استغاثه

استغاثه

استغاثه . 1403/09/15
01:00:52
90

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهو قولی.
در کتاب «در محضر بهجت» که مجموعه سخنان مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت است، بخشی از مباحث و مطالب ایشان در این کتاب جمع شده است. در جلد دوم کتاب، صفحه ۲۲۹، مطلبی دارند. آقای بهجت خودشان حالا مقداری این مطلب را توضیح می‌دهند که خیلی درخور توجه است.
آقای بهجت می‌فرمایند که: "شخصی می‌گفت در خواب به من گفتند به مردم بگو..." حالا این شخصی که بوده یا خود بهجت بوده یا کسی بوده که به هر حال آقای بهجت به او خیلی اطمینان داشته است. پس کسی که احتمالاً خود بهجت باشد، خواب می‌بیند. در خواب به ایشان می‌گویند که این را به مردم بگو: "برای رفع گرفتاری‌ها و نگرانی‌ها، ملتزم به زیارت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها شوید. سعی کنید که روزانه زیارت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را انجام دهید." حالا هر کدام از این زیارت‌نامه‌هایی که هست، بتوانند بخوانند. ملتزم باشند و انس داشته باشند برای رفع گرفتاری‌ها و نگرانی‌ها. یعنی هم چیزهایی که الان هست که می‌شود گرفتاری، هم آن چیزهایی که می‌ترسیم بیاید که می‌شود نگرانی. الان وضع ما دقیقاً همین است؛ هم وسط گرفتاری هستیم، هم وسط نگرانی. برای رفع این‌ها ملتزم شوند به زیارت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها.
آن صلواتی که در مورد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها هست هم خوب است. زیارتی هم که هست، همین زیارت یا ممتحنه هم خوب است. هر زیارت و هر دعایی که به‌نحوی ارتباط با حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها داشته باشد، که حالا البته یک نمونه مهمی را ان‌شاءالله عرض می‌کنم.
آقای بهجت می‌فرمایند: "بنده تعبیر این خواب را نفهمیدم. نفهمیدم برای چی برای رفع گرفتاری‌ها و نگرانی‌ها باید ملتزم به زیارت حضرت زهرا شد، مگر اینکه گفته شود..." حالا ببینید آقای بهجت می‌خواهند تعبیر خواب کنند. عالم به این می‌گویند، تعبیر خواب هم به این می‌گویند. ببینیم چه می‌گوید؟ چقدر مطلب عمیق است!
مگر اینکه این‌طور گفته شود که حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها برای مردم همین امروز کشته شده است. چندتا نکته می‌گوید:
نکته اول: حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها برای مردم امروز کشته شده است.
نکته دوم: بنابراین... واقعاً آقای بهجت این‌جوری بودند، می‌فرمودند: "من یک جمله می‌گویم، ولی یک کتاب را خلاصه می‌کنم تویش." واقعاً این شکلی است! الان همین جا، جمله‌ای که می‌فرمایند یک کتاب است. حکیم به این می‌گویند.
بنابراین، "از کسی که آن روز" (یعنی روزی که به حضرت زهرا ظلم شد)، "آن روز را نمی‌خواست و بدان راضی نبود، رفع بلا می‌شود." آقای بهجت می‌آید این فاصله زمانی بین حضرت زهرا و امروز را قیچی می‌کند. امروز می‌شود ملحق به روز حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. هم حضرت زهرا برای امروز کشته شده‌اند، هم شما اگر کاری که دیروز باید انجام می‌دادی را امروز انجام بدهی، آن بلایی که سر آن‌هایی آمد که از حضرت زهرا خودشان را جدا کردند، از شما برداشته می‌شود.
دوباره بگویم؟ سخت بود. یک تعدادی زیر بار حرف حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها نرفتند. بی‌بی هم به این‌ها فرمود: "چون زیر بار نرفتید، بلا می‌بارد، گرفتار می‌شوید، بیچاره می‌شوید." این مال آن روز که نبود، مال امروز هم هست. امروز هم شما اگر زیر بار حرف حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها نروید، همان بلاهایی که آن روز سر آن‌ها آمد، امروز هم سر شما می‌آید.
آن چه بود؟ رفتن زیر چتر ولایت. درست است؟ آن روز فاطمه زهرا خواست همه بروند زیر چتر ولایت، نرفتند، گرفتار شدند. امروز هم حضرت زهرا می‌خواهد که همه بروند زیر چتر ولایت. نروند، گرفتار می‌شوند. بروند، گرفتاری‌شان برطرف می‌شود. چطور بروند که گرفتاری‌شان برطرف شود؟ آن کاری که آن روز آن‌ها با فاطمه زهرا کردند را اگر امروز به آن راضی نباشی، تو هم می‌روی زیر چتر ولایت. مطلب عمیق است.
خب، حالا چطور راضی نباشیم؟ "زیرا زیارت آن حضرت کاشف است از تولی و اینکه در آن روز بوده است تا تولای خودش را اظهار کند. لذا امروز به همان اعتقاد و توسل و دعا و زیارت مشغول است." آن روز باید اظهار ولایت می‌کردیم به فاطمه زهرا، می‌رفتیم زیر چتر ولایت. نبودیم که اظهار ولایت کنیم. امروز اظهار ولایت می‌کنیم تا برویم زیر چتر ولایت.
امروز چه شکلی اظهار ولایت کنیم؟ توسل، دعا، زیارت، انس با حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. توسل به حضرت زهرا، زیارت حضرت زهرا، این‌ها می‌شود تولی حضرت زهرا. اظهار ولایت به حضرت زهرا برای مردم امروز هم کشته شده است. چقدر عمیق! آقای بهجت از یک مطلب ساده که ما خیلی ساده می‌گیریم، چقدر مطلب درآورد! "وقتی امروز با دعا و زیارت و توسل رفتی زیر چتر ولایت فاطمه زهرا، از شمولیت بلا خارج خواهی شد."
امروز هم هر کسی که توسل و توجه و تضرع داشته باشد خدمت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، آن چتر ولایت بر سرش می‌آید. جبر جغرافیایی و تاریخی که نیست که بگوییم آقا خدا حضرت زهرا را به مردم یک عصری داده بود، به ما که نداده بود. به ما نداده است؟ به ما هم داده است. آن روز بدن عنصری و فیزیکی حضرت زهرا بین آن‌ها بود. وظیفه نسبت به او داشتند که حالا آن موقع البته انجام ندادند. امروز حضور نوری حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بین ماست. نسبت به او وظیفه‌ای داریم. اگر وظیفه‌ی امروز را انجام دادیم، بلا از ما برداشته می‌شود.
