متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحثی که انشاءالله قصد داریم شروع کنیم و چند جلسه مباحثه داشته باشیم، مبحثی است که علامه طباطبایی بهطور خاصی به آن پرداختهاند. در کتاب «مجموعه وسایل ایشان»، در جلد هشتم این کتاب که بنده دارم، یعنی «مجموعه آثار علامه طباطبایی» که بوستان کتاب چاپ کرده است، در جلد هشتم «مجموعه آثار»، صفحۀ ۵۰۱، بحث خوبی هم از جنبههای امامشناسی و هم از جنبههای تحلیلی و توصیفی نسبت به امام حسین (علیهالسلام) و قیام حضرت را دارند. نکات خوب و مهمی در این بحث، انشاءالله، خواهد بود. چند جلسه این مطلب را بحث خواهیم کرد و باز اگر فرصت شد، انشاءالله به مباحث دیگری میپردازیم.
مبحث را با یک پرسش آغاز میکنیم. سؤال این است که «آیا حضرت سیدالشهدا (علیهالسلام) در مسافرتی که از مکه به سوی کوفه میکرد، میدانست که شهید خواهد شد یا نه؟» و بهعبارت دیگر، «آیا آن حضرت به قصد شهادت رهسپار عراق شد و یا به قصد تشکیل یک حکومت عادلانه اسلامی؟» البته این سؤال در دورههای پیشین خیلی مطرح بود، بهویژه با کتاب «شهید جاوید» که چالش جدی ایجاد کرد. در آن کتاب، نویسنده اصرار دارد که امام حسین (علیهالسلام) نمیدانست شهید میشود و برای حکومت قیام و حرکت کرد؛ به قول ما، غافلگیر شد.
بله، حالا این بحث در زمان خودش سر و صدای زیادی کرد و بسیاری از آقایان معمولاً به آن پاسخ دادند. این مباحث خوب در آن دوران بیشتر بود. اکنون خیلی درگیری از این جهت نداریم؛ لااقل بنده در این سالها چیزی ندیدهام و نشنیدهام که شبههای از این زاویه برای کربلا و قیام امام حسین (علیهالسلام) مطرح باشد. اما مطالب دیگری نیز هست که به واسطۀ تحلیل این نکات روشن میشود. این مطالب بسیار دقیق هستند و برخی شبهات و سؤالات جدی را از ریشه حل میکنند؛ سؤالاتی که حتی برای خود ما نیز مهم و چالشبرانگیز هستند.
پاسخ علامه این است که «سیدالشهدا (علیهالسلام) به عقیده شیعۀ امامیه، امام مفترض الطاعه و سومین جانشین از جانشینان پیغمبر اکرم و صاحب ولایت کلیه میباشد. و علم امام به اعیان خارجیه و حوادث و وقایع، طبق آنچه از ادلۀ نقلیه و براهین عقلیه درمیآید، دو قسم و از دو راه است.»
ما امام حسین (علیهالسلام) را صاحب ولایت کلیه میدانیم، جانشین پیامبر میدانیم، امام مفترض الطاعه میدانیم. امام علم دارد به تمام هستی، به تمام عالم، به اعیان خارجی، به آنچه در بیرون تعین واقعی دارند، و به حوادثی که رخ خواهد داد؛ ولی این علم دو نوع است، به نظر من. این دستهبندی ظاهراً، آن چیزی که در ذهن من است از مطالعات سابق، ابتکاری خود علامه طباطبایی است و ظاهراً در کتابهای کلامی، چنین دستهبندی خیلی ماده بکر و دقیق و خاصی است. حالا علم را دو دسته میکند.
الان عرض میکنم که این دو قسم علم، در تکلیف دخالت دارد یا ندارد. با توضیحاتی که علامه دارند، عرض میکنم که اصلش همان علم موهبت و علم عادی میشود.
قسم اول از علم امام، «امام به حقایق جهان هستی در هرگونه شرایطی که وجود داشته باشند، به اذن خدا واقف است؛ اعم از آنها که تحت حس قرار دارند و آنها که بیرون از دایره حس میباشند، مانند موجودات آسمانی و حوادث گذشته و وقایع آینده.»
امام به اذن الله به همه چیز احاطه دارد. بعضیها محسوساند، با حس عادی و ظاهری بشر قابل ادراکاند: مبصرند، مسموعند یا مشمومند. اینها علوم عادی محسوس ما هستند. امام به تمام اینها اشراف دارد. حالا کیفیت اشراف او یک بحثی است که اینجا به آن پرداخته نشده است. رابطه امام با هستی، رابطه نفس با بدن است و احاطه روح بر بدن. حالا مباحثی در این جهت هست که خب آن بحث دیگری است، بحث مفصلی هم هست، بحثهای دقیقی هم دارد. خوب جا دارد که روی آنها کار شود و مطالب کاملتری را میطلبد که روی مباحث کار شود. بحثهای بسیار خوبی است.
اگر روی اینها کار شود، جنبههای معرفت نفْسی هم البته دارد. انسان نسبت به خودش همین حقیقت بالقوه است. یک نحو اتحاد دارد با تمام هستی و احاطه وجودی و احاطه نوری دارد به تمام هستی. امام چون ادراکش در این مرتبه حاضر است، از آن نقطه هستی، اشراف و علم دارد. لذا هیچ بُعدی، هیچ زاویهای، هیچ نقطهای از این عالم برای او مجهول نیست. همه عرصۀ توجه و علم اوست، احاطه دارد به تمام هستی.
و حالا چیزهایی که بیرون از دایرۀ حس است، مانند موجودات آسمانی (که خب اینها امور مثالی یا امور عقلی هستند) یا حوادث گذشته و وقایع آینده، جای تحلیل فلسفی دارد که وقایع گذشته و وقایع آینده از حیث اقسام وجودی که ما در فلسفه بحث میکنیم، چی به حساب میآیند. اجمالاً اینها وجود علمی دارند؛ وجودشان وجود علمی است، وجود ذهنی است. وجود عینی و حسب ظاهر اینها را ندارد، مگر اینکه حالا در عوالم بالا وجود عینی قائل شویم: در عالم مثال و در عالم عقل. البته این وجود علمی همانجا تحقق پیدا میکند، در عالم عقل. و در واقع اینها توی آن عالم الان حاضرند، توی آن عالم الان هستند. و زمان دیگر آنجا معنا ندارد، با گذشته و آینده آنجا معنا پیدا میکند. و امام چون به آن عالم، بلکه به مافوق آن عالم، احاطه و اشراف دارد، تمام این حوادث و این وقایع برای امام حاضر است؛ «علم ماکان و ما هو کائن» که در روایات داریم. همه اینها را میداند.
حالا این علم را البته در روایاتی عناوین خاصی برایش گذاشتهاند؛ مثلاً «علم ملاحم و فتن»، «منایا و بلایا». البته خود اینها هم خب مشخصاً عناوین جزئی هستند. مثلاً «منایا و بلایا» بیشتر به آجال انسانها میخورد؛ به اجل هر چیزی یا اجل انسانها و وسایلی که باعث مرگ افراد میشوند. «منایا» به این معناست. این حالا ظاهراً جنبههای جزئی هم دارد، هر کدام از اینها قواعدی هم دارد.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمودند که «پیامبر اکرم، هزار در علم به روی من گشود.» «فتح علی باب». از آن یک در، هزار در گشوده شد و از هر دری هزار در دیگر. این خودش نکته لطیفی دارد در مورد اینکه علم امام یک طبقهبندی و دستهبندی خاصی دارد. و اساساً علوم این شکلی هستند؛ از یک کانون وحدتی تکثیر میشوند و آن تکثیر دوباره خودش یک نقطۀ وحدتی دارد. از آن نقطۀ وحدت، هستیشناسی علم تکثیر میشود. در واقع به آن کانون مرکزیش که برگردد، توحید محض است. جای دیگر هم داریم: «العلم نقطةٌ کثرها الجاهلون.» «علم یک نقطه است، جاهلان آن را زیاد دیدند.» در واقع کثرت واقعی ندارد. هرچه هست یک حقیقت است در مظاهر و جلوههای گوناگون و فراوان.
کلید حلِ آن را هم پیدا کردید که فرمود «یک بابی از علم بر من گشوده شد.» این نشان میدهد که هرچقدر هم انسان صعود داشته باشد در این ابواب علم، به دروازههای توحیدی علم میرسد. علم از یک دروازههای توحیدی تنزل کرده و شعبه شعبه شده است. این شعبه شعبه شدن علم، نکته بسیار مهمی است. به هر حال، امام به تمام هستی علم دارد. دلیل این مطلب، راه اثبات علم از راه نقل است.
خب، اگر بخواهیم از روایات بگوییم، روایات متواتری است که در جوامع حدیث شیعه، مانند کتاب کافی و بصائر و کتابهای صدوق و کتاب بحارالانوار و امثال آنها، ضبط شده است. روایات فراوانی را داریم که امام علم نامحدودی دارد؛ به موجب این روایات که به حد و حصر نمیآید، امام از راه موهبت الهی و نه از راه اکتساب، به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است.
