه و آله تَنطِقُ و تُنادی»، انگار این از دهان پیامبر بیرون آمد، این ناله تنطق و تبادر. «و خَرَجَتِ الوِلادُ و الوِلدانُ»، این صدا که بلند شد زن‌ها بیرون ریختند و بچه‌ها، بچه‌های کوچک بیرون ریختند. «وَ ضَجَّ الناسُ بِالبُکاءِ و النَحِیبِ»، مردم شروع کردند به شیون و گریه و ناله. «وَ جاءَ الناسُ مِن کُلِّ مَکانٍ»، از همه طرف مردم آمدند. «و عُطِفَتِ المَصابیحُ لِکَلاّ تَتَبَینُ صَفَحاتُ النِّساءِ»، چراغ‌ها را هم خاموش کردند تا چهره زن‌ها دیده نشود، معلوم نباشد. «وَ حُیِّلَت الی النِّسوانِ اَنَّ رسول اللهِ صلی الله علیه و آله قَد قامَ مِن قَبرِهِ»، زن‌ها خیال کردند پیغمبر از قبر بلند شده، این صدا و این طنین از پیغمبر است. «وَ سارَتِ الناسُ فی دَهشهٍ و حَیرهٍ لِمَا قَد لَحِقَهُم»، مردم همه وحشت‌زده و در حیرت بودند لما قد، «وَ هِیَ علیه السلامُ تُنادِی و تَندُبُ أباها»، همه مبهوت بودند دیدند فاطمه زهرا فریاد می‌زند و پدرش رسول الله را صدا می‌زند. این طور صدا می‌زند: «وا اَبَتاه! وا صَفِیَّاه! وا مُحَمَّداه! وا اَبَاالقاسِماه! وا رَبَّ الاَراملِ و الیَتامی! مَن لِلعَقبَتِ و المُصَلَّی؟ و مَن لِابنَتِکَ الوالِحهِ الثَّکْلی؟» ناله زن نام پدرش را صدا زد.
ای پدر صفی خدا، ای محمد، ای ابوالقاسم، ای پناه زنان شوهراز دست داده و بچه‌های پدراز دست داده! کی به داد قبله، محل نماز می‌رسد؟ کی به داد دختر ماتم‌زده و غصه‌دار تو می‌رسد؟ «ثُمَّ اَقبَلَت تَجُرُّ فی أَذیالِها»، شروع کرد جلو آمدن؛ چادر ایشان کشیده می‌شد روی زمین، «و هیَ لا تُبصِرُ شَیئاً مِن فَرطِ سَحابِهَا»، از شدت اشک چشم فاطمه زهرا جایی را نمی‌دید فضّه دارد حکایت می‌کند «و مِن تَواتُرِ دَمعَتِها»، از بس که اشک مبارکش جاری بود دیگر جایی را نمی‌توانست ببیند. «حَتّی دَنَت مِن قَبرِ أبیها محمدٍ صلی الله علیه و آله»، نزدیک شد به قبر پیامبر اکرم. «فلما نَظَرَت الی الحُجْرَهِ وَ وَقَعَ طَرَفُها علیَ المِأذَنَهِ»، همین که نگاهش افتاد به حجره، نگاه کرد حجره را، یکهو گوشه چشمش افتاد به محل اذان، مأذنه. «فَقَصُرَت خُطَاها و دامَ نَحِیبُهَا و بُکَاها اِلی اَن أُغمِیَ عَلَیها»، گام‌هایش کوتاه شد و دائم ناله و گریه ایشان متصل شد یکسره شد تا اینکه از حال رفت بی‌بی دوعالم.
«فَثَبَّتَتِ النِّسوانُ اِلَیها»، این زن‌ها شتاب کردند به سمت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. «فَنَزَحْنَ الماءَ عَلیَها و علیَ صَدرِها و جَبینِها»، آب پاشیدند به صورت ایشان، به سینه ایشان، به پیشانی ایشان «حَتّی أفاقتْ»، تا به حال آمد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. «فلما أَفاقت مِن غَشیَتِها قامَت و هیَ تقولُ»، وقتی که به هوش آمدند بلند شدند و این‌جور فرمودند: «رُفِعَت قُوّتی و خانَنی جَلَدِی و شَمَتَ بِیَ اَعدُوی و الکَمَدُ قاتِلِی. یا اَبَتاه! بَقیتَ و اللّهِ و حَیدَهً خَرِیدَهً»، این قوت من رفت، پوست من به من خیانت کرده، گویی یعنی انگار چروکیده شدم. زبان دشمنم به من باز شده و این غصه دارد من را دق می‌دهد. «الکمدُ قاتِلِی»، و بعد خطاب کرد به پیغمبر اکرم: پدرجان! «بَقیتُ واللهِ وحیدهً خَریدهً»، من سرگردان و تنها باقی مانده‌ام. «وَ حَیرانَهً فَرَیدَهً»، و حیران، «فَقَد خَمَدَ صوتی و قُطِعَ ظَهری»، صدای من دیگر جوهر ندارد و پشتم شکسته. «و تَنَغَّصَ عیشی»، دیگر زندگی برایم مزه‌ای ندارد. «و تَکَدَّرَ دَهری»، روزگار برایم کدر شده. «و مالِیَ اَجدُ یا اَبَتاه بَعدَکَ اَنیساً لوَحشَتی»، پدرجان! بعد از تو دیگر من کسی را پیدا نمی‌کنم برای تنهایی خودم باهاش انس بگیرم. «و لا رادّاً لِدَمعَتی»، کسی را پیدا نمی‌کنم که این اشک من را پاک کند. «و لا مُعیناً لِضَعفی»، کسی را پیدا نمی‌کنم که در ضعفم من را کمک کند. «فَقَد فَنِیَ بَعدَکَ مُحکَمُ و تَنزیلُ»، بعد از تو آیات محکم الهی به فنا رفت، نابود شد. «و قُبَّةُ جِبرائیلَ و مَحَلُّ میکائیلَ»، محل نزول جبرئیل از بین رفت، محل میکائیل از بین رفت.
