دوربین مخفی

دوربین مخفی

دوربین مخفی . 1404/10/13
00:33:32
117

معرفی
* اعتکاف کارت دعوت خداست؛ عیار آدم از مهمانی‌اش معلوم می‌شود. [01:25]

* زندگیِ دنیا دوربین مخفی است؛ جدی‌ها لو می‌روند، واقعی‌ها می‌مانند. [12:02]

* دنیا فیک‌ و خدا و آخرت واقعی‌ست.
تفاوت علی و معاویه همین‌جاست؛ یکی عدالت را واقعی دید، یکی قدرت را. [12:40]

* معیار ارزش انسان عمل است؛ نه اسم، نه فالوور، نه عنوان. [24:07]

* فقر و غنای حقیقی، بعد از عرضه بر خدا معلوم می‌شود. [27:10]

* خطر واقعی فقر نیست؛ ضرر ابدیِ اخروی‌ست. [30:07]

* اشک و عبادت معتکف سرمایه ابدیت است؛ سرمایه‌دار واقعی اینجاست. [31:00]
خلاصه
امشب، شب میلاد امیرالمؤمنین علیه‌السلام است و شما توفیق یافته‌اید مهمان خانه‌ی خدا باشید. اعتکاف، یک دعوت ساده نیست؛ کارت دعوتی است از سوی خود خدا. همان‌گونه که از محل مهمانی هر انسان می‌توان عیار او را شناخت، از این‌که خداوند شما را به خانه‌ی خویش دعوت کرده، می‌توان فهمید چه اندازه عزیزید. این سرمایه را کوچک نشمارید و از امروز، بر خودتان به‌گونه‌ای دیگر حساب باز کنید. اما پرسش اصلی این است: ترسناک‌ترین امر در زندگی چیست؟ ترس، زاده‌ی خطر است و خطر، نتیجه‌ی ضرر. ضرر واقعی آن است که به ابدیت انسان لطمه بزند. دنیا با همه‌ی جلوه‌هایش—پول، شهرت و مقام—مانند یک «دوربین مخفی» است؛ ظاهری جدی دارد، اما حقیقتش فریب است تا روشن شود ما چه چیزی را واقعی می‌پنداریم. تفاوت امیرالمؤمنین و معاویه دقیقاً در همین‌جاست. علی علیه‌السلام عدالت، آخرت و حق‌الناس را واقعی می‌دانست و دنیا را از آب بینی بز نیز کم‌ارزش‌تر. ازاین‌رو، شبانه به خانه‌ی یتیمان سر می‌زد و از آتش تنور می‌گریست، نه از فقر و حکومت. حضرت فرمود: «الْفَقْرُ وَ الْغِنَا بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَى اللهِ». فقر و غنای حقیقی، پس از عرضه بر خدا آشکار می‌شود. خوشا به حال شما که در این سه روز، سرمایه‌ی ابدی می‌اندوزید؛ قدر این لحظه‌ها را بدانید و دل خود را با امیرالمؤمنین علیه‌السلام گره بزنید.
متن
!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!

