متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل بر محمد و آل محمد. و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
یکی از شخصیتهای قرآنی که معمولاً توجه چندانی به ایشان نشده و خیلی جای کار دارد – حتی به نظر بنده میرسید یک فیلم سینمایی خیلی جذابی در مورد ایشان میشود ساخت – شخصیتی است که حتی اسم ایشان هم بین ما خیلی مطرح نیست. قرآن اسمی از این بزرگوار نیاورده؛ قرآن کریم با این عنوان از ایشان یاد کرده که «رجلٌ مؤمنٌ من آل فرعون»، یعنی مرد مؤمنی از آل فرعون. بر اساس روایات ما، نام این بزرگوار حزقیل است، با «ه، جیم و قاف». انشاءالله که رحمت و رضوان خدای متعال بر ایشان باشد و این بزرگوار جز شهداست؛ آخرش به مقام شهادت نائل شد.
هم قرآن، یک روایت ویژهای در مورد جناب حزقیل دارد و هم شخصیتپردازی جالبی دارد. آیاتی هست از ایشان که خب امشب به نظرم رسید در مورد اینها صحبت کنیم، ولی دیدم که یک جلسه کفایت نمیکند. و حالا مخصوصاً این شلوغی و حضور بچهها، یک جلسه خلوتی دو سه ساعته، آیاتش مرور و مطالعه شود. در احادیث ما نیز پردازش جالب و نکات جالبی در مورد ایشان مطرح شده است.
در قرآن کریم، سورهای هست به نام سوره غافر که نام دیگر این سوره، سوره مؤمن است؛ و به احتمال زیاد، احتمال قریب به یقین، منظور از این مؤمن، همین مؤمن آل فرعون است. خب در سوره مبارکه غافر، بحث مفصلی هست در مورد مستکبرین و مستضعفین و اینها، که در آن جلسات «از استبداد تا استبداد» آنجا آیاتش را خواندیم؛ آنجا همه آن آیات را اشاره کردیم. گفتیم: «این وسط هم یک حکایتی از مؤمن آل فرعون دارد که آن را نخواندیم. خیلی جای تأمل دارد؛ یعنی خیلی قضیه عجیبی است. اصلاً خود مؤمن آل فرعون شخصیت جالبی است و خیلی درخور مطالعه است.» ندیدم کتاب در مورد ایشان، پایاننامهای، چیزی که مفصل روی آن کار بکند و تحلیل بکند. از نحوه بیان ایشان، چینش استدلالهایش، موضعگیری که در برابر فرعون دارد، خیلی نکات نابی استفاده میشود.
علامه طباطبایی هم آیات مربوط به حزقیل را در یکی دو صفحه از المیزان، شاید بیشتر، حالا مطرح میکنند؛ ولی همان هم که مطرح میشود، خیلی جای دقت و تأمل دارد. حالا بنده کل آیات مرتبط با جناب حزقیل را نمیخواهم عرض بکنم که خب خیلی این گفتگو، رفت و برگشتش نکته است و بسیار نکات جالبی است. یک بخشی از این را میخواهم عرض بکنم، حالا در حد چند دقیقهای که انشاءالله استفاده بکنیم از این معارف.
پسرعموی فرعون بوده ایشان و چون فرعون بچهدار هم نمیشده، در واقع جانشین و ولیعهد فرعون هم همین بزرگوار بوده، جناب حزقیل بوده. خیلی هم فرعون به او علاقه داشت. قرآن هم میفرماید: «یکتم ایمانه»، ایمانش را کتمان میکرد. روایاتی هم هست که جالب است؛ که راپورتش را دادند به فرعون و فرعون باور نمیکرد. و آوردنش در جلسه و استنطاقش کردند. خیلی حرفهای در رفت از اینها؛ پرسید: «شماهایی که میگویید من فرعون را به خدایی قبول ندارم، خدای شماها کیست؟» همه گفتند: «فرعون.» «خالقتان کیست؟» گفتند: «فرعون.» «رازقتان کیست؟» گفتند: «فرعون.» فرعون گفت: «خب تو حرفت چیست به حزقیل بگو.» گفت: «من شهادت میدهم به اینکه خدای اینها خدای من است، رازق اینها رازق من است، خالق اینها خالق من است.» خیلی حرفهای! و این باعث شد که آنجا نجات پیدا کرد در آن قضیه. و آنهایی که راپورتش را داده بودند، به میخ بست و فر گوشت بدنشان را با میخ تکه تکه کرد.
این همان مؤمن آل فرعونی است که «جاء رجلٌ من اَقصَی المدینة یسعی»؛ که وقتی هم میخواستند بکشندش، ایشان آمد گزارش داد به حضرت موسی که اینها میخواهند بکشَندت، فرار کن. بعدها هم محاجه کرد با اینها که خب همان هم منجر به شهادت ایشان شد. خیلی قضیه عجیبی است. حالا این گفتگوهایی که آنجا میکند، خیلی جالب است. یک تعبیری بعد این داستان دارد، خیلی عجیب است؛ خصوصاً وقتی روایات مرتبط با این آیه خوانده میشود. کلی استدلال میآورد، حزقیل، مؤمن آل فرعون، به بیانیههای بسیار دقیق و فنی و فطری. که آقا! این یک حالت دارد: «ان یک صادقاً ان یک کاذباً»؛ یا دروغ میگوید یا راست میگوید. اگر دروغ میگوید و «علیه کذَبَهُ»، خب این دروغش لو میرود، ضایع میشود، رسوا میشود. اگر هم راست بگوید، خب وعدههایی که میدهد سرتان میآید. یک دانه از اینهایی که گفته سرتان بیاید، بس است. حالا همهاش هم اگر نشود، یکیاش هم راست باشد، بدبخت میشوید. همان چیزهایی که سرِ مثل احزاب میشود، قبلی اقوام قبلی مثل دعّب قوم نوح و عاد. قومهای قبلی نوح و عاد و اینها، بلاهایی که سرشان آمد، سر شماها میآید. به هر حال احتمال دارد دیگر؛ صدقش در این حد روی حرفش حساب کنید.
بعد دیگر باز گفتگوهایی که دارد، هم با فرعون، هم با قومش و با تعبیر زیبای «یا قوم»، هی این را تکرار میکند: «ای قوم من.» از موضع همراهی با آنها وارد میشود. میگوید که: «فمَن ینصرُنا؟» اگر این راست بگوید، کی میخواهد به داد ما برسد؟ نه کی به داد شما برسد. خودش را توی این سایت تعریف میکند، توی گروه فرعونیان. بعد مطالبی را لابلای آن مطرح میکند که برهانهای عجیبی توی کلامش هست. خیلی علامه هم رویش مانور میدهد که تک تک عبارتهایی که... حالا معلوم یعنی نمیدانم واقعاً همین جوری گفته مؤمن آل فرعون یا خدای متعال خیلی شسته رفتهاش کرده و حکمتآلود دارد حکایت میکند. اگر واقعاً اینجور گفته حقیقتاً حکیم بوده. حقیقتاً حکیم بود. حالا توی آن دم و دستگاه پرورش پیدا بکند، توی آن کاخ و توی آن فضا، اینطور خدا بهش حکمت و معرفت بده، خیلی عجیب است واقعاً. استاد ندیده و مثلاً پیغمبر ندیده، شاگرد حضرت موسی بوده طبعاً، یکتم ایمان. ولی به هر حال آنقدری فضا برای دینداری آشکار و راحت و اینها خوب فراهم... تعبیر روایت این است که «ستم سنه» 600 سال ایمانش را کتمان کرد. 600 سال مخفیانه مؤمن بوده. خیلی چیز عجیبی است بر اساس این روایت.
و در عین حال، آنقدر حکمت در کلام بزرگوار، بر اساس چیزی که در قرآن حکایت شد از کلام... حالا روایاتی که باز خودش یک باب دیگری است. عجیب این است که تمام انگشتهای بزرگوار هم، یعنی چون معلول بود و دو تا دستش هم انگشت نداشت. به امام صادق گفت: «آقا من فکر میکنم خدا چوبم زده به خاطر این بیماری که دارم.» «چی میگی بندهخدا!» مؤمن آل فرعون دو تا دست داشت که دستهایش انگشت نداشت. بیماریهای دیگری هم داشت. به تعبیر امروزی معلول بود. حضرت فرمود: «با همان دستهایش بود که میگفت: «اتَّبِعون اهدکم سبیل الرَّشاد»». همین حضرت دست معلولش را میگرفت، دستهایی که انگشتهایش فلج بود، میگرفت سمت اینها، میگفت: «از دنبال من.» این هم مطلب عجیبی دارد که خیلی جای کار دارد. توی گفتگوهایی که با اینها دارد، نمیگوید: «دنبال موسی بروید.» میگوید: «دنبال من بیایید؛ من شما را هدایت میکنم.» الان میفهمند که تبعیت از این، عین تبعیت موسی بود. ولی حرفی از موسی نیست. خیلی مطلب توی اینها، اگر رویش فکر و کار شود.
حالا این نکته اصلی که میخواهم عرض بکنم که خیلی شگفتانگیز است در کنار بقیه مطالبی که همهاش هم شگفتانگیز است. اینجا دارد که وقتی که دید حرفش فایده ندارد، برگشت به اینها گفت: «کَرَتْهُ.» آقا بالاخره یک وقتی حالیتان میشود چی دارم بهتان میگویم. منظور بعد از مرگ است. امروز نفهمیدید، گوش نمیدهید، حالیتان نمیشود. بالاخره یک روزی میفهمید چی گفتم بهتان. حالا استراتژی ایشان چیست توی این موقعیتی که تنها واقع شده؟ که امام کاظم یکی از چیزهایی که استناد کردهاند در روایت هشام که فرمود: «خدای متعال در قرآن مدح الاقله.» خدا اقلیت را در قرآن مدح کرده، اکثریت را مذمت کرده. یکی از آیاتی که در مدح اقلیت است، همین است: «رجلٌ مؤمنٌ من آل فرعون.» یک نفر از کل آل فرعون. یک دانه مؤمن بود از این خاندان وسیع، این دم و دستگاه و تشکیلات. یک دانه مؤمن در آمد. حرفش هم خریدار نداشت. آخر هم کشتنش. به تعبیر روایت، «ارباً اربا» کردند جناب حزقیل را. «حزقیل و ارباً اربا.» حالا ببینید خیلی تعبیر عجیب است. یعنی هر چی آدم به این آیه فکر میکند، بیشتر متحیر و مبهوت میشود از عظمت این آیات غریب.
