برنامه ریزی سالیانه

برنامه ریزی سالیانه

00:38:54
58

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
و لعنه الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
شب قدر را به دو بخش تقسیم کرده‌اند: بخش اول از اذان مغرب تا نیمه‌شب شرعی؛ بخش دوم از نیمه‌شب شرعی تا اذان صبح. بزرگان سفارش می‌کردند نیمهٔ اول شب به استغفار بگذرد و نیمهٔ دوم به دعا برای یقین. در واقع، اگر بخواهیم این عبارت را جور دیگری بازخوانی کنیم، این است: نیمهٔ اول شب قدر به برنامه‌ریزی برای آینده بگذرد و نیمهٔ دوم به خواسته‌هایی که داریم. در واقع، در نیمهٔ اول کارهایی که ما باید بکنیم مرور می‌شود و در نیمهٔ دوم کارهایی که خدای متعال از او توقع داریم و می‌خواهیم برای ما رقم بزند.
شب قدر، شب برنامه‌ریزی است. بخشی از کارها به‌عهدهٔ خود ماست. ما نگران رزقمان، نگران تقدیراتمان هستیم، قطعاً؛ ولی «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.» خودمان اگر تصمیم گرفتیم، خدای متعال برای ما تصمیمی خواهد گرفت؛ تصمیم ما را امضا خواهد کرد. یکی از بزرگان می‌فرمود —از کسی نقل می‌کرد— که آن شخص یک سالی شب قدر در همین بابل شما، شب بیست‌وسوم ماه مبارک رمضان، اتفاقی برایش افتاده بود. به‌اصطلاح بزرگان، مکاشفه‌ای به او پیش می‌آید. خب، گاهی لطافت‌هایی که انسان‌ها دارند، لطافت‌هایی که مکان‌ها دارد، لطافت‌هایی که زمان دارد، این‌ها باعث می‌شود که پرده‌ای کنار برود و انسان چیزی ببیند یا از چیزی باخبر شود. چه شبی بهتر از شب قدر؟ چه جایی بهتر از مسجد؟
در مسجد مشغول عبادت و مراسم و این‌ها بود. آن شخصی که تعریف می‌کرد —که بنده آن شخص را می‌شناسم— در مراسمی بود. جمعیتی بودند. یک لحظه پرده‌ها کنار رفت. به‌اصطلاح «من دیدم که ملائکه دارند پایین می‌آیند»: «تنزل الملائکه و الروح». خب، ملائكه مختلف‌اند. برخی از ملائکه حوزهٔ کاریشان فقط در حوزهٔ حمل‌ونقل است؛ روح را می‌آورند و می‌برند. آوردن و بردن روح کار این‌هاست: «ملک نقاله». برخی ملائکه کارشان تدبیر است. برخی ملائکه کارشان رزق است؛ رزق را تقسیم می‌کنند و می‌آورند. برخی ملائکه حامل علوم و معارف‌اند. تقسیم‌بندی می‌کردند حضرت استاد آیت‌الله جوادی آملی، چهار ملک اصلی عالم را جبرئیل، میکائیل، عزرائیل، و اسرافیل. میکائیل را متولی امور رزق و روزی و این‌ها می‌دانستند؛ جبرئیل علوم و معارف را. حالا اصطلاح امروز: وزارت علوم، وزارت آموزش‌وپرورش؛ آن طرف حمل‌ونقل و ترابری و رفت‌وآمد با حضرت عزرائیل و ملائکه تحت امرشان؛ آن طرف وزارت بازرگانی و مانند این با حضرت میکائیل؛ آن طرف هم دیگر وزارتخانهٔ مخصوصی است که هنوز فعال نشده و مال بعد از این عالم است که آن دیگر در اختیار حضرت اسرافیل است.
خب، این ملائکه همه‌شان نزول می‌کنند در شب قدر، هر کدام به‌فراخور کاری که دارند. کسی لطافتی داشته باشد، حال‌وهوایی داشته باشد... این‌هایی که شب قدر، شب بیست‌وسوم، «هزار تو انزلنا» می‌خوانند، این‌ها به‌فراخور استعدادشان، حال‌وهوایشان، ممکن است برخی از این‌ها را ببینند و با این‌ها ارتباطی برقرار کنند. این شخص می‌گوید: «من شب بیست‌وسوم ماه مبارک، ملائکه‌ای را دیدم که این‌ها برای بردن پرونده‌ها آمده بودند. این‌ها مسئول حفاظت از مال و ثبت و ضبط و خلاصه ثبت اسناد و این‌ها بودند.» ما پرونده‌هایی داریم. پرونده‌های یک‌ساله است؛ سر سال پرونده تغییر می‌کند. پرونده یک‌روزه داریم، پرونده یک‌هفته‌ای داریم، پرونده یک‌ماهه داریم. این‌ها هر کدام متولیان دارند. در روایتی که خدای متعال از رحمتش این است که ملائکه روز با ملائکه شب فرق می‌کنند. این‌ها از گناه شب خبر نمی‌شوند، آن‌ها از گناه روز خبر نمی‌شوند. می‌آیند و می‌روند. برخی یک‌هفته‌ای‌اند، برخی یک‌ماهه، برخی یک‌ساله، برخی از تولد هستند تا موقع مرگ، و برخی بعد از مرگم هستند.
