متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. الحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمین. صلّی الله علی سیدنا و نبینا اَبوالقاسم محمّدٍ و آلِهِ الطّیِبینَ الطّاهِرینَ و لَعنَه اللهُ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعینَ مِنَ الان ِ اِلی قیامِ یَومِ الدّین.
البته در قرآن کریم آیاتی داریم که علم غیب را مخصوص ذات خدای متعال و منحصر در ساحت مقدس او قرار میدهد، ولی استثنایی که در آیه کریمه «عالمُ الغَیبِ فَلا یُظهِرُ عَلَی غَیبِهِ أَحَداً * إِلّا مَن ارتضی مِن رسولٍ» («دانای غیب است و هیچکس را بر غیب خود آگاه نمیسازد؛ جز رسولی که او را پسندیده باشد.») وجود دارد، نشان میدهد که اختصاص علم غیب به خدای متعال به این معناست که غیب را مستقل و از پیشِ خود، یعنی به ذات، کسی جز خدای متعال نمیداند؛ ولی ممکن است پیغمبران پسندیده، به تعلیم خدا، آن را بدانند و ممکن است پسندیدگان دیگر نیز به تعلیم پیغمبران آن را بدانند. چنانکه در بسیاری از روایات وارد است که پیغمبر و نیز هر امامی در آخرین لحظات زندگی خود، علم امامت را به امام پس از خود میسپارد.
در قرآن فرموده است: «اِنَّمَا الْغَیبُ لِلهِ». بله، در آیات دیگری میفرماید که «فلا یَعلَمُ الغَیبَ اِلّا هُوَ». فقط خداست که غیب را میداند. ولی یک آیه داریم در سوره مبارکه جن که میفرماید: «خدا عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا». غیب را به کسی اظهار نمیکند، کسی را بر غیبش اظهار نمیکند، یعنی کسی را ظاهر به معنای غلبه است، نه به معنای نمود و ظهور. فارسی به معنای نمود و ظهور، در فرهنگ قرآن به معنای غلبه است: «حَسبهُ الظّاهِرین، حَسبَهُ الظّاهِرین»؛ یعنی نمایان شدن غلبه کرده. «لیُظهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّهِ»؛ یعنی تا غلبه دهد آن را بر هر دینی. «ظهور» به معنای غلبه است، قالب نمیکند. پس ممکن است یک وقتهایی یک چیزهایی را از غیب نمایان اتفاقاً بکند برای افرادی. یا معنای غالبه یا یک صورتی غالبه. اینکه میفرماید: «لایظهر»، ممکن است کسانی اتفاقاً یک چیزهایی از غیب برایشان نمایان بشود، ولی غالب بر غیب نمیشوند وگرنه آن کسانی که در زندان بودند و مصاحبت سج را برای حضرت یوسف (ع) داشتند، آنها هم یک چیزی از غیب برایشان نمودار شد. بلکه خود عزیز مصر یک چیزی از غیب برایش نمودار شد در خوابی که دید، آن صورتی که نیاز به تعبیر و توصل خاصی بود و... ولی به هر حال یک روزنهای از غیب، و اینها از عالم شهادت که نیستش، که از عالم غیب است دیگر. دارد از یک چیزی از عالم غیب باخبر میشود. ممکن است چیزها نمایان بشود، ولی ظاهر بر غیب نمیشود. ولی خدای متعال همین را هم اینجا استثنا میکند، میفرماید: «مَن». بعضیها را ظاهر بر غیب میکنم.
اولاً قاعده بر این است که «لا یظهر علی غیبه احدا». کسی را ظاهر بر غیب نمیکنم، کسی سوار بر غیب نیست. آن هم دلایل متعدد دارد. یکیش این است که ما در حجاب ماده و در حجاب ناسوتیم. به مقتضای طبیعی این زندگی نمیتوانیم غالب بشویم بر عالم غیب. ما مغلوب عالم شهادتیم. ما در پس این حجاب... بله، بعد از مرگمان غالب بر عالم غیب میشویم، به مرتبه خودمان نفوذ پیدا میکنیم. تمام مراتب «علی غیبه» بر غیب خودش، به آن عوالم اصلی غیب میخورد، غیبالقیوب میخورد. برای همین هم تعبیرش خاصتر است. پس ظاهر نمیکند بر غیبش احدی را «اِلّا مَن ارتضا مِن رسولٍ»؛ مگر کسی که ارتضا داشته باشد از رسول. «ارتضا» افتعال است دیگر. افتعال هم متابعه است. متابعه افعال است. یک «ارضا» داریم، یک «ارتضا» داریم. یک کسی، کسی را راضی میکند، یک کسی هم راضی میشود. این «رضا»، راضیکنندگی را میپذیرد. رضایت، نه اینکه راضی خالی بشود ها، نه. در مقام پذیرش آن فعل دیگری است که میخواسته او را راضی کند، با اختیار؛ یعنی پذیرش با اختیار، نه صرف هر راضی شدنی در مقابل باب انفعالی که نفس پذیرش است. بله، این خودش با اختیار خودش را تسلیم کرده، سپرده، اعلام رضایت کرده. «ارتضا». چه کسی به غیب راه پیدا میکند؟ کسی که مرتضای درست ارتضا داشته باشد از رسول.
حالا این کسی که مرتضای از رسول است، سیاق این آیه دو پهلوست. یک معنایش این است که باید «مِن رسولان» باشد، بیانیه. باید ارتضا، الا و لابد «مِن رسولان» باشد. این مرتضی رسول است. فقط «الا من ارتضا مِن رسول». حتماً باید رسول باشد، مرتضایی که رسول هم هست. «مِن» بیانیه این است دیگر. این فلانی... بله، این مرتضایی که رسول است. خب پس، این «مِن» اگر این باشد، پس فقط رسولها هستند که به این مقام میرسند. غیر رسل به اینجا راه... تازه رسول مرتضا! باید هم رسول باشد، اولاً آن که ثابت، مرتضا هم باید باشد تا خدا او را بر غیب... لازم نیست رسول مرتضا باشد، رسول مرتضا... مرتضا، نه هر مرتضا رسول است، نه هر رسول... چه کسانی رسولند؟ رسولان مسابقهاند، ولی این عموم و خصوصاً توش هست دیگر. رسول اعم از مرتضا. مراد «مِن ارتضا» در اینجا فقط رس... مراد «مِن» رسولاناند، ولی مرتضا مراد از مرتضا رسول، یعنی این هر مرتضا... آیا هر رسولی هم مرتضا است؟ این فهمیده میشود از آیه. معنای مرتضایی که مطلق است، میشود رسول باشد و غیر رسول را مختص کند به یک مورد خاص. در اینجا دیگر خصوص مطلق برقرار باشد، ولی مطلقی که اینجا معنی مساوی میدهد، تحمل دارد. باید فکر کرد. به هر حال، این یک وجه از آیه است: «الا مَن ارتضی مِن رسول». کسی که مرتضا و رسول.
یک معنای دیگر هم دارد. معنای دومش این است که: «الا مَن ارتضی». که علامه جفت اینها را قبول دارد. «الا مَن ارتضی»؛ مگر کسی که مرتضا باشد. «مِن رسول». «فلا یظهر عَلَی غَیبِهِ اَحداً * الا مِن ارتضی». این کسی که مرتضا باشد، من او را به غیب خودم راه میدهم، ولی به واسطه رسولم. از رسولم ظاهر بر غیب میشود. مجاورت از رسول میگیرد و میآید، غلبهاش به غیب به واسطه رسول باید شروع بشود. معنوی بشود، یعنی از رسول باید شروع کند. «مِن» آن معنا را میتواند بدهد. ولی اینجا چون فاعل خدای متعال است... آره دیگر. «عَن رسولاً» میگیرد، روایت معنوی منظورم است دیگر. همچون فاعلش خدای متعال است. خدا ظاهر نمیکند بر غیبش کسی را. از آن کسی را از آن «احداً». استثنا شده «مَن ارتضی». و آن این «مِن رسول» است. ببینید، این بحث متعلق «مِن» اگر تو معنای اول متعلق «مِن» خود «ارتضا» است. تو معنای دوم متعلق «مِن» «یظهر احداً» است. تو «الا» که آمد، «یظهر مِن رسوله». «یظهر مِن ارتضا مِن رسوله». اظهار میکند مرتضا را از رسول. اظهار میکند به واسطه رسول. اظهار میکند. شاید معنای سببیت هم به یک نحو توش نهفته باشد. سبب رسول به واسطه صلاحیت... خیلی نه. به واسطه را باید چطور بگوییم؟ مادرش «مِن» واسطه میدهد. مجوازت واسطهگری به واسطه رسول، مجاورت از این تجاوز میکند به آن. این خیلی معنای واسطه نمیدهد که این واسطه آن باشد. نه. از این عبور کرد، رفت به آن. وساطت نهفته است. «مِن رسول». به واسطه رسول ظاهرش میکنم بر غیب. «مُغنی» هست اینجا. ظرفیت معنوی «فی رسوله»، ظرف و ظرفیت معنوی «فی». یعنی قرآن در این ظرف ریخته شده، از اینجا باید صادر بشود. پانزدهم تا... ابتدایی، باید تبعی، چهارمیش تعدیل پژوهش، بدل حیات دنیا، ششمش «قست قلوبهم مِن ذکر الله»، افزایش مرادف «بأی یَذرون مِن طرف خفی»، هشتمیش این یکم به بار میخورد دیگر. بر «رسول الله»، مرتضا به رسول، واسطه. معنوی وساطت توش هست. نهمیش مواضع «مِن»، دهمیش مرادف «رُبّما علا فصله»، «و الله صلح غایت»، چهاردهمش تنصیص بر عموم، پانزدهم ترکیب استحسانات بر اساس استحسان از آیات قرآن. یعنی حتی به استعمال لغت عرب هم کار نداشته، همه را از قرآن... قرآن چه گفته، نه اینکه خودت رفتی قرآن یک فهمی کردی بعد آمده گفته که این اصلاً معنای... این یک مشکل روشی ما تو این بحثِ داشتن زاویهای بهش نگاه... پس این نشان میدهد که آقا اگر کسی مرتضا شد، با این معنای دوم، مرتضا اعم از رسول میشود. و بعضی از مرتضاها را داریم که رسولند، بعضی از مرتضاها هم هستند که به واسطه رسول به غیب دسترسی پیدا میکنند. خب این نکته اول. دست اولیای الهی به واسطه «من رسول» را هم تو همان معنای رسول گرفتن. آره، رسول به معنای پیغمبر است. اینجا باید آمد روی خود کلمه مرتضا. حالا چه کسی محل رضایت... آیات قرآن را باید در این زمینه بررسی کرد.
