متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
در ابتدای جلسه، شهادت آقا و مولایمان، حضرت موسی بن جعفر، امام کاظم (علیه السلام) را به محضر حضرت ولیعصر (ارواحنا فداه)، محضر امام رضا (علیه السلام) و حضرت معصومه (سلام الله علیهم اجمعین) تسلیت عرض میکنیم. انشاءالله که صوابی که خداوند متعال برای این گفتوگو و شنود تفضل میفرماید، هدیهای باشد به محضر منور امام هفتم، امام کاظم (علیه السلام).
این جلسه را با توجه به اینکه در افتتاحیه شجره جدیدی هستیم و انشاءالله شجره دیگری را دوستان آغاز خواهند کرد، برگزار میکنیم. عزیزانی هم (چند ده نفر، بلکه چند صد نفر) الحمدلله به این کاروان ملحق شدهاند و انشاءالله شجره اول را آغاز خواهند کرد؛ به این عزیزان هم خیر مقدم میگوییم. عزیزانی هم شجره ششم را تمام کردهاند و، بعد از دو سال و خوردهای، به منزل رساندند؛ به آنها هم خدا قوت و خسته نباشید میگوییم.
از همه عزیزانی که به هر نحوی در این سالها باعث شدند که کانون شجرات فعال باشد و تنورش گرم باشد، تشکر میکنیم و به آنها خدا قوت میگوییم. انشاءالله که اجرشان با شهید امروز، غریب امروز، امام کاظم (علیه السلام) باشد و به برکات و انفاس قدسیه امام کاظم، انشاءالله همهی ما در دنیا و آخرت بهرهمند شویم.
روایتی را امروز از امام کاظم (علیه السلام) تقدیم میکنم. انشاءالله بحثمان را بر اساس همین روایت پیش خواهیم برد و در مورد این روایت، انشاءالله گفتوگوی مفصلی را بیش از یک ساعت (امروز انشاءالله یک ساعت، یک ساعت و خوردهای) خدمت عزیزان خواهیم داشت که بحث مهمی هم هست.
روایت از امام کاظم (علیه السلام) است که در جلد اول کافی، صفحه ۳۸، این روایت آمده. امام کاظم (علیه السلام) فرمودند: "اذا مات مؤمن بَکَت علیه الملائکه"؛ وقتی که مؤمنی از دنیا میرود، ملائکه بر او گریه میکنند. مؤمنینی که به هر حال اهل صلاح و صفا بودند و اهل خدا بودن، اهل طاعت بودند، اینها وقتی از دنیا میروند، ملائکه بر ایشان گریه میکنند؛ بابت فراقشان، بابت اینکه دیگر محروم میشوند از دیدن عبادات و طاعات این خوبان، این اولیای الهی. از نماز اینها دیگر خبری نیست، از عبادت اینها دیگر خبری نیست. "و بقاع الارض التی کان یعبد الله علیها"؛ و بر آن بقعههایی از زمین که این مؤمن در آنجاها عبادت میکرد. مسجد محلشان، مثلاً میرفت حرم، حرم جای خاصی احیاناً ممکن بود داشته برای عبادت، برای زیارت، هیئت میرفت، کلاس درسی داشت، در درس شرکت میکرد، درس میگفت، در منزلش جای خاصی مینشست، زیارت میخواند، دعا میکرد، نماز میخواند. اینها همان بقعههایی است که وقتی مؤمن از دنیا میرود، بر او گریه میکنند. "و ابواب السماء التی کان یصعد فیها باعماله"؛ و بر آن درهایی از آسمان که اعمال این مؤمن وقتی که صعود میکرد، بالا میرفت، از این درها رد میشد. فرض کنید مثلاً ذکر صلواتی میفرستاد یا زیارتی میخواند، زیارت عاشورایی میخواند، دعای عهدی میخواند، نماز شبی میخواند (خدا انشاءالله ما را اهل اینها قرار بدهد، به فضل و کرمش). وقتی که این عمل بالا میرفت، این درهای آسمان شاهد بودن صعود این عمل. الان که دیگر این پرونده بسته میشود و این نماز و این عبادت و اینها بالا نمیآید، از فراق این اعمال درهای آسمان گریه میکنند.
این نشان میدهد عالم، عالم محبت است. همه ذرات این عالم تعلق دارد؛ همانطور که به مبدأ خودش، به علت خودش (حضرت حق سبحانه و تعالی) کشش دارد و تعلق دارد، به هر مؤمنی هم که به خدای متعال تعلق و کشش دارد و اتصال دارد، همه ذرات عالم به این مؤمن هم اتصال دارند، اشتیاق دارند، علاقه دارند. همه وجودشان ابراز محبت میکنند که حالا این را از آن تعبیر میکنند به گریه. بعد از فقدان او گریه میکنند.
و مؤمن وقتی از دنیا میرود (اینجا تعبیر مؤمن دارد)، "و سلم فی الاسلام"؛ رخوتی، رخوتی یا آسیبی در اسلام وارد میشود، یک رخنهای وارد میشود. وقتی مؤمن از دنیا میرود، رخنه بر این پیکره اسلام وارد میشود. به هر حال مؤمنی یک نقشی دارد؛ مثل این فرشی که شما میبینید، هر رَجی، هر نخی اثر خودش را دارد. درست است که حالا این یک ذره کوچک است و در این چند ۱۰ هزار نخ و چند ۱۰ هزار رَج و اینها به جایی نمیآید، به حساب نمیآید، یک دانه چیزی نیست، ولی همین هم وقتی که برداشته میشود، جایش دیگر خالی است. حالا هر چقدر که نقش کلیدیتری داشته باشد، آسیبی که به این فرش وارد میشود، بیشتر است. هر چقدر جایگاهش، جایگاهی باشد که به نخهای بیشتری وابسته باشد، وقتی که این برداشته شود، نخهای بیشتری کنده میشود. در امتداد این، این رَج نخهایی به این متصل است که اگر این نخ کنده شود، آن نخها هم همه میریزد، منقطع میشود، آسیبپذیر میشود. اینجا کامل توی این قالی، ناگهان میبینید یک گوشه قالی اصلاً کلاً نما و زیباییاش را از دست داد؛ آسیب جدی بهش وارد شد.
مؤمن وقتی از دنیا میرود، در اسلام، در این قالی، در این بوم، یک آسیب و رخنه و خللی وارد میشود که "لا یسدها شیء"؛ چیزی این را برطرف نمیکند. تا به حال در این روایت امام کاظم (علیه السلام) عنوان "مؤمن" بود؛ ولی در آخر روایت مطلبی حضرت میفرمایند که معلوم میشود که اینجا منظور از مؤمن، درست است که به همه مؤمنین هم صدق میکند، ولی یک دسته خاصی از مؤمنین بهطور خاص مد نظرند؛ آن هم اهل علمند، علما هستند. "لعن المؤمنین الفقهاء حصون الاسلام"؛ که چرا وقتی که اینها از دنیا میروند، آسیب به اسلام وارد میشود؟ به اسلام آسیب وارد میشود؛ خیلی تعبیر عجیبی است. رخنهای وارد میشود. چرا این آسیب، این رخنه بر این پیکره وارد میشود؟ به خاطر اینکه مؤمنانی که فقیهند، اینها دیوارههای اسلامند. خیلی تعبیری است، تعبیری عجیبی است؛ "حصون الاسلام". اینها مثل دیواری که یک منطقه را محافظت میکند، مثل آن حریمی که از یک جای خاصی حفاظت میکند. آن حفاظت امنیتی گاهی با دیوار، گاهی با نرده کشیدن، گاهی با سیمخاردار، گاهی با پدافند، پدافند هوایی، چیزهایی که با آن از یک منطقه حراست میشود. این را بهش میگویند: "حِصن"؛ ابزار حراست. گاهی مثلاً با در خاصی است، با قفل خاصی است، بعضی از این درهای امنیتی، گیتهای امنیتی، و همینطور آن ابزار و ادواتی که با آن حفاظت میشود، امنیت جایی، مثلاً حفاظت امنیت پرواز در فرودگاه، آن گیتی که مراقبت میکند، شیئی وارد نشود توی این چمدانها و کیفها و اینها، چیزی نباشد که احتمال خطر و آسیب درش باشد، آن گیت امنیتی میشود "حصن"؛ حصن این فرودگاه است، حصن این پرواز است. حالا حصن اسلام کیست؟ علما، فقها. کسانیاند که سر در میآورند چی درست است، چی غلط است، چی خوب است، چی بد است، چی نفع دارد، چی ضرر دارد. اینها حصن اسلامند. فقها و علما حصن اسلامند. "که حسن صور المدینه له"؛ مثل دیواری که از یک شهر مراقبت میکند، دروازه یک شهر. بهواسطه آن کنترل میکنند، مراقبت میکنند، کی وارد شد؟ کی خارج شد؟ کی با چه ابزار و وسایلی دارد وارد میشود؟ چکش میکنند، میگردند، وسایلش را بررسی میکنند، تفحص میکنند. یک ابزار خطرناکی وارد نکند، سلاحی همراهش نباشد، بمبی همراهش نباشد.
علما این نقش را در جامعه دارند. و نقش مؤمن هم هر چقدر که در جامعه این شکلی باشد، به همان میزان رحلتش، مرگش برای جامعه آسیب، رخنه و ضربه وارد میکند. و به همان میزان همه هستی در اثر فقدان او و رحلت او متأثر میشود.
خب، مثلاً شهیدی مثل حاج قاسم سلیمانی (رضوان الله تعالی علیه) این شکلی بود. مؤمن بود؛ فقیه به این معنا نبود، ولی خیلی اثرگذار بود در حفظ و حراست این جامعه ایمانی، جامعه اسلامی، بلکه در دایره مؤمنین و مسلمین نقش بسیار کلیدی داشت. رضوان الله تعالی علیه. لعنت خدا بر قاتل او، ترامپ ملعون. هزاران لعن ابدی و بر هر کسی که چراغ سبز نشان داد و زمینه را فراهم کرد؛ بر هر کسی که راضی بود به این قتل و هر کسی که امروز در پی احیا و ترمیم چهره این قاتلین باشد، عذاب الهی تا ابد با او باشد. این مؤمن وقتی که نقش این شکلی دارد، فقدانش آسیب میشود. اینها آن دیوارهاییاند که فرو میریزد. این دیوار وقتی فرو ریخت، راه باز میشود برای آسیب زدن، برای ورود شیاطین. کلاً در مورد این مطلب، ورود شیاطین، نکاتی هست که عرض میکنم.
مرحوم ملاصدرا (رضوان الله تعالی علیه) در شرح کتاب اصول کافی، جلد دوم، صفحه ۱۴۸ به بعد، در شرح این روایت از امام کاظم (علیه السلام) نکات خیلی لطیفی دارد. حالا هم در آن بخشش که چرا ملائکه گریه میکنند، نکات فلسفی و عرفانی دارد که سر جای خودش جا دارد بهش پرداخته شود. بعد به این بحث میپردازد که چرا اینها فقدانشان آسیب وارد میکند، نبودشان آسیب میزند. میفرماید که: "ان الاسلام عبارت عن مجموع اعتقادات عقلیه و قوانین کلیه معلومه بالبراهین". مرحوم ملاصدرا میفرماید که اسلام یک تعدادی عقاید، اعتقادات عقلی و یک سری از قوانین کلی است که بهواسطه برهان ثابت شده و معلوم شده است.
اهل اسلام هم دو دستهاند: یا خودشان رفتهاند و به این اعتقادات رسیدهاند؛ حالا چه عقلی، چه کشفی، باور پیدا کردهاند به این اعتقادات، فهمیدهاند از عمق مسئله (که حالا به این فقیه گفته میشود)؛ به عمق مطلب رسیده، خودش کامل این را فهم کرده، برهانش را فهم کرده، این اعتقادات را به نحو علمی، به نحو عقلی، به نحو کشفی بهش رسیده. یا خودش رسیده یا نه، با تقلید این را دریافت کرده، از کسانی که آنها اهل علم بودند و اهل تحقیق بودند، از آنها شنیده و پذیرفته. اینکه مثلاً جهنم اوضاعش اینطور است، بهشت آنطور است. هنگام قبض روح این اتفاقات رخ میدهد. اینجور مسائل، مثلاً در مورد بعضی مسائل توحیدی، خودش اهل تحقیق و مطالعه به آن معنا نبوده که بخواهد برای تکتک اعتقادات خودش برهان داشته باشد، بتواند اثبات بکند. نه، این چون شنیده که مثلاً علامه طباطبایی اینطور فرمودهاند، فلان عالمی که متخصص بوده در بحث اعتقادی اینطور گفته، اینطور توصیف کرده. شب اول قبر را این شکلی توصیف کرده، بهشت و جهنم را این شکلی توصیف کرده. گفته آقا این کار را بکنی این عقوبت را دارد، آن کار را بکنی آن فایده را دارد. از علما گرفته، از کارشناسش گرفته. این مقلد است.
پس میشوند دو گروه: یا کسانیاند که خودشان عارفند به این اعتقادات، معرفت دارند؛ معرفت عقلی و کشفی دارند. یا اینکه با تقلید از اهل فنش گرفتهاند. جناب ملاصدرا (رضوان الله علیه) میفرماید که: "والاعتقاد التقلیدی قابل للانحلال و الزوال بادنی شبهه"؛ آن چیزی که تقلیدی است، قابل انحلال و زوال است. با کمترین شبهه وقتی مواجه میشود، این در معرض خطر، در معرض آسیب وا میرود. اعتقادی که تقلیدی باشد، آدم مثلاً ولایت امیرالمؤمنین را چون علما گفتند قبول کرده، خودش برهان استدلالی ندارد برای اینکه بعد از پیغمبر امام، امیرالمؤمنین است، خلیفه امیرالمؤمنین است. استدلال قوی براش ندارد، با برهان مسئله براش ثابت نشده. این آقا بهمحض اینکه مواجه میشود با یک جماعتی که اعتقاد ندارند، شبهه افکنی میکند، چهار تا حرف که حالا دو تایش ممکن است درست باشد، دو تایش غلط باشد، وقتی به او القا میکنند، اعتقادش را از دست میدهد. در مورد ولایت فقیه، با دو تا شبهه که مواجه میشود، اعتقادش را از دست میدهد. در مورد خیلی از مسائل دیگری که مسائل اعتقادی است، حالا خصوصاً در مباحث سیاسی که امروز ما مواجهایم. آقا چرا مثلاً پولهایتان را خرج زیارت میکنید؟ چرا کربلا میروید؟ چرا برای نیمه شعبان جشن میگیرید، شیرینی و شربت پخش میکنید؟ اینها پولهایش را به فقرا بدهید. چرا مکه میروید؟ چرا حج میروید؟ به عربها خرج میکنید. کار بهتری بکنید. چرا آنهایی که کافرند اوضاعشان بهتر است؟ زندگیهایشان بهتر است؟ دنیایشان آباد است. آن قدر مثل ما بدبختی و گرفتاری ندارند. ماهایی که مسلمانایم، همش گرفتار جنگ و فقر و بدبختی و این حرفهاییم. اینها همش شبهات اعتقادی است.
آن کسی که فقیه است، برای تکتک اینها جواب دارد، برهان دارد، استدلال دارد. ولی آن کسی که مقلد است، از عالم شنیده تا به حال بهش گفتند که آقا کربلا رفتن خوب است، حالا که به شبهه میخورد، شک میکند. تا به حال بهش گفتند ولایت فقیه، تا کسی چهار تا حرف میاندازد، تردید میکند، پا پس میکشد.
پس آن اعتقاد تقلیدی با کمترین شبهه منحل میشود، زایل میشود، از بین میرود. کیست که این اعتقادات را برای اینها حفظ میکند؟ آن سپر دفاعی، آن دیواره دفاعی که نمیگذارد این موج خرابکننده و ویرانگر بیاید و به این مقلد آسیب بزند و سینه سپر میکند آن وقتی که میخواهد این طوفان بیفتد و همه جا را، همه اعتقادات را از پایه نابود بکند؟ آن فقیه است که سینه سپر میکند، پاسخ میدهد. مثل کیست؟ مثل شهید مطهری، مثل کیست؟ مثل مرحوم استاد آیت الله مصباح یزدی (رضوان الله). مثل مرحوم علامه حسنزاده آملی. مثل مرحوم آیت الله العظمی بهجت. مثل علامه طباطبایی. خصوصاً علامه طباطبایی که واقعاً در این جهت جز نوابغ تاریخ اسلام است. فتنه شرقیها را در این مملکت تا حد زیادی، واقعاً میشود گفت که مسائل اعتقادی مارکسیستی و کمونیستی و این مسائل را مرحوم علامه طباطبایی و برخی شاگردان ایشان و، حالا خصوصاً علامه طباطبایی، اینها بودند که در این مملکت نابود کردند. وگرنه خدا میداند ما چه اوضاعی داشتیم با این حرفهایی که از شرق وارد میشد و این شبهاتی که از شرق وارد میشد.
