در این جلسه شنیدنی، پرده از یکی از ناشناختهترین مقاطع تاریخ تشیع برداشته میشود؛ از غربت امام حسن عسکری(ع) تا نقش شگفتانگیز مادر ایشان در حفظ جان امام زمان(عج).
روایتی زنده و پرجزئیات از دیدار سعد بنعبدالله قمی با امام عسکری(ع) و مواجهه مستقیم با امام زمانِ خردسال و پاسخهای کوبنده ایشان به شبهات اعتقادی.
جلسهای سرشار از مناظره، تحلیل تاریخی، دقت حیرتانگیز اهلبیت(ع) در حلال و حرام، و نگاهی عمیق به مسئله امامت، انتخاب حاکم و فتنههای آغاز غیبت.
اگر به تاریخ پنهان تشیع، پاسخهای ناب اعتقادی و روایتهایی که ایمان را عمیقتر میکند علاقهمندید، این محتوا را از دست ندهید
نقش کلیدی مادر امام عسکری (علیهالسلام) در حفظ جان امام زمان (علیهالسلام) [2:09]
مناظره جناب سعدبنعبدالله با علمای اهلسنت [7:03]
ساخت مسجد امام عسکری (علیهالسلام) توسط احمدبناسحاق در قم به دستور حضرت [11:57]
مراجعه جناب سعد به امام عسکری (علیهالسلام) و مشاهده امام زمان (علیهالسلام) [15:13]
مخلوط بودن خمس مردم به مال حرام و امتناع امام زمان (علیهالسلام) از دست زدن به آنها [18:35]
قبول شدن تنها یک پارچه متعلق به یک پیر زن از بین تمام خمسها [25:37]
پاسخ امام زمان (علیهالسلام) به سوالات جناب سعد [28:29]
استدلال زیبای امام زمان (علیهالسلام) بر عدم امکان انتخابی بودن امام [33:09]
امام زمان (علیهالسلام): خلفا از سر طمع مسلمان شدند! [38:27]
گریه امام عسکری (علیهالسلام) در ملاقات آخر جناب احمدبناسحاق [40:31]
امام صادق (علیهالسلام): من دلم برای شما تنگ میشود [43:48]
امام عسکری (علیهالسلام): این سید این خانواده، من رفتنی هستم، به من آب بده... [46:31]
!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد) و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقه قولی."
در زمان امام عسکری (ع)، بقای جالب و عجیبی رقم خورده که بسیار منتقل نشده است. بسیاری از اصحاب امام عسکری (ع) را ما خوب نمیشناسیم و بسیاری از اطرافیان ایشان را نیز خوب نمیشناسیم. متأسفانه یک غربتی از جهت آشنایی با هم امام هادی (ع) و هم امام عسکری (ع) بین ما هست. مادر بزرگوار امام عسکری (ع) یکی از شخصیتهای بسیار ویژه و اثرگذار در تاریخ است که احتمال زیاد میدهم در این جلسه اگر اسم ایشان پرسیده شود، کسی از عزیزان حتی نام ایشان را هم نداند. کسی نام مادر امام حسن عسکری (ع) را میداند؟ نام ایشان "حُدَیْث" یا "سوسن" است. ایشان، مادر امام حسن عسکری (ع)، در حفظ جان امام زمان (عج) پس از شهادت امام عسکری (ع) نقش بسیار کلیدی را ایفا کردند.
برطرف شدن فتنههای اول عصر غیبت، خصوصاً فتنه جعفر کذاب، مدیون بانویی بود که نقش اول را در خنثی کردن این فتنه ایفا میکرد؛ مادر امام حسن عسکری (ع). شخصیت ایشان، بسیار نمونه و ستودنی است و خیلی حق به گردن ما دارد. خوب، اینها همان ابعاد غربت اهل بیت (ع)، خصوصاً امامان آخر ماست. در مورد امام زمان (عج) هم اطلاعات ما معمولاً کم است؛ یعنی فضاهای مذهبی و جلسات، توجه خیلی کمی نسبت به همان دوره پنج سالهای که امام زمان (عج) در کنار پدرشان بودند و بعد از آن، اوایل عصر غیبت و اتفاقاتی که رخ داد، دارند. غالباً مسائلی است که حتی جاهایی که به نام امام زمان (عج) است، مثل هیئتهایی که نامشان مزین به نام امام زمان (عج) است، کمتر این مسائل در مورد ایشان مطرح میشود.
یک روایتی، مرتبط با امام عسکری (ع)، هم مرتبط با امام زمان (عج)، هم مرتبط با بعضی از اصحاب و هم مرتبط با قضایای دیگری است که به این ایام هم ربط دارد. خیلی سربسته میگویم که خودتان اهل فن هستید. این روایت به همه این قضایا مرتبط است. روایتی که مرحوم شیخ صدوق در کتاب "کمالالدین" (هم آن را "کمالالدین" مینامند و هم "اکمالالدین") در جلد ۲، صفحه ۴۴۲ نقل میکند. مرحوم مجلسیان نیز همین نقل شیخ صدوق را در جلد ۵۲ بحارالانوار آوردهاند.
آقایی به نام سعد بن عبدالله قمی میگوید: "من خیلی دنبال این بودم که کتابهای مختلفی را که بحثهای سنگینی دارند، مطالعه کنم و از توی اینها چیزهایی را دربیاورم که حقانیت شیعه را با آنها ثابت کنم و کمک کنم به اینکه شبهات مردم و سؤالات مردم برطرف شود که بعدها اگر با غیر شیعه مواجه شدم، بتوانم با همین مطالب از شیعه دفاع کنم و به هر حال دستم پر باشد." او خیلی اهل مطالعه بود و میرفت با غیر شیعیان هم مناظره میکرد و از شیعه اثنی عشری دفاع میکرد، حتی خودش را برای کشته شدن هم آماده میکرد.