البته "اکتساب" هم که گفته میشود، ما با ذهن خودمان، عرض میکنم، با ذهن کج و با ذهن ناقصمان، فکر میکنیم دو مدل داریم: یک مدل اکتساب و یک مدل موهبت. در حالی که اکتسابی در برابر موهبت که ما نداریم. انسان که استقلالی ندارد. اکتساب هم خودش موهبت است، موهبت هم خودش اکتساب است. اینها یک حقیقتند، ولی حالا چه چیزی اینها را از هم تفکیک میکند؟ تو یک جا تعبیر میکنی به علم موهبتی و یک جا تعبیر میکنیم به علم اکتسابی. آن میزان قربِ کسی که دارد دریافت میکند، خب این قرب باعث میشود که واسطهها کم میشوند در نزول این. هر چقدر که صعود پیدا میکند و علم را بیواسطهتر دریافت میکند و حضوریتر و شهودیتر، این جنبه موهبتی قضیه افزایش پیدا میکند. معمولاً هم اضافه تشریفیه در آیات و روایات ناظر به همین است. موارد فراوانی هم هست که میشود روی آن بحث کرد که خدای متعال مستقیم به خودش نسبت میدهد؛ آنجایی که دیگر شخص ادراکش به جایی رسیده که واسطه نمیبیند، پرده و حجابی ندارد در ادراک خودش. آنجا دیگر خدای متعال مستقیم به خودش امری را نسبت میدهد. مثلاً در قضیه حضرت مریم (سلام الله علیها)، داستان اینجوری بود دیگر: «أحبّ لک غلاماً زکیّاً». خب این هبه کردن خدای متعال است؛ «من هبه میکنم به تو.»
آیات دیگری که حالا در این زمینه هست، خب اصل ولد را در آیات دیگر فرمود که «یهب لمن یشاء ذکوراً أو یزوجهم ذکراناً و اناثاً». خب این هم موهبت خدای متعال است. وهب خدای متعال است. ولی وقتی که ادراک کسی آلوده به این اسباب بود، او را هم به اسباب متوجه میکند و به اسباب نسبت میدهد. ولی وقتی ادراک کسی آلوده به اسباب نبود، مستقیم به خودش نسبت میدهد ایجاد را و این دریافت را. بیواسطه نقل میکنیم، ما از آن تعبیر میکنیم به موهبت. در علم، تعبیر میشود به علم لدنی؛ «علمناه من لدنّا علماً» که در مورد حضرت خضر در سوره مبارکه کهف فرمودهاند. این علم «من لدن الله» است که در جای دیگر هم البته این تعبیر در قرآن دارد. اینطور نیست که بقیه علوم «من لدن الله» نباشد، دو نوع علم داشته باشیم، یک علمی که از خداست، یک علمی که مثلاً از واسطههاست. نه، واسطهها همه مظاهرند. واسطه حقیقتی ندارد. تعینات همه صورتند. همه مرا یا اکوسا به تعبیر عرفا. البته در روایات هم این تعبیر را داریم: «کل ما فی الکون وهم و خیال او خیال او اکوس فالمرایا او ظلال.» «کل ما فی الکون وهم او خیال.» اینها همه امور پنداشتی ماست، چیزهایی که برای اینها وجودی قائلیم و اثری قائلیم. همه عکس در آینه است، همه سایه است. پس در واقع ما هیچ علم غیر موهبتی نداریم، همه موهبت است. همه از جانب مفاد علم افاضه میشود.
خب اینها را در بحث فلسفی دیگر کاملاً ملاحظه فرمودید دیگر. مباحث دقیقی هم دارد، خصوصاً در بحثهای علت و معلول که یک بخش آنجاست؛ در مباحث عرفانی، بحث فیض آنجا باز این بحث مطرح است. هر علمی فیضی است از جانب فیاض علی الاطلاق، اگر عنوان علم به آن صادق شود؛ چون قرآن اینها را از همدیگر تفکیک میکند. «ما لهم به من علم» بعضی وقتها میفرماید که اصلاً اینها هیچ علمی ندارند، که به تعبیر زن و اینطور وقتها معمولاً به کار میبرد. چه تعابیر دیگری مثل شک و تعابیر این شکلی، تخمین و خرص و واژههای اینجوری که در قرآن به کار رفته است. اینها را در واقع تعابیری جایگزین علم برای کسی که آلوده آن چیزی که به عنوان علم میپندارد به توهماتش و به بافتههای ذهنی خودش. در واقع، تعبیر قشنگ معادل فارسیش میشود بافتههای ذهنی برای کلمه زن. البته ما ظنی هم داریم که ملحق به علم درآمده. ما دو نوع ظن داریم که یک ظنش، در واقع، در قرآن مدح شده در آیات فراوانی. آن ظن در واقع هالههایی است از ادراک حقیقت که هنوز به ادراک حضوری و وجدانی نوری نرسیده. این هم در حجاب است؛ یعنی در واقع این در حجاب ذهن او علم شکل گرفته است. در هر نوع ظنی این مطلب مشترک است، ولی یکیش هیچ پشتوانهای از حقیقت و عالم واقع ندارد. کاملاً بافته ذهن اوست. «ما لهم به من علم»، که اینجا نکره در سیاق نفی است. هیچ علمی نیست. یکیش نه، یک پشتوانههای علم دارد. روزنههایی است، هالهای از علم رویش افتاده. آن موهبتش در واقع به همین موهبت نفس او و قوه عالمه او، اثر بخشی به فعل قوه عالمه او، به قوه عالمه او. خدای متعال این هم فیض است دیگر. اصلش را خدای متعال به او بخشیده که قدرت دارد تفکر کند.
در آن آیه دارد که: «ثمّ فکّر و قدّر و قُتِل کیف قدّر ثمّ قتل.» خیلی خب. آیات عجیبی است در مورد تفکر. خدای متعال بواسطه تفکر او، این را مطرود و ملعون و مغضوب خودش معرفی میکند. خب با اینکه این دستگاه تفکر، خب، دستگاه عجیبی است و خود این فیضی است از جانب خدای متعال. ولی این دستگاه تفکر را در خدمت حیوانیت خودش و وهم خودش، هوای نفس قرار داده. این دارد برای او تولید میکند. این ارتباطی با خدای متعال و عالم نور ندارد. این هم موهبت است. معنایش، اصلش، ولی این تولیداتش و خروجیهایش موهبت به حساب نمیآید و انتصابی به خدای متعال.
هر چقدر این وجود بیشتر قرب پیدا کند، نورانی بشود و ربانی بشود، خروجیهای این فکر و این خیال، این دستگاه ادراک را خدا بیشتر به خودش نسبت میدهد؛ تا جایی که دیگر اساساً دوئیت و دوگانگی نمیماند. علم او را علم خودش میداند، علم خودش را علم او میداند، یکی میکند. لذا در مورد خود حضرت خضر هم تعابیر جالبی است: «اردنا ان یبدلها». ما اراده کردیم. حضرت خضر دارد میگوید.
اگر خوب روی مباحث قرآنی دقیق کار شود، اصلاً برای گفتگو با وهابیت، ما نیاز به مراجعه به روایات نداریم. مشکلی که داریم این است که معمولاً در کتابهای کلامی، رنگ و بوی بحثهای روایی زیاد است. فضای جدلی منابعی که شما قبول دارید این مضمون آمده، روایاتش آمده. نه، ما آنقدر در آیات قرآن شواهد برای مسئله و این امر داریم که دیگر اصلاً نیاز به روایت نیست. شما همین کلام حضرت خضر را ببینید در سوره مبارکه کهف: یک جا «اردتُ» دارد، یک جا «اراد ربّک» دارد، یک جا «اردنا» دارد. این سه تا تعبیر در سه تا واقعه از حضرت خضر! حالا حضرت خضر را وهابیت قبول ندارند، آن عبد صالحی که در این آیات از او صحبت شده. این چرا دارد میگوید «اردنا»؟ این که عین شرک است! شرکی که وهابیت تعریف میکند، مصداق بارزش همین کلام حضرت است: «ما اراده کردیم». اگر خدا اراده کرده، دیگر اگر این «اردنا» در جاری شدن فیض تأیید شده است، و واضح است، شما اینجا در واقع خدای متعال به رسمیت شناخته این مجرا و این کانال را، و این به رسمیت شناختن این مجرا و این کانال هیچ معنا و مسابقهای ندارد جز توسل، جز شفاعت. اصلاً حقِّ معنای توسل و شفاعت همین است. خدای متعال به این اسباب اثر بخشیده؛ نه فقط در عالم ماده، نه فقط در امور مادی، در امور معنوی و در امور حقیقی، در علمش هم همین است.
