توحید در قرآن

جلسه اول

00:46:22
51

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
ان‌شاءالله قراری با دوستان خواهیم داشت که عنوان آن «توحید در قرآن» است و به مرور آیات توحیدی قرآن می‌پردازیم. هرچند که قرآن تماماً توحید است و همه‌ی آیات قرآن، آیات توحیدی هستند، اما برخی از آیات، ناظر به بیانی عمیق‌تر نسبت به مسائل توحیدی‌اند؛ مانند آیات ابتدایی سوره مبارکه حدید، آیات پایانی سوره مبارکه حشر، آیت‌الکرسی، سوره توحید و آیات دیگری که در قرآن در سوره‌های مختلف داریم و بسیار دقیق هستند. بیان قرآن هم بیانی است که از هر بیان محتوایی جذاب‌تر، شیواتر، اثرگذارتر و دقیق‌تر است؛ و خب، جای این مباحث در بحث‌های توحیدی و قرآنی خالی است.
قبل از اینکه به آیات خاص ورود پیدا کنیم، یک بحث اجمالی را مرحوم علامه طباطبایی در جلد ۶ تفسیر المیزان ارائه داده‌اند. البته می‌شود یک ترم کامل روی همین چند سطر و سه‌چهار صفحه بحث کرد، ولی خب حالا می‌خواهیم اجمالاً مروری داشته باشیم. خیلی عمیق و نکته‌دار است. در جلد ۶، صفحه ۸۶، مبحث « کلامٌ فی معنی التوحید فی القرآن» مطرح شده است. اگر تفسیر المیزان (نرم‌افزار علامه طباطبایی) را در گوشی خود دارید، می‌توانید در بخش تفاسیر، جلد ۶، صفحه ۸۶ را بیاورید. اگر هم آیه‌ای می‌خواهیم پیدا کنیم، سوره مائده، آیات ۶۸ و ۸۶ به مناسبت نکته «ان الله ثالث ثلاثه» است که از آن بحث‌های خیلی قشنگ کلامی است که قرآن اتفاقاً ناظر به مسیحیت مطرح می‌کند.
سلام علیکم! صفحه ۸۶، ۸۰ تا نود و فکر کنم یک باید باشد. حالا شما می‌توانید در ترجمه بزنید که یک بحث جدا دارد و یک بخش روایی هم در کنارش هست. همین «کلامٌ فی معنی التوحید»؛ آنجا روایتی را از امیرالمؤمنین می‌آورند و روایات را می‌آورد و همینو بحث می‌کند. باز نکاتی را ذیل روایت می‌گوید. عکس‌های خیلی که آن‌هم باز طولانی‌تر است (بحث‌های رواییشان طولانی‌تر است). بعد باز یک بحث تاریخی بعدش دارند. بعد بحث روایی که این‌ها همین به درد همین بحث‌های کلامی و این‌ها که شما مدنظرتان هم هست، حالا ببینیم چقدر می‌توانیم پیش برویم.
«کلامٌ فی معنی التوحید فی القرآن». می‌فرماید که «لا یرتاب الباحث المتعمق...» اشکال که مشکلی با عربیش که نداریم؟ اگر متن برایتان سخت است، من عربی‌هایش را نخوانم و فقط ترجمه‌ای را که به ذهنم می‌رسد، بگویم. باشد. دچار شک نمی‌شود. حالا من سعی می‌کنم قاطی بگویم و خیلی متمرکز متن عربی نباشم تا وقت خیلی گرفته نشود. شک نمی‌کند با حس متعمد کسی که در این مباحث ورود دارد و عمق دارد در معارف کلیه، شکی در این ندارد که مسئله توحید از مسائلی است که غور در آن از همه‌جا بعیدتر است؛ یعنی عمقش انتها ندارد و هرچه جلوتر بروی، بسیار ژرف است.
