متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در این جلسه نورانی و باصفاترین روز شهادت حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها)، در جمع شما محبین و عزاداران حضرت زهرا (سلام الله علیها)، بنا دارم انشاءالله صحبت طولانی و کسلکنندهای نباشد. با توجه به اینکه عزیزان از صبح درگیر عزاداری بودند و مشغول بودند، شاید خسته شده باشند. ساعت ظهر است، به هر حال گرسنه هم هستید. این ایام هم حتماً عزاداری کردید. چند دقیقهای حدیثی را به عنوان یادگاری در این روز، در این روز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) میخوانیم. انشاءالله، انشاءالله که به عنایت حضرت زهرا خود بنده بیشتر از همه مقید بشوم به اینکه به این حدیث عمل کنم، انشاءالله، و بیشتر از همه در بنده اثر بگذارد و بعد انشاءالله در عزیزان.
انشاءالله روایت این است که یک وقتی یک آقایی به همسرش گفت: "برو محضر حضرت زهرا (سلام الله علیها)، یک سؤالی دارم. شما از ایشان سؤال کن. برو بپرس که فَاسْأَلِیهَا، أَنِی أَشْنُ مِنْ شِیعَتِکُمْ أَم لَیْسَ مِنْ شِیعَتِکُمْ؟" حالا ما هم گاهی دنبال افرادی هستیم که از باطن عالم سر در بیاورند. یک کلمه بهمان بگویند آقا اوضاع چطور است؟ این آقا هم احتمالاً دنبال همچین مسئلهای بود. گفتش که: "برو از حضرت زهرا (سلام الله علیها) سؤال کن که بگو این آقا که شوهر من است، به شما خبر بده بیبی، که من را شیعه خودشان میدانند یا نمیدانند؟ شیعه هستم یا نیستم؟" به خانمش گفت: "برو سؤال کن از حضرت زهرا."
حضرت زهرا (سلام الله علیها)، به قول ماها، حرفهای جواب دادند. قاعدهاش هم همین است. حسابی باید جواب داد. قاعده را باید گفت. اینکه حالا تو اینی یا آنی، خیلی دردی را دوا نمیکند. قاعده باید دست آدم باشد. وقتی این خانم سؤال کرده از حضرت زهرا (سلام الله علیها)، حضرت یک قاعده فرمودند. نفرمودند که بله، مثلاً شیعه است یا نخیر، شیعه نیست. فرمودند که: "ببین، یک قاعده دارد. اگر بناست که شیعه ما باشد، قاعدهاش این است. فرمودند: "برو به شوهرت بگو: قُولِی لَهُ إِنْ کُنْتَ تَعْمَلُ بِمَا أَمَرْنَاکِ وَ تَنْتَهِی عَمَّا زَجَرْنَاکَ عَنْهُ فَأَنْتَ مِنْ شِیعَتِنَا، وَ إِلّا فَلَا." برو به شوهرت بگو اگر آنها که ما دستور دادیم انجام میدهی، اگر آن کارهایی هم که ما گفتیم نکنید، نمیکنی، شیعه ما هستی. اگر اینطور نیست، شیعه ما نیستی."
چند تا نکته دارد. نکته اول این است که حضرت زهرا (سلام الله علیها) میخواهند خودمان -آقا اهلِ این- "خیلی مهم است." یکی دیگر بیاید برای من حساب کتاب کند که درد من دوا نمیشود. بعضی وقتها انگار ما تو همین هم حوصله نداریم. یکی بیاید یک نگاه کند، بفهمیم عیب ما چیست. تو که خودت آنقدر حال نداشتی که بگردی عیبت را پیدا کنی، حال هم نداری که عیبت را اصلاح کنی. معلوم است که درست نمیشود. آدم میگردد، پیدا میکند، خودش میفهمد گیر کارش کجاست. این نکته اول.
نکته دوم، شیعه را این شکلی معرفی کرد: "اونی که گفتیم انجام بده، انجام بده؛ اونی که گفتیم انجام نده، انجام نده." همینی که بزرگان ما ازش تعبیر میکنند به انجام واجبات، ترک محرمات. خیلی هم ساده است. یعنی گفتنش خیلی ساده است. خیلی رایج است. خیلی باب است، ولی انجامش خیلی سخت است. آدمی که مقید باشد، حرام تو زندگیش نیاید. حالا همینی که آدم مقید باشد لقمه حرام تو زندگیش نیاید، همین چقدر سخت است؟ تو کسب و کارش آدم مراعات داشته باشد، دقت داشته باشد، بالا و پایین کند. یک ذره اضافه نشود. یک ذره آن کاری که باید انجام بدهم کمتر نشود.
مرحوم شیخ رجبعلی خیاط (رضوان الله علیه)، فامیلیاش "نکوگویان" بود. انسان فوقالعادهای بود. خیاط بود، کاسب بود، ولی خالص بود. در عین اینکه یک آدم معمولی بود، مرتبط با امام زمان بود. مرتبط با عوالم غیب بود. و برخی گفتند که: "گاهگداری حضرت میآمدند توی آن مغازهاش، تو محل کارش، پای چرخ خیاطیاش." میشود؟ میشود آدم اینطور بشود؟ میثم تمار خرمافروش بود. ایرانی هم هست، میثم خرمافروش. سواد ظاهری آنچنانی نداشت، ولی آدم بود، خالص بود، پاک بود، آدم حسابی بود. امیرالمؤمنین میآمدند تو مغازهاش، کنار دستش. یک وقتهایی کار داشت میثم، به قول ماها، میخواست کرکره را پایین بکشد برود. حضرت فرمودند که: "نمیخواهد کرکره را پایین بکشی. من مینشینم پشت دخل، من برایت میفروشم." آدم به کجا میتواند برسد؟ امام زمان پشت دخلش بنشینند، برایش جنس بفروشند. میشود؟ میشود دیگر. اگر نمیشد که اینجوری نمیشد. سواد ظاهری نداشت، ولی تا قیامت آنچه رخ میدهد را خدا به واسطه امیرالمؤمنین به میثم تمار نگاه میکرد. به شخص میگفت: "هفت نسل بعدت یک بچه ای میآید، عالمی میشود، فلان کتاب را مینویسد." میثم اینطور شده. از شهادت خودش هم خبر داشت. نخلی که قرار بود اعدامش کنند، چهل سال هر روز میرفت زیرش را آب و جارو میکرد، دو رکعت نماز میخواند. "چته تو هی میآیی میچسبی به این نخل؟" گفت: "اینجا قرار است کسی را اعدام کنند." "شما خبر اعدام خودش بود." چهل سال.