در روایت است که کسی کربلا مشرف بشود، ملائکه‌ای همراه می‌شوند؛ چهار هزار ملک به او یار می‌شوند که این‌ها بعد از مرگشم همراه‌اند. کنار قبرش استغفار می‌کنند برایش تا قیامت. کربلا می‌روند به نیابتش. این شخص می‌گوید: «من دیدم شب قدر، شب بیست‌وسوم، ملائکه‌ای آمدند. پرونده‌ها را از روی شانه این‌ها کندند.» پرونده اعمال یک‌ساله. خب، هر کسی می‌داند وضعش چطور است. خود من می‌دانم از پارسال تا امسال، تا امشب چه گلی به سر خودم زدم، چه کردم، از اوضاع خودم خبر دارم: «جواب نفس الیوم حسیبا.» خدا آدم می‌داند که چه‌کاره است. این پرونده‌ها را که از روی شانه این‌ها کندند، دیدم برخی پرونده‌ها خیلی سیاه است. برخی از شدت سیاهی ازش دوده می‌ریخت، مثل ماشین‌هایی که روغن‌سوزی دارند، موتورش خوب کار نمی‌کند. چطور دوده سیاه می‌زند؟ بعضی پرونده‌ها دوده سیاه می‌ریزد. پرونده‌های قطور. برخی پرونده‌ها چرک‌پخش. پرونده‌ها تمیزتر. این که پرونده‌هایی که جابه‌جا کردند و بردند، در همان حال مکاشفه صورتم را برگرداندم، یکی از علما را دیدم. ایشان به من گفت که «می‌خواهی پرونده‌ات مثل این‌ها سیاه نباشد؟ شب قدر سال بعد پرونده‌ات سفید باشد، تمیز باشد؟ روزی یک دانه زیارت عاشورا بخوان.» زیارت عاشورا می‌شوید. محبت اباعبدالله، اشک بر اباعبدالله، زیارت اباعبدالله، سلام به اباعبدالله، هر چه که ربط به اباعبدالله داشته باشد، «مکفرال السیئات».
شب قدر، شب برنامه‌ریزی است. باید برنامه بگذاریم؛ برای توسل در طول سال برنامه‌مان چیست؟ رزق ما متناسب با همین می‌آید. اگر کسی حال توسل داشت، زیارت مداوم هم گیرش می‌آید. متناسب با حال ما به ما روزی می‌دهند. فضاهای آدم‌ها را می‌بینید. یکی می‌رود حرم امام رضا، روزیش خوب است. علمای حرم را پیدا می‌کند. چشمش که کار می‌کند، یه نگاه که می‌کند... یه بعضی رزق‌های دیگر دارند. نمی‌خواهم دیگر در این شب عزیز خاطر شما را مکدر کنم با برخی عبارت‌هایی که زیبا نیست. بعضی‌ها هم حرم امام رضا می‌روند، صحنه‌های دیگری می‌بینند؛ چیزهای دیگری به چشمشان می‌آید، با چیزهای دیگر مواجه می‌شوند. وقتی هم در خیابان می‌روند، یک طیف آدم‌ها سر راهشان قرار می‌گیرند. بعضی‌های دیگر یک طیف دیگر سر راهشان قرار می‌گیرند. این رزق‌ها متناسب با چیست؟ به‌اصطلاح علمای اخلاق، این‌ها متناسب با «شاکله» است: «قل کل یعمل علی شاکلته.» انسان خود را چطور ساخته است؟ بافت انسان چطور است؟ متناسب با او رزق می‌دهند به آدم.
