در هزار توی مارپیچ سکوت
01:02:43
در این سخنرانی، نظریهی «مارپیچ سکوت» به زبانی جذاب و کاربردی بازخوانی شد؛ از بعثت پیامبر و نهضت امام صادق علیهماالسلام تا نبرد رسانهای امروز. تحلیلی جسورانه از قدرت سکوت، فریب رسانه و شجاعت شکستن جو غالب؛ روایتی الهامبخش برای هرکسی که میخواهد صدای حق باشد در دنیای پرهیاهو
معرفی
📌 دو مشعل روشن در تاریخ: نقش پیامبر اکرم (صلاللهعلیهوآله) و امام صادق (علیهالسلام) در شکستن تاریکی سکوت [1:51]
⚜️ مارپیچ سکوت؛ نظریهای که به شما میگوید چرا افکار پنهان میمانند [5:16]
1️⃣ چرخش ترس در مارپیچ سکوت؛ چگونه یک اقلیت، اکثریت را ساکت میکند؟ [9:24]
* طلوع رسالت در اوج خفقان؛ خروش حق در برابر استبداد ابوجهل و ابوسفیان [13:45]
* در پیچوخمهای سکوت خلافت؛ امام صادق (علیهالسلام) و تولد دوباره مکتب تشیع [14:40]
* حاشیهنشینی و وحشت؛ چگونه ترس از انزوا ما را وادار به همرنگی میکند؟ [17:46]
* نبرد رسانهای با تاکتیک «اقلیتسازی»؛ ابزار قدرتمندی برای خاموش کردن مخالفان [21:55]
* «همه با تو مخالفند»؛ ترفند رسانهها برای تضعیف مسئله حجاب [24:06]
* «قلیلٌ من عبادی الشکور»؛ رمز ارزشمندی اقلیت در نگاه قرآن [31:13]
2️⃣ شگرد رسانهای تمسخر؛ چگونه ترس از تحقیر انگیزهها را سرکوب میکند؟ [35:22]
* از "کاسب تحریم" تا افراطی و متحجر؛ چسباندن برچسب و سرکوب صدای مخالف [37:52]
3️⃣ ترندهای وارونه؛ وقتی فطرت زیر فشار شلوغکاری میشکند [40:48]
* راز تشییع خاموش و مدفن مخفی؛ حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) ماندگارترین صدای تاریخ [47:26]
* استقامت یاران پیامبر (صلاللهعلیهوآله)؛ راز ماندگاری اسلام از زبان امیرالمومنین (علیهالسلام) [53:30]
⚜️ مارپیچ سکوت؛ نظریهای که به شما میگوید چرا افکار پنهان میمانند [5:16]
1️⃣ چرخش ترس در مارپیچ سکوت؛ چگونه یک اقلیت، اکثریت را ساکت میکند؟ [9:24]
* طلوع رسالت در اوج خفقان؛ خروش حق در برابر استبداد ابوجهل و ابوسفیان [13:45]
* در پیچوخمهای سکوت خلافت؛ امام صادق (علیهالسلام) و تولد دوباره مکتب تشیع [14:40]
* حاشیهنشینی و وحشت؛ چگونه ترس از انزوا ما را وادار به همرنگی میکند؟ [17:46]
* نبرد رسانهای با تاکتیک «اقلیتسازی»؛ ابزار قدرتمندی برای خاموش کردن مخالفان [21:55]
* «همه با تو مخالفند»؛ ترفند رسانهها برای تضعیف مسئله حجاب [24:06]
* «قلیلٌ من عبادی الشکور»؛ رمز ارزشمندی اقلیت در نگاه قرآن [31:13]
2️⃣ شگرد رسانهای تمسخر؛ چگونه ترس از تحقیر انگیزهها را سرکوب میکند؟ [35:22]
* از "کاسب تحریم" تا افراطی و متحجر؛ چسباندن برچسب و سرکوب صدای مخالف [37:52]
3️⃣ ترندهای وارونه؛ وقتی فطرت زیر فشار شلوغکاری میشکند [40:48]
* راز تشییع خاموش و مدفن مخفی؛ حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) ماندگارترین صدای تاریخ [47:26]
* استقامت یاران پیامبر (صلاللهعلیهوآله)؛ راز ماندگاری اسلام از زبان امیرالمومنین (علیهالسلام) [53:30]
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
ایّام میلاد نبی اکرم و امام صادق صلواتاللهعلیهماست و شب جمعه هم هست؛ هم شب زیارتی ارباب، آن حضرت اباعبدالله الحسین، و هم شب رحمت. هدیه به ذوات مقدسه ۱۴ معصوم و همه شیعیان و محبینشان در طول تاریخ، صلواتی هدیه بفرمایید: اللهم صل علی محمد.
نکتهای که در خور توجه است، در تاریخ پیغمبر اکرم و امام صادق، از یک جهت شباهتی هست بین هر دو بزرگوار که میطلبد مطالعه دقیقی صورت بگیرد و گفتوگوی مفصلی انجام شود. هر دو، هم نبی اکرم و هم امام صادق صلواتاللهعلیهما، در یک دورهای قرار دارند که آغازگر یک حرکتی هستند. هر دو نفر در واقع یک جسارتی از خودشان نشان میدهند؛ یک حرکت، یک جنبش، یک نهضت. هر دو بزرگوار سکوتی را میشکنند، یک شب تاریکی را میشکنند، یک طرح نو درمیاندازند، یک حرف نو مطرح میکنند. هم پیغمبر اکرم اینطورند، هم امام صادق.
در شرایطی که تاریکی، ظلمات، خفقان همه جا را گرفته و مردم همه، یکجورایی، میشود گفت یکدست شدهاند. آنهایی هم که موافقتی ندارند با این سبک و سیاق، عملاً ساکتاند، چیزی نمیگویند. حال و هوا و آن اتمسفر زمانه چیزی است که روبهروی دین است، روبهروی حقانیت است، روبهروی توحید است. یکهو پیغمبر اکرم این شب ظلمانی را درش یک طلوع جدیدی ایجاد میکند. در دوران امام صادق علیهالسلام هم اینطور است. و بعد از حاکمیت بنیامیه که هزار ماه طول کشیده، خرابیهای فراوان آورده؛ هشتاد و اندی سال خفقان رسانهای و تحریف و جنایت؛ هم جنایت فیزیکی، هم جنایت اعتقادی، تحریف حقیقت، دروغ، توهین. حالا یک بستری فراهم شده، امام صادق علیهالسلام یک روزگار جدیدی را از این بستر تولید میکند.
مطلبی که امشب میخواهم به آن بپردازم و کمی در موردش مرور بکنیم، نظریهای مطرح است که تو این چند سال اخیر هم زیاد به گوشتان خورده که جای گفتوگوی مفصلی دارد و امشب حالا طرح بحثی داریم. بعدها اگر فرصتی شد، انشاءالله جلسات بیشتری به این موضوع بپردازیم.
در علوم ارتباطی و در رسانهها و علوم مرتبط با روابط عمومی، نظریهای مطرح است از خانم الیزابت نوئمن که ایشان آلمانیهاند. نظر ایشان مال ۱۹۷۴ میلادی است. این نظریه عنوانش هست: «نظریه مارپیچ سکوت». نمیدانم عنوانش را شنیدهاید یا نه؛ عنوان مطرحی است، عرض کردم تو این چند سال بیشتر بهش پرداخته شده و اشاره شد. نظریه خیلی مهمی است در علوم ارتباطات. بسیار گرهگشاست، بسیار کمک میکند در تحلیل مسائل. حالا ظاهراً تو همان ایام انتخاباتی بوده که نظرسنجیها چیزی میگفته، بعد بعدها انتخابات طور دیگری رقم میخورد. از تحلیل آن انتخابات و چیزهایی که رخ داد که فهمیدند رأی مردم مثلاً از یک طرف به یک طرف تو مدت کوتاهی منتقل شده، ایشان بر اساس تحلیل همین، به این نظریه میرسد: نظریه مارپیچ سکوت.
نظریه مارپیچ سکوت چی میگوید؟ میگوید که خیلی ساده و راحتش به قول معروف، اگر بخواهیم مدلی بگوییم: فرض کنید که تو این جلسه ما، تو این افرادی که تو این جلسه هستند، یک مسئلهای هست، یک چیزی. فرض کنید مثلاً در مورد چایی. مثلاً من خیلی ساده میخواهم مثال بزنم، بعد همین را هی روش پرورش بدهیم. فرض کنید مثلاً یک نفر میآید سؤال میکند که از آبدارخانه که: آقا مثلاً دوستان چای پررنگ میخواهند یا چایی کمرنگ؟ مثلاً یکهو از این جماعت، ما ۱۰ نفر بلند داد میزنند: «معلومه دیگه، پررنگ!»
بعد از نفر ششم، هفتم، اینها میپرسند. به شما که میرسد یکم فکر میکنی: من چی بگویم؟ همه هم دارند نگاهت میکنند. با خودت میگویی که من اگر بگویم کمرنگ، من کمرنگ دوست دارم، ولی فکر کنم اگر بگویم کمرنگ، اینها بهم بخندند. احتمالاً جزو… احتمالاً یک مشکلی دارد چای کمرنگ. فکر کنم اینها اصلاً یک نگاه خاصی به آنهایی که چای کمرنگ دارند، میکنند. اصلاً فکر کنم فحش است اینجا. من اگر بگویم، فکر کنم آنجوری نگاهم کند. اینجوری که اینها گفتند، معلوم است چایی پررنگ. اصلاً به شما که میرسد، میپرسند که چایی میخواهی؟ چای چی میخواهی؟ میگویی: «بله دیگه، منم پررنگ.»
حالا تو عمرت همیشه کمرنگ خوردهای. اصلاً از پررنگ بدت میآید، برای قلبت هم ضرر دارد. از آن جو روانی که ایجاد شده تو این فضا که اکثریتی متمایلاند بهش و شما اگر بخواهی خودت را جدا بکنی، انگ بهت میخورد. در موردت جور دیگر فکر میکنند، یک جور دیگر نگاهت میکنند، احساس میکنی خیلی غریب میشوی، تنها واقع میشوی، منزوی میشوی. این باعث سکوت تو میشود. حالا زده آن ۶ نفری که اول گفتند چایی پررنگ! اتفاقاً از این جماعت ۱۰۰ نفری، فقط همان ۶ تا چای پررنگ دوست داشتند. ولی سر و صدا و هارتوپورت داشتند. با همین هارتوپورت است، یک کاری میکنند آن ۹۴ تای دیگر که چای کمرنگ میخواهند، همه خجالت میکشند، همه سکوت میکنند. همه هم از سکوت قبلیه بیشتر احساس ترس میکنند و این هی میچرخد، میچرخد، میچرخد. هی طول موجش را افزایش میدهد. این سکوت مارپیچ میشود، هی جلوتر که میآید، هی یک طول بزرگتری پیدا میکند. یعنی نفر اول با یک مقدار استرسی سکوت میکند، نفر دوم استرسش بیشتر میشود. اصلاً به نفر نود و چهارم که میرسد، دیگر اصلاً به یقین رسیده که چای پررنگ بخورد.
آن شش نفر تو گودال انداختن این ۹۴ نفر را و از دو طرف فشار آوردند. یک حرف زده شد. اگر آن ۹۴ تا جواب میدادند، ۹۴ تا برمیگشت. ولی یک جوری اینها محکم گفتند، یک جوری سازوکار برایش تراشیدند، ۹۴ تا دیگر ترسیدند. ۹۴ تا با سکوتشان، هی ضریب دادند به حرف این ۶ تا. هی موضع ۶ تا را محکم کردند. تقویت شد حرف این شش تا. این را بهش میگویند مارپیچ سکوت.
کلاً دنیا اینجوری اداره میشود و کار رسانه همین است. حالا اگر بخواهیم وارد بحثهای امروزیاش بشویم و تطبیقات رسانه خودش چندین جلسه بحث میخواهد که خیلی وقتها ما چیزهایی توهممان است فقط و ترسمان است؛ اصلاً واقعیت ندارد. یک مارپیچی درست میکنند، یک چهار تا عنوان مثلاً درست میکنند، هرکی که حرف بزند، یک انگ بهش بخورد. همین که مثلاً تو مدرسهها بچه بودیم، میگفتند، میگفتند: «همه ساکت بودن. ناگهان خری گفت...» یک رکب هم داشت، چی میگفتیم؟ «گوینده خر.» همه که با همدیگر میگفتید، مارپیچ سکوت میشکست. میخواست مارپیچ سکوت بیندازد، یک عنوان میگذاشت: «هرکی حرف بزنه فلانه.» بعد همه با همدیگر جواب میدادم که: «همانی که این فحش را گذاشت، خودش فلانه.» ولی اگر سکوت میکردید، واقعاً مینشست رویتان. آن جو غالب میشد، فضا سنگین میشد. واقعاً اگر دیگر آنجا حرف میزدیم، دیگر واقعاً مینشست، میخورد به شما.
یا آن داستان آن پادشاه که اینها خوب شگردند، شگردهای رسانهایاند دیگر. پدربزرگش هم ابلیس است و امروز هم صهیونیستها و در ایران هم یک طایفه سیاسی که کاری باهاشان فعلاً ندارم؛ برادران صیغهای صهیونیستها در ایران. پادشاه برایش پول داد لباس بدوزد. لباس آوردند، لباس است دیگر. گفت: «چرا من چیزی نمیبینم؟» گفت: «نه اعلیحضرت، نگین اینجوری. هرکی که حلالزاده باشه، میبینه. اگه کسی لباس را نمیبینه، حرامزاده است.» گفت: «چه لباس قشنگی.» خودش داشت خود را میخورد که من الان لختم که. آخه اینجوری لخت نیستین. هرکی حرامزاده باشه، فکر میکنه شما لختین. دیگر من تو خیابانم و اعلام هم کردند این شیپورچیها و جارچیها و اینها که: «اعلیحضرت با یک لباسی آمده که فقط حلالزادهها میبینند.» اعلام کردند، ملت هم هی: «آقا این مشکل داره؟» آخه چرا؟ مگر حرف بزنیم، حرامزاده میشویم؟ هیچی نگو، ولش کن. یکهو بچه برگشت گفت: «ای بابا، پادشاه لخته.» همه زدند زیر خنده. هیچکس جرئت شکستن حصر را نداشت. این جوی که ایجاد شده، این آن فضایی است که ایجاد میشود و غلبه میکند.