بعد از تو پدرجان اسباب شده «وَ بَعْدُ أَرْکانَهُ أُثْنِیَ عَلَیْهِ وَ تَفَرَّقَتْ ذُرِیَّاتٌ وَ تَحَوَّلَتْ». دنیا «بَعْدَکَ قالیهٌ»، من دیگر بعد تو چشمی به این دنیا ندارم. «وَ عَلَیْکَ مَا تَرَدَّدَتْ أَنْفَاسِی بَاکِیَهٌ لا یَنْفَدُ شَوْقِی إِلَیْکَ وَ لا حُزْنِی عَلَیْکَ»، دیگر این گریه‌های من برنمی‌آید، و شوقی که دارم برای اینکه به تو برسم قطع نمی‌شود و حزنی هم که بر تو دارم قطع نمی‌شود. بعد صدا زد: «یا اَبَتاه! و لَبالَکَ!»، دوباره صدا زد پدر! بعد فرمود: «اَنَّ حُزنی اِلَیْکَ حُزنٌ جَدیدٌ»، این غم من به تو غم جدیدی است. «و فؤادی وَ اللهِ صَبٌّ عَنیدٌ اَلَبسَ یَزیدُ کُلَّ یَومٍ شجُونِی و اکْتِئابِی عَلیکَ»، قلبم انگار گداخته است در مصیبت تو و دائم هم دارد این غم و غصه من نو به نو زیاد می‌شود. «لَیْسَ یَبیدُ جَلَلُّ خَطَبِی، فَبِأنَّ اِبکائِی من خَطَرِ الیَومِ و کُلَّ وقتِ بُکائی کُلَّ وَقتٍ جَدیدٍ. إنَّ قَلْبِی اِلَیکَ یَألَفُ صَبْراً اَوْ عِزاءً وَ اَنَّهُ لَجیدٌ». خب دیگر حالا عبارات مفصل حید، اظهار غصه و ماتم برای پیامبر.
کلماتی را فرمودند: «یا اَبَتاه! اِنقَطَعَت بِکَ الدُّنیا و اَنوارُها و زَوَت زَهرَتُها و کانَت لِفُؤادِکَ الظّاهِرَه»، با رفتن نور دنیا رفت، دنیا تاریک شد. «یا اَبَتاه! لازالَت و آصِفَه و عَلَیْکَ اِلیَ التَّلاقِ»، روزی که با تو ملاقات کنم غصه‌دار تو. «یَا اَبَتاه! کَیفَ لِی بَعدَ فُراقٍ و مِنها مِنَّهُ لِفُراقٍ»، «یَا اَبَتَاه! مَن لِلْأَرَامِلِ وَ الْمَسَاکِینِ وَ مَنْ لِأَبَتِی إِلَى یَوْمِ الدِّینِ»، «يَا أَبَتَاهُ! أَمْسَيْنَا بَعْدَكَ مِنَ الْمُسْتَضْعَفِينَ»، ما بعد از تو مستضعف شدیم پدرجان! «يَا أَبَتَاهُ! أَصْبَحَ النَّاسُ مِنَّا مُعْرِضِينَ»، بعد از تو مردم از ما اعراض کردند، رو برگرداندند. «وَ لَقَدْ كُنَّا بِكَ مُعَظَّمِينَ فِي النَّاسِ»، تا وقتی بودی به واسطه تو ما در بین مردم جایگاهی غیر مستضعفین داشتیم. «دَمْعَتْ لِفِرَاقِكَ لا تَنْهَمِلُ وَ أَيُّ حُزْنٍ بَعْدَكَ لَا يَتَّصِلُ وَ أَيُّ جَفْنٍ بَعْدَكَ بِالنَّوْمِ يَكْتَحِلُ وَ أَنْتَ بَهِيُّ الدِّينِ وَ نُورُ النَّبِيِّينَ فَكَيْفَ الْجِبَالُ لَا تُمُورُ وَ لِلْبِحَارِ بَعْدَكَ لَا تُمُورُ»، چطور است که بعد رفتن تو کوه‌ها متلاشی نمی‌شود، دریاها فوران نمی‌کند؟ «وَ الْأَرْضِ كَيْفَ لَمْ تَرْتَجِفْ»، چطور زمین زلزله نمی‌کند بعد از رفتن تو؟
«رُمِّيتُ يَا أَبَتَاهُ بِالْخَطْبِ الْجَلِيلِ وَ لَمْ تَكُنِ الرَّزِيَّةُ بِالْقَلِيلِ وَ طَرَقْتُ يَا أَبَتَاهُ بِالْمَصَائِبِ الْعِظَامِ»، هی از اینکه این مصیبت، چه مصیبت سنگینی است هی فرمود. «وَ بِالْفَادِحِ الْمَهُولِ بَكَتْكَ يَا أَبَتَاهُ الْأَمْلاكُ وَ الْأَفْلاكُ لِمَنْبَرِكَ بَعْدَكَ مُسْتَوحِشٌ»، ملائکه بر تو گریه کردند و افلاک برایت متوقف شد. «وَ مِحْرَابُكَ خَالٍ مِنْ مُنَاجَاتِكَ وَ قَبْرُكَ فَرِحٌ بِمُوَارَاتِكَ وَ الْجَنَّةُ مُشْتَاقَةٌ إِلَيْكَ وَ إِلَى دُعَائِكَ وَ صَلَاتِكَ»، منبر تو بعد از تو احساس تنهایی می‌کند. خیلی تعابیر فوق‌العاده‌ای است که شاید نشنیده باشیم تا حالا کلمات حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. و محراب تو دیگر از مناجات تو خالی شده و قبر تو چقدر خوشحال است که تو را در بر گرفته، و بهشت مشتاق توست، مشتاق دعا و نماز توست. «يَا أَبَتَاهُ! مَا أَعْظَمَ ظُلْمَةَ مَجَالِسِكَ فَوَاسَفَاهُ عَلَيْكَ»، چقدر بزرگ است این تاریک شدن مجالس تو، خاموش شده مجالسی که داشتیم، جلسات تو. هیچ‌کس مثل فاطمه زهرا نمی‌فهمد این فقدان رسول‌الله چه مصیبتی است برای بشر. «فَوَاسَفَاهُ عَلَيْكَ إِلَّا أَنْ أُقْدَمَ عَاجِلاً عَلَيْكَ»، من دیگر این غصه‌ام ادامه دارد تا با شتاب بیایم پیش تو. «وَ أُسَكِّلُ أَبَا الْحَسَنِ الْمُعْتَمَنَ أَبَا وَلَدَيْكَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ»، پدرجان! ابوالحسن هم یتیم شده، مصیبت‌دار شده. ابوالحسن که پدر دو فرزند توست، دو فرزند حسن و حسین. «وَ أَخَاكَ وَ وَلِيَّكَ وَ حَبِيبَكَ عَلِيّاً. مَنْ رَبَّيْتَهُ صَغِيراً وَ آخَيْتَهُ كَبِيراً»، برادرت را می‌گویم، دوستت را می‌گویم، محبوبت را می‌گویم، همان کسی که وقتی کوچک بود بزرگش کردی، وقتی بزرگ شد به برادری گرفتی. «وَ أَهَلَّ أَحْبَابَكَ وَ أَصْحَابَكَ إِلَيْكَ عَلِيّاً، كَمَنْ كَانَ مِنْهُمْ سَابِقاً وَ مُهَاجِراً وَ نَاصِراً». علی که شیرین‌ترین دوست‌ها و اصحاب تو بود برایت، داغدار توست. خیلی داغ تو برایش سنگین است. «وَ سَكِّلُوا شَامِلًا وَ الْبُكَاءُ قَاتِلُنَا»، این مصیبت همه وجود ما را گرفته و این گریه دارد ما را می‌کشد. «وَ الْعَلَا لَازِمُنَا». غم از ما جدا نمی‌شود.
