توحید در قرآن

جلسه دوم

00:50:01
46

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
در ادامه، مرحوم علامه طباطبایی می‌فرمایند که قرآن در تعلیم عالی خودش، وحدت عددیه را از "الهِ جلوَ ذِکرُه" نفی می‌کند. پس این وحدت، تمام نمی‌شود مگر به تمایز این واحد؛ آن واحد که محدودیتش، محدودیت واحد عددی است و به خاطر محدودیتش «یک» شده است؛ چون نمی‌توانسته «دو» باشد. «یک» بودنش در محدودیتش، نسبت به «دو» مقهور است. این واحد، قهّار است. لذا قرآن هر جا واحد گفته است – فکر می‌کنم با توجه به «قهار» شما دارید می‌گویید، قشنگ با توجه - قرآن هر جا گفته «واحد»، گفته «واحد قهار‌». «للهِ الواحد القهار».
محدود است دیگر. «دو» امکاناتی دارد، توانمندی‌هایی دارد، سهمی از معدود خودش دارد که «یک» آن سهم را ندارد. «یک» در وحدت عددی، «یک» از «دو» کمتر است؛ ولو مبدأ آن باشد، ولو «دو» به پشتوانه «یک» شده باشد. «دو» شهادت بدهد که «یک» نیست. آری. و جدای از «دو» و «یک»، مرزی است بین «یک» و «دو». جایی است که دیگر این «یک» نیست، تمام شد. وقتی «دو» آمد، دیگر «یک» تمام شد. از حیطه‌ی تصرف و حضور و وجود «یک» خارج شد، شد «دو».
این دقیقاً همان تعریفی است که غرب از رابطه انسان با خدا دارد، از رابطه مخلوقات با خدا دارد. این بحث بسیار مبنایی که در بحث‌های اعتقادی، یکی از آن نقاط کلیدی که معمولاً در بحث کتاب‌های کلامی هم نیست، همین است که: آقا، رابطه خالق و مخلوق، رابطه خدا و مخلوقات چه نوع رابطه‌ای است؟ خدای ساعت‌ساز مطرح است، نظریه‌ی هایدگر، عرض کنم که دیگرانی که حالا در تَتَلُّو وجودند. همان تفویض هم که باشد، من دیگر از اینجا به بعد توانایی ندارم. یا تو به اندازه‌ای هستی که من به تو اعتماد دارم و تو در عرض منی، تو عین منی.
بالعکس، از این بابت که آنجا دو را بر یک می‌بندد، اینجا خدای یگانه است که راه را بر هر چیزی غیر از خودش می‌بندد. قهاریت، همین است دیگر. قهّار، اسم جلالی خداست. بعد از این «نیستی»، بقیه را نتیجه نمی‌گیرم، مبنای قرآنی یا ثنویون را _مبنای قرآنی_ یکی است که دیگر نه دویی دارد و نه کسی آنجا عرض اندامی دارد. «لا شریک له». الا «لا شریک الله» که یعنی بنده رفتی.
پس این وحدت، تمام نمی‌شود مگر به تمایز این واحد. آن واحد به محدودیت التی تَتطهرو که مقهور است، از اینجا گفتید و «المقدریه التی تقلبه». این خودش، آقا، در مقدریه است. «یک» در مقدمیت، و مغلوب است. برایش تعیین حد کرده‌اند، تعیین اندازه کرده‌اند. «تو اندازه‌ات این‌قدر است، پایت را از گلیمت بیشتر دراز نکن»، آری. «تو در حوزه وجودی دیگری وارد نشو». «خدا اگر هست، انسان هم هست. خدا حق ندارد در حوزه وجودی انسان، پایش را داخل کند، فضولی کند. تو خدای خودت باش، تو در محدوده وجودی خودت». مسیحیت این را می‌گوید. مسیحیت، حالا به نحوی - مسیحیت، مسیحیتِ شاید خیلی به این شکلِ بیشتر اومانیستی - فضای اومانیستی و سکولار که: «هستی، قبول. خالق من هم هستی. نوکرت هستم. خالقی هستی، به من مرتبه‌ای از وجود دادی که من الان در برابر تو منم هستم». «دو» از «یک» گرفت، ولی الان «دو» هم هست.
کلاً هر توحیدی غیر از توحید قرآن و اهل بیت، وحدت عددی است. مشکل جدی دارد. آنجا بحث‌های تجسیم، اعتزال. معتزله آفرید، بعد الان در ذهنم نیست. در این بحث خاص، معتزله چه می‌گویند؟ باید نگاه کرد، نه اینکه ما مستقل باشیم. بحث تفویض. تفویض را معتزله می‌گفتند. یادم نمی‌آمد. «مفوّضه» به یک معنای شکلی، حالا آن جنبه‌های تفویض این‌ها، باز خودش ابعادش فرق و مراتبش فرق می‌کند، ابعادش فرق می‌کند. آری.