غرض اینکه آن کسی که اینجا سینه سپر میکند و مثل یک دیوار مراقبت میکند، مثل گیت مراقبت میکند، کسی تیغ نیاورد، کسی چاقو نیاورد، کسی تیر و تفنگ نیاورد وگرنه همه این اهل این هواپیما در معرض خطرند. آن کسی که مراقبت میکند بمب از اینجا رد نشود وگرنه تمام اهل این ساختمان، اهل این محل، اهل این منطقه در معرض خطرند. این بمب اگر وارد شود، این "تی ان تی" اگر بیاید، مثل داستان شهادت این شهدای عزیزمان در سالگرد شهید حاج قاسم سلیمانی، "شهید کاپشن صورتی" و عزیزانی که در آن واقعه به شهادت رسیدند، خب نیروی امنیتی مراقبت میکند. دهها و صدها واقعه شبیه این هست، نیروی امنیتی نمیگذارد رخ بدهد. چک میکند، بررسی میکند. اگر آن نیروی امنیتی نباشد، روزی ۱۰۰ تا از این اتفاقات رخ میدهد، روزی ۱۰۰ جا از این اتفاقات رخ میدهد. در مسائل فکری و اعتقادی هم همین است. عالمی که نمیگذارد این شبهات بیاید زیر و رو بکند، هویت مردم را کنده و جدا بکند. عالم اگر نباشد، این موج توفنده میآید و همه جا را خراب میکند، کما اینکه میبینید اوضاع سوریه را مثلاً ببینید چه اوضاعی است؟ آنجایی که عالم نیست، عالم نقش نمایانی ندارد، یک عنصر دفاعی اعتقادی نیست، میبینید اوضاع فکری مردم، اوضاع تحلیلی مردم، تحلیل سیاسی مردم. بشار اسد حالا به هر دلیلی گذاشته رفته، یک عنصری آمده هزاران مرتبه بدتر، خرابکارتر، آسیبزنندهتر. مردم در خیابان دارند خوشحالی میکنند از این جایگزینی. از چی نشئت میگیرد؟ از عدم فهم درست، از عدم تحلیل. درک ندارد نسبت به اینکه چه بلایی دارد سرش میآید، گرفتار چه بدبختی شده. چرا این تحلیل را ندارد؟ خب خودش که مقلد است. آن عنصر خوشفکر، خوشفهمی که مبنا دستش است، قدرت تشخیص دارد، اوست که باید اینجا حرف بزند، واکنش نشان بدهد، پمپاژ بکند این فکر را و دستگیری بکند از این آدمهای ضعیف، حفظشان بکند. آن نیست در این جامعه. حالا البته گاهی هم هست، غریب و مهجور است، آن حالا یک بحث دیگری است. ولی وقتی اصلاً نیست، خلأ دارد. مردم با خلأ مواجهاند نسبت به حضور همچین عالِمی.
اینجا مرحوم ملاصدرا میفرماید وقتی این عالم نباشد، عالِمی که "ذوات کاملة نوریة حاملة لهذه الأُصول الاسلامیه حافظة لها"؛ آن عالمی که کامل و نورانی، حامل این اصول اسلامی و حافظ اینهاست، با چی؟ "بالبراهین"؛ با برهان حفظ میکند. "دافعة عنها شُبَهَ المُنکرین و أوهامَ المُضِلّین"؛ میآید شبهه منکران را دفع میکند، اوهام گمراهکنندهها را دفع میکند. "وقتی این عالم نباشد، "لما بقیت قواعد الدین"؛ خیلی تعبیر، تعبیر عجیبی است، پایههای دین دیگر سر جایش نمیماند. "و عقائد المسلمین مستمرة محفوظة مصونة الی یوم الدین"؛ دیگر آقا این عقاید مسلمین هیچ حِفظ و حراست و صیانتی ازش تا قیامت نخواهد بود. با کوچکترین شبههای که ضعیفترین شیطان (چه شیطان جن، چه شیطان انس) با کوچکترین شبههای که ایجاد میکند، با کوچکترین اختلالی که ایجاد میکند، با کوچکترین فتنهگری که ایجاد میکند، بیشترین آسیب وارد میشود.
این خیلی توش نکته است. خلأ علما؛ علما به این معنا، کسانی که بودنشان همچین کارکردی دارد. آن کسی که بودنشان همچین کاری ندارد، نبودنشان هم همچین آسیبی ندارد. بعضی وقتها که حتی بعضی هم هستند (معاذ الله)، بودنشان هم آسیب است. ممکن است کسی باشد که به حسب اسم و رسم فقیه باشد، ولی خودش مبدأ فتنه باشد. حرف که میزند، بیشتر به اعتقادات آسیب میزند. بیشتر تردید ایجاد میکند در دل جماعت مسلم معتقد حزباللهی، پا به رکاب را خالی میکند. داشتیم ما در همین انقلاب هم متأسفانه داشتیم. حرف که میزند، تو دل خانوادههای شهدا را خالی میکند؛ تو دلت بسیجی و حزباللهی را خالی میکند؛ دل رزمنده را خالی میکند، بلکه در دل عموم تردید میاندازد، شک میاندازد. اینها که خودشان یا زمینهساز و همدست شیاطینند، یا بلکه چهبسا، خودشون شیطانند (خدایی نکرده). آن عالمی که بودنش شیاطین را پس میزند، به هر میزان که حضور او آسیب بیشتری به شیاطین بزند، مثل حضرت امام (رضوان الله علیه)، مثل علامه طباطبایی، بزرگانی که حالا میشناسید خودتان. اینها نبودنشان اختلال ایجاد میکند.
یک کلمه گاهی حرف میزند، تأیید تمام. یک کلمه حمایت مرحوم آیت الله العظمی بهجت از این انقلاب، از رهبر عزیز انقلاب، یک کلمه. ایشان خدا میداند چه شبهههایی را برطرف میکرد، چه دلهایی را گرم میکرد، چه فتنههایی را کور میکرد، چه فتنههایی را از سر این جامعه دفع میکرد. یک موضع مرحوم علامه حسنزاده آملی (رضوان الله تعالی علیه)، پس از جملات معروفی که ایشان در حمایت رهبر عزیز انقلاب دارند، ماندگار هم هست. بعضی شاگردان ایشان بعضی از این تعابیر را که ایشان فرموده بود، عباراتی که ایشان نوشته بود که آقای خامنهای مصداق بارز "نرفَعُ مَن نَشاءُ" است، آیات این شکلی و بعضی تعابیر عجیبی که در مورد رهبر انقلاب به کار برده بود. بعد شاگردان ایشان گفتند: "آقا، یک کمی احساس میکنیم زیادهروی کردید، شما از شما بعید بود اینجور عبارات." ایشان فرمود: "اونی که من اعتقاد بهش داشتم، گفتم." خدا میداند. واکنش همچین مردی، همچین کسی، با همچین جایگاهی چقدر اثر دارد. آن سفری که رهبر انقلاب بعد از بعضی از فتنهگریهایی که سالهای ۷۶ و اینها رخ داده بود، بعضیها حرفهایی زده بودند که خیلی مخرب بود. بعد از آن، رهبر عزیز انقلاب چند تا سفر داشتند به مناطقی. کرج رفتند، جاهای دیگر رفتند. یکیاش هم مازندران بود. خب در آن سفر دو تا جواهر کنار ایشان بودند: مرحوم علامه حسنزاده آملی و حضرت استاد آیت الله جوادی آملی (خدا انشاءالله به ایشان طول عمر بدهد). خب بروید ببینید، فیلمهایش هست، عکسهایش هست. یک غوغایی شد، انقلابی شد در مازندران، خصوصاً در آمل. خب خیلی از این مردم وقتی که این طور فدایند برای رهبری و نظام و اینها، به خاطر اینکه چشمشان به یک کسی مثل علامه حسنزاده است، چشمشان به یک کسی مثل آیت الله جوادی آملی است. عالِم آنها همچین شخصیتی است. به این عالِم اعتقاد دارد، باور دارد، پذیرش دارد. یک اشاره او میکند که آقا بیایند اینجا به حمایت از رهبری، میبینید قیامتی به پا میشود. حالا اگر خدای نکرده یک کلمهای هم او بگوید که تردید ایجاد بکند، چه دلهایی رمیده میشود، چه آسیبهایی وارد میشود. این نقش عالِم است. عالِمی که شیاطین را دفع میکند، فتنه شیاطین را مهار میکند، کور میکند فتنههای اعتقادی را، فتنههای سیاسی را. نبودن اینها یک خلائی ایجاد میکند، دست و بال شیاطین را باز میکند.
عالم وقتی جایی بود، آدمی که به شبهه میخورد، به یک تنش فکری میخورد، به او مراجعه میکند. بنده یادم است در نوجوانی جلسات شرکت میکردیم به عنوان جلسات، حالا سیر و سلوک و عرفان و اینها، در کرج. ۱۵ سالم بود. یک بار یک آقایی که بعدها فهمیدیم انحراف آن آقا را (به آنجا دیگر هم نرفتیم آن جلسات را، الحمدلله). در یکی از این جلسات یک حرفی زد که حالا من نمیخواهم بگویم چون شبهه است، اگر گفتم باید باز دو ساعت جواب بدهم. یک حرفی زد؛ آقا، فکر ما را کامل به هم ریخت. حالا آن موقع ما اول طلبگیمان بود. من با تاکسی که میخواستم برگردم از آن منطقه کرج به حوزهمان که محل مصلی بود (حالا بچه ۱۵ ساله، ۱۵-۱۶ ساله)، همه فکرم درگیر بود، اصلاً نفهمیدم من چه شکلی از آن جلسه برگشتم. همه اعتقاداتم داشت از هم میپاشید. یک شبهه نسبت به مرجعیت بود، نسبت به علما بود و تقلید بود. اصلاً گفتم اگر این باشد که پس همه تقلیدهایی که ما کردیم باطل است، و اصلاً مرجعیت روی هوا است. و با یک حال عجیبی خودم را رساندم مصلای کرج. آن موقع استاد ما، امام جمعه عزیزمان در آن دوران، حضرت آیت الله دکتر رضا رمضانی گیلانی امام جمعه ما بودند. بعدها نماینده رهبر انقلاب در هامبورگ بودند، الان هم مجمع جهانی اهل بیت دستشان است. خدا انشاءالله به ایشان طول عمر با عزت بدهد. ایشان خب از شاگردان علامه حسنزاده و آیت الله جوادی و یکی از کسانی که بسیار تأثیر داشت در علاقه من به آیت الله جوادی آملی، ایشان بود که بعد از آن هم ما دیگر آمدیم قم و سعی کردیم به همان دلیل خودمان را نزدیک بکنیم به آیت الله جوادی آملی. هرچند که ما برای این اساتید و بزرگواران چیزی جز آبروریزی نداشتیم. باید عرض بکنم کسی فکر نکند که حالا این اسم عزیزان را ما میآوریم، هم آبرویی برای ما میشود، هم خلاصه حرف ما خاصیتی دارد. نه، ما چیزی جز آبرو بُردن از این اساتید نداریم.
غیر از اینکه خودم را رساندم به نماز ایشان، بعد از نماز کنار ایشان نشستم، آن حرف را مطرح کردم. خب من کمسن و سال بودم، سنم جوری نبود که، یعنی وقت ایشان هم ایجاب نمیکرد که ایشان بخواهد برای من یک استدلال مفصلی بیاورد. من همین گفتم حاج آقا، همچین حرفی درست است؟ ایشان سرش را داد بالا، خیلی با یک آرامشی دستش را اینجوری کرد، داد بالا، گفتش که: "اینها را ولش کن، بگذار کنار، درست نیست." همین! هیچ استدلالی هم نیاورد ایشون. آقا، من یک آرامشی پیدا کردم، با اینکه خب دوست داشتم بدانم چرا (البته آن ور هم استدلال نیاورده بود، آن طرف مقابلم باشم). ولی همین که دیدم یک عالم ربانی است که حالا استاد ما بود، امام جمعه ما بود، و خیلی از ما به ایشان علاقه داشتیم. بنده گاهی مدرسهای بود در مدرسهام (حالا خیلی خاطرات دارم نسبت به ایشان، خیلی علاقه شدیدی و نسبت به ایشان داشتم)، کفشهای ایشان را میرفتم مخفیانه جفت میکردم (حالا گاهی هم بوس میکردم). عرض کنم که، عرض کنم از پشت این مدرسه، ماشین، ساعت سه و چهار بعد از ظهر که میشد، از مصلی میآمدند، کنار حوزه ما، مؤسسه نور معرفت، اتاقی داشتند ایشان، آنجا مطالعه میکردند. من ساعت رفتن ایشان از آن پشت مدرسهمان را پیدا کرده بودم. آن ساعت پشت پنجره میایستادم که حاج آقا رد بشود، فقط با ایشان سلام و علیک بکنم. و همین که ایشون بالا را نگاه میکرد، یک جواب سلامی به ما میداد و رد میشد، اصلاً قندی بود، در آب میشد. اصلاً آن روز من ساخته میشد که حاج آقا یک نگاهی به ما کرد و یک سلامی جواب داد. و خیلی من به ایشان علاقه داشتم. یک عکسی هم با ایشان از آن دوران دارم. حالا باید بگردم پیدا بکنم. یکی از عوامل قم آمدن ایشان بود.
ایشان به ما فرمودند که: "اینجا نبود." حالا همان یک کلمهای که ایشان به ما فرمود، دنیای ما را زیر و رو کرد. یعنی میتوانست همان کلاً من را از طلبگی دربیاورد و از هزار و یک مسئله دیگر (فقط طلبگی نبود، از هزار تا چیز دیگر) من را دربیاورد. همان یک کلمهای که ایشان فرمود که به این حرفها کار نداشته باش، کلاً حال و روز ما را عوض کرد.
نقش عالم این است. عالم وقتی جایی بود، نمیگذارد شیاطین جولان بدهند. وقتی کسی دچار این تردیدها و این تنشها و این گرفتاریها و این ب هم ریختگی میشود، با یک کلمهاش مداوا میکند. واکنش او با یک موضع گرفتن حل میکند. شیاطینی را دفع میکند. این نقش عالم است. وقتی نبود، چی میشود؟ "ینلم شیئا فشیئا"؛ آرامآرام، آقا، این آجرها همه میریزد. آسیبپذیر میشود. این مملکت در معرض سقوط قرار میگیرد. این مملکت اعتقادی، این هویت فکری. چطور سوریه سقوط کرد؟ نظام بشار سقوط کرد وقتی کسی نباشد که محافظت بکند؟ وقتی سربازی نیستش که آنجا سینه سپر بکند، همین جور دو روزه ۲۰۰ کیلومتر آمدند، استان به استان فتح کردند تا خود کاخ بشار اسد. در مسائل اعتقادی و سیاسی هم همین است. وقتی کسی نباشد سینه سپر بکند، موضع بگیرد، مثل مرحوم آیت الله مصباح که این سالها خیلی رهبر عزیز انقلاب ازشان یاد کردن به عنوان الگو هم یاد کردند. در یکی از این دیدارها به عنوان نمادی از شاگردان حضرت امام ایشان را معرفی کردند و بارها به این مسئله به این نحو اشاره کردند که ما به همچین شخصیتهایی در جامعه و بین حتی علما نیاز داریم. عالم کسی است که این جور کارکردی داشته باشد. خب وقتی نبود، چه اتفاقی میافتد؟ شیاطین به چه معنا آزاد میشوند؟ به این معنا آزاد میشوند که دست و بالشان باز میشود. میخواهند در فکرها تصرف بکنند. شبهه میاندازند، کسی نیستش که بهش مراجعه کنی بخواهی این را حلش بکنی. کسی نیستش که این شبهه فکری تو را برطرف بکند. در جامعه شیاطین انس میخواهند اختلال ایجاد کنند، فتنهگری کنند. کسی نیستش که روشنگری کند، تبیین بکند، خط صحیح را نشان بدهد. نبود اینها فضا را باز میکند، زمینه را برای فتنه و انحراف فراهم میکند. این است که آن جملهای که عرض کردیم دو سال و نیم پیش که بعد از رحلت علما شیاطین آزاد میشوند، معنایش این است، استدلالش این است.
حالا یک عده نمیفهمند یا اصرار دارند که نفهمند، بحث دیگری است. منظور این است. خیلی چیز سختی هم نیست، خیلی چیز عجیب و غریبی هم نیست؛ یعنی کسی اگر یک کم تحمل بکند، میفهمد. خیلی چیز پیچیده، امر ماورایی و ملکوتی هم نیست. خیلی قابل برهان و واضح است این مسئله. این هم استدلالش است. کلام امام کاظم (علیه السلام)؛ عالم نقش حصون الاسلام، آن دیوارایی است که مراقبت میکند آسیب وارد نشود. وقتی نبود، شیاطین جولان میدهند.
چیزی که میخواهم در این جلسه عرض بکنم، حالا اول مطلب ملاصدرا را در این بخش تمام بکنم. البته خیلی حرف هست هنوز، ولی حالا قبل از اینکه مطالب ادامه، آن بعضی از روایات دیگری که در این زمینه است را بخواهم بخوانم، نکتهای دارم که باید عرض بکنم. بگذارید اول این بخش کلام ملاصدرا را تمام کنم. ایشان میفرماید وقتی عالم نبود، آرام آرام این رخوت و سستیها وارد میشود. "الا اندرس"؛ از بین میرود. "و یضمحل بالکلیه"؛ به کلی مضمحل میشود. تمام این اعتقادات. تو یک زمانی میبینید اوج دارد این اعتقادات. گرم است این شور، این شور فکری، این شور اعتقادی و این شعور اسلامی در یک جامعهای کاملاً در اوج است. یک زمانی کاملاً افول میکند. در بعضی از این کشورهای منطقه ما همین طور است. همین بحرین را مثلاً شما ببینید. اینجا محلی بوده که در طول تاریخ محل زیستگاه و خاستگاه علمای بزرگی بوده، مثل مرحوم بحرانی. همین آذربایجان زیستگاه علمای بزرگی بوده. امروز اوضاع آذربایجان چیست؟ اوضاع بحرین چیست؟ در چه وضعیتی است؟ حتی اوضاع کویت مثلاً چیست؟ حتی به یک معنا اوضاع لبنان. لبنان همیشه توش مرجعیت در حد عالی بوده. امروز متأسفانه محروم است. حتی در مناطقی، شهرهایی مثلاً مثل استان خراسان، مشهد. مشهد دهها سال همیشه پایگاه مرجعیت بوده. همیشه ما مراجعی را در مشهد داشتیم. تهران، مراجعی را در تهران داشتیم. امروز مرجع تقلید در تهران بعد از مرحوم حاج آقا مجتبی تهرانی نمیبینیم. مرجع تقلید در مشهد بعد از مرحوم عزالدین زنجانی نمیبینیم. اینها خلأ ایجاد میکند، آسیب میزند.
