فراقی جانکاه تر از عذاب جهنم از نگاه امیرالمؤمنین علی علیهالسلام [01:50]
* تحلیل مرحوم حاجی سبزواری از سنخیت و عدم سنخیت در مضامین ادعیه[06:33]
* امام واسطه سنخیت انسان با خداست.[07:00]
* راز پیوندها و جداییها؛ دلها به شبیه خود متمایلند.[09:30]
* آیه مباهله؛ تجلی وحدت دراوج سنخیت[11:42]
* سنخیت، کلید درک روابط انسانیست.[16:00]
* در نگاه مولانا، ماندگاری تنها در نزدیکی سنخهاست.[17:13]
* سنخیتها و دوگانگیها در تاریخ زندگی امام موسی کاظم علیهالسلام، از عظمت نور ولایت تا لهو و لعب بنی عباس[25:08]
* چهره واقعی خلافت عباسیان در سایه ساز و شراب[27:24]
* حسین بن علی( از نوادگان امام مجتبی علیه السلام و هادی عباسی؛ دو رویکرد متفاوت در مقابل فساد[28:10]
* مقایسه زندگی هارون الرشید، پیشوای ظلم و فساد با زندگی توأم با تهدید و تحقیر نوادگان پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله[29:30]
* یک گام با پای برهنه از فرش تا عرش، نگاهی به تغییر روحی بُشر حافی در مواجهه با امام موسی بن جعفر علیه السلام[41:15]
* حکایت یک درهم بی بی شطیطه و حضور امام موسی بن جعفر علیه السلام در تشییع جنازه او [44:48]
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
یکی از مضامین پرتکرار در ادعیه و زیارات ما، این مضمون است که از خدای متعال میخواهیم ما را از اهل بیت جدا نکند؛ «و اجمع بینی و بین اولیائک». در زیارت امینالله، در زیارت جامعه کبیره عرض میکنیم: «فمعکم معکم لا مع غیرکم». در بعضی نسخهها «لا مع عدوکم» دارد؛ یعنی با دشمنان شما نباشم. در بعضی نسخهها «لا مع غیرکم» دارد؛ یعنی اصلاً با هیچ کسی جز شما نباشم. خصوصاً این عبارت در زیارتهای متعددی از امام حسین علیه السلام هم رسیده است. در زیارتهای امام حسین علیه السلام، در مناسبتهای مختلف، این عبارت وارد شده است.
در دعای کمیل، امیرالمؤمنین علیه السلام تعبیری دارند که از این تعبیر فهمیده میشود بالاترین عذاب جهنم این است: «فلأن سیرتنی فی العقوبات، اعدائک، خدایا اگر تو در گرفتاریها و عقوبات، من را گرفتار این عقوبت کنی که من با دشمنان تو باشم، من را با دشمنانت یکجا بیندازی و جمعت بینی و بین اهل بلائک، جمع کنی بین من و دشمنانت و فرقت بینی و بین احبائک، بین من و آنهایی که رفیق تو و دوست تو و محبوب تو هستند، بین من و آنها فاصله بیندازی و اولیائک، بین دوستانت، بین اولیا فاصله بیندازی، فهبنی یا الهی و سیدی صبرتُ علی عذابک، فکیف اصبرُ علی فراقک.» اینجا امیرالمؤمنین این تعبیر عجیب را دارند؛ میفرمایند گیرم بر عذابش صبر کنم، بر آن فراق چه شکلی صبر کنم؟ و تعبیر عجیب و جالبی که اینجا در این عبارت هست این است که میفرمایند: «بین من و دوستان خودت اگر فاصله انداختی، من فراق تو را چه شکلی تحمل کنم؟» یعنی فراق اولیای خدا را امیرالمؤمنین چه گرفتند؟ فراق خود خدا. که این سنگینترین عذاب جهنم است. از همهچیز سختتر است. دیگر صبر معنا ندارد. بزرگان هم فرمودند صبر خوب است، اما یک صبری که نباید باشد، صبر بر فراق. صبر بر فراق ما نداریم.
لذا بعضی بزرگان در نقد آن شعر معروف سعدی که: "من از هجران و وصل و درد و درمان، پسندم آنچه را جانان پسندد،" مرحوم آقای قاضی به برخی بزرگان دیگر نقد میکردند این عبارت را. میگفتند: «نه، من از هجران و وصل و درد و درمان، آن هجران و وصل، هجرانش را دیگر قرار نیست به آن صبر کنی. معنا ندارد. امیرالمؤمنین هم صبر نمیکرد برای هجران. فکیف صبر کنم؟» بیصبری کرد. اینجا باید بیطاقتی نشان داد. اینجا جای صبر و تحمل نیست. نمیشود گفت من برای هجران صبر میکنم. نه، هجران صبر ندارد. فاصله صبر ندارد.
لذا آن چیزی که اهل بیت از آن کوتاه نمیآیند این است: صبر هم معنا ندارد. بین من و دوستان خدا نباید فاصله باشد. «فمعکم معکم». من نمیخواهم از شما جدا بشوم. فاصله بین من و شما نیفتد. این فاصله چه شکلی میافتد؟
مرحوم حاجی سبزواری در «وسائل»شان (کتاب ارزشمندی در توضیح این عبارت دعای کمیل امیرالمؤمنین)، ایشان میفرمایند: «شر و تفرقه عدم السنخیه.» از کجا این تفرقه و فاصله شکل میگیرد؟ چطور فاصله میافتد بین آدم و اولیای خدا و دوستان خدا؟ از کجا نشئت میگیرد؟ از عدم سنخیت.
خب، یک بحث مهمی است. این بحثی که امشب عرض میکنم شاید یکی از ۱۰ موضوع اصلی باشد که در عمرم توفیق داشتم بهش بپردازم، بلکه میتوانم بگویم جزء ۵ تا موضوع اصلی است که میشود بهش پرداخت. از آن بحثهای کلیدی است. به تعبیر برخی از محققین (حالا حرف ذوقی است، ولی حرف قشنگی است) یکی از محققین فرمودند این بحث سنخیت یکی از آن هزار در علمی است که امیرالمؤمنین فرمود از هر یک درش هزار تا در علم باز میشود. اگر کسی این را بفهمد، از این در، هزار در علم باز میشود؛ چون بحث سنخیت بحثی است که همه عالم را در بر میگیرد. بحث سنخیت خیلی بحث مهمی است. تا دو تا چیز با همدیگر سنخیت نداشته باشند، با همدیگر رابطه ندارند، با همدیگر جمع نمیشوند. وقتی سنخیت نبود، فاصله میآید، تفرقه میآید.
ازدواجها از اینجا نشئت میگیرد، طلاقها از اینجا نشأت میگیرد. رفاقتها، محبتها، کینهها، نفرتها، همهاش به سنخیت و عدم سنخیت برمیگردد. آدمهایی که با همدیگر سنخیت دارند به هم وصل میشوند، با هم جمع میشوند، به سمت هم کشیده میشوند. آدمهایی که سنخیت ندارند از هم جدا میشوند، فاصله میافتد.