بحث‌های تفویض هم بحث‌های بسیار دشواری است. «لا جبر ولا تفویض». چون در برخی تعابیر، در برخی روایات، تعبیر تفویض در مورد اهل بیت به کار رفته است که خدای متعال، اموری را به اهل بیت تفویض کرده است. «فَبَدَ الی کُلّ». نه، تفویض عبارت، تعبیر تفویض است. امام رضا(ع) به کار برده است: «بین الامرین»؛ نه جبر مطلقاً، نه تفویض مطلقاً، یک چیزی بین این دو تا. اهل بله، باید بحث باشد، هر کدامش نیاز به بحث مفصل دارد.
مثلا، مثالی که می‌زند، مثال قشنگی است. این از آن مثال‌های کاربردی علامه است که امتداد علوم انسانی علامه، مباحث توحیدی ایشان کاملاً امتداد دارد در جامعه‌شناسی ایشان، در روان‌شناسی ایشان، در حقوق ایشان. مباحث مختلفی که در المیزان مطرح می‌کند، ناظر به این مطلب است. می‌فرماید: «آب حوض را در نظر بگیر، ظرف‌های مختلف را در فیّانیت کثیر». اینجا آب هر ظرفی، ما انواعی از آب داریم. یک آب. پنجاه تا لیوان رفتید از حوض پر کردید، آورده‌اید. الان آب این لیوان یک آب است، آب آن لیوان یک آب است، آب آن لیوان یک آب است. هر کدام از این‌ها یک و بعد شما می‌گویید ما اینجا پنجاه تا آب داریم: یک، دو، سه، چهار، پنج، غیر «ما الواحد الذی فی الاناء الآخر». این یکی است، آن یکی، این هم یکی است.
حالا اینجا خیلی بحث ماهیت به نظرم دخالت می‌کند، بله، آری. نه، اگر به حسب نوعش که شما در ذهنتان است، ماهیتش را کار نداشته باشیم. برای اینکه جلوتر توضیح می‌دهد همین وحدت را و «و انما سار ما انواعه واحداً، یتمیز اما فی الآخر لکون ما فی الآخر مصبوب تفکیک». این‌ها از همدیگر در این نیست که جنس آب بودنشان با هم فرق می‌کند. آبش که یکی است. لذا ماهیتش که ماهیتاً نمی‌شود، این هم همان المانی است که در جواب این ماهوی این گفته می‌شود. در جواب ماهوی، یک ماهیت کلی. ماهیتش به نفع کلی، اینجا تفاوت این‌ها با همدیگر چیست؟ تفاوت لیوان اول آب، با لیوان آب لیوان دوم چیست؟ از یک جایی محدود کردند آب لیوان اول را؛ مصبوب شده، اجتماع نکرده با آن آب آن یکی لیوان. چون این از آن جدا شد، مقهورش کردند، بهش گفتند تو در همین لیوان می‌نشینی، تو به آن یکی لیوان نمی‌آیی. بهش حکم کردند، حد زدند، تقدیرش کردند، گفتند تو همین لیوان می‌شینی، تو به آن یکی لیوان نمی‌آیی. محکوم شد به حکمی. قابلیتش در این است که تو در این باشی، تو در این. قبلش که بود، آب حوض که بود، همه‌اش یکی بودند. الان که آمد، تقدیر شد.
بحث قدر را می‌کشد وسط. خیلی بحث مهمی است، کلامی است. «ما عندَنا خزائن الا بِقدر معلومٍ». رابطه مخلوقات با خدای متعال. این آیه است، از غرر آیات قرآن، آیات استثنایی قرآن. یک‌تنه حامل همه معارف توحیدی در رابطه خدا با مخلوقات. همه خزانه‌هایش نزد خداست. همه هم تقدیر شده‌اند، نازل شده‌اند. «بقدَر معلومٍ» هم نازل شده‌اند. از خزانه‌ام چیزی کم نشده است. خزانه‌هایم نزد خداست. وقتی شد «ما عند الله»، بقا می‌شود. بقا که از این «عند الله» تجرد فهمیده می‌شود. چون بقا مال عالم تجرد است. خزائن و مجرد به بحث‌های دقیق.
