متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
تبریک عرض میکنم اعیاد ماه رجب را خدمت عزیزان. انشاءالله که زیر سایۀ امیرالمومنین باشید و باشیم، در دنیا و آخرت، و شیعۀ آن بزرگوار محسوب شویم، در زمرۀ متقین، زیر لوای حمد آن بزرگوار محشور شویم، انشاءالله.
و تسلیت عرض میکنم وفات حضرت زینب (سلام الله علیها) را که امشب شب وفات آن بزرگوار است و یاد میکنیم از بزرگانی که این ایام سالگردشان است: مرحوم استاد علامه آیتالله مصباح یزدی و شهید حاج قاسم سلیمانی، شهید ابومهدی و شهدای همراهشان، بزرگانی مثل شیخ فضلالله نوری که قمری سالگردشان است. به روح همۀ خوبان، بزرگان، همۀ شیعیان و محبین امیرالمومنین در طول تاریخ، صلواتی هدیه بفرمایید: «آل محمد و عجل فرجهم».
در کتاب «مصباح» مرحوم کفعمی، در جلد ۱، صفحۀ ۲۸۰، دعایی را نقل میکند. ایشان جزو ادعیهای است که اسم خاصی برایش، به تعبیر ایشان، عنوان بابی که دارد، اسم خاصی ندارد؛ ولی در کتب علما بوده، در دفتر علما بوده و مشهور بوده این ادعیه بین علما، دیگر ایشان نقل کرده است. یکی از این ادعیه، دعایی است که از امام زمان (ارواحنا فداه) روایت شده و نقل شده. دعای معروفی است، خیلی هم مضمون خوبی دارد، دعای معروف به «اللهم ارزقنا توفیق الطاعه» که حتماً شنیدهاید. خیلی مضامین پرمغزی در این دعا هست و از جهت صنفی، دستهبندی خیلی دقیق در این دعا دیده میشود. خیلی نقطهزن از جهت اخلاقی عمل شده توی این دعا؛ چکیدهوشستهورفتۀ آن چیزی که هر صنفی، هر گروهی به آن نیاز دارد، توی این دعا مطرح شده. جای کار جدی هست نسبت به این دعا که کار شود. ندیدم شرحی برای این دعا نوشته شده باشد.
حالا به ما خدا توفیقی داد، ۱۹ سال پیش هنوز معمم نشده بودیم، (Baby Face) بودیم، کتشلواری بودیم. آن موقع هنوز توی مسجدی در اندیشۀ کرج چند جلسهای این دعا را آنجا سخنرانی، حالا اسمش سخنپراکنی، صوتش هم فکر میکنم ضبط نشده؛ نمیدانم بحثی شده تا الانش هم ما بحث بکنیم، ارزش ندارد، چه برسد به آن موقعش؛ ولی خب جا دارد دوباره بحثی در مورد این دعا شود و روی آن کار شود. خیلی پرمغز.
همان اول تعبیر «روزی» را حضرت به کار میبرند: «اللهم ارزقنا» یعنی «خدایا روزی ما کن.» اینها همه مصادیق روزی است. رزق لزوماً پول این مسائل نیست که حالا مثلاً یک غذای حضرتی مثلاً به ما برسد یا یک پول خوبی مثلاً برسد یا مثلاً یک قاب تبلت برسد. امروز رسید به ما. نامش روزی است. این تبلت را ما مدتها بود دنبال قاب بودیم؛ چون تبلتش تو ایران نیامده بود، قابش پیدا نمیشد. امروز رفتیم برای ضبط آستان قدس، رفقا گفتند که بگذار ما یک قاب بیاوریم این تبلت را بگذار آن تو. بعد آوردیم اینها برای تبلت دیگری خریده بودند، دیدیم دقیقاً برای این تبلت است این قاب. (Dialogo) با لوگوی آستان قدس. تبلت به ما دادند. استفاده نداریم دیگر و این حساب و کتاب خیلی عجیب است امام رضا (علیه السلام) که این آدم رویش فکر بکند، این جور مکنوناتی هم که آدم به ذهنش نمیآید، پاسخ داده شود از ذهن آدم عبور میکند، آن هم امام رضا میشنود و ادا میکند. یعنی این نام، در زمرۀ روزی است. قاب تبلت هم روزی بود. بنده خدا آلمان آمد، میخواست برود مدافع حرم شود، من را قبول نمیکرد. محبت داشت و اینها، گفتش که این هم برای شما هدیه آوردم. یک ظرف نوتلا هم آورده بود. آن را دادیم به بچهها. این را خودمان برداشتیم. عرض کنم خدمتتان، اینها خب مصداق روزی است.
گاهی ما در همین حد روزی را تعریف میکنیم. امثال بنده همین هم تازه اگر درکم برسد به اینکه بفهمم اینها رزق است. ولی آن چیزی که تو این دعاست، توسعه در مفهوم رزق است. تو زیارت عاشورا برائت از دشمنان اهل بیت، رزق محسوب شده: «و ارزقنِی البَراءَةَ مِن أعدائِک». یعنی اینکه آدم نفرت داشته باشد از ترامپ، از نتانیاهو، از اَشیاع و اتباع اینها، این خودش روزی است و گناه موجب سلب روزی میشود. یکی از چیزهایی که روزیهایی که از آدم سلب میشود، همینهاست؛ محصول گناه است و آدم نمیفهمد چه روزی بزرگی از او سلب شده است؛ شیرینی خامهای را از دست میدهد، میگوید که آقا چه روزی از دستمان رفت. ولی این جور روزها که اصل رزق اینهاست، چون اصل خوراک ما اینهاست، خوراک وجودیمان است، خوراک ابدیمان است.
اول حضرت مفاهیم عامی را اشاره میکنند: «اللهم ارزقنا توفیق الطاعه»، خدایا به ما توفیق طاعت بده. نه فقط طاعت، توفیق طاعت بده. باز خود طاعت توفیق میخواهد. پس اول مفهوم رزق، بعد مفهوم توفیق، بعد از رزق و توفیق اولین مفهوم و مهمترین مفهوم چیست؟ طاعت، بندگی، بنده، همین طاعت، حرفگوشکن باشد آدم نسبت به مولای خودش. و بعد: «و بعد المعصیه»، یعنی «ترک معصیت»، «بعد معصیت»، «نهی از گناه کردن»، «دوری از گناه». گاهی آدم گناه نمیکند، ولی به گناه نزدیک، مرز دارد حرکت میکند. یک سر بخورد، یک لیز بخورد، رفته کارش ساخته است. و «صدق النیه»، یعنی طاعت، توفیق طاعت، دوری از معصیت و صدق نیت. نه اخلاص نیت، به جای تعبیر اخلاص در نیت، تعبیر صدق نیت. صادقانه، روراست بودن تو انگیزهها. آدم گاهی کار خوبی را هم دارد انجام میدهد، طاعت است ها، توفیق طاعت هست، ولی صدق نیت نیست. کار خوبی است، ولی انگیزهها آن قدر انگیزههای صادقانهای نیست، صادقانه با کی؟ با خدا.
یعنی اگر من میگویم به اسم وظیفه وارد این کار شدم، تکلیف است، واجب است، خب حالوهوای من هم باید حکایت از این داشته باشد دیگر. مرحوم علامه حسنزاده داستانی نقل میکنند که خاطرم نیست از کیست. ایشان میگوید که به خرچنگ گفتند کجا میروی؟ چین و ماچین. گفت از این مدل رفتنت معلوم است داری کجا میروی. با این سرعت تو، با این ابزار و امکاناتت! غذای معروف که به شتر گفتند از کجا آمدی؟ گفت از حمام. گفت از این کبد زانویت معلوم است کجا بودی. احسنت، خیلی خوب گرفت. پیداست خود از زانوی تو. این اوضاع ما، یعنی امثال بنده ادعاهایی داریم. ادعا که معمولاً ندارد، ولی اوضاع و احوالمان که بررسی میشود، خودمان که بررسی میکنیم، دیگران که بررسی میکنند، هیچ ربطی به آن ادعا ندارد. آقا ما سرباز امام زمانیم، آمدیم طلا شویم، سربازی امام زمان کنیم. سربازی یعنی چی اصلاً؟ امام زمان یعنی کی؟ اصلاً من چه درکی از امام زمان دارم؟ چه درکی از نسبتم با او دارم؟ این کارهای من چه ربطی به سربازی دارد؟ سرباز که این جور این جوری نمیشود. یلخی نمیشود. هر وقت برود، هر وقت بیاید، هر کار بخواهد بکند. یک عنوانی فقط، یک اتیکتی روی سینهاش مثلاً بخورد، یک عمامهای باشد روی سرش، بگذارد خودش به خودش میگوید سرباز. هیچ حکایتی ندارد. هیچ ربطی ندارد.
صدق نیت یعنی همین که آن ادعایی که میکند آدم، وقتی میآید میشکافد تو آن اعماق فکر طرف، اعماق انگیزههای طرف، تو آن پشتپردههای زندگی طرف، همش داد میزند این مطلب را. تو پستوی خانهاش هم که میرود، میبیند این سربازی امام زمان را آنجا درک میکند. این بیقراری، این بیتابی، این احساس وظیفه کردن، این غصه خوردن، خون دل خوردن، درگیر کار بودن، این تو آن پستو دارد خودش را نشان میدهد. این میشود صدق نیت. این هم روزی است. این هم رزق است. این از آن بقیۀ روزیها مهمتر است. اصل روزی؛ چون اصل خوراک ماست. به تعبیر اساتیدمان اگر اخلاص نباشد، همۀ اینها «هباءً منثوراً» است.
یک وقتی محضر استاد تو ماشین بودیم. آخر هفتهها تشریف میآورند. خیلی برنامههایشان فشرده است. یکی دو روزی بود این رفتوآمدهای حاج آقا با ما بود، از این جلسه به آن جلسه. بعد مثلاً کلاس پشتم، آن لابهلا حاج آقا وعده کرده بود حرم برود، یک عقد هم بخواند، سریع برگردد. خیلی برنامهها فشرده، بدون استراحت، شبش تا ساعت چند درگیر کارها، برنامهها. باز دوباره سحرش حرم برو. باز صبحش از صبح تا ظهر جلسه پشت هم، دوباره عصر استراحت نکرده کلاس، جلسه، برنامه، گفتوگو. گفتیم: استراحت کنید! فرمود: اینها خودش که فشردهتر شد. گفتیم: که تهران میروید که بعد استراحت کنیم. خب قاعدتاً این جور وقتها مثلاً آدم یک پزی میگیرد که به هر حال تکلیف است، به هر حال خدا قبول کند انشاءالله. ایشان یک حال عجیبی داشتند که خیلی برای من عجیب بود. فرمود: آیا این حالت شکستگی است؟ فرمود: میدانی نگرانی چی هستم؟ نگران این هستم آخر این همه دوندگی خدا بگوید یکیش را هم قبول نکردم؛ چون اخلاص نداشتی. یک همچین شخصیتی، همچین عالم ربانی، هفتاد سال دوندگی، مجاهدت. «من عملاً معرفتاً» در قلۀ معرفت، در قلۀ علمی، فقهی، فلسفی، عرفانی. با این تأییداتی که بزرگان در مورد ایشان دارند، تعابیری که علامه طباطبایی در مورد ایشان دارد، آیتالله پهلوانی دارد، آیتالله بهجت دارد، رهبر انقلاب، حائز مقام علمی و معنوی. یک درصد آن برای امثال من باشد، هفتاد سال با آن حرز نفسانی میبریم. بعد بگوید من این همه دوندگی کردم، اما میترسم یکیش هم قبول نشود. یکیش هم قبول نشود، خیلی حرف است. چه هم بلندی! چه درکی! چقدر صفا! چقدر لطافت! چقدر انسان عروج میکند از این خودبینیها و ادعاها و سر و صداها. خوش بهحال این!
این میشود صدق نیت. هر چه که انسان نیتش خالصتر میشود، اتهامش به خودش بیشتر میشود که تو که اخلاص نداری، تو که آدم نیستی، کار تو که ارزش ندارد. این علامت این عروج در نیت است. هر چقدر خاطرش جمع است از اینکه ما که نیتمان پاک است، ما که انگیزۀ فلان نداریم، ما که غرضمان فلانه. این خودش میشود حجاب. این خودش میشود ابزار فریب. این خودش رهزن آدم میشود. خاطرش از خودش جمع. شیطان وقتی آدم را زمینگیر میکند که این خودش را در امان میبیند، در حصار میداند. مادر را چه جور دستگیرش کردند، بردندش؟ در نقطهای که خاطرش گرم است و خاطرش جمع گرفته خوابیده پشت در اتاقش. پر جاسوس میآید حملهاش را میکند. این هم دستگیر میکند، سوار هواپیما میکند، میبرد. تمام! تو نقطهای که آدم احساس امنیت دارد، خاطرش جمع است: نه ما که الحمدالله، ما که انگیزهمان خوب بود، ما که غرضمان این است، ما که فلان، ما که کارمان فلانه. این سوءظن به خود نباشد که نه اخلاص میآید، نه حسن ظن به دیگران میآید. ما خیلی چالش بزرگی که داریم، یک نقطۀ جدی مشکلاتمان همین جاست که سوءظن به خود نداریم. حسن ظن داریم به خودمان، کارهایمان، انگیزههایمان، اهدافمان. همه چیز خاطرمان از اینکه ما Ok هستیم، ما درستیم، ما روبهراهیم، ما خوبیم.
از این خاطرمان جمع است. بعد این باعث میشود که خودم عیوب خودم را نبینم که خب این خیلی عیب بزرگی است. محمود! بزرگترین عیب همین است. بدترش این است که عیوب دیگران را میبینم. بدتر از همه این است که وقتی دیگران به من تذکر میدهند، با آنها دشمنی میکنم، ضدیت میکنم، پرخاش میکنم، میپرم. خودم، خودم را توجیه میکنم. آنها را متهم میکنم: این از حسودیش است، این از فلانه، این از ... اداره انتقام میگیرد. آن حسن ظن چیزهایی که برای خودم داشتم و یک دانه هم به این نمیدهم که بابا شاید آن اخلاص را این داشته باشد، شاید آن نیت خوب را این داشته باشد، شاید این واقعاً دارد دلسوزی میکند. نه! دلسوز واقعی که منم، اخلاصی که من دارم. هر چی وظیفهگرایی است، مال من است. هر چی خوردهشیشه است، مال بقیه است.
خلاصه اینها میشود صدق نیت. خیلی ما نیاز داریم. آنی که موجب برکت کار میشود، نیت است. حتی روزی را افزایش میدهد. «مَن حَسُنَت نِیَّتُهُ، زِیْدَ فی رِزْقِهِ.» این روایت یک یادگاری باشد. خیلی روایت زیبایی است. جا دارد قابش کنیم، بزنیم اینجا. «مَن حَسُنَت نِیَّتُهُ، زِیْدَ فی رِزْقِهِ.» از امیرالمومنین (علیه السلام). کسی که نیت قشنگ دارد، روزیش افزایش پیدا میکند. دیگر به پیاز خوردن جمعه شب، راهکارهایی که خدا قرار داده، ختم واقعه. و ختم واقعهمان نشد این سری ایام. حسن! فردا پانزدهم بود، یک ختم واقعه میگرفتیم خوب بود. اینها بالاخره ابزارهای رزق است. آقای بهجت میفرمود آقایی بود در نجف، امام جماعت بود، بهش میگفتند تو زندگیت از کجا، از کجا تأمین میشود؟ میگفت با ختم واقعه. اطمینان داشت. حالا این هم رزق مادی است، هم رزق معنوی است. آن بزرگانی که انجام دادند، امثال قاضی که این قدر عنایت این قضیه را داشتند که دنبال این نبودند که مثلاً وام فلان بانک جور شود. مثلاً، بله، آن هم البته روزی است. بالاخره یک جورابی آدم این وسط جابهجا میشود و یک وامی، خلاصه خدا میخواهد وام بهت برساند، جوراب را به طرف اشتباهی برمیدارد میبرد. و آن هم باخبر میشود که آن هم چون در برابر این وظیفهاش را انجام داده، آن هم باخبر میشود که همچین وامی بهش تعلق میگیرد. آن روزی، آن هم هست. این واقعهها روی اینها اثر دارد. خلاصه، آن پیاز و واقعه و اینها اثر دارد.
ولی از همه مهمتر چیست؟ «مَن حَسُنَت نِیَّتُهُ.» آن نیت خوب است که کار میکند. نیت خوب رزق آدم را افزایش میدهد. خیلی نکتۀ عجیبی است ها! اگر خوب شکافته شود، این سنتهایی در عالم بر این مبنا جاری است. کل کائنات موظف میداند خودش را که شما را به مقصودت برساند. اصلاً برای همین خلق شد. مگر نمیگوید: «خلق لکم ما فی السماوات و ما فی الارض جمیعاً.» هر چی تو زمین است برای شما خلق شده است. یعنی چی تو زمین برای شما خلق شده؟ یعنی همه وایسادن، زوم کردند روی شما، زل زدند به شما ببینم چیکار میکند. همه اهدافشان گره خورده است به آن هدفی که تو باید انتخاب کنی. آن هدف درست تو. آن هدف درست را که انتخاب کردی، همه خودشان را میریزند به دست و پای تو. «لله جنود السماوات والارض». ما دنبال این هستیم که مثلاً نظر فلانی را جلب بکنیم، یک التفاتی به ما بکند، مثلاً فلان بانک، مثلاً فلان رئیسش، مثلاً این وام ما را مثلاً دو ماه جلو بیندازد. «لله جنود السماوات والارض». او از یک جاهایی یک توّاری آدم تأمین میشود که خواب شبش را نمیبیند. آنهایی که میآیند تو این خط و این مدلی زندگی میکنند، یک جوری به کّرات این قضیه برایشان تکرار میشود که این تبدیل به قاعده میشود. از این به بعد روی این مسئله حساب میکند. از این به بعد محاسبۀشان روی این است. یعنی این را استثنا نمیدانند که مثلاً یک بار هم این جوری شد، ای چه جالب! مثلاً آقا خیلی عجیب! مثلاً یک بار هم این طوری شد، توقع نمیرفت این طور بشود. این دیگر اصلاً توقع به غیر این ندارد.
خدا ابا دارد روزی مومن را بدهد از آن مسیر عادی که او تصور میکند. قاعدۀ خدا تو روزی دادن به مومن این است که «من حیث لایحتسب» روزی میدهد. میخواهد وابسته به اسباب نشوی. عجب جملهای! حرف رب است دیگر. و غیور. خدا غیور است. نمیخواهد حواست به یکی دیگر پرت بشود. اگر ببیند که حواست به این پرت شده که فکر کنی مثلاً این باب رزق تو است، میشکندش. یک باب دیگر از یک جای دیگر درست میکند، بدون اینکه این کارهای نیست. باز به آن یکی داری دل میبندی، مسیر را میدانی، آن هم میشکند از یک جای دیگر که فکرش را نمیکنی. فکر میکنی بابایت سبب روزیات است، یک کار میکند بابایت ولت میکند. بابایت میشود عامل کاهش روزیات. بابایت یک کار میکند که از همان چهارجایی هم که داری روزی کسب میکنی، میافتی. فیلمها میشود ساخت با این مضمون. مخصوصاً آنهایی که تجربه کردند تو زندگیشان. بعد تو این بابا را عامل روزی میدانستی! آن مثلاً فلان رفیق را، آن را روزیخور خودت میدانستی! این روزیدهنده را میبندد. آن روزیخور را تبدیل میکند به روزیدهنده. بچه را روزیخور میدانی در حالی که این روزیدهنده است. این یکی از کانالهای روزی تو است. اصلاً فلان چیزی که خدا بهت داد، وام فرزندآوری، این وام فرزندآوری که مال شما نیست که. مال خانمم نیست که. مال بچه است. بچه که میآید، این وام را میآورد. این بچهای که فکر میکردی نونخور است، نان آورد. یا آن زن، همسر، یا بچهای که فکر میکردی نونخور است «یأتی بالرّزق» تو روایت دارد که این روزی میآورد. شما ازدواج که میکنی، یک نان را قرار نیست تقسیم بکنی بین دو نفر. قرار است هر کی نان خودش را بیاورد سر این سفره بگذارد. این قاعدهاش است.