تعبیر معروفی است در بحثهای فلسفی؛ میگویند: «السنخیه عله الانضمام.» یا باز به تعبیر حاجی سبزواری (حالا ما امشب با این حاجی سبزواری عزیز و بزرگوار، این همشهری بزرگوارمان یکمی کار داریم، مطلب از ایشان امشب زیاد است)، ایشان این تعبیر فلسفی را به «الجنسیه عله الالتزام» میگوید. میگوید جنس دو نفر، دو تا چیز باید با همدیگر جور باشد تا اینها به همدیگر ضمیمه بشوند. واسه همین چیزهایی که با همدیگر سنخیت ندارند، یک چیزی باید بینشان قرار بگیرد که به هر دوتاشان سنخیت داشته باشد.
شما دبه آب بزرگ را میخواهی توی بطری آب کوچک بریزی. میخواهی از سطل شیر بریزی توی ظرف کوچکی، دهنه او سطل شیر دهنه بزرگی است، دهنه این ظرف کوچک یک دهنه کوچکی است، این دو تا دهنه با همدیگر سنخیت ندارند. قیف یعنی چه؟ قیف یک طرفش یک دهن گنده دارد، یک طرفش یک دهن کوچکتر است. آن دهن گندهاش به آن سطل سنخیت دارد، این دهن کوچکش به این ظرف سنخیت دارد. ما و خدا هم تقریبا همچین حالتی از بعضی جهات بینمان هست. لذا گفتند امام است که واسطه. امام از یک طرف با خدا سنخیت دارد، از یک طرف با ماها سنخیت دارد. این است که امام بین ما واسطه میشود. در رابطهها، آن چیزی که اصل است و حرف اول را میزند، سنخیت است. اصل داستان در سنخیت است.
مرحوم علامه جعفری (حالا من امشب یکم با کمبود وقت هم بنده مواجه هستم. لذا یکمی شاید بعضی مطالب رگباری پشت هم بشود، دیگر انشاءالله که دوستان خسته نشوند؛ چون حیفم میآید بعضی مطالب گفته نشود در این بحث) مرحوم علامه جعفری -رضوان الله علیه- خوب میدانید شرح بسیار خواندنی دارند بر نهجالبلاغه که متاسفانه نشد این شرح ایشان به آخر برسد. ۱۸۵ تا خطبه را بیشتر شرح نکردند. اصلاً دیگر به نامهها و حکمتها و اینها ایشان نرسید، عمرش کفاف نداد و الان این شرح نهجالبلاغه ایشان ده جلدی چاپ شده. در جلد هفتش (در این چاپ جدید) در خطبه ۱۰۷ نهجالبلاغه یک عبارتی را از امیرالمؤمنین میآورد که من چون نمیخواهم امشب به آن بحث مفصلی بپردازم. یک شرحی میدهد علامه جعفری. خیلی تعبیر قشنگی دارد. ایشان میفرماید که اینجا امیرالمؤمنین نهیب میزند که شما برای چه جذب این افرادی مثل معاویه و اینها شدید؟ بعد توضیح میدهد. علامه جعفری میفرماید که دور علی چه کسانی بودند؟ دور معاویه چه کسانی بودند؟
قانون کلی است: «السنخیه عله الانضمام.» سنخیت است که انضمام شکل میدهد. «الناس» (این هم روایت از امیرالمؤمنین است) «الناس الی اشباهم امیل.» مردم به آدم همجنس خودشان میل دارند. هر کس به شبیه خودش تمایل پیدا میکند. بعد عبارت ایشان خیلی قشنگ است. حیفم میآید نخوانم. میگوید: «محال است که ابوذر غفاری، مالک اشتر، اویس قرنی، قیس بن سعد بن عباده، محمد بن ابی بکر، عمار بن یاسرها بتوانند لحظاتی از عمرشان را با شناخت شخصیت معاویه و با موافقت با امیال او بگذرانند.» چرا نمیشود؟ چون آن آدمهای پاک و مهذب در معاویه چیزی جز خودپرستی و مقامخواهی و نژادگرایی نمیبینند که اینها همهاش ضد انسان است. از آنور عمر بن عاصها، عمرو، بصر بن ارطاهها (خدا همهشان را لعنت کند) میگوید اینها هم نمیتوانند لحظاتی از زندگی کامجویانه و هوا و هوس پرستی خودشان را کنار علی بن ابیطالب سپری کنند. عمار بن یاسر یک دقیقه میتواند کنار معاویه زندگی کند؟ نه. عمر و عاص یک دقیقه میتواند کنار امیرالمؤمنین زندگی کند؟ چرا؟ چون جنسشان به همدیگر نمیخورد. آن یک جنس است، این یک جنس. آن اصلاً یک چیزی میگوید، یک چیزی میخواهد. همه وجود علی توحید است، ایمان است، نور است. همه وجود معاویه حقه بازی است، کلاهبرداری است، دروغ است، فریب است. کسی برود بهش نزدیک بشود، یک جو از انسانیت بویی برده باشد، یک کم ببیند حال و هوای معاویه را، یک ذره نور در وجودش باشد، نمیتواند آنجا بماند. کسی هم یک جو ایمان، وجدان، انصاف، فطرتاً یک کم اگه یک روزنهای داشته باشد، بیاید به امیرالمؤمنین برسد، جذب میشود.
حالا در خصوص وجود نازنین موسی بن جعفر علیه السلام، چند تا نکته در این زمینه عرض میکنم. این داستان این کششها است که از سنخیتها میآید. اینها چون به هم سنخیت دارند، به هم کشیده میشوند. وقتی سنخیت نبود، پس میزند، دفع میکند، بازی. تعبیر قشنگی آیت الله سبحانی دارند (خودشان حفظش کند) در کتاب «فروغ ولایت». ایشان میفرمایند: «چرا آیه مباهله آمد گفت امیرالمؤمنین جان پیغمبر است؟» ایشان تحلیل اینجایی ارائه میدهد. خوب تحلیل ملکوتی هم دارد، جان یک نور است، ولی تحلیل اینجاییاش هم قشنگ است. میگوید که دو نفر وقتی که کشش و جاذبه دو طرفه به هم داشتند، سنخیت داشتند، به هم نزدیک شدند، آنقدر به هم نزدیک میشوند که دیگر اصلاً شما بین این و آن تفاوتی نمیبینی. این میشود عین رابطه امیرالمؤمنین با پیغمبر. همین شکلی است. پیغمبر در این آیه مباهله تعبیر کرد به «انفسنا»؛ «جانمان را میآوریم برای مباهله.» که این جان منظور چه کسی بود؟ امیرالمؤمنین علیه السلام. امیرالمؤمنین جان پیغمبر. جان «انفسنا» از کجا نشئت میگیرد؟ از این سنخیت. آنقدر این سنخیت بالا است که اصلاً دیگر دو تا وجود برنمیدارد، یکی شدند. این از شدت این رابطه و اتصال سنخ است.
بحث امشب ما در مورد این سنخیت است. من چند تا نکته میخواهم عرض بکنم. اول یک چند بیتی از مولوی بگویم. نکات خیلی قشنگ و حکمتآمیز. البته از مولوی زیاد ابیاتی را امشب آوردم ولی نمیدانم چقدرش را میرسیم بگوییم. واقعاً جای این مباحث در معارف ما، در مدارس ما خالی است. رهبر عزیز و حکیم انقلاب فرمودند: «مباحث مثنوی مولوی اصل اصل اصول دین است.» با آن بیان حکیمانه و زیبا. امشب ببینید بعضی از این ابیات را، چقدر زیبا این بحث را مولوی به آن پرداخته است.