بسم الله الرحمن الرحیم
رفقا، سلام علیکم. ان‌شاءالله که اعمال و اعتکافتان قبول بوده باشد. روزه‌هایی که گرفتید و عیدتان هم ان‌شاءالله مبارک باشد؛ میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام.
تو این شب سرد زمستانی که هوا، هوای برفی بیرون، کم‌کم انگار می‌خواهد برف ببارد و آرام‌آرام شبنمی می‌زند، هوا خیلی سرد است؛ ولی جمع شما، الحمدلله، خیلی گرم است. خدا را شکر، باصفا و پرانرژی هستید. شام میلاد امیرالمؤمنین علیه‌السلام، خوش‌به‌حالتان! خدا به شما توفیق داد معتکف بشوید و مهمان خانه خدا باشید.
هرکسی یک‌جایی نصیبش می‌شود مهمان شود. اینکه آدم کجا مهمان بشود و کارت دعوت بگیرد، معلوم می‌کند که ارزش آدم چقدر است. فرض کنید مثلاً یک نفر را دعوت کنند برای اردوی تیم ملی، یا برود تمرین تیم ملی را از نزدیک ببیند؛ این نشان می‌دهد که این آدم، لابد، سواد فوتبالی‌اش بالاست و چقدر مورد احترام کادر فنی فوتبال است. جنس این آدم معلوم می‌شود، دیگر. معلوم می‌شود چیکاره است. ارزشش معلوم می‌شود. هر کسی را از آنجایی که دعوتش می‌کنند و مهمان می‌شود، می‌توان فهمید چیکاره است، و عیارش چقدر است.
یکی را دعوت می‌کنند مثلاً سر فیلم‌برداری فلان سریال بزرگ؛ مثلاً الان فیلم حضرت سلمان. فرض کنید آقای میرباقری مثلاً دعوتتان کند و بگوید آقا بیایید سر لوکیشن فیلم‌برداری؛ شما به‌طور خاص دعوت شده‌اید. این نشان می‌دهد این آدم هنرمند است و سواد هنری دارد. درست است بچه‌ها؟ چیزی که می‌گویم... حالا شما را خدا دعوت کرده؛ خانه خودش، مهمانی خودش. خیلی چیز بزرگی است، قبول دارید؟ اتفاق بسیار بزرگی است. اصلاً این اتفاق را دست‌کم نگیرید. کارت دعوت برایتان فرستاده‌اند. ممکن است بگویی: "آقا، کارت دعوتی نبود." همان وقتی که به دلت انداخت. همان وقتی که شرایطی جور کرد و اسبابی جور کرد. تو مدرسه‌تان، تو رفیقاتان، تو فامیلتان، تو مسجدتان، تو هیئتتان آمدند گفتند که: "بچه‌ها، اعتکاف است. کیا می‌آیند؟" و تو ثبت‌نام کردی. پولش جور شد. پدر و مادرت موافقت کردند. هزارتا عامل می‌توانست پیش بیاید؛ می‌توانست خدای‌ناکرده تصادف کنی، مشکلی پیش بیاید، پدر و مادرت نگذارند، یا اصلاً جنگ بشود، اوضاعی بشود، اعتکاف تعطیل بشود، کرونا بشود... همه چیز دست‌به‌دست هم داد، شرایط فراهم شد شما بیایید تو مسجد، سه روز مهمان خدا باشید. تو خانه خدا نفس‌هایی که می‌کشید عبادت باشد. روزه هم باشید. این خیلی اتفاق بزرگی است. خیلی اتفاق بزرگی است.
قدر این اتفاق را، خوش‌به‌حالتان، این سرمایه‌ای که اینجا نصیبتان شده، این شرافتی که خدا بهتان داده که شما را مهمان خودش کرده، قدر این را بدانید و نگهش دارید. ازاین‌به‌بعد با خودتان یک‌طور دیگر رفتار کنید. روی خودتان یک‌طور دیگر حساب کنید. مثل آن کسی که از کمپ تیم ملی آمده است. ازاین‌به‌بعد می‌گوید: "آقا، من باید یک‌طور دیگر رفتار کنم. من با علی دایی عکس دارم، مثلاً. من عکس پروفایلم مثلاً عکس با فلانی است. من دیگر دم‌ودستگاهی دارم. ازاین‌به‌بعد یک‌جور دیگر باید رفتار کنم." شماها مهمان‌های خدا بودید. مهمان‌های امیرالمؤمنین بودید. ازاین‌به‌بعد باید روی خودتان یک‌طور دیگر حساب کنید.
این مطلب اول. مطلب دوم این است که می‌خواهم یک هدیه بهتان بدهم؛ از آن کسی که امروز میلادش را جشن می‌گیریم. یک هدیه تاریخی. یک هدیه ارزشمند. اول یک سؤال می‌کنم. با هم کمی تحلیل کنیم، بعد نظر امیرالمؤمنین علیه‌السلام را بپرسیم. این هم باشد هدیه امیرالمؤمنین علیه‌السلام به ماها.
