متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العنت الله علی الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی یوم الدین.
موضوعی که بنا شده با دوستان وارد گفتگو بشویم، البته بنده بیشتر دوست دارم که جلسه بر محور گفتگو اداره بشود، مختصری فقط طرح بحث میکنم بعد وارد اصل موضوع بشویم.
یکی از ابعادی که کمتر در مورد حوزه در موردش گفتگو میشود و اتفاقاً بعد بسیار مهمی هم در مورد حوزه هست، بعد فردی حوزه است. معمولاً سؤالمان، مطالبهمان، دغدغهمان، چالشمان این است که: «حوزه برای جامعه چه کرده؟» یا «چه کارهایی میتوانسته بکند؟» یا «چه کارهایی باید بکند؟» و کمی بنده احساس میکنم زیادی ما دوزِ بعد اجتماعی حوزه را بیش از اندازه برجسته کردهایم. البته درست است، حق است و حوزه وظیفه دارد و کمکاریهایی هم دارد و کارهایی هم از آن برمیآید، باید برنامهریزی هم داشته باشد؛ ولی کمی زیادی بعد فردی به محاق رفته است. البته خود ما هم گاهی همین مطلب را گفتهایم و در آن دمیدهایم که مثلاً اگر کسی دنبال سیر و سلوک فردی و اینهاست، خب این خیلی ربطی به حوزه ندارد؛ هرجایی هست باید سیر و سلوک کند و مسیر تقوا و عمل صالح و فلان و این حرفها را طی بکند و کسی به خاطر اینها نیاید حوزه. خب این البته بهصورت کلیاش و در یک بعدش حرف درستی است؛ ولی کمی دیگر زیادی، کأنّهو اینور قضیه کمرنگ شده و یکجورهایی انگار اصلاً حوزه با بقیه جاها هیچ تفاوتی در سلوک فردی ما ندارد.
آن چیزی که بنده میخواهم الان خدمت شما عرض بکنم این است که اتفاقاً "چرا" و "حوزه در سلوک فردی ما بسیار اثرگذار است." و یک طلبه در فضای حوزه سلوک فردیش بسیار متفاوت است با جایی مثل دانشگاه و غیر دانشگاه. سلوک فردیای هم که عرض میکنم منظورم نماز جماعت و نماز شب و جمع طلبگی و حجره و اینها نیست؛ اردوی نمیدانم راهیان نور، اردوی جهادی و اینها نیست که مثلاً حوزه دارد و شما میروی و مثلاً سلوک میکنی. _نه، یک بعد خاصی مد نظر است._ آن هم تبعیت از علم است. حالا چکیدهی این را عرض میکنم، بقیهاش باید در گفتگو حل شود.
حالا خدمت شما عرض کنم که اساساً مسیر رشد را بزرگان این شکلی تعریف کردهاند: "مسیر رشد، مسیر تبعیت از علم است؛ اینکه انسان بداند چه باید بکند و التزام داشته باشد به همینی که «لا تخف ما ليس لك به علم»". آیات فراوانی هم در قرآن در این زمینه داریم. در کلمات بزرگان، خصوصاً مرحوم آیت الله العظمی بهجت (رحمت الله علیه)، این مطلب خیلی پربسامد و خیلی پرتکرار است، تا جایی که ایشان خطاب به رهبر معظم انقلاب در بدو رهبریشان که خب آقا خیلی نگران بودند، خیلی پریشان بودند، اضطراب داشتند از اینکه از پس این مسئولیت برنمیآیند. مسئولیت سنگینی است، کار سنگینی است. خود آقا میفرمودند که: «این پیامهای تبریک و این مطالبی که دیگران گفتند اثری در من خیلی نداشت، آرامم نکرد. یک گفتاری من با مرحوم آیت الله العظمی بهجت داشتم، آن آرامم کرد.» یک بخشی از آن که نقل شده، حالا ظاهراً چهار صفحه نامه بوده که مرحوم آیت الله بهجت به خط خودشان نوشتهاند، یک مطلبی که ظاهراً در دیدار حضوری نقل شده، گلِ مطلب همین بوده که از موارد خاصی هم هست؛ چون از آقای بهجت کلمۀ "من" هیچوقت شنیده نشد. دوبار گفتند، ظاهراً ایشان کلمه "من" را خیلی کمتر و خیلی نمایانتر فرمودند، یک بارش اینجا بوده.
آقا به ایشان عرض میکنند: «آقا من چه کنم؟ این مسئولیت سنگین است و اینها.» ایشان میفرماید که: «خب، این جمله مهم است.» مخصوصاً آنهایی که درگیر کار بوده باشند، اهمیت و عظمت این جمله را میفهمند. الان خیلی ممکن است ساده جلوه بکند، ولی وقتی انسان در چالشهای زندگی درگیر شود، میفهمد که این جمله چقدر کاربردی و اصیل است. ایشان فرموده بودند که: «شما به حمدالله ملتزم به مبانی هستید. اگر التزام داشته باشید به آنچه میدانید و بنا داشته باشید که واقعاً آنچه میدانید عمل بکنید، من تضمین میکنم که شما را تنها نخواهم گذاشت.» این "من" پررنگ ایشان اینجا عجیب بوده برای افراد که خب قطعاً برای این بوده که دل ایشان گرم بشود از باب اعتمادی که داشته. «من تضمین میکنم شما را رها نخواهم کرد.»
خب خیلی جملات میتوانسته آقای بهجت بگوید. آقای بهجت حکیم بود، میدانید آقای بهجت انسان بسیار منحصر به فردی بود. تعبیری که ایشان داشتند، فرموده بودند که: «من کتابها را، خدا این قدرت را به من داده که کتابی را در یک جمله خلاصه کنم.» این جمله ایشان دیگر یک جلد کتاب هم نیست، چند جلد، یک سلسله کتاب است که خلاصه کرد. "آنچه میدانی را اگر زیر پا نگذاری؛" تعبیر ایشان گاهی هم این بود: "زیر پا نگذاری آنچه را که میدانی، خدا عنایت میکند." این سنت الهی است که در تبعیت علم، خدا دستگیری میکند و استاد هم خود علم است.
همینقدر که انسان میداند، تا اینجایش تقریباً برای شماها روشن است، حوزه چه خاصیتی دارد در این جهت؟ البته خیلی از افرادی که وارد حوزه میشوند این نگاه را ندارند؛ یعنی از این مسئله غافلند. از اینکه رویکردشان نسبت به علم باید اینطور باشد. درس را باید اینطور خواند، باید تبعیت از علم کرد. و اینکه همین مطالب سادهای که ما در حوزه میخوانیم، که حالا برخیاش جنبۀ مقدماتی دارد، برخیاش نتیجهی برخی از این مقدمات است، همین مطالب ساده چقدر میتواند کارگشا باشد، تا کجاها میتواند آدم را ببرد!
ببینید، یک وقت یکی از بزرگان صحبتی شد، برای خود بنده خیلی مطلب جالب و عجیبی بود. از بزرگانی که بسیار عنایت و نظر دارند به اینکه باید مسیر بندگی و مسیر معنویت را با استاد طی کرد. بعد خدمت ایشان عرض شد که شما شخصیتهایی مثل حضرت امام را، البته بنده اسم امام را آوردم، ایشان اسم ملاصدرا را کنارش آورد و آیت الله شاهآبادی، آیت الله بهاءالدینی، تعداد بزرگان. اینها چطور تفسیر میشوند در فضای معنویت؟ سالک مجذوب بودند؟ مجذوب سالک بودند؟ دسته سومی بودند؟ عرض شد مشخصهی اینها چیست؟ فرمودند که: «ویژگی اصلی اینها این بود که در مسیر علم و در تبعیت علم به آنچه که باید میرسد، رسیدند.» خب، خیلی جالب! یعنی طریقهای است و دیگران هم اگر خوب شکافته شود که حالا بهعنوان سالک مجذوب یا مجذوب سالک تعریف میشوند، لب و اساسش همین است که آن چیزی که رمز موفقیت اینها بود، همین بود که علمشان را زیر پا نگذاشتند. علمی هم که گفته میشود، همین مسائل ساده است، همینهایی که در حوزه میخوانیم، همین چیزهای بسیار بدوی، همین که مثلاً انسان یاد میگیرد که آقا با طهارت بخوابد، مثلاً در این درسهای حوزه میگویند که آقا اگر وضو نداری، غسل نداری، تیمم کن، ولو به همان بستر خودت مثلاً تیمم کن. مطلب بسیار ساده و خیلی طمطراق علمی هم ندارد، جزء آخرین دستاوردهای علم بشری هم به حساب نمیآید و خیلی هم جای پز دادن هم ندارد که انسان مثلاً بخواهد جایی ارائه بدهد این را در یک مجمع علمی مثلاً که آقا با پتو تیمم کن، مثلاً موقع کشف جدیدی رسیدیم که مثلاً شما شب وضو نداری یک دانه اینجوری بزن، بعد همه پاشند کف بزنند برای شما و بگویند تاریخ علم بشر به قبل از این پتو و بعد این پتو تقسیم میشود و این پتو گرههای بزرگی را از بشریت گشود، واقعاً نمیدانستیم که شب میشود یک تقه به پتویی زد و چه اتفاقاتی! اینجوری نیست و خیلی مطلب عجیب و غریبی نیست؛ ولی در ملکوت عالم، دانستن این مطلب و توجه کردن و نکردن به این خیلی عجیب است. در ملکوت عالم خیلی اتفاقات رقم میخورد.
این تفاوت، آن نکتهای است که گاهی ما خیلی غرق میشویم در آن حیثیتهای اجتماعی حوزه و دیگر خیلی میرویم دنبال اینکه دیگر بترکانیم، واقعاً انگار یادمان میرود که ما باید در تبعیت علم حرکت بکنیم. کمی باید بترکیم، خیلی لازم نیست بترکانیم و اصلاً قرار نبود در حوزه اینقدر بترکانیم و اینقدر قرار نبود توقع داشته باشیم که بترکاند. یک بخشی از توقع از حوزه همین است؛ همین همینی که آقا یاد میگیرد الان سر کلاس که این دستش را مثلاً اینجوری بزند و شب به جای وضو هم میتواند همینجوری بخوابد. این خیلی اتفاق بزرگی را در ملکوت عالم رقم میزند. این یکی، علم است و اعتنا کردن به آن دروازههایی از معرفت را به روی انسان خواهد گشود و این یک قطعهای است از یک پازلی که مجموع آن پازل میشود سعادت انسان، میشود شکل دادن شخصیت انسان، شاکله و بافتار درونی انسان. این بافتار از همین مسائل ساده شکل میگیرد، به همین اعتنا کردنها و نکردنها.
فرمود که یکی از آقایان گفت که ما دنبال آیت الله بهجت میرفتیم (رحمت الله علیه) حالا از ایشان که خب خیلی در این زمینه مطلب زیاد است، خصوصاً در این سه جلد در محضر بهجت، خیلی این مطلب تکرار شده است. در سایتشان هم با تگ اگر سرچ بکنید، تگ "علم عمل" خیلی مطلب هست، شاید هفت، هشت، ده صفحه مطلب باشد. گفت که رفتیم پشت در منزل ایشان، اندرونی رفتیم پشت خانه. خیلی شلوغ میشد، صف میکشیدند بیایند بیرون. آقای بهجت جملهای فرمودند که این جمله در نوع خودش منحصر به فرد است. فرمودند که: «ما ندیدیم در جوانی کسی به جایی برسد.» برعکس همه فکر میکنیم همه در جوانی به جایی رسیدهاند. مایههای اصلیاش در جوانی شکل میگیرد. هرکس به جایی رسید، از جوانی شروع کرده، حرکت کرده؛ ولی در جوانی به جایی نرسیده. فرمودند که: «زیر هفتاد، هشتاد سال قریب به وقوع است، بعید است کسی مثلاً به جایی برسد. ما هم ندیدیم در جوانی کسی به جایی برسد. ما خودمان هفتاد سال زحمت کشیدهایم، هنوز معلوم نیست چیزی دستمان را گرفته باشد.» فرمودند: «یک جوانی را فقط در نجف دیدیم که در جوانی به جایی رسید، آن هم عمری نکرد، خیلی زود از دنیا رفت.» و خیلیها دنبال اینند که زود بگیرند و بروند و اینها. بعد این جمله را میگوید: «اینها آمدند پشت در یک چیزی بگیرند و سریع بروند، علمشان را زیر پا گذاشتهاند، آمدهاند یک کسی یک کاری بکند، زود به جایی برسند.»
این "علمشان را زیر پا گذاشتند" تعبیر دقیق و عجیبی است که ایشان به کرات این "علمشان را زیر پا گذاشتند" را میگویند. ما فکر میکنیم خب ما که علممان را زیر پا نگذاشتهایم. و اصلاً مگر علم از همین قطعات بسیار کوچک شروع نمیشود؟ از همینی که شنیدهایم آقا مثلاً هنگام تخلی سرت را بپوشان، مثلاً یا مثلاً یاد میگیریم که آقا در مسواک زدن مستحب است که از راست به چپ مسواک بزنی. اینها یک روحی را در انسان ایجاد میکند، یک شکلی در انسان ایجاد میکند، یک تعبدی و یک اتصالی و یک تسلیمی ایجاد میکند. این قالب میشود، یک قالب قدسی، و انسان را یک مومی در چنگ مولا میکند. این آن شاخصه اصلی است که آن وقت در ساحت اجتماع اگر بخواهد اثرگذار باشد، این آدمی است که مطیع امر مولا اینها اثر را دارد. آن کنش اجتماعی مال اینهاست. این بافت شخصیتی مال اینهاست. سروصدا و تق و توق زیاد است. آدمهای بترکان زیادند؛ ولی زود هم ترکیده میشوند. چرا اینجوری میشود؟ آدم پر سروصدا و پر هیاهو در انقلاب خودمان کم نداشت. نطاق کم نداشتیم. آنی که اولین بار عنوان "امام خمینی" را بر حضرت امام وصل کرد، اولین بار هم گفت: «من صبح جمعه فهمیدم که بنزین گران است.» یعنی میشود یک کسی یکهو از آن سروصدای آنچنانی یکهو به همچین سروصدایی که به کشت و کشتار ختم میشود، برسد؟ میشود! آدم نطاق و پرهیاهو کم نداشتیم؛ ولی بیمایه و خالی، تهی از علم، تهی از معنویت، یا حتی تهی از علم هم نبودند، آدمهای باسواد هم بودند؛ ولی در عرصهی اجتماع موجب فساد شدند که حضرت امام خصوصاً در کتاب جهاد اکبرشان خیلی به این مطلب نظر دارند و میفرمایند اساساً علما هستند که جامعه را نابود میکنند. این از مطالبی است که امام خیلی به آن میپردازند. فرد عامی که نمیتواند جامعه را خراب کند، مگر چقدر دستش است؟ مگر چقدر کنشگر است؟ مگر چقدر اثر دارد؟ مگر چقدر دیگران متأثر میشوند و اهمیت میدهند به حرف عالمی که جامعه را نابود میکند؟ دانشمند، میفرمایند که: «هرچه میکشیم از دانشمندان است.» به معنای اعم. افراد اهل علم، افراد نخبه، افرادی که سر در میآورند.
این کجا باید تربیت بشود؟ کجا باید این اتفاق در آن رقم بخورد؟ این چه ویژگیای باید پیدا بکند؟ این همان ویژگی "مطیع لأمر مولاه، مخالفاً لهواه" چیست ما را مخالف هوا میکند؟ همین مسائل ساده. از این افسارگسیختگی انسان را خارج میکند. ضابطه میدهد به انسان. انسان مبنا پیدا میکند. یک روحی توی این بزرگان دیده میشود اگر حشر و نشر داشته باشید، کمکم انشاءالله با علما، با بزرگان، یک چیزی کمکم برایتان چشمگیر میشود، آن هم یک تقیدات عجیب و غریبی است که در این آقایان، در این حضرات هست. همین مسائل ساده استحباب و کراهت و اینها، یک تقیداتی در انسان ایجاد میکند، یک ضوابطی ایجاد میکند. این کمکم آن روح هوایرستی و افسارگسیختگی را از آدم میگیرد. یک تقید و پایبندی در انسان ایجاد میکند.
یک جمله حضرت آقا داشتند بعد آن قضیه سران قوا در مجلس سال ۹۱ بود. کسی که این رفت، گفت بگم بگم و یک چیزهایی گفت و از برادرمان یکی را یادتان هست دیگر. بعدش حضرت آقا سخنرانی داشتند، فرمودند که یا شاید بدتر از آن هم بود، فرمودند که: «انقلابیگری پایبندی میخواهد. انقلابی هرکسی که مثلاً به قول ما سروصدا دارد، لزوماً انقلابی نیست. پایبندی میخواهد، تقوا میخواهد.» خیلی نکته مهمی است. ما از این ابعاد غافل میشویم. آقا یک کسی یک ارائهی جدیدی، یک تولید علم جدیدی، یک سروصدای جدیدی، یک بمبی آورده در جامعه، مثلاً یک بمب علمی، یک کار فوقالعادهای. این لزوماً به معنای نیست که یک اتفاقی دارد رقم میخورد. اتفاقاً همیشه هم برعکس بوده؛ یعنی آدمهای سربهزیر و ساکت و یک آرامکارکن، اینها به مرور اتفاقات بزرگی را رقم زدند. حضرت امام را اصلاً احدی فکر نمیکرد با آن روحیاتی که در ابتدای جوانی داشت، اصلاً کسی فکر نمیکرد اهل فعالیتهای اجتماعی از یک جهت باشد. امام طلبهای بود که منبر نمیرفت. خیلی عجیب است! گفته بودند، اینجوری نقل شده که: «من یک بار منبر رفتم، تهریخ کردم، خوشم آمد.» امام! بخوانید در خاطرات امام، خوشش آمده، برای چی ول کردی؟ میخواهم روحیهی امام را عرض بکنم. امام اصلاً طلبهی اهل منبری نبود، اهل سلاموعلیک نبود. در خاطراتی که از ایشان نوشته شده، پنج جلد آقای غلامعلی رجایی نوشته، سرگذشتهایی از سیرهی امام خمینی، بخوانید. این پنجاه را موضوعبندی کرده، خیلی قشنگ. البته شاید همهی اینها الان روی آن سایت امام خمینی که آن پورتالی که درست کردهاند، شاید همش باشد آنجا. موضوعبندی کردهاند خاطرات ایشان را. میگوید که یکی از اشکالاتی که اطرافیان میکردند، منتقل میکردند به امام و افراد میکردند به امام، این بود. به امام میگفتند: «امام چرا اهل بگو بخند و گرم گرفتن با مردم نیست؟» به زور سلام که نمیکند، به زور جواب سلام میدهد، میرود میآید، امام به کسی سلام نمیکند. خب مثلاً یک درب، مثلاً دربی که ما توقع همینجوری دوست داریم امام میآمد، میرفت. با هیچکس هم کار نداشت، سلام اینجوری علیکالسلام. اجازه نمیداد کسی دور و برش بیاید. میگفت: «شد امام خمینی که بزرگترین تشییع جنازه تاریخ را رقم زد و در خبر ارتحالش چند ده نفر با شنیدن خبر ارتحال سکته کردند و مردند.» اینجور عشقی را خدا در قلب مردم نسبت به او قرار داد و اینجور کنشی را در امام، امامی که اصلاً دنبال این نبود که اتفاقاً بترکاند جامعه را، دقیقاً مطیع امر مولا بود. تفاوت در اینهاست. آن حیثیتهای فردی اگر نباشد، این دامنهی اجتماعی و این تحول اجتماعی رقم نمیخورد. آن اتفاق بترکانی که دنبالش هستید، رقم نمیخورد. اتفاقاً مال آدم نترکان، گوشهگیر، ساکت، اهل مسئولیت؛ ولی مسئولیتها را ملاحظهکارانه تشخیص نمیدهد. آدم شجاعی است. جایی اگر تشخیص بدهد که باید داد بزند، داد میزند. اتفاقاً اینجا داد زدن امام ارزش و اهمیت پیدا میکند.
دقت بکنید دوستان، داد زدن امام خیلی ارزش دارد. چون یک وقت هست یک کسی کلاً کلهاش داغ است. اتفاقاً اینجور آدمها با اولین پتکی که در سرشان بخورد، میروند کنار. یک داد میزند، آنور هم یک داد در سرش میزنند. یک موج رسانهای. ما دیدیم اینجور افراد. آدمهای رسانهای بهشدت رسانهترسند. بعد بیست سال گدایی شب جمعه را بلدیم. تقریباً ده، پانزده سال کار رسانهای، خصوصاً یک ده سالی شاید بیشتر، دیگر جزئیتر و فنیتر رسانهای، اتفاقاً میشناسیم جنس آدمهای رسانهای را. آدمهای رسانهای بهشدت رسانهترسند؛ یعنی بهشدت منفعلند از رسانه. همانقدر که بهشدت تأثیرگذارند در رسانه، چون تأثیر رسانه را میدانند، میشناسند رسانه را.
یک بندهخدایی یک حرفی همین تازگی گفته بود، بعد در توییتر و اینستا ریخته بودند سرش، بعد گفته بود که ما رفتیم بیرون، اصلاً ول کردیم. یک چیزی یک نفر چند سال پیش بندهخدا مصاحبه کرد، گفت آقا قم را مثلاً میتوانیم یک کاری شبیه واتیکان بکنیم. یک مطلب علمی میخواست بگوید، در رسانه زدند و ترکاندند بندهخدا را. بعد بندهخدا صحبتی کرده و گفته بود من اصلاً فکر نمیکردم این در رسانه بیاید این شکلی بشود. یعنی یک وقت کسی رسانه را نمیشناسد، یک موجی میآید، بعد دیگر ساکت میشود. آنی که رسانه را میشناسد، بلد است چه شکلی موج ایجاد کند و اتفاقاً میداند اگر موج هم سمتش ایجاد کنند، چی میشود. و آدم رسانهای اتفاقاً خیلی حرفها را نمیزند. یک پرهیزهایی دارد چون میشناسد رسانه را. که خیلیها امام دقیقاً این پرهیزها را نداشت. امام یک کارهایی یکهو میکرد که اصلاً نخ میداد به رسانه برای زدنش. یک چیزهایی یکهو میگفت. یک برخوردهایی آن میکرد. یعنی رسانه را میشناخت؛ ولی تابع رسانه نبود. امام خیلی عجیب است، روی امام باید خیلی مطالعه کرد، خصوصاً ابعاد فردی امام.