و خواستم روی حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها تأکید شود که حالا خود همین کلی مطلب تویش است. در روایت هم دارد خود اهل بیت علیهم‌السلام به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها توسل می‌کردند. این خیلی عجیب است. در کتاب کافی، جلد ۸، صفحه ۱۰۹، روایتی دارد علی بن ابی حمزه از ابی ابراهیم امام کاظم علیه‌السلام. به امام کاظم علیه‌السلام عرض می‌کند، می‌گوید آقا من هفت ماه است که تب گرفته‌ام. هی بدنم گر می‌گیرد و پسرم هم ۱۲ ماه است که گرفتار تب است و هی تضاعف علینا. هی این تبمان بالا می‌رود. یعنی یک سال گذشته برای بچه‌ام، هفت ماه برای من گذشته. تب کم نشده، هی بدتر شده، هی بیشتر شده. یک وقت‌هایی بالای تنم را می‌گیرد، یک وقت‌هایی پایین تنم را می‌گیرد. خلاصه این بدن همش گرفتار این تب و این حال بد است.
می‌گوید به امام کاظم گفتم: "آقا یک حدیثی هم شنیدم، بگذارید خدمتتان نقل بکنم. ببینیم درست است اینی که به من گفتند؟" خیلی جالب است، خیلی روایت نابی است. گفتم که: "فدایت شوم، اگه اجازه بدهید من یک حدیثی که از ابوبصیر شنیدم -ابوبصیر نقل کرده از جدتان امام باقر علیه‌السلام- یک حدیثی گفته، این را هم برای شما بگویم. ببینم تأیید می‌کنید."
که امام باقر وقتی که می‌گرفت بدنشان را، "اذا وجعه استعان بالماء البارد." وقتی تب‌دار می‌شدند، حضرت آب خنک می‌خواست. می‌خواستند که برایشان آب خنک بیاورند. دوتا لباس تهیه می‌کردند، یک لباس را می‌گذاشتند توی این آب خنک، یک لباس هم تن می‌کردند. اینی که تنشان بود، وقتی خشک می‌شد، در می‌آوردند، آن لباسی که تو آب خنک خیس شده بود را تن می‌کردند. دوباره این لباس را می‌گذاشتند تو آب خنک. این کار را انجام می‌داده. به من گفتند که امام باقر وقتی تب می‌گرفتند این کار را می‌کرد. و گفتند که جد شما امام باقر وقتی تب می‌گرفتند، یک جوری که همه بشنوند، یک ذکری را می‌گفتند. "حتی یسمع صوته علی باب دار." یک جوری که صدایشان می‌رسید به در خانه. این‌طور بلند این ذکر را می‌گفتند.
آن ذکر چی بود؟ امام باقر وقتی تب پیدا می‌کردند، بلند این ذکر را می‌گفتند: "یا فاطمه!" صلوات می‌فرستند. یا فاطمه! بلند. خیلی عجیب است. وقتی امام باقر خودش معصوم است، خودش حجت بر خلق است، خودش ملاذ العالمین است. به واسطه او درد و بلا از همه عالم می‌رود. وقتی تب پیدا می‌کند، یک دستور طبی ظاهری انجام می‌دهد که حالا آب خنک و این‌ها. یک دستور ذکری هم، دوایی هم، دعایی. دوایی‌اش همین است، آب خنک. دعایی‌اش خب این همه ذکر، این همه دعا. استغاثه می‌کند به مادرش حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. یا فاطمه! بلند. یا فاطمه! آرام. صدایشان به پشت در می‌رسید. این‌طور تو آن حالت تب وقتی امام باقر می‌سوختند، بلند صدایت می‌کردند حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. درس تربیت، تعلیم باقرالعلوم، آمده بشکافد این حقایق را برای مردم. یکی‌اش این است: تو گرفتاری باید به فاطمه زهرا پناه برد. اهل بیت پناه می‌برند، امام معصوم پناه می‌برد. قطعاً امام زمان هم (که سیره امام زمان از امام باقر جدا نیست)، امام زمان هم تو گرفتاری و بیماری و مشکلات به مادرشان حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها متوسل می‌شود.
خیلی مهم است این، خیلی نکته دقیقی است که باید به آن توجه داشت که می‌گوید: "برای امام کاظم این را گفتم." حضرت فرمودند: "صدقت." بله، همین‌طور است، درست است که شنیدی، درست است. بعد گفتم که: "آقا برای تب دارویی که شما می‌دهید چیست؟" فرمود: "ما وجدنا لها عندنا دواء الا الدعا و الماء البارد." ما دو تا چیز بیشتر برای تب درمان نداریم: یکی دعا، یکی آب سرد. همان چیزی که امام باقر انجام می‌داد، معلوم می‌شود که این کاری که امام باقر انجام می‌دادند و حضرت زهرا را صدا می‌زدند، امام کاظم این را تعریف کردند به چی؟ به دعا. دعایی که شما از حضرت زهرا بخواهی، خدا بخواهی. مگر خواستن از حضرت زهرا چیزی جدای از خواستن از خداست؟ شما از کسی داری می‌خواهی که مظهر تام تمام اسماء و صفات خدای متعال است. شما چطور یک اسم خدا را صدا بزنی، از خدا خواستی؟ چطور "شافی" بگویی، بگویی "یا شافی" از خدا خواستی؟ بعد بگویی "یا فاطمه" از غیر خدا خواستی؟ یا شافی بگویی از خدا خواستی. یا فاطمه بگویی هم از شافی خواستی، هم از کافی خواستی، هم از معافی خواستی، هم از رازق خواستی. همه با این تفاوت که مظهر رحمت خاصه است، توجه خاصه است. به تعبیر آیت‌الله بهجت: "برای مردم امروز کشته." این اسمی است که تنزل پیدا کرده تو این عالم. این اسم در طلب شما بوده است. این اسم برای هدایت شما خود را فدا کرده است. خیلی حرف‌ها این‌جاست که صدا زدن می‌شود اصل دعا، لب دعا، مخ دعا. اینجاست که گره باز می‌کند در توسل و استغاثه به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها.