«ثُمَّ زَفَرَتْ زَفْرَةً كَادَتْ رُوحُهَا أَنْ تَخْرُجَ»، اینجا فاطمه زهرا یک ناله‌ای کشید، یک دادی زد که نزدیک بود جان مبارکش بیرون بیاید. «ثُمَّ قَالَتْ»، باز به پیغمبر این‌طور فرمود: «قَلَّ صَبْرِی یا رسولَ اللهِ و بانَ عَنَّی عَزائِها بَعْدَ فَقْدِی لِخَاتَمِ الْاَنْبِیاءِ»، صبرم کم شده یا رسول‌الله، و مصیبت من نمودار شده بعد از رفتن خاتم الانبیا. «عَیْنَاهُ! اسکُبی الدَّمْعَ سَحّاً وِیحَکِ لا تَبخَلِی بِفَیضِ الدَّمِ»، به چشمشان خطاب کردند: ای چشم! بریز، بپاش این اشکهایت را. بیرون بریز. بخل به خرج نده در اینکه خون ببارید. تو نباید گریه کنی، تو باید خون بیرون بدهی. «یا رسولَ اللهِ! یا خِیرهَ اللهِ و کَهْفَ الایْتامِ و الضُّعَفاءِ! قَد بَکتْ کُلُّ الْجِبَالِ و الْوُحُوشِ جَمْعاً»، ای رسول خدا! ای پناهگاه یتیمان و ضعیفان! کوه‌ها و حیوانات درنده برای تو گریه کردند. «ثَمَّ الدُّرُّ و الْأَرْضُ بَعْدَکَ وَ السَّمَاءُ»، پرنده‌ها و زمین برای تو گریه کردند، آسمان برای تو گریه کرد. «و بُکاکَ الْحَجُونُ وَ الْأَرْکَانُ وَ الْمَشْعَرُ»، کعبه و حرم و همه این قطعات این حرم برای تو گریه کرده.
«یا سَیِّدِی! ما تُحَبُّها و بُکاکَ الْمِحْرابُ مَوْضِعُ دَرْسِ القرآنِ فی صُبْحِ مَوْلَانَا و الْمَسَاءِ»، محراب برای تو گریه کرد، کلاس برای تو گریه کرد، آنجایی که قرآن درس می‌دادی. همه این‌ها دارد برای تو ناله می‌زند در فراق تو. «وَ بُکاکَ الاسلامُ صارَ بَعدَ فُراقِکَ غَریباً مِن سَائِرِ الْأَقْبَاءِ»، و اسلام دارد برای تو گریه می‌کند. «لَوْ تَرَی الْمِنْبَرَ الَّذِی كُنْتَ تَعْلُو عَلَیْهِ لِرِيَاضِ الْخَيْرِ»، پدرجان! بیا منبری که بالایش می‌نشستی را نگاه کن. «بَعْدَکَ نَظَرَ مُسْتَوْحَشاً»، از وقتی تو رفتی دیگر تاریکی گرفته، دیگر نوری ندارد با رفتن تو. «یَا إِلَهِی عَجِّلْ وَفَاةَ عَجِّلْ وَفَاتِی سَرِیعاً»، خدایا! مرگ فاطمه را به زودی برسان. «تَنَغَّصَتِ الْحَيَاةُ يَا مَوْلايَ»، دیگر این زندگی برایم گلوگیر شده، مزه‌ای ندارد.
