!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
بچهها، حالتون چطوره؟ خوابتون نمیآد؟ خسته نیستین؟ اونایی که خسته نیستن یه صلوات شاداب بفرستن. تبریک میگم بهتون میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام رو. انشاءالله که عیدیتونو امشب از دست امام رضا و امام زمان بگیرید. دلتون شاد باشه. انشاءالله حاجتروا باشید؛ با دست پر. این سه روزی که اینجا مهمان هستید، مهمان خانه خدایید. انشاءالله با دست پر و حاجتروا روز سوم از اینجا بیرون بیاییم. دلتون شاد باشه انشاءالله.
چی میخواین حالا؟ برای روز سوم که میخوایم بیاییم بیرون، چی میخوایم؟ بیامو، گوشی، سلامتی؟ یکی از چیزهایی که بچهها روز سوم وقتی از اینجا بیرون میرن یه فرقی که باید بکنه با الان اینه؛ حواسها جمع بچهها، همه حواسها اینجا. یکی از تفاوتهایی که باید باشه بین الان با شب آخری که دارید از اینجا بیرون میرید، البته اون شب آخر خیلی شب باصفاییه. نمیدونم تا حالا تجربه کردید یا نه؟ چند تاتون تا حالا اعتکاف اومدین؟ حالا خیلیها شب آخر اینجا موقعی که میخوان برن بیرون، یه حس و یه حس خیلی خاصی داره؛ احساس میکنی که با بیرون بیگانهای، انگار خونتون اینجاست. انگار وقتی میخواین بیرون برید، احساس میکنید از خونه دارید درمیآین. انقدر که اینجا حال خوبی داره، این سه روز رو تجربه میکنیم. سنتون الحمدلله سن خوبیه، همتون پاکید، باصفایی. این سه روز حکم تغذیه داره برای ما؛ تغذیه روحی.
وقتی که بیرون میریم، باید انرژی گرفته باشیم. روحمون خوراک گرفته باشه. گرسنگی روحیمون، تشنگی روحیمون باید برطرف شده باشه. علامتش هم اینه بچهها؛ علامت اینکه این سه روز اینجا از این خونه خدا تغذیه کردید، انرژی گرفتید اینه: روز سوم که میخواید برید بیرون، باید احساس کنید قویتر شدید، احساس قوی شدن باید داشته باشید. احساس کنید محکم شدید، احساس کنید برای هدفهای بلند، برای کارهای بزرگ روحیهتون محکمتر شده، انرژیتون بیشتر شده، تصمیمتون محکمتر شده. آمادهاید که برید بترکونید، آمادهاید برید غوغا کنید. با یه روح قوی، پرنشاط، محکم میخواهید برگردید. آدمی که قوی بشه، دیگه نمیگه: "حسش نبود، حالش نبود، این جور بود، اون جور بود، حس نماز نبود، حال نمیدونم فلان نبود، حس درس نبود." آدمی که قوی میشه، اینجوری میشه؛ محکم میشه.
شب میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام، در خیبر. قضیهشون چند نفر شنیدن؟ شنیدید؟ خیبر قلعهای بود. قلعه یهودیها بود. قلعه خیلی محکمی بود. قرآن میگه که اینها: «ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ»؛ خیال میکردند این قلعههایی که دارن، انقدر که اینها محکم و قرصه، دست خدا هم به اینها نمیرسه. یهودیها اینجوریاند، توهمات زیاد دارند. آیه قرآن میگه: یهودیان میگفتند: «إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَنَحْنُ أَغْنِيَاءُ»؛ خدا فقیره، ما پول داریم. یهودیها میگفتند: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ»؛ دست خدا بسته است، دست ما بازه. یهودیها اَحمقند، نَفَهم. میگفتند که دست خدا هم به این قلعه ما نمیرسه؛ انقدر که قلعهشون محکم بود، دیوار بتنی این قلعه محکم بود. در این قلعه بزرگ بود و محکم بود. چهل نفر با هم هل میدادند که در باز بشه. امیرالمؤمنین علیه السلام پرچم رو گرفت. وقتی پیغمبر میخواست پرچم رو بده، فرمود: «پرچم رو میدم به یکی که خدا و پیغمبر دوستش دارن، اون هم خدا و پیغمبر رو دوست داره.»