بچه‌ها، به نظرتان ترسناک‌ترین اتفاق و ترسناک‌ترین چیزی که می‌شود باهاش مواجه بشویم چیست؟ خب، دانه دانه بگویید. شما بگو: "شب اول قبر." شما بگو: "روز قیامت." شما بگو: "مرگ بدون ولایت امیرالمؤمنین." معنویت. جهنم. حالا دنیایی بگویید. شما بگو: "دزدی." جنگ هم شنیدم. "بیشتر بشه." یعنی "کم بشه" می‌شود ترسناک؟ "جان؟ جنگ جهانی." "از دست دادن عزیزان." آفرین. "از دست دادن ایران." شما بگو: "دلار ۱۳۶" که خوبه، که بالاتر رفته بود. "طلا گرون بشه." آفرین. خوبه. همین چیزها را می‌خواستم. بگو. "اینم معنوی بود. خوب بود. گناهان و کم‌ارزش دونستن." بگو: "وجدان." خوبه. قشنگه. آفرین. "ترسناک. دنا بیاد پایین. سورن بره بالا." آفرین. "از دست دادن عزیزان." گفتند بچه‌ها. مثلاً آدم پدرش، مادرش را از دست بدهد.
خب بچه‌ها، حواس‌ها جمع. اتفاق ترسناک. همه اینها ترسناک بود. حالا اولش مسائل معنوی گفتید، خوب و قشنگ بود. بچه‌های بامعرفتی هستین. قاعدتاً هم باید از همین حرف‌ها بزنیم. اگر این معرفت را نداشتیم که خدا روزیتان نمی‌کرد مهمان خدا بشوید تو اعتکاف. من بیشتر با آن دنیایی‌هاش کار داشتم. چیزهای دنیایی هم که گفتید خوب بود: گرانی، فقر، بدبختی، جنگ، از دست دادن عزیزان. آدم از چی می‌ترسد؟ از آن چیزی که خطر دارد. چی خطر دارد؟ شماها باهوشید. من می‌دانم شماها باهوشید؛ فقط کمی حواستان زود پرت می‌شود. یک چند دقیقه‌ای حواستون را جمع بکنید. یک چند کلمه‌ای با هم صحبت کنیم. من هم خیلی طولانی‌اش نمی‌کنم بعد دیگر به بقیه کارهایتان می‌رسید. همین حرف‌ها یادگاری می‌ماند برایت.
من هم‌سن‌وسال شماها بودم. اولین باری که معتکف شدم و اصلاً مسیر زندگیم عوض شد از آن اعتکاف اولی که رفتم. دیگر خدا روزی می‌کرد حال‌وهویم عوض شد. آمدم سمت طلبگی و بعد دیگر اصلاً وارد عالم دیگری شدم. آن اعتکاف اول، آن فضاهایی که بود، صحبت‌هایی که بود، خیلی روی من تأثیر گذاشت. خیلی تأثیر. آدم‌هایی که تو آن اعتکاف روزی ما شد دیدنشان؛ که بعداً بعضی از این آدم‌ها الان آدم‌های تأثیرگذاری هستند. چون جوان بودند. بعضی از علما که آمدند آنجا تو آن اعتکاف برای ما سخنرانی کردند. آدم‌های خوبی که تو آن اعتکاف دیدیمشان. روضه‌هایی که تو اعتکاف. سینه‌زنی‌هایی که برقرار بود. خیلی اثر. سن شماها یک همچین سنی است. یک کلمه می‌تواند تأثیر بگذارد، زندگیتان را عوض کند. بچه‌ها، قدر این ساعت‌ها و این برنامه‌ای که اینجا دارید را بدانید. یکهو می‌بینیم بعد چند سال همدیگر را می‌بینیم. شما می‌گویید: "آقا، من زندگیم از همان اعتکاف، از همان دو تا کلمه‌ای که آنجا با همدیگر داشتیم، عوض شد. اصلاً وارد یک مسیر دیگری شدم."
بنده در میان این بچه‌هایی که باهاشان در ارتباط بودم، بیست و خُرده‌ای سال است که ما سخنرانی می‌کنیم و جلسه می‌رویم. البته من از زمانی که دانش‌آموز بودم سخنرانی می‌کردم. تو مجالس هم مداحی می‌کردم و سخنرانی می‌کردم. کم‌سن‌وسال بودم. رادیو گوش می‌دادم. یادداشت می‌کردم. می‌آمدم سر صف برای بچه‌ها سخنرانی می‌گفتم. دهه هفتاد. آن موقع مثل الان که نبود فضای مجازی و اینترنت و اینها. بعد مدرسه‌ها هم شلوغ بود. مدرسه ما هشتصد، نهصد نفر دانش‌آموز بود. سر صف برای هشتصد، نهصد نفر سخنرانی می‌کردم. کم‌سن.
تو این سالهای طولانی، خب آدم‌های مختلفی دیدیم. آدم‌های مختلف و عجیب‌وغریب. توی این رفقا و بچه‌هایی که حالا تو این جلسات و مساجد و هیئت‌هایی که رفتیم، از شهدای درجه یکی که شهید مدافع حرم شدند، تو این هیئت‌ها و جلسات و اینها، بود؛ تا کسانی که جاسوس اسرائیل شدند. همه‌جور آدمی را توی این جلسات و برنامه‌ها و اینها دیدیم. همان آنهایی که خیلی خوب شدند، گاهی یک جرقه بهشان خورد تو یک جمع خوب. همان آنهایی که خیلی بد شدند، یک جرقه بهشان خورد توی جمع بد. جفتش هست.
این نکته مهمی است. با دقت گوش بده. ترسناک بودن یک اتفاق به‌خاطر خطرش است. خطر به چی برمی‌گردد؟ به ضرر برمی‌گردد. وقتی یک چیزی ضرر داشت، خطر دارد. وقتی یک چیزی خطر داشت، ترس دارد. درست است؟ معلوم است. حالا ما ضرر را چی تعریف می‌کنیم؟ خطر را چی تعریف می‌کنیم؟ این نگاه ما خیلی مهم است. نگاه ما خیلی مهم است. ما چیا را جدی می‌گیریم؟ چیا را شوخی می‌گیریم؟ چیا را واقعی می‌دانیم؟ می‌گفت: واقعی است یا کیک است؟ چیا واقعی است؟ چیا کیک است؟ چی سرکاری است؟ صدا چرا حمومی شد؟ آنی که واقعی است چیست؟ آنی که تقلبی و الکی و من‌درآوردی و توهم است چیست؟