یک داستانی را تعریف میکند. میگوید که جالینوس یک روز به این اصحابش یکهو برگشت گفتش که فلان دارو را برای من بیاورید. اینها وقتی این را شنیدند جا خوردند. گفتند: «آقا، این دارویی که داری اسم میبری دارویی است که دکترا برای دیوانهها مینویسند. شما چرا این دارو را میخواهی؟»
گفت جالینوس با اصحاب خود گفت: / «مرا تا آن فلان دارو دهد.»
پس بدو گفت آن یکی ای ز فنون: / «این دوا خواهند از بهر جنون.»
«این را دیوانهها میخورند. شما چکار داری؟ دور از عقل تو این دیگر مگو.»
حالا چرا داروی دیوانهها را خواست؟ جالینوس از شاگردانش. خیلی لطیف. خیلی لطیف. گفت: «در من کرد یک دیوانهای رو.» گفت: «من امروز یک جا نشسته بودم دیدم یک دیوانهای زل زده به ما دارد نگاه میکند.»
جالینوس گفت: «ساعتی در روی من خوش بنگرید / چشمکی هم زد، آستین من برید.»
«از من خوشش آمد، آخرش هم یک چشمکی به ما زد.»
«گرنه جنسیتی نبُدی در من از او / کی رخ آوردی به من آن زشترو؟»
میگوید: «برای چه یک دیوانهای باید از من خوشش بیاید، به من چشمک بزند؟ حتماً یک سنخیتی در من با خودش دیده. من از جنس او بودم. تا جنسیت و سنخیت نباشد، کسی از کسی خوشش نمیآید. وقتی دیوانهای از من خوشش آمده، در من دیوانگی دیده است. » «داروی دیوانگی بردار، برایم بیاور.»
چقدر این معارف عمیق مضمون روایات ما. مولوی گرفته با این بیاناتِ زیبا. حالا ما باید نالهها بزنیم که قرآن و نهجالبلاغه غریب است، ولی مثل اینکه برای آن نام ها باید ناله بزنیم، مثنوی و مولوی و حافظ و اینها غریب.
«گر ندیدی جنس خود، کی آمدی؟» اصلاً کسی وقتی همجنس خودش را نبیند، تمایل پیدا نمیکند.
«کی به غیر جنس خود را بر زدی؟»
حالا این تعبیر را ببینید، چقدر این عبارت فوقالعاده است:
«
چون دو کس بر هم زنند، بی هیچ شک / در میانشان هست قدری مشترک.»
میگوید دو نفر وقتی به هم الفت پیدا میکنند، انس پیدا میکنند، نزدیک میشوند، چون دو کس بر هم زنند، ایشان دو بیت را با هم میخوانند بی هیچ شک، در میانشان هست قدر مشترک. یک قدر مشترکی بین این دو تا هست که این از آن خوشش آمد.
شما برنامهای که در تلویزیون کانالها را بالا پایین میکنی، یک جا که میمانی، کارگردان است؟ این بازیگر است؟ این مجری است؟ این موضوع است؟ یک سنخیتی با شما دارد. وگرنه نگاه نمیکنید. این سخنرانی است، این کتاب است. آدم به چیزی که از جنس خودش نیست تمایل نشان نمیدهد. و در این، عجایبی نهفته است. از این، چیزهای عجیبی فهمیده میشود. از علاقههای آدمها، چیزهای عجیب غریبی فهمیده میشود. یک کسی به یک کسی ابراز علاقه میکند، خیلی روی اینها میشود تحلیل کرد و حلاجی کرد. از رأیهای سیاسی مردم، از مسئولینی که مسئولین را انتخاب میکنند. نمیشود گفت فلانی خودش خوب است، دور و بریهایش بد. مگر میشود؟ آدم خوب دور و برش بدها را جمع کند؟ بدیهایی در وجودش است که به این بدها علاقهمند است، تمایل دارد. اینها را میکشد سمت خودش.
«دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.»
یک چیزی هست. نمیشود، جنسیتی است دیگر. حالا تا برود در بحثهای سیاسی عمیق. ما کس توی دل اینها چقدر بحث سیاسی درمیآید که حالا شاید یک اشاره امشب بعضیاش را بکنم.
«کی پرد مرغی مگر با جنس خود؟» مرغ مگر با غیر خود پرواز میکند؟ شما تا حالا دیدهاید کبوتر مثلاً با عقاب پرواز بکند؟ «باز با باز پرواز.» شما هر وقت در آسمان نگاه میکنی، یک دستهای از پرندهها وقتی دارد پرواز میکند، همه از یک جنس اند. هیچ وقت یک پرنده با یک پرنده از یک جنس دیگر پرواز نمیکند. اگر با هماند، سنخیتی هست. حالا بعدش یک مثالی را مطرح میکند که آن هم خیلی قشنگ است.
«کی پرد مرغی مگر با جنس خود؟»
«صحبت ناجنس کور است و لَحَد.» (بد میآید این ابیات را مطرح میکند.)
میگوید: «آن حکیمی گفت: "دیدم در تکی / میدویدی زاغ با یک لکلک."»
میگوید: «البته یک حکیمی میگفت یک جایی دیدم یک زاغی با یک لکلکی، دوتایی با هم راه میرفتند.» زاغ و لکلک با هم چکار دارند؟
«در عجب ماندم بجستم حالشان / تا قدر مشترک یابم نشان.»
یک قدر مشترکی بین این دو تا هست که اینها دارند با هم میروند. خیلی لطیف. حالا قدر مشترک این زاغ و لکلک چه بوده که اینها با همدیگر میرفتند؟
«چون شدم نزدیک من حیران و دنگ / خود بدیدم هر دو آن بودند لنگ.»
چون لنگاند، دوتایی با همدیگر میروند.
«خاصه شهبازی که او عرشی بود / با یکی جغدی که او فرشی بود.»
«آن یکی خورشید علوی بود، وین دگر خس جفشی بود.»
«آن یکی نوری ز هر عیبی بری / وین یکی کوری، گدای هر دری.»
«آن یکی ماهی که بر پروین زند / وین یکی کرمی که بر سرگین زند.»
«آن یکی یوسفرخی، عیسینفس / وین یکی گرگی و یا خر با جرس.»
خری که زنگوله گردنش است.
«آن یکی پران شده در لامکان / وین یکی در کاهدان همچون سگان.»
با زبان معنوی گل با جُعَل. خیلی ابیاتش اینجا قشنگ است. جُعَل (پسر جَعلق، فحش خیلی بدی است) جُعَل چیست آقا؟ جُعَل آن سوسک است که دور از محضر شما، دور از شأن این جلسه، فقط با مدفوع کار دارد، با سَرگین کار دارد. این سوسک میرود این سَرگین را برمیدارد، هی گوله میکند، گوله میکند، گوله میکند، میبرد. به این میگویند جُعَل یا سَرگین غلتان سوسکه.
خیلی لطیف. میگوید: «با زبان معنوی گل با جُعَل: / "این همی گوید که ای گندِ بغل!"»
میگوید گل برگشت به جُعَل گفت: «های! آی جُعَل که زیر بغلت بوی گند میدهد!» خب، همیشه دست نجاست است دیگر.
«گر ببینید این بیت چقدر زیبا است: / "گر گُریزانی ز گلشن بی گمان / هست آن نفرت کمال گلستان."»