راهش چیست؟ حرف گوش دادن. خیلی هم چیز پیچیده و سختی نیست. مرحوم رجبعلی خیاط اجیر میشد. خب خیاط اجیر میشود دیگر. اجرت است دیگر. اجرت. اجیر شدن. اجیر میشد مثلاً کتوشلوار بدوزد. پارچه را میگرفت. به آن شخص میگفت: "آقا این احتمالاً دو روز کار میبرد. برای همین دو تومان مزدش میشود. اجرتش میشود. دو روز بعد شما بیا تحویل بگیر." دو روز بعد میآمد تحویل بگیرد. کتوشلوار را میداد. میدیدند که نیم قِران (نصف یک تومان، میشود دیگر. ها؟ پنج قِران. حالا اطلاعاتمان افزایش پیدا کردهاند. الحمدلله. حالا خیلی دعوا نداریم. مهم این است که الان فعلاً پولمان هر روز دارد ارزانتر میشود. حالا مشکل ما الان فعلاً این است.) خلاصه آقا، پنج قِران، نصف یک تومان، میگذاشت روی کتوشلوار. طرف به دو تومان راضی بود دیگر. پذیرفته بود. دو تومان هم با اختیار و با شوق داده بود. تازه شاید دعا هم کرده بود: "خدا خیرت بده. به یکی دیگر میدادم سه تومان میگرفت مثلاً." کتوشلوار را میداد، نصف یک تومان هم بهش برمیگرداند. "آقا این چیست؟" گفت: "من فکر میکردم دو روز وقت میبرد. مشغول کار شدم دیدم یک روز و نصفی وقت برد. آن که بهت گفته بودم بابت دو روزش بود، که دو تومان. این نمیشود که مالاً برکت نباشد. نمیشود که زندگی گره نیفتد."
عوامل ماورایی هم هست. سحر و جادو و چشم زخم و این حرفها. ولی قرآن فرمود: "اولین کسی که تو را میبندد، خودتی." "مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ" (آنچه از بدیها به تو میرسد)، "مَا أَصَابَکَ مِنْ مُصِیبَهٍ" (هر مصیبتی به تو میرسد) فرمود: "مِنْ نَفْسِکَ" (از خودت است)، "مِنْ أَنْفُسِکُمْ" (از خودمان است). آن سحر و جادو، چشم زخم بیرون هم، خیلی وقتها چون من زره خودم را انداختهام، روی من اثر میکند. زره من چیست؟ تقوا است دیگر. اونی که تقوا دارد، اینها هم خیلی رویش اثر چندانی نمیکند. اثر کند با دعا و توسل و حرز و صدقه و این چیزها دفع میشود.
گره میافتد. یک بخشیش همین اموال شبههناک و مشکل و بقیه چیزها. یک بخش هم در ارتباطات، رابطهها، رفت و آمدها، محرم و نامحرم. "چی میبینیم؟ چی میگوییم؟ چی میشنویم؟" اینهاست. فاطمه زهرا به آن خانم فرمود: "به شوهرت بگو آنهایی که دستور دادیم، اگر گوش میدهی، آن واجباتش، آن محرماتش، شیعه هستی. اگر اینطور نیست، شیعه نیستی." این خانم آمد به شوهرش خبر داد. فَرَجَعَتْ فَأَخْبَرَتْهُ، فَقَالَ: "یَا وَیْلَنَا! وَ مَنْ یَنْفَکُّ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْخَطَایَا؟ خَالِدُونَ فِی النَّار."
این خانم به شوهرش گفتش که بیبی اینطور فرمودند. این هم برگشت گفت: "بابا ما بیچاره شدیم! مگر آدمی داریم که گناه نکند؟ گناهنکرده باشد؟ بیبی فرمود: گناه بکنی شیعه ما نیستی. منم که میبینم از من یک چیزهایی در میرود بالاخره. پس یعنی من شیعه نیستم. شیعه نباشم یعنی میروم جهنم. اوّه، کار ما در آمد، بدبخت شدیم که! فَأَنَّ مَنْ لَیْسَ مِنْ شِیعَتِهِمْ فَهُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ." کسی شیعه اینها نباشد، جهنمی میشود دیگر. حالت دیگری که ندارد دیگر. یا شیعه اینها است یا شیعه دشمنانش است. این آقا اینطور فکر کرد با خودش.
خانم دوباره برگشت پیش حضرت زهرا (سلام الله علیها). نشان میدهد که بیبی سوال جواب میداده، ولی سوال مرد نامحرم را با واسطه جواب میدادی. نامحرم. نکته است دیگر. خانم برگشت به حضرت زهرا گفتش که: "شوهرم اینطور میگوید. خانم، من پاسخ شما را دادم، اینطور جواب داد." حضرت فرمودند که: "به شوهرت بگو که اشتباه فکر کرده. مطلب را درست نگرفته. اینطور نیستش که اگر کسی شیعه ما نباشد جهنمی بشود. اونی که شیعه ماست، بهشتی. تو قله بهشت جا دارد. از خوبهای بهشت است. ولی اگر شیعه ما نباشد، ولی ما را دوست داشته باشد، کُلُّ مُحِبِّينَا، مُوَالِي أَوْلِيَائِنَا، رُفَقَاَءََنَا (دوستهای ما را دوست داشته باشد.) مُعَادِي أَعْدَائِنَا (از دشمنان ما بدش بیاید.) وَ المُسَلِّم بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ. (قلباً قبولمان دارد و با زبان هم نشان میدهد که ما را قبول دارد.)" چند تا شد؟ "قلباً دوستمان دارد، دوست هایمان را دوست دارد، از دشمنهایمان بدش میآید، قلباً باورمان دارد و به زبان هم ابراز میکند." اگر کسی اینها را داشت، حتی اگر گناه هم بکند، بعضی حرفهایی که گفتیم، "انجام نده" درسته شیعه نمیشود، ولی بهشتی میشود. از ما جدا نمیافتد.
البته اینجا یک تعبیر به کار بردند. فرمودند که: "إِذَا خَالَفُوا أَوَامِرَنَا وَ نَوَاهِينَا فِي سَائِرِ الْمَوَاقِتِ وَ مَعَ ذَلِکَ فِي الجَنَّهِ، ولَکِنْ بَعْدَ مَا یُطَهَّرُونَ مِنْ ذُنُوبِهِمْ بِالْبَلَایَا وَ الرَّزَایَا." البته خدا پاکش میکند. بهشت هم که میخواهد برود باید پاک بشود. با چی؟ با گرفتاریها، با مشکلات، با سختیها. آن اسکاچی است که خدا میکشد، این کثافات را در بیاورد. خیلی وقتها این مشکلات برای این است. بخش عمدهاش این است. آدم خوابش برده. آدم مست شده. مست گناه است. مست غفلت. خیلی حواسش پرت شده. دارد میرود، غرق شده. بیدارش کرد. باید حواسش را جمع کرد.
دیدید آقا گاهی ما میخواهیم همدیگر را صدا کنیم، برای بنده پیش آمده، شاید برای شما هم پیش آمده باشد. یک نفری جای دوری است. حواسش هم پرت است. البته صدای شما به گوشش میرسد. او حواسش چون پرت است نمیشنود. چند بار صدایش میکنی: "آقای فلانی، حسن آقا، حسن!" داد میزنی. میبینی انگار نه انگار. به گوشی زنگ میزنی، گوشیاش هم نمیفهمد. یک تکه قلوهسنگ برمیداری، پرت میکنی تو سرش. تا میخورد، دردش میآید. برمیگردد میبیند: "کی زد؟" میگوید: "بابا کجایی؟ آنقدر صدایت میکنم." این داستان خدا با ما است. صدا میزند. هر اذانی صدا زدن خداست دیگر. خدا بندههایش را صدا میزند: "عاشقان وقت نماز است، اذان میگویند." دارد صدا میزند دیگر. "پاشو بیا." اعتنا نکرد. "نه، من کار دارم. من چک دارم. من درگیرم. فاطمیه میشود. عرفه میشود. بیا. عرفه است. دو عرفه، لااقل دو عرفه را بیاور. شب قدر را بیاور. قرآن به سر و بیا." "من خوابم میآمد. صبح باید بروم اداره. کی حال دارد تا چهار صبح اینها قرآن به سر میگیرند؟ هر معصوم یک روضه میخواند. خیلی لفتش..." هرچی صدا میکنم، نمیآید دیگر. یک جا خدایا یک قلوهسنگی پرت میکند. "آزمایش خون بچه اش میدهد سرطان." "دیگر مسجد..." بیرون مسجد. بیرونش کن. قبلش که من آنقدر صدا زدم دیگر. میآمدی دیگر. کار به سنگ نمیکشید. الان هم یکم ناله بزنی حل میشود. نه. الان هم بعضی وقتها تو گرفتاریها اتفاقاً بعضیها بیشتر با خدا و پیغمبر لج میکنند. بدتر میشوند. سنگی میاندازد، بیدار شوی.