خب، آنها البته خب چون خیلی اهل فکر هم نیستند، مباحث فلسفی تو آنها قوی و عمیق نیست؛ اگر روی مسائل فکر میکردند که خب، ما وقتی در علم هم واسطه فیض داریم، در همان هم توسل میکنی دیگر. شما همین که پیش استاد میروی، از استاد علم میگیری. بعد از رحلتش، از کتابش استفاده میکنیم، و علم او مرگ ندارد. استادی او مرگ ندارد و نمیمیرد. خب این مرتبه وجودی و حیثیت وجودیش مساوی است با در واقع فضایل دیگرش، و همانطور که علم او مرگ ندارد، هدایتبخشی او هم مرگ ندارد، اشراف او هم مرگ ندارد، سَمَع و بَصَرَش هم مرگ ندارند.
سوره کهف. «ما چنین اراده کردیم.» نمیگوید «اراده ما عین اراده خداست در عرضش». دوباره میآید چه بسا اراده آنها اراده بر خطایی باشد. آنها میدانی، در باب عصمت انبیا، عصمت را جدی نمیگیرند به آن معنایی که مثلاً اگر آن اراده را بخواهیم، اگر خود همین آیه تحلیل شود، این معنا رد میشود. ممکن است از ظاهر این آیه همچنان برداشت اولیهای شود، ولی سیاق این آیات و ساختار این آیات اساساً و ابداً در مقام نسبت دادن جهل به حضرت خضر یا خطای حضرت خضر نیست، بلکه برعکس، از همان اول که شروع میکند، تعابیر «فوجد عبداً من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدّنا علماً». این بعد حضرت موسی از او درخواست میکند که «هل أَتَّبِعُک علی أن تُعَلِّمنی مما عُلِّمتَ رُشداً؟» تک تک این تعابیر مثل سرب میماند، میآید جلوتر. «إِنَّک لن تستطیعَ معی صَبراً و کیفَ تَصبِرُ علی ما لم تُحِط بهِ خُبراً؟» خب کاملاً در مقام احاطه و خبرویت حضرت خضر در قیاس با حضرت موسی است و آخر که میرسد به اینجا که «أردنا أن یُبدِلَهُما ربُّهُما خَیراً منه زکاة و أقربَ رُحماً»! ها! «ربُّهُما»! این «اردنا» با این سیاق و با این قرائن، اینجوری نیست که بگویی حالا ما یک ارادهای کردیم انشاءالله که میزند و اینطور میشود! نه خیر! مثلاً حالا شاید اینطور بشود دیگر. ما زدیم کشتیم، اراده کردیم که خدا انشاءالله بهترش را نشان بدهد! اصلاً معنا ندارد این «اردنا»، الا و لابد حکایت از اراده رب است.
خب چرا تعبیر «اردنا» دارد میشود؟ چرا جمع بسته میشود؟ این نکته دقیق مسئله است. خودش مخاطب حضرت موسی است، آنکه اصلاً اراده نکرد. حضرت موسی برافروخت و او که اراده دقیقاً به خلافش داشت و اراده داشت به برخورد با خضر در این قضیه. «این کار را انجام دادیم با هم که بودیم.» ولی خب این تعبیر، و خصوصاً که آن قرائن: «إنّی و أنّا» این دو تا. بعد اینجا بحث «اردنا» مطرح میشود. خب این صیغه جمع چه وجهی پیدا میکند؟ خدای متعال اراده او را رسمیت و حیثیت بخشیده در این قضیه، اراده خضر را. این خیلی مطلب مهمی است و جای تحلیل دارد. اینها جای فکر دارد. همین اگر خوب تحلیل بشود، تدبر بشود، کار بشود، شواهدش ضمیمه بشود از آیات قرآن، دیگر اصلاً جا برای روایات نمیماند که ما در محاجه با وهابیت بخواهیم به روایات استناد بکنیم؛ خود قرآن به این شفافی دارد مطلب را تبیین میکند. آن وقت علم هم معنا پیدا میکند.
بعد «علمنا من لدنّا» دست میگذارد در مورد حضرت خضر روی همین قضیه علم و موسی هم در واقع تبعیت میکند از همین علم خضر. خب میدانید این اصلاً این داستان در قرآن خودش خیلی منحصر به فرد است. خیلی مطلب دارد. در روایات هم که حالا تحلیل و پردازشی که در مورد این داستان شده خیلی نکات عجیب و غریبی دارد که حالا موسی چه جایگاهی داشت؟ خضر چه جایگاهی داشت؟ که حتی مثلاً دارد که خضر از امت موسی بود مثلاً. و اینها هر چقدر تحلیل بشود قضیه را بیشتر دچار چالش میکند، سختترش میکند که چطور میشود که یک پیغمبری مثلاً تبعیت بکند از یکی از امت خودش و علم از او بگیرد و شاگردی بکند و آن شیعه و تابع او، به قول ماها، طاقچه بالا بگذارد. «هذا فراق بینی و بینک» و اینها. جای تحلیل دارد و خیلی باید به اینها بحث و بررسی بشود. به هر حال قرآن تعبیر «لدون» را استفاده کرده است، «من لدنّا» دارد. این علم را نسبت داده به حضرت خضر و موهبت دانسته و تا جایی که کسی مثل موسی باید بیاید اکتساب داشته باشد. خضر، خوب ببینید اینی که عرض میکنم موهبتی و اکتسابی در واقع یک چیز است. اینهاییم که موسی یاد گرفت علم موهبتی بود. اینها علم عادی نبود. نوع مردم نسبت به این چیزها علم پیدا نمیکنند. کجا نوع مردم میفهمند که خدا این را گرفت که مثلاً به جای آن دختر نیکی مثلاً به این پدر و مادر بدهد که فلان یا گنجِ مال دو تا یتیم است که «کان أبوهما صالحاً» شکرانه کار او مثلاً. اینها اصلاً علم عادی نیست. نوع بشر با این ابزار علمیشان حاصل نمیشود ولی موسی به واسطه اکتساب به این رسید. به واسطه شاگردی به این رسید. در عین حال این را ما از علوم اکتسابی نمیتوانیم به حساب بیاوریم. این علم موهبتی است.
خب جالب است که ما در مورد امیرالمؤمنین هم (سلام الله علیه) این را داریم. شاگردی کرده در محضر پیغمبر، بسیار مهم است. این علم موهبتی که توی این مطلب علامه میفرمایند، ما آنچه که امیرالمؤمنین دارد را علم موهبتی به حساب میآوریم. ولی امیرالمؤمنین با اکتساب و شاگردی به این رسیده. پس چرا این تفکیک موهبتی و اکتسابی شکل میگیرد؟ به نظر میرسد تفکیک از این جهت است که بگوید که اکتساب عادی و عرفی و نوعی، یک وقت موجب رسیدن به یک علمی میشود که با همین اسباب مساعد عادی و ظاهری است. یک وقت نه، کسی فرآچنگ میآورد علم را در مرتبۀ بالاتر از این اسباب ظاهری است. همان اکتسابی هم که به امیرالمؤمنین از پیغمبر داشت، این اکتساب، اکتساب نوعی نبود. میآمدند حشرونش با پیغمبر داشتند. امیرالمؤمنین فرمود: «من اگر سؤال میکردم جوابم را میداد پیغمبر. اگر سکوت میکردم، ابتدایاً خودش شروع میکرد. اصلاً نمیگذاشت از من چیزی فوت بشود، نمیگذاشت لحظهای فوت بشود در افاضه به من.» موهبت به حساب میآوریم یا اکتساب بودن بقیه؟ اینطور با پیغمبر داشتند این را؟ دسترسی داشتند که بنشینند ابتدائی بشود، او خودش شروع کند افاضه نبوده. اینها باید خوب تفکیک شود.
اصل مطلب و مطلب درست و دقیقی است ولی جای تحلیل دقیقتری دارد. یک نوع از علم برای امام، علم موهبت است. بعد میفرماید که «از راه موهبت الهی و نه از راه اکتساب، به همهچیز واقف و از همهچیز آگاه است.» پس این معنای اکتساب را باید معلوم شود که یعنی چه؟ یعنی اینجوری نیست که کسی برود شاگردی بکند و دوره ببیند و اینها بتواند به این نقطه برسد. «و هرچه را بخواهد، به اذن خدا، به اِدنَا توجهی میداند.» این علم امام علمی است در واقع فعال. فقط توجه میخواهد. در واقع، سیر از جهل به علم نیست. آنچنانی که ما علم را در منطق چه تفسیر میکردیم؟ آقا رسیدن از مجهولاتِ تصوری به واسطۀ چی؟ اسم این جریان تفکر. به این معنا اساساً این تفکر در امام راه ندارد. امام اهل این تفکر نیست. امام از ازدیاد معلومات، مجهولاتی را معلوم نمیکند. و اساساً معلوم میشود که این کمال نیست! نکته مهمی است. حالا باید روی خود این تفکر بحث شود. تفکر حاکی از نقص است؛ جزوه منطقش همین کمال میدانست یعنی بنده خدا میگفتش که تو بالاخره یک حرکتی باید داشته باشی که کمبود را داری و میروی این را کشف کنی. به خاطر این است که ما حسگراییم دیگر. تمام بافت فکری و درونیمان با عالم ماده شکل گرفته. چون درکی از فراماده نداریم، درکی از این نداریم که زندگی جور دیگری هست، لذت دیگری هست، طریق دیگری هست. زندگی که در آن کشته نشود، خیلی یکنواخت است. درکی از این ندارد که بابا اینها همهاش مال ماده است، مال این فعل و انفعالات است، مال کون و فساد. ما یک عالمی داریم که کون و فسادی نیست، زوالی نیست، زائل نمیشود چیزی. درکی از آنجایی که زوالی در آن نیست، ندارد. برای همین درکی از آن لذت هم ندارد. بلکه پس میزند. وقتی یک جایی به او معرفی شود که اینجوری است، میگوید: «نه نه، من اصلاً خوشم نیامد. اینجور خوب است، این همه آدم اینجوری زندگی میکنند.»
