روایت هنرمندی خدا

روایت هنرمندی خدا

00:59:52
69

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
خدای متعال در قرآن کریم در آیاتی کار خودش را هنرمندانه و آمیخته با زیبایی مطرح کرده است. روح هنر، زیبایی است و خدای متعال کار خودش را زیبا دانسته است و از این جهت می‌توان کار خدا را هنرمندانه دانست. در سورۀ مبارکۀ تین می‌فرماید: "لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم." وقتی که در مورد خلقت انسان صحبت می‌کند، می‌فرماید که من انسان را در "احسن تقویم" خلق کردم. من به این انسان قوام دادم؛ این قوامی که دادم، قشنگ‌ترین قوامی بود که می‌شد. این بهترین مدل و خوشگل‌ترین فرمی بود که می‌شد خلق کرد. "خَلْقِ احسن". خدای متعال در قرآن اصرار دارد خودش را هنرمند معرفی کند و واقعاً هم هست. خدا هنرمند است. خدا عالم را بر اساس هنر آفریده. خدا زیباست، زیبایی را دوست دارد و هر چیزی را که آفریده، در زیباترین فرم و قالب خودش آفریده است.
تکنیکی و فلسفی هم البته دارد. حالا نمی‌دانم هم حال خودم چقدر ایجاب می‌کند که در موردش حرف بزنم، هم حوصلۀ شما چقدر می‌کشد که در موردش گفت‌وگو بکنیم. فقط یه اشاره‌ای فعلاً حالا بکنم تا ببینم به کجا می‌رسیم. خدای متعال هم حکیم است، هم قدیر. هم می‌تواند، هم می‌داند. این دوتا که کنار همدیگر در می‌آید، نتیجه‌اش این می‌شود که در خلقتش، در کارش، همیشه آن عالی‌ترین حد را لحاظ کند؛ چون هم عالی‌ترین را می‌داند، هم به کمتر از آن راضی نمی‌شود، چون خلاف حکمت است. هم خلاف قدرت، هم خلاف حکمت. اگر شما صد را رها کردی و نود را چسبیدی، از دو حال خارج نیست: یا نمی‌دانستی این صد بهتر از نود است، یا نمی‌توانستی. صبر داشته باشی مجبور... خدای متعال هم حکیم است، هم قدیر. هم می‌داند این صد است، هم می‌تواند. لذا این عالم زیباترین و کامل‌ترین و بهترین چیزی بوده که می‌شده خلق بشود. خیلی بحث مهمی است. در ساختار فیزیک شما هم همین است. ساختار بدن شما، آناتومی شما هم همین است. یعنی چشم شما جایی قرار گرفته که بهتر از این نقطه و لوکیشنی برای قرار گرفتن چشم در این ساختار نبوده. سر شما همین طور، دست شما همین طور، پای شما همین طور، بینی شما همین طور، ساختار بینی‌تان همین طور. هم بینی خودش سر جایش است، هم این فرمی که خدا آفریده که حالا مثلاً دریچه‌ها و کانال‌هایی داشته باشد، از پایین مثلاً حسِ استشمام، بعد ارتباطش با مغز و ارتباطش با دهان و حلق و... از این بهتر در این سازه نمی‌شد باشد. شما اگر این بینی را برداشتی و خواستی یک جای دیگر از این بدن بگذاری، روی دستت می‌ماند.
ابوعلی تبریزی دارد خیلی قشنگ: ساختار عالم این مدلی است. یک طور نظام عالم به نحو متوالی و پیوسته آفریده شده است. مثل نظام اعداد می‌ماند. شما مثلاً اگر ۵۰ را از بین ۴۹ و ۵۱ برداشتی، هیچ جای دیگری در این نظام اعداد نیست، مگر بین ۴۹ و ۵۱. می‌گوید عالم این شکلی آفریده شده است. همه‌چیز سر جای خودش، همه‌چیز در اسلوب خودش، همه‌چیز در عالی‌ترین حد و کمال. جمادات، نباتات، حیوانات، حیوانات وحشی، حیوانات اهلی، تنوع در حیوانات، پرنده‌ها، خزنده‌ها، دوزیست‌ها، مهره‌دارها، نرم‌تان. بعد می‌رسد به ساختار انسان. زن، مرد... سنی که خدای متعال لحاظ کرده؛ انسان در چه وضعیتی به دنیا بیاید. وقتی به دنیا می‌آید، طفل است، قدرت بسیار اندک و توان و فهم بسیار اندک. خودش باید آرام‌آرام رشد کند. سیدی را پیش می‌رود. نوجوان می‌شود، جوان می‌شود، میانسال می‌شود، پیر می‌شود. از اینها قشنگ‌تر و بهتر نبود؟
هنرمندی خدا! خدا هم خلق کرده، هم هنرمندانه خلق کرده، زیبا خلق کرده، در اوج زیبایی خلق کرده. آیه‌ای دارد در قرآن که خیلی آیۀ مهمی است، از آن آیات کلیدی است که علامه طباطبایی در سورۀ مبارکۀ سجده به آن اشاره می‌کند. آیۀ قرآن که خدا هرچیزی که آفریده، زیبا آفریده است. همۀ مخلوقاتمان زیباست. خب بله، خورشید زیباست، ماه زیباست، کهکشان‌ها، ستاره‌ها، اصل خلقت انسان، زن بودن، مرد بودن... ولی ترامپ هم زیباست؟ صدام هم زیباست؟ نتانیاهو هم زیباست؟ رژیم صهیونیستی هم زیباست؟