خب، یکیش خود همین آیات سوره مبارکه فجر. «یا اَیَتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّةُ * ارجِعی اِلی رَبِّکَ راضیَهً مَرضِیَّةً». نفس مطمئنه، مرتضا مرضیه. یا اگر کسی به نفس مطمئنه رسید، خدای متعال غیب را برایش اظهار خواهد... او را ظاهر بر غیب خواهد کرد. به آیات دیگری که داریم: «رَضِیَ اللهُ عَنهُمْ وَ رَضُوا عَنهُ». آیات دیگری در قرآن. قید وقتی میآید این است که توصیفی باشد، توصیف میکند. واسطهای که فرمودید باشد باز یک فایدهای دارد اینجا. نه خب، روی مبنای استعمال مشترک در اکثر از معنا، هر دو تای اینها هست، بلکه بیشتر از اینها هم هست. ممکن است خود کلمه رسول را هم به شما توسعه بدهیم. علامه در بحثهای اصولی، چون این مبنا را قبول نکردهاند، ولی چرا سخت است، نپذیرفتن سخت است بعد. ولی تو بحثهای تفسیریشان به حمله شایع خیلی استفاده... خیلی عوض محل کتابی دارد مرحوم خراسانی، اگر اشتباه نکنم «هزارة القین عن العین فی استعمال المشترک فی المعنیین». شاگرد آخوند بوده. آخوند هم قبول نداشته. میگوید من این جزوه را دادم به آخوند که نپذیرفت، ولی یکی پذیرفت که «واحد کالعلّف» بود. آن هم کتاب اثبات میکند از لغوی که اصلاً آقای کاملاً شایع، کاملاً شایع. مثالهای خوبی: قلب بهرام. ما... را و قلب بهرام (دلش) هم به معنای مغلوب. کلمه بهرام برعکس قلب بهرام. چه میشود؟ مارا میشود. صنعت ایهام نباید با آن خلط بشود. کنایه به یک معنای دیگر میزنی. آن احساس از کلمه یک معنای دیگری اراده کرد. ولی اینجا از یک کلمه دو تا معنا با هم اراده شد در همان لحظه. در لحظه دو تا، بلکه سه تا، بلکه ده تا. توی تفسیر، بیشتر تفسیر عمده آخوند هم شهر بزرگوارش تو با شوخی که مثلاً پاس گل داده مثلاً، حالا به این تعبیر نه، خیلی مؤدبانه گفتش که سر شوخی را خودش باز کرده. احتمال مشترک که میرسد میگوید که خب زیرآبش را میزند. بحث افنا دارد که نمیشود لفظ در من و فلان و فنا. بعد میرسد به این روایتی که قرآن هفت بطن دارد. حالا ایشان نمیدانم، شاید چون دیده بوده یک عدهای از این استفاده میکنند، گفته ضرورتی نداشت ایشان اصلاً استناد به این روایت بکند. استناد به این روایت نکرده. ایشان خواسته بگوید این روایت، بعضیها هم گفتند این روایت دلالت بر استعمال مشترک در یک معنا دارد، ولی دلالتی ندارد. خب، هفت... خدا خیرت بده. این دقیقاً کل بحث شما با همین یک دانه روایت میرود هوا. این از لفظ قرآن حامله این است. این بطنی که دارد قرار نیست باید نگاه بکنیم. «قُتِلَ الْاِنْسَانُ مَا اَکفَرَهُ»؛ یک لایه بطنی که میگوید «قُتِلَ الْاِنْسَانُ» تو سیاق مذمت، مرده باد انسان، چقدر کافر است. یک لایه بطنی و تحویلی که میآید جلو: «قُتِلَ الْاِنْسَانُ»، ای امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع)! «ما اکفر»؛ چه چیزی او را کافر کرده بود که کشتن، چه چیزی او را کافر کرده بود، کشته شد انسان، چه چیزی او را کافر کرده... «ما» استفهامیت. چه چیزی او را کافر کرده بود. آن یکی «مای» تعجب بود. اولی و افعل تعجب، این «مای» استفهام افعال. او «قتل» اول انشایی و مذمت، «قتل» دوم اخباری و متن. این همه هم تفاوت بطنی که از یک عبارت، از سر کوچک برنمیدارد بیاورد که همین عبارت میرود تو بطنش، وقتی تو بطن میرود کاملاً متناقض میشود با آن ظاهر اول. و این را زیاد داریم ما تو روایت تحویلی. یک چیزی که کاملاً سیاقش گاهی مذمت، میآید تو یک لایه باطنی کاملاً میشود مدح. یک چیزی که کاملاً سیاقش مدح، میآید تو یک لایه باطنی کاملاً میشود مذمت. اگر جلوتر برود که دیگر خیلی به چیزهای عجیب غریب... ابوالقاسم را مثلاً ۹۰ تا تحویلش میگوید. کشش نداشت یک بنده خدا داشت پرواز میکرد که قسیم الجنه و النار، او هم ابه، این هم فلانه. میشود ابوالقاسم. مثلاً به هر حال، اینها همه دلالت میکند؛ یعنی ما وقتی که... خارجه استعمال مشترک از چه جهت انسان کشته شود کافر شده، کفر وا میدار به خاطر اینش. باید کشته بشود. مرحله سوم خیلی از استادمان، خارج این را یک سال شاید گفت. حاج آقای مفیدی، اینکه لفظ و اینها که هیچی، آن که اصلاً واضحات است. ایشان رفت روی در عراق و چه میدانم، حرکات و لحن و صوت و یک چیزهایی... همه ظرفیت معنایی قرآن تو این قاعده نهفته است. شما این را بگیری دیگر اصلاً قرآن را و خیلی بیشتر از اینهاست. آن چیزی که توسعه واضحات در لغت اصلاً تیترهایی که میزنند: خبر مرگش. «وطن امروز» برای عبدالله ملک عبدالله سعودی. خبر مرگ که خواسته بودندش سفارت عربستان گفته بود آقا خبر مرگش دیگر این عبارت، عبارت توهینآمیز تو ایران. خبر مرگش، فن خبرنگاری دیگر اینجور ظرفیت معنایی را این شکلی منتقل میکند.