میگوید توی جُعَل، از گلشن، از باغ بدت میآید؟ نمیگوید: «بایدم بدت بیاید.» خیلی قشنگ اینها حکمت مولوی.
نمیگوید: «بایدم بدت بیاید.» عبارت داشته باشید: «گر گُریزانی ز گلشن بی گمان، هست آن نفرت کمال گلستان.» میگوید اصلاً این که تو از باغ بدت میآید، این کمال گلستان است. گلستانی که جُعَل ازش بیاید دوری کند، گلستان نیست. نه این که تو بایدم بدت بیاید. گلستان را من نگاه میکنم. گلستانی که توش جُعَل باشد، میگویم گلستان نیست. چون اگه اینجا بوی گل بدهد که جُعَل نمیآید. خیلی اینها لطیف. همان داستان جالینوس که دیوانه بهش محبت نشان داده. بله. به هر حال، سیاسیون ما هم گاهی بعضیها هستند که بعضیها بهشان علاقه دارند. اینها به هر حال یک چیزهایی هست دیگر. هر کسی از هر کسی خوشش نمیآید.
«غیرت من بر سر تو دور باش، / میزند که ای خس از اینجا دور باش.»
«ور بیامیزی تو با من ای دَنی، / این گمان آید که از کان منی.»
کان یعنی آن منبع و گوهرو اصل و ریشه. داشته باشی. این توهم پیش میآید که من و تو با هم یک سنخیتی داریم. از یک جایی هستیم. اصلاً من هنرم، جذابیتم، کمالم به این است که تو از من بدت میآید. بایدم بدت بیاید. افتخار برای من است.
«بلبلان را جای میزیبد چمن،»
جای بلبل در چمن است.
«مر جُعَل را در کَمین خوشتر وطن.»
کَیمَن: گودالی که توش نجاست میریزند.
«مر جُعَل را در کَیمَن خوشتر وطن.»
بعد دیگر ابیاتی دارد که یکیاش هم قشنگش این است، میگوید: «لیک اگر ابلیس هم ساجد شدی، / او نبودی آدم، او غیری بودی.»
ببین از آنور نگاه میکند. نمیگوید شیطان بایدم به آدم سجده نکند. از آنور میگوید. میگوید: «اگر ابلیس هم ساجد شدی، او نبودی آدم.» آدم ارزش قائل نبودم! آدمی که ابلیس بهش سجده کند دیگر مفت نمیارزد. آدمی که ابلیس بدش بیاید، آن را پس بزند. یک چیزی باید یک تضادی باید با همدیگر باشد. بحث زیبا و مفصل و تاریخی کتاب ماندگار «جاذبه و دافعه» شهید مطهری -رضوان الله علیه- مباحث دیگر تکمیل میکند.
و حالا ابیات دیگری هم مولوی دارد که من دیگر چون وقت نیست بیشتر به آن نمیپردازم. خیلی این ابیات، ابیات زیبایی است. در دفتر اول باز بحثهای دیگری دارد. من کاملش را نمیخوانم ولی چند تا بیتش هستش که یک اشارهای بهش بکنم.
میگوید: «ذوق جنس از جنس خود باشد یقین.»
میگوید هر کسی وقتی از یک چیزی ذوق میکند، خوشش میآید، از جنس خودش است.
«ذوق جز از کل خود باشد ببین.»
همیشه آقا جزء به کل خودش تمایل دارد. هر کسی به چیزی تمایل دارد، رابطهشان رابطه جزء است. سبزواری چهار تا رابطه میکند. اینها را با همدیگر، این سنخیت را در چهار دسته که بحثش بحث مفصلی است. ایشان میفرماید که:
«ور ز غیر جنس باشد ذوق ما / آن مگر مانند باشد جنس را.»
«آن که مانند است باشند عاریت / عاریت باقی نماند عاقبت.»
میگوید آقا، اگر از جنس خودش نمونه، این دوامی ندارد. اینهایی که میآیند یک مدتی به هم نزدیک میشوند بعد همدیگر را ول میکنند، چون معلوم میشود اینها از جنس همدیگر نیستند. دوامی ندارد. ابن ملجم هم یک چهار روزی دور علی میچرخد. این ماندگار نیست. نمیماند. چرا؟ چون جنسش جنس علی نیست. این رابطه، رابطه سنخیت است. در روایات هم دارد: «کل شیءٍ یرجع الی اصله.» از آن روایت بسیار سنگین ما است در مورد بحث میفرماید: «هر خوبی در عالم دیدی از ماست. هر بدی در عالم دیدی از کافر است.» حتی از مؤمن هم بدی دیدی، این آن بخشهایی است که از کافر بهش ترشح کرده. از کافر هم خوبی دیدی، از ما یک چیزی بهش ترشح کرده. خیلی روایت عجیب غریبی است. بعد هم میفرماید: «کلّ شیءٍ یرجع الی اصله.» هر چیزی برمیگردد به اصل خودش. رابطه سنخیت.
بریم سراغ موسی بن جعفر علیه السلام. یک چند تا نکته در مورد امام کاظم علیه السلام نقل بکنم. خیلی بیشتر از این خستهتان نکنم. قشنگ در تاریخ موسی بن جعفر این سنخیتها دیده میشود. این دوگانگیها دیده میشود. دو دستگیها دیده میشود.
یک روایتی دارد صفوان جمال هم هست (حالا من جلسه کار دارم، صفوان جمال). میگوید که من آمدم خدمت امام صادق علیه السلام. سوال کردم آقا، صاحب این امر کیست؟ بعد از شما؟ فرمود: «ان صاحب هذا الامر لا یلهو و لا یلعب.» صاحب این امر کسی است که اهل لهو و لعب نیست. خیلی تعبیر عجیبی است در معرفی موسی بن جعفر در سنین کودکی موسی بن جعفر. گفتم یعنی چه؟ این چه تعریفی بود؟ صاحب این امر اهل لهو و لعب نیست. امام بعدیتان کیست؟ میفرماید هر کسی که لهو و لعب ندارد. نشسته بودیم و یکهو دیدیم موسی بن جعفر که «و هو صغیر» کوچک بود، کودک بود، وارد شد. یک بزغاله مکی هم دستش بود. در سن کودکی به قول ما اسباب بازی دارند. با یک بزغاله. خب در این سن اقتضایش این است که با این بزغاله بازی کند دیگر. امام دیدم که وجود نازنین موسی بن جعفر به این بزغاله فرمود: «اسجدی لربک.» سجده کن برای خدا. بزغاله هم سجده کرد. دیدم امام صادق موسی بن جعفر را بغل گرفتن، بوسیدن، فرمودند: «بأبی و امّی من لا یلهو و لا یلعب.» پدر و مادرم فدای آن کسی که اهل لهو و لعب نیست.
خیلی نکته دارد این روایت. یکیاش به این است که امام حتی با بزغاله هم در کودکی بازی یعنی بازی به معنای لهو و لعب نمیکند. امام دارای آیات تکوینی است. خدا را تلاوت میکند حتی در رابطهاش با بزغاله.
