حضور و غیاب

حضور و غیاب

حضور و غیاب . 1403/07/20
00:47:45
285

معرفی
* استاد افشاردوست؛ الگویی ماندگار در مسیر طلبگی [3:20]

* استادی که درس زندگی می‌داد [6:03]

* سخنی ماندگار از استاد افشاردوست؛ درس بزرگی از بخشش بی‌منت [9:30]

* امام عسکری (علیه‌السلام) و هنر آماده‌سازی شیعیان برای غیبت [13:40]

* از پشت پرده؛ تا دل‌های شیعیان [15:08]

* قدمگاه امام عسکری (علیه‌السلام) در گرگان: روایت یک معجزه [16:54]

* در بند و آزاد: امام عسکری (علیه‌السلام) و ارتباط مستمر با شیعیان [26:01]

* معجزه‌ای اعجاب‌انگیز: پاسخ امام عسکری (علیه‌السلام) به نامه‌ای بی‌نوشته [31:28]

* زبان آسمانی؛ امام عسکری (علیه‌السلام) و تسلط بر زبان‌های مختلف [34:31]

* حضور پنهان، اما حقیقی؛ امام زمان (علیه‌السلام) در میان ما [38:59]

* کودکی که امام زمان (علیه‌السلام) را دید: روایتی شنیدنی [40:57]
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
تبریک عرض می‌کنم این عید فرخنده، میلاد امام عسکری علیه السلام را، اول محضر آقا و مولامان حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه، و خدمت همه شیعیان، مؤمنین، محبین، خصوصاً شما عزیزان. در ابتدای جلسه به نظرم رسید بی‌مناسبت نیست این نکته را عرض بکنم، از باب «أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ».
بیست سال پیش بود؛ ما در این شهر کرج. خوب ما بزرگ‌شده همین شهر کرج هستیم. فردیس کرج سال‌ها زندگی کردیم. مدرسه‌مان عظیمیه کرج بود. سال‌ها مدرسه می‌رفتیم. حوزه امام جعفر صادق علیه السلام (کنار مصلی کرج) حوزه‌ای بود که بیست سال قبل ما طلبه شدیم. یک سال کرج بودیم و بعد قم مشرف شدیم. آن یک سالی که ما حوزه کرج درس می‌خواندیم، خوب سن و سالمان خیلی کم بود و ۱۵-۱۶ سالمان بود، محاسن درنیاورده بودیم. از دبیرستان طلبه شده بودیم، خیلی با فضای طلبگی و حوزه و علما و این‌ها آشنا نبودیم. دو سه نفر هم‌سن‌وسال ما بودند؛ آن سال با ما طلبه شدند و گذاشتند و همان ماه‌های اول از طلبگی رفتند.
آن سال اساتید عزیز و گران‌بهایی داشتیم. دیدار این اساتید عزیز خیلی اثرگذار بود در اینکه علاقه‌مند بشویم به طلبگی، آشنا بشویم با سبک زندگی طلبگی، سبک زندگی علما، مشی اخلاقی علما و بزرگان. یکی از آن اساتید بسیار عزیز، گران‌بها و دوست‌داشتنی ما در آن یک سالی که حوزه کرج درس خواندیم، کسی نیست جز امام جماعت عزیز و محبوب شما در این مسجد، استاد عزیز و بزرگوارمان، دانشمند محترم، استاد افشردوست عزیز. من حالا بنا ندارم واقعاً نه تملق بکنم (هرچند برای استاد تملق رواست)، نه اغراق بکنم. حقی است به گردن ما. اثر علاقه قلبی خودم عرض می‌کنم. واقعاً هم نمی‌دانستم اصلاً امشب که اینجا می‌آییم با همچین چیزی مواجه می‌شویم. اگر می‌دانستم برای سخنرانی نمی‌آمدم، ولی حتماً برای تلمذ و دست‌بوسی می‌آمدم.
استاد افشاردوست عزیز و بزرگوار استادی بودند. ما آن اول طلبگی با آن سن و سال کممان درسی داشتیم با ایشان؛ کتاب آموزش فقه، کتاب آقای فلاح‌زاده را حاج‌آقا به ما تدریس می‌کردند. با اینکه با مقامات علمی ایشان تدریس همچین کتابی برای سال اول بود، ولی ایشان متواضعانه پذیرفتند. کلاس ما یک ساعت به ظهر بود؛ ساعت خیلی خسته‌ای بود برای ما. هفت صبح کلاس‌هایمان شروع می‌شد تا ظهر. بعد از ظهرمان هم یک ساعت کلاس داشتیم. ما هم کم‌سن‌وسال بودیم، خیلی بهمان فشار می‌آمد، خسته می‌شدیم. درس‌های حوزه هم درس‌های سنگین و کسل‌کننده. آن یک ساعت به ظهر ساعتی بود که ما بی‌تابی می‌کردیم برای اینکه... اینها که می‌گویم واقعاً دارم می‌گویم، فکر کنید در محضر حاج‌آقا هستیم... داریم عرض... آن یک ساعتی بود که بی‌تابی می‌کردیم و شوق اینکه کی این ساعت شروع می‌شود ما درس حاج آقای افشاردوست را شرکت بکنیم. اصلاً خستگی‌ها در می‌رفت. بی‌تاب بودیم که مثلاً اگر ساعت ۸ خسته می‌شدیم می‌گفتیم اشکال ندارد، یک سه ساعت دیگر حاج‌آقا می‌آید، ۱۱ تا ۱۲ درس احکام دارد. آن‌قدر که خوش‌بیان… خود شما دیگر می‌دانید، نیاز به گفتن بنده نیست. ایشان هم الحمدالله مستقیماً از اینکه مثل بنده بخواهم تعریف ایشان را بکنم. اثر علاقه قلبی که دارم دارم عرض می‌کنم. چون به هر حال حاج‌آقا ما را شرمنده کردند با محبتی که فرمودند.
