متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
کتابی به نام «المؤمن» از حسین بن سعید اهوازی، از معتبرترین کتب شیعه است. خود ایشان نیز راوی بسیار معروفی از اصحاب امام رضا (علیه السلام) هستند. روایتهای عجیب زیادی در این کتاب وجود دارد که بسیاری از آنها کمتر شنیده شدهاند. چند روایت دارد که همگی بسیار جالباند، اما برخی از آنها تذکر و نکاتی بسیار دلنشین دارند؛ یعنی واقعاً اینها باعث تسلیت و آرامش انسان در سختیها، گرفتاریها و مصیبتها میشوند. یکی از آنها این است که امام باقر (علیه السلام) میفرمایند: «خدا از مؤمن پیمان گرفته است بابت چهار بلا که راحتترین و سادهترین آنها این است که همواره یک مؤمن مانند خودش به او حسادت میکند.» یعنی مؤمن همیشه در معرض حسادت است. هر کسی که مؤمن میشود، اینها دیگر آش کشک خاله است. خدا پیمان گرفته و گفته است: «مؤمنی، این چهار گرفتاری را باید تحمل کنی. راحتترینش این است که همیشه عدهای به او حسادت میکنند.»
گاهی خودشان هم نمیدانند چرا. آدم مال و ثروت خاصی هم ندارد، چیز عجیب و غریبی هم نیست، اما عدهای به او حساساند، به بودنش، به اسمش، به محبوبیتش، به همه چیزش حساساند. این یکی از گرفتاریهاست.
دومین گرفتاری: «و ثانیه منافق یغفو اثره»؛ یعنی منافقی که همواره دنبال گرفتن نقطه ضعف و از بین بردن مؤمن است. این منافق، اعتقادی ندارد و برای آسیب زدن یا گرفتن نقطه ضعف از مؤمنان، برایشان پاپوش درست میکند یا چالهای بر سر راهشان قرار میدهد.
سومین گرفتاری: «شیطان یعرض له و یفتنه و یذله»؛ یعنی شیطانی که همیشه او را فریب میدهد و آزارش میرساند. این هم سومی.
چهارمین گرفتاری: «و رابعه کافر یجاهد بالذی آمنه»؛ یعنی کافری که به آن خدایی که مؤمن به او اعتقاد دارد، کافر است و جهاد با این مؤمن را جهاد میداند. یعنی تمام توانش را به کار میگیرد که او را از پا درآورد و نابود کند. این هم چهارمین گرفتاری است.
امام فرمودند: «فما بقی المؤمن بعد هذا»؛ یعنی بعد از این اتفاقات چه چیزی از مؤمن باقی میماند؟
روایت بعدی، که روایت بیستویکم است، بسیار زیباست. البته روایت بعدی آن نیز بسیار زیباست، اما این یکی از آن روایتهایی است که واقعاً خستگی یک عمر گرفتاری، بدبختی، مشکل و مصیبت را از تن آدم بیرون میکند.
امام باقر (علیه السلام) فرمودند: «ان العبد المؤمن اکرم علی الله عز وجل»؛ مؤمن نزد خدا بسیار گرامی و محترم است. «حتی الجنة و ما فیها اعطاها ایاه»؛ اگر مؤمن بهشت را با هر چه در آن است از خدا بخواهد، خدا به او میدهد، بس که نزد خدا احترام دارد، بدون اینکه از ملک خدا چیزی کم شود. او کل بهشت را بخواهد، خدا به او میدهد، اما یک وجب دنیا را بخواهد… (ما میگوییم: «خداوند، احترامی برای ما قائل بودید، حالا من بهشت را نمیخواهم، همهاش را نمیخواهم، حالا بهشت هم میخواهم!»)
از آن طرف، کافر نزد خدا خوار و نامحترم است. اگر بهشت را بخواهد، خدا به او نمیدهد؛ اما اگر تمام دنیا را بخواهد، خدا به او میدهد. روایت عجیبی است! چرا؟ چون دنیا نزد خدا ارزشی ندارد. بهشت برای خدا عزیز است و چون مؤمن نزد خدا عزیز است، هر چه بخواهد به او میدهد. اما کافر هرچه بخواهد، به او نمیدهد. چون دنیا ارزش ندارد، هرچه از دنیا بخواهد به او میدهند.
حال، ادامه روایت. یک قدم دنیا را هم اگر کافر بخواهد، خدا به او میدهد. امام میفرماید: «خدا بعداً (در قیامت) با مؤمن که در دنیا (به ظاهر) چیزی به او نداد، به حالت شبه عذرخواهی از دل بندهاش درمیآورد و هدایایی به او میدهد.» تعبیر بسیار عجیبی است: «شبیهاً بالمعتذر». شبیه یک مسافری که چند وقت نبوده و وقتی میآید، کلی هدایا و سوغاتی آنچنانی میآورد تا از دل خانواده در بیاورد. خدا این شکلی از دل مؤمن در میآورد!
خدا مؤمن را از دنیا پرهیز میدهد، همانطور که دکتر بیمار را از غذاهای خوشمزه پرهیز میدهد؛ زیرا برایش آسیب دارد و خوب نیست. استادی داشتیم که پدرش در پاهایش مشکل داشت، غدههایی در کنار پاهایش بود. میگفت: «وقتی پدرم از دنیا رفت، کسی که رؤیاهای صادقه و خوابهای عجیبی دیده بود و نسبت خانوادگی با ایشان داشت، به من گفت که (پدرم فقط اهل نماز و اینها بود، نه آنقدر اهل تعبدات خاص) وقتی وارد عالم برزخ شدم، به خاطر آن غدههای پا که مادرزادی از بچگی با من بودند، خداوند به قدری از دلم درآورد و من شرمنده رحمتت شدم که اصلاً چرا در دنیا به این فکر میکردم که پای من اینگونه است! اصلاً بابت این خجالت کشیدم که در پیشگاه این رحمت و محبت الهی گلایه داشتم و ناراحت بودم. این همه رحمت به خاطر یک چیز کوچک نشان دادید!»
مؤمنان آرزو میکنند که: «ای کاش به دنیا برگردیم و با "مقراض" (قیچی) تکهتکهمان کنند، اگر اینقدر به ما توجه میکنند بابت این سختیها!» این خیلی جالب است.
یکی دیگر از این روایتها این است که امام باقر (علیه السلام) میفرمایند: «خداوند در زمین بندگانی دارد که بسیار عجیب است.» بندههای خوب خدا هی بالاتر میروند، هی ارتقای شغلی، هی کیفیت خانه بهتر، کیفیت ماشین بالاتر! نگاه ما این است: «مثلاً در فلان محله بودیم، حالا آمدهایم اینجا، الحمدلله توسلاتمان اثر کرد، مثلاً نذری که داشتیم و فلان و اینها اثر کرد. فلان روضه و فلان توسل و حاجتی که از فلانی گرفتیم و…» (ادراک بنده).
بسیاری از تفضلات در زندگی انسان، روایت عجیبی است: «ان لله عز و جل من خلقه عباداً»؛ یعنی خداوند در میان بندگانش کسانی را دارد: «ما من بلیة تنزل من السماء او تقتیر فی الرزق الا ساقها الیهم...»؛ هر گرفتاری و گشنگی و بدبختی که از آسمان بفرستد، اول به اینها میدهد. هر بدبختی و گرفتاری که بفرستد، اول مال اینهاست. «...و لا عافیة الا صرف عنهم»؛ یعنی فقط این نیست که هر چه گرفتاری است مال اینها باشد، بلکه هر چه نعمت و گشایش و عافیت است، از اینها دور میشود. یعنی دکمه اینها در نعمت و عافیت و فلان، تیک نخورده است! هر چه بدبختی و گرفتاری است، در سرلیست اینها نوشته شده است. هرجا هم که نعمت و گشایش است، اسمشان در لیست نیست. چرا؟
حالا ادامهاش: «و لو ان نور احدهم قسم بین اهل الارض جمیعاً لکفاهم»؛ نور یکی از این بندگان خدا اگر در زمین بین تمام مخلوقات زمین پخش شود، همهشان را کفایت میکند. وجودشان یکپارچه نور است. چرا؟ چون «انقطاع و دلشکستگی، این صبر، این گرفتاریها و مصیبتها، اینها لطف و محبت خداست.»
خدا میخواهد بندهاش را از آلودگی نگه دارد. شما به کدام بچه بیشتر سخت میگیرید؟ سر ساعت خانه باشد، سر ساعت درس بخواند، گوشی از او میگیرید. به آنی که درسخوان است و رتبه یک کنکور است، وقتی این استعداد را در او میبینی، پدرش را درمیآوری، استخوانهایش را خرد میکنی؛ اما آنی که معتاد است و پنج سال است کلاس پنجم را میخواند، فقط همین که امسال برود ششم، قبول است و از او راضی است. به چه چیزی از او راضی هستی؟ به اینکه مثلاً آقا هفتهای یک بار هم خانه بیاید و اجمالاً خبر داشته باشد که کجای دنیا زنده است، با چه کسی تریاک میکشد. به همین قدر راضی هستی؛ اما آن بچه درسخوان زرنگ است، گوشی میخواهد، نمیخری. موتور میخواهد، نمیخری. (با زبان طنز میگویم.) این نشان میدهد که این کرامت انسان در چه مرتبهای است و اینکه این گرفتاریها و مصیبتها وقتی که توجه ما را به خدا بیشتر میکند، این عین لطف و عین رحمت است.
حالا روایت عجیب و غریبی اینجا دارد. چند روایت دیگر هم هست. میفرماید: «خداوند به دنیا میفرماید: یا دنیا مُرّی علی عبدی المؤمن بانواع البلایا»؛ ای دنیا، با انواع بلاها بر بنده مؤمن من تلخ شو! «تلخ شو برای بنده مؤمن من، هر چه بلا داری بریز سر این و ما هو فیه من امر دنیا تلخ باش به کام این، زهر مار باش.» «وضیّقی علیه فی معیشته»؛ در زندگی و معیشت به او تنگ بگیر. «و لا تهلوی لهو فیسکن الیک»؛ یک وقت برایش شیرین نشوی که به تو دل ببندد و از تو خوشش بیاید. چرا؟
برای اینکه به تعبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام)، این (دنیا) افعی مسمومی است که ظاهرش بسیار خوشگل است. افعی بسیار خوشگل است. این خط و خالش، جنس پوستش، چرم پوستش. بچه کوچک وقتی میبیند، خیلی خوشش میآید. انعطافپذیریاش اینگونه باز میشود، جمع میشود. رنگ و لعابش بسیار جذاب است. نمیدانی چه سم خطرناکی زیر این پوست خوشگل در جریان است! یک سر سوزنش به بدنت بخورد، کل خونت در کسری از ثانیه آلوده میشود و میمیری. خبر ندارد پشت این چیست.
ظاهرش خیلی قشنگ است. از آنطرف خیلی وقتها ظاهر امر به ظاهر به هم ریختهای است که هرکه نگاه میکند، پس میزند؛ اما اتفاقاً باطنش… شما رادیو اسلام، نجف را که میروی، باورت نمیشود این خرابه بهشت مؤمنین امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. انگار که امیرالمؤمنین (علیه السلام) از خدا خواستند قبرشان کنار وادی، کنار قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد. (البته خدا از روز اول میخواست این کار را بکند؛ اما آن شدت اشتیاق امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وادی سلام بود). امیرالمؤمنین (علیه السلام) آشغالها را سال به سال جمع نمیکند، بالا و پایین تپه درست کردهاند، حالت به هم میخورد. کمی عقب عقب راه میروی. کجایش بهشت است؟ بله، ظاهرش را که نگاه میکنی… اما باطن دارد. این داستان ظاهر و باطن دارد.