عرض کنم خدمت شما که حالا باید روی آن بحث شود. این آیاتی که در مقام مدح تفکر است، آیات «یتفکرون» و اینها، همین تفکر را میگوید یا تفکر دیگری است؟ اینها هم جای تحلیل و بررسی دارد. هم از حیث لغت روی آن کار شود، هم از حیث استعمال در قرآن. باید ببینیم که کلمه تفکر در قرآن کجاها استعمال شده. آیا به همین معناست؟ به هر حال نکته اصلی این است که امام با تفکر مجهولی را معلوم نمیکند.
اگر خاطرتان باشد، یک بحث مهمی که در منطق هم غریب واقع میشد، از اقسام بدیهیات میشمردند. بدیهیات ششگانه چه بود؟ متواترات، یقینیات، که خودش یقین بود. بدیهیات یقینیات خودش در برابر مظنونات و عملیات بود. فطریات، اولیات، فطریات، مشاهدات، مجربات، متواترات. اولیات کجای داستان بود؟ حرکت از مجهول به معلوم است که مقدمات را طی نکند، یک دفعه حاجت سبز شود. «دولت آن است که بی خون دل آید به کنار.» «عمل راه جنان این همه نیست.» حدس را از سلک جذب ایشان به حساب میآورد، مجذوب سالکه دارد قوه حدس. آن وقت معلوم میشود که حدس را که الان ما کلاً حدس را که در معنای عرفیش که اصلاً یک چیز وهمی است، این حدس منطقی را هم ما به حساب نمیآوریم معمولاً. دیگر میگویند برای همه عمومیت ندارد. معلوم میشود که اشرف طرق اصول به حقیقت و معلوم نه فکر است. تفکر نقص است، حدس کمال است. حدس در واقع ارتباط بیپرده و بیواسطه و مداوم و متصل معلوم به حقیقت است. فقط التفات میخواهد. میپرد. خب میپرد یعنی چی؟
از مقدمات میپرد؟ کی از مقدمات میپرد؟ مگر میشود تفره، تفره میشود که یک چیزی که اسباب تکوینی دارد، شما از اسباب تکوینیش بپرید که تفره میشود؛ به معلوم میرسد همینجوری میپرد به قول مشهدیها خیلی گوشش وای قاعده ندارد هیچ. این پَرش به چه معناست؟ پَرش معنایش این است که این اصلاً در حجاب این مقدمات و این اسباب نیست. این خودش اصلاً نیاز به حد وسط ندارد. این اصلاً در یک مرتبه از اتصال به واقع و حقیقت است که با اسباب و حد واسط و اینها ملتفت و منتقل نمیشود. او التفاتش کفایت میکند برای مواجههاش با حقیقت. عبارت آخوند، اگر توانستی برای جلسه بعد بیاور. متن کاملش را هم بیتش را و هم توضیحش را پیدا کردی. در درسقواعدی استادنیا آمده کلاً بحث هرچه مطرح کرده این را. پسر، فردای مطالعه به غل این همۀ مطالعات تو انشاءالله داشته باشی. فردا مورد مطلب خوبیه در مورد علم امام، علم اولیا. فقط در مورد امام نیست. دنده علم اولیا. اینها کانهو با حدس اشراف و آگاهی دارند. این میشود همان «ادنا توجه». از برخی بزرگان هم اینجور تعابیری نقل شده که فرموده بودند: «ما برای اینکه بخواهیم چیزی را بدانیم، توجه کنیم.» چیزها نازل میشود و اینها. آفرین، توی همین دستگاه. یعنی بعضی از همان روایات استفاده میکنند.
پس علم امام محدود است، یک نوع از علم در فرایند فکری رشد پیدا کند. البته، آره. و البته آنجا تعبیر حضرت این است که اگر این حضور ما در شب جمعه نباشد، علمنا تمام میشود. آن علم امام باید فهم، فهم بشود، از کجا شکل گرفته، به چه معنا هست. «تمام شدن» تمام میشود علم ما، یعنی ما علممان میشود مثل شما اکتسابی. این علممان از این موقعیت تمام میشود، نه اینکه علممان تمام میشود، جهل میشود. مگر شب جمعه نرویم، طواف بر عرش نکنیم، علممان جهل که نمیشود که، کسب شده که. انقلاب، انقلاب، انقلاب ماهیت به خودی خود مگر سیرورت پیدا میکند بدون عامل خارجی؟ آن هم تازه این عاملی که باید برود تجدید بشود. یعنی این در واقع توی استمرار وجودیش است. توی بقاء، توی حدوث اصلاً نیست. علت مُحدِثه حسن نیست، علت مُبقیه عدم علت که باعث انقلاب شد، نیامد. اینی که تا حالا بود، تبل پیدا کرد به یک چیز دیگر. خب نیامد، دیگر ادامه پیدا نمیکند، دیگر بیشتر نمیشود. تبل که پیدا نمیکند که. علت همین جا تمام میشود، متوقف میشود. تمام میشود به معنای متوقف. این لعنت. ولی آنجا تعبیر دارد. البته خود کلمه «نفت» دهن با فنیه تفاوت دارد. فانی نمیشود. «نف» بیشتر به همین هم میخورد؛ تمام شدن به معنای اینکه دیگر استمرار پیدا نکند. آره. «ما عندکم و ما عند الله باق.» «نفاد» در برابر «بقأ» آمده. این هم نکتهای است که حالا باید به آن توجه کرد.
علم امام در واقع این نیستش که بعدش هم تازه این با همان نگاه طبیبی به علم امام. دری از علم به رویش باز است ولی گشت و گذار نمیکند تو آن در که از آن در هزار در باز میشود. نکته این است: امام هر کسی که هر علمی را دارد لزوماً تفریع نمیکند آن علم را. الان مجتهد علم دارد، قدرت استنباط دارد، علم دارد به منابع، علم دارد به مصادر، ولی به هر دلیلی نمینشیند تفریع بکند این علمش را. اگر تفریع بکند حالا باید بحث شود که آنجا مجهولی برایش معلوم میشود، تفکر میکند. حالا فرضم بر این بگیریم، میشود فرضاً این را تصور کرد که مجتهدی هستش که میداند اجمالاً حکم یک قضیه را، ولی تفصیلاً التفات به آن نداشته باشد. بنشیند یک کمی رویش توجه بکند، دقت بکند. به این معنا تفکر بکند. هی میشکافد این را، هی صد پارهاش میکند، صد قسمش میکند، صد زاویه مطلب را پردازش میکند. البته خب این هم باز با آن چیزی که ما در مورد امام میگوییم متفاوت است دیگر. علم امام باز اشراف است. از همین است. علم امام حضور محض است. هیچ چیز دیگری نمیخواهد. اینجا یک پردههایی از فاصله بین این مجتهد و آن مطلب تفصیلی هست. یعنی کانهو انگار باز برایش منکشف میشود. یک نحو تعبیر علم اینجا صادق است، در مورد امام به یک معنا اصلاً تعبیر علم بعد از علم به این معنا صادق نیست. التفات. البته احوالات عارضه بر علم جدید برای امام. این نکته مهم است، امام به واسطه آن علم جدید بعد از التفات که حالا تعبیر علم صادق است، احوالاتی که به صورت طبیعی و تکوینی خدای متعال برای این علم جدید قرار داده، الا و الخشوع و عرض کنم که مثلاً یک جایی ملتهب میشود. حضرت فرمود: «امروز به کتاب جفر و رمل نگاه میکردم. کتاب جفر را نگاه میکردم، احوال غیبت امام زمان را مثلاً دیدم، بی تاب شده بودم.» همان تعابیر «سیدی غیبتک نفرانی» که امام صادق میگفتند اینجاست دیگر. این علمی است که مکنون در قلب امام، التفات به آن پیدا میکند. به هر حال این «ادنا توجهی» برای امام حاصل میشود.