ما برایمان خیلی جذاب بود؛ یک روحانی باسواد، باصفا، خوش‌رو، خوش‌خو، خوش‌پوش. نحوه بیانشان، مطالبی که می‌فرمودند، خاطراتشان از اساتید و علمایی که در قم داشتند. این کتاب آموزش فقه ایشان را که ما درس می‌گرفتیم، من هنوز دارم تو کتابخانه‌ام. ای کاش یک وقتی بشود بیاورم؛ حاشیه‌هایی که تو درس ایشان نوشتم، برایتان بخوانم، ببینید ما درسی که از حاج‌آقا می‌گرفتیم چی بود. اسمش این بود که داریم احکام یاد می‌گیریم، رساله یاد می‌گیریم. آن‌قدر نکته اخلاقی، آن‌قدر روایت، آن‌قدر تذکر، آن‌قدر مطالب جامع و فوق‌العاده... هم باعث شد ما واقعاً علاقه‌مند به طلبگی بشویم و بمانیم تو این مسیر، هم باعث شد که علاقه‌مند به قم بشویم و برویم قم، خصوصاً با توصیفاتی که حاج‌آقا داشتند.
نمی‌دانم حالا برای شماها گفتند یا نه، از مراوداتی که با مرحوم آیت الله العظمی بهجت داشتند، با علامه حسن‌زاده داشتند. اساتید و بزرگانی که دیده‌اند. آن بیان شیرین حاج آقای افشاردوست با مایی کم‌سن‌وسال مثل سنگ گپ می‌زدند. توی کلاس کوچک که دخمه بود واقعاً آن موقع این حوزه کرج اصلاً نساخته بود. دخمه‌ای بود. جمعیت زیاد، بیست سی نفره توی اتاق کوچک کیپ تا کیپ می‌نشستیم. هر چند دقیقه انفجار خنده‌ای بود که تو این کلاس رخ می‌داد، از مطالبی که حاج‌آقا می‌فرمودند و خاطرات شیرین، مطالب شیرین، نکات شیرین. خیلی برایمان جذاب بود.
یک سال ما با این استاد عزیز درس داشتیم. یک بار ندیدیم صدای ایشان بالا برود. یک بار ندیدیم به یک طلبه تَشَر بزند. تندخویی کند، پرخاش کنند، بی‌نظمی کنند. خیلی شیرین بود. حالا من خاطرات فراوانی دارم. حاج‌آقا البته ما را قاعدتاً یادشان نمی‌آید، چون ما آن موقع نه صورتمان محاسن داشت، وزنمان هم نصف این بود تقریباً. کوچک بودیم، کم‌سن‌وسال بودیم، لاغر بودیم و طبیعتاً حاج‌آقا یادشان نمی‌آید. ولی عکس‌هایی دارم با حاج‌آقا که اگر فرصت بشود بیاورم، حالا هم خود حاج‌آقا ببینند هم دوستان ببینند. ما از آن موقع به هر حال شیفته حاج آقای افشاردوست بودیم تا امروز و ان‌شاءالله تا آخر.
اساتید دیگری هم داشتیم. جا دارد حالا یاد بکنم از بعضی اساتید دیگر که آن سال خیلی اثر داشتم در علاقه ما به طلبگی. استاد عزیزی داشتیم، مرحوم شیخ عباس بهراموندی که به رحمت خدا رفتند. حاج آقای حق‌گویان که نجف تدریس می‌کنند الان، و حاج آقای رمضانی که امام جمعه کرج بودند، بعدها هامبورگ آلمان چند سالی نماینده رهبری بودند. این اساتید بسیار اثرگذار بودند در اینکه ما به این مسیر علاقه‌مند بشویم، به علما، به بزرگان.
این نکته هم بگویم و بعد وارد بخش بعدی بشویم، خیلی معطل نشوید در مقدمه. یادمه خب ما کم‌سن‌وسال بودیم، عرض می‌کردم، ما بچه بودیم. این نکات همش برای ما جذاب بود. این مطالبی که اساتید خصوصاً از حاج‌آقا می‌شنیدیم. یادمه فردای عید فطر بود، حاج‌آقا آمدند سر درس. این نکات را ان‌شاءالله همه معلم‌ها، اساتید یاد بگیرند. اکتفا نکنند به اینکه حالا یک متنی را بخوانند، یک چیزی را بگویند. بدانند آقا این کسی که اینجا نشسته این جان شیفته، این تشنه است. گاهی یک مطلب این‌جور حک می‌شود. این مطلب را من بیست سال پیش از حاج آقای افشاردوست شنیدم. قمری اگر حساب کنیم بیش از بیست سال می‌شود. این شعر که آن روز ایشان فرمودند، فردای عید فطر بود، حک شد در جان من. من با یک حالت بغض این شعر را حاشیه کتابم نوشتم. من این خاطره یادم نمی‌رود. بارها این خاطره را نقل کردم. این جمله این بزرگوار را.
حاج‌آقا فرمودند شما مثلاً گاهی برایتان پیش می‌آید چیزی می‌خواهید خیرات کنید. مثلاً یک کیکی می‌خواهید خیرات کنید، یک حلوایی می‌خواهید پخش کنید. وقتی آدم یک چیزی می‌خواهد پخش بکند، خیرات بکند، همین‌جور در به در دنبال می‌گردد فقط یک نفر را پیدا بکند که ظواهرش هم نشان بدهد که این مثلاً محتاج است یا گرسنه است، لازم دارد. دنبال اینکه مثلاً ازش چیزی بگیری و پولی بهش... ازش بگیری و این‌ها نیستی، بلکه تو دنبال اینی که بهش یک عنایتی بکنی. فرمودند که این ماه رمضانی که گذشت، خدای متعال... بابا این‌جوری رفتار کرد. حالا چون فردای عید فطر هم بود فرمودند عید فطر که عید جوایز است. خدا دنبال این نیست که مته به خشخاش کار و ما بزند. خدا دنبال این است که همین‌جور عطا کند، بی‌منت. بعد این بیت را خواندند:
"آنکه قصدش از خریدن سود نیست
هیچ قلبی نزد او مردود نیست"
حتماً خود حاج‌آقا یادشان هست. خیلی آنجا اثرگذار بود. بیتی که فرمودند. ما البته شاگرد قابل و لایقی نبودیم که مایه افتخار بخواهیم باشیم، کاری کرده باشیم، ولی افتخار می‌کنیم به اینکه در این حوزه علمیه، چه کرج، چه قم، چه مشهد اساتید خوبانی را دیدیم به لطف خدای متعال، به لطف امام زمان که افتخار می‌کنیم به حضورشان و این‌ها را عرض کردم که شما عزیزانی که در این مسجد هستید افتخار کنید، همچین اساتید عزیزی هستند در این شهر. قدرشان را بدانیم. ان‌شاءالله از محضرشان بیش‌تر استفاده بکنیم.