امام جلد ۱ صحیفه را بخوانیم. جلد ۱ و ۲ صحیفه. اولی که میخواهد نهضت را شروع بکند، میرود دعای فلسفی میخواند. قیام را که میخواهد شروع کند؛ آدمهای رسانهای و اثرگذار جامعه بیگدار به آب نمیزنند. از فرصت ماه محرم استفاده میکند. از فرصت ماه رمضان استفاده میکند. از فرصت مساجد استفاده میکند. خیلی جالب است، صحیفهی امام را که بخوانید میبینید امام یک ذره انرژیاش را سوخت نداده؛ یعنی اصلاً نبوده یک مسیرهایی را برود واسش تجربه. از همان اول دقیق زده، هرجا که باید بزند را درست و معلوم است که میشناخته جامعه را، میشناخته اثرگذاری را، میشناخته. در عین حال یک جاهایی آزاد، رها. یعنی این خاصیت آن کسی است که با اخلاص و صدق آمده در این متن ماجرا. این تفاوت امام با رسانهای. همانجور که امام با سیاسیون خیلی تفاوت داشت، امام با رسانهایها هم خیلی تفاوت داشت. امام با مدیران خیلی تفاوت داشت. با رؤسا خیلی تفاوت داشت. با حاکمان دنیا خیلی تفاوت داشت. با رسانهایها هم خیلی تفاوت داشت. امام خیلی کارهایی میکرد که در فضای رسانه و قالب رسانه قابل فهم نیست. یکهو یک کلمهای میگفت: «خیلی خری!» کسی که ساختار رسانه را دستش است، میداند، میداند آقا این جمله خب بعدها تا پنجاه سال دست میگیردند. یا خیلی کارهای دیگر و خیلی تعابیر دیگر که نمیخواهم وارد آن بحث شوم.
غرضم این است که امام اینقدر آزاد بود، اینقدر بزرگ بود، در هیچ قالبی نمیگنجید. آن چه قالبی بود که اینقدر امام را بزرگ کرده بود که فوق همه قالبها شده بود و میتوانست همه قالبها را بشکند و میتوانست اثرگذار و جریانساز و مولد باشد در همه قالبها؟ آن قالب شریعت. این یادگاری. آن قالبی که امام را شکل داده بود، اینقدر بزرگش کرده بود، قالب شریعت بود. الان هم حضرت آقا همین دیده میشود. در بقیه مسئولین هم هرکس این مدلی باشد، بدانید خدا به کارش برکت میدهد. آن قالبی دارد که همه قالبها را خواهد شکست. یک چیزی که گاهی آدم را نگران میکند در این فضای دولت کنونی، "مصلح و اهل تقوا" بعضیها را نه، نه طرف رسانهای بوده، آمده وزیر شده، دارد رسانهای زیرآبی میرود، خیلی خطرناک است. و آدم نگران قیچی کند آقای رئیسی از دور و بر خودش. آدمهای بظاهر مؤمنی هم هستند، ده سال هم مثلاً از آقا مسئولیت داشتند، شعارهایشان هم خوب است، یک چیزهای خوبی هم دیده میشود؛ ولی این آن قالبی که این را شکل داده، قالب دیانت و تقوا و اینهایش نیست، قالب رسانهاش است. اینها خیلی خطرناک است. گاهی یک طلبه هم ممکن است بیاید، اثرگذار هم باشد در جامعه؛ ولی این قالب در او قویتر نباشد. این آنجایی است که از امتیازات حوزه در سلوک حوزه، قالب شما را بر مبنای شریعت شکل میدهد. آنقدری که بنده تجربه کردهام، تقریباً بیست سال طلبگی خودم، روابط دائمی با ارگانها و نهادهای مختلف، با آدمهای مختلف. دیروز تهیهکنندهی عمو پورنگ تماس گرفته: «میخواهم بشوم فیلمساز امام زمان، بیا با همدیگر، نمیدانم مثلاً کار، نمیدانم مثلاً دو ساعت قبلش آن یکی از فلان ارگان، مثلاً حالا من پیامهایی که در روز دارم برایتان بخوانم، واستون تعجبآور خواهد بود. چقدر متفاوت! مثلاً از تیپ امام صادق برای امروز صبحگاه ما را دعوت کردهاند که برویم سخنرانی کنیم، نبودم که بروم. نمیدانم مثلاً روزنامهی قدس دعوت کرده برای مصاحبه. آن برنامهی صداوسیما دعوت کرده. گفتوگوی ویژه خبری دعوت کرده برای مثلاً برنامه، الحمداللهاش را که قبول نمیکنم. بعد فلان ارگان سیاسی، فلان نهاد و وزارت دفاع، وزارت دفاع برای نمیدانم نیروی دریایی، دم فلان جا. خب ما سالها بنا در ارتباط بودیم، البته الان مدتی است که بالاخره روابط را کمتر کردهایم. همه جا را دیدیم، همه سپاهی و از چه میدانم اطلاعاتی و فوق اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی و عرض کنم خدمتتان که تا عارف بالله، تا کسی که اعدامش کردهاند، اعدامیهای حوزه و اعدامیهای جاهای دیگر و همهرقم آدم. حشر و نشر داشتیم. انواع و اقسام محیطها را دیدیم. از فضاهای دانشگاهی، از فضا عرض کنم خدمتتان که رسانهای و همینطور و همینطور. آدم این را میبیند بالعیان، بالعیان این فقر را میبیند.
گاهی مثلاً با برنامههای رسانهای، خوب آدم حشرونشر دارد. خب بنده به کرات با اینها سفر رفتهام، حشرونشر داشتم، هماتاق بودیم با بعضیهایشان. در سفرها آدم میبیند بچههای با دغدغهای، انگیزههای خوبی دارند. یک وقتهایی هم هزینههای خوبی میدهند؛ ولی آن قالب شکل نگرفته است. آن فرم، آن تربیت شکل نگرفته است. آدم نگران میشود. یک بخشش هم برمیگردد به فقدان علم. همهی اینها در این نیست که طرف انگیزه و دغدغه ندارد. نمیداند، خیلی چیزها، خیلی قواعد و ظرایف را نمیداند. اینها چیزهایی است که در یک جایی مثل حوزه، بستر فوقالعاده و ویژهای برایش فراهم است برای کسب اینها اگر با این ذهنیت کسی بیاید سمت حوزه. اینجا محیط بسیار، البته من قبول دارم ما در ساحت علمی در حوزه نقص داریم، هم در دروس نقص داریم، از حیث فردی نقص داریم، هم از حیث اجتماعی نقص داریم. همهی اینها قبول. ولی ساختار حوزه با همهی این مشکلاتش و فشل بودنش، امکاناتی که الان بههمریخته، مدل درس خواندن، تطویل در این درس خواندن و خیلی مسائلی که دارد؛ ولی این فرصت و این ظرفیت در حوزه هست که یک کسی میتواند خودش را با این ساختار موجود فرم دهد، از حیث معنوی و علمی.
کمی مقدمه طولانی شد، ببخشید. خدمت دوستان هستم، بفرمایید. به جای رسیدن منظورش چیست؟ اگر بخواهم مثلاً بگویم آن کمال الانقطاعی که در مناجات شعبانیه داریم، برخی از عبارات شعبانیه آن حاکی از عالیترین مقامات معنوی است: «رب هب لی کمال الانقطاع الیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور فَتَصِلَ إلی مَعدَنِ العَظَمَه وَ تَصیرَ أَرواحُنا مُعَلَّقَه بِعِزِّ قُدسِک.» جای دیگر دارد: «و ألحقنی بنور عزک الابهج فأکون لک عارفا و من سواک منحرفا و منک خائفا مراقبا.»
این «من سواک منحرفا»، این انقطاع محض، یکجوری است که خیلی آرام و خیلی ساده به دست نمیآید. آرام آرام و تدریجی است. برگردم، برای کسی حاصل بشود، دیگر واقعاً بودن در این دنیا و این روابط و این حشر و نشر و اینها برایش بسیار دشوار است. آن «اینها هم» که گفته میشود برایشان حاصل شد ولی از همان جنس آن جوان نجفی هستند که دیگر نماندند اینجا، اصلاً ماندن برایشان دیگر معنا نداشت. و منظورهای بهجت همین است که در روال اینها باید طی بشود. آرام آرام، سالها زمان میبرد تا انسان پخته بشود.
بههرحال این قالب شریعت را ما گاهی خیلی دست کم میگیریم، خیلی دست کم، خیلی عادی تلقی میکنیم. این گل دین ماست، گل معارف ماست. گل یعنی اصل، اصل اساسی است. همه چیز با همین عرفان، با همین معنا پیدا میکند. تمدن با همین معنا پیدا میکند. اصلاح جامعه با همین معنا پیدا میکند. این را ساده میگیریم. امام واقعاً آنچه امام را امام کرد، شخصیت امام را شکل داد و برکات وجودی امام را شکل داد، همین تقید و پایبندی است. خیلی عجیب است این تقید و پایبندی امام اینها را مطالعه کنید. درخواست میکنم از این تقید و پایبندی امام را مطالعه کنید. خیلی اگر برایش کشف میشد یک مسئلهای از لحاظ شرعی، به او وظیفه بود، هیچ تعارفی با کسی نداشت. یک چیز حاکم بود بر شخصیت امام، آن هم همین شریعت و اوامر و دستور بود. چه برکاتی در امام! این یک حلقهی گمشده است. و چیزی هم هست که درک و فهم من این است، در غیر حوزه یا کلاً حاصل نمیشود یا به این کیفیت حاصل نمیشود. این تسلط و شناخت نسبت به شریعت و این ارتباط قلبی و وجودی و شکل گرفتن بافت وجودی انسان، این یک لمی دارد، یک ظرایفی دارد، یک ریزهکاریهایی دارد، باید یک کسی دمخور بشود با این معارف، با مدل استنباط. کتاب این و آن را خواندن و حتی رساله خواندن مشکل آدم را حل نمیکند، تجربه دارم خدمتتان عرض میکنم. اشکال ندارد بشود. خب بالاخره حوزه حیثیت فردی هم دارد، البته کسی با این رویکرد وارد بشود، آن ساحت اجتماعیش چون از دل این وظایف میجوشد، نسبت به آنها هم دغدغه و مسئولیت پیدا میکند، اینجوری نیستش که از ساحت منفک بشود. اتفاقاً آنجا درست وارد فضای جامعه میشود با چشم باز. آره یعنی برای اینکه ما اصلاً نمیتوانیم حیثیت تکالیف اجتماعی را جدا بکنیم از حیثیت تکالیف فردی. ولی مسئله این است که یک وقتهایی تکالیف اجتماعی را به اسم تکلیف اجتماعی میگوییم ولی عملاً سروصدای اجتماعی است، تکلیف اجتماعی نیست. میگوییم احساس تکلیف میکنیم ولی یک جاهایی میبینیم آدم روی خودش باید پا بگذارد، نمیتواند روی حق پا بگذارد. هرجایی که تکلیف میچربد به سمت نفسانیاتمان، آنجا زود میرویم سمت تکلیف. خوشمان میآید. مثل این احساس تکلیفهایی که برای ثبت نامی نمایندگی و اینها میکنیم.
یکی از رفقا میگفتش که از مرتبطین با آقای بهجت، به این جمله معروف پشت کتاب معراج السعاده. را خود ایشان (متن در این جا مبهم است و فاعل جمله مشخص نیست که آیا آقای بهجت را میگویند یا آن متصل را) از آقای بهجت شنیده و خودش هم زده پشت کتاب و چاپ کرده است: «روزی یک صفحه از معراج السعاده را بخوانید، در مثلاً بلند مدت آثارش را میبینید در خودتان.» ایشان میگفت من اوایل انقلاب از دوستان ما، یک مدتی هم مسئولیت و ریاست هم داشت بعضی جاها، میگفت که: «همان دورهی اول یا دوم مجلس، یکی از مناطق، حالا اسم فضا را بود برای نمایندگی مجلس و اینها. میگفت رفتم به یکی از علماء گفتم آقا من احساس تکلیف کردم بیایم نماینده بشوم.» یک جوری خندید که من هم از خنده و یک ۲۰ دقیقه خندیدم و پاشدم. فهمیدم چه جوکی گفتم. تازه آنجا فهمیدم چه جوکی گفتم، چقدر مسخره بودی احساس تکلیفهای این شکلی. خب از مثلاً بله، الان بنده را دعوت کنند مثلاً در فلان مرکز اسلامی نیویورک به عنوان معصوم، سریع احساس تکلیفم میآید، بیش فعالی پیدا میکند. هتل را گرفتهام، بیا با بچهها. بلیطتم گرفتهام، با بچهها بیا. ولی مثلاً بگویند که آقا یک روستایی مثلاً در جیبوتی، مثلاً یک روستایی در اطراف زابل آنجا مثلاً (مکث در کلام به دلیل خنده). خستگیتان در برود. بخندید. بچههای کوچک را میگرفت، میبوسید. بچههای خوشگل، مشکل و اینها را. یکی گفت: «آقا نکن، زشت است این کار را.» اینها گفت: «نه، آن بچه را بوس کردم، سیده، به خاطر سیادتش.» گفتم: «رفتم یک خلاصهی مریض، چپ اندر قیچی، درب و داغان، اینور موها ریخته، آنور صورت پوستش فلان و اینها. پیدا کردند، آوردند. گفتند: «آقا این هم سیده.» یک نگاهی کرد، گفت: «بالاخره سادات را کمی شما هم ببوسید، یک ثوابی بگیرید. همش که اینجا نیست.» آن احساس تکلیفها معلوم میشود. امام عظمتش در همین است که اینجور جاها اتفاقاً دقیقاً خودش را نشان میدهد. واقعاً این صدق امام که واقعاً از سر تکلیف است. آنجایی که باید روی خود پامیگذاشت و میشکست، هیچ محابایی، باکی نداشت، میشکست. جلوی دهها میلیون آدم خودش را میشکست. از حرفش برمیگشت. خیلی عجیب است ها! روی اینها بنشینید فکر کنید. من یک جای مدیریت پیدا کنم، ده نفر. یک جوری میروم، یک لو داشته باشم، هر وقت یک جور دیگری شد، یک کانال دیگر داشته باشم که بگویم من آن بودم، این مال فلانی بود. یک جوری درش بیاورم. به امام میآیند میگویند آقا قطعنامه را بگذار ما بنویسیم. ما اعلام کنیم. بگوییم کار وزارت دفاع بود. شورای عالی دفاع بود. کار فرماندهها بود. برای شما بد میشود. شما در همین دو هفته پیش داد زدی، گفتی که خالی کردن میدانهای جنگ خیانت به رسول الله است. دائم جامعه را سوق دادی به سمت مبارزه و دفاع و حضور در میدان جنگ و اینها. یکهو بعد دو هفته بخواهی خالی کنی، بگویی ما برگشتیم و تمام و فلان و اینها. خودت خیلی خراب میشوی. حالا اثرش در جامعه به کنار، خودت خیلی خراب میشوی. امام گفته بود: «صادقانه و با مردم.» قضیه هواپیمای اوکراینی را یادتان است دیگر. من خودم واقعاً جاخوردم. خیلی مدلهای دیگر نظام میتوانست با آن برخورد کند. یک جوری شد که جاهای دیگری هم که هواپیماهای دیگر هم که سقوط کرده بود، همه را زدند به حساب اینکه آنها را هم خودتان زده بودید. این یکی چون فشار بینالمللی آمد، قبول کردید. یعنی از اول انقلاب هرچه خورده بود، هر هواپیما هرجور سقوط کرده بود، میگفتند خودتان زدید. خیلی مدلهای دیگر میشد با این برخورد کرد. هیچ سیاسی، هیچ آدمی که دو زار از سیاست و رسانه سر در بیاورد، این کار را نمیکرد. یک مدلهایی میشود یک کارهایی کرد. ما دیدیم دیگر. با این رسانه یاد سر و کله زدیم. تهمت فاحش میزند، بعد به او میگوید تهمت زدی. یک جوری میپیچاند، خودت در خودت شک میکنی. اشکال از من بود. این جوری که این گفت (مکث در کلام به دلیل خنده). بخندید. یکی از دوستان گفتش عقیدتی سیاسی ارتش یکی آورده بودند مداحی کند. عقیدتی مداح میگیرد. گفت که: «سرهنگ آدم شوخی بود. به پسر (مداح) گفت: "کمی بخوان ببینم."» گفت: «این هم شروع کرد هی سوزناک و اینها که خوششان بیاید، جذبش کنند و اینها. هی از اینور میزد به این گریز، از اینجا نمیدانم، گودی قتلگاه و خرابهی شام. هی از اینور به آنور زد. هی زور گریه نکرد و هی نگاه کرد و او هم خواند.» این آدم شوخی بود، سرهنگی برگشت گفت: «پاشو پسر جون برو! اینجوری که تو روضهخواندی، من فهمیدم امام حسین مقصر بوده، حقش بوده.»
گاهی این شکلی است. یعنی در فضای رسانهای یک جوری داستان برمیگردد که تو در خودت شک میکنی. اینقدر مطمئن، حق به جانب، اینقدر سفت، خوب میشود. آدم رسانهای بلد است اینجوری داستان را برگرداند. معمولاً رسانهایها یک جوریاند نوعاً که مظلوم واقع نمیشوند. یک جوری درش میآورند. قضیه این صدق، قاعدهی دیگر است. اتفاقاً آن برکت هم مال همین است.
قضیهی معروف حاج قاسم یادتان است دیگر. گزارش داده، گفت: «آقا ما در سپاه سیستان یکی از این اشرار بزرگ را دستگیر کردیم.» همه شنیدید، معروف است. آقا فرمودند که: «چطور؟» گفت: «هیچی یک مهمانی گرفتیم، دعوتش کردیم، دستگیر کردیم.» آقا: «برای چی مهمان بوده؟» مهمان به چه حقی؟ مهمان امان دارد. دستگیر کردی. آقا: «این آدم داشته میکشته صبح تا شب، این جزء اشرار است. مهمان را برای چی دستگیر کردی؟» حاج قاسم آنجا خیلی دچار ضربهی روحی شده و شکست عشقی شدیدی خورده بود. گفته بود به چیزم (مکث) به دوستانش، تا مدتی اصلاً پریشان بود که من مثلاً چه کاری کردهام، آقا اینقدر عصبانی شد از کار ما. گفته: «خب چه کار کنیم؟» گفته: «آزادش میکنی. دوباره طرحی نو میاندازی که چه شکلی دستگیرش کنی.» بردم با سلام و صلوات آزادش کردند، رفت خانه. دوباره از فردا نشستند طراحی کردند که. ببینید اینها را. خوب، آدم نظامیاش. قالبهای فوق نظامیگری. همانجوری که فوق رسانهای بودن، فوق سیاستمدار بودن است، در همین قضایای حجاب دیگر هرکسی میفهمد آقا قاعدهی سیاسی بازی این است که بر فرض هم میخواهی اجرایی کنی، اسمش را نیاور. یاد بگیر! آقای خامنهای اجرا کرد اینجوری. آدم سیاستمدار این است. یک جوری اجرا میکند، بعد که گفتند ورشدار، ورش میدارد، بعد با طمطراق برمیدارد. بعد عملاً یک جوری هستش که پنجاه سال نمیشود اصلاً دستش زد. یک جوری اجرا کرده که سیاستمدار اینجوری کار میکند. شبکههایی تسخیر میکند بدون سروصدا. هیچ رد پایی هم ازش به جا نمیماند. متهم نمیشود. بعداً کسی یقهی این هم نمیگیرد. سیاست یاد بگیر! مسئلهی حجاب، فلان است. ما اینجوری برخورد میکنیم. عین شریعت است. حرام سیاسی و شرعی! چه لزومی دارد؟ مسیر نباید گم بشود. هم نباید مبهم بشود. منکر نباید معروف بشود. معروف نباید منکر بشود. منکر در منکر بودنش بماند. بابا اینها با سیاستورزی جور در نمیآید. این همانی است که امام فرمود با آن سیاست کثیف شما جور در نمیآید. راست هم میگوید. این سیاست ما اینجوری است. مظلومیت میشود. امیرالمؤمنین. آن سیاستورزی از توش مظلومیت در نمیآید. رد پا اصلاً ندارد. همه کار به اسم این و آن کرده. هشتاد نفر یقه شان گیر است. این بابا هیچی به هیچی. من دیگر نمیخواهم بعضی فکتهای دیگر سیاسی را برایتان بیاورم. بعضیها رأس فتنه بودند، یک جوری رفتند که همه در فتنه سوختند، اینها سالم و صحیح ماندند. مغز سیاست بودند بعضی. خیلی حرفهای! همه را سُوزاندند. همه میدانند، همه از این آب میخورند ها! همه میدانند، همه آنها نوکر و نوچهی اینها. هیچکس یقهی این را نمیتواند بگیرد. از اینور همه میدانند اینی که برای شما خالی کرده، هیچ ربطی به رهبری و نظر رهبری و این حرام شرعی و حرام سیاسی به اینها ندارد. عرض من روشن است. ولی خدا برکت را به همین آدم میدهد. اثر را به همین آدم میدهد. آنی که قالبها را میشکند شوخی نیست. شما نگاه کنید یکی از بزرگان اول این فتنه در جلسه فرمود. خود ایشان منصوب رهبری بود با بعضی بزرگان امنیتی، لشکری و کشوری و اینها که ما صحبت میکردیم اول این قضیه مهسا امینی و اینها. گفتند: «آقا کار نظام تمام است.» یعنی آدمهای درجه یک دور آقا گفتند: «این مدلی که کار شروع شده، این نقطهای که دارند میزنند و سیکلی که مسائل کنار همدیگر دارد، این را ما نمیتوانیم جمعش کنیم، کار تمام است.» سابقه نداشته. دانشگاه شریف، آن وضعیتی که پیدا کرد و خیلی مسائل دیگر. خیلی عجیب است که آقا بینا روحیه میدهد که نترسید، چیزی نمیشود. همیشه در هر قضیهای آنی که رأس هرم است، بیشتر از همه میترسد؛ یعنی روی محتملات هم این میترسد. بقیه میآیند خاطرات شاه را بریم بخوانیم. بقیه میآیند، اعلیحضرت، هیچی نشده، هیچی نمیشود. دو تا خبر بدهیم خوشحال بشود، چهارتا خبر آنوری هم بدهیم. اینور را کمی سبکتر بگوییم. اینها را خیلی همه اش را نگوییم. بیشتر از همه متزلزل میشود. اینجا دقیقاً برعکس، همه شل کردند، ترسیدند، مسئولین رفتند ونزوئلا، اینترنشنال. هیچی نمیشود، نترس. بیا بنشین. یعنی خود بشار اسد سوار هواپیما شده بود برود. اطلاعات موثّقی در این زمینه است. ظاهراً پنج کیلومتری کاخ سقوط کرده بود، زدند دیگر. دور تا دور کاخ را زدند. درجه یکهای کابینهی بشار اسد خوردند. شما ببینید لیستشان هست دیگر. فکر کنم ده، پانزده نفر از اینها، وزیر چی و چی و چی و کشتند. خدمت شما عرض کنم که بشار اسد سوار هواپیما شده بود، ظاهراً روسیه هم میخواست فرودگاه را (مکث) دم، حالا یا حاج قاسم یا سردار همدانی، یادم نیست، یکی از اینها. آره، سردار همدانی. آقا میفرستد به او میگویند که: «بنشین سر جایت، هیچی نمیشود.» جمله را کی میتواند بگوید؟ خیلی دهن میخواهد گفتن این حرف. با چه محاسبهای دارد این را میگوید؟ آن هم آدم زرنگی بود، یعنی روی اساس دیانت و تقوایش نبوده، روی اساس تجربهی سیاسی و عقل سیاسیش بوده. مینشیند. الان شما ببینید فرش قرمز سعودیها برایش پهن میکنند، التماسش میکنند بیا اینجا بنشین، یک عکس با همدیگر بگیریم. این قالبها را میشکند. این تاریخ را عوض میکند. به خاطر اینکه به یک نقطه متصل است که این فوق تاریخ است. این مبدأ حقیقت است. تو یک قالبی قرار گرفته که آن قالب، قالبی است که خدا وعده داده این را سوار خواهد کرد: «و العین الذین کُلّه.» این را بر همه منطقها و بر همه قالبها سوار خواهد کرد. آن کنش اجتماعی هم این پشتوانه را از این نباید غافل بود. این پشتوانه انس دقیق علمی، ضابطهمند، با این معارف و شریعت میخواهد. این آنجایی است که حوزه میتواند به شما بدهد در این بخش کارآمدی. با همه نقصها و عیوبی که کارنامه قابل دفاعی دارد، واقعاً از حیث استنباط این ساختاری که ما در حوزه داریم، ساختار بینظیری است. بله، خیلی زمانبر است، خستهکننده است و هزار و یک مشکل دارد که همهمان هم قبول داریم و انشاءالله باید اصلاح بشود؛ ولی این ساختار معیوب نیست. هیچ، هیچ جای دیگر ما نداریم. در هیچ فضای دیگری شما نمیتوانید با این متد مواجه بشوید، بتوانیم با معارف اینجور مواجه بشویم و استنباط.