ما چون ظاهری نگاه میکنیم، ظاهر بینیم، از این سطح عالم محسوسات نگاهمان بالاتر نمیرود، میگوییم که خب من مثلاً پنج تومان حقوق دارم، هر آدمی که اضافه بشود قرار است یک تیکه از این پنج تومان بکند. الان یک نفرم، پنج تومان خرج میکنم. بشوم دو نفر، پنج تومان بین دو نفر تقسیم میشود. آدم عاقل چیکار میکند؟ پنج تومانش را یک نفره میخورد. اسمش را هم میگذاریم عقل. بعد آنی که میگوید مثلاً با پنج تومان برو ازدواج کن، میگوییم عجب احمقی است، عقلش کار نمیکند. احمق آنی است که نمیفهمد تو پنج تومان خودت را داری میگیری، او هم روزی خودش را دارد. بعد دو نفر که میشود، اینها با همدیگر تجمیع میشود. تازه برکتی هم میآید. تازه بچه که میآید، سه تا میشود. بچه بعدی که میآید، یکی دیگر اضافه میشود. اینها مولد رزق است، مقسم رزق نیست. اینها دارد ضرب میکند رزقت را، تقسیم نمیکند رزقت را. آدم ظاهربین فکر میکند رزقش دارد تقسیم میشود. خیلی مهم است ها! اینها مشکلات ماهاست، مشکلات معرفتی. اینها تأثیر میگذارد تو کنشهای ما، تو رفتارهای ما، تو تصمیمهای ما. همین محاسبات باعث میشود خیلی جاها به آن وظیفهای که داریم عمل نمیکنیم. مواجه میشویم با یک کار زمین مانده. میبینی من که من این کار را ول کنم، کار زمین میماند. یک چیزی از تو من را میخورد به اسم اینکه خب حالا من این کار را بردارم، کی میخواهد بار زندگی من را بردارد؟ این کار را میزنم زمین که بروم بار زندگیم را بردارم. خدا میگوید که پس بار زندگیت با تو. برو درستش کن. تا وقتی کار با تو بود، بار با من بود. کار را ول کردی، بار را برداشتی. بار با تو، کار هم ولش کن. منم با تو کاری ندارم. بار با خودت. من هم با تو کاری ندارم.
خیلی مهم است ها! اینها میشود شاخص ایمان. زندگی مومنانه یعنی این. وگرنه روبهقبله وایستادن، خم و راست شدن که از تویش ایمانی خیلی معلوم نیست دربیاید. منافقین هم نماز میخواندند، میخوانند. خیلی اینها معونهای ندارد. یعنی خیلی چالشی نیست. حالا روبهقبله وایستادن، خم و راست شدن که خیلی چالشی بود برای آدم ایجاد نمیکند که حالا بخواهد شاخص مومن بودن باشد. آن چیزی که چالش ایجاد میکند، همین جاهاست که یک چیزی فراتر از اِدراک حسی تو است. باید پذیرش را تن بدهی و تو محاسباتت بگنجانی. بهت فشار میآید با این محاسبه پیش رفتن، ولی باید باور کنی آن کس که به تو وعده داده و «و مَن یتّقِ الله یجعل لَهُ مَخرَجا و یرزُقْه مِن حیثُ لا یحتَسبْ». این را خدا گفته یا نگفته؟ راست گفته یا دروغ گفته؟ قرآن خواندن و ختم ماه رمضون که معونهای ندارد که. تو همین آیه را باور کن. میشود. میشود. نمیشود که!
باور داریم. ولی فرق ما مثلاً با آقای ظریف، آقای روحانی و اینها چیست؟ آنها که قرآن هم میخوانند. قشنگ میخوانند. آقای ظریف میخواند. قرآن میخواند، ایام انتخابات. آقای روحانی که خودش منبری سالها سخنران مجالس ختم بوده. کاری ندارد. تاریخ میخواند برایتان شخصیتهای نظام. آن هفت، هشت سالی که ایشان کارهای نبود، هر کی میمرد، مجلس ختمش را که میگرفتند تو مسجد مطهری و اینها، سخنرانی آقای روحانی بود. سخنرانی مجلس ختم. یک ختم ملی بگیر و سخنرانی کند مجلس ختم ملی. او قرآن میخواند، کیف میکنی. فراز و فرود و خطابش درجه یک! من زور بزنم به او نمیرسم. اگر شاخص اینها باشد که ما سههیچ آقای روحانی عقبیم. اگر شاخص باور به این حرفها باشد که خب من و او چه فرقی با همدیگر داریم؟ آن هم میخواند و قبول ندارد، قلباً باوری ندارد. این همه آیات در مورد جهاد و مبارزه و توکل و ولایت یهود و نصارا و «اشدّاء علی الکفّار رُخَماءُ بَینَهُم». من هم میخوانم، باری ندارم. تحولی. «فَتَبَعَ عَلَی قُلُوبِهِم» (sic) «فَهُمْ لا یعْقِلونَ». دل مهر شده. تأثیر نمیگذارد. میرویم درس اخلاقهای آن چنانی هم شرکت میکنیم. اساتید اخلاق هم میبینیم. ما تو خود بهشت و جهنم برویم برگردیم، حالمون همین است. خودمو عرض میکنم. تأثیری ندارد. آخه همین روالم، فکر من بسته شده، همین است.
این میشود تب. خیلی بیماری بزرگی در نگاه قرآن. ختم دل، طبع دل. به من تذکرش را میدهند که آقا نکن این کار را. چوب میخوری. اثر ندارد. و آن کار را بکن، اثر میبینی. اثر ندارد. من فکرم شکل گرفته. تازه تو ذهنم میگویم این چه اُمُلی است؟ این چه ازگُلی است؟ این چرت و پرت میگوید. باسواد، عاقل، باشعور، از چشم میافتد. این حرفها را که میزند، خرافاتی، ماورایی فکر میکند. شعار زده است. شعار میدانیم این حرفها را. بعد چون آن باوره و تصدیقِ نهی است، یک بار هم که عمل میکنیم، اثری هم نمیبینیم. همین قضیۀ پیاز را گفتم. اما با همین داریم زندگی میکنیم. بعد مثلاً داشتیم افرادی را مثلاً میگفتیم آقا این بالاخره روایت دارد، داستان اینجوری دارد. اولش که کلی مسخره کرده و خندیده و اینها، بعد گفته حالا یک تستی هم بکنیم. مثلاً پیاز را خوردیم. هفته بعد میگوید آقا هیچی هم نشده. آن حالی که تو داشتی، اصلاً معلوم است که نباید چیزی بشود. یک تصدیقی میخواهد. آنی که تصدیق کرده، در نگاه آن عوام است. او ازگل است، او اُمُل است. که آدم برای چی باید این را تصدیق کند؟ با محاسبات این نمیخواند که من یک پیاز مثلاً جمعه بخورم، یک صلواتی هم باهاش بفرستم، بعد در طول هفته پول برسد. مثلاً این چه ربطی به آن دارد؟ اینکه یک پیاز خوردن دارد، آن یکی واقعه که همان پیاز هم ندارد. مثلاً گشایش در روزی. خب! اینها تو عالم ذهن ما نسبتها با همدیگر گنگ است، ربطی ندارد. شما مثلاً انگشتر فیروزه دست کنی، بعد مثلاً بچهدار بشوی. این چه ربطی به آن دارد؟ حالا بعضی چیزها چون عادیتر بوده، باهاش برخورد ما عادی است. حدیث کساء مثلاً بخوانیم. پنج نفر دور هم جمع شوند. یک متنی را از رو بخوانند. متن قدیمی که سند فقهیش هم آن قدری محکم نیست. بعد مثلاً این خانه میخواهد، خانهدار میشود. آن یکی بچه میخواهد، بچهدار میشود. خندهدار نیست؟ حاجتها قاطیپاتی نمیشود؟ این میشود صدق نیت.
دیگر چی؟ و «عرفان الحُرْمة». جان! نماز بخوانیم، نماز. این خب یک بحث دیگری است. یعنی ما روزی را روی شاخصها و بستههای خاصی داریم تعریف میکنیم و رسیدن به اینها را لزوماً مساوی با معتبر بودن آن آدم میدانیم. اولین مشکل این است که اینها را جایزه میدانیم. دوم این جایزه را هم بابت حُسن طرف میدانیم. چیزی که ما از حُسن میدانیم، بر این آدم منطبق نمیشود. بعد کل این نظامی که تو ذهنمان است، دچار آسیب میشود. مثلاً اینکه طرف سانتافه خریده با دو ماه کار کردن. این میشود جایزۀ خدا بهش. بعد خب خدا به کی جایزه میدهد؟ به کسی که آدم خوب باشد. پس خوب بوده که جایزه بهش دادند. خوب کیست؟ آنی که کارهای خوب میکند. پس کار خوب کرده که خوب بوده که بهش جایزه دادند. میآیم حالا کارهای خوب را مقایسه میکنم با آن چیزهایی که تو ذهن من کار خوب است. پس حتماً کار خوب یعنی نماز خوانده که، چشمپاک بوده که، نیست. حلالخور بوده که، نیست. شک میکنم تو خوب بودن این کارهای خوب. این میشود چهارم. این اتفاق از بیخ، تمام این چهار تا مشکل دارد. کجا بحثش را کردیم؟ فصل ۱ از «حیوانیت و حیات». آنجا مفصل به این بحث پرداخته است. یکی دم حرم چند وقت پیش ما را دید: «تو فلانی هستی؟ حیات ۷۰ بار من گوش دادم. پدر من را درآورد آن فصل یکش را مخصوصاً». چون کل این نظامی که آدم برای خودش چیده، همش از هم میپاشد. خیلی دردآور است. ما یکی از آن چیزهایی که خیلی بهش تعلق داریم، افکارمان است. از همه چی به این بیشتر تعلق داریم؛ چون اینها زاییدۀ ما نیست، اینها خود ماست. بچهام را من تعلق بهش دارم، چون از من آمده است. بعد بین من و این بچه بخواهد فاصله بیفتد، خیلی دردم میآید. مرگ بچه برایم خیلی سخت است. مرگ بچه چقدر سخت است؟ حالا مرگ فکرم، مرگ اعتقادم، مرگ پندارم برای من چقدر سخت است؟ آن دیگر مرگ مولود من نیست، مرگ خود من است. و تا آدم این مرگ را نداشته باشد، به حیات نمیرسد. «حَتّی یوْلَدَ مَرَّتَیْنِ» حضرت عیسی فرمود: «فرمود تا دو بار متولد نشوید، به ملکوت نمیرسید». آن تولد دوم بعد این مرگ است. یک دور تمام این افکار و محاسبات و این پندارها و این چیدمانی که برای خودش بافته، افترا کرده، «کیف یفتَرُونَ عَلَی اللهِ کَذباً». یک دور همه اینها باید بمیرد. کی به تو گفت این خوب است؟ کی به تو گفت این جایزه است؟ این جایزه نبود، این امتحان بود. بابت خوب بودنش نبود. مگر من هر چیز خوبی را لزوماً به کسی دادم، یعنی او آدم خوبی بوده؟ هر چیز خوبی را به کسی ندادم، لزوماً معنایش این است که آدم بدی بوده؟ پس نظام امتحان چی میشود؟ اصلاً این دنیا نظام پاداش نیست، نظام جزا نیست، نظام عمل است. اینجا محاسبه و حساب و کتاب معنا ندارد. اینجا فقط کار است، عمل است. حساب جای دیگر است. دار و ندار اینجا اصلاً تفکیک نمیشود. معلوم نمیشود. تو اصلاً از اول اشتباه کردی، فکر کردی میتوانی دار و ندار اینجا پیداشان کنی. «الفقر و الغناءُ بَعدَ العَرْضِ عَلَی اللهِ.» این هم از آن روایتهایی است که باید قاب گرفت، جلو چشم زد. حاج آقا! این از آن روایتهایی است که باید جلو چشم باشد. همیشه توی مسئله بهشون یک چیزی مطرح کردم. میزان حکمت جلو دستش بود، برداشت صفحه زد. این روایت را آورد: «درمان دردت این کلام امیرالمومنین است: الفقر و الغناءُ بَعدَ العَرْضِ عَلَی اللهِ.» تا آدم آنجا نرفته نمیتواند بفهمد دارد یا ندارد. تا تو آن حساب و کتابه دستش پر نباشد. آمار مثلاً خیلی متمول میکند. آقا! خیلی راز علاقه میکند. خب الان خیال کردی مثلاً این غنا شد؟ دارا شدی؟ آنجا بعد از عرض علی الله چی داری؟ حالا اینها را دادند. در قبال اینها چه کردی؟ اینها که جایزه نبود که. میگوید حتماً یک آدم خوبی بوده که خدا مثلاً این جور محبوب دلها کرده. محبوب دلها شده. هنوز زنده است یا بعد مرگش. محبوب دلهاست. پدر صاحب بچه درمیآید که حالا از این باید محبوب دلها شدی تو هر فتنۀ اجتماعی. از این محب باید خرج بکنی. هدایتگری کنی. تو داری نانش را میخوری. تو فتنهها میروی یک گوشهای کز میکنی که این محبوبیت کم نشود. خدا لعنتت بکند. شدیدترین لعنت قرآن در مورد کسی است که حق را میبینند و بلدند و میدانند و کتمان میکنند. کتمان مال کیهاست؟ مال آنهایی که اعتبار دارند. آنی که اعتبار ندارد که کتمان برایش معنا ندارد. اعتبار همانی بود که من و شما جایزه میدانستیم برای دیگران. آدمهای خوبیاند که خدا این همه بهشان اعتبار داد. آنجا معلوم میشود چه جهنمهای سنگینی دارند. شدیدترین مجازات. تو این همه اعتبار داشتی، هیچ غلطی نکردی!
این ساختار معنایی تو ذهن آدم باید اصلاح شود. اینی که آقای بهجت میفرماید که ۱۲ سال پیش، خیلی جلسات چندین جلسه در این باره صحبت کردند و رویش انجام گرفت، اما عمل نکرده بودند، بعد «العرض علی الله» معلوم میشود گرفتارتر از همه خودمان. بحث معصیت اعتقادی. آقای بهجت میفرمود که تا از معصیت رها نشود، اهل سعادت نمیشود، به عبودیت نمیرسد. معصیت هم، معصیت در اعتقاد و عمل. مسلمان فرمود. او معصیت عملش ممکن است زود آدم ازش دربیاید، ولی آن معصیت اعتقادیش خیلی طول میکشد آدم توش دربیاید. اتفاقاً رسالۀ عملیه هم ندارد. معصیت اعتقادی. رسالۀ عملیه، معصیت عملی، عملیه دارد. معصیت اعتقادی چیست؟ مسیحیت اعتقادی یک. کی به تو اجازه داد که فکر کنی این جایزه است؟ چرا اشتباه میکنی؟ به چه مجوزی این را جایزه دانستی؟ این که جایزه نبوده، امتحان بود. به گرفتاری بدتر از آن گناه تو آن داستان، این معصیت است. ما تو خیابان بیحجابها را میبینیم، فحششان میدهیم. بابا! این سبکترین گناهی است که بنده خدا دارد انجام میدهد. حالا بماند که بعضیهایشان دلهای پاک دارند. آدمهای خوبیاند واقعاً. خیلی جاهای دیگر اهل معصیت نیستند. معصیتهای بزرگتر را انجام نمیدهند. مثلاً، استکبار شبیه استکبار در برابر ولی خدا. بماند که خیلی از اینهایی که چادریاند، استکبار در برابر ولی خدا دارند که بروز ندارد. یک جاهایی خودش را نشان میدهد که بقیه نمیفهمند. آن یک چیز است. ولی همین هم که قبول ندارد حجاب را، این بیحجابی سبکترین گناهش است. آن اصل مشکلش آن معصیت اعتقادی است که هیچ کی درگیرش نیست. نه به آن فکر میکند، نه راهحلی برایش دارد. آن را بد فکر کرده است. حالا تو مثلاً با گشت ارشاد روسری این را درست کردی. خیلی خب! حالا نمیگویم بد است، ولی برای توشری این چه برنامهای داری؟ این بهشت جهنمش به آن توشریه ربط دارد، نه به این روسریه. آن را باید اصلاحش کرد. اینها دیگر به کار امام ربط دارد دیگر. یعنی جزو آن اهداف و برنامههایی که باید بهش توجه جدی داشته باشیم، یکیش همین است: خروج از معصیت اعتقادی. اولین کسی هم که از این معصیتها باید خارج بشود، کیست؟ خودمان. بنده. منم. یعنی ما هدف مدرسۀ تعالی نباید این باشد، بدونیم که ما یک کانالی هستیم برای اینکه یک دیگری. دیگری نیست. خودمانیم. اینجا یک فضایی است که قرار است همۀ اینها مخاطبش خود منم. منم اینها را باید گوش بدهم. من باید یاد بگیرم. من باید عمل کنم. حالا یک کانالی هستیم در مسیر عملمان. از ما هم انشاءالله به دیگران سرایت میکند. به دیگران میرسد.
و «عرفان الحرمه»، شناخت گناه که این دو تا بود: معصیت اعتقادی و عملی. و «اکرمنا بالهدی». ما را اکرام کن با هدایت. اکرام خدا با نعمت نیست، با هدایت است و بین نعمت و هدایت خیلی تفاوت است. هر کی را که بهش نعمت دادند، لزوماً اکرام نکردند. ولی آنی که بهش هدایت دادند، اکرام مسابقه با هم نیست. ملازم با هم نیست لزوماً هر کی نعمت دارد، هدایت ندارد. اتفاقاً گاهی هدایت به نبود یک سری نعمتهاست. یک سری نعمتها را نمیدهند که تو از هدایت نیفتی؛ چون مشغولت میکند، چون دورت میکند. ماها چون محاسباتمان غلط است، از امام رضا (علیه السلام) نعمت میخواهیم. تو هدایت بخواه! نعمت متناسب با هدایت بخواه! نگو زن میخواهم. بگو من هدایت میخواهم. احساس میکنم بدون ازدواج، بدون همسر، به هدایت نمیرسم. شما همسری بده که باهاش هدایت تأمین بشود. اینجوری که گفتی، اصلاً یک ساختار دیگری برایت شکل میگیرد. ازدواج که کردی، میگویی پس قرار است هدایت من با این تأمین بشود. ولی وقتی این از آن صد تا چیزی که من برای تو تعریف کردم، پنج تایش را دارد، این چی بود؟ چرا فلانی که خواست، نود تا داشت؟ من که خواستم، پنج تایش را دارد. بابا! اول ملموس! آن چی خواست؟ نعمت خواست یا هدایت خواست؟ اگر هدایت خواسته، آن برای هدایتش از صدتایی که خواسته، نود تا از آن مولفهها باید باشد تا هدایت بشود. تو برای هدایتی که خواستی، از آن صد تا، پنج تایش باید باشد تا هدایت بشوی. چرا خواسته را غلط مطرح میکنی؟ سرنا را از طرف گشادش داری میزنی. شیپور را از جای تنگش.
«اکرمنا بالهدی والاستقامه»؛ ما را اکرام کن با هدایت و استقامت. حالا هدایت که نصیب شد، ماندگاری میخواهد. بارها حاج آقا میفرمود خیلیها آمدند، رفتند. از همان اولی که ما خدمت ایشان میرفتیم، همان اوایل رویای ایشان را دیده بودیم. بالا منبر، توی جلسه ایشان داشت سخنرانی میکرد. بعد به ما رو کرد، یک جمله گفت. ما بچه بودیم و خیلی ما را به هیجان میآورد. با یک شور و شوق آمدم گفتم که حاج آقا! من شما را تو خواب دیدم. بالا منبر نشسته بودی. رو کردی بین جمعیت به من، سه بار به من فلان کلمه را گفتید. آره! من به شما توجه ویژه دارم. من به تو علاقه. کجا؟ گفتند که این معنایش این است که استقامت، استقامت، استقامت سخت است. این مسیر کار میخواهد. خیلیها آمدند، قویتر از ما، بااستعدادتر از ما، باحالتر از ما. خدمت یکی از بزرگان تهران رسیدیم. چند وقت پیش حرفهای خوبی ایشان زد. مصرف ظاهرم هم شناختید. از ما نداشت. تا نشستیم، گفت این منبرها خیلی باسوادتر از تو دیدند. خیلی بهتر از تو دیدند. جمعیتهای بیشتر از جمعیت تو دیدند. اینها خیلی تویش نکته است. نعمت، هدایت، استقامت. از نعمت باید شیفت کرد به هدایت. از هدایت باید شیفت کرد به استقامت. به هدایت هم نباید اکتفا کرد. نه تنها به نعمت نباید اکتفا کرد، آنچه مهم است فراتر از نعمت، هدایت. فراتر از هدایت، استقامت. هدایت شدی. خوب! تا آخرش هستی؟ تا آخرش میمانی دیگر؟ وگرنه خیلیها قویتر از تو بودند، بهتر از تو بودند، باسوادتر از تو بودند، روبهراهتر از تو بودند، پرانرژیتر از تو بودند. ته کار چی میشود؟ تا کجا میکشی؟ تا کجا این بازیها را از سر رد میکنی؟ آن تیکههای مختار که آن کیسان سر قضیه زن و بچهاش دیگر کم میآورد، خانهنشین میشود. خیلی درسآموز است. بابا! شمر را تو سر بریدی. این همه فتوحات مال تو است. ولی توقع ندارد که مثلاً یکهو از اینجا ازش انتقام بگیرند. این تو محاسباتش نیست. برای بقیهاش خودش را آماده کرده است. این یک دانه را آماده نکرده است. صاف هم خدا تو همین یک دانه امتحانش میکند. تو هم یک دانه که خودش را آماده نکرده. اصل، اصل غافلگیری است. میگوید نکیر و منکر بحثی دارد، خیلی قشنگ است اینها سنت خداست ها! میگوید نکیر و منکر در سیمایی برای میت ظاهر میشوند که برایش غافلگیری داشته باشد؛ چون این سنت فتنۀ خداست. هر کسی هر جور غافلگیر میشود، نکیر و منکر همان مدلی برایش ظاهر میشوند تا مکنونات ضمیرش ظاهر بشود. خوش فکر میکند برای یک نکیر و منکری آماده کرده است که دقیقاً همانها نمیآیند. یک نکیر و منکری است که اصلاً فکر نمیکند آن جوری بیاید. دقیقاً همان جوری میآید؛ چون تو غافلگیری است که مکنونات ظاهر میشود. سنت فتنه الهی این است. ما هم دقیقاً همان جاهایی که حسابش را نداریم: «آتاهمُ اللهُ مِنْ حَیثُ لَمْ یحْتَسِبُوا»، همان جا که تو حسابش نیست، همان جا میآیم سر وقتش.