یک بحث اعتقادی دارد اینجا. من، علامه، ذیل این آیه می‌فرمایند که زیبایی یعنی تناسب. این تناسب هم از دو جهت است. زیبایی یعنی تناسب با چه؟ یکی تناسب با بقیۀ اجزا. یکی تناسب با غرض. یعنی مثلاً شما اگر برمی‌داری در این حسینیه، یک دانه چرخ و فلک می‌گذاری، مثلاً به درد کجای حسینیه می‌خورد؟ فقط جا اشغال می‌کند، کاربردی ندارد. تناسبی با این ساختار حسینیه و آدم‌ها و وسایل و اینهایش ندارد. پس با بقیۀ اجزا تناسب ندارد. یک وقت تناسب با غرض ندارد. حسینیه را برای چه راه انداخته‌اند؟ برای عبادت، مراسم، زائر بیاید، استراحت کند. باید تمام وسایل در خدمت استراحت و عبادت و زیارت و این چیزها باشد، دیگر. شما مثلاً وسیلۀ دودزا برداری بیاری اینجا، یک وسیلۀ پر سروصدا برداری بیاری اینجا، این نقض غرض است. همین که آن غرض را حاصل نکرد و خراب کرد، بهش می‌گویند زشت. زشت یعنی همین. یک وقت هست با بقیه جور در نمی‌آید. در صورتی، یک بینی است یا یک چشم است یا لب. با بقیۀ اجزا جور در نمی‌آید. "چه لب‌های زشتی دارد!" "چه دماغ زیبایی!" آن وقتی است که هم با بقیۀ اجزا تناسب داشته باشد، هم با غرض و هدف خودش تناسب داشته باشد. این را می‌گویند زیبا. خدا می‌فرماید: "من هر چه خلق کردم زیباست. الذی احسن کل شیء خلقه." خدا کسی است که هر چه آفریده زیبا آفریده. در نهایت خوشگل است. همۀ مخلوقات خدا خوشگل است. یعنی هر قطعه را در مقایسه با بقیۀ قطعات که نگاه می‌کنیم، این سر جایش است. همان نظام اعدادی که از ابوعلی گفتم. عالم جمادات، می‌خواهید مثال بزنم؟ نباتات. نباتات هم با همین گستردگی و وسعت خودش. میوه‌های مختلف، هرکدام طعمی، هرکدام شکلی، هرکدام فرمی. بعد میوه‌ها تناسب دارد. ساختار زمین با ساختار درخت. هیچ میوه‌ای را پیدا نمی‌کنی که با درخت خودش تناسب نداشته باشد، با اقلیمی که به عمل می‌آید، تناسب نداشته باشد، با فصلی که به عمل می‌آید، تناسب نداشته باشد. هیچ میوه‌ای پیدا نمی‌کنی به نسبت آن خاصیتی که در آن میوه است که آن موجودی که بعد از این میوه استفاده بکند، با ذائقه و کام و دستگاه گوارش موجود تناسب نداشته باشد. خوشگل است. سیب زرد هم خوشگل است، سیب گنده هم خوشگل است، این گوجه‌فرنگی و گوجه‌های گندۀ هم خوشگل است، سیب‌زمینی خوشگل است. همه‌اش خوشگل است. هم با بقیۀ اجزا تناسب دارد، تناسب از همۀ موجودات زیبا است. متلائم الاجزا، به تعبیر علامه، تلاؤم دارد. ملایم با هم سازگار.
یکی از بحث‌هایی که مطرح می‌کند که پس زشتی‌ها چیست در عالم؟ دزدی خوشگل است یا زشت؟ خدا خالق همه‌چیز است. هر چیزی را که بهش می‌گویند "شیء"، خدا خلق کرده است. دزدی هم "شیء" هست یا نیست؟ آدم‌کشی، بچه‌ربایی، "شیء" هست یا نیست؟ محسوب می‌شود. این کار هم خودش یک چیزی است دیگر. شیء، این هم یک چیزی است. همان کار هم یک چیزی است. از این عنوان ما وسیع‌تر نداریم. این کار با این که زشت است، با این که مخلوق خداست و ما بهش می‌گوییم زشت، فقط دوبار حواست جمع باشد این دزدی، دزدی هم یک شیء. بچّه‌ربایی هم، آدم‌کشی هم یک شیء. درست است مخلوق خداست. ما بهش می‌گوییم زشت. خدا بهش می‌گوید زیبا. یعنی آدم‌کشی زیباست؟ کجایش زیباست؟ قتل عام زیباست؟ دزدی زیباست؟
نکتۀ اول این است: هر چیزی که زشت است، به خاطر آن ابعاد وجودی‌اش نیست، به خاطر ابعاد عدمی‌اش است. هیچ وقت چیزی بابت آن چیزهایی که دارد زشت نیست. همیشه آنی که زشت است، به خاطر آن چیزهایی است که ندارد. کلافه که نمی‌شود فلسفی. خدا به این وجود داده است، دیگر. آن چیزهایی که دارد را خدا بهش داده است. خب، آن چیزهایی که ندارد چیست؟ ندارد؟ به خودش نسبت داده می‌شود. نداره، نیست. نیست که دادنی نیست. وجود که دادنی است. خدا وجود می‌دهد، عدم نیست. حالا چرا نداده، آن یک بحث دیگری است. ولی این عدم، مال خودش است. این ندارد، این نقص، مال خودش است. کمبود و نداشتن از این است. همیشه زشتی‌ها برمی‌گردد به نبودن‌ها، به عدم، نه به وجود.