"در این مناظرههای با غیر شیعیان که میرفتم و خیلی وقتها کارمان به دعوا هم گاهی میکشید، در این گفتوگوها هم از خود این غیر شیعیان و هم از بزرگانشان، از آدمهای گندهشان میگفتم. به هر حال این مباحثات ما بود. یک نفر بود که به تورش خوردم، به قول ماها کلاً ما را خواباند. خیلی کم آوردم توی بحث با این یک نفر." او غیر شیعه بود. میدانید که من جانب وحدت را رعایت میکنم و با صراحت نمیگویم که چی به چیست و کی به کیست. شما خودتان ماشاءالله زرنگ هستید. "خوردم به تور این بابا. دانشمندی بود ولی خب ضد اهل بیت بود. از همه آنها که تا حالا دیده بودم متعصبتر، زبان تند و تیزتر و تو امور باطل هم از همه ثابتقدمتر بود." او برگشت به من گفت: "آقای سعد" (اسم این شخص سعد بن عبدالله قمی بود)، "ننگ هم به خودت و هم به کسانی که هم فکر تو هستند! شما رافضیها..."
رافضیها را به چه کسانی میگفتند؟ غیر شیعهها به شیعهها میگفتند. به عنوان اینکه رافضی معنایش این است که از دین خارج هستید، به عنوان طعنه و تحقیر میگفتند. امام صادق (ع) فرمودند: "غصه نخورید. اولین باری که این کلمه را کسی استفاده کرد، فرعون بود که به طرفداران موسی (ع) میگفت. به آنها میگفت رافضی. غصه نخورید اگر بهتان رافضی گفتند. چیز خوبی است. آنها به نیت بد میگویند ولی به شما برنامه خوبش صدق میکند."
آن شخص گفت: "شما رافضیها خلفا را سرزنش میکنید و خلافت اینها را انکار میکنید. آن نفر اول صِدّیق بود، دیگر. آقای ابوبکر سابقه هم از همه بیشتر بود. اصلاً میدانی چرا پیغمبر این را با خودش برد تو غار؟" (حالا بحث اعتقادی هم دارد.) "جالب است شبهات را ببینید. بعدها نکاتی در این هست که حالا ادامه روایت، جلوتر بهش میرسیم. خیلی در این نکات، در این روایات، درس هست." او ادامه داد: "میدانی اصلاً چرا پیغمبر ابوبکر را با خودش برد تو غار که همین ایامم بود، اوایل ربیع بود؟ برای این بود که این خلیفه پیغمبر بود. پیغمبر خیلی حواسش جمع بود که جان این را حفظ کند. چرا علی را گذاشت جای خودش بخوابد؟ چون علی برایش ارزش نداشت؟ چون علی ارزش نداشت در گذشته خودش؟ چون ابوبکر ارزش داشت، میخواست خلیفه بعدی بشود با خودش برد."
"این یک شبهه است که من توش ماندم چه شکلی جواب بدهم." شروع کرد هی در فضایل دیگر... (حالا من بخواهم عبارت به عبارت روایت را بخوانم، قطعاً وقتمان تمام میشود و روایت تمام نمیشود.) هی در فضیلت این خلفا چیزهایی گفت و بعد گفت جواب تندتری میداد که من بیشتر دهانم بسته. "ایراد دیگری گرفت که بینی شما رافضیها به خاک مالیده میشود." گفت: "شما میگویید که ابوبکر و عمر، خلیفه اول و دوم، این دو منافق بودند. شما به قصه عقبه استدلال میکنید. شب عقبه هم استدلال میکنیم. شب عقبه، جنگ تبوک بود که پیغمبر و عمار و حذیفة بن یمانی داشتند برمیگشتند. چند نفر با صورت پوشیده آمدند شتر پیغمبر را یک جوری حرکت بدهند که شتر پیغمبر از تو دره پرت بشود و خود پیغمبر هم باهاش کشته بشود. چند نفری بودند. آن موقع یکهو صاعقه زد و اینها دیده شدند. حذیفه اینها را شناخت. پیغمبر به حذیفه فرمود که اینها را لو نده."
"این آقایی که با سواد بود، برگشت به سعد بن عبدالله گفت: "شما میگویید عمر و ابوبکر جزو آن تیم بودند. اینها منافق بودند و دنبال ترور پیغمبر بودند." بعد گفت: "من ازت سؤال میکنم: اینها از روی میل اسلام آوردند یا اجبار؟" سعد میگوید هرچی فکر کردم دیدم چی جواب بدهم. هرچی بگویم باختم. اگر بگویم که از روی میل اسلام آوردند، دیگر پس نفاقش چیست؟ خودشان مسلمان شدند. اگر هم بگویم از روی اجبار ایمان آوردند، میگوید شمشیر بالای سر اینها نبوده برای چی اجبار بوده؟ خلاصه دیدم که آقا من هرچی که بخواهم بگویم، هر کدام که دارم میگویم، یک بند مفصلی ساده دارد. تو هر بخشش کلی توضیحات میدهد که یاد این آیه افتادم. میگوید: "اگه گفتم اگه اینو بگم، اون یکی رو جواب بده." (دیگه دارم سریع رد میشوم به وصل بحث برسم.) میگوید: "من دیگه اصلاً دیدم نمیتوانم با این بحث بکنم. رویم را برگرداندم و همه اعضای بدنم میلرزید. احساس کردم کل بدنم باد کرده از شدت عصبانیت و عجز از بحث کردن با این دشمن اهل بیت (ع). جیگرم داشت پاره پاره میشد از غصه. قبلاً هم یک سری سؤالاتی برایم پیش آمده بود. اینها را لیست کرده بودم. نامه نوشته بودم. چهل و خردهای مسئله بود. نوشته بودم که ببرم از محضر امام عسکری (ع) سؤال کنم."
"گفتم که بروم خدمت احمد بن اسحاق قمی. اگر توانست که او جواب بدهد، اگر نه، بگویم که او برود از امام عسکری (ع) بپرسد." احمد بن اسحاق، وکیل امام عسکری (ع) در قم بود. خیلی شخصیت درجه یکی است. نمیدانم قم چقدر رفتید و چقدر میشناسید. یک مسجد خیلی معروفی داریم در قم که معمولاً تشییع مراجع از آنجا شروع میشود. نام مسجدش هست: مسجد امام حسن عسکری (ع). مثل مسجد عمار یاسر. این مسجد مال امام حسن عسکری (ع) است و در زمان امام حسن عسکری (ع) تأسیس شده. از مسجد جمکران قدیمیتر است. خیلی قدیمیتر است. قدیمیترین مسجد قم با پول امام عسکری (ع) و با دستور امام عسکری (ع) ساخته شده است.