بعضی چیزها به طور خاص سفارش شده است. من حالا اول در مورد اصل استغاثه یکی دو تا نکته دیگر عرض بکنم. در مورد زمان غیبت، فتنه‌های قبل از ظهور، به طور خاص به ما دستور دادند استغاثه کنید. یکی از اساتید به بنده می‌فرمود: "من هر شب نماز استغاثه می‌خوانم." مرحوم آیت‌الله سعادت‌پرور، آیت‌الله پهلوانی تهرانی، فرموده بودند: "من برای رفع گرفتاری از انقلاب، از یک سالی شروع کردم هر روز نماز استغاثه می‌خوانم. ۷ سال است که مدام دارم هر روز نماز استغاثه می‌خوانم." ما این‌ها را ساده می‌گیریم. رهبر عزیز انقلاب برای شهید سید حسن نصرالله هر روز صدقه می‌دادند. گاهی دوبار صدقه می‌دادند. برای خود رهبری هفته‌ای که هیچ، ماهی بلکه سالی یک بار صدقه دادیم، قربانی کردیم. نمی‌شود. یک جمله‌ای هم می‌شنویم که آقا یک چیزی می‌فرمایند که یک کمی بوی یک چیزی می‌دهد، ناراحت هم می‌شویم. خب چه زحمتی کشیدیم که حالا توقع داریم خدا نعمت را از ما نگیرد؟ حالا ان‌شاءالله نمی‌گیرد، ولی منوط به این است که شما هم یک تکانی، یک حرکتی، یک دعایی، توسلی، صدقه‌ای، استغاثه‌ای. استغاثه جمعی. چند تا مسجد تو این ایام پا شدند دور هم جمع شدند همین چیزهایی که رهبری فرمودند، سوره‌ی فتح، همین یکی دو تا دعایی که معرفی کردم، دسته جمعی انجام دهند. تو حرم‌ها انجام دهند، حرم امام رضا، حرم حضرت عبدالعظیم. تو هیئت‌ها انجام دهند. خوش‌خوشانه دیگر. ما که چیزیمان نیست. من فقط مشکلم این است که بنزین گران نشود. مشکلی نداریم. حالا مردم لبنان و فلسطین این‌ها دارند نابود می‌شوند. دیگر حالا ان‌شاءالله خدا. آن‌ها هم خیلی از عمق جان درک نمی‌کنیم.
این روایت را ببینید. ابوحمزه ثمالی از امام باقر روایت می‌کند. می‌گوید که حضرت فرمودند که: "آن کسانی که به خدا بیشتر از همه نزدیک‌اند و از همه بیشتر به خدا آگاه‌اند و بیشتر از همه ارأف بالناس، بیشتر از همه نسبت به مردم رأفت دارند، محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله و آل محمد و ائمه علیهم‌السلام. بیشتر از همه به مردم رأفت دارند پیغمبر و اهل بیت. فادخلو حیث دخلوا. هر جا این‌ها رفتند، شما هم بروید. هر جا از هرچی این‌ها جدا شدند، شما هم جدا بشوید. فان الحق فیهم. حق بین این‌هاست. این‌ها اوصیائند، این‌ها ائمه‌اند. به این‌ها نگاه کنید، هر کار کردند شما هم همان کار را انجام بدهید، تبعیت کنید. و ان اصبحتم یوماً..." امام باقر می‌فرمایند: "اگه یک روزی هم چشم باز کردید دیدید امامتان غایب شده." حالا که امام هست، امام باقر، امام صادق، موسی بن جعفر. "یک روزی هم می‌آید چشم باز می‌کنید، می‌بینید امام نیست. لاترا منهم احدا. امام را پیدا نمی‌کنید. چکار کنیم آن روز؟ شرایطی که ما داریم؟ فاستغیثوا بالله." آن روز، روز استغاثه است. روز غیبت، روز استغاثه است. زمان غیبت، زمان استغاثه است. استغاثه مدام. بعد فرمود: "به سنت عمل کنید. هر که را که باید دوست داشته باشی دوست بدارید. هر که را که باید نفرت داشته باشید، نفرت داشته باشید. فما اسرع ما یأتیکم الفرج." زود می‌آید فرج. این کارها را بکنی، فرج زود می‌آید. استغاثه کنید.
راهکاری که به ما داده، این استغاثه هم یک بخشیش استغاثه به خود اهل بیت است. استغاثه تفاوتش با توسل این است که توسل ممکن است یک وقتی از سر شدت باشد، یک وقتی تو حالت معمولی. ولی استغاثه همیشه با یک درک شدتی همراه است. قرآن هم این کلمه را به کار برده در سوره مبارکه قصص. می‌فرماید که: "آن طرفدار حضرت موسی وقتی با آن طرفدار فرعون درگیر شده بودند، فاستغاثه الذی من شیعته علی الذی من عدوه." این طرفدار حضرت موسی استغاثه کرد به حضرت موسی، کمک خواست از حضرت موسی. حضرت موسی آمد کمکش کرد، نجاتش داد. تعبیر استغاثه به کار برده. کمک گرفتن از غیر خدا اشکالی ندارد. احمق‌های وهابی خب این‌جا هم دارد غیر خدا کمک می‌گیرد دیگر. از موسی دارد کمک می‌گیرد، توسل کرده دیگر. از خدا بخواه، از خدا بخواه. بچه! موسی می‌خواهی؟ گرفتار شدی، از خدا بخواه کمکت کن! از موسی کمک گرفت. تعبیر "استغاثه" را هم به کار می‌برد. استغاثه کرد به موسی و موسی نجاتش داد. خب این اولیاء که زنده و مرده ندارند، دستشان هم که باز است. حضرت زهرا که در دنیا بود، با حضرت زهرا که از دنیا رفته، بلکه به مراتب حضرت زهرایی که در دنیا نیست دستش بازتر است. هرچند تفاوتی هم نیست. اینجا است که استغاثه به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها مهم می‌شود، خصوصاً نماز استغاثه به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. کلیدی است که واقعاً به هر دری می‌خورد.
اول نمازش را بگویم. روایت از امام صادق علیه‌السلام. مرحوم مجلسی هم در جلد ۹۱ بحار نقل می‌کند که: "اذا کانت لک حاجة الی الله وضقت بها ذرعا." هر وقت حاجتی داشتی و شرایط بهت تنگ آمد، این کار را بکن. دو رکعت نماز بخوان. "فصل رکعتین." سلام را که دادی، نماز تمام شد، سه بار "الله اکبر" بگو. "و سبح تسبیح فاطمة." تسبیحات حضرت زهرا را بگو. یک پرانتز اینجا باز بکنم. اگه حواسم پرت نمی‌شود، پرانتز باز کنم بگویم. اگه حواستان پرت می‌شود نگویم.
یک نکته فوق‌العاده‌ای که هست تسبیح حضرت زهرا بعد نماز خودش معادل هزار رکعت نماز است. هزار رکعت نماز یعنی چی؟ یعنی هزار تا سوره حمد. درست است؟ حمد و سوره اگر لحاظ کنیم، آن سوره‌اش "قل هوالله" باشد، یعنی هزار تا "قل هوالله." هر سه تا "قل هوالله" یک ختم قرآن است. هزار رکعت نماز که می‌شود هزار تا "قل هوالله" می‌شود ۳۰۰ تا ختم قرآن. باز خود هر ختم قرآنی اثرش چیست؟ باز هر آیه‌ای تو آن ختم قرآن اثرش چیست؟ این‌طوری است این تسبیح حضرت زهرا خودش از تو دلش. برای همین فرمودند ذکر کثیر است، کپسولی. دو رکعت نماز، سه بار "الله اکبر." خود آن سه بار "الله اکبر" هم باز تویش اسرار است. سه تا "الله اکبر"، یک تسبیح حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. بعد برو سجده. صد بار بگو "یا مولاتی فاطمه اغیثینی." امروز انجام دهیم ان‌شاءالله روز شهادت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. هم برای خودمان، مملکتمان، امت اسلام، مردم لبنان، مردم فلسطین. صد بار تو سجده "یا مولاتی فاطمه اغیثینی."