بچه‌ها، دوربین مخفی دیده‌اید دیگر؟ الان هم که خیلی باب شده است دوربین مخفی. دوربین مخفی چیست؟ دوربین مخفی این است که چند تا آدم به‌صورت کاملاً جدی می‌آیند یک اتفاق کاملاً الکی را به نمایش می‌گذارند که ببینند شما چقدر جدی گرفتی. بعد خود واقعیت را تو این واقعه نشان می‌دهی. معلوم می‌شود که تو واقعاً چی هستی. چیو واقعی دونستی. واقعیت خودت هم اینجا معلوم می‌شود. دوربین مخفی. درست است؟ دوربین مخفی این است.
می‌خواهم به شما بگویم این زندگی دنیا هم کلاً دوربین مخفی است. گفتی؟ کلاً اینجا دوربین مخفی است. یک دوربین گذاشته‌اند. همه اینها هم سرکاری است. اینها که می‌گویم نه نعمت‌های خدا، نه مثلاً اهل‌بیت، نه قرآن، نه امام رضا، نه مسجد... ریاست و پست و شهرت و این چیزها. این چیزهایی که ملت برایش سر و کله می‌زنند: فالوور و پول و اسمت روی پرده سینما باشد و این چیزها. اینها فیک است. تقلبی است. الکی است. سرکاری است. اینها یک‌سری اتفاقات الکی است که کاملاً جدی دارد اتفاق می‌افتد برای اینکه معلوم بشود تو چیو واقعی می‌دانی. واقعیت خودت را نشان بدهی. جالب شد؟ زندگیتان را زیرورو کند.
چیو واقعی می‌دانیم؟ تفاوت آدم‌ها با همدیگر همین‌جاست. تفاوت امام حسین و شمر همین‌جاست. تفاوت امیرالمؤمنین و معاویه هم اینجاست. معاویه چیو واقعی می‌داند؟ پول، ریاست، بخوربخور. امیرالمؤمنین چیو واقعی می‌داند؟ عدالت، انصاف، انسانیت، خدا، آخرت. برای امیرالمؤمنین اینها واقعی است. برای معاویه اینها توهم است. اینها شعر است. اینها کشک است. خدا کجا بود؟ آخرت چیست؟ بهشت و جهنم کجا بود؟ وحی النزل. وحی آمده؟ نه خبری آمده؟
برای امیرالمؤمنین چی؟ ریاست؟ کشک. خیلی جالب است. ابن‌عباس می‌گوید: "دیدم کفشش را دارد وصله می‌زند امیرالمؤمنین." آن‌قدر این کفش را وصله زده بود! حالا ماها الان خیلی درکی از وصله زدن کفش نداریم؛ چون الان جنس کفش‌هایمان فرق کرده. این کفش‌های قدیم این‌جوری بود که مثل الان که نبود که تجهیزات و امکانات و دستگاه و اینها داشته باشند و مثلاً بدوزند. قالب داشته باشد. یک پوستی بوده، مثلاً یک کَفه‌ای داشته. این را با یک نخ‌های درشتی و سوزن و نخی فرمش را به این شکل می‌دادند. بعد به‌مرور فرسایش پیدا می‌کرده. زیاد که استفاده می‌شده، این بندها وا می‌شده. دوباره باید جای این بند را بند می‌زدند. بعد این سوراخ‌ها خوب باز می‌شده وقتی که این بند توش خراب می‌شد. بعد بغلش باز باید یک سوراخ می‌زدند. بند را از کفش‌ها را از این بغل‌ها جاهایی که داشت یک سوراخ دیگر می‌زدند، بند رد می‌کردند. بعد دیگر وقتی که این سوراخ‌ها زیاد می‌شد، سوراخ زیاد جا نداشت. بعد از بغل که نگاه می‌کردیم کفش سوراخ بود. یک فرم بدی پیدا می‌کرد. دیگر یک کوچولو یک جایی پیدا می‌کردم یک سوراخ دیگر می‌زدند، یک بند دیگر رد می‌کردند. خود آنها هم تا یک حدی دیگر وقتی که این پاره می‌شد، تا یک حدی بند می‌زدند، دیگر می‌انداختند کنار. امیرالمؤمنین آن‌قدر این را بند زده، دیگر جا ندارد. بعد دیگر اصلاً از فرم افتاده. این کفش خیلی بی‌ریخت شده. بعد امیرالمؤمنین رئیس است. جایگاهش خیلی ممتاز است. می‌گوید: "گفتم: بابا، شما خجالت نمی‌کشی؟ آقا، من دیگر دارد خجالتم می‌گیرد از این کفشی که شما پاتان می‌کنید!"
