کامت را شیرین کن

کامت را شیرین کن

01:17:58
60

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
ان‌شاءالله که همه دوستان و عزیزان در این روز یکشنبه ماه ذی‌القعده، در این عصر روز گرم بهاری، ان‌شاءالله از گرمای رحمت و عنایت خدای سبحان بهره‌مند باشند و بهره‌مند باشیم. و نماز یکشنبه ذی‌القعده را ان‌شاءالله همه خوانده باشند و پاک و پاکیزه در این جلسه کنار هم حضور داشته باشند.
مبحثی که در این جلسه، بسته‌ی مرورش را داریم، طی چند بخش ان‌شاءالله به آن می‌پردازیم. بخش اول بحثمان در مورد این است که گاهی احساس ناخوشی می‌کنیم؛ به قول امروزی‌ها احساس می‌کنیم حالمون خوب نیست و حالمون هم خوب نمی‌شود. در برابر ناخوشی‌هایی که به خاطر اوضاع ناخوشایند رقم می‌خورد، به هر حال ناخوشی‌هایی که هم عالم را فرا گرفته، جنایاتی که دیگر کاملاً عادی شده برایمان (کشتن بچه و زن، نابود کردن بیمار و بیمارستان و این‌ها که در غزه و جاهای دیگر رقم می‌خورد)، ظلم‌های بزرگی که نسبت به ملت‌ها انجام می‌شود، که خب همه از چیزهایی که ناخوشایند است.
در زندگی خودمان، اوضاع و احوالی که در مملکتمان است (گرانی‌ها و مشکلات اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و مدیریتی)، تا اوضاع و احوال خانوادگیمان (تنش‌های خانوادگی بین زن و شوهر، بین پدر و مادر و بچه، بین بچه‌ها با همدیگر، تنش بین همکارها، تنش بین همسایه‌ها)، تا اوضاع و احوال درونیمان (از درون احساس می‌کنیم یک چیزی دل ما را می‌خورد، از درون دچار تشویشیم، به‌هم‌ریخته‌ایم)؛ این‌ها اوضاع ناخوشی‌های ماست، شرح ناخوشی‌های ماست.
در برابر ناخوشی‌ها معمولاً چند واکنش می‌شود نشان داد. اول این است که انسان توانش را داشته باشد که اوضاع را عوض بکند، شرایط را تغییر بدهد. خب اینجا وظیفه دارد و عقلم همین را می‌گوید که بیاید و اوضاع را عوض کند. یک وقت هم هست نه، از دست ما خارج است، کاری از ما بر نمی‌آید، ضعف جسمی ما را گرفته (کهولت داریم، کسالت داریم)، عزیزی را از دست داده‌ایم، پولی را از ما خورده‌اند، مسئولی را بالا سرمان گذاشته‌اند که گاهی لیاقت ندارد و من هم نقشی ندارم، تأثیری ندارم در عوض شدن این اوضاع و احوال. اینجا دو حالت پیش می‌آید: یا به این اوضاع تن می‌دهم، می‌پذیرم، عادی می‌شود، یا اوضاع برایم عادی نمی‌شود.
آن وقتی هم که اوضاع عادی نمی‌شود، دو حالت پیش می‌آید: یا عادی نمی‌شود و این تنش و این فرسایش و این چالش می‌ماند و هی این حالت اعتراض و این حالت عصبانیت در من غلیان دارد؛ یک وقت هم تن می‌دهم، شرایط همینطوری است، تن می‌دهم، نه یعنی عادی می‌شود، یعنی کنار می‌آیم یا به تعبیری صبر می‌کنم. این صبر کردن نه یعنی که مثلاً می‌نشینم، نه، به کارم ادامه می‌دهم، به آن هدفی که دارم، به آن نتیجه‌ای که دنبالش هستم ادامه می‌دهم که برسم، ولی ناخوشی‌ها ادامه دارد.
این ناخوشی‌ها یک بخش جدی‌اش هم ناخوشی‌هایی است که انسان در مسیر رسیدن به یک هدف، خصوصاً یک هدف خوب برایش پیش می‌آید، موانعی که با آن مواجه می‌شود. اینجا آن آدمی که از این فرصت استفاده می‌کند و اسیر نمی‌شود، زمین‌گیر نمی‌شود و رها نمی‌کند، از او قرآن کریم تعبیر می‌کند به صابر، "صابرین". آن شاه‌کلیدی که اینجا به درد آدم می‌خورد صبر است و آدم دچار فروپاشی نمی‌شود. این صبر البته اولش با تلخی همراه است؛ یعنی صبر من چیزی را عوض نمی‌کند، آن اوضاع عوض نمی‌شود، اوضاع ناخوشایند است، ولی به مرور اوضاع عوض می‌شود. هم خودم رشد می‌کنم و بزرگ می‌شوم و دیگر این مسائل برایم کوچک می‌شود.
حتماً بنده به شما زیاد در زندگیمان سراغ داریم مواردی که سالیان دور، وقتی مرور می‌کنیم با خودمان می‌گوییم که من چقدر نادان بودم در آن دوران، اینقدر جنجال کردم سر این قضیه! الان گاهی مثلاً بچه‌های کوچک را می‌بینیم سر چه مسائل کوچکی، سر چه مسائل پوچی جیغ می‌زنند، گریه می‌کنند، گیس‌کشی می‌کنند، همدیگر را می‌زنند، قهر می‌کنند و چقدر بهشان فشار وارد می‌شود! مثلاً بستنی من را او یکی گاز زد، آن تکه بزرگ کیک را این یکی برداشت. مثلاً کیک من اینورش خشک شده می‌خواهم بخورم، ببینم مثلاً... یا برق‌ها رفت می‌خواستم کارتون ببینم، پویا داشتم نگاه می‌کردم. این واقعاً برای آن بچه به‌اندازه بمب اتم (هیروشیما و ناکازاکی) مخرب بوده، یعنی اینقدر بهش فشار آمده! ولی شما نگاه می‌کنی می‌خندی. چرا می‌خندی؟ برای چی به این بچه می‌خندی؟ این بچه واقعاً عزیزترین چیزش را در این دنیا از دست داده! آن پویا بوده و اول شب نشسته، یک گوجه‌سبزی هم گذاشته کنارش و دارد می‌خورد. حالا برق‌ها رفته، چشم، چشم را نمی‌بیند. حالا ترس و استرس و این‌ها هم هست ولی من و شما می‌خندیم. یاد همین احوالات خودمان هم که می‌افتیم خنده‌مان می‌گیرد. چرا می‌خندیم؟ چه چیزی عوض شد؟ برق‌ها دیگر نمی‌رود؟ یا پویا دیگر مثلاً برنامه‌هایش عوض شده؟
نه، مسئله این است که ما بزرگ شدیم. مسئله همان است، اتفاقات همان است، اینها دیگر برای من مسئله نیست. در کودکی چیزهایی مسئله است، در نوجوانی دیگر مسئله نیست. در نوجوانی چیزهایی که در جوانی یک سری‌اش به صورت طبیعی و تکوینی، به حسب مرور ایام می‌گذرد، بزرگ می‌شویم، بعضی‌هایش تمام می‌شود. یک اجلی دارد، یک دوره‌ای دارد، مهلتی است. کرونا اجلی داشت، اجل خیلی‌ها را گرفت ولی خودش هم اجلی داشت، تمام شد. کرونا خیلی تلخ بود، خیلی سخت بود ولی تمام شد، ان‌شاءالله تمام شده، ان‌شاءالله دیگر برنگردد. بعضی چیزها خودش به طبیعت خودش زمانی دارد، تمام می‌شود. بعضی چیزها تمام نمی‌شود، ما به طبیعت خودمان بزرگ می‌شویم، برایمان تمام می‌شود. بعضی چیزها هم اگر صبر کنیم، بزرگ می‌شویم و وقتی که بزرگ شدیم این برایمان کوچک می‌شود، این مسئله برایمان کوچک می‌شود.
صبر یک شاه‌کلید است برای موفقیت، برای حرکت، برای رسیدن به هدف. یکی از چیزهایی که خیلی نقش کلیدی دارد، صبر است. امور ناخوشایند، امور غیردلنشین، ناچسب در زندگی زیاد است. تحولات در زندگی زیاد است. حوادث در زندگی زیاد است. ذات زندگی دنیا این شکلی است که رنگارنگ است، عوض می‌شود. همان که عرض کردم اجل دارد. خوشی‌هایش هم اجل دارد. کیف و حالش هم اجل دارد، زمان دارد، تمام می‌شود. یک دوره‌ای است. همه زندگی ماه‌عسل نیست. ماه‌عسل اسمش روی آن است، یک ماه است. اگر یک ماه بشود! قدیم‌ها یک ماه می‌رفتند ماه‌عسل. الان پولشان به سه چهار روز بیشتر نمی‌رسد، سه چهار روزه تمام می‌شود.
دوران آشنایی، دوران بیت اول، دوران نامزدی، قرار گذاشتن‌ها و پیام دادن‌ها و نصف شب با صدای جیرینگ پیامش از جا می‌پرید، نگاه می‌کنی و شعرهای عاشقانه و "قربونش برم و قربونت برم" و این حرف‌ها، تمام می‌شود. این همیشه که اینطور نیست! یک روزی هم زندگی، بچه و زایمان، پوشک و اجاره خانه و دعوا و "مامانت این را گفت و بابات آن کار را کرد" و این‌ها را دارد. این ذات زندگی است، ذات زندگی تحولات، حوادث، رویداد. ذات زندگی، امتحان. اصلاً این زندگی این است. مسئله این است که آنی برنده است که بتواند صبر بکند، یعنی نشکند در این حوادث و ادامه بدهد در این تحولات.