مرحوم ملاصدرا میفرمایند که اسلام را در این روایت حضرت امام کاظم (علیه السلام) تشبیه کردهاند به مدینه، به یک شهری تشبیه کردهاند که آن شهر، شهر "مدینة السلام" است. "مدینة السلام" شهری است که آقا آنجا همه در امانند. در صلح و سلامت، اهلش محفوظند از جور تقاط، از جور طغیانگرها محفوظند و "افاریت الجنّ". این بحثی که گفته میشود شیاطین آزاد میشوند یا جن آزاد میشود، این معنایش این است. حالا یک کسی هم از این حرف ممکن است یک جایی سوءاستفاده دیگری بکند، "مراجعه کنید فلان کار را برایتان بکنم، این جنها، فلان." نکته مقایسه نکنید شما با همدیگر آیات جهاد را نخوانید چون داعشیها سوءاستفاده میکنند؛ چه ربطی دارد؟ این حرف یک حرف دیگری نیست. حالا یکی هم دارد بحث جن و امور ماورایی و اینها را سوءاستفاده میکند یا شر و ور. امر واضحی است. بزرگانی مثل جناب ملاصدرا بر اساس روایت حضرت موسی بن جعفر این مطلب که آقا وقتی که این دیوارهای این شهر که علما هستند، نبود، این شهر در معرض خطر قرار میگیرد. از "افاریت الجن"، جنها آزاد میشوند، میریزند توی این شهر، بریز و بپاش میکنند، آسیب میزنند. و شیاطین متمرد، دست و بالشان باز میشود. "والعلماء والفقهاء بمنزله حصونه و هیاتها"؛ علمایی که دیوارند، علما که حصناند، علما که نمیگذارند اینها بیایند آسیب بزنند. وقتی اینها نبودند، اینها میریزند خرابکاری میکنند، به هم میریزند. اینها به یک معنا آزاد میشوند که آزاد میشوند. دقیقاً تعبیر "آزاد شدن" را دارد.
"کل مؤمن عارف بمنزلة حصة من حصّة"؛ یا هر مؤمن عارف و آگاهی، این حکم یک بخشی از این دیوار را دارد که عرض کردم، به میزان جایگاهی که در آن جامعه دارد. این حوزه دیوار بودن او وسیعتر میشود. هر چقدر که حفاظت او بیشتر بوده، نقش او کلیدیتر بوده. این دیوار او هم جایگاهش مرتفعتر و مستحکمتر و وسیعتر میشود. او "جزء من حائط". هر مؤمن آگاهی یک جزئی از این دیوار است. حالا یک وقتی در این جامعه امروز ما، در این مملکت امروز ما، یک شخصیت بینظیری مثل رهبر حکیم و عزیز انقلاب هست. ایشان به یک معنا میشود گفت همه دار و ندار امروز این جامعه است. خب، یک وقت همچین شخصیتی است. یک وقتی هم حالا یک شخصیتی است که جایگاهش پایینتر، در آن قیاس نیست. حالا در قیاس مثلاً با رهبر عزیز انقلاب، حاج قاسم سلیمانی، سید حسن نصرالله. در قیاس با سید حسن نصرالله، عماد مغنیه. در قیاس با عماد مغنیه، مثلاً شهید فادی شکر. و همینطور هی کسانی که حالا در مراتب پایینتر قرار میگیرند، اینها هی جایگاهشان به او نسبت پایینتر میآید.
رهبر عزیز انقلاب در چه رتبهای است؟ سید حسن نصرالله، وقتی که به شهادت میرسد، شما ببینید لبنان ناگهان یک ولولهای میشود، اصلاً همه چیز به هم میریزد. رهبر عزیز و حکیم انقلاب میآید، جان خودش را سپر میکند. ماها میگوییم جانم فدای رهبر، ولی آن چیزی که در واقعیت، در متن واقع این است که رهبر فدا میشود. در این قضیه شهادت سید حسن نصرالله که قشنگ ناامنی مملکت ما را تهدید میکرد و نتانیاهو خیلی با بیحيایی تمام حرف از ترور میزد، حرف از حمله میزد. مشاورین رهبر عزیز انقلاب هم به ایشان گفتند: "آقای رهبر انقلاب، نماز جمعه را شما نیایید." ایشان خودش را سپر کرد. در قضیه کرونا، واکسنی که ما خودمان ساختیم. حالا جدا از اینکه واکسنهای دیگر آسیب داشت و خطر داشت، اصلاً همان را هم به ما نمیدادند. واکسنی که خودمان ساختیم، آن نفری که آمد اول از همه جلو چشم مردم واکسن زد که ترس همه بریزد، اعتماد پیدا کنند، جان خودش را سپر کرد. شوخی که نیست دیگر، این واکسن. این اگر درست نباشد، آسیب داشته باشد، اولین کسی که آسیب میبیند، رهبر عزیز است. آقا، هر جای عالم باشد، میگویند رو هزار نفر تست کنیم، رهبری بزن! خودش را فدا کرد. ما میگوییم جانم فدای رهبر، ولی آن کسی که واقعاً دارد خودش را فدا میکند رهبر است. او دیواره حفظ این امت است، او سپر حفظ این امت است.
بعد از شهادت سید حسن نصرالله، اوضاع لبنان کاملاً در معرض تشویش و آشوب بود. اصلاً اوضاع خیلی به هم ریخته بود. دلها خالی شده بود، در معرض ناامیدی تمام بودند. چند تا فرمانده ارشد با هم زدند و در اوج. حسن نصرالله و صفی الدین این دو تا رو اصلیهای حزبالله بودند. در فاصله ۵ روز، رهبر عزیز انقلاب آمد یک خطبه خواند، خطاب به این جوانان لبنان، ورق برگشت. این دیوار اصلی رهبر عزیز است. خب البته سید حسن نصرالله هم خیلی جایگاه بلندی دارد. نسبتهایی است که تعریف میشود در جامعه. هر کسی که یک همچین نقشی را ایفا میکند، به همان میزان توی این دیواره نقش دارد و نبودنش به همان میزان آسیبزاست. خب این نکتهای بود که جناب ملاصدرا فرمود.
عرض من چیست؟ عرض من این است که ما وظیفه داریم خلأ این علما را پر کنیم. مدرسه تعالی کار ویژهای که برای خودش تعریف کرده این است. ما امروز در جامعه یک دیوارهای میخواهیم. حالا یک وقتی تعبیر کردیم به پدافند، پدافند میخواهیم. لبنان وقتی پدافند ندارد، هر ساعتی، شب و روز، از هر طرفی، اسرائیل با هر جنگندهای، با هر ابزار هوایی، به هر جایی دلش بخواهد حمله میکند. ممانعتی ندارد، مزاحم ندارد. آن جامعهای که از جهت فکری و اعتقادی، آن عنصر مهاجم، عنصر اخلالگر، فتنه، مزاحم، وقتی سدی نمیبیند، هر حرف مفتی که میخواهد میزند. شما الان میبینید بعضی از این حرفهای مفت را دیگر بعضی مسئولین ما دارند میزنند. چرا؟ برای اینکه ترسی ندارد. کسی نیست یقهاش را بگیرد. کسی باهاش کار ندارد.
پا شده رفته پیش اجنبی نشسته، لنگهایش را روی هم انداخته، برگشته گفته که: "آقا، اوضاع ایران خیلی خوب است. خیلیها حجابهایشان را برداشتند. ما اگر نبودیم اینطور نمیشد." خب این حجابها را برای چی دارند برمیدارند؟ آنهایی که برداشتند، این طرح براندازی بود. شما سنخیتتان با براندازها چیست؟ کجای داستان براندازی هستید؟ کجای این کارید؟ کجای این پازلید که میگویید اگر ما نبودیم اوضاع اینطور نبود؟ ما هستیم که الان راحت میتوانند کف خیابان برهنه و سرلخت و اینها بیایند. خب چرا این آدم ان قدر گستاخ است؟ البته که درآمده. آنها که در نیامده و جلسات سری و خصوصی بوده، خدا میداند. مگر اینکه خدا همانها را منتشر بکنند، بفهمیم چه خبر بوده. چرا ان قدر بیحیا است؟ چون اهرمی نمیبیند در برابر خودش که بخواهد آسیبی بهش بزند. یک حوزه علمیهای که واکنش نشان نمیدهد، بالاترش، پایینترش، صدایی از جایی درنمیآید. کسی یقهای نمیگیرد. کسی کاری ندارد. کسی یک جایگاه غیرقانونی هم دارد که الان دو سه ماه است سر جایش نشسته، هیچکی هم کاری به کارش ندارد.
وقتی یک عنصر موذی، فتنهگر، مخل، مخرب، فاسدالفکر، فاسدالعقیده، وقتی میبیند فضا فراهم است، خب موریانه هم همین است. هر عنصر، هر حیوان موذی همین است. وقتی میبیند هیچ چیزی، هیچ خطری تهدیدش نمیکند، یک گرگ وقتی توی گله سگ نگهبانی نیست، هر جا به هر کدام از اینها دلش خواست حمله میکند. آن سگ نگهبان که یک قرشی میکند، یک فریادی میزند، این گرگت فرار میکند. یک عنصری باید باشد در مقام دفاع. حالا در مورد علما هم اتفاقاً دارد. وقتی عالم از دنیا میرود، خدای متعال بهش خطاب میکند (خیلی روایت مفصلی است) که حالا چه کسی در عوالم بالا بهش خطاب میکنند: "تو کسی بودی که سگها را از این امت دور میکردی." دافع الکِلاب! یک همچین تعبیری غریب است. این دارد. به خاطر این است که امروز به همچین جایگاهی بر تو قائلم. تو اگر نبودی، دینی نبود، امت اسلامی نبود، اعتقادی نبود. آن کسی که تا میبیند یک زمزمهای، یک حرفی، یک شبههای بیاید، وایستا، موضع بگیرد.
الان وضعیت ما یک جوری است که همه رهبری حرف بزنیم. رهبری هزینه بشود سر کوچکترین مسائل. یعنی سطحیترین شبهات، سطحیترین لایههای آسیب زننده کیان فکری و هویتی ما. رهبری باید خرج بشود. خب بقیه چیکارهاند؟ اینجا خلأ علما دیده میشود. این خلأ علما فقط در مرگ علما نیست. ممکن است افرادی هم باشند، ولی این کارکرد نیست، این فایده و این ثمره نیست. بعضی از مجموعههای حوزوی، من نمیخواهم حالا اسم بیاورم، خود رهبری اسم آوردند. برای اینکه برای دوستان شبهه نشود. حالا باید بزنم اسم بیاورم تا ذهنشان صد جا نرود. مثلاً جامعه مدرسین. ما برای این شخصیتها ارزش قائلیم، احترام قائلیم، نماز میخوانیم. دست رهبر انقلاب سالها پیش، دهه ۸۰ به نظرم، دهه ۸۰ بود آنی که در ذهن من است، به این عزیزان فرمودند که: "آقا، شما باید – تقریباً به این مضمون – یک سامانهای باشید در این مملکت. هر وقت دیدید که آقا، یک موجی دارد میآید، یک شبههای آرامآرام دارد میآید، از قبل از اینکه وارد بشود، بزنیدش." آن نیروی امنیتی این شکلی است دیگر. وای نمیایستد که موشک بیاید تو سرش بخورد، بعد واکنش نشان بدهد. با ردیابی وقتی میفهمی یک چیز مزاحمی در آسمان ایران است، نه، در آسمان عراق است (کما اینکه در حمله رژیم صهیونیستی ما خیلی از اینها را حالا در آسمان عراق زدیم). اینکه نباید بیاید بالا سر برج میلاد، بعد تازه بزنیم. آن را وقتی سجار کرمانشاه تا اینجا زده و آمده، حالا تهران بزنیمش. این که نشد واکنش. که این را شما وقتی پیدایش کردی از تو آسمان عراق باید بزنی. مسائل فکری و اعتقادی هم همین است.
زمزمهای، یک حرفی، یک شبههای، یک چیزی دارد میافتد. الان مثلاً داستان آمریکا و مذاکره با آمریکا است. الان که دیگر از اینکه بخواهد در آسمان عراق باشد، گذشته. الان بالا سر برج میلاد است. الان بعضی مسئولین بیهویت ما دارند ذهنها را خراب میکنند. اینها محل بمباند. اینها خودشان جنگنده اسرائیلیاند. اینها خودشان دارند بمباران میکنند. دفاعی هم شما مقالهای، واکنشی، خطبهای... البته آن قدر حرفهای برخورد کردند که اگر چهار نفر هم بودند که در نماز جمعه جایی میتوانستند واکنشی نشان بدهند، زدند، به تیر نابودشان کردند. هر کدام به یک وجهی. یک کسی را با یک انگ اقتصادی از میدان به در کردند. یک کسی را با افراطگری و تندروی و فلان. و یک کسی را به یک جایی چسباندند. یک کسی را توی زیرمجموعه پیدا کردند. آن هم حرفهای است دیگر. یک جوری بالاخره این پدافند را مختل میکند دیگر. این میشود که میبینید آقا، بیهزینه است، حملات بیهزینه است. این خلأ را کی باید پر بکنیم؟
بله، ما ادعا نداریم که ما مثلاً مراجع این زمانهایم، ما علماییم. نه، ما بالاخره یک قطعه دیوار که میتوانیم باشیم، یک این فرش که میتوانیم باشیم. همان را در همان حد ایفا کنیم. ما لااقل حافظ اعتقادات خودمان که میتوانیم باشیم. ما پدافند خودمان که لااقل میتوانیم باشیم. پدافند اعتقادی دوستان و آشنایانمان که میتوانیم باشیم.
خدا حفظ کند این عزیز بزرگوار را. حالا اسم بنده خیلی نمیآورم. ممنون از افراد پیر، خردمند، نورانی، با صفا که خیلی حقیر بهشان علاقه و ارادت دارم. ایشان هم خیلی محبت دارند. دیشب گفتوگویی داشتیم. ایشان یک مطلبی میفرمودند، برای حرکتی، برای کاری، حالا بحث خانوادگیشان بود. بعد ایشان فرمودند که: "از باب این میگویم که قرآن فرمود "قوا انفسکم واهلیکم نار". ما وظیفه داریم هم خودمان را حفظ کنیم هم خانواده." بعد یک چیزی ایشان فرمود؛ مثلاً یک احساسی کرده بود نسبت به بعضی خویشان که چیز بدی هم نبود. حالا من میگویم که باز شبهه مثلاً پیش نیاید. مثلاً شاید در بعضی نوادگان و اینها، بعضیشان نمازشان مثلاً اول وقت نمیخواندند. همینها. واقعاً هم همین بود. ایشان احساس خطر کرده بود. بعد به بنده میگفتند که: "بشود مثلاً یک گفتوگو با این بچهها، اینها جلسهای باشد که اول وقت بخوانند." خیلی حرف است! آن کسی که آسمان منزلش را دارد رصد میکند. یک پرنده کوچک هم که آمد یک آسیبی به او نرساند، دارد فیلمبرداری میکند، نکنه یک کاری دارد، نکنه یک چیزی است. به هر حال با حساسیت میخواهد پس بزند. همینقدر که احساس میکند: "فلما احس منهم الکفر"؛ عالماً "انصاری الی الله". حضرت عیسی وقتی احساس کفر در جامعه کرد، فریاد زد که: "کی من را کمک میکند؟ انصارالله کجان؟" که آنجا حواریون گفتند: "نحن انصارالله."
ما لااقل حافظ خانوادهمان که میتوانیم بشویم. "قوا انفسکم و اهلیکم" که میتوانیم بشویم. این را که میتوانیم رصد بکنیم. برای اینکه یک فکری میتوانیم بکنیم، لااقل در این حد نقش ایفا بکنیم. اگر توانستیم توسعه بدهیم، در حد مسجد محله، در حد مدرسهای که توش هستیم، در حد دانشگاهی که توش هستیم. هر چقدر این توسعه پیدا کند، نقش ما در این دیواره حفاظتی این جامعه اسلامی وسیعتر و عمیقتر میشود. نبودمان آسیبش بیشتر میشود. عشق این ملائکه و اهل زمین و آسمان در باطن این هستی به ما بالاتر و شدیدتر میشود. در فقدانمان گریه خواهند کرد. این، جایگاهی است که ما خودمان به خودمان میدهیم. یک وقت آدم در حد همسرش هم خاصیت ندارد، در حد بچهاش هم خاصیت ندارد. در حد برطرف کردن شبهه این بچه هم برنمیآید. در برطرف کردن شبهه خودش هم برنمیآید. همان تعبیر ملاصدرا: "با ادنی شبهه"؛ با اولین پیام پستی که در استوری واتساپ از یک کسی میخواند، نصف اعتقاداتش میپرد. فلان جا در تلگرام فلان چیز را فوروارد کردند. در اینستاگرام فلان چیز را دیده. البته آدم وقتی میبیند که ضعیف است، نباید هم هر جایی در هر فضایی وارد بشود؛ ولی به هر حال این هم که با هر کوچکترین آسیبی بخواهد از هم بپاشد، این هم بد است دیگر. لااقل انقدر که از ما برمیآید، از خودمان محافظت بکنیم، مراقبت بکنیم. این را وظیفه ماست. اول خودمان، بعد خانوادهمان، بعد بتوانیم توسعه بدهیم، اهل محلهمان. عرض کردم: مسجد، مدرسه و دانشگاه و همشهریها و هممیهن و برود در دایره وسیعی که برای همه اهل عالم نگران باشیم، دغدغه داشته باشیم و در مقام حفاظت باشیم. همه اهل عالم را. آن که دیگر حالا خیلی کم بین است که حالا کسی دنبال این باشد که مثلاً آن جوان آمریکایی را چه شکلی از شبهات صهیونیستی حفظ بکند، از زیر چنگال صهیونیستها بکشد بیرون. با همین جوان بسیجی بچه محل خودمان را فعلاً حفظ بکنیم و زیر چنگال شبهات. در این کلی هنر کردیم.