خب اینجا بحث دیگری داریم که جلسه بعد واردش بشویم. آن هم این است که خدا در قرآن علم غیب را مخصوص خودش دانسته است. حالا با این باید چه بکنیم؟ ما امروز بحث کردیم ولی حالا انشاءالله بیشترش را فردا واردش خواهیم شد. و صلی الله علی سیدنا.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحثی که انشاءالله قصد داریم شروع کنیم و چند جلسه مباحثه داشته باشیم، مبحثی است که علامه طباطبایی بهطور خاصی به آن پرداختهاند. در کتاب «مجموعه وسایل ایشان»، در جلد هشتم این کتاب که بنده دارم، یعنی «مجموعه آثار علامه طباطبایی» که بوستان کتاب چاپ کرده است، در جلد هشتم «مجموعه آثار»، صفحۀ ۵۰۱، بحث خوبی هم از جنبههای امامشناسی و هم از جنبههای تحلیلی و توصیفی نسبت به امام حسین (علیهالسلام) و قیام حضرت را دارند. نکات خوب و مهمی در این بحث، انشاءالله، خواهد بود. چند جلسه این مطلب را بحث خواهیم کرد و باز اگر فرصت شد، انشاءالله به مباحث دیگری میپردازیم.
مبحث را با یک پرسش آغاز میکنیم. سؤال این است که «آیا حضرت سیدالشهدا (علیهالسلام) در مسافرتی که از مکه به سوی کوفه میکرد، میدانست که شهید خواهد شد یا نه؟» و بهعبارت دیگر، «آیا آن حضرت به قصد شهادت رهسپار عراق شد و یا به قصد تشکیل یک حکومت عادلانه اسلامی؟» البته این سؤال در دورههای پیشین خیلی مطرح بود، بهویژه با کتاب «شهید جاوید» که چالش جدی ایجاد کرد. در آن کتاب، نویسنده اصرار دارد که امام حسین (علیهالسلام) نمیدانست شهید میشود و برای حکومت قیام و حرکت کرد؛ به قول ما، غافلگیر شد.
بله، حالا این بحث در زمان خودش سر و صدای زیادی کرد و بسیاری از آقایان معمولاً به آن پاسخ دادند. این مباحث خوب در آن دوران بیشتر بود. اکنون خیلی درگیری از این جهت نداریم؛ لااقل بنده در این سالها چیزی ندیدهام و نشنیدهام که شبههای از این زاویه برای کربلا و قیام امام حسین (علیهالسلام) مطرح باشد. اما مطالب دیگری نیز هست که به واسطۀ تحلیل این نکات روشن میشود. این مطالب بسیار دقیق هستند و برخی شبهات و سؤالات جدی را از ریشه حل میکنند؛ سؤالاتی که حتی برای خود ما نیز مهم و چالشبرانگیز هستند.
پاسخ علامه این است که «سیدالشهدا (علیهالسلام) به عقیده شیعۀ امامیه، امام مفترض الطاعه و سومین جانشین از جانشینان پیغمبر اکرم و صاحب ولایت کلیه میباشد. و علم امام به اعیان خارجیه و حوادث و وقایع، طبق آنچه از ادلۀ نقلیه و براهین عقلیه درمیآید، دو قسم و از دو راه است.»
ما امام حسین (علیهالسلام) را صاحب ولایت کلیه میدانیم، جانشین پیامبر میدانیم، امام مفترض الطاعه میدانیم. امام علم دارد به تمام هستی، به تمام عالم، به اعیان خارجی، به آنچه در بیرون تعین واقعی دارند، و به حوادثی که رخ خواهد داد؛ ولی این علم دو نوع است، به نظر من. این دستهبندی ظاهراً، آن چیزی که در ذهن من است از مطالعات سابق، ابتکاری خود علامه طباطبایی است و ظاهراً در کتابهای کلامی، چنین دستهبندی خیلی ماده بکر و دقیق و خاصی است. حالا علم را دو دسته میکند.
الان عرض میکنم که این دو قسم علم، در تکلیف دخالت دارد یا ندارد. با توضیحاتی که علامه دارند، عرض میکنم که اصلش همان علم موهبت و علم عادی میشود.
قسم اول از علم امام، «امام به حقایق جهان هستی در هرگونه شرایطی که وجود داشته باشند، به اذن خدا واقف است؛ اعم از آنها که تحت حس قرار دارند و آنها که بیرون از دایره حس میباشند، مانند موجودات آسمانی و حوادث گذشته و وقایع آینده.»
امام به اذن الله به همه چیز احاطه دارد. بعضیها محسوساند، با حس عادی و ظاهری بشر قابل ادراکاند: مبصرند، مسموعند یا مشمومند. اینها علوم عادی محسوس ما هستند. امام به تمام اینها اشراف دارد. حالا کیفیت اشراف او یک بحثی است که اینجا به آن پرداخته نشده است. رابطه امام با هستی، رابطه نفس با بدن است و احاطه روح بر بدن. حالا مباحثی در این جهت هست که خب آن بحث دیگری است، بحث مفصلی هم هست، بحثهای دقیقی هم دارد. خوب جا دارد که روی آنها کار شود و مطالب کاملتری را میطلبد که روی مباحث کار شود. بحثهای بسیار خوبی است.
اگر روی اینها کار شود، جنبههای معرفت نفْسی هم البته دارد. انسان نسبت به خودش همین حقیقت بالقوه است. یک نحو اتحاد دارد با تمام هستی و احاطه وجودی و احاطه نوری دارد به تمام هستی. امام چون ادراکش در این مرتبه حاضر است، از آن نقطه هستی، اشراف و علم دارد. لذا هیچ بُعدی، هیچ زاویهای، هیچ نقطهای از این عالم برای او مجهول نیست. همه عرصۀ توجه و علم اوست، احاطه دارد به تمام هستی.
و حالا چیزهایی که بیرون از دایرۀ حس است، مانند موجودات آسمانی (که خب اینها امور مثالی یا امور عقلی هستند) یا حوادث گذشته و وقایع آینده، جای تحلیل فلسفی دارد که وقایع گذشته و وقایع آینده از حیث اقسام وجودی که ما در فلسفه بحث میکنیم، چی به حساب میآیند. اجمالاً اینها وجود علمی دارند؛ وجودشان وجود علمی است، وجود ذهنی است. وجود عینی و حسب ظاهر اینها را ندارد، مگر اینکه حالا در عوالم بالا وجود عینی قائل شویم: در عالم مثال و در عالم عقل. البته این وجود علمی همانجا تحقق پیدا میکند، در عالم عقل. و در واقع اینها توی آن عالم الان حاضرند، توی آن عالم الان هستند. و زمان دیگر آنجا معنا ندارد، با گذشته و آینده آنجا معنا پیدا میکند. و امام چون به آن عالم، بلکه به مافوق آن عالم، احاطه و اشراف دارد، تمام این حوادث و این وقایع برای امام حاضر است؛ «علم ماکان و ما هو کائن» که در روایات داریم. همه اینها را میداند.
حالا این علم را البته در روایاتی عناوین خاصی برایش گذاشتهاند؛ مثلاً «علم ملاحم و فتن»، «منایا و بلایا». البته خود اینها هم خب مشخصاً عناوین جزئی هستند. مثلاً «منایا و بلایا» بیشتر به آجال انسانها میخورد؛ به اجل هر چیزی یا اجل انسانها و وسایلی که باعث مرگ افراد میشوند. «منایا» به این معناست. این حالا ظاهراً جنبههای جزئی هم دارد، هر کدام از اینها قواعدی هم دارد.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمودند که «پیامبر اکرم، هزار در علم به روی من گشود.» «فتح علی باب». از آن یک در، هزار در گشوده شد و از هر دری هزار در دیگر. این خودش نکته لطیفی دارد در مورد اینکه علم امام یک طبقهبندی و دستهبندی خاصی دارد. و اساساً علوم این شکلی هستند؛ از یک کانون وحدتی تکثیر میشوند و آن تکثیر دوباره خودش یک نقطۀ وحدتی دارد. از آن نقطۀ وحدت، هستیشناسی علم تکثیر میشود. در واقع به آن کانون مرکزیش که برگردد، توحید محض است. جای دیگر هم داریم: «العلم نقطةٌ کثرها الجاهلون.» «علم یک نقطه است، جاهلان آن را زیاد دیدند.» در واقع کثرت واقعی ندارد. هرچه هست یک حقیقت است در مظاهر و جلوههای گوناگون و فراوان.
کلید حلِ آن را هم پیدا کردید که فرمود «یک بابی از علم بر من گشوده شد.» این نشان میدهد که هرچقدر هم انسان صعود داشته باشد در این ابواب علم، به دروازههای توحیدی علم میرسد. علم از یک دروازههای توحیدی تنزل کرده و شعبه شعبه شده است. این شعبه شعبه شدن علم، نکته بسیار مهمی است. به هر حال، امام به تمام هستی علم دارد. دلیل این مطلب، راه اثبات علم از راه نقل است.
خب، اگر بخواهیم از روایات بگوییم، روایات متواتری است که در جوامع حدیث شیعه، مانند کتاب کافی و بصائر و کتابهای صدوق و کتاب بحارالانوار و امثال آنها، ضبط شده است. روایات فراوانی را داریم که امام علم نامحدودی دارد؛ به موجب این روایات که به حد و حصر نمیآید، امام از راه موهبت الهی و نه از راه اکتساب، به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است.