کی می‌تواند صبر بکند؟ نکته کلیدی بحث این است. بخش دوم بحثمان این است که چه منطقی، چه نگاهی از درونش صبر ایجاد می‌شود؟ خیلی‌ها به بی‌خیالی می‌زنند. خیلی از مکاتب فلسفی و روان‌شناختی امروز دنیا ما را حواله می‌دهند به بی‌خیالی: "دایورت کن به گوشه کهکشان و راحت باش." یا "مسکرات و عرق و ورق و این‌ها استفاده کن، خودش تعطیل می‌شود، موضوع منتفی می‌شود، اصلاً دیگر درگیری نداری." یا "با یک حالت دایورت‌کنندگی خاصی به زندگی ادامه بده و اصلاً به هیچ جای کائنات هم حسابش نکن و چیزی نیست، ارزشی ندارد. تو ارزشمندی." خب، این "تو ارزشمندی" یعنی همین که تو تخمت را می‌شکونی و بازارت را می‌روی و این‌ها، این ارزشمند است، به بقیه چیزها فکر نکن. نه، این‌ها توهمات است. حلوا حلوا کردن که دهان شیرین نمی‌شود. هیچ چیز نشد و هیچ چیز نمی‌شود. هی بگویم تلقین کنم که چیزی را عوض نمی‌کند. این نگاه نه از درونش صبری درمی‌آید، نه حرکتی درمی‌آید، نه موفقیت. بی‌خیالی، توهم، نئشگی. خلاصه‌اش این است. خیلی چکیده و راحت و لری و کف خیابانش این است: نئشگی است. به نئشه گذراندن، البته نئشگی درست است. ولی حالا به تعبیر کف خیابان داریم صحبت می‌کنیم.
کتاب‌هایی هم نوشته‌اند برای همین "هنر چی چیه" که چکار کردن و این‌ها که حالا در ترجمه‌های فارسیش عباراتش را سعی کرده‌اند تمیز کنند که "سعی کن که دنیا را همینجوری به هیچ حساب نکنی" و این حرف‌ها. "اینجور زندگی کنی خوش می‌گذرد. این دو روزه را خوش بگذران، خودت را اسیر چیزی نکن، دغدغه چیزی نداشته باش." خب، این مال انسانی است که مسافر نیست. این مثال را چند بار عرض کردم، حالا شاید بعضی دوستان شنیده باشند. یک وقتی ما ماه رمضان بود، تابستان بود، تیرماه بود به نظرم. چند سال پیش، ۹ سال پیش شاید مهمان مردم مازندران بودیم در یکی از این شهرهای در واقع تازه‌تأسیس شده. یعنی قبلاً روستا بود، شهر شده بود. ما که از اینجا می‌رفتیم گفتیم خب خیلی خوب است دیگر، ماه رمضان و منبر و سخنرانی و این‌ها، شما شمال هم هستید دیگر، می‌رویم و کیف و حال و عشق و حال. آقا رفتیم خوردیم به گرما و هوای شرجی، آفتاب تندتند. خیلی گرمای شدید، خیلی اعصاب ما خورد شده بود از این ماه رمضان. حالا زبان روزه پاشدیم آمدیم اینجا. آن موقع ما مشهد بودیم به نظرم، شاید، آره مشهد به نظرم بود. از مشهد، خب، هوای مشهد یکم خنک‌تر بود آن موقع. پاشدی آمدیم شمال، اینجا خوردیم به این گرما و به این آفتاب شدید و خب چه کاری بود؟ همانجا بودیم کنار امام رضا خوش می‌گذشت. ماه رمضان، زبان روزه، سخنرانی هم باید بکنیم با زبان روزه در این گرمای شدید، در این آفتاب، از این‌ور به آن‌ور. ما می‌گفتیم می‌رویم آنجا جنگل، درخت، باران، هوا ابری است، هوا دونفره است، کیف می‌کنیم. خلاصه یک حالت اعتراض و عصبانیتی داشتیم.
چند نفر از این دوستان مازندرانی ما را می‌بردند حالا گاهی این‌ور آن‌ور، کروز بود. پذیرایی و این‌ها که نمی‌شد، یعنی سحری و افطار. در روز مثلاً گاهی جاهای تفریحی مثلاً می‌بردند. یکی از جاها شالیزار بود. خب شالیزار هم جایی است که دقیقاً اصلاً ضلع آفتاب است دیگر، یعنی زیر آفتاب. ولی خب بوی این برنج‌ها می‌زد بالا، بوش یک کیفی داشت. بعد ما در آن ضلع آفتاب، آن‌ها هم با زبان روزه کار می‌کردند. خود شالی‌کاری هم خیلی کار سختی است، شالی‌کاری در واقع کار خیلی سختی است، خیلی رمق می‌گیرد از آدم، زمان زیادی هم می‌گیرد. اینها با زبان روزه از اول صبح تا مثلاً غروب کارهای شالی‌کاری و این‌ها. بعد می‌آمدیم سر زمینشان. ما می‌خواستیم اعتراض کنیم که آقا این چه هوایی است؟ اعصاب نمانده برایمان! این شمال مدرن شد! می‌دیدیم آقا اینها خیلی خوشحالند. "چه است شما چرا اینقدر خوشحالید؟ ما اعصابمان خرد است. شما هی می‌گویید: الحمدلله! وای چه آفتابی! وای چقدر هوا امروز خوب است!"
یکیشان گفتش که: "آقا ما وقتی که هوا ابری است، این محصولمان آفتاب خوب بهش نمی‌خورد، نمی‌رسد. الان این ماه رمضانی، این تابستانی، آفتاب شدید بوده، خورده به اینها. همه اینها زرد شده، امسال بارمان خیلی خوب است." کاشف به عمل آمد که ما چون مسافریم، توریستیم، گردشگریم، هوای ابری دوست داریم وقتی می‌رویم، چون که محصول نداریم که ما. ما آمدیم کیف کنیم. آفتاب می‌شود، اعصابمان خرد می‌شود. آنی که محصول دارد، آنی که کشت دارد، این آدم از این آفتاب تند لذت می‌برد. هوا که ابری می‌شد ناراحت می‌شد، ماتم می‌گرفت که: "اوه باز هوا ابری شد، آفتاب خوب نمی‌خورد، محصولمان وقت درو ممکن است خوب نرسیده باشد."
داستان زندگی این است. بعضی آمده‌اند اینجا کیف کنند، خوش بگذرانند. بعضی آمده‌اند اینجا زراعت کنند: "از دنیا مزرعة الاخره." آنی که بار زیر کشت دارد، هوا که ابری می‌شود یک طوری می‌شود، آن آفتاب می‌خواهد. آنی که آمده یک دور بزند، کیف بکند، این از آفتاب فراری است. این دو تا منطق، این دو تا نگاه، زندگی ما را شکل می‌دهد. آنی که غربی‌ها ما را دعوت می‌کنند و تفسیر و تصویر می‌کنند برایمان این است که آمده‌ایم اینجا یک دوری بزنیم، اگر هوا هم آفتابی است خودت یک سایه‌بانی پیدا کن، یک جوری برای خودت سایه درست کن. همه منطق این است. آنی که انبیا و اولیا آمده‌اند ما را بهش دعوت کنند این است که اینجا اصلاً با همین آفتاب سود می‌کنی. آن کشاورز، آن شالی‌کار با همین آفتاب تند دمای شرجی، با این هوای آنچنانی که از صبح پاش می‌شود تا غروب با زبان روزه کار می‌کند، این سودش، سرمایه‌اش، ثروتش در این کار نهفته است. این دو ماه، سه ماه اینجا کشاورزی می‌کند، برنج‌کاری می‌کند، بعدش دیگر کیف و تفریح. بین شمالی‌ها معروف است دیگر که وقتی که این بارشان را می‌چینند و می‌فروشند و این‌ها، می‌زنند به مسافرت. حالا خیلی‌هایشان هم آن‌هایی که مؤمن‌ترند به مشهد علاقه دارند. معروف است دیگر که مثلاً "حاجی بارشو فروخت و رفت یک ماه مشهد." بیا! پول کلانی زد به جیب. الان آن خوشی‌ها مال الان است. گردشگری مال الان است. پول را الان به جیب زده. آن بدبختی که آمد اینجا دورهایش را زد، اتفاقاً الان است که هیچ چیزی ندارد. "آن وقتی که آفتاب بود، ما سود کردیم. الان که آفتاب تمام شد تا سال بعد جیب ما پر است."
نکته‌اش این است که داستان نگاه ما به زندگی، این دو نگاه است. یک وقت نگاه این است که آقا یک مدتی اینجا آمده‌ایم یک دوری بزنیم، این دو روزه را خوش بگذرانیم. یک نگاه هم این است که اینجا برای آن بعد تابستانت – به قول مشهدی‌ها – یک فکری بردار. حساب آن وقت را بکن، کارش را کن. این با چه نگاهی حاصل می‌شود؟ کی می‌تواند صبر بکند؟ آنی که اولاً زندگی را امتحان ببیند. اولین چیزی که باید، این‌ها اصول دین ماست، یعنی این‌ها اصول زیستن، اصول نگاه به دنیاست برای خوش زیستن. کسی می‌تواند هم صبر بکند در این ملایماتی‌ها، هم رشد بکند، هم بزرگ بشود و وقتی بزرگ شد دیگر اصلاً اندازه‌اش از مشکلات گنده‌تر بشود، دیگر مشکلات چنبره نزند به وجودش، آزارش ندهد. برای این صبر کردن و جلو رفتن و رشد کردن و بزرگ شدن یک نگاهی لازم است، یک تعریفی لازم است، یک شناختی لازم است. این اولش این است: باید خودم را، زندگی را، دنیا را، خدا را درست معنا کنم، درست بفهمم.