حالا در آستانه بهار قرآنیم دیگر. دوباره این یک نسیم حیاتبخشی دارد از قرآن میوزد به دلها. فصل شکوفایی معارف در دلها شکوفا میشود. یک آیه از قرآن برگشت گفت: «وافوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.» آیه معروفی که خیلی جاها هم هست، کلام حزقیل است، علاقه داشت و زیاد تکرار میکرد. «امری الی الله.» اذان مؤذنزاده هم اولهایش میخواند. «ان الله بصیر بالعباد.» من امرم را به خدا واگذار میکنم. خدا میبیند. خدا چشمش به بندههایش باز است. «بصیر بالعباد.»
علامه اینجا یک تحلیلی دارد در مورد این تفویض امر. به اینکه چرا «ان الله» آورد به جای «رب الله» آورد؟ و چرا «بصیراً» را آورد؟ که این استدلال الهی کلام، یعنی استدلال تفویض او این است که «ان الله بصیر بالعباد.» چون «ان الله بصیر بالعباد»، تفویض امر چیست؟ سپردم به خدا، هر چه میخواهد بشود. خوب سپرد به خدا. چی شد؟ تکه تکهاش کردند. ما فکر میکنیم وقتی به خدا میسپاریم، باید مثلاً شب میخوابیم، صبح پا میشویم نتانیاهو مثلاً به شکل پشکل در آمده. ترامپ مثلاً ماه سیاه شده. دو تا پایش قطع شده. گندهها فردا گردنشان کلفتتر. سَمَشان پر زورتر. به خدا واگذار کردم. چی شد؟ گرفتند کشتنش. بد هم کشتنش. تکه تکهاش هم کردند! تمام.
حالا خدا چی میفرماید بعد از تکه تکه شدن حزقیل؟ خیلی زیباست، خیلی عجیب است، خیلی محشر است، خیلی معارف ناب، خیلی معارف قریب. گفت: «به خدا واگذار کردم.» گرفتند کشتند، تکه تکهاش کردند. خدای متعال فرمود: «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» خدا نگهش داشت از آن سیئات ما مکروا. یعنی تکه تکهاش کردند! بعد تازه خدا میفرماید: «دیدی نگهش داشتم؟ از مکرهایی که نسبت به او داشتند، نگهش داشتم.» «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» «سیئات ما مکروا» از آن مکرهای سیئه است. «و لا یحیق المکر السیء الا باهله.» این هم از آن آیات فوق العاده قرآن است. مکر سیء برایش داشتند. یک نقشه شومی برایش داشتند. از آن نقشه شوم نگهش داشته. نقشه شوم گرفتند تکه تکهاش کردهاند! چی را نگه داشته خدایا فدایت بشوم؟ اینجا روایت محشری دارد، گویاست. ولی خب توی روایت کاملتر بهش میپردازیم.
امام صادق فرمود – در کافی هم هست – فرمود: «اما لقد بَسّوا علیه و قتلوا.» ریختند سرش، گرفتند کشتنش. پس چی شد «نگهش داشتیم»؟! همین جوری که بندهخدا معلول که بود، سالها کتمان هم که داشت، آخر هم که لو رفت ایمانش، گرفتند تکه تکه... یعنی این بندهخدا چی داشت؟ الان چی دارد؟ پشت پیکانش نوشته بود: «هر چه دارم از دعای مادر دارم.» گفت: «اگزوزش رو هوا، سپرش آویزان، شیشهها شکسته. مادر نفرینش کرده!» این دعای مادر دقیقاً چه دعایی بوده که «هر چه دارم از دعای مادر دارم»؟ الان میفرماید که نه توان جسمی، نه بدنی. نه آخر هم که گرفتند طرف را تکه تکه کردند. از خدا میفرماید که: «دیدی من نگهش داشتم؟» نگه نمیداشتی خدایا چکارش میکردی؟ این نگاههای ظاهر بین ماست. عظمت قرآن در این است که ما را از ظاهر به باطن منتقل میکند. اصل کار قرآن، اصل کار دین، اصل کار دین، کارکرد دین این است: ظاهر را هم تأمین میکند. ولی عظمتش این است که از ظاهر عبورت میدهد.
«فوقاه الله سیئات ما مکروا.» امام صادق توضیح دادند فرمودند: «اتدرون ما الوقایة؟» حالا میدانی خدا نگهش داشت یعنی چطور نگهش داشت؟ چیش را نگه داشت؟ «وقاه ان یفتنوه فی دینه.» نگذاشت توی دینش فتنه کنند. سفتش کرد. تک و تنها بود. آن عظمت دم و دستگاه فرعون. فرعون ذیالاوتاد. آن تجهیزات، آن امکانات، آن تاج و تخت، آن ثروت، آن موقعیت. کسی که خودش گزینه امپراتوری بعد از فرعون است. نگذاشتم اینها دلش را ببرد و سستش کنم. تا لحظه آخری که تکه تکه میکردندش، میگفت: «ربی.» خیلی عجیب است. پس ما تحلیلمان غلط است در مورد منافع و مضرات. منافع و مضار. نفع و ضرر. دریافت و پرداخت. داده و آورده. چیا دادیم؟ چیا گرفتیم؟ انگشت سالم که نداشته. اصلاً از اول. سالها جوانی و اینها هم که با سختی و کتمان و سالها غربت و تنهایی. آخر هم شهادت. خب چی دارد این؟
هیچ! قرآن روی چیزی دست میگذارد که این سرمایه واقعی جناب حزقیل است. آن هم دینش است. نتوانستند سستش کنند در عقاید. این خیلی خیلی… توی این حرف، اگر این تحلیل برادر ملکه بشود، گرفتاریهای زندگی، فقر، مشکلات، مصیبت، بیماری، بیماری خودم، همسرم، فرزندم، اگر آسیب وارد نکند به دین من، اتفاقاً سپر میشود برای حفظ دین من. این عین لطف خداست. این اصلاً مصداق «فوقاه الله» است. آن نعمتی، آن خوشی، آن پول، آن سرمایه، آن خانه، آن امکانات، آن سلامتی که زمینه را برای فتنه اعتقادی من فراهم میکند و دارد من را سست میکند، آسیبپذیرم میکند، آسیبپذیرم میکند، این بلای واقعی است. این گرفتاری واقعی. راز اینکه آدم مبتلا به این نشود چیست؟ «وافوض امری الی الله.» آن تفویض اینجا خودش را نشان میدهد. نه اینکه لزوماً تفویض که میکند، قلمبه قلمبه از توی سقف پول میریزد. همه بیماریهایش دارد خوب میشود. همین جور اتو. نه. «وافوض امری.» تفویض واقعی. «فوقاه الله سیئات ما مکروا.»
خیلی زیباست این آیه. دو تا آیه که در واقع یک جمله است. خیلی عمیق است. اصلاً دریایی است. اصلاً زندگی آدم را زیر و رو میکند، اگه آدم واقعاً برود توی آن، برش برود توی عمقش. نگهش داشت. نگهش دارم. اصلاً این که هی توی این شغل... تازگیها یک عزیزی به من داشت میگفت که آقا من قراردادهای نفتی میبستم که مثلاً هر سوادش 100 میلیون بود، همهاش ریخت به هم. کجای کار اشتباه رفتیم؟ گفتم: «اگه قبلش این تفویض درست بوده، این مسیر درست است. این خودش لطف خداست. نگهت داشته از آن آسیبها، از آن لغزشها، از آن تهدیدها.» ما ظاهربینیم. ما جاهلیم. ما نمیدانیم. ماها به این چرب و شیرین دل خوش میکنیم. حساب میکنیم. فکر میکنیم اینها خیرمان است. فکر میکنیم صاحبخانه شدن خیرمان است. فکر میکنیم ماشین شاسی بلند داشتن خیرمان است. فکر میکنیم خوشگل بودن و بر و رویی داشتن و قد بلند داشتن و اینها خیرمان است.
علی اکبر برهان شهید برهان الدین ربانی پسر جوانی را از دست داده بود، گو بن فهمدند، حالا نشانم دادند یا چی، که: «این بچه اگه میماند توی فلان فتنه بعدی که داشت فلان وقت اتفاق میافتاد، این بچه منحرف میشد.» این لطف هم به او بود هم به تو. لطف خدا به بنده که دوست دارد، این است که توی آن بزنگاه فتنه، این علی احتمالاً اشاره به اتفاقات 1401، آن سال 1401 بنده به خودم میگفتم که خدا چقدر این بچه را دوست داشت. دعای مادرش پشتش بود. با آدمهای کثیفی برخورد. با کثافت. سالمه و اینها. چتش دیده شده بود دو سال قبل این فتنه 1401. خدایا این آدم را برد، به خاطر اینکه حالا یک وجهش که خیلی محسوس بود همین بود که خیلی احترام مادرش را نگه میداشت. با اینکه سختی بود، تلخی بود برای مادرش، برای خانوادهاش. ولی خیلی توی فتنه جهنمی خصوصاً برای سلبریتیها که واقعاً مصلوبالحیثیت شدند، دنیا و آخرتشان را به باد دادند، طیف وسیعشان، آدم حفظ شد. دم یک طوفان شدیدی که دوست دارد را «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» مصداق این است. اصلاً این آن گرفتاری اصلی است. این آن چالش است. این را مصیبت. این را بدبختی واقعی است.
عبارتی هم دارد اینجا، چند روایت با این مضمون که حالا دیگر چون وقت کم است به آن روایت اشاره نمیکنم، همهاش به همین نکته تکیه دارد: «فتنه در دین.» از خدا میخواهیم که خدایا فتنه ما را در دینمان قرار مده. یک تعبیری هم دارد در دعای امیرالمومنین، خیلی این تعبیر محشر است که از خدا میخواهد که اولین کریمهای که از من میگیری، جانم باشد. اولین کریمه. کریمه آن چیز ارزشمندی که به کسی عطا کرده. یعنی چی؟ یعنی توحیدم، اقرارم به ربوبیت تو، اقرارم به نبوت، نماز، طاعت، انسم، توسلاتم، ذکرم، توجهاتم، اینها را از من نگیر. اگر قرار است چیزی بگیری، جانم باشد. اولین چیزی که از من میخواهی پس بگیری، جانم باشد. خیلی لطیف استها! خیلی لطیف. برعکس. حاضریم همه اینها را بدهیم که جان؟ شرافتمان، دیانت... به تعبیر استاد آیت الله جوادی که حوزه علمیه وامدار اوست. فرمود: «منا دیاست.» سیاسی در دیانت باکی ندارد بیگانه به حریم او دست بندازد. جنگ میشود، جانمان به خطر میافتد و فلان میشود و موتور میشود و تحریم. دیانت و غیرت و شرافت و ناموس و همه را میدهد که نمیرد. آنور برعکس. آن جانش را میدهد که غیرتش، شرافتش، ناموسش از همه بالاتر دیانتش حفظ بشود.