یک نکته دیگر این است که وجود نازنین موسی بن جعفر معرفی شده به کسی که اهل لهو و لعب نیست. چرا؟ چون دقیقاً شاخصه دوران امام کاظم علیه السلام این است که یک دستهبندی و قطببندی شکل گرفت. هر کسی اهل لهو و لعب بود رفت سمت بنی عباس. هر کسی اهل لهو و لعب نبود ماند کنار موسی بن جعفر. عجیبترین دوره فسق و فجور، هرزگی و میگساری و عیاشی، آنقدری که از روایات و تاریخ فهمیده میشود، دوره بنی عباس، خصوصاً این دورانی که هم دوره است با موسی بن جعفر علیه السلام.
حالا این طرف داستان امامیه که در بچگی هم لهو و لعب ندارد، آن طرف داستان کسانی جای پیغمبر نشستند که جنایت هم با لهو و لعب میکنند. بنی عباس. رهبر عزیز انقلاب -دامت برکاته- در این کتاب «غنا» که درس خارجشان است، آنجا بحث موسیقی را که مطرح میکنند، یک بحث تاریخی میآوردند، میفرمایند که در طول تاریخ، دوران اوج موسیقی حرام و موسیقی فاسد، دوران بنی عباس، خصوصاً این دورانی که حالا به تعبیر ما دوران امام کاظم علیه السلام است. شما یک چند تا شخصیت را ببینی.
موسی بن جعفر هم دوران با منصور دوانقی. حالا شما هر کدام از اینها را یک لعن هم بکنید که آرام بشود. منصور دوانقی وقتی به دَرَک واصل میشود، پسر نحسش مهدی عباسی او به حکومت میرسد. ۱۰ ۱۱ سال او حکومت میکند. پسر منصور. بعد از مهدی عباسی، دو تا پسر. یکیاش هادی عباسی که این هادی عباسی از عجایب روزگار این است که اسمش موسی است؛ موسی بن مهدی آن طرف ولی مشهور به هادی. هادی عباسی. این البته ۱۴ ۱۵ ماه بیشتر حکومت نکرد. البته کثیفترینشان از یک جهاتی همین هادی عباسی بود. بعد از هادی عباسی، برادر هادی عباسی هارون الرشید ملعون که دیگر این شد قاتل موسی بن جعفر. بعد از موسی بن جعفر ۱۰ سال هارون با امام رضا هم دوره است. بعد از هارون هم دو نفر امین و مامون، دو تا پسرهای ملعون هارون. اینها خانوادگی.
آقا، آن طرف داستان شما ببینید این منصور و پسرانش، این طرف داستان هم این اهل بیت. حالا شما این دو طرف قضایا را با همدیگر مقایسه کنید. یک طرف موسی بن جعفر که حالا یک نمونهاش را عرض کردم برایتان. یک طرف شما منصور دوانقی را میبینید. منصور کسی است که با خوشگذرانی آدم میکشت. جنایتهایش با (یعنی ابتکار عمل به خرج میداد) تفریحی آدم میکشت. جنایتهایی که در تاریخ سابقه نداشت. میگفت: «آقا، این ستونها را که میخواهید درست بکنید، الکی ستونها را درست نکنید.» مخصوصاً کاخ بغدادش را. «در هر ستون یک چند تا سید بگذارید!» زندهزنده سیدها را زندهزنده میگذاشتند که (یک جوانی موهای بلندی داشت، داستانی دارد، گوشه ستون را باز گذاشتند که میتواند فرار بکند و اینها، غذای مفصلی دارد) کاخش را اصلاً سادات را در این ستونها جاسازی میکرد. «چشمانشان را با شلاق دربیاورید! آنقدر در چشمانشان با شلاق بزنید چشمش دربیاید! اینها را در کثافتهای خودشان بیندازید! در دیگ بیندازید! هی در نجاستهای خودشان، در نجاست خودش خفه بشود!» اینها کاری بود که منصور دوانقی میکرد. لعنت الله علیه.
بعد آمدن مهدی عباسی. البته مهدی عباسی وقتی دید که منصور اوضاع را این شکلی کرده، یکمی شروع کرد با چهره عادلانه و با محبت و صمیمیت و عفو عمومی داد. زندانیان را آزاد کرد و اینها. ولی یک سالی که گذشت، طبعش است دیگر، اصلش است دیگر. به اصل خودش برمیگردد. نمیتواند. دوباره بساط فسق و فجور.
حالا من مطالب تاریخی عجیبی را اینجا آوردم برایتان. میگوید که دائم دور و برش کنیز و رقاص و خواننده و خصوصاً بزم شراب بود. «خلیفه اسلامی» و میگفتش من اصلاً آن ساعتی که یکی بغلم نباشد، شراب به من بدهد و برایم بخواند، اصلاً به من خوش نمیگذرد. نمایندهای داشت، معاونی داشت به اسم یعقوب بن داوود. حالا یک کمی آدم حسابی بود. آدمی بود که سرش به تنش میاَرزید. پیرمرد جاافتاده. نصیحتش میکرد مهدی عباسی را: «بابا، دست از این کثافتکاریها بردار.» آن قبول نمیکرد. یک بار خانه یعقوب بن داوود به جوش آمد. گفت: «آقا، من نمیتوانم تحمل کنم خلیفه اسلامی ۵ وعده برود نماز جماعت بخواند، ۵ وعده بیاید سفره عرق پهن بکند! هی از نماز جماعت در مسجد جامع بیاید بنشیند سفره عرق و قماربازی!» «من در کتم نمیرود.» این داد و بیداد که کرد، کنیزهایش جمع شدند با هم با بزن و بکوب و شراب. شراب آوردند برای مهدی عباسی. یک شعری هم سرودند که «فدا اینکه یعقوب بن داوود جان بازی کرده و اقبال بر ما آورده.» با تعابیر این شکلی که با شراب و با رقص و با آواز و موسیقی و اینها. که البته موسیقی را شما ایرانیها تامین کردید. از ما ایرانیها ساز و کار ساز آواز اینها را یاد گرفته. این افتخار برای ایرانیها در تاریخ بوده. اصل خوانندهها و نوازندههایشان ایرانی بودند. اولش اینها با شراب و اینها شعر خواندند. آوردند یک جام شراب به مهدی عباسی دادند. گفتند: «ول کن این چرند و پرندهای یعقوب را. یک پیک بخور سرحال بشوی.» از این حرفها. در این شد، مهدی عباسی.
بعد از مهدی عباسی، هادی عباسی، پسر او که عرض کردم نامش موسی بود. این خیلی عجیب غریب است در فسق و فجور و معصیت و لهو. این یک جوری بود که از شدت فسق و فجور و عیاشی، بابایش مهدی عباسی با این برخورد میکرد و گاهی بعضی از آن خوانندههایی که این میآورد را آن میانداخت زندان که این یکم دست بردارد. این تا وقتی بابایش زنده بود یکم مدیریت میکرد. وقتی بابایش از دنیا رفت، ۲۵ سالش بود هادی عباسی و به حکومت رسید. در این ۱۵ ماه هم عجایبی رقم خورد. خیلی اینها عجیب است. جنایتهای عجیب غریبی کرد.