من حیوانیت نیستم. خوردن و خوابیدن، دور دور کردن نیستم. من در برهه‌ی ساخته‌شدن اینجا هستم. آسایشگاه نیست، آزمایشگاه است. بین این دو تا خیلی تفاوت است. و باشگاه. اینجا برای زد و خورد است، اینجا برای ساخته‌شدن است. در باشگاه کسی تشک که می‌بیند نمی‌گوید: "آخ جون! تشک تاتامی" – می‌گویند دیگر، تشک – "آخ جون! تشک نرم است، برویم بخوابیم بابا." این تشک مال خوابیدن نیست. این تشک مال وقتی است که مشت می‌خوری، می‌خوری زمین، کلت نپوکد. این تشک مال زد و خورد است، مال دویدن است، مال دعواست، مال مسابقه است. روی این تشک‌ها گوش می‌شکند، کشتی‌گیرها کشتی می‌گیرند گوش‌هایشان می‌شکند، اینجا ضربه‌فنی می‌شوند، اینجا گل‌آویز می‌شوند، اینجا پدر همدیگر را درمی‌آورند. این تشک‌ها مال خوابیدن نیست. این تشک‌ها مال ورزیده‌شدن است.
و نگاهم به خدا و رابطه‌اش با من و رابطه‌اش با هستی. یعنی نگاهم نسبت به هستی، حالا به قول امروزی‌ها "کائنات". عبارت قشنگی است، "کائنات" یعنی معنای فلسفی دارد ولی به لجن کشیده‌اند، خصوصاً در این فضاهای قانون جذب و این حرف‌ها. "کائنات" یعنی همه موجودات. نگاهم را باید درست کنم.
قرآن می‌فرماید: یک عده‌ای هستند حالشان خوش است در مشکلات و من حال این‌ها را خوش‌تر می‌کنم. یعنی اول سعی می‌کنند نشکنند، خودشان را از فروپاشی نگه می‌دارند. بعد که از فروپاشی نجات پیدا کردند، من حالشان را خوب می‌کنم. همان جا هم که مقاومت می‌کند که فرو نپاشد، یک چیزی دارد بهش انرژی و توان می‌دهد و حال خوب کرده که از هم نمی‌پاشد. عرض کردم این‌ها را صابری می‌داند. بعد معرفی می‌کند منطق و نگاه این‌ها را در سوره مبارکه بقره، آیات ۱۵۵ به بعد: "و لنبلونکم بشیء من الخوف..." می‌فرماید: ببین اینجا نَمی، اینجا بخور و بخواب نداریم. اینجا آمدی کار کنی. آورده‌ام تو را اینجا کار کنی. "نمی‌خواهم" و "نمی‌دهم" و این حرف‌ها نداریم. اینجا جای زحمت و تلاش و دویدن و کار است. اینجا درگیرت می‌کنم، کار می‌کشم ازت، فشار می‌آورم بهت. با این‌ها فشار می‌آورم: "من الخوف" می‌ترسانم، "جو" گشنه‌ات می‌کنم، "نقصان من الاموال" از پولات برمی‌دارم، "و الانفس" از جان تو می‌کَنَم و "ثمرات" آن نتایج کارهات، میوه‌ها برمی‌دارم. "و بشر الصابرین" ولی اینجا شاباش، شاباش همان شادباش است دیگر. "شاد باش"، بگو به صابرین. به قول ماها "شاباش بده به صابرین." به صابرون بگو خوش باشن. "بشر الصابرین."
اول توضیح می‌دهد صابرین کی‌اند، چه جور نگاه می‌کنند که توانستند صبر کنند؟ بعد توضیح می‌دهد که "شاباش" چه است. اینی که گفتم "خوش باش"، چه می‌خواهم بدهم؟ می‌فرماید که صابرین یک نگاهی دارند، یک انگاره‌ای دارند و به خاطر این صابر شدند. یعنی یک حالت پیشینی و یک حالت پسینی. صبر پیشینه صبر یک نگاه و یک تعریفی از زندگی است، پسینه صبر یک عنایت و موهبتی است از خدا. در واقع پیشینه صبر، یک نگاهی است به خدا. پسینه صبر، یک دریافتی است از خدا. یک نگاهی به خدا و رابطه خودم با خدا دارم که به واسطه آن صبر می‌کنم. این صبر که محقق شد، بعد یک دریافتی از خدا دارم.
آن نگاه چه است؟ خیلی زیباست. از آن عمیق‌ترین آیات قرآن، تا همه آیات قرآن عمیق است ولی از آن آیاتی است که خیلی مبنایی و کلیدی است. اصول دین در واقع این‌هاست، یعنی آن نقاط کلیدی که در شکل دادن به سازه معرفتی و فکری و اعتقادی خودمان ازش استفاده بکنیم همین نکته است: "الذین اذا اصابتهم مصیبة..." این‌ها کسانی‌اند که وقتی به چالش می‌خورند، وقتی به در بسته می‌خورند، وقتی تصادف می‌کنند با مشکلات، با حوادث، با وقایع، اصابت می‌کنند، مصیبت به این‌ها اصابت می‌کند. وقتی یک چیزی بهشان می‌خورد، وقتی یک جایی تصادفی می‌کنند با یک چیزی که دوست نداشتند، احتمالشو نمی‌دادند، خوششان نمی‌آمد، یک نگاهی دارند. چه می‌گویند؟ همین که هر وقت شنیدیم در یک مجلس ختم، هر وقت شنیدیم بعدش یک خبر تلخی گفتند و تلویزیون وقتی این را می‌گوید چهار ستون بدنمان می‌لرزد که یا ابوالفضل! چه می‌خواهند بگویند؟ چه می‌گویند: "قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ" خب، الان پیام تسلیت توقع دارید بعدش خوانده بشود؟ یکی باز از دنیا رفته؟ نه. این برای ما قرین بدبختی‌ها و تلخ‌کامی‌ها شده، در حالی که قرآن گفته که این راز شادکامی‌هاست. هر چی خوشی، هر چی کیف، هر چی راحتی در این یک جمله است. با این یک جمله همه شادند، با این یک جمله همه سرخوشند. با این یک جمله "کامد" شیرین می‌شود. با یک جمله "کامت را شیرین کن"، زندگی را شیرین کن. این آن قند و نباتی است که هر قهوه تلخی، هر چای مزخرفی را برایت می‌کند هلو، می‌کند حلوا، شیرینش می‌کند.
این‌ها نگاهشان این است: "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ." این دو کلمه بعد که این نگاه رخ داد، صبر حاصل می‌شود. صبر که کرد، از این مشکلات بهره‌اش را برد، ساخته شد، رشد کرد. در این تابستان برنجش را کاشت، درو کرد، محصولش را فروخت، جیبش را پر کرد. بعد این صبر است، حالا قرار است من یک چیزی بهش بدهم. چه می‌دهم؟ "أُولَٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ." این سه تا را می‌دهم. پیشینه صبر "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ" است. پسینه صبر، صلوات و رحمت خداست و هدایت خدا. اوجش همان هدایت است. می‌رسی به خانه، می‌رساندت به آن نقطه‌ای که برای آنجا خلقت کرد. هدایت یعنی برسد آن موجود به آن نقطه‌ای که برای همان آوردندش، آن کارکردش در همان است. یک باغبان این بذر را هدایت می‌کند، بذر را هدایت می‌کند به اینکه نهال بشود. نهال که شد هدایت می‌کند به اینکه درخت بشود. درخت که شد هدایت می‌کند به اینکه شکوفا بشود. شکوفا که شد هدایت می‌کند به اینکه این شکوفه‌ها تبدیل به میوه بشود. میوه که داد، هدایت می‌کند، مراقبت می‌کند، مواظبت می‌کند میوه‌ها سرما بهش نخورد، آفت نخورد، دزد نزند. این انار بشود یک انار گنده. نمی‌دانم شماها حتماً باغ رفته‌اید دیگر، شهریار کمتر باغ می‌روند. باغ انار را مثلاً شاید دیده باشید. الان‌ها که بروید نگاه کنید، درخت‌های انار را. یک چیزهایی، یک گل‌هایی روی درخت است، آرام آرام دیگر مثلاً تا آخرای تابستان، بعد دیگر کم‌کم این انارها بزرگ می‌شود. قد طالبی باید انار روی درخت باشد. اینی که شما می‌بینید خون دل‌ها برایش خورده شده. شما الان بروید نگاه می‌کنید، می‌شکند، باز می‌کند، می‌خورد، کیف می‌کند. این، اینجور نبود. این در این زمین آب‌رساندن به اینجا، شیار زدن اینجا، بذر کاشتن اینجا، با چه بدبختی این درخت را رشدش داده! چقدر مراقبت کرده! اوه، حالا اینکه دزد نزند، اینکه چه می‌دانم پرنده نخورد، آفت نبیند، هزار و یک مصیبت از سرش گذشته تا این انار به عمل آمده، به این این شده که می‌بینی اینجور بار داده. خون دل‌ها خورده. این خون دل‌ها برای چه بود؟ برای رسیده‌شدن بود.