فرمود: "این کفش را می‌بینی که هیچ ارزشی ندارد؟ به قول ما اگه الان بذارم بغل خیابون، کسی برنمی‌دارد. این حکومت و ریاست، ریاست تو چشم من از همین کفشم بی‌ارزش‌تر است." خیلی حرف است. گفتنش ساده است. وقتی بز عطسه می‌کند، عطسه بز خود بز چیست؟ عطسه‌اش چیست؟ بعد در اثر عطسه آب بینی‌اش جاری می‌شود. حالا آن آب بینی بعد از عطسه چیست؟ آقا، چقدر ارزش دارد آن آب بینی؟ الان کدام شما حاضرید پاشید بروید، بگویم آقا یک بز دم در عطسه کرده، این آب دماغش اینجا آمده. یکی برود با دستمال بردارد بیاورد؟ تبرکی مثلاً اینجا تو جیبش بگذارد. یادگاری. بیا اینجا. التماستان هم بکنند. این بز صد بار از سر و کله‌تان بالا برود. دست به آن آب بینی نمی‌زنیم. به تنتان بمالد، می‌روید می‌شورید. ارزش ندارد دیگر. آن آب بینی هیچ ارزشی ندارد.
فرمود: "اینهایی که شما برایش سروکله می‌زنید، همدیگر را می‌کشید، حق و ناحق می‌کنید، دروغ می‌گویید، جنایت می‌کنید که اسمش دنیاست، مال دنیاست، ریاست دنیاست. این تو چشم علی از آن آب بینی بز بعد از عطسه این از آن هم کم‌ارزش‌تر است." حالا یک محک بزنیم ببینیم چقدر آن چیزهایی که ما واقعی می‌دانیم، به آنهایی که امیرالمؤمنین واقعی می‌داند، چقدر آنهایی که ما توهمی و فیک می‌دانیم، به آنهایی که امیرالمؤمنین فیک می‌داند.
جهنم برایش خیلی واقعی است. حساب‌وکتاب خدا خیلی واقعی است. حق‌الناس خیلی واقعی است. جواب پس دادن پیش خدا خیلی واقعی است. آقا، من باید جواب پس بدهم. حساب می‌کشند. سؤال می‌کنند. خودش پا می‌شد می‌رفت به این خانواده‌های محروم سر می‌زد. مثل الان که نبود امکانات باشد، عکس باشد، تلویزیون باشد، مردم تصویر دیده باشند، بشناسند. خیلی از مردمی که تو حکومت امیرالمؤمنین بودند، امیرالمؤمنین را به چهره و اسمش شنیده بودند. بعضی از این خانواده‌ها که مثلاً همسرشان شهید شده بود تو سپاه امیرالمؤمنین. خانواده شهید هم بودند. امیرالمؤمنین می‌رفت به اینها سر می‌زد.
ابن شهرآشوب تو کتاب المناقب می‌گوید: "امیرالمؤمنین رفت خانه یکی از این خانم‌هایی که شوهرش کشته شده بود." حضرت دیدند که این دارد بار می‌برد. آب سنگین دستش است و دارد می‌برد. خب آب می‌رفتند از چشمه جایی، چاهی برمی‌گرداندند. حضرت فرمود: "خواهرم، تو چرا برداشتی؟" گفت: "من شوهرم کشته شده. مردی تو خانه ندارم. بچه‌هایم کوچک." حضرت فرمودند: "من می‌آورم این آب را." آب را آورد در خانه آن شخص. زن گفت: "خدا بهت خیر بده ولی خدا نگذره از علی بن ابی‌طالب. هرچه می‌کشم از دست علی است." حضرت فرمودند: "حالا حاج‌خانم، نفرین نکن. برایش دعا کن. عاقبت‌به‌خیر بشود." حالا من اگر بودم چی؟ "با کی بشکن؟ این دست که نمک ندارد!"
حضرت فرمود: صدای گریه بچه‌ها می‌آمد. فرمود: "این بچه‌ها دارند گریه می‌کنند. حتماً گرسنه‌شان است. شما اگه بخواهی بروی چیزی برایشان درست کنی، اینها بخورند، گریه‌شان ادامه دارد. شما برو این بچه‌ها را ساکت کن. من می‌روم خمیر درست می‌کنم، نانی درست می‌کنم، می‌آورم می‌دهم بچه‌ها بخورند." رفت سر تنور. چوب انداخت. آتش زد. تنور گر گرفت. یکهو این آتش شعله کشید. شعله آتش خورد به صورت امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین شروع کرد گریه کردن. به خودش گفت: "بچش ذوق. یا علی بچش. این آتش را. این جزای کسی است که به یتیم رسیدگی، به محروم رسیدگی نکند. این آتش دنیاش است. تو طاقت نداری. از حق و حقوق اینها کم بگذارید؟ حساب‌وکتاب خدا را می‌خواهی چطور جواب بدهی؟ آتش جهنم را می‌خواهی چکار کنی؟"
خیلی حرف است بچه‌ها. اینها می‌شود آن واقعی‌ترین اتفاقات. چرا؟ چون ضررش ضرر ابدی است. خطرش خطر ابدی است. اینها واقعیت دارد. بقیه چیزها سرکاری است. ریاست سرکاری. امروز بهت می‌گویند رئیس، مدیرکل. فردا برمی‌دارندت. پس‌فردا هیچ‌کس نمی‌شناسدت. اینجا می‌شناسندت، می‌شوی سلبریتی، کلی فالوور داری. بعضی از اینها که یابو برشان می‌دارد به‌خاطر اینکه یک تعداد فالوور دارند. طرف احساس می‌کند چه شاخی است. بعد پا می‌شود می‌رود خارج. خب بابا، تو ایران که بودی چهار نفر می‌شناختندت. اینجا مطرح بودی. اینجا بازیگر بودی. اینجا خواننده بودی. آنجا که کسی نمی‌شناسد، آدم حسابت نمی‌کند. ما آدم داریم. نمی‌خواهم بگویم کیست. می‌شناسید لابد. اینجا جزء تاپ‌ترین بازیگرهای ایران بوده. رفته آن‌ور تو اروپا راننده آمبولانس بیمارستان شده. نمی‌گویم دیگر. بروید بررسی کنید. ب الف، نه، یک دانه «ر» دارد. خیلی فیلم معروفی بازی کرده. فیلمش خلاصه اینجاست که تو را به این اسم می‌شناسند. عکست را می‌شناسند. عکس تو آنجا که همچین اعتباری نداری.