احمد بن اسحاق، وکیل امام عسکری (ع) بود در قم که ایشان مأمور شد این مسجد را بسازد. خیلی هم مسجد با فضیلتی است. بعضی بزرگان میفرمایند که امام زمان (عج) هفتهای یک بار در این مسجد نماز میخواند. تشییع همه مراجع از آن مسجد شروع میشود. خلاصه احمد بن اسحاق شخصیت درجه یکی است. خیلی شخصیت درجه یکی است. رفت و آمد امام عسکری (ع)... یک بار آمده بود، میخواست نامههای حضرت را چک بکند. به حضرت گفت: "میشود یک خطی جلو من بنویسید؟ من بعدها نامههایی که از شما بیاید، بتوانم تشخیص بدهم که خط خودتان است." حضرت فرمودند: "مینویسم ولی حواست باشد، بعضی وقتها درشت مینویسم، بعضی وقتها ریز مینویسم. ریز و فکر نکنی از ما نیست. تو خط را نگاه کن."
"نوشتن. یکهو تو ذهنم آمد که کاش حضرت این قلمشان هم تبرکی به ما میدادند. هیچی نگفتن. سکوت کردم. دستمال دارند قلم را پاک میکنند. دیگه من هم سکوت کردم. تمام شد. قلم را دادند. گفتند بیا این هم مال تو. تبرک، هدیه باشد." خلاصه خیلی به حضرت نزدیک بود احمد بن اسحاق.
سعد بن عبدالله میگوید: "من تو مناظره گیر کردم. گفتم بروم پیش احمد بن اسحاق ببینم او چی میگوید که بهترین مردم بود در شهر قم." قرار گذاشتم با احمد بن اسحاق. به من گفت: "آقا من دارم میروم سامرا. اصلاً سؤالات را از خود حضرت بپرس." من هم باهاش حرکت کردم و قرار شد که برویم خدمت امام عسکری (ع) و از خود حضرت بپرسیم.
رفتیم و رسیدیم سامرا. جلو در خانه امام حسن عسکری (ع) اجازه خواستیم که وارد بشویم. احمد بن اسحاق یک کیسه همراهش بود. تو این کیسه ۱۶۰ کیسه کوچک بود. زنبیلی بود توی آن ۱۶۰ تا بستههای کوچک بود که درهم و دینار. سر هر کیسه کوچکی را هم با مهری بسته بود؛ مهر صاحب همان کیسه. وجوهات میدادند دیگر. صد درهم داده بود. مهر خودش را زده بودند سر این صد درهم. این کیسه را مهر کرده. این را گذاشت رو دوشش و با این وارد شد.
"میگوید من سعد بن عبدالله، اولین باری بود که مشرف شدم. نگاهم افتاد به امام حسن عسکری (ع). فقط یک جمله در توصیف او بگویم. باید بگویم من ماه را در شب چهارده از نزدیک دیدم. اینجور نورانی بود، اینجور هیبتی داشت." این را دیدم معنی چهره ملکوتی و جذاب امام عسکری (ع) را (خیلی جوان هم بودند، در سن ۲۸ سالگی به شهادت رسیدند). "و دیدم که یک بچه کوچک هم در محضر امام عسکری (ع) است که اگر بخواهم تشبیهش بکنم، باید بگویم شبیه ستاره سیاره مشتری بود. موی سرش..." (حالا خیلی قشنگ هم توصیف میکند). "میگوید از فرق وسط این بچه را وا کرده بودند. موی سر از بغل آویزان. "کأنه ألف بین الواوین"؛ انگار این وسط که فرق سر باز، الف است. این دو تا گیسو هم که آویزان است، دو تا واو است. از دو سر الفبا بین الواوین. دیدم این بچه هم خیلی زیبا و خیلی نورانی و... ."
یک انار طلایی رنگ جلو دست امام عسکری (ع) بود. یکی از بزرگان بصره به حضرت هدیه کرده بود. امام عسکری (ع) قلمی داشتند، میخواستند بنویسند. تا میخواستند بنویسند، این بچه دولا میشد این قلم را بگیرد از دست امام عسکری (ع). امام عسکری (ع) انار طلایی را میدادند دست این بچه که مشغول این انار بشود و بگذارند بنویسند. بالاخره کودکیهایی هم در این کودک، حسب ظاهر دیده میشود.
"میگوید که سلام کردیم. حضرت هم جواب سلام دادند. اشاره کردند بنشینید." امام عسکری (ع) داشتند نامه مینوشتند. نامه نوشتنشان تمام شد. احمد بن اسحاق آن انبان را (آن حالا چی بگوییم بهش؟) گونی را جلوی امام عسکری (ع) باز کرد. گذاشت جلوی امام عسکری (ع). خیلی اینجای روایت عجیب و غریب است. خیلی جالب است. اینها اصلاً از اینجا به بعد کلاً خیلی جالب میشود.
امام عسکری (ع) یک نگاهی به این بچه کوچک کردند که بعدها اینها فهمیدند که این بچه وجود نازنین امام زمان (عج) است؛ چون حضرت به کسی نه نشان میدادند و نه میگفتند. تک و توک. اکثر اصحاب، اکثر شیعیان... موقع وفات امام عسکری (ع)، همه میدانستند که ایشان فرزند دارد که فتنه سختی بود که عرض کردم مادر امام عسکری (ع) این فتنه را مدیریت کردند. امام زمان (عج) موقع شهادت پدرشان طبق یک نقلی بودند، طبق یک نقل دیگر نبودند یا روزهای آخر ملحق شدند که مادر امام عسکری (ع) ایشان را برده بود مدینه و بعد برگرداند سامرا. حالا بحثش مفصل است.