سمت راست صورت را می‌گذاری، دوباره صد بار. دوباره سجده می‌روی و البته اینجا تو این روایت سمت چپ را نگفته که تو روایت دیگری دارد سمت چپ را می‌گذاری. صد، پس صد بار اول تو سجده، پیشانی، صد بار بعد سمت راست صورت، صد بار سمت چپ صورت، صد بار دوباره پیشانی. ده بار. می‌شود چند تا؟ ۴۱۰ بار. ۴۱۰ بار "یا مولاتی فاطمه اغیثینی." فرمود: "فان الله یقضیها." خدا ان‌شاءالله برآورده می‌کند.
یک عزیزی تصادف کرده بود، خیلی بدنش، می‌آید این جلسات، خیلی از این جلسات شرکت می‌کند. خیلی بدنشان آسیب دیده بود، با عصا حرکت می‌کرد. بعد ایشان پارسال بهترین جلسات آمدند. گفتند: "آقا من به خاطر شرایط بدنیم نمی‌توانم ازدواج کنم." بهشان عرض کردم: "ناامید نشو. نماز استغاثه به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بخوان." چند وقت قبل حرم حضرت عبدالعظیم ایشان را دیدم. به ایشان گفتم که: "اون قضیه چی شد؟" گفت: "می‌خواستم به شما بگویم، یادم رفت، فرصت پیش نیامد. می‌خواستم بگویم الان با خانمم آمدم حرم. توی خلوتی نماز استغاثه به حضرت زهرا را خواندم. دلم هم شکست، گریه کردم. به طرز عجیبی." حاجی ما که خودمان هزاران مثل این دیدیم. یعنی اصلاً این چیزهایی که خیلی طبیعی است، خیلی اکسیر اعظم نماز استغاثه به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها.
گاهی هم می‌گوییم، گاهی هم می‌شنوند، گاهی هم عمل نمی‌کنند، باز می‌آیند دنبال یک راه‌حل می‌گردند. یک قضیه عرض بکنم برایتان. کتاب گنجینه دانشمندان. این قضیه قبلاً یک بار گفتم، حالا مجدد از روی خود متن با دقت و جزئیات بیشترش بگویم. تو کتاب گنجینه دانشمندان، جلد هفتم، اثر جناب سیبویه یزدی. می‌گوید که: "من یک پسرعمویی داشتم به نام حاج شیخ علی، این از روحانیون یزد بود. ایشان با یک تعدادی از دوستان یزدی‌اش یک سال مشرف شدند حج. برای حج هم اول رفتند کربلا. کربلا که آمدند، آمدند منزل ما." ایشان ساکن کربلا و از آنجا رفتند مکه. "من منتظر بودم بعد از ایام حج که این‌ها تو مسیر برگشت دوباره بیایند خانه ما و یک کربلا و بعد برم برگردم یزد. هرچی گذشت دیدم که خبری نشد. مدت طولانی گذشت و خبری نشد. گفتم احتمالاً یک مسیر دیگر مستقیم رفته یزد، دیگر کربلا نیامد. مدتی گذشت و یک روزی تو حرم امام حسین علیه‌السلام آن رفیق‌هایش که با او حج رفته بودند را دیدم. دیدم که این‌ها هستند، او نیست." گفتم: "آقا این چی شد؟" اصرار و التماس. گفتم: "اگه مرده به من بگویید." گفتند که: "نه، این یک داستانی دارد. داستان این است که این شیخ علی مکه که بودیم یک روزی رفت برای طواف. طواف مستحبی رفت و دیگر برنگشت. هرچی هم منتظر شدیم و دنبالش گشتیم و این‌ها ازش خبری نشد. دیگر ناامید شدیم و گفتیم که آقا احتمالاً اینجا سر به نیستش کردند دیگر. هرچی بود کشتنش، دیگر خبری ازش نیست. یک مدت طولانی گذشت. گفتند که آقا ما هرچی منتظر شدیم برنگشت، اساسش را برداشتیم که ببریم تحویل بدهیم." این آقا می‌گوید: "من هم دیگر ناامید شدم، گفتم مرده."
بعد چند وقت دیدم پسرعمویم در می‌زند. در را باز کردم، خودش است. گفتم: "کجا بودی؟" گفت: "یزد بودم. از یزد آمدم کربلا." ایشان از یزد آمده بود کربلا، نه آن. گفتم: "به من گفتند که تو را مکه سر به نیست کردند، گم شده بودی. داستان چیست؟ چطور سر از یزد درآوردی؟" گفتش که حالا دیگر گفتم با جزئیاتش بگویم که حالا قضیه جالب‌تر بشود. گفت: "ببین من الان خیلی خسته‌ام. اول بگو یک دانه قلیان برای من بیاورند، مگر خستگی در کنم. یک قلیان که بکشم بهت می‌گویم چی شده." قلیان آورد، یکم استراحت کرد و داستان را تعریف کرد.
گفتش که: "من هر جا که به جا آوردم مکه، یک روزی از خانه آمدم بیرون برای طواف مستحبی و این‌ها. رفتم مسجدالحرام، طواف کردم، نماز طواف. برگشتم خانه. تو راه یک آقایی بود، ریش‌هایش را زده بود، سیبیل‌های بلندی داشت، شبیه افندی‌ها بود. افندی‌ها کجایی‌ها می‌شوند؟ ترکیه. من را که دید یکم بهم نگاه کرد، خیره خیره. گفت: 'شیخ علی یزدی نیستی؟' گفتم: 'چرا. سلام علیکم، اهلا و سهلا، مرحبا.' دست انداخت گردن من، ما را بوسید و 'منزل ما.' من هم نشناختمش. دیدم خیلی اصرار می‌کند. او ما را شناخته، مثلاً ما که نمی‌شناسیم هرکه ما را می‌شناسد. بعد رفقا بگیر. یکی از همین‌ها می‌خوریم. البته چند باری تا داستان این شکلی هم رفتیم. حالا کار که با توسل فرار کرد همین تازگی اتفاقاً. گفت دست انداخت گردن ما، بریم خانه ما. شیخ علی. بالاخره آدم تو مکه می‌بیند یک نفر ما را به اسم شیخ علی می‌شناسد، آدم زیاد می‌بینیم، نمی‌شناسیم. این او ما را برداشت برد خانه و 'شما کی؟ من چرا نمی‌شناسمت؟' گفت که: 'نه، می‌شناسی. الان یادت نمی‌آید. حالا بریم یادت می‌آید. بریم خانه یادت می‌آید. من از رفقای شمام. بریم حالا بهت توضیح می‌دهم من کیم.'