سلامتی همه خوبان، همه علما، همه اساتید، همه کسانی که به گردن ما حق دارند، ولو در حد یک جمله به ما چیزی آموختند، خصوصاً استاد عزیزمان جلوگردن همه ما حق دارند، حاج آقای افشاردوست عزیز و بزرگوار، صلواتی هدیه بفرمایید: اللهم صل علی محمد و آل محمد.
حالا با توجه به اینکه کمی از نماز فاصله گرفتیم، هم مداحی داشتیم، هم به هر حال بنده یک مقدمه تقریباً ده دقیقه‌ای عرض کردم، طبعاً وقت جلسه کم می‌شود. حالا ان‌شاءالله که خیلی عزیزان را اذیت نکنیم. چند دقیقه‌ای مطالبی را عرض بکنم. ان‌شاءالله مایه تذکر و توجه باشد. در این شب میلاد امام عسکری علیه السلام.
از جهاتی امام عسکری منحصر به فردی برای ما محسوب می‌شوند و دوره امام عسکری دوره ویژه‌ای در تاریخ شیعه است. یکی از آن ویژگی‌هایی که دوره امام عسکری را منحصر به فرد می‌کند، این است که امامی هستند که جامعه را دارند آماده عصر غیبت می‌کنند. یک غیبت طولانی چند صد ساله، خوب کار سختی است، شوخی نیست. شما فرض کنید یک مدرسه را بخواهید آماده بکنید برای اینکه مدت‌ها از مدیر و استاد مثلاً دور باشد، چقدر کار می‌خواهد؟ به قول امروزی‌ها ساختن زیرساخت‌ها خیلی هنر می‌خواهد، خیلی زحمت دارد. زیرساخت‌ها را یک‌جوری فراهم بکنیم با نبود امام این امت مسلمان و امت شیعه آسیب نبینند. این کاری که امام عسکری کردند که مردم را آماده کردند برای زمانه غیبت، ابعادی دارد.
یکیش این بود: وقتی که دوران امام عسکری، شیعیان البته با محدودیت می‌آمدند برای ملاقات امام عسکری. حضرت دستور می‌دادند یک پارچه‌ای کشیده بشود. مطلبی که می‌خواهند بگویند (البته آن خواص شیعه حسابشان جداست)، عموم شیعیان که البته هر کسی هم راه نداشت به منزل امام عسکری، عموم شیعیان وقتی می‌خواستند دیدار بکنند با امام عسکری، حضرت می‌فرمودند: «یک پارچه‌ای، پرده‌ای که کشیده بشود از پشت پرده گفتگو بشود.» می‌فرمودند که این برای این است که عادت بکنید به اینکه امام را دیگر نبینید. فاصله‌ای باشد بین شما و امام. خوب این یک نحوه آماده کردن مردم بود برای دوران غیبت. آرام آرام به این التفات داشته باشند که دیگر ارتباط فیزیکی و حضوری با امام ندارید.
ولی یک بعد دیگری فعالیت امام عسکری علیه السلام هست که این خیلی اعجاب‌انگیز و درخور توجه است که می‌خواهم چند تا نکته تو این زمینه عرض بکنم خدمتتان. یکی از کارهایی که امام عسکری می‌کردند این بود: از آن طرف به مردم نشان می‌دادند غیبت را، عدم حضور امام را که حتی وقتی که آمدند منزل امام عسکری روبروی حضرت نشستند از پشت پرده. از طرف دیگر حضرت یک‌جوری با این‌ها برخورد می‌کردند، می‌فرمودند: «تو اگر تو خانه‌ات هم باشی من می‌توانم کنار تو باشم، باهات ارتباط داشته باشم.» این بخش عجیب سیره امام عسکری علیه السلام است. گاهی می‌آمدند منزل امام عسکری، حضرت از پشت پرده صحبت می‌کردند. گاهی می‌رفتند خانه‌شان، خود حضرت می‌آمدند تو خانه این‌ها کنارشان می‌نشستند، باهاشان صحبت می‌کردند. می‌خواهم چند نمونه برایتان بگویم. البته روایت زیادی دارد، چون وقت کم است شاید به یکی دو نمونه بیشتر...
یک روایت جالبی دارد جعفر بن شریف جرجانی. جرجان همین گرگان خودمونه. این آقا می‌گوید که من یک سالی رفتم حج، رفتم سامرا خدمت امام عسکری علیه السلام. «فقط کان اصحابنا حملو معی شیء من المال.» اصحاب ما هم، رفقامون هم یک مقداری پول داده بودند من برسانم به امام. من آمدم سؤال بکنم که من این پول را باید به چه کسی بدهم؟ حضرت قبل از اینکه من اصلاً سؤال را مطرح بکنم، به زبان بیاورم، فرمودند: «پول اگر می‌خواهی پرداخت کنی به این آقا، مبارک اسمش هست، خادم من، به این آقا بده پولی که آوردی.» می‌گوید من پول را دادم و آمدم. عرض کردم حالا ببینید تعبیر خیلی جالب است از آن روایت بسیار ناب ماست. خیلی روایت ناب. گفتم: «آقا جان، ان الشیعتک به جرجان یقرئون علیک السلام.» شیعیان شما در گرگان سلام رساندند. سامرا... گرگان... شیعیان گرگان هم سلام می‌رسانند. حضرت فرمودند که: «تو مگر حجت تمام نشود، برنمی‌گردی گرگان؟» گفتم: «چرا؟». فرمودند که: «تو حجت این مسیری که می‌روی و برمی‌گردی از اینجا تا بروی حج، از آنجا هم برگردی گرگان ۱۷۰ روز طول می‌کشد. روز جمعه سوم ربیع الثانی می‌رسی گرگان. تو اول روز می‌رسی، اول صبح می‌رسی. به رفقایت بگو جمع بشوند. من غروب نشده می‌خواهم تو جمع شماها باشم. دور هم در گرگان به دوستات بگو.»