حالا احمد بن اسحاق وجوهات آورده از مردم قم خدمت امام حسن عسکری (ع). گذاشته اینجا وجوهات دیگر. خمس و زکات مردم خمس و زکات را تقدیم کرد به امام عسکری (ع). امام عسکری (ع) به این طفل رو کردند و فرمودند که: "پسرم، اموالی که شیعیان و محبین تو فرستادند را بردار." آقازاده رو کرد به پدر و گفت: "بابا! شما اجازه میدهید؟ شما درست میدانید این کار را که همچین دست پاکی به همچین اموال کثیفی بخورد که حلال و حرام توش قاطی است؟"
خمس و زکات فرستاده بودند. امام عسکری (ع) به احمد بن اسحاق فرمودند: "خودت پولها را در بیاور بگذار تا پسرم توضیح بدهد که این حلال و حرامی که میگوید چیست؟ داستانش چیست؟" کیسه اول را درآورد احمد بن اسحاق. قبل از اینکه اصلاً نگاه بکند به مهرش که مال کیست و کجاست و اینها، امام زمان (عج) خردسال (مثلاً سه ساله، چهار ساله، تقریباً سه سال شاید)، گفتند که: "این کیسه فلانی است که پسر فلانی است تو فلان محله قم، ۶۲ دینار پول توش است. ۴۵ دینارش مال یک زمین سنگلاخی بوده که صاحب این فروخته از برادرش ارث برده بوده، ۱۴ دینارش پول ۹ تا طاقه پارچه بوده که فروخته. سه دینارش هم اجاره دکان بوده."
امام عسکری (ع) فرمودند: "راست گفتی پسرم. حالا بهش بگو حرامش چیست؟" (کل پول بود، چرا حرام بود؟ چقدرش حرام؟) امام زمان (عج) خردسال فرمود: "یک دیناری در اینها هست، رویش عکس یعنی ضرب سکهاش نقش ری تاریخ ضرب هم که رویش نوشته فلان تاریخ، دو طرف سکه هم یک طرفش نقش اش پاک شده، یک طرفش نقش اش مانده." (حالا هنوز باز نکردهاند اصلاً هیچی را.) "با یک قطعه طلا که وزنش ربع دینار است، این را در بیاور نگاه کن. بگویم چرا حرام است."
"این یک دانه حرام است. علتش این است که صاحب این پولها این یک دینار را کجا به دست آورد؟ این یک دینار قضیهاش این است که فلان وقت، فلان ماه، فلان سال این بابا یک من و یک چهارم من پنبه داد به یک کسی که واسش این را مثلاً بریسه و کار بکند و اینها. و آن ریسنده که این را گرفت همسایهاش هم بود. بعد مدتی دزد زد به این ریسنده و پنبه را برد. ریسنده آمد گفت آقا پنبه را دزد برد. صاحب پنبه گفت دروغ میگویی. بعد چی شد؟ بعد گفتش که بعد پنبه را به ما برگردانید. چقدر هم برگردانید؟ به اندازه یک من و نیم من. یک من و ربع من داده بود. گفت یک من و تازه باید برای من پنبه بریزی. مجبورش کرد آن بابا را که برای این بنده خدا یک ربع من اضافهتر جایگزین پنبهاش، پنبه بریزد. حضرت فرمود: "این یک دینار مال آنجاست. از آنجا کسب کرده. این آن پول حرامی بود که من دست تمیز و طیب و طاهر را در این کیسه بهش نزدم."
"بریم کیسه بعدی را درآورد احمد بن اسحاق. شمرد. دید ۶۲ دینار است. آن یک دینار را هم پیدا کرد. یک طرف نقش سکهاش بود. یک طرف نقشاش رفته بود. یک طرف هم همین را گفت." "پول حرام و کثیف است برای ما فرستاده. پول حرام و کثیف برای ما فرستاده." احمد بن اسحاق دست را برد. یک کیسه دیگر درآورد. امام زمان (عج) فرمودند: "این کیسه هم مال فلانی است که پسر فلانی ساکن فلان محله. قمیها بهترینها بودند در آن زمان. نابترین شیعیان در قم بودند."
"امام عسکری (ع) فرمود: "ما آرامشمان از اعتقادات شماست. به مردم، خیالمون نسبت به شماها جمع است." امام عسکری (ع) تمام وقت در سامرا بودند. حتی حضرت به حسب ظاهر حج هم مشرف نشدند. تنها امامی که حج مشرف نشد، امام عسکری (ع) بود. ولی رسیدگی میکردند به شیعیان و در گرگان یک محلهای داریم. اتفاقاً سفر چند ماه پیش با بعضی رفقا گرگان رفتیم. آنجا هم رفتیم دیدیم. محلش را هم (قبلاً روایتش را دیده بودم بعداً دیدیم که) جای خود را پیدا کردیم. در گرگان، امام عسکری (ع) به بعضی اصحاب فرمودند: "فلان جلسه را بگیریم. فلان ساعت من خودم تو جلسهتون شرکت میکنم." حضرت با طی الارض در آن جلسه شرکت کردند. برگشتند. با قمیها هم گاهی ارتباط این شکلی داشتند.
حالا این قمیها بودند که وضع مالشان این بود دیگر. حالا دیگر غیر قمیها چه بودند خدا میداند. حضرت فرمودند که: "مال این یکی هم ۵۰ دینار است. این هم بهش دست نمیزنم. این هم پولش کثیف است." چرا؟ امام زمان (عج) عرض کردند که: "این پول، یک گندمی است. طرف گندم فروخته. مثلاً خمس آن گندم را برای ما فرستاده. گندم را در زمینی با کسی شریک بوده. سر سال وقتی که محصول را جمع کردند، سهمها را میخواستند بدهند. مثلاً سهم این بوده. چی میگویند؟ این یارو که میزنند پیمانه هزار پیمانه. مثلاً سهم آن یکی هم بوده هزار پیمانه. این هزار پیمانه خودش را پیمانهها را همه را پر کرد. گندم برداشت. هزار پیمانه آن یکی را همه را قبل از اینکه پر بشود گندمها را برمیداشت. یکسان پیمانهها را حساب نکرده. بعد با آن هم رفته با این گندمهایی که برداشته فروخته. پولش را برای ما فرستاده. این پول کثیف است. من دست مطهر من به همچین پولهایی نمیخورد."