اولاً که در میگساری و قماربازی و عرقخوری و اینها که خوب عجیب غریب بود. یک چند تا آمار برایتان بگویم. ابراهیم موصلی مشهورترین خواننده آن زمان بود. حالا من در ذهنم بعضی معادلهای امروزیاش میآید. از این لسآنجلسی و اینها. ولی خب اجازه نمیدهید در این مجلس اسم ببرم که بخواهم اسم ببرم بگویم مثلاً مثل فلانی زمان ما، مثلاً فرض کنیم فلان خواننده درجه یک لسآنجلسی یا مثلاً فلان خواننده ترکیهای یا مصری. این بزرگترین خواننده آن زمان بود. این محبوبترین خواننده بود برای خلیفه. بساط پهن میکرد. هر وقت هم که این ابراهیم موصلی میآمد برایش میخواند، پولهای کلانی بهش میداد. هر سری مثلاً ۱۵۰ هزار دینار. آخر جلسه آماری بهتان بدهم ببینید این ۱۵۰ هزار دینار چقدر میشود. که این ابراهیم موصلی گفته بود آقا، «من اگر این هادی مدت بیشتری عمر میکرد و من همینجور برایش خوانندگی میکردم، با این پولهایی که هر سری به ما پاکتهایی که هر سری ما در دربار خوانندگی کردیم به ما دادند، میتوانستم کل خانهام را با طلا بسازم.» اینجور به من پاکت میداد. وقتی هم که به هیجان میآمد، خوشش میآمد، یک بار ببینید خلیفه هادی عباسی برگشت به این مسئولی که دم دستش بود، گفتش که این ابراهیم موصلی را بردار ببر در خزانه. هر چقدر خواست بهش بده. اگر کُل خزانه بیت المال را هم خواست، همه را بهش بده. ابراهیم موصلی میگوید: «من آمدم ولی رویم نشد همه را بردارم.» ۵۰ هزار دینار بیشتر برنداشت. کارهای عجیب و غریب.
حالا بعد باز هارون وضع دیگری دارد که عرض میکنم. اینور آقا داستان این هادی عباسی، این آدمهای میگسار و شهوتران عیاش. جنسیتها را ببینید. آنور داستان شما بعضی بزرگان، یکی حسین بن علی که قیام فخ را انداخت و به طرز فجیعی این وضعیت را که در دربار قیام کرد، سر از تنش جدا کردند، به طرز فجیعی به شهادت رسید. نامش هم حسین بن علی است، از نوادگان امام مجتبی است. امام جواد علیه السلام فرمود: «سنگینترین واقعه بر ما بعد از کربلا این قضیه فخ بود.» هادی عباسی، به شهادت رساند. آنور دور و برش چه کسانی جمعاند؟ یک مشت عیاش کثیف قمارباز رقاص. اینور روبروش چه کسانیاند؟ یک مشت آدم پاک.
در همین امروز این پهلویچیها را ببینید. زن، زندگی، آزادی را ببینید. هر چی کثیف است، هر چی زنباز است. خیلی جالب است. خوب تمایل دارد دیگر. این باید سمت پهلوی برود دیگر. آنورش یک جوان پاکی مثل آرمان علیوردی است. سنخیتها است دیگر. چه کسی باید بیاید به این پاکان؟ طبعش بکشد؟ میلش بکشد؟
فتنهها، این ریزشهایی که میکند، صبحها میشود در این عرصه سیاسیمان. شما ببینید بعضی ها را جان به جانشان کنی هر طرفش که بیندازی آنوری درمیآید دیگر. حاضر است ترامپ را سفید بکند، خودیها را سیاه بکند که این ابراز علاقهاش را به آمریکاییها برساند. فقط جنس آدمها اینجوری میشود دیگر. تمایلات این مدلی.
یک داستانی دارم من فقط اشاره میکنم. وقتم امشب کم است. خیلی هنوز حرفهایم مانده. خیلی مطلب هست. بعضی امامان ما واقعاً غریباند. ما برای موسی بن جعفر سالی یک بار اگر یک جلسهای بگیریم. این همه هر فصل در مورد این نازنین و بزرگوار، ولی خب کمتر در موردشان گفتگو میشود.
یک شخصیتی در دوران موسی بن جعفر، به نام عیسی بن زید. زید شهید را که همه میشناسند، فرزند امام سجاد که بنی امیه کشتندش. این زید یک پسری دارد به نام عیسی. خیلی شخصیت فوقالعادهای است. ایشان سید جلیلالقدر. کسی بود که آقا در بیابان شیری بود که مردم را میگرفت و تیکه پاره میکرد. یکتنه حمله کرد، شیر را کشت. «متم الاشبال» اسمش را گذاشتند. یک فرمانده نظامی، رهبر شیعیان. این هادی عباسی دنبالش بود. ایشان مجبور شد لباس از تن کند. عنوان از خودش خارج کرد. رفت کوفه. با شتر آن زمان آبکشی میکردند. میرفتند از فرات آب میآوردند در شهرها پخش میکردند. اینور آنور آبکش شد. با شتر، با یک عنوان ناشناس برای این که نکشنش. اینجور کارگری میکرد که بعدها یحیی بن زید، برادرِ او (بچه یحیی) برگشت گفت: «این عمو تا حالا ندیدهام.» گفت: «نمیتوانی تو ببینی.» خیلی اصرار و اینها. «بابا، من عمو.» گفت: «برو کوفه فلان محله با فلان نشانه پیدایش کن.» این برادرزاده عیسی بن زید وقتی رفت پیش عیسی بن زید، وقتی او را دید این جا خورد که «تو من را از کجا پیدا کردی؟ بفهمند من کجا، من را میکشند.» سوال کرد: «برادرم چطور است؟ خانمش چطور است؟ فلانی چطور است؟ فلانی چطور است؟» کلی گریه کرد. بعد آن برادرزادهاش ازش پرسید اوضاع و احوالت چطور است؟
آنور ابراهیم موصلی خزانه را بهش میگویند بردار ببر، یحییهاش عرقخور هستند. اینور نوه پیغمبر عیسی بن زید گفت: «همین قدر بهت بگویم دختری که من دارم نمیداند ما از نسل پیغمبریم. من بهش نگفتم اصلاً ما سیدیم. خواستگاری دارد. به آن هم نگفتم. به همسرم هم نگفتم. نمیتوانم اصلاً بگویم سیدیم که بعدها یک وقتی معلوم نشود که من فرزند زید شهیدم.» بعد مدتی دخترش از دنیا رفت. عیسی بن زید برگشت به این برادرزادهاش، گفت با گریه گفت: «گفت دلم میسوزد که این بچه آخر هم نفهمید از نسل پیغمبر است، از دنیا رفت.» ببینید در اوضاعی که خوبان این شکلی تحقیر میشوند غریب میشوند، این فاسدها و کثیفها ....
جالب و خنده دار این است که هارون الرشید هم نماز میخواند هم عیاشی میکرد. خوب خیلیها خوششان میآید که مردم به کی رأی میدهند، بهتان بگویم. وضعیت فسادی که داشت هارون الرشید. میگویند آقا ۲۰۰۰ کنیز داشت، ۳۰۰ تایش فقط خواننده بودند. کنسرت زنده ۲۴ ساعته. و یک بار که سرحال آمده بود، گفته بود به عنوان شاباش در این مجلس رقص، ۳ میلیون درهم بین رقاصها پخش کنید! فقط به عنوان شاباش. «اموال بیت المال بود دیگر.» و همینطور حالا یکیشان آقا، خیلی به کیف آورده بود هارون را. خیلی کیف کرده بود. حالا شما این عجایب را ببینید.