آقا، این که هنوز دنیاست. حواست جمع باشد. این که هنوز دنیاست. تو همین دنیاش، تو ایران می‌شوی پیش ۸۰ میلیون آدم مشهور باشی، پایت را می‌گذاری آن‌ور، مثلاً می‌روی قزاقستان، هیچ‌کس نمی‌شناسدت. باید گدایی کنی نانت را درآوری بخوری. دنیاست. آن‌قدر کشک است فالوور داشتن و مشهور بودن و سلبریتی و آرتیست بودن و اینها. تو همین دنیاش آن‌قدر کشک است. آن‌قدر سرکاری است. چه برسد بعد مرگش. بعد مرگ ملائکه که می‌آیند از هم سؤال نمی‌کنند: "ایشان چند میلیون فالوور دارد؟ احترامش را نگه دار. یک سلفی هم بعد از حساب‌وکتاب باهاش بگیریم. برویم. سالار که پرسیدیم یک سلفی هم باهاش بگیریم." آنجا شهرام، بهرام، دکتر، مهندس، حاج‌آقا، آیت‌الله... اینها ندارد. آنجا آدم را با چی می‌شناسند؟ با عملش. عملش.
این خیلی فخر و کبکبه دارد. آخر وقت دست و پا شکسته، آن کارگر جزئی است که کسی حسابش نمی‌کند. کسی ارزشی برایش قائل نیست. یک دانشگاه بنده ۱۸ سال پیش می‌رفتم. سال ۸۶ تهران. یک آقایی بود آبدارچی دانشگاه بود. تو این اتاق اساتید که می‌رفتیم برایمان چایی می‌آورد. یک دانشجویی بود اسم آن دانشجو، بعد ۱۸ سال، فامیلی‌اش یادم است. این دانشجو نشست و اساتید می‌آمدند و بالاخره مسئولین دانشگاه و اینها. سکه ارزان بود. مثلاً در حد ۱۰۰ هزار تومان. اینها بود. به ما پاکت نمی‌دادند، سکه می‌دادند گاهی؛ یعنی حق‌التدریس. یک دانه سکه می‌دادند معادل ۱۰۰ هزار تومانی بود که می‌خواستند پاکت بدهند. در حسرتش. خدمت شما عرض کنم که یک آقایی بود آنجا آبدارچی بود. این یک بار آمد یک سؤالی پرسید در مورد نماز و حضور قلب و آداب نماز و یک چیزهای عجیب. یعنی بنده خدا را به‌حسب ظاهر هیچ‌کس هیچی حساب نمی‌کرد. دستمال یک دستمال دستش بود و دستمال می‌کشید. یک چایی می‌گذاشت و می‌رفت. برای نماز که این‌جور می‌شود باید چکار کرد؟ من یک لحظه این‌جوری بهش نگاه کردم. آن دانشجویی که گفتم اسمش یادم است، برگشت گفت: حاج‌آقا، این دانشجوها و این اساتید اینجا فکر می‌کنند این آبدارچی است. از همه اساتید این دانشگاه باسوادتر است. روی حساب معرفت اگه باشد، درک اگر باشد، از همه‌شان بالاتر است. تو دنیا به آن می‌گویند استاد دانشگاه، به این می‌گویند آبدارچی. بعد این برای آن چایی می‌برد. آن یک نگاه می‌کند: "این کمرنگ است." "این بغلش ریخته است." اَفه می‌آید، ناز می‌آید. "آن بالاتر است. این پایین‌تر است." او به این دستور می‌دهد. این هم حرف گوش می‌دهد. می‌روی تو آخرت می‌بینی برعکس شده است. آبدارچی به این دستور می‌دهد: "برو آنجا بشین. پایت را دراز نکن." آنجا واقعی است. همه‌چیز. آنی که بالاتر است واقعاً بالاتر است. بعد آنجا اگر کسی بالاتر بود ارزش دارد.
این جمله یادگاری از امیرالمؤمنین است. فرمود: "خیلی این جمله فوق‌العاده است. بنده این روایت را خیلی دوستش دارم." فرمود: «الْفَقْرُ و الْغِنَا **بَعْدَ** الْعَرْضِ عَلَى اللهِ». خیلی ساده است. نصفش فارسی است. الفقر والغنا بعد العرض [با عین] علی الله. دوباره می‌گویم. بعد یک بار با هم تکرار کنیم. ترجمه کنیم برویم. «الْفَقْرُ و الْغِنَا بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَى اللهِ.» یک بار با هم بگوییم: «الْفَقْرُ و الْغِنَا بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَى اللهِ.» فقر یعنی چی؟ نداری. غنا یعنی چی؟ دارایی. نداری و دارایی کی معلوم می‌شود؟ بعد از عرضه بر خدا. اینجا همه‌اش فیک است. می‌گویند: "این دارد. آن ندارد. این بالا شهر است. آن پایین شهر است. آن شکمش سیر است. این گرسنه است. بدبخت است." اینجا همه‌اش فیک است. همه‌اش سرکاری است. بعد از عرضه بر خدا که آنجا اتفاقاً دارایی اصلی چیست؟ محبت امیرالمؤمنین. دارایی اصلی چیست؟ نماز اول وقت. دارایی اصلی چیست؟ رضایت پدر و مادر. دارایی اصلی چیست؟ اخلاق خوب. دارایی اصلی چیست؟ چشم پاک. دارایی اصلی چیست؟ لقمه حلال.