(وضع زندگی ماها و بانکها و ... خوشحالم از این برای اهل بیت خرج میکنیم و نظری ندارم. دارم روایت میخوانم. نقل مرحوم شیخ صدوق است.) این هم پول دوم بود. "درست گفتی پسرم." بعد همه این پولها را که ۱۲۰ تا بسته بود، امام عسکری (ع) به احمد بن اسحاق فرمودند: "همه پولها را برگردان. ببر به صاحباشون بده. تو قم بگو قبول نکردیم هیچ کدام. ولی یک پیرزن یک تکه پارچه بهت داده. آن را بده." میگوید اصلاً من یادم نبود این پارچه را. "اصلاً نیاوردم." امام کاظم (ع) فرمودند: "همه را برگردان ولی آن یک درهمی که اینجا قایم کردی، فکر نمیکردی به درد بخورد؟" آن یک دانه را به احمد بن اسحاق گفت. "وای اصلاً من یادم رفته. نیاوردم با خودم. تو ببینم کجا گذاشتم تو خورجین." رفت کلی گشت و آخر هم با گریه برگشت و سعد بن عبدالله گفت: "چرا گریه میکنی؟" گفت: "هرچی گشتم پیدا نمیکنم."
حالا من پریدم آخر روایت چون میخواهم بروم بخش دوم. احمد بن اسحاق این شکلی رفت. پاشد برود که آن پارچه را پیدا کند. رفت توی چند دقیقه کلاً نبود. سعد بن عبدالله تنها شد با امام زمان (عج) و امام عسکری (ع). بعد چند دقیقه هم که برگشت... یعنی آخر هم که جلسه یک مقدار که جلو رفت، وقت اذان شد. امام عسکری (ع) فرمودند که: "پاشو نماز بخوانیم." احمد بن اسحاق برگشت. سعد بن عبدالله دید دارد گریه میکند. گفت: "چرا گریه میکنی؟" گفت: "هرچی گشتم پارچه این پیرزنه را پیدا نکردم." پارچه را... پارچه کجاست؟ گفت: "رفت." برگشت. دیدم احمد بن اسحاق دارد میخندد. گفتم: "چرا میخندی؟" گفت: "رفتم به آقا بگویم که این پارچه پیرزنه که فرمودید کجاست." حضرت فرمود: "همین سجادهام است که رویش ایستادم نماز بخوانم." خیالم راحت شد. "پارچه را آنها را پولها را فقط کثیفه قبول نکرد. اینی که اصلاً یادش رفته بود و خودشان برداشته بودند، سجادهشان. سجاده امام عسکری (ع)."
این سعد بن عبدالله میگوید: "من خلوت کردم به بخش دوم داستان." گفت: "من سؤالاتم را گفتم بپرسم از امام زمان (عج)." حالا چند تا سؤال میپرسد. قضیه درگیریاش با آن ناصبی را یادش میرود. حضرت یادش میاندازند. خیلی جالب است. "چرا این را نگفتی؟ چرا آن را نگفتی؟ چرا اینجوری جواب ندادی؟" که اینها مهم است برایتان بخوانم.
خوب خدمت شما عرض کنم که من چون خیلی روایت را بالا و پایین کردم، باید بگردم ببینم تا کجا رفتم. برگردم. شما یک صلوات بفرستید. (اللهم صل علی محمد و آل محمد.) میگوید که احمد بن اسحاق که رفت، امام عسکری (ع) به من گفتند که: "خب آقای سعد بن عبدالله! خوش آمدی. امرت برای چی آمدی؟" گفتم که: "آقا احمد بن اسحاق به ما گفت خدمت برسیم برای زیارتتان." فرمود: "برای سؤال آمده بودی دیگر. بپرس سؤالاتت را." گفتم که: "آقا من هنوز به جواب نرسیدم این سؤالها را." فرمود: "خب هرچی سؤال داری از این فرزند خردسال من سؤال کن. از این طفل بپرس." میگوید که من هم شروع کردم سؤال کردن. حالا سؤالاتی دارد که من میخواهم تک تکش را بگویم. ممکن است وقت جلسه گرفته بشود.
گفتم که: "آقا اجداد شما به ما گفتند که پیغمبر اختیار طلاقشان را طلاق پیغمبر از همسرانشان را دادند دست امیرالمومنین (ع). و روایت هم به ما رسیده که امیرالمومنین (ع) در جنگ جمل یک کسی را فرستاد و فرمودند که برو به عایشه بگو که یا برمیگردی یا طلاقت میدهم. داستانش چیست؟ پیغمبر که نبوده آنجا که بخواهد دیگر. پیغمبر که از دنیا رفته. طلاق دیگر چه معنایی دارد که حالا امیرالمومنین بخواهد طلاق بدهد؟ که طلاق دادند آنجا امیرالمومنین عایشه را." مفصل است.
امام زمان (عج) فرمودند که: "قضیه همسری پیغمبر با بقیه فرق میکرد. اگر با مرگ پیغمبر اینها دیگر جدا میشدند، کامل میتوانستند ازدواج کنند. در حالی که ما میدانیم که بعد پیغمبر حق ازدواج ندارند. یک جوری انگار در آن علقه همسری با پیغمبر میمانند. ولی اختیار طلاق را پیغمبر بعد از خودش دست امیرالمومنین (ع) داد. اختیار طلاق اینها را داشت." این سؤالی که داستان ناصبی را کلاً یادش رفته. یک سؤال این شکلی پرسید. باز یک سری سؤالهای دیگر پرسید. سؤالهای فقهی بود که من اگر بخواهم جواب بدهم، بحث مفصل میشود. چقدر سخت است که آدم ۵۰ صفحه را میخواهد هم عربیاش را نخواند و هم خلاصه بکند و هم در قالب منبر بگوید. (تجربه این مدلی نداشتم.)
بله اینجا دارد که از مقام ام المومنین، امیرالمومنین (ع) عایشه را در جنگ جمل طلاق دادند. این جمله از امام زمان (عج) است. فرمود: "طلاق دادند. خَلْعَش کردند از ام المومنی." (حالا به خدیجه نمیگویند - سلام الله علیها.) خلاصه پرسیدم در مورد کاری که خانم در عده انجام بدهد و حکمی پیدا میکند که بشنوی بپردازم. امام زمان (عج) آن را هم جواب دادند. خیلی قشنگ است ولی خب وقت نیست.