پیغمبر اکرم وقتی که مبعوث شد، تو همچین فضایی پیغمبر شد. در یک مارپیچ سکوت نسبت به کثافتکاریهایی که عرب جاهلی انجام میدادند؛ نسبت به جنایتها، نسبت به انحرافات اعتقادی، انحرافات فکری. خیلیها میدانستند بد است، خیلیها بدشان میآمد، ولی تریبون دست آن پولدارها بود، دست قدرتمندها بود. آنها مارپیچ سکوت ایجاد میکردند، اجازه نمیدادند حرف دیگری بزنی. ابوسفیان جای نفس کشیدن برای کسی نمیگذاشت. ابوجهل و ابولهب پدر ملت را درمیآوردند اگر کسی حرف دیگری میخواست بزند. این سختی کار پیغمبر اکرم بود توی مارپیچ سکوت شدید، تو یک خفقان.
زمان امام صادق هم به نحو دیگری توی مارپیچ سکوتی که همه دیگر انگار با این داستان خلافت و انحراف خلافت و اینها دیگر راه آمدند. دیگر اصلاً هیچی نمیشد گفت. یکهو یک مکتب دیگر گذاشت وسط به اسم تشیع. یک نظریه دیگری مطرح کرد در برابر همه. یکهو این حصر را شکست. خیلیها میدانستند اینها باگ دارد، جرئت داد زدنش نبود، جرئت فریادش نبود. در این شکنجه، شکنجه، تو این پیچ و خم مارپیچ سکوت، یکهو این مارپیچ را شکست. از یک جایی فریادی بلند شد. حالا زمان امام حسین علیهالسلام به نحوی. لذا ما لقب امام حسین علیهالسلام را اباعبدالله، هم لقب امام صادق علیهالسلام. در دوران امام حسین علیهالسلام به نحو دیگری این مارپیچ سکوت شکسته میشود. در زمان حضرت زهرا سلاماللهعلیها به نحو دیگری. حالا این خودش یک بحث مفصلی است. اگر امسال بشود، فاطمیه انشاءالله توفیقی بدهد، کمی به این بحث میپردازیم. خیلی شهامت و شجاعت میخواست. خیلی متفاوت بود مارپیچ سکوت زمان حضرت زهرا و مارپیچ سکوت زمان امام حسین و زمان امام صادق.
اولش آن کاری که پیغمبر اکرم کرد در برابر مارپیچ سکوت، خیلی جرئت میخواست. یکهو روبهروی ۳۶۰ بت بگویی: «فقط یکی، یکی. هیچکدام از اینها را من قبول ندارم.» هیچ احترامی بر این بتها قائل نباشی. هیچ احترامی برای بتپرستها قائل نباشی. شبیه کاری که حضرت ابراهیم علیهالسلام کرد. حضرت ابراهیم هم مارپیچ سکوت زمانه خودش را شکست. دیگر آنها اتفاقاً پیغمبری که میخواهند، یک پیغمبر ساکت و گوگولی، یک گوشه مشقهایش را بنویسد، دست گاز نزند، دست به ماشین لباسشویی هم نزند، عبادتش را بکند. اینجوری خوب است، صدایش بلند نشود. مثل پاپ دیگر. الان ببینید دیگر، پاپ مارپیچ سکوت جایی را به هم نمیزند. خودش اصلاً یک بخش، یک قطعهای، یک جزئی از مارپیچ است. ملت را هم میشورد و غسل هم میدهد و احترام و تواضع. خیلی آدم معنوی و نورانی. رئیسجمهور داشتیم رفته آنجا بهش التماس دعا گفته. انقدر حالت معنوی دارد پاپ. خود این روحانی بوده است. رفته به آن التماس دعا گفته. در حالی که آدم خودش الان نفسش بصیر است، میفهمد که آن از من یک نورانیت بیشتری دارد.
غرض اینکه، این مارپیچ سکوت چرا مارپیچ سکوت شکل میگیرد؟ نکتهاش این است. گفتند که آقا سه تا چیز است که دخیل در شکل گرفتن مارپیچ سکوت. اولش این است که مردم از انزوا میترسند. آدم از تنهایی میترسد. اصلاً به تنهایی میگویند وحشت. نماز وحشت که میگویند فکر کردم گفتش اینها نماز وحشت است. اینجوری با وحشت مثلاً بخوانیم. قیافههای نماز وحشت یعنی بنده خدا میت دچار وحشت است. نماز بخواند و وحشت در بیاید. وحشت یعنی چی؟ وحشت از وحدت میآید. آدمی که تنهاست، از تنهایی و بیکس و کاری احساس وحشت میکند.
اسیهاش که میگویند همین که حاشیهام از همین جا میآید؛ کنار افتادن، تک افتادن، منزوی شدن. ما میبینیم نیازهای زندگیمان وابسته به ارتباطاتمان است. اینها را خوب دل بدهید ها. خیلی داریم نکته امشب در این آخرین جلسه فلن اینجا که خدمتتان هستیم تا حالا دیگر باز کی نوبت بشود، روزی بشود خدمتتان باشیم. توی آخرین جلسه نکات جدی دارد مطرح میشود. ما چون نیازهایمان تو ارتباطاتمان است. من نان میخواهم، من خانه میخواهم، من چه میدانم احترام میخواهم، من معلم میخواهم، من شاگرد میخواهم، من کتاب میخواهم، خیلی چیزها میخواهم. ارتباط نداشته باشم بعد هرچه دایره ارتباطاتم توسعه پیدا کند، سفر خارجی میخواهم بروم اگر تو آن کشور رفیق داشته باشم. ماشین میخواهم بخرم اگر یک دانه نمایشگاهی آشنا داشته باشم. ماشینم خراب شده، تعمیرکار آشنا داشته باشم. آشنا به درد میخورد دیگر. آشنا کارتو راه میاندازد. ارتباطات، ارتباطات خیلی مهم است. آنی که ارتباطات ندارد، بیکس و کار میماند، بیپشت میماند، تنها میماند. حقش هم خورده میشود، کلاه هم سرش میرود.
ارتباطاتی که کار ما را راه میاندازد، همانقدر که مفید است و جذاب است برایم آدمهای زیادی را تو زندگیم اضافه کنم برای وقت مبادا، برای وقت نیاز. همانقدر برایم وحشتآفرین است که دور و برم خالی باشد، هیچکس را نداشته باشم. یک وقت دور و برم خالی است، یک وقت هستند و ولم میکنند. این بیشتر، این خیلی برایم سنگین است که از یک چیزی دلخور بشوند، بدشان بیاید، فاصله بگیرند. این فاصلهگرفتنه خیلی به من آسیب میزند. من به فامیلم نیاز دارم، من به استادم نیاز دارم، من به این همکلاسیهای دانشگاهم نیاز دارم. لااقلش این است که نیاز به احترام، نیاز به محبت اینها دارم. دوست دارم تو چشم این آدم محترمی باشم. بهم برمیخورد، برایم سنگین است وقتی میبینم با من محل سیروسرکه هم نمیدهند. بله سنگین است وقتی احترام میگذارند، کف میزنند، بیلبورد میزنند، بنر میزنند، لایک میکنند. آنفالو کردن معنای بدی دارد. فالو کردن، کامنت منفی گرفتن به آدم فشار میآورد.
ترس از انزوا، ترس از تنها شدن، ترس از اقلیت. این آن عامل اولیه است که آدم را وادار میکند به سکوت، میاندازد تو مارپیچ سکوت: "ترس از انزوا و اقلیت".
یک نکته اینجا تا رد نشویم. رسانهها یکی از کارهای جدی که تو درگیری رسانهای میکنند، باورتان که هستش که الان تو یک جنگ رسانهای هستیم؟ این را که قبول دارید، نیاز به توضیح ندارد که بخواهم این را هم الان اثبات بکنیم تو جلسه که آی مردم ما الان وارد یک جنگی شدیم. دیگر همه میدانند دیگر. حالا اسمش را میخواهیم بگذاریم جنگ نرم یا یک نبرد رسانهای. یکی از قطعات جدی این نبرد رسانهای چیست؟ باید به حریف بگویی و القا کنی، باور درش ایجاد کنی که تو اقلیت منزوی. تو دنیا هیچکس تو را قبول ندارد، هیچکس تو را نمیخواهد، هیچکس اعتقادات تو را تأیید نمیکند، کارهای تو را تأیید نمیکند. ایجاد فهم اقلیت، وادارش میکند به عقبنشینی. وادارش میکند به سکوت. وادارش میکند به اینکه لااقل سلاحش را یک جاهایی زمین بگذارد. از تو دل او را خالی میکند. این جور محکم و با قدرت و با اعتمادبهنفس نمیآید جلو. یکم نسبت به خودش شک میکند: برای چی من باید تو همه دنیا، هیچکس من را قبول نداشته باشد؟ مگر من چه مشکلی دارم؟
این نکته را میگیرید؟ من هی مثالهای سیاسی و اینها تو ذهنم میآید، نمیدانم بگویم یا نگویم. شما که البته دوست دارید، مشخص است چهرهها. مثلاً میآید ایجاد موج رسانهای میکند، میگوید: «آقا تو کل دنیا فقط دو تا دولتند که حجاب را اجباری کردند، یکی طالبان است، یکی جمهوری اسلامی. هیچ جای دنیا حجاب اجباری نیست، همین دوجاست. ای بدبخت ایرانی، ای خاک تو سر این حکومت کنم که انقدر عقبافتاده است، هیچ جای دنیا این کار را...» در حالی که واقعیتش چیست؟ واقعیتش این است که اصلاً اولاً تو مملکت ما اجباری نیست. ثانیاً آنی هم که حالا هرچه الزام حجاب ... چیست؟ آن هم حجاب نیست. جنگ منظور حجاب اسلامی بنده گفتم، بارها گفتم. تازگی هم یک جلسه مفصلی تهران با دانشجوهای تهران کلاس صوتش منتشر میشود. چند جلسه در مورد اولش گارد گرفتند. دو سه ساعت بحث کردیم، قانون، همهشان قانع شدند. آنقدر که از جلسه برآوردمان بود، حجاب اسلامی حجابی که حتی یک خانم آرایش، حتی نه آرایش غلیظ، به قول مشهدی: آرایش کمرنگ هم نداشته باشد. آرایش کمحال مشهدی: آرایش کمحال هم نداشته باشد.
حجاب اسلامی اگر اجباری باشد تو خیابان، هرکی یک ذره رژ لب زده و بگویند: «خانم پاک کن.» الان تو حرم امام رضا آن چیزی که تو حرم پر از آرایش شد. پس حجاب اجباری نیست. الان هم که اصلاً به چی گیر میدهند؟ فقط لخت، نافش بیرون نباشد و کلش لخت نباشد و اینها. شلوارک شرتک پس چی الان تو مملکت ماست؟ ببین این واژههاست دیگر. جنگ رسانه همین است که میخواهد به تو بفهماند اقلیتی. اگر حجاب اجباری باشد، اقلیتی. ولی اگر برهنگی ممنوع باشد که همه دنیا همین است. کجای دنیا برهنگی جایز است؟ برهنگی همه جای دنیا ممنوع است، اینجا ممنوع است. فرهنگ ایرانی اسلامی ما بگوید که آقا کسی که سر برهنه است، بهش میگویند برهنه. این هم برهنگی. من نمیخواهم بگویم درست است ها، حجاب شرعی برگردیم، ولی نکته این است که آن را نداریم و داریم کتکش هم میخوریم. این خیلی خندهدار است.
این کاری است که رسانه بیشرف بی پدر... حجاب اجباری نداری و داری هزینههای اجباری را میدهی و روزبهروز بدتر میشود. چرا وضع بدتر میشود؟ حجاب اجباری نیست. بهخاطر این که آن موج رسانهای هی میآید تو ذهن تو میکوبد که همینم که الان همینقدر حجاب هم که داری، باز تو کل دنیا اقلیتی. هیچ احمقی تو دنیا انقدر از جاهای دیگر دنیا چه خبر است؟ چرا اینجوری است مملکت ما؟ خیلی پوشیدهتر است. چقدر لختند اینها؟ چقدر آرایش دارند؟ هیچ جای دنیا مثل ما همین بگیر و ببند و اینها. ایجاد درک اقلیت، طرف را وادار به عقبنشینی میکند.
خیلی جاها هم هست ها. حالا نمونهاش یکیش بحث حجاب بود. تو عرصه سیاسی شما را میخواهد وادار کند به اینکه یک مشت اقلیت پرسروصدا. ایام انتخابات چقدر میگفتند: یک مشت اقلیت پرسروصدا. آقای رئیسی که اصلاً رئیسجمهور اقلیت بود، یادتان است که رئیسجمهور زورکی اقلیت. ۵۰ درصد مردم رای نداده بودند. بعد به زور ۱۸ میلیون، الحمدلله. اکثریت با ۱۶ میلیون نفر در برابر ۱۴ میلیون نفر. یک نفر رئیسجمهور، ۱۶ میلیون عاقل در برابر ۱۴ میلیون طالبانی. آن ۵۰ درصدی هم که رأی نداده بودند، با ما بودند که رأی نداده بودند. رسانه انقدر کثیف و خبیث است. آقای رئیسی کلمه معمولی میگفت: آقا ناهارتان را حالا همه حرف بزنید، ناهار دادند آخه. آخر گرسنه که نیستی. زندگی مشکل داری، تهش میگوید: «ناهار خورده.» بابا من که اصلاً سیاست هیچی بلد نیستم. وای رئیسجمهور رویای من فدایت بشوم، تو چقدر متواضعی لامصب. چقدر تو شیرینی. هی میگوید: این را بلد نیستم، آن را بلد نیستم، این را که سر در نمیآورد. دیدید بانمک است. دانلود خوبش. دختر.