یکی از سؤالات احتمالی، امتحان هفتاد صفحه آخر سوره آل عمران. با رفقا مقایسه می‌کنیم. بحث‌های جامعه‌شناسی علامه، آنجا دقیقاً همین مثال است دیگر. بحث آب و دریاست. نسبت انسان با جامعه به چه نحوی؟ کلام جامعه را یک وجود حقیقی قائل است. بحث زیاد است. حالا اینجا مبنای ایشان فهمیده می‌شود؛ چون مبنای هستی‌شناسانه دارد. علامه می‌گوید، عرض می‌کنم، امتداد دارد در علوم انسانی. این است. انسان هم همین است. «انّما سار الانسان واحداً». الان شما یکی، ایشان یکی، ایشان یکی است. واحد شما به چه قیاسی، به چه حسابی؟ چطور شما یکی، ایشان هم یکی است، ایشان هم یکی؟ ترامپ هم یکی است. آفرین، آفرین. چون مصبوب شده از او آن چیزی که برای انسان دیگری است. شما تشخص و تعینت. دقت بکنید، خیلی این‌ها لطیف است، خیلی این‌ها جای بحث دارد. فقط می‌گویم برای اینکه در ذهنتان بماند. آقای یوسفی، آقای کرم‌زاده، درست است؟ تفاوت کرم‌زاده با آقای یوسفی در چیست؟ در این است که خیلی تفاوت‌ها دارند. به حسب امور جزئی، تفاوتتان در آن ریشه و در آن مبنا، در آن کلان، تفاوت اصلی، آن نقطه تمایز اولی که شما را از هم جدا کرده است، به این است که یک حیطه وجودی در یک ظرف وجودی برای شما تعیین شده است. یک دیواری دورش کشیده‌اند، محدودش کرده‌اند. این شده آقای یوسفی. حالا از اینجا به بعد دیگر آقای یوسفی دیگران نیست. دیگران آقای یوسفی نیست.
خب حالا در این ظرف چه ریخته‌اند؟ در خلقیاتش، در ملکاتش، در شاکله‌اش، در ژنتیکش، در نطفه‌اش، خوراکش، بدنش، نفسش، سودا، نزولاً دریایی حقایق. ولی آن نقطه امتیازی که از هم پیدا کرده‌ای، در آن مرتبه است. محدود شده‌اید. همه به محدودیت برمی‌گردند. لذا فرمود: «واحد عددی، محدود است». خدا واحد است ولی نه واحد عددی؛ چون واحد عددی محدود است. حادّ می‌خواهد، یا «حادُ» «کلّ محدود». که در این ادعیه ماه رجب می‌خوانید و «شاهدُ کلّ مشهود». برهان نیست. ناظر بر آیات قرآن. کلام بدون داد و دعوا و گیر و دار و این چی گفته و چی گفته و فحش و فحش. زلال معارف قرآن قشنگ‌تر نیست؟
خوب، پس انسان، انسان شده است، به حسب اینکه سلب شده از او آن چیزی که برای آن انسان دیگر است. «انسانیت» مال شما چی دارد؟ صادق است. با صادق، مشکل نیفتاده است. اگر این نبود، نمی‌آمد. برای انسانیت صادق بر این و آن، «ان تکون واحداً بالعدد و لا کثیراً بالعدد». انسانیت در این صدق بکند. اصلاً این و آنِ دیگر نمی‌شد. تعدد دیگر نمی‌شد. همه یکی می‌شدند. همان‌جور که الان شما ده تا بشکه آب، در ده بشکه آب این آب حوض است. یک آب بهش می‌گویید و آب حوض است. یک وحدت دارد. وقتی از هم جدا کردید، «مصلوب» کردید، فاصله انداختید، تعین ایجاد کردید، حد زدید، مقهور کردید. بهش گفتی تو در این ظرف بمان. الان هم که آنجا یکی است، باز به خاطر همان مقبولیت و محدودیتش. ها؟ وگرنه این آب شیر بوده، آن هم آب باران بوده، آن هم آب ابر بوده. حد خورد، آمد پایین. بحث تجلی مظاهر. خیلی، خیلی نکات درش هست. ولی با بیان قرآنی و عقلی. وگرنه همه‌اش یکی است. اصلاً ما یک آب بیشتر نداریم.
شما گفتی آب حوض. آب حوض که شد آب حوض، به خاطر آب بودنش که نبود، به خاطر حدی است که شما که حاد بودی، آب را مقهور کردی، بهش گفتی تو در این ظرف می‌نشینی، تکان نمی‌خوری. تو ظرف حوض را قرار دادی، به خاطر قهاریتی که شما انجام دادید. به نسبت این آب، محدودش کردی، محکومش کردی. این شد آب حوض. آب بودن وجود، تشبیه داری می‌کنی به یک معنا. تشبیه آب بودن حیات. «کانَ عرشُهُ علی الماء». آبیت آب که وجودش. ماهیت نیست. تو این مثال‌ها، آن آب را به آری. توی مثال آب و منظره وجود گرفتیم، تشبیه کردیم آب را به وجود و آب حوض، و فلان تعیناتِ دیگر. تعینات مال ماهیت محدودش. امام رضا(ع) فرمود: خدا، لا ماهیت می‌خواهیم. همان بحث‌های قرآنیِ ناب باشد.
خوب، اگر این نباشد، دیگر انسانیت صادق نمی‌شود بر این و آن. اصلاً تفکیک نمی‌شوند از هم. این انسان از همان انسان است. اگر می‌گویی این انسان است، علی انسان، و زید انسان، و اکبری انسان، به حسب حدی که خورده. وحدت عددی، وحدت محدود است. «محمدیه الوجود» چه کرده‌است؟ علامه طباطبایی تفسیر «هیه التی تطهر الواحد العددی».