«ثُمَّ رَجَعَتْ إِلَى مَنْزِلِهَا وَ أَخَذَتْ بِالْبُكَاءِ لَيْلَهَا وَ نَهَارَهَا»، این‌ها را فرمود بی‌بی و برگشت به منزل. و «لا تُفِيقُ مِنْ بُكَاهَا كَانَتْ، وَ لا يَسْكُنُ أَنِينُهَا كَانَتْ»، دیگر شبانه روز گریه می‌کرد و ناله می‌کرد و اشک او خشک نمی‌شد و صدای ناله درونی او آرام نمی‌شد. یک آنی نبود که این ناله از او شنیده نشود. بزرگان اهل مدینه جمع شدند، این‌ها دیگر و؛ تعابیری است که شنیده‌اید. شیوخ اهل مدینه جمع شدند. «أَقْبَلُوا إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلامُ»، به امیرالمؤمنین رو کردند. گفتند: «يَا أَبَا الْحَسَنِ! إِنَّ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلامُ تَبْكِي لَيْلًا وَ نَهَاراً»، ابوالحسن! فاطمه شب و روز گریه می‌کند. «فَلاَ أَحَدَ مِنَّا يَتَّفِعُ بِالنَّوْمِ فِي لَيْلَتِنَا وَ لاَ بِالنَّهَارِ لَنَا قَرَارٌ عَلَى أَشْغَالِنَا وَ طَلَبِ مَعَايِشِنَا». شب‌ها نمی‌توانیم با آرامش بخوابیم از صدای ناله فاطمه، نه روزها می‌توانیم با آرامش دنبال کار و کاسبی‌مان باشیم. این صدای ناله دائم به گوشمان می‌رسد. «إِنَّا نَخْبَرُكَ أَنْ تَسْأَلَهَا إِمَّا أَنْ تَبْكِي لَيْلًا أَوْ نَهَاراً»، از تو می‌خواهیم به فاطمه بگو یا شب گریه کند یا روز گریه کند. امیرالمؤمنین فرمود: حباً و کراماً. با احترام درخواست آن‌ها را پذیرفت. «فَأَقْبَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلامُ حَتَّى دَخَلَ عَلَى فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلامُ»، امیرالمؤمنین آمدند داخل منزل به فاطمه زهرا فرمودند. «وَ هِيَ لاَ تُفِيقُ مِنَ الْبُكَاءِ وَ لاَ يَنْفَعُ فِيهِ الْعِتَابُ»، دیدند که دائم مشغول گریه و ناله است.
یک لحظه که ساکن شد این ناله فاطمه زهرا، امیرالمؤمنین فرمودند: «يا بِنْتَ رسولِ اللهِ! إِنَّ شيوخَ المدینهِ اَسئَلُكَ مِنْ اَلْصبرِ عَلیَ حُزْنِكِ و بُکائكِ». این شیوخ مدینه آمدند از من درخواست می‌کنند که یا شب گریه کن بر پدر یا روز گریه کن. پاسخ را ببینید! جان به قربان این مظلومیت. فرمود: «یا أَبَا الْحَسَنِ! مَا أَقَلَّ مَكَثِی بَیْنَهُمْ»، من خیلی بین این‌ها نمی‌مانم علی جان! غصه نخور، من زیاد اینجا نیستم. «وَ مَا أَقْرَبَ مُغِيبِي مِنْ بَیْنِ أَظْهُرِهِم»، زود از جلو چشمشان می‌روم، زود ساکت می‌شوم، این صدا خیلی نمی‌ماند. «وَ اللَّهِ مَا أَسْكِتُ لَیْلًا وَ لاَ نَهَاراً حَتَّى أَلْحَقَ بِأَبِي رَسُولِ اللَّهِ»، به خدا شب‌ها و روزها ساکت نمی‌شوم تا به پدرم پیامبر ملحق شوم.
امیرالمؤمنین فرمودند: «افْعَلِی یَا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ مَا بَدَا لَكِ»، دختر پیغمبر! آنچه که صلاح می‌دانی انجام بده. بعد امیرالمؤمنین برای او در بقیع جایی که جدای از شهر بود، اتاقی ساخت که اسمش را گذاشت: «يَسْمَى بَيْتَ الْأَحْزَانِ». اسمش را گذاشت بیت الاحزان. وقتی که صبح می‌شد، «تَقَدَّمَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِمَا السَّلامُ أَمَامَهَا وَ خَرَجَتْ إِلَى الْبَقِيعِ بَاكِيَةً»، فاطمه زهرا امام حسن و امام حسین را جلوتر از خودش می‌فرستاد، اول صبح می‌رفت آنجا می‌نشست. تمام وقت «فَلاَ تَزَالُ بَیْنَ الْقُبُورِ بَاكِيَةً»، دائم بین این قبرهای بقیع مشغول گریه بود فاطمه زهرا. شب که می‌شد امیرالمؤمنین می‌آمد سراغ فاطمه زهرا. «سَاقَهَا بَیْنَ یَدَیْهِ إِلَى مَنْزِلِهَا»، امیرالمؤمنین فاطمه را به خانه برمی‌گرداند. «وَ لَمْ تَزَلْ عَلَى ذَلِكَ»، این اوضاع بود تا اینکه چند روز بعد از رحلت پیغمبر که خب می‌دانی روایات و بحار متعدد است، بخشش هم به‌خاطر نسخه‌نویسی‌هایی است که حالا خط کوفی چون نقطه نداشته مشکلات این شکلی هم هست اینجا. این روایت دارد که چهل روز حضرت زهرا بعد از پیغمبر در قید حیات بودند که بعضی بزرگان ما که یادم هست شیخ مفید و برخی دیگر قائل به همین‌اند که ۴۰ روز بوده. بحار این بر اساس آن روایت چهل روزه است.
امیرالمؤمنین در مسجد بودند. نماز ظهر را خواندند. «فَأَقْبَلَ یُرِیدُ الْمَنْزِلَ»، می‌خواستند برگردند بعد از نماز ظهر به منزل. «فَاسْتَقْبَلَتِ الْجَوَارِی بَاكِیَاتٍ حَزِینَاتٍ»، یکهو کنیزها ریختند با گریه و ناله. به امیرالمؤمنین گفتند: «یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِينَ! مَا لِی أَرَاكُنَّ مُتَغَیِّرَاتِ الْوُجُوهِ وَ الصُّورِ»، چه شده چرا چهره‌هایتان آن‌قدر به هم ریخته؟ گفتند: «یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِينَ! أَدْرِكْ ابْنَتَ عَمِّكَ الزَّهْرَاءَ عَلَيْهَا السَّلامُ»، آقا جان! یا امیرالمؤمنین! به داد دختر عمت فاطمه برس. «فَلاَ نَظُنُّ أَنَّ نُدْرِكَ» دیگر گمان نمی‌کنیم بتوانیم با فاطمه گفتگو کنیم. حالت تهویر اینجا خیلی عجیب است. دیگر اینجا آن مقتل حضرت زهرا که عرض کردم از اینجا به بعد که خیلی تعابیر عجیبی است. «فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ السَّلامُ مُسْرِعاً حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهَا»، شروع کرد به دویدن امیرالمؤمنین تا رسید به فاطمه زهرا. «وَ إِذَا هِیَ مَلْفُوفَةٌ عَلَی فِرَاشِهَا»، دید فاطمه زهرا در بستر افتاده. «مِسْرُفُ فِرَاشِهَا»، روی بستر فاطمه زهرا پارچه مصری بود. «وَ هِیَ تَقْبِضُ یَمِیناً وَ تَمُدُّ شِمَالًا»، به سمت راست خود را جمع می‌کند به سمت چپ خود را آزاد می‌کند. یک گره‌ای است این‌طور دارد به خودش می‌پیچد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها.