"خون دل‌ها خوردم تا این انار رسید." چقدر کلمه قشنگی است. می‌گوید: "این انارهایش خیلی رسیده است. هندوانه‌هایش خیلی رسیده است." "رسیده." آدمی که هدایت شده، "مهتدون". آن آدمی است که خدا بهش می‌گوید: "آدم رسیده." تعبیر قشنگی است. تعبیر قرآن خیلی زیباست. "مهتدون" آدم رسیده. آنی که مهتدی نشده، نرسیده است. کال. سروشکلی گاهی هنوز، یعنی دارد از انار بودن ولی باز که می‌کنی می‌بینی تک و توکی توش سرخ پیدا بشود، خیلی کار دارد. آب درست بهش نرسیده، این کودش مشکل داشته، این آفت زده. باز که می‌کنی می‌بینی اصلاً در کل این هیکل به این گندگی چهار تا دانه انار اگر پیدا بشود، آن هم مزه تریاک می‌دهد از تلخی. ولی آن انار رسیده، باز که می‌کنی این دانه‌ها یک جوری کنار هم چیده شده، رنگش از سرخی به سیاهی می‌زند. بوی آن انار، طعم آن انار مستت می‌کند. باغبان می‌گوید: "آها! این انار رسیده است." این رسیدنه در مورد انسان، قرآن ازش تعبیر می‌کند به "مهتدون": "اولئک هم المهتدون." کی اینطور رسیده شده؟ آنی که صبر کرد. کی صبر کرده؟ آنی که گفته: "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ."
راز صبر کردن همین. اثر صبر یکی هدایت است و در این مسیر هدایت تا رسیده بشود، خب این هی دلگرمی می‌خواهد، هی آرامش می‌خواهد، هی امید می‌خواهد، خاطرش جمع بشود که دارد نزدیک می‌شود، می‌رسد، یک روزی بار می‌دهد، نتیجه می‌دهد. اینجا یک عنایات و توجهات خاصی از جانب خدا می‌خواهد. خدا این را ازش تعبیر می‌کند به صلوات و رحمت. این تا بخواهد برسد این میوه جان، این انسان بخواهد برسد، ثمر بدهد، شکوفه من تا آن روز این را باید توجه خاصی که صلوات یعنی یک توجه خاص، یک عنایت خاص. با رحمت خودم، با آن دست نوازشگر خودم. آن باغبان همه توجهش را گذاشته روی این درخت. همه توجهش را گذاشته روی این میوه. توجهش را گذاشته روی این گل. حواسش هست این الان چند روزه است، چند روزه آب نخورده، وضعیت نورش چه شکلی بوده، کودش، خاکش کی باید عوض بشود؟ به خاکش چیا باید بزنم؟ چه حشراتی مثلاً اینجا بیندازم پای این درخت، پای این گل که اثر داشته باشد در رشدش؟ وضعیت آب و هوای اینجا، دمای اینجا را مخصوصاً در گلخانه، وضعیت دمای اینجا را باید در چه سطحی نگه دارم؟ آن کسی که باغبان است می‌گوید: "آقا من دیگر الان نه به عروسی می‌رسم، نه به امتحان می‌رسم، مهمانی می‌رسم. من الان خیلی کار دارم. آقا من مشغول گلخانه‌ام." همه درگیری و مشغله من گلخانه است. این مال وقتی است که باغبان همه تمرکز و توجهش را گذاشته برای این گلخانه. این می‌شود صلوات و رحمت. آنی که در فرایند رشد قرار می‌گیرد، می‌خواهد برود شکوفا بشود و برسد میوه وجودش، اگر در این مسیر صبر بکند، خدای متعال هم کأنه همه توجه و عنایتش را می‌گذارد برای این. این می‌شود صلوات و رحمت خداوند.
آنی که صبر کرد، نگاهش چه بود که توانست تحمل بکند؟ "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ." آن جمله حال خوب‌کن قرآن اینجاست. علامه طباطبایی در تفسیر "المیزان"، جلد ۱، غوغا کرده ذیل این آیه. بحث مفصلی دارد و نکات طلایی که ان‌شاءالله خود دوستان بروند مطالعه بکنند، ترجمه‌اش را حالا لااقل ببینند. یکی از آن نکات طلایی که علامه طباطبایی دارد که اینجا آوردم این است. اول این عبارت را عرض بکنم که: "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ" یعنی چه؟ "إِنَّا لِلَّهِ" یعنی ما مال خداییم. ما مال خداییم، نه من. ما یعنی کل این هستی، یعنی من هم به عنوان یک عضوی از این کائنات، یک عضوی از این کهکشان‌ها، یک عضوی از این جنبنده‌ها، یک قطره‌ای از این دریای وجود، همه‌مان مال او. و "إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ"، همه هم در حال حرکت به سمت اوییم، به سمت او راجعون، داریم برمی‌گردیم. یعنی نه اینجا جای ماندن است، نه این‌ها مال من است.
خیلی قشنگ است، چون همه ناخوشی‌ها و گرفتاری‌ها یا مال آن وقتی است که فکر می‌کنیم این‌ها مال من است، یا مال وقتی است که فکر می‌کنیم اینجا می‌خواهیم بمانیم. همه‌اش به این دو تا برمی‌گردد. خیلی ظریف. نه این‌ها مال من است، نه اینجا جای من. "إِنَّا لِلَّهِ" من مال یکی دیگرم، "إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ" من مال یک جای دیگر. اصلاً دیگر موضوع نمی‌ماند برای ناراحتی.
تعبیر علامه طباطبایی را. ایشان می‌فرماید که: "اذا کان کذالک لم یکن معنا لتأثر عن المصائب." وقتی اینطور شد دیگر اصلاً معنا ندارد که آدم از مصیبت متأثر بشود. ناخوشی معنا ندارد. "حال بد" یعنی چه؟ این احوالات این شکلی. بله آن حال بد آدم احساس می‌کند که کوتاهی کرده، کم گذاشته. دوره آن یک حال دیگری است. آن اتفاق چیز خوبی است چون آدم را در این مسیر حرکت و "الیه راجعون" به آدم سرعت می‌دهد. اینی که احساس می‌کند خیلی عقب است، احساس می‌کند خیلی بیشتر از این‌ها باید کار بکند، حال بد نیست. آن ظاهرش حال بد است، واقعش حال خوب است. یک سبکی توش است چون پرواز توش است. آن سوخت پرواز است و آن پرواز خودش خوشی است. نه این حال بد است. این سنگینی است، این کدورت است، این آشفتگی است، این به‌هم‌ریختگی است. این از چه است؟ از این است که مالم را از دست داده‌ام، یا احساس می‌کنم که اینجایی که هستم بهم خوش نمی‌گذرد. خب همین است. تو اصلاً اینجایی نیستی که بخواهد بهت خوش بگذرد. مثل اینکه پرنده در قفس باشد، بچه‌اش را ازش جدا کنم. دیده‌ای دیگر، پرنده را می‌آورند جفت‌گیری هم می‌کند، تخم می‌گذارد، تخمش را برمی‌دارند. همین که جوجه شد، خب این پرنده شروع می‌کند داد و فغان، گریه و زاری که اینجا چه جایی است؟ این چه خانه تنگ و تاریکی است؟ این همه زحمت کشیدم بچه زاییدم، برداشتند بچه‌ام را بردند. این مصیبت مال کیست؟ مال آن وقتی است که فکر می‌کند بچه خودش است. فکر می‌کند اینجا جای زندگی‌اش است.
آن وقتی که فهمید نه، آن بچه مال این نیست، نه اینجا جای ماندن و زندگی است. فرض کنید که این را فقط آوردند در قفس که جفت‌گیری کند، بچه بشود، بچه را ببرند، بعد هم خودش می‌رود با بچه‌اش در یک جنگل بزرگی قرار است برای همیشه زندگی کند. دیوار و در دارد می‌زند. "چکار می‌کنی، ابله؟ تو اصلاً مال اینجا نیستی، درت می‌آورند از تو این قفس، پروازت می‌دهند."
ایشان می‌فرماید دیگر معنا ندارد مصیبت و تأثر. ایشان می‌فرماید مال وقتی است که انسان یک چیزی که مالکیتش را داشته از دست می‌دهد. آنی که در ملک من بوده، وقتی من احساس مالکیتم ازم گرفته شد، دیگر غصه‌ای ندارم. این‌ها را برداشتند شبیه‌سازی کردند، مستی در واقع یک جورایی همین است دیگر. مستی هم وقتی است که آدم نئشگی همین است که من حس مالکیت و رابطه‌ام با این موجودات و زندگی و این‌ها از بین می‌رود. عقلم از کار می‌افتد. این عقلی که آنجا داشت تعریف می‌شد که "این مال من است، آن مال اوست. این کم است، آن زیاد شد. مال من را برد." این یک مدتی متوقف می‌شود. این ادراک متوقف می‌شود. این ادراک را از کار می‌اندازم، سرخوش می‌شوم، کیفور می‌شوم، راحت می‌شوم. درک این چیزی جز توهم و ضرر نیست، یعنی اصلاً واقعیتی ندارد. ما را اتفاقاً دعوت کرده‌اند به مستی. راه این هم که حالمان خوب بشود، مست شدن است. همه گرفتاری‌هایمان هم به خاطر مست نبودنمان است و مستی، رازش در همین جمله است که آدم باید از این توهم "داشتن" در بیاید، توهم "مال من بودن". اینکه آقا این مال من است، تا این هست رنج و غصه از مصیبت. "چرا حقم را ندادند؟ چرا به آن بیشتر دادند؟ چرا به من کمتر دادند؟ چرا به من اینطور دادند؟ ملت همه بچه دارند، ده تا ده تا. بچه‌ام نمی‌خواهند. به زور بچه‌دار می‌شوند، یعنی ناخواسته. ما ۵ ساله، ۱۰ ساله، دعوا، دکتر، درمان. یک دانه می‌خواهیم. اینجور باردار هم می‌شوی، می‌افتد. بعد ۱۰ سال یک دانه هم بچه‌دار شدیم مریض است. این چه زندگی‌ای است؟ من به بالا و پایین این کائنات اعتراض دارم! برای چی من را آوردی در این دنیا اینقدر من را لونگنه کنایه از بیچارگی و رنج بگذاری؟ من به آن خدا کافرم!"