میفرماید: «ما احب الله قوماً الا ابتلاهم»؛ هر کس را خدا دوست داشته باشد، مبتلا میکند. قاعدهاش این است. از هر کس خوشش بیاید، به قول ماها «میچُلاند». قشنگ مثل خمیر میگیرد تو مشت، لهِ لهش میکند، هیچی نمیماند از آلودگی. و همین کاری که شماها ایام شب عید با خانه میکنید، همین دیگر! با این فرش میکنید: «بیفتیم به جانش، با چک و لگد و چوب میخواهی یک ذره جِرم و آلودگی در این نماند!» وقتی فرش را پهن میکنی بعد از شستشو، یک ذره کدورتی در این نباشد، بدرخشد. هی بهش مواد شوینده میزنی، و مواد شوینده درصد زدایندگی میکروب و فلان و جرم و اینهایش هی شدیدتر: «پدر فرش را، پدر این سرامیک را در میآورید.» (اسیدی که توی آن مواد شوینده است، به حلق آدم برسد، همه را پاره میکند.) میاندازی به جان این سرامیک. سرامیک اگر صدا داشته باشد، چه بهت میگوید؟ «بابا لامصب گرفتی رو ما! هرچه اسید! چه گناهی کردم من تو تو چشمی! تو تو چیزی هستی که من قراره بهش افتخار بکنم! مهمون میآید من تو را میخواهم نشان بدهم. زیر کابینت کار نداری! سال پشت کابینت کار نداری! افتادی به جان من! ای کاش ما پشت کابینت… یک دستمال ده ساله بهش نکشیدی، انگشتت بهش نرسیده، هیچ کاری بهش نداری! آنجا را کی باهاش تخریب بشود؟» مال وقتی است که میخواهم خانه را خرابش کنم، با بلدوزر میافتم به جانش، میزنم آجر و ماجراش را میترکانم. مگر من میخواهم با آن افتخار بکنم؟ مگر من میخواهم با آن خانهداری خودم را نشان بدهم؟ من با تو میخواهم خانهداری خودم را نشان بدهم. این جلوی چشم است. میخواهم بگویم این خانهای که من تمیز کردم، این خانهای که برای شب عید آماده کردم!
خدا میخواهد امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به عالم نشان بدهد، میگوید: «اینو من خلق کردم.» فلسفه آفرینش این است: «…هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها.» اینها را میخواهد به ملائکه نشان بدهد و بگوید که: «فلک یسری الی محبتها الخمسه الذین هم تحت الکساء.» هر کس را خلق کردم، به خاطر این پنج تا بود. خدا دارد پز میدهد با این پنج تا: «ما خلقت السماء مبنیة و لا الارض مدحیة و همینطور تعابیر… و لا قمرا منیرا و لا شمسا مدیرا و لا فلکا یدور و لا بحرا یجری و لا فلکا یسیر، چون به این پنج تا میخواهد به قول ماها پز بدهد.» هر چه بلا و گرفتاری است، مال اینهاست. میچُلاند این پنج تا را. در آن زیارتنامه دارد: «حل مصائب الا ماساة اصحاب»؛ یک همچین تعبیری. حالا اگه دقیقهاش یادم بیاید… اصلاً مگر جز این چیزهایی که سر شما آمد، چیزی بهش میشود گفت مصیبت؟ مصیبتکشیده کسی؟ اصلاً مگر محنت کشیده؟ اصلاً مگر گرفتاری در عالم کسی تحمل کرد؟ گرفتاری تحمل نکرد. گرفتاری مال این پنج تا بود. مصیبت، درد، رنج.
اگر فقر بوده، اگر گرسنگی بوده: «سه روز نون نداشته باشی، تازه خدا واست مهمونم بفرسته. دم افطار فقط یک لقمه بگیره بره. همون یه لقمهای که برای دم افطارت. اونم با بچه قد و نیم قد.» (یا چشم خوردهام، یا این چه بدبختیای سرمان آمده!) طبق شیشلیک به ما بدهند، اینو میگوییم: «خدا حواسش به ما بود.» لقمه نان داریم. پنبهای که رشته، ریسیده، بعد بردن پشم جو گرفته، بدجور آرد کرده باشد (بدبختی). توی تنور نان کرده. تمام ایام درگیرش بود. آن لحظه آخر که دم افطار میخواهد بخورد، آن هم تازه به اسیری که… اسمش چیست؟ این اگر اکرام خداست…
تعبیر دارد امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید که: «خدا با اینطور تا کرد.» این همه گرفتاری پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تحمل کرد. «اکرمه ام اهانه؟» دو حالت که بیشتر ندارد. یا خدا و پیغمبر احترام کرده یا اهانت کرده. اگر اهانت کرده که اینطور پیغمبر خداست، مقرب اوست، میخواهد بقیه را ببرد سمت خدا، خدا قبولش ندارد، اهانت کرده. اگر اکرام کرده، احترام کرده، پس آنهایی که ما بهش میگوییم احترام چیست؟
خیلی قشنگ است! هرچه بچهدار میشد، بچهها در سن پایین از دنیا میرفتند. یک دختر بزرگ داشت، رقیه، زیر شکنجه عثمان از دنیا رفت. یک دخترش همیشه ماند… از همه این عالم، دختر هجده ساله… اینگونه مسائل.
حالا غرض اینکه اینها تذکره است برای ماها دیگر. که اگر ملاک را میخواهیم این امکانات و نعمتها و موقعیتهای دنیایی قرار بدهیم، نمیخواند. با اینکه خیلی لطیف است. ببینید چقدر قشنگ است! میفرماید: «میگوید به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم. صباح بن سیابه میگوید: گفتم که آقا هر گرفتاری که به ما میرسد، به خاطر گناهانمان است؟» فرمود: «لا، ولکن لیسمعنه عینان و شکواهه و دعاؤه الذی یکتب له بالحسنات.» خدا بلا را میفرستد که ناله مؤمن بلند شود. صدای این ضجه و التماس و گلایه و دردِ دلش با خدا. خدا برای این مصیبت… خیلی قشنگ است! این صدا وقتی بلند میشود، دعایش بلند میشود، نالهاش بلند میشود، یکتب له بالحسنه.
یک دوستی داشتیم، خدا رحمتش کند. خیلی عزیز بود، زحمتکش بود، بیماری سختی هم گرفت و از دنیا رفت. حاج آقای مدنی نامی بود. از یاران شهید بهشتی در اوایل انقلاب، از بچههای حاج قاسم و اینها هم بود. ایشان در دفتر امام بود، اوایلی که امام به ایران آمده بودند. میگفت: «یک بچه خدا به ما داد، معلول بود، بیمار بود. ما که نمیدانستیم اولش، بعدها فهمیده بودند. بچه را اول بردم پیش امام که حالا اذان بگویند و اینها. میگفت امام یک نگاه عمیقی کرد و دست گشی را روی سر این بچه (اسمش زهرا بود فکر کنم) با توجه به ما گفت که این بچه مایه خیر است برایتان. پروفسور میشود، چیزی میشود.» بعدها فهمیدیم بچه بیمار است و حالا یا معلولیتی دارد و اینها. گفت: «من دیگر از وقتی که فهمیدیم این بچه بیمار است، این بچه روی دوش من بود. از این امامزاده به آن امامزاده، از این روضه به آن روضه. هر جا فقط یک پرچم مشکی اگر میدیدیم، با یک دل شکسته و اشک و ناله میرفتیم. بچه را میبردیم. نذر و نیاز و توسل و هرکه هر چه گفته بود، انجام میدادیم. آن گفته بود سفره حضرت رقیه، آن گفته بود ختم انعام، گفته بود امالبنین، گفته به فلان شهید، آن گفته و فلان کس. بچه بعد مدت کوتاهی، حالا دو سال، سه سال، چقدر از دنیا رفت.»
«دیگر ما نه نذری، نه توسلی، نه روضهای، نه امامزادهای…» آنجا فهمیدم جمله امام خمینی (ره) درست بود: «این بچه مایه خیر است برای شما.» تا این بچه بود، همیشه ما در حال چنگ انداختن به اینور و آنور بودیم. چه حالی داشتیم! تا رفت، تمام شد. فهمیدیم این خیر بود، این لطف و رحمت خدا بود. البته ما جرئت نداریم، من خودم همچین چیزی بخواهیم و حتی به خدا بگوییم ما آمادهایم. نه آمادهایم، نه واقعاً طاقتش را داریم. برای همین به ما گفتند در دعاها اتفاقاً از خدا بخواهیم به فضل و کرمش اینگونه بلاها را از ما دور کند؛ اما وقتی هم که میآید، اولاً علامت این است که خدا استعداد و توانش را در ما دیده. چون تا توان تحمل مصیبتی در کسی نباشد، خدا آن را نازل نمیکند. یک قاعده است. قاعده بسیار مهمی هم هست.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نامه ۳۱ نهج البلاغه میفرماید که: «بهقدر تحمل بلا نازل میشود.» هر بلایی که میآید، قطعاً آنقدر آدم تحملش را دارد. این خیلی نکته عجیب و مهمی است. برای خودشناسی خیلی به آدم کمک میکند که پس میتوانم. وقتی خدا داده، بله! یک وقت هست مسئول اشتباه خودم هستم و راهی هم دارد. خودم عقلش را کار میاندازم، جبران میکنم، تمام میشود. یک وقتی هست هر چه من تلاش اینور و آنور، مشورت، کمک، بالا و پایین، حل نمیشود. این دیگر برای ما خواستن است. این بچه را برای ما خواستن است. این همسر را برای ما خواستن است. این پدر، این مادر، این گرفتاری، این فقر. در میزنیم، یک کار اقتصادی، یک شغلی، شغلهای مختلف، کارهای مختلف، نمیگیرد. نمیشود. حالا ادامه میدهیم به دعا و کار و اینها، اما نمیگیرد. پس رشد من در این است و خدا تحمل این را هم به من داده و این لطف خداست.
خیلی تعبیر قشنگ است: «لیسمع عین»؛ آدم دوست دارد با طلا اینو بنویسد. «نالهاش را خدا دوست دارد بشنود.» خدا بلا را میفرستد. ناله بندهاش. این ناله را خدا خیلی دوست دارد. از ته دل جلز و ولز میکند. این دل سوخته، این جیگر سوخته، دل شکسته. فرمود: «من در دلهای شکستهام.» دیگر اصلاً از این تعبیر ما بالاتر داریم؟ در دلهای شکسته! خدا در همه دلها هست. آن دلی که شکسته، از این توهمات و این دلبستگیهای اسباب و این چیزهایی که برای خودش در ظاهر بافت، به این دلش خوش است، به آن پشت تکیه داده، از این توقع دارد، به حمایت فلانی، فلان میشود. اینها یکهو میریزد. مییابد خدا را. به تعبیر سوره مبارکه: «هنالک الولایة لله.» مییابد خدا را اینجا. میبیند عجب! اینها هیچ کدام کارهای نبودند. دلم به داداشها خوش بود. دلم به بابا خوش بود. دلم به رئیسم خوش بود. دلم به چکهام خوش بود. دلم به اسم و رسمم خوش بود. این همه شاگرد، این همه مرید، این همه چاکرم، مخلصم.
خیلی عجیب است! اینها آدم در زندگی وقتی مزه میکند، بعد اصلاً مینشیند به جان آدم. بعد دیگر از آن به بعد اصلاً روی این حساب میکند. آنی که تو بَدَلِ از پس تمام این اسباب است. آن قشنگ است. دقیقاً هم همین کار را باهات میکند. یک کاری میکند که به همه اسباب تُف بیندازی. تُف لند بکنیم، خیال تخت بشود که هیچ کسی هیچ غلطی نمیتواند بکند. بعد از یک جایی، با یک کسانی، یک جورهایی که به خواب شبت نمیدیدی، به خواب اصلاً در محاسباتت نمیگنجید که خدا با این مورد، این شکلی…! این همه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) عمو داشت، رفیق داشت، تمام مردم مکه به اسمش قسم میخوردند. همه ول کردند پیغمبر را و تک و تنها شدی. علی بن ابیطالب (علیه السلام) تنها آنقدر که توان داشت، کاری برای پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بکند، که جای پیغمبر بخوابد (توان حفظ جان پیغمبر در رزم و جنگ و اینها را نداشت).