خیلی آقا اینها بعد. بعد هر جمله آدم خلوت کند، دو ساعت، سه ساعت روی اینها فکر کند. بعد هر ده دقیقه اشک بریزد، ناله بزند، تضرع کند، دعا کند. غافلگیریهای خدا. تو آن غافلگیریها استقامت معلوم میشود. توقع اینکه تو این برهه یکهو با این مسئله مواجه شود، این را توقعش را نداشت. ما ملت ایران، ما حزباللهیها توقع اینکه سال سوم آقای رئیسی که باید آماده میشدیم که سال چهارم مثلاً دور دوم و فلان و اینها که آرام آرام داشتیم روی خودمان کار میکردیم که مثلاً یکم از خودمان خرج بکنیم از رئیسی هم دفاع کنیم، مثلاً یکهو با فقدان رئیسی و روی کار آمدن مثلاً ایادی روحانی و ظریف و اینها مواجه شویم. و این حجم از اطلاعات و این جنس از اطلاعات اصلاً تو محاسباتمان هم نبود. ما که گلایهمان از اول طوفان الاقصی این بود که چرا اینها کار رژیم را یکسره نمیکنند؟ همان هفته اول مطالبهمان این بود و سید حسن نصرالله ناراحت بودیم. یادم نمیرود. من آن روزی که سید حسن نصرالله سخنرانی کرد، اولین سخنرانی طوفان الاقصی. یک مجموعۀ معتبری و محترمی که زیرش موشک بود. هی صدا میآمد. میگفتم اینها چیست این پایین؟ میگفتند این صدای لانچرهاست، پایین دارند جابهجا میکنند. یک عزیزی آن بالا برگشت با عتاب به من گفت اینها چی؟ بوسه! حسن نصرالله! گفت به درد نمیخورد سخنرانیش. یک چک محکم باید میزد، میگفت کار رژیم تمام است. دلخور بود از سید حسن نصرالله. این دیگر اصلاً فکرش را نمیکرد که برود اصلاً تو این قضیۀ حزبالله، اوضاعش به اینجا برسد. اینها هم غافلگیریهای ماست. ما دلخور بودیم از حسن نصرالله که چرا یک ضرب شست مشتی نمیزند، کار رژیم صهیونیست را تمام نمیکند. صحبتها را کرد. خواست بگوید که اسرائیل را حماس تمام میکند. من حزبالله قرار است که پرونده آمریکا را جمع بکنم. جمهوری اسلامی هم که کلاً ورود پیدا نمیکند برای ظهور. نمیدانم یادتان است این جمله یا نه. جمهوری اسلامی هم کلاً برای ظهور فریز کردند برای ظهور. بعد یکهو مواجه میشود، میگوید که آقا ما تو ۱۲ روز همین که نابود نشدیم، ما پیروز شدیم. توقع این را نداری که همچین جملهای از آقا بشنوی. میریزد به همه چیز. دارد به هم میریزد. اینها فتنههای ماهاست. تازه اولش است. روزهای خوش و ساده است. امتحان اولیه است که تقریباً همه نمره میآورند. آنها هیشکی، هیشکی نمره نمیآورد. ماندن هنوز. همه چیز شک کردند. فرمود: ظهور رخ نمیدهد تا اینکه در اصل ولادت مهدی شک بکنید. میگویید آقا باورمان نمیشود که اصلاً امام زمانی به دنیا آمده باشد. روایت را بخوانید، غیبت نعمانی روایت متعدد دارد: «تشکّ و ولادته.» شک در ولادت او میشود. نداریم تو جامعهمان در نیمه شعبان دیگر تردید کنم. بگویند آقا چی شده؟ جشن میگیری برای. دیگر باید چی بشود که بخواهد بیاید؟ دیگر چی باید بشود که ابراز وجود بکند؟ خاصیت شیعه اگر هست، مضافاً نگاهم را میکنم، ولی فعلاً به جونتان نمینشیند این حرفها. یک چند وقت دیگر همین حرفها گفتنش زندانی دارد. زندانی هم ندارد البته. نان دارد، فالوور دارد. این میشود استقامت.
«اکرمنا بالهدی والاستقامه». بعد دیگر حالا حضرت مطالبی را میفرمایند که انشاءالله مطالعه میکنیم. من دو تایش را میخواهم عرض بکنم و بحث را تمام بکنم. به عنوان یک مجموعۀ علمی، این دو تا برای ما خیلی مهم است. مدرسه تعالی، مدرسه است دیگر. یک مجموعۀ علمی است. حال و هوای علمی باید تو تمام شعب مجموعه، در تمام فروع مجموعه باید نمایان باشد. هر قطعهای از مدرسه، هر ذرهای از مدرسه، هر پازلی از مدرسه را که دست رویش میگذاریم، باید ببینیم این روح و آهنگ کلی مجموعه علمی بودن تو تمام این قطعات دارد خودش را نشان میدهد. حالا پژوهش و آموزش که خب کارشان مشخص است. واحد IT هم همین است. رسانه هم همین است. افرادی که تو تک تک این بخشها دارند کار میکنند هم همینطور. اینها بعد از آن آهنگ کلی این مجموعه و این مدرسه، از آن روح کلی دریافت داشته باشند و باید پرداخت داشته باشند به آن روح کلی، باید از آن روح علمی بگیرند و به آن روح علمی پرداخت بکنند، خدمت بکنند. دارد به یک مجموعۀ علمی خدمت میکند.
مجموعۀ علمی را امام زمان برایش دو تا ویژگی میگویند. برای علما دو تا ویژگی، برای آنی که قرار است تعلیم بدهد، برای آنی که قرار است علم بگیرد. دو تا ویژگی. خیلی اینها مهم است. خیلی مهم! یعنی اصلاً همۀ اینها که تا حالا گفتم مقدمه بود برای این بحث: «إِنْ شَاءَ اللَّهُ رِزقٌ و تَفَضَّلَ عَلَی عُلَمَائِنَا»؛ تفضل کن بر علما ما «بِالزّهدِ وَ النَّصیحَه». خیلی عجیب است. این همه ویژگی برای علما. علما را این دو تا زمینگیر میکند. این دو تا از میدان به در میکند. خاصیت را این دو تا میگیرد از علما. هویت را این دو تا میدهد به علما. نمیفرماید به علما توفیق بده پرمطالعه باشند، کار علمی بکنند. ولی مهمتر این دو تاست: زهد و نصیحت.
زهد یعنی بیرغبتی. بیرغبتی به چی؟ به این شئون دنیایی، این شئون ظاهری، شئون حسی. منبر شلوغ، اسم پرطمطراق، جیب پرپول، پاکتهای سنگین، عناوین کشوقوسدار علمی، استادتمام، دکتر، عضو هیئت علمی دانشگاه فلان. و تو بیو هم همچین گنده بزنم فرو کنم تو چشمت هر کی که میآید اینجا. بعد بیست سال برایش زحمت کشیدم برای این کلمه که بنر را که میزند، قبلش بزنند دکتر. تازه متن را باید اسم را باید آبی بنویسم، دکترش را باید قرمز بنویسند که اگر اسمم را نخواند، نخواند. فقط دکتر را بداند که این دکتر است. دارد صحبت میکند. فامیلیام را هم نمیدانستی نگفتی، اشکال خیلی مهم نیست من فامیلیام چیست. مهم این است که من دکترم. حالا اینکه خودم نیاز به دکتر دارم، یک بحث دیگر است. اینها شهوتی دارد ها! واقعاً خیلی درکی ندارند نسبت به آن فضا تو آن عالم. این خودش یک شهوت است. عنوان حاج آقا، حضرت آیتالله، آیتالله العظمی. عظمای داستانی دارد. نمیدانی اصلاً عرق از سرش جاری میشود وقتی آیتالله را بدون عظما میگویند. احساس میکند سی سال تلاش علمیش پودر شده، مورد کتمان واقع شده. تمام فضایل علمی او. خیلی عجیب است. نفس ما خیلی.
زهد تو مجموعۀ علمی مهمترین ویروس رغبتهای آلوده است. رغبت به این چیزهایی که با آن آهنگ معنویت، با آن آهنگ عالم قدس جور درنمیآید. باید پیرایشگر بود. یک مجموعۀ علمی را همهمان هم وظیفه داریم به چشم یک ویروس باید نگاه کرد؛ هم به این تمایل، هم به این گفتمان. هم در خودمان نباید این باشد. تک تک عباراتی که میگویم با دقت هم خودم بهش توجه کنم، هم دوستان. هم خودمان به این تمایل باید حساس باشیم. تا زمزمه و وسوسه ازش تو وجودمان میبینیم، به شدت باید بکوبیمش. حال وقتی کسی دارد این زمزمه و وسوسه را ایجاد میکند و نجوا میکند تو مجموعهمان، خودمان آدم را نباید کوبید. حالا آن به هر حال آدمها، همه در یک سطحی از فکر و قدرت و اینها نیستند. ولی این نجوا، این پژواک سریع باید ساکت بشود. چقدر میدهند به این؟ چقدر میدهند آن یکی مجموعه، آن یکی موسسه چقدر میدهد؟ این معنایش این نیستش که ما که مسئولیم، نباید به این چیزها توجه کنیم ها! این معنایش این نیستش که اینها یک توجیهی باشد برای اینکه من مسئول توجهی نداشته باشم به اینکه آقا این شخصی که دارد زحمت میکشد بالاخره حق و حقوق عرفی و عادی که مترتب میشود بر کار او چقدر است؟ نهایت تلاشم را نکنم برای اینکه واقعی کنم دستمزد او را. نهایت تلاشم را نکنم برای اینکه این مجموعه را ثروتمند بکنم، برای اینکه بتوانم بهتر حمایت بکنم از این نیرو. این جهنم من است. من این جور امتحان میشوم. من این جور جهنم میروم. ولی آن نیرو چه شکلی جهنم میرود؟ این وسوسه هی میپیچد: اینی که زدم و حساب نکردها. آن ده دقیقه که آنجا اضافه بودم، چیز شدها. این یکی فلان شدها. این خود پژواکش تو وجود آدم وسواس خناس است. به زبان آوردن شیطنت است. بد است. خیلی بد است. به عنوان یک رذیله باید به منکر بد نگاه کرد. به این به چشم منکر. حقالناس، آسیب به مجموعه است. یک نفر شل بشود سر این قضیه، فروکش بکند، انگیزش فاصله بگیرد، تو چی میخواهی جواب بدهی؟ اختلال ایجاد کردی در یک مجموعه. آسیب زدی به یک آدم، به هدایت آن آدم، به هدایتی که از مسیر آن آدم به دیگران میرسید. مگر آدم هر چی به ذهنش میآید باید بگوید؟ خودکنترلی چی میشود؟ مدیریت خویشتن؟ مدیریت زبان را که قبلش حضرت، مدیریت زبان را مطرح میکند؟ خیلی مهم است. من مسئول زبانم را باید کنترل کنم. این کنترل زبان به نگفتن فلان کلمه و فلان شوخی و اینها نیست. اینها درجۀ دهم و صدم است. در مراقبت از زبان، درجۀ اول این است حرف چه اثری تو ذهن این آدم دارد؟ با فکر او چه میکند؟ چی را تو ذهن او برجسته میکند؟ چی را برایش پر اهمیت میکند؟ نسبت به چه چیزی بیتوجه میشود؟ چی برایش از اهمیت میافتد؟ اینها آن اولویت توجه در گفتار من است. حالا یک شوخی، یک طنزی، یک کلمهای. ما حساسیتها را میآوریم روی اینها. آثار مخرب نسبت به آن بیتوجهیم. این الحمدالله حرف لغو نزد. اِضلال کرد. لغو کجا بود؟ ای کاش حرف لغو بزند. میگفتش که آن عالم بزرگ اسمشان را نمیآورم. بگو من کوچک بودم، رضوان الله علیه. سحری در زمستان پدرم من را برای تهجد بیدار کرد در نماز شب. کوچک بودم، کم سن و سال بودم. برگشتم پدرم را نگاه کردم. این خانهها را نگاه کردم، چراغها خاموش است. حالا با همان ادبیات نثر فارسی قدیم. گفتم: «پدر! پدرجان! مثلاً این مردمان در این شب بلند زمستانی همه بخوابیدندی. عبادت نمیکنند. جان پدر! ای کاش تو نیز میخوابیدی و این طور تعرض به آبروی مردم نمیکردی.» نماز شبی که از تویش پریدن بین آن در تحقیر و قضاوت دیگران در بیاید. اینها گم کردن مقیاسها و اولویتهاست. زهد همین است. زهد یعنی یادت نرود چی اصل بود. تو آن صدق نیت ربط دارد. رغبت تو به آن تکلیف باشد. به آن باری که روی دوشت است. به آن اثری که بر آن مترتب میشود. این آقای غفوری. حالا چون نیست الان میشود پشت سرش خوبش را گفت. یک وقتی ازش تشکر میکنم بابت زحمتی که میکشی. کار زیادی توی موضوعی. میگفتش که این مخاطبین مثلاً بابت این وقتی که میگذارم و اینها، توی مثلاً صد تا، چهار نفرشان دعا میکنند. من به شوق همان دعای این چهار تا، این کار را انجام میدهم. خودش مصداق توجه و رغبت به یک امر ابدی است. اینها خودش مصادیق زهد است. یعنی من تو حسابم این نمیآید که بابت این پنج تا کار مثلاً حقوقش کجا افزایش پیدا میکند؟ مثلاً چه میدانم این مزایای نسبی که باید بیاید. به این توجه دارم که آقا یک دعا این وسط باشد. حالا دعای اینها هم نباشد، دعای امام زمان که هست. دعای امیرالمومنین که هست. من محتاج آنم. آنی که ارزش دارد، آن است. از این صد تومان دویست تومانها که هزار جا آمده، هزار بار آمده. از این ور آمده، از آن ور رفته. نفهمیدیم کی آمد، کی رفت. میگویم اینها برای من مسئول نیست ها که بخواهم به این چیزها توجه کنم. پول چرک کف دست است. من غلط میکنم به این توجه کنم. من وظیفهام این است که آن چرک کف دست را برسانم به افراد. به عنوان یک عضو، به عنوان عضو این مجموعه، وقتی به این قضیه توجه میکنم چه ارزشی دارد در برابر آن آثار بلند؟ بعد من ذهنم را مشغول اینها کنم، از آنها بیفتم. بعد کمکم اینها بشود برای من انگیزه.
یک بار یک دوستی به من زنگ زد. این وسوسهها تو وجود همه میآید دیگر. آقا مثلاً این جلساتی که میروم مثلاً پاکت نمیدهند. فلان نمیکنند. مثلاً بیایم مثلاً از قبلش یک برنامهریزی بکنم از این به بعد یک تعیین تکلیفی بشود. مثلاً بگویم اول پولش را بدهید. مثلاً من چیزی نمیگویم. اینها باید شعورشان برسد. از این حرفها که میپیچد تو ذهن همهمان هست. تا آدم بالاخره قوی بشود از این چیزها خلاص بشود. رفیق زنگ زد، گفتش که یک کسی به من یک پولی داده. آن موقع پول خوبی بود. خیلی سال پیش. مثلاً فکر کنم دویست هزار تومان بود. آن موقع گفتش که به من گفته که آقا این روضههایی که میخوانی پاکت نمیدهند. بابت هر جلسه این قدر از این بگو. من که روضهخوان نبودم. گفتم تو روضه میخوانی این ور و آن ور. این پول برای ما. گفتیم آقا نه فلان. گفت نه! پیامبر (ص) فرمودند: جمله قشنگی است و آن را بگویم. «رُبَّ حامِلِ فِقهٍ اِلَی مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ». چه بسا طرف حامل فقهی است به یک کسی دارد تحویل میدهد که افقه از خودش است. حالا اینجا خیلی هنرمندانه و با بلاغت بالا گفت. «رُبَّ حامِلِ وَجْهٍ الی مَن هُوَ اَوجَهُ مِن فِقه الی مَن هُوَ اَفْقه مِنه» این وجه به معنای پول بچه ی رایج. «اِلَی مَن هُوَ اَوجَهُ مِنه». این وجه دوم به معنای وجیه، آبرو. یعنی صلاحیت «رُبَّ حامِلِ وَجْهٍ الی مَنْ هُوَ اَوجَهُ مِنه.» خیلی جمله قشنگ و رندانهای هم گفت. و بعد دیگر من از آن به بعد دنبال این بودم که هیئتهایی روم که پاکت ندهند. چون آنها هر چقدر پاکت از این پاکتی که من کمتر بود، خاک بر سرت کنند بیا ببین این جوری است. اگر قرار باشد تأمین بشود، این جوری تأمین میشود. بعد با خودم میگفتم تو میگویی که کاش پاکت ندهند. از آن پاکت برداری. این هم که پاکت دنیایی است. یک پاکت اخروی هم هست که ای کاش پاکت از آنها بهت بدهند. تو تا حالا به آنش فکر نکرده بودی. این را بهت نشان دادند که بدانی آنها هم هست. اینها خیلی مهم است.
عالم اولین چیزی که نیاز دارد چیست؟ زهد. دومیش نصیحت. نصیحت به معنای موعظه نیست. به معنای یکرنگی است. دودوزهباز نباشد. لایکش نباشد. ادایی نباشد. امثال بنده به لفظ و کلام و اینها. بعد تو واقعیتها که میآید، ما برای مردم مثلاً بالا منبر میگوییم عاشقان امام حسین (علیه السلام)، نوکران امام حسین (علیه السلام)، در جمع باصفا و نورانی شما مثلاً یک چیزی هم به ما بدهند. بعد از آنجا که میآیم پایین تو حرم یک تنم. عاشقهای امام حسین (علیه السلام)، زائران امام حسین (علیه السلام)، نوکران امام حسین (علیه السلام)، پای منبر من باید باشد. من بالا منبر باشم. و بالاخره باید یک جوری تورم باید باشد. عناوین همه مال آنهایی است که تو تور منند. بیرون تور من اصلاً زائر امام حسین (علیه السلام). سر سگ تویش بجوشد. خیلیها! این میشود یکرنگی. یک رنگینکمان بوس میکرد. میگفتند چرا؟ میگفت سیده و اینها. بچهها، بچههای کوچک را میگوید خوشگل، مشکل. لپهای آبدار و اینها، هی بوس میکرد. گفتم بابا زشت است. تو سن و سالی ازت گذشته. مردم فکر یک بچه آوردن. کچل کچل زشت خوشگلند. این قضیه آخه صادقه. چون بحث گفتم ببوس. تناسب حکم موضوع. گفتند آقا این هم سیده. گفت یک نگاهی کرد. خیلی رغبت نمیجوشد. این جور میشود. یعنی ما میگوییم امام زمان، خدا و پیغمبر اینها، ولی خدا پیغمبر اینها فقط منبر و فقط منبرهای شلوغ و فقط آن جاهایی که پاکت است و ضبط بشود. اینهاش خیلی مهم است. عوامل دخیل درش این چیزهایش. این یکرنگ نبودن. اینکه نصف شب در خانهات بیاید، پناه آورده، هدایت میخواهد. مگر تو نمیگویی کار من هدایت است؟ بیا! این الان کیس هدایت است. اینجا آدم خودش را نشان میدهد که این تا به حال دنبال هدایت و خدا و تربیت نفوس و دلسوزی برای مردم و این چیزها نبوده. یکرنگی.