رفتیم و ظهر شد. خواستم بیایم بیرون برم نماز و مسجدالحرام. گفت: 'ببین آقا، مکه اینجا همش حرم است. تو خانه نمازت را بخوان.' ناهار آورد و گفتم: 'آقا رفقا منتظرم، وقت ناهار است، باید برم، این‌ها چشم به راهند، نگرانی ندارد.' 'اینجا حریم امن الهی است، نترس. به آن‌ها هم نمی‌ترسن، غصه ندارد.' شب شد. هی من گفتم: 'آقا من باید برم.' گفت: 'نه، حالا باشه، من کارت دارم.' نماز عشا را خواندیم و دیدم هی خانه دارد شلوغ می‌شود. رفیق رفیق‌هایش دارند می‌آیند. یک جماعتی شدند و دیدم شروع کردند بد و بیراه و فحش و ناسزا به شیعه دادن. شروع کرد این بابا گفتن که این شیعه‌ها با خلفای ما رابطه خوبی ندارند، توهین می‌کنند، خصوصاً به خلیفه دوم. یک عیدی داریم به اسم عیدالزهرا، تو ربیع‌الاول می‌گیرند و آنجا خیلی توهین می‌کنند به مقدسات ما. و هی من را نشان می‌داد، می‌گفت: 'این شیعه‌ها این‌طورند، این شیعه‌ها آن‌طورند، این شیعه‌ها فلانند.' انقدر از من بد گفت که این‌ها دیگر همه مصر شدند به اینکه همین‌جا فی‌المجلس ما را بکشند. من هم هی انکار کردم، گفتم: 'آقا من این‌جوری نیستم. من اصلاً عیدالزهرا و این حرف‌ها ندارم.'
برگشت به من گفت: 'شیخ علی، حاشا نکن. می‌دانی من کیم؟ مدرسه مصلی یزد یادت است؟' تا این را گفت یادم آمد که ما تو مدرسه مصلی یزد که بودیم آنجا یک همسایه داشتیم به اسم شیخ جابر کردستانی که سنی بود و به ما که می‌رسید یک جور برخورد می‌کرد انگار سنی نیست، حاشا می‌کرد سنی بودنش را. شب ۹ ربیع که می‌شد، طلبه‌ها این‌ها برای آن‌هایی که مجلس نهی می‌گیرند (الان که تو اینستاگرام پخش)، می‌خواهم به آن‌ها تبریک بگویم. تو همه خانه‌هایی که شریک اند. بانک مجلسی باشد که هیچکی نفهمد. حالا من آن را هم نمی‌خواهم الان اینجا باز علنی اشاره بکنم. دیروز پیام داد از اهل سنت که ما صحبت‌های تو را گوش می‌دهیم ولی گاهی احساس می‌کنیم به مقدسات. از شما توقع نداریم. من هم از ایشان توقع نداشتم که این‌طور، ولی آخرش بابت حرف‌های خوبی که می‌زند از خدا می‌خواهم ببخشدش. حالا گاهی یک چیزهایی هم می‌گوید. بزرگان ما خیلی شیعه‌ها انقدر الحمدلله منصف‌اند، خدا خیرش بدهد.
گفت که: "شب ۹ ربیع که می‌شد، طلبه‌ها مجلس می‌گرفتند، می‌رفتند این آقا را به زور برمی‌داشتند، می‌آوردند تو حجره و جلو این هم یک کارهای عجیب غریب می‌کردند که مثلاً لج این را در بیاورند: 'تویی که می‌گویند سنی هستی، شب قتل آقاجونتان است برایمان شب جشن است.' این هم سکوت می‌کرد، به رو نمی‌آورد. به رو نمی‌آورد تا این گفت: 'مدرسه مصلی یزد.' بهش گفتم: 'تو شیخ جابر نیستی؟' گفت: 'چرا، من شیخ جابرم.' گفتم: 'مرد حسابی، من با آن‌ها نبودم. من کار آن‌ها را تأیید نمی‌کردم. من از کار این‌ها خوشم نمی‌آمد.' تو گفت: 'باشه. بالاخره تو هم شیعه‌ای. تو هم اعتقادت مثل آن است. امشب انتقام همه‌تان را می‌گیریم.'
هرچی التماس کردم، گفتم: 'مگر خودت نگفتی اینجا مکه از حرم امن الهی است؟ من دخل کان آمنا.' گفت: 'آن من کانَ آمناً و مسلمان باشد، نه تو.' گفتم که: 'آیه قرآن می‌گوید ان احد من المشرکین استجارک فاجره. اگه یکی از مشرکین از تو پناه خواست بهش پناه بده.' گفت: 'آره، باید مشرک باشد، نه تو. شما از مشرکین بدتر است.'
دیدم که این‌ها دارند با هم گفتگو می‌کنند که چه مدلی ما را بکشند. ایده می‌دهند، نظرات همدیگر را دارند می‌خوانند. کار ما تمام است. تو شهر غریب، دست یک مشت آدم متعصب جاهل. گفتم که: 'اگه این‌طور است، پس بگذار من یک دو رکعت نماز بخوانم بعد من را بکش.' گفت: 'بخوان.' گفتم: 'اینجا که دور من نشسته‌اید چاقو تیز می‌کنید، من حضور قلب ندارم. یک جا خلوت می‌خواهم.' گفتش که: 'هرجا می‌خواهی بروی برو، اینجا در رو ندارد، راه فرار ندارد. هرجا دوست داری برو نماز.'
آمدم حیاط منزل، حیاط کوچکی داشت. دو رکعت نماز استغاثه به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها خواندم. اکسیر اعظم. بعد از نماز، تسبیح حضرت زهرا، رفتم سجده. ۴۱۰ بار "یا مولاتی فاطمه اغیثینی" و التماس کردم به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها که "راضی نشوید تو این شهر غریب به دست این‌ها کشته بشوم، بابت اینکه آخر جرمی هم نکردم، من کاری نکرده‌ام. به وضع فجیع تو این حرم امن الهی. زن و بچه منتظر!"