حالا این «مِن ارتضا مِن رسول» هم این شکلی است. هم «مِن ارتضا» که آن مرتضا هو رسول است، هم «مِن ارتضا» که این مرتضا متخذ مِن رسول است. جفت اینها معنا میشود. و آن مرتضا هم که باز مراتب دارد خودش. بعضیها مرتضایی که خدا از فعل او راضی باشد، از ذات او راضی باشد. اینها هم هست. «مِن رسولان». «مِن رسولان»ی باشد بیواسطه از رسول گرفته یا با واسطه از رسول گرفته. «بسط الانبیا، علما نام رسولان». اینها مگر مرتضا شدند؟ آی بهجت هم میشود مرتضای مِن رسول؟ آیا تو روایت را خوانده، کلام پیغمبر را خوانده، رفته عمل کرده، مرتضا شده؟ او هم «یظهر علی غ...». سلمان، ولی «مِن رسولان» مباشرتم. او هم مرت... آن شهید یوسفالهی هم مثلاً چیزهایی از سر درمیآورد. او هم باز با واسطه. او هم یک مرتبه پایینتری مثلاً از مرتضا و به واسطه از رسول. تازه رسول او هم ممکن است علما باشند. تازه خودش هم سراغ آیه و روایت نرفت. به واسطه ورثه الانبیا در واقع گرفته که توسعه در خود لفظ رسول باشد. خیلی «من» عوض میشود؛ یعنی از آن ضیق ابتدایی در معنا که کلاً تنگ گرفته و هیچکس راه به غیب پیدا نمیکند به هیچ... نه. اتفاقاً برعکس میشود. روی این قاعده اگر بیایی، همه را میخواهم ظاهر بر غیب بکنم. بیایی تو روال مرتضا شدن، قشنگ مثلاً اینجا در را وا کردم برای آن کسی که مرتضاست که ظاهر بر غیب باشد. خب، این میشود. ما اگر بگوییم مصدر رسولان است، یعنی ائمه از آنها اتخاذ غیب میکنند. در حالی که روایات ما میگوید ائمه از دوگانه پیغمبر ما. معنای عامش سر جای خودش. هر کسی باید از رسول بگیرد، ولی به تناسب مقامشان، موقعیتشان، درجهشان. امامی که در مرتبه بالایی است، طبعاً از رسولی باید بگیرد که تو آن مرتبه باشد. پیغمبر اکرم رسول پایینتر، جایگاهش فرق میکند. مرتضا وسیع. آن رسول جایگاهش فرق... به هر حال، هر کسی یک واسطه رسول میخواهد. واضحات است دیگر. خود امیرالمؤمنین هم به واسطه رسول شده آگاه به او. ابواب از علوم و غیب روبروی امیرالمؤمنین گشود. روایت تو ارشاد شیخ مفید بود که دارد الفاون. از هر کدام از آن هزار باب، هزار باب دیگر. مردم، امت رسول فانی در رسول میشوند. از خود انبیا، حکومتهای دیگر بالاتر میشوند. یعنی شما میگویید که مثلاً فانیه در پیغمبری بشوند؟ آنقدر به مقام پیغمبر نزدیک میشوند؟ مقامات «مفیون فی» در واقع نسبت داده میشود به این امت فانی. افرادی که فانی... اولاً که آن دارد به ذات میگوید که کسی به غیر خود خدای متعال... میفرماید که «یظهر علی غیبهِ» اولاً «یظهر احداً». بعد «الا» که میآید، یعنی «یظهر علی غیبهِ مَن ارتضا رسول». راه میدهد به غیبش. بعد الان میفهمیم که هم آن پیغمبران پسندیده، هم پسندیدگان دیگر هم به تعلیم پیغمبران. این دو تا معنایی شد که عرض کرده بودیم که روایت هم دلالت بر این میکند که پیغمبر و هر امامی در آخرین لحظات زندگی خودش، علم امامت را به امام بعد از خودش...
از راه عقل، براهینی است که به موجب آنها امام (علیه السلام)، به حسب مقام نورانیت خود، کاملترین انسان عهد خود و مظهر تام اسماء و صفات خدایی و بالفعل به همه چیز عالم و به هر واقعه شخصی آشناست. و به حسب وجود عنصری خود، به هر سوی توجه کند برای وی حقایق روشن میشود. نظرشان را در باب کیفیت علم امام عملاً دارند. بله بله. از راه عقل، براهینی است. با براهینی داریم این را. به نحوی در مقدمه فروغ شهادت، شهادت مرحوم آیتالله سعادت پرور، بحث مقام نورانیت آنجا بسط داده شده. ما البته همان مقدمه فروغ شهادت را چند سال پیش مقایسه کردیم. ۱۰-۱۲ جلسه، شاید بیشتر بحث عالم نور، بحث مفصلی داشتیم چند سال پیش. آره، علم نور. اول از دستور مباحث دیگر شروع شد، بعد تو محرمش ۱۰ روز محرم بحث داشتیم، یا کمتر یادم است. مقدمه همین کتاب را مفصل صفحه... بحث مقام نورانیت آنجا کامل توضیح داده. و اینکه واسطه خلقت تمام موجودات، مقام نورانیت امام است. آره. البته بحث ایشان شاید عقلی بود، بیشتر ناظر به این بحث بود. ولی استدلال هم، فکر میکنم الان میفهمم که به واسطه براهین ثابت شده. حالا کجا این را بحث کرده علامه، الان جالب بود، بار اول میدیدم که شهودی است. محصول شهود عرفان نظری. خب، خیلی وقتها ناظر به استدلال هم هست. کتابش کتاب برای توجه به الفاظ نیست. عرفان نظری برای علم حصولی. متوجه به الفاظ کنم الفاظ کنم من شما را خواستم به علم حضوری برسانم. کتاب حالی. تعبیر ایشان این است. اصلاً سبک آثارش همین مدلی است. برای اینکه بخوانی، حالت عوض شود. ننوشتم برای اینکه بخوانی با این الفاظ آشنا بشوی. نه، تو الفاظ نیاوردم. اصلاً الفاظ عرفانی توش نیا... اگر اتفاقاً الفاظ عرفانی هم بوده، آوردم روی ادعیه و مطالب این شکلی که آن باز دوباره بیاید روی حالی. همش علم حضوری است. یعنی اینها کتابهای بالینی برای سالک برای اینکه هی ازش ارتزاق حال بکند. ایشان آثارش از این جهت واقعاً منحصر به فرد است. برای اینکه حالات سالک تقویت بشود، خیلی خوب است. کتابهای ایشان. انس با یک کتاب. واقعاً حال انسان را عوض میکند. همان پاسداران حریم عشقش واقعاً شورانگیز است. همین خود شرح دیوان حافظش هم واقعاً بسیار اثرگذار است. رحمتالله. به هر حال، با تغییر این براهین را نظر به اینکه به یک سلسله مسائل عقلی پیچیده متوقف و سطح آنها از سطح مقاله بالاتر است... به محل مخزنهای حال میدهد. حالا نمیدانم محل مخصوصش کجا بوده. من الان حضوری ذهن ندارم که علامه بحث مقام نورانیت را کجا توضیح... تو کدام کتاب... کدام بحث. حالا این هم اگر جستجو بشود تو آثار ایشان خوب است، پیدا بشود. بحث خوبی است که همین جا هم اگر فرصت میشد تو همین تیکه بحث میکردیم، خب خیلی خوب بود که رد نشویم ازش. به هر حال میفرمایند که به واسطه مقام نورانیت امام، کاملترین انسان عهد خودش، مظهر تام اسماء و صفات خدایی است. پس اولاً انسان کامل است. کاملترین انسان عهد خودش است. نه اینکه فقط این کامل است. کاملترین از انسانهای کامل دیگر هم داریم. ولی امام کاملترین انسان عهد خودش است و مظهر تام اسماء و صفات خدایی است. بالفعل به همه چیز عالم و به هر واقعه شخصی آشناست. این در واقع میشود مقام علم امام که از اینجا نشئت میگیرد. آره. بالفعل بالقوه نیست. حضوری دارد. یا اگر اراده کند میداند. آن اراده کند، التفات در واقع انتقال از قوه به فعل نیست. به واسطه اراده از قوه به فعل منتقل نمیشود. به واسطه اراده همان چیزی که بالفعل است بر او حاضر میشود. بالقوه میدان... همه چیز را بالفعل میداند. الان عالم است. نه اینکه به حسب کائن و آنچه که مثلاً به مرور بر او افزوده میشود. او را میگوییم آقا علم کامل دارد. دکتر شده. حالا مثلاً فقط پایاننامهاش مانده که بنویسد. به آن هم میگوییم دکتر. نه. این عالم بالفعل. ولی ممکن است حضور اشیا نزد ذهن او در لحظه او اراده نکرده حضور اینها را، توجه به اینها را... آن التفات در واقع مال این است. نه التفات برای آن حرکت از جهل به علم و تفکر که برای ما قوه است. به واسطه تفکر، به واسطه آن حرکت که از جهل به علم میشود و بالفعل میشود برای امام نیست. امام تفکر ندارد. امام حرکت ندارد. تفکر به معنای منطق از جهل به علم حرکت ندارد. امام در علم مستقر. امام عالم بالفعل. منافاتی دارد با علم امام که اگر ما بگوییم خب قائل بالفعل، به همین معنای حضوری تمام معلوم نزد امام حاضر است حتی بدون اینکه مثل ذهن ما نیاز به این داشته باشد که آن مفهوم را بیاورد جلوی ذهن. امام همین الان که شما در محضرش حاضرید، همه چیزها و ابعاد وجودی شما نزد امام حاضر است. برای اینکه امام علمش به عالم ما، عالمی جدای از اسماء و صفات که نداریم. عالم همین عالم است. یعنی فعل خدا. فعل خدا ظهور اسماء و صفات. اسماء و صفات کدام؟ ظهور ذات خداست. امام مستقر در شهود ذات است. اینی که گفته میشود به این توجه دارد، به آن توجه ندارد. دو تا توجه در عرض نیست که اگر خواست مثلاً به این توجه کند از آن یکی غافل میشود. به این توجه کند... نخیر. توجه در طول. امام آنقدر غرق در مظهر است که از مظهر فارغ. در عین حال غرق در مظهر است. غرق در مظهری است که همه مظاهر از اوست. از غرق در مبدأ مظاهر، این اشراف به همه مظاهر است. التفات ندارد. خیلی عادی دارد با من رفتار میکند. یک لحظه ملتفت میشود مثلاً من چه کارهام؟ بر فرض مثلاً توالیترین مرتبهای که شما از آن مرتبه تنزل پیدا کردی و تشعن پیدا کردی از... به آن مرحله امام توجه تام دارد. در واقع ماها فکر میکنیم که امام یعنی مثلاً یک کار مازادی باید بکند برای اینکه ملتفت بشود به یک نقطه خاصی. در حالی که برعکس، امام یک کار مادونی باید بکند تا ملتفت بشود به یک نقطه خاصی. تنزل باید بکند.