«فَأَلْقَى الرِّدَاءَ عَنْ عَاتِقِهِ وَ الْعِمَامَةَ عَنْ رَأْسِهِ وَ حَلَّ إِزَارَهُ وَ أَقْبَلَ حَتَّى أَخَذَ رَأْسَهَا وَ وَضَعَهُ فِی حِجْرِهِ وَ نَادَاهَا»، تعابیر خیلی عجیب است. امیرالمؤمنین عبا را از شانه انداخت و عمامه را از سر انداخت و دکمه‌های پیراهن را باز کرد و دوید سمت فاطمه زهرا. تا سر فاطمه زهرا را گرفت و سر زهرای مرضیه را به آغوش گرفت و صدا زد امیرالمؤمنین: «يَا زَهْرَاءُ!» فلم تتکلم. فاطمه زهرا پاسخی نداد. صدا زد: «يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى!». دختر پیامبر! فلم تتکلم. بی‌بی جوابی نداد. صدا زد: «يَا بِنْتَ مَنْ حَمَلَ الزَّكَاةَ فِي طَرَفِ رِدَائِهِ وَ بَذَلَهَا عَلَی الْفُقَرَاءِ». دختر آن آقایی که با گوشه عبا برای فقرا زکات می‌برد، حواسش به فقرا بود! فلم تتکلم. باز هم فاطمه جوابی نداد. صدا زد: «يَا بِنْتَ مَنْ صَلَّتِ الْمَلَائِكَةُ فِي السَّمَاءِ مَتَنَّا مَتَنَّا». دختر آن آقایی که در آسمان با ملائکه نماز جماعت خواندند. فلم تتکلمها. باز هم پاسخی نداد.
اینجا امیرالمؤمنین گویی برای بار آخر صدا زد. صدا زد: «فَأَجَابَتْهُ فِي الْكَلَامِ يُفَرِّقُ بَعْدَهُ إِلَى فِیهِ». «فَافْتَحَتْ عَیْنَیْهَا فی وجهِه و نَظَرَت اِلَیْهِ و بَکَت وَ بَکَت». فاطمه با من حرف بزن. من پسر عموی توام، من علی‌ام. فاطمه زهرا چشمانش را باز کرد برای علی و نگاهی به او کرد و گریه کرد. امیرالمؤمنین گریه کرد. امیرالمؤمنین فرمود: «مَا الَّذِی تَجِدِینَ یَا ابْنَتَ عَمِّكَ عَلِیَّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ؟». چی شده؟ چه می‌یابی؟ من پسر عموی توام، من علی‌ام. فاطمه زهرا خطاب کرد: «یَابْنَ الْعَمِ! إِنِّی أَجِدُ الْمَوْتَ الَّذِی لَا مَحِیدَ عَنْهُ». پسر عمو! مرگ را دارم می‌یابم، مرگی که از آن گریزی نیست. «بَعْدِی لَا تَضْغَرْنَ عَلَى قِلَّةِ التَّزْوِیجِ»، حالا تو این حال ببینید غصه‌اش چیست.
فاطمه فرمود: علی جان! بعد از من زیاد مجرد نمان، زیاد بی‌همسری را تحمل نکن. ازدواج کن. بعد از من اگر هم ازدواج کردی، یک شبانه‌روز صبح برای همسرت بگذار، یک شبانه‌روز زن برای بچه‌های من بگذار. بعد حالا دارد سفارش بچه‌هایش را می‌کند. «یَا أَبَا الْحَسَنِ! وَ لاَ تَصِحْ فِی وُجُوهِهِمَا». خب امیرالمؤمنین معصوم است، مشخص است نیازی به این توصیه‌ها ندارد، او می‌خواهد حال خودش را بگوید، دغدغه خودش را بگوید. عرض کرد: علی جان! یک سر بچه‌های من داد نزنی. «فَیُصْبِحَانِ یَتِیمَیْنِ غَرِیبَیْنِ مُنكَسِرَیْنِ». این‌ها دارند بعد از من دلشکسته می‌شوند، این‌ها دارند یتیم می‌شوند. «فَإِنَّهُمَا بِالْأَمْسِ فَقَدَا جَدَّهُمَا»، این‌ها دیروز پدرشان پیغمبر را از دست دادند. «وَ الْیَوْمَ یَفْقِدُونَ أُمَّهُمَا»، امروز هم مادر از دست می‌دهند. وای به حال آن امتی که این دو تا را بکشد و بغض این‌ها را داشته باشد.
بعد اینجا این ابیات را سرود صدیقه طاهره: «أَبْكِنِی إِنْ بَكَيْتِ يَا خَيْرَةَ الْوَرَى! وَ اسَبِلَىْ دَمْعَ قُلْبِي فَيَوْمَ الْفِرَاقِ»، ای بهترین هادی! گریه کن. اشک خودت را جاری کن که امروز روز جدایی است. «يَا قَرِينَ الْبَتُولِ أُوصِيكَ بِأَنْسٍ، فَقَدْ أَصْبَحْتُ خَلِيقاً فِی اشْتِياقِ»، ای همراه بتول! تو را به بچه‌هایم سفارش می‌کنم که دارند از این به بعد دیگر تو اوضاعی قرار می‌گیرند که دائم در شوق رسیدن به من. «أَبْكِنِی وَ ابْكِ یَتَامَى و لاَ تَنْسَ قَتْلِی الْعِرَاقِ»، علی جان! برای من گریه کن، برای یتیمانم هم گریه کن و فراموش نکن آن بچه‌ای که قرار است در عراق بر خاک گرم کربلا کشته بشود.