تو یکی از این تجربیات نزدیک به مرگ، اخیراً چند ماه پیش می‌خواندم. کتابی دارد آقای ری‌شهری، کتاب «بر بال خاطره‌ها». آخرین کتاب‌هایی بود که در شرفِش ایشان نوشته. چند تا تجربه نزدیک به مرگ هم در این کتابشان گفته که نشنیده بودم، ندیده بودم. جالب. یک حتی، توی جلسه فکر کنم خواندم، یادم هست. یکی‌اش اینجوری است که یک آقایی تجربه نزدیک به مرگ پیدا می‌کند، کارمندان شبکه قرآن بوده، فکر می‌کنم، یا رادیو قرآن بوده یا شبکه قرآن. در تجربه نزدیک به مرگش ملاقات می‌کند با علامه طباطبایی. بعد چیزهای جالبی تعریف می‌کند. «من گفتم سید، آماده ملاقات با شماست. گفتم سید کیه؟ یکهو دیدم روی تختی نشسته و ملائکه در خدمت ایشان. ملائکه می‌رفتند و می‌آمدند. نقل کرده آدرس فلان، مراجعه کن». این را همان‌جا توضیح دادم. این وقتی کسی معارف با جانش یکی می‌شود، آنجا هم که رفته، دارد المیزان درس می‌دهد. رضوان الله تعالی.
محدودیت. محدودیت وجود. ماهیت محدودیت دارد، وجود محدودیت ندارد. «یلتی» چرا شما وجود را حمد می‌کنید؟ به خاطر اینکه قاهر بر واحد عددی است. اینجا آب، قاهر بر این محدودیت‌هایی است که برایش تهیه می‌شود. یعنی آب بودنش. آب بودنش تحت‌الشعاع حوض و لیوان و آفتابه و این‌ها قرار نمی‌گیرد. آفتابه که نمی‌تواند آب بودن او را تحت‌الشعاع قرار دهد. وجود را تشبیه کردیم به آب، ماهیت را تشبیه کردیم به این ظروف. وجود یک حقیقت توی این ظرف ماهیات متکثر بروز پیدا کرد. این‌ها هر کدام یک حدی، یک میزان قابلیت داشته برای اینکه یک میزانی وجود در او جلوه کند. «محدودیت وجود» یعنی اینکه مورد حمد واقع می‌شود وجود. به خاطر این است که محدودیت گفتند، ولی «محمودیت» درست است. «محمودیت وجود، هی التی تطهر الواحد الاعددی الا ان یکون واحدا ثم بن صلاح به هاده الوحده من بعد الج تتلف کثیرتا ابدیه کثرت عددیه کما عنده غرور و صفت الاجتماع به». و یک خط که یک هفته بحث. چرا وجود محدود؟ محمودیت وجود. حالا چرا وجود محدود؟ شاید اینجا این وجود به حسب قاهر است بر واحد عددی. یعنی اقتضای وجودش این است که قاهر باشد. «دو» ندارد و تحت‌الشعاع «دو» و دوگانگی قرار نمی‌گیرد.
اینجا آب «دو» بردار نیست. آب یکی است. بله، این آب این لیوان، آب آن لیوان. بله، اینجا می‌گوییم آب این لیوان، این هم به حسب لیوانش. آب را محدود کرده‌ای، لحاظ شده. آری، یعنی انگار ما آب را با لیوان متحد گرفتیم. به حسب اینکه این دو تا را با هم یکی گرفتیم. گفتیم این لیوان، این آب، آن آب، آن آب نداریم. پنجاه تا آب نداریم اینجا. نه، فقط آب این پنجاه تا لیوان، تو آب آن حوض، تو آب پنجاه تا حوض، تو آب پنجاه دریاچه، همه‌اش یک آب است. به حسب محدودیتی که پیدا کرده برای قرار گرفتن در واقع، آن محدودیت هم مال آب نیست، مال ظرفش محدود است. آب که محدودیت ندارد. روشن است یا سخت؟
الان آقا این پنجاه تا لیوانی که ما ریختیم، می‌توانستیم بریزیم شصت تا لیوان، می‌توانستیم پنج تا لیوان، می‌توانستیم یک لیوان. لیوانش اگر به اندازه دریای خزر بود، باز آب بود. تو باز می‌توانستیم همه‌اش را آب کنیم. به این معنا که شما تصور کنید که به منبع لایزال آب متصل باشد. اگر هم همه یک اپسیلون مثلاً جا داشته باشند، می‌توانیم همه را بی‌نهایت لیوان داشته باشیم. هر کدام مثلاً یک میلی‌گرم جا داشته باشند. بی‌نهایت ظرف آب مثلاً. این‌ها محدودیتش از آب نیست، محدودیتش از ظرف است. کثرتش از ظرف. روشن شد؟ سخت است؟ خوب است.