عرض کردم خیلی مسائل هستش که رساله و فتوا و فقیه و اینها در نمیآید. چرا؟ مرحوم آقای قاضی فرموده بود که نقل شده از ایشان که شاگرد قبول نمیکرد مگر اینکه مجتهد باشد، برای اینکه در این مسیر سلوکی معنوی یک جاهایی هست دیگر برویم فتوا و سؤال کنم و اینها حل نمیشود. بعد خودت بروی در متن این متون و منابع، سؤال تو را عرضه کنی، بفهمی جواب این سطحی که آن منابع دارد به تو میدهد، این یک کار کس دیگری نیست که بخواهی ازش بپرسی. استفتاء کرده بودند از آقای بهجت، غذای قاضی، حالا شاید قبل از اجتهاد ایشان بود، که اگر کسی در حالی باشد که سه روز آب و غذا نخورده و از خود بیخود بوده، این نمازهایی که از او قضا شده در این سه روز چه میشود؟ در این عالم نباشد. نمازهایی که در این سه روز از او قضا شده چه میشود؟ خب این سؤال برای ما پیش نمیآید و خیلی از مراجع و علماء و اینها نه اینکه بلد نیستند جواب بدهند، تصوری نسبت به این سؤال ندارند. خب یعنی چی؟ یعنی خواب بوده؟ خب خواب بوده و نمازش را قضا کند. بیهوش بوده یعنی چی؟ مست بوده یعنی چی؟ من نمیفهمم. من فقط دارم درکی نسبت به موضوع ندارم که بعد بخواهم به شما بگویم که این یعنی چی. من اصلاً نمیفهمم. راست هم میگوید. "این کار خودت است." به یکی دیگر بخواهی بدهی، قضیه حل نمیشود.
امام یک بخشی از عظمتش به همین اجتهادش است. تفاوت کار امام با خیلیهای دیگر. آنی که در لحظه نمیتواند تشخیص بدهد تکلیف را، ترازو و معیار ندارد برای اینکه الان بریزد در این دستگاه، بالا پایین کند، بفهمد باید چه کار بکند، میلنگد کار. چرا میگویند وزیر اطلاعات باید مجتهد باشد؟ شنیدید دیگر. وزیر اطلاعات باید مجتهد باشد. خیلی کارهای اجتهادی هست. سر رشتهی آن کار وقتی به بنبستش میخورد، این با فتوا و برو بپرسم و فلان. این همان در لحظه فتوا بدهی، یک تسلطی باید داشته باشی. خیلی مسائل پیچیدگی دارد. این مسائل اطلاعاتی و امنیتی و اینها گاهی بعضی از رفقای امنیتی یک چیزهایی میگویند، دهن ما باز میماند از یک کارهایی که بعضی وقتها. یکی از دوستان که حالا شما صدایش را شنیدید ولی خودش را نمیشناسید، تعریف میکرد از یک کارهایی که کرده در یک جایی که حالا نمیدانم چون عهد گرفته که نگوید. که یک جایی یک تفرقهای بین دو تا از این گروههای معاند انداخت، بعد به اسم رسانههای خارجی آمده بود با این یکی مصاحبه کرده بود، بعد وسط سؤالش علیه آن یکی صحبت کرده بود و کشته بودند و مهاجم را دیگر الحمدالله دخلش را درآورد. با چهار تا بازی کثیف و این حق هم است، کاملاً درست است. این کار را باید کرد. جنگ گروه معاند، این رِکَب است. این دروغ است. آقا آنور آدم ساده میگوید: «آخه به امیرالمؤمنین گفتند شما بگو من به سیرهی شیخین عمل میکنم.» حضرت فرمود: «من دروغ نمیگویم.» آخه این الان چطور میشود. خودش اجتهاد میخواهد. این خودش ال میخواهد. این تسلط منابع میخواهد. شنیده که مثلاً امیرالمؤمنین افشا میکردند، مثلاً نامهی عثمان بن حنیف را دادند افشا کردند. مسئول فاسد را باید افشا کرد. یک چیزی شنیده، ضابطه دستش نیست. نمیداند مال کجاست. قدرت تحلیل ندارد. روی این آدم خوبی هم هست ها! لزوم در انقلاب خودمان از این جور آدمها داشتیم. من نمیخواهم اسم بیاورم. بعضیهایشان شهید شدند ولی هزینهتراشیهای زیادی کردند. یک کارهای بدون قاعده، بدون ضابطه میکردند بر اساس اینکه فلان روایت هم داریم، فلان جمله هم شنیدهایم. بابا این یک تحلیلی میخواهد. این همینجوری یک کتی نیست. این کلی باید بالا پایین بشود. ضابطه دارد. بعد باید منابع را بشناسی. به کجا مراجعه کردی؟ چه شکلی مراجعه کردی؟ فهمیدی قواعد دارد اینها. نه به این نحوهاش هم نمیشود گفت. یعنی مطلق را نمیشود گفت. صفر و صد نیست. ولی آن تأثیرگذاریها در بزنگاهها، آن تصمیمات درستی که هزینهها را به حداقل برساند، البته اینها یک شمع سیاسی، یک بصیرت باطنی، یک فرقان سیاسی است. لزوماً هرکی مجتهد و فقیه است، خیلیها فقیه بودند در خیلی مسائل. تحلیلهایی داشتند، حضرت امام تحلیل چیز دیگری بود.
در همان قضیه ۲۲ بهمن، آقای طالقانی زنگ میزند به امام میگوید: «آقا میخواهی همه را به کشتن بدهی؟ حکومت نظامی گفتند چهار بعد از ظهر کسی بیرون نیاید. شما گفتی باید بشکند. میزنند، میکشند.» آقا: «شوخی ندارم، امر از جای دیگری باشد چه میشود.» ولی به هر حال امام یک تشخیصهایی داشت. برای همه یکهو عجیب و غریب بود دیگر. یکهو روی یک چیزهایی دست میگذاشت، کوتاه نمیآمد. یکهو یک چیزهایی را کوتاه میآمد. ما از صدام بگذریم، از آل سعود نمیگذریم. یک طرف را ضریب میدهد، یک طرف را ندید میگیرد. در تاریخ شیعه مثلاً اینجور سابقه. بله، ما وحدت شیعه و سنی داشتیم در طول تاریخ؛ ولی این مدلی که امام با این قضیه مواجه شد خیلی نادر است. الان قدرت دست تو است، حکومت دست تو است، اصلاً میتواند کن فیکون بکنی. یکهو اینجور مسئلهی فلسطین را برجسته کردن، اولویت دادن فلسطین اهل سنت، اینجور حمایت کردن، نمیگنجد. یعنی قابل تحلیل نیست اصلاً. خیلی از منطقهای ظاهری در نمیآید. ولی امام اینها را با اجتهاد، نمیخواهم بگویم همش با شمع سیاسی بوده، اجتهاد کرده. امام مبنا برایش دارد، استدلال برایش دارد. صرفاً یک حسی نیست. یک حس خوش معنوی یا یک تشخیص سیاسی نیست. ضابطهای دارد. البته آن تشخیص سیاسی کنار این میآید، کمکش طیفبندی دارد دیگر. یکی صد است، یکی هشتاد، یکی پنجاه. بله، خود حاج قاسم واقعاً بعضی تحلیلهای صائب و دقیقی داشت. آقا میفرمود که این بحث جریانات تکفیری و اینها را حاج قاسم قبل از اینکه اینها شکل بگیرد به من گفت. گفت: «من احساس میکنم به زودی همچین جریانی در منطقه شکل میگیرد.» آقا فرمودند خوب نشان میدهد حاج قاسم چه آدم تیزی بوده. ولی باز هم معلوم میشود تفاوتها. یعنی حاج قاسم اگر مجتهد بود خیلی فرق میکرد. یک جاهایی در یک سری مسائل یک ورودهایی دارد، یک پرداختی دارد. بعضی از این صحبتهای حاج قاسم مثلاً بنده که میشنوم خیلی منتشر هم نشده. خاطرهای که دارد در هواپیمای کرمان، دارد میرود، خانم بدحجاب بغلش است، شنیدید دیگر. خیلی آنهم آنچنان منتشر نشده، برای ماها خیلی دلچسب نیست، آن را بخواهیم پخش بکنیم. بعد میگوید: «آن خانم موهایش تا اینجا معلوم بود و بعد دیدم اسم بچههایشان حسن بود و حسین بود و فلان و اینها. بعد گفتم که خب چیست داستان اینها؟» بعد گفتش که: «من نماز میخوانم ولی مثلاً غسل، مدل این مدلی که آخوندها، این عین تعبیر است: این مدلی که آخوندها میگویند غسل نمیکنم. نمازم را میخوانم.» حاج قاسم این حرف را با یک مبنایی دارد میزند. رویکردی دارد میگوید. آن اصل مبنایش هم درست است؛ ولی آن قواعد فقهی و ضوابط تحلیلی. چون به آن عمق دستش نیست این حرف را با همه صحت و درستی که دارد، سر جای خودش نمینشیند. خیلی محمولهی فتنه واقع میشود. شما مشابه این را از آقا و امام نمیبینی. با اینکه همهشان همین را بلکه غلیظترش را گفتهاند. غلیظتر از اینش را گفتهاند. همین جمله را شما مقایسه کنید با این جملهی حضرت آقا میگوید: «اینهاییم که روسری برداشتهاند، گاهی غبطه میخورم به اشک و حال و توسل و تضرع اینها و میدانم که اگر بدانم که دشمن دارد از کار اینها سوءاستفاده میکند، این کار را نمیکنند.» این چقدر تفاوت دارد! همانها از آن جمله حاج قاسم به مراتب سنگینتر است، اگر بخواهی تحلیل بکنی. برای اینکه حاج قاسم دارد در مورد یک نفر صحبت میکند که یا اینقدر حجاب دارد. آقا در مورد کسی که رسماً برداشته، دارد صحبت میکند ولی روی ضابطه دارد میگوید. مبنا دارد. حاج قاسم مبنا دارد ها! مبنایش حرف چهار عالم و اینهاست؛ ولی نمیتواند تهشست و رفته به دستت بدهد که این آن ضابطهی شرعی و دینی و آن قالب و قوارهی فقهیش چیست. واسه همین هزینه کردهام. برای همین راهنمایی کلان و طرح نقشه را نمیشود از حاج قاسم. میشود عاشقش بود تا عالیترین حد. میشود به خیلی از حرفهایش به عنوان یک انسان حکیم، روشنفکر، روشنضمیر اعتنا کرد؛ ولی نقشهی راه را با جزئیات نمیشود از این آدم.
یک اصطلاحی دارند اهل سلوک، میگویند مجذوب سالک. حالات خوب و ارتقای معنوی دارد، ترقیات معنوی خوبی دارد؛ ولی به عنوان استاد نمیشود ازش استفاده کرد. برای اینکه یکهو جذبهای آمده، ده پله پرتش کرده بالا. این از پلهی یک تا ده و جزئیاتش را خبر ندارد. هرچه بهت بگویم پله ده میگویم. استاد، نمیتواند. دیدنش برکت است، برو ببینش. حرفهایش خیلی خوب است، اثرگذار است؛ ولی به عنوان استاد نمیشود انتخاب کرد. برای اینکه این قدمها جزئی، یک به یک رفتن و هر کدام با ضابطه و مبنا رفتن و با ضابطه و مبنا یاد دادن، این کار عالِم است. هدایت جامعه، اثرگذاری اجتماعی کار عالِم است. عالِم هم که میگویم به همین معنای فقهی حوزوی آخوندیاش. کار آخوند به معنای واقعی کلمه از غیر آخوند برنمیآید. قرص و مسلم بهتان میگویم هدایتگریهای کلان از غیر آخوند بر نمیآید، کما اینکه به کرات هم شواهد نشان داده. به کرات نشان داده. هر چقدر هم خوب، هر چقدر هم اوکی، هر چقدر هم جانفدا، هر چقدر هم پاک. کار آخوند، البته نه هر آخوند، معلوم است دیگر، این در کلام بنده معنایش معلوم است. آن ضابطه را دانستن، با جزئیات ملاک دستت باشد و بتوانی ملاک را در یک گفتمانی به خورد جامعه بدهی و با آن ملاک آرام آرام سیر بدهی و حرکت بدهی، تربیت بکنی، این کار آخوند است. خیلی مسائل هست امام. حالا اگر وقت صحبت میکردیم پژوهش و گفتگو. امام چه کرد از حیث تربیت عمومی برای مردم ما؟ اینجا بحث امام را با دیگران اگر ما مقایسه بکنیم، هم با خیلی از آخوندهای دیگر، هم با خیلی از شخصیتهای تأثیرگذار غیر آخوند، رهبران اجتماعی و سیاسی که آخوند به این معنا نبودند. گاهی روحانی هم بودند ها! فقیه نبودند مثل سید جمال اسدآبادی مثلاً. تفاوت را میشود خیلی دقیق دید. حتی با شهید اندرزگو تفاوت را دقیق میشود دید. یک کسی یک نبوغ و استعداد ویژهای دارد. شهید اندرزگو واقعاً بینظیر است. واقعاً بینظیر. یک چریکی که آخوند بوده، سطح تحصیلات آنچنان بالا نبوده. شهید اندرزگو. عمر چریک. بعد خدمتتان برسم این را بگویم یادی از بزرگان کرده باشیم. چریک وقتی که لو میرود، گفتند عمرش در دنیا بعد از لو رفتن نهایتاً شش ماه است. شهید اندرزگو بعد از لو رفتن ۱۵ سال زندگی کرد در قالبهای عجیب و غریب و شخصیتهای عجیب و غریب و جاهای عجیب و غریب و یک شخصیت بینظیر. امام فرموده: «اگر ما ده تا اندرزگو داشتیم، دنیا را میگرفتیم.» همین اندرزگو میرود خدمت امام دو تا سؤال، دو سه تا سؤال دارد. خیلی جالب است. یکیش این است، میگوید: «من سیانور در دهنم است همیشه، این را آماده دارم، هر وقت احساس کردم دستگیر بشوم، بخورم که دست دشمن نیفتم که اطلاعاتی.» امام میگویند: «حرام شرعی است. باید خودکشی کنی حرام است.» قواعد چریکی این است. اینی که امام گفت، جدید است. اندرزگو چریک بود، قواعد چریکی این نمیشود. خیلی هم سخت بود برایش و یکی از دغدغههای جدیاش هم همین بود که فقط اگر خواست دست دشمن بیفتد، جنازه باشد.
یکی دیگرش همین بحث قیام مسلحانه است. میگوید که: «نیازی نیست به قیام مسلح.» اگر قیام مسلحانه میشد، تا همین الان ما انقلاب پیروز نشدیم، تمام بود کار. قیام مسلحانه کار پیش نمیبرد با همچین شاه مسلحی. شاه ژاندارم منطقه بود؛ یعنی هرجایی در منطقه درگیری میشد، شاه میفرستادشان بروند جمع کنند کشورهای اطراف را. بعد یک آخوند باشد وسط بدون هیچ امکاناتی، این را بیندازی بیرون. نمیگنجید در تحلیلهای این آقایان. البته برخیاش آن جنبههای ملکوتی و قدسی امام است؛ ولی آن جنبههای ملکوتی و قدسی امام امتداد همین جنبههای تحلیلی امام است. همان افزایش علمی است که خدای متعال در او قرار داده به برکت تبعیت از علم. در مراتب پایینتر شما را تنها نخواهند گذاشت اگر همینها را بروید، ادامهاش را هم بهت میگویند و یادت میدهند و میبرند.
آقا خدمتتان در یک مجتهد، به عنوان مثال ما مجتهد بیانات آقا را مسلط باشیم. مجتهد امام آقا بوده، اینقدر رشد کرده و زندگی کرده به این نقطه رسیده که آقا بهش حکم برگزاری دادگاه صحرائی داد. مجتهد نبوده و نمیتوانسته است. ظاهر آهنگ مکتب یعنی اینکه مایع باید داشته باشد که بله...
ببینید مطلب خوبی است ولی ما اساساً در این جلسه در مورد قلهها داریم صحبت میکنیم. قلههای اصیل و رفیع. میشود در مورد دامنه و پایینتر از دامنه هم صحبت کرد. میشود اینجا من و شما این جلسه را برگزار بکنیم، نهایت سقف ترازی که برای خروجی این جلسه در نظر گرفتیم که یک فعال فرهنگی برای مسجدی، مسجد چه شکلی جوانها را جذب بکنیم، کار موفقی داشته باشیم. مثلاً این هم خوب است ولی ما داریم در مورد ده پله بالاتر، ده لول بالاتر داریم صحبت میکنیم. مجتهد در مثلاً مکتب امام و آقا، اینها اولاً اصلش باید تعریف بشود که یعنی چی. مختصات و مشخصاتش باید گفته بشود. بعد این ادعا باید با همان ترازها بررسی بشود. روی شخصیتی مثل حاج قاسم. من اذعان دارم به اینکه حاج قاسم شخصیت ممتازی است، هم تیزهوش از جهت فکری، آدم نابغهای است واقعاً. از حیثیتهای مختلف حتی از حیث فرهنگی و اجتماعی و سیاسی. مجتهد در مبانی امام و آقا بوده، نبوده. اصلاً آن اجتهاد به چه معناست؟ روی آن بحث جدی دارم ولی میخواهم به یک نکته بالاتری شما را توجه بدهم. آن هم این است که شما ببینید آقا یکی از ویژگیهای اتفاقاً خیلی جالب و خیلی خوبش همین است که در عین اینکه ذوب در امام خمینی است، یعنی هرچه بنده روی این فکر میکنم و مطالعه میکنم بیشتر مبهوت میشوم که آقا چقدر ذوب در امام خمینی است. هیچکس مثل آقا ذوب در امام خمینی نیست. با اینکه طبعا رهبران هر چقدر تعلقات به رهبر قبلی داشته باشند، بعد مدتی خودشان یک استواری، یک جایگاهی پیدا میکنند. آقا هنوز که هنوز است ذوب در امام است. یعنی هرچه هم میخواهد بگوید از زبان امام میگوید و همان حرفهای امام را میگوید. ولی آن چیزی که آقا را آقا کرده و این جایگاه رهبری ایشان را برازنده کرده، توانسته فرمان را دست بگیرد، این نبوده که مجتهد روی مبانی امام بوده، این بوده که اتفاقاً روی مبانی اسلامی، منتقد امام بوده.