این میشود جایگاه عالم. من چند تا روایت دیگر عرض بکنم خدمتتان. روایتی دارد از امام باقر (علیه السلام) در همین کافی. همش در همین باب فقدان علماست. بخشیش هم جاهای دیگر روایات فرمود: "اذا مات المؤمن"؛ وقتی مؤمن از دنیا میرود، "خلا علی جیرانه من الشیاطین عدد ربیعة و مضر کانوا مشغولین به"؛ وقتی مؤمن از دنیا میرود، شیاطین به اندازه قبیله ربیعه و مضر (قبیله ربیعه و مضر پرجمعیتترین قبایل حجاز بودند در آن دوران؛ مثلاً امروزیاش میشود به اندازه چین و هندوستان، اگر خواستیم امروزی بگوییم) فرمود: "وقتی مؤمن از دنیا میرود، شیاطین به اندازه، به زبان امروزیاش، به اندازه چین و هندوستان آزاد میشوند." شیاطینی که مشغول این مؤمن بودند، آزاد میشوند، میروند سر وقت همسایههای این.
مرحوم علامه مجلسی در مرآه العقول تعبیری دارد، خیلی تعبیر قشنگی در مورد این روایت میفرماید: "والحاصل ان الشیاطین کانوا مشغولین باضلاله و وسوسه"؛ تا به حال شیاطین داشتند این مؤمن را میخواستند از راه به در کنند (و تازه تعبیر مؤمن داردها، تعبیر عالم هم اینجا ندارد). مؤمن از دنیا میرود اینجوری میشود. یک مؤمن که از دنیا میرود، رخنه وارد میشود. یک مؤمن که از دنیا میرود، این تعداد شیاطین آزاد میشوند، میروند سر وقت بقیه. تا به حال این تعداد شیاطین داشتند زور میزدند این را از راه به در کنند، نتوانستند. خب اینها بیکار که نمیشوند که. این آقا که از دنیا رفت، "تفرقوا علی جیرانه"؛ از دنیا که رفت، میروند پخش و پلا میشوند بین همسایهها و رفقا و خویشان و دوستان و اینها، "لاضلالهم او ایذائهم"؛ یا اینها را از راه به در کنند یا آزارشان بدهند. حالا ببینید، خیلی تعبیر قشنگی دارد. چرا حالا میروند سر وقت این همسایهها؟ "کان الشیاطین ممنوعین عن المعاصی بسببه"؛ چون تا وقتی این مؤمن بود، به خاطر این مؤمن، این شیاطین بسته بود. تا وقتی این آقا در این خانواده بود، تا این پدر پیر نورانی بود، اینها نمیتوانستند. عروسی را مثلاً دور هم جمع میشدند فلان کار را نمیکردند. فلان فیلم را نمیدیدند. اختلاط زن و مرد نداشتند. روسریها سرشان بود. این بابابزرگه که از دنیا رفت یا فلان مؤمن که از دنیا رفت، حالا آن شیطان هم همه زورش را میزد که این را از راه به در کند، که این اگر از راه به در نشود، کل این خانواده از هم میپاشید. این انحراف پیدا میکرد. این "شل" میآمد. این میگفت: "حالا چه اشکالی دارد؟ سخت نگیریم، فلان نکنیم." به همه اینها شیاطین زهرشان را ریخته بودند. تا به حال همه زورشان را زده بودند که این بنده خدا کاری بکند، نتوانستند. از دنیا رفتند، آزاد میشوند، خودشان میروند سر وقت اینها. تا به حال به سبب این مؤمن، دست و بال اینها بسته شده بود. تعابیری که علامه مجلسی میفرمایند.
علامه مجلسی میفرماید که اینها تا وقتی که این مؤمن بود بین اینها، دست و بال این شیاطین بسته بود. "لأنه کان یعظهم و یهدیهم"؛ این مؤمن موعظه میکرد، هدایت میکرد، نمیگذاشت. "او کان الجیران ممنوعین عن المعاصی بسببه"؛ یا اینکه همسایهها به سبب این مؤمن دست و بالشان بسته بود. در این محل تا وقتی که این حاج آقا در این محل بود، نمیتوانستند فلان کار را بکنند، فلان عروسی را بگیرند. گاهی هستا، به خاطر فلان همسایه فلان عروسی را مثلاً نمیتوانم بگیرم، فلان کار را نمیتوانم بکنم. این که از دنیا میرود یا از این محل میرود، در یک ساختمان گاهی یک شخصیت مؤمن و باوقار و محترمی هست، خیلی کارها نمیتوانند بکنند. فلان تولد را نمیتوانم بگیرم، فلان پارتی را نمیتوانم بگیرم. و همینطور از این قبیل. یا حجابشان را مثلاً در آن ساختمان خیلی مراعات میکنند. این که از اینجا میرود یا از دنیا میرود، اینها هم دست و بالشان باز میشود. این، آن معنای این است که میگویند شیاطین آزاد میشوند. تعبیر "قُلابهم" دارد. جیرانشان تخلیه میشوند، آزاد میشوند، میروند سر وقت کی؟ میروند سر وقت همسایه. یعنی آن کسانی که به این آدم مرتبط بودند، جیرانش که میگوید به خاطر این است، پخش میشوند به هر کسی که واسطه این آدم تا به حال حفظ شده بود، در رشته اتصال او بود و این آدم یک جوری این را نگهش داشته بود. وقتی این میرود، آنها هم دست و بالشان باز میشود برای آسیب زدن.
حالا این در مورد مؤمن بود. در روایت دیگر امام صادق فرمودند: "ما من احد یموت من المؤمنین احب الی ابلیس من موت فقیه"؛ حالا آقا، بین همه کسانی که از دنیا میروند، از همه مؤمنین، بیشتر از همه مؤمنان، کی مرگش شیطان را خوشحال میکند؟ خب چرا شیطان خوشحال میشود؟ چون دست و بالاش باز میشود. کی مرگش بیشتر از همه خوشحال میکند شیطان را؟ فقیه! آن مؤمن معمولی بود، به اندازه ربیعه و مضر، به اندازه چین و هندوستان شیطان آزاد میشد. این که فقیه است، این هم نه فقیه معمولی، فرض کن یک کسی مثل آقای بهجت است. یک کسی مثل آقای حسنزاده است. هم فقیه ظاهر است، هم فقیه باطن است. فقیه ظاهری که با استدلال بتواند یک نفر را از انحراف درآورد، چقدر مقام دارد. حالا کسی که واقعاً از حیث مراتب معنوی هم میتواند در باطن این هستی نقشهایی را ایفا بکند. دعای او اثر دارد. در باطن این هستی، اهل فهم، اهل کشف از این قبیل مسائل. خیلی جایگاهش فرق میکند.
اینجا مرحوم ملاصدرا توضیح میدهد که چرا ابلیس در اثر مرگ فقیه خوشحال میشود. یک بحث فلسفی است. ضد هم دیگرند. و دو تا زندان وقتی با همدیگر درگیرند و در نهایت فشار به همدیگر هستند، یک طرف که میافتد، آن طرف دیگر قالب میشود. میگویند اونی که شاخ به شاخ شیطان و پنجه در پنجه شیطان نگه داشته و نمیگذارد شیطان آسیب بزند، کیست؟ فقیه است. مؤمن معمولی از باب اینکه بالقوه میتواند فقیه باشد، شیطان باهاش کار دارد. فقیه بالفعل است. مؤمن معمولی بالقوه است. آن چیزی که همین الان دارد ایفا میکند، آن بعدها ممکن است در این راه بیاید و بتواند ایفا کند. واسه همین با آن هم کار دارد. ولی اصلش فقیه است. ولی فقیه وقتی افتاد، وقتی نبود، دیگر این راه برایش باز است. دیگر چیزی نیستش که سد راهش بشود.
حالا توضیحات خیلی قشنگی دارد ملاصدرا اینجا که چون دیگر وقت نیست بنده نمیخوانم. یک چند تا نکته هم عرض بکنم. این حالا بحثی که اینجا بود در مورد شیاطین و اینها بود. یک بحث دیگری داریم، خیلی کوتاه عرض بکنم. با توجه به اینکه حالا به اذان قم هم کمکم داریم نزدیک میشویم. چیز دیگری که اینجا داریم، ما در تاریخ چند بار این اتفاق افتاده، بحث تناثر نجوم. ستارههایی ریخته در اثر رحلت بعضی علما. در آسمان مشاهده شده که ستارهها ریختهاند. بعد از رحلت مرحوم کلینی، سال ۳۲۹ هجری قمری. حالا سالی بود که هم مرحوم کلینی از دنیا رفت، هم ابن بابویه از دنیا رفت، هم نایب امام زمان، علی بن محمد سمری، از دنیا رفت. آن سال دیدند که در آسمان ستارهها دارد میریزد. معروف شد به سال تناثر نجوم. سال ۳۲۹ هجری قمری اصلاً در تاریخ ماند. به عنوان یک قضیه خارقالعاده و عجیبی که سابقه هم نداشته و معروف شد این داستان که خب جناب سمری آخرین سفیر امام زمان هم بود، آخرین نایب بود. دیگر باب نواب اربعه، یعنی سال آخری بود که غیبت صغری هم تمام شد. دیگر با آن سال این شد که شد داستان تناثر نجوم. هنوز هم در تاریخ به عنوان سال تناثر نجوم این سال را میشناسند.
در مورد بعضی علما هم این قضیه نقل شده. حضرت آیت الله سبحانی در کتاب سیمای فرزانگان، جلد نهم، صفحه ۵۴۴ میفرمایند که شیخ جعفر شوشتری، این عالم معروف، جلسات بیشتر با روضهخوانی و مرثیهسرایی و اینها معروف است. ایشان همین صاحب کتاب الخصائص الحسینیه معروف. ایشان در شهر کرند (اگر اسمش را اشتباه نگویم) وقتی که از دنیا رفتند، آیت الله سبحانی میفرمایند که: "آسمان ایران و عراق و نقاط دیگر با پدیده شهابباران روبهرو بود." شهابباران شد آسمان ایران و عراق. عالمی بود که هم در عراق خیلی اثرگذار بود، هم در ایران. یک دهان باز میکرد روضه میخواند، جماعتی غش میکرد و خدا میداند چه نفوسی تطهیر میشد با روضهخوانی این آدم، با سخنرانی این آدم. وقتی از دنیا رفت، آیت الله سبحانی میفرمایند شهابباران شد که شعرا و ادبا آمدند در وصف ایشان شعر سرودند و این شعر را گفتند: "و من استنزل النجم عن ابراجی و ستنزل الأغمار من حالاتها." یک شعر دیگر: "و ما رَأیْتُ الشهُبَ کیفَ تهافتت والارضُ عُقریءٌ اهلها زلزالها." نوشر فارسی گفتند: "چون حاج شیخ جعفر از این دار بار بست / همچون شهاب ریخت ز انجم فلک شرر. / ظاهر شب وفات حسین بن روح شد / از رحلت فقیه و کلینی همین اثر." از رحلت فقیه و کلینی همین اثر. چون فقیه از دنیا رفت، آسمان ستارههایش ریخت. خیلی تعبیر عجیبی است.
بعد آیت الله سبحانی میفرمایند که خود این جانب نیز از زبان مرحوم شیخ الاسلام تبریزی، یعنی مرحوم حاج سید علی اصغر طباطبایی شنیدم که فرمود: "من در سال فوت ایشان ۱۳ ساله بودم. با چشم خودم شهابباران را دیدم و این حالت در آسمان تا مدتی ادامه داشت." این قضیه تناثر نجوم را که ستارهها ریختند بعد از رحلت علما، در مورد چند نفر داریم به طور واضح. یکیاش همین جناب کلینی و جناب سمری و اینها بودند. یکیاش شیخ جعفر شوشتری بود که این داستان را از مرحوم آیت الله سید زنج زنجانی خودم شنیده بودم. یکی هم اینجا در کتاب اسوه عارفان که احوالات علی آقای قاضی، این جلدی که البته بنده دارم چاپ سال ۸۰، در صفحه ۱۶۷ میفرماید که مرحوم علامه آقا سید عبدالعزیز طباطبایی یزدی نقل نمود که: "از استادم مرحوم آیت الله العظمی که فرمود (خیلی تو این مسائل هم اهل مسائل عرفانی آنها به این شکل و این صورت نبودند. مطلب، مطلب عجیبی است که ایشان فرمودند) فرمودند در ایام وفات استاد اخلاق آقا میرزا علی آقا قاضی طباطبایی آغاز تناثر نجوم رخ داد. وقتی که ایشان از دنیا رفت، این ستارهها ریخت و این بهجهت رفعت مقام آن مرحوم بود، به خاطر درجات بالای او بود." بعد مرحوم طباطبایی یزدی میگویند که: "گفتیم با آقای خویی که آقا این اصلاً محال است که ستارهها به خاطر وفات کسی بریزند و سقوط کند!" ولی استادمان آقای خویی تأکید کرد، فرمود: "شما انکار کنید! من که خودم این واقعه شگفتانگیز را به چشمان خودم دیدم و نمیتوانم چیزی را که در پیش من یقین نیست انکار کنم." چه ربطی دارد؟ ربطش به این است.
حضرت استاد آیت الله جوادی آملی در تفسیر تسنیم، جلد ۴۴، صفحه ۵۱۹، میفرمایند: "پیوند تناسب نجوم و برخی حوادث زمینی." خب، یک دو سه صفحه ایشان مطالبی را مطرح میکنند در مورد تناسب نجوم. بنده از رو بخوانم. آیت الله جوادی میفرمایند: "ادعای پیوند تناثل نجوم، یعنی شهابباران در برخی سالها با پارهای از حوادث زمینی همچون رحلت بعضی از عالمان ربانی، فی الجمله صحیح است، نه بالجمعه." یعنی اجمالاً درست است. نمیشود گفت دقیقاً همین و همیشه همینه. همیشه هر عالم بزرگی از دنیا برود عناصر نجوم میشود. همیشه هم هر جا که شهاببارانی بود به خاطر این نیست که عالمی از دنیا رفته. نه، ولی اینها به هم ربط دارد. مرگ عالم به ریختن ستاره از آسمان ربط دارد. حالا به آزاد شدن شیاطین و اینها که هیچی که کاملاً مرتبطه. این حتی توی آثار تکوینی احرام آسمانی نقش بدین معنا که میان رحلت بزرگان دین و تناسل نجوم پیوند هست، ربط دارد. اینکه عالم بزرگی از دنیا برود و در کهکشانها و آسمانها آسیبی وارد بشود، ربط دارد.
"لیکن نه پیوندی مستقیم، چون بسیاری از بزرگان رحلت کردند ولی تناثر نجومی رخ نداد." بر این پایه حالا ایشان دیگر مطالبی را مطرح میکنند که روابط نجومی هست و باید اصلاً روی اینها بحث بشود، مطالعه بشود. علمای علم نجوم، آنها فکر بکنند که فهمیده بشود اصلاً چه ربطی بین اینها هست که عالمی وقتی از دنیا رفت مثلاً تناثر نجوم رخ بدهد. خود ایشان هم یک تحلیلهایی را مطرح میکنند و مطالبی را اینجا میآورند. در درس تفسیرشان هم در تاریخ ۸۵/۸/۲۲ مطالبی را فرمودند که دیگر چون وقت نیست. "حفظناه من کل شیطان رجیم" که این ستارهها میروند با شهابباران، شیاطین را میزنند که خب قرآن گفته هم در سوره حجر به یک نحو داریم، هم در سوره ملک داریم. خصوصاً در سوره مبارکه ملک. ستارههای ظاهری است که اینها را میزند. شهابباران یک بخشیش به همین است که شیاطین را پس میزند. یک وجه اینکه در رحلت بعضی علمای بزرگ خاصی که حالا اسمشان به این نحو آمده، در آسمان اینطور نمایان بوده (نمایان نبوده برای زمینیها، ولی اینها دیگر برای زمینیها نمایان بوده) یک وجهش میتواند این باشد که همین شیاطینی که دست و بالشان باز شده و احساس کردند که دیگر میتوانند هر غلطی بکنند، با این شهابباران بعد از رحلت این علما اینطور پس زده شدند که نتوانند اینطور غلطهای اضافی بکنند.
به هر حال ما از دعا و توسل و استغاثه نباید غافل بشویم و وظیفه داریم خلأ علما را پر بکنیم. وظیفه داریم در این مسیر قدم برداریم، اهل علم بشویم. نقش این علما را در جامعه آنقدر که میتوانیم ایفا بکنیم. حرف این علما را لااقل برسانیم. همین مطالب شهید مطهری را یاد بگیریم؛ مطالب آیت الله مصباح را یاد بگیریم؛ هم برای خودمان، هم به دیگران منتقل کنیم. یکی از دروس بسیار خوب و مغتنم و محترمی که ما در مدرسه تعالی در این شجرات داریم، کتابهای شهید مطهری رحمت الله علیه است. خیلی این فرصت فوقالعاده است. یکی از محتواهای درسی این دورههاست که واقعاً مصداق بارز همین دفع شیاطین است و از صفحه ذهن ما، صفحه زندگی ما، صفحه کاشانه ما میتواند این شیاطین را دفع بکند. هر چقدر این معارف توسعه پیدا کند، بسط پیدا کند، دست و بال شیاطین را در جامعه میبندد. این وظیفهای است که ما به عهدهمان است. انشاءالله انجام بدهیم. خب انشاءالله که بتوانیم آن چیزی که خدای متعال از ما میخواهد را ادا کنیم و انجام بدهیم با انگیزه خالص و انشاءالله که این تلاشها مورد تأیید و عنایت آقا و مولایمان حضرت بقیه الله الاعظم (ارواحنا فداه) باشد و زیر سایه امام کاظم (علیه السلام)، انشاءالله دنیا و آخرتمان آباد بشود.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
در ابتدای جلسه، شهادت آقا و مولایمان، حضرت موسی بن جعفر، امام کاظم (علیه السلام) را به محضر حضرت ولیعصر (ارواحنا فداه)، محضر امام رضا (علیه السلام) و حضرت معصومه (سلام الله علیهم اجمعین) تسلیت عرض میکنیم. انشاءالله که صوابی که خداوند متعال برای این گفتوگو و شنود تفضل میفرماید، هدیهای باشد به محضر منور امام هفتم، امام کاظم (علیه السلام).