وایسا، آن پرنده در قفس که زمستان‌ها یادت می‌رود تابستان چه به کجا گذاشتی. شلوغ نکن اینجا بابا. اینجا زندگی این قفس است. کی به تو گفت برای اینجا آورده است؟ کی گفت این زندگی است؟ کی گفت این‌ها واقعیت دارد؟ کی گفت مال تو است؟ مال تو آنی است که مال خودت است: "لیس الانسان الا ما سعی". آنی که بعدها معلوم می‌شود آن مال خود خود تو است. البته آن هم باز به یک معنا مال خداست. بعد هم آنجا جای زندگی‌ات است: "و ان الدار الآخرة لهی الحیوان". اینجا که زندگی نیست، اینجا محل امتحان است، اینجا آزمایشگاه است. این حال وقتی دست داد، آن وقت بابت این هم که یک چیزی هم گیرش می‌آید خوشحال نمی‌شود، این هم امتحان. بابت این هم که از دستش می‌رود ناراحت نمی‌شود، آن هم امتحان. خب، این مباحث مفصل‌ترش در فصل اول از "حیوان الی حیات" بهش پرداخته شده. اگر دوستان خواستند آنجا هست.
خلاصه علامه می‌فرماید که آدمی که اعتقاد دارد که مالک چیزی نیست، "لم یتأثر و لم یحزن." نه متأثر می‌شود، نه ناراحت می‌شود. راز همه آشفتگی‌ها و به‌هم‌ریختگی این یک کلمه است که فکر می‌کنیم از "چنگمان رفت"، از "جیبمان رفت"، "کاسمان رفت". همه‌اش در این است. آن وقتی که آدم ملتفت می‌شود که مال من نیست. حسین مال یکی دیگر بود. به من چه؟ این بچه مال یکی دیگر بود. پوله مال یکی دیگر بود. "این دختره را می‌خواستم." یک کسی به بنده گفت: "پسر من با یک دختری دوست بود، حالا نمی‌دانم می‌رسد صدایم بهشان، نمی‌رسد این‌ها، حالا هرطور." گفت: "با یک دختری دوست بود و همدیگر را خیلی می‌خواستند و یک قضیه‌ای شد، دوست پسر من رفت این دختره را گرفت." یکهو این پسره چشم باز کرد دید که دوستش که چند سال با هم بودند و عاشق هم و فلان و این‌ها مثلاً سر یک امتیازی که دوستش داشت با دوست پسر ازدواج کرد. گفت: "پسر من نمی‌دانم یک ساله، دو ساله افسرده شده و یک مدت زیادی مثلاً شاید یک سال از اتاقش بیرون نیامد و با کسی هم صحبت نمی‌کرد." خب حالا چکار کنیم؟ ببرش نمی‌دانم پاراگلایدر، می‌گویند گلایدر، حالش خوب می‌شود. دو بار از آنجا بپرد پایین یادش می‌رود دوست دختر و یکم یک ته استکان یکم بهش بده یا در چایش یک حبه بینداز یا بگو موتوری جنس خوب برایش بیاورد یا یک مسافرت جزایر هاوایی ببرش. از این است دیگر راهکار. یا قرص بده بخوابد، آمپول بهش بزنیم. این است.
یعنی راهکار خدا همین است. می‌گوید: "بزرگ شو. حالیت، چشات را وا کن، بفهم کی به کیه. حالیت باشد کجایی و صاحب عالم کیه. من باید این دختر را به تو می‌دادم؟ من ندادم. مال تو هم نبود. خیر تو هم نبود. من می‌دهم آنجوری که خودم می‌خواهم، آنجوری هم که خیر تو است، به من بسپار." خب، برای این آدم زندگی چه می‌شود؟ می‌شود: "ما رأیت الا جمیلاً." زینب کبری. آقا دیگر از کربلا که بالاتر نداریم که. از محبت و علقه زینب کبری به امام حسین هم بالاتر نداریم. آن بلای شدید. این محبت شدید یک ذره پژمرده و چروک نکرده روح زینب کبری را، بلکه دارد بال می‌زند. او درگیر است، نه اینکه این واقعه گزنده نیست، تلخ نیست. نه، او در این واقعه نشکسته. او دارد از این واقعه برمی‌دارد. او دارد با این آتش‌ها رنگ می‌گیرد مثل سفالی که آتش بهش می‌خورد. این تازه دارد قالب می‌گیرد، سفت می‌شود، ساخته می‌شود وسط این آتش.
شهید رئیسی (رضوان الله علیه) اینطور بود دیگر. این گرفتاری‌ها و اطلاعات دنیا هیچ کدام خردش نکرد، ضعیفش نکرد، عقبش نینداخت. هر بلا و ابتلایی ۶۰ متر انداختش جلوتر. آخر هم که پرش داد، رفت در آسمان هم دارد سهمش را برمی‌دارد، دارد خودش را می‌سازد. وسط این گرفتاری‌ها ابدیت چرب و شیرین دارد برای خودش می‌سازد. گور بابای دنیا و لایک‌ها و فالوورها و کامنت‌ها و فحش‌ها و ما بارمان را بستیم. یک لگد هم زدیم به این خمره کثیفی که سرش دعوا داشتیم. باشد مال شماها. ما رفتیم، ما خودمان را ساختیم. البته برکات وجودیش می‌ماند. ذکر خیرش، "لسان صدقش فی الاخرین" به تعبیر قرآن، این‌ها می‌ماند. این منطق، آنی است که دارد در این گرفتاری‌ها ساخته می‌شود. منطقش منطق حرکت است، منطق سیره است، منطق پرواز: "إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ."
اینی که آدم یک تعبیری علامه جعفری دارد، خیلی زیباست. یک سخنرانی دارد به نظرم سال ۷۵ در قونیه. اگر فرصت کردید، پیدا کردید، بخوانید. در قونیه، کنگره مولوی، در مورد مولوی صحبت می‌کند. حالا کار ندارم به مولوی و این داستان، این مطلب ایشان را کار دارم. ایشان در مورد نوشدگی صحبت می‌کند. یک کتاب هم دارد به اسم "عوامل جذابیت سخنان مولوی". آنجا یکی از عوامل جذابیت سخنان مولوی را نوآوری و نوگویی ایشان می‌داند. او در آن سخنرانی سال ۷۵ اصلاً اصل داستان جذابیت مولوی را این نوشدگی و نگاه نو او به می‌بیند و آنجا ایشان می‌فرماید که اساساً راز شاد زیستن این است که آدم "نو به نو" باشد. تنوع. واقعاً ما همینیم. اصلاً زندگی‌مان به این بسته است، کیفمان به این بسته است. ولی مسئله این است که زیر یک سقف و یک انبوه و یک خروار تاریکی و کثافت و زباله گرفتار کرده‌ایم خودمان را. بعد آن لا بلا می‌خواهیم هی یک ذائقه جدید و هی یک بازی جدیدی سر این زباله‌ها ایجاد کنیم که یک تنوع ایجاد بشود، کیف کنیم. اسم این را گذاشته‌ایم تنوع. می‌بینید دیگر این دختر و پسرهای بدبخت، همان روابطی که ۶۰ قرن بشر جفت‌گیری خود را که همه خروس‌ها و مرغ‌ها، دلفین‌ها همه دارند جفت‌گیری دارد می‌کند، این همه داستان و سناریو برایش درست کردی! الان افتاده به اینکه یک پرده این وسط می‌گذارند. این یک چیزی می‌گوید، آن یک تهش می‌خواهد به یک جفت‌گیری ختم بشود که مرغ‌ها و خروس‌ها در لانه دارند. تنوع بهش داده. زور هم بزند به‌اندازه هیچ گاوی در زندگی نمی‌تواند لذت ببرد. همه گاوها از همه این‌هایی که در کوفت و زهر مار هستند بیشتر کیف می‌کنند. خروس‌ها بیشتر کیف می‌کنند. جغدها بیشتر کیف می‌کنند. این همه داستان هم ندارد. نه لایو دارند، نه فلان کمپانی می‌روند، نه فیلترشکن نصب می‌کنند، چند گیگ چی چی به اسم صحیفه چی و این‌ها دانلود کنند و این‌ها، بنشینند در خلوت باباشان نبینند، نگاه کنند. فیلم نگاه کنند با فیلترشکن در خلوت باباشان. بیاید در لپ تاپ ببندند. بیشتر از هم هم کیف می‌کند.
این بشر نادان در این سطح یعنی فکر کرده ته دنیا همین است که واقعاً ته دنیا همین است. روایت داریم بالاترین لذت دنیوی همین لذت مباشرت است. این بدبخت چون بیشتر از این حالیش نشده، چون بیشتر از این ندیده، این را ته دنیا گرفته به همین راضی شده. بعد می‌بیند خب این که تمام شد، این همین بود. "یک نوآوری بهش بدهیم. بابا بنشین برایش جوک بگوییم. بنشینیم داستان خلق کنیم. بنشینیم سناریو بسازیم. یک نفر آنور، ۵ نفر اینور، ۱۰ نفر آنجور." این همجنس، آن فلان، بعد دیگر هزار و یک کوفت و زهر مار با حیوان، با فلان فلان موقعیت زیر آب روی برج. بنشینیم این‌ها را طراحی کنیم، کیف کنیم. تنوع، نوشدگی.