بنده شاید شش، هفت سال درس خارج فقه آقا را کار کردهام. حالا یا کمتر یا بیشتر. خیلی کار کردهام. خیلی مطالعه. یکی از عجایبی که برای بنده بوده در درس خارج آقا این صراحت لهجهی آقا نسبت به امام است. آقا به شدت از جهت فقهی منتقد امام است. همین آقایی که میبینید اینجور جانش برای امام در میرود. در بحث غنا، امام فتوای کتاب امام در مورد غنا موسیقی، یک چیز منحصر به فرد و جدیدی گفت دیگر. یک دری باز کرد که بالاخره یک چیزی از موسیقی هم حلال بشود با اینکه همیشه در بسته بود. در تاریخ همیشه موضع نسبت به موسیقی موضع به شدت سفتی بود. امام یک دریچهای باز کرد و خیلی هم زمان خودش امام خیلی آسیب دید از این دریچهای که باز کرد و خیلی هم موجب تعجب بود. امام هم همان موقع هم میدانست و خود امام هم با یک آمادگی این را طرح کرد که آماده بود برخوردهای سفت و سختی باهاش بشود که شد، هم باهاش هم در این قضیه هم در قضیه شطرنج. آقا در درس خارج غنا میفرمودند که این مطلب را امام آن موقع فتوا دادند. خب فتوای آقا اگر امام یک در باز کرده، آقا صد تا در باز کرده در بحث موسیقی. این دیگر کلاً منحصر به فرد در طول تاریخ شیعه کلاً فضای موسیقی را عوض کرده. در فضای جای دیگری طربناکی جزء غنا نمیداند، رقصآور بودن جزء غنا نمیداند. میگوید موزیکال باشد، گمراهی بیاورد، فساد و ضلالت داشته باشد. آقا در درس خارج وقتی این بحث را میخواست مطرح کند، میفرماید: «امام یک فتوای نوعی داد. ما را هم جمع کرد، ما را هم جمع کرد به عنوان مسئول مملکت که به ما بگوید ابلاغ بشود به دستگاهها. بعد خیلی چیز عجیبی بود. همه هم تعجب کرده بودند از این فتوای جدید. خیلی هم تحول ایجاد میکرد در ساختارهای حکومتی. من همانجا هم که امام این را به ما ابلاغ کرد و استدلال کرد، همان در دلم قبول نداشتم. استدلال امام خیلی بیشتر از اینها قائل بودم. پذیرفتیم و عملیاش هم کردیم، اجرایش هم کردیم.» خیلی عجیب است آقا با اینکه مجتهد بوده و اینجور نظرات بکری هم داشته، در برابر امام یک ذره در ساختار تشکیلاتی شما نمیبینید که آن فضای اجتهادی خودش را ترتیب اثر داده باشد. با اینکه رئیس جمهور بود، رئیس جمهور، رئیس مجمع تشخیص بود، صاحب نظر بود. میگوید: «از نوزده سالگی پدرم به من گفتش که تو دیگر از کسی تقلید نکن.» از نوزده سالگی میگوید: «وقتی من رفتم نجف اساتید درس خارج را ببینم، من مستغنی از اساتید درس خارج شده بودم، فقط رفتم روشهایشان را بفهمم.» بیست و دو سالگی ایشان رفتند نجف. مجتهد بوده که رفته نجف. یک نابغه به تمام معناست از همین جهت فقهی. چند بعدها هم در فضای حوزه مرتضی حائری تعابیری که در مورد ایشان دارد و اذعانی که دارد به نبوغ فقهی ایشان. همچین مجتهدی کار را دست میگیرد. یک سر سوزن بروز ندارد در عرصهی تشکیلات که این مجتهد است. آخه خود امام اذعان میکند بابا این مجتهد است، خیلی هم قوی است. بعد شهید مطهری میگوید: «بروید سراغ این. جانشین و جایگزین شهید مطهری را آقایی میداند که تقریباً بیست سال از شهید مطهری کوچکتر است.» بیست سال تفاوت سنی دارند با همدیگر. میگویند آقا دانشگاه خالی شده. آقای مطهری شهید. امام نگاهش به آقا این است ولی یک ذره بروز ندارد. این از حیث تشکیلاتی. او ولی از حیث علمی کاملاً مستقل است. در بحث مجسمش، در مجسمه فتوایش با امام فرق میکند. خدمت شما عرض کنم که در اعانه بر اسم، فتوایش با امام فرق میکند. در موسیقی فتوایش با امام فرق میکند. در بیع مصحف آنجوری که یادم است فتوایش با امام فرق میکند. در تشبه زن و مرد آنجوری که یادم است فتوایش با امام فرق میکند. الی ماشاءالله بود که وقتی میخواندیم اصلاً برای بنده عادی شده بود تا آقا میگفت: «نظر امام این است.» میگفتم خب بسم الله. این را هم الان میگذارد کنار. تقریباً شاید بگویم ۶۰ درصد، ۷۰ درصد مدل بود. در درس خارج سیدنا الاستاد، تعبیر سید استاد ما، استاد بزرگوار ما، اینطور فرمودند ولی خب شاید اینطور اگر بگوییم بهتر باشد. شاید آنطورش خیلی آنجور جور در نیاید. نمیشود اینطور پذیرفت. در صد جایش اشکال دارد.
میخواهم عرض کنم ولو آقا امتداد اجتهاد سیاسی و مکتب و مرام سیاسی امام، ولی آنچیزی که آقا را آقا کرده و متبحر و قدرتمند کرده در این تاثیرگذاریهای اجتماعی، همان تسلطش به مبانی است. الحمدالله. سوالات دوستان تازه داره گرم میشه. نداریم. این ناشی از این است که کسی در این جایگاه نیامده. کما اینکه یک شخصیتی مثل آیت الله مصباح در آن جایگاه رفته، میبینی چه تعابیری در مورد جمعی که سنی ازشان گذشته. آیا دستیافتنی است؟ چون شاید به نظر میرسد که برای این جماعت حاج قاسم شدن شاید راحتتر بشود تا مصباح شدن، آقا شدن. از این جهت که حرفهای خودتان هستش که ما در ۱۴-۱۵ سالگی پای درس آقای جوادی مینشستیم، من کمی شاید برای ما ناامیدکننده باشد از این جهت که شاید سنگ بزرگ نشانهی نزدن است. حالا اینکه مینشستیم لزوماً معنای فهمیدن نیست به عنوان کسی که نمیفهمد اینها.
ببینید اینجوری نیستش که بگوییم مثلاً حاج قاسم شدن مثلاً پنج سال زمان میبرد. حاج قاسم شدن یک زحمت ۵۰ ساله دارد. آقا شدن زحمت ۵۰ ساله دارد ولی خب آن زحمت در سطح و افق دیگری دارد محقق میشود. در یک جنس دیگری دارد محقق میشود. علی ایحال هرجایی ببینید بنده خیلی قائل به دیر شدن و گذشت زمان و اینها نیستم. برای اینکه تجربهام نشان داده که یک زمانی فکر میکردم دیر میشود. البته این به این معنا نیست که باید تساهل کرد و گذاشت که وقت برود ولی باورم این است که فرایند تحول به قول فلاسفه فرایند شدن سیرورت، این چیزی که انسان میخواهد بهش برسد، درست است که عامل زمان درش دخیل است ولی اینقدر عوامل دیگری هست فوق زمان و غیر زمان که عملاً عامل زمان به حاشیه میرود. یعنی این سن رفقا که هیچ، سنهای بالاتر از این را هم بنده دیر نمیدانم. اگر یک کار صادقانه و روشن با یک تصمیم البته سنین متفاوت است از جهت یک بخشی از همتها، یک بخشیش از موانع. مثلاً کسی که ۱۵-۱۶ سالگی میآید در این مسیر، آن البته مشکلات خودش را دارد، ناپختگیهای خودش را دارد. شخصیتش آنقدری گاهی استحکام ندارد. خب بالاخره فضای حوزه فضایی است که اطلاعاتش اطلاعات سنگینی است. یک طلبه ۱۸ ساله ما مثلاً ۱۸ سالمان بود که معمم شدیم، ۱۵ سالمان تقریباً بود که طلبه شدیم. ۱۸ سالگی معمم شدیم. بنده دو سه ماه بعد از معمم شدنم دانشگاهی را در تهران در ستارخان، دانشگاه علمی کاربردی هم فکر میکنم، بچه ۱۸ ساله تازه معمم شده در دانشگاه اینجور خفن در وسط تهران، رفتیم و ریختند سرمان از فحش و متلک و تمسخر و تحقیر و اینها. خب بنده به خودم نگاه میکنم فقط کار خدا میدانم که من عمامه را در نیاوردم آنجا و ندویدم با بچه ۱۸ ساله مثلاً متحولم شده. عرض کنم که خب این هم یک آفتی است دیگر. آن کسی که با سن کم آمده، همچین مشکلاتی هم دارد؛ یعنی یکهو مواجه میشود با یک اطلاعاتی که خیلی گندهتر از سن اوست. خیلی هنوز باید پختگیها را پیدا کند برای اینکه وارد این چک و لگدها و این ضرب و کتک کاریها بشود. الان مشکلات معیشتی ندارد، اجاره خانه ندارد، پول پوشک درگیرش نیست، مدرسه بچه، وام، هزار و یک مسئله. این درگیریها و تنشهای ذهنی را هم ندارد. طبعا موانعش از یک جهاتی کمتر است. عرض میکنم از یک جهاتی هم یک سری مزیتها را هم ندارد کسی مثل در سن و سال شما وقتی میآید حوزه را انتخاب میکند، خب بنده هم در حوزهی سیکلیها بودم، درس خواندهام. در حوزهی سیکلیها هم شاید درس دادهام. الان دقیق یادم نیست، مثل مشکات بودیم. هم مثلاً مدرسهی معصومیه بودیم. دیدم تفاوتها را. آن مدرسهی سیکلی را دیدم. ناپختگیها و بچگیهای آن فضا را. هم این پختگیهای یک جایی مثل مثلاً مدرسهی مشکات، شخصیتهای شکل گرفته و انتخاب کرده. یعنی این مسیری که انتخاب کرده، دیگر با او هست. ما ریزش در طلبههای سیکلی الی ماشاءالله، الی ماشاءالله. اگر بگویم ۷۰، ۸۰ درصد دروغ میآید. بعد چهار، پنج سال تازه میخورد به مشکلات جدی زندگی، میخورد به بنبست ازدواج. تازه میفهمد داستان چیست. خالهبازی میکرده. تازه قضیه چیست. ولی آنی که بعد همه اینها آمده خیلی کم است. انتخاب کردن این مسیر را میدانند قضیه چیست، با یک چشم بازی آمدهاند. خب این هم یک مزیتی است. اینها را در آن قضایا، این عوامل را همه را باید با همدیگر سنجید و البته خدا هم برکتی میدهد، اثری میدهد. دستگیریها و هدایتگریهایی دارد، گاهی هزار ساله را یک شبه یک کسی طی میکند. یک درهایی به روی او باز میشود، هم از حیث فهمش هم از حیث زمینهها و اسبابش که کلی میتواند رشد و عروج داشته باشد.
خدمتتان هستم. اگر تبعیت از علمی که میگفتید حدیث انتخابی تاثیر تبعیت کردن علم ورود به حوزه است؟ دیگر در همهی ابعاد. یک نکتهای را عرض بکنم که نکته مهمی است. ببینید مَن عَمِلَ بِما عَلِمَ. کسی که عمل کند به آنچه که میداند. این آنچه عمدتاً مسائلی است که جنبه وجوب و تکلیف دارد برای ما. گاهی ممکن است اینطور تلقی بشود که خب ما چیز دیگر یاد نگیریم دیگر. همینقدر که میدانیم بچسبانیم به آن. ممکن است ذهنیت.
نکتهای که هست این است که یکی از چیزهایی که به ما تکلیف است و واجب، خود طلب علم است. وجوب طلب العلم. خود یاد گرفتن تکلیف است. نظر ایشان برای ما محترم است ولی ما تابع شریعت پیغمبر هستیم. پیغمبر فرمود: "طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلمة." تکلیف بر هر مسلمان است. پیغمبر میدانست که مردم یک چیزهایی میدانند، عمل نکردند. فرمود بروید یاد بگیرید. اتفاقاً خود یاد گرفتن دریچههایی به همان عمل به آن علم قبلی هم ایجاد میکند ولی دنبال این تلمبار نباشید که مفهوم، مفهوم بیاید. رویکردتان عمل باشد. بعضی وقتها فقط آدم میخواهد یاد بگیرد. هیجان و یک شهوتی دارد علم. آدم کیف میکند از اینهمه باسوادی و اطلاعات و مفهوم کلی کیف میکند. سروصورت بقیه را ببین چقدر اصطلاح بلغور میکنم. اینها آن شهوت علمی است. خیلی خطرناک است. بَل کنایه همش با همه.
خدمتتان هستم. ببخشید وقت کم است، خیلی سریع بود. چون زودتر، استقلال ذهن. استقلال. اینها البته خب مهارت و تمرین میخواهد. ببینید مثل آن است که مثلاً بگوییم آقا فلان بازیکن فوتبال خودش یک سبکی دارد از خودش. زیدان یک سبکی دارد. مسی مثلاً یک سبکی. عرض کنم که اینها رونالدینیو، قدیمیتریم دیگر. هرکی یک سبکی دارد. دقت میکنید. روز اولی که اینها شروع کردند علم به اینکه صاحب یک سبک هستند اینها پاس دادن و گل زدن و شوت کردن و کله زدن و اینها خورد خورد. هرچی مهارتش رفت بالا و متبحرتر شد در مثلاً تسلط توپ، دریبل از پشت هم میتوانم بزنم. این شد دریبل زیدانی. یک چیز جدیدی ابداع کرد. اینها بیشترش آن ملکهی تفکر وقتی برای انسان حاصل میشود. قدرت تعقل، خردمندی، علمورزی، این وقتی برای انسان حاصل میشود به مرور در خودش مییابد یک نبوغی را. آقا فرموده بود که من این انسان ۲۵۰ ساله را در زندان فهمیدم یا مثلاً طرح کلی را در زندان فهمیدم. یعنی یک حالات خاصی، گاهی یک انقطاعاتی، یک کتاب. بعضی از این آثار علامه طباطبایی در دورههایی میخواندیم، نمیفهمیدیم. بعد یک وقتی در سفر اربعین بنده بیماری سختی گرفتم تا حد مرگ و خیلی هم سفر تلخ و بسیار سختی هم برای من بود. و بازگشت هم برای من خیلی سخت بود. ماشینی را همین مشکات فکر میکنم گذاشته بودم سال ۹۳، شاید ۹۴. با پرواز آمدیم و بعد آمدم ماشین را برداشتم تا مشهد. با آن وضعیت خودم رانندگی کردم که خیلی هم اصلاً مردم و زنده شدم تا رسیدم مشهد. بعد رفتم جنازهام یک دو سه روزی افتاد و در آن حالت برزخ و کمای مردن بودم که همان کتابی که نمیخواندم را شروع کردم به خواندن. تازه در این داستان یک تحولاتی. یعنی این را احساس کردم که یک حالی باید در من ایجاد میشد. یک تحولات روحی باید ایجاد میشد تا اینها را بفهمم. کم کم. یک بخشایش این شکلی است. مثالهایش بود. یعنی یک حالات گاهی برای انسان رقم میخورد. یک مسیری را میرود آرام آرام. یک تحولات روحی، یک زمینههای روحی، گاهی اطلاعاتی پیش میآید. آقا یک زندانی میرود در زندان، یک انقطاعی پیش میآید. یک تحولاتی، یک افکاری، یک دریچههایی. آن قدرت تفکر و آن استمرار، ممارست هست. یکهو قرین میشود با یک سری از گشایشهای بیرونی. یک دریچههایی به روی او باز میشود از یک سری تحولات و عنایت. خدمت دوستان هستیم. وقتمان هم تمام شده.
بله، این هدف از آمدن حوزه اولین هدف علمآموزی کلاً ما هدفمان را باید این علمآموزی بگذاریم یا نه، باید اولاً مختلف را هم برای خودمان در نظر بگیریم. حضرت آقا! هدفمان حاج قاسم شدن است یا نه؟ ما میخواهیم آن نوک قله را ببینیم. باید به هدف آن بیاییم حوزه یا نه علمآموزی که داشته باشیم حالا به هر جایی که خودبهخود میرسیم؟ سؤال خیلی خوبی است. خیلی چکیده عرض بکنم. دوستان هم چون استرس دارند، فشار نیاورند، فشار نخورند. خیلی عرض کنم خدمتتان که چیزی که به ذهن بنده میرسد و حالا جای بحث هم دارد، این است: ببینید قرآن انبیاء را که معرفی میکند، بعدش میفرماید: «فَبِهُداهُمُ اقتَدِه.» یعنی هم معرفیشان میکند هم در اینها نگه نمیدارد. میگوید: «به هدایتی که داشتند اقتدا کن.» نمیگوید: «به اینها اقتدا کن.» به هدایتشان اقتدا کن. ما هم به این قلهها باید توجه داشته باشیم. ببینیمشان. هم نباید ببینیم و دیدن قلهها از یک جهت آسیب است. به آنها! ما را در اینها نگه میدارد. گاهی اینها ما را بت میشوند برای ما و متوقفمان میکند. قدرت فکر و تحلیل را گاهی از ما میگیرد. خود اینها میشوند به عنوان آن مبدئی که به جای شریعت پیغمبر، تابع شریعت اینها! کار سختی است کسی مثلاً عاشق علامه طباطبایی باشد ولی در علامه طباطبایی نماند. همانجوری که در مورد آقا عرض کردم، آقا واقعاً عشقش به امام در حد جنون است، اگر تعبیر، تعبیر رکیکی نباشد. واقعاً در حد جنون است ولی اصلاً در امام نمانده. یعنی امام را یک قلهای میبیند در اینکه تبلور همه این حقایق دینی و هر آن چیزی که برای من استنادش به دین ثابت شده و در امام او را میبینم. از این هدایت استفاده میکند و اقتدا میکند. هرجا هم که برایم ثابت نشده بود، لزومی ندارد که من باز در امام. گاهی آدم در برخی بزرگان مبهوت میشود. بعد نمیداند این قضیه را چه کار کند. میداند این جور در نمیآید. این قلهها را ببینید. در عین حال نمانید در این شخصیتها. هدایتشان را ببینید. آن لطافتها و مواجهههایی که اینها داشتند با این حقایق، فداکاریهایی که داشتند، مدلهایی که داشتند برای اینکه اینها را پیاده بکنند. اینها همش الگو است. یعنی یک متن خام را از شریعت داریم، این جلوه کرده در امام خمینی. آدم مثلاً شهرتگریزی را میفهمد یعنی مثلاً مبارزه با جاه و مقام را میفهمی یعنی چی. اینها بروز دادن آن صدق و آن عشق و آن فداکاری را مثلاً در حاج قاسم آدم میبیند. حاج قاسم بماند که اگر مثلاً یک تحلیل فرهنگی و سیاسی هم داشت که خیلی روی مبنای ما نمیخواند، نمیفهمیم. برایش استناد و استدلالی نداریم. این را هم باید قبول کرد چون حاج قاسم بعضی (مکث) حاج قاسم چی گفت؟ خب گفت: «من استدلال دیگری دارم.» خب حاج قاسم محترم است. حاج قاسم به خاطر آن تکیهاش به مبانی که محترم است. نه اینکه من مبانی را یک جوری بچرخانم که به حاج قاسم جور در بیاید. پایش هم همچنان نظر من این است.
این فردی که مطلب کاملاً درست است. این فرد با آن فرد یعنی فرد در گزاره اول با فرد در گزاره دوم کمی تفاوت فردگرایی دارد. حالا بنده شاید تعبیر فردگرایی هم نکردم. آثار فردی باید مد نظر باشد، یعنی گاهی ما غافل میشویم از اینکه حوزه قرار است در خود من چه اثری داشته باشد؟ همش همه میآیند برای اینکه جامعه را عوض کنیم. یکی از اساتید از هر طلبهای میپرسی برای چی طلبهای؟ میگوید: «آمدهام جامعه را عوض کنم.» گفت: «اول خودت را عوض کن. نمیخواهد جامعه را عوض کنی.» میگفت: «یک پیش فرض این شکلی دارد.» میگوید: «من که الحمدلله اوکیام.» یک پیش فرض غلط.
آن چیزی که عرض بنده بود این بود که از این غافل نشویم. فکر نکنیم که ما دیگر قرار نیست خودمان ساخته بشویم. فقط جامعه مانده برویم یک چیزی درست کنیم، در بیاوریم تحویل جامعه. تمرکزمان بیشتر باشد و اتفاقاً اصل قضیه هم همین است. اگر این فرد خوب ساخته بشود، از امتداد وجود او این بارش در جامعه هم میشود و آثارش میآید در جامعه. آن مسئله، مسئله دیگری است. اینکه رویکرد فقه بیشتر ناظر به مسائل فردی است تا مسائل اجتماعی، مطلب درستی است. اشکالی است به فقه و به حوزه. این فرد با آن فرد تفاوت دارد. این فردگرایی در مسیر پاسخگویی به سوالات. آنی که شما فرمودید و مطلب درستی است در رویکرد در واقع کشف مسئله به عنوان ضرورت و اولویت که برای من اول مسائل خودم اولویت دارد. ما از این غافل میشویم گاهی. مسئله نداریم. کلاس داریم. داریم به مواجهات این شکلی یعنی کلاس کلامی داشتیم به مرور این رفقا این مطلب را گفتند. گفتند ما خودمان درگیر این مسئله شدیم کم کم. یعنی خودمان فهمیدیم چقدر خودمان نیاز داریم در این زمینه کار کنیم. یعنی گاهی فقط سر کلاس اعتقادات مثلاً مینشینیم آقا جامعه شبهات دارد، چی جواب بدهیم؟ ما در این کلاس با این دوستان یک مدت که بحث کردیم، اینها رسیدند به اینکه آقا اینها همش سوالات خودمان است. ما نمیدانستیم اصلاً همچین سوالاتی، مشکلاتی در اعتقاداتمان داریم. حالا چه کارش کنم؟ این خیلی اتفاق خوبی است. یعنی این رویکرد باید در یک طلبه شکل بگیرد و این توقع در او نسبت به حوزه ایجاد بشود که حوزه تأمین بکند همین را که من خودم لازم دارم. بعد حالا در من که نهادینه شد، از من هم به جامعه میرسد. ندید بگیرم فقط آمدهام یک چیزی برایم به جامعه برسانم، خودم ساخته بشوم. خدا انشاءالله به همه دوستان خیر و برکت و رحمتش را جاری کند و آن چیزی که حق و مصلحت ما و جامعه ماست انشاءالله پیش روی ما قرار بدهد و قدرت تصمیم و انتخاب.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العنت الله علی الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی یوم الدین.