این جلسه را با توجه به اینکه در افتتاحیه شجره جدیدی هستیم و انشاءالله شجره دیگری را دوستان آغاز خواهند کرد، برگزار میکنیم. عزیزانی هم (چند ده نفر، بلکه چند صد نفر) الحمدلله به این کاروان ملحق شدهاند و انشاءالله شجره اول را آغاز خواهند کرد؛ به این عزیزان هم خیر مقدم میگوییم. عزیزانی هم شجره ششم را تمام کردهاند و، بعد از دو سال و خوردهای، به منزل رساندند؛ به آنها هم خدا قوت و خسته نباشید میگوییم.
از همه عزیزانی که به هر نحوی در این سالها باعث شدند که کانون شجرات فعال باشد و تنورش گرم باشد، تشکر میکنیم و به آنها خدا قوت میگوییم. انشاءالله که اجرشان با شهید امروز، غریب امروز، امام کاظم (علیه السلام) باشد و به برکات و انفاس قدسیه امام کاظم، انشاءالله همهی ما در دنیا و آخرت بهرهمند شویم.
روایتی را امروز از امام کاظم (علیه السلام) تقدیم میکنم. انشاءالله بحثمان را بر اساس همین روایت پیش خواهیم برد و در مورد این روایت، انشاءالله گفتوگوی مفصلی را بیش از یک ساعت (امروز انشاءالله یک ساعت، یک ساعت و خوردهای) خدمت عزیزان خواهیم داشت که بحث مهمی هم هست.
روایت از امام کاظم (علیه السلام) است که در جلد اول کافی، صفحه ۳۸، این روایت آمده. امام کاظم (علیه السلام) فرمودند: "اذا مات مؤمن بَکَت علیه الملائکه"؛ وقتی که مؤمنی از دنیا میرود، ملائکه بر او گریه میکنند. مؤمنینی که به هر حال اهل صلاح و صفا بودند و اهل خدا بودن، اهل طاعت بودند، اینها وقتی از دنیا میروند، ملائکه بر ایشان گریه میکنند؛ بابت فراقشان، بابت اینکه دیگر محروم میشوند از دیدن عبادات و طاعات این خوبان، این اولیای الهی. از نماز اینها دیگر خبری نیست، از عبادت اینها دیگر خبری نیست. "و بقاع الارض التی کان یعبد الله علیها"؛ و بر آن بقعههایی از زمین که این مؤمن در آنجاها عبادت میکرد. مسجد محلشان، مثلاً میرفت حرم، حرم جای خاصی احیاناً ممکن بود داشته برای عبادت، برای زیارت، هیئت میرفت، کلاس درسی داشت، در درس شرکت میکرد، درس میگفت، در منزلش جای خاصی مینشست، زیارت میخواند، دعا میکرد، نماز میخواند. اینها همان بقعههایی است که وقتی مؤمن از دنیا میرود، بر او گریه میکنند. "و ابواب السماء التی کان یصعد فیها باعماله"؛ و بر آن درهایی از آسمان که اعمال این مؤمن وقتی که صعود میکرد، بالا میرفت، از این درها رد میشد. فرض کنید مثلاً ذکر صلواتی میفرستاد یا زیارتی میخواند، زیارت عاشورایی میخواند، دعای عهدی میخواند، نماز شبی میخواند (خدا انشاءالله ما را اهل اینها قرار بدهد، به فضل و کرمش). وقتی که این عمل بالا میرفت، این درهای آسمان شاهد بودن صعود این عمل. الان که دیگر این پرونده بسته میشود و این نماز و این عبادت و اینها بالا نمیآید، از فراق این اعمال درهای آسمان گریه میکنند.
این نشان میدهد عالم، عالم محبت است. همه ذرات این عالم تعلق دارد؛ همانطور که به مبدأ خودش، به علت خودش (حضرت حق سبحانه و تعالی) کشش دارد و تعلق دارد، به هر مؤمنی هم که به خدای متعال تعلق و کشش دارد و اتصال دارد، همه ذرات عالم به این مؤمن هم اتصال دارند، اشتیاق دارند، علاقه دارند. همه وجودشان ابراز محبت میکنند که حالا این را از آن تعبیر میکنند به گریه. بعد از فقدان او گریه میکنند.
و مؤمن وقتی از دنیا میرود (اینجا تعبیر مؤمن دارد)، "و سلم فی الاسلام"؛ رخوتی، رخوتی یا آسیبی در اسلام وارد میشود، یک رخنهای وارد میشود. وقتی مؤمن از دنیا میرود، رخنه بر این پیکره اسلام وارد میشود. به هر حال مؤمنی یک نقشی دارد؛ مثل این فرشی که شما میبینید، هر رَجی، هر نخی اثر خودش را دارد. درست است که حالا این یک ذره کوچک است و در این چند ۱۰ هزار نخ و چند ۱۰ هزار رَج و اینها به جایی نمیآید، به حساب نمیآید، یک دانه چیزی نیست، ولی همین هم وقتی که برداشته میشود، جایش دیگر خالی است. حالا هر چقدر که نقش کلیدیتری داشته باشد، آسیبی که به این فرش وارد میشود، بیشتر است. هر چقدر جایگاهش، جایگاهی باشد که به نخهای بیشتری وابسته باشد، وقتی که این برداشته شود، نخهای بیشتری کنده میشود. در امتداد این، این رَج نخهایی به این متصل است که اگر این نخ کنده شود، آن نخها هم همه میریزد، منقطع میشود، آسیبپذیر میشود. اینجا کامل توی این قالی، ناگهان میبینید یک گوشه قالی اصلاً کلاً نما و زیباییاش را از دست داد؛ آسیب جدی بهش وارد شد.
مؤمن وقتی از دنیا میرود، در اسلام، در این قالی، در این بوم، یک آسیب و رخنه و خللی وارد میشود که "لا یسدها شیء"؛ چیزی این را برطرف نمیکند. تا به حال در این روایت امام کاظم (علیه السلام) عنوان "مؤمن" بود؛ ولی در آخر روایت مطلبی حضرت میفرمایند که معلوم میشود که اینجا منظور از مؤمن، درست است که به همه مؤمنین هم صدق میکند، ولی یک دسته خاصی از مؤمنین بهطور خاص مد نظرند؛ آن هم اهل علمند، علما هستند. "لعن المؤمنین الفقهاء حصون الاسلام"؛ که چرا وقتی که اینها از دنیا میروند، آسیب به اسلام وارد میشود؟ به اسلام آسیب وارد میشود؛ خیلی تعبیر عجیبی است. رخنهای وارد میشود. چرا این آسیب، این رخنه بر این پیکره وارد میشود؟ به خاطر اینکه مؤمنانی که فقیهند، اینها دیوارههای اسلامند. خیلی تعبیری است، تعبیری عجیبی است؛ "حصون الاسلام". اینها مثل دیواری که یک منطقه را محافظت میکند، مثل آن حریمی که از یک جای خاصی حفاظت میکند. آن حفاظت امنیتی گاهی با دیوار، گاهی با نرده کشیدن، گاهی با سیمخاردار، گاهی با پدافند، پدافند هوایی، چیزهایی که با آن از یک منطقه حراست میشود. این را بهش میگویند: "حِصن"؛ ابزار حراست. گاهی مثلاً با در خاصی است، با قفل خاصی است، بعضی از این درهای امنیتی، گیتهای امنیتی، و همینطور آن ابزار و ادواتی که با آن حفاظت میشود، امنیت جایی، مثلاً حفاظت امنیت پرواز در فرودگاه، آن گیتی که مراقبت میکند، شیئی وارد نشود توی این چمدانها و کیفها و اینها، چیزی نباشد که احتمال خطر و آسیب درش باشد، آن گیت امنیتی میشود "حصن"؛ حصن این فرودگاه است، حصن این پرواز است. حالا حصن اسلام کیست؟ علما، فقها. کسانیاند که سر در میآورند چی درست است، چی غلط است، چی خوب است، چی بد است، چی نفع دارد، چی ضرر دارد. اینها حصن اسلامند. فقها و علما حصن اسلامند. "که حسن صور المدینه له"؛ مثل دیواری که از یک شهر مراقبت میکند، دروازه یک شهر. بهواسطه آن کنترل میکنند، مراقبت میکنند، کی وارد شد؟ کی خارج شد؟ کی با چه ابزار و وسایلی دارد وارد میشود؟ چکش میکنند، میگردند، وسایلش را بررسی میکنند، تفحص میکنند. یک ابزار خطرناکی وارد نکند، سلاحی همراهش نباشد، بمبی همراهش نباشد.
علما این نقش را در جامعه دارند. و نقش مؤمن هم هر چقدر که در جامعه این شکلی باشد، به همان میزان رحلتش، مرگش برای جامعه آسیب، رخنه و ضربه وارد میکند. و به همان میزان همه هستی در اثر فقدان او و رحلت او متأثر میشود.
خب، مثلاً شهیدی مثل حاج قاسم سلیمانی (رضوان الله تعالی علیه) این شکلی بود. مؤمن بود؛ فقیه به این معنا نبود، ولی خیلی اثرگذار بود در حفظ و حراست این جامعه ایمانی، جامعه اسلامی، بلکه در دایره مؤمنین و مسلمین نقش بسیار کلیدی داشت. رضوان الله تعالی علیه. لعنت خدا بر قاتل او، ترامپ ملعون. هزاران لعن ابدی و بر هر کسی که چراغ سبز نشان داد و زمینه را فراهم کرد؛ بر هر کسی که راضی بود به این قتل و هر کسی که امروز در پی احیا و ترمیم چهره این قاتلین باشد، عذاب الهی تا ابد با او باشد. این مؤمن وقتی که نقش این شکلی دارد، فقدانش آسیب میشود. اینها آن دیوارهاییاند که فرو میریزد. این دیوار وقتی فرو ریخت، راه باز میشود برای آسیب زدن، برای ورود شیاطین. کلاً در مورد این مطلب، ورود شیاطین، نکاتی هست که عرض میکنم.
مرحوم ملاصدرا (رضوان الله تعالی علیه) در شرح کتاب اصول کافی، جلد دوم، صفحه ۱۴۸ به بعد، در شرح این روایت از امام کاظم (علیه السلام) نکات خیلی لطیفی دارد. حالا هم در آن بخشش که چرا ملائکه گریه میکنند، نکات فلسفی و عرفانی دارد که سر جای خودش جا دارد بهش پرداخته شود. بعد به این بحث میپردازد که چرا اینها فقدانشان آسیب وارد میکند، نبودشان آسیب میزند. میفرماید که: "ان الاسلام عبارت عن مجموع اعتقادات عقلیه و قوانین کلیه معلومه بالبراهین". مرحوم ملاصدرا میفرماید که اسلام یک تعدادی عقاید، اعتقادات عقلی و یک سری از قوانین کلی است که بهواسطه برهان ثابت شده و معلوم شده است.
اهل اسلام هم دو دستهاند: یا خودشان رفتهاند و به این اعتقادات رسیدهاند؛ حالا چه عقلی، چه کشفی، باور پیدا کردهاند به این اعتقادات، فهمیدهاند از عمق مسئله (که حالا به این فقیه گفته میشود)؛ به عمق مطلب رسیده، خودش کامل این را فهم کرده، برهانش را فهم کرده، این اعتقادات را به نحو علمی، به نحو عقلی، به نحو کشفی بهش رسیده. یا خودش رسیده یا نه، با تقلید این را دریافت کرده، از کسانی که آنها اهل علم بودند و اهل تحقیق بودند، از آنها شنیده و پذیرفته. اینکه مثلاً جهنم اوضاعش اینطور است، بهشت آنطور است. هنگام قبض روح این اتفاقات رخ میدهد. اینجور مسائل، مثلاً در مورد بعضی مسائل توحیدی، خودش اهل تحقیق و مطالعه به آن معنا نبوده که بخواهد برای تکتک اعتقادات خودش برهان داشته باشد، بتواند اثبات بکند. نه، این چون شنیده که مثلاً علامه طباطبایی اینطور فرمودهاند، فلان عالمی که متخصص بوده در بحث اعتقادی اینطور گفته، اینطور توصیف کرده. شب اول قبر را این شکلی توصیف کرده، بهشت و جهنم را این شکلی توصیف کرده. گفته آقا این کار را بکنی این عقوبت را دارد، آن کار را بکنی آن فایده را دارد. از علما گرفته، از کارشناسش گرفته. این مقلد است.
پس میشوند دو گروه: یا کسانیاند که خودشان عارفند به این اعتقادات، معرفت دارند؛ معرفت عقلی و کشفی دارند. یا اینکه با تقلید از اهل فنش گرفتهاند. جناب ملاصدرا (رضوان الله علیه) میفرماید که: "والاعتقاد التقلیدی قابل للانحلال و الزوال بادنی شبهه"؛ آن چیزی که تقلیدی است، قابل انحلال و زوال است. با کمترین شبهه وقتی مواجه میشود، این در معرض خطر، در معرض آسیب وا میرود. اعتقادی که تقلیدی باشد، آدم مثلاً ولایت امیرالمؤمنین را چون علما گفتند قبول کرده، خودش برهان استدلالی ندارد برای اینکه بعد از پیغمبر امام، امیرالمؤمنین است، خلیفه امیرالمؤمنین است. استدلال قوی براش ندارد، با برهان مسئله براش ثابت نشده. این آقا بهمحض اینکه مواجه میشود با یک جماعتی که اعتقاد ندارند، شبهه افکنی میکند، چهار تا حرف که حالا دو تایش ممکن است درست باشد، دو تایش غلط باشد، وقتی به او القا میکنند، اعتقادش را از دست میدهد. در مورد ولایت فقیه، با دو تا شبهه که مواجه میشود، اعتقادش را از دست میدهد. در مورد خیلی از مسائل دیگری که مسائل اعتقادی است، حالا خصوصاً در مباحث سیاسی که امروز ما مواجهایم. آقا چرا مثلاً پولهایتان را خرج زیارت میکنید؟ چرا کربلا میروید؟ چرا برای نیمه شعبان جشن میگیرید، شیرینی و شربت پخش میکنید؟ اینها پولهایش را به فقرا بدهید. چرا مکه میروید؟ چرا حج میروید؟ به عربها خرج میکنید. کار بهتری بکنید. چرا آنهایی که کافرند اوضاعشان بهتر است؟ زندگیهایشان بهتر است؟ دنیایشان آباد است. آن قدر مثل ما بدبختی و گرفتاری ندارند. ماهایی که مسلمانایم، همش گرفتار جنگ و فقر و بدبختی و این حرفهاییم. اینها همش شبهات اعتقادی است.
آن کسی که فقیه است، برای تکتک اینها جواب دارد، برهان دارد، استدلال دارد. ولی آن کسی که مقلد است، از عالم شنیده تا به حال بهش گفتند که آقا کربلا رفتن خوب است، حالا که به شبهه میخورد، شک میکند. تا به حال بهش گفتند ولایت فقیه، تا کسی چهار تا حرف میاندازد، تردید میکند، پا پس میکشد.
پس آن اعتقاد تقلیدی با کمترین شبهه منحل میشود، زایل میشود، از بین میرود. کیست که این اعتقادات را برای اینها حفظ میکند؟ آن سپر دفاعی، آن دیواره دفاعی که نمیگذارد این موج خرابکننده و ویرانگر بیاید و به این مقلد آسیب بزند و سینه سپر میکند آن وقتی که میخواهد این طوفان بیفتد و همه جا را، همه اعتقادات را از پایه نابود بکند؟ آن فقیه است که سینه سپر میکند، پاسخ میدهد. مثل کیست؟ مثل شهید مطهری، مثل کیست؟ مثل مرحوم استاد آیت الله مصباح یزدی (رضوان الله). مثل مرحوم علامه حسنزاده آملی. مثل مرحوم آیت الله العظمی بهجت. مثل علامه طباطبایی. خصوصاً علامه طباطبایی که واقعاً در این جهت جز نوابغ تاریخ اسلام است. فتنه شرقیها را در این مملکت تا حد زیادی، واقعاً میشود گفت که مسائل اعتقادی مارکسیستی و کمونیستی و این مسائل را مرحوم علامه طباطبایی و برخی شاگردان ایشان و، حالا خصوصاً علامه طباطبایی، اینها بودند که در این مملکت نابود کردند. وگرنه خدا میداند ما چه اوضاعی داشتیم با این حرفهایی که از شرق وارد میشد و این شبهاتی که از شرق وارد میشد.