«و تَفَضَّلَ عَلَی عُلمَائِنَا بِالزُّهدِ وَ النَّصِیحَه و عَلَی الْمُتَعَلِّمِینَ» به آن کسانی که دانش میگیرند «بِالْجَهِدِ وَ الرَّغبَه». اینها چی میخواهند؟ کوشش، پیگیری، جهد و چی؟ و رغبت. از آن شور و شوق و انگیزه نیفتند. آنی که دارد یاد میگیرد این را میخواهد. آنی که دارد یاد میدهد چی میخواهد؟ یکرنگی، زهد. اگر قرار باشد آنهایی که اینها، آنهایی که به ما یاد دادند، درسمان دادند، اگر دنبال این منافع بودند که چیزی به ما نمیرسید. با استادانی داشتیم حقاً و انصافاً باصفا و خیلی برای من جالب. دبیرستان پا شده آمده. آن هم دبیرستان غیرانتفاعی، پولکی. تو فضاهای کاسبی. من از بچگی کاسبی میکردم. از سن خیلی کم. بانک. تکفرزند بودیم و پدرمان هم مکنت خوبی داشت. ولی یادم نمیآید من تو عمرم از بابام هیچ وقت پول خواسته باشم، پول گرفته باشم. از بچگی خودم کار میکردم، پول درمیآوردم. آن کارهایی که در توانم بود. بعد آمدم تو فضای حوزه. کلاسهای خصوصی و چه میدانم CDهای آموزشی گران. آمدم تو حوزه دیدیم که مثلاً به فلان طلبهای میگوییم آقا میآیی فلان کتاب را به من درس بدهی؟ بعد میگفت آره. بعد مثلاً من تعجب میکردم که این مثلاً قبلش نمیگوید مثلاً این قدر باید طی کنیم و مثلاً این قدر پول جلسه، این قدر و اینها. گفتم یعنی چی اینها؟ چرا درس خصوصی دارد طرف میدهد؟ پول نمیگیری؟ چرا طی نمیکند؟ خیلی برایم عجیب بود. روال است اصلاً.
آن دنبال یک همچین کسی میگردد که بیاید بهش بگوید بیا من درس بده. از خداش است. دنبال این است که درس را یاد بگیرد، دنبال این است که یکی دیگر درس را یاد بگیرد. رغبتش به این است. دنبال این است که یک پولی در بیاورد، نیست. همینها باعث میشد که هم طلبه رشد بکند، هم دیگران رشد بکنند. بعد استادان درجه یکی داشتیم که اینها مثلاً این ساعت تدریس، اگر دانشگاه میخواستند درس بدهند، خدا تومن کاسب بودند. یکی از استادانی که خیلی حق به گردن ما دارد، من یادم نمیرود. من کم سن و سال بودم. ۱۸ سالمان بود. ما معمم شدیم. امروز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) است. خدا رحمت کند آیتالله صافی گلپایگانی. ایشان عمامۀ ما را گذاشت. اوایل معمم شدن بود. «لم» یک مقدارش را خوانده بودیم. یک مقدار هم داشتیم میخواندیم. کتاب نکاح را میخواستم درس بگیرم. استادی داشتیم ما ساعت قبلش به نظرم اجاره درس داشتیم با ایشان. یک درس دیگر بود. بهشان گفتم که حاج آقا! نکاح را وقت دارید، یک ساعتی خودتی تنها؟ گفتم آره. گفت من ۱۱ تا ۱۲ هم خالی است. بعد گفتم کجا؟ گفت همین جا تو این هشتی. این حوزهها هشتی دارد. نمیدانم دیدید؟ روی زمین سرد تو زمستان سال ۸۶. آن برف سنگینی که تو سرما آمد. روی زمین مینشست. ما هم روی زمین مینشستیم. مثل یک کلاس ۵۰ نفره. همان قدر انرژی و وقت و اینها تو زمین. حتی اتاق و کلاس و اینها نداشتیم. ایشان روی زمین به ما درس میداد با اینکه بهترین دانشگاهها میخواستند، میخواستند. خواستن اجازۀ شدش که برود تدریس بکند و پول بگیرد. با یک دلسوزی. این نصیحت همین است. زهد و نصیحت. بیرغبتی و دلسوزی. بعد من گاهی اهمال میکردم، سستی میکردم. ایشان یک چیزی میگفت: بابا! این کلاس چرا نمیآید؟ این چرا امروز تعطیلش کردی؟ این چرا این جوری کردی؟ بعد چند وقتی، چند ماه بعدش ما ماشیندار شدیم و بهشان گفتم که حاج آقا! من ماشین هم دارم. ایشان گفتش که خب خوب است. بیا درس را با همدیگر این ور و آن ور بریم. از آنجا شروع شد. این قبور علما و کلاسهای علما و این جلسات فلان اینها همه را همان جا. ایشان ۱۳ سال فقط شاگرد آیتالله پهلوانی تهرانی بود. ما خیلی با بزرگان محشور بودیم. آقای کشمیری و چه میدانم مرحوم آقای عیاضی و اکثر این بزرگان را دیده بود، تلمذ کرده بود. آن موقع هم خب خیلیها در قید حیات بودند. ایشان خیلی تأکید داشت بریم نماز آقای بهجت. بعد با هم میآمدیم دیگر. معمولاً به اذان ختم میشد. مسجد امام رضا (علیه السلام) که تو گذرخان بود. یک نماز را با هم میخواندیم. نمازهای بهجت دیرتر شروع میشود. مسجد آقای بهجت نماز دوم را بخوانیم. قبلش مباحثه، بعدش مباحثه. بعد دیگر باب همه کتابها شد. یعنی با کتاب نکاح شروع شد و بعدش کتاب ارث و چه میدانم مکاسب و فلسفه و یک دور قرآن و لغت و تفسیر و عرض کنم خدمت شما که عرفان نظری و چه میدانم اصول و رسائل و همه چی. ما پای جفت ایشان بودیم. قم با هم بودیم. تهران با هم بودیم. شمال با مشهد با هم بودیم. این زیر بهشت ثامن، زیر صحن این کنجهایش، این پشتمشتاش. الان دیگر قبور تا آنجا آمده است. این قدر آنجاها نشستیم ما درس خواندیم، مباحثه کردیم. احوالات معنوی هم داشت و اینها. مثلاً مابین کلاسها میگفت خب الان وقت محاسبه است. محاسبه نفس بکنیم. قبرستان. میگفتش که بریم قبرستانها. مثلاً میرفتیم قبرستان بقیع و جمکران از جمله قبر حاج آقا فخر تهرانی. یادم نمیرود. بیدریغ میبخشید. بعد میگفتش که من یک وقتهایی مثلاً میگفتم که بابا حاج آقا! این باشد برای خودمان دیگر. کسی دیگر را نبریم. مثلاً فلان درس اخلاق گفتم باشد برای خودمان. شلوغش نکن. ایشان تشر میزد: اینهایی که اینها روزی من شده، به خاطر اینکه من بیدریغ بخشیدم. خدا هم بیدریغ بهم داده است. میگفت من هیچ وقت ماشینم خالی نمیرفت زمان که ماشین داشتم و چشمشان ضعیفتر شده بود، نمیتوانست رانندگی کند. وقتی که ماشین داشتم، هیچ وقت خالی نمیرفتم. الان بیماشینم، هیچ وقت بیماشین نماندم. همیشه یک ماشینی میآید. از این دستی که دادم، از آن دست برگشته است. این جوری بودم. این جوری هم خدا نصیب کرده است. قید و شرط و فلان نگذاشتم که آقا این جور باشد، فلان باشد. بعد فلان. بعد ۲۰ نفر باشید، این قدر میگیرم. ساعتش فلان باشد، فلان جا باشد، کلاس رسمی باشد، ثبت حوزه بشود. این قید و بند را نزدم. خودم بیقید و بند بهم داده است. خلاصه کتاب نکاح، رستوران بخشهای خیلی ناجورش، قسمت نکاحش رسیده بود کنار قبر حاج آقا فخر تهرانی بودیم. تند تند توضیح میداد. حاج آقا! نظرتان چیست؟ سر قبر ایشان من خجالت میکشم، به روی ایشان نیاورم. انشاءالله که خدای متعال به ما توفیق بدهد عمل کنیم به این مضامین. انشاءالله عامل باشیم. بنده خودم انشاءالله عامل باشم دوستان هم نکاتی که هست را بگویند، منتقل بکنند. حالا مستقیم، غیرمستقیم، باواسطه، هر طور که به ذهنتان میرسد. حتی اگر احساس کردید مثل بنده ترتیب اثر نمیدهد، ناامید نشوید. خدا کریم است. انشاءالله لطف میکند. یک وقتی بالاخره ما ملتفت میشویم، میفهمیم، سربه راه میشویم، عمل میکنیم. انشاءالله که خدای متعال این رحمتی که جاری کرده را مستدام بدارد بر ما. این توفیق و عنایتی که نصیبمان شده، برقرار بشود. واقعاً بنده این مجموعه را خودم نگاهم این است، به چشم لطف بزرگ خدای متعال میبینم. نمیدانم حالا بقیۀ رفقا حسشان نسبت به این مجموعه چیست؟ اولاً کارهای نمیدانم خودم را تو مجموعه؛ چون واقعاً هم کارهای نبودم. از اولش هم یک دست دیگر همه کارها را پیش برده است. زحمت اصلیش هم که روی دوش رفقا بود. آن اوایل آقای فاطمی خیلی زحمت کشید. شمسایی از همان اوایل به مجموعه اضافه شد. بار سنگینی را از اول روی دوش کشیدن. عاشقانه. واقعاً! واقعاً عاشقانه! یعنی یک وقتهایی خود من سر یک سری قضایایی میآیم یک داد و بیدادی میکنم، باز آقای شمسایی میآید من را آرام میکند. آدم وقتی یک چیزی را برایش تمام وجودش را خرج کرده، این جور احساس تعلق میکند بهش. این نکته مهم، حسی که آقای شمسایی، آقای فاطمی به مجموعه دارند، من احساس میکنم اگر این تعبیر به نظرم باید درست بشود، اگر نگویم از بچه خودشان بیشتر علاقه دارند، من فکر میکنم کمتر علاقه ندارند قطعاً. یعنی مثل بچه خودشان به این مجموعه علاقه دارند؛ چون به نظرم دهها و صدها برابر زحمتی که برای آنها میکشند و کشیدند برای مجموعه کشیدند، خودشان را خرج کردند. خون دلهایی که خوردند، وقتی که گذاشتند، روح را که درگیر کردند برای این کار. یک خدا قوت جدی هم به برادر عزیزم که من به ایشان واقعاً علاقه دارم. همیشه هم ذکر خیرشان در غیابشان هست. حالا جلو رویش برای اینکه پررو نشود نمیگویم، ولی پشت سر معمولاً هست. آقای داوودی حقیقتاً زحمت میکشد، مایه میگذارد. و هم به لطف خدا آدم پختهای است. آدم ورزیدهای است. انسانی است که خردمندانه و سنجیده رفتار میکند. این خیلی مهم است. یعنی رفتارهای هیجانی و بیقاعده خیلی آسیب میزند به کار. آدم با تأمل، با سنجش عواقب را تحلیل کردن تو هر موضوعی، این شکلی ورود پیدا بکند. و صمیمانه، گروکشی نکند، انتقامگیری نکند. حتی وقتی که دلخور میشود، دلخوریه مانع از اینکه تدبیر بکند و فکر بکند نشود. اینها خیلی مهم است. ایشان هم نعمتی است برای مجموعه. لطف خدا بوده. لطف امام رضا (علیه السلام) بوده حضورشان. انشاءالله که این حضور برقرار بشود. آن چیزهایی که احتمالاً رنجیده میکند ایشان را، خسته میکند، انشاءالله آنها را خدا بردارد از سر راه و انگیزش مضاعف بشود. نشاطش بیشتر بشود.
از بقیۀ رفقا هم به طور خاص دیگر تک تک رفقا را یک به یکشان تشکر میکنم ازشان. دیگر حالا فرصت نیست دانه دانه یاد بکنیم. آقای آشفته عزیزمان هم خیر مقدم بهشان بگوییم. حضورشان را حالا من زیاد صحبت کردم، علاقهمند شدم به ایشان و ایشان را آدم جدی و کاربلدی احساس کردم. جوری یافتمشان و حتماً هم همین طور است انشاءالله. از برکات حضورشان بیشتر بهرهمند میشویم. بخش پژوهش انشاءالله تو غلطک بیفتد. یک کار سریع انشاءالله داشته باشد. بار سنگین. بزرگواری! سلامت باشید. آقای داوودی تو بخش پژوهش خیلی زحمت کشیدند، ولی دست تنها بودنش خیلی بهش آسیب زد و باعث میشد کارها خیلی به خروجی مانند کارم تا وقتی به خروجی محسوس نرسد، آدم قوتی و دلگرمی پیدا نمیکند برای ادامهاش. با این حال ایشان ناامید نشد و کار را ادامه داد. الان که بار ایشان هم خوب مضاعف شده و انصافاً هم مردانه ایشان زیر بار کار آمده و کار به عهده گرفته. مضاعف شدن کار باعث نشده که این کارها به این معنی که تقسیم انرژیشان تقسیم بشود، هر دو تا کار زمین بماند. اتفاقاً انرژیش مضاعف شده و دو تا کار را پیش برد. انشاءالله بخش پژوهش هم تو روال بیفتد. دل ایشان گرم بشود و آن خروجیهایی که مد نظر بوده انشاءالله حاصل بشود.
بقیۀ بخشها هم همین طور. حالا دانه دانه میشود من اسم بیاورم هم از رفقا هم از کارهایشان و تشکر بکنم. واحد IT به هر حال همیشه تو مجموعه کارهای فوقالعاده انجام داده است. یکی از بخشهایی که مایۀ آبروی مجموعه است، وقتی که مجموعه معرفی میخواهیم بکنیم جاهای دیگر، واحد IT حق این شکلی است. یعنی این قدر این کارها، کارهای قوی است. همین تازگی ما با مجموعۀ مشکات آقای قاسمیانی یک جلسهای بود و اینها دنبال این بودند که مدرسه مجازی بزنند و ارائه شد کارها و اینها. خیلی به وجد آمده بودند، تعجب کرده بودند که آقا چقدر کاری که شما انجام دادید از جهت نرمافزاری کار بزرگ و شگفتانگیزی است و میگفتند که اصلاً ما آرزومون است که مثلاً برای جملۀ ناتمام. به این صورت که مشکات بتوانیم یک همچین فضایی ایجاد بکنیم. به هر حال زحمت نیروی متخصص، پرتلاش و پیگیر. به طور خاص هم باید تشکر کنم از آقا مجید متین عزیزمان و رفقایش، حامد آقای رجب پور عزیزمان که از اول کار را ایشان شروع کرد. از بقیۀ رفقا هم تک تک دیگر باید اسم ببرم. توسلیان بابت مشاورۀ غذای اخلاقی، بابت زحمات. حالا آلاشاپ که خب خودش یک پروژهای بود. آقای اخلاقی هم از نیروهای بسیار پرتلاش و پرانرژی. نیروی خدومی است ایشان و خدمت شما عرض کنم که انرژی خیلی زیادی میگذارد. وضعیت روانی شان هم خیلی درگیر میشود با موضوع و به هر حال این خودش یک حسن خیلی مهم است. یعنی کار مجموعه را کار خودش میداند. تفکیک نمیکند که مثلاً من سهمم این قدر است، من تا این جایش به من ربط دارد، بقیهاش به من ربطی ندارد. نه! میگوید وقتی کار مجموعه است، به من ربط دارد؛ چون من به مجموعه ربط دارم. مجموعه زمین بخورد، من زمین خوردم. این خیلی چیز مهمی است. خیلی حسن بزرگی. ما باید به این مسئله توجه داشته باشیم. حسن همدیگر را باید ببینیم و به حسن همدیگر باید توجه داشته باشیم. آن چیزی که تو نگاه ما به هم اولین چیزی که به ذهنمان میآید آن خوبیهایی است که در طرف. این خیلی مهم است ها! این خیلی نکته مهم است. یک مجموعه تا این روح درش دمیده نشود، تعامل شکل نمیگیرد. وقتی ما به هم نگاه کنیم، اولین چیزی که به چشممان میآید عیب طرف است. نقطه ضعف طرف است. دچار گسست میشویم. از هم فاصله میگیریم. قطعاً هر کدام از این بچهها یک محاسنی دارند، بلکه بیشتر از یکصد تا محاسن دارند که آدم به آنها که توجه بکند، کار تو روال میافتد. این ارتباطات قویتر میشود.
آقای غفوری هم که خب از قدیم ما خدمتش بودیم و زحمت میدادیم و بازگشت پرقدرتی داشتند. برنامهها را هم یک ارائه دادند به بنده. خیلی توی فشار کاری زحمت کشیدند. جلسه ده دقیقه قبل جلسه. خب! خیلی برنامه خوبی است و یکی از آرزوهای ما این است که بخش بینالملل انشاءالله فعال باشد. ظرفیتش هم داریم، وظیفهاش را داریم. در واقع انشاءالله این هم ایشان به مثل کارهای قبلی که هر وقت الحمدالله آقای غفوری کاری را دست گرفته، موفق بوده. یعنی این نسبت به ایشان داریم واقعاً. جواد! هر موضوعی که تو مجموعه ورود داشته کار دست گرفته، موفق بوده است. انشاءالله اینجا هم همین طور. آقای محمدی هم که دیگر آچار فرانسۀ مجموعه و مدیر پنهان دولت سایه تعالی. آقای ایزدی هم یک تشکر ویژه و تشکر پایانی از سوگلی مجموعه آقای غلامرضایی دارم.
غلامرضایی هم به طور خاص. تشکر آخر. رسانه واقعاً گردن گرفتنش کار حضرت فیل بود. یعنی شرایط یک طوری بود که برای رفقا میدانند که من نسبت به رسانه از همه جا حساسترم. به قول حسین: «بقیه جاها سر در نمیآوری.» من واقعاً تند برخورد میکنم با این رفقا. حالا خانم چهره گشا که واقعاً یک عنصر بینظیری است. یعنی آره. جز دلسوزی و محبت و تلاش و فداکاری، اصلاً انگار به این بندۀ خوبِ خدا، خدا چیز دیگری نداره. این سهمخواهی و توقع و ناراحتی و ناراحتی هم اگر باشد، باز تو قالب دلسوزیش است. خیلی آدم فوقالعادهای. خدا بهش بخشیده است این صفات را. خب! انشاءالله که عاقبتبخورده و خوشبخت باشد انشاءالله.
و تو این شرایط به هر حال آقای غلامرضایی کار را دست گرفت و خب کار سختی بود. اولاً که خب طلبه فاضلی است غلامرضایی و اهل درس. تو درسش موفق بوده. باهوش است. خب اینها را همه میدانید در موردش. کسی تو این سطح با این اِشِل بخواهد توی همچین کاری بیاید، آن هم یک همچین مسئولیتی را به دست بگیرد، واقعاً خودش این فداکاری حاکی از عشق این آدم است. خب این مشخص است. یعنی همه میشناسند علی غلامرضایی را که آدم با محبت و دلسوزی است. دنبال اینکه برای خودش یک چیزی جمع بکند و یک جایی را پله بکند، نردبان بکند، بپرد یک جای بالاتر، نیست. این خیلی حسن بزرگی است. هر کی آمد تو این جوری نبود، دست تکوین امام زمان از مجموعه دورش کرد. این را ما با وجودمان حس کردیم. هر کی به تعالی به چشم یک سکو نگاه کرد که از اینجا بپرم کجا؟ حذف شد. جای دیگر هم چیزی نصیبش نشد. هر کی آمد اینجا خودش را خرج کرد و واقعاً عاشقانه کار کرد، اتفاقاً بزرگتر از اینها هم نصیبش شد. آن بزرگی هم به آن اعتبار و عنوانه و اینها نیست. آن بزرگیه به آن هویت بزرگتر، به آن سعۀ وجودیه. یعنی بتواند تو یک ظرف بزرگتری خدمت کند امام زمان (علیه السلام).
این نکته مهم است. ولی غلامرضایی از آن بچههایی است که دنبال پله کردن تعالی نبود. دنبال فدا کردن خودش بود. برای مجموعه آمد یک باری را از روی دوش این مجموعه بردارد. عاشقانه آمد. سختی و زخم هم بالاخره این کاری که دست گرفته زیاد دارد. یعنی اذیت تو کاری که دارد خیلی زیاد است. من میدانم کار رسانه خیلی کار خطیری است. خیلی. یعنی نابود میکند آدم را. شما یک جایی هستی که آقا تو معرض دیدی. قضاوت میشوی. همه کارها به اسم تو تمام میشود و همه درگیری بیرونی و مجموعه با تو است. و خیلی کار ظریفی است. حساس است. یک ذره جابهجا بشود متلاشی میکند همه چیز را. بعد صد تومان کار خوب داشته باشی، نه به چشم میآید، نه تحسین میشود. یک ذره که اشتباه میشود، صدای همه بلند میشود. انشاءالله که عاقبت بخیر باشیم. تحمل کردید ببخشید.
خدا به همهتان خیر بدهد. انشاءالله این رفاقتها و صمیمیتها برقرار باشد. خدای متعال کدورتهایی که گهگاهی ناخواسته ممکن است تو مجموعه پیش بیاید را به آبروی امیرالمومنین (علیه السلام) دفع بکند از این مجموعه. انگیزههایمان بیشتر از قبل، خالصتر از انرژیهایمان بیشتر، رونق کارمان مادی و معنوی انشاءالله بیشتر و امضای امام زمان (عجلالله فرجه) انشاءالله پای کار تک تک رفقا باشد. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
تبریک عرض میکنم اعیاد ماه رجب را خدمت عزیزان. انشاءالله که زیر سایۀ امیرالمومنین باشید و باشیم، در دنیا و آخرت، و شیعۀ آن بزرگوار محسوب شویم، در زمرۀ متقین، زیر لوای حمد آن بزرگوار محشور شویم، انشاءالله.