بعد بهش فرمودند که: «پسرت هم یک بچه دارد تو راه. "یولد ولدک الشریف"». پسرت شریف یک بچه تو راه دارد. پسر او هم به دنیا آمد. «فسمه السلط بن شریف ابن جعفر بن شریف». اسم او هم بگذار سلط (با سین سه نقطه). بعد فرمودند که: «این پسرت هم شیعه می‌شود. از مؤمنین می‌شود. از اولیای ما می‌شود. این آقای سلط که دارد به دنیا می‌آید آدم خوبی می‌شود.»
این آقا می‌گوید که من گفتم که: «یا ابن رسول الله، ان ابراهیم بن اسماعیل الجرجانی و هو من کثیر المعروف الی اولیائک.» گفتم: «آقا ابراهیم بن اسماعیل جرجانی هم هست. این هم از شیعیان شماست. خیلی آدم خوبی است. خیلی هوای شیعیان شما را دارد. خیلی پول می‌دهد. رسیدگی مالی می‌کند به شیعیان. اکثر من مائة الف درهم.» بیش از صد هزار درهم کمک مالی می‌کند به شیعیان. «و هو احد المتقلبین فی نعم الله بجرجان.» چقدر خوب است آدم پیش امام زمان رفته یاد رفقایش هم بکند. این آقا این‌جوری است. دیگر رفته کنار امام عسکری دارد یاد رفیقش می‌کند. «خیلی آدم خوبی‌ها این ابراهیم بن اسماعیل!» حضرت فرمودند که: «شکر الله لابی اسحاق ابراهیم بن اسماعیل.» آره، این آقای ابراهیم بن اسماعیل که لقبش کنیه‌اش هم ابواسحاق است، خدا ازش تشکر کند بابت کارهای خوبی که برای شیعیان ما دارد. خدا گناه‌هایش را بخشیده. نکته قشنگ: حضرت فرمودند: «رزقه ذکرا سویا.» خدا یک پسر خوب هم نصیبش می‌کند. «قائلاً بالحق.» که او هم شیعه ما می‌شود. این ابراهیم اسماعیل آدم خوبی است، به شیعیان رسیدگی می‌کند. خدا به او هم یک پسر خوب بدهد که او هم شیعه ما شود. بعد فرمودند که: «به او هم بگو که این پسری که خدا بهش داد، بگو حسن بن علی،» (یعنی اسم پسرش را بگذارد احمد). این هم حساب و کتابی دارد که نمی‌خواهم اصلاً واردش بشوم. خود اسامی یک عالم پیچیده و عجیب و غریبی دارد. بگذارد به این می‌گویند. اسمش را بگو احمد بگذارد. دیگر امام که سر درمی‌آورد تو این اسامی چه اسرار عجیب و غریبی نهفته است.
می‌گوید من از آنجا برگشتم. یعنی زدم بیرون از سامرا، رفتم حج. همان ۱۷۰ روز شد. رسیدم به گرگان. روز جمعه بود. اول روز رسیدم سوم ربیع الثانی هم. رفقای ما آمدند به ما تهنیت بگویند، زیارت قبول بگویند، حج مقبول بگویند. بهشان گفتم: «ان الامام وعدنی امام به من وعده داده، ان یوفیکم آخر هذا الیوم.» امروز تمام نشده، همین نزدیک‌های غروب حضرت می‌آیند تو جمع ما. سامرا کجا، گرگان کجا! همین الان شما تا گرگان می‌خواهید از اینجا بروید چقدر راه است؟ از سامرا با آن وضعیت، با آن امکانات! حالا آنها نمی‌دانم چه واکنشی داشتند، حتماً خیلی تعجب کردند: «آقا چی می‌گویی؟ امام سامرا... بشود بیایند اینجا تو جلسه ما ۱۰ نفر دور هم شیعیان گرگان مثلاً می‌خواهیم جمع بشویم؟!» بعد به اینها گفت: «فتحضروا لما تهتاجون الیه. هر نیازی که دارید آماده مسائلکم و حوائجکم کلها، هر چه سؤال دارید، هر چه نیاز دارید جمع کنید، آماده کنید. حضرت دارند می‌آیند.»
می‌گوید که نماز ظهر و عصر را خواندم، همه این شیعیان تو خانه من جمع شدند. «فوالله ما شعرنا، سبحان الله، چقدر عجیب است!» می‌گوید به خدا اصلاً نفهمیدیم چی شد. ما همین‌جور دور هم بودیم. «فسلم هو اولاً علینا.» یکهو دیدیم امام عسکری به ما سلام دادند. او هم اول سلام داد. «فاستقبلناه.» رفتیم به استقبالش، «قبلنا یده». دستش را بوسیدیم. بعد حضرت فرمودند که: «من به این جعفر بن شریف وعده داده بودم که امروز بیایم تو جمع شما شرکت بکنم. نماز ظهر و عصر را سامرا خواندم، آمدم اینجا.» حالا تعبیر حضرت را ببینید: «لأجدد بکم عهداً.» آمدم با شما تجدید عهد کنم، امام! آمدم با شما تجدید عهد کنم. «و ها انا جئتکم الان، الان هم پیش شماهام، اینجام. فاعرضوا مسائلکم.» سؤالاتان را بپرسید. «و حوائجکم کلها.» حاجتی اگر دارید مطرح کنید.