غرض اینکه آن کسی که اینجا سینه سپر میکند و مثل یک دیوار مراقبت میکند، مثل گیت مراقبت میکند، کسی تیغ نیاورد، کسی چاقو نیاورد، کسی تیر و تفنگ نیاورد وگرنه همه این اهل این هواپیما در معرض خطرند. آن کسی که مراقبت میکند بمب از اینجا رد نشود وگرنه تمام اهل این ساختمان، اهل این محل، اهل این منطقه در معرض خطرند. این بمب اگر وارد شود، این "تی ان تی" اگر بیاید، مثل داستان شهادت این شهدای عزیزمان در سالگرد شهید حاج قاسم سلیمانی، "شهید کاپشن صورتی" و عزیزانی که در آن واقعه به شهادت رسیدند، خب نیروی امنیتی مراقبت میکند. دهها و صدها واقعه شبیه این هست، نیروی امنیتی نمیگذارد رخ بدهد. چک میکند، بررسی میکند. اگر آن نیروی امنیتی نباشد، روزی ۱۰۰ تا از این اتفاقات رخ میدهد، روزی ۱۰۰ جا از این اتفاقات رخ میدهد. در مسائل فکری و اعتقادی هم همین است. عالمی که نمیگذارد این شبهات بیاید زیر و رو بکند، هویت مردم را کنده و جدا بکند. عالم اگر نباشد، این موج توفنده میآید و همه جا را خراب میکند، کما اینکه میبینید اوضاع سوریه را مثلاً ببینید چه اوضاعی است؟ آنجایی که عالم نیست، عالم نقش نمایانی ندارد، یک عنصر دفاعی اعتقادی نیست، میبینید اوضاع فکری مردم، اوضاع تحلیلی مردم، تحلیل سیاسی مردم. بشار اسد حالا به هر دلیلی گذاشته رفته، یک عنصری آمده هزاران مرتبه بدتر، خرابکارتر، آسیبزنندهتر. مردم در خیابان دارند خوشحالی میکنند از این جایگزینی. از چی نشئت میگیرد؟ از عدم فهم درست، از عدم تحلیل. درک ندارد نسبت به اینکه چه بلایی دارد سرش میآید، گرفتار چه بدبختی شده. چرا این تحلیل را ندارد؟ خب خودش که مقلد است. آن عنصر خوشفکر، خوشفهمی که مبنا دستش است، قدرت تشخیص دارد، اوست که باید اینجا حرف بزند، واکنش نشان بدهد، پمپاژ بکند این فکر را و دستگیری بکند از این آدمهای ضعیف، حفظشان بکند. آن نیست در این جامعه. حالا البته گاهی هم هست، غریب و مهجور است، آن حالا یک بحث دیگری است. ولی وقتی اصلاً نیست، خلأ دارد. مردم با خلأ مواجهاند نسبت به حضور همچین عالِمی.
اینجا مرحوم ملاصدرا میفرماید وقتی این عالم نباشد، عالِمی که "ذوات کاملة نوریة حاملة لهذه الأُصول الاسلامیه حافظة لها"؛ آن عالمی که کامل و نورانی، حامل این اصول اسلامی و حافظ اینهاست، با چی؟ "بالبراهین"؛ با برهان حفظ میکند. "دافعة عنها شُبَهَ المُنکرین و أوهامَ المُضِلّین"؛ میآید شبهه منکران را دفع میکند، اوهام گمراهکنندهها را دفع میکند. "وقتی این عالم نباشد، "لما بقیت قواعد الدین"؛ خیلی تعبیر، تعبیر عجیبی است، پایههای دین دیگر سر جایش نمیماند. "و عقائد المسلمین مستمرة محفوظة مصونة الی یوم الدین"؛ دیگر آقا این عقاید مسلمین هیچ حِفظ و حراست و صیانتی ازش تا قیامت نخواهد بود. با کوچکترین شبههای که ضعیفترین شیطان (چه شیطان جن، چه شیطان انس) با کوچکترین شبههای که ایجاد میکند، با کوچکترین اختلالی که ایجاد میکند، با کوچکترین فتنهگری که ایجاد میکند، بیشترین آسیب وارد میشود.
این خیلی توش نکته است. خلأ علما؛ علما به این معنا، کسانی که بودنشان همچین کارکردی دارد. آن کسی که بودنشان همچین کاری ندارد، نبودنشان هم همچین آسیبی ندارد. بعضی وقتها که حتی بعضی هم هستند (معاذ الله)، بودنشان هم آسیب است. ممکن است کسی باشد که به حسب اسم و رسم فقیه باشد، ولی خودش مبدأ فتنه باشد. حرف که میزند، بیشتر به اعتقادات آسیب میزند. بیشتر تردید ایجاد میکند در دل جماعت مسلم معتقد حزباللهی، پا به رکاب را خالی میکند. داشتیم ما در همین انقلاب هم متأسفانه داشتیم. حرف که میزند، تو دل خانوادههای شهدا را خالی میکند؛ تو دلت بسیجی و حزباللهی را خالی میکند؛ دل رزمنده را خالی میکند، بلکه در دل عموم تردید میاندازد، شک میاندازد. اینها که خودشان یا زمینهساز و همدست شیاطینند، یا بلکه چهبسا، خودشون شیطانند (خدایی نکرده). آن عالمی که بودنش شیاطین را پس میزند، به هر میزان که حضور او آسیب بیشتری به شیاطین بزند، مثل حضرت امام (رضوان الله علیه)، مثل علامه طباطبایی، بزرگانی که حالا میشناسید خودتان. اینها نبودنشان اختلال ایجاد میکند.
یک کلمه گاهی حرف میزند، تأیید تمام. یک کلمه حمایت مرحوم آیت الله العظمی بهجت از این انقلاب، از رهبر عزیز انقلاب، یک کلمه. ایشان خدا میداند چه شبهههایی را برطرف میکرد، چه دلهایی را گرم میکرد، چه فتنههایی را کور میکرد، چه فتنههایی را از سر این جامعه دفع میکرد. یک موضع مرحوم علامه حسنزاده آملی (رضوان الله تعالی علیه)، پس از جملات معروفی که ایشان در حمایت رهبر عزیز انقلاب دارند، ماندگار هم هست. بعضی شاگردان ایشان بعضی از این تعابیر را که ایشان فرموده بود، عباراتی که ایشان نوشته بود که آقای خامنهای مصداق بارز "نرفَعُ مَن نَشاءُ" است، آیات این شکلی و بعضی تعابیر عجیبی که در مورد رهبر انقلاب به کار برده بود. بعد شاگردان ایشان گفتند: "آقا، یک کمی احساس میکنیم زیادهروی کردید، شما از شما بعید بود اینجور عبارات." ایشان فرمود: "اونی که من اعتقاد بهش داشتم، گفتم." خدا میداند. واکنش همچین مردی، همچین کسی، با همچین جایگاهی چقدر اثر دارد. آن سفری که رهبر انقلاب بعد از بعضی از فتنهگریهایی که سالهای ۷۶ و اینها رخ داده بود، بعضیها حرفهایی زده بودند که خیلی مخرب بود. بعد از آن، رهبر عزیز انقلاب چند تا سفر داشتند به مناطقی. کرج رفتند، جاهای دیگر رفتند. یکیاش هم مازندران بود. خب در آن سفر دو تا جواهر کنار ایشان بودند: مرحوم علامه حسنزاده آملی و حضرت استاد آیت الله جوادی آملی (خدا انشاءالله به ایشان طول عمر بدهد). خب بروید ببینید، فیلمهایش هست، عکسهایش هست. یک غوغایی شد، انقلابی شد در مازندران، خصوصاً در آمل. خب خیلی از این مردم وقتی که این طور فدایند برای رهبری و نظام و اینها، به خاطر اینکه چشمشان به یک کسی مثل علامه حسنزاده است، چشمشان به یک کسی مثل آیت الله جوادی آملی است. عالِم آنها همچین شخصیتی است. به این عالِم اعتقاد دارد، باور دارد، پذیرش دارد. یک اشاره او میکند که آقا بیایند اینجا به حمایت از رهبری، میبینید قیامتی به پا میشود. حالا اگر خدای نکرده یک کلمهای هم او بگوید که تردید ایجاد بکند، چه دلهایی رمیده میشود، چه آسیبهایی وارد میشود. این نقش عالِم است. عالِمی که شیاطین را دفع میکند، فتنه شیاطین را مهار میکند، کور میکند فتنههای اعتقادی را، فتنههای سیاسی را. نبودن اینها یک خلائی ایجاد میکند، دست و بال شیاطین را باز میکند.
عالم وقتی جایی بود، آدمی که به شبهه میخورد، به یک تنش فکری میخورد، به او مراجعه میکند. بنده یادم است در نوجوانی جلسات شرکت میکردیم به عنوان جلسات، حالا سیر و سلوک و عرفان و اینها، در کرج. ۱۵ سالم بود. یک بار یک آقایی که بعدها فهمیدیم انحراف آن آقا را (به آنجا دیگر هم نرفتیم آن جلسات را، الحمدلله). در یکی از این جلسات یک حرفی زد که حالا من نمیخواهم بگویم چون شبهه است، اگر گفتم باید باز دو ساعت جواب بدهم. یک حرفی زد؛ آقا، فکر ما را کامل به هم ریخت. حالا آن موقع ما اول طلبگیمان بود. من با تاکسی که میخواستم برگردم از آن منطقه کرج به حوزهمان که محل مصلی بود (حالا بچه ۱۵ ساله، ۱۵-۱۶ ساله)، همه فکرم درگیر بود، اصلاً نفهمیدم من چه شکلی از آن جلسه برگشتم. همه اعتقاداتم داشت از هم میپاشید. یک شبهه نسبت به مرجعیت بود، نسبت به علما بود و تقلید بود. اصلاً گفتم اگر این باشد که پس همه تقلیدهایی که ما کردیم باطل است، و اصلاً مرجعیت روی هوا است. و با یک حال عجیبی خودم را رساندم مصلای کرج. آن موقع استاد ما، امام جمعه عزیزمان در آن دوران، حضرت آیت الله دکتر رضا رمضانی گیلانی امام جمعه ما بودند. بعدها نماینده رهبر انقلاب در هامبورگ بودند، الان هم مجمع جهانی اهل بیت دستشان است. خدا انشاءالله به ایشان طول عمر با عزت بدهد. ایشان خب از شاگردان علامه حسنزاده و آیت الله جوادی و یکی از کسانی که بسیار تأثیر داشت در علاقه من به آیت الله جوادی آملی، ایشان بود که بعد از آن هم ما دیگر آمدیم قم و سعی کردیم به همان دلیل خودمان را نزدیک بکنیم به آیت الله جوادی آملی. هرچند که ما برای این اساتید و بزرگواران چیزی جز آبروریزی نداشتیم. باید عرض بکنم کسی فکر نکند که حالا این اسم عزیزان را ما میآوریم، هم آبرویی برای ما میشود، هم خلاصه حرف ما خاصیتی دارد. نه، ما چیزی جز آبرو بُردن از این اساتید نداریم.
غیر از اینکه خودم را رساندم به نماز ایشان، بعد از نماز کنار ایشان نشستم، آن حرف را مطرح کردم. خب من کمسن و سال بودم، سنم جوری نبود که، یعنی وقت ایشان هم ایجاب نمیکرد که ایشان بخواهد برای من یک استدلال مفصلی بیاورد. من همین گفتم حاج آقا، همچین حرفی درست است؟ ایشان سرش را داد بالا، خیلی با یک آرامشی دستش را اینجوری کرد، داد بالا، گفتش که: "اینها را ولش کن، بگذار کنار، درست نیست." همین! هیچ استدلالی هم نیاورد ایشون. آقا، من یک آرامشی پیدا کردم، با اینکه خب دوست داشتم بدانم چرا (البته آن ور هم استدلال نیاورده بود، آن طرف مقابلم باشم). ولی همین که دیدم یک عالم ربانی است که حالا استاد ما بود، امام جمعه ما بود، و خیلی از ما به ایشان علاقه داشتیم. بنده گاهی مدرسهای بود در مدرسهام (حالا خیلی خاطرات دارم نسبت به ایشان، خیلی علاقه شدیدی و نسبت به ایشان داشتم)، کفشهای ایشان را میرفتم مخفیانه جفت میکردم (حالا گاهی هم بوس میکردم). عرض کنم که، عرض کنم از پشت این مدرسه، ماشین، ساعت سه و چهار بعد از ظهر که میشد، از مصلی میآمدند، کنار حوزه ما، مؤسسه نور معرفت، اتاقی داشتند ایشان، آنجا مطالعه میکردند. من ساعت رفتن ایشان از آن پشت مدرسهمان را پیدا کرده بودم. آن ساعت پشت پنجره میایستادم که حاج آقا رد بشود، فقط با ایشان سلام و علیک بکنم. و همین که ایشون بالا را نگاه میکرد، یک جواب سلامی به ما میداد و رد میشد، اصلاً قندی بود، در آب میشد. اصلاً آن روز من ساخته میشد که حاج آقا یک نگاهی به ما کرد و یک سلامی جواب داد. و خیلی من به ایشان علاقه داشتم. یک عکسی هم با ایشان از آن دوران دارم. حالا باید بگردم پیدا بکنم. یکی از عوامل قم آمدن ایشان بود.
ایشان به ما فرمودند که: "اینجا نبود." حالا همان یک کلمهای که ایشان به ما فرمود، دنیای ما را زیر و رو کرد. یعنی میتوانست همان کلاً من را از طلبگی دربیاورد و از هزار و یک مسئله دیگر (فقط طلبگی نبود، از هزار تا چیز دیگر) من را دربیاورد. همان یک کلمهای که ایشان فرمود که به این حرفها کار نداشته باش، کلاً حال و روز ما را عوض کرد.
نقش عالم این است. عالم وقتی جایی بود، نمیگذارد شیاطین جولان بدهند. وقتی کسی دچار این تردیدها و این تنشها و این گرفتاریها و این ب هم ریختگی میشود، با یک کلمهاش مداوا میکند. واکنش او با یک موضع گرفتن حل میکند. شیاطینی را دفع میکند. این نقش عالم است. وقتی نبود، چی میشود؟ "ینلم شیئا فشیئا"؛ آرامآرام، آقا، این آجرها همه میریزد. آسیبپذیر میشود. این مملکت در معرض سقوط قرار میگیرد. این مملکت اعتقادی، این هویت فکری. چطور سوریه سقوط کرد؟ نظام بشار سقوط کرد وقتی کسی نباشد که محافظت بکند؟ وقتی سربازی نیستش که آنجا سینه سپر بکند، همین جور دو روزه ۲۰۰ کیلومتر آمدند، استان به استان فتح کردند تا خود کاخ بشار اسد. در مسائل اعتقادی و سیاسی هم همین است. وقتی کسی نباشد سینه سپر بکند، موضع بگیرد، مثل مرحوم آیت الله مصباح که این سالها خیلی رهبر عزیز انقلاب ازشان یاد کردن به عنوان الگو هم یاد کردند. در یکی از این دیدارها به عنوان نمادی از شاگردان حضرت امام ایشان را معرفی کردند و بارها به این مسئله به این نحو اشاره کردند که ما به همچین شخصیتهایی در جامعه و بین حتی علما نیاز داریم. عالم کسی است که این جور کارکردی داشته باشد. خب وقتی نبود، چه اتفاقی میافتد؟ شیاطین به چه معنا آزاد میشوند؟ به این معنا آزاد میشوند که دست و بالشان باز میشود. میخواهند در فکرها تصرف بکنند. شبهه میاندازند، کسی نیستش که بهش مراجعه کنی بخواهی این را حلش بکنی. کسی نیستش که این شبهه فکری تو را برطرف بکند. در جامعه شیاطین انس میخواهند اختلال ایجاد کنند، فتنهگری کنند. کسی نیستش که روشنگری کند، تبیین بکند، خط صحیح را نشان بدهد. نبود اینها فضا را باز میکند، زمینه را برای فتنه و انحراف فراهم میکند. این است که آن جملهای که عرض کردیم دو سال و نیم پیش که بعد از رحلت علما شیاطین آزاد میشوند، معنایش این است، استدلالش این است.
حالا یک عده نمیفهمند یا اصرار دارند که نفهمند، بحث دیگری است. منظور این است. خیلی چیز سختی هم نیست، خیلی چیز عجیب و غریبی هم نیست؛ یعنی کسی اگر یک کم تحمل بکند، میفهمد. خیلی چیز پیچیده، امر ماورایی و ملکوتی هم نیست. خیلی قابل برهان و واضح است این مسئله. این هم استدلالش است. کلام امام کاظم (علیه السلام)؛ عالم نقش حصون الاسلام، آن دیوارایی است که مراقبت میکند آسیب وارد نشود. وقتی نبود، شیاطین جولان میدهند.
چیزی که میخواهم در این جلسه عرض بکنم، حالا اول مطلب ملاصدرا را در این بخش تمام بکنم. البته خیلی حرف هست هنوز، ولی حالا قبل از اینکه مطالب ادامه، آن بعضی از روایات دیگری که در این زمینه است را بخواهم بخوانم، نکتهای دارم که باید عرض بکنم. بگذارید اول این بخش کلام ملاصدرا را تمام کنم. ایشان میفرماید وقتی عالم نبود، آرام آرام این رخوت و سستیها وارد میشود. "الا اندرس"؛ از بین میرود. "و یضمحل بالکلیه"؛ به کلی مضمحل میشود. تمام این اعتقادات. تو یک زمانی میبینید اوج دارد این اعتقادات. گرم است این شور، این شور فکری، این شور اعتقادی و این شعور اسلامی در یک جامعهای کاملاً در اوج است. یک زمانی کاملاً افول میکند. در بعضی از این کشورهای منطقه ما همین طور است. همین بحرین را مثلاً شما ببینید. اینجا محلی بوده که در طول تاریخ محل زیستگاه و خاستگاه علمای بزرگی بوده، مثل مرحوم بحرانی. همین آذربایجان زیستگاه علمای بزرگی بوده. امروز اوضاع آذربایجان چیست؟ اوضاع بحرین چیست؟ در چه وضعیتی است؟ حتی اوضاع کویت مثلاً چیست؟ حتی به یک معنا اوضاع لبنان. لبنان همیشه توش مرجعیت در حد عالی بوده. امروز متأسفانه محروم است. حتی در مناطقی، شهرهایی مثلاً مثل استان خراسان، مشهد. مشهد دهها سال همیشه پایگاه مرجعیت بوده. همیشه ما مراجعی را در مشهد داشتیم. تهران، مراجعی را در تهران داشتیم. امروز مرجع تقلید در تهران بعد از مرحوم حاج آقا مجتبی تهرانی نمیبینیم. مرجع تقلید در مشهد بعد از مرحوم عزالدین زنجانی نمیبینیم. اینها خلأ ایجاد میکند، آسیب میزند.