یک نکته: زشتی‌ها به خدا نسبت داده نمی‌شود. زشتی‌ها از جهت کمبودهایش مخلوق خدا نیست. کمبودها را خدا نیافریده است. آن موجودی که کمبود دارد را خدا آفریده است؛ ولی کمبودهایش را خدا نیافریده است. چون کمبودها نیست که خدا بخواهد بدهد. کمبود عدم موجود است. هست؟ کمبود هم دارد. "کمبود دارد"؛ "دارد"ش مال خودش است. کمبود دادنی نیست. کلمۀ کمبود دادنی نیست. عدم داد! عدم اصلاً نیست که کسی بخواهد بدهد. وجودی ندارد که بخواهد رد و بدل شود، داد و ستد شود. از این که "تو می‌توانستی او شعور بدهی و ندادی"، "شعور داشته باشد". این را از آن موجود دیگری که شعور دارد، کشف کردی. خود این موجود فقط بود. از کجا می‌خواستی اصلاً بفهمی که شعور بهش نداده‌اند؟ آن عدم را هم شما از یک وجودی کشفش کردی. حالا چرا به او نداده؟ بحثی است. پس نکتۀ اول این بود که همیشه زشتی‌ها مال یک عنوان عدمی است، نه یک عنوان وجودی.
زشتی‌ها قیاس با یک چیز دیگر مطرح است. هیچ وقت یک چیز تنها، عنوان زشت بهش گفته نمی‌شود. اگر در عالم یک قیافه بیشتر نبود، چشم با این یک دانه نمی‌شد قیاس کرد که چقدر این اجزا با همدیگر تناسب دارند. وقتی یک قیافۀ دیگر کنارش آمد که آن چشم و دماغ و دهنش متناسب بود، با هم سازگار بود، این را که با آن مقایسه می‌کردی، می‌فهمیدی که این مثل آن چون نیست، پس این زشت است. اگر یک موجود خلق می‌شد فقط که شعور نداشت، اصلاً شما نمی‌فهمیدی این چیزی به اسم شعور هست که به این اعتراض کنی و بگویی این کمبود دارد. کمبود همیشه در مقایسۀ این با یک چیز دیگر است. پس باز هم کمبود از جانب خدا نبود، کمبود از جانب مقایسۀ این با یک موجود دیگر بود. در هر صورتی این زشتی، مال خودش است. مربوط به خلقت خدا نیست. زشتی مال مخلوق است، نه مال خلقت. خلقت زشت نمی‌شود. خدا زشتی نداده به مخلوق. مخلوق به خاطر کمبودهای خودش، ناتوانی‌ها، نارسی‌ها و نقصانی دارد.