یک داستان معروفی دارد. شنیدید لابد. گفت طرف داشت رد میشد. یک کسی زیر درخت خوابیده بود. تکیه داده بود. دهنش هم باز بود. این آقا که داشت رد میشد، دید این همینجور که خواب است دهنش باز است. یک ماری از درخت پیچید و پیچید و پیچید. یک مار کوچکی آمد رفت تو دهن این. گفت: "اُه اُه، سمش بزند این مرده. چکارش کنم؟" وقت برای اینکه من بخواهم به این توضیح بدهم و بیدارش کنم و دو ساعت شرح بدهم چی شده، وقت اینها نیست. یک لگد سفتی به این زد. از خواب پرید. شروع کرد فحش دادن: "شبکه فلان فلان شده! خواب بودم." یک شلاق هم دستش بود. دو تا زد به تن این. از جا بلندش کرد. این فحش شدیدتر شد. "فلان فلان چرا من خواب بودم؟ بلندم کردی؟ شلاق هم میزنی؟" میگوید: "بدو. حرف مفت نزن. بدو ببینم." یک دانه سیب گندیدهام داد بهش. گفت: "بخور." فحشهای بد. احتمالاً. "فلان فلان شده. اینجور بیدارم کردی؟ شلاق هم میزنی؟ سیب گندیده هم به من میدهی؟ آقا چرا گیر کردهایم؟" "حرف مفت نزن. دو یکی دیگر زد." این هم دیگر زورکی. دید همه چی شلاقی است. سیب گندیده را خورد. تا خورد، دور از محضر شما، عق زد. که زد بالا. که آمد دید یک تکه یک مار است، سمی است. افتاد بیرون. "عجب! پس این...!" میگوید: "بله، این بود. من وقت اینکه بنشینم دو ساعت به تو توضیح بدهم نداشتم." داستان گرفتاریهای ما تو زندگی، خیلی از آنها؛ "مار خوردهایم." خدا شلاق میزند: "عق بزن." خیلیها جیغ و داد میکنند. بیشتر با خدا قهر میکنند. بیشتر جیغ و داد میکنند. داستان این است.
صدیقه طاهره فرمود: "آن شیعهای که ما را دوست دارد، ولی آنقدر پاک نیست که ما شیعه به حسابش بیاوریم، آنقدر حرف گوشکن نیست، او هم با ما است. ولی دیگر میسابونَنَش. پاکش میکنند. تو بیماری میافتد. تو فقر میافتد. تو گرفتاری میافتد. داماد ناتو نصیبش میشود." تصادف، گرفتاریها، مشکلات برای این است که پاک بشود. یکطوری میشود که قیامت که آمد، دیگر آنجا تطهیر شده، پاکیزه میشود. به ما ملحق میشود.
این بشارت را حضرت زهرا به این خانم دادند که به شوهرش منتقل کند. این آن چیزی است که ما را امید میدهد. من چون بنا داشتم که بیشتر از این صحبت نکنم، بیشتر از این دیگر مطلبم را کش نمیدهم. عزیز دلمان هم تشریف آوردند. یک چند خطی روضه بخوانم. ظهر شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها). آن چیزی که ما را نجات میدهد محبت حضرت زهرا است. این محبت را از دست ... به هر حال پایمان میلغزد. آنقدر قوی نیستیم. تو این روزگار پرفتنه، زمین میخوریم. اشتباه میکنیم. کج میرویم. خدا آدمی میفهمد. ولی دلمان خوش است که وقتی برگردیم اینجا، دست رد به سینهمان نمیزنند. بیرونمان نمیکنند. نمیگویند خبر داریم جاهای دیگر آلوده بودی. میپذیرد. میپذیرد.
قاتلان فاطمه زهرا به امیرالمؤمنین گفتند: "ما میخواهیم بیاییم عیادت فاطمه." خیلی عجیب است این داستان. حالا آنها دنبال اعتبار خودشان بودند. میخواستند بین مردم اینطور بگویند که مثلاً ما با هم مشکلی نداریم. اینجای داستان عجیب است که اینها از امیرالمؤمنین درخواست کردند. گفتند که: "اجازه میدهی ما عیادت فاطمه بیاییم؟" امیرالمؤمنین فرمود: "باید با فاطمه صحبت کنم." به فاطمه زهرا فرمود: "که این دو نفر اجازه گرفتهاند بیایند برای عیادت. اجازه میدهی؟" فاطمه زهرا فرمود: "علی جان، خانه خانه تو است. من هم کنیز توام. هرچی... هرچی تو بگویی." این امیرالمؤمنین کسی است که وقتی کسانی که خوب دل کسانی که چند روز قبل این در را آتش زدند. پشت این در هیزم گذاشته. حالا امروز آمدهاند در میزنند. میخواهند با احترام وارد این خانه بشوند. همانهایی که چند روز پیش در را شکستند. آمدند طناب انداختند گردن امیرالمؤمنین. امروز با احترام آمدهاند درخواست میکنند: "اجازه میدهی بیاییم داخل؟" امیرالمؤمنین راهشان داد. البته فاطمه زهرا رویش را برگرداند که حکایت از این باشد که: "بدانید از شما گله دارم." ولی امیرالمؤمنین به خانه راه داد. امروز امیرالمؤمنین ما را به خانهاش راه میدهد، انشاءالله.
بریم این ساعتها، ساعتهای آخر فاطمه زهرا. خودمان را برسانیم. این دقایق، دقایق غربت و تنهایی. وَ قَدْ صَلَّى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَاةَ الظُّهْرِ. مرحوم مجلسی نقل میکند امیرالمؤمنین نماز ظهر را خواند. همین ساعتهاست. همین دقایق است. چراغ رم... اگر عزیزانمان کمتر کنند، عزیزان راحتتر ابراز محبت کنند به فاطمه زهرا. نماز ظهرش را خواند. وَ قَبْلَ أَنْ یَرِیدَ الْمنْزِلَ. داشت برمیگشت امیرالمؤمنین سمت خانه. إِذَا اسْتَقْبَلَتْهُ الْجَوَارِی. یهو دید کنیزها با گریه و ناراحت ریختند بیرون. بیرون خانه دارند گریه میکنند. دارند ناله میکنند. امیرالمؤمنین فرمود: "مَن خَبّرَکُمْ؟ چی شده؟ مَا لِی أَرَاکُنَّ مُتَغَّیِّرَاتِ الْوُجُوهِ وَ السُّحْنَ؟ چرا میبینم چهرههایتان آنقدر به هم ریخته و پریشان است؟ چرا رنگتان پریده؟" گفتند: "یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ! أَدْرِکْ بْنَتَ عَمِّکَ زَهْرَاءَ. علی جان، آقا، فقط بدو. بدو به دختر عمویت فاطمه. وَ مَا نَظُنُّکَ تُدْرِکُهَا. البته ما فکر میکنیم که دیگر نمیرسی."
فَأَقْبَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مُسْرِعاً. امیرالمؤمنین شروع کرد به دویدن. فدای حال تو یا امیرالمؤمنین. دوان دوان دوید سمت منزل. حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهَا. رسید به فاطمه. وَ إِذَا بِهَا مُلْقَاةٌ عَلَى فِرَاشِهَا. دید در بستر دراز کشیده فاطمه زهرا. وَ هِيَ مِنْ قَبَاطِيِّ مَصْرَ. توی پارچه مصری بود. وَ هِيَ تَقْبِضُ يَمِيناً وَ تَمُدُّ شَمَالاً. دید هی فاطمه از یک طرف خودش را جمع میکند. به یک طرف دیگر میچرخد. خودش را آزاد میکند، حالتی که آدم از شدت درد دارد به خودش میپیچد. فَأَلْقَى الرِّدَاءَ عَنْ عَاتِقِهِ. عبا را از شانه پرت کرد امیرالمؤمنین. وَ الْإِمَامَةَ عَنْ رَأْسِهِ. خیلی عجیب است اینها. عباراتی است که علامه مجلسی نوشته. عمامه را از سر پرت کرد امیرالمؤمنین. وَ حَلَّ أَزْرَارَهُ. دکمههایش را باز کرد. حالت آدم بیتاب. حالت آدم پریشان. حالت آدم مصیبتزده، گرفتار. وَ حَتَّى أَخَذَ رَأْسَهَا. خودش را رساند به فاطمه. سر فاطمه را گرفت. وَ تَرَكَهُ فِي حِجْرِهِ. سر فاطمه را گذاشت تو دامنش. وَ نَادَاهَا: "يَا زَهْرَاءُ." صدا زد: "زهرا." فَلَمْ تُكَلِّمْهُ. دید مادر جواب نمیدهد. فَنَادَاهَا: "یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى." دختر پیغمبر. فَلَمْ تُكَلِّمْهُ. دید فاطمه جواب نمیدهد. فَنَادَاهَا: "يَا بِنْتَ مَن حُمِلَتِ الزَّکَاه فِی طَرَفِ رِدَائِهِ وَ بَدلها عَلَی الْفُقَرَاءِ." دختر آن آقای فقیرنواز، دختر آن پدر فقیرنواز. "جوابم را بده!" فَلَمْ تُكَلِّمْهُ. فاطمه جواب نداد. فَنَادَاهَا: "یا بِنْتَ مَنْ صَلَّى بِالْمَلَائِكَهِ فِی السَّمَاءِ مَثْنَى مَثْنَى." دختر آن آقا که در آسمان با ملائکه نماز جماعت خواند. دید فَلَمْ تُكَلِّمْهُ. فاطمه جواب نداد.
اینجا انگار دیگر امیرالمؤمنین مستأصل شد. صدا زد: "يَا فَاطِمَةُ. کَلِّمِينِی. فَأَنَا ابْنُ عَمِّکِ. عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ. مِنِی عَلِیٌّ." اینجا ف عَیْثَیهُما فی وجهه. دید فاطمه چشمش را باز کرد. یک نگاهی کرد به صورت امیرالمؤمنین. وَ إِلَيْهِ. نگاهی کرد به علی. وَ بَکَتْ وَ بَكَى عَلِیمْ. فاطمه زد زیر گریه. علی هم زد زیر گریه. وَ قَالَ: "تَجِدِینَهُ فَعِینَ ابْنَ عَمِّكِ عَلِيِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ." فاطمه جان، کجایی؟ تو چه حالی هستی؟ پسر عمویت آمده. علی آمده. گفت: "اُجِدُ الْمَوَاتَ." پسر عمو، "اِنّی لَأَجِدُ الْمَوَاتَ." پسر عمو در آستانه رفتنم. دارم جان میدهم. "الذی لابد منه و لا محید سعد." کاری است که پیش میآید برای همه رخ میدهد. همه رفتنی. علی جان، "وَ اعْلَمْ أَنَّکَ بَعْدِی لَا تَصْبِرُ عَلَى قِلَّةِ التَّزْوِیجِ." حالا این ماده را ببینید. فاطمه زهرا دارد وصیت میکند. "علی جان، من رفتم، خیلی تنها نمانی. میدانم سختت میشود این بچهها را بخواهی اداره کنی. کارهای زندگی را اداره کنی. بدون همسر سختت است. بعد از من، یک مدت کوتاهی که گذشت، زود ازدواج کن." از الان تو این موقع با این همه باز فکر تنهایی علی، فکر چهار روز دیگر است که علی تنها... فدای این مادر.
بعد گفت: "علی جان، ازدواج کردی، به هر حال همسر جدیدت از تو توجه میخواهد، رسیدگی میخواهد. خواستی به همسرت رسیدگی کنی، یک روز برای همسرت بگذار. یک روز هم بگذار برای رسیدگی، توجه به بچههای من." بعد شروع کرد سفارش بچههایش را کرد. لحظه آخر: "علی جان، اِجْعَلْ أَوْلَادِی یَوْماً وَ لَیْلَه." یک شبانهروز هم به بچههایم برس. "یَا أَبَا الْحَسَنِ، وَ لَا تَصْرُخْ فِی وُجُوهِهِمَا." امیرالمؤمنین که خودش معصوم است، فاطمه زهرا آن دغدغههای مادرانهاش را دارد. لحظات آخر دوباره تکرار میکند به امیرالمؤمنین: "علی جان یک وقت من رفتم سر بچههایم داد نزنی. فِی رَهَنِّ یَتِیمَیْنِ، غَرِیبَیْنِ. این بچهها دارند یتیم میشوند ها! اینها بیکساند. اینها کسی را ندارند. یک وقت پرخاش با آنها نکنی. عَلِیٌّ غَرِيبَيْنِ مُنْكَسَرٌ. این بچهها دلشکستهاند. فَإِنَّهُمَا بِالْأَمْسِ فَقَدَا جَدَّهُمَا وَ الْيَوْمَ يَفْقِدَانِ أُمَّهُمَا." اینها دیروز پدرشان رسول الله را از دست دادند. دیروز یتیم شدند. دوباره فردا هم یتیم میشوند. فردا هم مادر از دست میدهند. بیکستر میشوند، تنهاتر. "فَالْوَيْلُ لِأُمَّةٍ تَقْتُلُهُمَا." یهو انگار مادر یاد یک چیزی... بگویم نالهاش را بزنید. نالهمان از الان برود کربلا. امشب مادرش کربلاست. صدای ما از الان پیچیده باشد کنار ششگوشه. فرمود: "علی جان، سفارش یتیمانم را میکنم، ولی یکیشان را به به طور خاص سفارش میکنم. وَ لَا تَنَسَاهُ قُطْوَةً لِعَدَا بِهِ بَتِ الْعِرَاقِ." یکیشان هست روی خاک گرم کربلا قطعهقطعهاش میکنند.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در این جلسه نورانی و باصفاترین روز شهادت حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها)، در جمع شما محبین و عزاداران حضرت زهرا (سلام الله علیها)، بنا دارم انشاءالله صحبت طولانی و کسلکنندهای نباشد. با توجه به اینکه عزیزان از صبح درگیر عزاداری بودند و مشغول بودند، شاید خسته شده باشند. ساعت ظهر است، به هر حال گرسنه هم هستید. این ایام هم حتماً عزاداری کردید. چند دقیقهای حدیثی را به عنوان یادگاری در این روز، در این روز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) میخوانیم. انشاءالله، انشاءالله که به عنایت حضرت زهرا خود بنده بیشتر از همه مقید بشوم به اینکه به این حدیث عمل کنم، انشاءالله، و بیشتر از همه در بنده اثر بگذارد و بعد انشاءالله در عزیزان.