یک نکته قشنگ دیگر که اینجا هست و خیلی ازش غافلن، یادگاری بماند و بهش توجه داشته باشید، نکته خیلی مهمی است. متأسفانه خیلی مطلب. توجه عارف به خاطر اینکه عبور کرده است از تمثلات و از عالم مثال است که دیگر کشف برزخی ندارد. به برزخ دیگران احاطه ندارد و اخبار برزخی نمیکند. به این دلیل است و این را تنزل میبیند. تنازل نمیکند مگر به امر مگر به همین مطلب. عارف داستان شیر بعضیهاشان میگویند بعضی نمیگویند که مثلاً حالا نسبت به افراد اخباراتی میدهند. نسبت به افراد برای خودشان گاهی خود علامه مکاشفات داشته. میگوید آقا مثلاً امام صادق (ع) را دیدم، حضرت به من اینطور فرمودند. پسر دیدم اینطور خبری گفت. مثلاً خب اینها چیست؟ اولاً که یک بار دیگر باز یک بحثی بود در مورد خواب دیدن که اینها خواب میبینند یا نه. حاج آقا فرمودند که بله، خواب میبیند. عارف خواب هم میبیند. گاهی فرمودند که رحلت حاج آقا را حاج آقا، گفتم من خواب دیدم که دارم اذان میگویم و اینها فهمیدند که خود ایشان تعبیر کرد به اینکه من دیگر این کتاب از دنیا... عرض کردم عارف مگر خواب میبیند؟ کشف و اینها هم دارد؟ فرمودند بله، کشف هم دارد. گفتم به اراده و اختیار هم میرود سیر برزخی بکند مثلاً مهدی احوالات (ع)؟ فرمودند که تسلط دارد با عالم برزخ. ولی عارف یک چیز بر تمام رفتارهایش حاکم است. آن هم امر است، دستور است. اگر باشد این کارها را دستور نیست. دستوری باشد خب بعضیها اینها را نمیبینند، حمل میکنند بر اینکه این اصلاً عارف نیست. آقا! این اخبار غیبی تا اشتباه میگیرد، اشتباه گرفته، اشتباه گرفته. عارف همین است. ربطی ندارد که عارف که قرار نیستش که خودش را بند این کرده باشد که تو کدام اکبری هستی که این فارغ از... البته اینها قوت و ضعف هم دارد در مقام بقا، در مقام بقا. قوت و ضعف هم هست. بعضی وقتها آن جنبههای فنایی غالب است به عالم بقایی، به عالم اینجایی. البته آن بقا (بقا در فنا) ها، برگشت. نه بقا یعنی همان بقا در فنا. بماند تو فنایش. آن بقا در فنا کم کم کم کم همراه میشود با توجه به کثرات. لذا بازگشت به کثرات نیست. استلزام دارد با بازگشت به کثرات که به اشتباه گفته میشود بقا را فکر میکنیم یعنی بازگشت به کثرت. نه. بقا، بقای بر فنا. ولی آن وقتی بقای بر فنا کرد، استلزام به این دارد که بازگشت به کثرات میکند. اینش دیگر خیلی سخت است. آن خود فنا که پدر آدم را درمیآورد. اینش از او سختتر است که بازگشت به کثرات با حفظ آن فنا. این دیگر خیلی سخت است. نگه داشتن این فنا تو همه... حالا تعبیر ایشان باز این بود: زدن آن حال به همه چی. آن توجه به همه چی. اینکه آن فنای محض را و فقر محض را بزنی به همه هستی و حالا با همه هستی زندگی کنی، خیلی سخت است. این میشود آن در واقع بقا بر فنا و بازگشت به کثرات. تو همان شدت و ضعف. بعضیها حالشان یک جوری است که باز هم خیلی تو این بازگشت به کثرات پایین نمیآید. توجه به کثرات پیدا نمیکند. جنب و آنجاییشان غالبه به اکبر و محمد و زید و تقی کار ندارند. به برزخ این و آن و اینجور مسائل کار ندارند مگر به امر، مگر به توجه، مگر به دلیل، به ضرورت. لازم باشد یک ضرورت مهمی باشد که باید آنجا مثلاً توجه پیدا کنی. یک کاری باید بکند مثلاً بر فرض. این هم نکته مهمی است و اینکه مثلاً آقا این برزخ فلانی خبر دارد، ندارد. بله، الی ماشاءالله عرفا خوابی میبینند، میفهمند که فلانی در عذاب است. آقا تو مگر پرده از چشمت کنار نرفته؟ خواب دیدن دیگر معنا ندارد. تازه بعد ۲۰ سال فهمیدیم فلانی مثلاً در رنج است. بله، این پرده کنار رفته. اینها مظاهر فعلیه خدای متعال در عالم مثال است. این که خودش را این چیزها... نمیکند. به مظاهر کار ندارد. این رفته در مظهر، در مظهرند. از اسماء و صفات هم عبور کرده به ذات متوجه. بعد این بیاید به فعل توجه بکند کجا؟ دما. مقام نورانیت فرمودند که بعضی توفیق عیناً اگر یادم باشد خیلی اتفاق ویژه سال غریبه به این تعبیر که یک کسی خدا بهش عنایتی بکند با تمثلات ائمه در ارتباط باشد. خیلی نادرند افرادی که اینطور باشد و این خیلی مثلاً عنایت بزرگی است به کسی. ولی فناء در مقام نورانیت و زیارت در مقام نورانیت اصلاً عبور از این تمثلات ایراد تمثلات و اینها مثلاً امام رضا (ع)، امیرالمؤمنین (ع) در سیمای توسلی هر لحظه اراده بکند مثلاً میبیند. خیلی مقام... چیزی نیست در برابر توجه مقام نورانیت امام که شما دائماً فانیه در نورانیت امیرالمؤمنین (ع). دائماً امیرالمؤمنین (ع) در مقام نورانیت زیارت بکنید. خودش تنزل است. اعماق داستان که به لایه بالاتر که رفت از پایینی فارغ میشود. توحید افعالی وقتی داشت این مستلزم این است که فنا در مقام نورانیت امام هم دارد ولی برنمیگردد به اینجا ملتفت بشود مگر به امر مگر به ضرورت. حالا خدا خواسته که تو به این متوجه. از باب اینکه او را ببینی، کمال او را ببینی، اقرار بکنی به کمالات او و دلایل بسیار، دلایل شطایی که هست. خدای متعال گاهی برمیگرداند او را. عارف، حتی گاهی خدا دوست دارد عارف به خاطر ثواب کار بکند. ثواب که دیگر قدم اول است. خود خدا هم دوست دارد که آره، به خاطر ثواب کار بکند. برگرد. ایشان هم به خاطر ثوابش انجام میدهد. به من گفتند متوجه ثوابش میکنم. این کار را بکنی ثواب دارد. مثلاً ولایت یعنی همین دیگر. یعنی در چنگ خدا بودن. ولیّ الله یعنی کسی که از خود رهیده است. پاکباخته است. پاکباخته او دیگر اراده میکند برود بالا، بیاید پایین. اینجا باشد، آنجا باشد. به این جزئیات متوجه باشد، به آن کلیات متوجه. خب، مقام عرفا معمولاً اقتضا این را ندارد که خدای متعال آنها را ملتفت به همه این جزئیات و صغریات و امور فرعی و اینها بکند. برای اینکه در مقام هدایت به آن نحو نوعاً نیستند و توجهات توحیدیشان هم نوعاً منوط به این جزئیات نیست. مثلاً ما خبر داشته باشیم ساختار بدن مورچه مثلاً به چه کیفیت. کلمات امیرالمؤمنین (ع) در مورد طاووس. عارف قرار نیست که چون عارف است و مثلاً به فنا در ذات رسیده، اینها را هم بداند. مطالعه میکند اسبابش را. معمولاً خدا همینجوری قرار داده مطالعه و تحقیق و پژوهش. ولی امام چون امام است، ولایت تکوینی بر همین مورچه هم دارد. این مقام نورانیت و واسطه فیض که سبب علم میشود همین است. چون واسطه فیض همان دانهای است که در دهان مورچه قرار داده میشود، باید به جفت اینها احاطه داشته باشد. این دانه اصلاً تناسب با ساختار مورچه دارد. راف نیازش هست. نیازش دقیقاً چیست؟ ساختار فیزیولوژیکی بدنش چیست؟ دقیقاً چه مواد شیمیایی باید به این بدن برسد؟ این دارد آنها را یا ندارد؟ امام که واسطه فیض است. بعد تمام اینها را بداند. ولی عارف ولو واسطه فیض به یک معنا. یعنی فانی در واسطه فیض باشد، چون ولایت تکوینی ندارد به این موجودات. به این حضور ندارد که بداند مگر اراده خدا تعلق بگیرد، امر خدا تعلق بگیرد. عارف در هیچ مقامی نمیتواند ولایت تکوینی پیدا کند. به یک معنا ولایت تکوینی دارد به فنایی که در ولیّ مطلق دارد. ولایت تکوینی دارد ولی اعمال ولایت ندارد. در واقع این تفاوت این است. امام مأمور به اعمال ولایت است. عارف مأمور به اعمال ولایت نیست مگر در مواقع خاص. بعد به حسب همان جایی که مأمور میشود به اعمال ولایت، به حسب همان جا علم آن مسئله کامل برایش روشن میشود. آن حوزه مأموریتش علم کامل پیدا میکند. و صلی الله علی سیدنا محمد.