«قَالَتْ: فَقَالَ لَهَا عَلِیٌّ عَلَيْهِ السَّلامُ: مَنْ أَيْنَ لَكِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ هَذَا الْخَبَرَ؟»، امیرالمؤمنین فرمودند: دختر پیغمبر! این خبر را از کجا داری؟ عرض کرد: «يَا أَبَا الْحَسَنِ! رَقَّتْ سَاعَةٌ عَلَیَّ» علی جان! ساعت پیش خواب چشم‌هایم را گرفت. «فَرَأَیْتُ حَبِیبِی رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فِی قَصْرٍ مِنَ الدُّرِّ الْأَبْیَضِ»، محبوبم پیامبر را دیدم در یک قصری از دُرّ سفید. وقتی من را نگاه کرد فرمود: «هَلُمِّی إِلَیَّ یَا بُنَیَّهِ! فَإِنِّی إِلَیْکِ مُشْتَاقٌ»، زود بیا دخترم! که من به تو مشتاق هستم. گفتم: پدرجان! به خدا شوق من برای ملاقات تو بیشتر است. پدرم فرمود: «یَا بُنَیَّهِ! أَنْتِ اللَّیْلَةَ عِنْدِی»، دخترم! امشب پیش من خواهی بود. «وَ هُوَ صَادِقٌ لِمَا وَعَدَ». وعده‌ای که پدرم بدهد، وعده صادق است. «و هو صادق لما وعد»، درست است که پدرم می‌کند، وفا می‌کند. «فَإِذَا أَنْتَ قَرَأْتَ یَسْ وَ عَلِمْتَ أَنِّی قَدْ مِتُّ، فَاغْسِلْنِی وَلاَ تَكْشِفْ عَنِّی لِبَاسِي فَإِنِّي طَاهِرَةٌ مُطَهَّرَةٌ»، علی جان! تو یاسین که بخوانی، می‌بینی من جان دادم، از این دنیا رفتم. پس غسل بده من را و لباس من را کنار نزن، زیرا من پاکم و مطهرم. «وَ صَلِّ عَلَیَّ مَعَ مَنْ هُمْ مِنْ أَهْلِی الْأَدْنَي فَلْيُصَلُّوا عَلَيَّ كُلُّ مَنْ قَرُبَ و لَمْ تُرِدْ أَجْرِي»، ولی بگذار نماز بخوانند بر من کسانی که اهل من و نزدیک‌ترین‌ها هستند. هر که نزدیک‌تر است. «وَ ادْفِنِّي لَیْلًا فِی قَبْرِی»، و شبانه من را در قبرم دفن کن. «فَأَخْبَرَنِی حَبِیبِی رَسُولُ اللَّهِ»، محبوبم رسول خدا به من اینطور خبر داد.
امیرالمؤمنین فرمود: «وَ اللَّهِ لَقَدْ أَخَذْتُ فِی أَمْرِهَا وَ غَسَّلْتُهَا فِی قَمِيصِهَا وَ لَمْ أَكْشِفْ عَنْهَا لِبَاساً»، به خدا من مشغول امر فاطمه شدم و غسلش دادم در پیراهنش و لباس او را کنار نزدم. «فَوَاللَّهِ لَقَدْ كَانَتْ مَیْمُونَةً طَاهِرَةً مُطَهَّرَةً»، به خدا پیکر او سراسر یمن و طهارت بود. «ثُمَّ حَنَّطْتُهَا مِنْ فَضْلِ حَنُوطِ رَسُولِ اللَّهِ»، از آن حنوطی که پیغمبر را باهاش غسل دادم، اضافه‌ای که مانده بود باهاش فاطمه زهرا را غسل دادم. آن کافور و بساط غسل. «وَ کَفَّنْتُهَا وَ أَدْرَجْتُهَا فِی أَكْفَانِهَا»، و کفنش کردم و کفن‌های مختلف را قرار دادم، فاطمه را در کفن‌ها گذاشتم. «فَلَمَّا أَرَدْتُ أَنْ أُزْبِینَهَا، نَادَیْتُ: يَا أَمَّ كُلْثُومَ! يَا زَيْنَبُ! يَا سَكّينَهُ! يَا فِضَّةُ! يَا حَسَنُ! يَا حُسَيْنُ! تَزَوَّدُوا مِنْ أُمِّكُمْ». آمدم که این گره آخر را ببندم روی صورت فاطمه زهرا، صدا زدم: یا ام کلثوم، یا زینب، یا سکینه، یا فضّه، یا حسن، یا حسین! بچه‌ها را صدا زدند: مادر! خداحافظی کنیم.
یک عبارتی که اینجا جالب و درخور توجه این است که فضه هم جز این‌هاست که امیرالمؤمنین صدا می‌زند. می‌فرماید که بیاین با مادرتان خداحافظی کنید. به فضه هم فرمود بیا با مادرت خداحافظی کن. این خیلی نکته دارد. «فَلْيُقْبَلَ الْوَدَاعُ فَفِرَاقٌ وَ اللِّقَاءُ فِی الْجَنَّةِ إِنْ شَاءِ اللَّهُ»، فرمود که بیاین که وقت جدایی است، دیگر دیدار در بهشت خواهد بود. «فَأَقْبَلَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِمَا السَّلامُ وَ هُمَا یُنَادِیَانِ: وَا حَسْرَتَاهُ! لَا تَنْفَعُ أَبَداً مِنْ فَقْدِ جَدِّنَا مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى وَ أُمِّنَا فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ». حسن و حسین دویدند به سمت مادر و این‌طور ناله می‌زدند: «وا حسرتا! هیچ وقت این غصه جدایی جدمان پیامبر و مادرمان فاطمه زهرا از دل ما بیرون نمی‌رود.» صدا زدند: «يَا أَمَّ الْحَسَنِ! يَا أَمَّ الْحُسَيْنِ! يَا أُمَّنَا! أَقْرِئِی جَدَّنَا مُحَمَّداً الْمُصْطَفَى سَلاَمَنَا وَ قُولِي لَهُ: إِنَّا قَدْ بَقِینَا بَعْدَكِ يَتِيمَيْنِ فِي دَارِ الدُّنْیَا»، مادر حسن، مادر حسین! مادرجان! جدّمان پیامبر را که دیدی سلام ما را به او برسان. از طرف ما بگو، بگو: «إِنَّا قَدْ بَقِينَا بَعْدَكِ يَتِيمَيْنِ فِي دَارِ الدُّنْيَا»، ما بعد از از رفتن تو در این دنیا یتیم شدیم.