فهمیدم که این قاهر است و آن وحدت عددیه، به سبب اینکه وحدت عددی، آب بودن آب را تحت وحدت عددی، محدودیت وحدت آب بر آن قاهر است. آب بودن آب را لطمه آری، آری، به آب بودن آب لطمه نمی‌زند. ولی این، اینکه این آب «یک» شده است در ظرف این لیوان، این «یک» بودن از ناحیه آب نیست، از ناحیه ظرف است. انصراب حاصل شد. وحدُ الجهات که آن جهات غیر از آب بودن است. این یک جهت‌هایی در این هست که در آن یکی نیست. این لیوان آبیه، آن لیوان زرد. آن لیوان بزرگ، این کوچک، این تخت، آن گود، این فلان. پس این واحد می‌شود بعد حالا می‌آییم این وحدت را با انسلاب این وحدت، اگر این وحدت از بعضی جهات از بین رفت، کثرت عددیه را شکل می‌دهد. به بعضی جهات شما برداشتی، این را دیوار کشیدی وسط یک حوض. با آجر برداشتی پنجاه تکه کردی. این حوض با یک جهتی، با یک بعضی جهاتی برداشتی این وحدت را انسلاب کردی، حد زدی، تفکیک کردی، فاصله انداختی بین این‌ها از هم. محدود کردی. کثرت عددیه شکل می‌گیرد. وحدت عددیه با کثرت عددیه همخوانی دارد. همان جایی که کثرت عددی هست، وحدت عددی هم همان‌جاست. قاهر است بر آن‌ها. مقهور واقع شده به نسبت آن کسی که حد زده. روشن شد؟ «صفت الاجتماع به وجه». و اینجا هم، اگر در واقع صفت اجتماع عارض می‌شود، به حسب همین کثرت عددیه. صفت اجتماع حاصل می‌شود.
ما توی این، تو حیاط مثلاً، توی این دیوار حوض که اول یک حوض بود، پنج تا اتاق از توش در می‌آورند. یک اتاق بود، به حسب همین پارتیشن‌بندی، اجتماع شکل گرفت. حالا شما می‌گویی آقا اینجا، تو این اتاق، اینجا یک اتاقی که الان هیچی نبود، شد یک اداره. پنج تا واحد دارد کار می‌کند. صفت اجتماع عارض شد. به حسب این کثرت عددی که شکل گرفت. خود این کثرت عددیه، محدود شدن یک واحد حقیقی و یک وجود محمودی که تحت مقهوریت نبود، بلکه قاهر بود. هیچ‌کس نمی‌توانست او را حد بهش بزند. آری. وحدت عددی هم واحد، هم کثیر. واحد از حیث وجود بودن ماهیت نسبت به آب. بحث بحث وحدت عددی و کثرت عددی. حالا چون در مورد خدا که عددی که معنا ندارد. الان پس ما تو این رودخانه، توی این حوض، برداشت می‌کردیم. پنجاه تا مثلاً حوضچه. در عین حال یک حوض است ولی پنجاه تا حوضچه هم هست. صفت پنجاه تا حوضچه هم بر آن مترتب می‌شود. می‌گوییم آقا این حوضچه قزل‌آلاست، آن حوضچه نمی‌دانم سالمون است، آن حوضچه کپور است، آن حوضچه ماهی سفید است. در عین حال یک حوض است. شما بگو حوض ماهی! هم حوض ماهی برای صادق است، هم حوضچه ماهی‌ها برای صادق است، هم اجتماع برای صادق است. شما می‌گویی الان اینجا ماهی‌های متنوع در این حوضچه اشتباه کرده‌اند. ماهی‌اش حالا به ماهی‌اش کار ندارم. آب‌های متنوع ما اینجا داریم. آبش که یکی بود. به حسب اینکه محدودش کردی، ماهی متنوع درش ریختی. اسم آبش هم عوض کرده‌ای. می‌گوید آب قزل‌آلا، آب کپور، آب سفید، آب سالمون. مباحث مفصلی بحث کردیم.