انشاءالله روایت این است که یک وقتی یک آقایی به همسرش گفت: "برو محضر حضرت زهرا (سلام الله علیها)، یک سؤالی دارم. شما از ایشان سؤال کن. برو بپرس که فَاسْأَلِیهَا، أَنِی أَشْنُ مِنْ شِیعَتِکُمْ أَم لَیْسَ مِنْ شِیعَتِکُمْ؟" حالا ما هم گاهی دنبال افرادی هستیم که از باطن عالم سر در بیاورند. یک کلمه بهمان بگویند آقا اوضاع چطور است؟ این آقا هم احتمالاً دنبال همچین مسئلهای بود. گفتش که: "برو از حضرت زهرا (سلام الله علیها) سؤال کن که بگو این آقا که شوهر من است، به شما خبر بده بیبی، که من را شیعه خودشان میدانند یا نمیدانند؟ شیعه هستم یا نیستم؟" به خانمش گفت: "برو سؤال کن از حضرت زهرا."
حضرت زهرا (سلام الله علیها)، به قول ماها، حرفهای جواب دادند. قاعدهاش هم همین است. حسابی باید جواب داد. قاعده را باید گفت. اینکه حالا تو اینی یا آنی، خیلی دردی را دوا نمیکند. قاعده باید دست آدم باشد. وقتی این خانم سؤال کرده از حضرت زهرا (سلام الله علیها)، حضرت یک قاعده فرمودند. نفرمودند که بله، مثلاً شیعه است یا نخیر، شیعه نیست. فرمودند که: "ببین، یک قاعده دارد. اگر بناست که شیعه ما باشد، قاعدهاش این است. فرمودند: "برو به شوهرت بگو: قُولِی لَهُ إِنْ کُنْتَ تَعْمَلُ بِمَا أَمَرْنَاکِ وَ تَنْتَهِی عَمَّا زَجَرْنَاکَ عَنْهُ فَأَنْتَ مِنْ شِیعَتِنَا، وَ إِلّا فَلَا." برو به شوهرت بگو اگر آنها که ما دستور دادیم انجام میدهی، اگر آن کارهایی هم که ما گفتیم نکنید، نمیکنی، شیعه ما هستی. اگر اینطور نیست، شیعه ما نیستی."
چند تا نکته دارد. نکته اول این است که حضرت زهرا (سلام الله علیها) میخواهند خودمان -آقا اهلِ این- "خیلی مهم است." یکی دیگر بیاید برای من حساب کتاب کند که درد من دوا نمیشود. بعضی وقتها انگار ما تو همین هم حوصله نداریم. یکی بیاید یک نگاه کند، بفهمیم عیب ما چیست. تو که خودت آنقدر حال نداشتی که بگردی عیبت را پیدا کنی، حال هم نداری که عیبت را اصلاح کنی. معلوم است که درست نمیشود. آدم میگردد، پیدا میکند، خودش میفهمد گیر کارش کجاست. این نکته اول.
نکته دوم، شیعه را این شکلی معرفی کرد: "اونی که گفتیم انجام بده، انجام بده؛ اونی که گفتیم انجام نده، انجام نده." همینی که بزرگان ما ازش تعبیر میکنند به انجام واجبات، ترک محرمات. خیلی هم ساده است. یعنی گفتنش خیلی ساده است. خیلی رایج است. خیلی باب است، ولی انجامش خیلی سخت است. آدمی که مقید باشد، حرام تو زندگیش نیاید. حالا همینی که آدم مقید باشد لقمه حرام تو زندگیش نیاید، همین چقدر سخت است؟ تو کسب و کارش آدم مراعات داشته باشد، دقت داشته باشد، بالا و پایین کند. یک ذره اضافه نشود. یک ذره آن کاری که باید انجام بدهم کمتر نشود.
مرحوم شیخ رجبعلی خیاط (رضوان الله علیه)، فامیلیاش "نکوگویان" بود. انسان فوقالعادهای بود. خیاط بود، کاسب بود، ولی خالص بود. در عین اینکه یک آدم معمولی بود، مرتبط با امام زمان بود. مرتبط با عوالم غیب بود. و برخی گفتند که: "گاهگداری حضرت میآمدند توی آن مغازهاش، تو محل کارش، پای چرخ خیاطیاش." میشود؟ میشود آدم اینطور بشود؟ میثم تمار خرمافروش بود. ایرانی هم هست، میثم خرمافروش. سواد ظاهری آنچنانی نداشت، ولی آدم بود، خالص بود، پاک بود، آدم حسابی بود. امیرالمؤمنین میآمدند تو مغازهاش، کنار دستش. یک وقتهایی کار داشت میثم، به قول ماها، میخواست کرکره را پایین بکشد برود. حضرت فرمودند که: "نمیخواهد کرکره را پایین بکشی. من مینشینم پشت دخل، من برایت میفروشم." آدم به کجا میتواند برسد؟ امام زمان پشت دخلش بنشینند، برایش جنس بفروشند. میشود؟ میشود دیگر. اگر نمیشد که اینجوری نمیشد. سواد ظاهری نداشت، ولی تا قیامت آنچه رخ میدهد را خدا به واسطه امیرالمؤمنین به میثم تمار نگاه میکرد. به شخص میگفت: "هفت نسل بعدت یک بچه ای میآید، عالمی میشود، فلان کتاب را مینویسد." میثم اینطور شده. از شهادت خودش هم خبر داشت. نخلی که قرار بود اعدامش کنند، چهل سال هر روز میرفت زیرش را آب و جارو میکرد، دو رکعت نماز میخواند. "چته تو هی میآیی میچسبی به این نخل؟" گفت: "اینجا قرار است کسی را اعدام کنند." "شما خبر اعدام خودش بود." چهل سال.