و تسلیت عرض میکنم وفات حضرت زینب (سلام الله علیها) را که امشب شب وفات آن بزرگوار است و یاد میکنیم از بزرگانی که این ایام سالگردشان است: مرحوم استاد علامه آیتالله مصباح یزدی و شهید حاج قاسم سلیمانی، شهید ابومهدی و شهدای همراهشان، بزرگانی مثل شیخ فضلالله نوری که قمری سالگردشان است. به روح همۀ خوبان، بزرگان، همۀ شیعیان و محبین امیرالمومنین در طول تاریخ، صلواتی هدیه بفرمایید: «آل محمد و عجل فرجهم».
در کتاب «مصباح» مرحوم کفعمی، در جلد ۱، صفحۀ ۲۸۰، دعایی را نقل میکند. ایشان جزو ادعیهای است که اسم خاصی برایش، به تعبیر ایشان، عنوان بابی که دارد، اسم خاصی ندارد؛ ولی در کتب علما بوده، در دفتر علما بوده و مشهور بوده این ادعیه بین علما، دیگر ایشان نقل کرده است. یکی از این ادعیه، دعایی است که از امام زمان (ارواحنا فداه) روایت شده و نقل شده. دعای معروفی است، خیلی هم مضمون خوبی دارد، دعای معروف به «اللهم ارزقنا توفیق الطاعه» که حتماً شنیدهاید. خیلی مضامین پرمغزی در این دعا هست و از جهت صنفی، دستهبندی خیلی دقیق در این دعا دیده میشود. خیلی نقطهزن از جهت اخلاقی عمل شده توی این دعا؛ چکیدهوشستهورفتۀ آن چیزی که هر صنفی، هر گروهی به آن نیاز دارد، توی این دعا مطرح شده. جای کار جدی هست نسبت به این دعا که کار شود. ندیدم شرحی برای این دعا نوشته شده باشد.
حالا به ما خدا توفیقی داد، ۱۹ سال پیش هنوز معمم نشده بودیم، (Baby Face) بودیم، کتشلواری بودیم. آن موقع هنوز توی مسجدی در اندیشۀ کرج چند جلسهای این دعا را آنجا سخنرانی، حالا اسمش سخنپراکنی، صوتش هم فکر میکنم ضبط نشده؛ نمیدانم بحثی شده تا الانش هم ما بحث بکنیم، ارزش ندارد، چه برسد به آن موقعش؛ ولی خب جا دارد دوباره بحثی در مورد این دعا شود و روی آن کار شود. خیلی پرمغز.
همان اول تعبیر «روزی» را حضرت به کار میبرند: «اللهم ارزقنا» یعنی «خدایا روزی ما کن.» اینها همه مصادیق روزی است. رزق لزوماً پول این مسائل نیست که حالا مثلاً یک غذای حضرتی مثلاً به ما برسد یا یک پول خوبی مثلاً برسد یا مثلاً یک قاب تبلت برسد. امروز رسید به ما. نامش روزی است. این تبلت را ما مدتها بود دنبال قاب بودیم؛ چون تبلتش تو ایران نیامده بود، قابش پیدا نمیشد. امروز رفتیم برای ضبط آستان قدس، رفقا گفتند که بگذار ما یک قاب بیاوریم این تبلت را بگذار آن تو. بعد آوردیم اینها برای تبلت دیگری خریده بودند، دیدیم دقیقاً برای این تبلت است این قاب. (Dialogo) با لوگوی آستان قدس. تبلت به ما دادند. استفاده نداریم دیگر و این حساب و کتاب خیلی عجیب است امام رضا (علیه السلام) که این آدم رویش فکر بکند، این جور مکنوناتی هم که آدم به ذهنش نمیآید، پاسخ داده شود از ذهن آدم عبور میکند، آن هم امام رضا میشنود و ادا میکند. یعنی این نام، در زمرۀ روزی است. قاب تبلت هم روزی بود. بنده خدا آلمان آمد، میخواست برود مدافع حرم شود، من را قبول نمیکرد. محبت داشت و اینها، گفتش که این هم برای شما هدیه آوردم. یک ظرف نوتلا هم آورده بود. آن را دادیم به بچهها. این را خودمان برداشتیم. عرض کنم خدمتتان، اینها خب مصداق روزی است.
گاهی ما در همین حد روزی را تعریف میکنیم. امثال بنده همین هم تازه اگر درکم برسد به اینکه بفهمم اینها رزق است. ولی آن چیزی که تو این دعاست، توسعه در مفهوم رزق است. تو زیارت عاشورا برائت از دشمنان اهل بیت، رزق محسوب شده: «و ارزقنِی البَراءَةَ مِن أعدائِک». یعنی اینکه آدم نفرت داشته باشد از ترامپ، از نتانیاهو، از اَشیاع و اتباع اینها، این خودش روزی است و گناه موجب سلب روزی میشود. یکی از چیزهایی که روزیهایی که از آدم سلب میشود، همینهاست؛ محصول گناه است و آدم نمیفهمد چه روزی بزرگی از او سلب شده است؛ شیرینی خامهای را از دست میدهد، میگوید که آقا چه روزی از دستمان رفت. ولی این جور روزها که اصل رزق اینهاست، چون اصل خوراک ما اینهاست، خوراک وجودیمان است، خوراک ابدیمان است.
اول حضرت مفاهیم عامی را اشاره میکنند: «اللهم ارزقنا توفیق الطاعه»، خدایا به ما توفیق طاعت بده. نه فقط طاعت، توفیق طاعت بده. باز خود طاعت توفیق میخواهد. پس اول مفهوم رزق، بعد مفهوم توفیق، بعد از رزق و توفیق اولین مفهوم و مهمترین مفهوم چیست؟ طاعت، بندگی، بنده، همین طاعت، حرفگوشکن باشد آدم نسبت به مولای خودش. و بعد: «و بعد المعصیه»، یعنی «ترک معصیت»، «بعد معصیت»، «نهی از گناه کردن»، «دوری از گناه». گاهی آدم گناه نمیکند، ولی به گناه نزدیک، مرز دارد حرکت میکند. یک سر بخورد، یک لیز بخورد، رفته کارش ساخته است. و «صدق النیه»، یعنی طاعت، توفیق طاعت، دوری از معصیت و صدق نیت. نه اخلاص نیت، به جای تعبیر اخلاص در نیت، تعبیر صدق نیت. صادقانه، روراست بودن تو انگیزهها. آدم گاهی کار خوبی را هم دارد انجام میدهد، طاعت است ها، توفیق طاعت هست، ولی صدق نیت نیست. کار خوبی است، ولی انگیزهها آن قدر انگیزههای صادقانهای نیست، صادقانه با کی؟ با خدا.
یعنی اگر من میگویم به اسم وظیفه وارد این کار شدم، تکلیف است، واجب است، خب حالوهوای من هم باید حکایت از این داشته باشد دیگر. مرحوم علامه حسنزاده داستانی نقل میکنند که خاطرم نیست از کیست. ایشان میگوید که به خرچنگ گفتند کجا میروی؟ چین و ماچین. گفت از این مدل رفتنت معلوم است داری کجا میروی. با این سرعت تو، با این ابزار و امکاناتت! غذای معروف که به شتر گفتند از کجا آمدی؟ گفت از حمام. گفت از این کبد زانویت معلوم است کجا بودی. احسنت، خیلی خوب گرفت. پیداست خود از زانوی تو. این اوضاع ما، یعنی امثال بنده ادعاهایی داریم. ادعا که معمولاً ندارد، ولی اوضاع و احوالمان که بررسی میشود، خودمان که بررسی میکنیم، دیگران که بررسی میکنند، هیچ ربطی به آن ادعا ندارد. آقا ما سرباز امام زمانیم، آمدیم طلا شویم، سربازی امام زمان کنیم. سربازی یعنی چی اصلاً؟ امام زمان یعنی کی؟ اصلاً من چه درکی از امام زمان دارم؟ چه درکی از نسبتم با او دارم؟ این کارهای من چه ربطی به سربازی دارد؟ سرباز که این جور این جوری نمیشود. یلخی نمیشود. هر وقت برود، هر وقت بیاید، هر کار بخواهد بکند. یک عنوانی فقط، یک اتیکتی روی سینهاش مثلاً بخورد، یک عمامهای باشد روی سرش، بگذارد خودش به خودش میگوید سرباز. هیچ حکایتی ندارد. هیچ ربطی ندارد.
صدق نیت یعنی همین که آن ادعایی که میکند آدم، وقتی میآید میشکافد تو آن اعماق فکر طرف، اعماق انگیزههای طرف، تو آن پشتپردههای زندگی طرف، همش داد میزند این مطلب را. تو پستوی خانهاش هم که میرود، میبیند این سربازی امام زمان را آنجا درک میکند. این بیقراری، این بیتابی، این احساس وظیفه کردن، این غصه خوردن، خون دل خوردن، درگیر کار بودن، این تو آن پستو دارد خودش را نشان میدهد. این میشود صدق نیت. این هم روزی است. این هم رزق است. این از آن بقیۀ روزیها مهمتر است. اصل روزی؛ چون اصل خوراک ماست. به تعبیر اساتیدمان اگر اخلاص نباشد، همۀ اینها «هباءً منثوراً» است.
یک وقتی محضر استاد تو ماشین بودیم. آخر هفتهها تشریف میآورند. خیلی برنامههایشان فشرده است. یکی دو روزی بود این رفتوآمدهای حاج آقا با ما بود، از این جلسه به آن جلسه. بعد مثلاً کلاس پشتم، آن لابهلا حاج آقا وعده کرده بود حرم برود، یک عقد هم بخواند، سریع برگردد. خیلی برنامهها فشرده، بدون استراحت، شبش تا ساعت چند درگیر کارها، برنامهها. باز دوباره سحرش حرم برو. باز صبحش از صبح تا ظهر جلسه پشت هم، دوباره عصر استراحت نکرده کلاس، جلسه، برنامه، گفتوگو. گفتیم: استراحت کنید! فرمود: اینها خودش که فشردهتر شد. گفتیم: که تهران میروید که بعد استراحت کنیم. خب قاعدتاً این جور وقتها مثلاً آدم یک پزی میگیرد که به هر حال تکلیف است، به هر حال خدا قبول کند انشاءالله. ایشان یک حال عجیبی داشتند که خیلی برای من عجیب بود. فرمود: آیا این حالت شکستگی است؟ فرمود: میدانی نگرانی چی هستم؟ نگران این هستم آخر این همه دوندگی خدا بگوید یکیش را هم قبول نکردم؛ چون اخلاص نداشتی. یک همچین شخصیتی، همچین عالم ربانی، هفتاد سال دوندگی، مجاهدت. «من عملاً معرفتاً» در قلۀ معرفت، در قلۀ علمی، فقهی، فلسفی، عرفانی. با این تأییداتی که بزرگان در مورد ایشان دارند، تعابیری که علامه طباطبایی در مورد ایشان دارد، آیتالله پهلوانی دارد، آیتالله بهجت دارد، رهبر انقلاب، حائز مقام علمی و معنوی. یک درصد آن برای امثال من باشد، هفتاد سال با آن حرز نفسانی میبریم. بعد بگوید من این همه دوندگی کردم، اما میترسم یکیش هم قبول نشود. یکیش هم قبول نشود، خیلی حرف است. چه هم بلندی! چه درکی! چقدر صفا! چقدر لطافت! چقدر انسان عروج میکند از این خودبینیها و ادعاها و سر و صداها. خوش بهحال این!
این میشود صدق نیت. هر چه که انسان نیتش خالصتر میشود، اتهامش به خودش بیشتر میشود که تو که اخلاص نداری، تو که آدم نیستی، کار تو که ارزش ندارد. این علامت این عروج در نیت است. هر چقدر خاطرش جمع است از اینکه ما که نیتمان پاک است، ما که انگیزۀ فلان نداریم، ما که غرضمان فلانه. این خودش میشود حجاب. این خودش میشود ابزار فریب. این خودش رهزن آدم میشود. خاطرش از خودش جمع. شیطان وقتی آدم را زمینگیر میکند که این خودش را در امان میبیند، در حصار میداند. مادر را چه جور دستگیرش کردند، بردندش؟ در نقطهای که خاطرش گرم است و خاطرش جمع گرفته خوابیده پشت در اتاقش. پر جاسوس میآید حملهاش را میکند. این هم دستگیر میکند، سوار هواپیما میکند، میبرد. تمام! تو نقطهای که آدم احساس امنیت دارد، خاطرش جمع است: نه ما که الحمدالله، ما که انگیزهمان خوب بود، ما که غرضمان این است، ما که فلان، ما که کارمان فلانه. این سوءظن به خود نباشد که نه اخلاص میآید، نه حسن ظن به دیگران میآید. ما خیلی چالش بزرگی که داریم، یک نقطۀ جدی مشکلاتمان همین جاست که سوءظن به خود نداریم. حسن ظن داریم به خودمان، کارهایمان، انگیزههایمان، اهدافمان. همه چیز خاطرمان از اینکه ما Ok هستیم، ما درستیم، ما روبهراهیم، ما خوبیم.
از این خاطرمان جمع است. بعد این باعث میشود که خودم عیوب خودم را نبینم که خب این خیلی عیب بزرگی است. محمود! بزرگترین عیب همین است. بدترش این است که عیوب دیگران را میبینم. بدتر از همه این است که وقتی دیگران به من تذکر میدهند، با آنها دشمنی میکنم، ضدیت میکنم، پرخاش میکنم، میپرم. خودم، خودم را توجیه میکنم. آنها را متهم میکنم: این از حسودیش است، این از فلانه، این از ... اداره انتقام میگیرد. آن حسن ظن چیزهایی که برای خودم داشتم و یک دانه هم به این نمیدهم که بابا شاید آن اخلاص را این داشته باشد، شاید آن نیت خوب را این داشته باشد، شاید این واقعاً دارد دلسوزی میکند. نه! دلسوز واقعی که منم، اخلاصی که من دارم. هر چی وظیفهگرایی است، مال من است. هر چی خوردهشیشه است، مال بقیه است.
خلاصه اینها میشود صدق نیت. خیلی ما نیاز داریم. آنی که موجب برکت کار میشود، نیت است. حتی روزی را افزایش میدهد. «مَن حَسُنَت نِیَّتُهُ، زِیْدَ فی رِزْقِهِ.» این روایت یک یادگاری باشد. خیلی روایت زیبایی است. جا دارد قابش کنیم، بزنیم اینجا. «مَن حَسُنَت نِیَّتُهُ، زِیْدَ فی رِزْقِهِ.» از امیرالمومنین (علیه السلام). کسی که نیت قشنگ دارد، روزیش افزایش پیدا میکند. دیگر به پیاز خوردن جمعه شب، راهکارهایی که خدا قرار داده، ختم واقعه. و ختم واقعهمان نشد این سری ایام. حسن! فردا پانزدهم بود، یک ختم واقعه میگرفتیم خوب بود. اینها بالاخره ابزارهای رزق است. آقای بهجت میفرمود آقایی بود در نجف، امام جماعت بود، بهش میگفتند تو زندگیت از کجا، از کجا تأمین میشود؟ میگفت با ختم واقعه. اطمینان داشت. حالا این هم رزق مادی است، هم رزق معنوی است. آن بزرگانی که انجام دادند، امثال قاضی که این قدر عنایت این قضیه را داشتند که دنبال این نبودند که مثلاً وام فلان بانک جور شود. مثلاً، بله، آن هم البته روزی است. بالاخره یک جورابی آدم این وسط جابهجا میشود و یک وامی، خلاصه خدا میخواهد وام بهت برساند، جوراب را به طرف اشتباهی برمیدارد میبرد. و آن هم باخبر میشود که آن هم چون در برابر این وظیفهاش را انجام داده، آن هم باخبر میشود که همچین وامی بهش تعلق میگیرد. آن روزی، آن هم هست. این واقعهها روی اینها اثر دارد. خلاصه، آن پیاز و واقعه و اینها اثر دارد.
ولی از همه مهمتر چیست؟ «مَن حَسُنَت نِیَّتُهُ.» آن نیت خوب است که کار میکند. نیت خوب رزق آدم را افزایش میدهد. خیلی نکتۀ عجیبی است ها! اگر خوب شکافته شود، این سنتهایی در عالم بر این مبنا جاری است. کل کائنات موظف میداند خودش را که شما را به مقصودت برساند. اصلاً برای همین خلق شد. مگر نمیگوید: «خلق لکم ما فی السماوات و ما فی الارض جمیعاً.» هر چی تو زمین است برای شما خلق شده است. یعنی چی تو زمین برای شما خلق شده؟ یعنی همه وایسادن، زوم کردند روی شما، زل زدند به شما ببینم چیکار میکند. همه اهدافشان گره خورده است به آن هدفی که تو باید انتخاب کنی. آن هدف درست تو. آن هدف درست را که انتخاب کردی، همه خودشان را میریزند به دست و پای تو. «لله جنود السماوات والارض». ما دنبال این هستیم که مثلاً نظر فلانی را جلب بکنیم، یک التفاتی به ما بکند، مثلاً فلان بانک، مثلاً فلان رئیسش، مثلاً این وام ما را مثلاً دو ماه جلو بیندازد. «لله جنود السماوات والارض». او از یک جاهایی یک توّاری آدم تأمین میشود که خواب شبش را نمیبیند. آنهایی که میآیند تو این خط و این مدلی زندگی میکنند، یک جوری به کّرات این قضیه برایشان تکرار میشود که این تبدیل به قاعده میشود. از این به بعد روی این مسئله حساب میکند. از این به بعد محاسبۀشان روی این است. یعنی این را استثنا نمیدانند که مثلاً یک بار هم این جوری شد، ای چه جالب! مثلاً آقا خیلی عجیب! مثلاً یک بار هم این طوری شد، توقع نمیرفت این طور بشود. این دیگر اصلاً توقع به غیر این ندارد.
خدا ابا دارد روزی مومن را بدهد از آن مسیر عادی که او تصور میکند. قاعدۀ خدا تو روزی دادن به مومن این است که «من حیث لایحتسب» روزی میدهد. میخواهد وابسته به اسباب نشوی. عجب جملهای! حرف رب است دیگر. و غیور. خدا غیور است. نمیخواهد حواست به یکی دیگر پرت بشود. اگر ببیند که حواست به این پرت شده که فکر کنی مثلاً این باب رزق تو است، میشکندش. یک باب دیگر از یک جای دیگر درست میکند، بدون اینکه این کارهای نیست. باز به آن یکی داری دل میبندی، مسیر را میدانی، آن هم میشکند از یک جای دیگر که فکرش را نمیکنی. فکر میکنی بابایت سبب روزیات است، یک کار میکند بابایت ولت میکند. بابایت میشود عامل کاهش روزیات. بابایت یک کار میکند که از همان چهارجایی هم که داری روزی کسب میکنی، میافتی. فیلمها میشود ساخت با این مضمون. مخصوصاً آنهایی که تجربه کردند تو زندگیشان. بعد تو این بابا را عامل روزی میدانستی! آن مثلاً فلان رفیق را، آن را روزیخور خودت میدانستی! این روزیدهنده را میبندد. آن روزیخور را تبدیل میکند به روزیدهنده. بچه را روزیخور میدانی در حالی که این روزیدهنده است. این یکی از کانالهای روزی تو است. اصلاً فلان چیزی که خدا بهت داد، وام فرزندآوری، این وام فرزندآوری که مال شما نیست که. مال خانمم نیست که. مال بچه است. بچه که میآید، این وام را میآورد. این بچهای که فکر میکردی نونخور است، نان آورد. یا آن زن، همسر، یا بچهای که فکر میکردی نونخور است «یأتی بالرّزق» تو روایت دارد که این روزی میآورد. شما ازدواج که میکنی، یک نان را قرار نیست تقسیم بکنی بین دو نفر. قرار است هر کی نان خودش را بیاورد سر این سفره بگذارد. این قاعدهاش است.