یک کسی عشق به اباعبدالله دارد؛ این رزقش فرق می‌کند. این بهترین جلسات روزیش می‌شود. می‌شود مثل رسول ترک. جلسه گرفته بودند، به او خبر نداده بودند. جلسه هفتگی داشتم، خبر نداشت. آن موقع هم تلفن و تلگرام و این‌ها نبود. مانده بودند چطور خبر بدهند به رسول ترک. جلسه هفتگی هیئت بود. گفتند: «دیگر نمی‌توانیم در اختیار، در دسترسمان نیست. جلسه را بگیریم؟ دیگر حالا امشب را بدون رسول سر کنیم.» جلسه را گرفتند در تاریکی. وسط جلسه دیدند نغمه شیرین آذری رسول ترک در جلسه پیچیده است: «مادر جان، مادر جان، فاطمه جان، خانم جان، کجای مجلسی شما؟» تعجب کردند: «رسول، تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟» گفت: «حالا هیئت می‌گیرید... به من خبر نمی‌دهید؟» گفتم: «نشد. تو از کجا فهمیدی؟» گفت: «دیشب مادرم فاطمه زهرا را خواب دیدم. حضرت فرمودند: رسول، فردا شب فلان جا هیئت داریم، تو نیایی هیئت، هیئت نمی‌شود‌ها. خودت را برسان.» آدرس را خانم به من داده بود، ساعتش را خانم گفته بود. این هم یک نوع رزق دیگر است. کسی عاشق بشود مثل رسول ترک.
آن آقا می‌گفت که امام زمان می‌آیند توی شهرها، می‌روند توی مساجد نماز می‌خوانند. مردم کنار حضرت می‌ایستند، نماز می‌خوانند. نمی‌دانند مسجد ایستاده است، دارد نماز می‌خواند کنارش. ولی یکی آن‌ور عالم خبر دارد. توی قم نشسته است، می‌داند حضرت امشب کدام مسجد بابل تشریف دارند، آن یکی پشت حضرت نشسته است: «در یمنی چو با منی، پیش منی. چو بی‌منی، در یمنی.» رزقمان را امشب اینطور باید بخواهیم. بخشش این است، با حال و هوایی که داریم. بخش دیگرش دعایی است. باید بخواهیم واقعاً. از امام صادق (علیه‌السلام) پرسیدند: «آقا جان، شب قدر از خدا چه بخواهیم؟» حضرت فرمودند: «العافیه.» اول عافیت بخواه. عافیت چیست؟ خوش‌نشینی؟ عافیت‌طلبی؟ خوش‌نشینی؟ در رفاه باشی؟ آس بروی، آس بیایی؟ با کسی کاری نداشته باشی؟ این می‌شود عافیت؟ نه. عافیت فرمودند: «یدافع الله عن العبد.» خدا از بنده محافظت کند. این می‌شود عافیت.
ماجرای آن زینب کذابه را شنیدید لابد. در دوران امام رضا (علیه‌السلام)، خانمی ادعا کرد: «من زینب کبری، دختر امیرالمؤمنین هستم.» حالا یا رجعت کرده‌ام —غریبه به این عبارت که مثلاً رجعت کرده‌ام— یا صد ساله که مخفی بودم، دوباره ظهور کرده‌ام. خیلی ادعایش هم گرفت. مردم باور کردند زینب کبری است. آوردند پیش امام رضا (علیه‌السلام). حضرت فرمودند: «شما زینب کبری هستید؟» گفت: «بله، من عمه جان شما هستم.» «خیلی خب. ما بنی‌هاشم یک علامت داریم. ما را اگر جلوی شیر بیندازند، شیر کاری با بدن ما ندارد: ان اجسادنا محرم علی السباع، جسد ما بر درنده‌ها حرام است.» گفت: «قفس شیرها را باز کنیم، این خانم را بفرستیم. اگر زینب کبری باشد، شیرها کاریش ندارند.» گفت: «نه، من غلط کردم. وضع مالیم بد بود، خواستم ا دعایی بکنم.» مأمون گفت: «اگر اینطور است، خود شما برو، علی‌بن‌موسی، خودت چرا نمی‌روی توی قفس شیرها؟ باید بر شما هم حرام باشد.» حضرت فرمودند: «می‌رویم. بسم الله.» در قفس شیرها را باز کردند. سیاهچالی بود، پله‌ای می‌خورد. از آن بالا چندین پله را حضرت آمدند. چهل، پنجاه تا شیر گرسنه آمدند دور حضرت را گرفتند، هی با پوزه به پای حضرت مالیدند. مأمون گفت: «سریع بگویید این آقا بیاید بالا. این چند دقیقه دیگر آنجا بماند، شیعه‌ای از شیعیان ما نمی‌ماند.» «دفاع الله عن العبد.»