اما هنوز نفهمیدیم رسانه یعنی چی. هنوز نفهمیدیم باید وارد میدان رسانه بشویم. چه شکلی باید وارد میدان؟ اتفاقاً کنشگری خیلیها، خیلی مذهبیها، خیلی حزباللهیها، خیلی انقلابیها تو میدان، اتفاقاً دامنزدن به مارپیچ سکوت جمهوری اسلامی است. مستحب است امین. چرا اینجا نمیگوید؟ چون اینجا یک موجی است، میگوید: «بابا اکثریت حجاب...» نه حجاب اقلیت. اتفاقاً خیلیها حجاب ندارند قرآن به سر میآیند و طرف اتفاقاً ازش بپرسی که حجاب واجب است یا نه، میگوید: «حجاب قطعاً واجب است.» حکم به عنوان حکم قرآنی که قبول دارد. در میدان عمل حالا از کجا در آمد که این اقلیت است؟ میترسیم از اقلیت واقع شدن، میترسیم.
ال ماشاءالله بنده تو این جلسات برایم پیش آمده. حرفی میزنیم، موضع میگیرند، داد میزنند، سروصدا میکنند. به کرّات پیش آمده تو یک جلسهای که حرف پرت و پلا زده میشود، پا نمیشوم بروم. اکثریتم هستم، میترسم هو بشوم. یا نفر تو کل ۶ نفر جمعیت یک نفر مخالف پا میشود با افتخار میرود چون میگوید من اینجا اقلیتم، مملکت با من است. حالا منظورم آن هم نبود، ناراحت نشوی یک وقت. رکن اول مارپیچ سکوت صحبت میکنیم که درک اقلیت واقع شدن. کی گفته که اولاً کی گفته شما اقلیت واقع میشوی؟ کی گفته که اقلیت واقع شدن بد است؟
امام کاظم علیهالسلام خطاب به هشام فرمودند: «خدای متعال اکثریت را در قرآن مذمت کرده، اقلیت را مدح کرده.» هرجا که خواسته خوبیها بگوید، روی اقلیت. بدیها را برده روی اکثریت.
أکثَرُهُم لا یعقِلون. أکثَرُهُم لا یشکُرون. أکثَرُهُم لا یعَلَمون. قَلیلٌ مِن عِبادِی الشَّکور. ما آمَنَ مَعَهُ إلّا قَلیل. همراهیهای نو، اکثریت بودند، یک قلیلی مؤمن بودند. بعد اتفاقاً خیلی جاها شما دنبال اقلیت میگردی. میگوید: «آقا این رنگ ماشینت خیلی جالب است، تا حالا ندیدم.» میگوید: «آره کلاً تو دنیا همین ۵ تا ماشین که این رنگ را دارد.» پس اینها اقلیت بودند، خوب است. آره دیگر یونیک است دیگر، تاپ است دیگر، نایاب است دیگر. خدا هم که بابا دارد همین را میگوید. میگوید: «بابا، بنده بهدردبخور، سالم، درجهیک کم است.» نمیترسد. قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله. اصلاً تو حتی تو نبرد هم ترس از اقلیت واقع شدن نداشته باش. من انقدرها بودند، أقل بودند، ولی اکثر را با شکست دادم. پس قدم اول، یعنی قدم اول در مارپیچ سکوت، ایجاد ترس و ادراک اقلیت بودن. کاری به این ندارد که حق است یا باطل. درست است یا غلط. اول نگاه میکند کم است یا زیاد. خیلی اشکال بزرگی است. خیلی از ماها گاهی این مشکل را داریم. حرفی که میخواهیم بزنیم، اول بررسی میکنیم که چند نفر خریدار این حرف هستند؟ چقدر فالوور جمع میکند؟ چند نفر این حرفها را قبول دارد؟
یک حرفی که ما زیاد شنیدهام، حالا نمیدانم چند سال است ما منبر میرویم. بله ۸۳ اینها که دیگر حالا خیلی جدیتر سخنرانی میکردیم، ۲۰ سال. تقریباً میشود. جو که خیلی وقتها طرف میگوید که: «آقا چقدر مردم حرف شماها را قبول دارند؟ چند درصد مردم قبول دارند؟» اولاً که خیلی حرفها اگر توضیح داده بشود قشنگ، شفاف، دقیق، اکثریت قبول واضح. بعدش هم مگر شاخص اکثریت اقل یعنی زمان حضرت لوط بودی؟ برمیگردی آقا چند درصد مردم حرف شما را قبول دارم. بروم یک پارتنری چیزی پیدا کنم؟ اکثریت است دیگر به هر حال. اگر این جوری میخواهی تحلیل بکنی، که تو یک همجنسباز بالقوه هستی. الان تو دنیا چند درصد دنیا حرفی که شما میگویی لاواط نکن را قبول دارد؟ کل دنیا تو میگویی ایران؟ کل دنیا؟ اگر منطقت این است. مشکلش چی هست؟ اینجوری هم داریم. مشکلش چیست؟ وقتی درکی برای آدم نمیماند، تا تهش میرود دیگر. این درک از اقلیت واقع شدن، ترس از اقلیت واقع شدن، ایجاد.
گاهی طرف خودش اقلیت است ها. با رسانه یک کار میکند، توهم اقلیت بودن پیدا میکنی. خیلی چیز عجیبی است. شگردهای عجیب رسانهای دست روی مواردی میگذارد که با آن خوانش عمومی ایجاد بکند، تصویری از مردم ایجاد بکند که اکثریت این را میخواهند. اکثریت موافق با اینند. من دیگر هی مثالهای سیاسی تو ذهنم میآید ولی نمیدانم بگویم، نگویم. از بحث میافتیم. دوز مثالهای سیاسی امشب زیاد میشود. یکیش این بود.
دومیش چیست؟ دومیش این است که مردم از تمسخر، تحقیر و طرد میترسند. بدشان میآید. ترس از تنها واقع شدن، ترس از تمسخر. خیلی جزء سنگینیهاست. مگر شگرد است اصلاً تمسخر خودش یک شگرد رسانهای است. و ترس از تمسخر خودش یک پوان، یک امتیاز است. «کیا فلان کار را میکنی» یا مسخرت میکند. بعد خود این کف و سوت و هورا و لایک و فالو و بنر، نمیدانم خوشآمدید و از این حرفها، «صلی علی محمد» و شعار و این حرفها. اینها خودش انگیزه میآورد. حالا من هی وارد جزئیات اگر بشوم، بخواهم بگویم که ما تو این عرصهها چقدر ضعف داریم، بحث مفصلی است که خود ماها یک وقتهایی کسی را وقتی الکی دارند میبندندش به تمسخر، ما هم ولش میکنیم. یعنی ما هزینه نمیدهیم برای اینکه این آدم را نگه داریم.
تعالیم دین ماست، عجیب واقعاً! مثلاً من بیایم الان اینجا بالا منبر بگویم: «مردم یکم مستحبات این است که مثلاً آب بخوری، به بغلی تعارف کنی.» میگویم: «وای عجب دین متمدنی! وای چقدر پیشرفته.» حالا بگویم: «آقا اگه یکی بهخاطر حق درون شعاع زندگی تو، در آن محیطی که دوروبر تو و تو میشناسی، بهخاطر حق داره لگدمال میشود، داره تحقیر میشود، داره تمسخر میشود، وظیفهات دفاع کنی.» میگوییم: «به من چون فحش نخورده.» «یک کاری کرده، داره فحش میخوره.» اگر منطقت این است که پس دیگر از اول اهل بیت، انبیا، اولیا همه یک کاری کرده بودند. حضرت ابراهیم یک کاری کردم، یک کاری کردی. خیلی وقتها پیش آمده. به یکی میگوید آقا تو در فلان مسئله من مظلوم واقع شدم دانشگاه. آره. مگر میشود؟ یک غلطی کردی. یک چیزی است. خواب در حد بررسیاش که تو میتوانی بررسی کنی. تو برو بررسی کن. وظیفه نمیکند اینها. خیلی مسائل مهمی است. پشت همدیگر نیستیم. برعکس جریان باطل که یکی حرف مفت میزند، بقیه هم سکوت. در حالی که اکثریت هم نیستند، ولی اکثریت را میترسانند. اکثریت را وادار به سکوت میکنند با شامورتیبازی، با سروصدا، با لجنمالی. گفتم بعضی وقتها با اصطلاح چسباندن. اینجوری نه. متعصب است. هرکی آنجوری بگوید افراطی است. هرکی آن کار را بکند دزد کاسب تحریم. هرکی اینجوری میگوید: کاسب تحریم است. هرکی میگوید مذاکره نه. پس از نانی دارد از تحریم میخورده. نه اتفاقاً آنهایی که میگفتند مذاکره، نرفتند درست مذاکره کردند مثل آدم. اینها بودند ارتباط با عربستان برقرار کردند. اینها بودند پولهایمان را از آمریکا گرفتند. شما که گفتید برادر که فرداش خواباندند تو دهنتان ولی آخرش کی نماد مذاکره و ارتباط با دنیا و این است؟ آن ها. چرا رسانه اینجوری میسازد؟
ببین! تو رسانه مهم نیست کی چیست. مهم این است که کی چطور بازنمایی بشود. مهم این است که تو چی ببینی؟ تو چی بفهمی؟ تو چی به ذهنت بیاید؟ تو چی بهت تلقین بشود؟ میشود جماعتی که در این انقلاب خسارتشان را میشود فقط با مغول مقایسه کرد، نماد رها کردن مردم از فشار و ظلم و آباد کردن ایران و اینجور چیزها بشود؟ میشود. و خادمترین آدمها، بهدردبخورترین آدمها میشوند نماد بیسوادی و شش کلاسی و آخرین چیزی که تو ذهن مردم است. چرا؟ برای اینکه من اگر بخواهم حرف بزنم، فحش میخورم. یک اهرمی است، یک سلاحی. لذا قرآن یک کدی به ما داده. قرآن روی کدی دست میگذارد، میگوید: «لا یخافون لومة لائم.» آنهایی میتوانند جریانساز باشند. این آیه تطبیق داده شده به اصحاب امام زمان، به کسانی که میتوانند زمینهسازی ظهور امام زمان بکنند. تا شما بیواهمه باشی نسبت به توهینها، تا نباشی بیواهمه از توهینها و تحقیرها و تمسخر. نباشی، نمیتوانی مارپیچ سکوت را به هم بزنی. نمیتوانی بزنی به دل خط. نمیتوانی جو را بشکنی. این هم شد عامل دوم.
و عامل سوم هم این است که مردم همیشه نگاه میکنند ببینند کدام طرف شلوغتر است. هرجا که بازنمایی ذهنیاش این باشد که این مثل که خیلی طرفدار دارد، این خیلی خواهان دارد، مثل اینکه خیلی مخاطب دارد، این خیلی است. اصلاً اینها کارهای مارکتینگ است دیگر. دارم یک کتاب درپیت مینویسم، به فک و فامیلش میگوید: «آقا هرکدامتان یک پیام بدهید، تعریف کنید.» بیا رفقایمان هم حرفهایهای این بازار هم اینجا هستند. کارشناسها پیام میدهند و من هم اسکرین میگیرم، میگذارم. حالا مخاطب بدبخت «خاطرات ننه چمن» مثلاً اسم کتاب است. حالا آمد. خوب، یک پیام آمده: «آقا من با خواندن خاطرات ننه چمن، زندگیام به قبل ننه چمن و بعد ننه چمن تقسیم شده.» این ننه چمن کی بود؟ اولیش جالب شد. دومیش: «آقا من را ببینید.» ۵۰ تا پیام میآید. قیمت یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان، ۶۰ صفحه کتاب است. حتماً خیلی مهم است. من اگر نخوانم چی را از دست میدهم؟ این همه آدم در کتابفروشی خوانده، کتاب سفارش میدهم، میآید. بعد میبینی مثلاً کتاب میدهد "کودکان رنگش بکنند: رنگآمیزی کودکانه حس و کچل مثلاً." این بود. آره دیگر. اصلاً داستان زندگی ما همین است. قناری، قناری، کلاغ. چی بود؟ جای قناری. این داستانش همین است.
بعضی چیزها را هر فطرتی شما. طرف میآید میگوید: «آقا من بیناموسم. هشتگ بیناموسم.» بعد ترند میشود. بعد موج میشود. بعد افتخار میشود. بعد تو میخواهی بگویی: «من با ناموسم؟» روت نمیشود. در حال فکر میکنم ببینم باشم؛ من بررسی میکنم تو دوران مطالعه و تحقیقاتم به کجا میرسد. حالا در آستانه بیناموسی این مناطق همین است. داستان زندگی همین است. یعنی چیزی که همان اول هر آدمی پس میزند با فطرتش، با غیرتش، با وجدانش. یک کاری میشود کرد با تلقینات، با القائات، با ترس از جا ماندن، با ترس اقلیت شدن، با ترس منزوی و طرد شدن. شگردی بود که با همه انبیا به کار میگرفتند: «بیرونت میکنیم، تردت میکنیم. و اهجرنی ملیاً لارجمنک. سنگسارت... از شهر بیرونت میکنیم.» همین آیات قرآن است. یک نفر میتواند این مسیر را برود و وایسد. آن هم یکی از آنها نمیترسد. «بشکن! بزن! بیرونم کن! بسوزان آخر.» این جریانساز میشود. این مارپیچ سکوت را میشکند.
حضرت ابراهیم تنها موحد کره زمین، یک نفر، روی کل کره زمین، روی کل کره زمین لاالهالاالله میگفت. اول باباش بهش گفت: «ادامه بدهی، میاندازمت بیرون و سنگسارت میکنم.» بعد هم که آمدند همه با هم دستهجمعی گرفتندش و انداختندش تو آتش. تا آنجا وایسا. آقا خیلی مرد میخواهد. ما بودیم چی میگفتیم؟ ما بودیم جلسه ابراهیم چی میگفتیم؟ چی بود دیگر؟ ببین برای این دوره که نمیشود. کار فرهنگی بلندمدت لازم دارد. نسلهای جدید را بریم دریابیم. من بروم یک کودکستان بزنم. آقا تو فعلاً همینجا وایسا. نشکنه. خاکریز از دست نرود. وقتی داشتند میانداختنش تو آتش، روایت این است، ملائکه برگشتن گفتند: «خدایا کلاً یک نفر بود لاالهالاالله. رفتا به افلاک رفت. تمام شده حراجی آخر شب، یک دانه تو بارم بود، ارزان میدهم مشتری. چی برود؟ نمونه دیگر میخواهم خانه بروم، چیزی نمانده.» ابراهیم راستیراستی انداختند تو آتش. آن لحظه آخر خدا نگهش داشت. بعد شد ابراهیمی که الان همه دنیا دعوا سر این است که ما بچههای ابراهیمیم. آن ها یهودیها، نمیدانم مسیحیها، مسلمانها. همچنین چیزی شد حضرت ابراهیم. خیلی عجیب است.