سؤال بعدی که پرسیدم، گفتم: "آقا این فَاخلَعْ نَعلَیکَ داستانش چی بود؟ خدا به موسی فرمود که کفشهایت را دربیاور." (حالا از امام زمان (عج) سه ساله، چهار ساله دارد سؤال میکند. این امام زمان (عج) الان نزدیک ۱۲۰۰ سالشان است. این تو سن سه سالگیشان این قضایا رخ داده.) گفتم: "آقا این چی بوده؟ خدا به موسی گفت کفشهایت را دربیاور؟" حضرت فرمودند: "تو نظرت چیست؟ داستان کفشها چی بوده؟" میگوید: "به ما که خبر رسیده که اینها پوست مردار بوده. خدا به حضرت موسی گفته که کفش را در بیاور." حضرت فرمود: "نه، این خیلی حرف بیخودیه." یعنی حضرت موسی تا به حال با پوست مردار نمازهایش را میخوانده؟ آنقدر جاهل بوده خبر نداشته؟ بعد حالا آمده آنجا خدا را مناجات کند تازه بهش دارند میگویند که کفشت را در بیاور.
"پس آقا معناش چیست؟" حضرت فرمود: "این تأویل دارد. این دو تا کفش کلی نکته دارد. این دو تا کفشی که بهش گفته شد (چون همسرش در حال وضع حمل بود، نگران همسرش بود، حواسش پرت همسرش و بچهاش بود، همسر دارد بچه به دنیا میآورد) وقتی آمد به آن حریمی که با خدا صحبت بکند، خدا بهش فرمود: "کفشهایت را دربیاور." این دو تا کفش تعلق و توجه قلبی بود که به همسر و بچهاش داشت. حواست باید به من باشه. کفشهایت را دربیاور معناش این است. معنای عرفانی این است."
این هم سؤال سومی بود که پرسیدم و میگوید که: "دیگر من سؤالی نپرسیدم." خود حضرت پرسیدند که: "این خودش یک روضه است اگر بخواهم بخوانم." گفتم: "داستانش چیست؟" فرمودند: "این قضیه مربوط به حضرت زکریاست و پنج نامی که توسل میکرد. نام پنجم که وقتی آمد گریه کرد و قضیه مفصل است که بخواهم بگویم خودش یک جلسه روضه میطلبد."
میگوید که حضرت فرمودند که: "سؤال بعدی. هنوز یک سؤالی هست. این هم سؤال جالبی است. نکته توش دارد. خیلی در اینها نکته است." گفتم: "آقا مردم خودشان میتوانند امام انتخاب بکنند؟" حضرت فرمودند: "امام مصلح یا امام مفسد؟" گفتم که: "معلوم است دیگر ما مفسد که منظورم نیست. مصلح. مردم خودشان انتخاب کنند برای خودشان."
خیلی جواب حضرت به درد تحلیل مسائل سیاسی همیشه میخورد. حضرت فرمودند که: "اگر مردم فکر کردند مصلح است، انتخابش کردند. بعدها مفسد در آمد، چی؟ احتمالش هست؟" گفتم بله. حضرت فرمودند: "خوب همین دیگر. مردم اگر انتخاب بکنند، ممکن است فکر کنند مصلح است. بعدها مفسد."
بعد یک نکتهای گفتند امام زمان (عج). "خدا به حضرت موسی فرمود ۷۰ تا از بهترینهای امتت را انتخاب کن با خودت بیار بالای کوه. "واختار موسی من قومه سبعین رَجَلاً" موسی ۷۰ نفر را خودش انتخاب کرد از قومش، از گروهش با خودش برد بالا که اینها مثلاً در آن وقتی که میخواهد با خدا صحبت بکند در آن صحنه حضور داشته باشند. وقتی آمدند بالا همشون تو زرد. همه مرتد شدند که صاعقه زد همشون هم مردن که بعد حضرت موسی گفت خدایا من اینها را آورده بودم شاهد صدقم باشند. الان برگردم بگویم ۷۰ تا را کشتم. کی حرف من را قبول میکند؟" که دوباره خدا زندهشان کرد.
امام زمان (عج) به سعد بن عبدالله فرمود: "آن که موسی بود. قرار بود ۷۰ تا از بهترینها را انتخاب کند." امام برای خودشان انتخاب بکنند. "علمای دین توقع دارند که مثلاً یک عالمی که در حوزه علمیه مثلاً به یک کسی مسئولیت داده، او اشتباهی کرده. این الان گردن بگیره و به خاطرش باید اصلاً اعدام بشود؟ بابا آن که حضرت موسی بود. ۷۰ تا از بهترینها را انتخاب کرد. اینجوری در آمدند. طبیعی است دیگر. وقتی درد دارد، عذرخواهی میکند. جبران میکند. اشتباه طبیعی است. یک مسئول برای یک جایی انتخاب کرده، فاسد در آمد." میگوید که: "این را هم امام زمان (عج) به من فرمودند و و خدمت شما عرض کنم که به همین مناسبت که حالا بحث انتخاب بود و اینها."
اینجا که بحث رسید که مردم خودشان انتخاب کنند، اصلاً من حرفی نزدم. اشراف امام زمان (عج) خیلی عجیب است. "سعد بن عبدالله با آن یارو ناصبی دشمن اهل بیت که صحبت کردی چرا سؤالاتش را جواب ندادی؟" (حالا اصلاً خودش سؤال نپرسید. آفرین حواسهای جمع الحمدلله پس زیاد است در این جلسه.) "آن بابا برگشت گفت داستان غار." امام زمان (عج) از ما اینها را میخواهد. بچه شیعه مذهبی میرود تو دانشگاه یک شبهه میاندازند له میشود. خوشحالم توسلاتش به امام زمان (عج) ادامه دارد و سهشنبههای مهدوی میرود و مثل ماست. نگاه کردی؟ خوب برو یاد بگیر. برو جواب بده. امام زمان (عج) سه ساله در زمان امامت پدرش امام عسکری (ع). (اینستاگرام بود؟ نه. فیسبوک بود؟ نه.) این حجم درگیری گفتمانی و اعتقادی هنوز عصر غیبت امام است. آن موقع توقع داشته. الان که دیگر هیچی.