تک و تنها. خدا چه کار کرد با این پیغمبر؟ از توی غار. نه رفیق، عمو، این همه عمو. تجار مکه، اشراف مکه، بهترین نژاد مکه، قریش، سید قریش، امین عرب. در تمام معاملات او را دخالت میدادند، در تمام قضاوتها به او ارجاع میدادند، حرفش سند بود. همه عرب جمع شدند بکشندش، زوردارها. بقیه هم که ایستادهاند نگاه میکنند. یک علی بن ابیطالب (علیه السلام) هم که جایش بخوابد. خدا پیغمبر را با چه حفظ کرد؟ با تار عنکبوت. کجا؟ در دل غار، آن بالای کوه. با تخم کبوتر، با تار عنکبوت. تار عنکبوت که با فوت از بین میرود! «انا اوهن البیوت لبیت العنکبوت.» اشرف کائنات. قدرتنمایی خداست. میگوید با من که باشی، من با تار عنکبوت نگهت میدارم. با من که نباشی، تو دریایی که یک عمر همه را با این چپاول کردی، تو همین جا غرقت میکنم فرعون. با من که نباشی، با مگس از پا درت میآورم. «لیُذل الجبارین.» امام صادق (علیه السلام) فرمود: «خدا مگس را خلق کرده برای ذلیل کردن جباری.» با من که باشی، تار عنکبوت.
خیلی حرفها دارد. این حالت را خدا میخواهد ایجاد بکند در ما. باورمان بیاید کسی کارهای نیست. این گرفتاریها هدفش این است: «لیسمع انینا.» اصلاً دوست دارم صد کلمه را بخوانم: «لیسمع انینا.» نالهاش را خدا دوست دارد بشنود. آهِ خلوتی. در تاریکی، در حرم، در یک روضهای، از عمق جان آتش گرفته. چقدر این محبوب است برای خدا!
بعد خود آدم میبیند وقتهایی که همه چیزش جور است، این حال نیست. اگر کسی اهل فکر و معرفت باشد، میفهمد چقدر اینها قیمتی است. و آن وقتهایی که همه چیز به هم ریخته، چقدر خدا به آدم لطف کرد! من وقتی که همه چیز جور است، چقدر محرومیم از آن فیض بزرگ! همه زندگی روال. حقوق دارد، هر ماه میآید. بچهها هم که خوب و خوش، الحمدلله. مدرسه هم که دارند میروند و صبح به صبح خرید. دکتر هم که نمیدهیم! و یک پسانداز خوبی هم داریم جمع میکنیم. و الحمدلله، این هم لطف است، این هم به هر حال نعمت است؛ اما امتحان هم هست دیگر. البته آن کسی که معرفت دارد، در همین امتحان هم نالهاش بلند است، چون از او میبیند؛ اما نوع ماها اینجا غافل میشویم، حواسمان پرت میشود.
ما نیاز به یک چالهای داریم. در این چاله که میافتد، دل که میشکند. محبت میکند، کفران محبت میبیند. خیرخواهی میکند، شر برایش میخواهند. گفتین دیگر، خیر بقیه را میخواهد ببیند، تشکر که نمیکنند، شرش را اصلاً در چشمشان خیر نمیآید. اینها اوج لطف خداست. حالا اینجا دارد میگوید: اصلاً خدا این کار را به چشم کسی نیاید که تشکر بکند. چون مخصوص دارد برای خودش ورمیدارد. قشنگ در ذهن همه، کار را خراب میکند. همه تُف و لعن و نفرین میکنند. «مشکورا». آنجا خدا تشکر میکند. خیلی عجیب است!
حالا ببینید تا هم ثواب بشود، هم گناهانش بریزد و ذخیره بشود و روز قیامتش… حالا این روایت را ببینید. خیلی این روایت عجیب است! فرمود امام صادق (علیه السلام): «ان الله عز و جل لیعتذر الی عبده المحوج.» خدا در قیامت عذرخواهی میکند! خدا عذرخواهی میکند، یعنی چه؟ بعد ادامه روایت: «از بنده حاجتمند خودش عذرخواهی میکند، کما یعتذر الاخ الی اخیه.» همانطور که برادر از برادر عذرخواهی میکند. من مثلاً یک حرفی زدهام، شما ناراحت شدی یا مثلاً یک چیزی توقع داشتی، نتوانستم اجابت بکنم. چقدر شرمندهام! خیلی عجیب استهها! چقدر شرمندهام که مثلاً از من توقع داشتید و نتوانستم، مثلاً یا به دلیلی نمیشد کمک میکردم، بعد آن صلاح نبود. این هم دیگر حالا گفتم بهش. مثلاً اینجا کمک برای این پسرم، خانه میخریدم، آن یکی هم توقع داشت مثلاً (مثلاً میگویم) بعد آن به فلان دلیل مثلاً مصلحتش نبود یا شرایطش را نداشتم، برای این هم نخریدم. خیلی هم در دلم دوست داشتم، خیلی هم شرمندهاش هستم. دنبال یک موقعیتی هستم بهش بفهمانم و برایش یک چیز بهتر هم بگیرم. دیگر یک چیز بهتر بگیرم که فکر نکند چون در چشم من خار بود، اینجا کمکش نکردم. چون خیرش این بود، مصلحتش این بود. دنبال یک بهانهام، دنبال یک موقعیت.
آن کیست؟ آن روزی است که مؤمن از دنیا میرود. آن لحظهای که مؤمن جان میدهد. روایت هم دارد: غسل دادنش… آنجا وقتی است که خدا جبران میکند برای این بنده. میگوید الآن دیگر تمام میشود. تا حالا دنیا بود، محدود بود، مفاسد داشت، نمیشد. به هر دلیل نمیشد. الآن دیگر تمام است، آزاد. الآن دیگر دست و بالم باز شد. حالا بهت حالی میکنم. همه نالههایی که کردی، همه را شنیدم. با هر کدامش برات کنار گذاشتم. تو ده تا خواستی، صد تا کنار گذاشتم. چقدر تعبیر قشنگ است! اصلاً تصور کن که همین را از خدا بشنود.
خدای متعال میفرماید: «لا و عزتی و جلالی، به عزت و جلالم قسم! ما أفقرتک.» فکر نکنید در چشمم خار بودی، برای همین بهت نمیدادم. اینکه ندادم، برای این نبود که ارزش برایت قائل نبودم. «فرفع هذا الغطاء.» یک روپوشی. میفرماید: «این روپوش را بزن کنار، پرده حجاب را.» «فنظر ما أولتک من الدنیا.» نگاه کن ببین در عوض دنیا چه بهت دادم. «فیکشف له.» کنار میرود. «فینظر ما عوّضه الله عز و جل من الدنیا.» نگاه میکنم. اینا در عوض دنیا، خدا بهشتی داده. «فیقول: ما و عزتی و جلالی إذا أولتني هذا ما ضرني أبدًا.» اگر اینگونه تو عوض دادی، من اصلی ضرری نکردم. اصلاً در دنیا ضرر نکردم. نه جبران شد. نه ضررهایی که کرده بودم جبران شد. ضرر کرده بودم، ولی الآن جبران شد. ضرری نکرده بودم، سود بود! گاوصندوق که بعد… من کوچکش را میخواستم و محدود دنیاییاش را. تو بزرگ و ابدیاش را برایم کنار میگذاشتی. همه را میشنیدی، با همهاش حاجت میدادی. عجب! پس چقدر کم خواستم! چقدر اصلاً همانهایی را که دادی، ای کاش نمیگرفتم. دیگر دید ما طاقت نداریم، کافر میشویم. اینها طاقت بشویم. خیلی خدا بیشتر از اینها…
خیلی روایت عجیبی است! میفرماید: «خداوند وقتی که اذا احب عبداً قذفه بالبلاء قصدا»؛ خدا وقتی بنده را دوست داشته باشد، بلا را مثل باران بر سرش میباراند. «و فجعه بالبلاء فجراً»؛ غوطهورش میکند در بلا. این هم دعا میکند، نالهاش بلند میشود. «فاذا دعاه»؛ این وقتی خدا را صدا میزند، خدا چه میفرماید؟ «قال: لبیک عبدی.» جانم بنده، لبیک. حالت اوج آمادگی و عشق و انتظار. وقتی کسی دائم منتظر بوده، یک صدایی برسد. وقتی میرسد، مثل مثلاً فرض کن یک مادری که بچهاش حرف نمیزده، مثلاً کلی برده دکتر و گفتاردرمانی و اینها، یکهو بچه بعد مثلاً چهار پنج سال تازه میگوید: «مادر، مامان!» چی میگوید؟ با چی جواب میدهد؟ میگوید: «جانم!» با زبان میگوید: «جانم!» با همه وجودش میگوید: «جانم!» این را میگویند لبیک.
آنقدر با این مته، خدا میافتد به جان این بنده. تا نالهاش بلند میشود. آنجا ناله که بلند میشود، «جان لبیک عبدی.» جان عبدی. یک بار میگوید: «بنده من! ز عرشم بگذرد خنده من.» بنده من! بنده من! فهمیدی که کس و کار نداری. بنده من! مال این حالت است. بنده من کسی که هنوز خودش را وابسته به هزار تای دیگر میداند، خدا به او نمیگوید بنده من. آنجا هم که میگوید: «عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم» مال کسی است که فهمیده بیکس و کار بدبخت است. «عبادی! غرق گناه!» یا ارحم الراحمین که میگوید، یا الله که میگوید. خدا یک بار میگوید: «لبیک.» ولی «یا اله العاصین» را سه بار میگوید: «لبیک.» چون این فهمیده بیکس و کار است، اینجا آمده. برای همین سه بار «لبیک» دارد.
«یا اله العاصین» که من میگویم، اثر تعارف با خداست. رودربایستی. گیر کردهایم دیگر. احساس میکنم گناه داریم و خیلی… که باورم نمیشود، ولی شاید به هر حال اینها میگویند دیگر حالا، بچهها… نه. آن «اله العاصین» که میفهمد خیلی خراب کرده، خیلی کج رفته، و میفهمد خیلی راه دارد تا برگردد. میفهمد هیچکس هم نمیتواند برگرداندش. هیچکس هم نمیتواند درستش کند. دنیا و آخرتشم بر باد است. آبروش هم در خطر است. خیلی خراب کرده. آنجا صدایش بلند میشود: «یا الله.» (حالا آن «یا اله العاصین» ممکن است به صد تا لفظ دیگر باشد). اوس کریم، هر لفظی. آن همان «اله العاصین» است. آن سه تا «لبیک عبدی» دارد.
«لبیک عبدی» اینجا. بعد خدا که بهش میفرماید: «لبیک عبدی.» میفرماید که دو بار هم «لبیک عبدی» اینجا دارد. «لبیک عبدی، لبیک عبدی.» «من قدرتش را داشتم در دنیا هر چه میخواستی بهت بدهم، ولی برایت ذخیره کردم. اینجا برایت بهتر است.» خیلی مهم است. اینها معرفت میآورد برای ما. اینها باعث میشود که آدم به اینجا دل نبندد.