اذیتتان نکند. ببینید مثلاً دست. دست خیلی توانمند است. با دست خیلی کارها می‌شود کرد. ولی مثلاً من با دستم فرض بفرمایید که نمی‌توانم یک طعم یک غذا را بچشم. می‌توانم غذا را بکشم، می‌توانم ظرف بیاورم، می‌توانم چه می‌دانم... چشایی در دست نیست. بویایی در دست نیست. برعکس، دماغ بویایی دارد. غذا را کشید. الان شما اگر این چشایی هم داشت، دیگر خیلی اوکی. این کمبود را از کجا درآوردی؟ از مقایسه‌ای که با بینی کردی، با زبان کردی. درست است؟ آن چیزهایی که دست دارد، ویژگی‌ها و توانمندی‌هایش، آنی که دست را آفرید، بهش قدرت داد، بهش توان داد. همۀ اینهایی که الان به عنوان هنر و توان برای دست محسوب می‌شود، او داده. ولی این عدم چشایی را دیگر او ندارد. محدودیت‌های وجودی خود این شیء. یعنی عدم قابلیت‌هایش محدود است. نکته‌اش این است. این محدود است. اگر قرار بود دست چشایی هم داشته باشد، بویایی هم داشته باشد، دیگر دست، دست نمی‌شد، بینی، بینی نمی‌شد، زبان، زبان نمی‌شد. دست می‌شد بینی و زبان و چشم و همه. یا باید همه‌چیز باشد، یا وقتی قرار شد همه‌چیز نباشد، باید محدود باشد. محدود که می‌شود، یک سری ناتوانی‌ها از جانب خود او برایش ایجاد می‌شود. خدا همه‌چیز نبود. محدود می‌شود. وقتی محدود شد، یعنی خودش دارد داد می‌زند آقا من نمی‌توانم همه‌چیز را داشته باشم. من دستم قرار نیست همۀ کارها را من انجام بدهم. نمی‌توانم. روشن شد؟
پس خلقت خدا زیباست. کامل. از این بهتر دیگر نبوده. هرچیزی که می‌شده داشته باشد، بهش خدا داده. هنر به تصویر کشیدن و به صحنه آوردن زیبایی. حالا نمی‌خواهم بگویم خلق زیبایی. با این توضیحی که عرض کردم، اساساً خلق زیبایی معنا ندارد؛ چون زیبایی هست. خدا زیبایی را خلق کرده. جای خالی برای یک زیبایی هست؟ حالا هنرمند باید بیاید این را پر کند؟ می‌شده یک چیز زیبای دیگری باشد که خدا خلق نکرده؟ حالا هنرمند باید خلقش کند؟ اگر می‌شده یک چیز زیبا باشد، خدا خلقش می‌کرد. هر چه زیبایی می‌توانسته در عالم باشد، خدا خلق کرده. پس دیگر اصلاً عالم اشباع است از زیبایی. همان طور که اشباع است از خلقت. اشباع از زیبایی خلق کرد، ترکیب همین مخلوقات است. هر چه عالم ظرفیت خلقت داشته، خدا خلق کرده. هر چه می‌شده باشد، خدا بهش گفته "باش". فلسفی می‌گویند: هر چیزی که امکان وجود داشته، خدا بهش وجود داده. وقتی که وجود دارد، یعنی آقا دیگر بیشتر از این چیزی نیست. هر چه می‌شد باشد، هست. خدا محدودیتی ندارد که بگوییم تا اینجایش این بینی مثلاً می‌شده از این زیباتر... آنجا مفهومی که شما از زیبایی دارید، بر اساس یک سری آورده‌ها و داده‌ها است. نسبت‌سنجی می‌کنیم. بزرگتر باشد، این برجسته‌تر شود. مجموعۀ اینها در نگاه من زیباتر است. الان نمی‌خواهم وارد بحث خود مفهوم زیبایی یعنی چی و نسبیت زیبایی شوم. زیبایی اصلاً یک واقعیت خارجی و نفس‌الامری دارد، ولی امر کاملاً اعتباری... خدا هر چیزی که آفریده، تناسبش را در عالی‌ترین حدش رعایت کرده. خود همین که قابلیت انعطاف دارد که می‌شود عوض شود، این هم خودش جزء آن خلقتش است که خدا در خلقتش لحاظ کرده که این مثلاً به مرور زمان عوض شود، مثلاً فرمش عوض شود، تغییر پیدا کند. یا خودت تغییرش بدهی، یا من خودم تغییرش می‌دهم به حسب تناسبش. دوباره بچه در سن پایین، ساختار فیزیولوژیکیش تناسبی دارد، یک جور است. به سن بلوغ که می‌رسد، کلاً این ساختار عوض می‌شود. دختر باشد، مادر می‌شود، کلاً ساختار بدنش عوض می‌شود. تناسب، یک بخشش هم اینهاست. یعنی رحم به این دختر رحم داده. این رحم قابلیت دارد که نطفه را بگیرد، بعد به واسطه آن از خودش تناسب نشان می‌دهد، تغییر پیدا کند. همین باشد.
خلقت هنرمند، کارش به تصویر کشیدن زیبایی است، خلق زیبایی. خلق زیبایی معنا ندارد. چون هر چیزی که جا داشته، جا داشته یعنی به حسب خود آن موجود، قابلیت آن موجود. هر موجودی که قابلیت داشته در عالم باشد، خدا آوردتش تو صحنۀ خلقت. "می‌شده" معناش این است: شدنی. به خدا برنمی‌گردد. هستی در نهایت زیبایی است.