توی قفس شیر اگر رفت، خدا نگهدار نمی‌شود. عافیت یکی از خداست. عافیت بخواه. یکی دیگر چه بخواهی؟ یقین. حضرت فرمود: «اگر شب قدر هزار تا انا انزلنا خوندی، صبح نمی‌کنی، مگر اینکه خدای متعال بر قلب تو یقین نازل می‌کند.» یقین خیلی قیمتی است. امام رضا (علیه‌السلام) فرمود: «توی این عالم این همه چیز تقسیم شده، ولی هیچ چیزی کمتر از یقین تقسیم نشده.» خیلی کم. به هر هزار نفری، صد هزار نفری، یک نفر گیرش بیاید یقین. گفتند: «یا رسول الله، موسی بن عیسی بن مریم روی آب راه می‌رفت.» حضرت فرمودند: «جای تعجب دارد؟ آدم با یقین توی هوا می‌تواند راه برود. آب که چیزی نیست.» یقین اگر باشد. این‌هایی که طی الارض دارند و مقامات دارند و کرامات دارند، این‌ها محصول یقین است؛ آن‌ها محصول یقین است. یک بسم الله با یقین کار می‌کند، با یقین. مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی می‌فرمود: «مجلس ختم صلوات می‌گیرند، خوب است. هزار تا صلوات، ده هزار تا صلوات، خوب است، ولی بدانند یک صلوات با یقین کار خودش را می‌کند.» می‌خواهید بفرستید، بفرستید.
یقین به چی؟ یقین به اینکه رزق ما دست خداست. خیالم جمع باشد. رزق ما را دیگری نمی‌خورد. رزق ما سهم دیگری نمی‌شود. رزق ما آن‌ور عالم که باشد، به ما می‌رسد. رزق ما مال ماست، انحصاری. گیر هیچ‌کس دیگر نمی‌آید. آدم خیالش هم باشد. خدا رحمت کند مرحوم شهید دستغیب می‌فرمود: «طرف پشت فرمان می‌نشیند، فکر می‌کند رزقش توی پدال گاز است. رزقش توی دنده است. رزق دست خداست.» نوشته‌اند امروز چند نفر، چند تا مسافر، چقدر بدهند؟ آرام بروی، تند بروی، ترمز بی‌جا بزنی، ترمز باجا بزنی، رزق، رزق می‌رسد. حق دیگری را بخوری، نخوری، امیرالمؤمنین رفتند داخل مسجد، اسبشان را به یک آقایی سپردند، گفتند: «اینو مراقبش باش، من بروم داخل مسجد نماز بخوانم.» رفتند برگشتند، دیدند که اسب این شخص با میخ بسته به زمین، زین اسب را هم دزدیده و رفته. رفتند توی بازار، پیدایش کردند. دیدم دارد زین را می‌فروشد، مثلاً چقدر؟ مثلاً ده درهم. ازت آمدند پیدایش کردند. گفتند که: «این زین را به خود من بفروشید. ده درهم مال تو. من از مسجد که برمی‌گشتم، می‌خواستم این ده درهم را به‌عنوان تشکر به شما بدهم. عجله کردی، حرام شد. حلالش، یک‌خرده تحمل می‌کردی، پنج دقیقه دیگر حلالش گیرت می‌آمد. عجله کردی، همان گیرت آمد حرامش.» آدم صبر می‌کند، حلالش می‌آید سر وقتش؛ یا عجله می‌کند، همان رزق حرام می‌شود. حرامم رزق آدم است. سهم کسی بالا پایین. آدم اگر گناه کند، سهمش بیشتر نمی‌شود.
امیرالمؤمنین فرمود: «فکر نکنید اگر میدان جنگ رفتید، عمرتان کوتاه می‌شود.» میدان جنگ بروی نروی، عمرت همین‌قدر است. نه یک روز اضافه می‌شود، «لا یستقدمون ساعه و لا یستاخرون.» نه یک لحظه به عمرت اضافه می‌شود، نه یک لحظه کم می‌شود. آدم سر وقت اجلش می‌میرد، چه توی میدان جنگ باشد، چه کنج در نجف‌آباد اصفهان. شهید زیاد دادند نجف‌آبادی‌ها. یک خانمی نذر کرده بود: «بچه من صحیح و سالم برگردد.» خیلی نذر و نیاز، سفره حضرت عباس، سفره حضرت رقیه، سفره امام زمان. «این پسر ما سالم برگردد، سربازیش که تمام شد، گلوله نخورد، شهید نشود.» تمام شد. خبر داد که «مادر، من دارم می‌آیم.» این هم یک مجلسی گرفت، مجلس شادانه. گل‌پسرش دارد برمی‌گردد. این آقا پسر از جبهه برگشت، از ماشین پیاده شد، نزدیک منزل. حالا ظاهراً سوار موتور بوده، موتور چپ می‌کند. سرش می‌خورد لب جدول در خانه، می‌میرد. مادر توی سرش می‌زد، می‌گفت: «ای کاش شهید شده بود. افتخار دنیا و آخرتمان بود.» تو در کار خدا دخالت کردی. عمر کسی با این چیزها اضافه نمی‌شود.