یکی از مصادیق بارز این مطلب، این شهید عزیز و بزرگواری است که این ایام به طور خاص به یاد ایشان هستیم: شهید سید حسن نصرالله. سالها سختی، گرفتاری، فشار. 33 سال در رنج و مصیبت و غربت و مخفیانه زندگی کردن و در ناامنی شدید. و آخر هم با هشتاد مواد منفجره، پنج ماه قبر مخفیانه. به حسب ظاهر هیچی سود نیست! سی و خوردهای سال با غربت و سختی که بچهات را سالی یک بار بتوانی ببینی! دختر ایشان میگوید: «من پارسال، اول طوفان الاقصی، آخرین بار بود که پدرم را دیدم.» دخترشان گفته است. شهید زاهدی، فرمانده بود که از اول طوفان الاقصی، سید حسن نصرالله آفتاب ندید. در سطحی که نور باشد، قرار نگرفت. داداش علی زاهدی، فروردین به شهادت رسید. بهمن مثلاً این را گفته بود. خب این چه زندگی، چه طعمی، چه مزهای، چه قدرتی، چه ریاست؟ «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» خیلی نقشهها کشیدند. نصرالله صالح، حسن نصرالله نباشد. یاسر عرفات باشد. آن ها رویش اثر نکرد. این لطف و محبت و مرحمتی بود که من به خرج دادم برای حسن نصرالله.
احمدی نژاد اگر 80 تن بمب روی سرش میریخت و کشته میشد، شرافت داشت. «سیئات ما مکروا» بهش رسید. کاری که با دست خودش خود را مصلوبالحیثیه کرد. یک پا شد، رفت تا بیخ گوش اسرائیلیها. واسش شیشه ضد گلوله گذاشتند. اینور وایستاد. مترجم را گذاشت پشت شیشه ضد گلوله. همین جنگ. اثر تشییعکنندهها گذشت از بالای سر احمدی نژاد هم رد شد. آنجا داد زد: «دنیا بداند رژیم صهیونیستی رو به زوال است.» 21 دنیا شد. بعد طوفان الاقصیاش را تا امروز یک کلمه در مورد اسرائیل موضع نگرفت. نصرالله، یار غارش که میآمد ایران، میآمد توی خانه احمدی نژاد، به شهادت رسید. یک کلمه موضع نگرفت. این میشود آدم. نتیجه اینکه خدا ول کند کسی را و «سیئات ما مکروا» اثر کند. میخورد و میچرد و میرود و میآید ولی اثر کرد. این آن زهری بود که اسرائیل میتوانست بریزد. بمب 80 تنی که زهری نیست، اثری ندارد. 80 تن بمب ریختند. چی شد؟ رفت بالا. از آن اَعماق زمین در آمد. رفت آن اوج آسمان. به تعبیر رهبری توی این پیام – در اوج عزت. یک مشنگی کنار دستش گذاشتند. برگشت گفت: «ما با مردم اسرائیل که دشمنی نداریم.» رهبری آمد توی نماز جمعه سال 87. فرمود: «این حرفهای مزخرف را تمامش کنید. با مردم اسرائیل مشکل داریم. اینها غاصبند.» بین رهبری و آن درخت. درخت هم دیگر طرف خودش آن درخت را انتخاب کرد که اهل بهار باشد. آن درخت موجب خزانش. اهل زمستان. این میشود «سیئات ما مکروا.»
ماها محاسباتمان همیشه آب و دوغ و سقف و اینهاست. این آیه، یکی از عجایبش این است: اینها را محاسبهات نیاور. که اگر سقف روی سرت بود فکر کنی سایه لطف خدا بر سرت مستدام است. آن رشته ارتباطت با من چجوری است؟ چقدر بر سر عهدت هنوز هستی؟ آن «ربی اللهی» که گفتی سم استقاموا شد یا نه؟ «ربنا الله» که گفتی پایش وایستادی یا نه؟ یا باختی؟ پایش وایستادن و باختن هم به این نیست که هنوز هم «لا اله الا الله» میگوید. ظاهر که کار ندارد. به قلوب کار دارد. حقیقت «لا اله الا الله» اطاعت، تسلیم، تفویض. تفویض الی الله یعنی چی؟ یعنی زیر بار خواسته شما نمیروم. زیر بار حرف شما نمیروم. تسلیم دستور شما نمیشوم. 80 تُن بریزی روی سرم کوتاه نمیآیم. خانهام را آتیش بزنی، بچهام را جلوی چشمم بکشی. توی نگاه ظاهری، باخت محض. الان غزه میگوییم پیروز است. با خاک یکسان کرد. پیروز. حرفش عوض نشد. «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» این پیروزی است. هر نقشه شومی که برای مردم غزه کشیدند، مهار شد. میخواستند آوارهشان کنند. همه را به مهاجرت وادار کنند. به مثل اردن بفرستند. این ور و آن ور. دست از حماس بردارید. و و هیچ کدام از اینها محقق نشد. خانهخراب شد؟ شد. بچهها کشته شدند؟ شدند. این اتفاقاً آتش عزم و اراده و همّت و جدیّت را شعلهور میکند توی اینها. یحیی سنوار با آن عظمت به شهادت میرسد. امروز حماس میخواهد اسیر اسرائیلی آزاد کند. میآورد جلوی همان ساختمانی که یحیی سنوار را کشتند. آنجا آزادشان میکند. نتانیاهو اعلام میکند میگوید: «آقا فعلاً متوقف. تبادل. حیثیت برای ما نگذاشته.» هر روز یک جور تحقیرمان میکند. کی دارد تحقیر میکند کی را؟ آن مگر غیر از بمب چی دارد؟ تحقیر میکند. توی داستان حزقیل و فرعون کی کی را تحقیر کرد؟ کی کی را به صلیب کشید؟ فرعون حزقیل را. کی تکه تکه شد؟ حزقیل. کی رسوا شد؟ فرعون. کی بی آبرو شد؟ کی ماند؟ حزقیل. به هر وجدان پاک سالمی شما این دو نفر را معرفی بکنی، طرف کی را میگیرد؟ منطق کی را میپذیرد؟ همینجا عزت، آبرو، احترام. این جنبه دنیاییش است. دنیا که اصلاً ارزشی ندارد. دنیا صفر. دنیا پوچ. هیچ. دنیا خواب است. حقیقت «سیئات ما مکروا» یک سر سوزن نتوانستند سید حسن نصرالله را از آن عقایدی سست بکند. یک سر سوزن نتوانستند از آن عزم که دارد، از آن هدفی که دارد، از آن رابطهای که با رهبر حکیم و عزیز انقلاب دارد، نتوانستند. خیلی فتنه کردند. خیلی فتنهها میکنند. خیلی فتنهها میکنند. از تفاوت نظرها، از تفاوت موقعیتها. این را پیش او خراب کنند. آن را پیش این خراب کنند. حسودیها، دشمنیها، بدخواهیها. نتوانستند فاصله بگذارند. چقدر تحقیرش میکردند سید حسن نصرالله را؟ لبنانی نیست. تو ایرانی. مزدور ایران. دیدید این جمله این احمق رییس جمهور بیمو و بیمغز لبنان جدید میشل اون. برگشت به رئیس مجلس ما گفتش که: «ما دیگه نمیخواهیم لبنان محل دعوای بقیه باشد.» احمق! به ناموس تو چشم دارد اسرائیل! زن تو را دارد میکشد! محل دعوای بقیه؟! بقیه آمدند ناموس تو را از چنگ اسرائیل بکَشند بیرون! سرزمین تو را مال خودش میداند.
وقتی که اینها در جان بنشیند، حکایت از این دارد که آدم تفویض الی الله نکرده. چقدر قشنگ! اثر تفویض الی الله این است که از این نگهت میدارد. این آنتیویروسی که بعد از تفویض الی الله خدا روی قلبت نصب میکند. کارکردش این است که دیگر اینها توی فکرت اثر نمیکند. توی قلبت اثر نمیکند. تفویض یعنی این. اثر تفویض هم یعنی این. البته آثار ظاهری هم گاهی دارد: «فمن یتوکل علی الله فهو حسبه.» در رزق تو هم اثر دارد. در جور و جفت شدن اسباب اثر دارد. در موفقیتهای ظاهری اثر دارد. ولی اینها به حساب نمیآید. یعنی خدا هم اینها را به حساب نمیآورد. اصلاً اینها آن نتایج نیست. گاهی برای اینکه دلت تقدیرت بوده، از اول مومن و کافر هم بودی بهت میدادند همین ها را. زین امیرالمومنین که طرف دزدیدم این پول را بهش بدهم. زرنگی. کافر هم نمیشدی. کافر هم میشدی فرق... روزی بود. درست میشود. حالا توکل کردی. با یک خاطر جمعی، با یک دل قرصی صحنه برایت عوض شد. توکل هم نمیکردی عوض میشد. از آنور توکل هم میکنی، صحنه هم عوض نمیشود. بیماری هم خوب نمیشود. تحمل اثر را توی اینجور چیزها جستجو میکنیم که خب سپردیم به خدا، بعدش چی شد؟ هیچی هم نشد! که گفتی فلان دعا را بخوان درست میشود. خب پس چرا درست نشد حاج آقا؟ گفتی انشراح را بخوان، پیدا نشد خانه. گفتی پیدا نشد. گم که نمیشود خانه. خانه را بهت دادم؛ حالا یا اینجا میدهند یا آنور میدهند. یا هر دو. بهانه است برای آن ارتباطه. برای آن باوره.