داستان پیغمبر ما هم همین است. پیامبر اکرم تک و تنها وایساد. خیلی سخت بود آن موقعیت، آن جایگاه. روبهروی آقا. یکی از گرفتاریها همین است که اول با خانواده درگیر شدن. تو موقعیتی که نزدیکترین کسانت پشتت را نگیرند، بلکه روبهرویت قرار بگیرند. ابولهب روبهرویت وایسد. حضرت نوح پسرش، خانمش روبهرویش وایسادند. میدانی چه مارپیچ سکوتی ایجاد میکند؟ طرف میخواهد بیاید طرفدار نوح بشود. بعد زنگ خانه را میزند، میگویند: «بفرمایید.» میگوید: «آمدهام با حضرت نوح علیهالسلام دیدار دارم.» میگوید: «فلان، فلانشده، ای تو خودت را فلان...» صدای جوانی، آن دو تا فحش بدتر. فحشهای بهروزرسانی شده. چیزهایی که دانشگاه یاد گرفته. کف توییتر. بعد میگویی: «من پسرشم.» «پسر نوح.» دو تا فحش اینجوری. خانم نوح به خود نوح بدهد. پسر نوح به نوح بدهد. میآیی آقا شما دفعه بعدی خانمش و بچههاش طرفدار ندارد. آخرم سوار کشتی میشود با زرافه و نمیدانم جغد و شغال و با اینها میرود مسافرت.
فی طریق الحق قلت عددکم. امیرالمؤمنین فرمود: «از کمی توی مسیر حق وحشت نکنید.» نگاه میکند دور و برت کم است، خلوت است. هراس ورت ندارد. برو محکم برو. تو میتوانی بازی را به هم بزنی. کما اینکه زد. فاطمه زهرا سلاماللهعلیها یک نفره تاریخ را برگرداند. یک نفره. نمیخواهم وارد فضای فاطمیه و روضههای فاطمیه بشوم، ولی دیگر حالا حیفم میآید این شب جمعه یک اشاره به این مطلب نکنم. یک زن تنها با آن شرایط، با آن موقعیت، وایساد. آخر مارپیچ سکوت را این شکلی به هم ریخت که بگذار تا ابد هرکی آمد برایش سؤال باشد که چرا این دختر، تنها فرزند بود، مخفیانه جایی دفن شد که هیچکس خبر ندارد. این سؤال بماند برای تاریخ. این مارپیچ سکوت را به هم میزند. خیلی حرفها. تا کجا وایساد که به هم ریخت. به هم ریخت آن تشییع جنازهای که ۵ نفر پشت تابوت بودند، امروز شده چند صد میلیون شیعه. شده فقط یک راهپیمایی بیست و یکی، دو میلیونی شیعه توی ایام اربعین. همه از همانجا تولید شده. آنجا مارپیچ سکوت را به هم ریخت. پژواک صدای او به تاریخ رسید.
«من مخالف بودم، من با اینها نبودم، من قبول ندارم.» همه جور جنایتی کردند برای اینکه حذفش کنند. قدم اول را پیغمبر گذاشت وایساد. روبهروی اینها: «من کوتاه نمیآیم.» فقط توحید. «بابا حالا یک روز خدای تو، یک روز خدای ما. بیا با هم راه بیاییم.» اینجوری حالا مثلاً اینها را انجام نده. اینها را نگو. لااقل مردم را موحد نکن. لااقل کسی سمتت مسلمان شود. نگذار مسلمان شود. هزینه داد. پایش هم وایساد تا آخر. چیزهای عجیبی تاریخ نقل کرده. من آورده بودم دیگر. حالا انشاءالله یک فرصت دیگری پیش بیاید. خودش یک بحث جداگانهای دارد که در صدر اسلام چه زحمتهایی متحمل شدند. بعضی غذاهاش را شنیدید دیگر. پدر عمّار. فضا به نام این بزرگوار عمّار یاسر. جناب یاسر، آن سنگهای سنگینی که میگذاشتند روی شکمش. ابوجهل سرمنشأ این شکنجهها بود در حجاز، در مکه و اینها. فقط زیر آن سنگها داد میزدند: «احد.» آخرم از دنیا میرفتند. سمیه که من اصلاً حیا میکنم، یعنی تا به حال نگفتم کیفیت شهادت این بزرگوار را و حیا میکنم و نخواهم گفت. شما بگردید به این سادگیها پیدا نمیکنید. بعضی منابع عربی با جزئیات نقل کرده چه شکلی این بزرگوار را به شهادت رساندند. مادر عمّار یاسر. یک زن تنها تو آن فضای غربت.
ما اینجا یک چادر از سر زنمان میکشند یا مثلاً دو تا فحش میخوریم تو دانشگاه. زیر لنگی بهمان. پس کله میزنند. نصف آرمانهای امام انقلاب امام خمینی یادم نمیآید وقتی ضربه خوردم. هیچی یادم نمیآید. آنجا زیر آن فشار، این شکنجهها، آن گرسنگیها، آن تازیانهها، آن شلاقها. یک نماز میخواستند بخوانند، شکنجهها میشدند. شکنجهها هم شدند یک کتاب. نماز در اسارت. فقط نماز در مورد حال و هوای رزمندههای ماست. اسرای ماست در اسارتگاههای صدام که گاهی برای یک نماز جماعت تو بعضی فیلم سینمایی صحنهها نشان دادند که کسی نفهمد امام جماعت دارند. امام جماعتی خیلی میلیمتری جلو وایمیستاد که اگر صدا آمد سریع بپرد عقب. آرایش اینها را که میدیدند که اینها آرایششان به نماز جماعت میخورد. مثلاً فرض کن دو روز غذا اینها را میبستند. آب به اینها نمیدادند. زیر آفتاب تو دمای چقدر. گرسنه نگه میداشتند. شلاقها، هزینهها دادند.
یک قضیه من چند سال پیش تعریف کردم. یک جوانی پیام داد که من با این داستان گناه سنگینی را که مرتکب میشدم، ترک کردم. یعنی اثر این قضایا خیلی. یکی از رزمندهها که بدنشان… یکی از دوستان اسم ایشان را گفت، یادم رفته. یکی از شکنجههای اسارتگاههای صدام این بود. حالا اینها بندگان خدا مدتها از زن، بچه دور، خانواده دور. فیلمهای مستهجن میگذاشتند. اینها باید به زور مینشستند نگاه میکردند. شکنجه سنگین داشت. اگر کسی نگاه نمیکرد، بعضی رزمندههای ما نگاه نمیکردند. انفرادی، شلاق، کتک. اینها دیدند نمیشود، حریف اینها نمیشوند. آخر آن رزمندهها را که زیر بار نرفته بود، آوردند توی یک چالهای وسط حیاط اسارتگاه. نصف دفنش کردند. نصف تن بیرون، زیر آفتاب. میگویند نصف شب صدای جیغ و دادش را شنیدیم و فرداش که رفتند دیدند موشهای صحرایی جنازه این رزمنده بزرگوار را زنده زنده خوردند و شهیدش کردند.
عرض کردم که اینها برای ندیدن یک فیلم انقدر هزینه دادند. تو برای دیدنش چقدر هزینه میدهی؟ «زندگیم ریخت به هم. دیگر اصلاً نمیتوانم بروم سمت این کار.» این جوری بوده، عوض شده. چند نفر الان اینجوری؟ چند نفر دزد نیستند؟ چند نفر دروغ نمیگویند؟ «حیوان که نمیشود زندگی کرد.» آنهایی که کنار پیغمبر بودند، مردانگیشان به همین بود. وایسادند. اگر قرار بود اینها اینجوری شل باشند. تعبیر امیرالمؤمنین در خطبه ۶ یا ۵۷ نهجالبلاغه، ۵۶ نهجالبلاغه که خطبه مفصلی است. انشاءالله این را هم یک فرصت دیگر مفصل با همدیگر بخوانیم. از تو یک توصیفی میکند اصحاب پیغمبر را. فرمود: «اینها وقتی که ما کنار پیغمبر که بودیم، توی شرایطی قرار میگرفتیم باید روبهروی پدرمان، برادرمان، عمویمان، همه کس و کارمان قرار میگرفتیم. وایسادیم، قرار گرفتیم و پیروز شدیم. اگر ما این شکلی نبودیم، هیچ شاخهای از اسلام تا امروز سبز نمیشد.»
«اگر من مثل شما بودم»، تعبیر حضرت این است، «اگر ما هم مثل شما بودیم، اسلام تا حالا صد بار نابود شده بود.» همین که اسلامی داری که به تو رسیده، اینجوری بوده که رسیده. ۴ نفر وایسادند مارپیچ سکوت را شکستند. اگر از همان اول میخواستند: «آقا دیگر به هر حال دیدی یکی را شکنجه کردند، آخه نباید این کار را کرد. افراط است. بالاخره جامعه همین است.» این حرفها را میخواهم. افراط بود، کفر بین بود، حرف باطل محض بود. ۳۶۰ تا دارد بگذاریم کنار هم. یک دانه تو را ببرد. «هیچکس هم نفهمید یک دانه تو فقط خدا یک دانه است.» این همه آدم هیچکس نفهمید. این همه خدای رنگارنگ را بگذاریم کنار. این همه سال کعبه ملت میآیند اینجا به اتاق قربانی میکنند و نماز میخوانند. اینها همه را بگذاریم که همه هیچی. «افراطی، اقلیت، فلان.» اگر قرار بود اینها وایسند تو آن مارپیچ بلعیده بشوند که چیزی از اسلام دست من و تو این جلسه نبود. اسلام، نماز هیچی نبود.
نسبت به نسل آیندهام همین است. من حرفم را تمام بکنم. آقا جان، توی یک بزنگاه تاریخی هستیم. حرف آخر من، مختصات جغرافیایی و تاریخی آن حکایت از این دارد که تو یک شرایط عجیب و غریب تاریخی هستیم. دارید میبینید، میفهمید. شرایط لبنان، شرایط غزه، یک جنایتهایی که تاریخ اسم اینها را تا حالا نشنیده. یک جوری کودک در غزه. یک جوری آدمکشی است در لبنان. یک جوری دنیا به لجن کشیده شده. پرچم الجیبیتی بیاوری تقدیس میکند. پرچم اُمالبنین بلند کند، طلااش را میگیرد. همچین لجنیه دنیا. همجنسباز که باشی، حالت کف و سوت میزند برایت. یعنی تا حالا انقدر کثافت به خودش ندیده دنیا. سر یک مرزی هستیم. اینجا اگر شما تو این مارپیچ سکوت افتادید، هضم شدید، بلعیده شدید، کاری کردید که تا ابدالدهر هر آنچه انسان در تاریخ بیاید، لعن و نفرین خواهد کرد که شماها اگر آنجا وایمیستادید، کار اینجوری نمیشد. دقیقاً تو این نقطه پنجه انداختیم تو پنجه همه سران کثافتکار دنیا، ظالم دنیا. این استخوان جویده میشود. استخوان جفت دارد جویده میشود. اینجا اگر کم آوردی، عقب نشستی، آن یک زوری پیدا میکند دیگر. این سری هم آن سری قبلی نیست. حالا جمهوری اسلامی میرود. آموزش هیئتها از مسجدها است دیگر. آخوندها فقط نیستند. پرچم جمهوری اسلامی نیست. هیئت و مسجدتان تو همان ۴۰۱ و این ها. چیکار میکرد؟ رسماً گفتند: «ما بیاییم کار دستمان بیفتد، حرم امام رضا را تخریب میکنیم. نشانهای نمونه.» دیدید دیگر. سال ۴۰۱ رسماً ابراز میکرد این حرفها را، اظهار میکردند اینها را.
یک مسئولیت تاریخی است. قشنگ شرایط، شرایط بعثت پیغمبر است. شرایط، شرایط دوران امام صادق است. وسط این درگیری و هیاهو باید وایسی، خط را نگه داری. این خاکریز هم برای یکی محلش مسجد. یکی مغازه میوهفروشی. یکی ماشین تاکسیاش. یکی دانشگاهش است. برای من کلاسم، منبرم. واهمه برمیدارد. سال ۴۰۱ حسابی آدمهایی که باید حرف میزدند ساکت بودند. بعد آوار که از آسیا افتاد، دوباره برگشتند دانشگاه و تلویزیون. یادمان که نمیرود که حالا بماند که الان آنهایی که جفتک میانداختند، دارند رئیس میشوند: «مرگ بر دیکتاتور!» داشتم میگفتم طرف نه اتفاقاً از عدالت رهبری بود که انتخابات... دیکتاتور خیلی خوبی داریم! کثیفاند. انقدر پلیدند. انقدر بیحیالاند. اول یک داستانی است. مشخص صحنه را وقتی آدم نگاه میکند. این، این ارنج را که چیدند، شما تیم حریف با این انجمن ۸ تا فوروارد گذاشته. میخواهد حمله کند دیگر. میخواهد چیکار کند؟ ارنجی که الان دارد آدم میبیند تو دانشگاهها و رسانه و جاهای مختلف، ارنج براندازی. مشخص براندازی است. باید منتظر حوادثی مثل ۴۰۱ بود. به مراتب شدیدتر، به مراتب ترسناکتر و سختتر. برای اینکه آنجا با یک جریانی بیرون از نظام درگیر بودی. الان خود نظام آمده برای براندازی. خدا، مسئولین نظام، با امکانات نظام، ظرفیت دانشگاه. میخواهد قبلاً ۴ تا دانشجو بودم میرفتم به سلف حمله کنند که با همدیگر یک چیزی بخورند. الان خودت دانشگاه روزبهروز غربال شدیدتر، فشار شدیدتر، مظلومیت بیشتر. اینها چیزی است که داری میبینی. پیشگویی و غیبگویی و اینها هم ندارد. چیزهایی که مشخص است. آدم دیگر خیلی سیاسی تعطیل باشد که نفهمد.