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. الحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمین. صلّی الله علی سیدنا و نبینا اَبوالقاسم محمّدٍ و آلِهِ الطّیِبینَ الطّاهِرینَ و لَعنَه اللهُ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعینَ مِنَ الان ِ اِلی قیامِ یَومِ الدّین.
البته در قرآن کریم آیاتی داریم که علم غیب را مخصوص ذات خدای متعال و منحصر در ساحت مقدس او قرار میدهد، ولی استثنایی که در آیه کریمه «عالمُ الغَیبِ فَلا یُظهِرُ عَلَی غَیبِهِ أَحَداً * إِلّا مَن ارتضی مِن رسولٍ» («دانای غیب است و هیچکس را بر غیب خود آگاه نمیسازد؛ جز رسولی که او را پسندیده باشد.») وجود دارد، نشان میدهد که اختصاص علم غیب به خدای متعال به این معناست که غیب را مستقل و از پیشِ خود، یعنی به ذات، کسی جز خدای متعال نمیداند؛ ولی ممکن است پیغمبران پسندیده، به تعلیم خدا، آن را بدانند و ممکن است پسندیدگان دیگر نیز به تعلیم پیغمبران آن را بدانند. چنانکه در بسیاری از روایات وارد است که پیغمبر و نیز هر امامی در آخرین لحظات زندگی خود، علم امامت را به امام پس از خود میسپارد.
در قرآن فرموده است: «اِنَّمَا الْغَیبُ لِلهِ». بله، در آیات دیگری میفرماید که «فلا یَعلَمُ الغَیبَ اِلّا هُوَ». فقط خداست که غیب را میداند. ولی یک آیه داریم در سوره مبارکه جن که میفرماید: «خدا عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا». غیب را به کسی اظهار نمیکند، کسی را بر غیبش اظهار نمیکند، یعنی کسی را ظاهر به معنای غلبه است، نه به معنای نمود و ظهور. فارسی به معنای نمود و ظهور، در فرهنگ قرآن به معنای غلبه است: «حَسبهُ الظّاهِرین، حَسبَهُ الظّاهِرین»؛ یعنی نمایان شدن غلبه کرده. «لیُظهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّهِ»؛ یعنی تا غلبه دهد آن را بر هر دینی. «ظهور» به معنای غلبه است، قالب نمیکند. پس ممکن است یک وقتهایی یک چیزهایی را از غیب نمایان اتفاقاً بکند برای افرادی. یا معنای غالبه یا یک صورتی غالبه. اینکه میفرماید: «لایظهر»، ممکن است کسانی اتفاقاً یک چیزهایی از غیب برایشان نمایان بشود، ولی غالب بر غیب نمیشوند وگرنه آن کسانی که در زندان بودند و مصاحبت سج را برای حضرت یوسف (ع) داشتند، آنها هم یک چیزی از غیب برایشان نمودار شد. بلکه خود عزیز مصر یک چیزی از غیب برایش نمودار شد در خوابی که دید، آن صورتی که نیاز به تعبیر و توصل خاصی بود و... ولی به هر حال یک روزنهای از غیب، و اینها از عالم شهادت که نیستش، که از عالم غیب است دیگر. دارد از یک چیزی از عالم غیب باخبر میشود. ممکن است چیزها نمایان بشود، ولی ظاهر بر غیب نمیشود. ولی خدای متعال همین را هم اینجا استثنا میکند، میفرماید: «مَن». بعضیها را ظاهر بر غیب میکنم.
اولاً قاعده بر این است که «لا یظهر علی غیبه احدا». کسی را ظاهر بر غیب نمیکنم، کسی سوار بر غیب نیست. آن هم دلایل متعدد دارد. یکیش این است که ما در حجاب ماده و در حجاب ناسوتیم. به مقتضای طبیعی این زندگی نمیتوانیم غالب بشویم بر عالم غیب. ما مغلوب عالم شهادتیم. ما در پس این حجاب... بله، بعد از مرگمان غالب بر عالم غیب میشویم، به مرتبه خودمان نفوذ پیدا میکنیم. تمام مراتب «علی غیبه» بر غیب خودش، به آن عوالم اصلی غیب میخورد، غیبالقیوب میخورد. برای همین هم تعبیرش خاصتر است. پس ظاهر نمیکند بر غیبش احدی را «اِلّا مَن ارتضا مِن رسولٍ»؛ مگر کسی که ارتضا داشته باشد از رسول. «ارتضا» افتعال است دیگر. افتعال هم متابعه است. متابعه افعال است. یک «ارضا» داریم، یک «ارتضا» داریم. یک کسی، کسی را راضی میکند، یک کسی هم راضی میشود. این «رضا»، راضیکنندگی را میپذیرد. رضایت، نه اینکه راضی خالی بشود ها، نه. در مقام پذیرش آن فعل دیگری است که میخواسته او را راضی کند، با اختیار؛ یعنی پذیرش با اختیار، نه صرف هر راضی شدنی در مقابل باب انفعالی که نفس پذیرش است. بله، این خودش با اختیار خودش را تسلیم کرده، سپرده، اعلام رضایت کرده. «ارتضا». چه کسی به غیب راه پیدا میکند؟ کسی که مرتضای درست ارتضا داشته باشد از رسول.
حالا این کسی که مرتضای از رسول است، سیاق این آیه دو پهلوست. یک معنایش این است که باید «مِن رسولان» باشد، بیانیه. باید ارتضا، الا و لابد «مِن رسولان» باشد. این مرتضی رسول است. فقط «الا من ارتضا مِن رسول». حتماً باید رسول باشد، مرتضایی که رسول هم هست. «مِن» بیانیه این است دیگر. این فلانی... بله، این مرتضایی که رسول است. خب پس، این «مِن» اگر این باشد، پس فقط رسولها هستند که به این مقام میرسند. غیر رسل به اینجا راه... تازه رسول مرتضا! باید هم رسول باشد، اولاً آن که ثابت، مرتضا هم باید باشد تا خدا او را بر غیب... لازم نیست رسول مرتضا باشد، رسول مرتضا... مرتضا، نه هر مرتضا رسول است، نه هر رسول... چه کسانی رسولند؟ رسولان مسابقهاند، ولی این عموم و خصوصاً توش هست دیگر. رسول اعم از مرتضا. مراد «مِن ارتضا» در اینجا فقط رس... مراد «مِن» رسولاناند، ولی مرتضا مراد از مرتضا رسول، یعنی این هر مرتضا... آیا هر رسولی هم مرتضا است؟ این فهمیده میشود از آیه. معنای مرتضایی که مطلق است، میشود رسول باشد و غیر رسول را مختص کند به یک مورد خاص. در اینجا دیگر خصوص مطلق برقرار باشد، ولی مطلقی که اینجا معنی مساوی میدهد، تحمل دارد. باید فکر کرد. به هر حال، این یک وجه از آیه است: «الا مَن ارتضی مِن رسول». کسی که مرتضا و رسول.
یک معنای دیگر هم دارد. معنای دومش این است که: «الا مَن ارتضی». که علامه جفت اینها را قبول دارد. «الا مَن ارتضی»؛ مگر کسی که مرتضا باشد. «مِن رسول». «فلا یظهر عَلَی غَیبِهِ اَحداً * الا مِن ارتضی». این کسی که مرتضا باشد، من او را به غیب خودم راه میدهم، ولی به واسطه رسولم. از رسولم ظاهر بر غیب میشود. مجاورت از رسول میگیرد و میآید، غلبهاش به غیب به واسطه رسول باید شروع بشود. معنوی بشود، یعنی از رسول باید شروع کند. «مِن» آن معنا را میتواند بدهد. ولی اینجا چون فاعل خدای متعال است... آره دیگر. «عَن رسولاً» میگیرد، روایت معنوی منظورم است دیگر. همچون فاعلش خدای متعال است. خدا ظاهر نمیکند بر غیبش کسی را. از آن کسی را از آن «احداً». استثنا شده «مَن ارتضی». و آن این «مِن رسول» است. ببینید، این بحث متعلق «مِن» اگر تو معنای اول متعلق «مِن» خود «ارتضا» است. تو معنای دوم متعلق «مِن» «یظهر احداً» است. تو «الا» که آمد، «یظهر مِن رسوله». «یظهر مِن ارتضا مِن رسوله». اظهار میکند مرتضا را از رسول. اظهار میکند به واسطه رسول. اظهار میکند. شاید معنای سببیت هم به یک نحو توش نهفته باشد. سبب رسول به واسطه صلاحیت... خیلی نه. به واسطه را باید چطور بگوییم؟ مادرش «مِن» واسطه میدهد. مجوازت واسطهگری به واسطه رسول، مجاورت از این تجاوز میکند به آن. این خیلی معنای واسطه نمیدهد که این واسطه آن باشد. نه. از این عبور کرد، رفت به آن. وساطت نهفته است. «مِن رسول». به واسطه رسول ظاهرش میکنم بر غیب. «مُغنی» هست اینجا. ظرفیت معنوی «فی رسوله»، ظرف و ظرفیت معنوی «فی». یعنی قرآن در این ظرف ریخته شده، از اینجا باید صادر بشود. پانزدهم تا... ابتدایی، باید تبعی، چهارمیش تعدیل پژوهش، بدل حیات دنیا، ششمش «قست قلوبهم مِن ذکر الله»، افزایش مرادف «بأی یَذرون مِن طرف خفی»، هشتمیش این یکم به بار میخورد دیگر. بر «رسول الله»، مرتضا به رسول، واسطه. معنوی وساطت توش هست. نهمیش مواضع «مِن»، دهمیش مرادف «رُبّما علا فصله»، «و الله صلح غایت»، چهاردهمش تنصیص بر عموم، پانزدهم ترکیب استحسانات بر اساس استحسان از آیات قرآن. یعنی حتی به استعمال لغت عرب هم کار نداشته، همه را از قرآن... قرآن چه گفته، نه اینکه خودت رفتی قرآن یک فهمی کردی بعد آمده گفته که این اصلاً معنای... این یک مشکل روشی ما تو این بحثِ داشتن زاویهای بهش نگاه... پس این نشان میدهد که آقا اگر کسی مرتضا شد، با این معنای دوم، مرتضا اعم از رسول میشود. و بعضی از مرتضاها را داریم که رسولند، بعضی از مرتضاها هم هستند که به واسطه رسول به غیب دسترسی پیدا میکنند. خب این نکته اول. دست اولیای الهی به واسطه «من رسول» را هم تو همان معنای رسول گرفتن. آره، رسول به معنای پیغمبر است. اینجا باید آمد روی خود کلمه مرتضا. حالا چه کسی محل رضایت... آیات قرآن را باید در این زمینه بررسی کرد.