حضرت فرمودند که: "چرا شبهه غار را جواب ندادی؟" "من چی میگفتم؟" حضرت فرمودند: "این بابا برگشت گفتش که پیغمبر ابوبکر را با خودش برد تو غار چون که خلیفه بود. برایش هم فرقی نمیکرد که علی جایش بماند کشته بشود. بهش میگفتی مگر خود شما اهل سنت روایت نکردید که پیغمبر فرمود خلافت بعد از من ۳۰ ساله است؟ مگر آن ۳۰ سالی که خلافت بعد پیغمبر میشود ابوبکر و عمر و عثمان و علی نیستند؟ مگر همه اهل سنت نمیگویند که این چهار تا با هم خلیفه اند؟ مگر پیغمبر دنبال این نبود که خلیفه بعد خود را با خودش غار ببرد و جانش حفظ بشود؟ یعنی پیغمبر ابوبکر را دوست داشت، عمر و عثمان جانشان برایش مهم نبود؟ بعد علی مگر جزو همان چهار تا نیست؟ بعد پیغمبر گفته خلافت ۳۰ ساله است. هر چهار تاشون هم خلیفه اند. یکی را با خودش برد غار، یکی هم گفت جای من باش تو کشته شدی مهم نیست. اینکه ظلم پیغمبر بوده. مردم! پیغمبر صلاحیت پیغمبری ندارد."
"بعد به تو گفتش که عمر و ابوبکر از سر اجبار مسلمان شدند یا از سر اختیار؟" اینجایش قشنگ است. یک مبنای تحلیلی تاریخی شکل میگیرد. "تو هم ماندی. اگر بگویی از سر اختیار که خب پس منافق نمیشوند. اگر سر اجبار که زوری نبوده. نه. باید جواب میدادی. نه از سر اجبار، نه از سر اختیار. از سر طمع مسلمان شدند. چون یهودیها به اینها گفته بودند بروید اعلام مسلمانی بکنید. خودتان را به پیغمبر بچسبانید. بعدها سوار میشوید. میتوانید خلیفهاش بشین."
از آن جملات عجیب و غریب است که کلی داستان تحلیلهای تاریخی را زیر و رو میکند. اینجوری جواب بهش میدادی. بعد دیگر حالا بقیه مسائلی که مطرح بود و حضرت فرمودند که وقت نماز شده. "بریم نماز." وضو گرفتند و آن قضیه که عرض کردم احمد بن اسحاق برگشت و خدمت شما عرض کنم. من روایتها را تکه تکه کردم.حیفم میآید مثلاً همین تکه... از آن توضیحات خیلی جالبی دادند در مورد اینکه داستان مسلمان شدنشان چی بود. تشبیه کردند که دیگر وقت نشد چون دیگر وقتمان کم است. جلسه تمام شد و رفتند و بعدها چند جلسه باز آمدیم تا وقتی سامرا بودیم. سعد بن عبدالله میگوید: "من و احمد بن اسحاق چند جلسه آمدیم خدمت امام عسکری (ع) ولی دیگر آن آقازاده را ندیدیم. آن کودک را دیگر ندیدیم."
یک بخش روایت هم هست خیلی جالب است. این را هم برایتان بخوانم. توش کلی نکته است. اینجا دارد که آخرین باری که آمدیم که آمدیم خداحافظی کنیم من و احمد بن اسحاق. وقتی رسیدیم، احمد بن اسحاق به امام عسکری (ع) عرض کرد: "یابن رسول الله! ما برای خداحافظی آمدیم. ببینید چقدر که عالم عجیب و غریبی است. خیلی این بخش روایت خیلی شیرین است. حالا همهاش قشنگ بود. جذاب بود. این خیلی یک طعمی دارد، مزه دلنشینی دارد."
احمد بن اسحاق گفتش که: "آقا برای خداحافظی آمدیم. حرکت ما دیگر نزدیک شده. باید برویم. دلم خیلی خون است از اینکه دارم از کنار شما میروم. ولی از خدا میخواهم که رحمت خودش را بر جد شما، بر پدر و مادرت و دو سید جوانان بهشت که پدر و عموی شما باشند جاری بکند و بر پدران شما ائمه طاهرین و فرزند پاک شما و از خدا میخواهم هی مقامات شما را افزون بکند و دشمنتان را ذلیل بکند."
"از خدا میخواهم این سفر سفر آخر و زیارت آخر من نباشد." (اگه دیدم...) سعد بن عبدالله میگوید: "دیدم چشمهای امام عسکری (ع) پر اشک شد. اشک ریخت روی محاسنش. فرمود: "این دعای آخرت را نگو. این دیگر آخرین ملاقات ماست. تو از اینجا برمیگردی. فلان مقدار که حرکت میکنی به شهر حلوان که میرسی از دنیا میروی." این خبر را که داد، از شدت ناراحتی احمد بن اسحاق غش کرد. به هوش آمد. عرض کرد که: "آقا پس اگر من قرار است از دنیا بروم، کفنم را شما بدهید." میگوید حضرت الآن یک سری ۱۳ درهمی دادند. فرمودند: "آنجا که رسیدی بده. دقیقاً پول کفنت میشود."
حالا ادامه دارد روایت که رفتند و به منطقه حلوان رسیدند. تب کرد. (همین سر پل ذهاب خودمان است که در کرمانشاه.) احمد بن اسحاق آنجاست. (شهدا خیلی متوسل میشدند در زمان جنگ به این شهید بزرگوار.) آنجا رسید. تب کرد. به دوستانش گفتش که: "من را تنها بگذارید. امشب ۱۳ درهم را هم بدهید به این کفنفروش منطقه بدهید که با این برای من کفن تهیه کند." دقیقاً با ۱۳ درهم کفنی برایش تهیه کردند.
سعد بن عبدالله میگوید: "من تو اتاق خودم بودم. بعد نماز دیدم کافور خادم امام عسکری (ع) من را بیدار کرد." یعنی چی؟ یعنی خادم امام عسکری (ع) با طی الارض آمده. بیدار کرد. گفت: "خدا بهت صبر بده. رفیقت از دنیا رفت. پاشو میخواهیم دفنش بکنیم." حضرت خادم خودشان را فرستادند برای دفن احمد بن اسحاق. این وداعی که داشت میکرد، ناراحت شد. با دعا گفت: "ان شاءالله سفر آخر ما نباشد." امام عسکری (ع) زدند زیر گریه. یعنی چی؟ معناش چیست؟ چقدر لطیف است. چه عالم عجیب و غریبی. این عبارتی که ما زیارت وداع وقتی برای معصوم میخوانیم، همین را میگوییم دیگر. "ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارته."