فرمودند: «امر به معروف و نهی از منکر رزق تو را کم نمی‌کند.» فکر نکن اگر اینجوری به فلان‌کس تذکر بدهی... تو کسی دارد می‌دزدد و می‌خورد و می‌برد، اگر تذکر دادی، رزق تو کم می‌شود. رزق تو همین است؛ یا تذکر را می‌دهی، رزق حلال هم داری، یا تذکر نمی‌دهی، چشم می‌پوشانی از رشوه و اختلاس و دزدی و همینه، ولی با گناه و مع. یک بخش از رزق اینهاست، یک بخش از یقین اینهاست. یک بخش دیگر از یقین، یقین به مرگ است. آدم باور داشته باشد می‌میرد. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود: «توی این عالم چیزی را ندیدم، یقینی را ندیدم که یقینی‌ترین چیز عالم، ولی مردم باهاش معامله مشکوک‌ترین چیز را عالم کنند.» آن چیست که همه بهش یقین دارند، ولی انگار هیچ‌کس بهش یقین ندارد؟ آن هم مرگ است. همه قسم حضرت عباس می‌خورند که مرگ حق است، همه می‌میریم، ولی یک نفر به خودش نمی‌گیرد. مال همسایه است، مال بقیه است. الان همه ما یقین داریم امشب جز تقدیراتی که به دست امام زمان می‌آید، امضا می‌شود، مرگ یک سری است. غیر از این است؟ امشب مرگ یک عده امضا می‌شود. خب، مرگ کیا؟ منم جزوش هستم؟ نه دیگه، غیر از من. در مورد بقیه چند تایی. مال ما نیست. آن‌هایی هم که پارسال از دنیا رفتند، شب قدر پارسال همین تصور را داشتند. پارسالم شب قدر پارسال همین تصور را داشته. امسالی‌ها هم الان یک همچین تصوری دارند. فکر می‌کنند شب قدر بعدی را می‌بینند.
نوجوان بودیم، بنا به سفارش برخی اساتید اخلاق، سفارش می‌کردند قبرستان بروید. نیمه‌شبی بود. یکی از قبرستان‌های ملارد، اطراف شهریار، قبرستانی بود که روز آدم جرئت نمی‌کرد برود؛ وسط بیابان بود. نصف شب با یکی از دوستان گفتیم برویم قبرستان. کم‌سن‌وسال بودیم. رفتیم قبرستان. حالا از بد حادثه اینجا قبرستان دزدی داشت. شب‌ها می‌آمد، شب‌ها را می‌دزدید، گل‌ها را می‌دزدید، سنگ قبر را می‌دزدید. ما که رفتیم، فکر کردند دزد است. قبرستان را پیدا کردم... حالا قیافه را دیدند، فهمیدند که به ما نمی‌خورد دزد بشویم. با آن نگهبانش اختلاط کردیم. گفتم که: «آقا، شما چند وقت است اینجا هستی؟» گفت: «مثلاً سه ماه است آمده‌ام.» گفتم: «نمی‌ترسی؟» گفت: «من نه، ولی نگهبان قبلی که بود، توی همین قبرستان از شدت ترس مرد.» گفتم: «یعنی چی؟» گفت: «نیمه‌شبها خیالات به سرش می‌زد. پا می‌شد می‌دوید. روح دنبال من کرده، روح آن میت، روح این مرده. آخرم یک شب از این‌ور به آن‌ور می‌دوید، پایش گیر کرد توی چالهی، با سر خورد به یکی از این سنگ‌ها و مرد.» گفتم: «خب، شما ترس نداری؟» گفت: «از چی بترسم؟ این‌ها اگر زنده بودند، ازشان نمی‌ترسیدم، از مرده‌شان بترسم؟» فکر کن ده هزار نفر یک جا خوابند، شما ترس داری ازشان؟ حالا همان ده هزار تا خواب که یک خرخوری می‌کردند، همان خرخورم نکند. قبرستان آن مرده‌شور مشهد که می‌گفت: «من شب‌ها خسته می‌شوم، وقت ندارم که دیگر بروم مرده را بگذارم توی کشو سردخانه. همان‌جا سرم را می‌گذارم روی شکمش، می‌خوابم. صبح پا می‌شوم، بقیه کارهاش را انجام می‌دهم.» از چی بترسم؟ گفتم: «از وقتی آمدی تو توی این قبرستان، حال و روزت هم عوض شده.» گفت: «من از وقتی آمده‌ام اینجا آدم شده‌ام.» گفتم: «چطور؟» گفت: «هر مرده‌ای که می‌آید، می‌گویم مرده بعدی مال منه. اخلاقم با زن و بچه‌ام عوض شده. دیگر حسادت ندارم، تکبر ندارم. می‌گویم من به چی بنازم وقتی آخرش یه به چی حسودی کنم وقتی او باید آخرش یه متچاله برود؟» ماشین به ماشین هم بزنند، پیاده می‌شوم، روی طرف را می‌بوسم، می‌گویم: «دنیا ارزش این حرف‌ها را ندارد.» آدمی که به دمی بنده، بابت چی غصه بخورد؟