خواننده، نوازنده، رقاص، کنیز رقاص. آمده برای هارون خوانده، کیف کرده. برگشت گفت: «حکم فرمانداری مصر را برایش بزنیم. برود فرماندار مصر بشود.» فرماندار مصر. خیلی سرحال آورده بود.
میگفتند: «بعضی وقتها آنقدر دیگر کیففُرمُل میشد که برمیگشت میگفت: "آدم ابوالبشر کجایی ببینی بچهها چقدر حال میکنند؟ غرقیم ما در این کیف حال."» این وضعیت هارون. مجلس دامادی برای هارون گرفتند با زبیده که حالا عجایبی نقل شده در تاریخ که من دیگر الان وقت نیست بهش بپردازم. خرجهای عجیب و غریبی که کردند. جنس آدمها.
آن طرف داستان، آن آدمی که یک روزنهای از نور دارد. دو سه تا بگویم و عرضم را تمام کنم.
از در خانه رد میشد. پس اوج دوران موسیقی و بزن و برقص و عیاشی و میگساری و اینها، این دوران موسی بن جعفر علیه السلام. جلوی در خانه رد میشد. دید صدای بزن و بکوب میآید. کنیز آن خانه آمد (شنیدهاید، معروف است) آمد زبالهها را بگذارد پشت در. موسی بن جعفر بهش فرمودند که: «صاحب این خانه عبد است یا آزاده؟» گفت: «من خودم کنیزش هستم. چطور عبد باشد؟» حضرت فرمودند: «آره، من هم فهمیدم این عبد نیست. این اگر عبد بود از این کارها نمیکرد.» حالا سنخیت را شما ببینید. جنس را ببینید.
کنیز برگشت تو خانه. صاحب خانه بهش گفت: «چقدر طول کشید؟ یک آشغال رفته پشت در بگذاریم.» گفت: «این آزاده است یا عبد؟» «تو چه جوابی دادی؟» گفتم: «بابا، من خودم کنیزش هستم.» «او چه گفت؟» گفت: «گفت من هم فهمیدم این عبد نیست.» گفت: «این را بهت گفت؟» گفت: «آره. کدامور رفت؟» آنور کوچه رفت. پابرهنه دنبالش رفت. خودش را روی پایش انداخت. گفت: «آقا، میخواهم عبد بشوم.» نام این بزرگوار چه بود؟ بشر. پابرهنه آستان موسی بن جعفر. خودش را انداخت تا آخر عمر کفش پایش نکرد. معروف شد به بشر حافی (پابرهنه)؛ چون در آن لحظه با پابرستگی خوش بود. به موسی بن جعفر.
در یکی از عبارات یکی از علمای بزرگوار، از شاگردان ملاهادی سبزواری، میخواندم. ایشان میفرمود که چون پابرهنه راه میرفت (البته خودم ندیدم) حاج اسماعیل سبزواری، شاگرد ملاهادی سبزواری، ایشان نقل میکرد. میفرمود که در هر قطعهای از زمین که بشر حافی بود، خدای متعال به حیوانات آن بخش دستور داده بود کسی حق ندارد روی این زمین نجاست بریزد، به احترام پای برهنه بشر. اگه مثلاً در فلان محله تهران بود، در محله حیوانات روی زمین نجاست. یعنی روایت.
یک روزنه، یک نخ، یک بارقه. آنی که جنسیت دارد، میگیرد. جنسیت دارد.
یکی از همین کنیزهای خوشگل رقاص خراب را فرستادند در زندان (مرحوم ابن شهرآشوب نقل میکند) برای این که خنیاگری کند، سوداگری کند، اغواگری کند. موسی بن جعفر در زندان دیدند اینجا چکار میکنی؟ بردندش بالا. آرام گفت. گفت: «چه شد؟» گفت: «اینجوری من را رَکَم کرد.» گفتش که: «مگر با اختیار خودش در زندان رفته که با اختیار خودش بگوید در زندان چی برایش ببریم؟ میروی آنجا اغوایش میکنی.» آمد. بعد مدتی هارون فرستاد دنبال آن زن. گفت: «برو ببین چکار کرده.» برداشتند آوردندش. گفتند: «بابا، این زن دائم در سجده است. گریه میکند. نمازهای عجیب میخواند.» بهش گفتند: «چه شده؟» گفتی: «مرده الهی من، نمازی که ازش وایساد. الله اکبر!» گفت: «تمام بدنش لرزید. سجدههایی که ازش دیدم.» و الا اتفاقاتی هم برایش رخ داده بود. حضرت یک عنایت کرده بودند. از عوالم غیب هم چیزی دیده بود. این زن دائماً در سجده و گریه. بهش میگفتند: «حالا چرا اینقدر اینجوری سجده میکنی؟» گفت: «هکذا رأیت العبد الصالح.» من را دیدم این شکلی عبادت میکنند. هارون دستور داد این زن را بیرون کنند. یک کار هم بکنند حرفش به هیشکی نرسد. دیگر هم کسی را نفرستاد.
آن کسی که یک سنخیت و روزنهای دارد اینجور میشود. مگر قضیه دیگر بگویم و برم. در نیشابور، اواخر دوران امام صادق علیه السلام، تعدادی از این شیعیان نیشابور پولی جمع کردند. ارسال کردند برای امام صادق علیه السلام. دنبال این هم بودند که بعد از امام صادق بفهمند کی امام است؟ آمدند تا رسیدند امام صادق از دنیا رفت. به شهادت رسید. عبد الله افطح (آن یکی پسر امام صادق) امام شد. و پول کلانی هم آورده بودند. وقتی از نیشابور میخواستند بیایند، یک پیرزنی به نام شطیطه نیشابوری، یک درهم به اینها پول داد. گفت: «این هم از طرف من. سهم ماست. بدهید به امام.» که این میگوید من دیدم این پول را در این پولهای کلان کجا بگذارم. گذاشتم در همینانم. گفتم این که ارزشی ندارد. این را در کمربندم گذاشتم. «من چند میلیون پول دارم. پول میبرم. چند میلیون درهم.» این پیرزن آمده یک درهم داد. آمدیم و قضایایی رخ داده. روایتش خیلی مفصل است. هم ابن شهرآشوب نقل کرده هم دیگران نقل کردهاند. آن شخص میآید و با نامههایی که سوالاتی درش بوده و دنبال میگردد و اینها. یک کسی میآید بهش میگوید که «بیا آقا، کارت دارد.» میآید. موسی بن جعفر شروع میکنند برایش گفتن که «تو با این مقدار پول آمدی. این سوالات را پرسیدی. این شکلی آمدی. هیچ کدام از این پولها را قبول نمیکنیم.» این شخص میگوید: «مثلاً حواسم نبود.» حضرت فرمودند: «آن یک درهم شطیطه را به من بده. تو کمربندت فلان جا گذاشتی. این نامههایی هم که آوردی، قبل از این که سرش را باز کنی، من همه را جواب دادم. باز کن جوابهایش را ببین.» وقتی برمیگردد، تمام این پولهایی که داده بودند، وقتی برمیگردد میبیند همه کسانی که پول داده بودند شیعه عبد الله افطح شدند. منحرف شدند. واسه همین حضرت پولشان را قبول نکردند.