روایت عجیب! میفرماید: «خداوند وقتی که اذا احب عبدا»؛ خدا از بنده خوشش میآید. «بعث الیه ملکا»؛ یک فرشته میفرستد. خب، چی میگوید؟ «فیقول: أُسقمَه.» برو مریضش کن! «شد البلاء علیه.» برو بلای شدید بینداز سرش. «آقا! ملک فرستاده خدا! برو بدبختش کن! برو در فشار بگذار! یک دردی بینداز در جانش! این خیلی حسابش دارد پر میشود ها! یک جایی باید یک تصادفی بینداز، یک خرجی بینداز در دامانش، یک آسیبی بینداز بهش.» «فإذا برء من شیء فابتله بما هو أشد منه.» تازه خوب شد از این بلا در آمد، بینداز در یک بلای شدیدتر. «أشد منه.» «وقِّ علیه حتی یذکرنی!» چرا؟ حواسش به من پرت نشود. دل نبندد. اینها گنج اهل بیت است که به ما دادهاند. بیمعرفتی که اهل بیت به آدم میدهند.
بعد اینجا دارد که ادامه روایت: چون من صوت این را دوست دارم. دوست دارم صدایش را بشنوم. از آنور بنده که خوشش نمیآید، فرشته میفرماید که: «برو این دارد مثل که مریض میشود. برو دارو و درمان برایش جور کن که خوب بشود، حالش مریض نشود. یک گرفتاری هم دارد میآید سمتش، برو یک کار کن که گرفتاری نیاید.» میفرماید که: «من از صدای بدم میآید. خوشم نمیآید.» این حتی این «بدم میآید» کارایی کرده. یک شاکله خرابی پشتش است. زمینههایی دارد. خوشم نمیآید صدای «یا الله» از این بلند نشود. شل میشود… امشب با شکم سیر آمده بود… شُلِ الله! میگفت: «اسیری درش بیاورید! بچلانیدش! نالهاش بلند شود.»
خیلی واقعاً اینها زندگی ما را، قلب ما را زنده میکند. میفهمیم اینجا آقا هیچ خبری نیست. خدا قرار نیست اینجا به کسی تسویه کند و قرار نیست اینجا به کسی ثابت بکند که چقدر دوستش داشته، چقدر تأییدش میکرده. اینجا خبری نیست. اتفاقاً اینی که هی این جلز و ولز دارد، تازه گرفتاری میخواهد در بیاید، میافتد در گرفتاری بعدی. علامت محبت نمیگذارد دور بشود، حواسش پرت بشود.
روایت دیگر هم هست حالا در این مقام. خیلی روایت زیبایی است. میفرماید که: حالا چیزهایی که خدا بهش میدهد. باب بعدی این کتاب که خدا چکار میکند با این بنده مؤمنی که اینطور در گرفتاری بوده. توجهی که بهش میکند موقع مرگش، بعد بهشتی که بهش میدهد. و همینطور خیلی میگوید که بنده مؤمن وقتی دعا میکند: «یقول الرب عز و جل: یا جبرئیل اهبط بحاجته، فاوْقِفها بین السماء و الارض. شوقا الی صوته.»
خیلی حرف است! آقا، شما تصور کنید مثلاً یک بزرگ، مثلاً حاج قاسم سلیمانی، مثلاً به شما بگوید: «آقا من وقتهایی مثلاً یک وقتهایی مینشینم فقط صدای شما را، صدایت را خیلی دوست دارم. مثلاً دلم برای صدات تنگ میشود. زنگ زدم فقط صدات را بشنوم.» خدا میگوید: «آقا فکر نکنی مثلاً اینجا این جنس جور نشد، این معامله جور نشد. اینها این همه، نه از حدیث کسا فلان اینها یکهو خراب شد، فکر نکنی به خاطر این بود که من زدم کاسه کوزهات را به هم ریختم که مثلاً بگویم برو گمشو!» نه، این ناله را دیدهام. اگر ناله اونی که قطع میشود، مال اونی که با این چیزها ناله اونی که قطع نمیشود، قطع میشود… اون وساش خیر هست. اونی که قطع میشود، شر هست. تا به این شوره برسه که بهش دادن اصفهان (آرش) بیشتر بلند شود. چون از این به بعد تشکر بکند تا به معرفت نرسد. خدا این حالت را دارد باش. «تقصیر خودت است دیگر! تو نالهات قطع میشود. من صدایت را دوست دارم. شوقاً الی صوت.» چه کار کنم؟ تا بهت میدهم دیگر، اینور پیدایت نمیشود. «السلام علیک یا ابا عبدالله!» دوستت داشتم. «السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین!» همیشه این صدا را از تو بشنوم. تا بهت میدهم دیگر نمیخواند. ولی میدانم یک کم دیگر فشار بیاورم، روزی دو تا میخوانی. آها، خوب است.
خیلی عجیب استهها! اگر بفهمیم محبتی که خدا به بندهاش دارد، خیلی محبت عجیب و غریبی است. خیلی به همه بندههاشان محبت را در سطحی دارد. وقتی مؤمن باشد که دیگر هیچی. هی هر چه در این مسیر همت و جدیتش برای ارتباط با خدا قویتر و محکمتر و صادقتر باشد، این قشنگ. او دیگر کوتاه نمیآید. از کفارش هم کوتاه نمیآید. فرعونش هم ناامید نشده. «قولا له قولا لیّنا.» یک وقت تند صحبت نکنی، بپرد! فرعون! فرعون بپرد! بابا، این چهار هزار تا بچه را فقط کشته بود که من به دنیا نیایم. تو الآن گیر اینی که من اینجوری حرف بزنم، این دلش نرم بشود؟ یک موجود کافر، ظالم، جبار، مدعی خدایی… تو سرش ساب بکشمش. بعد خدا را ببینم. نگران چیست؟ تند صحبت نکنی بپرد. «تو تلاشت را بکن.»
یعنی خدا برای همین هم، یعنی آخرش بله نتانیاهو، اینی که هست، در چشم خدا منفور است. ولی شما فکر میکنید خدا دوست ندارد نتانیاهو آدم بشود؟ همین نتانیاهو با همه این کشت و کشتار، همینش را خدا دوست دارد آدم بشود. خیلی توبهاش سخت است. ولی خدا راه را به همین هم نبسته. کما اینکه امام حسین هم شمر را لحظه آخر دعوت کرد. اگر راه بسته بود که دیگر امام حسین نباید به شمر میگفت. بله، وقتی کار تمام شد که دیگر تمام شده دیگر. وقتی امام حسین را کشته، وقتی از دنیا رفته، دیگر راهی نیست. ولی تا وقتی هست، خیلی عجیب است. خیلی عجیب است. اصلاً اینو برای ما خارج از گنجایش فهم و درک آن صدای واقعی، صدای خالصانه با توبه… قرآن دارد که ملائکه بهش گفتند که دیگر وقت گذشت. قرآن هم میگوید که اول سوره نساء: «تا وقتی که آن فضای عالم برزخ برای کسی هویدا نشده، توبهاش قبول است.» دیگر وقتی که دارد میبیند، آن دیگر فضای عالم دیگر، توبه معنا ندارد. ولی تا آن قبلش اصلاً خدا همه چینهایش را یکجوری دارد در میآورد که اتفاقاً این ناله را بزند. ولی آن عقبه خراب و آن شاکله فاسد و آن ظلم زیادی که کرده، نمیگذارد دیگر. یعنی خودش این خرابی از خودش است. خودش خراب کرده.
من میگویم خدا دریغ ندارد. همین نتانیاهو را هم خدا دریغ ندارد. ولی آنقدر خراب کرده، آنقدر به هم ریخته، محروم شده. وگرنه خدا هنوزم که هنوز است، دستش به سمت نتانیاهو دراز است که بیا، بگیر، بیا بالا. خدا دستش را نکشیده. ولی او آنقدر خودش را در غل و زنجیر کرده، نمیتواند. از جانب خدا قطع نشده فیض. این خیلی نکته مهمی است. اگر خدا این است، با آنها هم اینگونه است. به تعبیر دعای کمیل: «این وجوهی که خرّت لعظمتک ساجده، این ألسنی که نه فقط به توحید که صادقه زبانی که یا الله گفته، این زبانی که یا حسین گفته، این صورتی که رو خاک آمده، این صورتی که روزی چند بار رو به قبله خودش را قرار داده، به خاک انداخته.»
عرضم تمام. آن بچهای که در کاخ فرعون بود که به نفع حضرت یوسف شهادت داد، در روایت دارد، در تفسیر منهج الصادقین روایت دارد که: «یک روزی حضرت یوسف نشسته بود، بعد اینکه پادشاه شد، یک جوانی داشت رد میشد. جبرئیل به یوسف فرمود که این پسره را میشناسی؟» گفت: «نه.» «همانی که وقتی کوچولو بود در گهواره به نفع تو شهادت داد.» حضرت یوسف گفت: «بیارینش!» آوردنش. کلی خلعت بهش داد. سکه طلا بهش داد. پیش خودش نشاند. احترامش کرد. محبتش کرد. در آغوش گرفت. جبرئیل فرمود: «چرا این همه بهش محبت کردی؟» گفت: «وقتی در گهواره بود، به حقانیت من شهادت داد.» گفت: «آن خدایی که کریم است! بندهای که روزی چند بار به حقانیت خدا شهادت میدهد، خدا با او چه خواهد کرد؟» خیلی حرف دارد!
حضرت یوسف محبت کرد به آن آقا، به خاطر اینکه یک بار شهادت داده بود به حقانیت حضرت یوسف! قلّه! بندهای که یک عمر به حقانیت خدا شهادت داده! تو که بنده خدا بودی، این همه محبت کردی به او. خدا وقتی بخواهد اجر بدهد به آن بندهای که یک عمر شهادت داده به حقانیت خدا، خدا به آن بنده چه عطایی میکند! رحمت خدا بر بندهای که «لا اله الا الله» گفته. یک دانه شهادت داد، تازه بچه هم بود در گهواره، اصلاً معلوم نیست با ادراک خودش هم گفته باشد. این همه تو محبتش کردی!
روایت فراوانی داریم که کسی «لا اله الا الله» بگوید، خدا نمیگذارد جهنم برود. جهنم برای نجات پیدا میکند. یک بار «لا اله الا الله» در تمام عمرش گفته باشد. یک بار شهادت داده به حقانیت، یک بار شهادت داده وحدانیت. خیلی کسی که به قول شما نماز شبش ترک نمیشد. آن که اصلاً دیگر! میفرماید: «چیزهایی برایش گذاشتهاند، این آیه قرآن است: «فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة عین.» ممنون نمازهای نیک سحرها. «تتجاول جنوبهم عن المضاجع.» پهلوهایشان را از بستر بلند میکنند. «لا تعلم نفس.» هیچ کسی نمیداند چه نور چشمی برای این کنار گذاشتهاند. «لا اله الا الله» گفت. از خوابش زد در دل شب. در تاریکی پا شد، در سرما وضو گرفت. در تابستان در شب کوتاه، قید خوابش را زد. رو به قبله کرد، با من نجوا کرد. قنوت گرفت. این دیگر اصلاً نمیداند چه خبر است.
ایشالا که خدای متعال به ما باور بدهد نسبت به این مطالب. دلهای ما را قرص بکند به وعدههای خودش. و انشاءالله خدای متعال همه اموات را سر سفره رحمت خاص الخاص خودش مهمان بکند. ما هم ایشالا از دنیا رفتیم، ملحق بشویم به خوبان و وضعمان اینطور باشد. انشاءالله در این دریای رحمت غوطهور باشیم انشاءالله. و از این بندههایی باشیم که خدا اینطور نسبت به رشدشان و تربیتشان اهتمام دارد. و خدای ناکرده با بیلیاقتی خودمان را محروم نکنیم. خودمان را طوری خراب نکنیم که از این دایره لطف خدا بیرون بیفتیم. و انشاءالله که همهمان عاقبتمان جوری باشد که «رضی الله عنهم و رضوا عنه». هم خدا از ما راضی باشد و هم ما از خدا راضی. و لحظه جاندادن بشنویم این خطاب را: «یا ایها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة.»
به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم.