یک جایی مثال دریای خزر هم می‌گفتیم. شما الان دریای خزر، یک دریا که بیشتر نداری که. سفت‌تر ببندیم کمربندتان را. اینجا می‌خواهم برسم به اعتباریت ماهیت. اعتباریت ماهیت. می‌خواهم بگویم که اصلاً کثرت حقیقت ندارد. ذهن محصول فرض دریای خزر. درست، کاسپین بهش می‌گویند. کشورهای حوزه خلیج فارس، چه کشورهایی‌اند؟ آذربایجان، روسیه، ایران، ارمنستان، ترکمنستان، قرقیزستان. الان ما می‌گوییم دریای خزر. پنج تا کشور بود. پنج تا کشور که این‌ها شریک‌اند در دریای خزر. خوب داشته باشیم بحث وحدت کمک. این پنج تا کشور که شریک‌اند، ساحل الان ما چند تا داریم برای دریای خزر؟ به حسب کشور، پنج تا. این پنج تا ساحل، پنج تا ساحل واقعی یا اعتباری؟ چرا اعتباری؟ به طور کشورها. الان ما در واقع چند تا ساحل داریم برای دریای خزر؟ یک ساحل. چون دریای خزر یکی است. همان جایی که این دریا دیگر دریا نیست و خشکی است، می‌شود ساحل. و آن یکی اعتباراً اشاره کرده‌اند: پنج تا، بیست سال بعد احتمالاً پنجاه سال. اعتبار و فرض است. می‌گویند اینجا آذربایجان است، آنجا قرقیزستان. آذربایجان ما نداریم در حقیقت، زمین داریم. خزرش هم باز اعتباری است. آب داریم، خشکی داریم. حالا به آن تکه‌های آبش گفته‌اند دریاچه خزر. به آن خشکی‌هایش گفته‌اند ساحل. تازه خود ساحل بودنش اعتبار است. بعد از آن ساحل که اعتبار اصلش و بدون. چند تا تکه کردند، کردند پنج کشور. هر کشوری شما الان ببینید، ایرانش سه تا استان دارد در حاشیه خزر. گلستان و مازندران و گیلان. فقط مازندران چندین شهر مجاور ساحل دارد. از آن بندرگز گلستان می‌شود ساری مثلاً. تصور بفرمایید. می‌آید بابلسر، این‌ور فریدون‌کنار. می‌آید جلوتر، نمی‌دانم تا این‌ور نوشهر و بفرمایید رامسر. نکا دریا ندارد.
می‌خواهم بگویم که این‌ها همه‌اش یکی است. یک زمین است و مازندران باز تکثیرش کرده‌اند. گفته‌اند اینجا ساری است، آنجا بابلسر، آنجا فریدون. بعد خود بابلسر یازده تا ساحل دارد. رفتی دیگر، ان‌شاءالله خدا روزی کند. شکسته. لب آب. ما بخشی از این کتاب شجره‌المعارف که درس دادیم. صوت‌هایش هست. یک تکه سکو درست کرده بودند روی دریا، در همان ساحل بابلسر. در صوتش هست. این وسط بودیم، موج می‌زد، آب می‌ریخت روی‌مان. وسط نشسته بودیم و داشتیم شجرات، موبایل، عرض کنم که بعد می‌گویند پارکینگ یک، پارکینگ دو ساحل بابلسر، نمی‌دانم فلان جا، اینجا، آنجا. این‌ها همه‌اش تکثیر است. این‌ها تکثیری است که هیچ واقعیتی ندارد. ما یک دریای خزر داریم، یک ساحل. ساحل محمودآباد، ساحل رامسر. ساحل رامسر قشنگ‌تر از ساحل محمودآباد است؟ ساحل نمی‌دانم نور مثلاً تمیزتر از ساحل مثلاً فریدون‌کنار. بر فرض، درست کردی. اعتبار شماست. این کثرت اصلاً واقعیت که ماهیت مصاری کثرت. کثرت به حسب ماهیت و واقعیت هم ندارد. ماهیت ظرف است. کثرت، جای تکثیرش فقط در ذهن شماست. صرفاً فرض است. اعتبار و اصالت ندارد. واقعیت ندارد. یعنی آنی که هست، زمین است. آثار متفاوتی بر سواحل مترتب نیست. آثار متفاوتی بر آن یک دانه زمین مترتب. یک دانه زمین، جاهای مختلف پستی و بلندی دارد. ماهیتی. این کار سختی است. شهید مطهری در شهر منظومه می‌گوید دیگر. می‌گوید که آخرش سخت است آدم فکر کند همه این‌ها که دارد فکر می‌کند، ماهیت. تصور اینکه ماهیت. تازه الان من ساده گرفتم برایتان. الان روی ساحل پیاده شدم وگرنه باید مرحله بعدی این است که مثلاً ساحلی نداریم. نه، ساحلی نداریم. ساحل دریایی. وجود داریم. تازه من خیلی باهاتان راه آمدم. وجودی است که در ظرف ذهن شما اعتبار پیدا کرده به نام دریا. اعتبار پیدا کرده به نام ساحل. تازه این هم باز خیلی ساده گرفتم وگرنه اصل مسئله خود ادرار شدن واقعیتی یک فعل بیرون خبری وجود این هم یک مرتبه از وجود. وجود ذهنی دارد.