کار هنرمند چیست؟ کار هنرمند فهمیدن و فهماندن این زیبایی است، نه بخشیدن این زیبایی. عالم کمبود زیبایی ندارد که هنرمند بخواهد بهش زیبایی ببخشد. عالم زیبا هست. اگر زیبایی‌اش دیده نمی‌شود، به خاطر این است که زیبایی‌اش فهمیدنی است. کار هنرمند این است که بفهمد و بفهماند زیبایی‌ها را. مثلاً پیری. در نگاه خیلی از افراد پیری یک چیز کاملاً بی‌خود است، زشت است. هیچ وقت در غرب کسی به پیر بودن افتخار نمی‌کند و فضیلت محسوب نمی‌شود. یکی از تفاوت‌های فرهنگی ماها با غرب این است که مثلاً طرف نود سالش هم که می‌شود، اسمش "جک" باشد، "جک" صدایش می‌زنند. سفید می‌شود و قدش خم می‌شود و اینها. یک احترام ویژه‌ای برایش قائل می‌شوند. معمولاً با تعبیر "حاج آقا" ازش یاد می‌کنند، "پدر جان" یاد می‌کند. چرا آنجا کسی را به عنوان "پدر جان" و "پیرمرد" و "بابابزرگ" و "حاج آقا" یاد نمی‌کند؟ چون خوشش نمی‌آید. چرا؟ برای اینکه اساساً نمی‌خواهد به این توجه بکند که پیر شده. چون پیر شدن چیز مطلوبی نیست. در دوره‌هایی قدیم‌ها برای بچه‌های کوچیکمان وقتی می‌خواستیم دعا کنیم می‌گفتیم: "چرا تو این فرهنگ پیر شدن فضیلت است؟" خوب، پیر شدن زشت است یا زیباست؟ پیر شدن خلقت خداست. چرا خیلی‌ها خوششان نمی‌آید؟ چون زیبایی‌اش را درک نکردند. حالا یک وقت هست شما می‌گویی آقا پیر شدن زیبا نیست. هنرمند مثلاً می‌تواند به پیر شدن زیبایی بدهد، خلق کند زیبایی را؟ همۀ خلقت زیبا هست. اگر درک زیبایی نشود، زیبایی دیده نمی‌شود. یعنی آن آدم حکیم هنرمند، هنری که عین حکمت است، همین است. چون همۀ عالم را با هم می‌بیند، همۀ هستی را با هم.
زیبایی پیری در چیست؟ تناسبش با چیست؟ من به ارزان الامور اینها را برمی‌گردانم. بعداً در علم من این کار را می‌کنم که معلوم شود این آنهایی که می‌دانسته، از خودش چه جالب! این که الان به نظر من که بدتر شد. خوشگلی پیری در چیست؟ وقتی پیر می‌شود، معلوم می‌شود که این جوان هم که بود، دانشی داشت، قدرتی داشت، توانی داشت، مال خودش نبود. این جوانی‌اش، آن نشاطش، آن شادابی‌اش، این یک امانتی بود خدا به این داده بود. خدا به این... وقتی جوانی این شکلی فهمیده شود، آن جوانی جنون و غرور نمی‌آورد. و تا این جوانی این شکلی فهمیده نشود، خوشگلی آن پیری هم فهمیده نمی‌شود. فقر، بیماری، مرگ. همۀ اینها زیباست در تناسب کل هستی. جماعتی، یک امتی از امت‌های قبلی از پیغمبرشان خواستند که مرگ از اینها برداشته شود. پیر می‌شدند. مثلاً جد بزرگشان ۷۰۰ سالش بود. بعد مثلاً می‌آمد همینو پیر و پاتال. یعنی یک وضع چروک خانوادگی از بالا تا پایین. بابابزرگه رو، بعد اون بابای بابابزرگه رو می‌گذاشت روی شانه بابابزرگه. درخواست کردند از خدا. گفتند خدایا بسه دیگه! اگه میشه مرگ... یک چیز ضروری و لازمه. تازه این یک بُعد. اینجا عالم فنا است. شما مولوی را ببینید نسبت به مفاهیمی که کاملاً ذهن وحشت ازش دارد، حتی گاهی نفرت ازش دارد، یکهو چه تصویرسازی می‌کند! زیبایی‌هایش را چقدر قشنگ نشان می‌دهد. "مرگ در مرگ است او نزد من و تو، در کوشش بگیرد." اشعار را شما ببینید. تصویرش از مرگ چیست؟ "از جمادی مردم و نامی شدم، وز نما مردم به حیوان سر زدم." می‌گوید اصلاً من تا اینجا من جماد بودم، مردم نبات شدم. نبات بودم، مردم حیوان شدم. من اگر نمی‌مردم حیوان نمی‌شدم. از حیوانیت هم اگر نمی‌مردم، انسان نمی‌شدم. ۲۰ بار مردم که الان این شدم. باید بمیرم. می‌خواهم بالاتر از این باشم، برای بمیرم. این فهم زیبایی مرگ است. این فهم زیبایی. این را می‌گویند هنرمند. هنرمند متعالی، اصیل، متعهد، حکیم این است. این درک دارد زیبایی هستی را درک می‌کند. تا کسی ساختار درونش زیبا نشود، زیبایی‌های ساختار بیرون را درک نمی‌کند. چرا؟ برای اینکه ما آینه. ما آنچه در بیرون هست را در آینۀ درونمان روایت می‌کنیم. خیلی این ابیات زیباست. سه بیت است، می‌گوید: "مدح، تعریف است و تخریق حجاب / فارغ است از شرح و تعریف آفتاب." می‌گوید وقتی کسی مدح تخریق حجاب می‌کند، دارد حجابی که روی خودش افتاده را پاره می‌کند، کنار می‌زند. آفتاب نیاز به تعریف و شرح ندارد. کی می‌تواند آفتاب را شرح بدهد و تعریف کند؟ چرا؟ "مدح خورشید مداح خود است / که دو چشم روشن و نامرمط است." آنی که از خورشید تعریف می‌کند، مدح خورشید می‌کند، مدح این چیزی به خورشید اضافه نمی‌کند. خورشید، خورشید است. آنی که از خورشید تعریف می‌کند، با تعریفش این را نشان می‌دهد که چشمانش سالم است، "نامرمط است" یعنی کور نیست. خاصیت تعریف از آفتاب این است: معلوم می‌شود چشمانت کار می‌کند. آفتاب با تعریف تو عوض نمی‌شود. آفتاب، آفتاب است. "مدح خورشید" خیلی مثل فوق‌العاده‌ای است. "مدح خورشید مداح خود است." هر چقدر قشنگ‌تر توانستی خورشید را توصیف کنی، معلوم می‌شود قشنگ‌تر فهمیدی. وگرنه خورشید فراتر از وصف تو است. نه نیازی به وصف تو. تو خورشید را فهمیدی، می‌بینی در آینه و در ظرف چشم تو معلوم می‌شود که ظهور پیدا کرده است. خورشید! هر چقدر خورشید را وصف کنی، خودت را داری، سلامت چشمت را داری وصف می‌کنی.