ما چون ظاهری نگاه میکنیم، ظاهر بینیم، از این سطح عالم محسوسات نگاهمان بالاتر نمیرود، میگوییم که خب من مثلاً پنج تومان حقوق دارم، هر آدمی که اضافه بشود قرار است یک تیکه از این پنج تومان بکند. الان یک نفرم، پنج تومان خرج میکنم. بشوم دو نفر، پنج تومان بین دو نفر تقسیم میشود. آدم عاقل چیکار میکند؟ پنج تومانش را یک نفره میخورد. اسمش را هم میگذاریم عقل. بعد آنی که میگوید مثلاً با پنج تومان برو ازدواج کن، میگوییم عجب احمقی است، عقلش کار نمیکند. احمق آنی است که نمیفهمد تو پنج تومان خودت را داری میگیری، او هم روزی خودش را دارد. بعد دو نفر که میشود، اینها با همدیگر تجمیع میشود. تازه برکتی هم میآید. تازه بچه که میآید، سه تا میشود. بچه بعدی که میآید، یکی دیگر اضافه میشود. اینها مولد رزق است، مقسم رزق نیست. اینها دارد ضرب میکند رزقت را، تقسیم نمیکند رزقت را. آدم ظاهربین فکر میکند رزقش دارد تقسیم میشود. خیلی مهم است ها! اینها مشکلات ماهاست، مشکلات معرفتی. اینها تأثیر میگذارد تو کنشهای ما، تو رفتارهای ما، تو تصمیمهای ما. همین محاسبات باعث میشود خیلی جاها به آن وظیفهای که داریم عمل نمیکنیم. مواجه میشویم با یک کار زمین مانده. میبینی من که من این کار را ول کنم، کار زمین میماند. یک چیزی از تو من را میخورد به اسم اینکه خب حالا من این کار را بردارم، کی میخواهد بار زندگی من را بردارد؟ این کار را میزنم زمین که بروم بار زندگیم را بردارم. خدا میگوید که پس بار زندگیت با تو. برو درستش کن. تا وقتی کار با تو بود، بار با من بود. کار را ول کردی، بار را برداشتی. بار با تو، کار هم ولش کن. منم با تو کاری ندارم. بار با خودت. من هم با تو کاری ندارم.
خیلی مهم است ها! اینها میشود شاخص ایمان. زندگی مومنانه یعنی این. وگرنه روبهقبله وایستادن، خم و راست شدن که از تویش ایمانی خیلی معلوم نیست دربیاید. منافقین هم نماز میخواندند، میخوانند. خیلی اینها معونهای ندارد. یعنی خیلی چالشی نیست. حالا روبهقبله وایستادن، خم و راست شدن که خیلی چالشی بود برای آدم ایجاد نمیکند که حالا بخواهد شاخص مومن بودن باشد. آن چیزی که چالش ایجاد میکند، همین جاهاست که یک چیزی فراتر از اِدراک حسی تو است. باید پذیرش را تن بدهی و تو محاسباتت بگنجانی. بهت فشار میآید با این محاسبه پیش رفتن، ولی باید باور کنی آن کس که به تو وعده داده و «و مَن یتّقِ الله یجعل لَهُ مَخرَجا و یرزُقْه مِن حیثُ لا یحتَسبْ». این را خدا گفته یا نگفته؟ راست گفته یا دروغ گفته؟ قرآن خواندن و ختم ماه رمضون که معونهای ندارد که. تو همین آیه را باور کن. میشود. میشود. نمیشود که!
باور داریم. ولی فرق ما مثلاً با آقای ظریف، آقای روحانی و اینها چیست؟ آنها که قرآن هم میخوانند. قشنگ میخوانند. آقای ظریف میخواند. قرآن میخواند، ایام انتخابات. آقای روحانی که خودش منبری سالها سخنران مجالس ختم بوده. کاری ندارد. تاریخ میخواند برایتان شخصیتهای نظام. آن هفت، هشت سالی که ایشان کارهای نبود، هر کی میمرد، مجلس ختمش را که میگرفتند تو مسجد مطهری و اینها، سخنرانی آقای روحانی بود. سخنرانی مجلس ختم. یک ختم ملی بگیر و سخنرانی کند مجلس ختم ملی. او قرآن میخواند، کیف میکنی. فراز و فرود و خطابش درجه یک! من زور بزنم به او نمیرسم. اگر شاخص اینها باشد که ما سههیچ آقای روحانی عقبیم. اگر شاخص باور به این حرفها باشد که خب من و او چه فرقی با همدیگر داریم؟ آن هم میخواند و قبول ندارد، قلباً باوری ندارد. این همه آیات در مورد جهاد و مبارزه و توکل و ولایت یهود و نصارا و «اشدّاء علی الکفّار رُخَماءُ بَینَهُم». من هم میخوانم، باری ندارم. تحولی. «فَتَبَعَ عَلَی قُلُوبِهِم» (sic) «فَهُمْ لا یعْقِلونَ». دل مهر شده. تأثیر نمیگذارد. میرویم درس اخلاقهای آن چنانی هم شرکت میکنیم. اساتید اخلاق هم میبینیم. ما تو خود بهشت و جهنم برویم برگردیم، حالمون همین است. خودمو عرض میکنم. تأثیری ندارد. آخه همین روالم، فکر من بسته شده، همین است.
این میشود تب. خیلی بیماری بزرگی در نگاه قرآن. ختم دل، طبع دل. به من تذکرش را میدهند که آقا نکن این کار را. چوب میخوری. اثر ندارد. و آن کار را بکن، اثر میبینی. اثر ندارد. من فکرم شکل گرفته. تازه تو ذهنم میگویم این چه اُمُلی است؟ این چه ازگُلی است؟ این چرت و پرت میگوید. باسواد، عاقل، باشعور، از چشم میافتد. این حرفها را که میزند، خرافاتی، ماورایی فکر میکند. شعار زده است. شعار میدانیم این حرفها را. بعد چون آن باوره و تصدیقِ نهی است، یک بار هم که عمل میکنیم، اثری هم نمیبینیم. همین قضیۀ پیاز را گفتم. اما با همین داریم زندگی میکنیم. بعد مثلاً داشتیم افرادی را مثلاً میگفتیم آقا این بالاخره روایت دارد، داستان اینجوری دارد. اولش که کلی مسخره کرده و خندیده و اینها، بعد گفته حالا یک تستی هم بکنیم. مثلاً پیاز را خوردیم. هفته بعد میگوید آقا هیچی هم نشده. آن حالی که تو داشتی، اصلاً معلوم است که نباید چیزی بشود. یک تصدیقی میخواهد. آنی که تصدیق کرده، در نگاه آن عوام است. او ازگل است، او اُمُل است. که آدم برای چی باید این را تصدیق کند؟ با محاسبات این نمیخواند که من یک پیاز مثلاً جمعه بخورم، یک صلواتی هم باهاش بفرستم، بعد در طول هفته پول برسد. مثلاً این چه ربطی به آن دارد؟ اینکه یک پیاز خوردن دارد، آن یکی واقعه که همان پیاز هم ندارد. مثلاً گشایش در روزی. خب! اینها تو عالم ذهن ما نسبتها با همدیگر گنگ است، ربطی ندارد. شما مثلاً انگشتر فیروزه دست کنی، بعد مثلاً بچهدار بشوی. این چه ربطی به آن دارد؟ حالا بعضی چیزها چون عادیتر بوده، باهاش برخورد ما عادی است. حدیث کساء مثلاً بخوانیم. پنج نفر دور هم جمع شوند. یک متنی را از رو بخوانند. متن قدیمی که سند فقهیش هم آن قدری محکم نیست. بعد مثلاً این خانه میخواهد، خانهدار میشود. آن یکی بچه میخواهد، بچهدار میشود. خندهدار نیست؟ حاجتها قاطیپاتی نمیشود؟ این میشود صدق نیت.
دیگر چی؟ و «عرفان الحُرْمة». جان! نماز بخوانیم، نماز. این خب یک بحث دیگری است. یعنی ما روزی را روی شاخصها و بستههای خاصی داریم تعریف میکنیم و رسیدن به اینها را لزوماً مساوی با معتبر بودن آن آدم میدانیم. اولین مشکل این است که اینها را جایزه میدانیم. دوم این جایزه را هم بابت حُسن طرف میدانیم. چیزی که ما از حُسن میدانیم، بر این آدم منطبق نمیشود. بعد کل این نظامی که تو ذهنمان است، دچار آسیب میشود. مثلاً اینکه طرف سانتافه خریده با دو ماه کار کردن. این میشود جایزۀ خدا بهش. بعد خب خدا به کی جایزه میدهد؟ به کسی که آدم خوب باشد. پس خوب بوده که جایزه بهش دادند. خوب کیست؟ آنی که کارهای خوب میکند. پس کار خوب کرده که خوب بوده که بهش جایزه دادند. میآیم حالا کارهای خوب را مقایسه میکنم با آن چیزهایی که تو ذهن من کار خوب است. پس حتماً کار خوب یعنی نماز خوانده که، چشمپاک بوده که، نیست. حلالخور بوده که، نیست. شک میکنم تو خوب بودن این کارهای خوب. این میشود چهارم. این اتفاق از بیخ، تمام این چهار تا مشکل دارد. کجا بحثش را کردیم؟ فصل ۱ از «حیوانیت و حیات». آنجا مفصل به این بحث پرداخته است. یکی دم حرم چند وقت پیش ما را دید: «تو فلانی هستی؟ حیات ۷۰ بار من گوش دادم. پدر من را درآورد آن فصل یکش را مخصوصاً». چون کل این نظامی که آدم برای خودش چیده، همش از هم میپاشد. خیلی دردآور است. ما یکی از آن چیزهایی که خیلی بهش تعلق داریم، افکارمان است. از همه چی به این بیشتر تعلق داریم؛ چون اینها زاییدۀ ما نیست، اینها خود ماست. بچهام را من تعلق بهش دارم، چون از من آمده است. بعد بین من و این بچه بخواهد فاصله بیفتد، خیلی دردم میآید. مرگ بچه برایم خیلی سخت است. مرگ بچه چقدر سخت است؟ حالا مرگ فکرم، مرگ اعتقادم، مرگ پندارم برای من چقدر سخت است؟ آن دیگر مرگ مولود من نیست، مرگ خود من است. و تا آدم این مرگ را نداشته باشد، به حیات نمیرسد. «حَتّی یوْلَدَ مَرَّتَیْنِ» حضرت عیسی فرمود: «فرمود تا دو بار متولد نشوید، به ملکوت نمیرسید». آن تولد دوم بعد این مرگ است. یک دور تمام این افکار و محاسبات و این پندارها و این چیدمانی که برای خودش بافته، افترا کرده، «کیف یفتَرُونَ عَلَی اللهِ کَذباً». یک دور همه اینها باید بمیرد. کی به تو گفت این خوب است؟ کی به تو گفت این جایزه است؟ این جایزه نبود، این امتحان بود. بابت خوب بودنش نبود. مگر من هر چیز خوبی را لزوماً به کسی دادم، یعنی او آدم خوبی بوده؟ هر چیز خوبی را به کسی ندادم، لزوماً معنایش این است که آدم بدی بوده؟ پس نظام امتحان چی میشود؟ اصلاً این دنیا نظام پاداش نیست، نظام جزا نیست، نظام عمل است. اینجا محاسبه و حساب و کتاب معنا ندارد. اینجا فقط کار است، عمل است. حساب جای دیگر است. دار و ندار اینجا اصلاً تفکیک نمیشود. معلوم نمیشود. تو اصلاً از اول اشتباه کردی، فکر کردی میتوانی دار و ندار اینجا پیداشان کنی. «الفقر و الغناءُ بَعدَ العَرْضِ عَلَی اللهِ.» این هم از آن روایتهایی است که باید قاب گرفت، جلو چشم زد. حاج آقا! این از آن روایتهایی است که باید جلو چشم باشد. همیشه توی مسئله بهشون یک چیزی مطرح کردم. میزان حکمت جلو دستش بود، برداشت صفحه زد. این روایت را آورد: «درمان دردت این کلام امیرالمومنین است: الفقر و الغناءُ بَعدَ العَرْضِ عَلَی اللهِ.» تا آدم آنجا نرفته نمیتواند بفهمد دارد یا ندارد. تا تو آن حساب و کتابه دستش پر نباشد. آمار مثلاً خیلی متمول میکند. آقا! خیلی راز علاقه میکند. خب الان خیال کردی مثلاً این غنا شد؟ دارا شدی؟ آنجا بعد از عرض علی الله چی داری؟ حالا اینها را دادند. در قبال اینها چه کردی؟ اینها که جایزه نبود که. میگوید حتماً یک آدم خوبی بوده که خدا مثلاً این جور محبوب دلها کرده. محبوب دلها شده. هنوز زنده است یا بعد مرگش. محبوب دلهاست. پدر صاحب بچه درمیآید که حالا از این باید محبوب دلها شدی تو هر فتنۀ اجتماعی. از این محب باید خرج بکنی. هدایتگری کنی. تو داری نانش را میخوری. تو فتنهها میروی یک گوشهای کز میکنی که این محبوبیت کم نشود. خدا لعنتت بکند. شدیدترین لعنت قرآن در مورد کسی است که حق را میبینند و بلدند و میدانند و کتمان میکنند. کتمان مال کیهاست؟ مال آنهایی که اعتبار دارند. آنی که اعتبار ندارد که کتمان برایش معنا ندارد. اعتبار همانی بود که من و شما جایزه میدانستیم برای دیگران. آدمهای خوبیاند که خدا این همه بهشان اعتبار داد. آنجا معلوم میشود چه جهنمهای سنگینی دارند. شدیدترین مجازات. تو این همه اعتبار داشتی، هیچ غلطی نکردی!
این ساختار معنایی تو ذهن آدم باید اصلاح شود. اینی که آقای بهجت میفرماید که ۱۲ سال پیش، خیلی جلسات چندین جلسه در این باره صحبت کردند و رویش انجام گرفت، اما عمل نکرده بودند، بعد «العرض علی الله» معلوم میشود گرفتارتر از همه خودمان. بحث معصیت اعتقادی. آقای بهجت میفرمود که تا از معصیت رها نشود، اهل سعادت نمیشود، به عبودیت نمیرسد. معصیت هم، معصیت در اعتقاد و عمل. مسلمان فرمود. او معصیت عملش ممکن است زود آدم ازش دربیاید، ولی آن معصیت اعتقادیش خیلی طول میکشد آدم توش دربیاید. اتفاقاً رسالۀ عملیه هم ندارد. معصیت اعتقادی. رسالۀ عملیه، معصیت عملی، عملیه دارد. معصیت اعتقادی چیست؟ مسیحیت اعتقادی یک. کی به تو اجازه داد که فکر کنی این جایزه است؟ چرا اشتباه میکنی؟ به چه مجوزی این را جایزه دانستی؟ این که جایزه نبوده، امتحان بود. به گرفتاری بدتر از آن گناه تو آن داستان، این معصیت است. ما تو خیابان بیحجابها را میبینیم، فحششان میدهیم. بابا! این سبکترین گناهی است که بنده خدا دارد انجام میدهد. حالا بماند که بعضیهایشان دلهای پاک دارند. آدمهای خوبیاند واقعاً. خیلی جاهای دیگر اهل معصیت نیستند. معصیتهای بزرگتر را انجام نمیدهند. مثلاً، استکبار شبیه استکبار در برابر ولی خدا. بماند که خیلی از اینهایی که چادریاند، استکبار در برابر ولی خدا دارند که بروز ندارد. یک جاهایی خودش را نشان میدهد که بقیه نمیفهمند. آن یک چیز است. ولی همین هم که قبول ندارد حجاب را، این بیحجابی سبکترین گناهش است. آن اصل مشکلش آن معصیت اعتقادی است که هیچ کی درگیرش نیست. نه به آن فکر میکند، نه راهحلی برایش دارد. آن را بد فکر کرده است. حالا تو مثلاً با گشت ارشاد روسری این را درست کردی. خیلی خب! حالا نمیگویم بد است، ولی برای توشری این چه برنامهای داری؟ این بهشت جهنمش به آن توشریه ربط دارد، نه به این روسریه. آن را باید اصلاحش کرد. اینها دیگر به کار امام ربط دارد دیگر. یعنی جزو آن اهداف و برنامههایی که باید بهش توجه جدی داشته باشیم، یکیش همین است: خروج از معصیت اعتقادی. اولین کسی هم که از این معصیتها باید خارج بشود، کیست؟ خودمان. بنده. منم. یعنی ما هدف مدرسۀ تعالی نباید این باشد، بدونیم که ما یک کانالی هستیم برای اینکه یک دیگری. دیگری نیست. خودمانیم. اینجا یک فضایی است که قرار است همۀ اینها مخاطبش خود منم. منم اینها را باید گوش بدهم. من باید یاد بگیرم. من باید عمل کنم. حالا یک کانالی هستیم در مسیر عملمان. از ما هم انشاءالله به دیگران سرایت میکند. به دیگران میرسد.
و «عرفان الحرمه»، شناخت گناه که این دو تا بود: معصیت اعتقادی و عملی. و «اکرمنا بالهدی». ما را اکرام کن با هدایت. اکرام خدا با نعمت نیست، با هدایت است و بین نعمت و هدایت خیلی تفاوت است. هر کی را که بهش نعمت دادند، لزوماً اکرام نکردند. ولی آنی که بهش هدایت دادند، اکرام مسابقه با هم نیست. ملازم با هم نیست لزوماً هر کی نعمت دارد، هدایت ندارد. اتفاقاً گاهی هدایت به نبود یک سری نعمتهاست. یک سری نعمتها را نمیدهند که تو از هدایت نیفتی؛ چون مشغولت میکند، چون دورت میکند. ماها چون محاسباتمان غلط است، از امام رضا (علیه السلام) نعمت میخواهیم. تو هدایت بخواه! نعمت متناسب با هدایت بخواه! نگو زن میخواهم. بگو من هدایت میخواهم. احساس میکنم بدون ازدواج، بدون همسر، به هدایت نمیرسم. شما همسری بده که باهاش هدایت تأمین بشود. اینجوری که گفتی، اصلاً یک ساختار دیگری برایت شکل میگیرد. ازدواج که کردی، میگویی پس قرار است هدایت من با این تأمین بشود. ولی وقتی این از آن صد تا چیزی که من برای تو تعریف کردم، پنج تایش را دارد، این چی بود؟ چرا فلانی که خواست، نود تا داشت؟ من که خواستم، پنج تایش را دارد. بابا! اول ملموس! آن چی خواست؟ نعمت خواست یا هدایت خواست؟ اگر هدایت خواسته، آن برای هدایتش از صدتایی که خواسته، نود تا از آن مولفهها باید باشد تا هدایت بشود. تو برای هدایتی که خواستی، از آن صد تا، پنج تایش باید باشد تا هدایت بشوی. چرا خواسته را غلط مطرح میکنی؟ سرنا را از طرف گشادش داری میزنی. شیپور را از جای تنگش.
«اکرمنا بالهدی والاستقامه»؛ ما را اکرام کن با هدایت و استقامت. حالا هدایت که نصیب شد، ماندگاری میخواهد. بارها حاج آقا میفرمود خیلیها آمدند، رفتند. از همان اولی که ما خدمت ایشان میرفتیم، همان اوایل رویای ایشان را دیده بودیم. بالا منبر، توی جلسه ایشان داشت سخنرانی میکرد. بعد به ما رو کرد، یک جمله گفت. ما بچه بودیم و خیلی ما را به هیجان میآورد. با یک شور و شوق آمدم گفتم که حاج آقا! من شما را تو خواب دیدم. بالا منبر نشسته بودی. رو کردی بین جمعیت به من، سه بار به من فلان کلمه را گفتید. آره! من به شما توجه ویژه دارم. من به تو علاقه. کجا؟ گفتند که این معنایش این است که استقامت، استقامت، استقامت سخت است. این مسیر کار میخواهد. خیلیها آمدند، قویتر از ما، بااستعدادتر از ما، باحالتر از ما. خدمت یکی از بزرگان تهران رسیدیم. چند وقت پیش حرفهای خوبی ایشان زد. مصرف ظاهرم هم شناختید. از ما نداشت. تا نشستیم، گفت این منبرها خیلی باسوادتر از تو دیدند. خیلی بهتر از تو دیدند. جمعیتهای بیشتر از جمعیت تو دیدند. اینها خیلی تویش نکته است. نعمت، هدایت، استقامت. از نعمت باید شیفت کرد به هدایت. از هدایت باید شیفت کرد به استقامت. به هدایت هم نباید اکتفا کرد. نه تنها به نعمت نباید اکتفا کرد، آنچه مهم است فراتر از نعمت، هدایت. فراتر از هدایت، استقامت. هدایت شدی. خوب! تا آخرش هستی؟ تا آخرش میمانی دیگر؟ وگرنه خیلیها قویتر از تو بودند، بهتر از تو بودند، باسوادتر از تو بودند، روبهراهتر از تو بودند، پرانرژیتر از تو بودند. ته کار چی میشود؟ تا کجا میکشی؟ تا کجا این بازیها را از سر رد میکنی؟ آن تیکههای مختار که آن کیسان سر قضیه زن و بچهاش دیگر کم میآورد، خانهنشین میشود. خیلی درسآموز است. بابا! شمر را تو سر بریدی. این همه فتوحات مال تو است. ولی توقع ندارد که مثلاً یکهو از اینجا ازش انتقام بگیرند. این تو محاسباتش نیست. برای بقیهاش خودش را آماده کرده است. این یک دانه را آماده نکرده است. صاف هم خدا تو همین یک دانه امتحانش میکند. تو هم یک دانه که خودش را آماده نکرده. اصل، اصل غافلگیری است. میگوید نکیر و منکر بحثی دارد، خیلی قشنگ است اینها سنت خداست ها! میگوید نکیر و منکر در سیمایی برای میت ظاهر میشوند که برایش غافلگیری داشته باشد؛ چون این سنت فتنۀ خداست. هر کسی هر جور غافلگیر میشود، نکیر و منکر همان مدلی برایش ظاهر میشوند تا مکنونات ضمیرش ظاهر بشود. خوش فکر میکند برای یک نکیر و منکری آماده کرده است که دقیقاً همانها نمیآیند. یک نکیر و منکری است که اصلاً فکر نمیکند آن جوری بیاید. دقیقاً همان جوری میآید؛ چون تو غافلگیری است که مکنونات ظاهر میشود. سنت فتنه الهی این است. ما هم دقیقاً همان جاهایی که حسابش را نداریم: «آتاهمُ اللهُ مِنْ حَیثُ لَمْ یحْتَسِبُوا»، همان جا که تو حسابش نیست، همان جا میآیم سر وقتش.