اوّل یکی دیگه اومد، اسمهاشونو نمیگم، شاید خودتون بشناسیدشون، میگن اولی و دومی بهشون. یکی دیگه اومد پرچم رو بگیره. پرچمو گرفت و رفت و برگشت. معلوم شد این نیست، اینکاره نیست. ترسید، گُرخید، دَن دُناش ریخت، اومد دید چه اوضاعیه، دَم و دستگاهیه. نفر دوم اومد، رفت جلو، این یکی هم واداد، برگشت. نوبت به امیرالمؤمنین علیه السلام. امیرالمؤمنین اومد. قلعه خیبر داستانش مفصله. در قلعه رو امیرالمؤمنین کَند. دری که چهل نفر با همدیگه هل میدادند که در باز بشه، در رو کَند، پرتاب کرد. اینا اگر تو تاریخ ضبط نشده بود، آدمهای زیادی ندیده بودند، افسانه است اینا، خیالبافیه. درو انداخت کنار. در باز شد. یهودیان فرار کردند، اون قلعه فتح شد. امیرالمؤمنین فرمود: «من این در رو با توان جسمی نَکَندم، من این رو به قوّت روحانی کندم. این قدرت مال روح من بود که تونستم این در رو بکنم.» قدرت روح تو اعتکاف به آدم چی میدن؟ قدرت روحی میدن.
بعضیها افسردهاند، دِمغند، کم آوردن، انرژی ندارن، خودشونو باختن. آقا آینده نداریم، آقا بدبختیم، آقا گرفتاریم، درست نمیشه، شوق نداریم. ازدواج؟ این کشور آینده نداره. بریم دانشگاه که چی بشه؟ اینها خودشونو باختن. چرا؟ چون قدرت روحی ندارند. قدرت روحی اگه نباشه اونجوری میشه. میره پشت در خیبر، میگه: "آقا ما نمیتونیم، آخه ما چیکار میتونیم بکنیم؟ ما باختیم. آخه کی از پس اینا برمیآد؟ ما امکانات نداریم، تجهیزات نداریم. این در محکم رو کی میتونه وا کنه؟"
قدرت روحی اگه باشه، مانع جلو خودش نمیبینه. درب این محکمی هم که باشه، میکنه، میاندازه کنار؛ چون قدرت مال کیه؟ «إِنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا.» قدرت مال خداست. آدمی که به خدا وصله، "نمیتونم" و "نمیشه" و "نیست" و اینها نداره. "نمیذارن"، "جور نیست"، "پیدا نمیشه" و این حرفا نیست. برای خدا "نشد" معنا نداره. شما سه روز اومدید مهمان خدا بشید تا خدایی بشید. وقتی خدایی شدید، دیگه از این به بعد قرار نیست شما کارا رو بکنید، قراره اون روح خدایی شما کار بکنه. این دیگه براتون خستگی نمیذاره، ناامیدی نمیذاره، بنبست نمیذاره. جون میگیرید، عشق پیدا میکنید. یه جوری میشه که اصلاً خستگی تو وجودتون نمیآد. انقدر نشاط، شادابی، سرحال، پرانگیزه. این اون انرژی معنوی ماها است. اینا رو لازم داریم بچهها. این سه روز خودتونو ببندید به این انرژی که داره تزریق میشه از این در و دیوار مسجد به شما. این کارایی که تو اعتکاف گفتن نکنید برای همینه که این کارا باعث میشه از اون انرژی بیفتید. حواستونو پرت بیرون نکنید.
حالا نمیدونم احکام اعتکاف براتون توضیح دادن یا نه. توضیح دادن؟ مثلاً آقا دعوا، کتککاری، داد و بیداد، جار و جنجال. اینا که باشه، اعتکاف باطل میشه. حواستون باشه دعوا نکنید، کتککاری نکنیم. یکی دیگه چیه؟ خرید و فروش. حتی در حد شارژ ایرانسل هم که بخری، اعتکافت باطل میشه. حواستون باشه. گوشی ندارید؟ خب بهتر، بهتر. یه سری کارا این شکلیه اعتکاف رو باطل میکنه. چرا؟ برای اینکه شما حواستون به بیرون پرت نشه. بیاید اینجا بچسبید، فقط انرژی بگیرید. مثل گوشی که میزنن به شارژ. به گوشیت کار نداشته باش، یه ساعت بذار کنار، دست بهش نزن، بذار شارژ بشه، بذار فولشارژ بشه. شما سه روز میاید اینجا تو مسجد، قراره فولشارژ بشید. خودتونو درگیر بیرون از اینجا نکنید، درگیر حواشی نکنید. البته اشکالی نداره بگیر بخندید احیاناً، مثلاً بازی بکنید. این اشکال نداره ولی باید مراقب باشید.