تصور و ادراکش از همه سخت‌تر است؛ برای اینکه هرچیزی یک نمونه جزئی دارد. شما گلابی را تصور می‌کنی، سیب را تصور می‌کنی، انسان را تصور می‌کنی، خانه را تصور می‌کنی... به‌هرحال، از دریچه یک امر جزئی، کلی‌اش را تصور می‌کنی. و اینجا قوه وهم که ادراک جزئیات می‌کند و معانی جزئیه را می‌آورد، به همراه قوه خیال که صورت اشیاء را در تصور شما ایجاد می‌کند، این دو زمینه ساز می‌شوند برای اینکه عقل شما بتواند کلی را تصور بکند. خدای متعال، نه وهم شما کاربرد دارد، نه خیال شما؛ چون نه خدای متعال جزئی است. خدا جزئی نیست. جالب است که در بحث‌های منطقی فلسفی، خدا را مثال می‌آورند هم برای امر جزئی و هم برای کلی. هر دوتاش مثال است. «الله»، «الله» را مثال برای جزئی می‌زنند. بعد «واجب‌الوجود» مثال برای کلی است. انگار مثلاً ما دو تا داریم: یک «الله» و یک «واجب‌الوجود». بامزه است. حالا عرض کنم خدمت شما که قوه وهم شما اینجا هیچ دریافتی ندارد و هیچ کمکی به شما نخواهد کرد؛ برای اینکه هیچ ادراک جزئی نسبت به خدا نیست. هیچ خیال شما هم هیچ کاربردی ندارد؛ برای اینکه هیچ صورتی از خدای متعال ندارد. البته به یک معنا، عقل هم اینجا کاربرد ندارد که حالا باید بحث شود. به‌هرحال، پس از حیث تصور و ادراک، از همه این‌ها سخت‌تر است.
«أَعْصَلُهَا» را معضل می‌گویند. معضل درست است، یعنی از جهت حلش، معضل. حالا ما می‌گوییم معضل. یک معضل بزرگی است که حل نمی‌شود. چرا؟ به خاطر اینکه آن برجستگی‌ها، ارتفاع کعبه‌ها (کعب یعنی برجستگی)، برجستگی‌هایش ارتفاع دارد از مسائل عامی، عامه، عامه، عامی. از این مسائل روزانه‌ای که عوام مطرح می‌کنند؛ دلار و ارز و مذاکره. از این‌ها نیست مسئله توحید که با این جور چیزها بخواهی شما تصور کنی و بفهمی. از چیزهایی که افهام بهش می‌رسد. از قضایای متداوله‌ای که نفوس باهاش الفت دارد و قلوب این‌ها را می‌شناسد، توحید از این جنس نیست. بلکه اتفاقاً این مسائل روزمره حجاب توست. نه تنها توحید از این جنس نیست، بلکه برای فهمیدن توحید باید از این جنس بیایی بیرون. از این‌ها باید عبور کنی.
و «ما هذا شأنه»؛ چیزی که وضعش این است، عقول در ادراکش مختلف است و در تصدیق به آن مختلف‌اند؛ چون تنوع فکری اینجا هست. تنوع فکری که فطرت انسان بر آن است، یعنی انسان مفتور بر آن است. از جهت اینکه افراد انسان مختلف‌اند، هم از جهت بنیه جسمی... این‌ها خیلی توش نکته است به فکر کردن. بنیه جسمی افراد روزی است که بعضی‌ها قدرت ادراکی و فکری‌شان، مزاجی و این‌ها، بعضی ضعیف‌ترند، بعضی قوی‌تر. بعضی مزاج‌ها اصلاً به بحث‌های فلسفی اصلاً... می‌میرند بندگان خدا، مریض می‌شوند. وارد بحث‌های فلسفی این‌ها بشوند سم است. نمی‌فهمند یا تحملش را ندارند. جفتش است. نمی‌فهمند. چرا؟ بعضی وقت‌ها لزوماً این نیست که چیزی که انسان فهمیده را تحمل نمی‌کند، معمولاً برعکس. آن چیزی که نفهمیده را تحمل نمی‌کند.