خیلی قشنگ است. توی داستان مادر حضرت موسی میفرماید که: «بچه را بهش برگرداندیم که بفهمد بقیه وعدههایی هم که میدهیم حق است.» خیلی لطیف است. اول سوره مبارکه قصص نشان دادم دیگر. بالاخره توی حالتی که قلباً ادراک کرد که دارم بهش وعده میدهم که بسپارش توی آب. برمیگردانم. رساندم. بچه هم دید، بغل گرفت. بفرمایید: «ان وعد الله حق.» نبینیم، خوب سست میشویم دیگر. اثر رحمتش حالا دو تا هم نشان. اینها مزدَت نیست. اینها خیال نکن که این مزدَت بود. مزدَت را گرفتی. اصلاً این ور قرار نیست به کسی. نه. خیلی نکات مهمی است. خیلی نیاز به یادآوری داریم به این چیزها. صد بار هی باید اینها مرور بشود برای ما. «سیئات ما مکروا.» مکر سیئه نقشه شومشان اونیه که رابطه من و خدا را خرابکاری کند. این آن آسیب جدی است.
خب دیگر من عرضم را تمام کنم. انشاءالله که خدای متعال ما را از این «سیئات ما مکروا» در امان بدارد. مصداق بارز این «سیئات ما مکروا» در امان ماندن از این «سیئات ما مکروا» اسرای کربلا. این همه فتنه شد که اینها دست بردارند، عقب بنشینند. حالا شهدای کربلا یک طرف، اسرای کربلا یک طرف. تحریم و تشنگی و ترس و جنگ و ناامنی و کشتار و همه برای این بود که دست از علی بن ابیطالب بردارند. از آن ور امام حسین هر پسری خدا بهش میدهد، نامش را علی میگذارد. عقبنشینی ندارد. «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» نمیتوانم حسین را از علی جدا کنم. از آن ور روی عباس بن علی توطئه میکنند. عباس را از حسین جدا کنند. نمیتوانم. دستش را قطع میکنم. اینها «سیئات ما مکروا» نیست؟ خودش هم میگوید: «والله ان قطعتم یمینی انی اوامی ابداً.» یعنی درس را قطع میکنی؟ قطع کن. آنقدری که تو میتوانی زورت میرسد. اینکه باخت نیست برای من. دست عباس را بریدند که شکست نیست برای عباس. شکست عباس آن وقتی است که دست عباس را از حسین کوتاه کند. دست عباس از دامن حسین کوتاه بشود. این آن شکست است. ولو دست عباس سر جایش باشد. وقتی که دستم باشد و از دامن حسین کوتاه باشد، آن وقت است که من باختم. وقتی که باختم ولی حالا که دو دست قطع شده ولی از حسین جدا نشدم، الان روز پیروزی است، روز افتخار، روز سرفرازی.
چقدر خانواده را در فشار قرار دادند. اینها از امام حسین دست بردارند. از امیرالمؤمنین دست بردارند. بچه کوچک را توی فشار قرار دادند. با تازیانه، با گرسنگی، با تحقیر، با رخت اسارت. منزل به منزل بردند. به این زن و بچه سنگ انداخته، تحقیر کردند، توهین کردند. اینها نباختند. اینها از حسین دست نکشیدند. از امیرالمؤمنین دست نکشیدند. وگرنه اینها ظاهراً شکست نیست. تا وقتی که آن باطن برقرار است، آن نسبت، آن ربط باطنی برقرار است، اینجا اینها همهاش لطف است. همهاش خیر است. همهاش خیر است. همهاش مایه عزت است. بگذار اینجا تحقیر کنم. این روضه را معمولاً در ماه صفر بنده میخوانم، چون وقتهای دیگر سختم است. تعبیر عجیبی است: «فوافت اهل الذمه.» وقتی این خانواده وارد شام شدند، اهل ذمه- یهودیها و مسیحیهای شام- آمدند به صورت این زن و بچه آب دهان انداختند. خیلی از جهت ظاهری تحقیر! اهل ذمهای که زیر سایه حکومت اسلامی دارد در امنیت زندگی میکند. این امنیت، امنیتیست که پیغمبر و امیرالمؤمنین به اینها دادهاند. حالا آمدهاند توی صورت بچههای پیغمبر و امیرالمؤمنین آب دهان میاندازند. خیلی سنگین است. خیلی سنگین است. ولی عظمت این است: دست برنداشتند.
دست برداشتن و در رأس همه آن کسی که آماج همین گرفتاریها و مصیبتها و بلاها بود اباعبدالله الحسین، اربابمان امام حسین علیه السلام. همه آن فتنهها، مصیبتها، اطلاعات، کانونش امام حسین بود. اگر او را از موضع خودش پایین میکِشیدند، تمام بود. همه همه این شهدا، همه این اسرا، همه باخته بودند. همه سوخته بودند. حسین اگر از موضع خودش پایین میآمد. خواستند خوارش کنند، خواستند حسین از موضعش پایین بیاورند خوارش کنند، نتوانستند. این شد که کینه به خرج دادند. آنقدری که توانستند از جهت ظاهری خوارش کردند. وگرنه آن پیراهنی که تن او بود قیمتی نداشت. خودش هم فرمود: «یک لباسی میخواهم تنم اصلاً کسی رغبت نکند این را از تنم خارج کند.» ولی همان هم خارج کردند. و چون قیمت داشت. اگر کسی بگوید آقا غارت کردن متاع امام حسین، حسین را، شمشیر را، عمامه را، کلاه خود را، چون ارزشی داشت، میشود قبول کرد. ولی این یک دانه را نمیشود قبول کرد. چون این پیراهن پیراهنی بود که واقعاً ارزشی نداشت. این دیگر واقعاً خارج کردنش برای این بود که خوارش کنند. لذا امام رضا فرمود: «اذّل عزیزه بأرض کربلاء.» در کربلا عزیز ما را ذلیل کرده. دیدی تشییع جنازه سید حسن نصرالله را؟ اولش مخفیانه دفن شد، غریبانه دفن شد، مظلومانه دفن شد. ولی بعد 5 ماه در اوج عزت و احترام و شکوه پیکر این پاره تن رسول الله را به خاک سپردند. قبری برایش درست کردند. بارگاهی درست کردند. امام حسین فرمود: «ابکی لسمه شهید او غریب.» هر جا شهیدی دیدید، غریبی دیدید، برای من گریه کنید. واقعش هم همین است دیگر. آن شهیدی که به پیکرش هم رحم نکردند. از یک تشییع جنازه باشکوه هم محروم بود. دیگر بعد او انگار همه چیز حل شد. شهدای بعد از او را همه را با احترام دفن کردند. به ارباب ما دنیای تشییع جنازه هم بده. دنیا چشم نداشت اربابمان لااقل با احترام دفن بشود. دفن سید حسن نصرالله را زن و بچهاش کنار گرفته، آزادانه دفن کردند. ارباب ما بود که زن و بچهاش کتک میخورد. بدنشان را بیابانیها دفن میکردند. هر چه بلا بود برای اباعبدالله بود. کربن و بلا. هر چه کر بود، هر چه بلا بود، هر چه تحقیر ظاهری بود، هر چه غربت بود، هر چه تنهایی بود، همهاش مال حسین بود. فدای تو یا اباعبدالله. هر چه تشنگی بود روز عاشورا، کانون تشنگی اباعبدالله بود. «بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید خاتم ز قحط سلیمان کربلا.» به فدای تو یا اباعبدالله! عزیز خدا که همه جمع شدند ذلیلت کنند. به ظاهر، به خیال خامشان ذلیلت کردند. ولی امروز پرچم توست که بالاست یا اباعبدالله. زیر پرچم توست که همه عالم عزت دارد. شیعه تو عزت دارد. محب تو عزت دارد. گریهکن تو عزت دارد. روضهخوان، سینهزنت کفش جفت میکند. روضههایت میبینی با چه احترام دفن میکنند. اعلام میکنند این روضهخوان است. اعلام میکنند هیئت. یا جمع میشوند مراسم میگیرند. به همه عزت داد. ولی هر چی ذلت بود توی این دنیا به جان خرید. فدای اون آقایی که لحظه آخر صدا زد: «هل من ذاب عن حرم رسول الله؟ اما فیکم مسلم؟» یکی توی شما مسلمان نیست؟ خیلی آقای ما را به حسب ظاهر کوچک کردند، تحقیر کردند. عرض روضه من تمام. آقایی که به حسب ظاهر اندازه... چقدر خودش را کوچک کرد برای اینکه یک تکانی به اینها... رو انداخت. با چه تعبیر عجیبی فرمود: «ان لم...» «من لایق رحمت نیستم. من لایق رحم نیستم که بهم رحم کنید.» باشد. به من رحم نکنید: «فارهموا هذا الرضیع.» به این بچه شیرخواره رحم کنیم. ببینید چطور دارد این بچه بال بال میزند. فدای آن آقایی که رو انداخت. جا داشت اینجا رویش را زمین نزند.
فدای آن آقایی که وقتی خواستند بچه را به مادر برگردانند، رویش نمیشد. مستقیم برد پشت خیمه. با غلاف شمشیر قبری کرد. «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.» «الهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه.»
لعنت الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقید، امام راحل، حقوقالارحام، ملتمسین دعا را از سفره با برکت اباعبدالله بهرهمند بفرما. شب اول قبر اربابمان اباعبدالله به فریادمان برسان. شر ظالمین را به خودشان برگردان. خدایا فتنه ما را در دینمان قرار مده. دین خودمان، دین خانوادهمان، دین همه مسلمین و همه شیعیان را به لطفت و کرمت مصون و محفوظ بدار. رهبر عزیزمان را در سایه حمایت و لطف خاص الخاص خودت تا ظهور امام زمان از جمیع بلایای زمینی و آسمانی، مادی و معنوی، مصون و محفوظ بدار. آمریکا و اسرائیل را نیست و نابود بفرما. روح بلند همه شهدا خصوصاً شهید حسن نصرالله را دعاگو و مبتهج به ما قرار بده. بیماران اسلام را به فضل و کرمت از شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. مشکلات، گرفتاریها، سختیهای معیشت را به فضل و کرمت از امت اسلام دور بفرما. هر چه گفتیم و صلاح ما بود، هر چه نگفتی و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله رحم الله من الفاتحة مع الصلوات.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل بر محمد و آل محمد. و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
یکی از شخصیتهای قرآنی که معمولاً توجه چندانی به ایشان نشده و خیلی جای کار دارد – حتی به نظر بنده میرسید یک فیلم سینمایی خیلی جذابی در مورد ایشان میشود ساخت – شخصیتی است که حتی اسم ایشان هم بین ما خیلی مطرح نیست. قرآن اسمی از این بزرگوار نیاورده؛ قرآن کریم با این عنوان از ایشان یاد کرده که «رجلٌ مؤمنٌ من آل فرعون»، یعنی مرد مؤمنی از آل فرعون. بر اساس روایات ما، نام این بزرگوار حزقیل است، با «ه، جیم و قاف». انشاءالله که رحمت و رضوان خدای متعال بر ایشان باشد و این بزرگوار جز شهداست؛ آخرش به مقام شهادت نائل شد.