اصل داستان اعتکاف یه چیز دیگه است. اصل داستان اعتکاف اینه که شما قراره بمب انرژی بشی. باچی؟ با معنویت. نماز اوّل وقت، روزه. روزه، روزه آقا! کپسول انرژیه. به حسب ظاهر ضعیفت میکنه، گرسنه میشی، تشنه میشی، ولی روحت قوی میشه. آدمی که با روزه قوی شده رو نمیشه با یه لقمه نون تهدیدش کرد، ترس و طمع تو وجودش انداخت. غذا، چلوکباب جلو ما بود، سر ظهر، پشتم بودیم، خودم نخوردم. و تو با یک چلوکباب دنبال خودت راه بیندازی؟ هرجا آب بود، دم دست، آب خنک بود، خودم نخوردم. این جور آدمی میشه. از جنس اونایی که تو کربلا آب به روشون بستن، گفتن آبو میبندیم. به درک! از چی میترسونی؟
مردم غزه رو نگاه کنید، انرژی رو ببینید. تازه اونها مثل شماها خیلی از این افتخاراتی که تشیع بهش میباله رو ندارن، ولی همین چهار تا چیزی که از اسلام دستشون بوده، نماز و روزه و مسجد و قرآن و اینا، ببین چه انرژیای! اسرائیل و آمریکا و ناتو و کل این کشورهای عربی منطقه اومدن پشت هم، از پس این چهار نفر بر نمیان. چرا؟ اینا قدرتشون قدرت معنویه. یحیی سنوار رو شما ببینید، روی اون مبل افتاده. اون لحظه آخر چوبو پرت میکنه سمت اینا. این احمقا میان فیلمشو منتشر میکنن که بگن: "آقا این خود یحیی سنوار بود، ما زدیمش ها!" این پیام قدرتش به کل دنیا منتشر میشه که تا اون لحظه آخر با اون جون آخرشم داره میجنگه. اینا دیگه کین؟ دنیا مات و مبهوت نسبت به غزه. تازه انرژی که بین شماهاست، تو مردمی عاشق امیرالمؤمنین و شیعه امیرالمؤمنین، این هنوز خودشو تو دنیا نشون نداده، این هنوز آزاد نشده، این آزاد بشه، کُنفَیَکون میشه تو دنیا.
این انرژیها همینجاست. شهید حججی رو ببینید، دستگیرش کردن، تک و تنها، بدون سلاح، تو سنگر. اومدن دست و پاشو گرفتن. دیدید دیگه، شهید حججی رو که میشناسید دیگه. چاقو گذاشته زیر گلوش، داره میبرتش. یه ابهت و قدرتی داره شهید حججی. آدمی که ندونه، فکر میکنه اونا اسیر دست این شدن. ذرهای خودشو نباخته. سرتو ببرن. این عظمت و قدرت از کجا میآد؟ این قدرت، قدرت روحیه. از همین اعتکاف و مسجد و نماز و روزه.
اونایی که انرژی هستهای رو به اینجا رسوندن، اگه قرار بود خودشونو ببازن، اگه قرار بود با همین مسائل عادی تحلیل بکنن، صد بار باید کارو ول میکردن میرفتن. روزی صد بار تهدیدشون میکردند، به صد تا چالش و مانع میخوردن. یکی مثل مصطفی احمدی روشن، یکی مثل مجید شهریاری، یکی مثل شهید فخریزاده. اینا شخصیتهای فوقالعادهان، بینظیرند. در مورد اینا مطالعه کنید، در مورد تهرانیمقدم مطالعه کنیم. بَنبست نداره. میره به صد تا بنبست میخوره. راه و میبندن. آقا موشک نه، به تو نمیدیم. نمیدی؟ خودمون میسازیم. از کجا؟ پا میشه میره لیبی، پا میشه میره سوریه. بخونید اینا رو بچهها. ای کاش بیان تو این سه روزی که معتکفید، این قضایا رو، این داستانها رو بعضیها واستون بگن، توضیح بدن، کیف کنید. ببینید آدمی که قدرت معنوی داره چه شکلی میشه.
مانع میگذارن سر راه تهرانیمقدم، میگن آقا شما موشکی نمیتونید داشته باشید. ما زمان جنگ؛ جنگ عراق، موشک که نداشتیم، توپ داشتیم. تو توپ، توپخونه که پرت میکردن قدیم. بعد هیچ دفاعی نمیتونستیم بکنیم، پدافند نداشتیم. عراق میاومد آسمان ما رو میزد، هر جا دلش بخواد میزد، تا جماران و میرفت میزد که امام اونجا بودن. نهایتاً توپ داشتیم از تو توپخونه که این مثلاً بردش شصت کیلومتر بود، میبردن لب، لب مرز عراق، پرت میکردند، میافتاد یکی از این شهرها و روستاهای لب مرز عراق. به هیچ جا هم نمیخورد. نهایتاً همین یه صدای بلند میشد، میگفتیم آقا ما یه دونه توپ هم داریم. هیچ فایدهای هم برای ما نداشت. الان کار به کجا رسیده؟ روسیه میآد از شما سلاح میگیره. چین میآد فناوری موشکی و دفاعیشو با شما تنظیم میکنه. نه، کجا؟ اومد از اون آدمایی که روح قوی داشتن مثل تهرانیمقدم. اون روح قوی از کجا میآد؟ از تو همین اعتکاف و مسجد و نماز و روزه. از تو همین شماها تهرانیمقدم تربیت میشه. از تو همین اعتکاف شما درمیآد.