البته "اکتساب" هم که گفته میشود، ما با ذهن خودمان، عرض میکنم، با ذهن کج و با ذهن ناقصمان، فکر میکنیم دو مدل داریم: یک مدل اکتساب و یک مدل موهبت. در حالی که اکتسابی در برابر موهبت که ما نداریم. انسان که استقلالی ندارد. اکتساب هم خودش موهبت است، موهبت هم خودش اکتساب است. اینها یک حقیقتند، ولی حالا چه چیزی اینها را از هم تفکیک میکند؟ تو یک جا تعبیر میکنی به علم موهبتی و یک جا تعبیر میکنیم به علم اکتسابی. آن میزان قربِ کسی که دارد دریافت میکند، خب این قرب باعث میشود که واسطهها کم میشوند در نزول این. هر چقدر که صعود پیدا میکند و علم را بیواسطهتر دریافت میکند و حضوریتر و شهودیتر، این جنبه موهبتی قضیه افزایش پیدا میکند. معمولاً هم اضافه تشریفیه در آیات و روایات ناظر به همین است. موارد فراوانی هم هست که میشود روی آن بحث کرد که خدای متعال مستقیم به خودش نسبت میدهد؛ آنجایی که دیگر شخص ادراکش به جایی رسیده که واسطه نمیبیند، پرده و حجابی ندارد در ادراک خودش. آنجا دیگر خدای متعال مستقیم به خودش امری را نسبت میدهد. مثلاً در قضیه حضرت مریم (سلام الله علیها)، داستان اینجوری بود دیگر: «أحبّ لک غلاماً زکیّاً». خب این هبه کردن خدای متعال است؛ «من هبه میکنم به تو.»
آیات دیگری که حالا در این زمینه هست، خب اصل ولد را در آیات دیگر فرمود که «یهب لمن یشاء ذکوراً أو یزوجهم ذکراناً و اناثاً». خب این هم موهبت خدای متعال است. وهب خدای متعال است. ولی وقتی که ادراک کسی آلوده به این اسباب بود، او را هم به اسباب متوجه میکند و به اسباب نسبت میدهد. ولی وقتی ادراک کسی آلوده به اسباب نبود، مستقیم به خودش نسبت میدهد ایجاد را و این دریافت را. بیواسطه نقل میکنیم، ما از آن تعبیر میکنیم به موهبت. در علم، تعبیر میشود به علم لدنی؛ «علمناه من لدنّا علماً» که در مورد حضرت خضر در سوره مبارکه کهف فرمودهاند. این علم «من لدن الله» است که در جای دیگر هم البته این تعبیر در قرآن دارد. اینطور نیست که بقیه علوم «من لدن الله» نباشد، دو نوع علم داشته باشیم، یک علمی که از خداست، یک علمی که مثلاً از واسطههاست. نه، واسطهها همه مظاهرند. واسطه حقیقتی ندارد. تعینات همه صورتند. همه مرا یا اکوسا به تعبیر عرفا. البته در روایات هم این تعبیر را داریم: «کل ما فی الکون وهم و خیال او خیال او اکوس فالمرایا او ظلال.» «کل ما فی الکون وهم او خیال.» اینها همه امور پنداشتی ماست، چیزهایی که برای اینها وجودی قائلیم و اثری قائلیم. همه عکس در آینه است، همه سایه است. پس در واقع ما هیچ علم غیر موهبتی نداریم، همه موهبت است. همه از جانب مفاد علم افاضه میشود.
خب اینها را در بحث فلسفی دیگر کاملاً ملاحظه فرمودید دیگر. مباحث دقیقی هم دارد، خصوصاً در بحثهای علت و معلول که یک بخش آنجاست؛ در مباحث عرفانی، بحث فیض آنجا باز این بحث مطرح است. هر علمی فیضی است از جانب فیاض علی الاطلاق، اگر عنوان علم به آن صادق شود؛ چون قرآن اینها را از همدیگر تفکیک میکند. «ما لهم به من علم» بعضی وقتها میفرماید که اصلاً اینها هیچ علمی ندارند، که به تعبیر زن و اینطور وقتها معمولاً به کار میبرد. چه تعابیر دیگری مثل شک و تعابیر این شکلی، تخمین و خرص و واژههای اینجوری که در قرآن به کار رفته است. اینها را در واقع تعابیری جایگزین علم برای کسی که آلوده آن چیزی که به عنوان علم میپندارد به توهماتش و به بافتههای ذهنی خودش. در واقع، تعبیر قشنگ معادل فارسیش میشود بافتههای ذهنی برای کلمه زن. البته ما ظنی هم داریم که ملحق به علم درآمده. ما دو نوع ظن داریم که یک ظنش، در واقع، در قرآن مدح شده در آیات فراوانی. آن ظن در واقع هالههایی است از ادراک حقیقت که هنوز به ادراک حضوری و وجدانی نوری نرسیده. این هم در حجاب است؛ یعنی در واقع این در حجاب ذهن او علم شکل گرفته است. در هر نوع ظنی این مطلب مشترک است، ولی یکیش هیچ پشتوانهای از حقیقت و عالم واقع ندارد. کاملاً بافته ذهن اوست. «ما لهم به من علم»، که اینجا نکره در سیاق نفی است. هیچ علمی نیست. یکیش نه، یک پشتوانههای علم دارد. روزنههایی است، هالهای از علم رویش افتاده. آن موهبتش در واقع به همین موهبت نفس او و قوه عالمه او، اثر بخشی به فعل قوه عالمه او، به قوه عالمه او. خدای متعال این هم فیض است دیگر. اصلش را خدای متعال به او بخشیده که قدرت دارد تفکر کند.
در آن آیه دارد که: «ثمّ فکّر و قدّر و قُتِل کیف قدّر ثمّ قتل.» خیلی خب. آیات عجیبی است در مورد تفکر. خدای متعال بواسطه تفکر او، این را مطرود و ملعون و مغضوب خودش معرفی میکند. خب با اینکه این دستگاه تفکر، خب، دستگاه عجیبی است و خود این فیضی است از جانب خدای متعال. ولی این دستگاه تفکر را در خدمت حیوانیت خودش و وهم خودش، هوای نفس قرار داده. این دارد برای او تولید میکند. این ارتباطی با خدای متعال و عالم نور ندارد. این هم موهبت است. معنایش، اصلش، ولی این تولیداتش و خروجیهایش موهبت به حساب نمیآید و انتصابی به خدای متعال.
هر چقدر این وجود بیشتر قرب پیدا کند، نورانی بشود و ربانی بشود، خروجیهای این فکر و این خیال، این دستگاه ادراک را خدا بیشتر به خودش نسبت میدهد؛ تا جایی که دیگر اساساً دوئیت و دوگانگی نمیماند. علم او را علم خودش میداند، علم خودش را علم او میداند، یکی میکند. لذا در مورد خود حضرت خضر هم تعابیر جالبی است: «اردنا ان یبدلها». ما اراده کردیم. حضرت خضر دارد میگوید.
اگر خوب روی مباحث قرآنی دقیق کار شود، اصلاً برای گفتگو با وهابیت، ما نیاز به مراجعه به روایات نداریم. مشکلی که داریم این است که معمولاً در کتابهای کلامی، رنگ و بوی بحثهای روایی زیاد است. فضای جدلی منابعی که شما قبول دارید این مضمون آمده، روایاتش آمده. نه، ما آنقدر در آیات قرآن شواهد برای مسئله و این امر داریم که دیگر اصلاً نیاز به روایت نیست. شما همین کلام حضرت خضر را ببینید در سوره مبارکه کهف: یک جا «اردتُ» دارد، یک جا «اراد ربّک» دارد، یک جا «اردنا» دارد. این سه تا تعبیر در سه تا واقعه از حضرت خضر! حالا حضرت خضر را وهابیت قبول ندارند، آن عبد صالحی که در این آیات از او صحبت شده. این چرا دارد میگوید «اردنا»؟ این که عین شرک است! شرکی که وهابیت تعریف میکند، مصداق بارزش همین کلام حضرت است: «ما اراده کردیم». اگر خدا اراده کرده، دیگر اگر این «اردنا» در جاری شدن فیض تأیید شده است، و واضح است، شما اینجا در واقع خدای متعال به رسمیت شناخته این مجرا و این کانال را، و این به رسمیت شناختن این مجرا و این کانال هیچ معنا و مسابقهای ندارد جز توسل، جز شفاعت. اصلاً حقِّ معنای توسل و شفاعت همین است. خدای متعال به این اسباب اثر بخشیده؛ نه فقط در عالم ماده، نه فقط در امور مادی، در امور معنوی و در امور حقیقی، در علمش هم همین است.