اولین کسی که آمد خدمت حضرت آقایی بود به اسم نضر بن جابر. گفت: «آقا جان من یک پسری دارم اسمش جابر است. این چشمش یک مدت مشکل پیدا کرده، چند ماه است نابینا شده. از خدا بخواهید چشمش، بیناییش برگردد.» «فمسح یده علی عینه.» یک دست کشیدند رو چشم این بچه. «فعاد بصیراً.» همان‌جا چشم این بچه خوب شد. یکی یکی آمدند مسائلشان را مطرح کردند. «یسألونه حوائجهم.» هر کسی حاجتی داشت، مشکلی داشت، مسئله‌ای داشت، سؤال شرعی داشت، مشکل مالی داشت، مشکل مادی دنیایی داشت، تک تک مطرح کردند. «فأجابهم الی کل ما أرادوا.» دانه دانه را امام عسکری جواب دادند. «حتی قضی حوائج الجمیع.» حاجت همه را به جا آورد امام عسکری. «و دعا لهم بخیر.» دعای خیر برایشان کرد. «و انصرف من یومه ذالک.» همان‌جا این مکانی که شیعیان گرگان جمع شدند الان در گرگان موجوده و بنده رفتم. یک حالت مسجد مانندی دارد گرگان. که رفتید قدمگاه امام عسکری. بروید مشرف بشوید. اینجا موجوده. اینجایی که امام عسکری تشریف آوردند و شیعیان محضر امام عسکری بودند.
این داستان امام! آن روزی که شیعه می‌آید تو خانه امام، پرده می‌اندازد که دیگر امام در دسترس نیست. آن روزی که شیعه می‌رود تو خانه‌اش، خودش می‌آید که امام، فکر نکنی دوری و نزدیکی دارد. امام در دسترس نیست به حسب ظاهر، ولی اگر اراده بکند امامی که حالا روایت بعدی را برایتان بخوانم تا معلوم بشود داستان چیست. امام با این وضعیت می‌تواند خودش را برساند!
روایت بعدی خیلی جالب است. روایت بعدی، اسحاق بن ابان می‌گوید که امام عسکری علیه السلام پیام می‌دادند دانه دانه به شیعیانشان که بعد نماز عشا به هر کدام: «فلانی بعد نماز عشا فلان جا باش.» فرض کنید مثلاً به شماها مثلاً بگوید: «فلانی بعد نماز عشا دهقان ویلا خیابان فلان کوچه فلان جلو در مسجد فلان، آنجا منتظر وایسا.» این مال چه زمانی بود؟ این نامه‌های امام عسکری مال زمانی بود که حضرت... حالا ادامه روایت این است. می‌گوید حضرت در زندان بودند، ۵ تا زندانبان پشت در بودند. دائم حضرت را چک می‌کردند. اینها هر چهار پنج روز هم کامل عوض می‌شدند. بیست‌وچهار ساعته تحت کنترل و نظارت بود. هر شب با یکی از شیعیان یک جا قرار می‌گذاشت. نامه می‌داد بهش. می‌فرمود فلان جا حاضر باش. می‌رفت دیدار می‌کرد. مشکلش را راه می‌انداخت، حل می‌کرد، برمی‌گشت. بدون اینکه اصلاً کسی بفهمد که حضرت از اینجا خارج شد. این امام است! می‌خواهد بفهماند اگر ما داریم از دسترس خارج می‌شویم، فکر نکنی امام رفت. امام که تو رفتی، تو نیستی، تو غایبی، امام که غایب نمی‌شود. من این‌جور در خدمت، من این‌جور حاضرم، من این‌جور اشراف دارم.
روایت عجیب و غریبی از امام عسکری است که بنده به نظرم می‌رسد از بقیه معصومین ما این مدلی نداریم، مگر خود امیرالمؤمنین علیه السلام. یعنی معجزه‌ها و کراماتی از امام عسکری دیده شده که واقعاً سابقه ندارد. همه‌اش هم برای همین است که به شیعیان بفهمانند: «فکر نکنی من در دسترس نیستم. فکر نکنی من خبر ندارم. فکر نکنی من یک جای دورم.» نگو با خودت امام عسکری یک گوشه تو سامرا نشسته‌اند تو خانه‌شان. امام با تو است، حاضر است. خوب الآن هم امام زمانند دیگر. ما چقدر این حس را داریم؟ امام زمان یک جایی دارند زندگی می‌کنند. تازه همینم که می‌گوییم صدایمان می‌زنیم اصلاً معلوم نیست حضرت بشنوند. اشرافی که امام زمان دارد مرحوم آیت الله العظمی بهجت می‌فرمودند (من درس پس می‌دهم خدمت اساتید حاج افشار دوست عزیز و بزرگوار شما): «وقتی یک چیزی به زبان می‌آوری، به یک کس دیگری می‌خواهی بگویی. قبل از اینکه به گوش دوستت برسد اول به گوش امام زمان می‌رسد.» این‌طور اشراف دارد. این‌طور احاطه دارد. تازه ایشان ساده‌اش کرد که برای امثال بنده قابل فهم باشد. وگرنه همین است که اصلاً می‌خواهد به زبان بیاید، به اراده امام است. امام باید اراده کند که من بتوانم به زبان بیاورم. امام این است. ما فکر می‌کنیم امام زمان اصلاً معلوم نیست کجا هستند، چه جور زندگی می‌کنند؟ این آن چیزی است که امام عسکری می‌خواهند به شیعه یاد بدهند. آمادگی برای دوران غیبت. بفهمد. غیبت از جانب خودش است. امام حاضر است. امام همه جا هست. امام با همه است. امام به همه اشراف دارد.