مشکل بشر در این است که نیاز به نو دارد. علامه جعفری می‌فرماید که اصلاً زندگی عرفا یک طوری است که نو به نو دارند زندگی می‌کنند چون خدای عرفا این شکلی است: "بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری." خدای عرفا خدایی است که نو به نو است: "کل یوم هو فی شأن." لحظه به لحظه دارد نو می‌شود. این هم لحظه به لحظه سیر می‌کند. لذا بزرگان نسبت به نماز تعبیر این شکلی دارند. مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت که در مورد نماز، لذت نماز خیلی تعابیر فوق‌العاده‌ای دارند. یکی از مطالبی که ایشان در مورد نماز دارند همانی است که ایشان می‌فرمایند که: "هر نمازی یک لذت جدید و خاص و منحصر به فرد است. هیچ نماز تکراری ما نداریم. هر نمازی یک ارتباط جدید. آن تنوعی که تو می‌خواهی این است."
پناه بر خدا. نماز تکراری‌ترین چیز عالم، خسته‌کننده‌ترین، کسل‌کننده‌ترین کار دنیاست. چرا؟ برای اینکه در یک سقفی هستیم که رویش یک پرده‌ای انداخته‌اند، فکر کرده‌ایم همه‌اش همین است. پشت پرده، یار را صدا بزنیم بگوییم: "ای آقایی که پشت این قفس من نشستی، این پشت این روپوش هستی، حالا دوباره صبح بیایم بگویم آقایی که پشت این..." خیلی دوست دارم "ایاک نعبد و ایاک نستعین" قناری در قفس بگوییم. هی بیا پشت این پرده‌ای که تو داری فکر می‌کنی دنیا تمام می‌شود، زندگی تو با این قفس به این پرده تمام می‌شود. بیا خطاب به یکی که پشت معلوم نیست اصلاً باشد، نباشد، کیست. این‌ها هی بهش بگو: "دوستت دارم، قبول دارم هستی، یک روزی هم بهت می‌رسم. یک روز این روپوش از اینجا برمی‌دارم. یک روز این قفس خراب می‌شود. یک روز من از این قفس درمی‌آیم. یک روز منم و تو با همدیگر در یک باغی صبح تا شب با هم گپ می‌زنیم، کیف می‌کنیم." هی این‌ها. "آقا تخمه بده ما اینجا بشکنیم." مرغ عشق تخمه می‌خواهد. این‌ها آب و نان نمی‌شود برای ما. "مزه تخمه را عوض کن، ببین آب، یک چیزی بزن، یکم بگیرد. قبلی‌ها دیگر نمی‌گیرد، دوزش را ببر بالا." او این را می‌خواهد از شما. این داستان ما است. نماز این است.
آیت‌الله بهجت می‌فرمایند: "من لذت نماز را مثل خمری خوشگوار می‌دانم که بالاترین لذت عالم است." "الذّ لذات همین نمازی است که ببینید، می‌فرماید: نماز جامی است از الذّ لذایذ. که چنین خمری خوشگوار در عالم وجود اصلاً لذت بالاتر از نماز خدا نیافریده. خیر و موضوع دیگر. بهترین چیزی که در این عالم خلق شده غیر از انسان کامل و این‌ها، بهترین چیز، بالاترین چیز، نماز است. یعنی شیرین‌ترین چیزی که می‌شود در این عالم درکش کرد، یعنی این عالم ظرفیت ندارد برای لذت‌های عوالم بالا. ولی یک چیزی بوده خدا از پس همه این عوالم ردش کرده به دنیا رسانده و نردبان است. و اگر آمدی روی این آسانسور بگیری بیای بالا از همه این عوالم رد می‌شوی با همین به آن عالی‌ترین نقطه می‌رسی با همین. بیشترین کیف را هم می‌کنی. چیست؟ نماز."
خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله قاضی را. تعبیر زیاد داشتند. می‌فرمودند: "همه غم و غصه دنیا برای من تا وقت 'الله اکبر' نماز تمام می‌شود." چند تا خاطره هم ازشان هست. آورده بودم ولی چون وقت کم است دیگر فرصت نمی‌شود بگویم. چند تا خاطره از ایشان. حتی مثلاً عزیزی را از دست داده بودند و این‌ها. آمده بودند که: "آقا! خیلی سرحال است. آقا! مگر این بچه را مثلاً از دست دادید، اینطور نشد؟" گفته بود: "چرا، در 'الله اکبر' نماز بود. داغدار بودم. تمام شد." چه شرابی بوده آن شراب گوارا؟ این است. آن مستی واقعی این است. کیف عالم این است. "وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ" جالب است قبل این آیه "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ" این آیه است. اصلاً به مناسبت آن، این را می‌گوید: "من دو تا کلید بهت می‌دهم. این همه قفل‌ها را باز می‌کند. از همه بحران‌ها ردت می‌کند. صبر و صلوات. و إنها لکبیرة الا علی الخاشعین." ولی خب نمی‌شود. هر کسی نمی‌رسد به اینکه از این استفاده کند. زندگی خوش است برای آنی که اهل صبر و صلات است. دنیا به کام او است. کامروای حقیقی او است. اصلاً کامران، اصلاً بگو دیوید بکام. هر چی می‌خواهی بگویی بگو. دنیا مال این‌هاست.
آقای بهجت فرمود: "دنیا مال نماز شب‌خوان‌هاست." چون اصل باز لذت نماز در خلوت، در تاریکی، در سحر، آن اوج سحر، نماز شب است. و تعابیر فوق‌العاده‌ای که آقای بهجت در مورد نماز دارند که بروید ان‌شاءالله خودتان مطالعه کنید. کتاب "جرعه وصال"، باب نمازش را اگر خواستید مطالعه کنید، خیلی مطالب... آدمی که در حرکت است، نمی‌ماند و چون نمی‌ماند، نمی‌گندد و چون نمی‌گندد، نمی‌میرد. مردن مال گندیدن است. گندیدن مال ماندن است و همه غم و غصه‌ها مال این مردن و این گندیدن است. تکراری شدن زندگی، خسته‌کننده شدنش مال این است. آنی که در حرکت است، مثل آبی است که در حرکت. رودی که در جریان است. این شاد است. این پرطراوت است. این زنده است. این قبراق است. ولی آبی که می‌ماند را ببینید، تعفن، بوی گند می‌دهد، مرده است. برکه مرده است، پر لجن است، بوی لاشه می‌دهد. لجن برداشته. دلی لجن برمی‌دارد که مانده، نرفته. حرکت می‌خواهد. زندگی سیر می‌خواهد. حرکت می‌خواهد. آنی که اهل حرکت نیست، می‌ماند، می‌میرد، می‌گندد.
با چی باید حرکت کرد؟ این همانی است که ازش تعبیر می‌کنند به سیر و سلوک بزرگان ما. حرکت، سلوک، رفتن به سمت خدا که عرض کردم، "المهتدون"، رسیدن به او. امشب این حرکت این رفتن یک سری اقتضائات دارد که آن را ازش تعبیر می‌کنند به ذکر، توجه، که یکی از کلیدواژه‌هایش هم نماز است. یک سری موانع دارد. در مورد این موانع، این رفتن، چند کلمه عرض بکنم و عرضم تمام، دیگر بیشتر از این دوستان را خسته نکنید.
یک کتابی است حتماً اسمش را شنیده‌اید: "شرح گلشن راز"، یعنی خود "گلشن راز" شیخ محمود شبستری که کتاب معروف است. شرحی دارد. جلسات خصوصی علامه طباطبایی بوده. مرحوم آیت‌الله سعادت پرور، آیت‌الله پهلوانی تهرانی، این جلسات را تقریر کرده‌اند، یادداشت کرده‌اند و ثبت کرده‌اند و این کتاب شد در شرح این کتاب. در بخش ششمش، ابیات ۳۹۶ به بعد گلشن راز. خود آن ابیات خیلی نکته دارد. شرح علامه هم خیلی نکته دارد. یک مروری به این داشته باشیم و کم‌کم بحث...
می‌فرماید که:
"کسی بر سر وحدت گشت واقف / کزو واقف نشد اندر مواقف"
کسی می‌رود به آن اوج می‌رسد که اگر با آن اوج رسید، دیگر به اوج لذت رسیده، به اوج معرفت اگر رسید، به اوج لذت رسیده که در این مواقف نماند. ایستگاه‌ها. ایستگاه نگهش ندارد. دل عارف شناسایی وجود است. وجود مطلق او را در شهود است. به‌جز هست حقیقی، هست نشناخت و با هستی که هستی پاک در با هستی، تا بود باقی بر او شیء نیاید علم عارف صورت عین. که حالا بحث‌های معنوی و معرفتی دارد.