خب، آنها البته خب چون خیلی اهل فکر هم نیستند، مباحث فلسفی تو آنها قوی و عمیق نیست؛ اگر روی مسائل فکر میکردند که خب، ما وقتی در علم هم واسطه فیض داریم، در همان هم توسل میکنی دیگر. شما همین که پیش استاد میروی، از استاد علم میگیری. بعد از رحلتش، از کتابش استفاده میکنیم، و علم او مرگ ندارد. استادی او مرگ ندارد و نمیمیرد. خب این مرتبه وجودی و حیثیت وجودیش مساوی است با در واقع فضایل دیگرش، و همانطور که علم او مرگ ندارد، هدایتبخشی او هم مرگ ندارد، اشراف او هم مرگ ندارد، سَمَع و بَصَرَش هم مرگ ندارند.
سوره کهف. «ما چنین اراده کردیم.» نمیگوید «اراده ما عین اراده خداست در عرضش». دوباره میآید چه بسا اراده آنها اراده بر خطایی باشد. آنها میدانی، در باب عصمت انبیا، عصمت را جدی نمیگیرند به آن معنایی که مثلاً اگر آن اراده را بخواهیم، اگر خود همین آیه تحلیل شود، این معنا رد میشود. ممکن است از ظاهر این آیه همچنان برداشت اولیهای شود، ولی سیاق این آیات و ساختار این آیات اساساً و ابداً در مقام نسبت دادن جهل به حضرت خضر یا خطای حضرت خضر نیست، بلکه برعکس، از همان اول که شروع میکند، تعابیر «فوجد عبداً من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدّنا علماً». این بعد حضرت موسی از او درخواست میکند که «هل أَتَّبِعُک علی أن تُعَلِّمنی مما عُلِّمتَ رُشداً؟» تک تک این تعابیر مثل سرب میماند، میآید جلوتر. «إِنَّک لن تستطیعَ معی صَبراً و کیفَ تَصبِرُ علی ما لم تُحِط بهِ خُبراً؟» خب کاملاً در مقام احاطه و خبرویت حضرت خضر در قیاس با حضرت موسی است و آخر که میرسد به اینجا که «أردنا أن یُبدِلَهُما ربُّهُما خَیراً منه زکاة و أقربَ رُحماً»! ها! «ربُّهُما»! این «اردنا» با این سیاق و با این قرائن، اینجوری نیست که بگویی حالا ما یک ارادهای کردیم انشاءالله که میزند و اینطور میشود! نه خیر! مثلاً حالا شاید اینطور بشود دیگر. ما زدیم کشتیم، اراده کردیم که خدا انشاءالله بهترش را نشان بدهد! اصلاً معنا ندارد این «اردنا»، الا و لابد حکایت از اراده رب است.
خب چرا تعبیر «اردنا» دارد میشود؟ چرا جمع بسته میشود؟ این نکته دقیق مسئله است. خودش مخاطب حضرت موسی است، آنکه اصلاً اراده نکرد. حضرت موسی برافروخت و او که اراده دقیقاً به خلافش داشت و اراده داشت به برخورد با خضر در این قضیه. «این کار را انجام دادیم با هم که بودیم.» ولی خب این تعبیر، و خصوصاً که آن قرائن: «إنّی و أنّا» این دو تا. بعد اینجا بحث «اردنا» مطرح میشود. خب این صیغه جمع چه وجهی پیدا میکند؟ خدای متعال اراده او را رسمیت و حیثیت بخشیده در این قضیه، اراده خضر را. این خیلی مطلب مهمی است و جای تحلیل دارد. اینها جای فکر دارد. همین اگر خوب تحلیل بشود، تدبر بشود، کار بشود، شواهدش ضمیمه بشود از آیات قرآن، دیگر اصلاً جا برای روایات نمیماند که ما در محاجه با وهابیت بخواهیم به روایات استناد بکنیم؛ خود قرآن به این شفافی دارد مطلب را تبیین میکند. آن وقت علم هم معنا پیدا میکند.
بعد «علمنا من لدنّا» دست میگذارد در مورد حضرت خضر روی همین قضیه علم و موسی هم در واقع تبعیت میکند از همین علم خضر. خب میدانید این اصلاً این داستان در قرآن خودش خیلی منحصر به فرد است. خیلی مطلب دارد. در روایات هم که حالا تحلیل و پردازشی که در مورد این داستان شده خیلی نکات عجیب و غریبی دارد که حالا موسی چه جایگاهی داشت؟ خضر چه جایگاهی داشت؟ که حتی مثلاً دارد که خضر از امت موسی بود مثلاً. و اینها هر چقدر تحلیل بشود قضیه را بیشتر دچار چالش میکند، سختترش میکند که چطور میشود که یک پیغمبری مثلاً تبعیت بکند از یکی از امت خودش و علم از او بگیرد و شاگردی بکند و آن شیعه و تابع او، به قول ماها، طاقچه بالا بگذارد. «هذا فراق بینی و بینک» و اینها. جای تحلیل دارد و خیلی باید به اینها بحث و بررسی بشود. به هر حال قرآن تعبیر «لدون» را استفاده کرده است، «من لدنّا» دارد. این علم را نسبت داده به حضرت خضر و موهبت دانسته و تا جایی که کسی مثل موسی باید بیاید اکتساب داشته باشد. خضر، خوب ببینید اینی که عرض میکنم موهبتی و اکتسابی در واقع یک چیز است. اینهاییم که موسی یاد گرفت علم موهبتی بود. اینها علم عادی نبود. نوع مردم نسبت به این چیزها علم پیدا نمیکنند. کجا نوع مردم میفهمند که خدا این را گرفت که مثلاً به جای آن دختر نیکی مثلاً به این پدر و مادر بدهد که فلان یا گنجِ مال دو تا یتیم است که «کان أبوهما صالحاً» شکرانه کار او مثلاً. اینها اصلاً علم عادی نیست. نوع بشر با این ابزار علمیشان حاصل نمیشود ولی موسی به واسطه اکتساب به این رسید. به واسطه شاگردی به این رسید. در عین حال این را ما از علوم اکتسابی نمیتوانیم به حساب بیاوریم. این علم موهبتی است.
خب جالب است که ما در مورد امیرالمؤمنین هم (سلام الله علیه) این را داریم. شاگردی کرده در محضر پیغمبر، بسیار مهم است. این علم موهبتی که توی این مطلب علامه میفرمایند، ما آنچه که امیرالمؤمنین دارد را علم موهبتی به حساب میآوریم. ولی امیرالمؤمنین با اکتساب و شاگردی به این رسیده. پس چرا این تفکیک موهبتی و اکتسابی شکل میگیرد؟ به نظر میرسد تفکیک از این جهت است که بگوید که اکتساب عادی و عرفی و نوعی، یک وقت موجب رسیدن به یک علمی میشود که با همین اسباب مساعد عادی و ظاهری است. یک وقت نه، کسی فرآچنگ میآورد علم را در مرتبۀ بالاتر از این اسباب ظاهری است. همان اکتسابی هم که به امیرالمؤمنین از پیغمبر داشت، این اکتساب، اکتساب نوعی نبود. میآمدند حشرونش با پیغمبر داشتند. امیرالمؤمنین فرمود: «من اگر سؤال میکردم جوابم را میداد پیغمبر. اگر سکوت میکردم، ابتدایاً خودش شروع میکرد. اصلاً نمیگذاشت از من چیزی فوت بشود، نمیگذاشت لحظهای فوت بشود در افاضه به من.» موهبت به حساب میآوریم یا اکتساب بودن بقیه؟ اینطور با پیغمبر داشتند این را؟ دسترسی داشتند که بنشینند ابتدائی بشود، او خودش شروع کند افاضه نبوده. اینها باید خوب تفکیک شود.
اصل مطلب و مطلب درست و دقیقی است ولی جای تحلیل دقیقتری دارد. یک نوع از علم برای امام، علم موهبت است. بعد میفرماید که «از راه موهبت الهی و نه از راه اکتساب، به همهچیز واقف و از همهچیز آگاه است.» پس این معنای اکتساب را باید معلوم شود که یعنی چه؟ یعنی اینجوری نیست که کسی برود شاگردی بکند و دوره ببیند و اینها بتواند به این نقطه برسد. «و هرچه را بخواهد، به اذن خدا، به اِدنَا توجهی میداند.» این علم امام علمی است در واقع فعال. فقط توجه میخواهد. در واقع، سیر از جهل به علم نیست. آنچنانی که ما علم را در منطق چه تفسیر میکردیم؟ آقا رسیدن از مجهولاتِ تصوری به واسطۀ چی؟ اسم این جریان تفکر. به این معنا اساساً این تفکر در امام راه ندارد. امام اهل این تفکر نیست. امام از ازدیاد معلومات، مجهولاتی را معلوم نمیکند. و اساساً معلوم میشود که این کمال نیست! نکته مهمی است. حالا باید روی خود این تفکر بحث شود. تفکر حاکی از نقص است؛ جزوه منطقش همین کمال میدانست یعنی بنده خدا میگفتش که تو بالاخره یک حرکتی باید داشته باشی که کمبود را داری و میروی این را کشف کنی. به خاطر این است که ما حسگراییم دیگر. تمام بافت فکری و درونیمان با عالم ماده شکل گرفته. چون درکی از فراماده نداریم، درکی از این نداریم که زندگی جور دیگری هست، لذت دیگری هست، طریق دیگری هست. زندگی که در آن کشته نشود، خیلی یکنواخت است. درکی از این ندارد که بابا اینها همهاش مال ماده است، مال این فعل و انفعالات است، مال کون و فساد. ما یک عالمی داریم که کون و فسادی نیست، زوالی نیست، زائل نمیشود چیزی. درکی از آنجایی که زوالی در آن نیست، ندارد. برای همین درکی از آن لذت هم ندارد. بلکه پس میزند. وقتی یک جایی به او معرفی شود که اینجوری است، میگوید: «نه نه، من اصلاً خوشم نیامد. اینجور خوب است، این همه آدم اینجوری زندگی میکنند.»