خدمتتان عرض کنم که آره، بعضی وقت‌ها انسان یک چیزی را فهمیده، ولی ظرفیت نگه داشتنش در قوه ادراکش را ندارد. یا مثلاً تحمل لوازمش و تبعاتش را مثلاً ندارد. گاهی هم نه، یعنی آن عدم تحملش، خودش سبب نفهمیدن بعضی مزاج‌ها اصلاً کلی‌نگری نمی‌توانند داشته باشند. مزاج‌های سودایی خیلی افکار خودشان (خیلی فکر)... آره، وسواس فکری خیلی وقت‌ها پیدا می‌کنند و خدا ان‌شاءالله کمک بکند همه آن‌هایی که گرفتار می‌شوند در افکار. خیلی فکر و خیال زیاد می‌کند. فکر و خیال زیاد، از بچه‌های قدیم مشکات، علی خادم، خانم ملت، اردوی بچه‌های مشکات مشهد. اسنپ گرفته خانه بریم. راننده سودایی است. بغلت نشسته، یک دستی بهش بزن، بگو فکر و خیال زیاد داری. آره، خیلی بچه‌ی شوخ و خوشمزه‌ای. خلاصه اینجوری است. خب، این مزاجی که این شکلی است و قوه وهم به‌شدت پرکار است. این اصلاً نمی‌تواند. می‌خواهد ادراک کلیات بکند و این‌ها که خب، بعضی جاها این مزاج بیشتر است و لذا تبعاتش را هم نشان می‌دهد که در برخورد با بحث‌های عقلی و این‌ها، بعضی شهرها ببینید که واکنششان چه شکلی است. بعضی جاها مثل تهران و این‌ها که مثلاً مزاج‌ها معمولاً گرم‌تر است. تهران مهد فلسفه بود. معمولاً فلاسفه بزرگ مال تهران بودند. خیلی حوزه فلسفی تهران حوزه بسیار قوی بوده در مدرسه مروی، در حدی که فلاسفه درس می‌دهند یا درس می‌گرفتند. آقای حسن‌زاده، آقای جوادی هم تهران درس فلسفه گرفته بودند. این‌ها بالاخره دخالت دارد. بعضی‌ها بنیه جسمی‌شان اجازه نمی‌دهد اصلاً در این مباحث ورود پیدا کنند. آن قدرت فکری نیست.
«و ذا ذلک الی اختلاف اعضاء الادراک فی اعمالها» و به‌هرحال این باعث می‌شود که فهم این‌ها با مزاج‌های مختلفی که دارند، ظرفیت‌ها و بنیه‌های مختلفی که دارند، متفاوت می‌شود فهمشان، تعقلشان؛ «من حیث الحدث و البلاده» (حدت و بلاده. بعضی تیزترند، بعضی کندترند، بعضی کندذهن). «خنگی خودمان» با کیفیت کم کیفیت استقامت و انحراف. الان ما با خارجی‌ها در قم درس داریم. قشنگ در ملل مختلف این تفاوت‌ها دیده می‌شود. حالا نمی‌خواهم اشاره بکنم. کشورهای مختلف، مناطق مختلف، آفریقایی‌ها، آسیایی‌ها، آسیای شرقی، آسیای غربی، اروپا. قشنگ دیده می‌شود تفاوت‌های این‌ها با همدیگر. در خود اروپا، جنوب اروپا و شمال اروپا. مثلاً ایتالیا و اسپانیا و این‌ها خب، جنوب اروپا گرم است. شمال اروپا، اسکاندیناوی سرد. شما قشنگ تفاوت‌ها را می‌بینید در فلاسفه‌شان. فلاسفه یا انگلیسی بودند، فرانسه، اسپانیا (مال جنوب بوده). آلمان از خیلی باید گرم باشد. آلمان که جنوب نیست. فکر می‌کنم مرکز اروپا می‌شود. از جهت چیزشان هم سرد است اتفاقاً. مزاجشان هم معمولاً سرد است. آن فلسفه هم اتفاقاً فلسفه جزئی‌نگر تشکیکی خدشه‌کن به بدیهیات و این‌هاست. گاهی این شکلی است. اسمش هم فلسفه است. کیفیتش و استقامت و انحراف این‌ها بالاخره در افراد دخیل است. این‌ها نکات مهمی است. ما امروز صاف شروع می‌کنیم. بابا! افراد متنوع‌اند. لذا قرآن بیانش در مباحث توحیدی کاملاً متنوع است. بعضی وقت‌ها کاملاً روی مثال‌های ابتدایی بحث‌های توحیدی را عرضه کرده‌اند. جواب‌های اهل بیت این شکلی بوده. گفت: خدا می‌تواند؟ پرسید: خدا می‌تواند زمین را در یک توپ قرار دهد؟ به بعضی‌ها حضرت پاسخ فلسفی دادند. به یکی هم برگشتند فرمودند که: به آسمان نگاه کن. حضرت فرمودند: خب، دیدی؟ خدا بزرگ‌تر از زمین تو را کوچک‌تر از توپ قرار داد. زمین و آسمان را در چشم تو قرار داد.