این میدانی است که داریم میبینیم. هرکی یکم شل و ول بیاید و یکم لا به کشد و یک کمی بیجنبه رفته سر خورده. این سر خوردنشم نیست که بری تو حاشیه. وسطها نباشی، میری قاطی آنها. نه اینکه میری تو حاشیه. مثل داستان کربلاست، رفتی کنار میری تو سپاه عمر سعد. کنار نداریم. امام حسین وقتی تو میدان دارد قطعهقطعه میشود، کنار من را ندارد. هرکی کنار است یعنی تماشاچی میدان عمر سعد. اینها آن چیزی است که خطرناک است.
انشاءالله خدای متعال به آبروی پیغمبر اکرم ما را از این فتنهها با سلامت عبور بدهد. خدایا، به فضل و کرمت، این اطلاعات، این امتحانات، این شرایط. منطقهای که حکایت از روزهای سخت و روزهای سنگینی دارد. این فتنهانگیزیها و جنایتهایی که رژیم صهیونیستی میکند که موقعیتش، موقعیت یک موجودی است که دارد دست و پای آخرش را میزند که خودش را نگه دارد. این دست و پا زدنه دیگر به هر جنایتی میتواند ختم بشود در این منطقه. این منطقه آبستن هر حادثه سنگینی میتواند باشد. این کشور ما با این شرایطی که آدم میبیند در معرض فتنهها و گرفتاریهای اعتقادی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی سنگینی نیست؟ تو را قسمت میدهیم به نبی رحمت، به امام صادق، به فضل و کرمت به این شب جمعه، این بلاها را، این گرفتاریها را به فضل و کرمت آنقدر که ممکن است، آنقدر که آسیبی رفعش، رفع این گرفتاریها آسیبی ایجاد نمیکند و بلکه بودنش آسیب ایجاد میکند، از تو میخواهیم به فضل و کرمت این گرفتاریها را از این ملت برطرف بفرماید. دشمن ما، دشمن پیغمبر را به فضل و کرمت روزبهروز ضعیفتر، ذلیلتر و گرفتارتر قرار بده. پیروزی نهایی را به فضل و کرمت نصیب جبهه اسلام بفرما. در فرج آقایمان امام زمان تعجیل بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما بود برای ما رقم بزن و بنبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
ایّام میلاد نبی اکرم و امام صادق صلواتاللهعلیهماست و شب جمعه هم هست؛ هم شب زیارتی ارباب، آن حضرت اباعبدالله الحسین، و هم شب رحمت. هدیه به ذوات مقدسه ۱۴ معصوم و همه شیعیان و محبینشان در طول تاریخ، صلواتی هدیه بفرمایید: اللهم صل علی محمد.
نکتهای که در خور توجه است، در تاریخ پیغمبر اکرم و امام صادق، از یک جهت شباهتی هست بین هر دو بزرگوار که میطلبد مطالعه دقیقی صورت بگیرد و گفتوگوی مفصلی انجام شود. هر دو، هم نبی اکرم و هم امام صادق صلواتاللهعلیهما، در یک دورهای قرار دارند که آغازگر یک حرکتی هستند. هر دو نفر در واقع یک جسارتی از خودشان نشان میدهند؛ یک حرکت، یک جنبش، یک نهضت. هر دو بزرگوار سکوتی را میشکنند، یک شب تاریکی را میشکنند، یک طرح نو درمیاندازند، یک حرف نو مطرح میکنند. هم پیغمبر اکرم اینطورند، هم امام صادق.
در شرایطی که تاریکی، ظلمات، خفقان همه جا را گرفته و مردم همه، یکجورایی، میشود گفت یکدست شدهاند. آنهایی هم که موافقتی ندارند با این سبک و سیاق، عملاً ساکتاند، چیزی نمیگویند. حال و هوا و آن اتمسفر زمانه چیزی است که روبهروی دین است، روبهروی حقانیت است، روبهروی توحید است. یکهو پیغمبر اکرم این شب ظلمانی را درش یک طلوع جدیدی ایجاد میکند. در دوران امام صادق علیهالسلام هم اینطور است. و بعد از حاکمیت بنیامیه که هزار ماه طول کشیده، خرابیهای فراوان آورده؛ هشتاد و اندی سال خفقان رسانهای و تحریف و جنایت؛ هم جنایت فیزیکی، هم جنایت اعتقادی، تحریف حقیقت، دروغ، توهین. حالا یک بستری فراهم شده، امام صادق علیهالسلام یک روزگار جدیدی را از این بستر تولید میکند.
مطلبی که امشب میخواهم به آن بپردازم و کمی در موردش مرور بکنیم، نظریهای مطرح است که تو این چند سال اخیر هم زیاد به گوشتان خورده که جای گفتوگوی مفصلی دارد و امشب حالا طرح بحثی داریم. بعدها اگر فرصتی شد، انشاءالله جلسات بیشتری به این موضوع بپردازیم.
در علوم ارتباطی و در رسانهها و علوم مرتبط با روابط عمومی، نظریهای مطرح است از خانم الیزابت نوئمن که ایشان آلمانیهاند. نظر ایشان مال ۱۹۷۴ میلادی است. این نظریه عنوانش هست: «نظریه مارپیچ سکوت». نمیدانم عنوانش را شنیدهاید یا نه؛ عنوان مطرحی است، عرض کردم تو این چند سال بیشتر بهش پرداخته شده و اشاره شد. نظریه خیلی مهمی است در علوم ارتباطات. بسیار گرهگشاست، بسیار کمک میکند در تحلیل مسائل. حالا ظاهراً تو همان ایام انتخاباتی بوده که نظرسنجیها چیزی میگفته، بعد بعدها انتخابات طور دیگری رقم میخورد. از تحلیل آن انتخابات و چیزهایی که رخ داد که فهمیدند رأی مردم مثلاً از یک طرف به یک طرف تو مدت کوتاهی منتقل شده، ایشان بر اساس تحلیل همین، به این نظریه میرسد: نظریه مارپیچ سکوت.
نظریه مارپیچ سکوت چی میگوید؟ میگوید که خیلی ساده و راحتش به قول معروف، اگر بخواهیم مدلی بگوییم: فرض کنید که تو این جلسه ما، تو این افرادی که تو این جلسه هستند، یک مسئلهای هست، یک چیزی. فرض کنید مثلاً در مورد چایی. مثلاً من خیلی ساده میخواهم مثال بزنم، بعد همین را هی روش پرورش بدهیم. فرض کنید مثلاً یک نفر میآید سؤال میکند که از آبدارخانه که: آقا مثلاً دوستان چای پررنگ میخواهند یا چایی کمرنگ؟ مثلاً یکهو از این جماعت، ما ۱۰ نفر بلند داد میزنند: «معلومه دیگه، پررنگ!»
بعد از نفر ششم، هفتم، اینها میپرسند. به شما که میرسد یکم فکر میکنی: من چی بگویم؟ همه هم دارند نگاهت میکنند. با خودت میگویی که من اگر بگویم کمرنگ، من کمرنگ دوست دارم، ولی فکر کنم اگر بگویم کمرنگ، اینها بهم بخندند. احتمالاً جزو… احتمالاً یک مشکلی دارد چای کمرنگ. فکر کنم اینها اصلاً یک نگاه خاصی به آنهایی که چای کمرنگ دارند، میکنند. اصلاً فکر کنم فحش است اینجا. من اگر بگویم، فکر کنم آنجوری نگاهم کند. اینجوری که اینها گفتند، معلوم است چایی پررنگ. اصلاً به شما که میرسد، میپرسند که چایی میخواهی؟ چای چی میخواهی؟ میگویی: «بله دیگه، منم پررنگ.»
حالا تو عمرت همیشه کمرنگ خوردهای. اصلاً از پررنگ بدت میآید، برای قلبت هم ضرر دارد. از آن جو روانی که ایجاد شده تو این فضا که اکثریتی متمایلاند بهش و شما اگر بخواهی خودت را جدا بکنی، انگ بهت میخورد. در موردت جور دیگر فکر میکنند، یک جور دیگر نگاهت میکنند، احساس میکنی خیلی غریب میشوی، تنها واقع میشوی، منزوی میشوی. این باعث سکوت تو میشود. حالا زده آن ۶ نفری که اول گفتند چایی پررنگ! اتفاقاً از این جماعت ۱۰۰ نفری، فقط همان ۶ تا چای پررنگ دوست داشتند. ولی سر و صدا و هارتوپورت داشتند. با همین هارتوپورت است، یک کاری میکنند آن ۹۴ تای دیگر که چای کمرنگ میخواهند، همه خجالت میکشند، همه سکوت میکنند. همه هم از سکوت قبلیه بیشتر احساس ترس میکنند و این هی میچرخد، میچرخد، میچرخد. هی طول موجش را افزایش میدهد. این سکوت مارپیچ میشود، هی جلوتر که میآید، هی یک طول بزرگتری پیدا میکند. یعنی نفر اول با یک مقدار استرسی سکوت میکند، نفر دوم استرسش بیشتر میشود. اصلاً به نفر نود و چهارم که میرسد، دیگر اصلاً به یقین رسیده که چای پررنگ بخورد.
آن شش نفر تو گودال انداختن این ۹۴ نفر را و از دو طرف فشار آوردند. یک حرف زده شد. اگر آن ۹۴ تا جواب میدادند، ۹۴ تا برمیگشت. ولی یک جوری اینها محکم گفتند، یک جوری سازوکار برایش تراشیدند، ۹۴ تا دیگر ترسیدند. ۹۴ تا با سکوتشان، هی ضریب دادند به حرف این ۶ تا. هی موضع ۶ تا را محکم کردند. تقویت شد حرف این شش تا. این را بهش میگویند مارپیچ سکوت.
کلاً دنیا اینجوری اداره میشود و کار رسانه همین است. حالا اگر بخواهیم وارد بحثهای امروزیاش بشویم و تطبیقات رسانه خودش چندین جلسه بحث میخواهد که خیلی وقتها ما چیزهایی توهممان است فقط و ترسمان است؛ اصلاً واقعیت ندارد. یک مارپیچی درست میکنند، یک چهار تا عنوان مثلاً درست میکنند، هرکی که حرف بزند، یک انگ بهش بخورد. همین که مثلاً تو مدرسهها بچه بودیم، میگفتند، میگفتند: «همه ساکت بودن. ناگهان خری گفت...» یک رکب هم داشت، چی میگفتیم؟ «گوینده خر.» همه که با همدیگر میگفتید، مارپیچ سکوت میشکست. میخواست مارپیچ سکوت بیندازد، یک عنوان میگذاشت: «هرکی حرف بزنه فلانه.» بعد همه با همدیگر جواب میدادم که: «همانی که این فحش را گذاشت، خودش فلانه.» ولی اگر سکوت میکردید، واقعاً مینشست رویتان. آن جو غالب میشد، فضا سنگین میشد. واقعاً اگر دیگر آنجا حرف میزدیم، دیگر واقعاً مینشست، میخورد به شما.
یا آن داستان آن پادشاه که اینها خوب شگردند، شگردهای رسانهایاند دیگر. پدربزرگش هم ابلیس است و امروز هم صهیونیستها و در ایران هم یک طایفه سیاسی که کاری باهاشان فعلاً ندارم؛ برادران صیغهای صهیونیستها در ایران. پادشاه برایش پول داد لباس بدوزد. لباس آوردند، لباس است دیگر. گفت: «چرا من چیزی نمیبینم؟» گفت: «نه اعلیحضرت، نگین اینجوری. هرکی که حلالزاده باشه، میبینه. اگه کسی لباس را نمیبینه، حرامزاده است.» گفت: «چه لباس قشنگی.» خودش داشت خود را میخورد که من الان لختم که. آخه اینجوری لخت نیستین. هرکی حرامزاده باشه، فکر میکنه شما لختین. دیگر من تو خیابانم و اعلام هم کردند این شیپورچیها و جارچیها و اینها که: «اعلیحضرت با یک لباسی آمده که فقط حلالزادهها میبینند.» اعلام کردند، ملت هم هی: «آقا این مشکل داره؟» آخه چرا؟ مگر حرف بزنیم، حرامزاده میشویم؟ هیچی نگو، ولش کن. یکهو بچه برگشت گفت: «ای بابا، پادشاه لخته.» همه زدند زیر خنده. هیچکس جرئت شکستن حصر را نداشت. این جوی که ایجاد شده، این آن فضایی است که ایجاد میشود و غلبه میکند.
پیغمبر اکرم وقتی که مبعوث شد، تو همچین فضایی پیغمبر شد. در یک مارپیچ سکوت نسبت به کثافتکاریهایی که عرب جاهلی انجام میدادند؛ نسبت به جنایتها، نسبت به انحرافات اعتقادی، انحرافات فکری. خیلیها میدانستند بد است، خیلیها بدشان میآمد، ولی تریبون دست آن پولدارها بود، دست قدرتمندها بود. آنها مارپیچ سکوت ایجاد میکردند، اجازه نمیدادند حرف دیگری بزنی. ابوسفیان جای نفس کشیدن برای کسی نمیگذاشت. ابوجهل و ابولهب پدر ملت را درمیآوردند اگر کسی حرف دیگری میخواست بزند. این سختی کار پیغمبر اکرم بود توی مارپیچ سکوت شدید، تو یک خفقان.
زمان امام صادق هم به نحو دیگری توی مارپیچ سکوتی که همه دیگر انگار با این داستان خلافت و انحراف خلافت و اینها دیگر راه آمدند. دیگر اصلاً هیچی نمیشد گفت. یکهو یک مکتب دیگر گذاشت وسط به اسم تشیع. یک نظریه دیگری مطرح کرد در برابر همه. یکهو این حصر را شکست. خیلیها میدانستند اینها باگ دارد، جرئت داد زدنش نبود، جرئت فریادش نبود. در این شکنجه، شکنجه، تو این پیچ و خم مارپیچ سکوت، یکهو این مارپیچ را شکست. از یک جایی فریادی بلند شد. حالا زمان امام حسین علیهالسلام به نحوی. لذا ما لقب امام حسین علیهالسلام را اباعبدالله، هم لقب امام صادق علیهالسلام. در دوران امام حسین علیهالسلام به نحو دیگری این مارپیچ سکوت شکسته میشود. در زمان حضرت زهرا سلاماللهعلیها به نحو دیگری. حالا این خودش یک بحث مفصلی است. اگر امسال بشود، فاطمیه انشاءالله توفیقی بدهد، کمی به این بحث میپردازیم. خیلی شهامت و شجاعت میخواست. خیلی متفاوت بود مارپیچ سکوت زمان حضرت زهرا و مارپیچ سکوت زمان امام حسین و زمان امام صادق.