امیرالمؤمنین می‌فرماید اینجا این بچه‌ها خودشان را انداختند رو سینه مادر. «إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ تَعَالَى أَنَّهَا أَوْنَةٌ وَ مَدَّتْ يَدَيْهَا وَ ضَمَّتْهُمَا إِلَى صَدْرِهَا مَلِيّاً»، خدا را شاهد می‌گیرم - امیرالمؤمنین خدا را شاهد می‌گیرم - «إِنَّهَا أَوْنَتْ»، اینجا پیکر بی‌جان فاطمه زهرا ناله‌ای زد، فریادی کشید. «وَ مَدَّتْ يَدَيْهَا»، و دیدم دست‌ها را بیرون آورد از این کفن. «وَ ضَمَّتْهُمَا إِلَى صَدْرِهَا مَلِيّاً»، این بچه‌ها را حسن و حسین را به سینه چسباند. یک مدتی این دو تا دست این دو تا بچه را محکم به سینه چسباند. «وَ إِذَا بِهَاتِفٍ مِنَ السَّمَاءِ يَا أَبَا الْحَسَنِ! ارْفَعْهُمَا عَنْهَا فَلَقَدْ أَبْكَیَا سَمَاوَاتِ اللَّهِ وَ مَلَائِكَتَهَا»، یکهو شنیدم ملکی از آسمان صدا زد: یا اباالحسن! این دو تا بچه را از رو سینه مادر بلند کن. «فَلَقَدْ أَبْكَیَا وَ اللَّهِ مَلَائِكَةَ السَّمَاءِ»، به خدا این‌ها اشک ملائکه آسمان را با این کار درآوردند. «فَقَدِ اشْتَاقَ الْحَبِيبُ إِلَى الْمَحْبُوبِ»، رها کنین فاطمه را، حبیب مشتاق محبوبش است، بگذارید برود. حبیب مشتاق محبوبش است.
امیرالمؤمنین می‌فرماید: «فَرَفَعْتُهُمَا عَنْ صَدْرِهَا وَ جَعَلْتُ عُقْدَةَ الرِّدَاءِ»، این دو نفر را حسن و حسین را از سینه مادر بلند کردند و بند کفن را هم بستم. این اشعار را سرودم آنجا: «فِرَاقُکِ الَّذِی أَعْظَمُ أَشْیَاءِ عِنْدِی بِفَقْدِ وَجْهِ فَاطِمَةَ أَدْهَشَ الْعُقُولَا»، فراق تو فاطمه جان! سنگین‌ترین چیز برای من. «سَأَبْكِیکِ حَسْرَةً وَ أَنُوحُ شَجْواً خَلِیلٌ مِنَ الدُّنْیَا بِهَذَا سَبِیلُ»، چقدر از این به بعد در نبود تو حسرت بخورم و گریه کنم و ناله کنم. «وَ یَا عَیْنُ جُودِی بِدَائِمٍ وَسَعِّینِي فَإِنَّ حُزْنِی دَائِمٌ أَبْكِي خَلِیلِی»، ای چشم من! گریه کن، کمکم کن که حزن من دائم است. «أَبْكِي خَلِيلِی»، من برای خلیلم گریه می‌کنم، برای رفیق جون‌جونی‌ام غصه‌دارم. «لَهَا أَلْقَی فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءَ عَلَیْهَا السَّلَامُ»، فاطمه زهرا را با دست بلند کرد امیرالمومنین. «وَ أَقْبَلَ إِلَى قَبْرِ أَبِیهَا رَسُولِ اللَّهِ»، رو کرد به قبر پدرش رسول‌الله. صدا زد: «السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا رَسُولَ اللَّهِ! السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا حَبِیبَ اللَّهِ! السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا نُورَ اللَّهِ! السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا صَفِیَّ اللَّهِ! مِنِّي السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ التَّحِیَّةُ وَاصَلَتْ مِنِّي إِلَیْكَ وَ لَدَیْكَ وَ نَزَلَتْ عَلَيْكَ بِفِنَائِكَ». سلام کرد به پیغمبر، سلام از طرف خودم از طرف این دختری که وارد شد در جوار تو.
حالا این تعبیر، تعبیر عجیبی است: «إِنَّ الْوَدِیعَةَ قَدِ اسْتُرِدَّتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ!» امانتی که داده بودی برگردانده شد. نمی‌فرماید یا رسول‌الله برگرداندم. برگردانده شد، یعنی دست من نبود، از من ربودند، از من گرفتند. «وَ رُهِینَتِي قَدْ أَخَذَتْ»، این چیزی که در رهن من داده بودی گرفته شد، ربوده شد. «فَوَاحُزْنَا عَلَی الرَّسُولِ ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ عَلَى الْبَتُولِ»، چه غصه‌هایی بر پیامبر دارم و بعد از او بر دخترش بتول. «وَ لَقَدْ اسْوَدَّتْ عَلَیَّ الْبِلاَدُ وَ بَعُدَتْ عَنِّی الْخَضْرَاءُ»، این ابر سیاه و غبار بر زندگی من حاکم شد و دیگر سرسبزی از من دور شد. «فَوَاحُزْنَا ثُمَّ وَاسَفَاهُ!». وای! چقدر من غصه دارم، چقدر تأسف دارم.