بعضی وقت‌ها بیان کاملاً ابتدایی، سطحی و عمومی است که معمولاً آیات توحیدی قرآن این شکلی است. «بیت الذی اطعمه من جوع و آمنهم من خوف». رب هذا البیت. چه شکلی تفسیر کردی؟ بابا جون! ولی یک جاهایی هم شما ببینید آیه خیلی سنگین است، خیلی سنگین. بعضی از آیات واقعاً، هرکی گفت من فلسفه را قبول ندارم، این آیه را بکوب در صورتش. حقی هم نداری هیچ اصطلاح عقلی‌ای استفاده کنی. سایت‌های تفکیکی‌ها این‌قدر خوشگل می‌گویند که این اول است از حیث نمی‌دانم مثلاً خالقیت، آخر مالکیت. امیرالمؤمنین که اول بود از حیث ایمان، آخر بود از حیث وصایت. گوشه‌ای تحویلش می‌کنم. بعد به فلاسفه و عرفا می‌گویند این‌ها تحویل عربی... تحویل می‌کند، ملاصدرا تحویل می‌کند. متنی این‌ها دقیقاً تحویل فی و قرآن تقریر کرده این اختلاف را در مواردی از آیات کریمه. پس اصل اینکه مخاطبین متنوع‌اند، لذا بحث بیان توحیدی قرآن باید در اختلاف سطوح باشد. نکته بسیار مهمی است، خیلی مهم. شما حق نداری هر آیه‌ای از قرآن را در هر سطحی به هر سطحی از مخاطبین ارائه بدهی. باید دسته‌بندی شود، سطح‌بندی شود. قرآن گفته: «یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ انما یتذکر اولولو الالباب»؛ «اولوالالباب» را جدا کرده، آن‌ها می‌فهمند. این حقایق مبلغی من العلم. یک سطح فهمشان فقط همین مسائل دنیایی است. دریافتشان و مبلغشان از علم، آنچه که بهش می‌رسند همین است. او معارف عمیق را هم شما اگر توانستی با یک نمود دنیایی بهش عرضه کنی می‌فهمد. خیلی می‌ری توی فضاهای عقلی و فلان و این‌ها. پس می‌زند.
پرستش و پرستش و نمی‌دانم عبودیت و خضوع و فنا و فلان. فنای کلیه. فناء در ذا. آیا این حالی که مجنون داشت نسبت به لیلی، می‌گوید: آقا! این خیلی قشنگ است. این را دوست دارم. فهمیدم. در سطح یک امر جزئی که وهم و خیال او بتواند شکار کند. تازه آن هم خیلی وهم و خیال نباید به کار بیفتد. یک چیز خیلی دیگر جلو دستی و قابل فکر... «فمال هولاء القوم لا یکادون یفقهون حدیثا». تفسیر می‌کردند در مورد اینکه فرق بین هدایت تکوینی و هدایت تشریعی و مسائل تکوینی و تشریعی تفاوتش در این آیه است که از خداست مسائل نسبت دادن اعمال ما به خدا تکویناً و تشریعاً. تکویناً به خدا نسبت داده می‌شود، نسبت داده نمی‌شود. این را بحث کردند و این‌ها. بعد فرمودند که این «لا یکادون یفقهون حدیثا» را در سوره کهف در مورد یأجوج و مأجوج هم گفته. کسی که این مسئله قرآنی را نفهمد، سطح فهمش چند وقت است. بعد یک آقایی در درس یک اشکالی کرد. خیلی مؤدبانه فرمودند که: «این همان است که قرآن فرمود: لا یکادون یفقهون». مستشکل را برد چسباند به یأجوج. برخوردار از آن قرافت عقلی و به قول ما هوش سرشار نبودند. هوش زیادی نداشتند که بخواهند این مسائل را بفهمند.