اولش آن کاری که پیغمبر اکرم کرد در برابر مارپیچ سکوت، خیلی جرئت میخواست. یکهو روبهروی ۳۶۰ بت بگویی: «فقط یکی، یکی. هیچکدام از اینها را من قبول ندارم.» هیچ احترامی بر این بتها قائل نباشی. هیچ احترامی برای بتپرستها قائل نباشی. شبیه کاری که حضرت ابراهیم علیهالسلام کرد. حضرت ابراهیم هم مارپیچ سکوت زمانه خودش را شکست. دیگر آنها اتفاقاً پیغمبری که میخواهند، یک پیغمبر ساکت و گوگولی، یک گوشه مشقهایش را بنویسد، دست گاز نزند، دست به ماشین لباسشویی هم نزند، عبادتش را بکند. اینجوری خوب است، صدایش بلند نشود. مثل پاپ دیگر. الان ببینید دیگر، پاپ مارپیچ سکوت جایی را به هم نمیزند. خودش اصلاً یک بخش، یک قطعهای، یک جزئی از مارپیچ است. ملت را هم میشورد و غسل هم میدهد و احترام و تواضع. خیلی آدم معنوی و نورانی. رئیسجمهور داشتیم رفته آنجا بهش التماس دعا گفته. انقدر حالت معنوی دارد پاپ. خود این روحانی بوده است. رفته به آن التماس دعا گفته. در حالی که آدم خودش الان نفسش بصیر است، میفهمد که آن از من یک نورانیت بیشتری دارد.
غرض اینکه، این مارپیچ سکوت چرا مارپیچ سکوت شکل میگیرد؟ نکتهاش این است. گفتند که آقا سه تا چیز است که دخیل در شکل گرفتن مارپیچ سکوت. اولش این است که مردم از انزوا میترسند. آدم از تنهایی میترسد. اصلاً به تنهایی میگویند وحشت. نماز وحشت که میگویند فکر کردم گفتش اینها نماز وحشت است. اینجوری با وحشت مثلاً بخوانیم. قیافههای نماز وحشت یعنی بنده خدا میت دچار وحشت است. نماز بخواند و وحشت در بیاید. وحشت یعنی چی؟ وحشت از وحدت میآید. آدمی که تنهاست، از تنهایی و بیکس و کاری احساس وحشت میکند.
اسیهاش که میگویند همین که حاشیهام از همین جا میآید؛ کنار افتادن، تک افتادن، منزوی شدن. ما میبینیم نیازهای زندگیمان وابسته به ارتباطاتمان است. اینها را خوب دل بدهید ها. خیلی داریم نکته امشب در این آخرین جلسه فلن اینجا که خدمتتان هستیم تا حالا دیگر باز کی نوبت بشود، روزی بشود خدمتتان باشیم. توی آخرین جلسه نکات جدی دارد مطرح میشود. ما چون نیازهایمان تو ارتباطاتمان است. من نان میخواهم، من خانه میخواهم، من چه میدانم احترام میخواهم، من معلم میخواهم، من شاگرد میخواهم، من کتاب میخواهم، خیلی چیزها میخواهم. ارتباط نداشته باشم بعد هرچه دایره ارتباطاتم توسعه پیدا کند، سفر خارجی میخواهم بروم اگر تو آن کشور رفیق داشته باشم. ماشین میخواهم بخرم اگر یک دانه نمایشگاهی آشنا داشته باشم. ماشینم خراب شده، تعمیرکار آشنا داشته باشم. آشنا به درد میخورد دیگر. آشنا کارتو راه میاندازد. ارتباطات، ارتباطات خیلی مهم است. آنی که ارتباطات ندارد، بیکس و کار میماند، بیپشت میماند، تنها میماند. حقش هم خورده میشود، کلاه هم سرش میرود.
ارتباطاتی که کار ما را راه میاندازد، همانقدر که مفید است و جذاب است برایم آدمهای زیادی را تو زندگیم اضافه کنم برای وقت مبادا، برای وقت نیاز. همانقدر برایم وحشتآفرین است که دور و برم خالی باشد، هیچکس را نداشته باشم. یک وقت دور و برم خالی است، یک وقت هستند و ولم میکنند. این بیشتر، این خیلی برایم سنگین است که از یک چیزی دلخور بشوند، بدشان بیاید، فاصله بگیرند. این فاصلهگرفتنه خیلی به من آسیب میزند. من به فامیلم نیاز دارم، من به استادم نیاز دارم، من به این همکلاسیهای دانشگاهم نیاز دارم. لااقلش این است که نیاز به احترام، نیاز به محبت اینها دارم. دوست دارم تو چشم این آدم محترمی باشم. بهم برمیخورد، برایم سنگین است وقتی میبینم با من محل سیروسرکه هم نمیدهند. بله سنگین است وقتی احترام میگذارند، کف میزنند، بیلبورد میزنند، بنر میزنند، لایک میکنند. آنفالو کردن معنای بدی دارد. فالو کردن، کامنت منفی گرفتن به آدم فشار میآورد.
ترس از انزوا، ترس از تنها شدن، ترس از اقلیت. این آن عامل اولیه است که آدم را وادار میکند به سکوت، میاندازد تو مارپیچ سکوت: "ترس از انزوا و اقلیت".
یک نکته اینجا تا رد نشویم. رسانهها یکی از کارهای جدی که تو درگیری رسانهای میکنند، باورتان که هستش که الان تو یک جنگ رسانهای هستیم؟ این را که قبول دارید، نیاز به توضیح ندارد که بخواهم این را هم الان اثبات بکنیم تو جلسه که آی مردم ما الان وارد یک جنگی شدیم. دیگر همه میدانند دیگر. حالا اسمش را میخواهیم بگذاریم جنگ نرم یا یک نبرد رسانهای. یکی از قطعات جدی این نبرد رسانهای چیست؟ باید به حریف بگویی و القا کنی، باور درش ایجاد کنی که تو اقلیت منزوی. تو دنیا هیچکس تو را قبول ندارد، هیچکس تو را نمیخواهد، هیچکس اعتقادات تو را تأیید نمیکند، کارهای تو را تأیید نمیکند. ایجاد فهم اقلیت، وادارش میکند به عقبنشینی. وادارش میکند به سکوت. وادارش میکند به اینکه لااقل سلاحش را یک جاهایی زمین بگذارد. از تو دل او را خالی میکند. این جور محکم و با قدرت و با اعتمادبهنفس نمیآید جلو. یکم نسبت به خودش شک میکند: برای چی من باید تو همه دنیا، هیچکس من را قبول نداشته باشد؟ مگر من چه مشکلی دارم؟
این نکته را میگیرید؟ من هی مثالهای سیاسی و اینها تو ذهنم میآید، نمیدانم بگویم یا نگویم. شما که البته دوست دارید، مشخص است چهرهها. مثلاً میآید ایجاد موج رسانهای میکند، میگوید: «آقا تو کل دنیا فقط دو تا دولتند که حجاب را اجباری کردند، یکی طالبان است، یکی جمهوری اسلامی. هیچ جای دنیا حجاب اجباری نیست، همین دوجاست. ای بدبخت ایرانی، ای خاک تو سر این حکومت کنم که انقدر عقبافتاده است، هیچ جای دنیا این کار را...» در حالی که واقعیتش چیست؟ واقعیتش این است که اصلاً اولاً تو مملکت ما اجباری نیست. ثانیاً آنی هم که حالا هرچه الزام حجاب ... چیست؟ آن هم حجاب نیست. جنگ منظور حجاب اسلامی بنده گفتم، بارها گفتم. تازگی هم یک جلسه مفصلی تهران با دانشجوهای تهران کلاس صوتش منتشر میشود. چند جلسه در مورد اولش گارد گرفتند. دو سه ساعت بحث کردیم، قانون، همهشان قانع شدند. آنقدر که از جلسه برآوردمان بود، حجاب اسلامی حجابی که حتی یک خانم آرایش، حتی نه آرایش غلیظ، به قول مشهدی: آرایش کمرنگ هم نداشته باشد. آرایش کمحال مشهدی: آرایش کمحال هم نداشته باشد.
حجاب اسلامی اگر اجباری باشد تو خیابان، هرکی یک ذره رژ لب زده و بگویند: «خانم پاک کن.» الان تو حرم امام رضا آن چیزی که تو حرم پر از آرایش شد. پس حجاب اجباری نیست. الان هم که اصلاً به چی گیر میدهند؟ فقط لخت، نافش بیرون نباشد و کلش لخت نباشد و اینها. شلوارک شرتک پس چی الان تو مملکت ماست؟ ببین این واژههاست دیگر. جنگ رسانه همین است که میخواهد به تو بفهماند اقلیتی. اگر حجاب اجباری باشد، اقلیتی. ولی اگر برهنگی ممنوع باشد که همه دنیا همین است. کجای دنیا برهنگی جایز است؟ برهنگی همه جای دنیا ممنوع است، اینجا ممنوع است. فرهنگ ایرانی اسلامی ما بگوید که آقا کسی که سر برهنه است، بهش میگویند برهنه. این هم برهنگی. من نمیخواهم بگویم درست است ها، حجاب شرعی برگردیم، ولی نکته این است که آن را نداریم و داریم کتکش هم میخوریم. این خیلی خندهدار است.
این کاری است که رسانه بیشرف بی پدر... حجاب اجباری نداری و داری هزینههای اجباری را میدهی و روزبهروز بدتر میشود. چرا وضع بدتر میشود؟ حجاب اجباری نیست. بهخاطر این که آن موج رسانهای هی میآید تو ذهن تو میکوبد که همینم که الان همینقدر حجاب هم که داری، باز تو کل دنیا اقلیتی. هیچ احمقی تو دنیا انقدر از جاهای دیگر دنیا چه خبر است؟ چرا اینجوری است مملکت ما؟ خیلی پوشیدهتر است. چقدر لختند اینها؟ چقدر آرایش دارند؟ هیچ جای دنیا مثل ما همین بگیر و ببند و اینها. ایجاد درک اقلیت، طرف را وادار به عقبنشینی میکند.
خیلی جاها هم هست ها. حالا نمونهاش یکیش بحث حجاب بود. تو عرصه سیاسی شما را میخواهد وادار کند به اینکه یک مشت اقلیت پرسروصدا. ایام انتخابات چقدر میگفتند: یک مشت اقلیت پرسروصدا. آقای رئیسی که اصلاً رئیسجمهور اقلیت بود، یادتان است که رئیسجمهور زورکی اقلیت. ۵۰ درصد مردم رای نداده بودند. بعد به زور ۱۸ میلیون، الحمدلله. اکثریت با ۱۶ میلیون نفر در برابر ۱۴ میلیون نفر. یک نفر رئیسجمهور، ۱۶ میلیون عاقل در برابر ۱۴ میلیون طالبانی. آن ۵۰ درصدی هم که رأی نداده بودند، با ما بودند که رأی نداده بودند. رسانه انقدر کثیف و خبیث است. آقای رئیسی کلمه معمولی میگفت: آقا ناهارتان را حالا همه حرف بزنید، ناهار دادند آخه. آخر گرسنه که نیستی. زندگی مشکل داری، تهش میگوید: «ناهار خورده.» بابا من که اصلاً سیاست هیچی بلد نیستم. وای رئیسجمهور رویای من فدایت بشوم، تو چقدر متواضعی لامصب. چقدر تو شیرینی. هی میگوید: این را بلد نیستم، آن را بلد نیستم، این را که سر در نمیآورد. دیدید بانمک است. دانلود خوبش. دختر.
اما هنوز نفهمیدیم رسانه یعنی چی. هنوز نفهمیدیم باید وارد میدان رسانه بشویم. چه شکلی باید وارد میدان؟ اتفاقاً کنشگری خیلیها، خیلی مذهبیها، خیلی حزباللهیها، خیلی انقلابیها تو میدان، اتفاقاً دامنزدن به مارپیچ سکوت جمهوری اسلامی است. مستحب است امین. چرا اینجا نمیگوید؟ چون اینجا یک موجی است، میگوید: «بابا اکثریت حجاب...» نه حجاب اقلیت. اتفاقاً خیلیها حجاب ندارند قرآن به سر میآیند و طرف اتفاقاً ازش بپرسی که حجاب واجب است یا نه، میگوید: «حجاب قطعاً واجب است.» حکم به عنوان حکم قرآنی که قبول دارد. در میدان عمل حالا از کجا در آمد که این اقلیت است؟ میترسیم از اقلیت واقع شدن، میترسیم.
ال ماشاءالله بنده تو این جلسات برایم پیش آمده. حرفی میزنیم، موضع میگیرند، داد میزنند، سروصدا میکنند. به کرّات پیش آمده تو یک جلسهای که حرف پرت و پلا زده میشود، پا نمیشوم بروم. اکثریتم هستم، میترسم هو بشوم. یا نفر تو کل ۶ نفر جمعیت یک نفر مخالف پا میشود با افتخار میرود چون میگوید من اینجا اقلیتم، مملکت با من است. حالا منظورم آن هم نبود، ناراحت نشوی یک وقت. رکن اول مارپیچ سکوت صحبت میکنیم که درک اقلیت واقع شدن. کی گفته که اولاً کی گفته شما اقلیت واقع میشوی؟ کی گفته که اقلیت واقع شدن بد است؟
امام کاظم علیهالسلام خطاب به هشام فرمودند: «خدای متعال اکثریت را در قرآن مذمت کرده، اقلیت را مدح کرده.» هرجا که خواسته خوبیها بگوید، روی اقلیت. بدیها را برده روی اکثریت.