عرض کنم خدمت شما که حالا باید روی آن بحث شود. این آیاتی که در مقام مدح تفکر است، آیات «یتفکرون» و اینها، همین تفکر را میگوید یا تفکر دیگری است؟ اینها هم جای تحلیل و بررسی دارد. هم از حیث لغت روی آن کار شود، هم از حیث استعمال در قرآن. باید ببینیم که کلمه تفکر در قرآن کجاها استعمال شده. آیا به همین معناست؟ به هر حال نکته اصلی این است که امام با تفکر مجهولی را معلوم نمیکند.
اگر خاطرتان باشد، یک بحث مهمی که در منطق هم غریب واقع میشد، از اقسام بدیهیات میشمردند. بدیهیات ششگانه چه بود؟ متواترات، یقینیات، که خودش یقین بود. بدیهیات یقینیات خودش در برابر مظنونات و عملیات بود. فطریات، اولیات، فطریات، مشاهدات، مجربات، متواترات. اولیات کجای داستان بود؟ حرکت از مجهول به معلوم است که مقدمات را طی نکند، یک دفعه حاجت سبز شود. «دولت آن است که بی خون دل آید به کنار.» «عمل راه جنان این همه نیست.» حدس را از سلک جذب ایشان به حساب میآورد، مجذوب سالکه دارد قوه حدس. آن وقت معلوم میشود که حدس را که الان ما کلاً حدس را که در معنای عرفیش که اصلاً یک چیز وهمی است، این حدس منطقی را هم ما به حساب نمیآوریم معمولاً. دیگر میگویند برای همه عمومیت ندارد. معلوم میشود که اشرف طرق اصول به حقیقت و معلوم نه فکر است. تفکر نقص است، حدس کمال است. حدس در واقع ارتباط بیپرده و بیواسطه و مداوم و متصل معلوم به حقیقت است. فقط التفات میخواهد. میپرد. خب میپرد یعنی چی؟
از مقدمات میپرد؟ کی از مقدمات میپرد؟ مگر میشود تفره، تفره میشود که یک چیزی که اسباب تکوینی دارد، شما از اسباب تکوینیش بپرید که تفره میشود؛ به معلوم میرسد همینجوری میپرد به قول مشهدیها خیلی گوشش وای قاعده ندارد هیچ. این پَرش به چه معناست؟ پَرش معنایش این است که این اصلاً در حجاب این مقدمات و این اسباب نیست. این خودش اصلاً نیاز به حد وسط ندارد. این اصلاً در یک مرتبه از اتصال به واقع و حقیقت است که با اسباب و حد واسط و اینها ملتفت و منتقل نمیشود. او التفاتش کفایت میکند برای مواجههاش با حقیقت. عبارت آخوند، اگر توانستی برای جلسه بعد بیاور. متن کاملش را هم بیتش را و هم توضیحش را پیدا کردی. در درسقواعدی استادنیا آمده کلاً بحث هرچه مطرح کرده این را. پسر، فردای مطالعه به غل این همۀ مطالعات تو انشاءالله داشته باشی. فردا مورد مطلب خوبیه در مورد علم امام، علم اولیا. فقط در مورد امام نیست. دنده علم اولیا. اینها کانهو با حدس اشراف و آگاهی دارند. این میشود همان «ادنا توجه». از برخی بزرگان هم اینجور تعابیری نقل شده که فرموده بودند: «ما برای اینکه بخواهیم چیزی را بدانیم، توجه کنیم.» چیزها نازل میشود و اینها. آفرین، توی همین دستگاه. یعنی بعضی از همان روایات استفاده میکنند.
پس علم امام محدود است، یک نوع از علم در فرایند فکری رشد پیدا کند. البته، آره. و البته آنجا تعبیر حضرت این است که اگر این حضور ما در شب جمعه نباشد، علمنا تمام میشود. آن علم امام باید فهم، فهم بشود، از کجا شکل گرفته، به چه معنا هست. «تمام شدن» تمام میشود علم ما، یعنی ما علممان میشود مثل شما اکتسابی. این علممان از این موقعیت تمام میشود، نه اینکه علممان تمام میشود، جهل میشود. مگر شب جمعه نرویم، طواف بر عرش نکنیم، علممان جهل که نمیشود که، کسب شده که. انقلاب، انقلاب، انقلاب ماهیت به خودی خود مگر سیرورت پیدا میکند بدون عامل خارجی؟ آن هم تازه این عاملی که باید برود تجدید بشود. یعنی این در واقع توی استمرار وجودیش است. توی بقاء، توی حدوث اصلاً نیست. علت مُحدِثه حسن نیست، علت مُبقیه عدم علت که باعث انقلاب شد، نیامد. اینی که تا حالا بود، تبل پیدا کرد به یک چیز دیگر. خب نیامد، دیگر ادامه پیدا نمیکند، دیگر بیشتر نمیشود. تبل که پیدا نمیکند که. علت همین جا تمام میشود، متوقف میشود. تمام میشود به معنای متوقف. این لعنت. ولی آنجا تعبیر دارد. البته خود کلمه «نفت» دهن با فنیه تفاوت دارد. فانی نمیشود. «نف» بیشتر به همین هم میخورد؛ تمام شدن به معنای اینکه دیگر استمرار پیدا نکند. آره. «ما عندکم و ما عند الله باق.» «نفاد» در برابر «بقأ» آمده. این هم نکتهای است که حالا باید به آن توجه کرد.
علم امام در واقع این نیستش که بعدش هم تازه این با همان نگاه طبیبی به علم امام. دری از علم به رویش باز است ولی گشت و گذار نمیکند تو آن در که از آن در هزار در باز میشود. نکته این است: امام هر کسی که هر علمی را دارد لزوماً تفریع نمیکند آن علم را. الان مجتهد علم دارد، قدرت استنباط دارد، علم دارد به منابع، علم دارد به مصادر، ولی به هر دلیلی نمینشیند تفریع بکند این علمش را. اگر تفریع بکند حالا باید بحث شود که آنجا مجهولی برایش معلوم میشود، تفکر میکند. حالا فرضم بر این بگیریم، میشود فرضاً این را تصور کرد که مجتهدی هستش که میداند اجمالاً حکم یک قضیه را، ولی تفصیلاً التفات به آن نداشته باشد. بنشیند یک کمی رویش توجه بکند، دقت بکند. به این معنا تفکر بکند. هی میشکافد این را، هی صد پارهاش میکند، صد قسمش میکند، صد زاویه مطلب را پردازش میکند. البته خب این هم باز با آن چیزی که ما در مورد امام میگوییم متفاوت است دیگر. علم امام باز اشراف است. از همین است. علم امام حضور محض است. هیچ چیز دیگری نمیخواهد. اینجا یک پردههایی از فاصله بین این مجتهد و آن مطلب تفصیلی هست. یعنی کانهو انگار باز برایش منکشف میشود. یک نحو تعبیر علم اینجا صادق است، در مورد امام به یک معنا اصلاً تعبیر علم بعد از علم به این معنا صادق نیست. التفات. البته احوالات عارضه بر علم جدید برای امام. این نکته مهم است، امام به واسطه آن علم جدید بعد از التفات که حالا تعبیر علم صادق است، احوالاتی که به صورت طبیعی و تکوینی خدای متعال برای این علم جدید قرار داده، الا و الخشوع و عرض کنم که مثلاً یک جایی ملتهب میشود. حضرت فرمود: «امروز به کتاب جفر و رمل نگاه میکردم. کتاب جفر را نگاه میکردم، احوال غیبت امام زمان را مثلاً دیدم، بی تاب شده بودم.» همان تعابیر «سیدی غیبتک نفرانی» که امام صادق میگفتند اینجاست دیگر. این علمی است که مکنون در قلب امام، التفات به آن پیدا میکند. به هر حال این «ادنا توجهی» برای امام حاصل میشود.
خب اینجا بحث دیگری داریم که جلسه بعد واردش بشویم. آن هم این است که خدا در قرآن علم غیب را مخصوص خودش دانسته است. حالا با این باید چه بکنیم؟ ما امروز بحث کردیم ولی حالا انشاءالله بیشترش را فردا واردش خواهیم شد. و صلی الله علی سیدنا.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
امام حسین علیه السلام و آگاهی فرازمینی و فرازمانی
در حال بارگذاری نظرات...