مرگ من را دعوا کرد. مایع مداوایی داریم به‌اسم قبرستان‌درمانی. مرگ آدم را مداوا می‌کند. یاد مرگ، یاد پیری. خیلی وقت‌ها آدم فقط یاد پیری اگر بکند... توی کشور چین رسم است، حالا ما همه چیز چینی داریم، این هم ای کاش چینیش وارد می‌شد. ازدواج چینی، حالا ماشین چینی و کفش چینی و شلوار چینی همه چیز هست. ازدواج چینی هم خوبه بیاید. ازدواج چینی چیست؟ توی چین رسم است، دختر و پسر وقتی ازدواج می‌کنند، منزل وقتی می‌خواهند بروند شب عروسی، قبل از اینکه این‌ها بروند، پیرترین، پیرترین زن فامیل دو طرف می‌رود توی خانه مستقر می‌شود. او در را روی این‌ها باز می‌کند. عروس‌خانم را گرفته، سرخاب و سفیدآب. در را که باز می‌کند، یک پیرزن عجوزه نود ساله با چین و چروک در را باز می‌کند. پیام این کار چیست؟ می‌گوید: «زنت خوشگل است، زشت است، خوب است، بد است، آخرش این است. باید با او صبر کنی تا آن موقع.» حالا ازدواج ایرانی چیست؟ شب قدر داماد می‌رود بین خانم‌ها، عروس را گم می‌کند، زشت‌ترین این‌ها می‌شود عروس! اثر هم دارد. حالا بحث‌هایی از منظر روانشناسی که آثار این‌ها چیست. یاد پیری، یاد مرگ آرامش می‌آورد، یقین می‌آورد.
مرحوم آیت‌الله کوهستانی می‌فرمود: «در عروسی و عزا یاد خدا کنیم. نه این ماندگار است، نه آن.» این ماجرا را بگویم، خیلی معطلتون نکنم. مرحوم علامه طباطبایی (رضوان‌الله‌علیه)، ایشان خب شخصیت بی‌نظیری بود. علامه طباطبایی بزرگانی را تربیت کرد: مثل شهید مطهری، علامه حسن‌زاده آملی، آیت‌الله جوادی آملی، شهید بهشتی، شهید مفتح، شهید باهنر. این‌ها همه شاگردان علامه طباطبایی بودند. ایشان در جوانی نجف که تحصیل می‌کرده، ده سالی نجف بودند. از آنجا برمی‌گردند تبریز. نجف که تحصیل می‌کرده، شهریه طلبگی نمی‌گرفته. خرج ایشان را برادر ایشان، اخوی ایشان سید محمد حسن الهی، توی تبریز زمینی داشتند، مشترک از پدر ارث رسیده بود. استاد محمد حسن کار می‌کردند، ماهیانه یک مقداری را می‌فرستادند برای سید محمد حسین. علامه طباطبایی با همین حقوق زندگی می‌کردند. روابط ایران و عراق به هم می‌ریزد. روابط سیاسی، گمرک و مرز و این‌ها را می‌بندد. علامه طباطبایی می‌فرماید: «من مشغول مطالعه بودم، پشت میز نشسته بودم. یک لحظه به ذهنم آمد حالا که مرز بسته شده، من ماه بعد چه کنم؟ قسط مثلاً به قول ماها، قسط دارم، بدهی دارم، خرج بچه است، خرج خانه است. یک لحظه به ذهنش می‌آید. می‌گوید همین یک لحظه که به ذهنم آمد، دیدم در خانه را دارند می‌زنند. پا شدم رفتم در خانه را باز کردم، دیدم یک آقایی است. سیمای این آقا می‌خورد به آدم‌های قدیمی، کلاه بلندی دارد، پوشش خاصی دارد.» علامه طباطبایی مال قرن هفتم و هشتم نیستندها. سی سال است از دنیا رفته‌اند. می‌گوید: «در منزل را باز کردم، این آقا را دیدم. ایشان به من گفت: من شاه حسین ولی هستم. خدا من را فرستاد به شما بگویم: آ سید محمد حسین، در این هجده سال ما کی شما را رها کردیم که حالا نشستی غصه فردات را می‌خوری؟» در را بستم، برگشتم. چشمم را که باز کردم، فهمیدم اصلاً من نرفته‌ام، این مکاشفه بوده. نشستم فکر کردم این هجده سال ماجرایش چیست؟ ما وقتی نجف آمدیم، خب آن ده سال پیش بود. طلبگی منم که بیست و پنج سال پیش بود. هجده سال کیست؟ نشستم محاسبه کردم، دیدم من هجده سال پیش معمم شدم، در لباس روحانیت آمدم.