مرحوم ملاصدرا میفرمایند که اسلام را در این روایت حضرت امام کاظم (علیه السلام) تشبیه کردهاند به مدینه، به یک شهری تشبیه کردهاند که آن شهر، شهر "مدینة السلام" است. "مدینة السلام" شهری است که آقا آنجا همه در امانند. در صلح و سلامت، اهلش محفوظند از جور تقاط، از جور طغیانگرها محفوظند و "افاریت الجنّ". این بحثی که گفته میشود شیاطین آزاد میشوند یا جن آزاد میشود، این معنایش این است. حالا یک کسی هم از این حرف ممکن است یک جایی سوءاستفاده دیگری بکند، "مراجعه کنید فلان کار را برایتان بکنم، این جنها، فلان." نکته مقایسه نکنید شما با همدیگر آیات جهاد را نخوانید چون داعشیها سوءاستفاده میکنند؛ چه ربطی دارد؟ این حرف یک حرف دیگری نیست. حالا یکی هم دارد بحث جن و امور ماورایی و اینها را سوءاستفاده میکند یا شر و ور. امر واضحی است. بزرگانی مثل جناب ملاصدرا بر اساس روایت حضرت موسی بن جعفر این مطلب که آقا وقتی که این دیوارهای این شهر که علما هستند، نبود، این شهر در معرض خطر قرار میگیرد. از "افاریت الجن"، جنها آزاد میشوند، میریزند توی این شهر، بریز و بپاش میکنند، آسیب میزنند. و شیاطین متمرد، دست و بالشان باز میشود. "والعلماء والفقهاء بمنزله حصونه و هیاتها"؛ علمایی که دیوارند، علما که حصناند، علما که نمیگذارند اینها بیایند آسیب بزنند. وقتی اینها نبودند، اینها میریزند خرابکاری میکنند، به هم میریزند. اینها به یک معنا آزاد میشوند که آزاد میشوند. دقیقاً تعبیر "آزاد شدن" را دارد.
"کل مؤمن عارف بمنزلة حصة من حصّة"؛ یا هر مؤمن عارف و آگاهی، این حکم یک بخشی از این دیوار را دارد که عرض کردم، به میزان جایگاهی که در آن جامعه دارد. این حوزه دیوار بودن او وسیعتر میشود. هر چقدر که حفاظت او بیشتر بوده، نقش او کلیدیتر بوده. این دیوار او هم جایگاهش مرتفعتر و مستحکمتر و وسیعتر میشود. او "جزء من حائط". هر مؤمن آگاهی یک جزئی از این دیوار است. حالا یک وقتی در این جامعه امروز ما، در این مملکت امروز ما، یک شخصیت بینظیری مثل رهبر حکیم و عزیز انقلاب هست. ایشان به یک معنا میشود گفت همه دار و ندار امروز این جامعه است. خب، یک وقت همچین شخصیتی است. یک وقتی هم حالا یک شخصیتی است که جایگاهش پایینتر، در آن قیاس نیست. حالا در قیاس مثلاً با رهبر عزیز انقلاب، حاج قاسم سلیمانی، سید حسن نصرالله. در قیاس با سید حسن نصرالله، عماد مغنیه. در قیاس با عماد مغنیه، مثلاً شهید فادی شکر. و همینطور هی کسانی که حالا در مراتب پایینتر قرار میگیرند، اینها هی جایگاهشان به او نسبت پایینتر میآید.
رهبر عزیز انقلاب در چه رتبهای است؟ سید حسن نصرالله، وقتی که به شهادت میرسد، شما ببینید لبنان ناگهان یک ولولهای میشود، اصلاً همه چیز به هم میریزد. رهبر عزیز و حکیم انقلاب میآید، جان خودش را سپر میکند. ماها میگوییم جانم فدای رهبر، ولی آن چیزی که در واقعیت، در متن واقع این است که رهبر فدا میشود. در این قضیه شهادت سید حسن نصرالله که قشنگ ناامنی مملکت ما را تهدید میکرد و نتانیاهو خیلی با بیحيایی تمام حرف از ترور میزد، حرف از حمله میزد. مشاورین رهبر عزیز انقلاب هم به ایشان گفتند: "آقای رهبر انقلاب، نماز جمعه را شما نیایید." ایشان خودش را سپر کرد. در قضیه کرونا، واکسنی که ما خودمان ساختیم. حالا جدا از اینکه واکسنهای دیگر آسیب داشت و خطر داشت، اصلاً همان را هم به ما نمیدادند. واکسنی که خودمان ساختیم، آن نفری که آمد اول از همه جلو چشم مردم واکسن زد که ترس همه بریزد، اعتماد پیدا کنند، جان خودش را سپر کرد. شوخی که نیست دیگر، این واکسن. این اگر درست نباشد، آسیب داشته باشد، اولین کسی که آسیب میبیند، رهبر عزیز است. آقا، هر جای عالم باشد، میگویند رو هزار نفر تست کنیم، رهبری بزن! خودش را فدا کرد. ما میگوییم جانم فدای رهبر، ولی آن کسی که واقعاً دارد خودش را فدا میکند رهبر است. او دیواره حفظ این امت است، او سپر حفظ این امت است.
بعد از شهادت سید حسن نصرالله، اوضاع لبنان کاملاً در معرض تشویش و آشوب بود. اصلاً اوضاع خیلی به هم ریخته بود. دلها خالی شده بود، در معرض ناامیدی تمام بودند. چند تا فرمانده ارشد با هم زدند و در اوج. حسن نصرالله و صفی الدین این دو تا رو اصلیهای حزبالله بودند. در فاصله ۵ روز، رهبر عزیز انقلاب آمد یک خطبه خواند، خطاب به این جوانان لبنان، ورق برگشت. این دیوار اصلی رهبر عزیز است. خب البته سید حسن نصرالله هم خیلی جایگاه بلندی دارد. نسبتهایی است که تعریف میشود در جامعه. هر کسی که یک همچین نقشی را ایفا میکند، به همان میزان توی این دیواره نقش دارد و نبودنش به همان میزان آسیبزاست. خب این نکتهای بود که جناب ملاصدرا فرمود.
عرض من چیست؟ عرض من این است که ما وظیفه داریم خلأ این علما را پر کنیم. مدرسه تعالی کار ویژهای که برای خودش تعریف کرده این است. ما امروز در جامعه یک دیوارهای میخواهیم. حالا یک وقتی تعبیر کردیم به پدافند، پدافند میخواهیم. لبنان وقتی پدافند ندارد، هر ساعتی، شب و روز، از هر طرفی، اسرائیل با هر جنگندهای، با هر ابزار هوایی، به هر جایی دلش بخواهد حمله میکند. ممانعتی ندارد، مزاحم ندارد. آن جامعهای که از جهت فکری و اعتقادی، آن عنصر مهاجم، عنصر اخلالگر، فتنه، مزاحم، وقتی سدی نمیبیند، هر حرف مفتی که میخواهد میزند. شما الان میبینید بعضی از این حرفهای مفت را دیگر بعضی مسئولین ما دارند میزنند. چرا؟ برای اینکه ترسی ندارد. کسی نیست یقهاش را بگیرد. کسی باهاش کار ندارد.
پا شده رفته پیش اجنبی نشسته، لنگهایش را روی هم انداخته، برگشته گفته که: "آقا، اوضاع ایران خیلی خوب است. خیلیها حجابهایشان را برداشتند. ما اگر نبودیم اینطور نمیشد." خب این حجابها را برای چی دارند برمیدارند؟ آنهایی که برداشتند، این طرح براندازی بود. شما سنخیتتان با براندازها چیست؟ کجای داستان براندازی هستید؟ کجای این کارید؟ کجای این پازلید که میگویید اگر ما نبودیم اوضاع اینطور نبود؟ ما هستیم که الان راحت میتوانند کف خیابان برهنه و سرلخت و اینها بیایند. خب چرا این آدم ان قدر گستاخ است؟ البته که درآمده. آنها که در نیامده و جلسات سری و خصوصی بوده، خدا میداند. مگر اینکه خدا همانها را منتشر بکنند، بفهمیم چه خبر بوده. چرا ان قدر بیحیا است؟ چون اهرمی نمیبیند در برابر خودش که بخواهد آسیبی بهش بزند. یک حوزه علمیهای که واکنش نشان نمیدهد، بالاترش، پایینترش، صدایی از جایی درنمیآید. کسی یقهای نمیگیرد. کسی کاری ندارد. کسی یک جایگاه غیرقانونی هم دارد که الان دو سه ماه است سر جایش نشسته، هیچکی هم کاری به کارش ندارد.
وقتی یک عنصر موذی، فتنهگر، مخل، مخرب، فاسدالفکر، فاسدالعقیده، وقتی میبیند فضا فراهم است، خب موریانه هم همین است. هر عنصر، هر حیوان موذی همین است. وقتی میبیند هیچ چیزی، هیچ خطری تهدیدش نمیکند، یک گرگ وقتی توی گله سگ نگهبانی نیست، هر جا به هر کدام از اینها دلش خواست حمله میکند. آن سگ نگهبان که یک قرشی میکند، یک فریادی میزند، این گرگت فرار میکند. یک عنصری باید باشد در مقام دفاع. حالا در مورد علما هم اتفاقاً دارد. وقتی عالم از دنیا میرود، خدای متعال بهش خطاب میکند (خیلی روایت مفصلی است) که حالا چه کسی در عوالم بالا بهش خطاب میکنند: "تو کسی بودی که سگها را از این امت دور میکردی." دافع الکِلاب! یک همچین تعبیری غریب است. این دارد. به خاطر این است که امروز به همچین جایگاهی بر تو قائلم. تو اگر نبودی، دینی نبود، امت اسلامی نبود، اعتقادی نبود. آن کسی که تا میبیند یک زمزمهای، یک حرفی، یک شبههای بیاید، وایستا، موضع بگیرد.
الان وضعیت ما یک جوری است که همه رهبری حرف بزنیم. رهبری هزینه بشود سر کوچکترین مسائل. یعنی سطحیترین شبهات، سطحیترین لایههای آسیب زننده کیان فکری و هویتی ما. رهبری باید خرج بشود. خب بقیه چیکارهاند؟ اینجا خلأ علما دیده میشود. این خلأ علما فقط در مرگ علما نیست. ممکن است افرادی هم باشند، ولی این کارکرد نیست، این فایده و این ثمره نیست. بعضی از مجموعههای حوزوی، من نمیخواهم حالا اسم بیاورم، خود رهبری اسم آوردند. برای اینکه برای دوستان شبهه نشود. حالا باید بزنم اسم بیاورم تا ذهنشان صد جا نرود. مثلاً جامعه مدرسین. ما برای این شخصیتها ارزش قائلیم، احترام قائلیم، نماز میخوانیم. دست رهبر انقلاب سالها پیش، دهه ۸۰ به نظرم، دهه ۸۰ بود آنی که در ذهن من است، به این عزیزان فرمودند که: "آقا، شما باید – تقریباً به این مضمون – یک سامانهای باشید در این مملکت. هر وقت دیدید که آقا، یک موجی دارد میآید، یک شبههای آرامآرام دارد میآید، از قبل از اینکه وارد بشود، بزنیدش." آن نیروی امنیتی این شکلی است دیگر. وای نمیایستد که موشک بیاید تو سرش بخورد، بعد واکنش نشان بدهد. با ردیابی وقتی میفهمی یک چیز مزاحمی در آسمان ایران است، نه، در آسمان عراق است (کما اینکه در حمله رژیم صهیونیستی ما خیلی از اینها را حالا در آسمان عراق زدیم). اینکه نباید بیاید بالا سر برج میلاد، بعد تازه بزنیم. آن را وقتی سجار کرمانشاه تا اینجا زده و آمده، حالا تهران بزنیمش. این که نشد واکنش. که این را شما وقتی پیدایش کردی از تو آسمان عراق باید بزنی. مسائل فکری و اعتقادی هم همین است.
زمزمهای، یک حرفی، یک شبههای، یک چیزی دارد میافتد. الان مثلاً داستان آمریکا و مذاکره با آمریکا است. الان که دیگر از اینکه بخواهد در آسمان عراق باشد، گذشته. الان بالا سر برج میلاد است. الان بعضی مسئولین بیهویت ما دارند ذهنها را خراب میکنند. اینها محل بمباند. اینها خودشان جنگنده اسرائیلیاند. اینها خودشان دارند بمباران میکنند. دفاعی هم شما مقالهای، واکنشی، خطبهای... البته آن قدر حرفهای برخورد کردند که اگر چهار نفر هم بودند که در نماز جمعه جایی میتوانستند واکنشی نشان بدهند، زدند، به تیر نابودشان کردند. هر کدام به یک وجهی. یک کسی را با یک انگ اقتصادی از میدان به در کردند. یک کسی را با افراطگری و تندروی و فلان. و یک کسی را به یک جایی چسباندند. یک کسی را توی زیرمجموعه پیدا کردند. آن هم حرفهای است دیگر. یک جوری بالاخره این پدافند را مختل میکند دیگر. این میشود که میبینید آقا، بیهزینه است، حملات بیهزینه است. این خلأ را کی باید پر بکنیم؟
بله، ما ادعا نداریم که ما مثلاً مراجع این زمانهایم، ما علماییم. نه، ما بالاخره یک قطعه دیوار که میتوانیم باشیم، یک این فرش که میتوانیم باشیم. همان را در همان حد ایفا کنیم. ما لااقل حافظ اعتقادات خودمان که میتوانیم باشیم. ما پدافند خودمان که لااقل میتوانیم باشیم. پدافند اعتقادی دوستان و آشنایانمان که میتوانیم باشیم.
خدا حفظ کند این عزیز بزرگوار را. حالا اسم بنده خیلی نمیآورم. ممنون از افراد پیر، خردمند، نورانی، با صفا که خیلی حقیر بهشان علاقه و ارادت دارم. ایشان هم خیلی محبت دارند. دیشب گفتوگویی داشتیم. ایشان یک مطلبی میفرمودند، برای حرکتی، برای کاری، حالا بحث خانوادگیشان بود. بعد ایشان فرمودند که: "از باب این میگویم که قرآن فرمود "قوا انفسکم واهلیکم نار". ما وظیفه داریم هم خودمان را حفظ کنیم هم خانواده." بعد یک چیزی ایشان فرمود؛ مثلاً یک احساسی کرده بود نسبت به بعضی خویشان که چیز بدی هم نبود. حالا من میگویم که باز شبهه مثلاً پیش نیاید. مثلاً شاید در بعضی نوادگان و اینها، بعضیشان نمازشان مثلاً اول وقت نمیخواندند. همینها. واقعاً هم همین بود. ایشان احساس خطر کرده بود. بعد به بنده میگفتند که: "بشود مثلاً یک گفتوگو با این بچهها، اینها جلسهای باشد که اول وقت بخوانند." خیلی حرف است! آن کسی که آسمان منزلش را دارد رصد میکند. یک پرنده کوچک هم که آمد یک آسیبی به او نرساند، دارد فیلمبرداری میکند، نکنه یک کاری دارد، نکنه یک چیزی است. به هر حال با حساسیت میخواهد پس بزند. همینقدر که احساس میکند: "فلما احس منهم الکفر"؛ عالماً "انصاری الی الله". حضرت عیسی وقتی احساس کفر در جامعه کرد، فریاد زد که: "کی من را کمک میکند؟ انصارالله کجان؟" که آنجا حواریون گفتند: "نحن انصارالله."
ما لااقل حافظ خانوادهمان که میتوانیم بشویم. "قوا انفسکم و اهلیکم" که میتوانیم بشویم. این را که میتوانیم رصد بکنیم. برای اینکه یک فکری میتوانیم بکنیم، لااقل در این حد نقش ایفا بکنیم. اگر توانستیم توسعه بدهیم، در حد مسجد محله، در حد مدرسهای که توش هستیم، در حد دانشگاهی که توش هستیم. هر چقدر این توسعه پیدا کند، نقش ما در این دیواره حفاظتی این جامعه اسلامی وسیعتر و عمیقتر میشود. نبودمان آسیبش بیشتر میشود. عشق این ملائکه و اهل زمین و آسمان در باطن این هستی به ما بالاتر و شدیدتر میشود. در فقدانمان گریه خواهند کرد. این، جایگاهی است که ما خودمان به خودمان میدهیم. یک وقت آدم در حد همسرش هم خاصیت ندارد، در حد بچهاش هم خاصیت ندارد. در حد برطرف کردن شبهه این بچه هم برنمیآید. در برطرف کردن شبهه خودش هم برنمیآید. همان تعبیر ملاصدرا: "با ادنی شبهه"؛ با اولین پیام پستی که در استوری واتساپ از یک کسی میخواند، نصف اعتقاداتش میپرد. فلان جا در تلگرام فلان چیز را فوروارد کردند. در اینستاگرام فلان چیز را دیده. البته آدم وقتی میبیند که ضعیف است، نباید هم هر جایی در هر فضایی وارد بشود؛ ولی به هر حال این هم که با هر کوچکترین آسیبی بخواهد از هم بپاشد، این هم بد است دیگر. لااقل انقدر که از ما برمیآید، از خودمان محافظت بکنیم، مراقبت بکنیم. این را وظیفه ماست. اول خودمان، بعد خانوادهمان، بعد بتوانیم توسعه بدهیم، اهل محلهمان. عرض کردم: مسجد، مدرسه و دانشگاه و همشهریها و هممیهن و برود در دایره وسیعی که برای همه اهل عالم نگران باشیم، دغدغه داشته باشیم و در مقام حفاظت باشیم. همه اهل عالم را. آن که دیگر حالا خیلی کم بین است که حالا کسی دنبال این باشد که مثلاً آن جوان آمریکایی را چه شکلی از شبهات صهیونیستی حفظ بکند، از زیر چنگال صهیونیستها بکشد بیرون. با همین جوان بسیجی بچه محل خودمان را فعلاً حفظ بکنیم و زیر چنگال شبهات. در این کلی هنر کردیم.