اینجا کسی برای این چیزها خیلی ارزش قائل نیست. یک کیلو سبزی بهت نمی‌دهم بروی سبزی بخری. بگویی: "چی آوردی؟" می‌گوید: "اخلاق خوب، رضایت پدر و مادر." رضایت پدر و مادر می‌فرستد. پنج تا سانتافه. پس کلش چهار نفر استفاده می‌کردند. تو این همه پول را باهاش چکار کردی؟ حسرت زندگی نیمار و مسی و رونالدو و اینها را می‌خوریم. این نیمار چند سال پیش یک قرارداد بسته بود. چشمش کردم بدبخت. چی شد؟ به فنا رفت. بنده خدا. بهش نساخته بود. هوا. آن موقع من حساب کرده بودم به پول ما دقیقه‌ای فکر کنم ۱۰ میلیون. آن موقع دقیقی ۱۰ میلیون بهش می‌دادند. دقیقه ۱۰ میلیون به پول ما بابت یک فصل بازی کردن. اینجا که نگاه می‌کنیم حسرت می‌خوریم. آقا، زندگی بماند. بدبخت رفت چلاق شد. بدبخت شد از نان‌خوردن افتاد. حذف شد از کائنات. اصلاً افتاد بنده خدا. اینجا که نگاه می‌کنی می‌گوییم: آقا، این را می‌گویند زندگی. پول را ببین. امکانات را ببین. ثروت را ببین. آنجا که می‌رود همه این پول‌ها را باهاش حساب‌وکتاب می‌کنند. تو این همه پول داشتی چکار کردی؟ دانه‌دانه این فقیرها و گرسنه‌ها و بدبخت‌بیچاره‌ها را می‌گذارند جلو چشمش.
خیلی جالب است ها. خیلی ترسناک است. ترس واقعی این شکلی می‌شود. خطر واقعی این است. ضرر واقعی این است. ضرر واقعی ضرری است که به ابدیتمان بخورد. خطر واقعی آن خطری است که به ابدیت. ترس واقعی مال ابدیت است. خوش‌به‌حال شماها که امشب مهمان خدایید. این توفیق را دارید. اینجا چند ثانیه با خدا نجوا کردن، گفتگو کردن یک ابدیت آباد بگیرید از خدا. گفتم: تک‌تک این ثانیه‌ها که اینجا هستید برایتان حسنه نوشته می‌شود. ثبت. دقیقه‌به‌دقیقه. یک روزی باهاش مواجه می‌شوید. باورتان نمی‌شود. مسجد که مثلاً ما رفتیم آنجا یک چند ساعتی فقط غذا نخوردیم، آب نخوردیم. چی نوشتند به ما؟ چی دادند؟ سه روز بچه‌ها این روایت را بشنوید من بروم: تو روایت دارد کسی سه روز تو ماه رجب روزه بگیرد بهشت. شما تو اعتکاف دارید سه روز روزه می‌گیرید. هیچی دیگر نداشته باشد برایتان. شما عشق امیرالمؤمنین، توجه به امیرالمؤمنین، نماز جماعت، نماز اول وقت. همین سه روز روزه‌ای که می‌گیرید ابدیتتان آباد می‌شود. سرمایه‌دار شماهایید. نیمار کیست؟ رونالدو کیست؟ پول چیست؟ سانتافه چیست؟ پول‌ها را شما به جیب زدید. اینجا تو این سه روز. سرمایه‌دار شماهایید. خوش‌به‌حالتان.
ان‌شاءالله که اعتکافتان قبول باشد. این دعای آخرم را برایتان بکنم: ان‌شاءالله یک اعتکاف با امام زمان معتکف بشوید. همه‌تان. ان‌شاءالله همه‌مان با همدیگر تو آینده‌ای که ان‌شاءالله دور باشد، همه‌مان کنار امام زمان معتکف بشویم. ان‌شاءالله قرار همه‌مان بیدار. همه‌مان ان‌شاءالله دور حوض کوثر کنار امیرالمؤمنین به دست امیرالمؤمنین سیراب بشویم. آنجا معلوم بشود سرمایه‌دار واقعی کیست. آنجا معلوم بشود سرمایه‌دار واقعی آنی است علی دارد. بدبخت واقعی آنی که علی ندارد. ان‌شاءالله که دستتان پر باشد تو این اعتکاف از عنایت امیرالمؤمنین. حاجات برآورده باشد تو این اعتکاف که ان‌شاءالله حاجتتان هم چیزی جز این نباشد: فرج آقا امام زمان. هدیه به محضر منور امیرالمؤمنین و ان‌شاءالله برآورده شدن حاجات همه مسلمانان، پیروزی نهایی مردم ایران، نابودی آمریکا و اسرائیل. یک صلوات قرّا بفرستید. و آل محمد.