ایشان می‌گوید: «این ماجرا گذشت. من آمدم ایران، تبریز. مقید بود علامه طباطبایی هر روز می‌رفت زیارت اهل قبور. در قبرستان ماه رمضان سفارش ایشان هم این بود به شاگردانشان: هر روز بروید قبرستان در ماه رمضان.» ایشان می‌گوید: «یک روزی مشغول زیارت اهل قبور بودم. یک قبری توجه من را جلب کرد. رفتم سمت قبر، دیدم روی قبر نوشته: مزار شاه حسین ولی. نگاه کردم، تاریخ مرگش را دیدم، مال سیصد سال پیش.» یکی از اولیا خدای سه قرن پیش. یک لحظه توجه علامه طباطبایی رفته بود به اینکه رزق فردای من چی می‌شود! خدا یکی از روح، یکی از اولیا سه قرن پیش را فرستاده بود: «بروید تذکر بدهید به این آقا.» «ذهن تو چرا مشغول این کار را کردی؟ تو باید تفسیر المیزان بنویسی. تو به مطهری پرورش بدهی. تو چرا نشستی غصه رزق خدای متعال را می‌خوری؟» خدای متعال می‌فرماید: «بنده من، مگر من روزی فردا، مگر من عبادت فردا را از تو خواستم که تو روزی فردا را از من می‌خواهی؟ من بهت گفتم نماز فردا چی می‌شود؟ نماز ظهر فردا را چه‌کار می‌کنی که تو داری غصه ناهار فردات را می‌خوری؟»
امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه فرمود: «چرا یک عده برای بچه‌هایشان حرص می‌زنند؟ این همه زحمت می‌کشند.» می‌دانید آدم خودش باشد برای خودش به حداقل قانع. بیشتر وسواس و حصار مال چیست؟ مال جهیزیه بچه، دانشگاه بچه، خورد و خوراک بچه. امیرالمؤمنین فرمود: «بچه‌های شما از دو حال خارج نیستند: یا دوست خدایند یا دشمن خدا. اگر دشمن خدایند که تو چرا این‌قدر داری حرص می‌زنی برای یک دشمن خدا؟ اگر هم دوست خود خدایند که خدا خودش بلد است دوست خودش را چطور اداره کند.» این همه دویدن ندارد. رزق باید از خدا گرفت. یقین داشت که رزق ما دست خداست. اگر این یقین باشد، می‌آید روزیش می‌آید.
از علامه طباطبایی گفتم، این را هم بگویم، عرض من تمام. با همین بریم ان‌شاءالله آماده بشویم برای قرآن به سر. علامه طباطبایی خب ده سال نجف زندگی می‌کردند. بعد از آن آمدند ساکن تبریز شدند. علامه طباطبایی می‌فرماید: «روز عاشورا بود. من رفته بودم برای عزاداری، بیرون از منزل. برگشتم منزل. دیدم چشم همسر من پف کرده است.» همسر علامه طباطبایی فوق‌العاده بود. وقتی از دنیا رفت، علامه طباطبایی سکته کردند از شدت علاقه. «دیدم چشم همسر من پف کرده است. وارد که شدم، گفت: آ سید محمد حسین، می‌دانی امروز چی شد؟» گفتم: «نه.» گفت: «ایشان، همسرش گفت: گفت من امروز آمدم زیارت عاشورا بخوانم. تو دلم گفتم: یا اباعبدالله، من ده سال ساکن نجف بودم، ایام محرم که می‌شد، ایام عاشورا که می‌شد، می‌آمدیم کربلا. من ده سال کربلا، عاشورا را روز عاشورا کنار ضریح شما بودم، زیارت عاشورا را بالاسر ضریح. بعد ده سال محروم شدم از زیارت شما.» حس و حالو ببینید، رزقو ببینید. استاد محمد حسین، اسم ایشان قمرالسادات بود. بنده می‌روم سر مزار همسر علامه طباطبایی. یک قبر بسیار بابرکتی دارد. حاجت می‌گیریم از این قبر. ایبانو قمرالسادات گفته بود که: «سید محمد حسین، می‌دانی چی شد؟ وسط زیارت عاشورا خواندن، همین قدر که دلم شکست، گفتم: یا اباعبدالله، من امسال جا ماندم از زیارت شما. دیدم امام حسین من را با طی الارض برد کنار ضریح بالاسر. به من جا داد. زیارت عاشورا را کنار ضریح خواندم. من را با طی الارض برگرداند تبریز.» این می‌شود رزق. دل اگر بخواهد، دل اگر بگیرد. دلمان تنگ شده تا حالا برای امام با یک حالی: «ابکی علیک بکا الفاقدین.» مثل این‌هایی که چیزی گم کرده‌اند، دنبالش.