تفاوت بیرون که باعث شده من تفاوت، تفاوت دو وجود از حیث وجود بودن. تفاوت‌هایشان برمی‌گردد به همان تکثیر وجودی‌شان. از همان جایی که برش خورده‌اند و از هم تفکیک شده‌اند. تفاوتشان آن تشکیک باز یک بحث دیگری. تفکیک واقعی است دیگر. آری. واقعی است به یک معنا، اعتباری است به یک معنا. واقعی است. به خود اعتبار را هم پشتوانه‌اش حقیقی می‌گیرد. این تفاوت آن چیزی که علامه می‌گوید با آن چیزی که غربیان. وحدت حقیقیه و وحدت عددی در مورد خدای متعال، وحدت عددی نداریم. «و اذ کان الله سبحانه قاهراً غیر مقهور». خدای متعال قاهر غیر مقهور. مقهور نمی‌شود. «و غالباً لا یغلبه شیء». غالبی است که هیچی بر او غلبه نمی‌کند. حد بزند. هیچی نمی‌داند به او تحکم بکند. محدوده برایش روشن بکند. حلیم روشن بکند. «تو حدت تا اینجاست». سکولار این کار را می‌کند. «خدایا تو تا اینجا می‌توانی دستور بدهی. تا جایی که ما با عرفی و عقلایی و جمعی خودمان به تصمیمی، حکمی، قانون نرسیدیم.» حوزه عبادات. آن هم تازه که گفتیم خدا. حقیقت هم که کاملاً نسبی است و کاملاً متکثر و هر کی هر چی فهمید و هر فهمی از خدا دارد و هر نحوه ارتباطی که با هر خدایی می‌خواهد برقرار کند، آزاد است. این هم گفتیم. آنجا از باب اینکه عرصه جامعه را ازش خالی کنیم. وگرنه نگفتیم که خدا از جامعه برود بیرون از جامعه. باز برای خدا یک جایی معین کردیم که خدا را آنجا لحاظ کردیم.
جدایی دین از سیاست، واقعاً جدای از دین از سیاست نیست. اول سیاست را از دین خالی می‌کند. «جامعه نبودید؟ فرقی نمی‌کند اصلاً چی هستی و کی هستی و کجا. هر چی می‌خواهی باشی باش، بیرون از عرصه جامعه.» عملاً برای خدا، نه اینکه محدودترین خدا را اصلاً از بین برده، کشته خدا را. این همان است که فرمود که یهودیان. آیات کلامی است که اصلاً ما با این‌ها کار نداریم. گفت که یهودی‌ها چی می‌گویند؟ «و قالت الیهود ید الله مغلوله». «غُلت ایدئهم بِما». هر یک از اساتید پای سفره نشسته بود. همسرش بوده، یکی دیگر بوده، ایشان را صدا می‌زد. یکی از رفقا سفره را جمع می‌کرد. ما پشت پرده. گفت که آقا فلانی، تلفن. جواب. بخندی. در ذهنتان بماند. خستگی. دستش بسته. «یدِ حاج آقا مغلوله». حالا خلاصه یهود این مبنا را آورده: «ید الله مغلوله». خیلی مهم است. بابا، یک مبنای کلامی است. یک موضع‌گیری کلامی است که قرآن کرده است. اهل سنت نه به «ثالث و ثلاثه» مسیحیت کار داریم، نه به «ید الله مغلوله» یودی‌ها کار داریم. این‌ها امتداد اجتماعی داشته. این‌ها اثر داشته. این‌ها در نظام تشریعی‌شان اثر داشته. همه آن چیزی که یهود در مباحث تشریعی آورده، فرعی بوده بر این مبنا که «ید الله مغلوله».
یکی از بزرگان پرسیدم که آقا خیلی جالب بود جواب ایشان. گفتم آقا این «بدا» قضیه‌اش چیست؟ سؤال مفصل بود که ما در مورد «بدا» باید قائل به چی باشیم دقیقاً و ذهنمان چی باشد؟ چون خیلی جوانب مسئله را در نظر گرفتن دشوار است. نمی‌شود یک تعریف دقیقی برای «بدا» کرد. جواب ایشان خیلی قشنگ بود. آن چیزی که اهل بیت در صدد تفهیمش به جامعه بودند برای «بدا»، دقیقاً نقطه‌گذاری در برابر «ید الله مغلوله» است. خیلی مطلب دارد این حرف‌ها. یعنی خدا دستش باز است. حتی خدا آن چیزی که تقدیر کرده، حتی به نحو اجل حتمی، تناقضی ازش درمی‌آید. ما گفتیم که اگر بخواهیم بزنیم، حد زدن ما باعث تغییر، نه ماهیت کلیش تغییر. آب ما چرا نمی‌توانیم بر خدا حد بزنیم؟ ماهیت خدا را که تغییر، ماهیت ندارد خلاصه. ماهیت ندارد خدا. وجود صرف. وجود محض. وجود. شما هر قیدی که می‌خواهی بزنی، قید زدن یعنی تحکم ذهنی هم باشد، آن دیگر خدا نیست. فرمود: «هر چی را که تو ذهنتان بیاورید، مخلوق لکم، مردود الیکم». شما حتی تصور هم که بخواهی ذهنی بکنی، این هم فرع بر محدود کردنش است چون امر نامحدود، تصور ذهنی نمی‌شود. باید اول محدود شود که من محدودش می‌کنم. باید تصور واقعی نیستش که این صورت ذهنی شما از دریا. یک چیزی در ظرف ذهنت آفریدی، بعد شروع کردی برخورد. خدا نیست آن. خدا خالق است. مخلوق واقع آن وجود صرف محض که تحت حکم واقع نمی‌شود. حکم یعنی محدودیت. یعنی این برش اینجا باشد، آنجا نباشد. این‌قدر بیاید، آن‌قدر نیاید. محکوم واقع نمی‌شود. آن چیزی که محکوم شد، دیگر خدا. فرمود که خدا قاهر غیر مقهور. «غالبی است که چیزی بر او غلبه نمی‌کند». البته، البته یعنی یقیناً: «کما یعطیه تعلیم القرآنی لم تصوّره، لم توتصّوا فی حقّه وحدت عددی». تصور نمی‌شود. آنگونه که تعلیم قرآنی به ما می‌دهد، تصور نمی‌شود در حق او وحدت عددیه. وحدت عددی هم ندارد. خدا یکی، این نیست که بگوییم ما یک لپ‌تاپ داریم، یک لیوان داریم، یک خورشید داریم، یک درخت داریم، یا خدا داریم. این نیستش که.