یک روایت دیگر دارد محمد بن عیاش. می‌گوید من یکی دو تا روایت دیگر بخوانم و تمامش کنم. دیگر خسته نشوید. محمد بن عیاش. این عیاش توهین نیست ها. فکر نکنی مثلاً محمد بن حیاش یعنی اسم باباش عیاش بوده، یک بابای عیاشی داشته. نه اسم است دیگر. تفسیر عیاشی هم داریم. بعضی فکر می‌کنند مثلاً این تفسیر مال وقت‌های عیاشی بوده، تفسیر نوشته. نه اسمش عیاشی بوده. حالا فضای فارسی گاهی کلماتمان فرق می‌کند. این را باید خیلی جالب است. این را مرحوم ابن شهرآشوب در جلد ۴ مناقب نقل می‌کند. خیلی کتاب خواندنی است کتاب مناقب ابن شهرآشوب.
می‌گوید که محمد بن عیاش می‌گوید که یک روزی من نشسته بودم با یک ناصبی. ناصبی می‌شود همین وهابی امروز خودمان. تکفیری. داشتم در مورد نشانه‌های امام صحبت می‌کردم. ببین احاطه و اشراف را. اصلاً آدم به اینها اگر توجه کند زندگیش زیر و رو می‌شود. ما حرم عسکریین گاهی می‌رویم همین‌جوری در و دیوار، یک سلامی، یک زیارتی. انگار نه انگار که کجاست، کیست اینجا. بعضی رفقا شوخی می‌کردم، می‌گفتم گاهی بعضی از ماها کنار قبر آقای قاضی حال و احوال بهتری داریم تا حرم عسکریین. بیشتر احساس می‌کنیم آقای قاضی دستش باز است، اشراف دارد، احاطه دارد. آقای قاضی کجا، امام عسکری کجا است؟ امام هادی کجا است؟ از کجا این مسئله؟ از کمبود معرفت. معرفتمان کم است. خب بله در مورد آقای قاضی کرامت زیاد شنیدیم، داستان زیاد خواندیم. در مورد امام عسکری خیلی چیزی نمی‌دانیم. فقط همین قدر پدر امام زمان است. نباید اطلاعاتی که در مورد امام عسکری داریم همین است که مهم هم به هر حال امام زمان از طریق ایشان به دنیا آمدند دیگر. حتماً مهم بودند که امام زمان از طریق ایشان به دنیا آمدند. همین بس است دیگر.
محمد بن عیاش می‌گوید نشسته بودیم با یک ناصبی در مورد نشانه‌های امام صحبت می‌کردیم. ناصبی برگشت به من گفت: «ببین اینهایی که در مورد امام می‌گویی من قبول ندارم. اگر یک کسی بود نامه‌ای که من اصلاً ننوشتم. فقط تو ذهنم بوده. کتاب بلا مدادن، نامه بی‌خط، نامه بی‌نوشته. اگر من نامه بی‌نوشته دادم، چیزی تو ذهنم بود ولی ننوشتم. برگ خالی دادم. اگر این را جواب داد من می‌فهمم امام است. «أجاب عن کتاب بلا مداد.» نامه بی‌نوشته را اگر جواب داد، «الإمام المتو أنه حق.» می‌فهمم که حق است.»
محمد بن عیاش می‌گوید که ما چند تا نامه نوشتیم، مسائلی که داشتیم مطرح کردیم. ناصبی نامه‌اش را، این هم یک نامه خالی برداشت (نوشت). ننوشت در واقع، یک برگه خالی را تو ذهنش حالا مسئله‌ای را مطرح کرده. یک برگه خالی را... «و کتب علی ورقه اسمه و سمّه.» فقط اسمش را و نام خانوادگی‌اش را نوشت. (مثل بعضی‌ها خانوادگی را تو برگه نوشت). نامه ماست. البته نه، اصلاحش کن. حتی همین را هم ننوشت. نکته قشنگش این‌جاست. این نامه خالی را برداشت داد. می‌گوید که وقتی نامه‌هایمان برگشت، دیدیم این برگه خالی که ناصبی داده بود این رو امام عسکری نام و نام خانوادگی‌اش را نوشتند که این آقا بابایش فلانی، مادرش فلانی، سؤالش این بود، این هم جواب‌هایش. «فغشی الرجل.» غش کرد این آقا. «فلما أفاق، به هوش که آمد شیعه شدم.» به این می‌گویند امام! به این می‌گویند امام!
حالا داستان‌های عجیب و غریبی دارد که دیگر فرصت نیست. می‌آمد طرف مثلاً خب حضرت محاصره بود. امام عسکری، تو ذهنش می‌گفت: «من که نمی‌توانم از شما سؤال کنم. اینها می‌گویند شما امامید. اگر شما واقعاً امامید دست راستتان را برای من تکان بدهید.» حضرت یک دست راست تکان می‌داده. این هم می‌گفت. از این‌جور مسائل الی ماشاءالله. می‌خواهد بفرماید و بفهماند: «آقا من امامم، چی فکر می‌کنی؟ فکر کردی مثلاً مثل این دم و دستگاه‌های دنیا است؟ نامه بنویسی حالا منتقل بشود، برود تو بایگانی، روابط عمومی بخواند، نخواند، بالا پایین بشود. از پنج تا دو تایش یادشان رفت؟ بابا من امامم! این‌طور اشراف دارم.»
روایت آخر را هم بخوانم. ابوحمزه نصیر، خادم امام عسکری بود. این را هم مرحوم کلینی در کافی جلد ۱ نقل می‌کند. می‌گوید که من از امام عسکری، (لقب امام عسکری، کنیه‌شان ابومحمد)، می‌گوید خیلی پیش می‌آمد می‌دیدم ابومحمد «یکلم غلمانه.» با خادم‌ها و نوکرها و اینها، خوب حضرت توی منطقه نظامی بودند که اتفاقاً منطقه غیر عرب‌نشین بود. بیشتر مال مناطق دیگر بودند. مخصوصاً متوکل آنجا برده بود که ارتباط امام هادی و امام عسکری با عرب‌ها هم حتی قطع بشود. حتی شیعه که نبودند هیچ، عرب هم نبودند. یک جایی بین مغول و ترک و روم و فارس و همه اینها بودند. دور و بر عسکریین علیهم السلام فرستاده بود. بین اینها که اصلاً حتی نتوانند با اینها حرف بزنند. غلام‌های اهل برده بودند از این کشورهای دیگر که می‌رفتند فتوحات و جنگ و اینها. اینها را می‌آوردند. زبان‌هایشان هم چیزهای دیگر بود. روایت عجیب و غریب فارسی صحبت می‌کردند. بعد یک غلام عرب بود حرف این فارسی را نمی‌فهمید. مثلاً امام هادی برایش ترجمه می‌کردند. فرمودند: «این فارسی زبان تو چیست؟» مثلاً یک روایتش این است. یا مثلاً می‌گوید: «ساعت ۸ است.» این کلام امام هادی. ساعت شنی آورده بودند برای امام هادی. لباس جالبی دارد. حالا نمی‌خواهم بیشترش را اشاره بکنم.