موضوعی که بنا شده با دوستان وارد گفتگو بشویم، البته بنده بیشتر دوست دارم که جلسه بر محور گفتگو اداره بشود، مختصری فقط طرح بحث میکنم بعد وارد اصل موضوع بشویم.
یکی از ابعادی که کمتر در مورد حوزه در موردش گفتگو میشود و اتفاقاً بعد بسیار مهمی هم در مورد حوزه هست، بعد فردی حوزه است. معمولاً سؤالمان، مطالبهمان، دغدغهمان، چالشمان این است که: «حوزه برای جامعه چه کرده؟» یا «چه کارهایی میتوانسته بکند؟» یا «چه کارهایی باید بکند؟» و کمی بنده احساس میکنم زیادی ما دوزِ بعد اجتماعی حوزه را بیش از اندازه برجسته کردهایم. البته درست است، حق است و حوزه وظیفه دارد و کمکاریهایی هم دارد و کارهایی هم از آن برمیآید، باید برنامهریزی هم داشته باشد؛ ولی کمی زیادی بعد فردی به محاق رفته است. البته خود ما هم گاهی همین مطلب را گفتهایم و در آن دمیدهایم که مثلاً اگر کسی دنبال سیر و سلوک فردی و اینهاست، خب این خیلی ربطی به حوزه ندارد؛ هرجایی هست باید سیر و سلوک کند و مسیر تقوا و عمل صالح و فلان و این حرفها را طی بکند و کسی به خاطر اینها نیاید حوزه. خب این البته بهصورت کلیاش و در یک بعدش حرف درستی است؛ ولی کمی دیگر زیادی، کأنّهو اینور قضیه کمرنگ شده و یکجورهایی انگار اصلاً حوزه با بقیه جاها هیچ تفاوتی در سلوک فردی ما ندارد.
آن چیزی که بنده میخواهم الان خدمت شما عرض بکنم این است که اتفاقاً "چرا" و "حوزه در سلوک فردی ما بسیار اثرگذار است." و یک طلبه در فضای حوزه سلوک فردیش بسیار متفاوت است با جایی مثل دانشگاه و غیر دانشگاه. سلوک فردیای هم که عرض میکنم منظورم نماز جماعت و نماز شب و جمع طلبگی و حجره و اینها نیست؛ اردوی نمیدانم راهیان نور، اردوی جهادی و اینها نیست که مثلاً حوزه دارد و شما میروی و مثلاً سلوک میکنی. _نه، یک بعد خاصی مد نظر است._ آن هم تبعیت از علم است. حالا چکیدهی این را عرض میکنم، بقیهاش باید در گفتگو حل شود.
حالا خدمت شما عرض کنم که اساساً مسیر رشد را بزرگان این شکلی تعریف کردهاند: "مسیر رشد، مسیر تبعیت از علم است؛ اینکه انسان بداند چه باید بکند و التزام داشته باشد به همینی که «لا تخف ما ليس لك به علم»". آیات فراوانی هم در قرآن در این زمینه داریم. در کلمات بزرگان، خصوصاً مرحوم آیت الله العظمی بهجت (رحمت الله علیه)، این مطلب خیلی پربسامد و خیلی پرتکرار است، تا جایی که ایشان خطاب به رهبر معظم انقلاب در بدو رهبریشان که خب آقا خیلی نگران بودند، خیلی پریشان بودند، اضطراب داشتند از اینکه از پس این مسئولیت برنمیآیند. مسئولیت سنگینی است، کار سنگینی است. خود آقا میفرمودند که: «این پیامهای تبریک و این مطالبی که دیگران گفتند اثری در من خیلی نداشت، آرامم نکرد. یک گفتاری من با مرحوم آیت الله العظمی بهجت داشتم، آن آرامم کرد.» یک بخشی از آن که نقل شده، حالا ظاهراً چهار صفحه نامه بوده که مرحوم آیت الله بهجت به خط خودشان نوشتهاند، یک مطلبی که ظاهراً در دیدار حضوری نقل شده، گلِ مطلب همین بوده که از موارد خاصی هم هست؛ چون از آقای بهجت کلمۀ "من" هیچوقت شنیده نشد. دوبار گفتند، ظاهراً ایشان کلمه "من" را خیلی کمتر و خیلی نمایانتر فرمودند، یک بارش اینجا بوده.
آقا به ایشان عرض میکنند: «آقا من چه کنم؟ این مسئولیت سنگین است و اینها.» ایشان میفرماید که: «خب، این جمله مهم است.» مخصوصاً آنهایی که درگیر کار بوده باشند، اهمیت و عظمت این جمله را میفهمند. الان خیلی ممکن است ساده جلوه بکند، ولی وقتی انسان در چالشهای زندگی درگیر شود، میفهمد که این جمله چقدر کاربردی و اصیل است. ایشان فرموده بودند که: «شما به حمدالله ملتزم به مبانی هستید. اگر التزام داشته باشید به آنچه میدانید و بنا داشته باشید که واقعاً آنچه میدانید عمل بکنید، من تضمین میکنم که شما را تنها نخواهم گذاشت.» این "من" پررنگ ایشان اینجا عجیب بوده برای افراد که خب قطعاً برای این بوده که دل ایشان گرم بشود از باب اعتمادی که داشته. «من تضمین میکنم شما را رها نخواهم کرد.»
خب خیلی جملات میتوانسته آقای بهجت بگوید. آقای بهجت حکیم بود، میدانید آقای بهجت انسان بسیار منحصر به فردی بود. تعبیری که ایشان داشتند، فرموده بودند که: «من کتابها را، خدا این قدرت را به من داده که کتابی را در یک جمله خلاصه کنم.» این جمله ایشان دیگر یک جلد کتاب هم نیست، چند جلد، یک سلسله کتاب است که خلاصه کرد. "آنچه میدانی را اگر زیر پا نگذاری؛" تعبیر ایشان گاهی هم این بود: "زیر پا نگذاری آنچه را که میدانی، خدا عنایت میکند." این سنت الهی است که در تبعیت علم، خدا دستگیری میکند و استاد هم خود علم است.
همینقدر که انسان میداند، تا اینجایش تقریباً برای شماها روشن است، حوزه چه خاصیتی دارد در این جهت؟ البته خیلی از افرادی که وارد حوزه میشوند این نگاه را ندارند؛ یعنی از این مسئله غافلند. از اینکه رویکردشان نسبت به علم باید اینطور باشد. درس را باید اینطور خواند، باید تبعیت از علم کرد. و اینکه همین مطالب سادهای که ما در حوزه میخوانیم، که حالا برخیاش جنبۀ مقدماتی دارد، برخیاش نتیجهی برخی از این مقدمات است، همین مطالب ساده چقدر میتواند کارگشا باشد، تا کجاها میتواند آدم را ببرد!
ببینید، یک وقت یکی از بزرگان صحبتی شد، برای خود بنده خیلی مطلب جالب و عجیبی بود. از بزرگانی که بسیار عنایت و نظر دارند به اینکه باید مسیر بندگی و مسیر معنویت را با استاد طی کرد. بعد خدمت ایشان عرض شد که شما شخصیتهایی مثل حضرت امام را، البته بنده اسم امام را آوردم، ایشان اسم ملاصدرا را کنارش آورد و آیت الله شاهآبادی، آیت الله بهاءالدینی، تعداد بزرگان. اینها چطور تفسیر میشوند در فضای معنویت؟ سالک مجذوب بودند؟ مجذوب سالک بودند؟ دسته سومی بودند؟ عرض شد مشخصهی اینها چیست؟ فرمودند که: «ویژگی اصلی اینها این بود که در مسیر علم و در تبعیت علم به آنچه که باید میرسد، رسیدند.» خب، خیلی جالب! یعنی طریقهای است و دیگران هم اگر خوب شکافته شود که حالا بهعنوان سالک مجذوب یا مجذوب سالک تعریف میشوند، لب و اساسش همین است که آن چیزی که رمز موفقیت اینها بود، همین بود که علمشان را زیر پا نگذاشتند. علمی هم که گفته میشود، همین مسائل ساده است، همینهایی که در حوزه میخوانیم، همین چیزهای بسیار بدوی، همین که مثلاً انسان یاد میگیرد که آقا با طهارت بخوابد، مثلاً در این درسهای حوزه میگویند که آقا اگر وضو نداری، غسل نداری، تیمم کن، ولو به همان بستر خودت مثلاً تیمم کن. مطلب بسیار ساده و خیلی طمطراق علمی هم ندارد، جزء آخرین دستاوردهای علم بشری هم به حساب نمیآید و خیلی هم جای پز دادن هم ندارد که انسان مثلاً بخواهد جایی ارائه بدهد این را در یک مجمع علمی مثلاً که آقا با پتو تیمم کن، مثلاً موقع کشف جدیدی رسیدیم که مثلاً شما شب وضو نداری یک دانه اینجوری بزن، بعد همه پاشند کف بزنند برای شما و بگویند تاریخ علم بشر به قبل از این پتو و بعد این پتو تقسیم میشود و این پتو گرههای بزرگی را از بشریت گشود، واقعاً نمیدانستیم که شب میشود یک تقه به پتویی زد و چه اتفاقاتی! اینجوری نیست و خیلی مطلب عجیب و غریبی نیست؛ ولی در ملکوت عالم، دانستن این مطلب و توجه کردن و نکردن به این خیلی عجیب است. در ملکوت عالم خیلی اتفاقات رقم میخورد.
این تفاوت، آن نکتهای است که گاهی ما خیلی غرق میشویم در آن حیثیتهای اجتماعی حوزه و دیگر خیلی میرویم دنبال اینکه دیگر بترکانیم، واقعاً انگار یادمان میرود که ما باید در تبعیت علم حرکت بکنیم. کمی باید بترکیم، خیلی لازم نیست بترکانیم و اصلاً قرار نبود در حوزه اینقدر بترکانیم و اینقدر قرار نبود توقع داشته باشیم که بترکاند. یک بخشی از توقع از حوزه همین است؛ همین همینی که آقا یاد میگیرد الان سر کلاس که این دستش را مثلاً اینجوری بزند و شب به جای وضو هم میتواند همینجوری بخوابد. این خیلی اتفاق بزرگی را در ملکوت عالم رقم میزند. این یکی، علم است و اعتنا کردن به آن دروازههایی از معرفت را به روی انسان خواهد گشود و این یک قطعهای است از یک پازلی که مجموع آن پازل میشود سعادت انسان، میشود شکل دادن شخصیت انسان، شاکله و بافتار درونی انسان. این بافتار از همین مسائل ساده شکل میگیرد، به همین اعتنا کردنها و نکردنها.
فرمود که یکی از آقایان گفت که ما دنبال آیت الله بهجت میرفتیم (رحمت الله علیه) حالا از ایشان که خب خیلی در این زمینه مطلب زیاد است، خصوصاً در این سه جلد در محضر بهجت، خیلی این مطلب تکرار شده است. در سایتشان هم با تگ اگر سرچ بکنید، تگ "علم عمل" خیلی مطلب هست، شاید هفت، هشت، ده صفحه مطلب باشد. گفت که رفتیم پشت در منزل ایشان، اندرونی رفتیم پشت خانه. خیلی شلوغ میشد، صف میکشیدند بیایند بیرون. آقای بهجت جملهای فرمودند که این جمله در نوع خودش منحصر به فرد است. فرمودند که: «ما ندیدیم در جوانی کسی به جایی برسد.» برعکس همه فکر میکنیم همه در جوانی به جایی رسیدهاند. مایههای اصلیاش در جوانی شکل میگیرد. هرکس به جایی رسید، از جوانی شروع کرده، حرکت کرده؛ ولی در جوانی به جایی نرسیده. فرمودند که: «زیر هفتاد، هشتاد سال قریب به وقوع است، بعید است کسی مثلاً به جایی برسد. ما هم ندیدیم در جوانی کسی به جایی برسد. ما خودمان هفتاد سال زحمت کشیدهایم، هنوز معلوم نیست چیزی دستمان را گرفته باشد.» فرمودند: «یک جوانی را فقط در نجف دیدیم که در جوانی به جایی رسید، آن هم عمری نکرد، خیلی زود از دنیا رفت.» و خیلیها دنبال اینند که زود بگیرند و بروند و اینها. بعد این جمله را میگوید: «اینها آمدند پشت در یک چیزی بگیرند و سریع بروند، علمشان را زیر پا گذاشتهاند، آمدهاند یک کسی یک کاری بکند، زود به جایی برسند.»
این "علمشان را زیر پا گذاشتند" تعبیر دقیق و عجیبی است که ایشان به کرات این "علمشان را زیر پا گذاشتند" را میگویند. ما فکر میکنیم خب ما که علممان را زیر پا نگذاشتهایم. و اصلاً مگر علم از همین قطعات بسیار کوچک شروع نمیشود؟ از همینی که شنیدهایم آقا مثلاً هنگام تخلی سرت را بپوشان، مثلاً یا مثلاً یاد میگیریم که آقا در مسواک زدن مستحب است که از راست به چپ مسواک بزنی. اینها یک روحی را در انسان ایجاد میکند، یک شکلی در انسان ایجاد میکند، یک تعبدی و یک اتصالی و یک تسلیمی ایجاد میکند. این قالب میشود، یک قالب قدسی، و انسان را یک مومی در چنگ مولا میکند. این آن شاخصه اصلی است که آن وقت در ساحت اجتماع اگر بخواهد اثرگذار باشد، این آدمی است که مطیع امر مولا اینها اثر را دارد. آن کنش اجتماعی مال اینهاست. این بافت شخصیتی مال اینهاست. سروصدا و تق و توق زیاد است. آدمهای بترکان زیادند؛ ولی زود هم ترکیده میشوند. چرا اینجوری میشود؟ آدم پر سروصدا و پر هیاهو در انقلاب خودمان کم نداشت. نطاق کم نداشتیم. آنی که اولین بار عنوان "امام خمینی" را بر حضرت امام وصل کرد، اولین بار هم گفت: «من صبح جمعه فهمیدم که بنزین گران است.» یعنی میشود یک کسی یکهو از آن سروصدای آنچنانی یکهو به همچین سروصدایی که به کشت و کشتار ختم میشود، برسد؟ میشود! آدم نطاق و پرهیاهو کم نداشتیم؛ ولی بیمایه و خالی، تهی از علم، تهی از معنویت، یا حتی تهی از علم هم نبودند، آدمهای باسواد هم بودند؛ ولی در عرصهی اجتماع موجب فساد شدند که حضرت امام خصوصاً در کتاب جهاد اکبرشان خیلی به این مطلب نظر دارند و میفرمایند اساساً علما هستند که جامعه را نابود میکنند. این از مطالبی است که امام خیلی به آن میپردازند. فرد عامی که نمیتواند جامعه را خراب کند، مگر چقدر دستش است؟ مگر چقدر کنشگر است؟ مگر چقدر اثر دارد؟ مگر چقدر دیگران متأثر میشوند و اهمیت میدهند به حرف عالمی که جامعه را نابود میکند؟ دانشمند، میفرمایند که: «هرچه میکشیم از دانشمندان است.» به معنای اعم. افراد اهل علم، افراد نخبه، افرادی که سر در میآورند.
این کجا باید تربیت بشود؟ کجا باید این اتفاق در آن رقم بخورد؟ این چه ویژگیای باید پیدا بکند؟ این همان ویژگی "مطیع لأمر مولاه، مخالفاً لهواه" چیست ما را مخالف هوا میکند؟ همین مسائل ساده. از این افسارگسیختگی انسان را خارج میکند. ضابطه میدهد به انسان. انسان مبنا پیدا میکند. یک روحی توی این بزرگان دیده میشود اگر حشر و نشر داشته باشید، کمکم انشاءالله با علما، با بزرگان، یک چیزی کمکم برایتان چشمگیر میشود، آن هم یک تقیدات عجیب و غریبی است که در این آقایان، در این حضرات هست. همین مسائل ساده استحباب و کراهت و اینها، یک تقیداتی در انسان ایجاد میکند، یک ضوابطی ایجاد میکند. این کمکم آن روح هوایرستی و افسارگسیختگی را از آدم میگیرد. یک تقید و پایبندی در انسان ایجاد میکند.
یک جمله حضرت آقا داشتند بعد آن قضیه سران قوا در مجلس سال ۹۱ بود. کسی که این رفت، گفت بگم بگم و یک چیزهایی گفت و از برادرمان یکی را یادتان هست دیگر. بعدش حضرت آقا سخنرانی داشتند، فرمودند که یا شاید بدتر از آن هم بود، فرمودند که: «انقلابیگری پایبندی میخواهد. انقلابی هرکسی که مثلاً به قول ما سروصدا دارد، لزوماً انقلابی نیست. پایبندی میخواهد، تقوا میخواهد.» خیلی نکته مهمی است. ما از این ابعاد غافل میشویم. آقا یک کسی یک ارائهی جدیدی، یک تولید علم جدیدی، یک سروصدای جدیدی، یک بمبی آورده در جامعه، مثلاً یک بمب علمی، یک کار فوقالعادهای. این لزوماً به معنای نیست که یک اتفاقی دارد رقم میخورد. اتفاقاً همیشه هم برعکس بوده؛ یعنی آدمهای سربهزیر و ساکت و یک آرامکارکن، اینها به مرور اتفاقات بزرگی را رقم زدند. حضرت امام را اصلاً احدی فکر نمیکرد با آن روحیاتی که در ابتدای جوانی داشت، اصلاً کسی فکر نمیکرد اهل فعالیتهای اجتماعی از یک جهت باشد. امام طلبهای بود که منبر نمیرفت. خیلی عجیب است! گفته بودند، اینجوری نقل شده که: «من یک بار منبر رفتم، تهریخ کردم، خوشم آمد.» امام! بخوانید در خاطرات امام، خوشش آمده، برای چی ول کردی؟ میخواهم روحیهی امام را عرض بکنم. امام اصلاً طلبهی اهل منبری نبود، اهل سلاموعلیک نبود. در خاطراتی که از ایشان نوشته شده، پنج جلد آقای غلامعلی رجایی نوشته، سرگذشتهایی از سیرهی امام خمینی، بخوانید. این پنجاه را موضوعبندی کرده، خیلی قشنگ. البته شاید همهی اینها الان روی آن سایت امام خمینی که آن پورتالی که درست کردهاند، شاید همش باشد آنجا. موضوعبندی کردهاند خاطرات ایشان را. میگوید که یکی از اشکالاتی که اطرافیان میکردند، منتقل میکردند به امام و افراد میکردند به امام، این بود. به امام میگفتند: «امام چرا اهل بگو بخند و گرم گرفتن با مردم نیست؟» به زور سلام که نمیکند، به زور جواب سلام میدهد، میرود میآید، امام به کسی سلام نمیکند. خب مثلاً یک درب، مثلاً دربی که ما توقع همینجوری دوست داریم امام میآمد، میرفت. با هیچکس هم کار نداشت، سلام اینجوری علیکالسلام. اجازه نمیداد کسی دور و برش بیاید. میگفت: «شد امام خمینی که بزرگترین تشییع جنازه تاریخ را رقم زد و در خبر ارتحالش چند ده نفر با شنیدن خبر ارتحال سکته کردند و مردند.» اینجور عشقی را خدا در قلب مردم نسبت به او قرار داد و اینجور کنشی را در امام، امامی که اصلاً دنبال این نبود که اتفاقاً بترکاند جامعه را، دقیقاً مطیع امر مولا بود. تفاوت در اینهاست. آن حیثیتهای فردی اگر نباشد، این دامنهی اجتماعی و این تحول اجتماعی رقم نمیخورد. آن اتفاق بترکانی که دنبالش هستید، رقم نمیخورد. اتفاقاً مال آدم نترکان، گوشهگیر، ساکت، اهل مسئولیت؛ ولی مسئولیتها را ملاحظهکارانه تشخیص نمیدهد. آدم شجاعی است. جایی اگر تشخیص بدهد که باید داد بزند، داد میزند. اتفاقاً اینجا داد زدن امام ارزش و اهمیت پیدا میکند.
دقت بکنید دوستان، داد زدن امام خیلی ارزش دارد. چون یک وقت هست یک کسی کلاً کلهاش داغ است. اتفاقاً اینجور آدمها با اولین پتکی که در سرشان بخورد، میروند کنار. یک داد میزند، آنور هم یک داد در سرش میزنند. یک موج رسانهای. ما دیدیم اینجور افراد. آدمهای رسانهای بهشدت رسانهترسند. بعد بیست سال گدایی شب جمعه را بلدیم. تقریباً ده، پانزده سال کار رسانهای، خصوصاً یک ده سالی شاید بیشتر، دیگر جزئیتر و فنیتر رسانهای، اتفاقاً میشناسیم جنس آدمهای رسانهای را. آدمهای رسانهای بهشدت رسانهترسند؛ یعنی بهشدت منفعلند از رسانه. همانقدر که بهشدت تأثیرگذارند در رسانه، چون تأثیر رسانه را میدانند، میشناسند رسانه را.
یک بندهخدایی یک حرفی همین تازگی گفته بود، بعد در توییتر و اینستا ریخته بودند سرش، بعد گفته بود که ما رفتیم بیرون، اصلاً ول کردیم. یک چیزی یک نفر چند سال پیش بندهخدا مصاحبه کرد، گفت آقا قم را مثلاً میتوانیم یک کاری شبیه واتیکان بکنیم. یک مطلب علمی میخواست بگوید، در رسانه زدند و ترکاندند بندهخدا را. بعد بندهخدا صحبتی کرده و گفته بود من اصلاً فکر نمیکردم این در رسانه بیاید این شکلی بشود. یعنی یک وقت کسی رسانه را نمیشناسد، یک موجی میآید، بعد دیگر ساکت میشود. آنی که رسانه را میشناسد، بلد است چه شکلی موج ایجاد کند و اتفاقاً میداند اگر موج هم سمتش ایجاد کنند، چی میشود. و آدم رسانهای اتفاقاً خیلی حرفها را نمیزند. یک پرهیزهایی دارد چون میشناسد رسانه را. که خیلیها امام دقیقاً این پرهیزها را نداشت. امام یک کارهایی یکهو میکرد که اصلاً نخ میداد به رسانه برای زدنش. یک چیزهایی یکهو میگفت. یک برخوردهایی آن میکرد. یعنی رسانه را میشناخت؛ ولی تابع رسانه نبود. امام خیلی عجیب است، روی امام باید خیلی مطالعه کرد، خصوصاً ابعاد فردی امام.