اینجوری می‌شود گفت: همه آیات قرآن برای در حد سطحش، مال همه است. در همین سوره توحید هم که سوره بسیار عمیق و سنگینی است. «لم یلد و لم یولد». خدا نگذارد. از آدم بحث ترکیب تجزیه است، اشتراک، تولد، انفصال. کلی مباحث عقلی دقیق دارد. شما همین آیه را اگر باز بکنید، چه عجایبی از توی این آیه درمی‌آید. لایه دارد، بطن دارد. و آیه ۷۵ همین سوره مبارکه مائده: «انظر کیف نبین لهم الا آیات». ظاهرترین مصادیق این اختلاف فهمی، اختلاف افهام مردم است. تلقی معنای توحید خدای متعال خیلی متفاوت است. یکی می‌شود آن عجوزه چرخ خیاطی‌اش را تکان می‌داد. آره تصورش از خدا این بود. «بدین العجائز». البته این هم عمق دارد. مولوی و دیگران، این هم تحویل کرده. خود روایت هم تحویل دارد. «بدین العجائز». عجائز یک معنایش همین عجوزه‌هاست. معنای ظاهرش این است که همین حرف‌های پیرزن‌ها را هم شما بگیرید. همین هم توحید است. «عجازو» یعنی المنقطعین. اما الله. آنی که عاجز است به عجز خودش درک حضوری دارد. «علیکم بدین العجائز فکونوا لکه عارفا و انسواک منحرف». بعد از چی؟ حبلی کمال انقطاع. این هم یک لایه. این هم درست است. این برای عموم، همینش خوب است. مفصل خوب است.
بعضی‌ها خیلی تولد مفصل دوست دارند، حتی علما. کد نمی‌توانم بدهم، چون کاملاً لو می‌رود. بابا! اینکه آیات آفاقی است. آیات آفاق دال بر توحید به حساب نمی‌آید. برای اینکه آیت الله، آیات آفاقی آخر در ظرف آیات انفسی اساساً تنها راه معرفت به معنای دقیقش انفسی است. «حتی یتبین» چی؟ «انه الحق». مجموعش برمی‌گردد به آیات آفاق انفسی. برخی خود انفسی. فقط آیات آفاقی که به توحید نمی‌رساند انسان را. بله، از آن شرک مطلق انسان را درمی‌آورد. نظام واحد دارد. اجمالاً یک خدای واحدی قبول داری. این هم حالا خدا این‌قدر کریم است که به این هم گفته توحید. «اکثرهم بالله مشرک»؛ اکثر مؤمنین بالله مشرک‌اند. یعنی اینایی که شما می‌گی که توحید نیستش که؟ سبحان الله! «اما یصرف لا عباد الله مخلصین». خدا تسبیح می‌کند خودش را از توصیف همه واصفون، غیر از مخلصون که توصیف این‌ها، توصیف خداست. جونم. فانی شدن. بحث‌های کلامی داریم. الان مثلاً داریم بحث‌های کلامی می‌کنیم.
پس فهم مردم در تلقی معنای توحید مختلف است به خاطر آن چیزی که آن تفاوت‌هایی که در فهمشان است. اختلاف عظیمی که دارند و نوسان وسیعی که دارند در تقریر مسئله وجود خدای متعال. اصلاً خیلی‌ها وجود را منفک از ماهیت نمی‌توانند تصور کنند. وجود داریم، یک ماهیت داریم. این مغزش می‌ترکد بنده خدا در این فلسفه. دیگر وقتی ذهن مادی‌گرا شد و انسش (حالا انس ماهان با ماده است). بعد دیگر این هر چقدر این بعد مادی‌گرایی انسان قوی‌تر بشود، اساساً هیچ درکی نسبت به ماورای ماده نمی‌تواند منو در حد تصور داشته باشد. خراب می‌شود. یا مثالی که باز خود علامه جاهای دیگر مطرح می‌کنند. مثال همان مورچه. می‌گوید شما یک قلم که گرفتید، یکی از رفقا می‌خواهد کارتون بسازد از آن. می‌گوید: یک قلم که گرفتید دارید می‌نویسید. مورچه وقتی می‌آید، وقتی می‌بیند چی می‌بیند؟ جوهر آبی دارد روی کاغذ می‌آید. یک جوهر آبی رودخانه می‌بیند. جوهر آبی. بعد خوب که تعمق بکند، اگر جایی دارد می‌ریزد. یک بالایی هست. قائم است بر این. از آنجا دارد می‌آید. خوب که تعمق بکند، دستی است. یک دستی قلم را گرفته. مورچه اول جوهر را دید و گفت به رفیقش گفت: ببین این خودکار، این قلم چکار دارد؟ «خرد تو آن را از بنان دید، کوته‌دیدگی باشد که یکی از خرد خیزد تو آن را دفتر چندمی؟»