بخوانم کیف بکنید. اینجا دارد که حضرت یک مقدار پول دادند به این شخص نیشابوری. فرمودند که: «یا ابوجعفر، برمیگردی، به ام شطیطه سلام من را برسان! سلام شطیطه به این پیرزن. سلام من موسی بن جعفر را برسان. این کیسهای هم که بهت دادم به او بده. ۴۰ درهم است.» حالا شما ببینید این ۴۰ درهم با آن همه کار میشد انجام شود. کرده بود. آن چند میلیون درهم فقط در شاباش رقص ریخته بود هارون ملعون. «این ۴۰ درهم هم بهش بده. یک دست کفن هم برایت گذاشتم، به بیبی شطیطه بده. بهش بگو من قریه ما صدیی قره فاطمه بود.» این را با پنبه روستایی که زمینش مال مادرمان فاطمه زهرا بود، با آن پنبه این کفنها را درست کردیم و خواهرم حلیمه، دختر امام صادق، این کفن را از آن پنبه درست کرد. «وقتی رسیدی به شطیطه، بگو از آن روزی که تو بهش میرسی ۱۹ روز عمر میکند. این پولها را هم بگیرد هر چقدر میخواهد برای خودش خرج کند. فقط این مقدار عددی را مشخص کردند. برای خودش، برای خرج کفن و دفنش نگه دارد. بهش بگو وقتی از دنیا برود خودم میآیم کار کفن و دفنش را انجام میدهم.»
میگوید: «من برگشتم و اینجور گفتم به بیبی شطیطه.» قبر ایشان در نیشابور هست. بروید زیارت قبر این بزرگوار.
این بخش آخرش را ابوجعفر میگوید: «برگشتم خراسان. دیدم همه اینها مرتد شدند. عبد الله افطح و فقط بیبی شطیطه مانده.» این سنخیت ببینید چه میکند! سنخیت چه میکند! اصل و فرع دیگر. میگوید: «از دنیا رفت شطیطه. جاء الامام علی بعیر له.» دیدم امام سوار بر یک شتری در مراسم دفن بیبی شطیطه شرکت کرد. کار تجهیز کفن و دفن بیبی شطیطه را انجام داد. سوار شد برود. دیدم بقیه نفهمیدند، نشناختند، ندیدند امام را. موسی بن جعفر به من رو کرد. فرمود: «عرف اصحابک.» خوب دل بدهید. مجلس یک بانوی علویه مؤمن است. مجلس یک شهید بزرگوار است. روح همهشان ان شا الله همنشین اهل بیت باشد.
موسی بن جعفر به ابوجعفر فرمود: «به رفقایت بگو و سلام من را بهشان برسان. بگو: "انی و من یجری مجراى من..."» الا وقتی خودم هستم که خودم. بعد از این هم که من بروم امامانی که بعد من میآیند: «لا بّد لنا من حضور جنائزکم.» ما در تشییع جنازه شما شرکت میکنیم. من موسی بن جعفر و بچههایم، امامانی که هستیم، در تشییع جنازه شماها شرکت میکنیم. هر جای عالم، اگر غریب افتاد، کسی نبود در تشییعش، صاحبش میآید. اگر از جنس او باشد. اصل و فرع دیگر. اصل خودش را به این فرع میرساند. ما خودمان را میرسانیم.
روضه امشب من چی باشد؟ از موسی بن جعفر معمولاً روضه زندان خوانده میشود. من یک روضه دیگری امشب میخواهم بخوانم. عزیزمان هم ان شا الله بعد ما فیض میدهند. میخواهم بگویم این آقایی که در تشییع جنازه همه مؤمنین و شیعیان شرکت کرد، آنقدر غریبانه دفن کردند که حتی زن و بچهاش هم در تشییع جنازهاش نبودند. «الجنازه المناداه» چهار تا نخشکش چهارپایه زیر تابوت موسی بن جعفر را گرفتند. آقایی که در تشییع جنازه همه مؤمنین میرفت، هیچ کدام از این همسر و این ۳۰ تا فرزند به حسب ظاهر در تشییع جنازه او نبودند.
یک قضیهای دارد. این را دل بدهید. امشب روضه امشب ما باشد. شب شهادت موسی بن جعفر امام کاظم علیه السلام. به امام رضا وصیت کرده بودند و به همسرشان ام احمد (مادر احمد بن موسی شاهچراغ) یک سری وصیت و کاغذ و نامه داده بودند به ام احمد. بهش فرموده بودند که: «هر وقت پسرم علی بن موسی این کاغذها را از تو خواست بهش بده و بدان که من از دنیا رفتم.» و به امام رضا علیه السلام وصیت کردند، فرمودند: «تو همیشه در این شبها، در این دهلیز جلوی منزل بخواب.» حالا شاید به این دلیل بوده که اهل خانه تو را ببینند. امام رضا علیه السلام چهار سال بعد این وصیت تا شهادت موسی بن جعفر هر شب بعد از شام و اینها میآمدند آنجا در دهلیز میخوابیدند. بعد از نماز صبح میرفتند. هر شب این اوضاع بود تا امشب. امشب دیدند خبری از امام رضا علیه السلام نیست. هر چی نشستند به در نگاه کردند دیدند خبری نیست. خیلی نگران شدند. استرس افتاد. فردا دیدند امام رضا علیه السلام وارد شد. تا حضرت را دیدند همه پریشان شدند. این را مرحوم کلینی در کافی کتاب الکافی نقل میکند.
میگوید امام رضا علیه السلام اول کاری که کردند وقتی آمدند داخل منزل رفتند سراغ ام احمد. فرمودند: «هات التي اودعک ابی.» آن کاغذهایی که پدرم بهت داده بود بهم بده. همین قدر فرمودند. ببینید هیچی نفرمودند. پدرم از دنیا رفته، فلان جا شهید شده، دفن کردم. هیچ. یک کلمه فرمود: «آن کاغذهایی که دستت بود بده.» ام احمد چکار کرد؟ همسر موسی بن جعفر تا این را شنید: «فصرخت و لطمت وجهها.» ام احمد اول یک شیونی کشید، بعد هی به خودش سیلی زد. «و شقت جیبها.» گریبانش را پاره کرد. گفت: «ما تولا سیدی.» به خدا آقائم از دنیا رفت. همین قدر به ام احمد فقط فرمود: «کاغذها را بده.» بعد دیگر امام رضا آرامش کردند. فرمودند: «نگذار دشمن چیزی بفهمد.» خیلی این عبارت آشنا است.
به خودش سیلی زد. گریبانش را پاره کرد. جاهای دیگر هم این عبارت را داریم. یکیاش را برایتان امشب بخوانم. سید بن طاووس در «لهوف» نقل میکند (خیلی نگذشته ۱۵ همین ماه بود، عزاداری کردید برای این بیبی). اما زینب «فانها لما رُئعت رأسالحسین.» یکهو چشم زینب به سر حسین افتاد. «اهوت الی جیبها.» اول دست انداخت به گریبان. «فشقت.» و گریبان را پاره کرد. «ثم نادت بصوت.» بعد با یک ناله جگرسوزی فریاد زد که «یقره القلوب.» همه جگرها را میسوزانَد. صدا زد: «یا حسینا! یا حبیب رسول الله!»
ام احمد هیچی ندیده بود. فقط فهمید موسی بن جعفر از دنیا رفت. زینب همهچیز را دیده بود. از روی نیزه، از روی تخت.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات از جنس موسی
از جنس موسی
از جنس موسی
در حال بارگذاری نظرات...