بعد چی می‌گوید؟ "ذم خورشید جهان، ذم خود است / که دو چشم کور و تاریک و بد است." اگر از خورشید بد گفت، تعریف و مذمت این فقط از یک چیز حکایت می‌کند. آن چشمانش کار می‌کند، چشمانش کار نمی‌کند. هنرمند روایتگر هستی. هنرمند روایتگر زیبایی، آفرینشگر زیبایی نیست. هنرمند زیبایی را نمی‌آفریند. هنرمند زیبایی را روایت می‌کند. محبت مادر، تازه بماند. گاهی این هنر آن قدر آلوده به کثافات می‌شود که کسی ظاهراً هنرمند است، می‌آید همین محبت مادری را یک جوری به لجن می‌کشد. مادر که مادر... متهم. مادر مجرم. ظرف درونش کثیف است. این محبت مادر هم که می‌بیند، ازش کثافت می‌گیرد، نفرت منتشر می‌کند. زوایایی که کاملاً وحشی است در ذهن بشری. چرا؟ چون خودش زیباست که در این آینۀ زیبایی خلقت افتاد. اگر این آینۀ درون زشت باشد، انعکاسش می‌شود این که هر چه از بیرون می‌افتادیم تو، زشت می‌شود.
هنرمندهای ما کلاً در استوری‌ها و پست‌ها و اینهایشان، جمهوری اسلامی ایران، روایتگر فقرند. روایتگر نکبت. جز نکبت و کثافتی چیزی نمی‌بیند. حتی به صحنه‌های قشنگ هم که نگاه می‌کنند، اولین بار می‌گویند: بالاخره پول ما را هدر می‌دهند به جای غذا و فلان... تو مریض هستی، چون قلبت کثیف است. "ذم خورشید جهان، ذم خود است." این جز کثافت نمی‌بیند. چرا؟ چون جز کثافت ندارد که جز کثافت ببیند. عزیز من! تو هنرمندی باش که زیبایی‌ها را می‌بینی. سالم باش، خوب باش، پاک باش، تمیز، زیبا باش که زیبایی‌ها را ببینیم. که آنی که قلب زیبا دارد، نگاهش هم به زندگی و هستی زیباست. همین که اصطلاحاً می‌گویند مثبت‌نگری و مثبت‌اندیشی، این حالا راهش چیست؟ "رنگ خدا و چه چیزی از رنگ خدا زیباتر؟" دل زیبا که رنگ خدا بهش خورده. این رنگ خدا را مفسرین گفته‌اند منظور اخلاق است. هنرمندی می‌تواند روایتگر زیبایی هستی باشد که خالص باشد. یکی از چیزهایی که واقعیت‌ها را کتمان می‌کند. نکتۀ قشنگ: هنرمند روایتگر زیبایی‌ها باشد، یعنی چی؟ یعنی مثلاً اگر فقر در جامعه دید و اختلاس... چقدر اختلاس قشنگه واقعاً؟ مشخصات اختلاس‌گران نیاز داریم؟ خلقت خدا را در آن قالب زیبای خودش توصیف کند. من خرابکاری‌های بشر... نمی‌دانم از اول بحث ما، عرایض حقیقی حضور داشتید یا نه؟ زشتی‌ها چیست؟ گفتیم آن زشت بودنش به خاطر خلقت خدا نیست، به خاطر آن عدم تناسب است و به ما برمی‌گردد.