راهش چیست؟ حرف گوش دادن. خیلی هم چیز پیچیده و سختی نیست. مرحوم رجبعلی خیاط اجیر میشد. خب خیاط اجیر میشود دیگر. اجرت است دیگر. اجرت. اجیر شدن. اجیر میشد مثلاً کتوشلوار بدوزد. پارچه را میگرفت. به آن شخص میگفت: "آقا این احتمالاً دو روز کار میبرد. برای همین دو تومان مزدش میشود. اجرتش میشود. دو روز بعد شما بیا تحویل بگیر." دو روز بعد میآمد تحویل بگیرد. کتوشلوار را میداد. میدیدند که نیم قِران (نصف یک تومان، میشود دیگر. ها؟ پنج قِران. حالا اطلاعاتمان افزایش پیدا کردهاند. الحمدلله. حالا خیلی دعوا نداریم. مهم این است که الان فعلاً پولمان هر روز دارد ارزانتر میشود. حالا مشکل ما الان فعلاً این است.) خلاصه آقا، پنج قِران، نصف یک تومان، میگذاشت روی کتوشلوار. طرف به دو تومان راضی بود دیگر. پذیرفته بود. دو تومان هم با اختیار و با شوق داده بود. تازه شاید دعا هم کرده بود: "خدا خیرت بده. به یکی دیگر میدادم سه تومان میگرفت مثلاً." کتوشلوار را میداد، نصف یک تومان هم بهش برمیگرداند. "آقا این چیست؟" گفت: "من فکر میکردم دو روز وقت میبرد. مشغول کار شدم دیدم یک روز و نصفی وقت برد. آن که بهت گفته بودم بابت دو روزش بود، که دو تومان. این نمیشود که مالاً برکت نباشد. نمیشود که زندگی گره نیفتد."
عوامل ماورایی هم هست. سحر و جادو و چشم زخم و این حرفها. ولی قرآن فرمود: "اولین کسی که تو را میبندد، خودتی." "مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ" (آنچه از بدیها به تو میرسد)، "مَا أَصَابَکَ مِنْ مُصِیبَهٍ" (هر مصیبتی به تو میرسد) فرمود: "مِنْ نَفْسِکَ" (از خودت است)، "مِنْ أَنْفُسِکُمْ" (از خودمان است). آن سحر و جادو، چشم زخم بیرون هم، خیلی وقتها چون من زره خودم را انداختهام، روی من اثر میکند. زره من چیست؟ تقوا است دیگر. اونی که تقوا دارد، اینها هم خیلی رویش اثر چندانی نمیکند. اثر کند با دعا و توسل و حرز و صدقه و این چیزها دفع میشود.
گره میافتد. یک بخشیش همین اموال شبههناک و مشکل و بقیه چیزها. یک بخش هم در ارتباطات، رابطهها، رفت و آمدها، محرم و نامحرم. "چی میبینیم؟ چی میگوییم؟ چی میشنویم؟" اینهاست. فاطمه زهرا به آن خانم فرمود: "به شوهرت بگو آنهایی که دستور دادیم، اگر گوش میدهی، آن واجباتش، آن محرماتش، شیعه هستی. اگر اینطور نیست، شیعه نیستی." این خانم آمد به شوهرش خبر داد. فَرَجَعَتْ فَأَخْبَرَتْهُ، فَقَالَ: "یَا وَیْلَنَا! وَ مَنْ یَنْفَکُّ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْخَطَایَا؟ خَالِدُونَ فِی النَّار."
این خانم به شوهرش گفتش که بیبی اینطور فرمودند. این هم برگشت گفت: "بابا ما بیچاره شدیم! مگر آدمی داریم که گناه نکند؟ گناهنکرده باشد؟ بیبی فرمود: گناه بکنی شیعه ما نیستی. منم که میبینم از من یک چیزهایی در میرود بالاخره. پس یعنی من شیعه نیستم. شیعه نباشم یعنی میروم جهنم. اوّه، کار ما در آمد، بدبخت شدیم که! فَأَنَّ مَنْ لَیْسَ مِنْ شِیعَتِهِمْ فَهُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ." کسی شیعه اینها نباشد، جهنمی میشود دیگر. حالت دیگری که ندارد دیگر. یا شیعه اینها است یا شیعه دشمنانش است. این آقا اینطور فکر کرد با خودش.
خانم دوباره برگشت پیش حضرت زهرا (سلام الله علیها). نشان میدهد که بیبی سوال جواب میداده، ولی سوال مرد نامحرم را با واسطه جواب میدادی. نامحرم. نکته است دیگر. خانم برگشت به حضرت زهرا گفتش که: "شوهرم اینطور میگوید. خانم، من پاسخ شما را دادم، اینطور جواب داد." حضرت فرمودند که: "به شوهرت بگو که اشتباه فکر کرده. مطلب را درست نگرفته. اینطور نیستش که اگر کسی شیعه ما نباشد جهنمی بشود. اونی که شیعه ماست، بهشتی. تو قله بهشت جا دارد. از خوبهای بهشت است. ولی اگر شیعه ما نباشد، ولی ما را دوست داشته باشد، کُلُّ مُحِبِّينَا، مُوَالِي أَوْلِيَائِنَا، رُفَقَاَءََنَا (دوستهای ما را دوست داشته باشد.) مُعَادِي أَعْدَائِنَا (از دشمنان ما بدش بیاید.) وَ المُسَلِّم بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ. (قلباً قبولمان دارد و با زبان هم نشان میدهد که ما را قبول دارد.)" چند تا شد؟ "قلباً دوستمان دارد، دوست هایمان را دوست دارد، از دشمنهایمان بدش میآید، قلباً باورمان دارد و به زبان هم ابراز میکند." اگر کسی اینها را داشت، حتی اگر گناه هم بکند، بعضی حرفهایی که گفتیم، "انجام نده" درسته شیعه نمیشود، ولی بهشتی میشود. از ما جدا نمیافتد.
البته اینجا یک تعبیر به کار بردند. فرمودند که: "إِذَا خَالَفُوا أَوَامِرَنَا وَ نَوَاهِينَا فِي سَائِرِ الْمَوَاقِتِ وَ مَعَ ذَلِکَ فِي الجَنَّهِ، ولَکِنْ بَعْدَ مَا یُطَهَّرُونَ مِنْ ذُنُوبِهِمْ بِالْبَلَایَا وَ الرَّزَایَا." البته خدا پاکش میکند. بهشت هم که میخواهد برود باید پاک بشود. با چی؟ با گرفتاریها، با مشکلات، با سختیها. آن اسکاچی است که خدا میکشد، این کثافات را در بیاورد. خیلی وقتها این مشکلات برای این است. بخش عمدهاش این است. آدم خوابش برده. آدم مست شده. مست گناه است. مست غفلت. خیلی حواسش پرت شده. دارد میرود، غرق شده. بیدارش کرد. باید حواسش را جمع کرد.
دیدید آقا گاهی ما میخواهیم همدیگر را صدا کنیم، برای بنده پیش آمده، شاید برای شما هم پیش آمده باشد. یک نفری جای دوری است. حواسش هم پرت است. البته صدای شما به گوشش میرسد. او حواسش چون پرت است نمیشنود. چند بار صدایش میکنی: "آقای فلانی، حسن آقا، حسن!" داد میزنی. میبینی انگار نه انگار. به گوشی زنگ میزنی، گوشیاش هم نمیفهمد. یک تکه قلوهسنگ برمیداری، پرت میکنی تو سرش. تا میخورد، دردش میآید. برمیگردد میبیند: "کی زد؟" میگوید: "بابا کجایی؟ آنقدر صدایت میکنم." این داستان خدا با ما است. صدا میزند. هر اذانی صدا زدن خداست دیگر. خدا بندههایش را صدا میزند: "عاشقان وقت نماز است، اذان میگویند." دارد صدا میزند دیگر. "پاشو بیا." اعتنا نکرد. "نه، من کار دارم. من چک دارم. من درگیرم. فاطمیه میشود. عرفه میشود. بیا. عرفه است. دو عرفه، لااقل دو عرفه را بیاور. شب قدر را بیاور. قرآن به سر و بیا." "من خوابم میآمد. صبح باید بروم اداره. کی حال دارد تا چهار صبح اینها قرآن به سر میگیرند؟ هر معصوم یک روضه میخواند. خیلی لفتش..." هرچی صدا میکنم، نمیآید دیگر. یک جا خدایا یک قلوهسنگی پرت میکند. "آزمایش خون بچه اش میدهد سرطان." "دیگر مسجد..." بیرون مسجد. بیرونش کن. قبلش که من آنقدر صدا زدم دیگر. میآمدی دیگر. کار به سنگ نمیکشید. الان هم یکم ناله بزنی حل میشود. نه. الان هم بعضی وقتها تو گرفتاریها اتفاقاً بعضیها بیشتر با خدا و پیغمبر لج میکنند. بدتر میشوند. سنگی میاندازد، بیدار شوی.