امام جلد ۱ صحیفه را بخوانیم. جلد ۱ و ۲ صحیفه. اولی که میخواهد نهضت را شروع بکند، میرود دعای فلسفی میخواند. قیام را که میخواهد شروع کند؛ آدمهای رسانهای و اثرگذار جامعه بیگدار به آب نمیزنند. از فرصت ماه محرم استفاده میکند. از فرصت ماه رمضان استفاده میکند. از فرصت مساجد استفاده میکند. خیلی جالب است، صحیفهی امام را که بخوانید میبینید امام یک ذره انرژیاش را سوخت نداده؛ یعنی اصلاً نبوده یک مسیرهایی را برود واسش تجربه. از همان اول دقیق زده، هرجا که باید بزند را درست و معلوم است که میشناخته جامعه را، میشناخته اثرگذاری را، میشناخته. در عین حال یک جاهایی آزاد، رها. یعنی این خاصیت آن کسی است که با اخلاص و صدق آمده در این متن ماجرا. این تفاوت امام با رسانهای. همانجور که امام با سیاسیون خیلی تفاوت داشت، امام با رسانهایها هم خیلی تفاوت داشت. امام با مدیران خیلی تفاوت داشت. با رؤسا خیلی تفاوت داشت. با حاکمان دنیا خیلی تفاوت داشت. با رسانهایها هم خیلی تفاوت داشت. امام خیلی کارهایی میکرد که در فضای رسانه و قالب رسانه قابل فهم نیست. یکهو یک کلمهای میگفت: «خیلی خری!» کسی که ساختار رسانه را دستش است، میداند، میداند آقا این جمله خب بعدها تا پنجاه سال دست میگیردند. یا خیلی کارهای دیگر و خیلی تعابیر دیگر که نمیخواهم وارد آن بحث شوم.
غرضم این است که امام اینقدر آزاد بود، اینقدر بزرگ بود، در هیچ قالبی نمیگنجید. آن چه قالبی بود که اینقدر امام را بزرگ کرده بود که فوق همه قالبها شده بود و میتوانست همه قالبها را بشکند و میتوانست اثرگذار و جریانساز و مولد باشد در همه قالبها؟ آن قالب شریعت. این یادگاری. آن قالبی که امام را شکل داده بود، اینقدر بزرگش کرده بود، قالب شریعت بود. الان هم حضرت آقا همین دیده میشود. در بقیه مسئولین هم هرکس این مدلی باشد، بدانید خدا به کارش برکت میدهد. آن قالبی دارد که همه قالبها را خواهد شکست. یک چیزی که گاهی آدم را نگران میکند در این فضای دولت کنونی، "مصلح و اهل تقوا" بعضیها را نه، نه طرف رسانهای بوده، آمده وزیر شده، دارد رسانهای زیرآبی میرود، خیلی خطرناک است. و آدم نگران قیچی کند آقای رئیسی از دور و بر خودش. آدمهای بظاهر مؤمنی هم هستند، ده سال هم مثلاً از آقا مسئولیت داشتند، شعارهایشان هم خوب است، یک چیزهای خوبی هم دیده میشود؛ ولی این آن قالبی که این را شکل داده، قالب دیانت و تقوا و اینهایش نیست، قالب رسانهاش است. اینها خیلی خطرناک است. گاهی یک طلبه هم ممکن است بیاید، اثرگذار هم باشد در جامعه؛ ولی این قالب در او قویتر نباشد. این آنجایی است که از امتیازات حوزه در سلوک حوزه، قالب شما را بر مبنای شریعت شکل میدهد. آنقدری که بنده تجربه کردهام، تقریباً بیست سال طلبگی خودم، روابط دائمی با ارگانها و نهادهای مختلف، با آدمهای مختلف. دیروز تهیهکنندهی عمو پورنگ تماس گرفته: «میخواهم بشوم فیلمساز امام زمان، بیا با همدیگر، نمیدانم مثلاً کار، نمیدانم مثلاً دو ساعت قبلش آن یکی از فلان ارگان، مثلاً حالا من پیامهایی که در روز دارم برایتان بخوانم، واستون تعجبآور خواهد بود. چقدر متفاوت! مثلاً از تیپ امام صادق برای امروز صبحگاه ما را دعوت کردهاند که برویم سخنرانی کنیم، نبودم که بروم. نمیدانم مثلاً روزنامهی قدس دعوت کرده برای مصاحبه. آن برنامهی صداوسیما دعوت کرده. گفتوگوی ویژه خبری دعوت کرده برای مثلاً برنامه، الحمداللهاش را که قبول نمیکنم. بعد فلان ارگان سیاسی، فلان نهاد و وزارت دفاع، وزارت دفاع برای نمیدانم نیروی دریایی، دم فلان جا. خب ما سالها بنا در ارتباط بودیم، البته الان مدتی است که بالاخره روابط را کمتر کردهایم. همه جا را دیدیم، همه سپاهی و از چه میدانم اطلاعاتی و فوق اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی و عرض کنم خدمتتان که تا عارف بالله، تا کسی که اعدامش کردهاند، اعدامیهای حوزه و اعدامیهای جاهای دیگر و همهرقم آدم. حشر و نشر داشتیم. انواع و اقسام محیطها را دیدیم. از فضاهای دانشگاهی، از فضا عرض کنم خدمتتان که رسانهای و همینطور و همینطور. آدم این را میبیند بالعیان، بالعیان این فقر را میبیند.
گاهی مثلاً با برنامههای رسانهای، خوب آدم حشرونشر دارد. خب بنده به کرات با اینها سفر رفتهام، حشرونشر داشتم، هماتاق بودیم با بعضیهایشان. در سفرها آدم میبیند بچههای با دغدغهای، انگیزههای خوبی دارند. یک وقتهایی هم هزینههای خوبی میدهند؛ ولی آن قالب شکل نگرفته است. آن فرم، آن تربیت شکل نگرفته است. آدم نگران میشود. یک بخشش هم برمیگردد به فقدان علم. همهی اینها در این نیست که طرف انگیزه و دغدغه ندارد. نمیداند، خیلی چیزها، خیلی قواعد و ظرایف را نمیداند. اینها چیزهایی است که در یک جایی مثل حوزه، بستر فوقالعاده و ویژهای برایش فراهم است برای کسب اینها اگر با این ذهنیت کسی بیاید سمت حوزه. اینجا محیط بسیار، البته من قبول دارم ما در ساحت علمی در حوزه نقص داریم، هم در دروس نقص داریم، از حیث فردی نقص داریم، هم از حیث اجتماعی نقص داریم. همهی اینها قبول. ولی ساختار حوزه با همهی این مشکلاتش و فشل بودنش، امکاناتی که الان بههمریخته، مدل درس خواندن، تطویل در این درس خواندن و خیلی مسائلی که دارد؛ ولی این فرصت و این ظرفیت در حوزه هست که یک کسی میتواند خودش را با این ساختار موجود فرم دهد، از حیث معنوی و علمی.
کمی مقدمه طولانی شد، ببخشید. خدمت دوستان هستم، بفرمایید. به جای رسیدن منظورش چیست؟ اگر بخواهم مثلاً بگویم آن کمال الانقطاعی که در مناجات شعبانیه داریم، برخی از عبارات شعبانیه آن حاکی از عالیترین مقامات معنوی است: «رب هب لی کمال الانقطاع الیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور فَتَصِلَ إلی مَعدَنِ العَظَمَه وَ تَصیرَ أَرواحُنا مُعَلَّقَه بِعِزِّ قُدسِک.» جای دیگر دارد: «و ألحقنی بنور عزک الابهج فأکون لک عارفا و من سواک منحرفا و منک خائفا مراقبا.»
این «من سواک منحرفا»، این انقطاع محض، یکجوری است که خیلی آرام و خیلی ساده به دست نمیآید. آرام آرام و تدریجی است. برگردم، برای کسی حاصل بشود، دیگر واقعاً بودن در این دنیا و این روابط و این حشر و نشر و اینها برایش بسیار دشوار است. آن «اینها هم» که گفته میشود برایشان حاصل شد ولی از همان جنس آن جوان نجفی هستند که دیگر نماندند اینجا، اصلاً ماندن برایشان دیگر معنا نداشت. و منظورهای بهجت همین است که در روال اینها باید طی بشود. آرام آرام، سالها زمان میبرد تا انسان پخته بشود.
بههرحال این قالب شریعت را ما گاهی خیلی دست کم میگیریم، خیلی دست کم، خیلی عادی تلقی میکنیم. این گل دین ماست، گل معارف ماست. گل یعنی اصل، اصل اساسی است. همه چیز با همین عرفان، با همین معنا پیدا میکند. تمدن با همین معنا پیدا میکند. اصلاح جامعه با همین معنا پیدا میکند. این را ساده میگیریم. امام واقعاً آنچه امام را امام کرد، شخصیت امام را شکل داد و برکات وجودی امام را شکل داد، همین تقید و پایبندی است. خیلی عجیب است این تقید و پایبندی امام اینها را مطالعه کنید. درخواست میکنم از این تقید و پایبندی امام را مطالعه کنید. خیلی اگر برایش کشف میشد یک مسئلهای از لحاظ شرعی، به او وظیفه بود، هیچ تعارفی با کسی نداشت. یک چیز حاکم بود بر شخصیت امام، آن هم همین شریعت و اوامر و دستور بود. چه برکاتی در امام! این یک حلقهی گمشده است. و چیزی هم هست که درک و فهم من این است، در غیر حوزه یا کلاً حاصل نمیشود یا به این کیفیت حاصل نمیشود. این تسلط و شناخت نسبت به شریعت و این ارتباط قلبی و وجودی و شکل گرفتن بافت وجودی انسان، این یک لمی دارد، یک ظرایفی دارد، یک ریزهکاریهایی دارد، باید یک کسی دمخور بشود با این معارف، با مدل استنباط. کتاب این و آن را خواندن و حتی رساله خواندن مشکل آدم را حل نمیکند، تجربه دارم خدمتتان عرض میکنم. اشکال ندارد بشود. خب بالاخره حوزه حیثیت فردی هم دارد، البته کسی با این رویکرد وارد بشود، آن ساحت اجتماعیش چون از دل این وظایف میجوشد، نسبت به آنها هم دغدغه و مسئولیت پیدا میکند، اینجوری نیستش که از ساحت منفک بشود. اتفاقاً آنجا درست وارد فضای جامعه میشود با چشم باز. آره یعنی برای اینکه ما اصلاً نمیتوانیم حیثیت تکالیف اجتماعی را جدا بکنیم از حیثیت تکالیف فردی. ولی مسئله این است که یک وقتهایی تکالیف اجتماعی را به اسم تکلیف اجتماعی میگوییم ولی عملاً سروصدای اجتماعی است، تکلیف اجتماعی نیست. میگوییم احساس تکلیف میکنیم ولی یک جاهایی میبینیم آدم روی خودش باید پا بگذارد، نمیتواند روی حق پا بگذارد. هرجایی که تکلیف میچربد به سمت نفسانیاتمان، آنجا زود میرویم سمت تکلیف. خوشمان میآید. مثل این احساس تکلیفهایی که برای ثبت نامی نمایندگی و اینها میکنیم.
یکی از رفقا میگفتش که از مرتبطین با آقای بهجت، به این جمله معروف پشت کتاب معراج السعاده. را خود ایشان (متن در این جا مبهم است و فاعل جمله مشخص نیست که آیا آقای بهجت را میگویند یا آن متصل را) از آقای بهجت شنیده و خودش هم زده پشت کتاب و چاپ کرده است: «روزی یک صفحه از معراج السعاده را بخوانید، در مثلاً بلند مدت آثارش را میبینید در خودتان.» ایشان میگفت من اوایل انقلاب از دوستان ما، یک مدتی هم مسئولیت و ریاست هم داشت بعضی جاها، میگفت که: «همان دورهی اول یا دوم مجلس، یکی از مناطق، حالا اسم فضا را بود برای نمایندگی مجلس و اینها. میگفت رفتم به یکی از علماء گفتم آقا من احساس تکلیف کردم بیایم نماینده بشوم.» یک جوری خندید که من هم از خنده و یک ۲۰ دقیقه خندیدم و پاشدم. فهمیدم چه جوکی گفتم. تازه آنجا فهمیدم چه جوکی گفتم، چقدر مسخره بودی احساس تکلیفهای این شکلی. خب از مثلاً بله، الان بنده را دعوت کنند مثلاً در فلان مرکز اسلامی نیویورک به عنوان معصوم، سریع احساس تکلیفم میآید، بیش فعالی پیدا میکند. هتل را گرفتهام، بیا با بچهها. بلیطتم گرفتهام، با بچهها بیا. ولی مثلاً بگویند که آقا یک روستایی مثلاً در جیبوتی، مثلاً یک روستایی در اطراف زابل آنجا مثلاً (مکث در کلام به دلیل خنده). خستگیتان در برود. بخندید. بچههای کوچک را میگرفت، میبوسید. بچههای خوشگل، مشکل و اینها را. یکی گفت: «آقا نکن، زشت است این کار را.» اینها گفت: «نه، آن بچه را بوس کردم، سیده، به خاطر سیادتش.» گفتم: «رفتم یک خلاصهی مریض، چپ اندر قیچی، درب و داغان، اینور موها ریخته، آنور صورت پوستش فلان و اینها. پیدا کردند، آوردند. گفتند: «آقا این هم سیده.» یک نگاهی کرد، گفت: «بالاخره سادات را کمی شما هم ببوسید، یک ثوابی بگیرید. همش که اینجا نیست.» آن احساس تکلیفها معلوم میشود. امام عظمتش در همین است که اینجور جاها اتفاقاً دقیقاً خودش را نشان میدهد. واقعاً این صدق امام که واقعاً از سر تکلیف است. آنجایی که باید روی خود پامیگذاشت و میشکست، هیچ محابایی، باکی نداشت، میشکست. جلوی دهها میلیون آدم خودش را میشکست. از حرفش برمیگشت. خیلی عجیب است ها! روی اینها بنشینید فکر کنید. من یک جای مدیریت پیدا کنم، ده نفر. یک جوری میروم، یک لو داشته باشم، هر وقت یک جور دیگری شد، یک کانال دیگر داشته باشم که بگویم من آن بودم، این مال فلانی بود. یک جوری درش بیاورم. به امام میآیند میگویند آقا قطعنامه را بگذار ما بنویسیم. ما اعلام کنیم. بگوییم کار وزارت دفاع بود. شورای عالی دفاع بود. کار فرماندهها بود. برای شما بد میشود. شما در همین دو هفته پیش داد زدی، گفتی که خالی کردن میدانهای جنگ خیانت به رسول الله است. دائم جامعه را سوق دادی به سمت مبارزه و دفاع و حضور در میدان جنگ و اینها. یکهو بعد دو هفته بخواهی خالی کنی، بگویی ما برگشتیم و تمام و فلان و اینها. خودت خیلی خراب میشوی. حالا اثرش در جامعه به کنار، خودت خیلی خراب میشوی. امام گفته بود: «صادقانه و با مردم.» قضیه هواپیمای اوکراینی را یادتان است دیگر. من خودم واقعاً جاخوردم. خیلی مدلهای دیگر نظام میتوانست با آن برخورد کند. یک جوری شد که جاهای دیگری هم که هواپیماهای دیگر هم که سقوط کرده بود، همه را زدند به حساب اینکه آنها را هم خودتان زده بودید. این یکی چون فشار بینالمللی آمد، قبول کردید. یعنی از اول انقلاب هرچه خورده بود، هر هواپیما هرجور سقوط کرده بود، میگفتند خودتان زدید. خیلی مدلهای دیگر میشد با این برخورد کرد. هیچ سیاسی، هیچ آدمی که دو زار از سیاست و رسانه سر در بیاورد، این کار را نمیکرد. یک مدلهایی میشود یک کارهایی کرد. ما دیدیم دیگر. با این رسانه یاد سر و کله زدیم. تهمت فاحش میزند، بعد به او میگوید تهمت زدی. یک جوری میپیچاند، خودت در خودت شک میکنی. اشکال از من بود. این جوری که این گفت (مکث در کلام به دلیل خنده). بخندید. یکی از دوستان گفتش عقیدتی سیاسی ارتش یکی آورده بودند مداحی کند. عقیدتی مداح میگیرد. گفت که: «سرهنگ آدم شوخی بود. به پسر (مداح) گفت: "کمی بخوان ببینم."» گفت: «این هم شروع کرد هی سوزناک و اینها که خوششان بیاید، جذبش کنند و اینها. هی از اینور میزد به این گریز، از اینجا نمیدانم، گودی قتلگاه و خرابهی شام. هی از اینور به آنور زد. هی زور گریه نکرد و هی نگاه کرد و او هم خواند.» این آدم شوخی بود، سرهنگی برگشت گفت: «پاشو پسر جون برو! اینجوری که تو روضهخواندی، من فهمیدم امام حسین مقصر بوده، حقش بوده.»
گاهی این شکلی است. یعنی در فضای رسانهای یک جوری داستان برمیگردد که تو در خودت شک میکنی. اینقدر مطمئن، حق به جانب، اینقدر سفت، خوب میشود. آدم رسانهای بلد است اینجوری داستان را برگرداند. معمولاً رسانهایها یک جوریاند نوعاً که مظلوم واقع نمیشوند. یک جوری درش میآورند. قضیه این صدق، قاعدهی دیگر است. اتفاقاً آن برکت هم مال همین است.
قضیهی معروف حاج قاسم یادتان است دیگر. گزارش داده، گفت: «آقا ما در سپاه سیستان یکی از این اشرار بزرگ را دستگیر کردیم.» همه شنیدید، معروف است. آقا فرمودند که: «چطور؟» گفت: «هیچی یک مهمانی گرفتیم، دعوتش کردیم، دستگیر کردیم.» آقا: «برای چی مهمان بوده؟» مهمان به چه حقی؟ مهمان امان دارد. دستگیر کردی. آقا: «این آدم داشته میکشته صبح تا شب، این جزء اشرار است. مهمان را برای چی دستگیر کردی؟» حاج قاسم آنجا خیلی دچار ضربهی روحی شده و شکست عشقی شدیدی خورده بود. گفته بود به چیزم (مکث) به دوستانش، تا مدتی اصلاً پریشان بود که من مثلاً چه کاری کردهام، آقا اینقدر عصبانی شد از کار ما. گفته: «خب چه کار کنیم؟» گفته: «آزادش میکنی. دوباره طرحی نو میاندازی که چه شکلی دستگیرش کنی.» بردم با سلام و صلوات آزادش کردند، رفت خانه. دوباره از فردا نشستند طراحی کردند که. ببینید اینها را. خوب، آدم نظامیاش. قالبهای فوق نظامیگری. همانجوری که فوق رسانهای بودن، فوق سیاستمدار بودن است، در همین قضایای حجاب دیگر هرکسی میفهمد آقا قاعدهی سیاسی بازی این است که بر فرض هم میخواهی اجرایی کنی، اسمش را نیاور. یاد بگیر! آقای خامنهای اجرا کرد اینجوری. آدم سیاستمدار این است. یک جوری اجرا میکند، بعد که گفتند ورشدار، ورش میدارد، بعد با طمطراق برمیدارد. بعد عملاً یک جوری هستش که پنجاه سال نمیشود اصلاً دستش زد. یک جوری اجرا کرده که سیاستمدار اینجوری کار میکند. شبکههایی تسخیر میکند بدون سروصدا. هیچ رد پایی هم ازش به جا نمیماند. متهم نمیشود. بعداً کسی یقهی این هم نمیگیرد. سیاست یاد بگیر! مسئلهی حجاب، فلان است. ما اینجوری برخورد میکنیم. عین شریعت است. حرام سیاسی و شرعی! چه لزومی دارد؟ مسیر نباید گم بشود. هم نباید مبهم بشود. منکر نباید معروف بشود. معروف نباید منکر بشود. منکر در منکر بودنش بماند. بابا اینها با سیاستورزی جور در نمیآید. این همانی است که امام فرمود با آن سیاست کثیف شما جور در نمیآید. راست هم میگوید. این سیاست ما اینجوری است. مظلومیت میشود. امیرالمؤمنین. آن سیاستورزی از توش مظلومیت در نمیآید. رد پا اصلاً ندارد. همه کار به اسم این و آن کرده. هشتاد نفر یقه شان گیر است. این بابا هیچی به هیچی. من دیگر نمیخواهم بعضی فکتهای دیگر سیاسی را برایتان بیاورم. بعضیها رأس فتنه بودند، یک جوری رفتند که همه در فتنه سوختند، اینها سالم و صحیح ماندند. مغز سیاست بودند بعضی. خیلی حرفهای! همه را سُوزاندند. همه میدانند، همه از این آب میخورند ها! همه میدانند، همه آنها نوکر و نوچهی اینها. هیچکس یقهی این را نمیتواند بگیرد. از اینور همه میدانند اینی که برای شما خالی کرده، هیچ ربطی به رهبری و نظر رهبری و این حرام شرعی و حرام سیاسی به اینها ندارد. عرض من روشن است. ولی خدا برکت را به همین آدم میدهد. اثر را به همین آدم میدهد. آنی که قالبها را میشکند شوخی نیست. شما نگاه کنید یکی از بزرگان اول این فتنه در جلسه فرمود. خود ایشان منصوب رهبری بود با بعضی بزرگان امنیتی، لشکری و کشوری و اینها که ما صحبت میکردیم اول این قضیه مهسا امینی و اینها. گفتند: «آقا کار نظام تمام است.» یعنی آدمهای درجه یک دور آقا گفتند: «این مدلی که کار شروع شده، این نقطهای که دارند میزنند و سیکلی که مسائل کنار همدیگر دارد، این را ما نمیتوانیم جمعش کنیم، کار تمام است.» سابقه نداشته. دانشگاه شریف، آن وضعیتی که پیدا کرد و خیلی مسائل دیگر. خیلی عجیب است که آقا بینا روحیه میدهد که نترسید، چیزی نمیشود. همیشه در هر قضیهای آنی که رأس هرم است، بیشتر از همه میترسد؛ یعنی روی محتملات هم این میترسد. بقیه میآیند خاطرات شاه را بریم بخوانیم. بقیه میآیند، اعلیحضرت، هیچی نشده، هیچی نمیشود. دو تا خبر بدهیم خوشحال بشود، چهارتا خبر آنوری هم بدهیم. اینور را کمی سبکتر بگوییم. اینها را خیلی همه اش را نگوییم. بیشتر از همه متزلزل میشود. اینجا دقیقاً برعکس، همه شل کردند، ترسیدند، مسئولین رفتند ونزوئلا، اینترنشنال. هیچی نمیشود، نترس. بیا بنشین. یعنی خود بشار اسد سوار هواپیما شده بود برود. اطلاعات موثّقی در این زمینه است. ظاهراً پنج کیلومتری کاخ سقوط کرده بود، زدند دیگر. دور تا دور کاخ را زدند. درجه یکهای کابینهی بشار اسد خوردند. شما ببینید لیستشان هست دیگر. فکر کنم ده، پانزده نفر از اینها، وزیر چی و چی و چی و کشتند. خدمت شما عرض کنم که بشار اسد سوار هواپیما شده بود، ظاهراً روسیه هم میخواست فرودگاه را (مکث) دم، حالا یا حاج قاسم یا سردار همدانی، یادم نیست، یکی از اینها. آره، سردار همدانی. آقا میفرستد به او میگویند که: «بنشین سر جایت، هیچی نمیشود.» جمله را کی میتواند بگوید؟ خیلی دهن میخواهد گفتن این حرف. با چه محاسبهای دارد این را میگوید؟ آن هم آدم زرنگی بود، یعنی روی اساس دیانت و تقوایش نبوده، روی اساس تجربهی سیاسی و عقل سیاسیش بوده. مینشیند. الان شما ببینید فرش قرمز سعودیها برایش پهن میکنند، التماسش میکنند بیا اینجا بنشین، یک عکس با همدیگر بگیریم. این قالبها را میشکند. این تاریخ را عوض میکند. به خاطر اینکه به یک نقطه متصل است که این فوق تاریخ است. این مبدأ حقیقت است. تو یک قالبی قرار گرفته که آن قالب، قالبی است که خدا وعده داده این را سوار خواهد کرد: «و العین الذین کُلّه.» این را بر همه منطقها و بر همه قالبها سوار خواهد کرد. آن کنش اجتماعی هم این پشتوانه را از این نباید غافل بود. این پشتوانه انس دقیق علمی، ضابطهمند، با این معارف و شریعت میخواهد. این آنجایی است که حوزه میتواند به شما بدهد در این بخش کارآمدی. با همه نقصها و عیوبی که کارنامه قابل دفاعی دارد، واقعاً از حیث استنباط این ساختاری که ما در حوزه داریم، ساختار بینظیری است. بله، خیلی زمانبر است، خستهکننده است و هزار و یک مشکل دارد که همهمان هم قبول داریم و انشاءالله باید اصلاح بشود؛ ولی این ساختار معیوب نیست. هیچ، هیچ جای دیگر ما نداریم. در هیچ فضای دیگری شما نمیتوانید با این متد مواجه بشوید، بتوانیم با معارف اینجور مواجه بشویم و استنباط.