خیلی آقا اینها بعد. بعد هر جمله آدم خلوت کند، دو ساعت، سه ساعت روی اینها فکر کند. بعد هر ده دقیقه اشک بریزد، ناله بزند، تضرع کند، دعا کند. غافلگیریهای خدا. تو آن غافلگیریها استقامت معلوم میشود. توقع اینکه تو این برهه یکهو با این مسئله مواجه شود، این را توقعش را نداشت. ما ملت ایران، ما حزباللهیها توقع اینکه سال سوم آقای رئیسی که باید آماده میشدیم که سال چهارم مثلاً دور دوم و فلان و اینها که آرام آرام داشتیم روی خودمان کار میکردیم که مثلاً یکم از خودمان خرج بکنیم از رئیسی هم دفاع کنیم، مثلاً یکهو با فقدان رئیسی و روی کار آمدن مثلاً ایادی روحانی و ظریف و اینها مواجه شویم. و این حجم از اطلاعات و این جنس از اطلاعات اصلاً تو محاسباتمان هم نبود. ما که گلایهمان از اول طوفان الاقصی این بود که چرا اینها کار رژیم را یکسره نمیکنند؟ همان هفته اول مطالبهمان این بود و سید حسن نصرالله ناراحت بودیم. یادم نمیرود. من آن روزی که سید حسن نصرالله سخنرانی کرد، اولین سخنرانی طوفان الاقصی. یک مجموعۀ معتبری و محترمی که زیرش موشک بود. هی صدا میآمد. میگفتم اینها چیست این پایین؟ میگفتند این صدای لانچرهاست، پایین دارند جابهجا میکنند. یک عزیزی آن بالا برگشت با عتاب به من گفت اینها چی؟ بوسه! حسن نصرالله! گفت به درد نمیخورد سخنرانیش. یک چک محکم باید میزد، میگفت کار رژیم تمام است. دلخور بود از سید حسن نصرالله. این دیگر اصلاً فکرش را نمیکرد که برود اصلاً تو این قضیۀ حزبالله، اوضاعش به اینجا برسد. اینها هم غافلگیریهای ماست. ما دلخور بودیم از حسن نصرالله که چرا یک ضرب شست مشتی نمیزند، کار رژیم صهیونیست را تمام نمیکند. صحبتها را کرد. خواست بگوید که اسرائیل را حماس تمام میکند. من حزبالله قرار است که پرونده آمریکا را جمع بکنم. جمهوری اسلامی هم که کلاً ورود پیدا نمیکند برای ظهور. نمیدانم یادتان است این جمله یا نه. جمهوری اسلامی هم کلاً برای ظهور فریز کردند برای ظهور. بعد یکهو مواجه میشود، میگوید که آقا ما تو ۱۲ روز همین که نابود نشدیم، ما پیروز شدیم. توقع این را نداری که همچین جملهای از آقا بشنوی. میریزد به همه چیز. دارد به هم میریزد. اینها فتنههای ماهاست. تازه اولش است. روزهای خوش و ساده است. امتحان اولیه است که تقریباً همه نمره میآورند. آنها هیشکی، هیشکی نمره نمیآورد. ماندن هنوز. همه چیز شک کردند. فرمود: ظهور رخ نمیدهد تا اینکه در اصل ولادت مهدی شک بکنید. میگویید آقا باورمان نمیشود که اصلاً امام زمانی به دنیا آمده باشد. روایت را بخوانید، غیبت نعمانی روایت متعدد دارد: «تشکّ و ولادته.» شک در ولادت او میشود. نداریم تو جامعهمان در نیمه شعبان دیگر تردید کنم. بگویند آقا چی شده؟ جشن میگیری برای. دیگر باید چی بشود که بخواهد بیاید؟ دیگر چی باید بشود که ابراز وجود بکند؟ خاصیت شیعه اگر هست، مضافاً نگاهم را میکنم، ولی فعلاً به جونتان نمینشیند این حرفها. یک چند وقت دیگر همین حرفها گفتنش زندانی دارد. زندانی هم ندارد البته. نان دارد، فالوور دارد. این میشود استقامت.
«اکرمنا بالهدی والاستقامه». بعد دیگر حالا حضرت مطالبی را میفرمایند که انشاءالله مطالعه میکنیم. من دو تایش را میخواهم عرض بکنم و بحث را تمام بکنم. به عنوان یک مجموعۀ علمی، این دو تا برای ما خیلی مهم است. مدرسه تعالی، مدرسه است دیگر. یک مجموعۀ علمی است. حال و هوای علمی باید تو تمام شعب مجموعه، در تمام فروع مجموعه باید نمایان باشد. هر قطعهای از مدرسه، هر ذرهای از مدرسه، هر پازلی از مدرسه را که دست رویش میگذاریم، باید ببینیم این روح و آهنگ کلی مجموعه علمی بودن تو تمام این قطعات دارد خودش را نشان میدهد. حالا پژوهش و آموزش که خب کارشان مشخص است. واحد IT هم همین است. رسانه هم همین است. افرادی که تو تک تک این بخشها دارند کار میکنند هم همینطور. اینها بعد از آن آهنگ کلی این مجموعه و این مدرسه، از آن روح کلی دریافت داشته باشند و باید پرداخت داشته باشند به آن روح کلی، باید از آن روح علمی بگیرند و به آن روح علمی پرداخت بکنند، خدمت بکنند. دارد به یک مجموعۀ علمی خدمت میکند.
مجموعۀ علمی را امام زمان برایش دو تا ویژگی میگویند. برای علما دو تا ویژگی، برای آنی که قرار است تعلیم بدهد، برای آنی که قرار است علم بگیرد. دو تا ویژگی. خیلی اینها مهم است. خیلی مهم! یعنی اصلاً همۀ اینها که تا حالا گفتم مقدمه بود برای این بحث: «إِنْ شَاءَ اللَّهُ رِزقٌ و تَفَضَّلَ عَلَی عُلَمَائِنَا»؛ تفضل کن بر علما ما «بِالزّهدِ وَ النَّصیحَه». خیلی عجیب است. این همه ویژگی برای علما. علما را این دو تا زمینگیر میکند. این دو تا از میدان به در میکند. خاصیت را این دو تا میگیرد از علما. هویت را این دو تا میدهد به علما. نمیفرماید به علما توفیق بده پرمطالعه باشند، کار علمی بکنند. ولی مهمتر این دو تاست: زهد و نصیحت.
زهد یعنی بیرغبتی. بیرغبتی به چی؟ به این شئون دنیایی، این شئون ظاهری، شئون حسی. منبر شلوغ، اسم پرطمطراق، جیب پرپول، پاکتهای سنگین، عناوین کشوقوسدار علمی، استادتمام، دکتر، عضو هیئت علمی دانشگاه فلان. و تو بیو هم همچین گنده بزنم فرو کنم تو چشمت هر کی که میآید اینجا. بعد بیست سال برایش زحمت کشیدم برای این کلمه که بنر را که میزند، قبلش بزنند دکتر. تازه متن را باید اسم را باید آبی بنویسم، دکترش را باید قرمز بنویسند که اگر اسمم را نخواند، نخواند. فقط دکتر را بداند که این دکتر است. دارد صحبت میکند. فامیلیام را هم نمیدانستی نگفتی، اشکال خیلی مهم نیست من فامیلیام چیست. مهم این است که من دکترم. حالا اینکه خودم نیاز به دکتر دارم، یک بحث دیگر است. اینها شهوتی دارد ها! واقعاً خیلی درکی ندارند نسبت به آن فضا تو آن عالم. این خودش یک شهوت است. عنوان حاج آقا، حضرت آیتالله، آیتالله العظمی. عظمای داستانی دارد. نمیدانی اصلاً عرق از سرش جاری میشود وقتی آیتالله را بدون عظما میگویند. احساس میکند سی سال تلاش علمیش پودر شده، مورد کتمان واقع شده. تمام فضایل علمی او. خیلی عجیب است. نفس ما خیلی.
زهد تو مجموعۀ علمی مهمترین ویروس رغبتهای آلوده است. رغبت به این چیزهایی که با آن آهنگ معنویت، با آن آهنگ عالم قدس جور درنمیآید. باید پیرایشگر بود. یک مجموعۀ علمی را همهمان هم وظیفه داریم به چشم یک ویروس باید نگاه کرد؛ هم به این تمایل، هم به این گفتمان. هم در خودمان نباید این باشد. تک تک عباراتی که میگویم با دقت هم خودم بهش توجه کنم، هم دوستان. هم خودمان به این تمایل باید حساس باشیم. تا زمزمه و وسوسه ازش تو وجودمان میبینیم، به شدت باید بکوبیمش. حال وقتی کسی دارد این زمزمه و وسوسه را ایجاد میکند و نجوا میکند تو مجموعهمان، خودمان آدم را نباید کوبید. حالا آن به هر حال آدمها، همه در یک سطحی از فکر و قدرت و اینها نیستند. ولی این نجوا، این پژواک سریع باید ساکت بشود. چقدر میدهند به این؟ چقدر میدهند آن یکی مجموعه، آن یکی موسسه چقدر میدهد؟ این معنایش این نیستش که ما که مسئولیم، نباید به این چیزها توجه کنیم ها! این معنایش این نیستش که اینها یک توجیهی باشد برای اینکه من مسئول توجهی نداشته باشم به اینکه آقا این شخصی که دارد زحمت میکشد بالاخره حق و حقوق عرفی و عادی که مترتب میشود بر کار او چقدر است؟ نهایت تلاشم را نکنم برای اینکه واقعی کنم دستمزد او را. نهایت تلاشم را نکنم برای اینکه این مجموعه را ثروتمند بکنم، برای اینکه بتوانم بهتر حمایت بکنم از این نیرو. این جهنم من است. من این جور امتحان میشوم. من این جور جهنم میروم. ولی آن نیرو چه شکلی جهنم میرود؟ این وسوسه هی میپیچد: اینی که زدم و حساب نکردها. آن ده دقیقه که آنجا اضافه بودم، چیز شدها. این یکی فلان شدها. این خود پژواکش تو وجود آدم وسواس خناس است. به زبان آوردن شیطنت است. بد است. خیلی بد است. به عنوان یک رذیله باید به منکر بد نگاه کرد. به این به چشم منکر. حقالناس، آسیب به مجموعه است. یک نفر شل بشود سر این قضیه، فروکش بکند، انگیزش فاصله بگیرد، تو چی میخواهی جواب بدهی؟ اختلال ایجاد کردی در یک مجموعه. آسیب زدی به یک آدم، به هدایت آن آدم، به هدایتی که از مسیر آن آدم به دیگران میرسید. مگر آدم هر چی به ذهنش میآید باید بگوید؟ خودکنترلی چی میشود؟ مدیریت خویشتن؟ مدیریت زبان را که قبلش حضرت، مدیریت زبان را مطرح میکند؟ خیلی مهم است. من مسئول زبانم را باید کنترل کنم. این کنترل زبان به نگفتن فلان کلمه و فلان شوخی و اینها نیست. اینها درجۀ دهم و صدم است. در مراقبت از زبان، درجۀ اول این است حرف چه اثری تو ذهن این آدم دارد؟ با فکر او چه میکند؟ چی را تو ذهن او برجسته میکند؟ چی را برایش پر اهمیت میکند؟ نسبت به چه چیزی بیتوجه میشود؟ چی برایش از اهمیت میافتد؟ اینها آن اولویت توجه در گفتار من است. حالا یک شوخی، یک طنزی، یک کلمهای. ما حساسیتها را میآوریم روی اینها. آثار مخرب نسبت به آن بیتوجهیم. این الحمدالله حرف لغو نزد. اِضلال کرد. لغو کجا بود؟ ای کاش حرف لغو بزند. میگفتش که آن عالم بزرگ اسمشان را نمیآورم. بگو من کوچک بودم، رضوان الله علیه. سحری در زمستان پدرم من را برای تهجد بیدار کرد در نماز شب. کوچک بودم، کم سن و سال بودم. برگشتم پدرم را نگاه کردم. این خانهها را نگاه کردم، چراغها خاموش است. حالا با همان ادبیات نثر فارسی قدیم. گفتم: «پدر! پدرجان! مثلاً این مردمان در این شب بلند زمستانی همه بخوابیدندی. عبادت نمیکنند. جان پدر! ای کاش تو نیز میخوابیدی و این طور تعرض به آبروی مردم نمیکردی.» نماز شبی که از تویش پریدن بین آن در تحقیر و قضاوت دیگران در بیاید. اینها گم کردن مقیاسها و اولویتهاست. زهد همین است. زهد یعنی یادت نرود چی اصل بود. تو آن صدق نیت ربط دارد. رغبت تو به آن تکلیف باشد. به آن باری که روی دوشت است. به آن اثری که بر آن مترتب میشود. این آقای غفوری. حالا چون نیست الان میشود پشت سرش خوبش را گفت. یک وقتی ازش تشکر میکنم بابت زحمتی که میکشی. کار زیادی توی موضوعی. میگفتش که این مخاطبین مثلاً بابت این وقتی که میگذارم و اینها، توی مثلاً صد تا، چهار نفرشان دعا میکنند. من به شوق همان دعای این چهار تا، این کار را انجام میدهم. خودش مصداق توجه و رغبت به یک امر ابدی است. اینها خودش مصادیق زهد است. یعنی من تو حسابم این نمیآید که بابت این پنج تا کار مثلاً حقوقش کجا افزایش پیدا میکند؟ مثلاً چه میدانم این مزایای نسبی که باید بیاید. به این توجه دارم که آقا یک دعا این وسط باشد. حالا دعای اینها هم نباشد، دعای امام زمان که هست. دعای امیرالمومنین که هست. من محتاج آنم. آنی که ارزش دارد، آن است. از این صد تومان دویست تومانها که هزار جا آمده، هزار بار آمده. از این ور آمده، از آن ور رفته. نفهمیدیم کی آمد، کی رفت. میگویم اینها برای من مسئول نیست ها که بخواهم به این چیزها توجه کنم. پول چرک کف دست است. من غلط میکنم به این توجه کنم. من وظیفهام این است که آن چرک کف دست را برسانم به افراد. به عنوان یک عضو، به عنوان عضو این مجموعه، وقتی به این قضیه توجه میکنم چه ارزشی دارد در برابر آن آثار بلند؟ بعد من ذهنم را مشغول اینها کنم، از آنها بیفتم. بعد کمکم اینها بشود برای من انگیزه.
یک بار یک دوستی به من زنگ زد. این وسوسهها تو وجود همه میآید دیگر. آقا مثلاً این جلساتی که میروم مثلاً پاکت نمیدهند. فلان نمیکنند. مثلاً بیایم مثلاً از قبلش یک برنامهریزی بکنم از این به بعد یک تعیین تکلیفی بشود. مثلاً بگویم اول پولش را بدهید. مثلاً من چیزی نمیگویم. اینها باید شعورشان برسد. از این حرفها که میپیچد تو ذهن همهمان هست. تا آدم بالاخره قوی بشود از این چیزها خلاص بشود. رفیق زنگ زد، گفتش که یک کسی به من یک پولی داده. آن موقع پول خوبی بود. خیلی سال پیش. مثلاً فکر کنم دویست هزار تومان بود. آن موقع گفتش که به من گفته که آقا این روضههایی که میخوانی پاکت نمیدهند. بابت هر جلسه این قدر از این بگو. من که روضهخوان نبودم. گفتم تو روضه میخوانی این ور و آن ور. این پول برای ما. گفتیم آقا نه فلان. گفت نه! پیامبر (ص) فرمودند: جمله قشنگی است و آن را بگویم. «رُبَّ حامِلِ فِقهٍ اِلَی مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ». چه بسا طرف حامل فقهی است به یک کسی دارد تحویل میدهد که افقه از خودش است. حالا اینجا خیلی هنرمندانه و با بلاغت بالا گفت. «رُبَّ حامِلِ وَجْهٍ الی مَن هُوَ اَوجَهُ مِن فِقه الی مَن هُوَ اَفْقه مِنه» این وجه به معنای پول بچه ی رایج. «اِلَی مَن هُوَ اَوجَهُ مِنه». این وجه دوم به معنای وجیه، آبرو. یعنی صلاحیت «رُبَّ حامِلِ وَجْهٍ الی مَنْ هُوَ اَوجَهُ مِنه.» خیلی جمله قشنگ و رندانهای هم گفت. و بعد دیگر من از آن به بعد دنبال این بودم که هیئتهایی روم که پاکت ندهند. چون آنها هر چقدر پاکت از این پاکتی که من کمتر بود، خاک بر سرت کنند بیا ببین این جوری است. اگر قرار باشد تأمین بشود، این جوری تأمین میشود. بعد با خودم میگفتم تو میگویی که کاش پاکت ندهند. از آن پاکت برداری. این هم که پاکت دنیایی است. یک پاکت اخروی هم هست که ای کاش پاکت از آنها بهت بدهند. تو تا حالا به آنش فکر نکرده بودی. این را بهت نشان دادند که بدانی آنها هم هست. اینها خیلی مهم است.
عالم اولین چیزی که نیاز دارد چیست؟ زهد. دومیش نصیحت. نصیحت به معنای موعظه نیست. به معنای یکرنگی است. دودوزهباز نباشد. لایکش نباشد. ادایی نباشد. امثال بنده به لفظ و کلام و اینها. بعد تو واقعیتها که میآید، ما برای مردم مثلاً بالا منبر میگوییم عاشقان امام حسین (علیه السلام)، نوکران امام حسین (علیه السلام)، در جمع باصفا و نورانی شما مثلاً یک چیزی هم به ما بدهند. بعد از آنجا که میآیم پایین تو حرم یک تنم. عاشقهای امام حسین (علیه السلام)، زائران امام حسین (علیه السلام)، نوکران امام حسین (علیه السلام)، پای منبر من باید باشد. من بالا منبر باشم. و بالاخره باید یک جوری تورم باید باشد. عناوین همه مال آنهایی است که تو تور منند. بیرون تور من اصلاً زائر امام حسین (علیه السلام). سر سگ تویش بجوشد. خیلیها! این میشود یکرنگی. یک رنگینکمان بوس میکرد. میگفتند چرا؟ میگفت سیده و اینها. بچهها، بچههای کوچک را میگوید خوشگل، مشکل. لپهای آبدار و اینها، هی بوس میکرد. گفتم بابا زشت است. تو سن و سالی ازت گذشته. مردم فکر یک بچه آوردن. کچل کچل زشت خوشگلند. این قضیه آخه صادقه. چون بحث گفتم ببوس. تناسب حکم موضوع. گفتند آقا این هم سیده. گفت یک نگاهی کرد. خیلی رغبت نمیجوشد. این جور میشود. یعنی ما میگوییم امام زمان، خدا و پیغمبر اینها، ولی خدا پیغمبر اینها فقط منبر و فقط منبرهای شلوغ و فقط آن جاهایی که پاکت است و ضبط بشود. اینهاش خیلی مهم است. عوامل دخیل درش این چیزهایش. این یکرنگ نبودن. اینکه نصف شب در خانهات بیاید، پناه آورده، هدایت میخواهد. مگر تو نمیگویی کار من هدایت است؟ بیا! این الان کیس هدایت است. اینجا آدم خودش را نشان میدهد که این تا به حال دنبال هدایت و خدا و تربیت نفوس و دلسوزی برای مردم و این چیزها نبوده. یکرنگی.