خب، یکیش خود همین آیات سوره مبارکه فجر. «یا اَیَتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّةُ * ارجِعی اِلی رَبِّکَ راضیَهً مَرضِیَّةً». نفس مطمئنه، مرتضا مرضیه. یا اگر کسی به نفس مطمئنه رسید، خدای متعال غیب را برایش اظهار خواهد... او را ظاهر بر غیب خواهد کرد. به آیات دیگری که داریم: «رَضِیَ اللهُ عَنهُمْ وَ رَضُوا عَنهُ». آیات دیگری در قرآن. قید وقتی میآید این است که توصیفی باشد، توصیف میکند. واسطهای که فرمودید باشد باز یک فایدهای دارد اینجا. نه خب، روی مبنای استعمال مشترک در اکثر از معنا، هر دو تای اینها هست، بلکه بیشتر از اینها هم هست. ممکن است خود کلمه رسول را هم به شما توسعه بدهیم. علامه در بحثهای اصولی، چون این مبنا را قبول نکردهاند، ولی چرا سخت است، نپذیرفتن سخت است بعد. ولی تو بحثهای تفسیریشان به حمله شایع خیلی استفاده... خیلی عوض محل کتابی دارد مرحوم خراسانی، اگر اشتباه نکنم «هزارة القین عن العین فی استعمال المشترک فی المعنیین». شاگرد آخوند بوده. آخوند هم قبول نداشته. میگوید من این جزوه را دادم به آخوند که نپذیرفت، ولی یکی پذیرفت که «واحد کالعلّف» بود. آن هم کتاب اثبات میکند از لغوی که اصلاً آقای کاملاً شایع، کاملاً شایع. مثالهای خوبی: قلب بهرام. ما... را و قلب بهرام (دلش) هم به معنای مغلوب. کلمه بهرام برعکس قلب بهرام. چه میشود؟ مارا میشود. صنعت ایهام نباید با آن خلط بشود. کنایه به یک معنای دیگر میزنی. آن احساس از کلمه یک معنای دیگری اراده کرد. ولی اینجا از یک کلمه دو تا معنا با هم اراده شد در همان لحظه. در لحظه دو تا، بلکه سه تا، بلکه ده تا. توی تفسیر، بیشتر تفسیر عمده آخوند هم شهر بزرگوارش تو با شوخی که مثلاً پاس گل داده مثلاً، حالا به این تعبیر نه، خیلی مؤدبانه گفتش که سر شوخی را خودش باز کرده. احتمال مشترک که میرسد میگوید که خب زیرآبش را میزند. بحث افنا دارد که نمیشود لفظ در من و فلان و فنا. بعد میرسد به این روایتی که قرآن هفت بطن دارد. حالا ایشان نمیدانم، شاید چون دیده بوده یک عدهای از این استفاده میکنند، گفته ضرورتی نداشت ایشان اصلاً استناد به این روایت بکند. استناد به این روایت نکرده. ایشان خواسته بگوید این روایت، بعضیها هم گفتند این روایت دلالت بر استعمال مشترک در یک معنا دارد، ولی دلالتی ندارد. خب، هفت... خدا خیرت بده. این دقیقاً کل بحث شما با همین یک دانه روایت میرود هوا. این از لفظ قرآن حامله این است. این بطنی که دارد قرار نیست باید نگاه بکنیم. «قُتِلَ الْاِنْسَانُ مَا اَکفَرَهُ»؛ یک لایه بطنی که میگوید «قُتِلَ الْاِنْسَانُ» تو سیاق مذمت، مرده باد انسان، چقدر کافر است. یک لایه بطنی و تحویلی که میآید جلو: «قُتِلَ الْاِنْسَانُ»، ای امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع)! «ما اکفر»؛ چه چیزی او را کافر کرده بود که کشتن، چه چیزی او را کافر کرده بود، کشته شد انسان، چه چیزی او را کافر کرده... «ما» استفهامیت. چه چیزی او را کافر کرده بود. آن یکی «مای» تعجب بود. اولی و افعل تعجب، این «مای» استفهام افعال. او «قتل» اول انشایی و مذمت، «قتل» دوم اخباری و متن. این همه هم تفاوت بطنی که از یک عبارت، از سر کوچک برنمیدارد بیاورد که همین عبارت میرود تو بطنش، وقتی تو بطن میرود کاملاً متناقض میشود با آن ظاهر اول. و این را زیاد داریم ما تو روایت تحویلی. یک چیزی که کاملاً سیاقش گاهی مذمت، میآید تو یک لایه باطنی کاملاً میشود مدح. یک چیزی که کاملاً سیاقش مدح، میآید تو یک لایه باطنی کاملاً میشود مذمت. اگر جلوتر برود که دیگر خیلی به چیزهای عجیب غریب... ابوالقاسم را مثلاً ۹۰ تا تحویلش میگوید. کشش نداشت یک بنده خدا داشت پرواز میکرد که قسیم الجنه و النار، او هم ابه، این هم فلانه. میشود ابوالقاسم. مثلاً به هر حال، اینها همه دلالت میکند؛ یعنی ما وقتی که... خارجه استعمال مشترک از چه جهت انسان کشته شود کافر شده، کفر وا میدار به خاطر اینش. باید کشته بشود. مرحله سوم خیلی از استادمان، خارج این را یک سال شاید گفت. حاج آقای مفیدی، اینکه لفظ و اینها که هیچی، آن که اصلاً واضحات است. ایشان رفت روی در عراق و چه میدانم، حرکات و لحن و صوت و یک چیزهایی... همه ظرفیت معنایی قرآن تو این قاعده نهفته است. شما این را بگیری دیگر اصلاً قرآن را و خیلی بیشتر از اینهاست. آن چیزی که توسعه واضحات در لغت اصلاً تیترهایی که میزنند: خبر مرگش. «وطن امروز» برای عبدالله ملک عبدالله سعودی. خبر مرگ که خواسته بودندش سفارت عربستان گفته بود آقا خبر مرگش دیگر این عبارت، عبارت توهینآمیز تو ایران. خبر مرگش، فن خبرنگاری دیگر اینجور ظرفیت معنایی را این شکلی منتقل میکند.