یهو به ذهنم رسید که از این راه پله بزنم، بدوم برم سمت پشت بام. یک چیزی می‌شود دیگر. حالا گفتم لااقل به دست این‌ها کشته نمی‌شوم، می‌روم از آن بالا خودم را پرت می‌کنم. تعابیر ایشان قشنگ است که گفتم از رو می‌خوانم که تعابیر ایشان می‌گوید: "گفتم شاید مولایم امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب با دست یداللهی خود مرا بگیرد." گفتم: "خودم را پرت می‌کنم، یدالله امیرالمؤمنین است. بین زمین و آسمان به هر حال هوای ما را دارد." دویدم از پله‌ها رفتم بالا که برم از لبه‌ی پشت بام خودم را پرت کنم که حالا اگر هم مردم لااقل تو کوچه با مرگ ساده‌تری سلاخی کنند زنده زنده.
رسیدم پشت بام. پشتیبان مکه یک حاشیه یک متری داشت که اگه بچه از دیوار این حاشیه رد شد، نیفتد پایین. سه تا کوه هم که تو مکه دارد: کوه ابوقبیس، کوه دورتر حرا و کوه نور. و منتظر بودم که تو پشت خانه و کوه‌ها را. گفتم: "الان می‌روم پشت بام." آمدم پشت بام دیدم که حاشیه‌اش که چیزی ندارد. کوه‌ها هم نیست. یک دانه کوه سمت جنوب. چقدر شبیه این کوه تزرجون یزد خودمان است! خانه خودمان است!
دویدم پشت آن هم پشت بام شد پشت بام خانه خودمان. نگاه کردم دیدم که اینجا خانه خودمان است! در زدم. گفتم: "این زن و بچه الان ما را تو پشت. این‌ها منتظرند ما از مکه تازه ۶ ماه دیگر برگردیم. دزد آمد پشت من. من باباتانم. حالا دستتان را از زیر در نشان بدهید." نمی‌دانم از این کار شنگول و منگول و حبه انگور و این حرف‌ها. "آقا بابای ما مکه است و ۶ ماه دیگر می‌آید. این حرف‌ها چیست؟" آقا! "وا کن. به خدا، به پیر، به پیغمبر! من فلانی‌ام." داستانی دارد و برایتان تعریف کنم. دیگر خلاصه با التماس این‌ها در را به روی ما وا کردند. دیدند ما خودمانیم. گفتند گفتم که: "بابا من آن شب می‌خواستند سلاخی‌ام کنند. دویدم پشت بام که از پشت بام خودم را پرت کنم پایین. تا رسیدم پشت آن خانه خودمان است."
آن کسی که بهش توسل کرده، کسی که همه عالم بر مدار قدرت و از دست و بالش بسته نیست که بگوید: "شرمنده. اینجا مکه است، نمی‌توانم کمکت کنم." از این راه پله راه پله‌ها را می‌کند آن راه پله‌ها تا می‌رسد. این قدرت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست و این اثر استغاثه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست که کیمیاست و غوغا می‌کند.
یک حدیثی را بخوانم. این حدیث دیگر هم مطلب آخرمان باشد هم روضه این جلسه باشد. حدیث طولانی. مرحوم صدوق نقل می‌کند این روایت را در کتاب امالی، جلد ۱، صفحه ۱۱۲. امشب هم شب جمعه است، روز شهادت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست. این حدیث مرتبط با پنج تن است. این حدیث را بخوانیم و همین ان‌شاءالله چیزی باشد که امروز باهاش توسل پیدا کنیم محضر اهل بیت و استغاثه کنیم به محضر نورانی حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها.
روایت دارد که ابن عباس این روایت را نقل می‌کند. (اگه این چراغ‌ها را هم خواستید کمتر کنید.) ابن عباس می‌گوید که پیغمبر یک روزی نشسته بودند. امام حسن علیه‌السلام وارد شد. پیغمبر تا چشمشان به امام حسن افتاد، "لما رآه بکا." زدند زیر گریه. بعد به امام حسن فرمودند: "الیّ الیّ یا بنیّ." پسرم بیا پیش من، بیا نزدیک. بیا سمت من. و هی این بچه را سمت خودشان صدا زدند. به خودشان نزدیک کردند. نشاندند امام حسن را روی پای چپشان. حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها وارد شدند. "فلما رآها بکا." پیغمبر چشمشان افتاد به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، پیغمبر زدند زیر گریه. فرمودند: "الیّ الیّ یا بنیّ." دخترم بیا جلو، بیا اینجا. فاطمه زهرا را هم نشاندند روبروی خودشان.
امیرالمؤمنین وارد شدند. تا چشم پیغمبر به امیرالمؤمنین افتاد، "فلما رآه بکا." دوباره زدند زیر گریه. فرمودند: "الیّ الیّ یا اخی." برادر بیا جلو. امیرالمؤمنین هم نزدیک شدند. پیغمبر امیرالمؤمنین را سمت راستشان نشاندند. اصحاب گفتند: "یا رسول الله، ما نری واحدا من هؤلاء الا بکیت و ما فیهم من توبه." آقا چرا به هر کدام از این‌ها نگاه می‌کنید گریه می‌کنید؟ آخه یک چیزی نبود که به این‌ها نگاه کنی شاد بشوی. هر کدام از این‌ها را دیدید یک غمی بهتان وارد شد که این‌طور گریه کردید.
فرمود: "به آن کسی که من را پیغمبر کرد قسم. به آن کسی که من را بر همه خلایق مصطفی کرد. انی و ایاهم الا اکرم الخلق علی الله." من و این‌ها محبوب‌ترین و محترم‌ترین بنده‌های خدایم روی کره زمین. و هیچ‌کس پیش خدا از ما محبوب‌تر نیست، ولی این‌ها یک داستانی دارند. باید بگویم داستان چی بود. من به خاطر این گریه کردم.
"اما علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام، علی اخی و شقیقی و صاحب الامر بعدی." برادر من است، صاحب امر بعد از من است. پرچمدار من در دنیا و آخرت. صاحب حوض من است، صاحب شفاعت من است. مولای هر مسلمان، امام هر مؤمن، رهبر هر انسان باتقواست. وصی من است، خلیفه من است. هم تو اهل بیت من است، هم بر امت من است. هم تو دوران حیاتم، هم بعد مرگم. "محبه محبی مبهضی." هر که او را دوست داشته باشد، من را دوست دارد. هرکه از او بدش بیاید، از من بدش می‌آید. "و بولایته سارت امتی مرحومه." که تو آن جمله آیت‌الله بهجت هم بود. به واسطه‌ی ولایت علی، امت من مورد رحمت قرار می‌گیرد. "و بعداوته سارت المخالفة له منها ملعونه." به واسطه‌ی مخالفت با علی، امت من دچار لعنت می‌شود. این علی.