هم قرآن، یک روایت ویژهای در مورد جناب حزقیل دارد و هم شخصیتپردازی جالبی دارد. آیاتی هست از ایشان که خب امشب به نظرم رسید در مورد اینها صحبت کنیم، ولی دیدم که یک جلسه کفایت نمیکند. و حالا مخصوصاً این شلوغی و حضور بچهها، یک جلسه خلوتی دو سه ساعته، آیاتش مرور و مطالعه شود. در احادیث ما نیز پردازش جالب و نکات جالبی در مورد ایشان مطرح شده است.
در قرآن کریم، سورهای هست به نام سوره غافر که نام دیگر این سوره، سوره مؤمن است؛ و به احتمال زیاد، احتمال قریب به یقین، منظور از این مؤمن، همین مؤمن آل فرعون است. خب در سوره مبارکه غافر، بحث مفصلی هست در مورد مستکبرین و مستضعفین و اینها، که در آن جلسات «از استبداد تا استبداد» آنجا آیاتش را خواندیم؛ آنجا همه آن آیات را اشاره کردیم. گفتیم: «این وسط هم یک حکایتی از مؤمن آل فرعون دارد که آن را نخواندیم. خیلی جای تأمل دارد؛ یعنی خیلی قضیه عجیبی است. اصلاً خود مؤمن آل فرعون شخصیت جالبی است و خیلی درخور مطالعه است.» ندیدم کتاب در مورد ایشان، پایاننامهای، چیزی که مفصل روی آن کار بکند و تحلیل بکند. از نحوه بیان ایشان، چینش استدلالهایش، موضعگیری که در برابر فرعون دارد، خیلی نکات نابی استفاده میشود.
علامه طباطبایی هم آیات مربوط به حزقیل را در یکی دو صفحه از المیزان، شاید بیشتر، حالا مطرح میکنند؛ ولی همان هم که مطرح میشود، خیلی جای دقت و تأمل دارد. حالا بنده کل آیات مرتبط با جناب حزقیل را نمیخواهم عرض بکنم که خب خیلی این گفتگو، رفت و برگشتش نکته است و بسیار نکات جالبی است. یک بخشی از این را میخواهم عرض بکنم، حالا در حد چند دقیقهای که انشاءالله استفاده بکنیم از این معارف.
پسرعموی فرعون بوده ایشان و چون فرعون بچهدار هم نمیشده، در واقع جانشین و ولیعهد فرعون هم همین بزرگوار بوده، جناب حزقیل بوده. خیلی هم فرعون به او علاقه داشت. قرآن هم میفرماید: «یکتم ایمانه»، ایمانش را کتمان میکرد. روایاتی هم هست که جالب است؛ که راپورتش را دادند به فرعون و فرعون باور نمیکرد. و آوردنش در جلسه و استنطاقش کردند. خیلی حرفهای در رفت از اینها؛ پرسید: «شماهایی که میگویید من فرعون را به خدایی قبول ندارم، خدای شماها کیست؟» همه گفتند: «فرعون.» «خالقتان کیست؟» گفتند: «فرعون.» «رازقتان کیست؟» گفتند: «فرعون.» فرعون گفت: «خب تو حرفت چیست به حزقیل بگو.» گفت: «من شهادت میدهم به اینکه خدای اینها خدای من است، رازق اینها رازق من است، خالق اینها خالق من است.» خیلی حرفهای! و این باعث شد که آنجا نجات پیدا کرد در آن قضیه. و آنهایی که راپورتش را داده بودند، به میخ بست و فر گوشت بدنشان را با میخ تکه تکه کرد.
این همان مؤمن آل فرعونی است که «جاء رجلٌ من اَقصَی المدینة یسعی»؛ که وقتی هم میخواستند بکشندش، ایشان آمد گزارش داد به حضرت موسی که اینها میخواهند بکشَندت، فرار کن. بعدها هم محاجه کرد با اینها که خب همان هم منجر به شهادت ایشان شد. خیلی قضیه عجیبی است. حالا این گفتگوهایی که آنجا میکند، خیلی جالب است. یک تعبیری بعد این داستان دارد، خیلی عجیب است؛ خصوصاً وقتی روایات مرتبط با این آیه خوانده میشود. کلی استدلال میآورد، حزقیل، مؤمن آل فرعون، به بیانیههای بسیار دقیق و فنی و فطری. که آقا! این یک حالت دارد: «ان یک صادقاً ان یک کاذباً»؛ یا دروغ میگوید یا راست میگوید. اگر دروغ میگوید و «علیه کذَبَهُ»، خب این دروغش لو میرود، ضایع میشود، رسوا میشود. اگر هم راست بگوید، خب وعدههایی که میدهد سرتان میآید. یک دانه از اینهایی که گفته سرتان بیاید، بس است. حالا همهاش هم اگر نشود، یکیاش هم راست باشد، بدبخت میشوید. همان چیزهایی که سرِ مثل احزاب میشود، قبلی اقوام قبلی مثل دعّب قوم نوح و عاد. قومهای قبلی نوح و عاد و اینها، بلاهایی که سرشان آمد، سر شماها میآید. به هر حال احتمال دارد دیگر؛ صدقش در این حد روی حرفش حساب کنید.
بعد دیگر باز گفتگوهایی که دارد، هم با فرعون، هم با قومش و با تعبیر زیبای «یا قوم»، هی این را تکرار میکند: «ای قوم من.» از موضع همراهی با آنها وارد میشود. میگوید که: «فمَن ینصرُنا؟» اگر این راست بگوید، کی میخواهد به داد ما برسد؟ نه کی به داد شما برسد. خودش را توی این سایت تعریف میکند، توی گروه فرعونیان. بعد مطالبی را لابلای آن مطرح میکند که برهانهای عجیبی توی کلامش هست. خیلی علامه هم رویش مانور میدهد که تک تک عبارتهایی که... حالا معلوم یعنی نمیدانم واقعاً همین جوری گفته مؤمن آل فرعون یا خدای متعال خیلی شسته رفتهاش کرده و حکمتآلود دارد حکایت میکند. اگر واقعاً اینجور گفته حقیقتاً حکیم بوده. حقیقتاً حکیم بود. حالا توی آن دم و دستگاه پرورش پیدا بکند، توی آن کاخ و توی آن فضا، اینطور خدا بهش حکمت و معرفت بده، خیلی عجیب است واقعاً. استاد ندیده و مثلاً پیغمبر ندیده، شاگرد حضرت موسی بوده طبعاً، یکتم ایمان. ولی به هر حال آنقدری فضا برای دینداری آشکار و راحت و اینها خوب فراهم... تعبیر روایت این است که «ستم سنه» 600 سال ایمانش را کتمان کرد. 600 سال مخفیانه مؤمن بوده. خیلی چیز عجیبی است بر اساس این روایت.
و در عین حال، آنقدر حکمت در کلام بزرگوار، بر اساس چیزی که در قرآن حکایت شد از کلام... حالا روایاتی که باز خودش یک باب دیگری است. عجیب این است که تمام انگشتهای بزرگوار هم، یعنی چون معلول بود و دو تا دستش هم انگشت نداشت. به امام صادق گفت: «آقا من فکر میکنم خدا چوبم زده به خاطر این بیماری که دارم.» «چی میگی بندهخدا!» مؤمن آل فرعون دو تا دست داشت که دستهایش انگشت نداشت. بیماریهای دیگری هم داشت. به تعبیر امروزی معلول بود. حضرت فرمود: «با همان دستهایش بود که میگفت: «اتَّبِعون اهدکم سبیل الرَّشاد»». همین حضرت دست معلولش را میگرفت، دستهایی که انگشتهایش فلج بود، میگرفت سمت اینها، میگفت: «از دنبال من.» این هم مطلب عجیبی دارد که خیلی جای کار دارد. توی گفتگوهایی که با اینها دارد، نمیگوید: «دنبال موسی بروید.» میگوید: «دنبال من بیایید؛ من شما را هدایت میکنم.» الان میفهمند که تبعیت از این، عین تبعیت موسی بود. ولی حرفی از موسی نیست. خیلی مطلب توی اینها، اگر رویش فکر و کار شود.
حالا این نکته اصلی که میخواهم عرض بکنم که خیلی شگفتانگیز است در کنار بقیه مطالبی که همهاش هم شگفتانگیز است. اینجا دارد که وقتی که دید حرفش فایده ندارد، برگشت به اینها گفت: «کَرَتْهُ.» آقا بالاخره یک وقتی حالیتان میشود چی دارم بهتان میگویم. منظور بعد از مرگ است. امروز نفهمیدید، گوش نمیدهید، حالیتان نمیشود. بالاخره یک روزی میفهمید چی گفتم بهتان. حالا استراتژی ایشان چیست توی این موقعیتی که تنها واقع شده؟ که امام کاظم یکی از چیزهایی که استناد کردهاند در روایت هشام که فرمود: «خدای متعال در قرآن مدح الاقله.» خدا اقلیت را در قرآن مدح کرده، اکثریت را مذمت کرده. یکی از آیاتی که در مدح اقلیت است، همین است: «رجلٌ مؤمنٌ من آل فرعون.» یک نفر از کل آل فرعون. یک دانه مؤمن بود از این خاندان وسیع، این دم و دستگاه و تشکیلات. یک دانه مؤمن در آمد. حرفش هم خریدار نداشت. آخر هم کشتنش. به تعبیر روایت، «ارباً اربا» کردند جناب حزقیل را. «حزقیل و ارباً اربا.» حالا ببینید خیلی تعبیر عجیب است. یعنی هر چی آدم به این آیه فکر میکند، بیشتر متحیر و مبهوت میشود از عظمت این آیات غریب.