"وجود تو همه خار است و خارشاک"
آنی که نمی‌گذارد بروی چه است؟ خار و خاشاک نمی‌گذارد دیگر. خار و خاشاک می‌بندد آدم را، نگه می‌دارد. آن چه است؟ وجود تو است. خودت هستی. مانع خودت هستی. "برون انداز از او تو جمله را پاک." بینداز خودت را بیرون. پرواز کن، برو. "تو خانه دل را فرو کن، مهیا کن مقام و جای محبوب." این خانه دلت. دیگران آمده‌اند نشسته‌اند، پرش کرده‌اند، کثیفش کرده‌اند. صاحبخانه را بیرون انداختی. این‌ها را بیرون کن. صاحبخانه‌اش بیاید. آن وقت این خانه جلا پیدا می‌کند. دل جلا پیدا می‌کند. دل زنده می‌شود: "چو تو بیرون شوی او اندر آید / به تو بی‌تو جمال خود نماید." "کسی کو از نوافل گشت محبوب / لایه نفع کرد او خانه جارو." با آن چیزهایی که او دوست دارد بهش نزدیک شو. کم‌کم همه را می‌دهد بیرون، فقط خودش در این دل می‌ماند. "درون جای محمود او مکان یافت / ابیسمع و ابیبسر نشان یافت." خیلی مفصل.
حالا اینجا عمده بحث مال اینجاست. موانع:
"تا نگردانی ز خود دور، درون خانه دل نایدت نور"
می‌گوید آقا اگر می‌خواهی در خانه دلت نور بیاید، مانع و بدی را بیرون کن. گل بحثمان، بخش سوم بحثمان اینجاست. موانع این راه آدمی که در حرکت است، در سیر، نو به نو دارد با عالم مواجه می‌شود، نو به نو دارد با خدا مواجه می‌شود، نو به نو دارد خدا را برای خودش می‌یابد، خودش را در برابر خدا می‌یابد. این زندگی نوشدن است. همان تنوع است، همان لذت است، همان کیف است، همان گرفتن، همان رسیدن. این رفتن چه می‌خواهد؟ باید این غل و زنجیر را باز کند، موانع را بردارد.
"موانع چون در این عالم چهار است / طهارت کردن از وی هم چهار است"
موانع چهار تا چیز است، طهارتش هم چهار تا چیز می‌شود.
"نخستین پاکی از احداث و انجاست / دوم از معصیت، از شر وسواس."
اولین مانع آلودگی‌های ظاهری است. نجاست، کثافت، خبث‌های ظاهری. این اولین مانع، سنگین‌ترین مانعمان است. درشت‌ترین مانعمان است. سنگین‌ترین غل و زنجیرمان است. طهارتش هم طهارت از همین‌هاست. همین وضو و غسل. و اول طهارت از نجاست. شرک و کفر. در بحث طهارت در احکام می‌دانید دیگر، اسلام خودش جزو مطهرات است. "لا اله الا الله" که می‌گوید، پاک می‌شود. نجس بود تا به حال. کافر بود، مشرک بود. اول مسلمان می‌شود، به این نظافت‌های ظاهری رو می‌آورد. وضو می‌گیرد، غسل می‌کند. این می‌شود آن قدم اول. آلودگی‌ها که ازش درمی‌آید. این موانع را کنار می‌زند. این موانع اول.
"دوم از معصیت." مانع دوم معصیت و "از شر وسواس." وسوسه‌ها، میل به گناه. آن میل شدیدی که آدم‌ها را دوباره زمین‌گیر می‌کند. تا می‌خواهد یکم فاصله بگیرد، پای آدم را می‌بندد. وسواس فکری، وسواس اعتقادی. در همه چیز شک کردن. در خدا، در قیامت، در پیغمبر، در امام، در اثر داشتن دعا، در اثر داشتن عبادت. نه، وسواس. این‌ها آلودگی‌های دوم است. آلودگی‌های اول نجاسات. این یک مرتبه بالاتر است. آلودگی‌های بعدیه، این مانع دوم است. مانع معصیت و وسوسه.
"سیوم پاکی ز اخلاق ذمیمه است." مرحله سوم، خلقیات بد. حالا از این وسوسه‌ها درآمده، از این گناه‌ها درآمده. خمسش را می‌دهد ولی این علاقه، این حس پول، این آقا از درون دارد می‌خوردش که من برای چی باید این پول را بدهم؟ خیلی اذیت است. این اصلاً هر یک قرونی که می‌خواهد بدهد ۱۰۰ بار می‌میرد و زنده می‌شود. حالا حجابش را رعایت می‌کند ولی خیلی در فشار است. از درون خیلی اذیت است. دوست دارد آزاد باشد. دوست دارد ول باشد. دوست دارد همانطور که می‌خواهد باشد. موانع دیگر. حسادت، تکبر، حب دنیا، خودبزرگ‌بینی. این‌ها همه آن خلقیات بد است. این مانع سوم است. هی لطیف‌تر می‌شود دیگر این موانع. کلام اینجا تعبیر می‌کند. این مانع سوم می‌فرماید این حیوانیت، این مانع. این اخلاق، خلقیات حیوانات. از این حیوانیت باید دربیاید تا به حیات برسد. این هم شد مانع سوم.
"سیوم پاکی ز اخلاق ذمیمه است / که با وی آدمی همچون بهیم است." (ادامه کلام شیخ شبستری)
"چهارم پاکی آخر، چهارم پاکی سر است از غیر." دیگر هیچ غیر خدایی در وجودش نمی‌ماند. هیچ چیز جز او نماند. همه سوخت. هم خودش، هم دیگران. همه آتش گرفت. جز او هیچ چیز نمانده. مملکت دل دست یک نفر است. نور او پر کرده. هیچ جا برای هیچ‌کس دیگر نگذاشته. همه قلب او را پر کرده. این چهارمین پاکی که این اگر حاصل شد دیگر رسیده که اینجا: "منتهی می‌گرددت سیر به این." اگر رسید دیگر رسید. سیرش تمام شده. حالا اینجا که رسید چه می‌شود؟ ببین! کیف و لذتی که از اینجا به بعد می‌گوید.
قبل از اینکه وارد آن کیف و لذت بشویم، مدرسه تعالی می‌دانید دوره‌هایی دارد. یکی از آن دوره‌ها "شجراته". "شجرات" توضیحاتش را مفصل‌تر دوستان داده‌اند و جاهای دیگر در کانال‌ها و این‌ها حتماً دیده‌اید. یک دوره آموزشی چندبرهه‌ای است. چند برهه، مثلاً سه چهار ماه است که درس‌هایی در این دوره‌ها، در این برهه‌ها خوانده می‌شود. محتوای اصلی این "شجرات" همین بحث که آقا این موانع را برطرف کنیم، حرکت کنیم، سیر کنیم، برویم جلو. وقتی سیر کردیم کیف می‌کنیم. عالم یک جور دیگر می‌شود. این رود به جریان می‌افتد. از این حبس، این برکه درمی‌آید. از این لجن‌ها فاصله می‌گیرد. می‌رود و می‌رود. هی به دریا نزدیک و نزدیک‌تر. به دریا برسد دیگر تمام است. هیچ غم و غصه و کدورت و آلودگی و کرور کرور نجاست و نفت درش بریزند، سیاه نمی‌شود، آلوده نمی‌شود، بن‌بست ندارد، خستگی ندارد. چرخه‌ای که می‌رود بالا، ابر می‌شود، می‌بارد، دوباره برمی‌گردد. تمام نمی‌شود. آن برکه می‌شد محله لاشه فلان حیوان. باید با آن منظور می‌شد و با آن کثافت‌ها، با آن تعفن‌ها همانجا کارش تمام می‌شد. این رود در جریان است. این موانع را باید برطرف کرد.
پس مدرسه تعالی و این "شجرات" می‌خواهد این کار را بکند. می‌خواهد ما را در این سیر بیندازد. مانع اول همین آلودگی‌ها بود، خب درس‌های ما داریم در این "شجرات" مباحثی را داریم، همین احکام وضو و غسل و این‌ها همان مانع اول. مانع دوم گناه بود، معصیت بود، وسوسه‌ها بود. وسوسه‌های اعتقادی و فکری بود. دوره‌های فکری داریم. خصوصاً آثار شهید مطهری. آثار شهید مطهری جزو آن مطهرات نسبت به آن وسوسه‌های فکری و اعتقادی است. می‌شورد، می‌بَرد. دوره‌های دیگر هست در این مجموعه‌ها. بحث‌های اعتقادی دارد، بحث‌های فکری دارد. بیان خوب، جذاب، متقن. مانع سوم خلقیات بود. اخلاق زشت، خلقیات ذمیمه زشت و مذموم. دوره‌هایی هست در این "شجرات" مربوط به اخلاق از اساتید زبده‌ای که خودشان در این مسیر کار کرده‌اند. آن مرحله چهارمش البته خب یک سیر دیگری می‌طلبد. ما در همین سه قدمش، سه تا مانع اگر بتوانیم سیر کنیم و برطرف، خیلی پیشرفت کرده‌ایم. البته آن گام‌های ورود به آن قدم چهارم هم در این درس‌ها هست که به هر حال آن که اهلشان است در آن فضا حرکت می‌کنند ان‌شاءالله نصیبشان می‌شود. این چکیده دوره‌هایی است که دوستان در این "شجرات" که ثبت نامش هم شروع شده و شرکت بکنند و در این دوره‌ها حضور داشته باشند. همین که ما دنبال سیر و سلوک و عرفان و خدا و این‌ها هستیم همین‌هاست. همین چهار تا مانع که باید بعد به حرکت بیفتیم، به جریان بیفتیم. قدم به قدم از این چهار تا ماند، فاصله بگیریم، عبور بکنیم. سه تا مانعش به صورت خاص و دقیق و منضبط در این "شجرات" بهش پرداخته شده.