حالا چرا گریه کردم وقتی علی را دیدم؟ "انی بکیت حین اقبلت." وقتی علی آمد نگاهش کردم، "ذکرت ما قدر لامته" به یادم آمد. "این امت چقدر با علی بد تا می‌کند." "بعدی بعد از من چقدر جفا می‌بیند از این امت. حتی انه لیزاح عن مقعدی." حتی از جایگاه من دفعش می‌کنند. در حالی که خدا او را جای من قرار داده. "لا یزال الامر بهی." دائم تو این گرفتاری است و دائم او را از حقش محروم می‌کنند بعد از من. "حتی یضرب علی قرنه ضربه." تا اینکه آخر سر به فرق سر او یک ضربه‌ای می‌زنند. "تخذب من حالیه." تو که محاسنش از خون سرش رنگین می‌شود، سرخ می‌شود. آن هم تو وقتی که با فضیلت‌ترین ماه‌هاست، ماه نزول قرآن، ماه رمضان، شب قدر. این در مورد علی. علی را دیدم گریه کردم دلیلش این.
"اما ابنتی فاطمه که امروز شما عزادار این خانمید. تو این ساعت‌هایی که ساعت‌های آخر فاطمه زهراست. این دقایقی است که دیگر حضرت تو بستر دراز کشیده، رو به قبله." این ساعت‌ها بود، نزدیک اذان ظهر بود که دیگر حضرت آخرش بود و برخی گفتند بعد از نماز عصر دیگر تمام شد کار فاطمه زهرا. تو این ساعت‌ها خودمان را برسانیم مدینه. تو این خانه سوت و کور. این مادر دل شکسته.
حالت تعابیر را ببینید. خیلی عجیب است. امروز از دهان پیغمبر روضه می‌شنویم و گریه می‌کنیم. فرمود: "اما ابنتی فاطمه، اما دخترم فاطمه، فانها سیدة نساء العالمین." سرور زن‌های عالم است. هم آن‌هایی که اول تاریخ بودند، هم آن‌هایی که آخر تاریخ می‌آیند. فاطمه سرور همه‌شان است. "بِضعَةٌ منی." پاره‌ی تن من است. "و هی نور عینی." نور چشم من است. "و هی ثمرة فؤادی." میوه‌ی دل من است. "و هی روحی التی بین جنبّی." این روحی که انگار در تن من است، در کالبد من است، این روح حسن کانّهی فاطمه است. این خود فاطمه است. "و هی الحوراء الأنسیه." حوریه‌ای است که به شکل انسان درآمده است. "متی قامت فی محرابها بین یدی ربها جل جلاله." این فاطمه هر وقت در محراب می‌ایستد، در پیشگاه خدای متعال عبادت می‌کند، "أزهر نورها لملائکة السماء." نورش طلوع می‌کند برای ملائکه آسمان. همان‌طور که نور ستاره‌ها برای اهل زمین فروغ دارد و می‌بینند. اینجا وقتی که فاطمه مشغول عبادت می‌شود، خدای متعال به ملائکه می‌فرماید: "یا ملائکتی، انظروا الی أمتی فاطمه." ای ملائکه، به کنیز من فاطمه نگاه کنید. سیده‌ی سرور بندگان من، سرور کنیزان من. "قائمة بین یدی." ببینید چه شکلی روبروی من ایستاده. چطور عبادت می‌کند. "ترتعد فرائصها من خشیتی." ببینید تمام بدنش از ترس من در عبادت دارد می‌لرزد. "و قد أقبلت بقلبها علی عبادتی." ببینید چه شکلی با همه دلش به من رو کرده است. فاطمه با چه توجه قلبی دارد با من حرف می‌زند، عبادت می‌کند.
این مژده را حالا ببینید خدا چی فرمود. این باشد برای شما گریه‌کن‌های حضرت زهرا در این روز شهادت حضرت زهرا. خدای متعال فرمود: "این فاطمه را می‌بینید؟ این شکلی عبادت می‌کند. ملائکه، شما را شاهد می‌گیرم. أشهدکم، شما را شاهد می‌گیرم، انی قد آمنت شیعتها." شما را شاهد می‌گیرم شیعیان فاطمه را نمی‌گذارم جهنم. "و انی لما رایتها." پیغمبر فرمود: "این فاطمه است، همچین مقامی دارد. چرا وقتی دیدمش گریم گرفت؟ وقتی فاطمه را دیدم، ذکرت ما یصنع بها بعدی." یادم افتاد بعد از من با این دخترم چه می‌کنند. "کانّی بها." حالا تعابیر را ببینید، چه تعابیر عجیبی است. "انگار دارم می‌بینم بعد از رحلتم فاطمه را. و قد دخل الذل بیتها." می‌بینم ذلت تو خانه فاطمه وارد شده. "و انتهکت حرمتها." می‌بینم بعد از من حرمتش را هتک می‌کنند. "و غصبت حقها." حقش را غصب می‌کنند. "و منعت إرثها." ارثش را ازش می‌گیرند. "و کسرت جنبتها." می‌بینم که پهلویش را می‌شکنند. "و أسقطت جنینها." دارم می‌بینم جنینش را سقط می‌کنند، بچه‌اش را ازش می‌گیرند. "و هی تنادی یا محمدا." دارم می‌بینم دخترم من را صدا می‌زند، استغاثه می‌کند. "فلا تجاب و تستغیث فلا تغاث." می‌بینم دخترم استغاثه می‌کند، کسی به دادش نمی‌رسد.
این خانمی است که هرکس نماز استغاثه می‌خواند، هرکس به او دست دراز می‌کند، دستش را می‌گیرد. شاید یک دلیلش همین باشد که دیده درد بیچاره‌گی، چشیده طعم تنهایی و غربت و بی‌کسی را. تا بی‌کسی صدایش بزند، تا غریب و وامانده‌ای ناله بزند، ردش نمی‌کند، دستش را می‌داند درد کشیده است. می‌داند، می‌دانی چقدر سخت است آدم هیچ کس از هیچ جا کمکش نباشد، به دادش نرسد. "فلا تزال بعدی محزونه مکروبه." با کی؟ "بعد از من دائماً در غصه است، در غم، گریان. تتذکر انقطاع الوحی عن بیتها مرة." گاهی یاد این می‌افتد که بعد از رفتن من دیگر وحی هم از این خانه قطع شد. "و تتذکر فراقی أخری." گاهی هم به یاد من می‌افتد، فراق من دلش را سنگین می‌کند. "و تستوحش اذا جنّ اللیل لفقد صوتی." شب‌ها که می‌شود، وقتی دیگر صدای من را تو خانه نمی‌شنود، احساس تنهایی و غربت همه وجودش را می‌گیرد. چون شب‌ها با صدای قرآن خواندن و نافله خواندن من انس داشت. فاطمه بعد از من خیلی به فاطمه سخت می‌گذرد. "فعند ذلک یونس الله." خدا وقتی تنهایی فاطمه را در شب‌ها می‌بیند، اینجا خود خدا با فاطمه انس می‌گیرد. این‌ها کلام پیغمبر است. اینجا خدا ملائکه را می‌فرستد که با فاطمه انس بگیرند. مریم دختر عمران را می‌فرستد با فاطمه انس بگیرد.