یک داستان معروفی دارد. شنیدید لابد. گفت طرف داشت رد میشد. یک کسی زیر درخت خوابیده بود. تکیه داده بود. دهنش هم باز بود. این آقا که داشت رد میشد، دید این همینجور که خواب است دهنش باز است. یک ماری از درخت پیچید و پیچید و پیچید. یک مار کوچکی آمد رفت تو دهن این. گفت: "اُه اُه، سمش بزند این مرده. چکارش کنم؟" وقت برای اینکه من بخواهم به این توضیح بدهم و بیدارش کنم و دو ساعت شرح بدهم چی شده، وقت اینها نیست. یک لگد سفتی به این زد. از خواب پرید. شروع کرد فحش دادن: "شبکه فلان فلان شده! خواب بودم." یک شلاق هم دستش بود. دو تا زد به تن این. از جا بلندش کرد. این فحش شدیدتر شد. "فلان فلان چرا من خواب بودم؟ بلندم کردی؟ شلاق هم میزنی؟" میگوید: "بدو. حرف مفت نزن. بدو ببینم." یک دانه سیب گندیدهام داد بهش. گفت: "بخور." فحشهای بد. احتمالاً. "فلان فلان شده. اینجور بیدارم کردی؟ شلاق هم میزنی؟ سیب گندیده هم به من میدهی؟ آقا چرا گیر کردهایم؟" "حرف مفت نزن. دو یکی دیگر زد." این هم دیگر زورکی. دید همه چی شلاقی است. سیب گندیده را خورد. تا خورد، دور از محضر شما، عق زد. که زد بالا. که آمد دید یک تکه یک مار است، سمی است. افتاد بیرون. "عجب! پس این...!" میگوید: "بله، این بود. من وقت اینکه بنشینم دو ساعت به تو توضیح بدهم نداشتم." داستان گرفتاریهای ما تو زندگی، خیلی از آنها؛ "مار خوردهایم." خدا شلاق میزند: "عق بزن." خیلیها جیغ و داد میکنند. بیشتر با خدا قهر میکنند. بیشتر جیغ و داد میکنند. داستان این است.
صدیقه طاهره فرمود: "آن شیعهای که ما را دوست دارد، ولی آنقدر پاک نیست که ما شیعه به حسابش بیاوریم، آنقدر حرف گوشکن نیست، او هم با ما است. ولی دیگر میسابونَنَش. پاکش میکنند. تو بیماری میافتد. تو فقر میافتد. تو گرفتاری میافتد. داماد ناتو نصیبش میشود." تصادف، گرفتاریها، مشکلات برای این است که پاک بشود. یکطوری میشود که قیامت که آمد، دیگر آنجا تطهیر شده، پاکیزه میشود. به ما ملحق میشود.
این بشارت را حضرت زهرا به این خانم دادند که به شوهرش منتقل کند. این آن چیزی است که ما را امید میدهد. من چون بنا داشتم که بیشتر از این صحبت نکنم، بیشتر از این دیگر مطلبم را کش نمیدهم. عزیز دلمان هم تشریف آوردند. یک چند خطی روضه بخوانم. ظهر شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها). آن چیزی که ما را نجات میدهد محبت حضرت زهرا است. این محبت را از دست ... به هر حال پایمان میلغزد. آنقدر قوی نیستیم. تو این روزگار پرفتنه، زمین میخوریم. اشتباه میکنیم. کج میرویم. خدا آدمی میفهمد. ولی دلمان خوش است که وقتی برگردیم اینجا، دست رد به سینهمان نمیزنند. بیرونمان نمیکنند. نمیگویند خبر داریم جاهای دیگر آلوده بودی. میپذیرد. میپذیرد.
قاتلان فاطمه زهرا به امیرالمؤمنین گفتند: "ما میخواهیم بیاییم عیادت فاطمه." خیلی عجیب است این داستان. حالا آنها دنبال اعتبار خودشان بودند. میخواستند بین مردم اینطور بگویند که مثلاً ما با هم مشکلی نداریم. اینجای داستان عجیب است که اینها از امیرالمؤمنین درخواست کردند. گفتند که: "اجازه میدهی ما عیادت فاطمه بیاییم؟" امیرالمؤمنین فرمود: "باید با فاطمه صحبت کنم." به فاطمه زهرا فرمود: "که این دو نفر اجازه گرفتهاند بیایند برای عیادت. اجازه میدهی؟" فاطمه زهرا فرمود: "علی جان، خانه خانه تو است. من هم کنیز توام. هرچی... هرچی تو بگویی." این امیرالمؤمنین کسی است که وقتی کسانی که خوب دل کسانی که چند روز قبل این در را آتش زدند. پشت این در هیزم گذاشته. حالا امروز آمدهاند در میزنند. میخواهند با احترام وارد این خانه بشوند. همانهایی که چند روز پیش در را شکستند. آمدند طناب انداختند گردن امیرالمؤمنین. امروز با احترام آمدهاند درخواست میکنند: "اجازه میدهی بیاییم داخل؟" امیرالمؤمنین راهشان داد. البته فاطمه زهرا رویش را برگرداند که حکایت از این باشد که: "بدانید از شما گله دارم." ولی امیرالمؤمنین به خانه راه داد. امروز امیرالمؤمنین ما را به خانهاش راه میدهد، انشاءالله.
بریم این ساعتها، ساعتهای آخر فاطمه زهرا. خودمان را برسانیم. این دقایق، دقایق غربت و تنهایی. وَ قَدْ صَلَّى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَاةَ الظُّهْرِ. مرحوم مجلسی نقل میکند امیرالمؤمنین نماز ظهر را خواند. همین ساعتهاست. همین دقایق است. چراغ رم... اگر عزیزانمان کمتر کنند، عزیزان راحتتر ابراز محبت کنند به فاطمه زهرا. نماز ظهرش را خواند. وَ قَبْلَ أَنْ یَرِیدَ الْمنْزِلَ. داشت برمیگشت امیرالمؤمنین سمت خانه. إِذَا اسْتَقْبَلَتْهُ الْجَوَارِی. یهو دید کنیزها با گریه و ناراحت ریختند بیرون. بیرون خانه دارند گریه میکنند. دارند ناله میکنند. امیرالمؤمنین فرمود: "مَن خَبّرَکُمْ؟ چی شده؟ مَا لِی أَرَاکُنَّ مُتَغَّیِّرَاتِ الْوُجُوهِ وَ السُّحْنَ؟ چرا میبینم چهرههایتان آنقدر به هم ریخته و پریشان است؟ چرا رنگتان پریده؟" گفتند: "یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ! أَدْرِکْ بْنَتَ عَمِّکَ زَهْرَاءَ. علی جان، آقا، فقط بدو. بدو به دختر عمویت فاطمه. وَ مَا نَظُنُّکَ تُدْرِکُهَا. البته ما فکر میکنیم که دیگر نمیرسی."
فَأَقْبَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مُسْرِعاً. امیرالمؤمنین شروع کرد به دویدن. فدای حال تو یا امیرالمؤمنین. دوان دوان دوید سمت منزل. حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهَا. رسید به فاطمه. وَ إِذَا بِهَا مُلْقَاةٌ عَلَى فِرَاشِهَا. دید در بستر دراز کشیده فاطمه زهرا. وَ هِيَ مِنْ قَبَاطِيِّ مَصْرَ. توی پارچه مصری بود. وَ هِيَ تَقْبِضُ يَمِيناً وَ تَمُدُّ شَمَالاً. دید هی فاطمه از یک طرف خودش را جمع میکند. به یک طرف دیگر میچرخد. خودش را آزاد میکند، حالتی که آدم از شدت درد دارد به خودش میپیچد. فَأَلْقَى الرِّدَاءَ عَنْ عَاتِقِهِ. عبا را از شانه پرت کرد امیرالمؤمنین. وَ الْإِمَامَةَ عَنْ رَأْسِهِ. خیلی عجیب است اینها. عباراتی است که علامه مجلسی نوشته. عمامه را از سر پرت کرد امیرالمؤمنین. وَ حَلَّ أَزْرَارَهُ. دکمههایش را باز کرد. حالت آدم بیتاب. حالت آدم پریشان. حالت آدم مصیبتزده، گرفتار. وَ حَتَّى أَخَذَ رَأْسَهَا. خودش را رساند به فاطمه. سر فاطمه را گرفت. وَ تَرَكَهُ فِي حِجْرِهِ. سر فاطمه را گذاشت تو دامنش. وَ نَادَاهَا: "يَا زَهْرَاءُ." صدا زد: "زهرا." فَلَمْ تُكَلِّمْهُ. دید مادر جواب نمیدهد. فَنَادَاهَا: "یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى." دختر پیغمبر. فَلَمْ تُكَلِّمْهُ. دید فاطمه جواب نمیدهد. فَنَادَاهَا: "يَا بِنْتَ مَن حُمِلَتِ الزَّکَاه فِی طَرَفِ رِدَائِهِ وَ بَدلها عَلَی الْفُقَرَاءِ." دختر آن آقای فقیرنواز، دختر آن پدر فقیرنواز. "جوابم را بده!" فَلَمْ تُكَلِّمْهُ. فاطمه جواب نداد. فَنَادَاهَا: "یا بِنْتَ مَنْ صَلَّى بِالْمَلَائِكَهِ فِی السَّمَاءِ مَثْنَى مَثْنَى." دختر آن آقا که در آسمان با ملائکه نماز جماعت خواند. دید فَلَمْ تُكَلِّمْهُ. فاطمه جواب نداد.
اینجا انگار دیگر امیرالمؤمنین مستأصل شد. صدا زد: "يَا فَاطِمَةُ. کَلِّمِينِی. فَأَنَا ابْنُ عَمِّکِ. عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ. مِنِی عَلِیٌّ." اینجا ف عَیْثَیهُما فی وجهه. دید فاطمه چشمش را باز کرد. یک نگاهی کرد به صورت امیرالمؤمنین. وَ إِلَيْهِ. نگاهی کرد به علی. وَ بَکَتْ وَ بَكَى عَلِیمْ. فاطمه زد زیر گریه. علی هم زد زیر گریه. وَ قَالَ: "تَجِدِینَهُ فَعِینَ ابْنَ عَمِّكِ عَلِيِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ." فاطمه جان، کجایی؟ تو چه حالی هستی؟ پسر عمویت آمده. علی آمده. گفت: "اُجِدُ الْمَوَاتَ." پسر عمو، "اِنّی لَأَجِدُ الْمَوَاتَ." پسر عمو در آستانه رفتنم. دارم جان میدهم. "الذی لابد منه و لا محید سعد." کاری است که پیش میآید برای همه رخ میدهد. همه رفتنی. علی جان، "وَ اعْلَمْ أَنَّکَ بَعْدِی لَا تَصْبِرُ عَلَى قِلَّةِ التَّزْوِیجِ." حالا این ماده را ببینید. فاطمه زهرا دارد وصیت میکند. "علی جان، من رفتم، خیلی تنها نمانی. میدانم سختت میشود این بچهها را بخواهی اداره کنی. کارهای زندگی را اداره کنی. بدون همسر سختت است. بعد از من، یک مدت کوتاهی که گذشت، زود ازدواج کن." از الان تو این موقع با این همه باز فکر تنهایی علی، فکر چهار روز دیگر است که علی تنها... فدای این مادر.
بعد گفت: "علی جان، ازدواج کردی، به هر حال همسر جدیدت از تو توجه میخواهد، رسیدگی میخواهد. خواستی به همسرت رسیدگی کنی، یک روز برای همسرت بگذار. یک روز هم بگذار برای رسیدگی، توجه به بچههای من." بعد شروع کرد سفارش بچههایش را کرد. لحظه آخر: "علی جان، اِجْعَلْ أَوْلَادِی یَوْماً وَ لَیْلَه." یک شبانهروز هم به بچههایم برس. "یَا أَبَا الْحَسَنِ، وَ لَا تَصْرُخْ فِی وُجُوهِهِمَا." امیرالمؤمنین که خودش معصوم است، فاطمه زهرا آن دغدغههای مادرانهاش را دارد. لحظات آخر دوباره تکرار میکند به امیرالمؤمنین: "علی جان یک وقت من رفتم سر بچههایم داد نزنی. فِی رَهَنِّ یَتِیمَیْنِ، غَرِیبَیْنِ. این بچهها دارند یتیم میشوند ها! اینها بیکساند. اینها کسی را ندارند. یک وقت پرخاش با آنها نکنی. عَلِیٌّ غَرِيبَيْنِ مُنْكَسَرٌ. این بچهها دلشکستهاند. فَإِنَّهُمَا بِالْأَمْسِ فَقَدَا جَدَّهُمَا وَ الْيَوْمَ يَفْقِدَانِ أُمَّهُمَا." اینها دیروز پدرشان رسول الله را از دست دادند. دیروز یتیم شدند. دوباره فردا هم یتیم میشوند. فردا هم مادر از دست میدهند. بیکستر میشوند، تنهاتر. "فَالْوَيْلُ لِأُمَّةٍ تَقْتُلُهُمَا." یهو انگار مادر یاد یک چیزی... بگویم نالهاش را بزنید. نالهمان از الان برود کربلا. امشب مادرش کربلاست. صدای ما از الان پیچیده باشد کنار ششگوشه. فرمود: "علی جان، سفارش یتیمانم را میکنم، ولی یکیشان را به به طور خاص سفارش میکنم. وَ لَا تَنَسَاهُ قُطْوَةً لِعَدَا بِهِ بَتِ الْعِرَاقِ." یکیشان هست روی خاک گرم کربلا قطعهقطعهاش میکنند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات گر اینگونه ای
گر اینگونه ای
گر اینگونه ای
در حال بارگذاری نظرات...