حالا این «مِن ارتضا مِن رسول» هم این شکلی است. هم «مِن ارتضا» که آن مرتضا هو رسول است، هم «مِن ارتضا» که این مرتضا متخذ مِن رسول است. جفت اینها معنا میشود. و آن مرتضا هم که باز مراتب دارد خودش. بعضیها مرتضایی که خدا از فعل او راضی باشد، از ذات او راضی باشد. اینها هم هست. «مِن رسولان». «مِن رسولان»ی باشد بیواسطه از رسول گرفته یا با واسطه از رسول گرفته. «بسط الانبیا، علما نام رسولان». اینها مگر مرتضا شدند؟ آی بهجت هم میشود مرتضای مِن رسول؟ آیا تو روایت را خوانده، کلام پیغمبر را خوانده، رفته عمل کرده، مرتضا شده؟ او هم «یظهر علی غ...». سلمان، ولی «مِن رسولان» مباشرتم. او هم مرت... آن شهید یوسفالهی هم مثلاً چیزهایی از سر درمیآورد. او هم باز با واسطه. او هم یک مرتبه پایینتری مثلاً از مرتضا و به واسطه از رسول. تازه رسول او هم ممکن است علما باشند. تازه خودش هم سراغ آیه و روایت نرفت. به واسطه ورثه الانبیا در واقع گرفته که توسعه در خود لفظ رسول باشد. خیلی «من» عوض میشود؛ یعنی از آن ضیق ابتدایی در معنا که کلاً تنگ گرفته و هیچکس راه به غیب پیدا نمیکند به هیچ... نه. اتفاقاً برعکس میشود. روی این قاعده اگر بیایی، همه را میخواهم ظاهر بر غیب بکنم. بیایی تو روال مرتضا شدن، قشنگ مثلاً اینجا در را وا کردم برای آن کسی که مرتضاست که ظاهر بر غیب باشد. خب، این میشود. ما اگر بگوییم مصدر رسولان است، یعنی ائمه از آنها اتخاذ غیب میکنند. در حالی که روایات ما میگوید ائمه از دوگانه پیغمبر ما. معنای عامش سر جای خودش. هر کسی باید از رسول بگیرد، ولی به تناسب مقامشان، موقعیتشان، درجهشان. امامی که در مرتبه بالایی است، طبعاً از رسولی باید بگیرد که تو آن مرتبه باشد. پیغمبر اکرم رسول پایینتر، جایگاهش فرق میکند. مرتضا وسیع. آن رسول جایگاهش فرق... به هر حال، هر کسی یک واسطه رسول میخواهد. واضحات است دیگر. خود امیرالمؤمنین هم به واسطه رسول شده آگاه به او. ابواب از علوم و غیب روبروی امیرالمؤمنین گشود. روایت تو ارشاد شیخ مفید بود که دارد الفاون. از هر کدام از آن هزار باب، هزار باب دیگر. مردم، امت رسول فانی در رسول میشوند. از خود انبیا، حکومتهای دیگر بالاتر میشوند. یعنی شما میگویید که مثلاً فانیه در پیغمبری بشوند؟ آنقدر به مقام پیغمبر نزدیک میشوند؟ مقامات «مفیون فی» در واقع نسبت داده میشود به این امت فانی. افرادی که فانی... اولاً که آن دارد به ذات میگوید که کسی به غیر خود خدای متعال... میفرماید که «یظهر علی غیبهِ» اولاً «یظهر احداً». بعد «الا» که میآید، یعنی «یظهر علی غیبهِ مَن ارتضا رسول». راه میدهد به غیبش. بعد الان میفهمیم که هم آن پیغمبران پسندیده، هم پسندیدگان دیگر هم به تعلیم پیغمبران. این دو تا معنایی شد که عرض کرده بودیم که روایت هم دلالت بر این میکند که پیغمبر و هر امامی در آخرین لحظات زندگی خودش، علم امامت را به امام بعد از خودش...
از راه عقل، براهینی است که به موجب آنها امام (علیه السلام)، به حسب مقام نورانیت خود، کاملترین انسان عهد خود و مظهر تام اسماء و صفات خدایی و بالفعل به همه چیز عالم و به هر واقعه شخصی آشناست. و به حسب وجود عنصری خود، به هر سوی توجه کند برای وی حقایق روشن میشود. نظرشان را در باب کیفیت علم امام عملاً دارند. بله بله. از راه عقل، براهینی است. با براهینی داریم این را. به نحوی در مقدمه فروغ شهادت، شهادت مرحوم آیتالله سعادت پرور، بحث مقام نورانیت آنجا بسط داده شده. ما البته همان مقدمه فروغ شهادت را چند سال پیش مقایسه کردیم. ۱۰-۱۲ جلسه، شاید بیشتر بحث عالم نور، بحث مفصلی داشتیم چند سال پیش. آره، علم نور. اول از دستور مباحث دیگر شروع شد، بعد تو محرمش ۱۰ روز محرم بحث داشتیم، یا کمتر یادم است. مقدمه همین کتاب را مفصل صفحه... بحث مقام نورانیت آنجا کامل توضیح داده. و اینکه واسطه خلقت تمام موجودات، مقام نورانیت امام است. آره. البته بحث ایشان شاید عقلی بود، بیشتر ناظر به این بحث بود. ولی استدلال هم، فکر میکنم الان میفهمم که به واسطه براهین ثابت شده. حالا کجا این را بحث کرده علامه، الان جالب بود، بار اول میدیدم که شهودی است. محصول شهود عرفان نظری. خب، خیلی وقتها ناظر به استدلال هم هست. کتابش کتاب برای توجه به الفاظ نیست. عرفان نظری برای علم حصولی. متوجه به الفاظ کنم الفاظ کنم من شما را خواستم به علم حضوری برسانم. کتاب حالی. تعبیر ایشان این است. اصلاً سبک آثارش همین مدلی است. برای اینکه بخوانی، حالت عوض شود. ننوشتم برای اینکه بخوانی با این الفاظ آشنا بشوی. نه، تو الفاظ نیاوردم. اصلاً الفاظ عرفانی توش نیا... اگر اتفاقاً الفاظ عرفانی هم بوده، آوردم روی ادعیه و مطالب این شکلی که آن باز دوباره بیاید روی حالی. همش علم حضوری است. یعنی اینها کتابهای بالینی برای سالک برای اینکه هی ازش ارتزاق حال بکند. ایشان آثارش از این جهت واقعاً منحصر به فرد است. برای اینکه حالات سالک تقویت بشود، خیلی خوب است. کتابهای ایشان. انس با یک کتاب. واقعاً حال انسان را عوض میکند. همان پاسداران حریم عشقش واقعاً شورانگیز است. همین خود شرح دیوان حافظش هم واقعاً بسیار اثرگذار است. رحمتالله. به هر حال، با تغییر این براهین را نظر به اینکه به یک سلسله مسائل عقلی پیچیده متوقف و سطح آنها از سطح مقاله بالاتر است... به محل مخزنهای حال میدهد. حالا نمیدانم محل مخصوصش کجا بوده. من الان حضوری ذهن ندارم که علامه بحث مقام نورانیت را کجا توضیح... تو کدام کتاب... کدام بحث. حالا این هم اگر جستجو بشود تو آثار ایشان خوب است، پیدا بشود. بحث خوبی است که همین جا هم اگر فرصت میشد تو همین تیکه بحث میکردیم، خب خیلی خوب بود که رد نشویم ازش. به هر حال میفرمایند که به واسطه مقام نورانیت امام، کاملترین انسان عهد خودش، مظهر تام اسماء و صفات خدایی است. پس اولاً انسان کامل است. کاملترین انسان عهد خودش است. نه اینکه فقط این کامل است. کاملترین از انسانهای کامل دیگر هم داریم. ولی امام کاملترین انسان عهد خودش است و مظهر تام اسماء و صفات خدایی است. بالفعل به همه چیز عالم و به هر واقعه شخصی آشناست. این در واقع میشود مقام علم امام که از اینجا نشئت میگیرد. آره. بالفعل بالقوه نیست. حضوری دارد. یا اگر اراده کند میداند. آن اراده کند، التفات در واقع انتقال از قوه به فعل نیست. به واسطه اراده از قوه به فعل منتقل نمیشود. به واسطه اراده همان چیزی که بالفعل است بر او حاضر میشود. بالقوه میدان... همه چیز را بالفعل میداند. الان عالم است. نه اینکه به حسب کائن و آنچه که مثلاً به مرور بر او افزوده میشود. او را میگوییم آقا علم کامل دارد. دکتر شده. حالا مثلاً فقط پایاننامهاش مانده که بنویسد. به آن هم میگوییم دکتر. نه. این عالم بالفعل. ولی ممکن است حضور اشیا نزد ذهن او در لحظه او اراده نکرده حضور اینها را، توجه به اینها را... آن التفات در واقع مال این است. نه التفات برای آن حرکت از جهل به علم و تفکر که برای ما قوه است. به واسطه تفکر، به واسطه آن حرکت که از جهل به علم میشود و بالفعل میشود برای امام نیست. امام تفکر ندارد. امام حرکت ندارد. تفکر به معنای منطق از جهل به علم حرکت ندارد. امام در علم مستقر. امام عالم بالفعل. منافاتی دارد با علم امام که اگر ما بگوییم خب قائل بالفعل، به همین معنای حضوری تمام معلوم نزد امام حاضر است حتی بدون اینکه مثل ذهن ما نیاز به این داشته باشد که آن مفهوم را بیاورد جلوی ذهن. امام همین الان که شما در محضرش حاضرید، همه چیزها و ابعاد وجودی شما نزد امام حاضر است. برای اینکه امام علمش به عالم ما، عالمی جدای از اسماء و صفات که نداریم. عالم همین عالم است. یعنی فعل خدا. فعل خدا ظهور اسماء و صفات. اسماء و صفات کدام؟ ظهور ذات خداست. امام مستقر در شهود ذات است. اینی که گفته میشود به این توجه دارد، به آن توجه ندارد. دو تا توجه در عرض نیست که اگر خواست مثلاً به این توجه کند از آن یکی غافل میشود. به این توجه کند... نخیر. توجه در طول. امام آنقدر غرق در مظهر است که از مظهر فارغ. در عین حال غرق در مظهر است. غرق در مظهری است که همه مظاهر از اوست. از غرق در مبدأ مظاهر، این اشراف به همه مظاهر است. التفات ندارد. خیلی عادی دارد با من رفتار میکند. یک لحظه ملتفت میشود مثلاً من چه کارهام؟ بر فرض مثلاً توالیترین مرتبهای که شما از آن مرتبه تنزل پیدا کردی و تشعن پیدا کردی از... به آن مرحله امام توجه تام دارد. در واقع ماها فکر میکنیم که امام یعنی مثلاً یک کار مازادی باید بکند برای اینکه ملتفت بشود به یک نقطه خاصی. در حالی که برعکس، امام یک کار مادونی باید بکند تا ملتفت بشود به یک نقطه خاصی. تنزل باید بکند.