جهنم! اتفاقاً در سورۀ مبارکۀ الرحمن، وقتی جهنم را توصیف می‌کند، بعدش می‌گوید جهنم به یک معنا زشت است، به یک معنا زیبا. اولاً "احسن کل شیء خلقه" که یکی از آن چیزهایی که خدا آفریده، پس جهنم آفریده. آفریده است. حالا پس اصل بودن جهنم اوج زیبایی است. لازم است. به تعبیر استاد جوادی می‌فرمود: ما نماز شب این همه روایت در فضیلتش داریم. نماز صبح گفتند نخوانی می‌روی جهنم. پا نشوی می‌روی جهنم. این زیبایی جهنم است. اگر جهنم نبود، ما اهل طاعت نمی‌شدیم. ولی جهنم جای زیبایی نیست. یعنی چه؟ جای زیبایی نیست؟ بودنش عین خیر است، عین حکمت و عین زیبایی است. ولی خودش جای زیبایی نیست. چرا؟ چون جهنم نمود زشتی‌های من است. بودنش عین حکمت خداست. زشتی‌هایش انعکاس زشتی است. اگر هم ما آمدیم توصیف کردیم زشتی‌های جهنم را، خلقت خدا را زشتش نکردیم. به زشتی‌های خلقت خدا نگفتیم. زشتی‌های من است که به خلقت خدا خورده است و خلقت خلق الله.
یکی از کارهای ابلیس این است. حالا یک بحث مفصلی است اگر یک وقتی توفیقی بود، خدمتتان بودم. شیطان این است که هم خلق زیبایی، خلق زشتی می‌کند. "لَأُزَیِّنَنَّ لَهُم مَّا فِی الْأَرْضِ" خوشگلش می‌کنم. معصیت و تغییر خلقت خدا می‌کند. چیز را از فرمت اصلی خودش خارج می‌کند. این این است که زشت می‌شود. چرا؟ چون دیگر تناسب ندارد. در آن مجموعۀ کائنات کاربرد خودش را از دست می‌دهد. بله، به آن یک غرض شخصی، منفعت سودجویانه و فردی من ربط پیدا می‌کند و برای این خاصیت دارد. ولی در نسبتش با همۀ هستی، ماها اتفاقاً معمولاً به این می‌گوییم زیبا. آنی که به کام من زیباست. آنی که در چشم من زیباست. فردگرایی. یعنی من وقتی که با پدیده‌ها مواجه می‌شوم، "ایندیویژوالیست" که مطرح است به عنوان یک مکتب، فردگرایی.
پدیده‌ای داریم. بعضی از این بچه‌های دامپزشکی به من می‌گفتند. می‌گفتش که ما با یک داستانی مواجهیم: عمل جراحی زیبایی "پت"، حیوان خانگی. بعد چیزهای دردناک اینها تعریف می‌کردند، خیلی. می‌گفتش که مثلاً فلان حیوان، مثلاً فلان سگ، فرم و قیافه‌اش گوگولی می‌شود. این وقتی که صدایش اینجوری در می‌آید، این صاحب این پت خوشش می‌آید از این صدا. صدای خوشگل است یا زشت؟ چه جوابی می‌دهید؟ منظورش از خوشگلی چیست؟ هنرمند آن خیر، چیست؟ خیر کجا معنا پیدا می‌کند؟ "خیر و ابقا ما عندالله خیره و وجه الله خیره." یک بحث حکمی مفصلی است که هر موجودی دو وجه دارد. هنرمند کارش این است که توجه همه را به بُعد وجه‌اللهی جلب بکند. اگر آنجا را دیدند، هم زیبا می‌بینند، هم منتج به زیبایی می‌شود. اگر "ما علی العرضی" دیدند، اینجایی این در واقع کاسبی‌هایی که طرف سود خودش را فقط می‌بیند و منفعت خودش را می‌بیند. اگر می‌خواهد توصیف بکند زشتی‌ها را، باید بگوید این چرا زشت شده؟ ببین قرآن زشتی‌ها را یکی از زشتی‌هایی که قرآن گفته چیست؟ "سَبیلاً". خیلی مسیر زشتی است. زنا خیلی مسیر زشتی است. خدا دارد گزارش می‌کند. یک گزارش هنرمندانه هم هست. خدا زشتی‌ها را هم می‌گوید. چرا زشت است؟ چرا زنا زشت است؟ در نگاه منی که از ازدواج فراری‌ام و از هزینه‌های ازدواج و از تعهد ازدواج و می‌بینم که زنا خیلی هم خوشگل است. زنا از آن روال طبیعی خودش با آن فوایدی که قرار است به همۀ کائنات برساند، از این زده بیرون. به خاطر همین از آن فطرت خودش خارج شده، از آن مسیر عادی طبیعی و الهی خودش خارج شده. زشتی‌های جامعه را هنرمند باید روایت کند، ولی بگوید چرا اینها زشت شده؟ مستقیم که می‌گوید راه راست! این راست ما منظورمان است یا راست خدا؟ آدمی که زنا را زیبا می‌بیند، چجوری می‌خواهد بگوید خدا می‌گوید زشت است؟ حقه بازی و دروغ که خیر نیست. حرفی که مخالف حرف خداست، راست نیست. توصیف کردم زنا را که کسی زشتی‌اش را ندید. هنرمند هستم یا نیستم؟ با چه زاویه‌ای دیدی؟ با چه پرداختی؟ وارد هرمنوتیک و پلورالیسم و نسبیت و شکاکیت و ... شما باید پرداختی این موضوع یک جوری باشد که از آن زاویه ببینی که زشتی‌ها در زاویه دیده می‌شود. کلاس فلسفۀ اثر هنری، کار هنری... از این زاویه نگاه نکنی زشت نیست. از این زاویه باید نشان بدهی تا زشتی‌اش دیده شود. زیبایی کاملاً نسبی است و کاملاً شخصی. معرفت‌شناسی. از اول بخوانی زینب کبری سلام الله: "ما رأیت الا جمیلا". منظور این نیستش که امام‌کشی قشنگ است، اسیر کردن یک مشت زن و بچه، قتل و غارت قشنگ است. این زاویۀ دید است که دست خدا و دست خالق را دارد می‌بیند و دارد می‌بیند که این خدا یک امتحانی گرفت. اولیای او درخشیدند و جایزه‌ای و درخششی شد که اینها را به واسطۀ شهادت در عالی‌ترین درجات قرار داد. آدم انباشت از کثافات و اوهام و آلودگی‌ها وقتی به این قضیه نگاه می‌کند، جز زیبایی‌های وهمی، زیبایی‌هایی که یزید می‌بیند، این جنایت، این سر به نیزه زدن قشنگ می‌تواند گاهی باشد. این تحقیر این زن و بچه قشنگ است در نگاهی که از این نداری. آدم عادی معمولی درست است که جور دیگر این را نگاه کرد که زیبا دربیاید. این زشت است. ولی زینب کبری یک طوری نگاه می‌کند که همۀ اینها زیباست. چرا؟ چون آینۀ قلب او زیباست. "مدح خورشید مداح خود است." امام حسین علیه السلام، همۀ شهادت‌ها با همۀ تلخی‌هایش، همه‌اش سر جای خودش، سر وقت خودش است. همان کاری که باید بشود، همان وقتی که باید بشود. در نگاه امام حسین همۀ اینها این شکلی است. ظلم می‌کند. زشتی به کار شمر و یزید نسبت داده می‌شود. کار اینها است. همان که اول بحث مفصل گفتیم: کار خدا زشت نیست. در کار خدا زشتی نیست. در کار یزید هست.
این نکتۀ اساسی. شب جمعه است. قلبمان را روانه کربلا. یکی از زیبایی‌های کربلا که زینب کبری هنرمندانه آن صحنه‌ای بود که اشبه ترین آدم‌ها، اشبه ترین جوانان قریبه به خانواده، شبیه‌ترین این جوان‌ها به پیغمبر اکرم، "اشبه الناس به رسول الله". به روضۀ مختصری هستم. شبیه‌ترین انسان به پیامبر هم ویژگی‌های اخلاقی، هم ویژگی‌های ظاهری، هم طرز گفتارش. "اشبه الناس به رسول الله". همین که وارد میدان شد، امام حسین علیه السلام دست به محاسن گرفت، گریه کرد. "خدایا تو شاهد باش. من کی را به این میدان فرستادم؟". خیلی صحنه‌های عجیبی در کربلا بود. صحنۀ شهادت علی اکبر. با لب تشنه، با بدن پاره پاره، از روی اسب به زمین افتاده. "یا ابتا علیک منی السلام." بابا جان از طرف من خداحافظ. "هذا جدی رسول." ببین جدم پیغمبر آمده. با جامی از شراب بهشتی دارد من را سیراب می‌کند. تو را هم صدا می‌کند: "بابا! می‌گوید تو هم زودتر بیا. تو را هم سیراب بکنیم اینجا." در این صحنۀ زیبایی که لحظۀ شهادت علی اکبر، لحظۀ سیراب شدن علی اکبر از دست پیغمبر اکرم. یکهو دیدند یک خانمی به سرزنان از خیمه بیرون آمد. دیدند می‌دود به سمت جنازۀ علی اکبر. هی به سر می‌زند: "آخ یا اخا! آخ داداشم! آخ پسر داداشم!" هم سوگواری، هم حماسه است. هم هنر، هم عشق، هم داغ از دست دادن "اشبه الناس به رسول الله". هم صحنۀ ملاقات و سیراب شدن از دست رسول الله است. زینب دارد خودش را می‌رساند به آن علی اکبر. از دست رسول الله دارد سیراب می‌شود. واسه همین آمده در میدان. چقدر این صحنه‌ها قشنگ است.
امام حسین علیه السلام شکوهمندانه، با عظمت، زیر بغل‌های زینب کبری را گرفت. او را به خیمه برگرداند. یعنی "تو این حماسه را ایجاد کردی در این میدان. حالا وقتش است برگردی، پرده‌نشین باشی." خیلی نمی‌خواهم بسط بدهم روضه را. ولی این دیگر ظاهراً آخرین باری بود که یک زن این طور شکوهمندانه از میدان به خیمه برگشت. این آخرین بار بود که این طور زینب با حماسه‌سرایی به خیمه برگشت. دیگر هر باری بعد از این زینب را به خیمه برگرداندند، با تازیانه و با کعب نی بود.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار. لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام حسین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات روایت هنرمندی خدا

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00