عرض کردم خیلی مسائل هستش که رساله و فتوا و فقیه و اینها در نمیآید. چرا؟ مرحوم آقای قاضی فرموده بود که نقل شده از ایشان که شاگرد قبول نمیکرد مگر اینکه مجتهد باشد، برای اینکه در این مسیر سلوکی معنوی یک جاهایی هست دیگر برویم فتوا و سؤال کنم و اینها حل نمیشود. بعد خودت بروی در متن این متون و منابع، سؤال تو را عرضه کنی، بفهمی جواب این سطحی که آن منابع دارد به تو میدهد، این یک کار کس دیگری نیست که بخواهی ازش بپرسی. استفتاء کرده بودند از آقای بهجت، غذای قاضی، حالا شاید قبل از اجتهاد ایشان بود، که اگر کسی در حالی باشد که سه روز آب و غذا نخورده و از خود بیخود بوده، این نمازهایی که از او قضا شده در این سه روز چه میشود؟ در این عالم نباشد. نمازهایی که در این سه روز از او قضا شده چه میشود؟ خب این سؤال برای ما پیش نمیآید و خیلی از مراجع و علماء و اینها نه اینکه بلد نیستند جواب بدهند، تصوری نسبت به این سؤال ندارند. خب یعنی چی؟ یعنی خواب بوده؟ خب خواب بوده و نمازش را قضا کند. بیهوش بوده یعنی چی؟ مست بوده یعنی چی؟ من نمیفهمم. من فقط دارم درکی نسبت به موضوع ندارم که بعد بخواهم به شما بگویم که این یعنی چی. من اصلاً نمیفهمم. راست هم میگوید. "این کار خودت است." به یکی دیگر بخواهی بدهی، قضیه حل نمیشود.
امام یک بخشی از عظمتش به همین اجتهادش است. تفاوت کار امام با خیلیهای دیگر. آنی که در لحظه نمیتواند تشخیص بدهد تکلیف را، ترازو و معیار ندارد برای اینکه الان بریزد در این دستگاه، بالا پایین کند، بفهمد باید چه کار بکند، میلنگد کار. چرا میگویند وزیر اطلاعات باید مجتهد باشد؟ شنیدید دیگر. وزیر اطلاعات باید مجتهد باشد. خیلی کارهای اجتهادی هست. سر رشتهی آن کار وقتی به بنبستش میخورد، این با فتوا و برو بپرسم و فلان. این همان در لحظه فتوا بدهی، یک تسلطی باید داشته باشی. خیلی مسائل پیچیدگی دارد. این مسائل اطلاعاتی و امنیتی و اینها گاهی بعضی از رفقای امنیتی یک چیزهایی میگویند، دهن ما باز میماند از یک کارهایی که بعضی وقتها. یکی از دوستان که حالا شما صدایش را شنیدید ولی خودش را نمیشناسید، تعریف میکرد از یک کارهایی که کرده در یک جایی که حالا نمیدانم چون عهد گرفته که نگوید. که یک جایی یک تفرقهای بین دو تا از این گروههای معاند انداخت، بعد به اسم رسانههای خارجی آمده بود با این یکی مصاحبه کرده بود، بعد وسط سؤالش علیه آن یکی صحبت کرده بود و کشته بودند و مهاجم را دیگر الحمدالله دخلش را درآورد. با چهار تا بازی کثیف و این حق هم است، کاملاً درست است. این کار را باید کرد. جنگ گروه معاند، این رِکَب است. این دروغ است. آقا آنور آدم ساده میگوید: «آخه به امیرالمؤمنین گفتند شما بگو من به سیرهی شیخین عمل میکنم.» حضرت فرمود: «من دروغ نمیگویم.» آخه این الان چطور میشود. خودش اجتهاد میخواهد. این خودش ال میخواهد. این تسلط منابع میخواهد. شنیده که مثلاً امیرالمؤمنین افشا میکردند، مثلاً نامهی عثمان بن حنیف را دادند افشا کردند. مسئول فاسد را باید افشا کرد. یک چیزی شنیده، ضابطه دستش نیست. نمیداند مال کجاست. قدرت تحلیل ندارد. روی این آدم خوبی هم هست ها! لزوم در انقلاب خودمان از این جور آدمها داشتیم. من نمیخواهم اسم بیاورم. بعضیهایشان شهید شدند ولی هزینهتراشیهای زیادی کردند. یک کارهای بدون قاعده، بدون ضابطه میکردند بر اساس اینکه فلان روایت هم داریم، فلان جمله هم شنیدهایم. بابا این یک تحلیلی میخواهد. این همینجوری یک کتی نیست. این کلی باید بالا پایین بشود. ضابطه دارد. بعد باید منابع را بشناسی. به کجا مراجعه کردی؟ چه شکلی مراجعه کردی؟ فهمیدی قواعد دارد اینها. نه به این نحوهاش هم نمیشود گفت. یعنی مطلق را نمیشود گفت. صفر و صد نیست. ولی آن تأثیرگذاریها در بزنگاهها، آن تصمیمات درستی که هزینهها را به حداقل برساند، البته اینها یک شمع سیاسی، یک بصیرت باطنی، یک فرقان سیاسی است. لزوماً هرکی مجتهد و فقیه است، خیلیها فقیه بودند در خیلی مسائل. تحلیلهایی داشتند، حضرت امام تحلیل چیز دیگری بود.
در همان قضیه ۲۲ بهمن، آقای طالقانی زنگ میزند به امام میگوید: «آقا میخواهی همه را به کشتن بدهی؟ حکومت نظامی گفتند چهار بعد از ظهر کسی بیرون نیاید. شما گفتی باید بشکند. میزنند، میکشند.» آقا: «شوخی ندارم، امر از جای دیگری باشد چه میشود.» ولی به هر حال امام یک تشخیصهایی داشت. برای همه یکهو عجیب و غریب بود دیگر. یکهو روی یک چیزهایی دست میگذاشت، کوتاه نمیآمد. یکهو یک چیزهایی را کوتاه میآمد. ما از صدام بگذریم، از آل سعود نمیگذریم. یک طرف را ضریب میدهد، یک طرف را ندید میگیرد. در تاریخ شیعه مثلاً اینجور سابقه. بله، ما وحدت شیعه و سنی داشتیم در طول تاریخ؛ ولی این مدلی که امام با این قضیه مواجه شد خیلی نادر است. الان قدرت دست تو است، حکومت دست تو است، اصلاً میتواند کن فیکون بکنی. یکهو اینجور مسئلهی فلسطین را برجسته کردن، اولویت دادن فلسطین اهل سنت، اینجور حمایت کردن، نمیگنجد. یعنی قابل تحلیل نیست اصلاً. خیلی از منطقهای ظاهری در نمیآید. ولی امام اینها را با اجتهاد، نمیخواهم بگویم همش با شمع سیاسی بوده، اجتهاد کرده. امام مبنا برایش دارد، استدلال برایش دارد. صرفاً یک حسی نیست. یک حس خوش معنوی یا یک تشخیص سیاسی نیست. ضابطهای دارد. البته آن تشخیص سیاسی کنار این میآید، کمکش طیفبندی دارد دیگر. یکی صد است، یکی هشتاد، یکی پنجاه. بله، خود حاج قاسم واقعاً بعضی تحلیلهای صائب و دقیقی داشت. آقا میفرمود که این بحث جریانات تکفیری و اینها را حاج قاسم قبل از اینکه اینها شکل بگیرد به من گفت. گفت: «من احساس میکنم به زودی همچین جریانی در منطقه شکل میگیرد.» آقا فرمودند خوب نشان میدهد حاج قاسم چه آدم تیزی بوده. ولی باز هم معلوم میشود تفاوتها. یعنی حاج قاسم اگر مجتهد بود خیلی فرق میکرد. یک جاهایی در یک سری مسائل یک ورودهایی دارد، یک پرداختی دارد. بعضی از این صحبتهای حاج قاسم مثلاً بنده که میشنوم خیلی منتشر هم نشده. خاطرهای که دارد در هواپیمای کرمان، دارد میرود، خانم بدحجاب بغلش است، شنیدید دیگر. خیلی آنهم آنچنان منتشر نشده، برای ماها خیلی دلچسب نیست، آن را بخواهیم پخش بکنیم. بعد میگوید: «آن خانم موهایش تا اینجا معلوم بود و بعد دیدم اسم بچههایشان حسن بود و حسین بود و فلان و اینها. بعد گفتم که خب چیست داستان اینها؟» بعد گفتش که: «من نماز میخوانم ولی مثلاً غسل، مدل این مدلی که آخوندها، این عین تعبیر است: این مدلی که آخوندها میگویند غسل نمیکنم. نمازم را میخوانم.» حاج قاسم این حرف را با یک مبنایی دارد میزند. رویکردی دارد میگوید. آن اصل مبنایش هم درست است؛ ولی آن قواعد فقهی و ضوابط تحلیلی. چون به آن عمق دستش نیست این حرف را با همه صحت و درستی که دارد، سر جای خودش نمینشیند. خیلی محمولهی فتنه واقع میشود. شما مشابه این را از آقا و امام نمیبینی. با اینکه همهشان همین را بلکه غلیظترش را گفتهاند. غلیظتر از اینش را گفتهاند. همین جمله را شما مقایسه کنید با این جملهی حضرت آقا میگوید: «اینهاییم که روسری برداشتهاند، گاهی غبطه میخورم به اشک و حال و توسل و تضرع اینها و میدانم که اگر بدانم که دشمن دارد از کار اینها سوءاستفاده میکند، این کار را نمیکنند.» این چقدر تفاوت دارد! همانها از آن جمله حاج قاسم به مراتب سنگینتر است، اگر بخواهی تحلیل بکنی. برای اینکه حاج قاسم دارد در مورد یک نفر صحبت میکند که یا اینقدر حجاب دارد. آقا در مورد کسی که رسماً برداشته، دارد صحبت میکند ولی روی ضابطه دارد میگوید. مبنا دارد. حاج قاسم مبنا دارد ها! مبنایش حرف چهار عالم و اینهاست؛ ولی نمیتواند تهشست و رفته به دستت بدهد که این آن ضابطهی شرعی و دینی و آن قالب و قوارهی فقهیش چیست. واسه همین هزینه کردهام. برای همین راهنمایی کلان و طرح نقشه را نمیشود از حاج قاسم. میشود عاشقش بود تا عالیترین حد. میشود به خیلی از حرفهایش به عنوان یک انسان حکیم، روشنفکر، روشنضمیر اعتنا کرد؛ ولی نقشهی راه را با جزئیات نمیشود از این آدم.
یک اصطلاحی دارند اهل سلوک، میگویند مجذوب سالک. حالات خوب و ارتقای معنوی دارد، ترقیات معنوی خوبی دارد؛ ولی به عنوان استاد نمیشود ازش استفاده کرد. برای اینکه یکهو جذبهای آمده، ده پله پرتش کرده بالا. این از پلهی یک تا ده و جزئیاتش را خبر ندارد. هرچه بهت بگویم پله ده میگویم. استاد، نمیتواند. دیدنش برکت است، برو ببینش. حرفهایش خیلی خوب است، اثرگذار است؛ ولی به عنوان استاد نمیشود انتخاب کرد. برای اینکه این قدمها جزئی، یک به یک رفتن و هر کدام با ضابطه و مبنا رفتن و با ضابطه و مبنا یاد دادن، این کار عالِم است. هدایت جامعه، اثرگذاری اجتماعی کار عالِم است. عالِم هم که میگویم به همین معنای فقهی حوزوی آخوندیاش. کار آخوند به معنای واقعی کلمه از غیر آخوند برنمیآید. قرص و مسلم بهتان میگویم هدایتگریهای کلان از غیر آخوند بر نمیآید، کما اینکه به کرات هم شواهد نشان داده. به کرات نشان داده. هر چقدر هم خوب، هر چقدر هم اوکی، هر چقدر هم جانفدا، هر چقدر هم پاک. کار آخوند، البته نه هر آخوند، معلوم است دیگر، این در کلام بنده معنایش معلوم است. آن ضابطه را دانستن، با جزئیات ملاک دستت باشد و بتوانی ملاک را در یک گفتمانی به خورد جامعه بدهی و با آن ملاک آرام آرام سیر بدهی و حرکت بدهی، تربیت بکنی، این کار آخوند است. خیلی مسائل هست امام. حالا اگر وقت صحبت میکردیم پژوهش و گفتگو. امام چه کرد از حیث تربیت عمومی برای مردم ما؟ اینجا بحث امام را با دیگران اگر ما مقایسه بکنیم، هم با خیلی از آخوندهای دیگر، هم با خیلی از شخصیتهای تأثیرگذار غیر آخوند، رهبران اجتماعی و سیاسی که آخوند به این معنا نبودند. گاهی روحانی هم بودند ها! فقیه نبودند مثل سید جمال اسدآبادی مثلاً. تفاوت را میشود خیلی دقیق دید. حتی با شهید اندرزگو تفاوت را دقیق میشود دید. یک کسی یک نبوغ و استعداد ویژهای دارد. شهید اندرزگو واقعاً بینظیر است. واقعاً بینظیر. یک چریکی که آخوند بوده، سطح تحصیلات آنچنان بالا نبوده. شهید اندرزگو. عمر چریک. بعد خدمتتان برسم این را بگویم یادی از بزرگان کرده باشیم. چریک وقتی که لو میرود، گفتند عمرش در دنیا بعد از لو رفتن نهایتاً شش ماه است. شهید اندرزگو بعد از لو رفتن ۱۵ سال زندگی کرد در قالبهای عجیب و غریب و شخصیتهای عجیب و غریب و جاهای عجیب و غریب و یک شخصیت بینظیر. امام فرموده: «اگر ما ده تا اندرزگو داشتیم، دنیا را میگرفتیم.» همین اندرزگو میرود خدمت امام دو تا سؤال، دو سه تا سؤال دارد. خیلی جالب است. یکیش این است، میگوید: «من سیانور در دهنم است همیشه، این را آماده دارم، هر وقت احساس کردم دستگیر بشوم، بخورم که دست دشمن نیفتم که اطلاعاتی.» امام میگویند: «حرام شرعی است. باید خودکشی کنی حرام است.» قواعد چریکی این است. اینی که امام گفت، جدید است. اندرزگو چریک بود، قواعد چریکی این نمیشود. خیلی هم سخت بود برایش و یکی از دغدغههای جدیاش هم همین بود که فقط اگر خواست دست دشمن بیفتد، جنازه باشد.
یکی دیگرش همین بحث قیام مسلحانه است. میگوید که: «نیازی نیست به قیام مسلح.» اگر قیام مسلحانه میشد، تا همین الان ما انقلاب پیروز نشدیم، تمام بود کار. قیام مسلحانه کار پیش نمیبرد با همچین شاه مسلحی. شاه ژاندارم منطقه بود؛ یعنی هرجایی در منطقه درگیری میشد، شاه میفرستادشان بروند جمع کنند کشورهای اطراف را. بعد یک آخوند باشد وسط بدون هیچ امکاناتی، این را بیندازی بیرون. نمیگنجید در تحلیلهای این آقایان. البته برخیاش آن جنبههای ملکوتی و قدسی امام است؛ ولی آن جنبههای ملکوتی و قدسی امام امتداد همین جنبههای تحلیلی امام است. همان افزایش علمی است که خدای متعال در او قرار داده به برکت تبعیت از علم. در مراتب پایینتر شما را تنها نخواهند گذاشت اگر همینها را بروید، ادامهاش را هم بهت میگویند و یادت میدهند و میبرند.
آقا خدمتتان در یک مجتهد، به عنوان مثال ما مجتهد بیانات آقا را مسلط باشیم. مجتهد امام آقا بوده، اینقدر رشد کرده و زندگی کرده به این نقطه رسیده که آقا بهش حکم برگزاری دادگاه صحرائی داد. مجتهد نبوده و نمیتوانسته است. ظاهر آهنگ مکتب یعنی اینکه مایع باید داشته باشد که بله...
ببینید مطلب خوبی است ولی ما اساساً در این جلسه در مورد قلهها داریم صحبت میکنیم. قلههای اصیل و رفیع. میشود در مورد دامنه و پایینتر از دامنه هم صحبت کرد. میشود اینجا من و شما این جلسه را برگزار بکنیم، نهایت سقف ترازی که برای خروجی این جلسه در نظر گرفتیم که یک فعال فرهنگی برای مسجدی، مسجد چه شکلی جوانها را جذب بکنیم، کار موفقی داشته باشیم. مثلاً این هم خوب است ولی ما داریم در مورد ده پله بالاتر، ده لول بالاتر داریم صحبت میکنیم. مجتهد در مثلاً مکتب امام و آقا، اینها اولاً اصلش باید تعریف بشود که یعنی چی. مختصات و مشخصاتش باید گفته بشود. بعد این ادعا باید با همان ترازها بررسی بشود. روی شخصیتی مثل حاج قاسم. من اذعان دارم به اینکه حاج قاسم شخصیت ممتازی است، هم تیزهوش از جهت فکری، آدم نابغهای است واقعاً. از حیثیتهای مختلف حتی از حیث فرهنگی و اجتماعی و سیاسی. مجتهد در مبانی امام و آقا بوده، نبوده. اصلاً آن اجتهاد به چه معناست؟ روی آن بحث جدی دارم ولی میخواهم به یک نکته بالاتری شما را توجه بدهم. آن هم این است که شما ببینید آقا یکی از ویژگیهای اتفاقاً خیلی جالب و خیلی خوبش همین است که در عین اینکه ذوب در امام خمینی است، یعنی هرچه بنده روی این فکر میکنم و مطالعه میکنم بیشتر مبهوت میشوم که آقا چقدر ذوب در امام خمینی است. هیچکس مثل آقا ذوب در امام خمینی نیست. با اینکه طبعا رهبران هر چقدر تعلقات به رهبر قبلی داشته باشند، بعد مدتی خودشان یک استواری، یک جایگاهی پیدا میکنند. آقا هنوز که هنوز است ذوب در امام است. یعنی هرچه هم میخواهد بگوید از زبان امام میگوید و همان حرفهای امام را میگوید. ولی آن چیزی که آقا را آقا کرده و این جایگاه رهبری ایشان را برازنده کرده، توانسته فرمان را دست بگیرد، این نبوده که مجتهد روی مبانی امام بوده، این بوده که اتفاقاً روی مبانی اسلامی، منتقد امام بوده.