أکثَرُهُم لا یعقِلون. أکثَرُهُم لا یشکُرون. أکثَرُهُم لا یعَلَمون. قَلیلٌ مِن عِبادِی الشَّکور. ما آمَنَ مَعَهُ إلّا قَلیل. همراهیهای نو، اکثریت بودند، یک قلیلی مؤمن بودند. بعد اتفاقاً خیلی جاها شما دنبال اقلیت میگردی. میگوید: «آقا این رنگ ماشینت خیلی جالب است، تا حالا ندیدم.» میگوید: «آره کلاً تو دنیا همین ۵ تا ماشین که این رنگ را دارد.» پس اینها اقلیت بودند، خوب است. آره دیگر یونیک است دیگر، تاپ است دیگر، نایاب است دیگر. خدا هم که بابا دارد همین را میگوید. میگوید: «بابا، بنده بهدردبخور، سالم، درجهیک کم است.» نمیترسد. قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله. اصلاً تو حتی تو نبرد هم ترس از اقلیت واقع شدن نداشته باش. من انقدرها بودند، أقل بودند، ولی اکثر را با شکست دادم. پس قدم اول، یعنی قدم اول در مارپیچ سکوت، ایجاد ترس و ادراک اقلیت بودن. کاری به این ندارد که حق است یا باطل. درست است یا غلط. اول نگاه میکند کم است یا زیاد. خیلی اشکال بزرگی است. خیلی از ماها گاهی این مشکل را داریم. حرفی که میخواهیم بزنیم، اول بررسی میکنیم که چند نفر خریدار این حرف هستند؟ چقدر فالوور جمع میکند؟ چند نفر این حرفها را قبول دارد؟
یک حرفی که ما زیاد شنیدهام، حالا نمیدانم چند سال است ما منبر میرویم. بله ۸۳ اینها که دیگر حالا خیلی جدیتر سخنرانی میکردیم، ۲۰ سال. تقریباً میشود. جو که خیلی وقتها طرف میگوید که: «آقا چقدر مردم حرف شماها را قبول دارند؟ چند درصد مردم قبول دارند؟» اولاً که خیلی حرفها اگر توضیح داده بشود قشنگ، شفاف، دقیق، اکثریت قبول واضح. بعدش هم مگر شاخص اکثریت اقل یعنی زمان حضرت لوط بودی؟ برمیگردی آقا چند درصد مردم حرف شما را قبول دارم. بروم یک پارتنری چیزی پیدا کنم؟ اکثریت است دیگر به هر حال. اگر این جوری میخواهی تحلیل بکنی، که تو یک همجنسباز بالقوه هستی. الان تو دنیا چند درصد دنیا حرفی که شما میگویی لاواط نکن را قبول دارد؟ کل دنیا تو میگویی ایران؟ کل دنیا؟ اگر منطقت این است. مشکلش چی هست؟ اینجوری هم داریم. مشکلش چیست؟ وقتی درکی برای آدم نمیماند، تا تهش میرود دیگر. این درک از اقلیت واقع شدن، ترس از اقلیت واقع شدن، ایجاد.
گاهی طرف خودش اقلیت است ها. با رسانه یک کار میکند، توهم اقلیت بودن پیدا میکنی. خیلی چیز عجیبی است. شگردهای عجیب رسانهای دست روی مواردی میگذارد که با آن خوانش عمومی ایجاد بکند، تصویری از مردم ایجاد بکند که اکثریت این را میخواهند. اکثریت موافق با اینند. من دیگر هی مثالهای سیاسی تو ذهنم میآید ولی نمیدانم بگویم، نگویم. از بحث میافتیم. دوز مثالهای سیاسی امشب زیاد میشود. یکیش این بود.
دومیش چیست؟ دومیش این است که مردم از تمسخر، تحقیر و طرد میترسند. بدشان میآید. ترس از تنها واقع شدن، ترس از تمسخر. خیلی جزء سنگینیهاست. مگر شگرد است اصلاً تمسخر خودش یک شگرد رسانهای است. و ترس از تمسخر خودش یک پوان، یک امتیاز است. «کیا فلان کار را میکنی» یا مسخرت میکند. بعد خود این کف و سوت و هورا و لایک و فالو و بنر، نمیدانم خوشآمدید و از این حرفها، «صلی علی محمد» و شعار و این حرفها. اینها خودش انگیزه میآورد. حالا من هی وارد جزئیات اگر بشوم، بخواهم بگویم که ما تو این عرصهها چقدر ضعف داریم، بحث مفصلی است که خود ماها یک وقتهایی کسی را وقتی الکی دارند میبندندش به تمسخر، ما هم ولش میکنیم. یعنی ما هزینه نمیدهیم برای اینکه این آدم را نگه داریم.
تعالیم دین ماست، عجیب واقعاً! مثلاً من بیایم الان اینجا بالا منبر بگویم: «مردم یکم مستحبات این است که مثلاً آب بخوری، به بغلی تعارف کنی.» میگویم: «وای عجب دین متمدنی! وای چقدر پیشرفته.» حالا بگویم: «آقا اگه یکی بهخاطر حق درون شعاع زندگی تو، در آن محیطی که دوروبر تو و تو میشناسی، بهخاطر حق داره لگدمال میشود، داره تحقیر میشود، داره تمسخر میشود، وظیفهات دفاع کنی.» میگوییم: «به من چون فحش نخورده.» «یک کاری کرده، داره فحش میخوره.» اگر منطقت این است که پس دیگر از اول اهل بیت، انبیا، اولیا همه یک کاری کرده بودند. حضرت ابراهیم یک کاری کردم، یک کاری کردی. خیلی وقتها پیش آمده. به یکی میگوید آقا تو در فلان مسئله من مظلوم واقع شدم دانشگاه. آره. مگر میشود؟ یک غلطی کردی. یک چیزی است. خواب در حد بررسیاش که تو میتوانی بررسی کنی. تو برو بررسی کن. وظیفه نمیکند اینها. خیلی مسائل مهمی است. پشت همدیگر نیستیم. برعکس جریان باطل که یکی حرف مفت میزند، بقیه هم سکوت. در حالی که اکثریت هم نیستند، ولی اکثریت را میترسانند. اکثریت را وادار به سکوت میکنند با شامورتیبازی، با سروصدا، با لجنمالی. گفتم بعضی وقتها با اصطلاح چسباندن. اینجوری نه. متعصب است. هرکی آنجوری بگوید افراطی است. هرکی آن کار را بکند دزد کاسب تحریم. هرکی اینجوری میگوید: کاسب تحریم است. هرکی میگوید مذاکره نه. پس از نانی دارد از تحریم میخورده. نه اتفاقاً آنهایی که میگفتند مذاکره، نرفتند درست مذاکره کردند مثل آدم. اینها بودند ارتباط با عربستان برقرار کردند. اینها بودند پولهایمان را از آمریکا گرفتند. شما که گفتید برادر که فرداش خواباندند تو دهنتان ولی آخرش کی نماد مذاکره و ارتباط با دنیا و این است؟ آن ها. چرا رسانه اینجوری میسازد؟
ببین! تو رسانه مهم نیست کی چیست. مهم این است که کی چطور بازنمایی بشود. مهم این است که تو چی ببینی؟ تو چی بفهمی؟ تو چی به ذهنت بیاید؟ تو چی بهت تلقین بشود؟ میشود جماعتی که در این انقلاب خسارتشان را میشود فقط با مغول مقایسه کرد، نماد رها کردن مردم از فشار و ظلم و آباد کردن ایران و اینجور چیزها بشود؟ میشود. و خادمترین آدمها، بهدردبخورترین آدمها میشوند نماد بیسوادی و شش کلاسی و آخرین چیزی که تو ذهن مردم است. چرا؟ برای اینکه من اگر بخواهم حرف بزنم، فحش میخورم. یک اهرمی است، یک سلاحی. لذا قرآن یک کدی به ما داده. قرآن روی کدی دست میگذارد، میگوید: «لا یخافون لومة لائم.» آنهایی میتوانند جریانساز باشند. این آیه تطبیق داده شده به اصحاب امام زمان، به کسانی که میتوانند زمینهسازی ظهور امام زمان بکنند. تا شما بیواهمه باشی نسبت به توهینها، تا نباشی بیواهمه از توهینها و تحقیرها و تمسخر. نباشی، نمیتوانی مارپیچ سکوت را به هم بزنی. نمیتوانی بزنی به دل خط. نمیتوانی جو را بشکنی. این هم شد عامل دوم.
و عامل سوم هم این است که مردم همیشه نگاه میکنند ببینند کدام طرف شلوغتر است. هرجا که بازنمایی ذهنیاش این باشد که این مثل که خیلی طرفدار دارد، این خیلی خواهان دارد، مثل اینکه خیلی مخاطب دارد، این خیلی است. اصلاً اینها کارهای مارکتینگ است دیگر. دارم یک کتاب درپیت مینویسم، به فک و فامیلش میگوید: «آقا هرکدامتان یک پیام بدهید، تعریف کنید.» بیا رفقایمان هم حرفهایهای این بازار هم اینجا هستند. کارشناسها پیام میدهند و من هم اسکرین میگیرم، میگذارم. حالا مخاطب بدبخت «خاطرات ننه چمن» مثلاً اسم کتاب است. حالا آمد. خوب، یک پیام آمده: «آقا من با خواندن خاطرات ننه چمن، زندگیام به قبل ننه چمن و بعد ننه چمن تقسیم شده.» این ننه چمن کی بود؟ اولیش جالب شد. دومیش: «آقا من را ببینید.» ۵۰ تا پیام میآید. قیمت یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان، ۶۰ صفحه کتاب است. حتماً خیلی مهم است. من اگر نخوانم چی را از دست میدهم؟ این همه آدم در کتابفروشی خوانده، کتاب سفارش میدهم، میآید. بعد میبینی مثلاً کتاب میدهد "کودکان رنگش بکنند: رنگآمیزی کودکانه حس و کچل مثلاً." این بود. آره دیگر. اصلاً داستان زندگی ما همین است. قناری، قناری، کلاغ. چی بود؟ جای قناری. این داستانش همین است.
بعضی چیزها را هر فطرتی شما. طرف میآید میگوید: «آقا من بیناموسم. هشتگ بیناموسم.» بعد ترند میشود. بعد موج میشود. بعد افتخار میشود. بعد تو میخواهی بگویی: «من با ناموسم؟» روت نمیشود. در حال فکر میکنم ببینم باشم؛ من بررسی میکنم تو دوران مطالعه و تحقیقاتم به کجا میرسد. حالا در آستانه بیناموسی این مناطق همین است. داستان زندگی همین است. یعنی چیزی که همان اول هر آدمی پس میزند با فطرتش، با غیرتش، با وجدانش. یک کاری میشود کرد با تلقینات، با القائات، با ترس از جا ماندن، با ترس اقلیت شدن، با ترس منزوی و طرد شدن. شگردی بود که با همه انبیا به کار میگرفتند: «بیرونت میکنیم، تردت میکنیم. و اهجرنی ملیاً لارجمنک. سنگسارت... از شهر بیرونت میکنیم.» همین آیات قرآن است. یک نفر میتواند این مسیر را برود و وایسد. آن هم یکی از آنها نمیترسد. «بشکن! بزن! بیرونم کن! بسوزان آخر.» این جریانساز میشود. این مارپیچ سکوت را میشکند.
حضرت ابراهیم تنها موحد کره زمین، یک نفر، روی کل کره زمین، روی کل کره زمین لاالهالاالله میگفت. اول باباش بهش گفت: «ادامه بدهی، میاندازمت بیرون و سنگسارت میکنم.» بعد هم که آمدند همه با هم دستهجمعی گرفتندش و انداختندش تو آتش. تا آنجا وایسا. آقا خیلی مرد میخواهد. ما بودیم چی میگفتیم؟ ما بودیم جلسه ابراهیم چی میگفتیم؟ چی بود دیگر؟ ببین برای این دوره که نمیشود. کار فرهنگی بلندمدت لازم دارد. نسلهای جدید را بریم دریابیم. من بروم یک کودکستان بزنم. آقا تو فعلاً همینجا وایسا. نشکنه. خاکریز از دست نرود. وقتی داشتند میانداختنش تو آتش، روایت این است، ملائکه برگشتن گفتند: «خدایا کلاً یک نفر بود لاالهالاالله. رفتا به افلاک رفت. تمام شده حراجی آخر شب، یک دانه تو بارم بود، ارزان میدهم مشتری. چی برود؟ نمونه دیگر میخواهم خانه بروم، چیزی نمانده.» ابراهیم راستیراستی انداختند تو آتش. آن لحظه آخر خدا نگهش داشت. بعد شد ابراهیمی که الان همه دنیا دعوا سر این است که ما بچههای ابراهیمیم. آن ها یهودیها، نمیدانم مسیحیها، مسلمانها. همچنین چیزی شد حضرت ابراهیم. خیلی عجیب است.
داستان پیغمبر ما هم همین است. پیامبر اکرم تک و تنها وایساد. خیلی سخت بود آن موقعیت، آن جایگاه. روبهروی آقا. یکی از گرفتاریها همین است که اول با خانواده درگیر شدن. تو موقعیتی که نزدیکترین کسانت پشتت را نگیرند، بلکه روبهرویت قرار بگیرند. ابولهب روبهرویت وایسد. حضرت نوح پسرش، خانمش روبهرویش وایسادند. میدانی چه مارپیچ سکوتی ایجاد میکند؟ طرف میخواهد بیاید طرفدار نوح بشود. بعد زنگ خانه را میزند، میگویند: «بفرمایید.» میگوید: «آمدهام با حضرت نوح علیهالسلام دیدار دارم.» میگوید: «فلان، فلانشده، ای تو خودت را فلان...» صدای جوانی، آن دو تا فحش بدتر. فحشهای بهروزرسانی شده. چیزهایی که دانشگاه یاد گرفته. کف توییتر. بعد میگویی: «من پسرشم.» «پسر نوح.» دو تا فحش اینجوری. خانم نوح به خود نوح بدهد. پسر نوح به نوح بدهد. میآیی آقا شما دفعه بعدی خانمش و بچههاش طرفدار ندارد. آخرم سوار کشتی میشود با زرافه و نمیدانم جغد و شغال و با اینها میرود مسافرت.