پیغمبر فرمود: "دخترم در بستر بیماری می‌افتد. ثم تبتلا بالوجع." تو آن بیماری کی پرستارش می‌شود؟ مریم پرستار فاطمه می‌شود. "کانّه" انگار زن‌های اینجا دیگر کسی کاری برای فاطمه نمی‌کند. مریم می‌آید. "مریم می‌آید تو مرضها و تونسها فی علتها." آنجا مونسش می‌شود، پرستارش می‌شود. "فتقول عند ذلک." اینجا وقتی مصیبت‌های فاطمه به اوج می‌رسد، صدا می‌زند می‌گوید: "یا الهی! من دیگر از این زندگی خسته شدم. و تبرّمت بأهل الدنیا." من از این اهل دنیا دیگر خسته شدم. من را به پدرم ملحق کن. اینجاست که خدا او را به من ملحق می‌کند. "و اول من یلحق بی." و اولین کسی است که به من ملحق می‌شود. "فتقدم علیّ و هی محزونة مکروبة." در حالی پیش من می‌آید محزون و مغموم. "مغمومه مقصوبه مقتوله." در حالی می‌آید که حقش را غصب کردند، در حالی می‌آید که کشتن بچه‌ام را.
اینجا وقتی دخترم به من وارد می‌شود، من صدا می‌زنم: "اللهم العن من ظلمها." خدایا هرکه به این بچه ظلم کرده، تو لعنتش کن. "و عاقب من غصبها." هرکه حقش را غصب کرده، عقوبتش کن. "و ذلّ من أذلها." هرکه ذلیلش کرده، ذلیلش کن. "و خلّد فی نارک من ضرب جنبها." هرکه به پهلوی این بچه زده، جهنمیش کن، تو آتش بسوزانش. آن ضربه‌ای که به پهلویش زدند. "حتی ألقت ولدها." آن باعث شد بچه‌اش بیفتد. که وقتی من این دعا را می‌کنم، ملائکه آمین می‌گویند.
بعد پیغمبر امام حسن را فرمودند که: "این پسر من است. پاره تن من است. نور چشم من است. سید جوانان بهشت. حجت خداست بر امت. امر او امر من است، قول او قول من است." خب معرفی کرد امام حسن را. بعد فرمود: "او هم مظلوم واقع می‌شود بعد از من. حتی یقتل بالسم." به او سم می‌دهند، می‌کشندش. وقتی از دنیا برود همه عالم برای او گریه می‌کند. حتی پرنده‌های تو آسمان برای مظلومیت حسنم گریه می‌کنند. حتی ماهی‌های تو دریا برای او گریه می‌کنند. "فمن بکاهه لم تطم عین یوم تطم العیون." هرکه برای پسرم حسن گریه کند، برای این مظلوم که امشب امام حسن آستین بدهند ناله می‌زند، گریه می‌کند. هرکه برای مظلومیت امام حسن گریه بکند، پیغمبر فرمود: "آن روزی که همه چشم‌ها کور است در قیامت، گریه‌کن حسنم کور نخواهد بود. هرکه برای او ناراحت بشود آن روزی که همه دل‌ها در قیامت ناراحت است، دل او ناراحت نخواهد شد. هرکه هم زیارت او در بقیع برود، قدمش بر صراط نخواهد لغزید."
و اما حسین. برویم کربلا. فرمود: "اما پسرم حسین، فانّه منی و هو ابنی." از من، پسر من است. "خیر الخلق بعد اخی." بعد برادرش بهترین است. امام مسلمین است، مولای مؤمنین است، خلیفه رب العالمین است. "غیاث المستغیثین." فریادرس کسانی که فریادشان بلند است. "کهف المستجیرین." پناه بی‌پناه‌هاست. "حجة الله علی خلقه اجمعین." سید و شباب اهل الجنه است. "باب نجاة الامه." دروازه نجات امت است. "امر او امر من است، طاعت او طاعت من است. هرکه از او تبعیت کند، از من است. هرکه معصیت او از من نیست."
بعد اینجا روضه امام حسین خوانده. بگذارید این روضه را از قلم شیخ صدوق بشنوید. اشک بریزید. گریه‌هایمان امشب برسد کربلا در این شام غریبان، در این شب جمعه. پیغمبر فرمود: "یادم آمد با حسینم چه می‌کنند. کانّی به." انگار دارم می‌بینم حسینم را. "و قد استجار بحرمی و قبری." به حرم و قبر من پناه آورد حسینم، ولی کسی بهش پناه نداد. "فیمنامی الی صدری." من در خواب می‌روم حسین را در آغوش می‌گیرم. بهش دستور می‌دهم از مدینه خارج شود، کوچ کند و بهش خبر می‌دهم که در اثر این سفر به شهادت می‌رسد. "حرکت می‌کند به سمت زمینی که آنجا محل شهادتشه. و موضع مصرعه ارض کربن و بلا." به زمینی می‌رود، زمین کرب و بلا، "و قتل و فناء." که آنجا محل کشته شدن، محل نابودی است. "تنصره عصابة من المسلمین." یک تعداد مسلمان کمکش می‌کنند که این‌ها شهدای امت من‌اند در قیامت.
"کانّی انظر الیه." ناله بزنید با این چند خط. دل حضرت زهرا را هم شاد کنید در این شام، در این شب جمعه. پیغمبر فرمود: "انگار دارم حسینم را می‌بینم. و قد رمی بسهم." دارم آن لحظه‌ای را می‌بینم که پسرم را تیرباران می‌کنند. "تیری به او می‌خورد، از روی مرکب به واسطه این تیر به زمین می‌افتد. ثم یذبحه کما یذبح الکبش و مظلوما." بعد که این بچه به زمین می‌خورد، آن‌طوری که سر از حیوان چهارپا جدا می‌کنند، سر از سر حسینم جدا می‌کنند. اینجا پیغمبر دوباره زدند زیر گریه. همه اصحابی که دور پیغمبر بودند زدند زیر گریه. صداهای ناله‌ها بلند شد.
بعد اینجا پیغمبر فرمود: "اللهم انی اشکو الیک ما یلقی اهل بیتی." خدایا من به تو گلایه می‌کنم بعد از من با این زن و بچه، با این بچه‌های من، با این دخترم، با این نوه‌ها، با این برادرم چه می‌کند این امت. گلایه‌اش را پیش تو می‌برم. "الا لعنت الله علی القوم الظالمین."
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات استغاثه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00