شوخی نگیرید ها! خیلی اتفاق بزرگیه. یه روزی تو قیامت، انشاءالله قبل قیامت، بیست سال دیگه، سی سال دیگه یه جایی همدیگه رو میبینیم. بعد شما میگی: "آقا من که مثلاً تو فلان فناوری پیشرفته مملکت نقش اوّل رو ایفا کردم، من محصول فلان اعتکاف مشهدَم. اون سالی که تو شب اول، شب سیزده برای ما سخنرانی کردی." خودتونو دست کم نگیرید بچهها. تک تک شماها یه دونه فخریزاده، یه دونه تهرانیمقدم، یه دونه احمدی روشنید، یه دونه مجید شهریاری. به شرط اینکه قدر خودتونو بدونید. از این فرصت استفاده کنید. خودتونو آلوده نکنید به بازی و مشغولیت و سرگرمی و به بطالت. بازی بکنیم هدفمند، درست، با برنامه. وقتتونو تلف نکنید. انرژیاتونو هدر ندید. انرژیاتونو جمع کنید، ذخیره کنید. یه روزی این انرژیهای معنوی شما، یه روزی که دور نیست، خیلی به درد ما میخوره. یه روزی این انرژی یه جا جمع میشه، میشه نیروی سپاه امام زمان. انشاءالله. یه روزی که دور نیست، شماها میشید فرماندههای سپاه امام زمان. انشاءالله. کجا؟ از تو همین اعتکاف.
انشاءالله به حق امیرالمؤمنین با دست پر از این اعتکاف بیرون بیایید. با یه روح قوی و محکم، یه روح پاک، روحی که دیگه از گناه متنفرّه، سمت گناه نمیخواد بره، بدش میآد از گناه، از هرزگی، از آلودگی. روحی که با خدا ارتباط قوی پیدا کرده، با اهل بیت جوش خورده. انشاءالله بار سنگین بذارن رو دوشش. مثل مالک اشتر، مثل سلمان، مثل قاسم سلیمانی. انشاءالله دور نیست از هیچ کدوم از شماها این روز بزرگ. اگه نکتهای دارید بگید و من دیگه رفع زحمت کنم.
مالک اشتر کی بود؟ مالک اشتر فرمانده سپاه امیرالمؤمنین بود. امیرالمؤمنین فرمود: «مالک برا من طوری بود که من برای پیغمبر اون طور بودم.» مالک رو با خودش مقایسه کرد. امیرالمؤمنین فرمود همونجوری که من برای پیغمبر بودم، مالک برا من این شکلیه. هر چی که داشت برای امیرالمؤمنین گذاشت. مالک اوّلاً یک نیروی به شدت به درد بخور بود. یک مدیر کارآمد بود، یک فرمانده درجه یک بود تو سپاه امیرالمؤمنین. تو جنگ صفین که خیلیها خودشونو باخته بودن، مالک زد به خط دشمن، رفت رسید به چند قدمی خیمه معاویه. مونده بود چند لحظه، مانده بود که برسه به خیمه معاویه، معاویه رو دستگیر کنه. معاویه رو دستگیر میکرد، کار تمام بود. یهو یک نیروی نفوذی شیاد به اسم اشعث تو سپاه امیرالمؤمنین. این نفوذیها همیشه بودن. سپاه معاویه داره شکست میخوره، اومد امیرالمؤمنین رو تو فشار گذاشت که: "یالا بیا مذاکره." اشعث از اینور فشار آورد. عمروعاص هم از اونور به معاویه گفت: "بیا قرآن بزن سر نیزه. داد و بیداد راه بنداز. بگو ما که جنگ نداریم، ما به قرآن پناه آوردیم، میخواید ما رو بکشین؟" ما خودمون این دو تا با هم، عمروعاص از اونور، اشعث از اینور، جنگ برده رو عوض کردن. جنگ برده رو عوض کردن.
یک تعداد احمق نادون هم دور امیرالمؤمنین بودن که بعداً تبدیل شدن به خوارج. اینا فشار آوردن که ما با قرآن جنگ نداریم. خوارج، خوارج. حالا اینا باز یه داستان دیگه داره. حوصله داری؟ پس سوالهای اینا رو شما جواب بدین. خلاصه این داستان مالک اشتر بود. مالک اشتر فرمانده نظامی بود، مدیر بود، ستون فقرات سپاه امیرالمؤمنین. جانم. دیگه وقت تموم شده. بذار من بیام پایین. بعدش انشاءالله که از برکات میلاد امیرالمؤمنین بهرهمند بشیم. عیدی امشب انشاءالله فرج امام زمان باشه، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
در حال بارگذاری نظرات...