کتابی به نام «المؤمن» از حسین بن سعید اهوازی، از معتبرترین کتب شیعه است. خود ایشان نیز راوی بسیار معروفی از اصحاب امام رضا (علیه السلام) هستند. روایتهای عجیب زیادی در این کتاب وجود دارد که بسیاری از آنها کمتر شنیده شدهاند. چند روایت دارد که همگی بسیار جالباند، اما برخی از آنها تذکر و نکاتی بسیار دلنشین دارند؛ یعنی واقعاً اینها باعث تسلیت و آرامش انسان در سختیها، گرفتاریها و مصیبتها میشوند. یکی از آنها این است که امام باقر (علیه السلام) میفرمایند: «خدا از مؤمن پیمان گرفته است بابت چهار بلا که راحتترین و سادهترین آنها این است که همواره یک مؤمن مانند خودش به او حسادت میکند.» یعنی مؤمن همیشه در معرض حسادت است. هر کسی که مؤمن میشود، اینها دیگر آش کشک خاله است. خدا پیمان گرفته و گفته است: «مؤمنی، این چهار گرفتاری را باید تحمل کنی. راحتترینش این است که همیشه عدهای به او حسادت میکنند.»
گاهی خودشان هم نمیدانند چرا. آدم مال و ثروت خاصی هم ندارد، چیز عجیب و غریبی هم نیست، اما عدهای به او حساساند، به بودنش، به اسمش، به محبوبیتش، به همه چیزش حساساند. این یکی از گرفتاریهاست.
دومین گرفتاری: «و ثانیه منافق یغفو اثره»؛ یعنی منافقی که همواره دنبال گرفتن نقطه ضعف و از بین بردن مؤمن است. این منافق، اعتقادی ندارد و برای آسیب زدن یا گرفتن نقطه ضعف از مؤمنان، برایشان پاپوش درست میکند یا چالهای بر سر راهشان قرار میدهد.
سومین گرفتاری: «شیطان یعرض له و یفتنه و یذله»؛ یعنی شیطانی که همیشه او را فریب میدهد و آزارش میرساند. این هم سومی.
چهارمین گرفتاری: «و رابعه کافر یجاهد بالذی آمنه»؛ یعنی کافری که به آن خدایی که مؤمن به او اعتقاد دارد، کافر است و جهاد با این مؤمن را جهاد میداند. یعنی تمام توانش را به کار میگیرد که او را از پا درآورد و نابود کند. این هم چهارمین گرفتاری است.
امام فرمودند: «فما بقی المؤمن بعد هذا»؛ یعنی بعد از این اتفاقات چه چیزی از مؤمن باقی میماند؟
روایت بعدی، که روایت بیستویکم است، بسیار زیباست. البته روایت بعدی آن نیز بسیار زیباست، اما این یکی از آن روایتهایی است که واقعاً خستگی یک عمر گرفتاری، بدبختی، مشکل و مصیبت را از تن آدم بیرون میکند.
امام باقر (علیه السلام) فرمودند: «ان العبد المؤمن اکرم علی الله عز وجل»؛ مؤمن نزد خدا بسیار گرامی و محترم است. «حتی الجنة و ما فیها اعطاها ایاه»؛ اگر مؤمن بهشت را با هر چه در آن است از خدا بخواهد، خدا به او میدهد، بس که نزد خدا احترام دارد، بدون اینکه از ملک خدا چیزی کم شود. او کل بهشت را بخواهد، خدا به او میدهد، اما یک وجب دنیا را بخواهد… (ما میگوییم: «خداوند، احترامی برای ما قائل بودید، حالا من بهشت را نمیخواهم، همهاش را نمیخواهم، حالا بهشت هم میخواهم!»)
از آن طرف، کافر نزد خدا خوار و نامحترم است. اگر بهشت را بخواهد، خدا به او نمیدهد؛ اما اگر تمام دنیا را بخواهد، خدا به او میدهد. روایت عجیبی است! چرا؟ چون دنیا نزد خدا ارزشی ندارد. بهشت برای خدا عزیز است و چون مؤمن نزد خدا عزیز است، هر چه بخواهد به او میدهد. اما کافر هرچه بخواهد، به او نمیدهد. چون دنیا ارزش ندارد، هرچه از دنیا بخواهد به او میدهند.
حال، ادامه روایت. یک قدم دنیا را هم اگر کافر بخواهد، خدا به او میدهد. امام میفرماید: «خدا بعداً (در قیامت) با مؤمن که در دنیا (به ظاهر) چیزی به او نداد، به حالت شبه عذرخواهی از دل بندهاش درمیآورد و هدایایی به او میدهد.» تعبیر بسیار عجیبی است: «شبیهاً بالمعتذر». شبیه یک مسافری که چند وقت نبوده و وقتی میآید، کلی هدایا و سوغاتی آنچنانی میآورد تا از دل خانواده در بیاورد. خدا این شکلی از دل مؤمن در میآورد!
خدا مؤمن را از دنیا پرهیز میدهد، همانطور که دکتر بیمار را از غذاهای خوشمزه پرهیز میدهد؛ زیرا برایش آسیب دارد و خوب نیست. استادی داشتیم که پدرش در پاهایش مشکل داشت، غدههایی در کنار پاهایش بود. میگفت: «وقتی پدرم از دنیا رفت، کسی که رؤیاهای صادقه و خوابهای عجیبی دیده بود و نسبت خانوادگی با ایشان داشت، به من گفت که (پدرم فقط اهل نماز و اینها بود، نه آنقدر اهل تعبدات خاص) وقتی وارد عالم برزخ شدم، به خاطر آن غدههای پا که مادرزادی از بچگی با من بودند، خداوند به قدری از دلم درآورد و من شرمنده رحمتت شدم که اصلاً چرا در دنیا به این فکر میکردم که پای من اینگونه است! اصلاً بابت این خجالت کشیدم که در پیشگاه این رحمت و محبت الهی گلایه داشتم و ناراحت بودم. این همه رحمت به خاطر یک چیز کوچک نشان دادید!»
مؤمنان آرزو میکنند که: «ای کاش به دنیا برگردیم و با "مقراض" (قیچی) تکهتکهمان کنند، اگر اینقدر به ما توجه میکنند بابت این سختیها!» این خیلی جالب است.
یکی دیگر از این روایتها این است که امام باقر (علیه السلام) میفرمایند: «خداوند در زمین بندگانی دارد که بسیار عجیب است.» بندههای خوب خدا هی بالاتر میروند، هی ارتقای شغلی، هی کیفیت خانه بهتر، کیفیت ماشین بالاتر! نگاه ما این است: «مثلاً در فلان محله بودیم، حالا آمدهایم اینجا، الحمدلله توسلاتمان اثر کرد، مثلاً نذری که داشتیم و فلان و اینها اثر کرد. فلان روضه و فلان توسل و حاجتی که از فلانی گرفتیم و…» (ادراک بنده).
بسیاری از تفضلات در زندگی انسان، روایت عجیبی است: «ان لله عز و جل من خلقه عباداً»؛ یعنی خداوند در میان بندگانش کسانی را دارد: «ما من بلیة تنزل من السماء او تقتیر فی الرزق الا ساقها الیهم...»؛ هر گرفتاری و گشنگی و بدبختی که از آسمان بفرستد، اول به اینها میدهد. هر بدبختی و گرفتاری که بفرستد، اول مال اینهاست. «...و لا عافیة الا صرف عنهم»؛ یعنی فقط این نیست که هر چه گرفتاری است مال اینها باشد، بلکه هر چه نعمت و گشایش و عافیت است، از اینها دور میشود. یعنی دکمه اینها در نعمت و عافیت و فلان، تیک نخورده است! هر چه بدبختی و گرفتاری است، در سرلیست اینها نوشته شده است. هرجا هم که نعمت و گشایش است، اسمشان در لیست نیست. چرا؟
حالا ادامهاش: «و لو ان نور احدهم قسم بین اهل الارض جمیعاً لکفاهم»؛ نور یکی از این بندگان خدا اگر در زمین بین تمام مخلوقات زمین پخش شود، همهشان را کفایت میکند. وجودشان یکپارچه نور است. چرا؟ چون «انقطاع و دلشکستگی، این صبر، این گرفتاریها و مصیبتها، اینها لطف و محبت خداست.»
خدا میخواهد بندهاش را از آلودگی نگه دارد. شما به کدام بچه بیشتر سخت میگیرید؟ سر ساعت خانه باشد، سر ساعت درس بخواند، گوشی از او میگیرید. به آنی که درسخوان است و رتبه یک کنکور است، وقتی این استعداد را در او میبینی، پدرش را درمیآوری، استخوانهایش را خرد میکنی؛ اما آنی که معتاد است و پنج سال است کلاس پنجم را میخواند، فقط همین که امسال برود ششم، قبول است و از او راضی است. به چه چیزی از او راضی هستی؟ به اینکه مثلاً آقا هفتهای یک بار هم خانه بیاید و اجمالاً خبر داشته باشد که کجای دنیا زنده است، با چه کسی تریاک میکشد. به همین قدر راضی هستی؛ اما آن بچه درسخوان زرنگ است، گوشی میخواهد، نمیخری. موتور میخواهد، نمیخری. (با زبان طنز میگویم.) این نشان میدهد که این کرامت انسان در چه مرتبهای است و اینکه این گرفتاریها و مصیبتها وقتی که توجه ما را به خدا بیشتر میکند، این عین لطف و عین رحمت است.
حالا روایت عجیب و غریبی اینجا دارد. چند روایت دیگر هم هست. میفرماید: «خداوند به دنیا میفرماید: یا دنیا مُرّی علی عبدی المؤمن بانواع البلایا»؛ ای دنیا، با انواع بلاها بر بنده مؤمن من تلخ شو! «تلخ شو برای بنده مؤمن من، هر چه بلا داری بریز سر این و ما هو فیه من امر دنیا تلخ باش به کام این، زهر مار باش.» «وضیّقی علیه فی معیشته»؛ در زندگی و معیشت به او تنگ بگیر. «و لا تهلوی لهو فیسکن الیک»؛ یک وقت برایش شیرین نشوی که به تو دل ببندد و از تو خوشش بیاید. چرا؟
برای اینکه به تعبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام)، این (دنیا) افعی مسمومی است که ظاهرش بسیار خوشگل است. افعی بسیار خوشگل است. این خط و خالش، جنس پوستش، چرم پوستش. بچه کوچک وقتی میبیند، خیلی خوشش میآید. انعطافپذیریاش اینگونه باز میشود، جمع میشود. رنگ و لعابش بسیار جذاب است. نمیدانی چه سم خطرناکی زیر این پوست خوشگل در جریان است! یک سر سوزنش به بدنت بخورد، کل خونت در کسری از ثانیه آلوده میشود و میمیری. خبر ندارد پشت این چیست.
ظاهرش خیلی قشنگ است. از آنطرف خیلی وقتها ظاهر امر به ظاهر به هم ریختهای است که هرکه نگاه میکند، پس میزند؛ اما اتفاقاً باطنش… شما رادیو اسلام، نجف را که میروی، باورت نمیشود این خرابه بهشت مؤمنین امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. انگار که امیرالمؤمنین (علیه السلام) از خدا خواستند قبرشان کنار وادی، کنار قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد. (البته خدا از روز اول میخواست این کار را بکند؛ اما آن شدت اشتیاق امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وادی سلام بود). امیرالمؤمنین (علیه السلام) آشغالها را سال به سال جمع نمیکند، بالا و پایین تپه درست کردهاند، حالت به هم میخورد. کمی عقب عقب راه میروی. کجایش بهشت است؟ بله، ظاهرش را که نگاه میکنی… اما باطن دارد. این داستان ظاهر و باطن دارد.