یک نکته قشنگ دیگر که اینجا هست و خیلی ازش غافلن، یادگاری بماند و بهش توجه داشته باشید، نکته خیلی مهمی است. متأسفانه خیلی مطلب. توجه عارف به خاطر اینکه عبور کرده است از تمثلات و از عالم مثال است که دیگر کشف برزخی ندارد. به برزخ دیگران احاطه ندارد و اخبار برزخی نمیکند. به این دلیل است و این را تنزل میبیند. تنازل نمیکند مگر به امر مگر به همین مطلب. عارف داستان شیر بعضیهاشان میگویند بعضی نمیگویند که مثلاً حالا نسبت به افراد اخباراتی میدهند. نسبت به افراد برای خودشان گاهی خود علامه مکاشفات داشته. میگوید آقا مثلاً امام صادق (ع) را دیدم، حضرت به من اینطور فرمودند. پسر دیدم اینطور خبری گفت. مثلاً خب اینها چیست؟ اولاً که یک بار دیگر باز یک بحثی بود در مورد خواب دیدن که اینها خواب میبینند یا نه. حاج آقا فرمودند که بله، خواب میبیند. عارف خواب هم میبیند. گاهی فرمودند که رحلت حاج آقا را حاج آقا، گفتم من خواب دیدم که دارم اذان میگویم و اینها فهمیدند که خود ایشان تعبیر کرد به اینکه من دیگر این کتاب از دنیا... عرض کردم عارف مگر خواب میبیند؟ کشف و اینها هم دارد؟ فرمودند بله، کشف هم دارد. گفتم به اراده و اختیار هم میرود سیر برزخی بکند مثلاً مهدی احوالات (ع)؟ فرمودند که تسلط دارد با عالم برزخ. ولی عارف یک چیز بر تمام رفتارهایش حاکم است. آن هم امر است، دستور است. اگر باشد این کارها را دستور نیست. دستوری باشد خب بعضیها اینها را نمیبینند، حمل میکنند بر اینکه این اصلاً عارف نیست. آقا! این اخبار غیبی تا اشتباه میگیرد، اشتباه گرفته، اشتباه گرفته. عارف همین است. ربطی ندارد که عارف که قرار نیستش که خودش را بند این کرده باشد که تو کدام اکبری هستی که این فارغ از... البته اینها قوت و ضعف هم دارد در مقام بقا، در مقام بقا. قوت و ضعف هم هست. بعضی وقتها آن جنبههای فنایی غالب است به عالم بقایی، به عالم اینجایی. البته آن بقا (بقا در فنا) ها، برگشت. نه بقا یعنی همان بقا در فنا. بماند تو فنایش. آن بقا در فنا کم کم کم کم همراه میشود با توجه به کثرات. لذا بازگشت به کثرات نیست. استلزام دارد با بازگشت به کثرات که به اشتباه گفته میشود بقا را فکر میکنیم یعنی بازگشت به کثرت. نه. بقا، بقای بر فنا. ولی آن وقتی بقای بر فنا کرد، استلزام به این دارد که بازگشت به کثرات میکند. اینش دیگر خیلی سخت است. آن خود فنا که پدر آدم را درمیآورد. اینش از او سختتر است که بازگشت به کثرات با حفظ آن فنا. این دیگر خیلی سخت است. نگه داشتن این فنا تو همه... حالا تعبیر ایشان باز این بود: زدن آن حال به همه چی. آن توجه به همه چی. اینکه آن فنای محض را و فقر محض را بزنی به همه هستی و حالا با همه هستی زندگی کنی، خیلی سخت است. این میشود آن در واقع بقا بر فنا و بازگشت به کثرات. تو همان شدت و ضعف. بعضیها حالشان یک جوری است که باز هم خیلی تو این بازگشت به کثرات پایین نمیآید. توجه به کثرات پیدا نمیکند. جنب و آنجاییشان غالبه به اکبر و محمد و زید و تقی کار ندارند. به برزخ این و آن و اینجور مسائل کار ندارند مگر به امر، مگر به توجه، مگر به دلیل، به ضرورت. لازم باشد یک ضرورت مهمی باشد که باید آنجا مثلاً توجه پیدا کنی. یک کاری باید بکند مثلاً بر فرض. این هم نکته مهمی است و اینکه مثلاً آقا این برزخ فلانی خبر دارد، ندارد. بله، الی ماشاءالله عرفا خوابی میبینند، میفهمند که فلانی در عذاب است. آقا تو مگر پرده از چشمت کنار نرفته؟ خواب دیدن دیگر معنا ندارد. تازه بعد ۲۰ سال فهمیدیم فلانی مثلاً در رنج است. بله، این پرده کنار رفته. اینها مظاهر فعلیه خدای متعال در عالم مثال است. این که خودش را این چیزها... نمیکند. به مظاهر کار ندارد. این رفته در مظهر، در مظهرند. از اسماء و صفات هم عبور کرده به ذات متوجه. بعد این بیاید به فعل توجه بکند کجا؟ دما. مقام نورانیت فرمودند که بعضی توفیق عیناً اگر یادم باشد خیلی اتفاق ویژه سال غریبه به این تعبیر که یک کسی خدا بهش عنایتی بکند با تمثلات ائمه در ارتباط باشد. خیلی نادرند افرادی که اینطور باشد و این خیلی مثلاً عنایت بزرگی است به کسی. ولی فناء در مقام نورانیت و زیارت در مقام نورانیت اصلاً عبور از این تمثلات ایراد تمثلات و اینها مثلاً امام رضا (ع)، امیرالمؤمنین (ع) در سیمای توسلی هر لحظه اراده بکند مثلاً میبیند. خیلی مقام... چیزی نیست در برابر توجه مقام نورانیت امام که شما دائماً فانیه در نورانیت امیرالمؤمنین (ع). دائماً امیرالمؤمنین (ع) در مقام نورانیت زیارت بکنید. خودش تنزل است. اعماق داستان که به لایه بالاتر که رفت از پایینی فارغ میشود. توحید افعالی وقتی داشت این مستلزم این است که فنا در مقام نورانیت امام هم دارد ولی برنمیگردد به اینجا ملتفت بشود مگر به امر مگر به ضرورت. حالا خدا خواسته که تو به این متوجه. از باب اینکه او را ببینی، کمال او را ببینی، اقرار بکنی به کمالات او و دلایل بسیار، دلایل شطایی که هست. خدای متعال گاهی برمیگرداند او را. عارف، حتی گاهی خدا دوست دارد عارف به خاطر ثواب کار بکند. ثواب که دیگر قدم اول است. خود خدا هم دوست دارد که آره، به خاطر ثواب کار بکند. برگرد. ایشان هم به خاطر ثوابش انجام میدهد. به من گفتند متوجه ثوابش میکنم. این کار را بکنی ثواب دارد. مثلاً ولایت یعنی همین دیگر. یعنی در چنگ خدا بودن. ولیّ الله یعنی کسی که از خود رهیده است. پاکباخته است. پاکباخته او دیگر اراده میکند برود بالا، بیاید پایین. اینجا باشد، آنجا باشد. به این جزئیات متوجه باشد، به آن کلیات متوجه. خب، مقام عرفا معمولاً اقتضا این را ندارد که خدای متعال آنها را ملتفت به همه این جزئیات و صغریات و امور فرعی و اینها بکند. برای اینکه در مقام هدایت به آن نحو نوعاً نیستند و توجهات توحیدیشان هم نوعاً منوط به این جزئیات نیست. مثلاً ما خبر داشته باشیم ساختار بدن مورچه مثلاً به چه کیفیت. کلمات امیرالمؤمنین (ع) در مورد طاووس. عارف قرار نیست که چون عارف است و مثلاً به فنا در ذات رسیده، اینها را هم بداند. مطالعه میکند اسبابش را. معمولاً خدا همینجوری قرار داده مطالعه و تحقیق و پژوهش. ولی امام چون امام است، ولایت تکوینی بر همین مورچه هم دارد. این مقام نورانیت و واسطه فیض که سبب علم میشود همین است. چون واسطه فیض همان دانهای است که در دهان مورچه قرار داده میشود، باید به جفت اینها احاطه داشته باشد. این دانه اصلاً تناسب با ساختار مورچه دارد. راف نیازش هست. نیازش دقیقاً چیست؟ ساختار فیزیولوژیکی بدنش چیست؟ دقیقاً چه مواد شیمیایی باید به این بدن برسد؟ این دارد آنها را یا ندارد؟ امام که واسطه فیض است. بعد تمام اینها را بداند. ولی عارف ولو واسطه فیض به یک معنا. یعنی فانی در واسطه فیض باشد، چون ولایت تکوینی ندارد به این موجودات. به این حضور ندارد که بداند مگر اراده خدا تعلق بگیرد، امر خدا تعلق بگیرد. عارف در هیچ مقامی نمیتواند ولایت تکوینی پیدا کند. به یک معنا ولایت تکوینی دارد به فنایی که در ولیّ مطلق دارد. ولایت تکوینی دارد ولی اعمال ولایت ندارد. در واقع این تفاوت این است. امام مأمور به اعمال ولایت است. عارف مأمور به اعمال ولایت نیست مگر در مواقع خاص. بعد به حسب همان جایی که مأمور میشود به اعمال ولایت، به حسب همان جا علم آن مسئله کامل برایش روشن میشود. آن حوزه مأموریتش علم کامل پیدا میکند. و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
امام حسین علیه السلام و آگاهی فرازمینی و فرازمانی
در حال بارگذاری نظرات...