این موانع وقتی برطرف شد، چه می‌شود؟
"هر آنکو کرد حاصل این طهارات / شود بی‌شک سزاوار مناجات"
تازه کیف زندگی شروع می‌شود. با آن اصل‌کاری مواجه می‌شود. با آن مبدأ هستی، با آن ریشه خلقت، با آن گل سرسبد عالم، با آن خود عالم، خود خود هستی که خدا باشد. تو تا خود را به کلی در ناباوری، نمازت کی شود هرگز نماز؟ می‌گوید: آنجا که رسید، دیگر از این به بعد وقت نماز است. می‌رسد به آن قله عالم که نماز است. از نماز کیف می‌کند.
"چو ذاتت پاک گردد از همه شین / نمازت گردد آنگه قرة العین"
از این آلودگی‌ها که در آمدی، این غبارها که رفت، می‌شوی مثل پیغمبر که پیغمبر فرمود: "نماز برای من قرة العین است. نور چشم من است." این اصلاً آن چیزی است که من در این زندگی باهاش کیف می‌کنم، نماز است. روایتی هم دارد. پیغمبر فرمود: "نماز قرة العین من است. آنطوری که گرسنه از غذا لذت می‌برد، تشنه از آب لذت می‌برد، من از نماز لذت می‌برم." با اینکه گرسنه وقتی غذا خورد سیر می‌شود، تشنه وقتی آب خورد سیراب می‌شود، من از نماز سیر نمی‌شوم: "انا لا اشبع من الصلاة." من از نماز سیر نمی‌شوم. همه کیف من در نماز است.
یک روایتی هم دارد. سه تا چیز را فرمود محبوب منه از این دنیا: "همسر، بوی خوش و نماز." اینجا از علامه سؤال می‌کنند: "این سه تا به هم ربط دارد؟" علامه می‌فرماید: "آره. شباهت این سه تا با همدیگر این است که همه‌اش یک تمرکز و توجهی می‌طلبد. ارتباط و انس با همسر و لذت بردن از همسر وقتی است که آدم از تفرقه دربیاید. یک خلوتی می‌خواهد، یک انسی می‌خواهد. بقیه چیزها، موانع و این‌ها را باید بگذاری کنار. او باشد و این. یک خلوتی است خلاصه. تمرکز می‌خواهد. عطر همین شکلی است. باید بقیه بوها از بینی انسان خارج بشود. این بو فقط در بینی باشد." چند تا بو که در بینی باشد، آن خوشی از بین می‌رود. یعنی عطر کارکرد خودش را از دست می‌دهد. یک بو باید شمّ انسان باشد. یک وحدتی توش است. با زن و همسر باید یگانه بشوی تا لذت ببری. با عطر باید یگانه بشوی تا لذت ببری. با نماز هم باید یگانه بشوی تا لذت ببری. جفتش هم لذت از آن وحدت است. از بقیه در آمدن و ول کردن، رها کردن بقیه است. بقیه افراد را رها می‌کند، فقط این همسر. بقیه بوها را رها می‌کند، فقط این عطر. بقیه توجهات را رها می‌کند، فقط خدا. که البته آن قابل مقایسه با این‌ها نیست. به تعبیر آیت‌الله بهجت، "اوج لذت آن‌ها به کمترین لذت این نمی‌رسد. بالاترین عطری که دیوانه‌ات کند، به کمترین لذت نماز نمی‌رسد. بالاترین لذت با همسر به کمترین نماز نمی‌رسد." این اگر حاصل شد، آن قله لذت‌ها برای حاصل می‌شود.
وقت بکنم، تمام شده‌ها! یک داستانی هم اگر حوصله دارید بگویم و دیگر بحث را تمام کنم. این را تا اینجا آوردم. یک کتابی است: "خدا را به شما می‌سپارم." زندگینامه احوالات مرحوم آیت‌الله سید جمال‌الدین گلپایگانی از بزرگان نجف. "وادی سلام"، مزار محمود علی آقای قاضی را پشت قبر ایشان را بروید. البته در نشان لوکیشن‌ها و این‌ها بزنید می‌آورد. خیابان وسط تا ته که بروید، قبر رئیسعلی دلواری و این‌ها را رد کردید، یک حالت مقبره‌مانند کوچکی است. مزار سید جمال گلپایگانی از بزرگان بوده. ایشان قبر با برکتی دارد. ایشان خیلی گرفتار بود. مدتی می‌آید ایران و برمی‌گردد دوبار نجف. وقتی برمی‌گردد نجف، جراحی کرده بوده. تا سه سال ایشان در بستر بوده و آثار جراحی و این‌ها بوده. دائم روی تخت ایشان بستری بود. بچه‌هایش هم هر کدام یک طرف. یکی نجف، یکی ایران. هیچ کدام کنارش نبودند. فاصله داشتند از ایشان. مشغول کارهایشان بودند. همسر ایشان فقط بود. گاهی دختر و داماد بزرگش به ایشان رسیدگی می‌کردند. جدا از مشکلات جسمی، مشکلات مالی ایشان داشت. وخیم‌ترین حال خودش رسیده بود. مشکلات مالی ایشان. برای تأمین خرج عمل جراحی یکی از دخترهایشان، خانه‌شان را ایشان به ۴۰۰ دینار عراقی به رهن گذاشته بود. پول هم نداشت. بچه‌اش هم بیمار و خانه هم ندارد و خودش هم بیمار.
می‌گوید که یک روز آستاد عزالدین زنجانی که از بزرگان مشهد بود، مرتبط بود با ایشان. جوان بود ولی آن موقع آمده بود عیادت ایشان. آستاد جمال گلپایگانی روی بستر افتاده بودند، نمی‌توانستند تکان بخورند. به پشت خوابیده. محمد حسین تهرانی، آیت‌الله تهرانی، علامه تهرانی می‌شناسند. ایشان منزل سید جمال گلپایگانی بودند و در را باز می‌کنند. آستاد عزالدین می‌آید تو. ایشان وارد می‌شود و بعد می‌خواهد دست جمال را ببوسد. ایشان می‌گوید: "آقا! می‌آیند دست من! ناراحت می‌شوم. جان هم ندارم دستم را بکشم." من خجالت. می‌نشیند کنار سید جمال. آ سید جمال یک صحیفه کوچکی درمی‌آورد، یک مقدار می‌خواند، اشک می‌ریزد. آیت‌الله تهرانی تعبیر می‌کند. می‌گوید: "دیدم غرق در بهجت و تعبیر این که در حالی که در عالمی از سرور و بهجت و نشاط قرار داشت، گویی از شدت انس با خدای تعالی در پوست خود نمی‌گنجید و می‌خواست به پرواز درآید." آنجا رو می‌کند به آقای تهرانی. سیدجواد می‌فرماید: "آقا سید محمدحسین! تو از حال این روزهای من خبر داری؟ از بیماری و فقر و تنهایی این روزهایم آگاهی؟" ایشان می‌گوید: "بله، آقا سید." تبسمی می‌کند، می‌گوید: "من خوشم. خوش کسی که عرفان ندارد. نه دنیا دارد و نه آخرت." عرفان یعنی معرفت. "کتاب عرفانی بخوانیم، اصطلاحاتش را یاد بگیریم." معرفت، ارتباط این شکلی با خدا داشتن.
بعد می‌گوید که بلند شد. به زور گوشه تخت خودش را جا کرد. اشاره کرد به گنبد امیرالمؤمنین که از حیات خانه مشخص بود، ان‌شاءالله به همین زودی زیارتش نصیب همه‌مان بشود، فرمود:
"به این قبه و بارگاه قسم، من بعد از امام زمان خوشبخت‌ترین فرد عالم هستم." رسیدن به جایی که همه دنیا و مافیهایش برایم به ازله اصافل هم نمی‌ارزد. خ*ر البته ارزش دارد. *عنبر نثار" ازش فضله موش. شما تا حالا سر برداشتن فضله موش با کسی دعوا کردید؟ پاشدید مثلاً چند کیلومتر راه بروید خسته و کوفته و فلان… او برداشت فضله‌ها رو! چرا او برداشت؟ بریم بگیریم بکشیمش؟ گفت: "من یک حالی دارم. همه عالم برایم ازل عسافل است. مثل وزله موش. همه دنیا برایم هیچ است." این اثر معرفت است. این آقا مزه دنیا مال این‌هاست. کام این‌هاست که شیرین است.
ان‌شاءالله خدا کام ما را هم شیرین کند. به ما معرفت بدهد. ما هم اهل حرکت بشویم، سیر کنیم، از این موانع در بیاییم. ببینیم عالم چیست. بفهمیم. و ان‌شاءالله یک حلاوتی از این تلاوت عبادت به کام ما هم ریخته بشود. انس با خدای متعال مزه‌اش را بچشیم. خب، جلسه طول کشید. دوستان تحمل کردند. خدا ان‌شاءالله همه عزیزان را خیر و برکت عنایت بفرماید. از همه دوستان التماس دعا داریم، خصوصاً دوستانی که در اماکن مقدسه هستند. عزیزانی که مدینه مشرف شدند. دوستانی که کربلا، نجف، عتباتند. دوستانی که مشهدند. حرم حضرت معصومه، حرم حضرت عبدالعظیم، حرم حضرت شاهچراغ. همه این اعضای این جلسه را ان‌شاءالله دعا بفرمایید. این حرف‌هایی که زدیم اولاً مورد رضایت خدای متعال باشد. این چیزهای خوبی که اینجا ازش سخن گفتیم ان‌شاءالله نصیب همه‌مان بشود و طعمش را همه‌مان بچشیم. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات کامت را شیرین کن

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00