میفرماید: «ما احب الله قوماً الا ابتلاهم»؛ هر کس را خدا دوست داشته باشد، مبتلا میکند. قاعدهاش این است. از هر کس خوشش بیاید، به قول ماها «میچُلاند». قشنگ مثل خمیر میگیرد تو مشت، لهِ لهش میکند، هیچی نمیماند از آلودگی. و همین کاری که شماها ایام شب عید با خانه میکنید، همین دیگر! با این فرش میکنید: «بیفتیم به جانش، با چک و لگد و چوب میخواهی یک ذره جِرم و آلودگی در این نماند!» وقتی فرش را پهن میکنی بعد از شستشو، یک ذره کدورتی در این نباشد، بدرخشد. هی بهش مواد شوینده میزنی، و مواد شوینده درصد زدایندگی میکروب و فلان و جرم و اینهایش هی شدیدتر: «پدر فرش را، پدر این سرامیک را در میآورید.» (اسیدی که توی آن مواد شوینده است، به حلق آدم برسد، همه را پاره میکند.) میاندازی به جان این سرامیک. سرامیک اگر صدا داشته باشد، چه بهت میگوید؟ «بابا لامصب گرفتی رو ما! هرچه اسید! چه گناهی کردم من تو تو چشمی! تو تو چیزی هستی که من قراره بهش افتخار بکنم! مهمون میآید من تو را میخواهم نشان بدهم. زیر کابینت کار نداری! سال پشت کابینت کار نداری! افتادی به جان من! ای کاش ما پشت کابینت… یک دستمال ده ساله بهش نکشیدی، انگشتت بهش نرسیده، هیچ کاری بهش نداری! آنجا را کی باهاش تخریب بشود؟» مال وقتی است که میخواهم خانه را خرابش کنم، با بلدوزر میافتم به جانش، میزنم آجر و ماجراش را میترکانم. مگر من میخواهم با آن افتخار بکنم؟ مگر من میخواهم با آن خانهداری خودم را نشان بدهم؟ من با تو میخواهم خانهداری خودم را نشان بدهم. این جلوی چشم است. میخواهم بگویم این خانهای که من تمیز کردم، این خانهای که برای شب عید آماده کردم!
خدا میخواهد امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به عالم نشان بدهد، میگوید: «اینو من خلق کردم.» فلسفه آفرینش این است: «…هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها.» اینها را میخواهد به ملائکه نشان بدهد و بگوید که: «فلک یسری الی محبتها الخمسه الذین هم تحت الکساء.» هر کس را خلق کردم، به خاطر این پنج تا بود. خدا دارد پز میدهد با این پنج تا: «ما خلقت السماء مبنیة و لا الارض مدحیة و همینطور تعابیر… و لا قمرا منیرا و لا شمسا مدیرا و لا فلکا یدور و لا بحرا یجری و لا فلکا یسیر، چون به این پنج تا میخواهد به قول ماها پز بدهد.» هر چه بلا و گرفتاری است، مال اینهاست. میچُلاند این پنج تا را. در آن زیارتنامه دارد: «حل مصائب الا ماساة اصحاب»؛ یک همچین تعبیری. حالا اگه دقیقهاش یادم بیاید… اصلاً مگر جز این چیزهایی که سر شما آمد، چیزی بهش میشود گفت مصیبت؟ مصیبتکشیده کسی؟ اصلاً مگر محنت کشیده؟ اصلاً مگر گرفتاری در عالم کسی تحمل کرد؟ گرفتاری تحمل نکرد. گرفتاری مال این پنج تا بود. مصیبت، درد، رنج.
اگر فقر بوده، اگر گرسنگی بوده: «سه روز نون نداشته باشی، تازه خدا واست مهمونم بفرسته. دم افطار فقط یک لقمه بگیره بره. همون یه لقمهای که برای دم افطارت. اونم با بچه قد و نیم قد.» (یا چشم خوردهام، یا این چه بدبختیای سرمان آمده!) طبق شیشلیک به ما بدهند، اینو میگوییم: «خدا حواسش به ما بود.» لقمه نان داریم. پنبهای که رشته، ریسیده، بعد بردن پشم جو گرفته، بدجور آرد کرده باشد (بدبختی). توی تنور نان کرده. تمام ایام درگیرش بود. آن لحظه آخر که دم افطار میخواهد بخورد، آن هم تازه به اسیری که… اسمش چیست؟ این اگر اکرام خداست…
تعبیر دارد امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید که: «خدا با اینطور تا کرد.» این همه گرفتاری پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تحمل کرد. «اکرمه ام اهانه؟» دو حالت که بیشتر ندارد. یا خدا و پیغمبر احترام کرده یا اهانت کرده. اگر اهانت کرده که اینطور پیغمبر خداست، مقرب اوست، میخواهد بقیه را ببرد سمت خدا، خدا قبولش ندارد، اهانت کرده. اگر اکرام کرده، احترام کرده، پس آنهایی که ما بهش میگوییم احترام چیست؟
خیلی قشنگ است! هرچه بچهدار میشد، بچهها در سن پایین از دنیا میرفتند. یک دختر بزرگ داشت، رقیه، زیر شکنجه عثمان از دنیا رفت. یک دخترش همیشه ماند… از همه این عالم، دختر هجده ساله… اینگونه مسائل.
حالا غرض اینکه اینها تذکره است برای ماها دیگر. که اگر ملاک را میخواهیم این امکانات و نعمتها و موقعیتهای دنیایی قرار بدهیم، نمیخواند. با اینکه خیلی لطیف است. ببینید چقدر قشنگ است! میفرماید: «میگوید به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم. صباح بن سیابه میگوید: گفتم که آقا هر گرفتاری که به ما میرسد، به خاطر گناهانمان است؟» فرمود: «لا، ولکن لیسمعنه عینان و شکواهه و دعاؤه الذی یکتب له بالحسنات.» خدا بلا را میفرستد که ناله مؤمن بلند شود. صدای این ضجه و التماس و گلایه و دردِ دلش با خدا. خدا برای این مصیبت… خیلی قشنگ است! این صدا وقتی بلند میشود، دعایش بلند میشود، نالهاش بلند میشود، یکتب له بالحسنه.
یک دوستی داشتیم، خدا رحمتش کند. خیلی عزیز بود، زحمتکش بود، بیماری سختی هم گرفت و از دنیا رفت. حاج آقای مدنی نامی بود. از یاران شهید بهشتی در اوایل انقلاب، از بچههای حاج قاسم و اینها هم بود. ایشان در دفتر امام بود، اوایلی که امام به ایران آمده بودند. میگفت: «یک بچه خدا به ما داد، معلول بود، بیمار بود. ما که نمیدانستیم اولش، بعدها فهمیده بودند. بچه را اول بردم پیش امام که حالا اذان بگویند و اینها. میگفت امام یک نگاه عمیقی کرد و دست گشی را روی سر این بچه (اسمش زهرا بود فکر کنم) با توجه به ما گفت که این بچه مایه خیر است برایتان. پروفسور میشود، چیزی میشود.» بعدها فهمیدیم بچه بیمار است و حالا یا معلولیتی دارد و اینها. گفت: «من دیگر از وقتی که فهمیدیم این بچه بیمار است، این بچه روی دوش من بود. از این امامزاده به آن امامزاده، از این روضه به آن روضه. هر جا فقط یک پرچم مشکی اگر میدیدیم، با یک دل شکسته و اشک و ناله میرفتیم. بچه را میبردیم. نذر و نیاز و توسل و هرکه هر چه گفته بود، انجام میدادیم. آن گفته بود سفره حضرت رقیه، آن گفته بود ختم انعام، گفته بود امالبنین، گفته به فلان شهید، آن گفته و فلان کس. بچه بعد مدت کوتاهی، حالا دو سال، سه سال، چقدر از دنیا رفت.»
«دیگر ما نه نذری، نه توسلی، نه روضهای، نه امامزادهای…» آنجا فهمیدم جمله امام خمینی (ره) درست بود: «این بچه مایه خیر است برای شما.» تا این بچه بود، همیشه ما در حال چنگ انداختن به اینور و آنور بودیم. چه حالی داشتیم! تا رفت، تمام شد. فهمیدیم این خیر بود، این لطف و رحمت خدا بود. البته ما جرئت نداریم، من خودم همچین چیزی بخواهیم و حتی به خدا بگوییم ما آمادهایم. نه آمادهایم، نه واقعاً طاقتش را داریم. برای همین به ما گفتند در دعاها اتفاقاً از خدا بخواهیم به فضل و کرمش اینگونه بلاها را از ما دور کند؛ اما وقتی هم که میآید، اولاً علامت این است که خدا استعداد و توانش را در ما دیده. چون تا توان تحمل مصیبتی در کسی نباشد، خدا آن را نازل نمیکند. یک قاعده است. قاعده بسیار مهمی هم هست.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نامه ۳۱ نهج البلاغه میفرماید که: «بهقدر تحمل بلا نازل میشود.» هر بلایی که میآید، قطعاً آنقدر آدم تحملش را دارد. این خیلی نکته عجیب و مهمی است. برای خودشناسی خیلی به آدم کمک میکند که پس میتوانم. وقتی خدا داده، بله! یک وقت هست مسئول اشتباه خودم هستم و راهی هم دارد. خودم عقلش را کار میاندازم، جبران میکنم، تمام میشود. یک وقتی هست هر چه من تلاش اینور و آنور، مشورت، کمک، بالا و پایین، حل نمیشود. این دیگر برای ما خواستن است. این بچه را برای ما خواستن است. این همسر را برای ما خواستن است. این پدر، این مادر، این گرفتاری، این فقر. در میزنیم، یک کار اقتصادی، یک شغلی، شغلهای مختلف، کارهای مختلف، نمیگیرد. نمیشود. حالا ادامه میدهیم به دعا و کار و اینها، اما نمیگیرد. پس رشد من در این است و خدا تحمل این را هم به من داده و این لطف خداست.
خیلی تعبیر قشنگ است: «لیسمع عین»؛ آدم دوست دارد با طلا اینو بنویسد. «نالهاش را خدا دوست دارد بشنود.» خدا بلا را میفرستد. ناله بندهاش. این ناله را خدا خیلی دوست دارد. از ته دل جلز و ولز میکند. این دل سوخته، این جیگر سوخته، دل شکسته. فرمود: «من در دلهای شکستهام.» دیگر اصلاً از این تعبیر ما بالاتر داریم؟ در دلهای شکسته! خدا در همه دلها هست. آن دلی که شکسته، از این توهمات و این دلبستگیهای اسباب و این چیزهایی که برای خودش در ظاهر بافت، به این دلش خوش است، به آن پشت تکیه داده، از این توقع دارد، به حمایت فلانی، فلان میشود. اینها یکهو میریزد. مییابد خدا را. به تعبیر سوره مبارکه: «هنالک الولایة لله.» مییابد خدا را اینجا. میبیند عجب! اینها هیچ کدام کارهای نبودند. دلم به داداشها خوش بود. دلم به بابا خوش بود. دلم به رئیسم خوش بود. دلم به چکهام خوش بود. دلم به اسم و رسمم خوش بود. این همه شاگرد، این همه مرید، این همه چاکرم، مخلصم.
خیلی عجیب است! اینها آدم در زندگی وقتی مزه میکند، بعد اصلاً مینشیند به جان آدم. بعد دیگر از آن به بعد اصلاً روی این حساب میکند. آنی که تو بَدَلِ از پس تمام این اسباب است. آن قشنگ است. دقیقاً هم همین کار را باهات میکند. یک کاری میکند که به همه اسباب تُف بیندازی. تُف لند بکنیم، خیال تخت بشود که هیچ کسی هیچ غلطی نمیتواند بکند. بعد از یک جایی، با یک کسانی، یک جورهایی که به خواب شبت نمیدیدی، به خواب اصلاً در محاسباتت نمیگنجید که خدا با این مورد، این شکلی…! این همه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) عمو داشت، رفیق داشت، تمام مردم مکه به اسمش قسم میخوردند. همه ول کردند پیغمبر را و تک و تنها شدی. علی بن ابیطالب (علیه السلام) تنها آنقدر که توان داشت، کاری برای پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بکند، که جای پیغمبر بخوابد (توان حفظ جان پیغمبر در رزم و جنگ و اینها را نداشت).