این آقای نصیر خادم می‌گوید که من خیلی می‌دیدم امام عسکری خادمانی داشت با زبان‌های مختلف. «بلغاتهم ترک و روم و صقالبه.» بعضی‌هایشان مغول بودند، بعضی‌هایشان اروپایی بودند. مال مناطق مختلف. می‌دانم حضرت با زبان خودشان با اینها صحبت می‌کردند. ایشان هم معرفتش اندازه بنده بوده البته، معرفت داشته. می‌گوید: «ما تعجبت من ذالک.» من تعجب می‌کردم: «چقدر آقا زبانشان خوب است.» بعد می‌گفتم که: «هذا ولد بالمدینه.» ایشان مدینه به دنیا آمده. زبان که یاد گرفته وقت کردند؟ خارجی ندیدند دور و برشان. جایی هم نرفتند. حتی «مَتی أبا الحسن علیه السلام؟» تا وقتی امام هادی زنده بودند سفر خارجی نرفتند. با خارجی‌ها نچرخیدند. چه جوری این‌قدر زبانشان خوب است؟ زبان‌های مختلف بلدند؟ خیلی عجیب است واقعاً. تعجب کرده بود از امام زمانش که زبان بلدند. می‌گوید که: «و لا أراه احد.» ندیدم تا حالا با کسی بشیند مثلاً معلم تافل داشته باشد. بیایند درس بدهند. سرمشق بدهند. ازت بنویسند. من معلم ندیدم برای امام عسکری. «و انسا و به ذالک.» می‌گوید این را داشتم تو خودم می‌گفتم. برای خودم تو دلم این بود که چه مدلی می‌شود زبانش خوب است. تو دلم بود حتی به زبان هم نیاوردم. «فقبل علیه.» امام عسکری به من رو کردند. فرمودند: «ان الله تبارک و تعالی بین حجته من سائر خلقه بکل شیء.» امام عسکری بهش فرمودند که: «ببین آقا جان، وقتی کسی حجت خدا می‌شود، خدا همه چیز را حالی‌اش می‌کند. همه چیز را برایش معلوم می‌کند و یعطیه اللغات. همه لغت‌های مختلف تو این عالم را هم خدا بهش یاد می‌دهد. و معرفة الأنساب. نسب‌ها را می‌شناسد. از شما تا حضرت آدم. همه این شجره. والعَجَال. عجلتتان را می‌داند. کی چقدر عمر می‌کند؟ اگر صدقه بدهد چقدر می‌شود؟ اگر صدقه ندهد چقدر می‌شود؟ و همین‌طور مسائل مختلفی که در مورد عجله و الحوادث. حوادثی که رخ می‌دهد. «و لولا ذالک لم یکن بین الحجة و المحجوج فرقاً.» اگر این نباشد دیگر من امام با تو چه فرقی دارم؟ شما بنده خدا آدم خوب مؤمن، من هم تو بدی. برای اینکه زبان بلد باشی و بروی کلی یاد بگیری.»
اینها نشان می‌دهد امام اشرافش این شکلی است. پس امام عسکری این شکلی مردم را برای زمان غیبت آماده کردند که بدانید اگر به حسب ظاهر غیبتی هست، در واقع غیبتی نیست. امام با من و شماست. امام حاضر است. حتی آن وقتی که تو دلمان نجوا می‌کنیم. ساده حرف می‌زنیم با زبان مادریمان، با زبان خودمان، با همان زبان کاسبی‌مان. می‌داند، می‌شنود، جواب می‌دهد. حضور دارد. در مجامع ما حضور دارد. تو زیارت‌هایمان هست. حج‌مان هست. کربلاهایمان هست. مسجد‌هایمان هست. امام زمان تو مسجدهای ما نماز می‌خوانند. داستان‌هایی هست تو این زمینه که دیگر حالا واردش نمی‌شوم. قدم می‌زند تو این خیابان‌های ما. می‌چرخد. تو عروسی‌هایمان حاضر می‌شود. بودند توفیق پیدا کردند، فهمیدند که امام زمان در مجلس عروسی‌شان یا دامادی‌شان شرکت کرده‌اند. حضرت دوست دارند در مجلس عروسی دامادی همه شیعیان شرکت کنند ولی خود ماها گاهی یک کاری می‌کنیم، به حضرت اعلام می‌کنیم: «برایتان خوب نیست. مجلس به درد شما نمی‌خورد.» خودمان اعلام می‌کنیم به امام زمان. پای حضرت را می‌بریم از مجلسمان و برکاتش را دفن می‌کنیم. اینها است دیگر. ما بیچاره‌ایم دیگر. ما تصورمان نسبت به امام زمان این است.