عرض کنم خدمت شما که بعد می‌رسد به انگشت‌ها. و این انگشت‌ها می‌رسد به مچ و مچ می‌رسد به بازو. بازو می‌رسد به کتف انسان. و بعد برود به یک روح و کاری که تمدن غرب و فضای ماده که همه‌مان مشغول همین یک سیلاب آبی‌رنگی هستیم که خیلی هم خوشحالیم در این داریم غوطه‌وریم. این آن نیست. دور می‌شویم. برگردیم. صعود کنیم. بله. وقتی از آن نقطه عالی نگاه کردیم، آن وقت همه این را می‌توانیم. مظاهر. هر چقدر هم جزئی‌تر، عقب‌افتاده‌تر. منقطع. هرچه بیشتر دور بفرمایید. از صنایع نرم یا از مولوی. «یک مورکی بر کاغذی دید و قلم/گفت با موری دیگر، میراث چه عجایب!/نقش‌ها آن کلک کرد، همچو ریحان و چو سوسن زار و ورد/گفت هستم پیشه‌ور، نیم قلم/در فعل فرع است و اثر/گفت آن نور سیوم کز بازوست/لاغر زورش نقش همچنین می‌رفت بالا تا یکی مهتر نوران به تن/گفت کز صورت مبینید این هنر/چه بخواب و مرگ گردد بی‌خبر/صورت آمد چون لباس، چون عصا/جز به عقل و جان نه چون آمد نقش‌ها». بعد می‌رود جلو تا خود مولوی می‌گوید آن هم اشتباه کرد. ادراکاتی است که «کل ما تصور فهو به خلافه».
بحث رواییش را مطرح می‌کند، کلام امیرالمؤمنین. هرچه تصور شود، همین که تصور شد، تصور شدنش حاکی از این است که خدا نیست. «کمال الاخلاص نفی الصفات». بحث‌های اصلاً اخلاص به این است که برو متصف نبینی به صفات. آن کمال اخلاص. بله. این‌ها هم عرض حل توحید گرفتند. همین که این‌ها قائل به تثلیث نیستند در همان اهل کتاب. مؤمنون، مؤمنه پیدا می‌شود در اهل کتاب. چقدر خدا کریمه واقعاً. اهل کتاب می‌گوید تا بالاخره در این‌ها مؤمن پیدا می‌شود، ولی خب اکثرشان فاسق‌اند. یا «رهبانیتا. رهبانی. رهبانی ابتدوها. حق رعایت رحبانیتی گذاشتند. من نگفته بودم. خودشان گذاشتند. ولی همین هم لااقل تا آخر نبرده بودند جلو. خودشان گذاشته بودند. بدعت بود. ولی حالا بازم خوب بود، بازم خوب بود. همین که بالاخره می‌خواستند از عالم ماده تفکیکی جدایی پیدا کنند، همان هم خوب بود. ولی همان هم به جا نیاورده بودند مراعات را.
پس آقا جان! در مسئله وجود خدای متعال، بین این‌ها خیلی اختلاف است. فطرتشان، یک خدایی، همه قائل‌اند فطرتاً. اجمالاً همه یک چیزی را می‌گویند، ولی خب خیلی تفاوت بین ادراکات این‌ها. تازه در خود عرفا کلی تفاوت است به حسب هوششان و درکشان و استعدادشان. و اکثر عرفا نتوانستند مشاهداتشان را به بیان عقلی بیاورند. می‌گوید: «خسیسه بود که خدا به ملاصدرا داده». یک نظمی بدهد به بیان مشاهداتش. ملاصدرا برداشت این‌ها را بیان عقلی، به قرآنی بهش رفت. رفت به سمت تفسیر، ولی نتوانست رو متد تفسیری این‌ها را بگوید. ولی علامه طباطبایی همه آن‌ها را هم به بیان عقلیش گفت، هم به بیان قرآنی‌اش گفت. به الهام خفی و اشارت دقیقه. بالاخره آقا! فطرت همه الهام خفی و همه‌شان داده. تنقیص جناب ملاصدرا نباشد. آن انضباط تفسیر عرض می‌کنم از جهت تفسیری. مکتب هم واقعاً مفسر دخل مقدر باشد که وقتی جسارت به این بزرگوار نشده و اشاره دقیق، اشاره دقیقه‌ای دارد. فطرت همه آدم‌ها به توحید، ولی خب خیلی اختلاف در فقط «بلغ فهم آحاد من الانسان فی ذالک».