تک و تنها. خدا چه کار کرد با این پیغمبر؟ از توی غار. نه رفیق، عمو، این همه عمو. تجار مکه، اشراف مکه، بهترین نژاد مکه، قریش، سید قریش، امین عرب. در تمام معاملات او را دخالت میدادند، در تمام قضاوتها به او ارجاع میدادند، حرفش سند بود. همه عرب جمع شدند بکشندش، زوردارها. بقیه هم که ایستادهاند نگاه میکنند. یک علی بن ابیطالب (علیه السلام) هم که جایش بخوابد. خدا پیغمبر را با چه حفظ کرد؟ با تار عنکبوت. کجا؟ در دل غار، آن بالای کوه. با تخم کبوتر، با تار عنکبوت. تار عنکبوت که با فوت از بین میرود! «انا اوهن البیوت لبیت العنکبوت.» اشرف کائنات. قدرتنمایی خداست. میگوید با من که باشی، من با تار عنکبوت نگهت میدارم. با من که نباشی، تو دریایی که یک عمر همه را با این چپاول کردی، تو همین جا غرقت میکنم فرعون. با من که نباشی، با مگس از پا درت میآورم. «لیُذل الجبارین.» امام صادق (علیه السلام) فرمود: «خدا مگس را خلق کرده برای ذلیل کردن جباری.» با من که باشی، تار عنکبوت.
خیلی حرفها دارد. این حالت را خدا میخواهد ایجاد بکند در ما. باورمان بیاید کسی کارهای نیست. این گرفتاریها هدفش این است: «لیسمع انینا.» اصلاً دوست دارم صد کلمه را بخوانم: «لیسمع انینا.» نالهاش را خدا دوست دارد بشنود. آهِ خلوتی. در تاریکی، در حرم، در یک روضهای، از عمق جان آتش گرفته. چقدر این محبوب است برای خدا!
بعد خود آدم میبیند وقتهایی که همه چیزش جور است، این حال نیست. اگر کسی اهل فکر و معرفت باشد، میفهمد چقدر اینها قیمتی است. و آن وقتهایی که همه چیز به هم ریخته، چقدر خدا به آدم لطف کرد! من وقتی که همه چیز جور است، چقدر محرومیم از آن فیض بزرگ! همه زندگی روال. حقوق دارد، هر ماه میآید. بچهها هم که خوب و خوش، الحمدلله. مدرسه هم که دارند میروند و صبح به صبح خرید. دکتر هم که نمیدهیم! و یک پسانداز خوبی هم داریم جمع میکنیم. و الحمدلله، این هم لطف است، این هم به هر حال نعمت است؛ اما امتحان هم هست دیگر. البته آن کسی که معرفت دارد، در همین امتحان هم نالهاش بلند است، چون از او میبیند؛ اما نوع ماها اینجا غافل میشویم، حواسمان پرت میشود.
ما نیاز به یک چالهای داریم. در این چاله که میافتد، دل که میشکند. محبت میکند، کفران محبت میبیند. خیرخواهی میکند، شر برایش میخواهند. گفتین دیگر، خیر بقیه را میخواهد ببیند، تشکر که نمیکنند، شرش را اصلاً در چشمشان خیر نمیآید. اینها اوج لطف خداست. حالا اینجا دارد میگوید: اصلاً خدا این کار را به چشم کسی نیاید که تشکر بکند. چون مخصوص دارد برای خودش ورمیدارد. قشنگ در ذهن همه، کار را خراب میکند. همه تُف و لعن و نفرین میکنند. «مشکورا». آنجا خدا تشکر میکند. خیلی عجیب است!
حالا ببینید تا هم ثواب بشود، هم گناهانش بریزد و ذخیره بشود و روز قیامتش… حالا این روایت را ببینید. خیلی این روایت عجیب است! فرمود امام صادق (علیه السلام): «ان الله عز و جل لیعتذر الی عبده المحوج.» خدا در قیامت عذرخواهی میکند! خدا عذرخواهی میکند، یعنی چه؟ بعد ادامه روایت: «از بنده حاجتمند خودش عذرخواهی میکند، کما یعتذر الاخ الی اخیه.» همانطور که برادر از برادر عذرخواهی میکند. من مثلاً یک حرفی زدهام، شما ناراحت شدی یا مثلاً یک چیزی توقع داشتی، نتوانستم اجابت بکنم. چقدر شرمندهام! خیلی عجیب استهها! چقدر شرمندهام که مثلاً از من توقع داشتید و نتوانستم، مثلاً یا به دلیلی نمیشد کمک میکردم، بعد آن صلاح نبود. این هم دیگر حالا گفتم بهش. مثلاً اینجا کمک برای این پسرم، خانه میخریدم، آن یکی هم توقع داشت مثلاً (مثلاً میگویم) بعد آن به فلان دلیل مثلاً مصلحتش نبود یا شرایطش را نداشتم، برای این هم نخریدم. خیلی هم در دلم دوست داشتم، خیلی هم شرمندهاش هستم. دنبال یک موقعیتی هستم بهش بفهمانم و برایش یک چیز بهتر هم بگیرم. دیگر یک چیز بهتر بگیرم که فکر نکند چون در چشم من خار بود، اینجا کمکش نکردم. چون خیرش این بود، مصلحتش این بود. دنبال یک بهانهام، دنبال یک موقعیت.
آن کیست؟ آن روزی است که مؤمن از دنیا میرود. آن لحظهای که مؤمن جان میدهد. روایت هم دارد: غسل دادنش… آنجا وقتی است که خدا جبران میکند برای این بنده. میگوید الآن دیگر تمام میشود. تا حالا دنیا بود، محدود بود، مفاسد داشت، نمیشد. به هر دلیل نمیشد. الآن دیگر تمام است، آزاد. الآن دیگر دست و بالم باز شد. حالا بهت حالی میکنم. همه نالههایی که کردی، همه را شنیدم. با هر کدامش برات کنار گذاشتم. تو ده تا خواستی، صد تا کنار گذاشتم. چقدر تعبیر قشنگ است! اصلاً تصور کن که همین را از خدا بشنود.
خدای متعال میفرماید: «لا و عزتی و جلالی، به عزت و جلالم قسم! ما أفقرتک.» فکر نکنید در چشمم خار بودی، برای همین بهت نمیدادم. اینکه ندادم، برای این نبود که ارزش برایت قائل نبودم. «فرفع هذا الغطاء.» یک روپوشی. میفرماید: «این روپوش را بزن کنار، پرده حجاب را.» «فنظر ما أولتک من الدنیا.» نگاه کن ببین در عوض دنیا چه بهت دادم. «فیکشف له.» کنار میرود. «فینظر ما عوّضه الله عز و جل من الدنیا.» نگاه میکنم. اینا در عوض دنیا، خدا بهشتی داده. «فیقول: ما و عزتی و جلالی إذا أولتني هذا ما ضرني أبدًا.» اگر اینگونه تو عوض دادی، من اصلی ضرری نکردم. اصلاً در دنیا ضرر نکردم. نه جبران شد. نه ضررهایی که کرده بودم جبران شد. ضرر کرده بودم، ولی الآن جبران شد. ضرری نکرده بودم، سود بود! گاوصندوق که بعد… من کوچکش را میخواستم و محدود دنیاییاش را. تو بزرگ و ابدیاش را برایم کنار میگذاشتی. همه را میشنیدی، با همهاش حاجت میدادی. عجب! پس چقدر کم خواستم! چقدر اصلاً همانهایی را که دادی، ای کاش نمیگرفتم. دیگر دید ما طاقت نداریم، کافر میشویم. اینها طاقت بشویم. خیلی خدا بیشتر از اینها…
خیلی روایت عجیبی است! میفرماید: «خداوند وقتی که اذا احب عبداً قذفه بالبلاء قصدا»؛ خدا وقتی بنده را دوست داشته باشد، بلا را مثل باران بر سرش میباراند. «و فجعه بالبلاء فجراً»؛ غوطهورش میکند در بلا. این هم دعا میکند، نالهاش بلند میشود. «فاذا دعاه»؛ این وقتی خدا را صدا میزند، خدا چه میفرماید؟ «قال: لبیک عبدی.» جانم بنده، لبیک. حالت اوج آمادگی و عشق و انتظار. وقتی کسی دائم منتظر بوده، یک صدایی برسد. وقتی میرسد، مثل مثلاً فرض کن یک مادری که بچهاش حرف نمیزده، مثلاً کلی برده دکتر و گفتاردرمانی و اینها، یکهو بچه بعد مثلاً چهار پنج سال تازه میگوید: «مادر، مامان!» چی میگوید؟ با چی جواب میدهد؟ میگوید: «جانم!» با زبان میگوید: «جانم!» با همه وجودش میگوید: «جانم!» این را میگویند لبیک.
آنقدر با این مته، خدا میافتد به جان این بنده. تا نالهاش بلند میشود. آنجا ناله که بلند میشود، «جان لبیک عبدی.» جان عبدی. یک بار میگوید: «بنده من! ز عرشم بگذرد خنده من.» بنده من! بنده من! فهمیدی که کس و کار نداری. بنده من! مال این حالت است. بنده من کسی که هنوز خودش را وابسته به هزار تای دیگر میداند، خدا به او نمیگوید بنده من. آنجا هم که میگوید: «عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم» مال کسی است که فهمیده بیکس و کار بدبخت است. «عبادی! غرق گناه!» یا ارحم الراحمین که میگوید، یا الله که میگوید. خدا یک بار میگوید: «لبیک.» ولی «یا اله العاصین» را سه بار میگوید: «لبیک.» چون این فهمیده بیکس و کار است، اینجا آمده. برای همین سه بار «لبیک» دارد.
«یا اله العاصین» که من میگویم، اثر تعارف با خداست. رودربایستی. گیر کردهایم دیگر. احساس میکنم گناه داریم و خیلی… که باورم نمیشود، ولی شاید به هر حال اینها میگویند دیگر حالا، بچهها… نه. آن «اله العاصین» که میفهمد خیلی خراب کرده، خیلی کج رفته، و میفهمد خیلی راه دارد تا برگردد. میفهمد هیچکس هم نمیتواند برگرداندش. هیچکس هم نمیتواند درستش کند. دنیا و آخرتشم بر باد است. آبروش هم در خطر است. خیلی خراب کرده. آنجا صدایش بلند میشود: «یا الله.» (حالا آن «یا اله العاصین» ممکن است به صد تا لفظ دیگر باشد). اوس کریم، هر لفظی. آن همان «اله العاصین» است. آن سه تا «لبیک عبدی» دارد.
«لبیک عبدی» اینجا. بعد خدا که بهش میفرماید: «لبیک عبدی.» میفرماید که دو بار هم «لبیک عبدی» اینجا دارد. «لبیک عبدی، لبیک عبدی.» «من قدرتش را داشتم در دنیا هر چه میخواستی بهت بدهم، ولی برایت ذخیره کردم. اینجا برایت بهتر است.» خیلی مهم است. اینها معرفت میآورد برای ما. اینها باعث میشود که آدم به اینجا دل نبندد.