استاد ما می‌فرمود: «یک کسی آمد در خانه ما را زد. دیدم تشویش دارد.» گفتم: «چته؟» گفت: «موتورم را دزدیدند.» گفتم: «کجا؟» گفت: «فلان خیابان.» گفتم: «از آنجا تا اینجا، خداوکیلی هر موتوری را که دیدی با یک نگاه ویژه‌ای بهش نگاه نکردی که نکنه موتور من باشد؟» گفت: «چرا؟» گفتم: «چند بار تا حالا توی خیابان اینجور دنبال امام زمان گشتی؟ دنبال بکش.» استاد ما می‌فرمود: «حرم امام حسین که می‌روی، دنبال امام زمان بگردید.» مثل این‌ها که چیزی گم کرده‌اند. نصیب آدم می‌شود اگر واقعاً طالب باشد: «من طلبنی وجدنی.» هرکی دنبال من باشد، طالب باشد، پیدا می‌کند: «و من وجدنی وجد کل شئ.» کسی چیزی را بخواهد، جدی باشد، پیدا می‌کند. امشب خدا می‌خواهد رزق یک عده را بنویسد، ملاقات با امام زمان. سؤال می‌کند، می‌گوید: «جدی می‌خواهی؟» اگر کسی جدی خواست، نصیبش می‌شود. مثل این‌هایی که توی جبهه شهادت را می‌خواستند. جدی می‌خواستند. این رفقایشان که باهاشان صحبت می‌کنیم، می‌گوید: «هر کدام از این‌هایی که شهید شدند، قبل از شهادتشان، این‌ها دیگر حال و هوایشان عوض شده بود. جدی شهادت را می‌خواستند. هرکی شهادت را جدی می‌خواست، پر می‌کشید.»
لا اله الا الله. شب بیست‌وسوم، شب فاطمه زهراست. ببینید فاطمه زهرا چطور جدی خواست بعد از پیغمبر زیاد توی این دنیا نماند. جدی می‌خواست کنار بستر پیغمبر نشسته بود، گریه می‌کرد فاطمه زهرا. رسول اکرم فرمودند: «دخترم بیا نزدیک.» نزدیک آمد. گوش مبارک را نزدیک دهان پیغمبر آورد. چیزی فرمودند پیغمبر توی گوش فاطمه زهرا. دیدند لبخند روی لب فاطمه زهرا. «فاطمه جان، چی شد؟» «پدرم در گوش من گفت: دخترم، خیلی غصه نخور، زیاد بعد از من تو توی این دنیا نمی‌مانی. مژده شهادتم را به من داد پدرم.» این گذشت. یک روزی به اسما فرمود: «اسما، من یک نگرانی دارم فقط برای رفتنم.» «چیست خانم جان؟» فرمود: «من جسمم نحیف شده، استخوان‌های بدنم بیرون زده. نگران اینم وقتی من را، وقتی من را خواستند جسد من را تشییع روی دست بگیرند، پارچه‌ای که روی بدن من می‌کشند، حجم بدن فاطمه معلوم بشود.» حالا کیا قرار است تشییع جنازه فاطمه بیایند؟ سلمان و ابوذر، مگر غریبه هست؟ نامحرمی نیست بخواهد بدن فاطمه را ببیند. عرضه داشت: «خانم، من حبشه که بودم، دیدم این‌ها تابوت درست می‌کنند برای امواتشان.» فرمود: «می‌توانی بری برای من؟» گفتم: «آره خانم جان.» می‌گوید: «رفتم سفارش دادم تابوت درست کردم آوردم.» بعد از پیغمبر کسی لبخند روی لب فاطمه زهرا ندیده بود، مگر این روزی که فاطمه زهرا دید برایش تابوت درست کردند. نگاهش که به تابوت افتاد، دیگر حالا با خیال راحت بتوانم از دنیا بروم. حالا این خانمی که این‌قدر مراقب بوده نامحرم حجم بدنش را نبیند، شما خانم توی آن کوچه چه گذشت وقتی نامحرم‌ها راه را به روش بستند؟ وقتی نامحرم دست به روی او بلند کرد؟ وقتی نامحرم...
لا اله الا... آیا صاحب‌الزمان؟ وقتی فاطمه زهرا نقش زمین شد بین نامحرم‌ها؟ یا فاطمه الزهرا، یا بنت محمد، یا قرة عین الرسول، یا سیدتنا و مولانا، لا توجهنا و ستشفعنا و توسل الی‌الله و قدم بین یدی حاجاتنا یا وجیها، یا وجیه اشفعی لنا.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات برنامه ریزی سالیانه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00