ان‌شاءالله که وجود نازنین حضرت بقیة الله الاعظم در این لحظه هر جای این کره زمین که هستند به ما توجه کنند. یک داستان بگویم یا نه؟ بس است؟ کیا می‌گویند آمدند. این جمله را که گفتم یادم آمد. عذرخواهی می‌کنم از اساتیدمان وقت شریفشان را گرفتیم. یکی از آشنایان ما (حالا به تعبیر از اقوام) بازرس مدرسه بودند. مدارس مختلف می‌رفتند برای بازرسی. یک مدرسه ابتدایی در قم. داستان عجیبی. بی‌واسطه دارم می‌گویم دیگر (یعنی اینها برای اینکه ما امثال بنده متوجه بشویم). خانمی رفته بود برای بازرسی مدرسه ابتدایی. بچه‌های ظاهراً اول ابتدایی سر کلاس. حالا به زبانش جاری می‌شود، حالا سؤال، سؤال عجیبی است. سر کلاس به این بچه‌ها می‌گوید که حالا می‌خواستم مثلاً به بچه‌ها یاد امام زمان را مثلاً ایجاد بکند برایشان. به بچه‌ها می‌گوید که: «بچه‌ها امام زمان الان کجا هستند؟» اینها می‌گویند: «خانم ما نمی‌دانیم.» یکی می‌گوید مثلاً نمی‌دانم کربلا، یکی می‌گوید مکه. من فقط خواستم بدانید که حضرت می‌توانند همه جا باشند. فرقی ندارد برای امام زمان که کجا باشد. می‌تواند جای خاصی نباشد. همه عالم از آن او است. این بازرسی مدلی بوده که مثلاً ایشان هر چهار پنج سال یک مدرسه، احتمالاً ممکن بود مجدد برود. یعنی این مدرسه که آمده احتمالاً ۵ سال بعد همین‌جا دوباره بازرسی بهش بخورد.
فرداش یکی از این بچه‌های کلاس اول می‌آید به معلمشان می‌گوید که: «این خانمی که دیروز آمد کجاست؟» می‌گویند: «چه‌کار داری؟» می‌گوید: «یک حرفی دارم فقط به خودش می‌گویم. فقط به خودش.» می‌گویند: «نمی‌آید. ما اصلاً نمی‌دانیم کی بود، کجا بود، از ناحیه کجا فرستادند. شاید ۵ سال دیگر بیاید.» می‌گوید: «نه. احتمالاً بازم به زودی بیاید. من فقط به خودش می‌گویم.» هر چه اینها اصرار و التماس. ظاهراً به پدر مادرش هم نگفته. می‌زند آن خانم به طرز عجیبی ظاهراً هفته بعدش یک مسئله‌ای پیش می‌آید. دوباره می‌آید مدرسه. بچه می‌گوید: «تو گفتی خانم فلانی. خانم فلانی آمد.» این می‌آید این خانم را کنار می‌کشد و می‌گوید: «مگر یادتان نیست شما سر کلاس ۱۰ صبح از ما پرسیدید الان امام زمان کجا است؟» این بچه‌ها بعضی‌هایشان عجایبی تویشان است. «گفتم که!» بچه جواب داد: «گفت من شبش خواب دیدم امام زمان را. فرمودند خادمه فلانی، ساعت ۱۰ صبح از شما پرسید امام زمان الان کجاست. من تو صحن اتابکی حرم حضرت معصومه، پشت آن میله روبروی ضریح ایستاده بودم. داشتم... این ساعت ۱۰ صبحی که پرسیدند امام زمان کجا، من آنجا بودم. به خانمتان بگو من کجا بودم. حواسم به مدرسه‌تان بود. حواسم به سؤالی که پرسیدند بود. حواسم به جواباتان بود. خواستم جواب را به ایشان بگویی. بدانند شنیدم. خبر داشتم. جوابش را هم بشنو.»
این! سوال داشت. این اینجایی که گفتند دیگر بین بعضی بزرگان قم اصلاً یک جای خاصی شده دیگر. می‌روند آنجا توسل می‌کنند به امام زمان. احوالاتی. اصلاً جای عجیبی هم هست. یک جای خاصی روبروی ضریح حضرت معصومه سلام الله علیها. البته الان کمی عوض شده. قبلاً ساختند آنجا را. قبلاً یک حالت میله‌مانندی داشت. یک حال و هوای عجیبی دارد. همان نقطه‌ای که امام زمان فرمودند من اینجا وایستاده بودم. داشتم سلام می‌دادم به عمه‌ام حضرت معصومه. به خانم فلانی بگو ساعت ۱۰ صبح فلان روز پرسیدی الان امام زمان کجاست؟ این بچه‌ها چقدر پاک‌اند! چقدر لطیف‌اند! این است داستان امام زمان. امام زمان صحبت می‌کنیم. حضرت نمی‌دانم ما کی هستیم، کجا هستیم، چی داریم می‌گوییم. همه را دارد می‌شنود. حالا نمی‌دانیم الان کجاست. کربلاست، مدینه است، سامراست. به هر حال امشب شب میلاد پدرشان حتماً مشرف می‌شوند سامرا. ان‌شاءالله سلام ما را محضر پدرشان برسانند. نایب‌الزیاره ما هم باشند که حتماً هستند برای شما مؤمنین و خوبان. یادتان هست ان‌شاءالله شب‌های جمعه کربلا به یاد ما باشند، دعا کنند ما را تو این گرفتاری‌ها، تو این مشکلات، تو این فتنه‌ها، تو این فضای پرآشوب پر استرس. مردم غزه، مردم لبنان شب‌های سختی را می‌گذرانند. روزهای پر از گرسنگی و سختی. شب‌های پر از ناامنی. حتماً امام زمان حواسشان به این مردم بی‌پناه هست. ان‌شاءالله به این مردم مملکت ما هم نظر و توجه داشته باشند. بلاهای زمینی و آسمانی دفع بشود و رهبر عزیزمان ان‌شاءالله در سلامت و حفاظت کامل باشند تا ظهور امام زمان. ان‌شاءالله همه مؤمنین حاجت‌روا بشوند.
خدایا به فضل و کرمت در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما نوکران حضرتش قرار بده. خدایا به فضل و کرمت امت اسلام پیروزی و غلبه و فتح نهایی به همین زودی زود نصیبشان بفرما. آمریکا و اسرائیل نیست و نابود بفرما. هر چه گفتی و صلاح ما بود، هر چه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحه الصلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات حضور و غیاب

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00