خیلی بحث‌های قشنگی می‌فرماید که فهم خیلی از مردم، آحادی از انسان، فهمشان به اینجا رسیده که «ان جعل الاوسان المتخذ». بت‌پرستی روی چه حسابی بوده؟ روی حساب همان ندای فطری بوده که انسان خدا دارد. اگر انسان وجوداً تمنای عشق‌بازی با خدا را نداشت، خضوع و خشوع و ابراز عبادت به خدا را نداشت، اگر خداشناس نبود، اجمالاً خداگرا نبود، اجمالاً که رو به بت نمی‌آورد. این همان میل فطری و کشش فطری است که در همه هست. آن بت‌هایی که ساخته می‌شد از خشب و حجارت، چوب و سنگ. حتی «من نو الاقد و طینت». معمولاً «من ابواب القنم». گاهی از کشک می‌ساختند، گاهی از گل می‌ساختند. با بول گوسفند درست می‌کردند. شریک می‌گرفتند برای خدا و قرین خدا می‌گرفتند و می‌پرستیدند. همان گونه که این‌ها خدا را می‌پرستیدند، ازش درخواست می‌کردند. همان گونه که این‌ها درخواست خضوع می‌کردند. همان گونه که این‌ها حالت عرفا را این‌ها در برابر بت‌هایشان، حسب ظاهر. این حافظ برای خدا می‌شود.
شعر جاهلیت زیاد بود دیگر. چقدر شعر برای بت‌ها. خب، این انسان اکتفا نمی‌کرد به این کار. و به جایی می‌رساندند که در همان عالم خیالشان، در زعمشان، بت‌ها را با خدا به جون هم می‌انداختند. یعنی غلبه می‌کرد این اصنام. «علیه تعالی اثنائه غلبه می‌کردند و قبل علیها و ترکه». این‌ها دیگر اقبال می‌کردند به این بت‌ها و آن خدا را ترک می‌کردند. غالب شده. این‌ها غالب شده‌اند به خدا. «الله خالق اقل الله الرحمن ای ما تدعو فله الاسماء». بحث فی‌الجمله. الله را قبول داشتند. حالا بحث سر اسم بود. الله الرحمن. در مرتبه ذات همه، حتی مشرکین، ثنویین و بت‌پرست‌ها و این‌ها همه در مرتبه ذات، خدا را واحد می‌دانستند. این در مراتب پایین‌ترش بود. عمده مسئله در ربوبیت خدای متعال تن به رؤیت نمی‌داد و «امر و امرها الا حوائجه و زله». این‌ها عمارت می‌دادند به بت‌ها برای اینکه در واقع حوائجشان را برطرف کنند. خدا را عزل می‌کردند، این‌ها را عمارت می‌دادند بر حوائج.
«انسان غصار ما یراه من الوجود له تعالی هو مثل ما یراحته التی» دیگر آدم. آن نهایت چیزی که این‌ها می‌فهمیدند در مورد وجود خدا همین بود. یک وجودی قائل بودند شبیه همان وجودی که خودشان داده بودند به این بت. او «خلقها انسان مثله». یا یک انسان یا خودش به دست خودش آفریده بود. یا انسان شبیه او به دستش. برای همین «کانوا یسبون له تعالی من صفت الوحده مثل ما یصفون به کل واحد». کلمات قشنگ حسابی عوض می‌شود. برای همین این‌ها اثبات می‌کردند برای خدا وحدت عددیه‌ای را که برای اصنام قائل بودند. این یکی، این یک بت. یک بت. وحدتی که دو برنمی‌دارد، سه برنمی‌دارد، چهار برنمی‌دارد. درباره کوچولو. کوچک‌ترین ابتدایی‌ترین مسئله‌ای که و «هی الوحده العددیه التی تتعلف من حل الاعداد». این وحدت عددیه که ازش اعداد درمی‌آید. این یکی است که در واقع در عرض قرار می‌گیرد با دو و سه و چهار و پنج. یا اگر هم در طول قرار می‌گیرد، دو بعدش می‌آید دو برمی‌دارد. شما ممکن است بگویی آقا مبدأ همه این‌ها یک است. وحدت عددیه می‌گویند مبدأ همه این‌هاست. حالا یا در عرض‌اند یا در طول. بالاخره این هم از او گرفته، ولی این هم یک چیزی است دیگر مستقل می‌شود. وحدت عددی آن یکی است که اعداد دیگر از او مستقل‌اند. دو برای دو بودنش وابسته به یک نیست، ولو شروعش از یک باشد. این‌ها بحث‌هایی است که اگر ببریم در فلسفه، بحث‌های کلامی مسیحیت و بحث‌های امروزی، می‌بینید از توی همین‌ها همه اختلاف که همه قائل به همین هستند دیگر. خدا بالاخره یکی است. نمی‌تواند غیر از این باشد. ولی دیگران هم هستند.