این میشود جایگاه عالم. من چند تا روایت دیگر عرض بکنم خدمتتان. روایتی دارد از امام باقر (علیه السلام) در همین کافی. همش در همین باب فقدان علماست. بخشیش هم جاهای دیگر روایات فرمود: "اذا مات المؤمن"؛ وقتی مؤمن از دنیا میرود، "خلا علی جیرانه من الشیاطین عدد ربیعة و مضر کانوا مشغولین به"؛ وقتی مؤمن از دنیا میرود، شیاطین به اندازه قبیله ربیعه و مضر (قبیله ربیعه و مضر پرجمعیتترین قبایل حجاز بودند در آن دوران؛ مثلاً امروزیاش میشود به اندازه چین و هندوستان، اگر خواستیم امروزی بگوییم) فرمود: "وقتی مؤمن از دنیا میرود، شیاطین به اندازه، به زبان امروزیاش، به اندازه چین و هندوستان آزاد میشوند." شیاطینی که مشغول این مؤمن بودند، آزاد میشوند، میروند سر وقت همسایههای این.
مرحوم علامه مجلسی در مرآه العقول تعبیری دارد، خیلی تعبیر قشنگی در مورد این روایت میفرماید: "والحاصل ان الشیاطین کانوا مشغولین باضلاله و وسوسه"؛ تا به حال شیاطین داشتند این مؤمن را میخواستند از راه به در کنند (و تازه تعبیر مؤمن داردها، تعبیر عالم هم اینجا ندارد). مؤمن از دنیا میرود اینجوری میشود. یک مؤمن که از دنیا میرود، رخنه وارد میشود. یک مؤمن که از دنیا میرود، این تعداد شیاطین آزاد میشوند، میروند سر وقت بقیه. تا به حال این تعداد شیاطین داشتند زور میزدند این را از راه به در کنند، نتوانستند. خب اینها بیکار که نمیشوند که. این آقا که از دنیا رفت، "تفرقوا علی جیرانه"؛ از دنیا که رفت، میروند پخش و پلا میشوند بین همسایهها و رفقا و خویشان و دوستان و اینها، "لاضلالهم او ایذائهم"؛ یا اینها را از راه به در کنند یا آزارشان بدهند. حالا ببینید، خیلی تعبیر قشنگی دارد. چرا حالا میروند سر وقت این همسایهها؟ "کان الشیاطین ممنوعین عن المعاصی بسببه"؛ چون تا وقتی این مؤمن بود، به خاطر این مؤمن، این شیاطین بسته بود. تا وقتی این آقا در این خانواده بود، تا این پدر پیر نورانی بود، اینها نمیتوانستند. عروسی را مثلاً دور هم جمع میشدند فلان کار را نمیکردند. فلان فیلم را نمیدیدند. اختلاط زن و مرد نداشتند. روسریها سرشان بود. این بابابزرگه که از دنیا رفت یا فلان مؤمن که از دنیا رفت، حالا آن شیطان هم همه زورش را میزد که این را از راه به در کند، که این اگر از راه به در نشود، کل این خانواده از هم میپاشید. این انحراف پیدا میکرد. این "شل" میآمد. این میگفت: "حالا چه اشکالی دارد؟ سخت نگیریم، فلان نکنیم." به همه اینها شیاطین زهرشان را ریخته بودند. تا به حال همه زورشان را زده بودند که این بنده خدا کاری بکند، نتوانستند. از دنیا رفتند، آزاد میشوند، خودشان میروند سر وقت اینها. تا به حال به سبب این مؤمن، دست و بال اینها بسته شده بود. تعابیری که علامه مجلسی میفرمایند.
علامه مجلسی میفرماید که اینها تا وقتی که این مؤمن بود بین اینها، دست و بال این شیاطین بسته بود. "لأنه کان یعظهم و یهدیهم"؛ این مؤمن موعظه میکرد، هدایت میکرد، نمیگذاشت. "او کان الجیران ممنوعین عن المعاصی بسببه"؛ یا اینکه همسایهها به سبب این مؤمن دست و بالشان بسته بود. در این محل تا وقتی که این حاج آقا در این محل بود، نمیتوانستند فلان کار را بکنند، فلان عروسی را بگیرند. گاهی هستا، به خاطر فلان همسایه فلان عروسی را مثلاً نمیتوانم بگیرم، فلان کار را نمیتوانم بکنم. این که از دنیا میرود یا از این محل میرود، در یک ساختمان گاهی یک شخصیت مؤمن و باوقار و محترمی هست، خیلی کارها نمیتوانند بکنند. فلان تولد را نمیتوانم بگیرم، فلان پارتی را نمیتوانم بگیرم. و همینطور از این قبیل. یا حجابشان را مثلاً در آن ساختمان خیلی مراعات میکنند. این که از اینجا میرود یا از دنیا میرود، اینها هم دست و بالشان باز میشود. این، آن معنای این است که میگویند شیاطین آزاد میشوند. تعبیر "قُلابهم" دارد. جیرانشان تخلیه میشوند، آزاد میشوند، میروند سر وقت کی؟ میروند سر وقت همسایه. یعنی آن کسانی که به این آدم مرتبط بودند، جیرانش که میگوید به خاطر این است، پخش میشوند به هر کسی که واسطه این آدم تا به حال حفظ شده بود، در رشته اتصال او بود و این آدم یک جوری این را نگهش داشته بود. وقتی این میرود، آنها هم دست و بالشان باز میشود برای آسیب زدن.
حالا این در مورد مؤمن بود. در روایت دیگر امام صادق فرمودند: "ما من احد یموت من المؤمنین احب الی ابلیس من موت فقیه"؛ حالا آقا، بین همه کسانی که از دنیا میروند، از همه مؤمنین، بیشتر از همه مؤمنان، کی مرگش شیطان را خوشحال میکند؟ خب چرا شیطان خوشحال میشود؟ چون دست و بالاش باز میشود. کی مرگش بیشتر از همه خوشحال میکند شیطان را؟ فقیه! آن مؤمن معمولی بود، به اندازه ربیعه و مضر، به اندازه چین و هندوستان شیطان آزاد میشد. این که فقیه است، این هم نه فقیه معمولی، فرض کن یک کسی مثل آقای بهجت است. یک کسی مثل آقای حسنزاده است. هم فقیه ظاهر است، هم فقیه باطن است. فقیه ظاهری که با استدلال بتواند یک نفر را از انحراف درآورد، چقدر مقام دارد. حالا کسی که واقعاً از حیث مراتب معنوی هم میتواند در باطن این هستی نقشهایی را ایفا بکند. دعای او اثر دارد. در باطن این هستی، اهل فهم، اهل کشف از این قبیل مسائل. خیلی جایگاهش فرق میکند.
اینجا مرحوم ملاصدرا توضیح میدهد که چرا ابلیس در اثر مرگ فقیه خوشحال میشود. یک بحث فلسفی است. ضد هم دیگرند. و دو تا زندان وقتی با همدیگر درگیرند و در نهایت فشار به همدیگر هستند، یک طرف که میافتد، آن طرف دیگر قالب میشود. میگویند اونی که شاخ به شاخ شیطان و پنجه در پنجه شیطان نگه داشته و نمیگذارد شیطان آسیب بزند، کیست؟ فقیه است. مؤمن معمولی از باب اینکه بالقوه میتواند فقیه باشد، شیطان باهاش کار دارد. فقیه بالفعل است. مؤمن معمولی بالقوه است. آن چیزی که همین الان دارد ایفا میکند، آن بعدها ممکن است در این راه بیاید و بتواند ایفا کند. واسه همین با آن هم کار دارد. ولی اصلش فقیه است. ولی فقیه وقتی افتاد، وقتی نبود، دیگر این راه برایش باز است. دیگر چیزی نیستش که سد راهش بشود.
حالا توضیحات خیلی قشنگی دارد ملاصدرا اینجا که چون دیگر وقت نیست بنده نمیخوانم. یک چند تا نکته هم عرض بکنم. این حالا بحثی که اینجا بود در مورد شیاطین و اینها بود. یک بحث دیگری داریم، خیلی کوتاه عرض بکنم. با توجه به اینکه حالا به اذان قم هم کمکم داریم نزدیک میشویم. چیز دیگری که اینجا داریم، ما در تاریخ چند بار این اتفاق افتاده، بحث تناثر نجوم. ستارههایی ریخته در اثر رحلت بعضی علما. در آسمان مشاهده شده که ستارهها ریختهاند. بعد از رحلت مرحوم کلینی، سال ۳۲۹ هجری قمری. حالا سالی بود که هم مرحوم کلینی از دنیا رفت، هم ابن بابویه از دنیا رفت، هم نایب امام زمان، علی بن محمد سمری، از دنیا رفت. آن سال دیدند که در آسمان ستارهها دارد میریزد. معروف شد به سال تناثر نجوم. سال ۳۲۹ هجری قمری اصلاً در تاریخ ماند. به عنوان یک قضیه خارقالعاده و عجیبی که سابقه هم نداشته و معروف شد این داستان که خب جناب سمری آخرین سفیر امام زمان هم بود، آخرین نایب بود. دیگر باب نواب اربعه، یعنی سال آخری بود که غیبت صغری هم تمام شد. دیگر با آن سال این شد که شد داستان تناثر نجوم. هنوز هم در تاریخ به عنوان سال تناثر نجوم این سال را میشناسند.
در مورد بعضی علما هم این قضیه نقل شده. حضرت آیت الله سبحانی در کتاب سیمای فرزانگان، جلد نهم، صفحه ۵۴۴ میفرمایند که شیخ جعفر شوشتری، این عالم معروف، جلسات بیشتر با روضهخوانی و مرثیهسرایی و اینها معروف است. ایشان همین صاحب کتاب الخصائص الحسینیه معروف. ایشان در شهر کرند (اگر اسمش را اشتباه نگویم) وقتی که از دنیا رفتند، آیت الله سبحانی میفرمایند که: "آسمان ایران و عراق و نقاط دیگر با پدیده شهابباران روبهرو بود." شهابباران شد آسمان ایران و عراق. عالمی بود که هم در عراق خیلی اثرگذار بود، هم در ایران. یک دهان باز میکرد روضه میخواند، جماعتی غش میکرد و خدا میداند چه نفوسی تطهیر میشد با روضهخوانی این آدم، با سخنرانی این آدم. وقتی از دنیا رفت، آیت الله سبحانی میفرمایند شهابباران شد که شعرا و ادبا آمدند در وصف ایشان شعر سرودند و این شعر را گفتند: "و من استنزل النجم عن ابراجی و ستنزل الأغمار من حالاتها." یک شعر دیگر: "و ما رَأیْتُ الشهُبَ کیفَ تهافتت والارضُ عُقریءٌ اهلها زلزالها." نوشر فارسی گفتند: "چون حاج شیخ جعفر از این دار بار بست / همچون شهاب ریخت ز انجم فلک شرر. / ظاهر شب وفات حسین بن روح شد / از رحلت فقیه و کلینی همین اثر." از رحلت فقیه و کلینی همین اثر. چون فقیه از دنیا رفت، آسمان ستارههایش ریخت. خیلی تعبیر عجیبی است.
بعد آیت الله سبحانی میفرمایند که خود این جانب نیز از زبان مرحوم شیخ الاسلام تبریزی، یعنی مرحوم حاج سید علی اصغر طباطبایی شنیدم که فرمود: "من در سال فوت ایشان ۱۳ ساله بودم. با چشم خودم شهابباران را دیدم و این حالت در آسمان تا مدتی ادامه داشت." این قضیه تناثر نجوم را که ستارهها ریختند بعد از رحلت علما، در مورد چند نفر داریم به طور واضح. یکیاش همین جناب کلینی و جناب سمری و اینها بودند. یکیاش شیخ جعفر شوشتری بود که این داستان را از مرحوم آیت الله سید زنج زنجانی خودم شنیده بودم. یکی هم اینجا در کتاب اسوه عارفان که احوالات علی آقای قاضی، این جلدی که البته بنده دارم چاپ سال ۸۰، در صفحه ۱۶۷ میفرماید که مرحوم علامه آقا سید عبدالعزیز طباطبایی یزدی نقل نمود که: "از استادم مرحوم آیت الله العظمی که فرمود (خیلی تو این مسائل هم اهل مسائل عرفانی آنها به این شکل و این صورت نبودند. مطلب، مطلب عجیبی است که ایشان فرمودند) فرمودند در ایام وفات استاد اخلاق آقا میرزا علی آقا قاضی طباطبایی آغاز تناثر نجوم رخ داد. وقتی که ایشان از دنیا رفت، این ستارهها ریخت و این بهجهت رفعت مقام آن مرحوم بود، به خاطر درجات بالای او بود." بعد مرحوم طباطبایی یزدی میگویند که: "گفتیم با آقای خویی که آقا این اصلاً محال است که ستارهها به خاطر وفات کسی بریزند و سقوط کند!" ولی استادمان آقای خویی تأکید کرد، فرمود: "شما انکار کنید! من که خودم این واقعه شگفتانگیز را به چشمان خودم دیدم و نمیتوانم چیزی را که در پیش من یقین نیست انکار کنم." چه ربطی دارد؟ ربطش به این است.
حضرت استاد آیت الله جوادی آملی در تفسیر تسنیم، جلد ۴۴، صفحه ۵۱۹، میفرمایند: "پیوند تناسب نجوم و برخی حوادث زمینی." خب، یک دو سه صفحه ایشان مطالبی را مطرح میکنند در مورد تناسب نجوم. بنده از رو بخوانم. آیت الله جوادی میفرمایند: "ادعای پیوند تناثل نجوم، یعنی شهابباران در برخی سالها با پارهای از حوادث زمینی همچون رحلت بعضی از عالمان ربانی، فی الجمله صحیح است، نه بالجمعه." یعنی اجمالاً درست است. نمیشود گفت دقیقاً همین و همیشه همینه. همیشه هر عالم بزرگی از دنیا برود عناصر نجوم میشود. همیشه هم هر جا که شهاببارانی بود به خاطر این نیست که عالمی از دنیا رفته. نه، ولی اینها به هم ربط دارد. مرگ عالم به ریختن ستاره از آسمان ربط دارد. حالا به آزاد شدن شیاطین و اینها که هیچی که کاملاً مرتبطه. این حتی توی آثار تکوینی احرام آسمانی نقش بدین معنا که میان رحلت بزرگان دین و تناسل نجوم پیوند هست، ربط دارد. اینکه عالم بزرگی از دنیا برود و در کهکشانها و آسمانها آسیبی وارد بشود، ربط دارد.
"لیکن نه پیوندی مستقیم، چون بسیاری از بزرگان رحلت کردند ولی تناثر نجومی رخ نداد." بر این پایه حالا ایشان دیگر مطالبی را مطرح میکنند که روابط نجومی هست و باید اصلاً روی اینها بحث بشود، مطالعه بشود. علمای علم نجوم، آنها فکر بکنند که فهمیده بشود اصلاً چه ربطی بین اینها هست که عالمی وقتی از دنیا رفت مثلاً تناثر نجوم رخ بدهد. خود ایشان هم یک تحلیلهایی را مطرح میکنند و مطالبی را اینجا میآورند. در درس تفسیرشان هم در تاریخ ۸۵/۸/۲۲ مطالبی را فرمودند که دیگر چون وقت نیست. "حفظناه من کل شیطان رجیم" که این ستارهها میروند با شهابباران، شیاطین را میزنند که خب قرآن گفته هم در سوره حجر به یک نحو داریم، هم در سوره ملک داریم. خصوصاً در سوره مبارکه ملک. ستارههای ظاهری است که اینها را میزند. شهابباران یک بخشیش به همین است که شیاطین را پس میزند. یک وجه اینکه در رحلت بعضی علمای بزرگ خاصی که حالا اسمشان به این نحو آمده، در آسمان اینطور نمایان بوده (نمایان نبوده برای زمینیها، ولی اینها دیگر برای زمینیها نمایان بوده) یک وجهش میتواند این باشد که همین شیاطینی که دست و بالشان باز شده و احساس کردند که دیگر میتوانند هر غلطی بکنند، با این شهابباران بعد از رحلت این علما اینطور پس زده شدند که نتوانند اینطور غلطهای اضافی بکنند.
به هر حال ما از دعا و توسل و استغاثه نباید غافل بشویم و وظیفه داریم خلأ علما را پر بکنیم. وظیفه داریم در این مسیر قدم برداریم، اهل علم بشویم. نقش این علما را در جامعه آنقدر که میتوانیم ایفا بکنیم. حرف این علما را لااقل برسانیم. همین مطالب شهید مطهری را یاد بگیریم؛ مطالب آیت الله مصباح را یاد بگیریم؛ هم برای خودمان، هم به دیگران منتقل کنیم. یکی از دروس بسیار خوب و مغتنم و محترمی که ما در مدرسه تعالی در این شجرات داریم، کتابهای شهید مطهری رحمت الله علیه است. خیلی این فرصت فوقالعاده است. یکی از محتواهای درسی این دورههاست که واقعاً مصداق بارز همین دفع شیاطین است و از صفحه ذهن ما، صفحه زندگی ما، صفحه کاشانه ما میتواند این شیاطین را دفع بکند. هر چقدر این معارف توسعه پیدا کند، بسط پیدا کند، دست و بال شیاطین را در جامعه میبندد. این وظیفهای است که ما به عهدهمان است. انشاءالله انجام بدهیم. خب انشاءالله که بتوانیم آن چیزی که خدای متعال از ما میخواهد را ادا کنیم و انجام بدهیم با انگیزه خالص و انشاءالله که این تلاشها مورد تأیید و عنایت آقا و مولایمان حضرت بقیه الله الاعظم (ارواحنا فداه) باشد و زیر سایه امام کاظم (علیه السلام)، انشاءالله دنیا و آخرتمان آباد بشود.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات در نبود عالمان
در نبود عالمان
در نبود عالمان
در حال بارگذاری نظرات...