یک زیارتی هم هست. بالاخره شما این جمله را میگویی. امام میداند که این جمله درست نیست. زیارت آخرت است. دوست داری بازم بیایی. امام میداند دیگر نمیتوانی بیایی. امام میزند زیر گریه از غصه اینکه چه داستانی است. چه محبتی است. چه عشقی است. چه رفاقتی است. چه دلتنگی است. امام صادق (ع) فرمود: "ما دلمان برای شماها تنگ میشود. "ریحکم" بوی شما وقتی تو خانه من میپیچد، من سر کیف میآیم." امام حسین (ع) دلش برای زائرای کربلا اربعین تنگ میشود. بوی این زائرا تو حرم بپیچد. فقط شما نیست که دلت برای آن جادههای شلوغ منتهی به کربلا تنگ میشود. دل فاطمه زهرا (س) هم تنگ میشود. دل امام زمان (عج) هم تنگ میشود. عالم عجیب و غریبی است در محبت این است.
داستان این شد. قضیه احمد بن اسحاق با امام عسکری (ع). این امام مظلوم این ایام. روزهای پایانی. سم دادند به وجود نازنینش. عَقید، غلام امام عسکری (ع) بود. میگوید که: "دیدم سم روی بدن امام عسکری (ع) اثر کرد. بیمار شد. حضرت ضعیف شدند. امام عسکری (ع) به من فرمودند که: "برو برای من جوشانده دم کن. مَستکی بریز با آب جوش بخورم. یکم جون بگیرم." (مقوی است دیگر. توی این داروهای امام کاظم و اینها هم هست.) گفت: "رفتم جوشاندم و آوردم. تو یک ظرفی ریختم برای امام عسکری (ع) آوردم."
حضرت ضعف را گرفتند. بخورند. "دیدم دستشان به شدت دارد میلرزد. رساند به لب مبارک. دیدم این ظرف هی خورد به دندان امام عسکری (ع)." به من فرمود: "اُدخُلِ البَیت. برو تو این اتاق پشتی. یک پسر بچهای میبینی دارد نماز میخواند. بگو صداش کن. بگو بیاد." میگوید من هم سریع رفتم اتاق پشتی. رفتم در را باز کردم. یک پسر بچه ۵ ساله اینها در سجده، انگشت بالا آورده، دارد التجا میکند. قاعدتاً باید حالا (تو روایت اینطور نگفته ولی چیزی که به ذهن آدم برای حال پدر دارد دعا میکند) بر سجده.
میگوید به آن آقا عرض کردم که: "آقا! شما را میخواهم. زود خودتان را برسانید." دیدم نمازش را سریع جمع کرد و لحظاتی بعد مادرش (نرجس خاتون، دست او را گرفته) این آقازاده کوچک قدمزنان آمد محضر امام عسکری (ع). حضرت فرمودند که: "پسرم! این آب را به من بده. من نمیتوانم بخورم." ظرف آب را آوردند بالا. جرعه جرعه در کام امام عسکری (ع) ریختند و فرمودند: "سیراب شدم." (زود میرویم با هم آنجا)
میگوید حضرت گریه کرد. نگاه کرد به امام زمان (عج). فرمود: "أنت صاحب الزمان. أنت المهدی. یا سید اهل بیته! اِسقِنَا الماءَ. فَإِنّی راهِبُ الا رَبّی." (ای سید این خانواده! به من آب بده. من رفتنیام.) بعد آب را که داد، فرمود: "پسرم! به تو میسپارم مواریث و عهدهایی که از آباء و اجداد من است. از پیغمبر. تو ولی، تو صاحب زمان، تو امامی. با تو خداحافظی میکنم ولی میخواهم نماز بخوانم." گفت که: "اینجا حضرت آبی آوردند. یک پارچهای هم پهن کردند." امام زمان (عج) شروع کردند بابا را وضو دادن. آب به صورت ایشان ریخت. مسح سر که از دستها را شست. همان حالت نشسته امام عسکری (ع) نماز را خواندند و بعد هم بعد آن نماز دیگر. بعد آن گفتوگو حضرت به شهادت رسیدند.
دیگر با اینکه کاملاً قضیه مخفیانه بود در قضیه دفن امام عسکری (ع)، با اینکه کسی... برادر امام عسکری (ع)، جعفر کذاب، آمد کار دفن را انجام بدهد، لحظه آخری که ایستاد نماز را بخواند، آقازاده کوچکی آمد. عبای جعفر کذاب را کشید. گفت: "عمو! شما برو کنار. کار من است این نماز را بخوانم." غرضم این است که خلاصه آقا! امروز امام عسکری (ع) به شهادت رسیدند. هم لحظه آخر آب دادن به امام عسکری (ع) و هم هم خود امام زمان (عج) نماز خواندند و با احترام دفن کردند. سامرا بود. غربت بود ولی به هر حال آبرومندانه تمام شد امروز.
الحمدالله امام زمان (عج) امروز غسل داد، امروز کفن کرد، امروز نماز خواند، امروز دفن کرد. ولی از امروز، امروز شهادت امام عسکری (ع) تا امروزی که من و شما اینجا هستیم، هر هر غروب یک روضهای را هی زمزمه میکند امام زمان (عج) در زیارت "السلام علی المغسل بدم الجرا." هر روز زیارت ناحیه میخواند ولی دیگر روضه پدرش امام عسکری (ع) را نمیخواند. او با احترام داده شد. میگوید: "سلام بر آن آقایی که او هم غسل داده شد ولی چطور؟ "بدم الجرا." آنقدر در خون خودش غلطید. تمام بدن او غسل داده شد." خط آخر "سلام علی من دفنه اهل قرآن." طاقت نداشت. جعفر کذاب بالای پدرش بایستد. کنار زد. فدای آن آقایی که وقتی بنی اسد آمدند دیدند گرگ و سگ و وحوش بیابان دور بدن...
در حال بارگذاری نظرات...