خود بنده و امثال بنده هم همین الان هم همین‌ایم. خدا ما را آفریده و همه این‌ها. آن نامحدودی را با این صرف یک ادراک تصوری عقل این‌ها درست نمی‌شود. یک درک حضوری نامحدودی را «منهم و قال الکافرون هذا ساحرون کذاب. اجل العالهة الهً واحدا». دروغ می‌آمده. همه آلهه را «جعل العاله اله واحدا». همه آلهه را کرده یک اله.
«ان هذا لشی آن اجاق». اجاق که همه را یکی کردیم. منظور چیست؟ یعنی آن‌ها فهمیده بودند وحدت غیرعددی ساحر کذاب آمده وحدت غیرعددی. همه این آلهه واحده. یک هند، یک هند، یعنی چی؟ امپلاتا. اوضا. اوضالات. نه، یعنی آن چیزی که شما به عنوان یک معبود از این درک می‌کنی و به خاطرش خضوع می‌کنی، به این آن، آن این مربوط یک چیز هست و جز یک نیست و این یک، یک عددی نیست. ساحر کذاب آمده به ما می‌گوید که این یکی نیست. اجاب عجیبم، نه اجاب. بعضی از این اعراب گیر داده بودند که شنیدید معروف است. یکی استهزا بود، یکی کبار بود، یکی هم اجاق بود. می‌گفتند آقا این‌ها کلمات مرسوم در زبان عربی نیست. چرا این پیغمبر ما بین کلماتو آورده. ما نمی‌گوییم این‌ها را. استفاده نمی‌کنیم. رئیس قبیله‌های عشایر بیرون از شهر و این‌ها در بیابان مهمان شد و بعد یادم است پیامبر وارد رفتند.
آمدند دوباره بلند عصبانی شد. بعد جلو جمع برگشت. کفار اجاب پیرمرد را مسخره کردی. عجب! «به هؤلاء کانوا یتلقاون دعوه القرآن الی التوحید دعوتیه». این‌ها تصورشان این است که قرآن هم می‌گوید خدا یکیه‌ای، همین وحدت عددیه خودمان است. اکبریم یکی، ممدم یکی، تقی‌ام یکی، اصغرم یکی. خدا هم یکی. یکی بود، یکی نبود. در عرض بقیه. یکی بود، یکی نبود بر مبنای وحدت عددیه بیان شده. معنا ندارد. چند تا. خب، یعنی چی؟ یکی نبود. خیلی دور از ذهن است. یعنی عرفانی. همین تعویلات که «قول تعالی و الهکم اله واحد». بله، واحد را در قرآن برای خدای متعال آورده. این واحدی است که باهاش نفی کرده ابدیت را. واحد آورده، ولی نه واحدی همراه با ابدیت. واحدی فوق عددیت. یکی است که عدد برنمی‌دارد. «الهکم اله واحد لا اله الا هو». «لا اله الا هو مخلصین له الدین». و غیر از این از آیاتی که دعوت می‌کند به اینکه آلهه کثیره را بگذارید کنار و وجهتان را بدهید به «لله الواحد». به «واحد الله واحد». بدهید به فرموده: «الهنا و الهکم واحد». و غیر از آن از آیاتی که دعوت دارد به رفاقت رافضی که خارجی زدم بیرون. کنار زدن مطرودن. طرد شده. کنار افتاده. کنار بزنید این تفرق در عبادت برای اله را. پس بزنید از آن جهت که هر امتی یا طایفه‌ای یا قبیله‌ای الهی اتخاذ می‌کرد که اختصاص داشت به خودش و خضوع نمی‌کرد برای اله آخرین. دیگر من دست نزن. نگاهم نکن به خدا. اللهم
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00