بنده شاید شش، هفت سال درس خارج فقه آقا را کار کردهام. حالا یا کمتر یا بیشتر. خیلی کار کردهام. خیلی مطالعه. یکی از عجایبی که برای بنده بوده در درس خارج آقا این صراحت لهجهی آقا نسبت به امام است. آقا به شدت از جهت فقهی منتقد امام است. همین آقایی که میبینید اینجور جانش برای امام در میرود. در بحث غنا، امام فتوای کتاب امام در مورد غنا موسیقی، یک چیز منحصر به فرد و جدیدی گفت دیگر. یک دری باز کرد که بالاخره یک چیزی از موسیقی هم حلال بشود با اینکه همیشه در بسته بود. در تاریخ همیشه موضع نسبت به موسیقی موضع به شدت سفتی بود. امام یک دریچهای باز کرد و خیلی هم زمان خودش امام خیلی آسیب دید از این دریچهای که باز کرد و خیلی هم موجب تعجب بود. امام هم همان موقع هم میدانست و خود امام هم با یک آمادگی این را طرح کرد که آماده بود برخوردهای سفت و سختی باهاش بشود که شد، هم باهاش هم در این قضیه هم در قضیه شطرنج. آقا در درس خارج غنا میفرمودند که این مطلب را امام آن موقع فتوا دادند. خب فتوای آقا اگر امام یک در باز کرده، آقا صد تا در باز کرده در بحث موسیقی. این دیگر کلاً منحصر به فرد در طول تاریخ شیعه کلاً فضای موسیقی را عوض کرده. در فضای جای دیگری طربناکی جزء غنا نمیداند، رقصآور بودن جزء غنا نمیداند. میگوید موزیکال باشد، گمراهی بیاورد، فساد و ضلالت داشته باشد. آقا در درس خارج وقتی این بحث را میخواست مطرح کند، میفرماید: «امام یک فتوای نوعی داد. ما را هم جمع کرد، ما را هم جمع کرد به عنوان مسئول مملکت که به ما بگوید ابلاغ بشود به دستگاهها. بعد خیلی چیز عجیبی بود. همه هم تعجب کرده بودند از این فتوای جدید. خیلی هم تحول ایجاد میکرد در ساختارهای حکومتی. من همانجا هم که امام این را به ما ابلاغ کرد و استدلال کرد، همان در دلم قبول نداشتم. استدلال امام خیلی بیشتر از اینها قائل بودم. پذیرفتیم و عملیاش هم کردیم، اجرایش هم کردیم.» خیلی عجیب است آقا با اینکه مجتهد بوده و اینجور نظرات بکری هم داشته، در برابر امام یک ذره در ساختار تشکیلاتی شما نمیبینید که آن فضای اجتهادی خودش را ترتیب اثر داده باشد. با اینکه رئیس جمهور بود، رئیس جمهور، رئیس مجمع تشخیص بود، صاحب نظر بود. میگوید: «از نوزده سالگی پدرم به من گفتش که تو دیگر از کسی تقلید نکن.» از نوزده سالگی میگوید: «وقتی من رفتم نجف اساتید درس خارج را ببینم، من مستغنی از اساتید درس خارج شده بودم، فقط رفتم روشهایشان را بفهمم.» بیست و دو سالگی ایشان رفتند نجف. مجتهد بوده که رفته نجف. یک نابغه به تمام معناست از همین جهت فقهی. چند بعدها هم در فضای حوزه مرتضی حائری تعابیری که در مورد ایشان دارد و اذعانی که دارد به نبوغ فقهی ایشان. همچین مجتهدی کار را دست میگیرد. یک سر سوزن بروز ندارد در عرصهی تشکیلات که این مجتهد است. آخه خود امام اذعان میکند بابا این مجتهد است، خیلی هم قوی است. بعد شهید مطهری میگوید: «بروید سراغ این. جانشین و جایگزین شهید مطهری را آقایی میداند که تقریباً بیست سال از شهید مطهری کوچکتر است.» بیست سال تفاوت سنی دارند با همدیگر. میگویند آقا دانشگاه خالی شده. آقای مطهری شهید. امام نگاهش به آقا این است ولی یک ذره بروز ندارد. این از حیث تشکیلاتی. او ولی از حیث علمی کاملاً مستقل است. در بحث مجسمش، در مجسمه فتوایش با امام فرق میکند. خدمت شما عرض کنم که در اعانه بر اسم، فتوایش با امام فرق میکند. در موسیقی فتوایش با امام فرق میکند. در بیع مصحف آنجوری که یادم است فتوایش با امام فرق میکند. در تشبه زن و مرد آنجوری که یادم است فتوایش با امام فرق میکند. الی ماشاءالله بود که وقتی میخواندیم اصلاً برای بنده عادی شده بود تا آقا میگفت: «نظر امام این است.» میگفتم خب بسم الله. این را هم الان میگذارد کنار. تقریباً شاید بگویم ۶۰ درصد، ۷۰ درصد مدل بود. در درس خارج سیدنا الاستاد، تعبیر سید استاد ما، استاد بزرگوار ما، اینطور فرمودند ولی خب شاید اینطور اگر بگوییم بهتر باشد. شاید آنطورش خیلی آنجور جور در نیاید. نمیشود اینطور پذیرفت. در صد جایش اشکال دارد.
میخواهم عرض کنم ولو آقا امتداد اجتهاد سیاسی و مکتب و مرام سیاسی امام، ولی آنچیزی که آقا را آقا کرده و متبحر و قدرتمند کرده در این تاثیرگذاریهای اجتماعی، همان تسلطش به مبانی است. الحمدالله. سوالات دوستان تازه داره گرم میشه. نداریم. این ناشی از این است که کسی در این جایگاه نیامده. کما اینکه یک شخصیتی مثل آیت الله مصباح در آن جایگاه رفته، میبینی چه تعابیری در مورد جمعی که سنی ازشان گذشته. آیا دستیافتنی است؟ چون شاید به نظر میرسد که برای این جماعت حاج قاسم شدن شاید راحتتر بشود تا مصباح شدن، آقا شدن. از این جهت که حرفهای خودتان هستش که ما در ۱۴-۱۵ سالگی پای درس آقای جوادی مینشستیم، من کمی شاید برای ما ناامیدکننده باشد از این جهت که شاید سنگ بزرگ نشانهی نزدن است. حالا اینکه مینشستیم لزوماً معنای فهمیدن نیست به عنوان کسی که نمیفهمد اینها.
ببینید اینجوری نیستش که بگوییم مثلاً حاج قاسم شدن مثلاً پنج سال زمان میبرد. حاج قاسم شدن یک زحمت ۵۰ ساله دارد. آقا شدن زحمت ۵۰ ساله دارد ولی خب آن زحمت در سطح و افق دیگری دارد محقق میشود. در یک جنس دیگری دارد محقق میشود. علی ایحال هرجایی ببینید بنده خیلی قائل به دیر شدن و گذشت زمان و اینها نیستم. برای اینکه تجربهام نشان داده که یک زمانی فکر میکردم دیر میشود. البته این به این معنا نیست که باید تساهل کرد و گذاشت که وقت برود ولی باورم این است که فرایند تحول به قول فلاسفه فرایند شدن سیرورت، این چیزی که انسان میخواهد بهش برسد، درست است که عامل زمان درش دخیل است ولی اینقدر عوامل دیگری هست فوق زمان و غیر زمان که عملاً عامل زمان به حاشیه میرود. یعنی این سن رفقا که هیچ، سنهای بالاتر از این را هم بنده دیر نمیدانم. اگر یک کار صادقانه و روشن با یک تصمیم البته سنین متفاوت است از جهت یک بخشی از همتها، یک بخشیش از موانع. مثلاً کسی که ۱۵-۱۶ سالگی میآید در این مسیر، آن البته مشکلات خودش را دارد، ناپختگیهای خودش را دارد. شخصیتش آنقدری گاهی استحکام ندارد. خب بالاخره فضای حوزه فضایی است که اطلاعاتش اطلاعات سنگینی است. یک طلبه ۱۸ ساله ما مثلاً ۱۸ سالمان بود که معمم شدیم، ۱۵ سالمان تقریباً بود که طلبه شدیم. ۱۸ سالگی معمم شدیم. بنده دو سه ماه بعد از معمم شدنم دانشگاهی را در تهران در ستارخان، دانشگاه علمی کاربردی هم فکر میکنم، بچه ۱۸ ساله تازه معمم شده در دانشگاه اینجور خفن در وسط تهران، رفتیم و ریختند سرمان از فحش و متلک و تمسخر و تحقیر و اینها. خب بنده به خودم نگاه میکنم فقط کار خدا میدانم که من عمامه را در نیاوردم آنجا و ندویدم با بچه ۱۸ ساله مثلاً متحولم شده. عرض کنم که خب این هم یک آفتی است دیگر. آن کسی که با سن کم آمده، همچین مشکلاتی هم دارد؛ یعنی یکهو مواجه میشود با یک اطلاعاتی که خیلی گندهتر از سن اوست. خیلی هنوز باید پختگیها را پیدا کند برای اینکه وارد این چک و لگدها و این ضرب و کتک کاریها بشود. الان مشکلات معیشتی ندارد، اجاره خانه ندارد، پول پوشک درگیرش نیست، مدرسه بچه، وام، هزار و یک مسئله. این درگیریها و تنشهای ذهنی را هم ندارد. طبعا موانعش از یک جهاتی کمتر است. عرض میکنم از یک جهاتی هم یک سری مزیتها را هم ندارد کسی مثل در سن و سال شما وقتی میآید حوزه را انتخاب میکند، خب بنده هم در حوزهی سیکلیها بودم، درس خواندهام. در حوزهی سیکلیها هم شاید درس دادهام. الان دقیق یادم نیست، مثل مشکات بودیم. هم مثلاً مدرسهی معصومیه بودیم. دیدم تفاوتها را. آن مدرسهی سیکلی را دیدم. ناپختگیها و بچگیهای آن فضا را. هم این پختگیهای یک جایی مثل مثلاً مدرسهی مشکات، شخصیتهای شکل گرفته و انتخاب کرده. یعنی این مسیری که انتخاب کرده، دیگر با او هست. ما ریزش در طلبههای سیکلی الی ماشاءالله، الی ماشاءالله. اگر بگویم ۷۰، ۸۰ درصد دروغ میآید. بعد چهار، پنج سال تازه میخورد به مشکلات جدی زندگی، میخورد به بنبست ازدواج. تازه میفهمد داستان چیست. خالهبازی میکرده. تازه قضیه چیست. ولی آنی که بعد همه اینها آمده خیلی کم است. انتخاب کردن این مسیر را میدانند قضیه چیست، با یک چشم بازی آمدهاند. خب این هم یک مزیتی است. اینها را در آن قضایا، این عوامل را همه را باید با همدیگر سنجید و البته خدا هم برکتی میدهد، اثری میدهد. دستگیریها و هدایتگریهایی دارد، گاهی هزار ساله را یک شبه یک کسی طی میکند. یک درهایی به روی او باز میشود، هم از حیث فهمش هم از حیث زمینهها و اسبابش که کلی میتواند رشد و عروج داشته باشد.
خدمتتان هستم. اگر تبعیت از علمی که میگفتید حدیث انتخابی تاثیر تبعیت کردن علم ورود به حوزه است؟ دیگر در همهی ابعاد. یک نکتهای را عرض بکنم که نکته مهمی است. ببینید مَن عَمِلَ بِما عَلِمَ. کسی که عمل کند به آنچه که میداند. این آنچه عمدتاً مسائلی است که جنبه وجوب و تکلیف دارد برای ما. گاهی ممکن است اینطور تلقی بشود که خب ما چیز دیگر یاد نگیریم دیگر. همینقدر که میدانیم بچسبانیم به آن. ممکن است ذهنیت.
نکتهای که هست این است که یکی از چیزهایی که به ما تکلیف است و واجب، خود طلب علم است. وجوب طلب العلم. خود یاد گرفتن تکلیف است. نظر ایشان برای ما محترم است ولی ما تابع شریعت پیغمبر هستیم. پیغمبر فرمود: "طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلمة." تکلیف بر هر مسلمان است. پیغمبر میدانست که مردم یک چیزهایی میدانند، عمل نکردند. فرمود بروید یاد بگیرید. اتفاقاً خود یاد گرفتن دریچههایی به همان عمل به آن علم قبلی هم ایجاد میکند ولی دنبال این تلمبار نباشید که مفهوم، مفهوم بیاید. رویکردتان عمل باشد. بعضی وقتها فقط آدم میخواهد یاد بگیرد. هیجان و یک شهوتی دارد علم. آدم کیف میکند از اینهمه باسوادی و اطلاعات و مفهوم کلی کیف میکند. سروصورت بقیه را ببین چقدر اصطلاح بلغور میکنم. اینها آن شهوت علمی است. خیلی خطرناک است. بَل کنایه همش با همه.
خدمتتان هستم. ببخشید وقت کم است، خیلی سریع بود. چون زودتر، استقلال ذهن. استقلال. اینها البته خب مهارت و تمرین میخواهد. ببینید مثل آن است که مثلاً بگوییم آقا فلان بازیکن فوتبال خودش یک سبکی دارد از خودش. زیدان یک سبکی دارد. مسی مثلاً یک سبکی. عرض کنم که اینها رونالدینیو، قدیمیتریم دیگر. هرکی یک سبکی دارد. دقت میکنید. روز اولی که اینها شروع کردند علم به اینکه صاحب یک سبک هستند اینها پاس دادن و گل زدن و شوت کردن و کله زدن و اینها خورد خورد. هرچی مهارتش رفت بالا و متبحرتر شد در مثلاً تسلط توپ، دریبل از پشت هم میتوانم بزنم. این شد دریبل زیدانی. یک چیز جدیدی ابداع کرد. اینها بیشترش آن ملکهی تفکر وقتی برای انسان حاصل میشود. قدرت تعقل، خردمندی، علمورزی، این وقتی برای انسان حاصل میشود به مرور در خودش مییابد یک نبوغی را. آقا فرموده بود که من این انسان ۲۵۰ ساله را در زندان فهمیدم یا مثلاً طرح کلی را در زندان فهمیدم. یعنی یک حالات خاصی، گاهی یک انقطاعاتی، یک کتاب. بعضی از این آثار علامه طباطبایی در دورههایی میخواندیم، نمیفهمیدیم. بعد یک وقتی در سفر اربعین بنده بیماری سختی گرفتم تا حد مرگ و خیلی هم سفر تلخ و بسیار سختی هم برای من بود. و بازگشت هم برای من خیلی سخت بود. ماشینی را همین مشکات فکر میکنم گذاشته بودم سال ۹۳، شاید ۹۴. با پرواز آمدیم و بعد آمدم ماشین را برداشتم تا مشهد. با آن وضعیت خودم رانندگی کردم که خیلی هم اصلاً مردم و زنده شدم تا رسیدم مشهد. بعد رفتم جنازهام یک دو سه روزی افتاد و در آن حالت برزخ و کمای مردن بودم که همان کتابی که نمیخواندم را شروع کردم به خواندن. تازه در این داستان یک تحولاتی. یعنی این را احساس کردم که یک حالی باید در من ایجاد میشد. یک تحولات روحی باید ایجاد میشد تا اینها را بفهمم. کم کم. یک بخشایش این شکلی است. مثالهایش بود. یعنی یک حالات گاهی برای انسان رقم میخورد. یک مسیری را میرود آرام آرام. یک تحولات روحی، یک زمینههای روحی، گاهی اطلاعاتی پیش میآید. آقا یک زندانی میرود در زندان، یک انقطاعی پیش میآید. یک تحولاتی، یک افکاری، یک دریچههایی. آن قدرت تفکر و آن استمرار، ممارست هست. یکهو قرین میشود با یک سری از گشایشهای بیرونی. یک دریچههایی به روی او باز میشود از یک سری تحولات و عنایت. خدمت دوستان هستیم. وقتمان هم تمام شده.
بله، این هدف از آمدن حوزه اولین هدف علمآموزی کلاً ما هدفمان را باید این علمآموزی بگذاریم یا نه، باید اولاً مختلف را هم برای خودمان در نظر بگیریم. حضرت آقا! هدفمان حاج قاسم شدن است یا نه؟ ما میخواهیم آن نوک قله را ببینیم. باید به هدف آن بیاییم حوزه یا نه علمآموزی که داشته باشیم حالا به هر جایی که خودبهخود میرسیم؟ سؤال خیلی خوبی است. خیلی چکیده عرض بکنم. دوستان هم چون استرس دارند، فشار نیاورند، فشار نخورند. خیلی عرض کنم خدمتتان که چیزی که به ذهن بنده میرسد و حالا جای بحث هم دارد، این است: ببینید قرآن انبیاء را که معرفی میکند، بعدش میفرماید: «فَبِهُداهُمُ اقتَدِه.» یعنی هم معرفیشان میکند هم در اینها نگه نمیدارد. میگوید: «به هدایتی که داشتند اقتدا کن.» نمیگوید: «به اینها اقتدا کن.» به هدایتشان اقتدا کن. ما هم به این قلهها باید توجه داشته باشیم. ببینیمشان. هم نباید ببینیم و دیدن قلهها از یک جهت آسیب است. به آنها! ما را در اینها نگه میدارد. گاهی اینها ما را بت میشوند برای ما و متوقفمان میکند. قدرت فکر و تحلیل را گاهی از ما میگیرد. خود اینها میشوند به عنوان آن مبدئی که به جای شریعت پیغمبر، تابع شریعت اینها! کار سختی است کسی مثلاً عاشق علامه طباطبایی باشد ولی در علامه طباطبایی نماند. همانجوری که در مورد آقا عرض کردم، آقا واقعاً عشقش به امام در حد جنون است، اگر تعبیر، تعبیر رکیکی نباشد. واقعاً در حد جنون است ولی اصلاً در امام نمانده. یعنی امام را یک قلهای میبیند در اینکه تبلور همه این حقایق دینی و هر آن چیزی که برای من استنادش به دین ثابت شده و در امام او را میبینم. از این هدایت استفاده میکند و اقتدا میکند. هرجا هم که برایم ثابت نشده بود، لزومی ندارد که من باز در امام. گاهی آدم در برخی بزرگان مبهوت میشود. بعد نمیداند این قضیه را چه کار کند. میداند این جور در نمیآید. این قلهها را ببینید. در عین حال نمانید در این شخصیتها. هدایتشان را ببینید. آن لطافتها و مواجهههایی که اینها داشتند با این حقایق، فداکاریهایی که داشتند، مدلهایی که داشتند برای اینکه اینها را پیاده بکنند. اینها همش الگو است. یعنی یک متن خام را از شریعت داریم، این جلوه کرده در امام خمینی. آدم مثلاً شهرتگریزی را میفهمد یعنی مثلاً مبارزه با جاه و مقام را میفهمی یعنی چی. اینها بروز دادن آن صدق و آن عشق و آن فداکاری را مثلاً در حاج قاسم آدم میبیند. حاج قاسم بماند که اگر مثلاً یک تحلیل فرهنگی و سیاسی هم داشت که خیلی روی مبنای ما نمیخواند، نمیفهمیم. برایش استناد و استدلالی نداریم. این را هم باید قبول کرد چون حاج قاسم بعضی (مکث) حاج قاسم چی گفت؟ خب گفت: «من استدلال دیگری دارم.» خب حاج قاسم محترم است. حاج قاسم به خاطر آن تکیهاش به مبانی که محترم است. نه اینکه من مبانی را یک جوری بچرخانم که به حاج قاسم جور در بیاید. پایش هم همچنان نظر من این است.
این فردی که مطلب کاملاً درست است. این فرد با آن فرد یعنی فرد در گزاره اول با فرد در گزاره دوم کمی تفاوت فردگرایی دارد. حالا بنده شاید تعبیر فردگرایی هم نکردم. آثار فردی باید مد نظر باشد، یعنی گاهی ما غافل میشویم از اینکه حوزه قرار است در خود من چه اثری داشته باشد؟ همش همه میآیند برای اینکه جامعه را عوض کنیم. یکی از اساتید از هر طلبهای میپرسی برای چی طلبهای؟ میگوید: «آمدهام جامعه را عوض کنم.» گفت: «اول خودت را عوض کن. نمیخواهد جامعه را عوض کنی.» میگفت: «یک پیش فرض این شکلی دارد.» میگوید: «من که الحمدلله اوکیام.» یک پیش فرض غلط.
آن چیزی که عرض بنده بود این بود که از این غافل نشویم. فکر نکنیم که ما دیگر قرار نیست خودمان ساخته بشویم. فقط جامعه مانده برویم یک چیزی درست کنیم، در بیاوریم تحویل جامعه. تمرکزمان بیشتر باشد و اتفاقاً اصل قضیه هم همین است. اگر این فرد خوب ساخته بشود، از امتداد وجود او این بارش در جامعه هم میشود و آثارش میآید در جامعه. آن مسئله، مسئله دیگری است. اینکه رویکرد فقه بیشتر ناظر به مسائل فردی است تا مسائل اجتماعی، مطلب درستی است. اشکالی است به فقه و به حوزه. این فرد با آن فرد تفاوت دارد. این فردگرایی در مسیر پاسخگویی به سوالات. آنی که شما فرمودید و مطلب درستی است در رویکرد در واقع کشف مسئله به عنوان ضرورت و اولویت که برای من اول مسائل خودم اولویت دارد. ما از این غافل میشویم گاهی. مسئله نداریم. کلاس داریم. داریم به مواجهات این شکلی یعنی کلاس کلامی داشتیم به مرور این رفقا این مطلب را گفتند. گفتند ما خودمان درگیر این مسئله شدیم کم کم. یعنی خودمان فهمیدیم چقدر خودمان نیاز داریم در این زمینه کار کنیم. یعنی گاهی فقط سر کلاس اعتقادات مثلاً مینشینیم آقا جامعه شبهات دارد، چی جواب بدهیم؟ ما در این کلاس با این دوستان یک مدت که بحث کردیم، اینها رسیدند به اینکه آقا اینها همش سوالات خودمان است. ما نمیدانستیم اصلاً همچین سوالاتی، مشکلاتی در اعتقاداتمان داریم. حالا چه کارش کنم؟ این خیلی اتفاق خوبی است. یعنی این رویکرد باید در یک طلبه شکل بگیرد و این توقع در او نسبت به حوزه ایجاد بشود که حوزه تأمین بکند همین را که من خودم لازم دارم. بعد حالا در من که نهادینه شد، از من هم به جامعه میرسد. ندید بگیرم فقط آمدهام یک چیزی برایم به جامعه برسانم، خودم ساخته بشوم. خدا انشاءالله به همه دوستان خیر و برکت و رحمتش را جاری کند و آن چیزی که حق و مصلحت ما و جامعه ماست انشاءالله پیش روی ما قرار بدهد و قدرت تصمیم و انتخاب.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات از حوزه تا خودسازی
از حوزه تا خودسازی
از حوزه تا خودسازی
در حال بارگذاری نظرات...