روایت عجیب! میفرماید: «خداوند وقتی که اذا احب عبدا»؛ خدا از بنده خوشش میآید. «بعث الیه ملکا»؛ یک فرشته میفرستد. خب، چی میگوید؟ «فیقول: أُسقمَه.» برو مریضش کن! «شد البلاء علیه.» برو بلای شدید بینداز سرش. «آقا! ملک فرستاده خدا! برو بدبختش کن! برو در فشار بگذار! یک دردی بینداز در جانش! این خیلی حسابش دارد پر میشود ها! یک جایی باید یک تصادفی بینداز، یک خرجی بینداز در دامانش، یک آسیبی بینداز بهش.» «فإذا برء من شیء فابتله بما هو أشد منه.» تازه خوب شد از این بلا در آمد، بینداز در یک بلای شدیدتر. «أشد منه.» «وقِّ علیه حتی یذکرنی!» چرا؟ حواسش به من پرت نشود. دل نبندد. اینها گنج اهل بیت است که به ما دادهاند. بیمعرفتی که اهل بیت به آدم میدهند.
بعد اینجا دارد که ادامه روایت: چون من صوت این را دوست دارم. دوست دارم صدایش را بشنوم. از آنور بنده که خوشش نمیآید، فرشته میفرماید که: «برو این دارد مثل که مریض میشود. برو دارو و درمان برایش جور کن که خوب بشود، حالش مریض نشود. یک گرفتاری هم دارد میآید سمتش، برو یک کار کن که گرفتاری نیاید.» میفرماید که: «من از صدای بدم میآید. خوشم نمیآید.» این حتی این «بدم میآید» کارایی کرده. یک شاکله خرابی پشتش است. زمینههایی دارد. خوشم نمیآید صدای «یا الله» از این بلند نشود. شل میشود… امشب با شکم سیر آمده بود… شُلِ الله! میگفت: «اسیری درش بیاورید! بچلانیدش! نالهاش بلند شود.»
خیلی واقعاً اینها زندگی ما را، قلب ما را زنده میکند. میفهمیم اینجا آقا هیچ خبری نیست. خدا قرار نیست اینجا به کسی تسویه کند و قرار نیست اینجا به کسی ثابت بکند که چقدر دوستش داشته، چقدر تأییدش میکرده. اینجا خبری نیست. اتفاقاً اینی که هی این جلز و ولز دارد، تازه گرفتاری میخواهد در بیاید، میافتد در گرفتاری بعدی. علامت محبت نمیگذارد دور بشود، حواسش پرت بشود.
روایت دیگر هم هست حالا در این مقام. خیلی روایت زیبایی است. میفرماید که: حالا چیزهایی که خدا بهش میدهد. باب بعدی این کتاب که خدا چکار میکند با این بنده مؤمنی که اینطور در گرفتاری بوده. توجهی که بهش میکند موقع مرگش، بعد بهشتی که بهش میدهد. و همینطور خیلی میگوید که بنده مؤمن وقتی دعا میکند: «یقول الرب عز و جل: یا جبرئیل اهبط بحاجته، فاوْقِفها بین السماء و الارض. شوقا الی صوته.»
خیلی حرف است! آقا، شما تصور کنید مثلاً یک بزرگ، مثلاً حاج قاسم سلیمانی، مثلاً به شما بگوید: «آقا من وقتهایی مثلاً یک وقتهایی مینشینم فقط صدای شما را، صدایت را خیلی دوست دارم. مثلاً دلم برای صدات تنگ میشود. زنگ زدم فقط صدات را بشنوم.» خدا میگوید: «آقا فکر نکنی مثلاً اینجا این جنس جور نشد، این معامله جور نشد. اینها این همه، نه از حدیث کسا فلان اینها یکهو خراب شد، فکر نکنی به خاطر این بود که من زدم کاسه کوزهات را به هم ریختم که مثلاً بگویم برو گمشو!» نه، این ناله را دیدهام. اگر ناله اونی که قطع میشود، مال اونی که با این چیزها ناله اونی که قطع نمیشود، قطع میشود… اون وساش خیر هست. اونی که قطع میشود، شر هست. تا به این شوره برسه که بهش دادن اصفهان (آرش) بیشتر بلند شود. چون از این به بعد تشکر بکند تا به معرفت نرسد. خدا این حالت را دارد باش. «تقصیر خودت است دیگر! تو نالهات قطع میشود. من صدایت را دوست دارم. شوقاً الی صوت.» چه کار کنم؟ تا بهت میدهم دیگر، اینور پیدایت نمیشود. «السلام علیک یا ابا عبدالله!» دوستت داشتم. «السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین!» همیشه این صدا را از تو بشنوم. تا بهت میدهم دیگر نمیخواند. ولی میدانم یک کم دیگر فشار بیاورم، روزی دو تا میخوانی. آها، خوب است.
خیلی عجیب استهها! اگر بفهمیم محبتی که خدا به بندهاش دارد، خیلی محبت عجیب و غریبی است. خیلی به همه بندههاشان محبت را در سطحی دارد. وقتی مؤمن باشد که دیگر هیچی. هی هر چه در این مسیر همت و جدیتش برای ارتباط با خدا قویتر و محکمتر و صادقتر باشد، این قشنگ. او دیگر کوتاه نمیآید. از کفارش هم کوتاه نمیآید. فرعونش هم ناامید نشده. «قولا له قولا لیّنا.» یک وقت تند صحبت نکنی، بپرد! فرعون! فرعون بپرد! بابا، این چهار هزار تا بچه را فقط کشته بود که من به دنیا نیایم. تو الآن گیر اینی که من اینجوری حرف بزنم، این دلش نرم بشود؟ یک موجود کافر، ظالم، جبار، مدعی خدایی… تو سرش ساب بکشمش. بعد خدا را ببینم. نگران چیست؟ تند صحبت نکنی بپرد. «تو تلاشت را بکن.»
یعنی خدا برای همین هم، یعنی آخرش بله نتانیاهو، اینی که هست، در چشم خدا منفور است. ولی شما فکر میکنید خدا دوست ندارد نتانیاهو آدم بشود؟ همین نتانیاهو با همه این کشت و کشتار، همینش را خدا دوست دارد آدم بشود. خیلی توبهاش سخت است. ولی خدا راه را به همین هم نبسته. کما اینکه امام حسین هم شمر را لحظه آخر دعوت کرد. اگر راه بسته بود که دیگر امام حسین نباید به شمر میگفت. بله، وقتی کار تمام شد که دیگر تمام شده دیگر. وقتی امام حسین را کشته، وقتی از دنیا رفته، دیگر راهی نیست. ولی تا وقتی هست، خیلی عجیب است. خیلی عجیب است. اصلاً اینو برای ما خارج از گنجایش فهم و درک آن صدای واقعی، صدای خالصانه با توبه… قرآن دارد که ملائکه بهش گفتند که دیگر وقت گذشت. قرآن هم میگوید که اول سوره نساء: «تا وقتی که آن فضای عالم برزخ برای کسی هویدا نشده، توبهاش قبول است.» دیگر وقتی که دارد میبیند، آن دیگر فضای عالم دیگر، توبه معنا ندارد. ولی تا آن قبلش اصلاً خدا همه چینهایش را یکجوری دارد در میآورد که اتفاقاً این ناله را بزند. ولی آن عقبه خراب و آن شاکله فاسد و آن ظلم زیادی که کرده، نمیگذارد دیگر. یعنی خودش این خرابی از خودش است. خودش خراب کرده.
من میگویم خدا دریغ ندارد. همین نتانیاهو را هم خدا دریغ ندارد. ولی آنقدر خراب کرده، آنقدر به هم ریخته، محروم شده. وگرنه خدا هنوزم که هنوز است، دستش به سمت نتانیاهو دراز است که بیا، بگیر، بیا بالا. خدا دستش را نکشیده. ولی او آنقدر خودش را در غل و زنجیر کرده، نمیتواند. از جانب خدا قطع نشده فیض. این خیلی نکته مهمی است. اگر خدا این است، با آنها هم اینگونه است. به تعبیر دعای کمیل: «این وجوهی که خرّت لعظمتک ساجده، این ألسنی که نه فقط به توحید که صادقه زبانی که یا الله گفته، این زبانی که یا حسین گفته، این صورتی که رو خاک آمده، این صورتی که روزی چند بار رو به قبله خودش را قرار داده، به خاک انداخته.»
عرضم تمام. آن بچهای که در کاخ فرعون بود که به نفع حضرت یوسف شهادت داد، در روایت دارد، در تفسیر منهج الصادقین روایت دارد که: «یک روزی حضرت یوسف نشسته بود، بعد اینکه پادشاه شد، یک جوانی داشت رد میشد. جبرئیل به یوسف فرمود که این پسره را میشناسی؟» گفت: «نه.» «همانی که وقتی کوچولو بود در گهواره به نفع تو شهادت داد.» حضرت یوسف گفت: «بیارینش!» آوردنش. کلی خلعت بهش داد. سکه طلا بهش داد. پیش خودش نشاند. احترامش کرد. محبتش کرد. در آغوش گرفت. جبرئیل فرمود: «چرا این همه بهش محبت کردی؟» گفت: «وقتی در گهواره بود، به حقانیت من شهادت داد.» گفت: «آن خدایی که کریم است! بندهای که روزی چند بار به حقانیت خدا شهادت میدهد، خدا با او چه خواهد کرد؟» خیلی حرف دارد!
حضرت یوسف محبت کرد به آن آقا، به خاطر اینکه یک بار شهادت داده بود به حقانیت حضرت یوسف! قلّه! بندهای که یک عمر به حقانیت خدا شهادت داده! تو که بنده خدا بودی، این همه محبت کردی به او. خدا وقتی بخواهد اجر بدهد به آن بندهای که یک عمر شهادت داده به حقانیت خدا، خدا به آن بنده چه عطایی میکند! رحمت خدا بر بندهای که «لا اله الا الله» گفته. یک دانه شهادت داد، تازه بچه هم بود در گهواره، اصلاً معلوم نیست با ادراک خودش هم گفته باشد. این همه تو محبتش کردی!
روایت فراوانی داریم که کسی «لا اله الا الله» بگوید، خدا نمیگذارد جهنم برود. جهنم برای نجات پیدا میکند. یک بار «لا اله الا الله» در تمام عمرش گفته باشد. یک بار شهادت داده به حقانیت، یک بار شهادت داده وحدانیت. خیلی کسی که به قول شما نماز شبش ترک نمیشد. آن که اصلاً دیگر! میفرماید: «چیزهایی برایش گذاشتهاند، این آیه قرآن است: «فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة عین.» ممنون نمازهای نیک سحرها. «تتجاول جنوبهم عن المضاجع.» پهلوهایشان را از بستر بلند میکنند. «لا تعلم نفس.» هیچ کسی نمیداند چه نور چشمی برای این کنار گذاشتهاند. «لا اله الا الله» گفت. از خوابش زد در دل شب. در تاریکی پا شد، در سرما وضو گرفت. در تابستان در شب کوتاه، قید خوابش را زد. رو به قبله کرد، با من نجوا کرد. قنوت گرفت. این دیگر اصلاً نمیداند چه خبر است.
ایشالا که خدای متعال به ما باور بدهد نسبت به این مطالب. دلهای ما را قرص بکند به وعدههای خودش. و انشاءالله خدای متعال همه اموات را سر سفره رحمت خاص الخاص خودش مهمان بکند. ما هم ایشالا از دنیا رفتیم، ملحق بشویم به خوبان و وضعمان اینطور باشد. انشاءالله در این دریای رحمت غوطهور باشیم انشاءالله. و از این بندههایی باشیم که خدا اینطور نسبت به رشدشان و تربیتشان اهتمام دارد. و خدای ناکرده با بیلیاقتی خودمان را محروم نکنیم. خودمان را طوری خراب نکنیم که از این دایره لطف خدا بیرون بیفتیم. و انشاءالله که همهمان عاقبتمان جوری باشد که «رضی الله عنهم و رضوا عنه». هم خدا از ما راضی باشد و هم ما از خدا راضی. و لحظه جاندادن بشنویم این خطاب را: «یا ایها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة.»
به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات خدا دلجویی می کند
خدا دلجویی می کند
خدا دلجویی می کند
در حال بارگذاری نظرات...