بعد اینجا امیرالمؤمنین «ثُمَّ عُدَلَ بِهَا عَلَى الرَّوْضَةِ فَصَلَّى عَلَیْهَا فِیهَا هُوَ وَ أَصْحَابِهِ وَ مَوَالِیهِ وَ أَحْبَابِهِ». بعد از کفن کردن فاطمه زهرا را داخل اتاقکی بردند. با خانواده و اصحاب و تعدادی از این شیعیان نماز خواندند بر پیکر فاطمه زهرا. «فَلَمَّا وَارَاهَا وَ أَلْحَدَهَا فِی لَحْدِهَا»، وقتی امیرالمؤمنین در قبر گذاشت فاطمه زهرا را و لحد را که گذاشت پیکر شریف او در قبر، این ابیات را سرود: «أَرَی الدُّنْیَا عَلَیَّ كَثِيرَةً وَ صَاحَبَهَا حَتَّى الْمَمَاتِ»، می‌بینم این مشکلات دنیا بر من فراوان است و «وَ أَنَّ بِقَائِی عِنْدَکَ لَقَلِیلٌ»، می‌بینم که تا وقت مرگم این مشکلات هست. «عَلِيلٌ لِكُلِّ اجْتِمَاعٍ مِنْ خَلِيلَيْنِ فُرْقَةٌ وَ إِنَّ بَقَائِی عِنْدَکَ لَقَلِیلٌ»، هر اجتماعی که دو تا رفیق تشکیل می‌دهند، یک روزی از هم جدا می‌شوند. و من هم پیش شما کم خواهم ماند. «وَ أَنَّ فَقْدَ فَاطِمَةَ بَعْدَ أَحْمَدَ دَلِیلٌ عَلَى أَنْ لَا يَدُومُ خَلِيلٌ»، و اینکه بعد احمد فاطمه را هم از دست دادم حکایت از این دارد که هیچ خلیلی دوام ندارد و نخواهد ماند.
عرضم را تمام کنم. عصر جمعه است، ساعاتی است که الان این روضه‌ای که خواندیم، بنا به اینکه امروز روز شهادت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها باشد، این وقایع در این ساعات رقم خورده است؛ و ساعات غم و غصه و دلشکستگی فرزندان فاطمه زهرا، ساعات غصه امیرالمؤمنین. آن مصیبت پیامبر چه مصیبتی بود که حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بر مصیبت او این‌طور گریه می‌کردند که تو متن این روایت دیدیم. قطعاً حال امیرالمؤمنین هم در مصیبت پیامبر همچین حالی بوده، مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. حالا آن حالی که حضرت زهرا داشت برای پیامبر، امیرالمؤمنین داشته. بعد از شهادت فاطمه زهرا حال امیرالمؤمنین چطور خواهد بود؟ فقط این یک روایت را بگویم و عرضم را تمام بکنم.
تو روایت دارد که آن پیراهنی که امیرالمؤمنین باعث شد پیغمبر را درش غسل داند، همین که چشم فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها به آن پیراهن افتاد، یعنی گویا موقع غسل پیامبر فاطمه زهرا حضور نداشتند. فقط آن پیراهن وقتی به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها نشان دادند، بی‌بی غش کرد، از حال رفت. امیرالمؤمنین به امیرالمؤمنین آن پیراهن را دیگر مخفی کرد. چون می‌دانست که دیگر حضرت زهرا طاقت ندارد که این پیراهن را ببیند. فاطمه زهرا در مصیبت پیامبر، همچین حالی داشت که طاقت نداشت پیراهنی که پیامبر را توش غسل دادند ببیند. حال امیرالمؤمنین هم قطعاً در فراق پیامبر همچین حالی بوده. حال امیرالمؤمنین هم قطعاً در فراق فاطمه زهرا همچین حالی قاعدتاً «ما لایُطاق» است. به این معنا نیست که امیرالمؤمنین هم طاقت ندارد که کوچکترین چیزی که حکایتی داشته باشد از غم و مصیبت فاطمه زهرا جلوی چشمش باشد.
عرض روضه من همین چند کلمه: چه گذشت بر امیرالمؤمنین طی این سال‌ها؟ هر بار که از این در می‌خواست بیرون برود، خواست داخل بیاید. آن پیراهن پیامبر اگر باعث شد فاطمه زهرا از دیدنش غش کند. این در نیم‌سوخته‌ای که هر گوشه‌ای یک مصیبتی است، امیرالمؤمنین چه حالی دارد وقتی به این در نگاه می‌کند؟ از آن مسمار در، از آن دیوار پشت این در، از آن لحظه‌ای که از این در آمد و عبور کند، دید فاطمه زهرا بین در و دیوار روی زمین دارد از شدت درد خودش را می‌کشد. بعد از دری که بعدش فاطمه زهرا روی زمین خیزان خودش را کشید. این رد خون روی زمین کشیده شد تا خودش را به امیرالمؤمنین برساند. تک‌تک این صحنه‌ها هر باری که امیرالمؤمنین از این در می‌خواهد بیرون برود، از این در می‌خواهد وارد بشود، انگار دوباره برای امیرالمؤمنین زنده می‌شود.
الا لعنت‌الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون. خدایا به فضل و کرمت، به آبروی صدیقه طاهره فرج منتقمش، امام زمان برسان. قلب نازنین ما را راضی بفرما. این قلیل توسلات را ذخیره شب اول قبر ما قرار بده. به فضل و کرمت، شب اول قبر صدیقه طاهره به فریادمان برسان. بیماری‌های جسمی و روحی ما، خانواده‌مان، مردممان، امتمان را به آبروی صدیقه طاهره شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. اسرائیل و آمریکا را به فضل و کرمت نیست و بفرما. رزمندگان اسلام را به آبروی صدیقه طاهره فتح و غلبه و نصرت عنایت کن. رهبر عزیزمان، این ذریه طیبه صدیقه طاهره را در کنف لطف و حمایت و نصرت خودت مؤید و منصور بدار. هر چه گفتی صلاح ما بود. هر چه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن بابنبی و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات به روایت فضه سلام الله علیها