-------------------------------

منابع:

[داستان/حکایت تاریخی] نقل ابن‌عباس از امیرالمؤمنین (علیه السلام) که ایشان را در حال وصله‌زدن کفش بسیار کهنه خود دید و حضرت فرمودند حکومت و ریاست در نگاه من از این کفش هم بی‌ارزش‌تر است.
نهج‌البلاغه، خطبه۳۳.

[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین (علیه السلام):امیرالمؤمنین (علیه السلام): «...وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ» مضمون تشبیه ارزش دنیا به «آب بینی بز پس از عطسه» و این‌که دنیا و ریاست در نگاه ایشان از آن هم کم‌ارزش‌تر است.
نهج‌البلاغه، خطبه ۳.

[داستان/حکایت تاریخی] نقل ماجرای سرکشی امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خانواده‌ای بی‌سرپرست، حمل آب برای زن بیوه، پخت نان برای کودکان یتیم، و گریه حضرت هنگام شعله‌ور شدن آتش تنور و خطاب به نفس خود درباره آتش جهنم.
بحار، ج ۴۱، ص ۵۲.

[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین (علیه‌السلام): «الْغِنَى وَ الْفَقْرُ، بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَى اللَّه.»
نهج‌البلاغه، حکمت ۴۵۲.

[حدیث/روایت] «...مَنْ صَامَ ثَلَاثَةَ أَیامٍ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ»‌ کسی که سه روز در ماه رجب روزه بگیرد، بهشت برای اوست.
من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۹۲.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات دوربین مخفی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00