حالا در آستانه بهار قرآنیم دیگر. دوباره این یک نسیم حیاتبخشی دارد از قرآن میوزد به دلها. فصل شکوفایی معارف در دلها شکوفا میشود. یک آیه از قرآن برگشت گفت: «وافوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.» آیه معروفی که خیلی جاها هم هست، کلام حزقیل است، علاقه داشت و زیاد تکرار میکرد. «امری الی الله.» اذان مؤذنزاده هم اولهایش میخواند. «ان الله بصیر بالعباد.» من امرم را به خدا واگذار میکنم. خدا میبیند. خدا چشمش به بندههایش باز است. «بصیر بالعباد.»
علامه اینجا یک تحلیلی دارد در مورد این تفویض امر. به اینکه چرا «ان الله» آورد به جای «رب الله» آورد؟ و چرا «بصیراً» را آورد؟ که این استدلال الهی کلام، یعنی استدلال تفویض او این است که «ان الله بصیر بالعباد.» چون «ان الله بصیر بالعباد»، تفویض امر چیست؟ سپردم به خدا، هر چه میخواهد بشود. خوب سپرد به خدا. چی شد؟ تکه تکهاش کردند. ما فکر میکنیم وقتی به خدا میسپاریم، باید مثلاً شب میخوابیم، صبح پا میشویم نتانیاهو مثلاً به شکل پشکل در آمده. ترامپ مثلاً ماه سیاه شده. دو تا پایش قطع شده. گندهها فردا گردنشان کلفتتر. سَمَشان پر زورتر. به خدا واگذار کردم. چی شد؟ گرفتند کشتنش. بد هم کشتنش. تکه تکهاش هم کردند! تمام.
حالا خدا چی میفرماید بعد از تکه تکه شدن حزقیل؟ خیلی زیباست، خیلی عجیب است، خیلی محشر است، خیلی معارف ناب، خیلی معارف قریب. گفت: «به خدا واگذار کردم.» گرفتند کشتند، تکه تکهاش کردند. خدای متعال فرمود: «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» خدا نگهش داشت از آن سیئات ما مکروا. یعنی تکه تکهاش کردند! بعد تازه خدا میفرماید: «دیدی نگهش داشتم؟ از مکرهایی که نسبت به او داشتند، نگهش داشتم.» «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» «سیئات ما مکروا» از آن مکرهای سیئه است. «و لا یحیق المکر السیء الا باهله.» این هم از آن آیات فوق العاده قرآن است. مکر سیء برایش داشتند. یک نقشه شومی برایش داشتند. از آن نقشه شوم نگهش داشته. نقشه شوم گرفتند تکه تکهاش کردهاند! چی را نگه داشته خدایا فدایت بشوم؟ اینجا روایت محشری دارد، گویاست. ولی خب توی روایت کاملتر بهش میپردازیم.
امام صادق فرمود – در کافی هم هست – فرمود: «اما لقد بَسّوا علیه و قتلوا.» ریختند سرش، گرفتند کشتنش. پس چی شد «نگهش داشتیم»؟! همین جوری که بندهخدا معلول که بود، سالها کتمان هم که داشت، آخر هم که لو رفت ایمانش، گرفتند تکه تکه... یعنی این بندهخدا چی داشت؟ الان چی دارد؟ پشت پیکانش نوشته بود: «هر چه دارم از دعای مادر دارم.» گفت: «اگزوزش رو هوا، سپرش آویزان، شیشهها شکسته. مادر نفرینش کرده!» این دعای مادر دقیقاً چه دعایی بوده که «هر چه دارم از دعای مادر دارم»؟ الان میفرماید که نه توان جسمی، نه بدنی. نه آخر هم که گرفتند طرف را تکه تکه کردند. از خدا میفرماید که: «دیدی من نگهش داشتم؟» نگه نمیداشتی خدایا چکارش میکردی؟ این نگاههای ظاهر بین ماست. عظمت قرآن در این است که ما را از ظاهر به باطن منتقل میکند. اصل کار قرآن، اصل کار دین، اصل کار دین، کارکرد دین این است: ظاهر را هم تأمین میکند. ولی عظمتش این است که از ظاهر عبورت میدهد.
«فوقاه الله سیئات ما مکروا.» امام صادق توضیح دادند فرمودند: «اتدرون ما الوقایة؟» حالا میدانی خدا نگهش داشت یعنی چطور نگهش داشت؟ چیش را نگه داشت؟ «وقاه ان یفتنوه فی دینه.» نگذاشت توی دینش فتنه کنند. سفتش کرد. تک و تنها بود. آن عظمت دم و دستگاه فرعون. فرعون ذیالاوتاد. آن تجهیزات، آن امکانات، آن تاج و تخت، آن ثروت، آن موقعیت. کسی که خودش گزینه امپراتوری بعد از فرعون است. نگذاشتم اینها دلش را ببرد و سستش کنم. تا لحظه آخری که تکه تکه میکردندش، میگفت: «ربی.» خیلی عجیب است. پس ما تحلیلمان غلط است در مورد منافع و مضرات. منافع و مضار. نفع و ضرر. دریافت و پرداخت. داده و آورده. چیا دادیم؟ چیا گرفتیم؟ انگشت سالم که نداشته. اصلاً از اول. سالها جوانی و اینها هم که با سختی و کتمان و سالها غربت و تنهایی. آخر هم شهادت. خب چی دارد این؟
هیچ! قرآن روی چیزی دست میگذارد که این سرمایه واقعی جناب حزقیل است. آن هم دینش است. نتوانستند سستش کنند در عقاید. این خیلی خیلی… توی این حرف، اگر این تحلیل برادر ملکه بشود، گرفتاریهای زندگی، فقر، مشکلات، مصیبت، بیماری، بیماری خودم، همسرم، فرزندم، اگر آسیب وارد نکند به دین من، اتفاقاً سپر میشود برای حفظ دین من. این عین لطف خداست. این اصلاً مصداق «فوقاه الله» است. آن نعمتی، آن خوشی، آن پول، آن سرمایه، آن خانه، آن امکانات، آن سلامتی که زمینه را برای فتنه اعتقادی من فراهم میکند و دارد من را سست میکند، آسیبپذیرم میکند، آسیبپذیرم میکند، این بلای واقعی است. این گرفتاری واقعی. راز اینکه آدم مبتلا به این نشود چیست؟ «وافوض امری الی الله.» آن تفویض اینجا خودش را نشان میدهد. نه اینکه لزوماً تفویض که میکند، قلمبه قلمبه از توی سقف پول میریزد. همه بیماریهایش دارد خوب میشود. همین جور اتو. نه. «وافوض امری.» تفویض واقعی. «فوقاه الله سیئات ما مکروا.»
خیلی زیباست این آیه. دو تا آیه که در واقع یک جمله است. خیلی عمیق است. اصلاً دریایی است. اصلاً زندگی آدم را زیر و رو میکند، اگه آدم واقعاً برود توی آن، برش برود توی عمقش. نگهش داشت. نگهش دارم. اصلاً این که هی توی این شغل... تازگیها یک عزیزی به من داشت میگفت که آقا من قراردادهای نفتی میبستم که مثلاً هر سوادش 100 میلیون بود، همهاش ریخت به هم. کجای کار اشتباه رفتیم؟ گفتم: «اگه قبلش این تفویض درست بوده، این مسیر درست است. این خودش لطف خداست. نگهت داشته از آن آسیبها، از آن لغزشها، از آن تهدیدها.» ما ظاهربینیم. ما جاهلیم. ما نمیدانیم. ماها به این چرب و شیرین دل خوش میکنیم. حساب میکنیم. فکر میکنیم اینها خیرمان است. فکر میکنیم صاحبخانه شدن خیرمان است. فکر میکنیم ماشین شاسی بلند داشتن خیرمان است. فکر میکنیم خوشگل بودن و بر و رویی داشتن و قد بلند داشتن و اینها خیرمان است.
علی اکبر برهان شهید برهان الدین ربانی پسر جوانی را از دست داده بود، گو بن فهمدند، حالا نشانم دادند یا چی، که: «این بچه اگه میماند توی فلان فتنه بعدی که داشت فلان وقت اتفاق میافتاد، این بچه منحرف میشد.» این لطف هم به او بود هم به تو. لطف خدا به بنده که دوست دارد، این است که توی آن بزنگاه فتنه، این علی احتمالاً اشاره به اتفاقات 1401، آن سال 1401 بنده به خودم میگفتم که خدا چقدر این بچه را دوست داشت. دعای مادرش پشتش بود. با آدمهای کثیفی برخورد. با کثافت. سالمه و اینها. چتش دیده شده بود دو سال قبل این فتنه 1401. خدایا این آدم را برد، به خاطر اینکه حالا یک وجهش که خیلی محسوس بود همین بود که خیلی احترام مادرش را نگه میداشت. با اینکه سختی بود، تلخی بود برای مادرش، برای خانوادهاش. ولی خیلی توی فتنه جهنمی خصوصاً برای سلبریتیها که واقعاً مصلوبالحیثیت شدند، دنیا و آخرتشان را به باد دادند، طیف وسیعشان، آدم حفظ شد. دم یک طوفان شدیدی که دوست دارد را «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» مصداق این است. اصلاً این آن گرفتاری اصلی است. این آن چالش است. این را مصیبت. این را بدبختی واقعی است.
عبارتی هم دارد اینجا، چند روایت با این مضمون که حالا دیگر چون وقت کم است به آن روایت اشاره نمیکنم، همهاش به همین نکته تکیه دارد: «فتنه در دین.» از خدا میخواهیم که خدایا فتنه ما را در دینمان قرار مده. یک تعبیری هم دارد در دعای امیرالمومنین، خیلی این تعبیر محشر است که از خدا میخواهد که اولین کریمهای که از من میگیری، جانم باشد. اولین کریمه. کریمه آن چیز ارزشمندی که به کسی عطا کرده. یعنی چی؟ یعنی توحیدم، اقرارم به ربوبیت تو، اقرارم به نبوت، نماز، طاعت، انسم، توسلاتم، ذکرم، توجهاتم، اینها را از من نگیر. اگر قرار است چیزی بگیری، جانم باشد. اولین چیزی که از من میخواهی پس بگیری، جانم باشد. خیلی لطیف استها! خیلی لطیف. برعکس. حاضریم همه اینها را بدهیم که جان؟ شرافتمان، دیانت... به تعبیر استاد آیت الله جوادی که حوزه علمیه وامدار اوست. فرمود: «منا دیاست.» سیاسی در دیانت باکی ندارد بیگانه به حریم او دست بندازد. جنگ میشود، جانمان به خطر میافتد و فلان میشود و موتور میشود و تحریم. دیانت و غیرت و شرافت و ناموس و همه را میدهد که نمیرد. آنور برعکس. آن جانش را میدهد که غیرتش، شرافتش، ناموسش از همه بالاتر دیانتش حفظ بشود.