«بسیط الحقیقه رضوان خدا بر ملاصدرا، رضوان خدا کل الاشیاء و لیس بشییء». حضرت آقا فرمودند: حوزه باید همین یک خط را بگیرد، امتداد بدهد، عالم را لبریز کند از همه معرفت‌ها. «یک خط: بسیط الحقیقه کل الاشیاء و لیس بشییء». من بسیط الحقیقه همه چی هست. یعنی چی؟ هیچی نیست در این تعینات و محدودیت و مقهوریت و صفاتی که از محدودیت و کثرتش برداشته. هیچ کدام از این‌ها را می‌گوید. خدا در این لیوان هست. خدا آنجایی که این لیوان، لیوان نیست، هست. شما لیوان را تصور کردی، بعد خدا را هم یک وجود وحدت عددی گرفتی، بعد الان مانده‌ای که آن وحدیت ک. وقتی وحدت عددی آمد، باید ماهیت بردارد. وحدت عددی، الا و لابد، متصل به ماهیت. نمی‌شود ماهیت نداشته. وحدت عددی یکی است که آن یکی هم دو بغل این است. محدود است. وقتی محدود می‌شود، ماهیت می‌خواهد. تصور کنید محکوم می‌شود، تصور می‌شود. او خدای وحدت عددی همان و مانده‌ایم با این لیوان چه کارش کنیم. گرفتار. رئیس دفتر یکی از مراجع بنده رفته بودم در اوان نوجوانی. مجرد، دستم بود. چی بود دستم؟ نگاه که خیلی عصبانی شد. اینجا هم یک لحظه می‌خواستم بگویم، بعد پشیمان شدم. یک تعبیر خاصی به کار برد. گفت این‌ها نجس‌اند، این‌ها خبیث‌اند. پشکل را هم خدا می‌دانند. یک چیز دیگر گفت. بچه یک لحظه یخ کردم. خدایا به گمراهی رفتیم. بعد دیدیم بابا این‌ها ضعفا امت‌اند، مستضعفین‌اند.
این‌ها. به تعبیر امام صادق(ع): «رحم الله ضعفا شیعتنا». به نام اهل تسلیم. کلاس بچه‌ها خیلی خوشش آمده بود. حضرت فرمودند که قرآن صحبت می‌کند، نماز صحبت می‌کند در قیامت. قرآن تت. «رحم الله ضعفا» نام اهل تسلیم. شیعیان ضعیف. «مرد، خدا رحمتشان کند». هر چی بگوییم گوش. صورت پیدا می‌کند. خود تو هم وحدت داری با اعمالت. همه‌اش در اندماج می‌شود. تو در تکثیر می‌شود این اعمالت. وحدت و چیز با خود شما. خود خودتان را تصور کنید. خود واقعی حسین. معرفت نفس، معرفت. و آن معرفت، الا و لابد، شهودی است. اصلاً معرفت عقلی و تصوری و این‌ها نیست. در وهن نمی‌گنجد، در خیال. شما خود خودت را نمی‌توانی تصور کنی. هر چی تصور می‌کنی، یا داری بدنت را تصور می‌کنی، داری خودت را. آری. برای اینکه آنجا دیگر هیچ حد و محدوده و این‌ها نیست. آن موجود حقیقی خودِ خودِ خودت. یارو وارد بحث‌های سخت نمی‌خواهم بشوم که آن چیست و چه نسبتی با خدا دارد. آنجا وحدت. «یکی، واحد قهار». «ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار». ارباب متفرقون. «ما من اله الا الله الواحد القهار». اگر الهی باشد، باید یک دانه باشد. واحد قهار باشد. چون اله، اله قرار است حکم کند. اگر قرار است اله شما وحدت عددی بردارد، محکوم می‌شود. آن محکوم که دیگر الهی نیستش که. اله حاکم است. «حکم الا لله». محکوم است.
قرآن قشنگ است: «لو اراد الله یتخذ ولداً لستصفى مما یخلق ما یشاء سبحانه هو الله الواحد القهار».
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00