فی طریق الحق قلت عددکم. امیرالمؤمنین فرمود: «از کمی توی مسیر حق وحشت نکنید.» نگاه میکند دور و برت کم است، خلوت است. هراس ورت ندارد. برو محکم برو. تو میتوانی بازی را به هم بزنی. کما اینکه زد. فاطمه زهرا سلاماللهعلیها یک نفره تاریخ را برگرداند. یک نفره. نمیخواهم وارد فضای فاطمیه و روضههای فاطمیه بشوم، ولی دیگر حالا حیفم میآید این شب جمعه یک اشاره به این مطلب نکنم. یک زن تنها با آن شرایط، با آن موقعیت، وایساد. آخر مارپیچ سکوت را این شکلی به هم ریخت که بگذار تا ابد هرکی آمد برایش سؤال باشد که چرا این دختر، تنها فرزند بود، مخفیانه جایی دفن شد که هیچکس خبر ندارد. این سؤال بماند برای تاریخ. این مارپیچ سکوت را به هم میزند. خیلی حرفها. تا کجا وایساد که به هم ریخت. به هم ریخت آن تشییع جنازهای که ۵ نفر پشت تابوت بودند، امروز شده چند صد میلیون شیعه. شده فقط یک راهپیمایی بیست و یکی، دو میلیونی شیعه توی ایام اربعین. همه از همانجا تولید شده. آنجا مارپیچ سکوت را به هم ریخت. پژواک صدای او به تاریخ رسید.
«من مخالف بودم، من با اینها نبودم، من قبول ندارم.» همه جور جنایتی کردند برای اینکه حذفش کنند. قدم اول را پیغمبر گذاشت وایساد. روبهروی اینها: «من کوتاه نمیآیم.» فقط توحید. «بابا حالا یک روز خدای تو، یک روز خدای ما. بیا با هم راه بیاییم.» اینجوری حالا مثلاً اینها را انجام نده. اینها را نگو. لااقل مردم را موحد نکن. لااقل کسی سمتت مسلمان شود. نگذار مسلمان شود. هزینه داد. پایش هم وایساد تا آخر. چیزهای عجیبی تاریخ نقل کرده. من آورده بودم دیگر. حالا انشاءالله یک فرصت دیگری پیش بیاید. خودش یک بحث جداگانهای دارد که در صدر اسلام چه زحمتهایی متحمل شدند. بعضی غذاهاش را شنیدید دیگر. پدر عمّار. فضا به نام این بزرگوار عمّار یاسر. جناب یاسر، آن سنگهای سنگینی که میگذاشتند روی شکمش. ابوجهل سرمنشأ این شکنجهها بود در حجاز، در مکه و اینها. فقط زیر آن سنگها داد میزدند: «احد.» آخرم از دنیا میرفتند. سمیه که من اصلاً حیا میکنم، یعنی تا به حال نگفتم کیفیت شهادت این بزرگوار را و حیا میکنم و نخواهم گفت. شما بگردید به این سادگیها پیدا نمیکنید. بعضی منابع عربی با جزئیات نقل کرده چه شکلی این بزرگوار را به شهادت رساندند. مادر عمّار یاسر. یک زن تنها تو آن فضای غربت.
ما اینجا یک چادر از سر زنمان میکشند یا مثلاً دو تا فحش میخوریم تو دانشگاه. زیر لنگی بهمان. پس کله میزنند. نصف آرمانهای امام انقلاب امام خمینی یادم نمیآید وقتی ضربه خوردم. هیچی یادم نمیآید. آنجا زیر آن فشار، این شکنجهها، آن گرسنگیها، آن تازیانهها، آن شلاقها. یک نماز میخواستند بخوانند، شکنجهها میشدند. شکنجهها هم شدند یک کتاب. نماز در اسارت. فقط نماز در مورد حال و هوای رزمندههای ماست. اسرای ماست در اسارتگاههای صدام که گاهی برای یک نماز جماعت تو بعضی فیلم سینمایی صحنهها نشان دادند که کسی نفهمد امام جماعت دارند. امام جماعتی خیلی میلیمتری جلو وایمیستاد که اگر صدا آمد سریع بپرد عقب. آرایش اینها را که میدیدند که اینها آرایششان به نماز جماعت میخورد. مثلاً فرض کن دو روز غذا اینها را میبستند. آب به اینها نمیدادند. زیر آفتاب تو دمای چقدر. گرسنه نگه میداشتند. شلاقها، هزینهها دادند.
یک قضیه من چند سال پیش تعریف کردم. یک جوانی پیام داد که من با این داستان گناه سنگینی را که مرتکب میشدم، ترک کردم. یعنی اثر این قضایا خیلی. یکی از رزمندهها که بدنشان… یکی از دوستان اسم ایشان را گفت، یادم رفته. یکی از شکنجههای اسارتگاههای صدام این بود. حالا اینها بندگان خدا مدتها از زن، بچه دور، خانواده دور. فیلمهای مستهجن میگذاشتند. اینها باید به زور مینشستند نگاه میکردند. شکنجه سنگین داشت. اگر کسی نگاه نمیکرد، بعضی رزمندههای ما نگاه نمیکردند. انفرادی، شلاق، کتک. اینها دیدند نمیشود، حریف اینها نمیشوند. آخر آن رزمندهها را که زیر بار نرفته بود، آوردند توی یک چالهای وسط حیاط اسارتگاه. نصف دفنش کردند. نصف تن بیرون، زیر آفتاب. میگویند نصف شب صدای جیغ و دادش را شنیدیم و فرداش که رفتند دیدند موشهای صحرایی جنازه این رزمنده بزرگوار را زنده زنده خوردند و شهیدش کردند.
عرض کردم که اینها برای ندیدن یک فیلم انقدر هزینه دادند. تو برای دیدنش چقدر هزینه میدهی؟ «زندگیم ریخت به هم. دیگر اصلاً نمیتوانم بروم سمت این کار.» این جوری بوده، عوض شده. چند نفر الان اینجوری؟ چند نفر دزد نیستند؟ چند نفر دروغ نمیگویند؟ «حیوان که نمیشود زندگی کرد.» آنهایی که کنار پیغمبر بودند، مردانگیشان به همین بود. وایسادند. اگر قرار بود اینها اینجوری شل باشند. تعبیر امیرالمؤمنین در خطبه ۶ یا ۵۷ نهجالبلاغه، ۵۶ نهجالبلاغه که خطبه مفصلی است. انشاءالله این را هم یک فرصت دیگر مفصل با همدیگر بخوانیم. از تو یک توصیفی میکند اصحاب پیغمبر را. فرمود: «اینها وقتی که ما کنار پیغمبر که بودیم، توی شرایطی قرار میگرفتیم باید روبهروی پدرمان، برادرمان، عمویمان، همه کس و کارمان قرار میگرفتیم. وایسادیم، قرار گرفتیم و پیروز شدیم. اگر ما این شکلی نبودیم، هیچ شاخهای از اسلام تا امروز سبز نمیشد.»
«اگر من مثل شما بودم»، تعبیر حضرت این است، «اگر ما هم مثل شما بودیم، اسلام تا حالا صد بار نابود شده بود.» همین که اسلامی داری که به تو رسیده، اینجوری بوده که رسیده. ۴ نفر وایسادند مارپیچ سکوت را شکستند. اگر از همان اول میخواستند: «آقا دیگر به هر حال دیدی یکی را شکنجه کردند، آخه نباید این کار را کرد. افراط است. بالاخره جامعه همین است.» این حرفها را میخواهم. افراط بود، کفر بین بود، حرف باطل محض بود. ۳۶۰ تا دارد بگذاریم کنار هم. یک دانه تو را ببرد. «هیچکس هم نفهمید یک دانه تو فقط خدا یک دانه است.» این همه آدم هیچکس نفهمید. این همه خدای رنگارنگ را بگذاریم کنار. این همه سال کعبه ملت میآیند اینجا به اتاق قربانی میکنند و نماز میخوانند. اینها همه را بگذاریم که همه هیچی. «افراطی، اقلیت، فلان.» اگر قرار بود اینها وایسند تو آن مارپیچ بلعیده بشوند که چیزی از اسلام دست من و تو این جلسه نبود. اسلام، نماز هیچی نبود.
نسبت به نسل آیندهام همین است. من حرفم را تمام بکنم. آقا جان، توی یک بزنگاه تاریخی هستیم. حرف آخر من، مختصات جغرافیایی و تاریخی آن حکایت از این دارد که تو یک شرایط عجیب و غریب تاریخی هستیم. دارید میبینید، میفهمید. شرایط لبنان، شرایط غزه، یک جنایتهایی که تاریخ اسم اینها را تا حالا نشنیده. یک جوری کودک در غزه. یک جوری آدمکشی است در لبنان. یک جوری دنیا به لجن کشیده شده. پرچم الجیبیتی بیاوری تقدیس میکند. پرچم اُمالبنین بلند کند، طلااش را میگیرد. همچین لجنیه دنیا. همجنسباز که باشی، حالت کف و سوت میزند برایت. یعنی تا حالا انقدر کثافت به خودش ندیده دنیا. سر یک مرزی هستیم. اینجا اگر شما تو این مارپیچ سکوت افتادید، هضم شدید، بلعیده شدید، کاری کردید که تا ابدالدهر هر آنچه انسان در تاریخ بیاید، لعن و نفرین خواهد کرد که شماها اگر آنجا وایمیستادید، کار اینجوری نمیشد. دقیقاً تو این نقطه پنجه انداختیم تو پنجه همه سران کثافتکار دنیا، ظالم دنیا. این استخوان جویده میشود. استخوان جفت دارد جویده میشود. اینجا اگر کم آوردی، عقب نشستی، آن یک زوری پیدا میکند دیگر. این سری هم آن سری قبلی نیست. حالا جمهوری اسلامی میرود. آموزش هیئتها از مسجدها است دیگر. آخوندها فقط نیستند. پرچم جمهوری اسلامی نیست. هیئت و مسجدتان تو همان ۴۰۱ و این ها. چیکار میکرد؟ رسماً گفتند: «ما بیاییم کار دستمان بیفتد، حرم امام رضا را تخریب میکنیم. نشانهای نمونه.» دیدید دیگر. سال ۴۰۱ رسماً ابراز میکرد این حرفها را، اظهار میکردند اینها را.
یک مسئولیت تاریخی است. قشنگ شرایط، شرایط بعثت پیغمبر است. شرایط، شرایط دوران امام صادق است. وسط این درگیری و هیاهو باید وایسی، خط را نگه داری. این خاکریز هم برای یکی محلش مسجد. یکی مغازه میوهفروشی. یکی ماشین تاکسیاش. یکی دانشگاهش است. برای من کلاسم، منبرم. واهمه برمیدارد. سال ۴۰۱ حسابی آدمهایی که باید حرف میزدند ساکت بودند. بعد آوار که از آسیا افتاد، دوباره برگشتند دانشگاه و تلویزیون. یادمان که نمیرود که حالا بماند که الان آنهایی که جفتک میانداختند، دارند رئیس میشوند: «مرگ بر دیکتاتور!» داشتم میگفتم طرف نه اتفاقاً از عدالت رهبری بود که انتخابات... دیکتاتور خیلی خوبی داریم! کثیفاند. انقدر پلیدند. انقدر بیحیالاند. اول یک داستانی است. مشخص صحنه را وقتی آدم نگاه میکند. این، این ارنج را که چیدند، شما تیم حریف با این انجمن ۸ تا فوروارد گذاشته. میخواهد حمله کند دیگر. میخواهد چیکار کند؟ ارنجی که الان دارد آدم میبیند تو دانشگاهها و رسانه و جاهای مختلف، ارنج براندازی. مشخص براندازی است. باید منتظر حوادثی مثل ۴۰۱ بود. به مراتب شدیدتر، به مراتب ترسناکتر و سختتر. برای اینکه آنجا با یک جریانی بیرون از نظام درگیر بودی. الان خود نظام آمده برای براندازی. خدا، مسئولین نظام، با امکانات نظام، ظرفیت دانشگاه. میخواهد قبلاً ۴ تا دانشجو بودم میرفتم به سلف حمله کنند که با همدیگر یک چیزی بخورند. الان خودت دانشگاه روزبهروز غربال شدیدتر، فشار شدیدتر، مظلومیت بیشتر. اینها چیزی است که داری میبینی. پیشگویی و غیبگویی و اینها هم ندارد. چیزهایی که مشخص است. آدم دیگر خیلی سیاسی تعطیل باشد که نفهمد.
این میدانی است که داریم میبینیم. هرکی یکم شل و ول بیاید و یکم لا به کشد و یک کمی بیجنبه رفته سر خورده. این سر خوردنشم نیست که بری تو حاشیه. وسطها نباشی، میری قاطی آنها. نه اینکه میری تو حاشیه. مثل داستان کربلاست، رفتی کنار میری تو سپاه عمر سعد. کنار نداریم. امام حسین وقتی تو میدان دارد قطعهقطعه میشود، کنار من را ندارد. هرکی کنار است یعنی تماشاچی میدان عمر سعد. اینها آن چیزی است که خطرناک است.
انشاءالله خدای متعال به آبروی پیغمبر اکرم ما را از این فتنهها با سلامت عبور بدهد. خدایا، به فضل و کرمت، این اطلاعات، این امتحانات، این شرایط. منطقهای که حکایت از روزهای سخت و روزهای سنگینی دارد. این فتنهانگیزیها و جنایتهایی که رژیم صهیونیستی میکند که موقعیتش، موقعیت یک موجودی است که دارد دست و پای آخرش را میزند که خودش را نگه دارد. این دست و پا زدنه دیگر به هر جنایتی میتواند ختم بشود در این منطقه. این منطقه آبستن هر حادثه سنگینی میتواند باشد. این کشور ما با این شرایطی که آدم میبیند در معرض فتنهها و گرفتاریهای اعتقادی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی سنگینی نیست؟ تو را قسمت میدهیم به نبی رحمت، به امام صادق، به فضل و کرمت به این شب جمعه، این بلاها را، این گرفتاریها را به فضل و کرمت آنقدر که ممکن است، آنقدر که آسیبی رفعش، رفع این گرفتاریها آسیبی ایجاد نمیکند و بلکه بودنش آسیب ایجاد میکند، از تو میخواهیم به فضل و کرمت این گرفتاریها را از این ملت برطرف بفرماید. دشمن ما، دشمن پیغمبر را به فضل و کرمت روزبهروز ضعیفتر، ذلیلتر و گرفتارتر قرار بده. پیروزی نهایی را به فضل و کرمت نصیب جبهه اسلام بفرما. در فرج آقایمان امام زمان تعجیل بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما بود برای ما رقم بزن و بنبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات در هزار توی مارپیچ سکوت
در هزار توی مارپیچ سکوت
در هزار توی مارپیچ سکوت
در حال بارگذاری نظرات...