یکی از مصادیق بارز این مطلب، این شهید عزیز و بزرگواری است که این ایام به طور خاص به یاد ایشان هستیم: شهید سید حسن نصرالله. سالها سختی، گرفتاری، فشار. 33 سال در رنج و مصیبت و غربت و مخفیانه زندگی کردن و در ناامنی شدید. و آخر هم با هشتاد مواد منفجره، پنج ماه قبر مخفیانه. به حسب ظاهر هیچی سود نیست! سی و خوردهای سال با غربت و سختی که بچهات را سالی یک بار بتوانی ببینی! دختر ایشان میگوید: «من پارسال، اول طوفان الاقصی، آخرین بار بود که پدرم را دیدم.» دخترشان گفته است. شهید زاهدی، فرمانده بود که از اول طوفان الاقصی، سید حسن نصرالله آفتاب ندید. در سطحی که نور باشد، قرار نگرفت. داداش علی زاهدی، فروردین به شهادت رسید. بهمن مثلاً این را گفته بود. خب این چه زندگی، چه طعمی، چه مزهای، چه قدرتی، چه ریاست؟ «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» خیلی نقشهها کشیدند. نصرالله صالح، حسن نصرالله نباشد. یاسر عرفات باشد. آن ها رویش اثر نکرد. این لطف و محبت و مرحمتی بود که من به خرج دادم برای حسن نصرالله.
احمدی نژاد اگر 80 تن بمب روی سرش میریخت و کشته میشد، شرافت داشت. «سیئات ما مکروا» بهش رسید. کاری که با دست خودش خود را مصلوبالحیثیه کرد. یک پا شد، رفت تا بیخ گوش اسرائیلیها. واسش شیشه ضد گلوله گذاشتند. اینور وایستاد. مترجم را گذاشت پشت شیشه ضد گلوله. همین جنگ. اثر تشییعکنندهها گذشت از بالای سر احمدی نژاد هم رد شد. آنجا داد زد: «دنیا بداند رژیم صهیونیستی رو به زوال است.» 21 دنیا شد. بعد طوفان الاقصیاش را تا امروز یک کلمه در مورد اسرائیل موضع نگرفت. نصرالله، یار غارش که میآمد ایران، میآمد توی خانه احمدی نژاد، به شهادت رسید. یک کلمه موضع نگرفت. این میشود آدم. نتیجه اینکه خدا ول کند کسی را و «سیئات ما مکروا» اثر کند. میخورد و میچرد و میرود و میآید ولی اثر کرد. این آن زهری بود که اسرائیل میتوانست بریزد. بمب 80 تنی که زهری نیست، اثری ندارد. 80 تن بمب ریختند. چی شد؟ رفت بالا. از آن اَعماق زمین در آمد. رفت آن اوج آسمان. به تعبیر رهبری توی این پیام – در اوج عزت. یک مشنگی کنار دستش گذاشتند. برگشت گفت: «ما با مردم اسرائیل که دشمنی نداریم.» رهبری آمد توی نماز جمعه سال 87. فرمود: «این حرفهای مزخرف را تمامش کنید. با مردم اسرائیل مشکل داریم. اینها غاصبند.» بین رهبری و آن درخت. درخت هم دیگر طرف خودش آن درخت را انتخاب کرد که اهل بهار باشد. آن درخت موجب خزانش. اهل زمستان. این میشود «سیئات ما مکروا.»
ماها محاسباتمان همیشه آب و دوغ و سقف و اینهاست. این آیه، یکی از عجایبش این است: اینها را محاسبهات نیاور. که اگر سقف روی سرت بود فکر کنی سایه لطف خدا بر سرت مستدام است. آن رشته ارتباطت با من چجوری است؟ چقدر بر سر عهدت هنوز هستی؟ آن «ربی اللهی» که گفتی سم استقاموا شد یا نه؟ «ربنا الله» که گفتی پایش وایستادی یا نه؟ یا باختی؟ پایش وایستادن و باختن هم به این نیست که هنوز هم «لا اله الا الله» میگوید. ظاهر که کار ندارد. به قلوب کار دارد. حقیقت «لا اله الا الله» اطاعت، تسلیم، تفویض. تفویض الی الله یعنی چی؟ یعنی زیر بار خواسته شما نمیروم. زیر بار حرف شما نمیروم. تسلیم دستور شما نمیشوم. 80 تُن بریزی روی سرم کوتاه نمیآیم. خانهام را آتیش بزنی، بچهام را جلوی چشمم بکشی. توی نگاه ظاهری، باخت محض. الان غزه میگوییم پیروز است. با خاک یکسان کرد. پیروز. حرفش عوض نشد. «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» این پیروزی است. هر نقشه شومی که برای مردم غزه کشیدند، مهار شد. میخواستند آوارهشان کنند. همه را به مهاجرت وادار کنند. به مثل اردن بفرستند. این ور و آن ور. دست از حماس بردارید. و و هیچ کدام از اینها محقق نشد. خانهخراب شد؟ شد. بچهها کشته شدند؟ شدند. این اتفاقاً آتش عزم و اراده و همّت و جدیّت را شعلهور میکند توی اینها. یحیی سنوار با آن عظمت به شهادت میرسد. امروز حماس میخواهد اسیر اسرائیلی آزاد کند. میآورد جلوی همان ساختمانی که یحیی سنوار را کشتند. آنجا آزادشان میکند. نتانیاهو اعلام میکند میگوید: «آقا فعلاً متوقف. تبادل. حیثیت برای ما نگذاشته.» هر روز یک جور تحقیرمان میکند. کی دارد تحقیر میکند کی را؟ آن مگر غیر از بمب چی دارد؟ تحقیر میکند. توی داستان حزقیل و فرعون کی کی را تحقیر کرد؟ کی کی را به صلیب کشید؟ فرعون حزقیل را. کی تکه تکه شد؟ حزقیل. کی رسوا شد؟ فرعون. کی بی آبرو شد؟ کی ماند؟ حزقیل. به هر وجدان پاک سالمی شما این دو نفر را معرفی بکنی، طرف کی را میگیرد؟ منطق کی را میپذیرد؟ همینجا عزت، آبرو، احترام. این جنبه دنیاییش است. دنیا که اصلاً ارزشی ندارد. دنیا صفر. دنیا پوچ. هیچ. دنیا خواب است. حقیقت «سیئات ما مکروا» یک سر سوزن نتوانستند سید حسن نصرالله را از آن عقایدی سست بکند. یک سر سوزن نتوانستند از آن عزم که دارد، از آن هدفی که دارد، از آن رابطهای که با رهبر حکیم و عزیز انقلاب دارد، نتوانستند. خیلی فتنه کردند. خیلی فتنهها میکنند. خیلی فتنهها میکنند. از تفاوت نظرها، از تفاوت موقعیتها. این را پیش او خراب کنند. آن را پیش این خراب کنند. حسودیها، دشمنیها، بدخواهیها. نتوانستند فاصله بگذارند. چقدر تحقیرش میکردند سید حسن نصرالله را؟ لبنانی نیست. تو ایرانی. مزدور ایران. دیدید این جمله این احمق رییس جمهور بیمو و بیمغز لبنان جدید میشل اون. برگشت به رئیس مجلس ما گفتش که: «ما دیگه نمیخواهیم لبنان محل دعوای بقیه باشد.» احمق! به ناموس تو چشم دارد اسرائیل! زن تو را دارد میکشد! محل دعوای بقیه؟! بقیه آمدند ناموس تو را از چنگ اسرائیل بکَشند بیرون! سرزمین تو را مال خودش میداند.
وقتی که اینها در جان بنشیند، حکایت از این دارد که آدم تفویض الی الله نکرده. چقدر قشنگ! اثر تفویض الی الله این است که از این نگهت میدارد. این آنتیویروسی که بعد از تفویض الی الله خدا روی قلبت نصب میکند. کارکردش این است که دیگر اینها توی فکرت اثر نمیکند. توی قلبت اثر نمیکند. تفویض یعنی این. اثر تفویض هم یعنی این. البته آثار ظاهری هم گاهی دارد: «فمن یتوکل علی الله فهو حسبه.» در رزق تو هم اثر دارد. در جور و جفت شدن اسباب اثر دارد. در موفقیتهای ظاهری اثر دارد. ولی اینها به حساب نمیآید. یعنی خدا هم اینها را به حساب نمیآورد. اصلاً اینها آن نتایج نیست. گاهی برای اینکه دلت تقدیرت بوده، از اول مومن و کافر هم بودی بهت میدادند همین ها را. زین امیرالمومنین که طرف دزدیدم این پول را بهش بدهم. زرنگی. کافر هم نمیشدی. کافر هم میشدی فرق... روزی بود. درست میشود. حالا توکل کردی. با یک خاطر جمعی، با یک دل قرصی صحنه برایت عوض شد. توکل هم نمیکردی عوض میشد. از آنور توکل هم میکنی، صحنه هم عوض نمیشود. بیماری هم خوب نمیشود. تحمل اثر را توی اینجور چیزها جستجو میکنیم که خب سپردیم به خدا، بعدش چی شد؟ هیچی هم نشد! که گفتی فلان دعا را بخوان درست میشود. خب پس چرا درست نشد حاج آقا؟ گفتی انشراح را بخوان، پیدا نشد خانه. گفتی پیدا نشد. گم که نمیشود خانه. خانه را بهت دادم؛ حالا یا اینجا میدهند یا آنور میدهند. یا هر دو. بهانه است برای آن ارتباطه. برای آن باوره.