«و تَفَضَّلَ عَلَی عُلمَائِنَا بِالزُّهدِ وَ النَّصِیحَه و عَلَی الْمُتَعَلِّمِینَ» به آن کسانی که دانش میگیرند «بِالْجَهِدِ وَ الرَّغبَه». اینها چی میخواهند؟ کوشش، پیگیری، جهد و چی؟ و رغبت. از آن شور و شوق و انگیزه نیفتند. آنی که دارد یاد میگیرد این را میخواهد. آنی که دارد یاد میدهد چی میخواهد؟ یکرنگی، زهد. اگر قرار باشد آنهایی که اینها، آنهایی که به ما یاد دادند، درسمان دادند، اگر دنبال این منافع بودند که چیزی به ما نمیرسید. با استادانی داشتیم حقاً و انصافاً باصفا و خیلی برای من جالب. دبیرستان پا شده آمده. آن هم دبیرستان غیرانتفاعی، پولکی. تو فضاهای کاسبی. من از بچگی کاسبی میکردم. از سن خیلی کم. بانک. تکفرزند بودیم و پدرمان هم مکنت خوبی داشت. ولی یادم نمیآید من تو عمرم از بابام هیچ وقت پول خواسته باشم، پول گرفته باشم. از بچگی خودم کار میکردم، پول درمیآوردم. آن کارهایی که در توانم بود. بعد آمدم تو فضای حوزه. کلاسهای خصوصی و چه میدانم CDهای آموزشی گران. آمدم تو حوزه دیدیم که مثلاً به فلان طلبهای میگوییم آقا میآیی فلان کتاب را به من درس بدهی؟ بعد میگفت آره. بعد مثلاً من تعجب میکردم که این مثلاً قبلش نمیگوید مثلاً این قدر باید طی کنیم و مثلاً این قدر پول جلسه، این قدر و اینها. گفتم یعنی چی اینها؟ چرا درس خصوصی دارد طرف میدهد؟ پول نمیگیری؟ چرا طی نمیکند؟ خیلی برایم عجیب بود. روال است اصلاً.
آن دنبال یک همچین کسی میگردد که بیاید بهش بگوید بیا من درس بده. از خداش است. دنبال این است که درس را یاد بگیرد، دنبال این است که یکی دیگر درس را یاد بگیرد. رغبتش به این است. دنبال این است که یک پولی در بیاورد، نیست. همینها باعث میشد که هم طلبه رشد بکند، هم دیگران رشد بکنند. بعد استادان درجه یکی داشتیم که اینها مثلاً این ساعت تدریس، اگر دانشگاه میخواستند درس بدهند، خدا تومن کاسب بودند. یکی از استادانی که خیلی حق به گردن ما دارد، من یادم نمیرود. من کم سن و سال بودم. ۱۸ سالمان بود. ما معمم شدیم. امروز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) است. خدا رحمت کند آیتالله صافی گلپایگانی. ایشان عمامۀ ما را گذاشت. اوایل معمم شدن بود. «لم» یک مقدارش را خوانده بودیم. یک مقدار هم داشتیم میخواندیم. کتاب نکاح را میخواستم درس بگیرم. استادی داشتیم ما ساعت قبلش به نظرم اجاره درس داشتیم با ایشان. یک درس دیگر بود. بهشان گفتم که حاج آقا! نکاح را وقت دارید، یک ساعتی خودتی تنها؟ گفتم آره. گفت من ۱۱ تا ۱۲ هم خالی است. بعد گفتم کجا؟ گفت همین جا تو این هشتی. این حوزهها هشتی دارد. نمیدانم دیدید؟ روی زمین سرد تو زمستان سال ۸۶. آن برف سنگینی که تو سرما آمد. روی زمین مینشست. ما هم روی زمین مینشستیم. مثل یک کلاس ۵۰ نفره. همان قدر انرژی و وقت و اینها تو زمین. حتی اتاق و کلاس و اینها نداشتیم. ایشان روی زمین به ما درس میداد با اینکه بهترین دانشگاهها میخواستند، میخواستند. خواستن اجازۀ شدش که برود تدریس بکند و پول بگیرد. با یک دلسوزی. این نصیحت همین است. زهد و نصیحت. بیرغبتی و دلسوزی. بعد من گاهی اهمال میکردم، سستی میکردم. ایشان یک چیزی میگفت: بابا! این کلاس چرا نمیآید؟ این چرا امروز تعطیلش کردی؟ این چرا این جوری کردی؟ بعد چند وقتی، چند ماه بعدش ما ماشیندار شدیم و بهشان گفتم که حاج آقا! من ماشین هم دارم. ایشان گفتش که خب خوب است. بیا درس را با همدیگر این ور و آن ور بریم. از آنجا شروع شد. این قبور علما و کلاسهای علما و این جلسات فلان اینها همه را همان جا. ایشان ۱۳ سال فقط شاگرد آیتالله پهلوانی تهرانی بود. ما خیلی با بزرگان محشور بودیم. آقای کشمیری و چه میدانم مرحوم آقای عیاضی و اکثر این بزرگان را دیده بود، تلمذ کرده بود. آن موقع هم خب خیلیها در قید حیات بودند. ایشان خیلی تأکید داشت بریم نماز آقای بهجت. بعد با هم میآمدیم دیگر. معمولاً به اذان ختم میشد. مسجد امام رضا (علیه السلام) که تو گذرخان بود. یک نماز را با هم میخواندیم. نمازهای بهجت دیرتر شروع میشود. مسجد آقای بهجت نماز دوم را بخوانیم. قبلش مباحثه، بعدش مباحثه. بعد دیگر باب همه کتابها شد. یعنی با کتاب نکاح شروع شد و بعدش کتاب ارث و چه میدانم مکاسب و فلسفه و یک دور قرآن و لغت و تفسیر و عرض کنم خدمت شما که عرفان نظری و چه میدانم اصول و رسائل و همه چی. ما پای جفت ایشان بودیم. قم با هم بودیم. تهران با هم بودیم. شمال با مشهد با هم بودیم. این زیر بهشت ثامن، زیر صحن این کنجهایش، این پشتمشتاش. الان دیگر قبور تا آنجا آمده است. این قدر آنجاها نشستیم ما درس خواندیم، مباحثه کردیم. احوالات معنوی هم داشت و اینها. مثلاً مابین کلاسها میگفت خب الان وقت محاسبه است. محاسبه نفس بکنیم. قبرستان. میگفتش که بریم قبرستانها. مثلاً میرفتیم قبرستان بقیع و جمکران از جمله قبر حاج آقا فخر تهرانی. یادم نمیرود. بیدریغ میبخشید. بعد میگفتش که من یک وقتهایی مثلاً میگفتم که بابا حاج آقا! این باشد برای خودمان دیگر. کسی دیگر را نبریم. مثلاً فلان درس اخلاق گفتم باشد برای خودمان. شلوغش نکن. ایشان تشر میزد: اینهایی که اینها روزی من شده، به خاطر اینکه من بیدریغ بخشیدم. خدا هم بیدریغ بهم داده است. میگفت من هیچ وقت ماشینم خالی نمیرفت زمان که ماشین داشتم و چشمشان ضعیفتر شده بود، نمیتوانست رانندگی کند. وقتی که ماشین داشتم، هیچ وقت خالی نمیرفتم. الان بیماشینم، هیچ وقت بیماشین نماندم. همیشه یک ماشینی میآید. از این دستی که دادم، از آن دست برگشته است. این جوری بودم. این جوری هم خدا نصیب کرده است. قید و شرط و فلان نگذاشتم که آقا این جور باشد، فلان باشد. بعد فلان. بعد ۲۰ نفر باشید، این قدر میگیرم. ساعتش فلان باشد، فلان جا باشد، کلاس رسمی باشد، ثبت حوزه بشود. این قید و بند را نزدم. خودم بیقید و بند بهم داده است. خلاصه کتاب نکاح، رستوران بخشهای خیلی ناجورش، قسمت نکاحش رسیده بود کنار قبر حاج آقا فخر تهرانی بودیم. تند تند توضیح میداد. حاج آقا! نظرتان چیست؟ سر قبر ایشان من خجالت میکشم، به روی ایشان نیاورم. انشاءالله که خدای متعال به ما توفیق بدهد عمل کنیم به این مضامین. انشاءالله عامل باشیم. بنده خودم انشاءالله عامل باشم دوستان هم نکاتی که هست را بگویند، منتقل بکنند. حالا مستقیم، غیرمستقیم، باواسطه، هر طور که به ذهنتان میرسد. حتی اگر احساس کردید مثل بنده ترتیب اثر نمیدهد، ناامید نشوید. خدا کریم است. انشاءالله لطف میکند. یک وقتی بالاخره ما ملتفت میشویم، میفهمیم، سربه راه میشویم، عمل میکنیم. انشاءالله که خدای متعال این رحمتی که جاری کرده را مستدام بدارد بر ما. این توفیق و عنایتی که نصیبمان شده، برقرار بشود. واقعاً بنده این مجموعه را خودم نگاهم این است، به چشم لطف بزرگ خدای متعال میبینم. نمیدانم حالا بقیۀ رفقا حسشان نسبت به این مجموعه چیست؟ اولاً کارهای نمیدانم خودم را تو مجموعه؛ چون واقعاً هم کارهای نبودم. از اولش هم یک دست دیگر همه کارها را پیش برده است. زحمت اصلیش هم که روی دوش رفقا بود. آن اوایل آقای فاطمی خیلی زحمت کشید. شمسایی از همان اوایل به مجموعه اضافه شد. بار سنگینی را از اول روی دوش کشیدن. عاشقانه. واقعاً! واقعاً عاشقانه! یعنی یک وقتهایی خود من سر یک سری قضایایی میآیم یک داد و بیدادی میکنم، باز آقای شمسایی میآید من را آرام میکند. آدم وقتی یک چیزی را برایش تمام وجودش را خرج کرده، این جور احساس تعلق میکند بهش. این نکته مهم، حسی که آقای شمسایی، آقای فاطمی به مجموعه دارند، من احساس میکنم اگر این تعبیر به نظرم باید درست بشود، اگر نگویم از بچه خودشان بیشتر علاقه دارند، من فکر میکنم کمتر علاقه ندارند قطعاً. یعنی مثل بچه خودشان به این مجموعه علاقه دارند؛ چون به نظرم دهها و صدها برابر زحمتی که برای آنها میکشند و کشیدند برای مجموعه کشیدند، خودشان را خرج کردند. خون دلهایی که خوردند، وقتی که گذاشتند، روح را که درگیر کردند برای این کار. یک خدا قوت جدی هم به برادر عزیزم که من به ایشان واقعاً علاقه دارم. همیشه هم ذکر خیرشان در غیابشان هست. حالا جلو رویش برای اینکه پررو نشود نمیگویم، ولی پشت سر معمولاً هست. آقای داوودی حقیقتاً زحمت میکشد، مایه میگذارد. و هم به لطف خدا آدم پختهای است. آدم ورزیدهای است. انسانی است که خردمندانه و سنجیده رفتار میکند. این خیلی مهم است. یعنی رفتارهای هیجانی و بیقاعده خیلی آسیب میزند به کار. آدم با تأمل، با سنجش عواقب را تحلیل کردن تو هر موضوعی، این شکلی ورود پیدا بکند. و صمیمانه، گروکشی نکند، انتقامگیری نکند. حتی وقتی که دلخور میشود، دلخوریه مانع از اینکه تدبیر بکند و فکر بکند نشود. اینها خیلی مهم است. ایشان هم نعمتی است برای مجموعه. لطف خدا بوده. لطف امام رضا (علیه السلام) بوده حضورشان. انشاءالله که این حضور برقرار بشود. آن چیزهایی که احتمالاً رنجیده میکند ایشان را، خسته میکند، انشاءالله آنها را خدا بردارد از سر راه و انگیزش مضاعف بشود. نشاطش بیشتر بشود.
از بقیۀ رفقا هم به طور خاص دیگر تک تک رفقا را یک به یکشان تشکر میکنم ازشان. دیگر حالا فرصت نیست دانه دانه یاد بکنیم. آقای آشفته عزیزمان هم خیر مقدم بهشان بگوییم. حضورشان را حالا من زیاد صحبت کردم، علاقهمند شدم به ایشان و ایشان را آدم جدی و کاربلدی احساس کردم. جوری یافتمشان و حتماً هم همین طور است انشاءالله. از برکات حضورشان بیشتر بهرهمند میشویم. بخش پژوهش انشاءالله تو غلطک بیفتد. یک کار سریع انشاءالله داشته باشد. بار سنگین. بزرگواری! سلامت باشید. آقای داوودی تو بخش پژوهش خیلی زحمت کشیدند، ولی دست تنها بودنش خیلی بهش آسیب زد و باعث میشد کارها خیلی به خروجی مانند کارم تا وقتی به خروجی محسوس نرسد، آدم قوتی و دلگرمی پیدا نمیکند برای ادامهاش. با این حال ایشان ناامید نشد و کار را ادامه داد. الان که بار ایشان هم خوب مضاعف شده و انصافاً هم مردانه ایشان زیر بار کار آمده و کار به عهده گرفته. مضاعف شدن کار باعث نشده که این کارها به این معنی که تقسیم انرژیشان تقسیم بشود، هر دو تا کار زمین بماند. اتفاقاً انرژیش مضاعف شده و دو تا کار را پیش برد. انشاءالله بخش پژوهش هم تو روال بیفتد. دل ایشان گرم بشود و آن خروجیهایی که مد نظر بوده انشاءالله حاصل بشود.
بقیۀ بخشها هم همین طور. حالا دانه دانه میشود من اسم بیاورم هم از رفقا هم از کارهایشان و تشکر بکنم. واحد IT به هر حال همیشه تو مجموعه کارهای فوقالعاده انجام داده است. یکی از بخشهایی که مایۀ آبروی مجموعه است، وقتی که مجموعه معرفی میخواهیم بکنیم جاهای دیگر، واحد IT حق این شکلی است. یعنی این قدر این کارها، کارهای قوی است. همین تازگی ما با مجموعۀ مشکات آقای قاسمیانی یک جلسهای بود و اینها دنبال این بودند که مدرسه مجازی بزنند و ارائه شد کارها و اینها. خیلی به وجد آمده بودند، تعجب کرده بودند که آقا چقدر کاری که شما انجام دادید از جهت نرمافزاری کار بزرگ و شگفتانگیزی است و میگفتند که اصلاً ما آرزومون است که مثلاً برای جملۀ ناتمام. به این صورت که مشکات بتوانیم یک همچین فضایی ایجاد بکنیم. به هر حال زحمت نیروی متخصص، پرتلاش و پیگیر. به طور خاص هم باید تشکر کنم از آقا مجید متین عزیزمان و رفقایش، حامد آقای رجب پور عزیزمان که از اول کار را ایشان شروع کرد. از بقیۀ رفقا هم تک تک دیگر باید اسم ببرم. توسلیان بابت مشاورۀ غذای اخلاقی، بابت زحمات. حالا آلاشاپ که خب خودش یک پروژهای بود. آقای اخلاقی هم از نیروهای بسیار پرتلاش و پرانرژی. نیروی خدومی است ایشان و خدمت شما عرض کنم که انرژی خیلی زیادی میگذارد. وضعیت روانی شان هم خیلی درگیر میشود با موضوع و به هر حال این خودش یک حسن خیلی مهم است. یعنی کار مجموعه را کار خودش میداند. تفکیک نمیکند که مثلاً من سهمم این قدر است، من تا این جایش به من ربط دارد، بقیهاش به من ربطی ندارد. نه! میگوید وقتی کار مجموعه است، به من ربط دارد؛ چون من به مجموعه ربط دارم. مجموعه زمین بخورد، من زمین خوردم. این خیلی چیز مهمی است. خیلی حسن بزرگی. ما باید به این مسئله توجه داشته باشیم. حسن همدیگر را باید ببینیم و به حسن همدیگر باید توجه داشته باشیم. آن چیزی که تو نگاه ما به هم اولین چیزی که به ذهنمان میآید آن خوبیهایی است که در طرف. این خیلی مهم است ها! این خیلی نکته مهم است. یک مجموعه تا این روح درش دمیده نشود، تعامل شکل نمیگیرد. وقتی ما به هم نگاه کنیم، اولین چیزی که به چشممان میآید عیب طرف است. نقطه ضعف طرف است. دچار گسست میشویم. از هم فاصله میگیریم. قطعاً هر کدام از این بچهها یک محاسنی دارند، بلکه بیشتر از یکصد تا محاسن دارند که آدم به آنها که توجه بکند، کار تو روال میافتد. این ارتباطات قویتر میشود.
آقای غفوری هم که خب از قدیم ما خدمتش بودیم و زحمت میدادیم و بازگشت پرقدرتی داشتند. برنامهها را هم یک ارائه دادند به بنده. خیلی توی فشار کاری زحمت کشیدند. جلسه ده دقیقه قبل جلسه. خب! خیلی برنامه خوبی است و یکی از آرزوهای ما این است که بخش بینالملل انشاءالله فعال باشد. ظرفیتش هم داریم، وظیفهاش را داریم. در واقع انشاءالله این هم ایشان به مثل کارهای قبلی که هر وقت الحمدالله آقای غفوری کاری را دست گرفته، موفق بوده. یعنی این نسبت به ایشان داریم واقعاً. جواد! هر موضوعی که تو مجموعه ورود داشته کار دست گرفته، موفق بوده است. انشاءالله اینجا هم همین طور. آقای محمدی هم که دیگر آچار فرانسۀ مجموعه و مدیر پنهان دولت سایه تعالی. آقای ایزدی هم یک تشکر ویژه و تشکر پایانی از سوگلی مجموعه آقای غلامرضایی دارم.
غلامرضایی هم به طور خاص. تشکر آخر. رسانه واقعاً گردن گرفتنش کار حضرت فیل بود. یعنی شرایط یک طوری بود که برای رفقا میدانند که من نسبت به رسانه از همه جا حساسترم. به قول حسین: «بقیه جاها سر در نمیآوری.» من واقعاً تند برخورد میکنم با این رفقا. حالا خانم چهره گشا که واقعاً یک عنصر بینظیری است. یعنی آره. جز دلسوزی و محبت و تلاش و فداکاری، اصلاً انگار به این بندۀ خوبِ خدا، خدا چیز دیگری نداره. این سهمخواهی و توقع و ناراحتی و ناراحتی هم اگر باشد، باز تو قالب دلسوزیش است. خیلی آدم فوقالعادهای. خدا بهش بخشیده است این صفات را. خب! انشاءالله که عاقبتبخورده و خوشبخت باشد انشاءالله.
و تو این شرایط به هر حال آقای غلامرضایی کار را دست گرفت و خب کار سختی بود. اولاً که خب طلبه فاضلی است غلامرضایی و اهل درس. تو درسش موفق بوده. باهوش است. خب اینها را همه میدانید در موردش. کسی تو این سطح با این اِشِل بخواهد توی همچین کاری بیاید، آن هم یک همچین مسئولیتی را به دست بگیرد، واقعاً خودش این فداکاری حاکی از عشق این آدم است. خب این مشخص است. یعنی همه میشناسند علی غلامرضایی را که آدم با محبت و دلسوزی است. دنبال اینکه برای خودش یک چیزی جمع بکند و یک جایی را پله بکند، نردبان بکند، بپرد یک جای بالاتر، نیست. این خیلی حسن بزرگی است. هر کی آمد تو این جوری نبود، دست تکوین امام زمان از مجموعه دورش کرد. این را ما با وجودمان حس کردیم. هر کی به تعالی به چشم یک سکو نگاه کرد که از اینجا بپرم کجا؟ حذف شد. جای دیگر هم چیزی نصیبش نشد. هر کی آمد اینجا خودش را خرج کرد و واقعاً عاشقانه کار کرد، اتفاقاً بزرگتر از اینها هم نصیبش شد. آن بزرگی هم به آن اعتبار و عنوانه و اینها نیست. آن بزرگیه به آن هویت بزرگتر، به آن سعۀ وجودیه. یعنی بتواند تو یک ظرف بزرگتری خدمت کند امام زمان (علیه السلام).
این نکته مهم است. ولی غلامرضایی از آن بچههایی است که دنبال پله کردن تعالی نبود. دنبال فدا کردن خودش بود. برای مجموعه آمد یک باری را از روی دوش این مجموعه بردارد. عاشقانه آمد. سختی و زخم هم بالاخره این کاری که دست گرفته زیاد دارد. یعنی اذیت تو کاری که دارد خیلی زیاد است. من میدانم کار رسانه خیلی کار خطیری است. خیلی. یعنی نابود میکند آدم را. شما یک جایی هستی که آقا تو معرض دیدی. قضاوت میشوی. همه کارها به اسم تو تمام میشود و همه درگیری بیرونی و مجموعه با تو است. و خیلی کار ظریفی است. حساس است. یک ذره جابهجا بشود متلاشی میکند همه چیز را. بعد صد تومان کار خوب داشته باشی، نه به چشم میآید، نه تحسین میشود. یک ذره که اشتباه میشود، صدای همه بلند میشود. انشاءالله که عاقبت بخیر باشیم. تحمل کردید ببخشید.
خدا به همهتان خیر بدهد. انشاءالله این رفاقتها و صمیمیتها برقرار باشد. خدای متعال کدورتهایی که گهگاهی ناخواسته ممکن است تو مجموعه پیش بیاید را به آبروی امیرالمومنین (علیه السلام) دفع بکند از این مجموعه. انگیزههایمان بیشتر از قبل، خالصتر از انرژیهایمان بیشتر، رونق کارمان مادی و معنوی انشاءالله بیشتر و امضای امام زمان (عجلالله فرجه) انشاءالله پای کار تک تک رفقا باشد. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دورهمی تعالی
دورهمی تعالی
دورهمی تعالی
در حال بارگذاری نظرات...