خیلی قشنگ است. توی داستان مادر حضرت موسی میفرماید که: «بچه را بهش برگرداندیم که بفهمد بقیه وعدههایی هم که میدهیم حق است.» خیلی لطیف است. اول سوره مبارکه قصص نشان دادم دیگر. بالاخره توی حالتی که قلباً ادراک کرد که دارم بهش وعده میدهم که بسپارش توی آب. برمیگردانم. رساندم. بچه هم دید، بغل گرفت. بفرمایید: «ان وعد الله حق.» نبینیم، خوب سست میشویم دیگر. اثر رحمتش حالا دو تا هم نشان. اینها مزدَت نیست. اینها خیال نکن که این مزدَت بود. مزدَت را گرفتی. اصلاً این ور قرار نیست به کسی. نه. خیلی نکات مهمی است. خیلی نیاز به یادآوری داریم به این چیزها. صد بار هی باید اینها مرور بشود برای ما. «سیئات ما مکروا.» مکر سیئه نقشه شومشان اونیه که رابطه من و خدا را خرابکاری کند. این آن آسیب جدی است.
خب دیگر من عرضم را تمام کنم. انشاءالله که خدای متعال ما را از این «سیئات ما مکروا» در امان بدارد. مصداق بارز این «سیئات ما مکروا» در امان ماندن از این «سیئات ما مکروا» اسرای کربلا. این همه فتنه شد که اینها دست بردارند، عقب بنشینند. حالا شهدای کربلا یک طرف، اسرای کربلا یک طرف. تحریم و تشنگی و ترس و جنگ و ناامنی و کشتار و همه برای این بود که دست از علی بن ابیطالب بردارند. از آن ور امام حسین هر پسری خدا بهش میدهد، نامش را علی میگذارد. عقبنشینی ندارد. «فوقاه الله سیئات ما مکروا.» نمیتوانم حسین را از علی جدا کنم. از آن ور روی عباس بن علی توطئه میکنند. عباس را از حسین جدا کنند. نمیتوانم. دستش را قطع میکنم. اینها «سیئات ما مکروا» نیست؟ خودش هم میگوید: «والله ان قطعتم یمینی انی اوامی ابداً.» یعنی درس را قطع میکنی؟ قطع کن. آنقدری که تو میتوانی زورت میرسد. اینکه باخت نیست برای من. دست عباس را بریدند که شکست نیست برای عباس. شکست عباس آن وقتی است که دست عباس را از حسین کوتاه کند. دست عباس از دامن حسین کوتاه بشود. این آن شکست است. ولو دست عباس سر جایش باشد. وقتی که دستم باشد و از دامن حسین کوتاه باشد، آن وقت است که من باختم. وقتی که باختم ولی حالا که دو دست قطع شده ولی از حسین جدا نشدم، الان روز پیروزی است، روز افتخار، روز سرفرازی.
چقدر خانواده را در فشار قرار دادند. اینها از امام حسین دست بردارند. از امیرالمؤمنین دست بردارند. بچه کوچک را توی فشار قرار دادند. با تازیانه، با گرسنگی، با تحقیر، با رخت اسارت. منزل به منزل بردند. به این زن و بچه سنگ انداخته، تحقیر کردند، توهین کردند. اینها نباختند. اینها از حسین دست نکشیدند. از امیرالمؤمنین دست نکشیدند. وگرنه اینها ظاهراً شکست نیست. تا وقتی که آن باطن برقرار است، آن نسبت، آن ربط باطنی برقرار است، اینجا اینها همهاش لطف است. همهاش خیر است. همهاش خیر است. همهاش مایه عزت است. بگذار اینجا تحقیر کنم. این روضه را معمولاً در ماه صفر بنده میخوانم، چون وقتهای دیگر سختم است. تعبیر عجیبی است: «فوافت اهل الذمه.» وقتی این خانواده وارد شام شدند، اهل ذمه- یهودیها و مسیحیهای شام- آمدند به صورت این زن و بچه آب دهان انداختند. خیلی از جهت ظاهری تحقیر! اهل ذمهای که زیر سایه حکومت اسلامی دارد در امنیت زندگی میکند. این امنیت، امنیتیست که پیغمبر و امیرالمؤمنین به اینها دادهاند. حالا آمدهاند توی صورت بچههای پیغمبر و امیرالمؤمنین آب دهان میاندازند. خیلی سنگین است. خیلی سنگین است. ولی عظمت این است: دست برنداشتند.
دست برداشتن و در رأس همه آن کسی که آماج همین گرفتاریها و مصیبتها و بلاها بود اباعبدالله الحسین، اربابمان امام حسین علیه السلام. همه آن فتنهها، مصیبتها، اطلاعات، کانونش امام حسین بود. اگر او را از موضع خودش پایین میکِشیدند، تمام بود. همه همه این شهدا، همه این اسرا، همه باخته بودند. همه سوخته بودند. حسین اگر از موضع خودش پایین میآمد. خواستند خوارش کنند، خواستند حسین از موضعش پایین بیاورند خوارش کنند، نتوانستند. این شد که کینه به خرج دادند. آنقدری که توانستند از جهت ظاهری خوارش کردند. وگرنه آن پیراهنی که تن او بود قیمتی نداشت. خودش هم فرمود: «یک لباسی میخواهم تنم اصلاً کسی رغبت نکند این را از تنم خارج کند.» ولی همان هم خارج کردند. و چون قیمت داشت. اگر کسی بگوید آقا غارت کردن متاع امام حسین، حسین را، شمشیر را، عمامه را، کلاه خود را، چون ارزشی داشت، میشود قبول کرد. ولی این یک دانه را نمیشود قبول کرد. چون این پیراهن پیراهنی بود که واقعاً ارزشی نداشت. این دیگر واقعاً خارج کردنش برای این بود که خوارش کنند. لذا امام رضا فرمود: «اذّل عزیزه بأرض کربلاء.» در کربلا عزیز ما را ذلیل کرده. دیدی تشییع جنازه سید حسن نصرالله را؟ اولش مخفیانه دفن شد، غریبانه دفن شد، مظلومانه دفن شد. ولی بعد 5 ماه در اوج عزت و احترام و شکوه پیکر این پاره تن رسول الله را به خاک سپردند. قبری برایش درست کردند. بارگاهی درست کردند. امام حسین فرمود: «ابکی لسمه شهید او غریب.» هر جا شهیدی دیدید، غریبی دیدید، برای من گریه کنید. واقعش هم همین است دیگر. آن شهیدی که به پیکرش هم رحم نکردند. از یک تشییع جنازه باشکوه هم محروم بود. دیگر بعد او انگار همه چیز حل شد. شهدای بعد از او را همه را با احترام دفن کردند. به ارباب ما دنیای تشییع جنازه هم بده. دنیا چشم نداشت اربابمان لااقل با احترام دفن بشود. دفن سید حسن نصرالله را زن و بچهاش کنار گرفته، آزادانه دفن کردند. ارباب ما بود که زن و بچهاش کتک میخورد. بدنشان را بیابانیها دفن میکردند. هر چه بلا بود برای اباعبدالله بود. کربن و بلا. هر چه کر بود، هر چه بلا بود، هر چه تحقیر ظاهری بود، هر چه غربت بود، هر چه تنهایی بود، همهاش مال حسین بود. فدای تو یا اباعبدالله. هر چه تشنگی بود روز عاشورا، کانون تشنگی اباعبدالله بود. «بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید خاتم ز قحط سلیمان کربلا.» به فدای تو یا اباعبدالله! عزیز خدا که همه جمع شدند ذلیلت کنند. به ظاهر، به خیال خامشان ذلیلت کردند. ولی امروز پرچم توست که بالاست یا اباعبدالله. زیر پرچم توست که همه عالم عزت دارد. شیعه تو عزت دارد. محب تو عزت دارد. گریهکن تو عزت دارد. روضهخوان، سینهزنت کفش جفت میکند. روضههایت میبینی با چه احترام دفن میکنند. اعلام میکنند این روضهخوان است. اعلام میکنند هیئت. یا جمع میشوند مراسم میگیرند. به همه عزت داد. ولی هر چی ذلت بود توی این دنیا به جان خرید. فدای اون آقایی که لحظه آخر صدا زد: «هل من ذاب عن حرم رسول الله؟ اما فیکم مسلم؟» یکی توی شما مسلمان نیست؟ خیلی آقای ما را به حسب ظاهر کوچک کردند، تحقیر کردند. عرض روضه من تمام. آقایی که به حسب ظاهر اندازه... چقدر خودش را کوچک کرد برای اینکه یک تکانی به اینها... رو انداخت. با چه تعبیر عجیبی فرمود: «ان لم...» «من لایق رحمت نیستم. من لایق رحم نیستم که بهم رحم کنید.» باشد. به من رحم نکنید: «فارهموا هذا الرضیع.» به این بچه شیرخواره رحم کنیم. ببینید چطور دارد این بچه بال بال میزند. فدای آن آقایی که رو انداخت. جا داشت اینجا رویش را زمین نزند.
فدای آن آقایی که وقتی خواستند بچه را به مادر برگردانند، رویش نمیشد. مستقیم برد پشت خیمه. با غلاف شمشیر قبری کرد. «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.» «الهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه.»
لعنت الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقید، امام راحل، حقوقالارحام، ملتمسین دعا را از سفره با برکت اباعبدالله بهرهمند بفرما. شب اول قبر اربابمان اباعبدالله به فریادمان برسان. شر ظالمین را به خودشان برگردان. خدایا فتنه ما را در دینمان قرار مده. دین خودمان، دین خانوادهمان، دین همه مسلمین و همه شیعیان را به لطفت و کرمت مصون و محفوظ بدار. رهبر عزیزمان را در سایه حمایت و لطف خاص الخاص خودت تا ظهور امام زمان از جمیع بلایای زمینی و آسمانی، مادی و معنوی، مصون و محفوظ بدار. آمریکا و اسرائیل را نیست و نابود بفرما. روح بلند همه شهدا خصوصاً شهید حسن نصرالله را دعاگو و مبتهج به ما قرار بده. بیماران اسلام را به فضل و کرمت از شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. مشکلات، گرفتاریها، سختیهای معیشت را به فضل و کرمت از امت اسلام دور بفرما. هر چه گفتیم و صلاح ما بود، هر چه نگفتی و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله رحم الله من الفاتحة مع الصلوات.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات خدا سپاری مومنانه
خدا سپاری مومنانه
خدا سپاری مومنانه
در حال بارگذاری نظرات...